امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
799
تفسير نمونه : سوره ص آيات 40 – 21


تفسير نمونه ج : 19ص :243


وَ هَلْ أَتَاك نَبَؤُا الْخَصمِ إِذْ تَسوَّرُوا الْمِحْرَاب‏(21) إِذْ دَخَلُوا عَلى دَاوُدَ فَفَزِعَ مِنهُمْقَالُوا لا تَخَفخَصمَانِ بَغَى بَعْضنَا عَلى بَعْضٍ فَاحْكُم بَيْنَنَا بِالْحَقّ‏ِ وَ لا تُشطِط وَ اهْدِنَا إِلى سوَاءِ الصرَطِ(22) إِنَّ هَذَا أَخِى لَهُ تِسعٌ وَ تِسعُونَ نَعْجَةً وَ لىَ نَعْجَةٌ وَحِدَةٌ فَقَالَ أَكْفِلْنِيهَا وَ عَزَّنى فى الخِْطابِ‏(23) قَالَ لَقَدْ ظلَمَك بِسؤَالِ نَعْجَتِك إِلى نِعَاجِهِوَ إِنَّ كَثِيراً مِّنَ الخُْلَطاءِ لَيَبْغِى بَعْضهُمْ عَلى بَعْضٍ إِلا الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ وَ قَلِيلٌ مَّا هُمْوَ ظنَّ دَاوُدُ أَنَّمَا فَتَنَّهُ فَاستَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رَاكِعاً وَ أَنَاب (24) فَغَفَرْنَا لَهُ ذَلِكوَ إِنَّ لَهُ عِندَنَا لَزُلْفَى وَ حُسنَ مَئَابٍ‏(25)



تفسير نمونه ج : 19ص :244


ترجمه:


21 -آيا داستان شاكيان هنگامى كه از محراب ( داود ) بالا رفتند به تو رسيده است ؟!


22 -هنگامى كه ( بى‏هيچ مقدمه ) بر او وارد شدند و او از مشاهده آنها وحشت كرد ، گفتند نترس ، دو نفر شاكى هستيم كه يكى از ما بر ديگرى تعدى كرده ، اكنون در ميان ما به حق داورى كن و ستم روا مدار ، و ما را به راه راست هدايت فرما.


23 -اين برادر من است نود و نه ميش دارد ، و من يكى بيش ندارم ، اما او اصرار مى‏كند كه اين يكى را هم به من واگذار ! و ازنظر سخن بر من غلبه كرده است.


24 -(داود ) گفت : مسلما او با درخواست يك ميش تو براى افزودن آن به ميشهايش بر تو ستم كرده ، و بسيارى از دوستان به يكديگر ستم مى‏كنند مگر آنها كه ايمان آورده‏اند و عمل صالح دارند ، اما عده آنان كم است ! ، داود گمان كرد ما او را ( با اين ماجرا ) آزموده‏ايم ، از پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه كرد.


25 -ما اين عمل را بر او بخشيديم ، و او نزد ما داراى مقام والا و آينده نيك است


 


تفسير : آزمون بزرگ داود!


در اين آيات بحث ساده و روشنى در باره قضاوت داود مطرح شده كه بر اثر تحريفات و سوء تعبيرات بعضى از ناآگاهان جنجال عظيمى در ميان مفسران برانگيخته است ، امواج اين غوغا آنچنان قوى بود كه حتى بعضى از مفسران اسلامى را به دنبال خود كشانده ، و داوريهاى نادرست و گاه بسيار زننده را در باره اين پيامبر بزرگ سبب شده است .


ما قبلا متن آيات قرآن را بدون هيچ شرحى در اينجا بيان مى‏كنيم تا خوانندگان با ذهن خالى مفهوم آيات را دريابند و بعد از پايان اين تفسير كوتاه به سراغ گفتگوهاى مختلفى كه در اين زمينه شده است مى‏رويم.


به دنبال آيات گذشته كه صفات ويژه داود و مواهب بزرگ خدارا بر او


تفسير نمونه ج : 19ص :245


بيان مى‏كرد قرآن ماجرائى را كه در يك دادرسى براى داود پيش آمد شرح مى‏دهد : نخست خطاب به پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده ، مى‏گويد : آيا داستان شاكيانى كه از ديوار محراب داود بالا رفتند به تو رسيده است ؟ ! ( و هل اتاك نبا الخصم اذ تسوروا المحراب).


خصم در اصل معنى مصدرى دارد ، و به معنى نزاع كردن است ، ولى بسيار مى‏شود كه به طرفين نزاع نيز خصم مى‏گويند ، اين كلمه بر مفرد و جمع هر دو اطلاق مى‏شود ، و گاه جمع آن به صورت خصوم آمده است.


تسوروا از ماده سور به معنى ديوار بلندى است كه اطراف خانه يا شهر را گرفته باشد ، ولى بايد توجه داشت كه اين ماده در اصل به معنى پريدن و بالا رفتن است .


محراب به معنى صدر مجلس و يا غرفه‏هاى فوقانى است ، و چون محل عبادت در آن قرار مى‏گرفته تدريجا به معنى معبد به كار رفته است ، و در استعمالات روزمره خصوصا به مكانى كه امام جماعت براى اقامه نماز جماعت مى‏ايستد گفته مى‏شود.


در مفردات از بعضى نقل شده كه محراب مسجد را از اين نظر محراب گفته‏اند كه محل حرب و جنگ با شيطان و هواى نفس است.


به هر حال با اينكه داود محافظين و مراقبين فراوانى در اطراف خود داشت ، طرفين نزاع از غير راه معمولى از ديوار محراب و قصر او بالا رفتند ، و ناگهان در برابر او ظاهر گشتند ، چنانكه قرآن در ادامه اين بحث مى‏گويد : ناگهان آنها بر داود وارد شدند ( بى‏آنكه اجازه‏اى گرفته باشند و يا اطلاع قبلى بدهند ) لذا داود از مشاهده آنها وحشت كرده زيرا فكر مى‏كرد قصد سوئى


تفسير نمونه ج : 19ص :246


در باره او دارند ( اذ دخلوا على داود ففزع منهم).


اما آنها به زودى وحشت او را از بين بردند و گفتند : نترس ، دو نفر شاكى هستيم كه يكى از ما بر ديگرى تعدى كرده و براى دادرسى نزد تو آمديم ( قالوا لا تخف خصمان بغى بعضنا على بعض ) .


اكنون در ميان ما به حق داورى كن ، و ستم روا مدار ، و ما را به راه راست هدايت فرما ( فاحكم بيننا بالحق و لا تشطط و اهدنا الى سواء الصراط ) تشطط از ماده شطط ( بر وزن فقط ) در اصل به معنى دورى زياد است ، و از آنجا كه ظلم و ستم انسان را از حق بسيار دور مى‏كند واژه شطط در اين معنى بكار رفته ، و همچنين به سخنى كه دور از حقيقت باشد اطلاق مى‏شود.


مسلما نگرانى و وحشت داود در اينجا كم شد ، ولى شايد اين سؤال هنوز براى او باقى بود كه بسيار خوب، شما قصد سوئى نداريد ، و هدفتان شكايت نزد قاضى است ، ولى آمدن از اين راه غير معمول براى چه منظورى بود ؟ اما آنها مجال زيادى به داود ندادند و يكى براى طرح شكايت پيشقدم شد و گفت اين برادر من است ، نود و نه ميش دارد ، و من يكى بيش ندارم ولى او اصرار دارد كه اين يكى را هم به من واگذار ! ، او از نظر سخن بر من غلبه كرده ، و از من گوياتر است ( ان هذا اخى له تسع و تسعون نعجة ولى نعجة واحدة فقال اكفلنيها و عزنى فى الخطاب).


نعجة به معنى ميش ( گوسفند ماده ) است ، و به گاو وحشى و گوسفند كوهى ماده نيز گفته مى‏شود.


اكفلنيها از ماده كفالت در اينجا كنايه از واگذار كردن است ( معنى جمله اين است كه كفالت آن را به من واگذار يعنى آن را به من ببخش).


عزنى از ماده عزت به معنى غلبه است ، و مفهوم جمله اين است كه


تفسير نمونه ج : 19ص :247


او بر من غلبه كرد.


در اينجا داود پيش از آنكه گفتار طرف مقابل را بشنود - چنانكه ظاهر آيات قرآن است - رو به شاكى كرد و گفت : مسلما او با درخواست يك ميش تو براى افزودن آن به ميش‏هايش بر تو ستم روا داشته ! ( قال لقد ظلمك بسؤال نعجتك الى نعاجه).


اما اين تازگى ندارد بسيارى از دوستان و افرادى كه با هم سرو كار دارند نسبت به يكديگر ظلم و ستم مى‏كنند ( و ان كثيرا من الخطاء ليبغى بعضهم على بعض ) .


مگر آنها كه ايمان آورده‏اند و عمل صالح دارند ( الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات).


اما عده آنها كم است ( و قليل ما هم).


آرى آنها كه در معاشرت و دوستى حق ديگران را بطور كامل رعايت كنند و كمترين تعدى بر دوستان خود روا ندارند كمند ، تنها كسانى مى‏توانند حق دوستان و آشنايان را بطور كاملا عادلانه ادا كنند كه از سرمايه ايمان و عمل صالح بهره كافى داشته باشند.


به هر حال چنين به نظر مى‏رسد كهطرفين نزاع با شنيدن اين سخن قانع


تفسير نمونه ج : 19ص :248


شدند ، و مجلس داود را ترك گفتند.


ولى داود در اينجا در فكر فرو رفت و با اين كه مى‏دانست قضاوت عادلانه‏اى كرده چه اينكه اگر طرف دعوا ادعاى شاكى را قبول نداشت حتما اعتراض مى‏كرد ، سكوت او بهترين دليل بر اين بوده كه مساله همان است كه شاكى مطرح كرده ، ولى با اين حال آداب مجلس قضا ايجاب مى‏كند كه داود در گفتار خود عجله نمى‏كرد ، بلكه از طرف مقابل شخصا سؤال مى‏نمود سپس داورى مى‏كرد ، لذا از اين كار خود سخت پشيمان شد و گمان كرد كه ما او را با اين جريان آزموده‏ايم ( و ظن داود انما فتناه ) .


در مقام استغفار بر آمد و از درگاه پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه كرد ( فاستغفر ربه و خر راكعا و اناب).


خر از ماده خرير به معنى سقوط از بلندى و توام با صدا است ، مانند صداى آبشار ، و از آنجا كه افراد سجده‏كننده گوئى از بلندى سقوط مى‏كنند و به هنگام سجده تسبيح مى‏گويند اين تعبير كنايه از سجده كردن آمده.


تعبير به راكعا در آيه مورد بحث يا به خاطر آن است كه ركوع به معنى سجده نيز در لغت آمده ، و يا ركوع مقدمه‏اى است براى سجده.


به هر حال خداوند او را مشمول لطف خود قرار داد و لغزش او را در اين ترك اولى بخشيد چنانكه قرآن در آيه بعد مى‏گويد : ما اين عمل را بر او بخشيديم ( فغفرنا له ذلك ) .


و او نزد ما داراى مقام والا و آينده نيك است ( و ان له عندنا لزلفى و حسن ماب).


زلفى به معنى مقام ( و قرب در پيشگاه خدا ) است ، و حسن ماب اشاره به بهشت و نعمتهاى اخروى مى‏باشد.



تفسير نمونه ج : 19ص :249


نكته‏ها:


1 -ماجراى اصلى داستان داود چه بود ؟


آنچه از قرآن مجيد استفاده مى‏شود بيش از اين نيست كه افرادى به عنوان دادخواهى از محراب داود بالا رفتند و نزد او حاضر شدند ، او نخست وحشت كرد ، سپس به شكايت شاكى گوش فرا داد كه يكى از آن دو 99 گوسفند ماده داشته و ديگرى فقط يك گوسفند ، در حالى كه صاحب نود و نه گوسفند از برادرش تقاضا داشته كه يكى را هم به او واگذار كند ، او حق را به شاكى داد ، و اين تقاضا را ظلم و تعدى خواند ، سپس از كار خود پشيمان گشت ، و از خداوند تقاضاى عفو كرد و خدا او را بخشيد .


منتهى در اينجا دو تعبير قابل دقت است : يكى مساله آزمايش و ديگرى مسئله استغفار و توبه.


قرآن در اين دو قسمت روى نقطه مشخصى انگشت نگذاشته ، اما با توجه به قرائن موجود در اين آيات و روايات اسلامى كه در تفسير اين آيات آمده ، داود اطلاعات و مهارت فراوانى در امر قضا داشت ، و خدا مى‏خواست او را آزمايش كند ، لذا يك چنين شرائط غير عادى ( وارد شدن بر داود از طريق غير معمول از بالاى محراب ) براى او پيش آورد ، او گرفتار دستپاچگى و عجله شد ، و پيش از آنكه از طرف مقابل توضيحى بخواهد داورى كرد ، هر چند داورى عادلانه بود .


گر چه او به زودى متوجه لغزش خود شد ، و پيش از گذشتن وقت جبران نمود ، ولى هر چه بود كارى از او سر زد كه شايسته مقام والاى نبوت نبود ، لذا از اين ترك اولى استغفار كرد ، خداوند هم او را مشمول عفو و بخشش قرار داد .


گواه بر اين تفسير علاوه بر آنچه گذشت - آيه‏اى است كه بلافاصله بعد از اين آيات مى‏آيد و به داود خطاب مى‏كند كه ما تو را جانشين خود در روى


تفسير نمونه ج : 19ص :250


زمين قرار داديم ، لذا از روى حق و عدالت در ميان مردم داورى كن و از هوا و هوس پيروى منما.


اين تعبير نشان مى‏دهد كه لغزش داود در طرز قضاوت و داورى بوده است.


به اين ترتيب در آيات فوق چيزى كه مخالف شان و مقام اين پيامبر بزرگ باشد وجود ندارد.


2 -داستان خرافى تورات در مورد داود


اكنون به تورات مراجعه مى‏كنيم تا به‏بينيم در اين زمينه چه مى‏گويد ؟ و هم ريشه بعضى از تفسيرهاى افراد ناآگاه و بيخبر را پيدا كنيم.


تورات در كتاب دوم اشموئيل فصل يازده جمله‏هاى 2 تا 27 چنين مى‏گويد : واقع شد كه وقت غروب داود از بسترش برخاست و بر پشت بام خانه ملك گردش كرد ، و از پشت بام زنى را ديد كه خويشتن را شستشو مى‏كرد ، و آن زن بسيار خوب صورت و خوش منظر بود ، و داود فرستاد و در باره آن زن استفسار نمود ، و كسى گفت كه آيا بت شبع دختر اليعام زن اورياه حتى نيست ؟ و داود ايلچيان را فرستاد و اورا گرفت ، و او نزد وى آمده ، داود با او خوابيد و او بعد از تميز شدن از نجاستش به خانه خود رفت ، و زن حامله شده ، فرستاد و داود را مخبر ساخته كه حامله هستم ، و داود به يوآب فرستاد كه اورياه.



تفسير نمونه ج : 19ص :251


حتى را نزد من بفرست ، و يوآب ، اورياه را نزد او فرستاد.


و اورياه نزد وى آمد ، و داود از سلامتى يوآب و از سلامتى قوم و از خوش گذشتن جنگ پرسيد.


و داود به اورياه گفت به خانه‏ات فرود آى و پاهايت را شستشو نماى ، و اورياه از خانه ملك بيرون رفت و از عقبش مجموعه طعام از ملك بيرون رفت.


اما اورياه در دهنه خانه ملك با ساير بندگان آقايش خوابيد و به خانه‏اش فرود نيامد ، و هنگامى كه داود را خبر داده گفتند كه اورياه به خانه‏اش فرود نيامده بود ، داود به اورياه گفت كه آيا از سفر نيامده‏اى ؟ چرا به خانه‏ات فرود نيامدى ؟ و اورياه به داود عرض كرد كه صندوق و اسرائيل و يهودا ، در سايه‏بانها ساكنند ، و آقايم يوآب و بندگان آقايم بروى صحرا خيمه‏نشينند ، و من آيا مى‏شود كه به جهت خوردن و نوشيدن و خوابيدن با زن خود بخانه خود بروم ؟ به حيات جانت ( سوگند ) اين كار را نخواهم كرد ... و واقع شد كه داود صبحدممكتوبى به يوآب نوشته به دست اورياه فرستاد ، و در مكتوب بدين مضمون نوشت كه اورياه را در مقابل روى جنگ شديدى بگذاريد ، و از عقبش پس برويد ، تا كه زده شده بميرد ( كشته شود).


و چنين شد بعد از آنى كه يوآب شهر را ملاحظه كرده بود اورياه را در مكانى كه مى‏دانست مردمان دلير در آن بوده باشند در آنجا گذاشت و مردمان شهر بيرون آمده با يوآب جنگيدند ، و بعضى از قوم بندگان داود افتادند و اورياه حتى نيز مرد ... زن اورياه شنيد كه شوهرش اورياه مرده است ، و به خصوص شوهرش عزادارى نمود و بعد از انقضاى تعزيه داود فرستاد او را بخانه‏اش آورد كه او زنش شد ! ... اما كارى كه داود كرده بود در نظر خدا ناپسند آمد ! .


خلاصه اين داستان تا به اينجا چنين مى‏شود كه : داود روزى به پشت بام قصر مى‏رود و چشمش به خانه مجاور مى‏افتد ، زنى


تفسير نمونه ج : 19ص :252


را برهنه در حال شستشو مى‏بيند ، عشق او در دلش جاى مى‏گيرد ، به هر وسيله‏اى بود او را به خانه خود مى‏آورد ، و او از داود باردار مى‏شود ! شوهر اين زن يكى از افسران برجسته لشكر داود ، و مرد پاك‏طينت و با صفائى بود ، داود او را ( نعوذ بالله ) با توطئه ناجوانمردانه‏اى از طريق فرستادن او به منطقه خطرناكى در جنگ به قتل مى‏رساند ، و همسر او را رسما به ازدواج خود درمى‏آورد ! ! اكنون بقيه داستان را از زبان تورات كنونى بشنويد : در فصل 12 از همان كتاب دوم اشموئيل چنين آمده است : خداوند ناثان را ( يكى از پيامبران بنى اسرائيل و مشاور داود ) نزد داود فرستاد ، و گفت در شهرى دو آدم بودند يكى غنى و ديگرى فقير ، غنى گوسفند و گاو بسيار داشت ، و فقير را جز يك بره كوچك نبود ، مسافرى نزد غنى آمد او دريغ كرد كه از گوسفندان خود غذا براى ميهمان تهيه كند ، بره مرد فقير را گرفت و كشت ، اكنون چه بايد كرد ؟ ! داود سخت خشمگين شد و به ناثان گفت : به خدا سوگند كسى كه اين كار را كرده مستحق قتل است ! ، او بايد چهار گوسفند به جاى گوسفند بدهد ! اما ناثان به داود گفت آن مرد توئى ! داود متوجه كار نادرست خويش شد ، و توبه كرد ، خداوند توبه او را پذيرفت در عين حال بلاهاى سنگين بر سر داود آورد .


در اينجا تورات تعبيراتى دارد كه قلم از ذكر آن شرم دارد ، لذا از آن صرف نظر مى‏كنيم.


در اين قسمت از داستان تورات نكاتى به چشم مى‏خورد كه مخصوصا قابل دقت است.


1 -كسى به عنوان دادخواهى نزد داود نيامد بلكه يكى از پيامبران


تفسير نمونه ج : 19ص :253


مشاور او داستانى را بر سبيل مثال براى پند و اندرز براى او ذكر كرد ، سخن از دو برادر و تقاضاى يكى از ديگرى در اينجا نيست ، بلكه سخن از دو آدم غنى و فقير است كه يكى گاوان و گوسفندان بسيار داشته ، و ديگرى فقط يك بره ، ولى مرد غنى بره مرد فقير را براى ميهمان خود كشته ، تا اينجا نه سخن از بالا رفتن از ديوار محراب است ، نه وحشت داود ، و نه طرح دعوا ميان دو برادر ، و نه تقاضاى بخشش.


2 -داود آن مرد غنى ستمگر را مستحق قتل دانست ( براى يك گوسفند قتل چرا ؟).


3 -بلافاصله حكمى بر ضد اين حكم صادر كرد و گفت بايد به عوض يك گوسفند چهار گوسفند بدهد ؟ ( چرا ؟ ) .


4 -داود به گناه خود در مورد خيانت به همسر اورياه اعتراف كرد.


5 -خداوند او را عفو كرد ( به اين سادگى چرا ؟).


6 -خداوند مجازات عجيبى در باره داود قائل شد كه نقل‏ناكردنش بهتر است.


7 -و همين زن - با اين سوابق درخشان - مادر سليمان شد ! گر چه نقل اين داستانها به راستى رنج‏آور است اما چه مى‏توان كرد ، بعضى از جاهلان ناآگاه تحت تاثير اين روايات اسرائيلى چهره پاك آيات قرآن مجيد را تيره ساخته‏اند ، و سخنانى گفته‏اند كه براىروشن كردن حق ، چاره‏اى جز ذكر بخشى از اين داستان رسوا نبود.


اكنون ما سؤال مى‏كنيم:


1 -آيا پيامبرى كه خداوند او را در آيات گذشته با ده توصيف بزرگ ستوده و پيامبر اسلام را براى الهام گرفتن به سرگذشت او توجه داده ، ممكن


تفسير نمونه ج : 19ص :254


است يك هزارم از اين اتهامات بر او وارد باشد ؟!


2 -آيا اين اراجيف با جمله‏اى كه قرآن در آيات بعد از اين مى‏گويد : يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض : اى داود ما تو را خليفه و نماينده خود در زمين قرار داديم سازگار است ؟!


3 -پيامبر خدا نه ، اگر يكفرد عادى مرتكب چنين جنايتى شود همسر افسر وفادار و پاك و با ايمانش را اين چنين ناجوانمردانه از دست او بربايد مردم چه قضاوتى در باره او خواهند كرد و مجازاتش چيست ؟ ! حتى اگر اين كار از افسق فساق سر زند جاى تعجب است.


درست است كه تورات داود را پيامبر نمى‏داند ولى او را به عنوان يك پادشاه عادل كه مقامى بس ارجمند داشته ، و بنيانگذار معبد بزرگ بنى اسرائيل بوده معرفى مى‏كند.


4 -جالب اينكه يكى از كتابهاى معروف تورات كتاب مزامير داود و مناجاتهاى او است ، آيا مناجات و سخنان يك چنين آدمى مى‏تواند در لابلاى كتب آسمانى قرار گيرد ؟


5 -هر كس اندك عقل و شعورى داشته باشد مى‏داند كه داستانهاى تورات محرف كنونى در اين زمينه خرافاتى است كه به دست دشمنان مكتب انبياء و يا افراد بسيار ناآگاه و جاهل ساخته و پرداخته شده است ، چگونه مى‏توان آنها را معيار بحث قرار داد ؟ آرى عظمت قرآن در اين است كه از اين گونه خرافات خالى است.


3 -روايات اسلامى و ماجراى داود (عليه‏السلام‏)


در روايات اسلامى داستان زشت و خرافى تورات به اشد وجه تكذيب شده ، از جمله در حديثى از امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) آمده است كه فرمود:


تفسير نمونهج : 19ص :255


لا اوتى برجل يزعم داود تزوج امرئة اوريا الا جلدته حدين حدا للنبوة و حدا للاسلام هر كس را نزد من آورند كه بگويد داود با همسر اوريا ازدواج كرده دو حد بر او جارى مى‏كنم حدى براى نبوت و حدى براى اسلام.


چرا كه نسبت فوق از يكسو نسبت يك عمل نامشروع به انسان مؤمنى است و از سوى ديگر هتك مقام نبوت است لذا بايد دوبار حد قذف ( هر بار 80 تازيانه ) در مورد او اجرا شود.


همين معنى به تعبير ديگرى از آن امام بزرگوار نقل شده من حدثكم بحديث داود على ما يرويه القصاص جلدته ماة و ستين : هر كس حديث داود را طبق آنچه افسانه‏سرايان مى‏گويند براى شما روايت كند من يكصد و شصت تازيانه به او خواهم زد .


در حديث ديگرى كه صدوق در امالى از امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل كرده چنين مى‏خوانيم : ان رضا الناس لا يملك ، و السنتهم لا تضبط ، ا لم ينسبوا داود الى انه تبع الطير حتى نظر الى امرائة اوريا فهواها ، و انه قدم زوجها امام التابوت حتى قتل ثم تزوج بها ! : رضايت همه مردم را نمى‏توان به دست آورد ، و زبان آنها را نمى‏توان بست ، آيا آنها اين نسبت ( فوق العاده زشت را ) به داود ندادند كه او به دنبال پرنده‏اى به پشت بام قصرش رفت ، و چشمش به همسر اوريا افتاد ، و عشق او را به دل گرفت ، سپس همسر او را به ميدان جنگ در پيشاپيش تابوت ( كه آثار انبياى بنى اسرائيل در آن حفظ مى‏شد و به عنوان بركت در پيشاپيش لشكر حمل مى‏نمودند ) فرستاد تا كشته شد ، سپس با همسرش ازدواج كرد ؟ ! ( جائى كه پيامبر بزرگ


تفسير نمونه ج : 19ص :256


خدا از زبان مردم در امان نباشد ديگران چه انتظارى مى‏توانند داشته باشند).


بالاخره در حديثى در عيون الاخبار از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام‏) چنين آمده است كه به هنگام گفتگو با ارباب مذاهب مختلف در موردعصمت پيامبران به يكى از حاضران ( على بن جهم ) فرمود : شما در باره داود چه مى‏گوئيد ؟ او گفت : مى‏گويند داود در محرابش مشغول عبادت بود شيطان به صورت پرنده زيبائى در مقابل او نمايان شد ، داود نمازش را شكست و به دنبال پرنده رفت ! ... سپس افسانه ديدن زن اوريا را در حال غسل كردن ، و دل به او بستن و همسرش را در پيشاپيش تابوت به ميدان نبرد فرستادن و كشته شدن و ازدواج داود با همسرش را شرح داد.


امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام‏) سخت ناراحت شد ، دست بر پيشانى مبارك زد و فرمود : انا لله و انا اليه راجعون ، لقدنسبتم نبيا من انبياء الله الى التهاون بصلاته حتى خرج فى اثر الطير ، ثم بالفاحشة ثم بالقتل ؟ ! : انا لله و انا اليه راجعون ، شما پيامبرى از پيغمبران خدا را به سستى در نمازش نسبت داديد ، تا آنجا كه ( همچون كودكان ) به دنبال پرنده‏اى رفت ، سپس او را به فحشاء ، و بعد از آن به قتل انسان بى‏گناهى متهم ساختيد ؟ ! على بن جهم پرسيد پس گناه داود كه از آن استغفار كرد و در قرآن به آن اشاره شده چه بود ؟ امام (عليه‏السلام‏) در جواب عجله داود را در مساله قضاوت شرح مى‏دهد و از آيه بعد : يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض به عنوان گواه كمك مى‏گيرد .


على بن جهم سؤال مى‏كند پس داستان اوريا چه بوده ؟ امام مى‏فرمايد : در زمان داود زنانى كه شوهرانشان از دنيا مى‏رفت يا كشته


تفسير نمونه ج : 19ص :257


مى‏شد هرگز ازدواج نمى‏كردند ( و اين منشا مفاسد فراوان بود ) نخستين كسى كه خداوند اين كار را براى او مباح كرد داود بود ( تا اين سنت شكسته شود ، و زنان شوهر از دست داده از بلاتكليفى درآيند ) لذا داود بعد از آنكه اوريا ( بر حسب تصادف در يكى از جنگها ) كشته شد همسرش را به عقد خود درآورد ، و اين بر مردم آن زمان سنگين آمد ( و به دنبال آن افسانه‏ها به هم بافته شد ) .


از اين حديث استفاده مى‏شود كه مساله اوريا يك ريشه واقعى ساده‏اى داشته ، كه داود به عنوان يك رسالت الهى آنرا انجام داد ، ولى دشمنان دانا از يكسو ، و دوستان نادان از سوى ديگر ، و افسانه‏سرايانى كه عادت به ارائه مطالب عجيب و دروغين دارند از سوى سوم شاخ و برگهائى براى اين قصه درست كرده‏اند كه انسان از آن وحشت مى‏كند.


يكى گفته : لابد اين ازدواج بدون مقدمه صورت نگرفته ؟ ديگرى گفته : لابد خانه اوريا در همسايگى داود بوده ! و بالاخره براى اين كه چشم داود را به همسر اوريا بيندازند افسانه پرنده را بهم بافته ، و سرانجام در مجموع پيامبر بزرگى را به انواع گناهان كبيره شرم آور متهم ساخته‏اند ، و بيخبران ابله آنرا نيز زبان به زبان نقل كرده‏اند كه اگر ذكر آن در كتب معروف نيامده بود حتى نقل آن را غلط مى‏دانستيم .


البته اين روايت با آنچه در روايت امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) آمده منافات ندارد ، زيرا سخن آن حضرت اشاره به داستان دروغين معروفى است كه نسبت به زنا و مانند آن ( نعوذ بالله ) به اين پيامبر بزرگ مى‏دهد.



تفسير نمونه ج : 19ص :258


توجيهات مفسران


بعضى از مفسران توجيهات ديگرى براى داستان داود گفته‏اند ، گر چه با ظاهر آيات سازگار نيست ولى براى تكميل بحث اشاره به بعضى از آنها را بى‏مناسبت نمى‏دانيم .


از جمله اينكه حضرت داود ساعات خود را با برنامه منظم تقسيم كرده بود ، و جز در ساعات خاصى ارباب رجوع را نمى‏پذيرفت.


روزى دو نفر كه قصد قتل او را داشتند خواستند نزد او آيند در حالى كه داود در محراب به عبادت پروردگار مشغول بود ، از فرصت استفاده كرده و از محراب او بالا رفتند ، هنگامى كه نزد او آمدند محافظان را در اطراف مشاهده كردند ترسيدند و فورا دروغى جعل كرده گفتند : ما دو نفر شاكى هستيم كه براى دادخواهى نزد تو آمده‏ايم ، و ماجرائى را كه قرآن مى‏گويد شرح دادند ، داود ميان آنها قضاوت كرد ، اما نظر به اينكه آگاه بود اين صحنه‏سازى به منظور قتل او بوده خشمگين شده و تصميم بر انتقام از آنان گرفت ، اما چيزى نگذشت كه از اين تصميم پشيمان گشت و استغفار كرد .


2 -مفسر بزرگ نويسنده الميزان در اينجا بيانى دارد كه از نظر اساس و پايه هماهنگ با چيزى است كه ساير مفسران بزرگ اسلام در تفسير اين ماجراى داود گفته‏اند ، و ما نيز در بالا آورديم ، ولى در پاره‏اى از جهات با آن تفاوت دارد كه ذيلا ازنظر شما مى‏گذرد : بسيارى از مفسران معتقداند كه آن دو نفر شاكى كه وارد بر داود شدند از فرشتگان خدا بودند كه خداوند آنان را براى آزمايش داود فرستاد.



تفسير نمونه ج : 19ص :259


ولى خصوصيات داستان مانند بالا رفتن آنها از محراب ، و وارد شدن بر داود ، بطور غير عادى ، و ترس و وحشت او ، و همچنين توجه به اينكه اين ماجرا يك آزمايش الهى است ، همه اينها نشان مى‏دهد كه اين ماجرا به صورت تمثل از فرشتگان در قيافه مردانى از نوع انسان بوده است.


(منظور از تمثل اين است كه واقعا در وجود خارجى چنين افرادى به سراغداود نيامدند بلكه در قوه ادراك داود چنين منعكس شد).


بنابر اين حكمى كه او در اين دعوا صادر كرد حكمى در ظرف تمثل بوده ، درست مثل آنكه آنها را در خواب ديده باشد ، همانگونه كه انسان در وقايع عالم خواب تكليفى ندارد در ظرف تمثل نيز تكليفى نيست ، تكليف در عالم مشهود يعنى جهان ماده است ، و اگر خطائى از او سر زده ، در همين ظرف تمثل بوده ، و چيزى نيست كه با مقام عصمت ناسازگار باشد ، همانند خطاى آدم در بهشت پيش از آنكه هبوط به زمين كند كه محل تكليف و تشريع است ، و به اين ترتيب استغفار او استغفار از يك گناه واقعى نيست .


ولى مسلما ظاهر آيات اين است كه اين شكايت و طرح دعوا از ناحيه افرادى بوده كه عينيت خارجى داشته‏اند ، و با اين حال قضاوت مزبور گناهى نبوده كه از داود سر زده باشد بعد از آنكه او از گفتار شاكى علم و يقين حاصل كرده باشد ، هر چند آداب مستحب قضا ايجاب مى‏كرده كه عجله در قضا نكند ، و استغفار او نيز از اين ترك اولى بوده است.


به هر حال ضرورتى ندارد كه ماجراى اين داورى را در ظرف تمثل بدانيم ، و يا به گفته بعضى ديگر آن را يك صحنه‏سازى براى تنبه و بيدارى داود بشمريم ، بهتر اين است ظاهر آيات را حفظ كنيم ، و به ترتيبى كه گفته شد آنرا تفسير نمائيم كه هم ظواهر الفاظ آيه حفظ شده و هم مشكلى از نظر مقام عصمت انبياء پيش نمى‏آيد .



تفسير نمونه ج : 19ص :260


يَدَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَك خَلِيفَةً فى الأَرْضِ فَاحْكُم بَينَ النَّاسِ بِالحَْقّ‏ِ وَ لا تَتَّبِع الْهَوَى فَيُضِلَّك عَن سبِيلِ اللَّهِإِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شدِيدُ بِمَا نَسوا يَوْمَ الحِْسابِ‏(26) وَ مَا خَلَقْنَا السمَاءَ وَ الأَرْض وَ مَا بَيْنهُمَا بَطِلاًذَلِك ظنُّ الَّذِينَ كَفَرُوافَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ(27) أَمْ نجْعَلُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ كالْمُفْسِدِينَ فى الأَرْضِ أَمْ نجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كالْفُجَّارِ(28) كِتَبٌ أَنزَلْنَهُ إِلَيْك مُبَرَكٌ لِّيَدَّبَّرُوا ءَايَتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الأَلْبَبِ‏(29)


ترجمه:


26 -اى داود ما تو را خليفه ( و نماينده خود ) در زمين قرار داديم ، در ميان مردم به حق داورى كن ، و از هواى نفس پيروى منما كه تو را از راه خدا منحرف مى‏سازد،


تفسير نمونه ج : 19ص :261


كسانى كه از راه خدا گمراه شوند عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند .


27 -ما آسمان و زمين و آنچه را در ميان آنها است بيهوده نيافريديم ، اين گمان كافران است واى بر كافران از آتش ( دوزخ).


28 -آيا كسانى را كه ايمان آورده‏اند و عمل صالح انجام داده‏اند همچون مفسدان در زمين قرار دهيم ، يا پرهيزگاران را همچون فاجران ؟!


29 -اين كتابى است پر بركت كه بر تو نازل كرده‏ايم تا در آيات آن تدبر كنند و صاحبان مغز ( و انديشه ) متذكر شوند


تفسير : حكم به عدالت كن و از هواى نفس پيروى منما!


به دنبال داستان داود ، و به عنوان آخرين سخن ، وى را مخاطب ساخته و ضمن بيان مقام والاى او وظائف و مسئوليتهاى سنگين وى را با لحنى قاطع و تعبيراتى پر معنا شرح داده ، مى‏فرمايد : اى داود ما تو را خليفه ( و نماينده خود ) در زمين قرار داديم لذا در ميان مردم به حق حكم كن ، و از هواى نفس پيروى منما كه تو را از راه خدا منحرف مى‏سازد ، كسانى كه از راه خداوند گمراه شوند عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند ( يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوى فيضلك عن سبيل الله ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب ) .


محتواى اين آيه كه از مقام والاى داود و وظيفه مهم او سخن مى‏گويد نشان مى‏دهد كه افسانه‏هاى دروغينى كه در باره ازدواج او با همسر اوريا به هم بافته‏اند تا چه اندازه بى‏پايه است .


چگونه ممكن است خداوند به كسى كه نسبت به نواميس مؤمنان و ياران خود چشم خيانت دوخته و دستش به خون بى‏گناهان آلوده است خلافت روى زمين


تفسير نمونه ج : 19ص :262


دهد ، و مقام قضاوت را به طور مطلق به او بسپارد ؟ ! اين آيه از پنج جمله كه هر كدام حقيقتى را دنبال مى‏كند تشكيل يافته : نخست مقام خلافت داود در زمين است ، آيا منظور جانشينى انبياى پيشين است يا خلافت الهى ؟ معنى دوم مناسبتر به نظر مى‏رسد ، و با آيه 30 سوره بقره سازگارتر است و اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة : به خاطر بياور هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت من در روى زمين خليفه‏اى قرار دهم .


البته خلافت به معنى واقعى كلمه در مورد خداوند معنى ندارد زيرا تنها در مورد كسانى كه وفات يا غيبت دارند صحيح است ، بلكه منظور از آن نمايندگى او است در ميان بندگان ، و اجراى اوامر و فرمانهاى او در زمين.


اين جمله نشان مى‏دهد كه حكومت در زمين بايد از حكومت الهى نشات گيرد و هر حكومتى از غير اين طريق باشد حكومتى است ظالمانه و غاصبانه .


در جمله دوم دستور مى‏دهد : اكنون كه اين موهبت بزرگ به تو داده شده وظيفه تو اين است كه در ميان مردم به حق حكم كنى ، در حقيقت نتيجه خلافت الهى حكومت حق است ، و از اين جمله مى‏توان استفاده كرد كه حكومت حق نيز تنها از خلافت الهى ناشى مى‏شود و محصول مستقيم آن است.


در جمله سوم به مهمترين خطرى كه يك حاكم عادل را تهديد مى‏كند اشاره كرده ، مى‏گويد : هرگز از هواى نفس پيروى مكن.


آرى هواى نفس پرده ضخيمى بر چشمان حقيقت‏بين انسان مى‏افكند ، و ميان او و عدالت جدائى مى‏اندازد .


لذا در جمله چهارم مى‏گويد : اگر از هواى نفس پيروى كنى تو را از راه خدا كه همان راه حق است بازمى‏دارد.



تفسير نمونه ج : 19ص :263


بنابر اين هر جا گمراهى است پاى هواى نفس در ميان است ، و هر جا هواى نفس است نتيجه آن گمراهى است.


حاكمى كه پيرو هواى نفس باشد منافع و حقوق مردم را فداى مطامع خويش مى‏كند ، و به همين دليل حكومتش ناپايدار و مواجه با شكست خواهد بود.


ممكن است هواى نفس در اينجا معنى وسيعى داشته باشد كه هم هواى نفس خود انسان را شامل شود ، و هم هواى نفس مردم را ، و به اين ترتيب قرآن قلم بطلان بر مكتبهائى كه پيروى از افكار عمومى را - هر چه باشد - براى حكومتها لازم مى‏شمرند مى‏كشد ، چرا كه نتيجه هر دو گمراهى از طريق خدا و صراط حق است .


ما امروز شاهد آثار نكبت‏بار اين طرز تفكر در دنياى به اصطلاح متمدن هستيم كه گاهى شنيعترين اعمال زشت را به خاطر تمايلات مردم شكل قانونى داده ، و رسوائى را به حد اعلى رسانده‏اند كه قلم از شرح آن شرم دارد.


درست است كه پايه‏هاى حكومت بايد بر دوش مردم باشد ، و با مشاركت عموم تحقق يابد ، اما اين به آن معنى نيست كه معيار حق و باطل در همه چيز و در همه جا تمايلات اكثريت باشد .


حكومت بايد چهارچوبه‏اى از حق داشته باشد اما در پياده كردن اين چهارچوب از نيروى جامعه كمك گيرد.


و معنى جمهورى اسلامى كه ما خواهان آن هستيم و از دو كلمه جمهورى و اسلامى تركيب يافته نيز همين است و به تعبير ديگر اصول از مكتب گرفته مى‏شود و اجرا با مشاركت مردم ( دقت كنيد).


بالاخره در پنجمين جمله به اين حقيقت اشاره مى‏كند كه گمراهى از طريق حق از فراموشى يوم الحساب سرچشمه مى‏گيرد و نتيجه‏اش عذاب شديد الهى است.



تفسير نمونه ج : 19ص :264


اصولا فراموشى روز قيامت هميشه سرچشمه گمراهيها است ، و هر گمراهى آميخته با اين فراموشكارى است و اين اصل تاثير تربيتى توجه به معاد را در زندگى انسانها روشن مى‏سازد .


رواياتى كه در اين زمينه در منابع اسلامى وارد شده بسيار قابل دقت است ، از جمله حديث معروفى است كه از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و هم از امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) نقل شده كه فرمودند ايها الناس ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان اتباع ، الهوى و طول الامل فاما اتباع الهوى فيصد عن الحق و اما طول الامل فينسى الاخرة : اى مردم ! وحشتناكترين چيزى كه از ناحيه آن بر شما مى‏ترسم دو چيز است : پيروى از هوا و آرزوهاى دور و دراز است ، اما پيروى هوا شما را از حق باز مى‏دارد ، و آرزوهاى دور و دراز قيامت را به دست فراموشى مى‏سپارد .


سزاوار است اين جمله با آب طلا نوشته شود و در برابر ديدگان همه مخصوصا حكمرانان و قضات و مسؤلين امور قرار گيرد.


در روايت ديگرى از امام باقر (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : ثلاث موبقات : شح مطاع و هوى متبع ، و اعجاب المرء بنفسه : سه چيز است كه آدمى را هلاك مى‏كند : بخلى كه مورد اطاعت باشد ، و هواى نفسى كه از آن پيروى نمايد ، و راضى بودن انسان از خويشتن ! .


سپس به دنبال بحث از سرگذشت داود و خلافت الهى او در زمين ، سخن از هدفدار بودن جهان هستى به ميان مى‏آورد تا جهت حكومت بر زمين كه جزئى از آن است مشخص گردد ، مى‏فرمايد : ما آسمان و زمين و آنچه را در ميان اين


تفسير نمونه ج : 19ص :265


دو است باطل و بيهوده نيافريده‏ايم ، اين گمان كافران است ، واى بر كافران از آتش دوزخ ! ( و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا فويل للذين كفروا من النار).


مساله مهمى كه تمام حقوق از آن سرچشمه مى‏گيرد هدفدار بودن خلقت است ، هنگامى كه درجهان‏بينى خود اين مطلب را پذيرفتيم كه اين عالم وسيع از ناحيه خداوند بزرگ بيهوده آفريده نشده ، بلافاصله به دنبال هدف آن مى‏رويم ، هدفى كه در كلمه‏هاى كوتاه و پر محتواى تكامل و تعليم و تربيت خلاصه مى‏شود ، و از آنجا نتيجه مى‏گيريم كه حكومتها نيز بايد در همين خط گام بردارند ، پايه‏هاى تعليم و تربيت را محكم كنند و مايه تكامل معنوى انسانها شوند.


به تعبير ديگر عالم هستى بر پايه حق و عدالت است ، و حكومتها نيز بايد هماهنگ با مجموعه عالم يعنى منطبق بر موازين حق و عدالت باشند.


ضمنا آخرين جمله آيه گذشته كه سخن از فراموشى روز جزا مى‏گفت نيز با محتواى آيه مورد بحث كاملا هماهنگ است چرا كه هدف آفرينش جهان ايجاب مى‏كند كه روز جزائى در كار باشد ، و چنانكه در بحثهاى معاد ( در پايان سوره يس ) گفته‏ايم اگر روز حسابى در كار نبود آفرينش اين جهان بيهوده و بى معنى و بى‏محتوا و نامفهوم بود .


جالب اينكه پايان اين آيه به يكى از خطوط روشنى كه مكتب ايمان را از كفر جدا مى‏سازد اشاره مى‏كند ، و آن اعتقاد به پوچى عالم در مكتبهاى الحادى است كه ما امروز نيز گرفتار نمونه‏هاى آن هستيم.


آنها با صراحت اعلام مى‏كنند كه اين جهان پوچ و بيهدف است ، با اين طرز جهان‏بينى چگونه مى‏توانند در حكومتهاى خود مجرى حق و عدالت باشند ؟ ! تنها حكومتى مى‏تواند حق و عدالت را اجراء كند كه از جهان‏بينى الهى


تفسير نمونه ج : 19ص :266


نشات گيرد كه براى عالم هدفى قائل است ، و نظامى حساب شده كه حكومت نيز بايد در مسير آن باشد.


و اگر دنياى الحادى امروز در حكومتش ، در جنگ و صلحش ، و در اقتصاد و فرهنگش ، به بن‏بست رسيده ، ريشه اصلى آن را در همين امر بايد جستجو كرد ، و نيز به همين دليل است آنها پايه فعاليتهاى خود را بر زور و سلطه قرار مى‏دهند ، و براى هر كس همان قائلند كه مى‏تواند با زور و ستم به دست آورد ، و چه وحشتناك است دنيائى كه بر اين طرز فكر پى‏ريزى و اداره شود .


به هر حال خداوند حكيم است و ممكن نيست اين عالم بزرگ را بدون هدف بيافريند ، اين هدف در صورتى تامين خواهد شد كه اين عالم مقدمه‏اى باشد براى جهانى وسيعتر و گسترده‏تر ، جهانى كه به ابديت به پيوندد ، و مشروعيت عالم دنيا را توجيه كند.


در آيه بعد اضافه مى‏كند : آيا ممكن است كسانى را كه ايمان آورده‏اند و عمل صالح انجام داده‏اند همچون مفسدان در زمين قرار دهيم ؟ ! ( ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض ) .


و آيا امكان دارد پرهيزكاران را همچون فاجران قرار دهيم ( ام نجعل المتقين كالفجار).


نه بى‏هدفى در خلقت ممكن است ، و نه مساوات صالحان و طالحان ، چرا كه گروه اول در مسير اهداف آفرينش گام برمى‏دارند و به سوى مقصد پيش مى‏روند ، اما گروه دوم در جهت مخالف قرار گرفته‏اند.



تفسير نمونه ج : 19ص :267


در حقيقت بحث معاد با تمام شؤونش در اين آيه و آيه قبل به طور مستدل بيان شده است : از يكسو مى‏گويد : حكمت آفريدگار ايجاب مى‏كند كه آفرينش جهان هدفى داشته باشد ( و اين هدف بدون جهان ديگر حاصل نمى‏گردد چرا كه چند روزه زندگى دنيا بى‏ارزش‏تر از آن است كه بتواند هدف اين آفرينش بزرگ باشد ) .


از سوى ديگر حكمت و عدل او ايجاب مى‏كند كه نيكان و بدان و عادلان و ظالمان يكسان نباشند ، و اين است مجموعه رستاخيز و پاداش و كيفر و بهشت و دوزخ.


از اين گذشته هنگامى كه به صحنه جامعه انسانى در اين دنيا مى‏نگريم فاجران همرديف مؤمنان و بدان را در كنار نيكان مى‏بينيم ، بلكه در بسيارى از موارد مفسدان بدكار را در تنعم و رفاه بيشترى مى‏يابيم ، اگر بعد از اين جهان عالم ديگرى نباشد كه عدالت در آن اجرا شودوضع اين جهان هم مخالف حكمت است و هم بر خلاف عدل و اين خود دليل ديگرى بر مساله معاد محسوب مى‏شود.


به تعبير ديگر : براى اثبات معاد گاهى از طريق برهان حكمت استدلال مى‏شود و گاه از طريق برهان عدالت آيه قبل به استدلال اول نظر دارد و آيه بعد به استدلال دوم.


در آخرين آيه مورد بحث به مطلبى اشاره مى‏كند كه در حقيقت تامين‏كننده هدف آفرينش است ، مى‏فرمايد : اين كتابى پر بركت است كه بر تو نازل كرده‏ايم ، تا آيات آنرا تدبر كنند ، و صاحبان مغز و انديشه متذكر شوند ( كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكر اولوا الالباب ) .



تفسير نمونه ج : 19ص :268


تعليماتش جاويدان ، و دستوراتش عميق و ريشه‏دار ، و برنامه‏هايش حياتبخش و راهبر انسان در طريق هدف آفرينش است.


هدف از نزول اين كتاب بزرگ اين نبوده كه تنها به تلاوت و لقلقه زبان قناعت كنند بلكه هدف اين بوده كه آياتش سرچشمه فكر و انديشه ، و مايه بيدارى وجدانها گردد و آن نيز به نوبه خود حركتى در مسير عمل بيافريند.


تعبير به مبارك چنانكه مى‏دانيم به معنى چيزى است كه داراى خير مستمر و مداوم باشد ، و اين تعبير در مورد قرآن اشاره به دوام استفاده جامعه انسانى ازتعليمات آن است ، و چون اين كلمه به صورت مطلق به كار رفته هر گونه خير و سعادت دنيا و آخرت را شامل مى‏شود.


خلاصه هر خير و بركتى بخواهيد در آن است ، به شرط اينكه در آن تدبر كنيد و از آن الهام بگيريد و به حركت درآئيد.


نكته‏ها:


1 -تقوا و فجور در برابر هم


در آيات فوق فساد در ارض در مقابل ايمان و عمل صالح قرار گرفته ، و فجور ( شكافتن پرده دين ) و تقوا در برابر پرهيزكارى.


آيا اين دو ، بيان يك واقعيت است به دو عبارت ، يا بيان دو مطلب ؟ بعيد نيست هر دو تاكيد يك معنى بوده باشد ، چرا كه متقين همان مؤمنان صالح‏العملند و فجار همان مفسدان فى الارض .


اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله اول اشاره به جنبه‏هاى اعتقادى و عملى هر دو باشد و صاحبان عقيده درست و عمل صالح را با آنها كه فاسد العقيده و فاسد العملند مقايسه مى‏كند ، در حالى كه جمله دوم تنها به جنبه‏هاى عملى اشاره دارد.


اين تفاوت نيز ممكن است كه تقوا و فجور ناظر به كمال و نقصان شخص


تفسير نمونه ج : 19ص :269


باشد ، و عمل صالح و فساد در ارض ناظر به جنبه‏هاى اجتماعى.


ولى تاكيد مناسبتر به نظر مى‏رسد.


2 -اين آيات ناظر به كيست ؟


در روايتى در تفسير اين آيات مى‏خوانيم : الذين آمنوا و عملوا الصالحات : به امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) و يارانش اشاره مى‏كند ، در حالى كه : المفسدين فى الارض : اشاره به مخالفان آنها است .


در حديث ديگرى كه ابن عساكر از ابن عباس نقل كرده ، آمده است كه منظور از الذين آمنوا على (عليه‏السلام‏) و حمزه و عبيده هستند كه در ميدان بدر در مقابل عتبه و وليد و شيبه از سپاه شرك قرار گرفتند ( و با آنها پيكار تن به تن كردند و بر آنها غالب شدند ) و منظور از المفسدين فى الارض سه نفر نامبرده كه از لشكر كفر و شرك است كه در برابر آنها قرار گرفته‏اند .


روشن است كه معنى اين روايات انحصار مفهوم آيه در افراد خاصى نيست ، بلكه بيان شان نزول يا مصداقهاى روشن و بارز اين آيه است.



تفسير نمونه ج : 19ص :270


وَ وَهَبْنَا لِدَاوُدَ سلَيْمَنَنِعْمَ الْعَبْدُإِنَّهُ أَوَّابٌ‏(30) إِذْ عُرِض عَلَيْهِ بِالْعَشىّ‏ِ الصفِنَت الجِْيَادُ(31) فَقَالَ إِنى أَحْبَبْت حُب الخَْيرِ عَن ذِكْرِ رَبى حَتى تَوَارَت بِالحِْجَابِ‏(32) رُدُّوهَا عَلىَّفَطفِقَ مَسحَا بِالسوقِ وَ الأَعْنَاقِ‏(33)


ترجمه:


30 -ما سليمان را به داود بخشيديم ، چه بنده خوبى ؟ چرا كه همواره به سوى خدا بازگشت مى‏كرد ( و به ياد او بود ) .


31 -به خاطر بياور هنگامى را كه عصرگاهان اسبان چابك تندرو را بر او عرضه داشتند.


32 -گفت من اين اسبان را به خاطر پروردگارم دوست دارم ( من مى‏خواهم از آنها در جهاد استفاده كنم او همچنان به آنها نگاه مى‏كرد ) تا از ديدگانش پنهان شدند.


33 -(آنها آنقدر جالب بودند كه گفت ) بار ديگر آنها را بازگردانيد و دست به ساقها و گردنهاى آنها كشيد ( و آنها را نوازش داد)


تفسير : سليمان از نيروى رزمى خود سان مى‏بيند


اين آيات همچنان بحث گذشته را پيرامون داود ادامه مى‏دهد .


در نخستين آيه ، خبر از بخشيدن فرزند برومندى همچون سليمان به او مى‏دهد كه ادامه دهنده حكومت و رسالت او بود ، مى‏گويد : ما سليمان را به داود بخشيديم ، چه بنده خوبى ؟ چرا كه همواره به سوى خداوند و آغوش حق باز مى‏گشت


تفسير نمونه ج : 19ص :271


(و وهبنا لداود سليمان نعم العبد انه اواب).


اين تعبير كه نشان‏دهنده عظمت مقام سليمان است شايد براى رد اتهامات بى‏اساس و زشتى است كه در مورد تولد سليمان از همسر اوريا در تورات تحريف يافته آمده است و در عصر نزول قرآن در آن محيط شايع بوده .


تعبير به وهبنا ( بخشيديم ) از يكسو ، و تعبير به نعم العبد ( چه بنده خوبى ) از سوى ديگر ، و تعليل انه اواب ( كسى كه پيوسته به اطاعت و امتثال فرمان خدا باز مى‏گردد و از كوچكترين غفلت‏ها و لغزش‏ها توبه مى‏كند ) از سوى سوم ، همه نشان‏دهنده عظمت مقام اين پيامبر بزرگ است.


تعبير به انه اواب درست همان تعبيرى است كه در باره پدرش داود در آيه 17 همين سوره آمده بود ، و با توجه به اينكه اواب صيغه مبالغه است و مفهومش بسيار بازگشت‏كننده مى‏باشد ، و قيد و شرطى در آن نيست مى‏تواند بيانگر بازگشت به اطاعت فرمانخدا ، بازگشت به حق و عدالت ، و بازگشت از غفلت‏ها و ترك اولى‏ها باشد.


از آيه بعد داستان اسبهاى سليمان شروع مى‏شود كه تفسيرهاى گوناگونى براى آن شده كه بعضا از سوى ناآگاهان بوده و بسيار زننده و مخالف موازين عقل و حتى دون شان يك انسان عادى است ، تا چه رسد به پيامبر بزرگى همچون سليمان (عليه‏السلام‏) هر چند محققان با الهام از دلائل عقل و نقل راه را بر اين گونه تفسيرها بسته‏اند.


ما پيش از آنكه به سراغ احتمالات مختلف برويم آيات را طبق ظاهر آن - يا ظاهرترين احتمال آن - تفسير مى‏كنيم تا روشن شود اين نسبتهاى ناروا در قرآن نبوده ، بلكه از طريق پيشداوريهاى ديگران بر قرآن تحميل شده است .


قرآن مى‏گويد : به خاطر بياور هنگامى را كه عصرگاهان اسبان چابك


تفسير نمونه ج : 19ص :272


و تندرو را بر او ( سليمان ) عرضه داشتند ( اذ عرض عليه بالعشى الصافنات الجبار).


صافنات جمع صافنة بطورى كه بسيارى از مفسران و ارباب لغت نوشته‏اند به اسبهائى گفته مى‏شود كه به هنگام ايستادن بر روى سه دست و پا ايستاده ، و يك دست را كمى بلند كرده ، تنها نوك جلو سم را بر زمين مى‏گذارد ، و اين حالت مخصوص اسبهاى چابك و تيزرو است كه هر لحظه آماده حركت مى‏باشد .


جياد جمع جواد در اينجا به معنى اسبهاى سريع‏السير و تندرو است ، و در اصل از ماده جود و بخشش گرفته شده ، منتهى جود در انسان از طريق بخشيدن مال است ، و در اسب از طريق سرعت سير.


به اين ترتيب اسبهاى مزبور هم در حالت توقف آمادگى خود را براى حركت نشان مى‏داد ، و هم در حال حركت سرعت عمل را.


از مجموعه اين آيه با قرائن مختلف كه در اطراف آن وجود دارد چنين بر مى‏آمد كه روزى به هنگام عصر سليمان از اسبان تيزرو و چابك خود كه براى ميدان جهاد آماده كرده بود سان مى‏ديد ، و ماموران با اسبهاى مزبوراز جلو او رژه مى‏رفتند ، و از آنجا كه يك پادشاه عادل و صاحب نفوذ بايد ارتشى نيرومند داشته باشد ، و يكى از وسائل مهم ارتش مركبهاى تندرو است ، اين توصيف در قرآن بعد از ذكر مقام سليمان به عنوان يك نمونه از كار او بازگو شده است.


سليمان در اينجا براى اينكه تصور نشود كه علاقه او به اين اسبهاى پرقدرت جنبه دنياپرستى دارد ، گفت : من اين اسبان را به خاطر ياد پروردگارم و دستور او دوست دارم من مى‏خواهم از آنها در ميدان جهاد با دشمنان او استفاده كنم


تفسير نمونه ج : 19ص :273


(فقال انى احببت حب الخير عن ذكر ربى ) .


در ميان عرب معمول است كه از خيل ( اسب ) به خير تعبير مى‏كنند ، و در حديثى آمده است كه پيامبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : الخير معقود بنواصى الخيل الى يوم القيامة : خير و خوبى به پيشانى اسب تا روز قيامت بسته شده است.


سليمان كه از مشاهده اين اسبهاى چابك و آماده براى جهاد و پيكار با دشمن خرسند شده بود همچنان آنها را نگاه مى‏كرد و چشم به آنها دوخته بود تا از ديدگانش پنهان شدند ( حتى توارت بالحجاب).


صحنه آنقدر جالب و زيبا و براى يك فرمانده بزرگ همچون سليمان نشاط آور بود كه اودستور داد بار ديگر اين اسبها را براى من بازگردانيد ( ردوها على).


به هنگامى كه مامورانش اين فرمان را اطاعت كردند و اسبها را بازگرداندند سليمان شخصا آنها را مورد نوازش قرار داد و دست به ساقها و گردنهاى آنها كشيد ( فطفق مسحا بالسوق و الاعناق).


و به اين وسيله هم مربيان آنها را تشويق كرد ، و هم از آنها قدردانى نمود ، زيرا معمول است هنگامى كه مى‏خواهند از مركبى قدردانى كنند دست بر سر و صورت و يال و گردن ، يا بر پايش مى‏كشند ، و چنين ابراز علاقه‏اى در برابر وسيله مؤثرى كه انسان را در هدفهاى والايش كمك مى‏كنند از پيغمبر بزرگى همچون سليمان تعجب‏آور نيست .



تفسير نمونه ج : 19ص :274


طفق ( به اصطلاح نحويين از افعال مقاربه است و ) به معنى آغاز كردن كارى است.


سوق جمع ساق و اعناق جمع عنق ( گردن ) است ، و معنى مجموع جمله اين است : سليمان شروع كرد به مسح كردن و نوازش نمودن گردنها و ساقهاى آنها.


آنچه در بالا در تفسير اين آيات گفته شد موافق چيزى است كه بعضى از مفسران همچون فخر رازى برگزيده‏اند ، و در ميان بزرگان شيعه از كلمات عالم نامدار و بزرگوار سيد مرتضى نيز قسمتى از اين تفسير استفاده مى‏شود ، چرا كهاو در كتاب تنزيه الانبياء هنگامى كه مى‏خواهد نسبت‏هاى ناروائى را كه بعضى از مفسران و ارباب حديث به سليمان داده‏اند نفى كند مى‏گويد : چگونه ممكن است خداوند در آغاز اين پيامبر را مورد مدح قرار دهد ، سپس بلافاصله كار زشتى به او نسبت دهد كه او مشغول سان ديدن اسبان بود و نماز را فراموش كرد ؟ بلكه ظاهر اين است كه علاقه او به آن اسبها نيز به فرمان پروردگار و امر و دستور او بوده است ، زيرا خداوند ما را نيز دستور به نگهدارى و پرورش اسب و آماده ساختن آن براى جنگ با دشمنان داده است ، چه مانعى دارد كه پيامبر خدا نيز چنين باشد .


مرحوم علامه مجلسى در كتاب نبوت بحار الانوار در تفسير آيات فوق بياناتى دارد كه بعضى از آنها با آنچه در بالا آورديم قريب الافق است.


به هر حال مطابق اين تفسير نه گناهى از سليمان سر زده ، نه هماهنگى آيات بهم مى‏خورد ، و نه مشكلى پيش مى‏آيد كه بخواهيم به توجيه آن بپردازيم.



تفسير نمونه ج : 19ص :275


اكنون به تفسيرهاى ديگرى كه جمعى از مفسران ذكر كرده‏اند مى‏پردازيم و از همه مشهورتر اين است كه : ضمير در جمله‏هاى توارت و ردوها هر دو به شمس ( خورشيد ) باز مى‏گردد كه در عبارت مذكور نيست ، ولى از تعبير به عشى ( عصرگاهان ) در آيات مورد بحث مى‏توان آنرا استفاده كرد ، به اين ترتيب مفهوم آيات چنين مى‏شود : سليمان غرق تماشاى اسبها بود كه خورشيد سر به افق مغرب نهاد و در حجاب پنهان شد ! .


سليمان كه به خاطر از دست رفتن نماز عصرش سخت خشمگين و ناراحت شده بود صدا زد اى فرشتگان پروردگار ! خورشيد را براى من بازگردانيد ، اين تقاضاى سليمان انجام يافت و رد شمس شد ، يعنى خورشيد بار ديگر به افق بازگشت ، سليمان وضو گرفت ( منظور از مسح كردن ساق و گردن برنامه وضوئى بوده كه در آئين سليمان وجود داشت ، البته گاهى مسح در لغت عرب به معنى شستن نيز آمده است ) سپس نماز خود را بجاى آورد .


بعضى از ناآگاهان از اين هم فراتر رفته‏اند ، و نسبت زشت و نارواى ديگرى نيز در اينجا به اين پيغمبر بزرگ داده‏اند و گفته‏اند : منظور از جمله طفق مسحا بالسوق و الاعناق اين است كه دستور داد با شمشير ساق و گردن اسبها را بزنند و يا شخصا اين كار را كرد ، چرا كه آنها سبب فراموشى ياد پروردگار و نماز او شده بودند ! ! البته بطلان گفتار اخير بر كسى پنهان نيست ، چرا كه اسبها گناهى نداشتند كه از دم شمشير سليمان بگذرند ، اگر گناهى باشد متوجه خود او است كه غرق تماشاى اسبها شده ، و غير آن را فراموش كرده است .


وانگهى كشتن اسبها علاوه بر اينكه جنايت است اسراف نيز هست ، چگونه ممكن است چنين عمل ناروائى از پيغمبرى سر زند ؟ لذا در رواياتى كه در ذيل


تفسير نمونه ج : 19ص :276


اين آيات در منابع اسلامى آمده اين نسبت شديدا از سليمان نفى شده است.


و اما جمله‏هاى قبل كه از فراموشى و غفلت از نماز عصر سخن مى‏گويد آن نيز اين سؤال را به وجود مى‏آورد كه مگر ممكن است پيامبر معصومى وظيفه واجب خود را به دست فراموشى بسپارد ؟ هر چند سان ديدن اسبها نيز وظيفه ديگرى از او بوده است ، مگر اينكه به گفته بعضى نماز ، نماز نافله و مستحب بوده باشد كه فراموشى آن مشكلى ايجاد نكند ، ولى براى نماز نافله رد شمس ضرورتى ندارد .


از اينها كه بگذريم اشكالات ديگرى در اين تفسير است.


1 -كلمه شمس ( خورشيد ) صريحا در آيات نيامده ، در حالى كه اسبها ( الصافنات الجياد ) صريحا ذكر شده است ، و مناسبتر اين است كه ضميرها به چيزى بازگردد كه صريحا در آيات آمده.


2 -تعبير به عن ذكر ربى ظاهرش اين است كه محبت اين اسبها ناشى از ياد و فرمان خدا بوده در حالى كه بر طبق تفسير اخير بايد كلمه عن به معنى على باشد يعنى من محبت اسبها را بر محبت پروردگارم ترجيح دادم و اين معنى خلاف ظاهر است ( دقت كنيد ) .


3 -از همه اينها عجيبتر جمله ردوها على ( آنرا بر من بازگردانيد ) با آن لحن آمرانه است ، آيا ممكن است سليمان با چنين لحنى كه با خدمت - گذارانش صحبت مى‏كند از خدا يا فرشتگان او بخواهد كه خورشيد را بازگردانند


4 -مسئله رد شمس گر چه در برابر قدرت خدا محال نيست ، اما مشكلات روشنى دارد كه جز در موارد قيام دليل روشن نمى‏توان آنرا پذيرفت.


5 -آيات فوق با مدح و تمجيد سليمان شروع مى‏شود در حالى كه اين آيات طبق تفسير اخير به مذمت او مى‏انجامد .


6 -اگر نماز واجب ترك شده توجيه آن مشكل است و اگر نماز نافله بوده


تفسير نمونه ج : 19ص :277


رد شمس چه لزومى دارد ؟ تنها سؤالى كه در اينجا باقى مى‏ماند اين است كه اين تفسير در روايات متعددى كه در منابع حديث آمده است به چشم مى‏خورد ، ولى اگر در اسناد اين احاديث دقت كنيم تصديق خواهيم كرد كه هيچ كدام سند معتبرى ندارد ، و غالبا روايات مرسله است.


آيا بهتر اين نيست كه از اين روايات غير معتبر صرفنظر شود و علمش را به اهلش واگذاريم و آنچه را از آيات با ذهن خالى از پيشداوريها استفاده مى‏كنيم برگزينيم ، و از اشكالات مختلف فارغ و آسوده شويم ؟


تفسير نمونه ج : 19ص :278


وَ لَقَدْ فَتَنَّا سلَيْمَنَ وَ أَلْقَيْنَا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسداً ثمَّ أَنَاب‏(34) قَالَ رَب اغْفِرْ لى وَ هَب لى مُلْكاً لا يَنبَغِى لأَحَدٍ مِّن بَعْدِىإِنَّك أَنت الْوَهَّاب‏(35) فَسخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تجْرِى بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَيْث أَصاب‏(36) وَ الشيَطِينَ كلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ‏(37) وَ ءَاخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فى الأَصفَادِ(38) هَذَا عَطاؤُنَا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِك بِغَيرِ حِسابٍ‏(39) وَ إِنَّ لَهُ عِندَنَا لَزُلْفَى وَ حُسنَ مَئَابٍ‏(40)


ترجمه:


34 -ما سليمان را آزموديم ، و بر كرسى او جسدى افكنديم ، سپس او به درگاه خداوند انابه كرد.


35 -گفت : پروردگارا مرا ببخش ، و حكومتى به من عطا كن كه بعد از من سزاوار هيچكس نباشد ، كه تو بسيار بخشنده‏اى.


36 -ما باد را مسخر او ساختيم تا مطابق فرمانش به نرمى حركت كند ، و به هر جا او


تفسير نمونه ج : 19ص :279


مى‏خواهد برود.


37 -و شياطين را مسخر او ساختيم ، هر بناء و غواصى از آنها.


38 -و گروه ديگرى ( از شياطين ) را در غل و زنجير(تحت سلطه او ) قرار داديم.


39 -(و به او گفتيم ) اين عطاى ماست به هر كس مى‏خواهى ( و صلاح مى‏بينى ) ببخش و از هر كس مى‏خواهى امساك كن و حسابى بر تو نيست.


40 -و براى او ( سليمان ) نزد ما مقامى ارجمند و سرانجامى نيك است


 


تفسير : آزمايش سخت سليمان و حكومت گسترده او


اين آيات همچنان قسمت ديگرى از سرگذشت سليمان را بازگو مى‏كند ، و نشان مى‏دهد كه انسان به هر پايه‏اى از قدرت برسد باز از خود چيزى ندارد ، و هر چه هست از ناحيه خدا است ، مطلبى كه توجه به آن پرده‏هاى غرور و غفلت را از مقابل چشم انسان كنار مى‏زند ، و او را به موقعيت خويش در عرصه جهان هستى واقف مى‏سازد .


نخستين قسمت اين آيات در باره يكى از آزمايشهائى است كه خدا در باره سليمان كرد ، آزمايشى كه با ترك اولى همراه بود ، و به دنبال آن سليمان به درگاه خدا روى آورد و از اين ترك اولى توبه كرد.


فشرده بودن محتواى اين آيات باز به گروهى از خيال‏پردازان افسانه‏باف مجالى داده است كه داستانهاى بى‏اساس و موهومى را در اينجا بسازند ، و امورى را به اين پيامبر بزرگ نسبت دهند كه يا مخالف اساس نبوت است ، و يا منافى مقام عصمت ، و يا اصولا منافات با منطق عقل و خرددارد كه اين خود نيز امتحان و آزمايشى است براى همه پژوهندگان قرآن ، در حالى كه اگر قناعت به متن گفته قرآن مى‏شد مجالى براى اين افسانه‏هاى خرافى باقى نمى‏ماند.


در نخستين آيه مورد بحث قرآن مى‏گويد : ما سليمان را آزموديم و بر كرسى


تفسير نمونه ج : 19ص :280


او جسدى افكنديم ، سپس به درگاه خداوند انابه كرد ، و به سوى او بازگشت ( و لقد فتنا سليمان و القينا على كرسيه جسدا ثم اناب).


كرسى به معنى تخت پايه كوتاه است ، و چنين به نظر مى‏رسد كه سلاطين داراى دو نوع تخت بوده‏اند ، تختى براى مواقع عادى بود كهپايه‏هاى كوتاهى داشت ، و تختى براى جلسات رسمى و تشريفاتى كه پايه‏هاى بلند داشت ، اولى را كرسى و دومى را عرش مى‏ناميدند.


جسد به معنى جسم بى‏روح است ، و به گفته راغب در كتاب مفردات مفهومى محدودتر از مفهوم جسم دارد ، زيرا جسد بر غير انسان اطلاق نمى‏شود ( مگر به طور نادر ) ولى جسم اعم است.


از اين آيه اجمالا استفاده مى‏شود كه موضوع آزمايش سليمان به وسيله جسد بى‏روحى بوده است كه بر تخت او در برابر چشمانش قرار گرفت ، چيزى كه انتظار آنرا نداشت ، و اميد به غير آن بسته بود ، ولى قرآن شرح بيشترى در اين زمينه نداده است .


مفسران و محدثان در اين زمينه اخبار و تفسيرهائى نقل كرده‏اند كه از همه موجه‏تر و روشنتر اين است كه : سليمان آرزو داشت فرزندان برومند شجاعى نصيبش شود كه در اداره كشور و مخصوصا جهاد با دشمن به او كمك كنند ، او داراى همسران متعدد بود با خود گفت : من با آنها همبستر مى‏شوم - تا فرزندان متعددى نصيبم گردد ، و به هدفهاى من كمك كنند ، ولى چون در اينجا غفلت كرد و انشاء الله ، همان جمله‏اى كه بيانگر اتكاى انسان به خدا در همه حال است ، نگفت در آن زمان هيچ فرزندى از همسرانش تولد نيافت ، جز فرزندى ناقص الخلقه، همچون جسدى بى‏روح كه آنرا آوردند و بر كرسى او افكندند ! سليمان سخت در فكر فرو رفت ، و ناراحت شد كه چرا يك لحظه از خدا


تفسير نمونه ج : 19ص :281


غفلت كرده ، و بر نيروى خودش تكيه كرده است ، توبه كرد و به درگاه خدا بازگشت.


تفسير ديگرى كه بعد از اين تفسير قابل توجه به نظر مى‏رسد اين است كه : خداوند سليمان را با بيمارى شديدى مورد آزمايش قرار داد ، آنچنان كه همچون جسدى بى‏روح بر تختش افتاد ، و در زبان عرب معمول است كه به انسان ضعيف و بسيار بيمار گاهى جسد بلا روح گفته مى‏شود.


سرانجام او توبه كرد و خداوند او را به حال اول بازگرداند ( منظور از اناب بازگشت به سلامت است ) .


البته ايرادى كه متوجه اين تفسير مى‏شود اين است كه طبق اين معنى بايد و القيناه بوده باشد ، يعنى ما سليمان را بر تختش به صورت جسدى بى‏روح افكنديم ، در حالى كه اين تعبير در آيه نيامده است و تقدير گرفتن نيز بر خلاف ظاهر مى‏باشد.


جمله اناب نيز در اين تفسير به معنى بازگشت به صحت آمده كه اين نيز بر خلاف ظاهر است.


ولى اگر اناب را به معنى توبه و بازگشت به خدا بگيريم ضررى به اين تفسير نمى‏زند بنابر اين تنها مورد خلاف ظاهر همان حذف ضمير القيناه مى‏باشد .


اما افسانه‏هاى دروغين زشتى كه در باره گمشدن انگشتر سليمان ، و يا ربوده شدن آن به وسيله يكى از شياطين ، و نشستن شيطان بر تخت حكومت به جاى او كه با آب و تاب در بعضى از كتب آمده ، و ظاهرا ريشه آن به تلمود يهوديان باز مى‏گردد و از خرافات اسرائيلى است با هيچ عقل و منطقى سازگار نيست.


اين افسانه‏ها قبل از هر چيز دليل بر انحطاط فكرى گويندگانش مى‏باشد ، و لذا محققان اسلامى هر جا از آن نام برده‏اند بى‏پايه بودن آنها را با صراحت


تفسير نمونه ج : 19ص :282


بازگو كرده‏اند ، و گفته‏اند نه مقام نبوت و حكومت الهى به انگشتر وابسته است .


و نه هرگز خداوند اين مقام را از پيامبرى گرفته ، شيطانى را به صورت پيامبرى درآورده ، تا چه رسد به اينكه چهل روز بر جاى او بنشيند و ميان مردم حكومت و قضاوت كند.


به هر حال قرآن در آيه بعد مساله توبه سليمان را كه در آخرين جمله آيه قبل آمده بود به صورت مشروحترى بازگو كرده ، مى‏فرمايد : گفت پروردگارا مرا ببخش ( قال رب اغفر لى).


و ملك و حكومتى به من عطا كن كه بعد از من سزاوار هيچكس نباشد كه تو بسيار بخشنده‏اى ( و هب لى ملكا لا ينبغى لاحد من بعدى انك انت الوهاب).


در اينجا دو سؤال مطرح است


1 -آيا از اين تقاضاى سليمان استشمام بخل نمى‏شود ؟ در پاسخ اين سؤال مفسران مطالب بسيارى دارند كه قسمت مهمى از آن با ظاهر آيات ناهماهنگ است ، آنچه از همه مناسبتر و منطقى‏تر به نظر مى‏رسد اين است كه : او از خداوند يك نوع حكومت مى‏خواست كه توأم با معجزات ويژه‏اى بوده باشد ، و حكومت او را از ساير حكومتها مشخص كند ، زيرا مى‏دانيم هر پيامبرى معجزه مخصوص به خود داشته موسى (عليه‏السلام‏) معجزه عصا و يد بيضا داشت ، آتش براى ابراهيم سرد و خاموش شد ، معجزه صالح ناقه مخصوص او بود ، و معجزه پيامبر اسلام قرآن مجيد بود ، سليمان نيز حكومتى داشت آميخته با اعجازهاى


تفسير نمونه ج : 19ص :283


الهى ، حكومت بر بادها ، و شياطين ، با ويژگيهاى بسيار ديگر.


و اين براى پيامبران عيب و نقصى محسوب نمى‏شود كه براى خود تقاضاى معجزه ويژه‏اى كنند ، تا وضع آنها را كاملا مشخص كند ، بنابر اين هيچ مانعى ندارد كه ديگران حكومتهاى وسيعتر و گسترده‏تر از سليمان پيدا كنند اما ويژگيهاى آن را نخواهند داشت.


شاهد اين سخن آيات بعد از اين آيه است كه در حقيقت اجابت اين درخواست سليمان را منعكس ساخته و سخن از تسخير باد و شياطين مى‏گويد ، و مى‏دانيم اين موضوع از ويژگيهاى حكومت سليمان بود .


و از اينجا پاسخ سؤال دوم كه مى‏گويد : طبق عقيده ما مسلمانان حكومت مهدى (عليه‏السلام‏) ( ارواحنا فداه ) حكومتى است جهانى و مسلما گسترده‏تر از حكومت سليمان ، روشن مى‏شود.


زيرا با تمام وسعتى كه حكومت حضرت مهدى (عليه‏السلام‏) دارد و با همه امتيازاتى كه آنرا از ساير حكومتها مشخص مى‏كند ، از نظر ويژگيها و خصوصيات با حكومت سليمان متفاوت است ، و اين حكومت سليمان مخصوص خودش بوده.


خلاصه اينكه سخن از كم و زياد و افزون‏طلبى و انحصارجوئى نيست ، سخن از اين است كه كمال نبوت در اين است كه از نظر معجزات ويژگيهائى داشته باشد كه آنرا از نبوت انبياى ديگر مشخص كند ، و سليمان طالب اين بود .


در بعضى از روايات كه از طرق اهلبيت از امام موسى بن جعفر (عليه‏السلام‏) نقل شده پاسخى از سؤال بخل داده شده كه بسيار جالب است.


حديث چنين است كه يكى از دوستانش بنام على بن يقطين از آن امام (عليه‏السلام‏) سؤال كرد آيا جايز است پيامبر خدا بخيل باشد ؟ امام (عليه‏السلام‏) فرمود : نه.


عرض كرد پس چرا سليمان مى‏گويد : رب اغفر لى و هب لى ملكا


تفسير نمونه ج : 19ص :284


لا ينبغى لاحد من بعدى و مفهوم و تفسير اين آيه چيست ؟ امام (عليه‏السلام‏) فرمود : حكومت دو گونه است : حكومتى كه از طريق ظلم و غلبه و اجبار مردم به دست مى‏آيد ، و حكومتى كه از سوى خداوند است ، مانند حكومت خاندان ابراهيم و طالوت و ذو القرنين.


سليمان از خداوند خواست حكومتى به او دهد كه هيچ كس نتواند بعد از او بگويد از طريق غلبه و ظلم و اجبار مردم به دست آمده است.


لذا خداوند متعال باد را مسخر فرمان او ساخت كه به نرمى هر كجا او مايل بود جريان مى‏يافت ، و صبحگاهان فاصله يك ماه را مى‏پيمود ، و عصرگاهان فاصله يكماه را ، و خداوند متعال شياطين را مسخر او ساخت كه براى او ساختمان مى‏ساختند و غواصى مى‏كردند ، و علم سخن گفتن پرندگان را به او تعليم داد ، و حكومت او را در زمين پا بر جا ساخت ، لذا در همان زمان و زمانهاى بعد مردم دانستند كه حكومت او هيچ شباهتى به حكومتى كه مردم آنرا برمى‏گزينند ، و يا از طريق قهر و غلبه و ستم حاصل مى‏شود ندارد .


على بن يقطين مى‏گويد عرض كردم پس تفسير اين سخن كه از پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده كه فرمود رحم الله اخى سليمان ابن داود ما كان ابخله : خدا رحمت كند برادرم سليمان بن داود را چه بخيل بود چيست ؟ ! فرمود : دو معنى دارد : نخست اينكه او بسيار در مورد نواميس و عرضش بخيل بود از اينكه كسى سخن نامناسبى در باره آنها بگويد .


ديگر اين كه منظور پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اين بود كه اگر آيه قرآن را آنچنان كه بعضى از جهال تفسير كرده‏اند كه او تقاضاى حكومتى بى‏نظير ومنحصر به خود كرد بايد او مرد بخيلى باشد ( و اين طعنى است بر آنها).



تفسير نمونه ج : 19ص :285


آيات بعد همانگونه كه گفتيم بيان اين مطلب است كه خدا تقاضاى سليمان را پذيرفت و حكومتى با امتيازات ويژه و مواهبى بزرگ در اختيار او گذارد كه آنها را مى‏توان در پنج موضوع خلاصه كرد :


1 -تسخير بادها به عنوان يك مركب راهوار ، چنانكه مى‏فرمايد : ما باد را مسخر او ساختيم تا مطابق فرمانش به نرمى حركت كند ، و به هر جا او اراده نمايد برود ( فسخرنا له الريح تجرى بامره رخاء حيث اصاب).


مسلم است يك حكومت وسيع و گسترده بايد از وسيله ارتباطى سريعى برخوردار باشد ، تا رئيس حكومت بتواند در مواقع لزوم به سرعت از تمام مناطق كشور سركشى كند ، و خداوند اين امتياز را به سليمان داده بود.


اينكه چگونه باد به فرمان او بود ؟ و با چه سرعتى حركت مى‏كرد ؟ ، سليمان و يارانش به هنگام حركت به وسيله باد ، بر چه چيز سوار مى‏شدند ؟ و چه عواملى آنها را از سقوط و كم و زياد شدن فشار هوا و مشكلات ديگر حفظ مى‏كرد ؟ و خلاصه اين چه وسيله مرموز و اسرارآميزى بوده كه در آن عصر و زمان در اختيار سليمان قرار داشت ؟ اينها مسائلى است كه جزئيات آن بر ما روشن نيست ، ما همين قدر مى‏دانيم كه اين از جمله خوارق عاداتى بود كه در اختيار پيامبران قرار مى‏گرفت ، يك مساله عادى و معمولى نبود ، يك موهبت فوق‏العاده و يك اعجاز بود ، و اين امور در برابر قدرت خداوند امر ساده‏اى است و چه بسيارند مسائلى كه ما اصل آن را مى‏دانيم اما از جزئياتش خبر نداريم .


در اينجا سؤالى پيش مى‏آيد كه تعبير به رخاء ( نرم و ملايم ) كه در اين آيه وارد شده با تعبير عاصفه ( تندباد ) كه در آيه 81 سوره انبياء آمده است هماهنگ نيست ، آنجا كه مى‏فرمايد : و لسليمان الريح عاصفة تجرى بامره


تفسير نمونه ج : 19ص :286


الى الارض التى باركنا فيها : ما تندباد را مسخر سليمان ساختيم كه به فرمان او به سوى سرزمينى كه آن را بركت داده بوديم حركت مى‏كرد.


اين سؤال را از دو راه مى‏توان پاسخ گفت : نخست اينكه توصيف به عاصفه ( تندباد ) براى بيان سرعت آن است ، و توصيف به رخاء بيان منظم بودن و نرم بودن حركات آن مى‏باشد ، به طورى كه آنها در عين حركت سريع احساس ناراحتى نمى‏كردند ، درست مانند وسائل تكامل يافته سريع السير كنونى كه بعضا انسان به هنگامى كه با آن سفر مى‏كند اين احساس را دارد كه گوئى در اطاق خانه‏اش نشسته است در حالى كه با سرعت سرسام‏آورى در حركت است .


ديگر اينكه بعضى از مفسران اين دو آيه را ناظر به دو نوع باد دانسته‏اند كه هر دو را خداوند در اختيار سليمان قرار داده بود نوعى سريع السيرو نوعى آرام.


2 -موهبت ديگر خداوند به سليمان (عليه‏السلام‏) مساله تسخير موجودات سركش و قرار دادن آن در اختيار او براى انجام كارهاى مثبت بود چنانكه در آيه بعد مى‏گويد و شياطين را مسخر او ساختيم ، و هر بنا و غواصى از آنها را سر بر فرمان او نهاديم تا گروهى در خشكى هر بنائى مى‏خواهد براى او بسازند ، و گروهى در دريا به غواصى مشغول باشند ( و الشياطين كل بناء و غواص).


و به اين ترتيب خداوند نيروى آماده‏اى براى كارهاى مثبت را در اختيار او گذاشت ، و شياطين كه طبيعتشان تمرد و سركشى است آنچنان مسخر او شدند كه در مسير سازندگى و استخراج منابع گرانبها قرار گرفتند .



تفسير نمونه ج : 19ص :287


نه تنها در اين آيه كه در آيات متعدد ديگرى از قرآن مجيد به اين معنى اشاره شده كه شياطين مسخر سليمان بودند ، و براى او فعاليتهاى مثبتى داشتند ، منتها در بعضى از آيات مانند آيات مورد بحث و آيه 82 سوره انبياء تعبير به شياطين شده ، در حالى كه در آيه 12 سوره سباء تعبير به جن شده است.


همانگونه كه قبلا نيز گفته‏ايم جن موجودى است كه از نظر ما پوشيده است ، اما داراى عقل و شعور و قدرت مى‏باشد ، همچنين مؤمن و كافر است ، و هيچ مانعى ندارد كه به فرمان خدا در اختيار پيامبرى قرار گيرند و به كارهاى مفيدى مشغول شوند ، اين احتمال نيز وجود دارد كه شياطين معنى گسترده‏اى داشته باشد كه هم انسانهاى سركش و هم غير آنها را شامل شود ، و اطلاق شيطان بر اين مفهوم وسيع در قرآن مجيد آمده است ( انعام - 112 ) و به اين ترتيب خداوند نيروئى به سليمان داد كه توانست همه متمردان را تسليم خود سازد .


3 -موهبت ديگر خداوند به سليمان مهار كردن گروهى از نيروهاى مخرب بود ، زيرا به هر حال در ميان شياطين افرادى بودند كه به عنوان يك نيروى مفيد و سازنده قابل استفادهبه حساب نمى‏آمدند ، و چاره‏اى جز اين نبود كه آنها در بند باشند ، تا جامعه از شر مزاحمت آنها در امان بماند ، چنانكه قرآن در آيه بعد مى‏گويد : و گروه ديگرى از شياطين را در غل و زنجير تحت سلطه او قرار داديم ( و آخرين مقرنين فى الاصفاد).


مقرنين از ماده قرن به معنى مقارنت و نزديكى است ، و در اينجا اشاره به جمع كردن دست و پا يا گردن در بند و زنجير است.



تفسير نمونه ج : 19ص :288


اصفاد جمع صفد ( بر وزن نمد ) به معنى قيد و بند است ( مانند دستبندها و پابندهائى كه بر زندانيان مى‏گذارند ، بعضى از جمله مقرنين فى الاصفاد غل جامعه را استفاده كردند و آن زنجيرى بوده است كه دستها را به گردن مى‏بست كه با معنى مقرنين كه مفهوم نزديكى را دارد متناسب است .


اين احتمال نيز داده شده كه منظور از اين جمله اين است كه آنها هر گروه در يك بند قرار داشتند.


منتها اين سؤال پيش مى‏آيد كه اگر منظور از شياطين ، شياطين جن باشد كه طبعا داراى جسمى لطيفند غل و زنجير و دستبند تناسبى با آنها ندارد.


لذا بعضى گفته‏اند كه اين تعبير كنايه از بازداشت و جلوگيرى آنها از فعاليتهاى تخريبى است ، و اگر منظور شياطين و سركشان انس باشد غل و زنجير و دستبند مفهوم اصلى خود را حفظ خواهد كرد .


4 -چهارمين موهبت خداوند به سليمان اختيارات فراوانى بود كه دست او را در اعطا و منع باز مى‏گذارد ، چنانكه آيه بعد مى‏گويد : به او گفتيم اين عطا و بخشش ماست به هر كس مى‏خواهى ( و صلاح مى‏بينى ) ببخش و از هر كس مى‏خواهى ( و صلاح مى‏دانى ) امساك كن و حسابى بر تو نيست ( هذا عطائنا فامنن او امسك بغير حساب).


تعبير بغير حساب يا اشاره به اين است كه خداوند به خاطر مقام عدالت تو در اين زمينه اختيارات وسيعى به تو داده و مورد محاسبه و بازخواست قرار نخواهى گرفت ، و يابه اين معنى است كه عطاى الهى بر تو آنقدر زياد است كه هر چه ببخشى در آن به حساب نمى‏آيد.


بعضى از مفسران نيز اين تعبير را تنها مربوط به شياطين دربند دانستند كه هر كس را مى‏خواهى ( و صلاح مى‏دانى ) آزاد كن و هر كدام را مصلحت


تفسير نمونه ج : 19ص :289


مى‏دانى در بند نگهدار ، اما اين معنى بعيد به نظر مى‏رسد زيرا با ظاهر كلمه عطائنا هماهنگ نيست.


5 -پنجمين و آخرين موهبت خداوند بر سليمان مقامات معنوى او بود كه خدا در سايه شايستگيهايش به او مرحمت كرده بود ، چنانكه در آخرين آيه مورد بحث مى‏فرمايد براىاو ( سليمان ) نزد ما مقامى بلند و والا و سرانجامى نيك است ( و ان له عندنا لزلفى و حسن ماب).


اين جمله در حقيقت پاسخى است به آنها كه ساحت قدس اين پيامبر بزرگ را به انواع نسبتهاى ناروا و خرافى - به پيروى آنچه در تورات كنونى آمده است - آلوده ساخته‏اند ، و به اين ترتيب او را از همه اين اتهامات مبرا مى‏شمرد ، و مقام او را نزد خداوند گرامى مى‏دارد ، حتى تعبير به حسن ماب كه خبر از عاقبت نيك او مى‏دهد ممكن است اشاره به نسبت ناروائى باشد كه در تورات آمده كه سليمان به خاطر ازدواج با بت‏پرستان سرانجام به آئين بت‏پرستى تمايل پيدا كرد ! و حتى دست به ساختن بتخانه‏اى زد ! ! قرآن با اين تعبير خط بطلان بر تمام اين اوهام و خرافات مى‏كشد .


نكته‏ها:


1 -حقايقى كه داستان سليمان به ما مى‏آموزد


بدون شك هدف قرآن از ذكر تواريخ انبياء تكميل برنامه‏هاى تربيتى از طريق انعكاس عينى واقعيتها در اين سرگذشتهاى زنده است.


از جمله مسائلى كه در لابلاى داستان سليمان عينيت يافته امور زير است.


الف : داشتن يك حكومت نيرومند با امكانات مادى فراوان و اقتصاد گسترده و تمدن درخشان هرگز منافاتى با مقامات معنوى و ارزشهاى الهى و انسانى ندارد ،


تفسير نمونه ج : 19ص :290


چنانكه آيات فوق بعد از ذكر تمام مواهب مادى سليمان در پايان مى‏گويد : با اين همه او در پيشگاه خدا مقامى والا و سرانجامى نيك داشت.


در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده است ا رأيتم ما اعطى سليمان بن داود من ملكه ؟ فان ذلك لم يزده الا تخشعا ، ما كان يرفع بصره الى السماء تخشعا لربه ! : شنيده‏ايد خداوند چه اندازه از ملك و حكومت به سليمان داد ؟ با اين حال اينهمه مواهب جز بر خشوع او نيفزود ، به گونه‏اى كه حتى از شدت خشوع و ادب چشم به آسمان نمى‏انداخت .


ب : براى اداره يك كشور آباد هم وسيله ارتباطى سريع لازم است ، و هم به كار گرفتن نيروهاى مختلف ، و هم جلوگيرى از نيروهاى مخرب ، هم توجه به مسائل عمرانى ، هم توليد سرمايه از طريق استخراج منابع مختلف ، و هم دادن اختيارات به مديران لايق كه همه اينها در اين داستان به طرز روشنى منعكس شده است.


ج : از نيروها بايد حداكثر استفاده را كرد و حتى شياطين را به طور كامل نبايد حذف كرد ، بلكه آنها را كه قابل توجيه و ارشادند در مسير صحيح به كار گرفت ، و تنها آن بخش كه به هيچوجه قابل استفاده نيستند بايد در بند باشند .


2 -سليمان در قرآن و تورات


در ترسيمى كه قرآن مجيد از اين پيامبر بزرگ در آيات فوق كرده او را انسانى پاك ، پر ارزش ، مدبر و عدالت‏پيشه معرفى مى‏كند.


در حالى كه تورات تحريف يافته كنونى او را ( العياذ بالله ) مردى عياش


تفسير نمونه ج : 19ص :291


و هواپرست با نقطه‏هاى ضعف فراوان معرفى مى‏كند و عجب اينكه در همين كتاب مناجاتهاى سليمان و اشعار مذهبى او و امثال و حكمتش در كنار بقيه ابواب تورات قرار گرفته كه نشان مى‏دهد او مردى حكيم و وارسته بوده است ، و اين تناقض عجيبى است كه در ميان مندرجات تورات كنونى وجود دارد .


براى توضيح بيشتر در اين زمينه به بحث مشروحى كه در جلد 18 تفسير نمونه ذيل آيات 12 تا 14 سوره سبا ( تحت عنوان چهره سليمان در قرآن و تورات كنونى ) آورده‏ايم مراجعه فرمائيد.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :