امروز:
پنج شنبه 27 مهر 1396
بازدید :
735
تفسير نمونه : سوره صافات آيات 113 – 62


تفسير نمونه ج : 19ص :68


أَ ذَلِك خَيرٌ نُّزُلاً أَمْ شجَرَةُ الزَّقُّومِ‏(62) إِنَّا جَعَلْنَهَا فِتْنَةً لِّلظلِمِينَ‏(63) إِنَّهَا شجَرَةٌ تخْرُجُ فى أَصلِ الجَْحِيمِ‏(64) طلْعُهَا كَأَنَّهُ رُءُوس الشيَطِينِ‏(65) فَإِنهُمْ لاَكلُونَ مِنهَا فَمَالِئُونَ مِنهَا الْبُطونَ‏(66) ثمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيهَا لَشوْباً مِّنْ حَمِيمٍ‏(67) ثمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لالى الجَْحِيمِ‏(68) إِنهُمْ أَلْفَوْا ءَابَاءَهُمْ ضالِّينَ‏(69) فَهُمْ عَلى ءَاثَرِهِمْ يهْرَعُونَ‏(70)


ترجمه:


62 -آيا اين ( نعمتهاى جاويدان بهشت ) بهتر است يا درخت ( نفرت‏انگيز ) زقوم ؟ !


63 -ما آن را مايه درد و رنج ظالمان قرار داديم.


64 -درختى است كه از قعر جهنم مى‏رويد!


65 -شكوفه آن مانند كله‏هاى شياطين است.



تفسير نمونه ج : 19ص :69


66 -آنها ( مجرمان ) از آن مى‏خورند و شكم خود را از آن پر مى‏كنند.


67 -سپس روى آن آب داغ متعفنى مى‏نوشند.


68 -سپس بازگشت آنها به سوى جهنم است.


69 -چرا كه آنها پدران خود را گمراه يافتند.


7 -با اينحال با سرعت به دنبال آنان مى‏دوند.


تفسير : گوشه‏اى از عذابهاى جانكاه دوزخيان


بعد از بيان نعمتهاى روحبخش و پرارزش بهشتى ، در آيات مورد بحث به بيان عذابهاى دردناك و غم‏انگيز دوزخى مى‏پردازد ، و آنچنان ترسيمى از آن مى‏كند كه در مقايسه با نعمتهاى پيشين در نفوس مستعد عميقا اثر مى‏گذارد و آنها را از هر گونه زشتى و ناپاكى باز مى‏دارد .


نخست مى‏فرمايد : آيا اين نعمتهاى جاويدان و لذت‏بخش كه بهشتيان را با آن پذيرائى مى‏كنند بهتر است يا درخت نفرت‏انگيز زقوم ؟ ! ( أ ذلك خير نزلا ام شجرة الزقوم).


تعبير به نزل با توجه به مفهوم آن به چيزى گفته مى‏شود كه براى پذيرائى ميهمان آماده مى‏كنند ، و بعضى گفته‏اند نخستين چيزى است كه با آن از ميهمان تازه وارد پذيرائى مى‏كنند نشان مى‏دهد كه بهشتيان همچون ميهمانهاى عزيز و محترم پذيرائى مى‏شوند .


قرآن مى‏گويد : آيا اين بهتر است يا درخت زقوم ؟ ! تعبير به بهتر دليل بر اين نيست كه درخت زقوم چيز خوبى است ، و نعمت بهشتيان از آن بهتر است ، چرا كه اين تعبيرات در لغت عرب گاه در مواردى به كار مى‏رود كه در يكسو هيچگونه خوبى اصلا وجود ندارد ، ولى اين احتمال وجود دارد كه اين يكنوع كنايه است ، درست به اين مى‏ماند كه شخصى بر اثر آلودگى


تفسير نمونه ج : 19ص :70


به انواع گناهان در ميان مردم سخت رسوا شده است و به او مى‏گوئيم آيا اين رسوائى بهتر است يا افتخار و آبرومندى ؟ و اما زقوم به گفته اهل لغت اسم گياهى است تلخ و بد بو و بد طعم .


و به گفته بعضى از مفسران اسم گياهى است كه داراى برگهاى كوچك و تلخ و بد بو است و در سرزمين تهامه مى‏رويد و مشركان با آن آشنا بودند.


و در تفسير روح المعانى اضافه مى‏كند اين گياه شيره‏اى دارد كه وقتى به بدن انسان مى‏رسد ورم مى‏كند.


راغب در مفردات مى‏گويد : زقوم هر نوع غذاى تنفرآميز دوزخيان است.


لسان العرب مى‏گويد : اين ماده در اصل به معنى بلعيدن آمده است .


سپس مى‏افزايد هنگامى كه آيه زقوم نازل شد ابو جهل گفت : چنين درختى در سرزمين ما نمى‏رويد ، چه كسى از شما معنى زقوم را مى‏داند ؟ در آنجا مردى بود از آفريقا گفت زقوم به لغت افريقائيان به معنى كره و خرما است ! ابو جهل به عنوان سخريه صدا زد كنيز ! مقدارى خرما و كره بياور تا زقوم كنيم ! آنها مى‏خوردند و مسخره مى‏كردند و مى‏گفتند محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در آخرت ما را به اينها مى‏ترساند ! قرآن نازل شد و پاسخ دندانشكنى به آنها داد كه در آيات بعد مى‏خوانيم.


به هر حال واژه شجرة هميشه به معنى درخت نيست گاه به معنى گياه نيز مى‏آيد ، و قرائن نشان مى‏دهد كه منظور از آن در اينجا گياه است .



تفسير نمونه ج : 19ص :71


سپس قرآن به بعضى از ويژگيهاى اين گياه پرداخته مى‏گويد : ما آن را مايه عذاب و رنج ظالمان قرار داديم ( انا جعلناه فتنة للظالمين).


فتنه ممكن است به معنى رنج و عذاب باشد ، و ممكن است به معنى آزمايش ، همانگونه كه در غالب موارد در قرآن به اين معنى آمده است ، اشاره به اينكه آنها هنگامى كه نام زقوم را شنيدند به سخريه و استهزاء پرداختند و از اين رو وسيله‏اى براى آزمايش اين ستمگران شد .


سپس مى‏افزايد : آن درختى است كه از قعر جهنم مى‏رويد ! ( انها شجرة تخرج من اصل الجحيم).


ولى اين ظالمان مغرور به سخريه ادامه دادند و گفتند مگر ممكن است گياه يا درختى از قعر جهنم برويد ؟ آتش كجا و درخت و گياه كجا ؟ بنابر اين شنيدن نام اين گياه و اوصاف آن مايه آزمايش آنها در اين دنيا ، و خود آن در آخرت مايه درد و رنج آنها است.


گويا آنها از اين نكته غافل بودند كه اصولى كه بر زندگى آن جهان ( آخرت ) حاكم است با اين جهان بسيار تفاوت دارد ، گياه و درختى كه از قعر جهنم مى‏رويد به رنگ جهنم است ، و در شرائط جهنم پرورش يافته ، نه گياهى است همانند گياهى كه در باغهاى اين جهان مى‏رويد ، و شايد از اين نكته بيخبر نبودند بلكه هدفشان تنها سخريه و استهزاء بود .


سپس مى‏افزايد : شكوفه آن مانند كله‏هاى شياطين است ! ( طلعها كانه رؤس الشياطين).


طلع معمولا به شكوفه خرما گفته مى‏شود كه داراى پوسته سبز رنگى


تفسير نمونه ج : 19ص :72


است و در درون آن رشته‏هاى سفيدى است كه بعدا تبديل به خوشه خرما مى‏شود ، واژه طلع از ماده طلوع به اين مناسبت است كه نخستين ميوه‏اى است كه بر درخت ظاهر مى‏شود و طلوع مى‏كند.


در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه مگر مردم كله‏هاى شياطين را ديده بودند كه قرآن شكوفه‏هاى زقوم را به آن تشبيه مى‏كند ؟ مفسران در اينجا پاسخ‏هاى متعددى ذكر كرده‏اند : بعضى گفته‏اند : يكى از معانى شيطان يك نوع مار بد منظر است كه شكوفه زقوم به آن تشبيه شده است .


و بعضى گفته‏اند : يك نوع گياه بد چهره است چنانكه در كتاب منتهى الارب آمده است : رأس الشيطان يا روس الشياطين گياهى است.


ولى آنچه صحيحتر به نظر مى‏رسد اين است كه اين تشبيه براى بيان نهايت زشتى و چهره تنفرآميز آن است ، زيرا انسان از چيزى كه متنفر باشد در ذهنخود براى آن قيافه‏اى زشت و وحشتناك ترسيم مى‏كند ، و به هر چه علاقه‏مند است براى آن قيافه‏اى زيبا و دوست داشتنى.


لذا در عكسهائى كه مردم براى فرشتگان مى‏كشند زيباترين چهره‏ها را ترسيم مى‏كنند و به عكس براى شياطين و ديوان بدترين چهره‏ها را ، در حالى كه نه فرشته را ديده‏اند و نه ديو را.


در تعبيرات روزمره بسيار ديده مى‏شود كه مى‏گويند : فلان كس مانند عفريت است ، يا قيافه ديو دارد ! اينها همه تشبيهاتى است بر اساس انعكاسات ذهنى انسانها از مفاهيم مختلف ، تشبيهاتى است لطيف و گويا.


سرانجام قرآن مى‏گويد : اين ظالمان مغرور مسلما از اين گياه مى‏خورند


تفسير نمونه ج : 19ص :73


و شكم را از آن پر مى‏كنند ( فانهم لاكلون منها فمالئون منها البطون).


اين همان فتنه و عذابى است كه در آيات قبل به آن اشاره شد ، خوردن از اين گياه دوزخى با آن بوى بد و طعم تلخ با آن شيره‏اى كه تماسش با بدن مايه سوزندگى و تورم است ، آنهم خوردن به مقدار زياد ، عذابى است دردناك.


بديهى است خوردن از اين غذاى ناگوار و تلخ تشنگى‏آور است ، اما به هنگامى كه تشنه مى‏شوند چه مى‏نوشند ؟ قرآن مى‏گويد : اين دوزخيان بعد از اين زقوم آب داغ و كثيفى خواهند داشت ( ثم ان لهم عليها لشوبا من حميم ) .


شوب به معنى چيزى است كه با شى‏ء ديگر مخلوط شود ، و حميم به معنى آب داغ و سوزان است ، بنابر اين حتى آب داغى كه آنها مى‏نوشند خالص نيست بلكه آلوده است.


آن غذاى دوزخيان ، و اينهم نوشابه آنان ، اما بعد از اين پذيرائى به كجا مى‏روند ، قرآن مى‏گويد : سپس بازگشت آنها به سوى جهنم است ! ( ثم ان مرجعهم لالى الجحيم).


بعضى از مفسران از اين تعبير چنين استفاده كرده‏اند كه اين آب داغ آلوده از چشمه‏اى در بيرون دوزخ است ، دوزخيان را قبلا براى نوشيدن آن همچون حيواناتى كه به آبگاه مى‏برند به آنجا مى‏خوانند ، و بعد از نوشيدن از آن بار ديگر بازگشتشان به سوى دوزخ است .


بعضى ديگر گفته‏اند اين اشاره به مواقف و جايگاههاى مختلف دوزخ است كه ظالمان و مجرمان را از منطقه‏اى به منطقه ديگر مى‏برند تا از آن آب سوزان


تفسير نمونه ج : 19ص :74


بنوشند و بعد آنها را به جايگاه اصليشان باز مى‏گردانند ، اما تفسير اول مناسبتر به نظر مى‏رسد.


همانگونه كه قبلا نيز اشاره كرديم نه ترسيم نعمتهاى بهشتى آنچنان كه هست در اين دنيا براى ما ممكن است و نه عذابهاى دوزخيان.


تنها شبحى از دوربا عباراتى كوتاه از آن در ذهن ما ترسيم مى‏شود ( پروردگارا ما را در پناه لطفت از اين عذابها محفوظ دار).


در آخرين آيات مورد بحث قرآن دليل اصلى گرفتارى دوزخيان را در چنگال اين مجازاتهاى دردناك در دو جمله كوتاه و پرمعنى بيان مى‏كند ، و مى‏گويد : آنها پدران خود را گمراه يافتند ( انهم الفوا آبائهم ضالين).


اما با اين حال با سرعت و بى‏اختيار به دنبال آنها مى‏دوند ( فهم على آثارهم يهرعون).


جالب اينكه در اينجا يهرعون به صورت صيغه مجهول از ماده اهراع كه به معنى با سرعت دويدن است آمده ، اشاره به اينكه چناندل و دين بر تقليد نياكان باخته‏اند كه گوئى آنها را به سرعت و بى‏اختيار به دنبالشان مى‏دوانند گوئى از خود اراده‏اى ندارند و اين اشاره به نهايت تعصب و شيفتگى آنها به خرافات نياكان است.



تفسير نمونه ج : 19ص :75


وَ لَقَدْ ضلَّ قَبْلَهُمْ أَكثرُ الأَوَّلِينَ‏(71) وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا فِيهِم مُّنذِرِينَ‏(72) فَانظرْ كيْف كانَ عَقِبَةُ الْمُنذَرِينَ‏(73) إِلا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ‏(74)


ترجمه:


71 -قبل از آنها اكثر پيشينيان ( نيز ) گمراه شدند.


72 -ما در ميان آنها انذاركنندگانى فرستاديم.


73 -بنگر عاقبت انذارشوندگان چگونه بود ؟


74 -مگر بندگان مخلص ما!


تفسير:اقوام گمراه پيشين


از آنجا كه مسائل گذشته در رابطه با مجرمان و ظالمان اختصاص به مقطع خاصى از زمان و مكان ندارد قرآن در آيات مورد بحث به تعميم و گسترش آن مى‏پردازد ، و ضمن چند آيه كوتاه و فشرده زمينه را براى شرح احوال بسيارى از امتهاى پيشين كه اطلاع بر احوالشان سند گويائى براى مباحث گذشته است فراهم مى‏سازد ، اقوامى همچون قوم نوح و ابراهيم و موسى و هارون و لوط و يونس و مانند آنها.


نخست مى‏فرمايد : قبل از آنها بيشتر پيشينيان گمراه شدند ( و لقد ضل قبلهم اكثر الاولين ) .



تفسير نمونه ج : 19ص :76


تنها مشركان مكه نيستند كه به تقليد نياكانشان در گمراهى عميقى گرفتارند ، بلكه پيش از آنها نيز اكثر اقوام گذشته به چنين سرنوشتى گرفتار شدند ، و مؤمنان آنها در برابر گمراهان آنها اندك بودند ، و اين تسلى خاطرى است براى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنان اندك نخستين در آن زمان كه در مكه بودند و از هر سو در محاصره دشمن.


سپس اضافه مى‏كند گمراهى آنها به خاطر نداشتن رهبر و راهنما نبود ، ما در ميان آنها انذاركنندگانى فرستاديم ( و لقد ارسلنا فيهم منذرين ) .


پيامبرانى كه آنها را از شرك و كفر و ظلم و بيدادگرى و تقليد كوركورانه از ديگران بيم مى‏دادند ، و آنها را به مسئوليتهايشان آشنا مى‏ساختند.


درست است كه پيامبران در يك دست نامه انذار و در دست ديگر نامه بشارت داشتند ولى چون ركن اعظم تبليغ آنها مخصوصا نسبت به چنين اقوام گمراه و سركش همان انذار بود در اينجا تنها روى آن تكيه شده است.


سپس در يك جمله كوتاه و پرمعنى مى‏گويد : اكنون بنگر عاقبت انذار شوندگان و اين اقوام لجوج گمراه به كجا رسيد ؟ ( فانظر كيف كان عاقبة المنذرين).


مخاطب در جمله فانظر ( اكنون بنگر ) ممكن است شخص پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) باشد و يا هر فرد عاقل و بيدار.


در حقيقت اين جمله اشاره به پايان كار اقوامى است كه در آيات بعد شرح حال آنها خواهد آمد.


و در آخرين آيه به عنوان يك استثنا مى‏فرمايد : مگر بندگان مخلص خدا


تفسير نمونه ج : 19ص :77


(الا عباد الله المخلصين).


در واقع اين جمله اشاره به آن است كه عاقبت اين اقوام را بنگر كه چگونه آنها را به عذاب دردناكى گرفتار كرديم ، و هلاك نموديم ، و جز بندگان با ايمان و مخلص كه از اين مهلكه جان سالم بدر بردند .


قابل توجه اينكه در اين سوره پنج بار روى بندگان مخلص خدا در آيات مختلف تكيه شده ، و اين نشانه‏اى است از عظمت مقام آنها ، و همانگونه كه قبلا اشاره كرديم آنها كسانى هستند كه در معرفت و ايمان و جهاد نفس آنچنان پيروز شده‏اند كه خداوند آنها را برگزيده و خالص كرده ، و به همين دليل در برابر انحرافات و لغزشها مصونيت پيدا كرده‏اند.


شيطان از نفوذ در آنها عاجز و مايوس است و از روز نخست در برابر آنها سپر انداخته و اظهار عجز كرده است.


غوغاى محيط ، وسوسه‏هاى اغواگران ، تقليد نياكان و فرهنگهاى غلط و طاغوتى هرگز نمى‏تواند آنها را از مسيرشان منحرف سازد .


و اين در حقيقت پيامى است الهام بخش براى مؤمنان مقاوم آن روز در مكه و براى ما مسلمانان در دنياى پرغوغاى امروز كه از انبوه دشمنان نهراسيم و بگوييم در صف عباد الله مخلصين جاى گيريم.



تفسير نمونه ج : 19ص :78


وَ لَقَدْ نَادَانَا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ‏(75) وَ نجَّيْنَهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ‏(76) وَ جَعَلْنَا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْبَاقِينَ‏(77) وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِ فى الاَخِرِينَ‏(78) سلَمٌ عَلى نُوحٍ فى الْعَلَمِينَ‏(79)إِنَّا كَذَلِك نجْزِى الْمُحْسِنِينَ‏(80) إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ‏(81) ثمَّ أَغْرَقْنَا الاَخَرِينَ‏(82)


ترجمه:


75 -نوح ما را ندا كرد ( و ما دعاى او را اجابت كرديم ) ، و چه خوب اجابت كننده‏اى هستيم.


76 -و او و خاندانش را از اندوه بزرگ رهائى بخشيديم.


77 -و فرزندانش را بازماندگان ( روى زمين ) قرار داديم.


78 -و نام نيك او را در ميان امتهاى بعد باقى گذارديم.


79 -سلام باد بر نوح در ميان جهانيان.


80 -ما اينگونه نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم.



تفسير نمونه ج : 19ص:79


81 -چرا كه او از بندگان با ايمان ما بود.


82 -سپس ديگران ( دشمنان او ) را غرق كرديم.


تفسير : گوشه‏اى از داستان نوح


از اينجا شرح داستان نه نفر از پيامبران بزرگ خدا آغاز مى‏شود كه در آيات پيشين بطور سربسته به آن اشاره شده بود ، نخست از نوح شيخ الانبياء و نخستين پيامبر اولوا العزم شروع مى‏كند ، و قبل از هر چيز به دعاى پرسوز او هنگامى كه از هدايت قومش مايوس شد اشاره كرده مى‏فرمايد : نوح ما را ندا كرد ، ما هم اجابت كرديم ، و چه خوب اجابت كننده‏اى هستيم ( و لقد نادانا نوح فلنعم المجيبون).


اين دعا ممكن است اشاره به همان باشد كه در سوره نوح آمده : و قال نوح رب لا تذر على الارض من الكافرين ديارا انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدوا الا فاجرا كفارا : نوح گفت : پروردگارا ! احدى از كافران را بر روى زمين مگذار ، چرا كه اگر آنها را به حال خود واگذارى بندگانت را گمراه مى‏كنند ، و جز افرادى فاجر و كافر نسلى از آنها متولد نخواهد شد ( هم خود فاسدند و هم نسل آينده آنها ) ( نوح آيات 26 و 27 ) .


و يا دعائى كه به هنگام سوار شدن بر كشتى به پيشگاه خدا عرض كرد : رب انزلنى منزلا مباركا و انت خير المنزلين : پروردگارا ! ما را در منزلگاهى پر بركت فرود آور و تو بهترين فرودآورندگانى ( مؤمنون آيه 29 ) .


و يا دعائى كه در سوره قمر آيه 10 آمده : فدعا ربه انى مغلوب فانتصر : نوح


تفسير نمونه ج : 19ص :80


پروردگارش را چنين خواند من در چنگال اين قوم مغلوبم مرا يارى فرما.


البته هيچ مانعى ندارد كه آيه مورد بحث اشاره به همه اين دعاها بوده باشد ، و خداوند به بهترين وجهى همه را اجابت فرمود.


و لذا در آيه بعد بلافاصله مى‏فرمايد : ما او و خاندانش را از اندوه بزرگ نجات بخشيديم ( و نجيناه و اهله من الكرب العظيم).


اين اندوه بزرگ كدام اندوه بوده است كه نوح را سخت رنج مى‏داده ؟ ممكن است اشاره به سخريه‏هاى قوم كافر و مغرور ، و آزارهاى زبانى آنها و هتاكى و توهين نسبت به او و پيروانش باشد ، و يا اشاره به تكذيب‏هاى پى‏درپى اين قوم لجوج .


گاه مى‏گفتند : و ما نراك اتبعك الا الذين هم اراذلنا : ما نمى‏بينيم كسى از تو پيروى كند مگر يك مشت اوباش ما ! ( هود - 27).


و گاه مى‏گفتند : يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين : اى نوح زياد با ما سخن گفتى ( و پر حرفى كردى ! ) اگر راست مى‏گوئى عذابى را كه وعده مى‏دهى بياور ! ( هود - 32 ) .


و گاه چنانكه قرآن مى‏گويد و يصنع الفلك و كلما مر عليه ملاء من قومه سخروا منه : او مشغول ساختن كشتى بود ، و هر زمان گروهى از قومش از كنار او عبور مى‏كردند وى را مسخره مى‏نمودند ( و مى‏گفتند اين مرد ديوانه شده است ! ) ( هود - 38).


آن قدر نوح اين پيامبر پر حوصله را ناراحت كردند و اسائه ادب نمودند و نسبت جنون به او دادند كه عرض كرد : رب انصرني بما كذبون : پروردگارا!


تفسير نمونه ج : 19ص :81


در مقابل تكذيب آنها مرا يارى كن ( مؤمنون - 26).


به هر حال مجموعه‏اى از اين حوادث ناگوار و زخم زبانهاى شديد قلب پاك او را سخت مى‏فشرد ، تا اينكه طوفان فرا رسيد ، و خداوند او را از چنگال اين قوم ستمگر ، و آن كرب عظيم و اندوه بزرگ رهائى بخشيد .


بعضى از مفسران احتمال داده‏اند كه منظور از كرب عظيم همان طوفان بوده است كه جز نوح و يارانش از آن نجات نيافتند ، ولى اين معنى بعيد به نظر مى‏رسد.


سپس مى‏افزايد : ما فرزندان نوح را بازماندگان ( روى زمين ) قرار داديم ( و جعلنا ذريته هم الباقين).


آيا به راستى تمام انسانهائى كه اكنون روى زمين زندگى مى‏كنند از فرزندان نوح هستند ؟ و آيه فوق همين را مى‏گويد ؟ و يا گروه عظيمى از انبياء و اولياء و صلحاء از دودمان او باقى ماندند هر چند همه مردم از دودمان او نيستند ؟ در اين زمينه بحثى داريم كه به خواست خدا در نكات خواهد آمد .


به علاوه ذكر خير و ثناء جميل و نام نيك براى نوح در ميان امتهاى بعد قرار داديم ( و تركنا عليه فى الاخرين).


از او به عنوان يك پيامبر مقاوم و شجاع و صبور و دلسوز و مهربان ياد مى‏كنند ، و او را شيخ الانبياء مى‏نامند.


تاريخ او اسطوره مقاومت و ايستادگى است ، و برنامه او الهام بخش براى همه رهروان راه حق در برابر كارشكنيهاى سخت دشمنان و نابخرديهاى آنها .


سلام و درود باد بر نوح در ميان جهانيان ( سلام على نوح فى العالمين).



تفسير نمونه ج : 19ص :82


چه افتخارى از اين برتر و بالاتر كه خداوند بر او سلام مى‏فرستد ، سلامى كه در ميان جهان و جهانيان باقى مى‏ماند ، و تا دامنه قيامت گسترده مى‏شود ، سلام خدا توأم با ثناء جميل و ذكر خير بندگانش.


جالب اينكه كمتر سلامى در قرآن به اين گستردگى و وسعت در باره كسى ديده مى‏شود ، بخصوص اينكه العالمين ( به مقتضاى اينكه جمع است و توأم با الف و لام ) آنچنان معنى وسيعى دارد كه نه تنها همه انسانها ، بلكه عوالم فرشتگان و ملكوتيان را نيز ممكن است در بر گيرد .


و براى آنكه اين برنامه براى ديگران الهام بخش گردد مى‏افزايد : ما اينگونه نيكوكاران را جزا و پاداش مى‏دهيم ! ( انا كذلك نجزى المحسنين).


چرا كه او از بندگان با ايمان ما بود ( انه من عبادنا المؤمنين).


در حقيقت مقام عبوديت و بندگى ، و همچنين ايمان توأم با احسان و نيكوكارى كه در دو آيه اخير آمده ، دليل اصلى لطف خداوند نسبت به نوح و نجاتش از اندوه بزرگ و سلام و درود الهى بر او بود كه اگر اين برنامه از ناحيه ديگران نيز تعقيب شود مشمول همان رحمت و لطفند كه نوح بود چرا كه معيارهاى الطاف پروردگار تخلف ناپذير است و جنبه شخصى و خصوصى ندارد .


و در آخرين آيه مورد بحث با جمله‏اى كوتاه و كوبنده سرنوشت آن قوم ظالم و شرور و كينه‏توز را بيان كرده ، مى‏گويد : سپس ديگران را غرق كرديم ( ثم اغرقنا الاخرين).


از آسمان سيلاب آمد ، و از زمين آب جوشيد ، و سرتاسر كره زمين به اقيانوس پر تلاطمى مبدل شد ! كاخهاى بيدادگران را در هم كوبيد ، و جسدهاى بيجانشان


تفسير نمونه ج : 19ص :83


بر صفحه آب باقى ماند ! جالب اينكه الطاف خود را با نوح ضمن چندين آيه بيان مى‏كند ، اما عذاب آن قوم سركش را در يك جمله كوتاه توأم با تحقير و بى‏اعتنائى ، چرا كه مقام بيان افتخارات و پيروزيهاى مؤمنان و يارى خداوند نسبت به آنها مقام توضيح است و مقام بيان حال سركشان مقام بى‏اعتنائى .


نكته : آيا مردم روى زمين همه از دودمان نوحند ؟


جمعى از بزرگان مفسرين از جمله و جعلنا ذريته هم الباقين ( ما فرزندان نوح را بازماندگان در زمين قرار داديم ) چنين استفاده كرده‏اند كه تمام نسل بشر بعد از نوح از دودمان او به وجود آمدند و هم اكنون همه از فرزندان نوحند.


اين سخن را بسيارى از مورخان نقل كرده‏اند كه از نوح سه فرزند باقى ماند به نام : سام و حام و يافث و تمام نژادهاى امروز كره زمين به آنها منتهى مى‏شوند ، نژاد عرب و فارس و روم را نژاد سامى مى‏دانند ، و نژاد ترك و گروهى ديگر را از اولاد يافث ، و نژاد سودان و سند و هند و نوبه و حبشه و قبط و بربر را از اولاد حام مى‏شمرند .


بحث در اين مساله نيست كه اين نژاد از كدامين فرزند نوح است چرا كه در اين مساله در ميان مورخان و مفسران تعبيرهاى مختلفى ديده مى‏شود ، بحث در اين است كه آيا همه نژادهاى انسانى به اين سه بازمى‏گردد ؟ در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه مگر مؤمنان ديگرى با نوح در كشتى سوار نشدند سرنوشت آنها چه شد ؟ آيا آنها همگى از دنيا رفتند بى‏آنكه فرزندى از آنها باقى بماند ؟ و يا اگر فرزندانى داشتند فرزند دختر بود كه با اولاد نوح ازدواج كردند ؟ اين مساله از نظر تاريخى چندان روشن نيست ، بلكه از بعضى


تفسير نمونه ج : 19ص :84


روايات پاره‏اى اشارات در آيات قرآن ممكن است استفاده كرد كه از آنها نيز فرزندانى در روى زمين مانده ، و اقوامى از اولاد آنها هستند.


در حديثى كه در تفسير على بن ابراهيم از امام باقر (عليه‏السلام‏) در توضيح آيه فوق نقل شده چنين مى‏خوانيم : الحق و النبوة و الكتاب و الايمان فى عقبه ، و ليس كل من فى الارض من بنى آدم من ولد نوح (عليه‏السلام‏) قال الله عز و جل فى كتابه احمل فيها من كل زوجين اثنين و اهلك الا من سبق عليه القول منهم و من آمن و ما آمن معه الا قليل ، و قال الله عز و جل ايضا : ذرية من حملنا مع نوح : منظور خداوند از اين آيه ( و جعلنا ذريته هم الباقين ) اين است كه حق و نبوت و كتاب آسمانى و ايمان در دودمان نوح باقيماند ، ولى تمام كسانى كه از فرزندان آدم در روى زمين زندگى مى‏كنند از اولاد نوح نيستند ، چرا كه خداوند متعال در كتابش مى‏گويد : ما به نوح دستور داديم كه از هر جفتى از حيوانات يك زوج بر كشتى سوار كن ، و همچنين اهل خانواده‏ات را ، مگر آنها كه قبلا وعده هلاكشان داده شده ( اشاره به همسر نوح و يكى از فرزندانش ) و همچنين مؤمنان را ، جز گروه اندكى به نوح ايمان نياوردند - و نيز ( خطاب به بنى اسرائيل كرده مى‏گويد : ) اى فرزندان كسانى كه با نوح بر كشتى سوار كرديم .


و به اين ترتيب آنچه در باره منتهى شدن تمام نژادهاى روى زمين به فرزندان نوح مشهور است ثابت نيست.



تفسير نمونه ج : 19ص :85


وَ إِنَّ مِن شِيعَتِهِ لابْرَهِيمَ‏(83) إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سلِيمٍ‏(84) إِذْ قَالَ لأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ مَا ذَا تَعْبُدُونَ‏(85) أَ ئفْكاً ءَالِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ‏(86) فَمَا ظنُّكم بِرَب الْعَلَمِينَ‏(87) فَنَظرَ نَظرَةً فى النُّجُومِ‏(88) فَقَالَ إِنى سقِيمٌ‏(89) فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ‏(90) فَرَاغَ إِلى ءَالِهَتهِمْ فَقَالَ أَ لا تَأْكلُونَ‏(91) مَا لَكمْ لا تَنطِقُونَ‏(92) فَرَاغَ عَلَيهِمْ ضرْبَا بِالْيَمِينِ‏(93) فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ‏(94)



تفسير نمونه ج : 19ص :86


ترجمه:


83 -و از پيروان او ( نوح ) ابراهيم بود.


84 -به خاطر بياور هنگامى را كه با قلب سليم به پيشگاه پروردگارش آمد.


85 -هنگامى كه به پدر و قومش گفت : اينها چه چيز است كه مى‏پرستيد ؟!


86 -آيا غير از خدا ، به سراغ اين معبودان دروغين مى‏رويد ؟


87 -شما در باره پروردگار عالميان چه گمان مى‏بريد ؟


88 -(سپس ) او نگاهى به ستارگان افكند.


89 -و گفت من بيمارم ( و با شما به مراسم جشن نمى‏آيم).


90 -آنها از او روى برتافته و به او پشت كردند ( و به سرعت دور شدند).


91 -(او وارد بتخانه شد ) مخفيانه نگاهى به معبودان آنها كرد و از روى تمسخر گفت : چرا از اين غذاها نمى‏خوريد ؟


92 -(اصلا ) چرا سخن نمى‏گوئيد ؟!


93 -سپس ضربه‏اى محكم با دست راست و با توجه بر پيكر آنها فرود آورد ( و همه را جز بت بزرگ در هم شكست).


94 -آنها با سرعت به سراغ او آمدند.


تفسير : طرح جالب بت شكنى ابراهيم


در اين آيات بخش قابل ملاحظه‏اى از زندگى ابراهيم قهرمان بت‏شكن (عليه‏السلام‏) به دنبال گوشه‏هائى از تاريخ پر ماجراى نوح (عليه‏السلام‏) آمده است.


در اينجا نخست از ماجراى بت‏شكنى ابراهيم و برخورد شديد بت‏پرستان با او سخن مى‏گويد ، و در قسمت ديگرى پيرامون بزرگترين صحنه فداكارى ابراهيم خليل و مساله قربانى فرزندش بحث مى‏كند ، و اين قسمت در قرآن مجيد منحصرا


تفسير نمونه ج : 19ص :87


در همين جا مطرح شده است.


آيه نخست ماجراى ابراهيم را به اين صورت با ماجراى نوح پيوند مى‏دهد و مى‏فرمايد : و از پيروان نوح و ابراهيم بود ( و ان من شيعته لابراهيم).


او در همان خط توحيد و عدل ، در همان مسير تقوا و اخلاص كه سنت نوح بود گام بر مى‏داشت ، كه انبياء همه مبلغان يك مكتب و استادان يك دانشگاهند ، و هر كدام برنامه ديگرى راتداوم مى‏بخشند و تكميل مى‏كنند.


چه تعبير جالبى ؟ ابراهيم از شيعيان نوح بود ، با اينكه فاصله زمانى زيادى آن دو را از هم جدا مى‏كرد ( حدود 2600 سال به گفته بعضى از مفسران ) ولى مى‏دانيم در پيوند مكتبى زمان كمترين تاثيرى ندارد.


بعد از بيان اين اجمال به تفصيل آن پرداخته ، مى‏فرمايد : به خاطر بياور هنگامى را كه ابراهيم با قلب سليم به پيشگاه پروردگارش آمد ( اذ جاء ربه بقلب سليم).


مفسران براى قلب سليم تفسيرهاى متعددى بيان كرده‏اند كه هر كدام به يكى از ابعاد اين مساله اشاره مى‏كند.


قلبى كه پاك از شرك باشد .



تفسير نمونه ج : 19ص :88


قلبى كه خالص از معاصى و كينه و نفاق بوده باشد.


قلبى كه از عشق دنيا تهى باشد كه حب دنيا سرچشمه همه خطاها است.


و بالاخره قلبى كه جز خدا در آن نباشد ! حقيقت اين است كه سليم از ماده سلامت ، و هنگامى كه سلامت به طور مطلق مطرح مى‏شود سلامتى از هر گونه بيمارى اخلاقى و اعتقادى را شامل مى‏شود.


قرآن مجيد در باره منافقان مى‏گويد : فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا در دلهاى آنها يك نوع بيمارى است و خداوند نيز ( بر اثر لجاجت و گناهشان ) بر اين بيمارى مى‏افزايد ( بقره 10).


جالبترين تفسير را براى قلب سليم امام صادق (عليه‏السلام‏) بيان فرموده : در آنجا كه مى‏خوانيم : القلب السليم الذى يلقى ربه و ليس فيه احد سواه ! : قلب سليم قلبى است كه خدا را ملاقات كند در حالى كه هيچ كس جز او در آن نباشد.


و اين تعبير ، جامع همه اوصاف گذشته است.


و نيز در روايت ديگرى از همان امام (عليه‏السلام‏) آمده است كه فرمود : صاحب النية الصادقة صاحب القلب السليم ، لان سلامة القلب من هو اجس المذكورات تخلص النية لله فى الامور كلها : كسى كه نيت صادقى دارد صاحب قلب سليم است چرا كه سلامت قلب از شرك و شك نيت را در همه چيز خالص مى‏كند .


در باره اهميت قلب سليم همين بس كه قرآن مجيد آنرا تنها سرمايه نجات روز قيامت شمرده ، چنانكه در سوره شعراء آيه 88 و 89 از زبان همين پيامبر بزرگ ابراهيم (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتى الله بقلب سليم : روزى كه اموال و فرزندان سودى به حال انسان نمى‏بخشند ، جز كسى


تفسير نمونه ج : 19ص :89


كه با قلب سليم در پيشگاه خداوند حضور يابد.


آرى ابراهيم با قلب سليم و روح پاك و اراده نيرومند و عزم راسخ مامور مبارزه با بت‏پرستان شد ، و از پدر ( عمو ) و قوم خودش آغاز كرد ، چنانكه قرآن مى‏گويد به خاطر بياور هنگامى را كه به پدر و قومش گفت : اينها چه چيز است كه مى‏پرستيد ؟ ! ( اذ قال لابيه و قومه ما ذا تعبدون ) .


حيف نيست انسان با آن شرافت ذاتى و عقل و خرد در مقابل مشتى سنگ و چوب بى‏ارزش تعظيم كند ؟ عقلتان كجا است ؟ ! سپس اين تعبير را كه توأم با تحقير آشكار بتها بود با جمله ديگرى تكميل كرد و گفت : آيا شما جز الله كه بر حق است به سراغ خدايان دروغين مى‏رويد ؟ ( ا ءفكا الهة دون الله تريدون).


با توجه به اينكه افك به معنى دروغ بزرگ ، و يا زشترين دروغها است ، قاطعيت سخن ابراهيم در باره بتها روشنتر مى‏شود .


سرانجام سخنش را با جمله كوبنده ديگرى در اين مقطع پايان داد و گفت : شما در باره پروردگار عالميان چه گمان مى‏بريد ؟ ! ( فما ظنكم برب العالمين ) روزى او را مى‏خوريد ، مواهب او سراسر وجود شما را احاطه كرده،


تفسير نمونه ج : 19ص :90


با اينحال موجودات بى‏ارزشى را همرديف او قرار داده‏ايد ، با اينحال باز انتظار داريد به شما رحم كند ، و شما را با اشد مجازات كيفر ندهد ؟ چه اشتباه بزرگى ؟ چه گمراهى خطرناكى ؟.


تعبير رب العالمين اشاره به اين است كه تمام عالم در سايه ربوبيت او اداره مى‏شوند شما او را رها ساخته به سراغ يك مشت پندار و اوهامى كه هيچ منشا اثر نيست رفته‏ايد .


در تواريخ و تفاسير آمده است كه بت‏پرستان بابل هر سال مراسم عيد مخصوصى داشتند غذاهائى در بتخانه آماده مى‏كردند و در آنجا مى‏چيدند به اين پندار كه غذاها متبرك شود ، سپس دستجمعى به بيرون شهر مى‏رفتند و در پايان روز باز مى‏گشتند و براى نيايش و صرف غذا به بتخانه مى‏آمدند.


آن روز شهر خالى شد و فرصت خوبى براى در هم كوبيدن بتها به دست ابراهيم افتاد.


فرصتى كه ابراهيم مدتها انتظار آن را مى‏كشيد و مايل نبود به آسانى از دست برود .


لذا هنگامى كه در شب از او دعوت به شركت در اين مراسم كردند او نگاهى به ستارگان افكند ( فنظر نظرة فى النجوم).


و گفت من بيمارم ( و قال انى سقيم).


و به اين ترتيب عذر خود را خواست ! آنها به او پشت كرده و به سرعت از او دور شدند و به دنبال مراسم خود


تفسير نمونه ج : 19ص :91


شتافتند ( فتولوا عنه مدبرين).


در اينجا دو سؤال مطرح است.


نخست اينكه : چرا ابراهيم به ستارگان نگاه كرد ، هدفش از اين نگاه چه بود ؟ ديگر اينكه آيا به راستى بيمار بود كه گفت بيمارم ؟ چه بيمارى داشت ؟ پاسخ سؤال اول با توجه به اعتقادات مردم بابل و رسوم و عادات آنها روشن است ، آنها در علم نجوم مطالعاتى داشتند ، و حتى مى‏گويند بتهاى آنها نيز هياكل ستارگان بود ، و به اين خاطر به آنها احترام مى‏گذاشتند كه سمبل ستارگان بودند .


البته در كنار اطلاعات نجومى خرافات بسيار نيز در اين زمينه در ميان آنها شايع بود ، از جمله اينكه ستارگان را در سرنوشت خود مؤثر مى‏دانستند ، و از آنها خير و بركت مى‏طلبيدند ، و از وضع آنها بر حوادث آينده استدلال مى‏كردند.


ابراهيم (عليه‏السلام‏) براى اينكه آنها را متقاعد كند طبق رسوم آنها نگاهى به ستارگان آسمان افكند تا چنان تصور كنند كه پيش بينى بيمارى خود را از مطالعه اوضاع كواكب كرده است و قانع شوند ! بعضى از مفسران بزرگ اين احتمال را نيز داده‏اند كه او مى‏خواست از حركت ستارگان وقت بيمارى خود را دقيقا دريابد ، زيرا يكنوع بيمارى همچون تب در فواصل زمانى خاصى به سراغش مى‏آمد ، ولى با توجه به وضع افكار مردم بابل احتمال اول مناسبتر است .


بعضى نيز احتمال داده‏اند كه نگاه او به آسمان در واقع نگاه مطالعه در اسرار آفرينش بود ، هر چند آنها نگاه او را نگاه يك منجم مى‏پنداشتند كه مى‏خواهد از اوضاع كواكب حوادث آينده را پيش‏بينى كند .


در مورد سؤال دوم پاسخهاى متعددى داده‏اند.


از جمله اينكه او واقعا بيمار بود ، هر چند اگر سالم هم بود هرگز در مراسم


تفسير نمونه ج : 19ص :92


جشن بتها شركت نمى‏كرد ، ولى بيماريش بهانه خوبى براى عدم شركت در آن مراسم و استفاده از فرصت طلائى براى درهم كوبيدن بتها بود ، و دليلى ندارد كه ما بگوئيم او در اينجا توريه كرده ، چرا كه توريه براى انبياء مناسب نيست.


بعضى ديگر گفته‏اند كه ابراهيم واقعا بيمارى جسمى نداشت اما روحش بر اثر اعمال ناموزون اين جمعيت و كفر و شرك و ظلم و فسادشان بيمار بود ، بنابر اين او واقعيتى را بيان كرد ، هر چند آنها طور ديگرى فكر كردند ، و او را از نظر جسمى بيمار پنداشتند .


اين احتمال نيز داده شده است كه او در اين سخن توريه كرده باشد.


مثل اينكه كسى بر در منزل مى‏آيد و سؤال مى‏كند فلان كس در منزل است آنها در پاسخ مى‏گويند : اينجا نيست و منظورشان از كلمه اينجا پشت در خانه است ، نه مجموع خانه ، در حالى كه شنونده اين چنين نمى‏فهمد ( اينگونه تعبيرات را كه دروغ نيست اما ظاهرش چيز ديگر است در فقه توريه مى‏نامند).


منظور ابراهيم از اين سخن اين بود كه من در آينده ممكن است بيمار شوم تا دست از سر او بردارند و به سراغ كار خود بروند .


اما تفسير اول و دوم مناسبتر به نظر مى‏رسد.


به اين ترتيب ابراهيم (عليه‏السلام‏) تنها در شهر ماند و بت‏پرستان شهر را خالى كرده و بيرون رفتند ، ابراهيم نگاهى به اطراف خود كرد ، برق شوق در چشمانش نمايان گشت ، لحظاتى را كه از مدتها قبل انتظارش را مى‏كشيد فرا رسيد ، بايد يك تنه برخيزد و به جنگ بتها برود ، و ضربه سختى بر پيكر آنان وارد سازد ، ضربه‏اى كه مغزهاى خفته بت‏پرستان را تكان دهد و بيدار كند.


قرآن مى‏گويد : او به سراغ خدايان آنها آمد ، نگاهى به آنها و ظروف غذائى كه در اطرافشان بود افكند و از روى تمسخر صدا زد : آيا از اين غذاها


تفسير نمونه ج : 19ص :93


نمى‏خوريد ؟ ! ( فراغ الى آلهتهم فقال الا تاكلون).


اين غذاها را عبادت‏كنندگانتان فراهم كرده‏اند ، غذاهاى چرب و شيرين متنوع و رنگين است ، چرا ميل نمى‏كنيد ؟ ! سپس افزود : اصلا چرا حرف نمى‏زنيد ؟ چرا لال و بسته دهن هستيد ؟ ! ( ما لكم لا تنطقون).


و به اين ترتيب تمام معتقدات خرافى آنها را به سخريه كشيد ، بدون شك او به خوبى مى‏دانست نه آنها غذا مى‏خورند ، و نه سخن مى‏گويند ، موجودات بيجانى بيش نيستند ، اما در حقيقت مى‏خواست دليل برنامه بت‏شكنى خود را به اين صورت زيبا و لطيف ارائه داده باشد .


سپس آستين را بالا زد ، تبر را به دست گرفت ، و با قدرت حركت داد و با توجه ضربه‏اى محكم بر پيكر آنها فرود آورد ! ( فراغ عليهم ضربا باليمين).


منظور از يمين يا واقعا همان دست راست است كه انسان غالب كارهاى خود را با آن انجام مى‏دهد و يا كنايه از قدرت و قوت است ( هر دو معنى نيز با هم قابل جمع است).


به هر حال چيزى نگذشت كه از آن بتخانه آباد و زيبا ويرانه‏اى وحشتناك ساخت بتها همه لت‏وپار شدند ، و دست و پا شكسته هر كدام به گوشه‏اى افتادند و به راستى براى بت‏پرستان منظره‏اى دلخراش و اسفبار و غم‏انگيز پيدا كردند .


ابراهيم كار خود را كرد و مطمئن و آرام از بتكده بيرون آمد ، و به سراغ خانه خود رفت در حالى كه خود را براى حوادث آينده آماده مى‏ساخت.



تفسير نمونه ج : 19ص :94


او مى‏دانست انفجار عظيمى در شهر ، بلكه در سراسر كشور بابل ايجاد كرده كه صداى آن بعدا بلند خواهد شد ! طوفانى از خشم و غضب به راه مى‏افتد كه او در ميان طوفان تنها است.


اما او خدا را دارد ، و همين او را كافى است .


بت‏پرستان به شهر بازگشتند و به سراغ بتخانه آمدند ، چه منظره وحشتناك و بهت‏آورى ؟ گوئى بر سر جايشان خشكشان زده ؟ لحظاتى چند رشته افكارشان از دست رفت ، و مات و مبهوت ، خيره خيره به آن ويرانه نگاه كردند و بتهائى را كه پناه روز بى‏پناهى خود مى‏پنداشتند بى‏پناه در آنجا ديدند.


سپس سكوت جاى خود را به خروش و نعره و فرياد داد ... چه كسى اين كار را كرده ؟ كدام ستمگر ؟ ! و چيزى نگذشت كه به خاطرشان آمد جوان خداپرستى در اين شهر وجود دارد ، به نام ابراهيم كه بتها را به باد استهزاء مى‏گرفت ، و تهديد كرده بود من نقشه خطرناكى براى بتهاى شما كشيده‏ام ! معلوم مى‏شود كار ، كار او است .


سپس جمعيت به سوى او حركت كردند در حالى كه با سرعت ( و خشم ) راه مى‏رفتند ( فاقبلوا اليه يزفون).


يزفون از ماده زف ( بر وزن كف ) در اصل در مورد وزش باد و حركت سريع شترمرغ كه مخلوطى از راه رفتن و پريدن است به كار رفته سپس اين كلمه بطور كنايه در مورد زفاف عروس يعنى بردن عروس به خانه داماد استعمال شده است.


به هر حال منظور اين است كه بت‏پرستان با سرعت به سوى ابراهيم آمدند كه دنباله ماجرايش را در آيات بعد خواهيم خواند .



تفسير نمونه ج : 19ص :95


نكته‏ها:


آيا پيامبران هم توريه مى‏كنند ؟


قبلا لازم است بدانيم توريه چيست ؟ توريه بر وزن توصيه كه گاهى از آن تعبير به معاريض نيز مى‏شود اين است كه سخنى بگويند كه ظاهرى دارد اما منظور گوينده چيز ديگر است ، هر چند شنونده نظرش متوجه همان ظاهر مى‏شود ، فى المثل كسى از ديگرى سؤال مى‏كند كى از سفر آمدى ؟ او مى‏گويد : پيش از غروب در حالى كه پيش از ظهر آمده است ، شنونده از ظاهر اين كلام كمى قبل از غروب را مى‏فهمد ، در حالى كه گوينده قبل از ظهر را اراده كرده، چرا كه آنهم قبل از غروب است!.


يا كسى از ديگرى سؤال مى‏كند غذا خورده‏اى ؟ مى‏گويد آرى ، شنونده از اين سخن چنين مى‏فهمد كه امروز غذا خورده در صورتى كه منظورش اين است ديروز غذا خورده.


اين نكته در كتب فقهى مطرح است كه آيا توريه دروغ محسوب مى‏شود يا نه ؟ جمعى از فقهاى بزرگ از جمله شيخ انصارى ( رضوان الله عليه ) معتقد است كه توريه جزء دروغ نيست ، نه عرفا كذب بر آن صادق است ، و نه از روايات اسلامى الحاق آن به كذب استفاده مى‏شود ، بلكه در پاره‏اى از روايات عنوان كذب رسما از آن نفى شده است.


در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : الرجل يستاذن عليه فيقول للجارية قولى ليس هو هيهنا فقال (عليه‏السلام‏) لا باس ليس بكذب : كسى دم در مى‏آيد و اجازه ورود به خانه مى‏طلبد صاحب‏خانه ( كه مانعى از پذيرش او دارد ) به كنيز مى‏گويد : بگو : او اينجا نيست ( و منظور از آن مثلا همان پشت در خانه است ) امام


تفسير نمونه ج : 19ص :96


(عليه‏السلام‏) فرمود اين دروغ نيست.


ولى حق اين است كه در اينجا بايد تفصيلى داد ، و به عنوان يك ضابطه كلى گفت : هر گاه لفظ از نظر مفهوم لغوى و عرفى قابليت دو معنا دارد ولى ذهنيات مخاطب آنرا بر معنى خاصى تطبيق مى‏كند در حالى كه گوينده اراده معنى ديگرى را دارد اين چنين توريه‏اى دروغ نيست مثل اين كه لفظ مشترك را به كار برند ذهن شنونده متوجه يك معنى شود در حالى كه گوينده نظرش معنى ديگرى باشد .


فى المثل در حالات سعيد ابن جبير آمده است كه حجاج از او پرسيد نظر تو در باره من چگونه است گفت به عقيده من تو عادل هستى ! اطرافيان شاد شدند حجاج گفت او با اين سخن حكم كفر مرا صادر كرد زيرا يك معناى عادل عدول كننده از حق به باطل است ! اما اگر لفظ از نظر مفهوم لغوى و عرفى تنها يك معنى دارد و گوينده آنرا رها مى‏كند و به سوى معناى مجاز مى‏رود بى آنكه قرينه مجاز را ذكر كند اين چنين توريه‏اى بدون شك حرام است ، و ممكن است با اين تفصيل ميان نظرات مختلف فقها جمع كرد .


ولى بايد توجه داشت حتى در مواردى كه توريه مصداق كذب و دروغ نيست گاهى مفاسد آنرا در بر دارد و سبب اغراء به جهل و افكندن مردم در خطا مى‏شود و از اين نظر گاه ممكن است به مرحله حرام برسد اما هر گاه نه چنين مفسده‏اى دارد ، و نه مصداق كذب و دروغ است ، دليلى بر حرمت آن نداريم ، و روايت امام صادق (عليه‏السلام‏) از اين قبيل است.


بنابر اين تنها دروغ نبودن براى توريه كردن كافى نيست ، بلكه بايد مفاسد ديگر نيز در آن نباشد .


و البته در مواردى كه ضرورتى ايجاب كند كه انسان دروغى بگويد مسلما


تفسير نمونه ج : 19ص :97


مادام كه توريه ممكن است بايد توريه كرد ، تا سخن مصداق دروغ نباشد.


اما اينكه آيا براى پيامبران توريه جايز است يا نه ؟ بايد گفت در صورتى كه موجب تزلزل اعتماد عمومى مردم شود جايز نيست ، چرا كه سرمايه انبياء در طريق تبليغ همان سرمايه اعتماد عمومى مردم است ، و اما در مواردى مانند آنچه در داستان ابراهيم (عليه‏السلام‏) در آيات فوق آمده كه اظهار بيمارى كند و يا همچون منجمان نگاه در ستارگان آسمان بيفكند ، و هدف مهمى در اين كار باشد ، بى آنكه پايه‏هاى اعتماد حق‏جويان را متزلزل سازد ، به هيچ وجه اشكالى ندارد .


2 -ابراهيم و قلب سليم


مى‏دانيم قلب در اصطلاح قرآن به معنى روح و عقل است ، بنابر اين قلب سليم به روح پاك و سالمى گفته مى‏شود كه از هر گونه شرك و شك و فساد خالى است.


قرآن مجيد بعضى از قلوب را به عنوان قاسيه ( قساوتمند ) توصيف كرده است ( مائده - 13).


و گاه قلوبى را به عنوان ناپاك معرفى نموده ( مائده - 41).


قلبهائى را بيمار معرفى مى‏كند ( بقره - 6 ) .


و قلبهائى را مهر خورده و بسته ( توبه - 87).


و در مقابل آنها قلب سليم را مطرح مى‏كند كه هيچيك از اين عيوب در آن نيست ، هم پاك است ، و هم نرم و پر عطوفت ، هم سالم است و هم انعطاف‏پذير در مقابل حق.


اين همان قلبى است كه به عنوان حرم خدا در روايات توصيف شده ، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : القلب حرم الله فلا تسكن حرم الله غير الله ! : قلب حرم خدا است غير خدا را در حرم خدا ساكن مكن!.



تفسير نمونه ج : 19 ص :98


اين همان قلبى است كه مى‏تواند حقائقغيب را ببيند و به ملكوت عالم بالا نظر كند ، چنانكه در حديثى از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده است : لو لا ان الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى الملكوت ! : اگر شياطين قلوب فرزندان آدم را احاطه نكنند مى‏توانند به جهان ملكوت نظر افكنند!.


در هر حال بهترين سرمايه براى نجات در قيامت همين قلب سليم است ، و همان بود كه ابراهيم (عليه‏السلام‏) با آن به بارگاه پروردگارش شتافت و فرمان رسالت را دريافت كرد.


اين سخن را با حديث ديگرى پايان مى‏دهيم در روايتى آمده است : ان لله فى عباده آنية و هو القلب فاحبها اليه اصفاها و اصلبها و ارقها : اصلبها فى دين امه ، و اصفاها من الذنوب ، و ارقها على الاخوان : خداوند در ميان بندگانش ظرف و پيمانه‏اى دارد به نام دل كه از همه آنها بهتر همان ظرفى است كه صافتر محكمتر و لطيفتر باشد ، از همه محكمتر در دين خدا ، از همه پاكتر از گناهان ، از همه لطيفتر در مقابل برادران دينى ! .



تفسير نمونه ج : 19ص :99


قَالَ أَ تَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ‏(95) وَ اللَّهُ خَلَقَكمْ وَ مَا تَعْمَلُونَ‏(96) قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْيَناً فَأَلْقُوهُ فى الجَْحِيمِ‏(97) فَأَرَادُوا بِهِ كَيْداً فجَعَلْنَهُمُ الأَسفَلِينَ‏(98) وَ قَالَ إِنى ذَاهِبٌ إِلى رَبى سيهْدِينِ‏(99) رَب هَب لى مِنَ الصلِحِينَ‏(100)


ترجمه:


95 -او ( ابراهيم ) گفت : آيا چيزى را مى‏پرستيد كه با دست خود مى‏تراشيد ؟


96 -با اينكه خداوند هم شما را آفريده و هم بتهائى را كه مى‏سازيد!


97 -آنها گفتند بناى مرتفعى براى او بسازيد ، و او را در جهنمى از آتش بيفكنيد!


98 -آنها طرحى براى نابودى ابراهيم ريخته بودند ولى ما آنها را پست و مغلوب ساختيم.


99 -(او از اين مهلكه به سلامت بيرون آمد ) و گفت : من به سوى پروردگارم مى‏روم او مرا هدايت خواهد كرد .


100 -پروردگارا ! به من از ( فرزندان ) صالح ببخش.



تفسير نمونه ج : 19ص :100


تفسير:نقشه‏هاى مشركان شكست مى‏خورد


سرانجام بعد از ماجراى بت‏شكنى ، ابراهيم را به همين اتهام به دادگاه كشاندند.


او را مورد سؤال قرار داده و از او خواستند توضيح دهد كه حادثه وحشتناك بتخانه به دست چه كسى انجام يافته ؟ قرآن شرح اين ماجرا را در سوره انبياء بيان كرده و در آيات مورد بحث تنها به يك فراز حساس آن قناعت مى‏كند و آن آخرين سخن ابراهيم با آنان در زمينه باطل بودن بت‏پرستى است مى‏گويد : ابراهيم گفت آيا چيزى را پرستش مى‏كنيد كه با دست خود مى‏تراشيد ؟ ! ( قال ا تعبدون ما تنحتون ) .


هيچ آدم عاقلى مصنوع خود را پرستش مى‏كند ؟ هيچ ذى شعورى در برابر مخلوق خود زانو به زمين مى‏زند ؟ كدام عقل و منطق به شما چنين اجازه‏اى داده است ؟ ! معبود بايد خالق انسان باشد نه مخلوق او ، اكنون درست بنگريد و معبود حقيقى را پيدا كنيد : خداوند هم شما را آفريده ، و هم بتهائى را كه مى‏سازيد ( و الله خلقكم و ما تعملون).


آسمان و زمين همه مخلوق اويند و زمان و مكان همه از او است ، بايد سر بر آستان چنين خالقى نهاد و او را پرستش و نيايش كرد .


اين دليلى است بسيار قوى و دندان‏شكن كه هيچ پاسخى در مقابل آن نداشتند.


ما در جمله ما تعملون به اصطلاح ما موصوله است ( نه ما مصدريه ) مى‏خواهد بگويد خدا هم شما را آفريده ، و هم مصنوعاتتان را ، اگر بر بتها كلمه


تفسير نمونه ج : 19ص :101


مصنوع انسان يا معمول انسان اطلاق شود به خاطر شكلى است كه انسان به آن مى‏دهد ، و گر نه ماده آنرا هم خدا آفريده است ، اين درست به اين مى‏ماند كه مى‏گويند اين فرش ، آن خانه ، و آن اتومبيل ساخته انسان است.


مسلما منظور اين نيست كه انسان مواد آنها را ساخته بلكه صورت آنها به دست انسان شكل مى‏گيرد .


اما اگر ما را مصدريه بگيريم مفهومش اين است كه خداوند هم شما را آفريده و هم اعمال شما را ، البته اين معنى غلط نيست و بر خلاف پندار بعضى سر از جبر در نمى‏آورد ، چرا كه اعمال ما هر چند به اراده ما انجام مى‏گيرد اما اراده و قدرت بر تصميم‏گيرى و نيروهاى ديگرى را كه افعال خود را با آن انجام مى‏دهيم همه از ناحيه خدا است ، ولى با اينحال آيه ناظر به اين معنى نيست ، بلكه ناظر به بتها است مى‏گويد خدا هم خالق شما است و هم بتهائى كه ساخته و پرداخته‏ايد و لطف سخن نيز در همين است ، چرا كه بحث از بتها بوده نه از اعمال آدمى .


در حقيقت اين آيه شبيه مطلبى است كه در داستان موسى و ساحران آمده كه مى‏گويد : فاذا هى تلقف ما يافكون : موسى عصا را رها كرد مار عظيمى شد و آنچه را به دروغ ساخته بودند بلعيد ( منظور مارهاى ساختگى ساحران است ) ( اعراف - 117).


ولى مى‏دانيم زورگويان و قلدران هرگز با منطق و استدلال آشنا نبوده‏اند ، به همين دليل اين برهان گويا و نيرومند ابراهيم (عليه‏السلام‏) در قلب سردمداران نظام جبار بابل اثر نگذاشت ، هر چند گروهى از توده مردم مستضعف را بيدار كرد ، اما مستكبران كه پيشرفت اين منطق توحيدى را مزاحم منافع خويش مى‏ديدند با منطق زور و سرنيزه و آتش به ميدان آمدند ، منطقى كه هرگز جز آن را نمى‏فهمند ، تكيه بر قدرت خويش كردند و فرياد زدند براى او بناى مرتفعى بسازيد و در ميان آن


تفسير نمونه ج : 19ص :102


آتش بيفروزيد و او را در جهنمى سوزان بيفكنيد ! ( قالوا ابنوا له بنيانا فالقوه فى الجحيم).


از اين تعبير استفاده مى‏شود كه قبلا دستور داده شد چهار ديوارى بزرگى ساختند ، سپس در درون آن آتش افروختند ، شايد به اين منظور كه هم آتش را ازپراكنده شدن و خطرات احتمالى مهار كنند ، و هم دوزخى را كه ابراهيم ، بت‏پرستان را با آن تهديد مى‏كرد عملا به وجود آورند ! درست است كه براى سوزاندن انسانى همچون ابراهيم يك بار كوچك هيزم كافى بود ، ولى براى اينكه سوز دل خود را از شكستن بتها فرو بنشانند ، و به اصطلاح انتقام خويش را به حد اعلى بگيرند ، و در ضمن شكوه و عظمتى به بتها بخشند كه آبروى بر باد رفته آنها شايد برگردد ، و نيز زهر چشمى از همه مخالفان خود بگيرند كه اين حادثه ديگر در تاريخ بابل تكرار نگردد ، اين درياى آتش را به وجود آوردند ( توجه داشته باشيدجحيم در لغت به معنى آتشهائى است كه روى هم متراكم شده است).


بعضى بنيان را در اينجا به منجنيق تفسير كرده‏اند كه وسيله پرتاب اشياء سنگين از فاصله‏هاى دور بود ، ولى غالب مفسران همان تفسير اول را برگزيده‏اند كه بنيان همان ساختمان و چهار ديوارى بزرگ است.


در اينجا قرآن به ريزه‏كاريها و جزئيات اين مساله كه در سوره انبياء آمده است اشاره نمى‏كند ، تنها در يك جمع‏بندى فشرده و جالب پايان اين ماجرا را چنين بيان مى‏كند : آنها براى نابودى ابراهيم نقشه دقيقى طرح كرده بودند ، ولى ما آنها را پست و مغلوب ساختيم ( فارادوا به كيدا فجعلناهم الاسفلين ) .


كيد در اصل به معنى هر گونه چاره‏انديشى است ، خواه در طريق صحيح باشد يا غلط ، هر چند غالبا در موارد مذموم استعمال مى‏شود ، و با توجه


تفسير نمونه ج : 19ص :103


به اينكه در اينجا به صورت نكره آمده ، نكره‏اى كه دلالت بر عظمت و اهميت مى‏كند ، اشاره به نقشه وسيع و گسترده‏اى است كه آنها براى نابود ساختن ابراهيم و برچيدن اثرات تبليغ قولى و عملى او طرح كرده بودند.


آرى خداوند آنها را اسفل و پائين قرار داد ، و ابراهيم را در مرتبه اعلى همانگونه كه منطقش برترى داشت در حادثهآتش‏سوزى نيز خدا او را برتر قرار داد ، و دشمنان نيرومندش را به سقوط كشانيد ، آتش را بر او سرد و سالم ساخت و بى آنكه حتى يك تار موى او بسوزد از آن درياى آتش سالم به درآمد ! يك روز نوح را از غرق نجات مى‏دهد ، و روز ديگر ابراهيم را از حرق تا روشن كند آب و آتش سر بر فرمان او دارند و آنچه مى‏گويد خدا آن مى‏كنند.


ابراهيم (عليه‏السلام‏) از اين حادثه هولناك و توطئه خطرناكى كه دشمن براى او چيده بود سالم و سربلند بيرون آمد ، و چون رسالت خود را در بابل پايان يافته مى‏ديد تصميم بر مهاجرت به اراضى مقدس شام گرفت و گفت من به سوى پروردگارم مى‏روم ، او مرا هدايت خواهد كرد ( و قال انى ذاهب الى ربى سيهدين ) .


بديهى است خداوند مكانى ندارد اما مهاجرت از محيط آلوده به محيط پاك مهاجرت به سوى خدا است.


مهاجرت به سرزمين انبياء و اوليا و كانونهاى وحى الهى مهاجرت به سوى خدا است همانگونه كه سفر به مكه سفر الى الله ناميده مى‏شود.


بعلاوه مهاجرت براى انجام وظيفه و رسالت الهى سفر به سوى دوست محسوب مى‏گردد ، و در اين سفر ، هادى و راهنما در همه جا خدا است.



تفسير نمونه ج : 19ص :104


و در اينجا نخستين تقاضايش از خدا كه در آيات فوق منعكس است تقاضاى فرزند صالح بود ، فرزندى كه بتواند خط رسالت او را تداوم بخشد ، و برنامه‏هاى نيمه‏تمامش را به پايان برساند ، اينجا بود كه عرض كرد : پروردگارا ! به من از فرزندان صالح ببخش ( رب هب لى من الصالحين ) .


چه تعبير جالبى فرزند صالح و شايسته ، شايسته از نظر اعتقاد و ايمان ، شايسته از نظر گفتار و عمل ، و شايسته از تمام جهات.


قابل توجه اينكه يك جا ابراهيم خودش تقاضا مى‏كند كه در زمره صالحان باشد ، چنانكه قرآن از قول او نقل مى‏كند : رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين : پروردگارا ! به من علم ودانش مرحمت فرما ، و مرا به صالحان ملحق كن ( شعراء - 83).


و در اينجا تقاضا مى‏كند كه فرزندان صالح به من مرحمت فرما ، چرا كه صالح وصفى است جامع كه تمام شايستگى‏هاى يك انسان كامل در آن جمع است.


خداوند نيز اين دعا را مستجاب كرد ، و فرزندان صالحى همچون اسماعيل و اسحاق به او مرحمت فرمود ، چنانكه در آيات بعد همين سوره مى‏خوانيم و بشرناه باسحاق نبيا من الصالحين ما او را بشارت داديم به تولد اسحق پيامبرى از صالحان.


و در مورد اسماعيل مى‏گويد : و اسماعيل و ادريس و ذا الكفل كل من الصابرين و ادخلناهم فى رحمتناانهم من الصالحين : و اسماعيل و ادريس و ذا الكفل را به ياد آور كه همه از صابران بودند ، و ما آنها را در رحمت خود وارد كرديم چرا كه از صالحان بودند ( انبياء - 86 و 85).



تفسير نمونه ج : 19ص :105


نكته‏ها:


1 -خالق همه چيز او است


در آيات مورد بحث خوانديم و الله خلقكم و ما تعملون : ابراهيم به بت‏پرستان مى‏گويد هم خودتان مخلوق خدا هستيد و هم بتهاى ساختگى شما.


بعضى آيه فوق را توجيهى براى مذهب فاسد جبر پنداشته‏اند ( به اين ترتيب كه ما در جمله ما تعملون را ما مصدريه گرفته‏اند و گفته‏اند : مفهوم جمله اين مى‏شود كه خداوند شما و اعمالتان را آفريده است ، و هنگامى كه اعمال ما مخلوق خدا است پس ما از خودمان اختيارى نداريم .


اين سخن از چند جهت بى اساس است : اولا چنانكه گفتيم منظور از ما تعملون در اينجا بتهائى است كه با دست خود مى‏ساختند ، نه اعمال انسانها ، و بدون شك آنها اين مواد را از عالم خلقت مى‏گرفتند ولى به آن شكل مى‏دادند ( بنابر اين ما ما موصوله است).


ثانيا اگر مفهوم آيه آن باشد كه آنها پنداشته‏اند دليلى مى‏شد به نفع بت‏پرستان ، نه بر ضد آنها ، چرا كه آنها مى‏توانستند بگويند چون عمل بت‏سازى و بت‏پرستى ما را خدا آفريده پس ما در اين ميان بى تقصير هستيم ! .


ثالثا به فرض اينكه معنى آيه چنين باشد باز دليل بر جبر نيست ، زيرا در عين آزادى اراده و اختيار باز هم به يك معنى خداوند خالق اعمال ما است ، چرا كه اين آزادى اراده و قدرت بر تصميم‏گيرى و نيروهاى جسمى و فكرى و مادى و معنوى را چه كسى به ما داده است جز خدا ؟ پس خالق او است در عين اينكه فعل ، فعل اختيارى ما است.



تفسير نمونه ج : 19ص :106


2 -هجرت ابراهيم (عليه‏السلام‏)


بسيارى از پيامبران در طول عمر خود براى اداى رسالت خويش اقدام به هجرت كردند كه از جمله آنها ابراهيم بود كه در آيات مختلف قرآن روى مساله هجرت او تكيه شده است .


از جمله در سوره عنكبوت آيه 26 مى‏خوانيم : و قال انى مهاجر الى ربى انه هو العزيز الحكيم : گفت من به سوى پروردگارم هجرت مى‏كنم كه او عزيز و حكيم است و قرآن اين سخن را بعد از مساله آتش‏سوزى ابراهيم در آنجا آورده است.


حقيقت اين است كه رهبران الهى هنگامى كه رسالت خويش را در يك نقطه به اتمام مى‏رساندند ، و يا محيط را آماده براى گسترش دعوت خويش نمى‏ديدند ، براى اينكه رسالت آنها متوقف نگردد دست به مهاجرت مى‏زدند ، و اين مهاجرتها سرچشمه بركات فراوانى در طول تاريخ اديان شد ، تا آنجا كه تاريخ اسلام از نظر ظاهر و معنا بر محور هجرت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دور مى‏زند ، و اگر هجرت نبود اسلام در باتلاق بت‏پرستان مكه براى هميشه فرو رفته بود .


هجرت بود كه به اسلام و مسلمين جان تازه داد ، و همه چيز را به نفع آنها دگرگون ساخت ، و بشريت را در مسير جديدى قرار داد.


بلكه به يك معنى هجرت يك برنامه عمومى براى فرد فرد مؤمنان است كه هر وقت در طول زندگى آنها محيط را نامناسب براى اهداف مقدس خود ديدند و آن را به صورت باتلاق عفن يافتند كه همه چيز در آن مى‏پوسد موظف به هجرتند بايد رخت سفر بربندند و به سرزمين آماده‏ترى كوچ كنند كه ملك خدا محدود نيست .


اما هجرت پيش از آنكه جنبه برون ذاتى داشته باشد جنبه درون ذاتى دارد ، نخست در درون دل و جان هجرتى بايد كرد ، هجرت از آلودگيها به سوى پاكيها ، هجرت از شرك به ايمان و هجرت از گناه به طاعت


تفسير نمونه ج : 19ص :107


پروردگار بزرگ.


اين هجرت درونى سرآغازى خواهد بود براى تحول فرد و جامعه ، و مقدمه‏اى براى هجرت برونى در جلد چهارم تفسير نمونه بحث مشروحى پيرامون اسلام و مهاجرت ذيل آيه 100 سوره نساء صفحه 89 به بعد آورده‏ايم .



تفسير نمونه ج : 19ص :108


فَبَشرْنَهُ بِغُلَمٍ حَلِيمٍ‏(101) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السعْىَ قَالَ يَبُنىَّ إِنى أَرَى فى الْمَنَامِ أَنى أَذْبحُك فَانظرْ مَا ذَا تَرَىقَالَ يَأَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُستَجِدُنى إِن شاءَ اللَّهُ مِنَ الصبرِينَ‏(102) فَلَمَّا أَسلَمَا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ‏(103) وَ نَدَيْنَهُ أَن يَإِبْرَهِيمُ‏(104) قَدْ صدَّقْت الرُّءْيَاإِنَّا كَذَلِك نجْزِى الْمُحْسِنِينَ‏(105) إِنَّ هَذَا لهَُوَ الْبَلَؤُا الْمُبِينُ‏(106) وَ فَدَيْنَهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ‏(107) وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِ فى الاَخِرِينَ‏(108) سلَمٌ عَلى إِبْرَهِيمَ‏(109) كَذَلِك نجْزِى الْمُحْسِنِينَ‏(110)



تفسير نمونه ج : 19ص :109


ترجمه:


101 -ما او ( ابراهيم ) را به نوجوانى بردبار و پر استقامت بشارت داديم.


102 -هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد گفت : فرزندم من در خواب ديدم كه بايد تو را ذبح كنم ! بنگر نظر تو چيست ؟ گفت : پدرم هر چه دستور دارى اجرا كن ، به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت!


103 -هنگامى كه هر دو تسليم و آماده شدند و ابراهيم جبين او را بر خاك نهاد ...


104 -او را ندا داديم كه اى ابراهيم!


105 -آنچه را در خواب ماموريت يافتى انجام دادى ، ما اينگونه نيكوكاران را جزا مى‏دهيم.


106 -اين مسلما امتحان مهم و آشكارى است.


107 -ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم.


108 -و نام نيك او را در امتهاى بعد باقى گذارديم.


109 -سلام بر ابراهيم باد!


110 -اينگونه نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم.


تفسير : ابراهيم در قربانگاه


در آيات گذشته به اينجا رسيديم كه ابراهيم بعد از اداى رسالت خويش در بابل از آنجا هجرت كرد ، و نخستين تقاضايش از پروردگار اين بود كه فرزند صالحى به او عطا فرمايد ، زيرا تا آن روز صاحب فرزندى نشده بود .


نخستين آيه مورد بحث سخن از اجابت اين دعاى ابراهيم به ميان آورده ، مى‏گويد : ما او را به نوجوانى حليم و بردبار و پر استقامت بشارت داديم ( فبشرناه بغلام حليم).


در واقع سه بشارت در اين جمله جمع شده است : بشارت تولد فرزندى


تفسير نمونه ج : 19ص :110


پسر ، و بشارت رسيدن او به سنين نوجوانى ، و بشارت به صفت والاى حلم.


در تفسير حليم گفته‏اند كسى است كه در عين توانائى در هيچ كارى قبل از وقتش شتاب نمى‏كند ، و در كيفر مجرمان عجله‏اى به خرج نمى‏دهد .


روحى بزرگ دارد و بر احساسات خويش مسلط است.


راغب در مفردات مى‏گويد : حلم به معنى خويشتندارى به هنگام هيجان غضب است ، و از آنجا كه اين حالت از عقل و خرد ناشى مى‏شود گاه به معنى عقل و خرد نيز به كار رفته ، و گر نه معنى حقيقى حلم همان است كه در اول گفته شد ، ضمنا از اين توصيف استفاده مى‏شود كه خداوند بشارت بقاى اين فرزند را تا زمانى كه به سنى برسد كه قابل توصيف به حلم باشد داده است ، و چنانكه در آيات بعد خواهيم ديد او مقام حليم بودن خود را به هنگام ماجراى ذبح نشان داد ، همانگونه كه ابراهيم نيز حليم بودن خود را در آن هنگام ، و هم در موقع آتش‏سوزى آشكار ساخت .


قابل توجه اينكه واژه حليم پانزده مرتبه در قرآن مجيد تكرار شده ، و غالبا وصفى است براى خداوند جز در دو مورد كه به صورت توصيفى براى ابراهيم و فرزندش در كلام خدا آمده است ، و در يك مورد توصيفى است براى شعيب از زبان ديگران.


واژه غلام به عقيده بعضى به هر كودكى قبل از رسيدن به سن جوانى گفته مى‏شود و بعضى آن را به كودكى كه از ده سال گذشته و هنوز به سن بلوغ نرسيده است اطلاق كرده‏اند.


از تعبيرات مختلفى كه در لغت عرب آمدهمى‏توان استفاده كرد كه غلام حد فاصل ميان طفل ( كودك ) و شاب ( جوان ) است كه در زبان فارسى از آن تعبير به نوجوان مى‏كنيم.



تفسير نمونه ج : 19ص :111


سرانجام فرزند موعود ابراهيم طبق بشارت الهى متولد شد ، و قلب پدر را كه در انتظار فرزندى صالح سالها چشم به راه بود روشن ساخت ، دوران طفوليت را پشت سر گذاشت و به سن نوجوانى رسيد.


در اينجا قرآن مى‏گويد : هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد ( فلما بلغ معه السعى).


يعنى به مرحله‏اى رسيد كه مى‏توانست در مسائل مختلف زندگى همراه پدر تلاش و كوشش كند واو را يارى دهد.


بعضى سعى را در اينجا به معنى عبادت و كار براى خدا دانسته‏اند ، البته سعى مفهوم وسيعى دارد كه اين معنى را نيز شامل مى‏شود ولى منحصر به آن نيست ، و تعبير معه ( با پدرش ) نشان مى‏دهد كه منظور معاونت پدر در امور زندگى است.


به هر حال به گفته جمعى از مفسران ، فرزندش در آن وقت 13 ساله بود كه ابراهيم خواب عجيب و شگفت‏انگيزى مى‏بيند كه بيانگر شروع يك آزمايش بزرگ ديگر در مورد اين پيامبر عظيم الشان است ، در خواب مى‏بيند كه از سوى خداوند به او دستور داده شد تا فرزند يگانه‏اش را با دست خود قربانى كند و سر ببرد .


ابراهيم وحشت‏زده از خواب بيدار شد ، مى‏دانست كه خواب پيامبران واقعيت دارد و از وسوسه‏هاى شيطانى دور است ، اما با اين حال دو شب ديگر همان خواب تكرار شد كه تاكيدى بود بر لزوم اين امر و فوريت آن.


مى‏گويند نخستين بار در شب ترويه ( شب هشتم ماه ذى الحجه ) اين خواب را ديد ، و در شبهاى عرفه و شب عيد قربان ( نهم و دهم ذى الحجه ) خواب تكرار گرديد ، لذا براى او كمترين شكى باقى نماند كه اين فرمان قطعى خدا است.



تفسير نمونه ج : 19ص :112


ابراهيم كه بارها از كوره داغ امتحان الهى سرافراز بيرون آمده بود ، اين بار نيز بايد دل به دريا بزند و سر بر فرمان حق بگذارد ، و فرزندى را كه يك عمر در انتظارش بوده و اكنون نوجوانى برومند شده است با دست خود سر ببرد ! ولى بايد قبل از هر چيز فرزند را آماده اين كار كند ، رو به سوى او كرد و گفت : فرزندم من در خواب ديدم كه بايد تو را ذبح كنم ، بنگر نظر تو چيست ؟ ! ( قال يا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك فانظر ما ذا ترى ) .


فرزندش كه نسخه‏اى از وجود پدر ايثارگر بود و درس صبر و استقامت و ايمان را در همين عمر كوتاهش در مكتب او خوانده بود ، با آغوش باز و از روى طيب خاطر از اين فرمان الهى استقبال كرد ، و با صراحت و قاطعيت گفت : پدرم هر دستورى به تو داده شده است اجرا كن ( قال يا ابت افعل ما تؤمر ) .


و از ناحيه من فكر تو راحت باشد كه به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت ( ستجدنى ان شاء الله من الصابرين).


اين تعبيرات پدر و پسر چقدر پر معنى است و چه ريزه‏كاريهائى در آن نهفته است ؟.


از يكسو پدر با صراحت مساله ذبح را با فرزند 13 ساله مطرح مى‏كند و از او نظرخواهى مى‏كند ، براى او شخصيت مستقل و آزادى اراده قائل مى‏شود ، او هرگز نمى‏خواهد فرزندش را بفريبد ، و كوركورانه به اين ميدان بزرگ امتحان دعوت كند ، او مى‏خواهد فرزند نيز در اين پيكار بزرگ با نفس شركت جويد ، و لذت تسليم و رضا را همچون پدر بچشد ! از سوى ديگر فرزند هم مى‏خواهد پدر در عزم و تصميمش راسخ باشد ، نمى‏گويد مرا ذبح كن ، بلكه مى‏گويد هر ماموريتى دارى انجام ده ، من تسليم امر و فرمان او هستم ، و مخصوصا پدر را با خطاب يا ابت ! ( اى پدر ! ) مخاطب مى‏سازد ،


تفسير نمونه ج : 19ص :113


تا نشان دهد اين مساله از عواطف فرزندى و پدرى سر سوزنى نمى‏كاهد كه فرمان خدا حاكم بر همه چيز است.


و از سوى سوم مراتب ادب رادر پيشگاه پروردگار به عالى‏ترين وجهى نگه مى‏دارد ، هرگز به نيروى ايمان و اراده و تصميم خويش تكيه نمى‏كند ، بلكه بر مشيت خدا و اراده او تكيه مى‏نمايد و با اين عبارت از او توفيق پايمردى و استقامت مى‏طلبد.


و به اين ترتيب هم پدر و هم پسر نخستين مرحله اين آزمايش بزرگ را با پيروزى كامل مى‏گذرانند.


در اين ميان چه‏ها گذشت ؟ قرآن از شرح آن خوددارى كرده ، و تنها روى نقاط حساس اين ماجراى عجيب انگشت مى‏گذارد.


بعضى نوشته‏اند : فرزند فداكار براى اينكه پدر را در انجام اين ماموريت كمك كند ، و هم از رنج و اندوه مادر بكاهد ، هنگامى كه او را به قربانگاه در ميان كوههاى خشك و سوزان سرزمين منى آورد به پدر گفت : پدرم ريسمان را محكم ببند تا هنگام اجراى فرمان الهى دست و پا نزنم ، مى‏ترسم از پاداشم كاسته شود ! پدر جان كارد را تيز كن و با سرعت بر گلويم بگذران تا تحملش بر من ( و بر تو ) آسانتر باشد ! پدرم قبلا پيراهنم را از تن بيرون كن كه به خون آلوده نشود ، چرا كه بيم دارم چون مادرم آنرا ببيند عنان صبر از كفش بيرون رود .


آنگاه افزود سلامم را به مادرم برسان و اگر مانعى نديدى پيراهنم را برايش ببر كه باعث تسلى خاطر و تسكين دردهاى او است ، چرا كه بوى فرزندش را از آن خواهد يافت ، و هر گاه دلتنگ شود آنرا در آغوش مى‏فشارد و سوز درونش را تخفيف خواهد داد .



تفسير نمونه ج : 19ص :114


لحظه‏هاى حساسى فرا رسيد ، فرمان الهى بايد اجرا مى‏شد ، ابراهيم كه مقام تسليم فرزند را ديد او را در آغوش كشيد ، و گونه‏هايش را بوسه داد ، و هر دو در اين لحظه به گريه افتادند ، گريه‏اى كه بيانگر عواطف و مقدمه شوق لقاى خدا بود.


قرآن همين اندازه در عبارتى كوتاه و پر معنى مى‏گويد : هنگامى كه هر دو تسليم و آماده شدند و ابراهيم جبين فرزند را بر خاك نهاد ... ( فلما اسلما و تله للجبين ) .


باز قرآن اينجا را به اختصار برگزار كرده و به شنونده اجازه مى‏دهد تا با امواج عواطفش قصه را همچنان دنبال كند.


بعضى گفته‏اند منظور از جمله تله للجبين اين بود كه پيشانى پسر را به پيشنهاد خودش بر خاك نهاد ، مبادا چشمش در صورت فرزند بيفتد و عواطف پدرى به هيجان در آيد و مانع اجراى فرمان خدا شود ! به هر حال ابراهيم صورت فرزند را بر خاك نهاد و كارد را به حركت در آورد و با سرعت و قدرت بر گلوى فرزند گذارد در حالى كه روحش در هيجان فرو رفته بود ، و تنها عشق خدا بود كه او را در مسيرش بى ترديد پيش مى‏برد .


اما كارد برنده در گلوى لطيف فرزند كمترين اثرى نگذارد ! ... ابراهيم در حيرت فرو رفت بار ديگر كارد را به حركت در آورد ولى باز كارگر نيفتاد ، آرى ابراهيم خليل مى‏گويد : ببر ! اما خداوند خليل فرمان مى‏دهد نبر ! و كارد تنها گوش بر فرمان او دارد.



تفسير نمونه ج : 19ص :115


اينجا است كه قرآن با يك جمله كوتاه و پر معنى به همه انتظارها پايان داده ، مى‏گويد : در اين هنگام او را ندا داديم كه اى ابراهيم ( و ناديناه ان يا ابراهيم).


آنچه را در خواب ماموريت يافتى انجام دادى ( قدصدقت الرؤيا).


ما اينگونه نيكوكاران را جزا و پاداش مى‏دهيم ( انا كذلك نجزى المحسنين).


هم به آنها توفيق پيروزى در امتحان مى‏دهيم ، و هم نمى‏گذاريم فرزند دلبندشان از دست برود ، آرى كسى كه سر تا پا تسليم فرمان ما است و نيكى را به حد اعلا رسانده جز اين پاداشى نخواهد داشت.


سپس مى‏افزايد : اين مسلما امتحان مهم و آشكارى است ( ان هذا لهو البلاء المبين).


ذبح كردن فرزند با دست خود ، آنهم فرزندى برومند و لايق ، براى پدرى كه يك عمر در انتظار چنين فرزندى بوده ، كار ساده و آسانى نيست ، چگونه مى‏توان دل از چنين فرزندى بركند ؟ و از آن بالاتر با نهايت تسليم و رضا بى آنكه خم به ابرو آورد به امتثال اين فرمان بشتابد ، و تمام مقدمات را تا آخرين مرحله انجام دهد ، بطورى كه از نظر آمادگى‏هاى روانى و عملى چيزى فروگذار نكند ؟ و از آن عجيب‏تر تسليم مطلق اين نوجوان در برابر اين فرمان بود ، كه با آغوش باز و با اطمينان خاطر به لطف پروردگار و تسليم در برابر اراده او به استقبال ذبح شتافت .


لذا در بعضى از روايات آمده است هنگامى كه اين كار انجام گرفت جبرئيل


تفسير نمونه ج : 19ص :116


(از روى اعجاب ) صدا زد : الله اكبرالله اكبر ! ... و فرزند ابراهيم صدا زد : لا اله الا الله ، و الله اكبر ! ... و پدر قهرمان فداكار نيز گفت : الله اكبر و لله الحمد.


و اين شبيه تكبيراتى است كه ما روز عيد قربان مى‏گوئيم.


اما براى اينكه برنامه ابراهيم ناتمام نماند ، و در پيشگاه خدا قربانى كرده باشد و آرزوى ابراهيم برآورده شود ، خداوند قوچى بزرگ فرستاد تا به جاى فرزند قربانى كند و سنتى براى آيندگان در مراسم حج و سرزمين منى از خود بگذارد ، چنانكه قرآن مى‏گويد : ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم ( و فديناه بذبح عظيم).


در اينكه عظمت اين ذبح از چه نظر بوده از نظر جسمانى و ظاهرى ؟ و يا از جهت اينكه فداى فرزند ابراهيم شد ؟ و يا از نظر اينكه براى خدا و در راه خدا بود ؟ و يا از اين نظر كه اين قربانى از سوى خدا براى ابراهيم فرستاده شد ؟ مفسران گفتگوههاى فراوانى دارند ، ولى هيچ مانعى ندارد كه تمام اين جهات در ذبح عظيم جمع ، و از ديدگاههاى مختلف داراى عظمت باشد .


يكى از نشانه‏هاى عظمت اين ذبح آن است كه با گذشت زمان سال به سال وسعت بيشترى يافته ، و الان در هر سال بيش از يك ميليون به ياد آن ذبح عظيم ذبح مى‏كنند و خاطره‏اش را زنده نگه مى‏دارد.


فدينااز ماده فدا در اصل به معنى قرار دادن چيزى به عنوان بلاگردان و دفع ضرر از شخص يا چيز ديگر است ، لذا مالى را كه براى آزاد كردن اسير مى‏دهند فديه مى‏گويند ، و نيز كفاره‏اى را كه بعضى از بيماران بجاى روزه مى‏دهند به اين نام ناميده مى‏شود.



تفسير نمونه ج : 19ص :117


در اينكه اين قوچ بزرگ چگونه به ابراهيم (عليه‏السلام‏) داده شد بسيارى معتقدند جبرئيل آورد ، بعضى نيز گفته‏اند از دامنه كوههاى منى سرازير شد ، هر چه بود به فرمان خدا و به اراده او بود.


نه تنها خداوند پيروزى ابراهيم را در اين امتحان بزرگ در آن روز ستود ، بلكه خاطره آن را جاويدان ساخت ، چنانكه در آيه بعد مى‏گويد : ما نام نيك ابراهيم را در امتهاى بعد باقى و برقرار ساختيم ( و تركنا عليه فى الاخرين ) .


او اسوه اى شد براى همه آيندگان ، و قدوه اى براى تمام پاكبازان و عاشقان دلداده كوى دوست ، و برنامه او را به صورت سنت حج در اعصار و قرون آينده تا پايان جهان جاودان نموديم او پدر پيامبران بزرگ ، او پدر امت اسلام و پيامبر اسلام بود.


سلام بر ابراهيم ( آن بنده مخلص و پاكباز باد ) ( سلام على ابراهيم).


آرى ، ما اينگونه نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم(كذلك نجزى المحسنين).


پاداشى به عظمت دنيا ، پاداشى جاودان در سراسر زمان ، پاداشى درخور سلام و درود خداوند بزرگ ! جالب توجه اينكه جمله كذلك نجزى المحسنين يك بار اينجا ذكر شده ، و يك بار در چند آيه قبل ، اين تكرار حتما نكته‏اى دارد.


ممكن است دليلش اين بوده باشد كه در مرحله اول خداوند پيروزى ابراهيم را در امتحان بزرگش تصديق مى‏كند ، و كارنامه قبولى او را امضا


تفسير نمونه ج : 19ص :118


مى‏فرمايد ، اين خود جزا و پاداش بزرگى است ، و اين مهمترين مژده‏اى بود كه خداوند به ابراهيم داد ، سپس مساله فدا كردن ذبح عظيم و جاودان ماندن نام و سنت او و درود فرستادن خدا بر او را كه سه موهبت بزرگ ديگر است مطرح كرده و آن را به عنوان پاداش نيكوكاران معرفى مى‏كند .


نكته‏ها:


1 -ذبيح الله كيست ؟


در اينكه كدام يك از فرزندان ابراهيم ( اسماعيل يا اسحق ) به قربانگاه برده شد و لقب ذبيح الله يافت ؟ در ميان مفسران سخت گفتگو است ، گروهى اسحاق را ذبيح مى‏دانند ، و جمعى اسماعيل را ، نظر اول را بسيارى از مفسران اهل سنت و نظر دوم را مفسران شيعه برگزيده‏اند.


اما آنچه با ظواهر آيات مختلف قرآن هماهنگ است اين است كه ذبيح اسماعيل بوده است ، زيرا : اولا : در يكجا مى‏خوانيم : و بشرناه باسحاق نبيا من الصالحين : ما او را بشارت به اسحاق داديم كه پيامبرى بود از صالحان ( صافات 112 ) .


اين تعبير به خوبى نشان مى‏دهد كه خداوند بشارت به تولد اسحاق را بعد از اين ماجرا و به خاطر فداكاريهاى ابراهيم به او داد ، بنابر اين ماجراى ذبح مربوط به او نبود.


بعلاوه هنگامى كه خداوند نبوت كسى را بشارت مى‏دهد ، مفهومش اين است كه زنده مى‏ماند ، و اين با مساله ذبح در كودكى سازگار نيست.


ثانيا : در آيه 71 سوره هود مى‏خوانيم : فبشرناه باسحق و من وراء اسحاق يعقوب : ما او را به تولد اسحاق بشارت داديم و نيز به تولد يعقوب بعد از اسحاق اين آيه نشان مى‏دهد كه ابراهيم مطمئن بود اسحاق مى‏ماند و فرزندى


تفسير نمونه ج : 19ص :119


همچون يعقوب از او به وجود مى‏آيد ، بنابر اين نوبتى براى ذبح باقى نخواهد ماند.


كسانى كه ذبيح را اسحاق مى‏دانند در حقيقت اين آيات را ناديده گرفته‏اند.


ثالثا : روايات بسيارى در منابع اسلامى آمده است كه نشان مى‏دهد ذبيح اسماعيل بوده است به عنوان نمونه : در حديث معتبرى كه از پيامبر گرامى اسلام نقل شده مى‏خوانيم : انا ابن الذبيحين : من فرزند دو ذبيحم و منظور از دو ذبيح يكى پدرش عبد الله است كه عبد المطلب جد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نذر كرده بود او را براى خدا قربانى كند سپس يكصد شتر به فرمان خدا فداء او قرار داد و داستانش مشهور است ، و ديگر اسماعيل بود ، زيرا مسلم است كه پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از فرزندان اسماعيل است ، نه اسحاق .


در دعائى كه از على (عليه‏السلام‏) از پيامبر گرامى (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده مى‏خوانيم : يا من فدا اسماعيل من الذبح : اى كسى كه فدائى براى ذبح اسماعيل قرار دادى.


در احاديثى كه از امام باقر و امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل شده مى‏خوانيم : هنگامى كه سؤال كردند ذبيح كه بود فرمودند : اسماعيل.


در حديثى كه از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام‏) نقل شده نيز مى‏خوانيم : لو علم الله عز و جل شيئا اكرم من الضان لفدا به اسماعيل : اگر حيوانى بهتر از گوسفند پيدا مى‏شد آنرا فديه اسماعيل قرار مى‏داد.


خلاصه روايات در اين زمينه بسيار است كه اگر بخواهيم همه آنها را نقل


تفسير نمونه ج : 19ص :120


كنيم سخن به درازا مى‏كشد.


در برابر اين روايات فراوان كه هماهنگ با ظاهر آيات قرآن است روايت شاذى بر ذبيح بودن اسحاق دلالت دارد كه نمى‏تواند مقابله با روايات گروه اول كند ، و نه با ظاهر آيات قرآن هماهنگ است .


از همه اينها گذشته اين مساله مسلم است كودكى را كه ابراهيم او را با مادرش به فرمان خدا به مكه آورد و در آنجا رها نمود ، و سپس خانه كعبه را با كمك او ساخت ، و طواف و سعى با او بجا آورد اسماعيل بود ، و اين نشان مى‏دهد كه ذبيح نيز اسماعيل بوده است ، زيرا برنامه ذبح مكمل برنامه‏هاى فوق محسوب مى‏شده.


البته آنچه از كتب عهد عتيق ( تورات كنونى ) بر مى‏آيد اين است كه ذبيح ، اسحاق بوده است .


و از اينجا چنين به نظر مى‏رسد كه بعضى از روايات غير معروف اسلامى كه اسحاق را ذبيح معرفى مى‏كند تحت تاثير روايات اسرائيلى است و احتمالا از مجعولات يهود است ، يهود چون از دودمان اسحاق بودند مايل بودند اين افتخار را براى خود ثبت كنند و از مسلمانان كه پيامبرشان زاده اسماعيل بود سلب كنند ، هر چند از طريق انكار واقعيات باشد ! به هر حال آنچه براى ما از همه محكمتر است ظواهر آيات قرآن است كه به خوبى نشان مى‏دهد كه ذبيح اسماعيل بوده است ، گر چه براى ما تفاوتى نمى‏كند كه ذبيح اسماعيل باشد يا اسحاق هر دوفرزند ابراهيم و پيامبر بزرگ خدا بودند ، هدف روشن شدن اين ماجراى تاريخى است.



تفسير نمونه ج : 19ص :121


2 -آيا ابراهيم مامور به ذبح فرزند بود ؟


از سؤالات مهم ديگرى كه در اين بحث براى مفسران مطرح است اين است كه آيا ابراهيم راستى مامور به ذبح فرزند بود ، يا به مقدمات آن دستور داشت ؟ اگر مامور به ذبح بوده ، چگونه پيش از انجام آن ، اين حكم الهى نسخ شد ؟ در حالى كه نسخ قبل از عمل جايز نيست ، و اين معنى در علم اصول فقه اثبات شده است.


و اگر مامور به مقدمات ذبح بوده است اين افتخار مهمى نخواهد بود.


و اينكه بعضى گفته‏اند اهميت مساله از اينجا ناشى مى‏شود كه ابراهيم احتمال مى‏داد بعد از انجام اين ماموريت و فراهم كردن مقدمات دستور به اصل ذبح داده شود ، و امتحان بزرگ او همينجا بود ، مطلب جالبى به نظر نمى‏رسد.


به عقيده ما اين گفتگوها از اينجا ناشى مى‏شود كه ميان اوامر امتحانى و غير امتحانى فرق نگذاشته‏اند ، امرى كه به ابراهيم شد يك امر امتحانى بود ، مى‏دانيم در اوامر امتحانى اراده جدى تعلق به اصل عمل نگرفته است ، بلكه هدف آن است كه روشن شود شخص مورد آزمايش تا چه اندازه آمادگى اطاعت فرمان دارد ؟ و اين در جائى است كه شخص مورد آزمايش از اسرار پشت پرده آگاه نيست .


و به اين ترتيب در اينجا نسخ واقع نشده است كه در صحت آن قبل از عمل بحث و گفتگو شود.


و اگر مى‏بينيم خداوند بعد از اين ماجرا به ابراهيم مى‏گويد : قد صدقت الرؤيا : خوابى را كه ديده بودى تحقق بخشيدى به خاطر آن است كه آنچه در توان داشت در زمينه ذبح فرزند دلبند انجام داد ، و آمادگى روحى خود را در اين زمينه از هر جهت به ثبوت رسانيد و از عهده اين آزمايش به خوبى برآمد.



تفسير نمونه ج : 19ص :122


3 -چگونه خواب ابراهيم مى‏توانست حجت باشد ؟


درمورد خواب و خواب ديدن سخن بسيار است كه ما شرح مبسوطى از آن را در تفسير سوره يوسف ذيل آيه 4 آورديم.


آنچه در اينجا لازم است به آن توجه شود اين است كه چگونه ابراهيم خواب را حجت دانست و آن را معيار عمل خود قرار داد ؟ در پاسخ اين سؤال گاه گفته مى‏شود كه خوابهاى انبياء هرگز خواب شيطانى ، يا مولود فعاليت قوه واهمه نيست بلكه گوشه‏اى از برنامه نبوت و وحى آنها است.


و به تعبير ديگر ارتباط انبياء با مصدر وحى گاهى به صورت القاء به قلب است.


و گاه از طريق ديدن فرشته وحى.


و گاه از راه شنيدن امواج صوتى كه به فرمان خدا ايجاد شده .


و گاه از طريق خواب است.


و به اين ترتيب در خوابهاى آنها هيچگونه خطا و اشتباهى رخ نمى‏دهد ، و آنچه در خواب مى‏بينند درست همانند چيزى است كه در بيدارى مى‏بينند.


و گاه گفته مى‏شود كه ابراهيم (عليه‏السلام‏) در حال بيدارى از طريق وحى آگاهى يافت كه بايد به خوابى كه در زمينه ذبح مى‏بيند عمل كند.


و گاه گفته مى‏شود : قرائن مختلفى كه در اين خواب بود ، و از جمله اينكه در سه شب متوالى عينا تكرار شد ، براى او علم و يقين ايجاد كرد كه اين يك ماموريت الهى است و نه غير آن.


به هر حال همه اين تفسيرها ممكن است صحيح باشد و منافاتى با هم ندارد و مخالف ظواهر آيات نيز نمى‏باشد .



تفسير نمونه ج : 19ص :123


4 -وسوسه‏هاى شيطان در روح بزرگ ابراهيم اثر نگذاشت


از آنجا كه امتحان ابراهيم يكى از بزرگترين امتحانات در طول تاريخ بود ، امتحانى كه هدفش اين بود قلب او را از مهر و عشق غير خدا تهى كند ، و عشق الهى را در سراسر قلب او پرتوافكن سازد ، طبق بعضى از روايات شيطان به دست و پا افتاد ، كارى كند كه ابراهيم از اين ميدان پيروزمند بيرون نيايد ، گاه به سراغ مادرش هاجر آمد ، و به او گفت مى‏دانى ابراهيم چه در نظر دارد ؟ مى‏خواهد فرزندش را امروز سر ببرد ! هاجر گفت : برو سخن محال مگو كه او مهربانتر از اين است كه فرزند خود را بكشد ، اصولا مگر در دنيا انسانى پيدا مى‏شود كه فرزند خود را با دست خود ذبح كند ؟ شيطان به وسوسه خود ادامه داد و گفت او مدعى است خدا دستورش داده .


هاجر گفت : اگر خدا دستورش داده پس بايد اطاعت كند و جز رضا و تسليم راهى نيست ! ! گاهى به سراغ فرزند آمد و به وسوسه او مشغول شد از آن هم نتيجه‏اى نگرفت ، چون اسماعيل را يك پارچه تسليم و رضا يافت.


سرانجام به سراغ پدر آمد و به او گفت ابراهيم ! خوابى را كه ديدى خواب شيطانى است ! اطاعت شيطان مكن ! ابراهيم كه در پرتو نور ايمان و نبوت او را شناخت بر او فرياد زد دور شو اى دشمن خدا .


در حديث ديگرى آمده است : ابراهيم نخست به مشعر الحرام آمد تا پسر را قربانى كند ، شيطان به دنبال او شتافت ، او به محل جمره اولى آمد شيطان به دنبال او آمد ، ابراهيم هفت سنگ به او پرتاب كرد ، هنگامى كه به


تفسير نمونه ج : 19ص :124


جمره دوم رسيد باز شيطان را مشاهده نمود هفت سنگ ديگر بر او انداخت ، تا به جمره عقبه آمد هفت سنگ ديگر بر او زد ( و او را براى هميشه از خود مايوس ساخت ) .


و اين نشان مى‏دهد كه وسوسه‏هاى شياطين در ميدانهاى بزرگ امتحان نه از يكسو كه از جهات مختلف صورت مى‏گيرد ، هر زمان به رنگى ، و از طريقى مردان خدا بايد ابراهيم‏وار شياطين را در همه چهره‏ها بشناسند ، و از هر طريق وارد شوند راه را بر آنها ببندند و سنگسارشان كنند ، و چه درس بزرگى ؟!


5 -فلسفه تكبيرات در منى


مى‏دانيم از دستورهائى كه در مورد عيد اضحى در روايات اسلامى آمده است تكبيرات مخصوصى است كه همه مسلمانان ، چه آنها كه در مراسم حج شركت كرده‏اند و در منى هستند ، و چه آنها كه در ساير نقاط مى‏باشند ، بعد از نمازها مى‏گويند ( منتهى كسانى كه در منى باشند بعد از 15 نماز كه نخستين آن نماز ظهر روز عيد است ، و كسانى كه در غير منى باشند بعد از 10 نماز تكرار مى‏كنند ) و صورت تكبيرات چنين است : الله اكبر ، الله اكبر ، لا اله الا الله ، و الله اكبر ، الله اكبر ، و لله الحمد ، الله اكبر على ما هدانا ، و هنگامى كه اين دستور را با حديثى كه سابقا نقل كرديم مقايسه مى‏كنيم مى‏بينيم در حقيقت اين تكبيرات مجموعه‏اى است از تكبيرات جبرئيل و اسماعيل و پدرش ابراهيم و چيزى افزون بر آن .


و به تعبير ديگر اين تعبيرات خاطره پيروزى ابراهيم و اسماعيل را در آن ميدان بزرگ آزمايش در نظرها زنده مى‏كند ، و به همه مسلمانان چه در منى و چه در غير منى الهام مى‏بخشد .



تفسير نمونه ج : 19ص :125


ضمنا از روايات اسلامى معلوم مى‏شود كه نام‏گذارى سرزمين منى به اين اسم به خاطر آن است كه ابراهيم هنگامى كه به اين سرزمين رسيد و از عهده امتحان برآمد جبرئيل به او گفت هر چه مى‏خواهى از پروردگارت بخواه ، او از خدا تمنى كرد كه دستور دهد به عنوان فداى فرزندش اسماعيل قوچى را ذبح كند ، و اين تمناى او انجام شد.


6 -حج يك عبادت مهم انسان ساز


سفر حج در حقيقت يك هجرت بزرگ است ، يك سفر الهى است ، يك ميدان گسترده خودسازى و جهاد اكبر است.


مراسم حج در واقع عبادتى را نشان مى‏دهد كه عميقا با خاطره مجاهدات ابراهيم و فرزندش اسماعيل و همسرش هاجر آميخته است ، و ما اگر در مطالعات در مورد اسرار حج از اين نكته غفلت كنيم بسيارى از مراسم آن به صورت معما در مى‏آيد ، آرى كليد حل اين معما توجه به اين آميختگى عميق است.


هنگامى كه در قربانگاه در سرزمين منى مى‏آئيم تعجب مى‏كنيم اين همه قربانى براى چيست ؟ اصولا مگر ذبح حيوان مى‏تواند حلقه‏اى از مجموعه يك عبادت باشد ؟ ! اما هنگامى كه مساله قربانى ابراهيم را به خاطر مى‏آوريم كه عزيزترين عزيزانش و شيرين‏ترين ثمره عمرش را در اين ميدان در راه خدا ايثار كرد ، و بعدا سنتى به عنوان قربانى در منى به وجود آمد ، به فلسفه اين كار پى مى‏بريم .


قربانى كردن رمز گذشت از همه چيز در راه معبود است ، قربانى كردن مظهرى است براى تهى نمودن قلب از غير ياد خدا ، و هنگامى مى‏توان از اين مناسك بهره تربيتى كافى گرفت كه تمام صحنه ذبح اسماعيل و روحيات اين پدر


تفسير نمونه ج : 19ص :126


و پسر به هنگام قربانى در نظر مجسم شود ، و آن روحيات در وجود انسان پرتو افكن گردد .


هنگامى كه به سراغ جمرات ( سه ستون سنگى مخصوصى كه حجاج در مراسم حج آنها را سنگباران مى‏كنند و در هر بار هفت سنگ با مراسم مخصوص به آنها مى‏زنند ) اين معما در نظر ما خودنمائى مى‏كند كه پرتاب اينهمه سنگ به يك ستون بى روح چه مفهومى مى‏تواند داشته باشد ؟ و چه مشكلى را حل مى‏كند ؟ اما هنگامى كه به خاطر مى‏آوريم اينها ياد آور خاطره مبارزه ابراهيم قهرمان توحيد با وسوسه‏هاى شيطان است كه سه بار بر سر راه او ظاهر شد و تصميم داشت او را در اين ميدان جهاد اكبر گرفتار سستى و ترديد كند ، اما هر زمان ابراهيم قهرمان او را با سنگ از خود دور ساخت ، محتواى اين مراسم روشنتر مى‏شود .


مفهوم اين مراسم اين است كه همه شما نيز در طول عمر در ميدان جهاد اكبر با وسوسه‏هاى شياطين روبرو هستيد ، و تا آنها را سنگ‏سار نكنيد و از خود نرانيد پيروز نخواهيد شد.


اگر انتظار داريد كه خداوند بزرگ همانگونه كه سلام بر ابراهيم فرستاده و مكتب و ياد او را جاودان نموده به شما نظر لطف و مرحمتى كند بايد خط او را تداوم بخشيد.


و يا هنگامى كه به صفا و مروه مى‏آئيم و مى‏بينيم گروه گروه مردم از اين كوه كوچك به آن كوه كوچكتر مى‏روند ، و از آنجا به اين باز مى‏گردند ، و بى آنكه چيزى به دست آورده باشند اين عمل را تكرار مى‏كنند ، گاه مى‏دوند ، و گاه راه مى‏روند ، مسلما تعجب مى‏كنيم كه اين ديگر چه كارى است ، و چه مفهومى


تفسير نمونه ج : 19ص :127


مى‏تواند داشته باشد ؟ ! اما هنگامى كه به عقب بر مى‏گرديم ، و داستان سعى و تلاش آن زن با ايمان هاجر را براى نجات جان فرزند شيرخوارش اسماعيل در آن بيابان خشك و سوزان به خاطر مى‏آوريم كه چگونه بعد از اين سعى و تلاش خداوند او را به مقصدش رسانيد ، چشمه زمزم از زير پاى نوزادش جوشيدن گرفت ، ناگهان چرخ زمان به عقب بر مى‏گردد ، پرده‏ها كنار مى‏رود ، و خود را در آن لحظه در كنار هاجر مى‏بينيم ، و با او در سعى و تلاشش همگام مى‏شويم كه در راه خدا بى سعى و تلاش كسى به جائى نمى‏رسد ! و به آسانى مى‏توان از آنچه گفتيم نتيجه گرفت كه حج را بايد با اين رموز تعليم داد ، و خاطرات ابراهيم و فرزند و همسرش را گام به گام تجسم بخشيد ، تا هم فلسفه آن درك شود و هم اثرات عميق اخلاقى حج در نفوس حجاج پرتوافكن گردد ، كه بدون آن آثار ، قشرى بيش نيست .



تفسير نمونه ج : 19ص :128


إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ‏(111) وَ بَشرْنَهُ بِإِسحَقَ نَبِيًّا مِّنَ الصلِحِينَ‏(112) وَ بَرَكْنَا عَلَيْهِ وَ عَلى إِسحَقَوَ مِن ذُرِّيَّتِهِمَا محْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِّنَفْسِهِ مُبِينٌ‏(113)


ترجمه:


111 -او ( ابراهيم ) از بندگان با ايمان ما است.


112 -ما او را به اسحاق ، پيامبرى صالح ، بشارت داديم.


113 -ما به او و اسحاق بركت داديم ، و از دودمان آنها افرادى نيكوكار به وجود آمدند و افرادى كه آشكارا به خود ستم كردند.


تفسير:ابراهيم بنده مؤمن خدا


سه آيه فوق آخرين آياتى است كه ماجراى ابراهيم و فرزندانش را تعقيب و تكميل مى‏كند ، و در حقيقت هم بيان دليلى است بر آنچه گذشت و هم نتيجه‏اى براى آن .


نخست مى‏گويد : او ( ابراهيم ) از بندگان با ايمان ما است ( انه من عبادنا المؤمنين).


در حقيقت اين جمله دليلى است بر آنچه گذشت و اين واقعيت را بيان مى‏كند كه اگر ابراهيم همه هستى و وجود خويش و حتى فرزند عزيزش را يكجا در طبق


تفسير نمونه ج : 19ص :129


اخلاص گذارد و فداى راه معبود خويش كرد به خاطر ايمان عميق و قويش بود.


آرى همه اينها از جلوه‏هاى ايمان است و ايمان چه جلوه‏هاى عجيبى دارد ! در ضمن اين تعبير به ماجراى ابراهيم و فرزندش گسترش و تعميم مى‏دهد ، و آنرا از صورت يك واقعه شخصى و خصوصى بيرون مى‏آورد ، و نشان مى‏دهد هر كجا ايمان است ايثار و عشق و فداكارى و گذشت است .


ابراهيم همان را مى‏پسنديد كه خدا مى‏پسنديد و همان را مى‏خواست كه خدا مى‏خواست ، و هر مؤمنى مى‏تواند چنين باشد.


سپس به يكى ديگر از مواهب خدا به ابراهيم سخن مى‏گويد : مى‏فرمايد : ما او را بشارت داديم به اسحاق ، كه مقدر بود پيامبر گردد و از صالحان شود ( و بشرناه باسحق نبيا من الصالحين).


با توجه به آيه : فبشرناه بغلام حليم كه در آغازاين ماجرا ذكر شده به خوبى روشن مى‏شود كه اين دو بشارت مربوط به دو فرزند است ، اگر بشارت اخير طبق صريح آيه مورد بحث مربوط به اسحاق است پس غلام حليم ( نوجوان بردبار شكيبا ) حتما اسماعيل است ، و آنها كه اصرار دارند ذبيح را اسحاق بدانند هر دو آيه را اشاره به يك مطلب دانسته‏اند با اين تفاوت كه آيه اول را بيان اصل بشارت فرزند مى‏دانند و آيه دوم را بشارت به نبوت مى‏دانند ولى اين معنى بسيار بعيد است و آيات فوق به وضوح مى‏گويد كه اين دو بشارت مربوط به دو فرزند بوده است ( دقت كنيد).


از اين گذشته بشارت نبوت نشان مى‏دهد كه اسحاق بايد زنده بماند و وظائف نبوت را انجام دهد ، و اين با مساله ذبح سازگار نيست .


جالب اين است كه در اينجا بار ديگر به عظمت مقام صالحان برخورد مى‏كنيم ، كه در توصيف اسحاق مى‏فرمايد مى‏بايست پيامبر شود و از صالحان


تفسير نمونه ج : 19ص :130


گردد و چه والاست مقام صالحان در پيشگاه خداوند بزرگ ؟ و در آخرين آيه ، سخن از بركتى در ميان است كه خدا به ابراهيم و فرزندش اسحاق ارزانى داشت ، مى‏فرمايد : ما به او و اسحاق بركت داديم ( و باركنا عليه و على اسحاق).


اما بركت در چه چيز ؟ توضيحى براى آن داده نشده ، و مى‏دانيم معمولا هنگامى كه فعلى به صورت مطلق مى‏آيد و قيد و شرطى در آن نيست معنى عموم را مى‏رساند ، بنابر اين بركت در همه چيز را شامل مى‏شود ، در عمر و زندگى ، در نسلهاى آينده ، در تاريخ و مكتب و در همه چيز .


اصولا بركت در اصل از برك ( بر وزن درك ) به معنى سينه شتر است و هنگامى كه شتر سينه خود را بر زمين مى‏افكند همين ماده در مورد او به كار مى‏رود ( برك البعير).


و تدريجا اين ماده در معنى ثبوت و دوام چيزى به كار رفته است ، بركه آب را نيز از آن جهت بركه گويند كه آب در آن ثابت است ، و مبارك را از اين نظر مبارك مى‏گويند كه خير آن باقى و برقرار است .


از اينجا روشن مى‏شود كه آيه مورد بحث اشاره به ثبوت و دوام نعمتهاى الهى بر ابراهيم و اسحق ( و خاندانشان ) مى‏باشد و يكى از بركاتى كه خداوند بر ابراهيم و اسحاق داد اين بود كه تمام انبياى بنى اسرائيل از دودمان اسحاق به وجود آمدند در حالى كه پيامبر بزرگ اسلام از دودمان اسماعيل است.


اما براى اينكه توهم نشود كه اين بركت در خاندان ابراهيم جنبه نسب و قبيله دارد بلكه در ارتباط با مذهب و مكتب و ايمان است ، در آخر آيه مى‏افزايد : از دودمان اين دو ، افرادىنيكوكار به وجود آمدند ، و هم افرادى كه به خاطر عدم ايمان ، آشكارا به خود ستم كردند ( من ذريتهما محسن و ظالم لنفسه مبين).



تفسير نمونه ج : 19ص :131


محسن در اينجا به معنى مؤمن و مطيع فرمان خدا است ، و چه احسان و نيكوكارى از اين برتر تصور مى‏شود ؟ و ظالم به معنى كافر و گنهكار است و تعبير به لنفسه اشاره به اين است كه كفر و گناه در درجه اول ظلم بر خويشتن است ، آنهم ظلمى واضح و آشكار.


و به اين ترتيب آيه فوق به گروهى از يهود و نصارى كه افتخار مى‏كردند ما از فرزندان انبياء هستيم پاسخ مى‏گويد كه پيوند خويشاوندى به تنهائى افتخار نيست ، مگر اينكه در سايه پيوند فكرى و مكتبى قرار گيرد .


شاهد اين سخن حديثى است كه از پيامبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده كه خطاب به بنى هاشم فرمود : لا ياتينى الناس باعمالهم و تاتونى بانسابكم ! اى بنى هاشم نكند در روز قيامت مردم با اعمالشان به سراغ من بيايند و شما با انساب و پيوند خويشاونديتان ! ( آنها پيوند مكتبى داشته باشند و شما پيوند جسمانى.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :