امروز:
پنج شنبه 30 شهريور 1396
بازدید :
683
تفسير نمونه : سوره ص آيات 88 – 41


تفسير نمونه ج : 19ص :292


وَ اذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوب إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنى مَسنىَ الشيْطنُ بِنُصبٍ وَ عَذَابٍ‏(41) ارْكُض بِرِجْلِكهَذَا مُغْتَسلُ بَارِدٌ وَ شرَابٌ‏(42) وَ وَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنَّا وَ ذِكْرَى لأُولى الأَلْبَبِ‏(43) وَ خُذْ بِيَدِك ضِغْثاً فَاضرِببِّهِ وَ لا تحْنَثإِنَّا وَجَدْنَهُ صابِراًنِّعْمَ الْعَبْدُإِنَّهُ أَوَّابٌ‏(44)


ترجمه:


41 -به خاطر بياور بنده ما ايوب را ، هنگامى كه پروردگارش را خوانده كه شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده.


42 -(به او گفتيم ) پاى خود را بر زمين بكوب اين ، چشمه آبى خنك براى شستشو و نوشيدن است.


43 -و خانواده‏اش را به او بخشيديم ، و همانند آنها را با آنها قرار داديم ، تا رحمتى از سوى ما باشد و تذكرى براى صاحبان فكر.


44 -(و به او گفتيم ) بسته‏اى از ساقه‏هاى گندم ( يا مانند آن ) را برگير و به او ( همسرت ) بزن و سوگند خود را مشكن ، ما او را شكيبا يافتيم ، چه بنده خوبى كه بسيار بازگشت‏كننده به سوى خدا بود


تفسير نمونه ج : 19ص :293


تفسير : زندگى پر ماجراى ايوب و مقام صبرش


در آيات گذشته سخن از سليمان و حشمت او بود كه قدرت خداداد را نشان مى‏داد و اين خود نويدى بود براى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مسلمانان مكه كه آن روز در فشار سختى قرار داشتند.


در آيات مورد بحث سخن از ايوب است كه الگوى صبر و استقامت مى‏باشد ، تا به مسلمانان آنروز و امروز و فردا درس مقاومت در برابر مشكلات و ناراحتيهاى زندگى دهد ، و به پايمردى دعوت كند ، و عاقبت محمود اين صبر را روشن سازد .


ايوب سومين پيامبرى است كه در اين سوره گوشه‏اى از زندگى او مطرح شده ، و پيامبر بزرگ ما موظف گرديد سرگذشت او را به ياد آورد ، و براى مسلمانان بازگو كند تا از مشكلات طاقتفرسا نهراسند ، از لطف و رحمت خدا هرگز مايوس نشوند.


نام يا سرگذشت ايوب در چندين سوره از قرآن آمده است : در سوره نساء آيه 163 ، در سوره انعام آيه 84 تنها به ذكر نام او در رديف پيامبران ديگر اكتفا شده كه مقام نبوت او را تثبيت و تبيين مى‏كند ، بر خلاف تورات كنونى كه او را در زمره پيامبران نشمرده بلكه بنده‏اى متمكن و نيكوكار داراى اموال و فرزندان بسيار مى‏داند .


در سوره انبياء آيات 83 و 84 توضيح كوتاهى در باره زندگى او آمده ، و در آيات مورد بحث از سوره ص مشروحتر از هر جاى ديگر قرآن شرح حال او ضمن چهار آيه بيان شده است.


نخست مى‏گويد : بنده ما ايوب را بياد آور هنگامى كه پروردگارش را


تفسير نمونه ج : 19ص :294


خواند و عرض كرد : شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده ( و اذكر عبدنا ايوب اذ نادى ربه انى مسنى الشيطان بنصب و عذاب).


نصب ( بر وزن عسر ) و نصب ( بر وزن حسد ) هر دو به معنى بلا و شر است .


از اين آيه اولا مقام والاى ايوب در پيشگاه خدا به عنوان عبدنا ( بنده ما ) به خوبى استفاده مى‏شود ، ثانيا اشاره سربسته‏اى است به گرفتاريهاى شديد و طاقتفرسا و درد و رنج فراوان ايوب.


شرح اين ماجرا در قرآن نيامده ، ولى در كتب معروف حديث و در تفاسير ماجرا به اين صورت نقل شده است : كسى از امام صادق سؤال كرد : بلائى كه دامنگير ايوب شد براى چه بود ؟ ( شايد فكر مى‏كرد كار خلافى از او سر زده بود كه خداوند او را مبتلا ساخت).


امام در پاسخ او جواب مشروحى فرمود كه خلاصه‏اش چنين است : ايوببه خاطر كفران نعمت گرفتار آن مصائب عظيم نشد ، بلكه به عكس به خاطر شكر نعمت بود ، زيرا شيطان به پيشگاه خدا عرضه داشت كه اگر ايوب را شاكر مى‏بينى به خاطر نعمت فراوانى است كه به او داده‏اى ، مسلما اگر اين نعمتها از او گرفته شود او هرگز بنده شكرگزارى نخواهد بود ! خداوند براى اينكه اخلاص ايوب را بر همگان روشن سازد ، و او را الگوئى براى جهانيان قرار دهد كه به هنگام نعمت و رنج هر دو شاكر و صابر باشند به شيطان اجازه داد كه بر دنياى او مسلط گردد.


شيطان از خدا خواست اموال سرشار ايوب ، زراعت و گوسفندانش و همچنين فرزندان او از ميان بروند ، و آفات و بلاها در مدت كوتاهى آنها را از ميان برد ، ولى نه تنها از مقام شكر ايوب كاسته نشد بلكه افزوده گشت ! او از خدا خواست كه اين بار بر بدن ايوب مسلط گردد ، و آنچنان بيمار


تفسير نمونه ج : 19ص :295


شود كه از شدت درد و رنجورى به خود بپيچد و اسير و زندانى بستر گردد.


اين نيز از مقام شكر او چيزى نكاست.


ولى جريانى پيش آمد كه قلب ايوب را شكست و روح او را سخت جريحه‏دار ساخت ، و آن اينكه جمعى از راهبان بنى اسرائيل به ديدنش آمدند و گفتند : تو چه گناهى كرده‏اى كه به اين عذاب اليم گرفتار شده‏اى ؟ ! ايوب در پاسخ گفت : به پروردگارم سوگند كه خلافى در كار نبوده ، هميشه در طاعت الهى كوشا بوده‏ام ، و هر لقمه غذائى خوردم يتيم و بينوائى بر سر سفره من حاضر بوده .


درست است كه ايوب از اين شماتت دوستان بيش از هر مصيبت ديگرى ناراحت شد ، ولى باز رشته صبر را از كف نداد ، و آب زلال شكر را به كفران آلوده نساخت ، تنها رو به درگاه خدا آورد و جمله‏هاى بالا را بيان نمود ، و چون از عهده امتحانات الهى به خوبى برآمده بود خداوند درهاى رحمتش را بار ديگر به روى اين بنده صابر و شكيبا گشود ، و نعمتهاى از دست رفته را يكى پس از ديگرى و حتى بيش از آن را به او ارزانى داشت ، تا همگان سرانجام نيك صبر و شكيبائى و شكر را دريابند .


بعضى از مفسران بزرگ احتمال داده‏اند كه رنج و آزار شيطان نسبت به ايوب از ناحيه وسوسه‏هاى مختلف او بود ، گاه مى‏گفت : بيمارى تو طولانى شده ، خدايت تو را فراموش كرده ! گاه مى‏گفت : چه نعمتهاى عظيمى داشتى ؟ چه سلامت و قدرت و قوتى ؟ همه را از تو گرفت ، باز هم شكر او را بجا مى‏آورى ؟!


تفسير نمونه ج : 19ص :296


شايد اين تفسير به خاطر آن باشد كه تسلط شيطان را بر پيامبرى همچون ايوب و برجان و مال و فرزندش بعيد دانسته‏اند ، اما با توجه به اينكه اين سلطه اولا به فرمان خدا بوده ، و ثانيا محدود و موقتى بوده و ثالثا براى آزمايش اين پيامبر بزرگ و ترفيع درجه او صورت گرفته ، مشكلى ايجاد نمى‏كند.


به هر حال ، مى‏گويند : ناراحتى و رنج و بيمارى او هفت سال و به روايتى هيجده سال طول كشيد و كار بجائى رسيد كه حتى نزديكترين ياران و اصحابش او را ترك گفتند ، تنها همسرش بود كه در وفادارى نسبت به ايوب استقامت به خرج داد.


و اين خود شاهدى است بر وفادارى بعضى از همسران ! اما در ميان تمام ناراحتى‏ها و رنجهاآنچه بيشتر روح ايوب را آزار مى‏داد مساله شماتت دشمنان بود ، لذا در حديثى مى‏خوانيم : بعد از آنكه ايوب سلامت خود را بازيافت و درهاى رحمت الهى به روى او گشوده شد از او سؤال كردند بدترين درد و رنج تو چه بود ؟ گفت شماتت دشمنان!.


سرانجام ايوب از بوته داغ اين آزمايش الهى سالم به درآمد ، و فرمان رحمت خدا از اينجا آغاز شد كه به او دستور داد پاى خود را بر زمين بكوب ، چشمه آبى مى‏جوشد كه هم خنك است براى شستشوى تنت ، و هم گواراست براى نوشيدن ( اركض برجلك هذا مغتسل بارد و شراب).


اركض از ماده ركض ( بر وزن مكث)به معنى كوبيدن پا بر زمين ، و گاه به معنى دويدن آمده است ، و در اينجا به معنى اول است.


همان خداوندى كه چشمه زمزم را در آن بيابان خشك و سوزان از زير پاشنه پاى اسماعيل شيرخوار بيرون آورد ، و همان خداوندى كه هر حركت و


تفسير نمونه ج : 19ص :297


هر سكونى ، هر نعمت و هر موهبتى ، از ناحيه اوست ، اين فرمان را نيز در مورد ايوب صادر كرد ، چشمه آب جوشيدن گرفت چشمه‏اى خنك و گوارا و شفابخش از بيماريهاى برون و درون.


بعضى معتقدند اين چشمه داراى يكنوع آب معدنى بوده كه هم براى نوشيدن گوارا بوده ، و هم اثرات شفابخش از نظر بيماريها داشته ، هر چه بود لطف و رحمت الهى بود ، در باره پيامبرى صابر و شكيبا .


مغتسل به معنى آبى است كه با آن شستشو مى‏كنند ، و بعضى آن را به معنى محل شستشو دانسته‏اند ، ولى معنى اول صحيحتر به نظر مى‏رسد ، و به هر حال توصيف آن آب به خنك بودن شايد اشاره‏اى باشد به تاثير مخصوص شستشو با آب سرد براى بهبود و سلامت تن ، همانگونه كه در طب امروز نيز ثابت شده است.


و نيز اشاره لطيفى است بر اينكه كمال آب شستشو در آن است كه از نظر پاكى و نظافت همچون آب نوشيدنى باشد ! شاهد اين سخن اينكه در دستورهاى اسلامى نيز آمده ، قبل از آنكه با آبى غسل كنيد جرعه‏اى از آن بنوشيد ! .


نخستين و مهمترين نعمت الهى كه عافيت و بهبودى و سلامت بود به ايوب بازگشت ، نوبت بازگشت مواهب و نعمتهاى ديگر رسيد ، و در اين زمينه قرآن مى‏گويد : ما خانواده‏اش را به او بخشيديم ( و وهبنا له اهله).


و همانند آنها را با آنها قرار داديم ( و مثلهم معهم).


تا رحمتى از سوى ما باشد ، و هم تذكرى براى صاحبان فكر و انديشه ( رحمة منا و ذكرى لاولى الالباب).



تفسير نمونه ج : 19ص :298


در اينكه چگونه خاندان او به او بازگشتند ؟ تفسيرهاى متعددى وجود دارد ، مشهور اين است كه آنها مرده بودند خداوند بار ديگر آنها را به زندگى و حيات بازگرداند .


ولى بعضى گفته‏اند آنها بر اثر بيمارى ممتد ايوب از گرد او پراكنده شده بودند ، هنگامى كه ايوب سلامت و نشاط خود را بازيافت بار ديگر گرد او جمع شدند.


اين احتمال نيز داده شده است كه همه يا عده‏اى از آنها نيز گرفتار انواع بيماريها شده بودند ، رحمت الهى شامل حال آنها نيز شد ، و همگى سلامت خود را بازيافتند ، و همچون پروانگانى گرد شمع وجود پدر جمع گشتند.


افزودن همانند آنها بر آنها اشاره به اين است كه خداوند كانون خانوادگى او را گرمتر از گذشته ساخت و فرزندان بيشترى به او مرحمت فرمود .


گر چه در مورد اموال ايوب در اين آيات سخنى به ميان نيامده است ، ولى قرائن حال نشان مى‏دهد كه خداوند آنها را به صورت كاملتر نيز به او بازگرداند.


قابل توجه اينكه ذيل آيه فوق هدف بازگشت مواهب الهى به ايوب را دو چيز مى‏شمرد : يكى رحمت الهى بر او كه جنبه فردى دارد ، و در حقيقت پاداش و جائزه‏اى است كه از سوى خداوند به اين بنده صابر و شكيبا ، و ديگر دادن درس عبرتى به همه صاحبان عقل و هوش در تمام طول تاريخ تا در مشكلات و حوادث سخت، رشته صبر و شكيبائى را از دست ندهند ، و همواره به رحمت الهى اميدوار باشند.


تنها مشكلى كه براى ايوب مانده بود سوگندى بود كه در مورد همسرش خورده بود و آن اينكه تخلفى از او ديد و در آن حال بيمارى سوگند ياد كرد كه هر گاه قدرت پيدا كند يكصد ضربه يا كمتر بر او بزند ، اما بعد از بهبودى


تفسير نمونه ج : 19ص :299


مى‏خواست به پاس وفاداريها و خدماتش او را ببخشد ، ولى مساله سوگند و نام خدا در ميان بود.


خداوند اين مشكل را نيز براى او حل كرد و چنانكه قرآن مى‏گويد : فرمود بسته‏اى از ساقه‏هاى گندم ( يا مانند آن ) را برگير ، و به او بزن و سوگند خود را مشكن ! ( و خذ بيدك ضغثا فاضرب به و لا تحنث ) .


ضغث ( بر وزن حرص ) به معنى دسته‏اى از چوبهاى نازك ساقه گندم و جو و يا رشته‏هاى خوشه خرما و يا دسته گل و مانند آن است.


در اينكه تخلف همسر ايوب كه طبق روايتى نامش ليا دختر يعقوب بود ، چه بوده است ؟ باز در ميان مفسران گفتگو است.


از ابن عباس مفسر معروف نقل شده كه شيطان ( يا شيطان‏صفتى ) به صورت طبيعى بر همسرش ظاهر شد گفت من شوهر تو را معالجه مى‏كنم تنها به اين شرط كه وقتى بهبودى يافت به من بگويد تنها عامل بهبوديش من بوده‏ام ، و هيچ مزد ديگرى نمى‏خواهم ! همسرش كه از ادامه بيمارى شوهر سخت ناراحت بود پذيرفت و اين پيشنهاد را به ايوب كرد ، ايوب كه متوجه دام شيطان بود سخت برآشفت و سوگندى ياد كرد همسرش را تنبيه كند .


بعضى ديگر گفته‏اند ايوب او را دنبال انجام كارى فرستاد ، و او دير كرد ، او كه از بيمارى رنج مى‏برد سخت ناراحت شد و چنان سوگندى ياد كرد.


ولى به هر حال اگر او از يك نظر مستحق چنين كيفرى بوده ، از نظر وفاداريش در طول خدمت و پرستارى استحقاق چنان عفوى را نيز داشته است.


درست است كه زدن يكدسته ساقه گندم يا چوبهاى خوشه خرما مصداق واقعى سوگند او نبوده است ، ولى براى حفظ احترام نام خدا و عدم اشاعه قانون‏شكنى او اين كار را انجام داد ، و اين تنها در موردى است كه طرف مستحق عفو باشد


تفسير نمونه ج : 19ص :300


و انسان مى‏خواهد در عين عفو ، حفظ ظاهر قانون را نيز بكند ، و گرنه در مواردى كه استحقاق عفو نباشد هرگز چنين كارى مجاز نيست.


و بالاخره در آخرين جمله از آيات مورد بحث كه در واقع عصاره‏اى است از آغاز و پايان اين داستان مى‏فرمايد : ما او را صابر و شكيبا يافتيم ، چه بنده خوبى بود ايوب كه بسيار بازگشت‏كننده به سوى ما بود ( انا وجدناه صابرا نعم العبد انه اواب ) .


ناگفته پيداست كه دعاى او به درگاه خدا ، و تقاضاى دفع وسوسه‏هاى شيطان ، و رنج و محنت و بيمارى ، منافات با مقام صبر و شكيبائى ندارد ، آن هم بعد از هفت سال يا به روايتى هيجده سال با درد و بيمارى و فقر و نادارى ساختن و تحمل كردن و شاكر بودن.


قابل توجه اينكه در اين جمله ، حضرت ايوب به سه وصف مهم توصيف شده است كه در هر كس باشد انسان كاملى است:


1 -مقام عبوديت 2 - صبر و شكيبائى و استقامت 3 - بازگشت پى‏درپى به سوى خدا.


نكته‏ها:


1 -درسهاى مهمى ازداستان ايوب


با اينكه مجموع سرگذشت اين پيامبر شكيبا تنها در چهار آيه اين سوره آمده ، اما همين مقدار كه قرآن بيان داشته الهام‏بخش حقايق مهمى است : الف : آزمون الهى آنقدر وسيع و گسترده است كه حتى انبياء بزرگ با شديدترين و سخت‏ترين آزمايشها آزموده مى‏شوند ، چرا كه طبيعت زندگى اين


تفسير نمونه ج : 19ص :301


جهان بر اين اساس گذارده شده ، و اصولا بدون آزمايشهاى سخت استعدادهاى نهفته انسانها شكوفا نمى‏شود.


ب : فرج بعد از شدت نكته ديگرى است كه در اين ماجرا نهفته است هنگامى كه امواج حوادث و بلا از هر سو انسان را در فشار قرار مى‏دهد ، نه تنها نبايد مايوس و نوميد گشت ، بلكه بايد آن را نشانه و مقدمه‏اى بر گشوده شدن درهاى رحمت الهى دانست ، چنانكه امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) مى‏فرمايد : عند تناهى الشدة تكون الفرجة ، و عند تضايق حلق البلاء يكون الرخاء : به هنگامى كه سختيها به اوج خود مى‏رسد فرج نزديك است ، و هنگامى كه حلقه‏هاى بلا تنگ‏تر مى‏شود راحتى و آسودگى فرا مى‏رسد .


ج : از اين ماجرا به خوبى بعضى از فلسفه‏هاى بلاها و حوادث سخت زندگى روشن مى‏شود ، و به آنها كه وجود آفات و بلاها را ماده نقضى بر ضد برهان نظم در بحث توحيد مى‏شمرند پاسخ مى‏دهد ، كه وجود اين حوادث سخت گاه در زندگى انسانها از پيامبران بزرگ خدا گرفته ، تا افراد عادى يك ضرورت است ، ضرورت امتحان و آزمايش و شكوفا شدن استعدادهاى نهفته ، و بالاخره تكامل وجود انسان .


لذا در بعضى از روايات اسلامى از امام صادق (عليه‏السلام‏) آمده است : ان اشد الناس بلاء الانبياء ثم الذى يلونهم الامثل فالامثل : بيش از همه مردم پيامبران الهى گرفتار حوادث سخت مى‏شوند ، سپس كسانى كه پشت سر آنها قرار دارند ، به تناسب شخصيت و مقامشان.


و نيز از همان امام بزرگوار (عليه‏السلام‏) نقل شده كه فرمود : ان فى الجنة منزلة لا يبلغها عبد الا بالابتلاء : در بهشت مقامى هست كه هيچكس به آن نمى‏رسد مگر در پرتو ابتلائات و گرفتاريهائى كه پيدا مى‏كند .



تفسير نمونه ج : 19ص :302


د : اين ماجرا درس شكيبائى به همه مؤمنان راستين در تمام طول زندگى مى‏دهد ، همان صبر و شكيبائى كه سرانجامش پيروزى در تمام زمينه‏هاست ، و نتيجه‏اش داشتن مقام محمود و منزلت والا در پيشگاه پروردگار است.


ه : آزمونى كه براى يك انسان پيش مى‏آيد در عين حال آزمونى است براى دوستان و اطرافيان او ، تا ميزان صداقت و دوستى آنها به محك زده شود كه تا چه حد وفادارند ، ايوب هنگامى كه اموال و ثروت و سلامت خود را از دست داد دوستانش نيز خسته و پراكنده شدند ، و دوستان و دشمنان زبان به شماتت و ملامت گشودند ، و بهتر از هر زمان خود را نشان دادند ، و ديديم كه رنج ايوب از زبان آنها بيش از هر رنج ديگر بود ، چرا كه طبق مثل معروف زخمهاى نيزه و شمشير التيام مى‏يابد ، ولى زخمى كه زبان بر دل مى‏زند التيام‏پذير نيست ! و : دوستان خدا كسانى نيستند كه تنها به هنگام روى‏آوردن نعمت به ياد او باشند ، دوستان واقعى كسانى هستند كه در سراء و ضراء در بلا و نعمت ، در بيمارى و عافيت ، و در فقر و غنا به ياد او باشند ، و دگرگونيهاى زندگى مادى ايمان و افكار آنها را دگرگون نسازد .


امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) در آن خطبه غرا و پرشورى كه در اوصاف پرهيزگاران براى دوست باصفايش همام بيان كرد ، و بيش از يكصد صفت براى متقين برشمرد ، يكى از اوصاف مهمشان را اين مى‏شمرد : نزلت انفسهم منهم فى البلاء كالتى نزلت فى الرخاء : روح آنها به هنگام بلا همانند حالت آسايش و آرامش است ( و تحولات زندگى آنها را دگرگون نمى‏سازد).


ز : اين ماجرا بار ديگر اين حقيقت را تاكيد مى‏كند نه از دست رفتن امكانات مادى و روى آوردن مصائب و مشكلات و فقر دليل بر بى‏لطفى خداوند نسبت به انسان است ، و نه داشتن امكانات مادى دليل بر دورى از ساحت قرب پروردگار ،


تفسير نمونه ج : 19ص :303


بلكه انسان مى‏تواند با داشتن همه اين امكانات بنده خاص او باشد ، مشروط بر اينكه اسير مال و مقام و فرزند نگردد ، و با از دست‏دادن آن زمام صبر از دست ندهد.


2 -ايوب در قرآن و تورات


چهره پاك اين پيامبر بزرگ را كه مظهر صبر و شكيبائى است ، تا آن پايه كه صبر ايوب در ميان همه ضرب المثل است ، در قرآن مجيد ديديم ، كهچگونه خداوند در آغاز و پايان اين داستان بهترين تجليل را از او به عمل مى‏آورد.


ولى متاسفانه سرگذشت اين پيامبر بزرگ نيز از دستبرد جاهلان و يا دشمنان دانا مصون نمانده ، و خرافاتى بر آن بسته‏اند كه ساحت قدس او از آن پاك و منزه است ، از جمله اينكه ايوب به هنگام بيمارى بدنش كرم برداشت ، و آنقدر متعفن و بدبو شد كه اهل قريه او را از آبادى بيرون كردند ! بدون شك چنين روايتى مجعول است هر چند در لابلاى كتب حديث ذكر شده باشد ، زيرا رسالت پيامبران ايجاب مى‏كند كه مردم در هر زمان بتوانند با ميل و رغبت با آنها تماس گيرند ، و آنچه موجب تنفر و بيزارى مردم و فاصله گرفتن افراد از آنها مى‏شود ، خواه بيماريهاى تنفرآميز باشد ، و يا عيوب جسمانى ، و يا خشونت اخلاقى ، در آنها نخواهد بود ، چرا كه با فلسفه رسالت آنها تضاد دارد .


قرآن مجيد در مورد پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏گويد : فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك : در پرتو رحمت الهى براى آنها نرم و مهربان شدى كه اگر خشن و سنگدل بودى از گرد تو پراكنده مى‏شدند ( آل عمران - 159).


اين آيه دليل بر آن است كه پيامبر نبايد چنان باشد كه از اطرافش پراكنده شوند .



تفسير نمونه ج : 19ص :304


ولى در تورات كتاب مفصلى در باره ايوب ديده مى‏شود كه قبل از مزامير داود قرار دارد ، اين كتاب مشتمل بر 42 فصل است ، و در هر فصل بحثهاى مشروحى وجود دارد ، در بعضى از اين فصول مطالب زننده‏اى به چشم مى‏خورد ، از جمله اينكه در فصل سوم مى‏گويد : ايوب زبان به شكايت باز كرد و شكوه بسيار نمود ، در حالى كه قرآن او را به مقام صبر و شكيبائى ستوده است.


3 -توصيف پيامبران بزرگ به اواب


در همين سوره ( ص ) سه نفر از پيامبران بزرگ به عنوان اواب توصيف شده‏اند:داود و سليمان و ايوب ، و در سوره ق آيه 32 اين وصف براى همه بهشتيان ذكر شده است ، هذا ما توعدون لكل اواب حفيظ.


اين تعبيرات نشان مى‏دهد كه مقام اوابين مقام والا و ارجمندى است ، و هنگامى كه به منابع لغت مراجعه مى‏كنيم مى‏بينيم اواب از ماده اوب ( بر وزن قول ) به معنى رجوع و بازگشت است.


اين رجوع و بازگشت - مخصوصا با توجه به صيغه اواب كه صيغه مبالغه است دلالت بر تكرار و كثرت دارد - اشاره به اين است كه اوابين در برابر عواملى كه آنها را از خدا دور مى‏سازد اعم از زرق و برق جهان ماده ، يا وسوسه‏هاى نفس و شياطين ، حساسيت بسيار دارند ، اگر لحظه‏اى دور شوند بلافاصله متذكر شده به سوى او بازمى‏گردند ، و اگر لحظه‏اى غافل گردند به ياد او مى‏افتند و جبران مى‏كنند .


اين بازگشت مى‏تواند به معنى بازگشت به اوامر و نواهى الهى باشد يعنى مرجع و تكيه‏گاه آنها همه جا فرمانهاى اوست ، و از همه جا به سوى او باز مى‏گردند.



تفسير نمونه ج : 19ص :305


از آيه يا جبال اوبى معه و الطير سوره سبا آيه - 10 ) كه در باره داود است معنى ديگرى نيز براى اواب استفاده مى‏شود و آن همصدا شدن و هم آواز گرديدن است ، زيرا مى‏گويد اى كوهها و اى پرندگان ! با داود همصدا شويد ، بنابر اين اواب كسى است كه همصدا و هماهنگ با قوانين آفرينش ، اوامر الهى و حمد و تسبيح عمومى موجودات جهان باشد و اتفاقا يكى از معانى ايوب نيز اواب است .



تفسير نمونه ج : 19ص :306


وَ اذْكُرْ عِبَدَنَا إِبْرَهِيمَ وَ إِسحَقَ وَ يَعْقُوب أُولى الأَيْدِى وَ الأَبْصرِ(45) إِنَّا أَخْلَصنَهُمْ بخَالِصةٍ ذِكرَى الدَّارِ(46) وَ إِنهُمْ عِندَنَا لَمِنَ الْمُصطفَينَ الأَخْيَارِ(47) وَ اذْكُرْ إِسمَعِيلَ وَ الْيَسعَ وَ ذَا الْكِفْلِوَ كلٌّ مِّنَ الأَخْيَارِ(48)


ترجمه:


45 -و به خاطر بياور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را صاحبان دستهاى ( نيرومند ) و چشمهاى ( بينا).


46 -ما آنها را با خلوص ويژه‏اى خالص كرديم ، و آن يادآورى سراى آخرت بود.


47 -و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند.


48 -و به خاطر بياور اسماعيل و اليسع و ذالكفل را كه همه از نيكان بودند


 


تفسير : شش پيامبر بزرگ ديگر


در تعقيب آيات گذشته كه شرح مبسوطى پيرامون زندگى داود و سليمان و شرح كوتاهترى پيرامون زندگى ايوب و نقاط برجسته حيات اين پيامبر بزرگ بيان كرد ، آيات مورد بحث نام شش تن ديگر از بزرگترينپيامبران


تفسير نمونه ج : 19ص :307


الهى را برده ، و اوصاف برجسته آنها را كه مى‏تواند الگو و اسوه براى همه انسانها باشد به طور فشرده بيان مى‏دارد.


جالب اينكه براى اين شش پيامبر بزرگ شش توصيف مختلف ذكر شده كه هر كدام معنى و مفهوم خاصى دارد.


نخست روى سخن را به پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده مى‏گويد : به خاطر بياور بندگان ما ابراهيم و اسحق و يعقوب را ( و اذكر عبادنا ابراهيم و اسحاق و يعقوب).


مقام عبوديت و بندگى نخستين توصيفى است كه براى آنها ذكر شده ، و به راستى همه چيز در آن جمع است ، بندگى خدا يعنى وابستگى مطلق به او ، يعنى در برابر اراده او از خود اراده‏اى نداشتن ، و در همه حال سر بر فرمان او نهادن .


بندگى خدا يعنى بى‏نيازى از غير او ، و بى‏اعتنائى به ما سوى الله ، و تنها چشم بر لطف او دوختن ، اين همان اوج تكامل انسان و برترين شرف و افتخار او است.


سپس اضافه مى‏كند : آنها صاحبان دستهاى نيرومند و چشمهاى بينا بودند ( اولى الايدى و الابصار).


چه تعبير عجيبى ؟ صاحبان دست و چشم ! ايدى جمع يد و ابصار جمع بصر به معنى چشم و بينائى است.


انسان براى پيشبرد هدفهايش نياز به دو نيرو دارد : نيروى درك و تشخيص ، و نيروى كار و عمل ، و به تعبير ديگر بايد از علم و قدرت كمك گرفت تا به هدف واصل گشت .


خداوند اين پيامبران را به داشتن درك و تشخيص و بينش قوى و قوت


تفسير نمونه ج : 19ص :308


و قدرت كافى براى انجام كار توصيف كرده است.


آنها افراد كم‏اطلاعى نبودند ، سطح معرفتشان بالا ، ميزان آگاهيشان از آئين خدا و اسرار آفرينش و رموز زندگى قابل ملاحظه بود.


از نظر اراده و تصميم و نيروى عمل ، افرادى سست و زبون و ضعيف و ناتوان نبودند ، افرادى با اراده ، پر قدرت ، و داراى تصميم قاطع و آهنين بودند .


اين الگوئى است براى همه رهروان راه حق كه بعد از مقام عبوديت و بندگى خدا با اين دو سلاح برنده مسلح گردند.


از آنچه گفتيم بخوبى روشن شد كه دست و چشم در اينجا به معنى دو عضو مخصوص نيست ، چرا كه بسيارند افرادى كه داراى اين دو عضوند ، اما نه درك و شعور كافى دارند ، و نه قدرت تصميم‏گيرى ، و نه توانائى بر عمل ، بلكه كنايه از دو صفت علم و قدرت است.


در چهارمين توصيف از آنان مى‏گويد ما آنها را با خلوص ويژه‏اى خالص كرديم ( انا خلقناهم بخالصة).


و آن يادآورى سراى آخرت بود ( ذكرى الدار).


آرى آنها پيوسته به ياد جهان ديگر بودند ، افق ديد آنها در زندگى چند روزه اين دنيا و لذات آن محدود نمى‏شد ، آنها در ماوراى اين زندگى زودگذر سراى جاويدان با نعمتهاى بى‏پايانش را مى‏ديدند ، و همواره براى آن تلاش و كوشش داشتند .


بنابر اين منظور از الدار ( سرا ) كه به طور مطلق ذكر شده سراى آخرت است ، گوئى غير از آن سرائى وجود ندارد ، و هر چه غير از آن است


تفسير نمونه ج : 19ص :309


گذرگاهى به سوى آن ! بعضى از مفسران اين احتمال را نيز داده‏اند كه مراد از دار در اينجا سراى دنيا باشد ، و تعبير به ذكرى الدار اشارهبه نام نيكى است كه از اين پيامبران در اين جهان باقى مانده ، اما اين احتمال - به خصوص با توجه به مطلق بودن الدار - بسيار بعيد به نظر مى‏رسد ، و با كلمه ذكرى نيز چندان سازگار نيست.


بعضى نيز احتمال داده‏اند كه مراد نام نيك و ذكر جميل در سراى آخرت باشد كه آن نيز بعيد به نظر مى‏رسد.


به هر حال ديگران ممكن است گهگاه به ياد سراى آخرت بيفتند ، مخصوصا هنگامى كه يكى از دوستانشان از دنيا مى‏رود و يا در مراسم تشييع و يادبود عزيزى حاضر مى‏شوند ، ولى اين ياد خالص نيست مشوب به ياد دنياست ، اما مردان خدا توجهى خالص وعميق و مداوم و مستمر به سراى ديگر دارند ، گوئى هميشه در برابر چشمانشان حاضر است ، و تعبير به خالصة در آيه اشاره به همين است.


توصيف پنجم و ششم آنها همانست كه در آيه بعد آمده : مى‏فرمايد : آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند ( و انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار).


ايمان و عمل صالح آنها سبب شده كه خدا آنان را از ميان بندگان برگزيند و به منصب نبوت و رسالت مفتخر سازد ، و نيكوكارى آنها به حدى رسيده كه عنوان اخيار ( نيكان ) را به طور مطلق پيدا كرده‏اند ، افكارشان نيك ، و اخلاقشان نيك و اعمال و برنامه‏ها و سراسر زندگانيشان نيك است ، و آنچه خوبان همه دارند آنها تنها دارند ، به همين دليل بعضى از مفسران از اين تعبير كه خداوند بدون هيچ قيد


تفسير نمونه ج : 19ص :310


و شرطى آنها را از اخيار خوانده ، استفاده مقام عصمت براى انبيا كرده‏اند ، چرا كه هر گاه انسانى خير مطلق باشد حتما معصوم است.


تعبير عندنا ( نزد ما ) تعبير بسيار پر معنى است ، اشاره به اينكه برگزيدگى و نيكى آنها نزد مردم نيست كه گاه در ارزيابيهاى خود انواع مسامحه و چشم‏پوشى را روا مى‏دارند ، بلكه توصيف آنها به اين دو وصف نزد ما محقق بوده كه با دقتتمام و ارزيابى ظاهر و باطن آنها انجام گرفته است.


بعد از اشاره به مقامات برجسته سه پيامبر فوق ، نوبت به سه پيامبر بزرگ ديگر مى‏رسد ، مى‏فرمايد : و به ياد آور اسماعيل و اليسع و ذا الكفل را كه همه از اخيار و نيكان بودند ( و اذكر اسماعيل و اليسع و ذا الكفل كل من الاخيار).


هر يك از آنها الگو و اسوه‏اى در صبر و استقامت و اطاعت فرمان خدا بودند ، مخصوصا اسماعيل كه آماده شد جان خود را فداى راه او كند به همين دليل ذبيح الله ناميده شد ، با پدرش ابراهيم در بناى خانه كعبه و گرم كردن اين كانون بزرگ و رسالتهاى ديگر همكارى فراوان داشت ، توجه به زندگى آنان براى پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و همه مسلمين الهام‏بخش است ، و مطالعه زندگى اين چنين مردان بزرگ به زندگى انسانها جهت مى‏دهد ، روح تقوا و فداكارى و ايثار را در آنها زنده مى‏كند ، و در برابر مشكلات و حوادث سخت مقاوم مى‏سازد .


تعبير به كل من الاخيار با توجه به اينكه همين توصيف ( الاخيار ) عينا در باره ابراهيم و اسحاق و يعقوب به عنوان آخرين صفت آمده بود ممكن است اشاره به اين باشد كه اين سه پيامبر نيز داراى تمام اوصاف سه پيامبر پيشين بودند ، چرا كه خير مطلق معنى وسيعى دارد كه هم نبوت را شامل مى‏شود و هم توجه به سراى آخرت ، و هم مقام عبوديت و علم و قدرت را .



تفسير نمونه ج : 19ص :311


در ميان اين سه پيامبر اسماعيل از همه معروفتر و شناخته‏تر است ، اما اليسع كه نام او دو بار در قرآن مجيد آمده است ( اينجا و سوره انعام آيه 86 ) تعبير قرآن در باره او نشان مى‏دهد كه وى از پيامبران بزرگ الهى بوده است ، و در زمره كسانى است كه در باره آنها مى‏فرمايد : و كلا فضلنا على العالمين هر يك از آنها را بر جهانيان برترى داديم ( انعام - 86).


بعضى معتقدند او همان يوشع بن نون پيامبر معروف بنى اسرائيل است ، كه الف و لام بر آن داخل شده ، و شين به سين تبديل گرديده است ، و داخل شدن الف و لام بر يك نام غير عربى ( و در اينجا عبرى ) چيز تازه‏اى نيست ، همانگونه كه عرب اسكندر را به عنوان الاسكندر مى‏شناسند .


در حالى كه بعضى آن را يك واژه عربى مى‏دانند كه از يسع ( فعل مضارع از ماده وسعت ) گرفته شده ، و بعد از آنكه جنبه اسمى به خود گرفته الف و لام كه از مشخصات اسم است بر آن وارد شده.


آيه سوره انعام نشان مى‏دهد كه او از دودمان ابراهيم است ، ولى روشن نمى‏سازد كه از پيامبران بنىاسرائيل بوده يا نه ؟ در تورات در كتاب پادشاهان نام وى اليشع فرزند شافات ضبط شده ، و معنى اليشع در زبان عبرى ناجى و معنى شافات قاضى است.


بعضى او را با خضر يكى دانسته‏اند ، اما دليل روشنى بر اين معنى در دست نيست ، و اينكه بعضى او را همان ذا الكفل مى‏دانند خلاف صريح آيه مورد بحث است چرا كه ذا الكفل را عطف بر اليسع كرده ، به هر حال او پيامبرى است والامقام و پر استقامت و براى الهام گرفتن از زندگانيش همين براى ما كافى است.


و اما ذا الكفل مشهور اين است كه از پيامبران بوده ، و ذكر نام او در رديف نام پيامبراندر سوره انبياء آيه 85 بعد از نام اسماعيل و ادريس گواه بر اين معنى است.



تفسير نمونه ج : 19ص :312


بعضى معتقدند كه او از پيامبران بنى اسرائيل است ، وى را فرزند ايوب مى‏دانند كه اسم اصليش بشر يا بشير يا شرف بوده است و بعضى او را همان حزقيل مى‏دانند كه ذا الكفل به عنوان لقب او انتخاب شده است.


در اينكه چرا او ذا الكفل ناميده شده ، با توجه به اينكه كفل هم به معنى نصيب آمده و هم به معنى كفالت و عهده‏دارى ، احتمالات مختلفى داده‏اند : گاه گفته‏اند : چون خداوند نصيب وافرى از ثواب و رحمتش به او مرحمت فرمود ذا الكفل يعنى صاحب بهره وافى ناميده شد .


و گاه گفته‏اند چون تعهد كرده بود كه شبها را به عبادت برخيزد ، و روزها را روزه دارد ، و هنگام قضاوت هرگز خشم نگيرد ، و بر سر اين عهد و پيمان باقيماند اين لقب به او داده شد.


و گاه گفته‏اند چون گروهى از انبياء بنى اسرائيل را كفالت كرد و جان آنها را در برابر پادشاه جبار زمان حفظ نمود او را به اين اسم ناميدند.


به هر حال همين مقدار از زندگى او كه امروز در دست ماست دليلى بر استقامت او در طريق اطاعت و بندگى خدا و مقاومت در برابر جباران است و سرمشقى است براى امروزو فرداى ما ، هر چند در باره جزئيات زندگى آنها بر اثر بعد زمان نمى‏توان قضاوت دقيقى كرد.



تفسير نمونه ج : 19ص :313


هَذَا ذِكْرٌوَ إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسنَ مَئَابٍ‏(49) جَنَّتِ عَدْنٍ مُّفَتَّحَةً لهَُّمُ الأَبْوَب‏(50) مُتَّكِئِينَ فِيهَا يَدْعُونَ فِيهَا بِفَكِهَةٍ كثِيرَةٍ وَ شرَابٍ‏(51) × وَ عِندَهُمْ قَصِرَت الطرْفِ أَتْرَابٌ‏(52) هَذَا مَا تُوعَدُونَ لِيَوْمِ الحِْسابِ‏(53) إِنَّ هَذَا لَرِزْقُنَا مَا لَهُ مِن نَّفَادٍ(54)


ترجمه:


49 -اين يك يادآورى است ، و براى پرهيزگاران بازگشت نيكوئى است .


50 -باغهاى جاويدان بهشتى كه درهايش به روى آنان گشوده است.


51 -در حالى كه در آن بر تختها تكيه كرده‏اند ، و انواع ميوه‏ها و نوشيدنيهاى گوناگون در اختيار آنان است.


52 -و نزد آنان همسرانى است كه تنها چشم به شوهرانشان دوخته‏اند و همگى هم سن و سالند.


53 -اين چيزى است كه براى روز حساب به شما وعده داده مى‏شود ( وعده‏اى تخلف ناپذير).


54 -اين روزى ما است كه هرگز پايان نمى‏گيرد


تفسير نمونه ج : 19ص :314


تفسير : اين وعده براى پرهيزكاران است


از اينجا فصل ديگرى از آيات اين سوره آغاز مى‏شود كه پرهيزگاران و متقين را با گردنكشان طاغى مقايسه كرده ، و سرنوشت هر دو گروه را در قيامت شرح مى‏دهد ، و در مجموع بحثهاى آيات گذشته را تكميل مى‏كند .


نخست به عنوان يك جمع‏بندى از سرگذشت انبياى پيشين و نكات آموزنده زندگى آنها مى‏فرمايد : اين يك تذكر و يادآورى است ( هذا ذكر).


آرى هدف از بيان فرازهائى از تاريخ پرشكوه آنان داستانسرائى نبود ، هدف ذكر و تذكر بود ، همانگونه كه از آغاز اين سوره روى اين مساله تكيه شده ص و القران ذى الذكر.


هدف بيدار ساختن انديشه‏ها ، بالا بردن سطح معرفت و آگاهى ، وافزودن نيروى مقاومت و پايدارى در مسلمانانى است كه اين آيات براى آنها نازل شده است.


سپس مساله را از صورت خصوصى و بيان زندگى انبياء درآورده ، شكل كلى به آن مى‏دهد ، سرنوشت متقين را به طور عموم مورد بحث قرار داده ، مى‏فرمايد : براى پرهيزگاران حسن مرجع و محل بازگشت نيكوئى است ( و ان للمتقين لحسن ماب).



تفسير نمونه ج : 19ص :315


بعد از اين جمله كوتاه و سربسته كه خوبى حال آنها را اجمالا ترسيم مى‏كند ، با استفاده از روش اجمال و تفصيل كه روش قرآن است به شرح آن پرداخته مى‏گويد : بازگشت آنها به باغهاى جاويدان بهشت است كه درهايش به روى آنان گشوده است ( جنات عدن مفتحة لهم الابواب ) .


جنات اشاره به باغهاى بهشت است و عدن ( بر وزن عدل ) به معنى استقرار و ثبات است ، و معدن را به اين جهت معدن گفته‏اند كه فلزات و مواد گرانقيمت در آنجا مستقر است ، به هر حال اين تعبير در اينجا اشاره به جاويدان بودن باغهاى بهشت است.


تعبير به مفتحة لهم الابواب اشاره به آن است كه حتى زحمت گشودن درها براى بهشتيان وجود ندارد ، گوئى بهشت در انتظار آنهاست ، و هنگامى كه چشمش به آنان مى‏افتد آغوش باز مى‏كند و آنها را به درون دعوت مى‏كند ! سپس آرامش و احترام خاص بهشتيان را به اين صورت بيان مى‏كند : اين در حالى است كه آنها بر تختها در آن تكيه كرده‏اند ، و انواع ميوه‏هاى فراوان و نوشيدنى در اختيار آنها است هر زمان آن را مى‏طلبند ، فورا نزد آنها حاضر مى‏شود ( متكئين فيها يدعون فيها بفاكهة كثيرة و شراب ) .


آيا فورا به وسيله خدمتكاران بهشتى در برابر آنها حاضر مى‏گردد ، يا


تفسير نمونه ج : 19ص :316


تنها اراده آنها كافى براى حضور آن است ؟ هر دو احتمال وجود دارد.


تكيه روى فاكهة و شراب ( ميوه و نوشيدنى ) ممكن است اشاره به اين باشد كهبيشترين غذاى بهشتيان ميوه است ، هر چند غذاهاى ديگر طبق صريح آيات قرآن نيز در آنجا وجود دارد.


همانگونه كه بهترين و سالمترين غذاى انسان در اين دنيا نيز ميوه است ! تعبير به كثيرة اشاره به انواع مختلف ميوه‏هاى بهشتى است ، همانگونه كه نوشيدنى و شراب طهور آن نيز اشكال متنوعى دارد كه در آيات مختلف قرآن به آن اشاره شده است.


بعد از آن سخن از همسران پاك بهشتى به ميان آورده ، مى‏گويد : نزد بهشتيان همسرانى است كه فقط چشم به شوهرانشان دوخته‏اند ، همگى جوان و با شوهران خود هم سن و سالند ( و عندهم قاصرات الطرف اتراب ) .


طرف ( بر وزن برف ) به معنى پلك چشم است ، و گاه به معنى نگاه كردن نيز آمده است ، توصيف زنان بهشتى به قاصرات الطرف ( آنها كه نگاهى كوتاه دارند ) اشاره به اين است كه تنها چشم به همسران خود دوخته‏اند ، فقط به آنها عشق مى‏ورزند و به غير آنان نمى‏انديشند كه اين از بزرگترين مزاياى همسر است ، بعضى از مفسران نيز آن را به معنى حالت خمار بودن چشم كه حالت جالب مخصوصى است دانسته‏اند ، جمع ميان اين دو معنى نيز بى‏مانع است.


اتراب به معنى هم سن و سال توصيف ديگرى است براى زنان بهشتى نسبت به همسرانشان ، چرا كه توافق سنى جاذبه را ميان دو همسر افزون مى‏كند ، و يا توصيفى است براى خود آن زنان كه همه آنها هم سن و سال و جوانند .



تفسير نمونه ج : 19ص :317


در آخرين آيات مورد بحث به تمام هفت نعمت بزرگ بهشتيان كه در آيات قبل آمده بود اشاره كرده ، مى‏گويد : اين چيزى است كه براى روز حساب به شما وعده داده مى‏شود ( هذا ما توعدون ليوم الحساب).


وعده‏اى تخلف‏ناپذير و نشاطانگيز ، وعده‏اى از سوى خداوند بزرگ.


و براى تاكيد بر جاودانگى اين مواهب مى‏افزايد اين رزق و روزى ماست ، عطائى است كه هرگز پايان نمى‏گيرد و فنائى براى آن متصور نيست ( ان هذا لرزقنا ما له من نفاد ) .


بنابر اين غم زوال و نابودى كه همچون سايه شومى بر نعمتهاى اين جهان افتاده در آنجا وجود ندارد ، و از بركت خزائن پربار الهى پيوسته مدد مى‏گيرد و محدوديتى براى آن نيست ، و حتى كاستى در آن ظاهر نمى‏شود ، چون اراده خدا بر آن تعلق گرفته.



تفسير نمونه ج : 19ص :318


هَذَاوَ إِنَّ لِلطغِينَ لَشرَّ مَئَابٍ‏(55) جَهَنَّمَ يَصلَوْنهَا فَبِئْس المِْهَادُ(56) هَذَا فَلْيَذُوقُوهُ حَمِيمٌ وَ غَساقٌ‏(57) وَ ءَاخَرُ مِن شكلِهِ أَزْوَجٌ‏(58) هَذَا فَوْجٌ مُّقْتَحِمٌ مَّعَكُمْلا مَرْحَبَا بهِمْإِنهُمْ صالُوا النَّارِ(59) قَالُوا بَلْ أَنتُمْ لا مَرْحَبَا بِكمْأَنتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنَافَبِئْس الْقَرَارُ(60) قَالُوا رَبَّنَا مَن قَدَّمَ لَنَا هَذَا فَزِدْهُ عَذَاباً ضِعْفاً فى النَّارِ(61)


ترجمه:


55 -اين ( پاداش پرهيزگاران است ) و براى طغيانگران بدترين محل بازگشت است.


56 -دوزخ است كه در آن وارد مى‏شوند و چه بستر بدى است ؟!


57 -اين نوشابه حميم و غساق است ( دو مايع سوزان و تيره‏رنگ ) كه بايد از آن بچشند.


58 -و جز اينها كيفرهاى ديگرى همشكل آنرا دارند.


59 -(به آنها گفته مى‏شود ) اين فوجى است كه همراه شما وارد دوزخ مى‏شوند ( اينها


تفسير نمونه ج : 19ص :319


همان رؤساى ضلالند ) خوشامد بر آنها مباد ، همگى در آتش خواهند سوخت.


60 -آنها ( به رؤساى خود ) مى‏گويند : بلكه خوشامد بر شما مباد كه اين عذاب را شما براى ما فراهم ساختيد ، چه بد قرارگاهى است اينجا ؟!


61 -(سپس ) مى‏گويند : پروردگارا هر كس اين عذاب را براى ما فراهم ساخته عذابى مضاعف در آتش بر او بيفزا


تفسير : و اين هم كيفر طاغيان!


در آيات گذشته نعمتهاى هفتگانه و مواهب بى‏دريغ پروردگار براى پرهيزگاران برشمرده شد ، و در آيات مورد بحث با استفاده از روش مقابله و مقايسه كه قرآن زياد آن را به كار مى‏گيرد سرنوشت شوم و كيفرهاى گوناگون طاغيان و سركشان را در برابر خداوند برمى‏شمرد .


نخست مى‏گويد : آنچه گفته شد پاداشهاى متقين است ، و براى طغيانگران بدترين مرجع و محل بازگشت است ! ( هذا و ان للطاغين لشر ماب).


متقين ، حسن ماب داشتند ، اينها شر ماب و سرنوشت و بازگشت شوم دارند.


سپس با استفاده از روش اجمال و تفصيل به شرح اين جمله سربسته پرداخته مى‏گويد : اين بازگشت شوم و مرجع سوء همان دوزخ است كه در آن وارد مى‏شوند و به آتش آن مى‏سوزند ، و چه بستر بدى است آتش دوزخ ! ( جهنم يصلونها فبئس المهاد ) .



تفسير نمونه ج : 19ص :320


گويا جمله يصلونها ( در جهنم وارد مى‏شوند و به آتش آن مى‏سوزند ) براى بيان اين است كه كسى گمان نكند تنها جهنم را از فاصله دور مى‏بينند و يا در كنار آن قرار مى‏گيرند ، نه ، به درون آن وارد مى‏كنند ، و نيز كسى توهم نكند كه آنها به آتش دوزخ عادت مى‏كنند و انس مى‏گيرند ، نه ، پيوسته با آن مى‏سوزند.


مهاد - چنانكه قبلا هم گفته‏ايم - به معنى بسترى است كه براى خواب و استراحت گسترده مى‏شود ، به گاهواره طفل نيز اطلاق مى‏گردد .


بستر جايگاه استراحت است و بايد از هر نظر مناسب حال و ملايم طبع باشد ، اما چگونه خواهد بود وضع كسانى كه بسترشان آتش جهنم مى‏باشد ؟ ! سپس به انواع ديگرى از عذابهاى آنها پرداخته مى‏گويد : اين نوشابه حميم و غساق است كه بايد از آن بچشند ( هذا فليذوقوه حميم و غساق).


حميم به معنى آب داغ و سوزان كه يكى از نوشابه‏هاى دوزخيان مى‏باشد ، در برابر انواع شراب طهور كه در آيات قبل براى بهشتيان ذكر شده بود.


غساق از ماده غسق ( بر وزن رمق ) به معنى شدتتاريكى شب است ، ابن عباس آن را به نوشابه بسيار سردى ( كه از شدت برودت درون انسان را مى‏سوزاند و مجروح مى‏كند ) تفسير كرده است ، ولى در مفهوم ريشه اين كلمه چيزى نيست كه دلالت بر اين معنى كند جز اينكه مقابله آن با حميم كه آب داغ و سوزان است ممكن است منشا چنين استنباطى شده باشد.



تفسير نمونه ج : 19ص :321


راغب در مفردات آن را به قطراتى كه از پوست تن دوزخيان ( و جراحات بدن آنها ) بيرون مى‏آيد تفسير كرده است.


لابد تيره بودن رنگ آن سبب اطلاق اين واژه بر آن شده است ، چرا كه محصول آن آتش سوزان چيزى جزيك مشت اندام سوخته با تراوشهاى سياه نيست ! به هر حال از پاره‏اى از كلمات بر مى‏آيد كه غساق بوى بسيار بد و زننده‏اى دارد كه همگان را ناراحت مى‏كند.


بعضى ديگر آن را به يك نوع عذاب كه جز خدا از آن آگاه نيست تفسير كرده‏اند ، چرا كه آنها مرتكب گناهان و مظالم سختى شده‏اند كه جز خدا از آن آگاه نبوده و كيفرشان نيز بايد چنين باشد.


همانگونه كه بهشتيان پرهيزگار اعمال نيكى انجام مى‏دادند كه جز خدا از آن آگاه نبود لذا به آنها وعده پاداشهائى داده شده كه جز خدا از آن خبر ندارد : فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين(الم سجده - 17).


باز به انواع ديگرى از عذابهاى دردناك آنها اشاره كرده ، مى‏گويد : و جز اينها ، كيفرهاى ديگرى هم شكل آن دارند ( و آخر من شكله ازواج).


شكل ( به فتح شين ) به معنى مثل و مانند است ، و ازواج به معنى انواع و اقسام است و اين يك اشاره اجمالى به انواع ديگرى از عذاب همانند عذابهاى گذشته است كه در اينجا به طور سربسته بيان شده ، و شايد براى محبوسان اين جهان ماده قابل توصيف و درك نباشد.



تفسير نمونه ج : 19ص :322


اين در حقيقت نقطه مقابل فاكهة كثيرة در آيات گذشته است كه اشاره به انواع مختلف نعمتها و ميوه‏هاى بهشتى بود .


به هر حال اين شباهت ممكن است در شدت و ناراحتى و يا در جميع جهات باشد.


سپس آخرين مجازات آنها را كه همنشينان بد با زبانى مملو از سرزنش است مطرح ساخته مى‏گويد : هنگامى كه رؤساى ضلال وارد دوزخ مى‏شوند و با چشم خود مى‏بينند كه پيروان را نيز به سمت دوزخ مى‏آورند به يك ديگر مى‏گويند : اين فوجى است كه همراه شما وارد دوزخ مى‏شود ( هذا فوج مقتحم معكم).


خوش آمد بر آنها مباد ! ( لا مرحبا بهم).


آنها همگى در آتش خواهند سوخت ( انهم صالوا النار).


جمله هذا فوج مقتحم معكم به قرينه جمله‏ها و آيات بعد ، از گفتار پيشوايان ضلالت و گمراهى است ، وقتى پيروان خويش را آماده ورود در دوزخ مى‏بينند به يكديگر مى‏گويند اينها هم با شما خواهند بود بعضى از مفسران نيز آن را خطاب فرشتگان به سردمداران كفر و عصيان مى‏دانند ، ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى‏رسد .


مرحبا كلمه‏اى است كه به هنگام خوش‏آمد گفتن به ميهمان ، گفته مى‏شود و لا مرحبا ضد آن است ، اين كلمه مصدر از ماده رحب ( بر وزن محو ) به معنى وسعت مكان است ، يعنى بفرمائيد كه در مكان وسيع و مناسبى ورود كرده‏ايد ، و معادل آن در زبان فارسى جمله خوش آمديد مى‏باشد .


مقتحم از ماده اقتحام به معنى وارد شدن در كار شديد و خوفناك


تفسير نمونه ج : 19ص :323


است ، و غالبا به ورود در كارها بدون مطالعه و فكر قبلى نيز اطلاق مى‏شود.


اين تعبير نشان مى‏دهد كه پيروان ضلالت بدون مطالعه و فكر و صرفا روى هوا و هوس و تقليدهاى كوركورانه در آتش شديد و خوفناك جهنم ورود مى‏كنند.


به هر حال اين صدا به گوش پيروان مى‏رسد و از ناخوشامد گفتن رؤساى ضلالت سخت خشمگين مى‏گردند ، رو به سوى آنها كرده ، مى‏گويند : بلكه خوشامد بر شما مباد كه شما اين عذاب دردناك را بهما پيشنهاد كرديد و براى ما فراهم ساختيد ، چه بد قرارگاهى است دوزخ ؟ ! ( قالوا بل انتم لا مرحبا بكم انتم قدمتموه لنا فبئس القرار).


جمله اخير ( فبئس القرار ) در حقيقت نقطه مقابل جنات عدن است كه در باره پرهيزگاران آمده بود ، اشاره به اينكه مصيبت بزرگ اين است كه دوزخ جايگاه موقتى نيست ، بلكه قرارگاه ثابت است ! هدف پيروان از اين تعبير اين است كه آنها مى‏خواهند بگويند هر چه هست اين حسن را دارد كه شما رؤساى ضلالت نيز در اين امر با ما مشتركيد ، و اين مايه تشفى قلب ماست ، و يا اشاره به اين است كه جنايت شما پيشوايان بر ما جنايتى بس عظيم بود ، چرا كه دوزخ يك جايگاه موقتى نيست بلكه قرارگاه ماست .


ولى با اين حال پيروان به اين سخن راضى نمى‏شوند ، چرا كه رؤساى ضلالت را كه عامل اصلى جرم بودند از خود مستحق‏تر مى‏دانند لذا رو به درگاه خدا كرده مى‏گويند : پروردگارا ! هر كس اين عذاب را براى ما فراهم ساخته عذابى مضاعف در آتش دوزخ بر او بيفزا ( قالوا من قدم لنا هذا فزده عذابا ضعفا فى النار).



تفسير نمونه ج : 19ص :324


عذابى به خاطر گمراهى خودشان و عذابى به خاطر گمراه كردن ما.


اين آيه شبيه همان مطلبى است كه در آيه 38 سوره اعراف آمده : ربنا هؤلاء اضلونا فاتهم عذابا ضعفا من النار : پروردگارا ! اينها ما را گمراه كردند ، عذاب مضاعف از آتش براى آنها قرار ده ! هر چند دنباله همين آيه سوره اعراف مى‏گويد هر دو عذاب مضاعف دارند ( چرا كه پيروان نيز نيروى اجرائى پيشوايان بودند ، و زمينه‏هاى ضلالت و فساد به دست آنها فراهم شد كه اگر توده مردم تنور ظالمان را داغ نكنند آنها قدرت بر انجام كارى نخواهند داشت ) ولى به هر حال شك نيست كه عذاب پيشوايان به درجات سنگين‏تر است هر چند هر دو عذاب مضاعف دارند .


آرى اين است سرانجام كسانى كهبا هم پيمان دوستى بستند و در راه انحراف و ضلالت بيعت كردند كه وقتى نتائج شوم اعمال خود را مى‏بينند به مخاصمت و دشمنى و نفرين بر يكديگر برمى‏خيزند.


قابل توجه اينكه در اين آيات ذكر نعمتهاى پرهيزگاران تنوع بيشترى از ذكر مجازاتها و عذابهاى طغيانگران دارد ( در قسمت اول به هفت موهبت و در قسمت دوم به پنج عذاب اشاره شده ) اين شايد به خاطر پيشى گرفتن رحمت خدا بر غضب اوست يا من سبقت رحمته غضبه!


تفسير نمونه ج : 19ص :325


وَ قَالُوا مَا لَنَا لا نَرَى رِجَالاً كُنَّا نَعُدُّهُم مِّنَ الأَشرَارِ(62) أَتخَذْنَهُمْ سِخْرِياًّ أَمْ زَاغَت عَنهُمُ الأَبْصرُ(63) إِنَّ ذَلِك لحََقٌّ تخَاصمُ أَهْلِ النَّارِ(64)


ترجمه:


62 -آنها مى‏گويند چرا مردانى را كه ما از اشرار مى‏شمرديم ( در اينجا ، در آتش دوزخ ) نمى‏بينيم.


63 -آيا ما آنها را به سخريه گرفتيم يا ( به اندازه‏اى حقير بودند كه ) چشمها آنها را نمى‏ديد ؟!


64 -اين يك واقعيت است گفتگوهاى خصمانه دوزخيان


 


تفسير : مخاصمه اصحاب دوزخ!


اين آيات بحث پيرامون گفتگوهاى دوزخيان را كه در آيات قبل گذشت ادامه مى‏دهد و يكى ديگر از گفتگوهاى آنها را كه از تاسفى عميق و جانكاه و شكنجه‏اى روحى و جانفرسا حكايت مى‏كند ، بيان مى‏دارد .


مى‏فرمايد : سردمداران ضلالت هنگامى كه به اطراف خود در دوزخ مى‏نگرند مى‏گويند چرا ما مردانى را كه از اشرار مى‏شمرديم در اينجا نمى‏بينيم ؟ ! ( و قالوا ما لنا لا نرى رجالا كنا نعدهم من الاشرار).


آرى افرادى همچون بو جهلها و بو لهبها هنگامى كه مى‏بينند اثرى از عمار ياسرها خبابها و صهيب‏ها و بلال‏ها در دوزخ نيست ، به خود مى‏آيند و از يكديگر اين سؤال را مى‏كنند : پس اين افراد چه شدند ؟


تفسير نمونه ج : 19ص :326


ما آنها را مشتى اخلالگر و مفسد فى الارض و اشرار و اوباش مى‏دانستيم كه براى به همزدن آرامش اجتماع ، و از بين بردن افتخارات نياكان ما ، بپاخاسته بودند ، مثل اينكه تشخيص ما تمام غلط بود ! آيا ما آنها را به سخريه گرفتيم يا به اندازه‏اى حقير بودند كه چشمهاى ما آنها را نمى‏ديد ( اتخذناهم سخريا ام زاغت عنهم الابصار ) .


آرى ما اين مردان بزرگ و با شخصيت را به باد مسخره مى‏گرفتيم ، و بر حسب و وصله اشرار بودن به آنها مى‏زديم ، و گاه حتى از اين مرحله نيز پائين‏تر مى‏شمرديم آنها را افراد حقيرى مى‏دانستيم كه اصلا به چشم نمى‏آمدند ، اما معلوم شد هوا و هوسها و جهل و غرور بر چشم ما پرده سنگينى افكنده بود ، آنها مقربان درگاه خدا بودند و الان بهشت جايگاهشان است .


جمعى از مفسران احتمال ديگرى در تفسير آيه فوق داده‏اند و آن اينكه : مساله سخريه اشاره به وضع عالم دنيا است و جمله ام زاغت عنهم الابصار اشاره به وضع دوزخ است يعنى در اينجا چشم نزديك‏بين ما در ميان اين شعله‏هاى دود و آتش آنها را نمى‏تواند ببيند ، البته معنى اول صحيحتر به نظر مى‏رسد.


اين نكته قابل توجه است كه يكى از عوامل عدم درك واقعيتها جدى نگرفتن مسائل و استهزا و شوخى با حقايق است ، هميشه بايد با تصميم جدى به بررسى واقعيتها پرداخت تا حقيقت روشن گردد .


سپس به عنوان يك خلاصه‏گيرى از گفتگوهائى كه ميان دوزخيان


تفسير نمونه ج : 19ص :327


واقع مى‏شود و تاكيد بر آنچه گذشت مى‏فرمايد : اين يك واقعيت است مخاصمه و گفتگوهاى خصمانه دوزخيان ( ان ذلك لحق تخاصم اهل النار).


دوزخيان در اين جهان نيز گرفتار تخاصم و نزاعند و روح پرخاشگرى و نزاع و جدال بر آنها حاكم است ، و هر روز با كسى درگير و گلاويز مى‏شوند ، و در قيامت كه صحنه بروز مكنونات است آنچه در درون داشتند ظاهر مى‏گردد ، و در جهنم به جان هممى‏افتند ، دوستان ديروز دشمنان امروز ، و مريدان ديروز مخالفان امروز مى‏شوند ، تنها خط ايمان و توحيد است كه خط وحدت و صفا در اين جهان و آن جهان مى‏باشد.


جالب اينكه بهشتيان بر سريرها و تختها تكيه زده ، به گفتگوهاى دوستانه مشغولند ، چنانكه در آيات مختلف قرآن آمده در حالى كه دوزخيان در حال جنگ و جدالند كه آن خود موهبتى است بزرگ ، و اين عذابى است دردناك!


نكته:


در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) آمده است كه به يكى از يارانش فرمود خداوند از شما پيروان مكتب اهلبيت در قرآن ياد كرده آنجا كه دشمنان شما در آتش دوزخ مى‏گويند چرا ما در اينجا مردانى را كه از اشرار مى‏شمرديم نمى‏بينيم ؟ آيا آنها را بباد مسخره گرفتيم ، يا از شدت حقارت بچشم ما نيامدند ؟ به خدا سوگند مقصود شما از اين مردان هستيد كه گروهى شما را از اشرار مى‏پندارند ، ولى به خدا سوگند در بهشت شادمان و مسروريد ، در حالى كه دوزخيان در جهنم دنبال شما مى‏گردند .



تفسير نمونه ج : 19ص :328


قُلْ إِنَّمَا أَنَا مُنذِرٌوَ مَا مِنْ إِلَهٍ إِلا اللَّهُ الْوَحِدُ الْقَهَّارُ(65) رَب السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ مَا بَيْنهُمَا الْعَزِيزُ الْغَفَّرُ(66) قُلْ هُوَ نَبَؤٌا عَظِيمٌ‏(67) أَنتُمْ عَنْهُ مُعْرِضونَ‏(68) مَا كانَ لىَ مِنْ عِلْمِ بِالْمَلا الأَعْلى إِذْ يخْتَصِمُونَ‏(69) إِن يُوحَى إِلىَّ إِلا أَنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُّبِينٌ‏(70)


ترجمه:


65 -بگو من فقط يك انذاركننده‏ام و هيچ معبودى جز خداوند يگانه قهار نيست.


66 -پروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است ، پروردگار عزيز و غفار.


67 -بگو : اين يك خبر بزرگ است!


68 -كه شما از آن روى گردان هستيد.


69 -من از ملاء اعلى ( و فرشتگان عالم بالا ) به هنگامى كه ( در باره آفرينش آدم ) مخاصمهمى‏كردند خبر ندارم.


70 -تنها چيزى كه به من وحى مى‏شود اين است كه من انذاركننده آشكارى هستم


تفسير نمونه ج : 19ص :329


تفسير : من يك بيم دهنده‏ام!


از آنجا كه تمام بحثهاى گذشته چه آنها كه از مجازات دردناك دوزخيان سخن مى‏گويد و چه آنها كه از عذاب دنيوى اقوام گنهكار پيشين بحث مى‏كند و همه جنبه انذار و تهديد براى مشركان و سركشان و ظالمان دارد ، در آيات مورد بحث همين مساله را تعقيب كرده ، مى‏گويد : بگو : من فقط يك انذاركننده‏ام ! ( قل انما انا منذر).


درست است كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بشارت دهنده نيز مى‏باشد ، و آيات قرآن مجيد به هر دو معنى ناطق است ، ولى چون بشارت براى مؤمنان است ، و انذار براى مشركان و مفسدان ، و در اينجا روى سخن با گروه اخير است ، تنها تكيه بر انذار شده است .


سپس مى‏افزايد : هيچ معبودى جز خداوند يگانه قهار نيست ( و ما من اله الا الله الواحد القهار).


تكيه بر قهر او نيز به همين منظور است ، تا كسى به لطف او مغرور نگردد ، و از قهر او خود را ايمن نشمرد ، و در گرداب كفر و گناه غوطه‏ور نشود.


و بلافاصله به عنوان ذكر دليل براى توحيد الوهيت و عبادت پروردگار مى‏افزايد : او همان كسى است كه پروردگار آسمانها و زمين و آنچه در ميان آنها قرار دارد مى‏باشد ، همان خدائى كه عزيز و غفار است ( رب السموات و الارض و ما بينهما العزيز الغفار ) .


در حقيقت در اين آيه سه وصف از اوصاف خداوند بيان شده كه هر كدام براى اثبات مقصودى است.


نخست مساله ربوبيت او نسبت به تمام عالم هستى است ، او مالك همه


تفسير نمونه ج : 19ص :330


اين جهان است مالكى كه آنها را تدبير و تربيت مى‏كند ، تنها كسى شايسته عبوديت است كه چنين باشد ، نه بتهائى كه به مقدار سر سوزن از خود چيزى ندارند.


دوم مسالهعزت او است ، مى‏دانيم عزيز از نظر معنى لغت به كسى گفته مى‏شود كه هيچكس نتواند بر او غالب گردد ، و هر چه اراده كند انجام شدنى باشد ، و به تعبير ديگر هميشه غالب است و هرگز مغلوب نيست.


كسى كه چنين است فرار كردن از چنگال قدرتش چگونه امكان دارد ؟ و نجات از كيفرش چگونه ميسر است ؟ سومين توصيف مقام غفاريت و كثرت آمرزش او است كه درهاى بازگشت را به روى گنهكاران مى‏گشايد ، و باران رحمتش را بر آنها مى‏بارد ، تا تصور نكنند اگر قهار و عزيز است مفهومش بستن درهاى رحمت و توبه به روى بندگان مى‏باشد.


در حقيقت يكى بيان خوف است و ديگرى بيان رجاء كه بدون موازنه اين دو حالت تكامل انسان امكان‏پذير نيست ، يا گرفتار غرور و غفلت مى‏شود ، و يا در گرداب ياس و نوميدى فرو مى‏رود .


و به تعبير ديگر توصيف او به عزيز و غفار دليل ديگرى بر الوهيت او است ، چرا كه تنها كسى شايسته پرستش است كه علاوه بر ربوبيت قدرت بر مجازات نيز دارد ، و علاوه بر قدرت بر مجازات ، درهاى رحمت و مغفرت او نيز گشوده است.


سپس در جمله‏اى كوتاه و تكان‏دهنده خطاب به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده ، مى‏فرمايد : بگو اين يك خبر بزرگ است ( قل هو نبا عظيم).


كه شما از آن روى‏گردان هستيد ( انتم عنه معرضون).



تفسير نمونه ج : 19ص :331


اين كدام خبر است كه به آن اشاره كرده و آنرا به عظمت توصيف مى‏كند ؟ قرآن مجيد ؟ رسالت پيامبر ؟ قيامت و سرنوشت مؤمنان و كافران ؟ توحيد و يگانگى خدا ؟ و يا همه اينها ؟ از آنجا كه قرآن مشتمل بر همه اين امور است و جامع ميان آنها است ، و اعراض مشركان نيز از آن بوده ، مناسبتر همان معنى اول يعنى قرآن است.


آرى اين كتاب بزرگ آسمانى خبرى است بزرگ ، به عظمت تمام عالم هستى كه از ناحيه خالق اين جهان ، خالق عزيز و غفار و واحد و قهار ، نازل شده ، خبرى كه عظمت آن را گروه عظيمى به هنگام نزولش درنيافتند ، جمعى آنرا به باد سخريه و استهزاء گرفتند ، و جمعى سحرش خواندند ، و عده‏اى شعرش ناميدند ، ولى چيزى نگذشت كه اين نبا عظيم باطن خود را نشان داد ، مسير تاريخ بشريت را عوض كرد ، بر پهنه جهان سايه افكند ، تمدنى عظيم و درخشان در تمام زمينه‏ها به وجود آورد ، و جالب اينكه اعلام اين نبا عظيم در اين سوره مكى شده ، در زمانى كه مسلمانان ظاهرا در نهايت ضعف و ناتوانى بودند ، و درهاى پيروزى و نجات به روى آنان بسته بود .


حتى امروز نيز عظمت اين خبر بزرگ بر جهانيان و حتى بر خود مسلمانان كاملا روشن نيست ، و بايد آينده آنرا نشان دهد .


اين گفتار قرآن كه شما از آن روى‏گردان هستيد هنوز صادق است ، و همين اعراض مسلمين سبب شده كه نتوانند از اين چشمه جوشان فيض الهى كاملا سيراب شوند ، و در پرتو انوار آن به پيش تازند ، و قله‏هاى فخر و شرف را تسخير كنند.


سپس به عنوان مقدمه‏اى براى ذكر ماجراى آفرينش آدم ، و ارزش والاى وجود انسان تا آن حد كه فرشتگان همگى در برابر او سجده كردند ، مى‏فرمايد:


تفسير نمونه ج : 19ص :332


من از ملاء اعلى ، و فرشتگان عالم بالا بههنگامى كه در باره آفرينش انسان گفتگو و مخاصمه مى‏كردند خبر ندارم ( ما كان لى من علم بالملا الاعلى اذ يختصمون).


آگاهى من تنها از طريق وحى است ، و تنها چيزى كه به من وحى مى‏شود اين است كه من انذاركننده آشكارى هستم ( ان يوحى الى الا انما انا نذير مبين).


گر چه فرشتگان ، جدال و مخاصمه‏اى با پروردگار نداشتند ، ولى همين اندازه كه به هنگام خطاب خداوند به آنها كه من مى‏خواهم خليفه‏اى در زمين بيافرينم آنها به گفتگو پرداختند و عرض كردند : آيا مى‏خواهى كسى را بيافرينى كه فساد و خونريزى كند ؟ كه در پاسخ آنها فرمود : من چيزى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد ( آيه 30 - سوره بقره ) به اين گفتگوها مخاصمه اطلاق شده است كه يك اطلاق مجازى است ، و همانگونه كه اشاره كرديم اين در حقيقت مقدمه‏اى است براى آيات بعد كه پيرامون آفرينش آدم سخن مى‏گويد .


اين احتمال نيز وجود دارد كه ملاء اعلى مفهوم وسيعى دارد كه حتى شيطان را شامل مى‏شود ، چه اينكه آن روز شيطان در زمره فرشتگان بود و به مخاصمه با خدا برخاست و زبان به اعتراض گشود ، و به همين دليل براى هميشه مطرود درگاه حق شد ، ولى تفسير اول مناسبتر است.


در روايات متعددى كه از طرق شيعه واهل سنت نقل شده مى‏خوانيم كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از يكى از يارانش پرسيد : ا تدرى فيما يختصم الملاء الاعلى ؟ : آيا مى‏دانى فرشتگان عالم بالا در چه چيز بحث و گفتگو مى‏كنند ؟ ! عرض كرد : نه.


فرمود : اختصموا فى الكفارات و الدرجات ، فاما الكفارات فاصباغ


تفسير نمونه ج : 19ص :333


الوضوء فى السبرات ، و نقل الاقدام الى الجماعات ، و انتظار الصلاة بعد الصلاة ، و اما الدرجات فافشاء السلام ، و اطعام الطعام ، و الصلاة فى الليل و الناس نيام : آنها در مورد كفارات ( كارهائى كه گناهان را جبران مى‏كند ) و درجات ( آنچه بر درجات انسان مى‏افزايد ) به گفتگو پرداختند : اما كفارات وضوى پر آب در سرماى زمستان گرفتن ، و به سوى نماز جماعت گام برداشتن ، و انتظار نمازى بعد از نماز ديگر كشيدن است ، و اما درجات ، بسيار سلام كردن و اطعام طعام نمودن ، و نماز در شب به هنگامى كه چشم مردم در خواب است باشد .


البته در اين حديث صريحا نيامده است كه نظر به تفسير آيه فوق دارد ، هر چند تعبيرات شبيه تعبيرات آيه مورد بحث است ، و به هر حال از اين حديث استفاده مى‏شود كه منظور از مخاصمه در اينجا تنها بحث و گفتگو است ، نه جدال و كشمكش ، بحث و گفتگو از اعمال آدميان ، و كارهائى كه كفاره گناهان مى‏شود و بر درجات انسانها مى‏افزايد ، و شايد گفتگوى آنها در تعداد اعمالى است كه سرچشمه اين فضائل مى‏گردد ، و يا در تعيين حد و ميزان درجاتى است كه از اين اعمال حاصل مى‏شود ، و به اين ترتيب از اين حديث تفسير سومى براى آيه به دست مى‏آيد كه از جهاتى مناسب است ولى با آيات آينده تناسب زيادى ندارد و همانگونه كه گفتيم ممكن است ناظر به گفتگوهاى ديگر فرشتگان باشد نه آنچه مربوط به اين آيات است .


اين نكته نيز قابل توجه است كه عدم علم پيامبر به اين معنى است كه من از خودم چيزى در اين زمينه‏ها نمى‏دانم تنها همان را مى‏دانم كه از طريق وحى بر من نازل مى‏گردد .



تفسير نمونه ج : 19ص :334


تفسير نمونه ج : 19ص :335


إِذْ قَالَ رَبُّك لِلْمَلَئكَةِ إِنى خَلِقُ بَشراً مِّن طِينٍ‏(71) فَإِذَا سوَّيْتُهُ وَ نَفَخْت فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا لَهُ سجِدِينَ‏(72) فَسجَدَ الْمَلَئكَةُ كلُّهُمْ أَجْمَعُونَ‏(73) إِلا إِبْلِيس استَكْبرَ وَ كانَ مِنَ الْكَفِرِينَ‏(74) قَالَ يَإِبْلِيس مَا مَنَعَك أَن تَسجُدَ لِمَا خَلَقْت بِيَدَىأَستَكْبرْت أَمْ كُنت مِنَ الْعَالِينَ‏(75) قَالَ أَنَا خَيرٌ مِّنْهُخَلَقْتَنى مِن نَّارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِن طِينٍ‏(76) قَالَ فَاخْرُجْ مِنهَا فَإِنَّك رَجِيمٌ‏(77) وَ إِنَّ عَلَيْك لَعْنَتى إِلى يَوْمِ الدِّينِ‏(78) قَالَ رَب فَأَنظِرْنى إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ‏(79) قَالَ فَإِنَّك مِنَ الْمُنظرِينَ‏(80) إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ‏(81) قَالَ فَبِعِزَّتِك لأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ‏(82) إِلا عِبَادَك مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ‏(83)


ترجمه:


71 -به خاطر بياور هنگامى را كه پروردگارت به ملائكه گفت : من بشرى را از گل مى‏آفرينم.


72 -هنگامى كه آن را نظام بخشيدم و از روح خودم در آن دميدم براى او سجده كنيد.


73 -در آن هنگام همه فرشتگان سجده كردند.


74 -جز ابليس كه تكبر ورزيد و از كافران بود!


75 -گفت : اى ابليس چه چيز مانع تو از سجده كردن بر مخلوقى كه با قدرت خود او را آفريدم گرديد ؟ آيا تكبر كردى ، يا از برترين بودى ؟ ( بالاتر از اينكه فرمان سجود به تو داده شود!).


76 -گفت : من از او بهترم ! مرا از آتش آفريده‏اى و او را از گل!


77 -فرمود : از آسمانها ( و از صفوف ملائكه ) خارج شو كه تو رانده درگاه منى!


78 -و مسلما لعنت من بر تو تا روز قيامت خواهد بود .


79 -عرض كرد : پروردگار من ! مرا تا روزى كه انسانها برانگيخته مى‏شوند مهلت ده.


80 -فرمود تو از مهلت داده‏شدگانى.


81 -ولى تا روز و زمان معينى.


82 -گفت : به عزتت سوگند همه آنها را گمراه خواهم كرد!


83 -مگر بندگان خالص تو از ميان آنها


تفسير نمونه ج : 19ص :336


تفسير : تكبر كرد و رانده درگاه خدا شد!


اين آيات همانگونه كه گفتيم توضيحى است بر مخاصمه ملاء اعلى و ابليس و گفتگو در باره آفرينش آدم ، و در مجموع هدف از بيان اين سرگذشت اين است كه اولا به انسانها يادآور شود كه وجود آنها آنقدر با ارزش است كه تمامى فرشتگان براى جدشان آدم به سجده افتادند ، انسانى با اين همه شخصيت چگونه اسير چنگال شيطان و هواى نفس مى‏شود ؟ چگونه ارزش وجودى خود را رها كرده ، يا در برابر سنگ و چوبى سجده مى‏كند ؟ ! اصولا يكى از روشهاى مؤثر تربيت ، اعطاى شخصيت به افراد مورد تربيت است ، و يا به تعبير صحيحتر : شخصيت والا و ارزش وجودى آنها را به يادشان آوردن ، در چنين شرائطى است كه انسان احساس مى‏كند كه پستى و انحطاط لايق شان او نيست و خود به خود از آن كناره‏گيرى مى‏نمايد .


ثانيا لجاجت شيطان و غرور و تكبر و حسدش كه سبب شد براى هميشه از اوج افتخار سقوط كند ، و در لجنزار لعنت فرو رود ، مى‏تواند هشدارى براى همه افراد لجوج و مغرور باشد تا عبرت گيرند و رويه شيطان را رها كنند .


ثالثا از وجود چنين دشمن بزرگى كه سوگند براى اغواى انسانها ياد كرده خبر مى‏دهد ، تا همگان به هوش باشند و در دام او نيفتند.


مجموع اين امور ، تكميلى است براى بحثهاى پيشين.


به هر حال در نخستين آيه مى‏فرمايد : به خاطر بياور هنگامى را كه پروردگارت به ملائكه گفت : من بشرى را از گل مى‏آفرينم ( و اذ قال ربك للملائكةانى خالق بشرا من طين).



تفسير نمونه ج : 19ص :337


اما براى اينكه تصور نشود كه بعد وجود انسانى همان بعد خاكى است در آيه بعد مى‏افزايد : و هنگامى كه آن را نظام بخشيدم ، و از روح خودم ( روح شريف و ممتازى را كه آفريده‏ام ) در او دميدم همگى براى او به خاك بيفتيد و سجده كنيد ( فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين).


به اين ترتيب آفرينش انسان پايان پذيرفت ، روح خدا و گل تيره به هم آميختند ، و موجودى عجيب و بى‏سابقه كه قوس صعودى و نزوليش هر دو بى‏انتها بود آفرينش يافت ، و موجودى با استعداد فوق‏العاده كه مى‏توانست شايسته مقام خليفةاللهى باشد ، قدم به عرصه هستى گذاشت و در آن هنگام همه فرشتگان بدون استثنا سجده كردند ( فسجد الملائكة كلهم اجمعون ) .


و شايسته ستايش آن آفريدگارى را دانستند كارد چنين دل‏آويز نقشى ز ماء و طينى ! اما تنها كسى كه سجده نكرد ابليس بود تكبر ورزيد و تمرد و طغيان نمود و به همين دليل از مقام با عظمت خود سقوط كرد و در صف كافران بود ( الا ابليس استكبر و كان من الكافرين).


آرى و بدترين بلاى جان انسان نيز همين كبر و غرور است كه پرده‏هاى تاريك جهل بر چشم بيناى او مى‏افكند ، و او را از درك حقايق محروم مى‏سازد ، او را به تمرد و سركشى وامى‏دارد ، و از صف مؤمنان كه صف بندگان مطيع خداست بيرون مى‏افكند ، و در صف كافران كه صف ياغيان و طاغيان است قرار مى‏دهد ، آن گونه كه ابليس را قرار داد .


اينجا بود كه ابليس از سوى خداوند مورد مؤاخذه و بازپرسى قرار گرفت:


تفسير نمونه ج : 19ص :338


فرمود اى ابليس ! چه چيز مانع تو از سجده كردن بر مخلوقى كه با دو دست خود آفريدم گرديد ؟ ! ( قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى).


بديهى است تعبير به يدى ( دو دست ) به معنى دستهاى حسى نيست كه او از هر گونه جسم و جسمانيت پاك و منزه است ، بلكه دست در اينجا كنايه از قدرت است ، چرا كه انسان معمولا قدرت خود را با دست اعمال مى‏كند ، لذا در تعبيرات روزمره اين كلمه در معنى قدرت ، فراوان به كار مى‏رود ، گفته مى‏شود فلان كشور در دست فلان گروه است ، يا فلان معبد و ساختمان بزرگ به دست فلان كس ساخته شده ، گاه گفته مى‏شود دست من كوتاه است يا دست تو پر است .


دست در هيچكدام از اين استعمالات به معنى عضو مخصوص نيست ، بلكه تمام اينها كنايه از قدرت و سلطه است.


و از آنجا كه انسان كارهاى مهم را با دو دست انجام مى‏دهد ، و به كار گرفتن دو دست نشانه نهايت توجه و علاقه انسان به چيزى است ، ذكر اين تعبير در آيه فوق كنايه از عنايت مخصوص پروردگار و اعمال قدرت مطلقه‏اش در آفرينش انسان است .


سپس مى‏افزايد : آيا تكبر ورزيدى ، يا بالاتر از آن بودى كه فرمان سجود به تو داده شود ؟ ! ( استكبرت ام كنت من العالين).


بدون شك احدى نمى‏تواند ادعا كند كه قدر و منزلتش ما فوق اين است كه براى خدا سجده كند ( يا براى آدم به فرمان خدا ) بنابر اين تنها راهى كه باقى مى‏ماند همان احتمال دوم يعنى تكبر است.


بعضى از مفسران عالين را در اينجا به معنى كسانى مى‏دانند كه هميشه در راه كبر و غرور گام بر مى‏دارند و بنابر اين معنى جمله چنين مى‏شود : آيا تو هم اكنون تكبر كرده يا همواره چنين بوده‏اى ؟ ! ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى‏رسد .



تفسير نمونه ج : 19ص :339


اما ابليس با نهايت تعجب شق دوم را انتخاب كرد ، و معتقد بود برتر از آن است كه چنين دستورى به او داده شود ، لذا با كمال جسارت به مقام استدلال در مخالفتش با فرمان خدا بر آمد و گفت : من از او ( آدم ) بهترم ، چرا كه مرا از آتش آفريده‏اى و او را از گل ! ( قال انا خير منه خلقتنى من نارو خلقته من طين).


او در واقع مى‏خواست به پندار خويش با سه مقدمه فرمان پروردگار را نفى كند : نخست اينكه من از آتش آفريده شده‏ام و او از گل كه اين يك واقعيت بود ، همانگونه كه قرآن مجيد به آن ناطق است : خلق الانسان من صلصال كالفخار و خلق الجان من مارج من نار : خداوند انسان را از گل خشكيده‏اى همچون آجر و سفال آفريد و جن را ( كه ابليس نيز از آنها است ) از شعله آتش ( الرحمن 14 و 15).


مقدمه دوم اينكه آنچه از آتش آفريده شده ، از آنچه از خاك آفريده شده برتر است ، چرا كه آتش اشرف از خاك است.


مقدمه سوم اينكه هرگز نبايد به موجود اشرف دستور داد كه در برابر غير اشرف سجده كند ! ! و تمام اشتباه ابليس در اين دو مقدمه اخير بود .


زيرا اولا آدم تنها از خاك نبود ، بلكه عظمتش از آن روح الهى بود كه در آن دميده شد ، و گرنه خاك كجا و اينهمه افتخار و استعداد و تكامل كجا ؟ ! ثانيا : خاك نه تنها كمتر از آتش نيست ، بلكه به مراتب برتر از آن است ، تمام زندگى و حيات و منابع حياتى از خاك برمى‏خيزد ، گياهان و گلها و تمام موجودات زنده از خاك مدد مى‏گيرند ، تمام معادن گرانبها در دل خاك نهفته


تفسير نمونه ج : 19ص :340


شده ، و خلاصه خاك منبع انواع بركات است ، در حالى كه آتش با تمام اهميتى كه در زندگى دارد هرگز به پاى آن نمى‏رسد ، و تنها ابزارى است براى استفاده كردن از منابع خاكى ، آن هم ابزارى خطرناك و ويرانگر ، تازه مواد آتش‏زا غالبا از بركت زمين به وجود آمده ( هيزم ، ذغال نفت و مانند آنها ) .


ثالثا : مساله ، مساله اطاعت فرمان پروردگار ، و انجام اوامر او است ، همه مخلوق و بنده او هستند و بايد سر به فرمان او داشته باشند.


به هر حال اگر استدلال ابليس را بشكافيم سر از كفر عجيبى در مى‏آورد ، او با اين سخن خدا مى‏خواست هم حكمت خدا را نفى كند ، و هم امر او را ( نعوذ بالله ) بى‏ماخذ بشمرد ، و اين موضعگيرى دليل بر نهايت جهل او است ، چرا كه اگر مى‏گفت : هواى نفس من مانع شد ، يا كبر و غرور به من اجازه نداد ، و مانند اينها ، تنها اعتراف به يك گناه كرده بود ، اما اكنون كه براى توجيه عصيانش به نفى حكمت پروردگار و علم و دانش او مى‏پردازد نشان مى‏دهد كه به پست‏ترين مرحله كفر سقوط كرده است .


بعلاوه مخلوق در برابر خالق از خود استقلالى ندارد ، هر چه دارد از اوست ، و لحن ابليس نشان مى‏دهد كه او براى خود حاكميت و استقلال در مقابل حاكميت پروردگار قائل بوده است ، و اين يكى ديگر از سرچشمه‏هاى كفر است .


به هر حال عامل گمراهى شيطان معجونى از خودخواهى و غرور و كبر و جهل و حسد بود ، اين صفات شيطانى دست به دست هم دادند و او را كه ساليان دراز همنشين ملائكه ، بلكه معلم آنان بود از آن اوج و افتخار پائين كشيدند ، و چه خطرناك است اين اوصاف زشت در هر جا كه پيدا شود ؟ ! به فرموده على (عليه‏السلام‏) در يكى از خطبه‏هاى نهج البلاغه : او هزاران سال عبادت پروردگار كرده بود ، اما يكساعت تكبر همه آنها را به آتش كشيد


تفسير نمونه ج : 19ص :341


و بر باد داد!.


آرى يك بناى مهم و معظم را بايد در ساليان دراز ساخت ولى ممكن است آنرا در يك لحظه با يك بمب قوى به ويرانى كشيد ! اينجا بود كه مى‏بايست اين موجود پليد از صفوف ملاء اعلى و فرشتگان عالم بالا اخراج گردد ، لذا خداوند به او خطاب كرد و فرمود : از صفوف ملائكه ، از آسمان برين ، بيرون رو كه تو رانده درگاه منى ! ( قال فاخرج منها فانك رجيم).


ضمير در فاخرج منها ممكن است اشاره به صفوف ملائكه ، يا عوالم بالا ، يا بهشت و يا رحمت خدا بوده باشد.


آرى اين نامحرم بايد از اينجا بيرون رود كه ديگر جاى او نيست ، اينجا جاىپاكان و مقربان است ، نه جاى آلودگان و سركشان و تاريك‏دلان.


رجيم از ماده رجم به معنى سنگسار كردن است ، و چون لازمه آن طرد مى‏باشد گاه در اين معنى به كار مى‏رود.


و سپس افزود : مسلما لعنت من بر تو تا روز قيامت ادامه خواهد يافت


تفسير نمونه ج : 19ص :342


و هميشه مطرود از رحمت من خواهى بود ( و ان عليك لعنتى الى يوم الدين).


مهم اين است كه انسان هنگامى كه از اعمال زشت خود نتيجه شومى مى‏گيرد بيدار شود ، و به فكر جبران بيفتد ، اما چيزى خطرناكتر از آن نيست كه همچنان بر مركب غرور و لجاج سوار گردد ، وبه مسير خود به سوى پرتگاه ادامه دهد ، اينجاست كه لحظه به لحظه فاصله او از صراط مستقيم بيشتر مى‏شود ، و اين همان سرنوشت شومى بود كه دامن ابليس را گرفت.


اينجا بود كه حسد تبديل به كينه شد ، كينه‏اى سخت و ريشه‏دار ، و چنانكه قرآن مى‏گويد : عرض كرد : پروردگار من ! مرا تا روز رستاخيز كه انسانها برانگيخته مى‏شوند مهلت ده ( قال رب فانظرنى الى يوم يبعثون).


مهلتى كه بر گذشته خود اشك حسرت و ندامت بريزم ؟ مهلتى كه عصيان زشت و شوم خود را جبران كنم ؟ نه ! ، مهلتى كه از فرزندان آدم انتقام گيرم ، و همه را به گمراهىبكشانم ، هر چند گمراهى هر يك نفر از آنها بار سنگين تازه‏اى از گناه بر دوش من مى‏نهد ، و مرا در اين منجلاب كفر و عصيان پائين‏تر مى‏برد ، ! اى واى از لجاجت و كبر و غرور و حسد كه چه بلاها كه بر سر افراد نمى‏آورد ؟ ! ! در حقيقت او مى‏خواست تا آخرين فرصت ممكن به اغواى فرزندان آدم بپردازد ، چرا كه روز رستاخيز پايان دوران تكليف است ، و ديگر وسوسه و اغوا مفهومى ندارد ، علاوه بر اين با اين درخواست مرگ را از خود دور كند ، و تا قيامت زنده بماند ، هر چند همه جهانيان از دنيا بروند.


در اينجا مشيت الهى به دلائلى كه بعد اشاره خواهيم كرد اقتضا نمود كه اين


تفسير نمونه ج : 19ص :343


خواسته ابليس برآورده شود ، اما نه به طور مطلق ، كه به صورت مشروط ، چنانكه در آيه بعد مى‏فرمايد : گفت تو از مهلت داده‏شدگانى ( قال فانك من المنظرين).


ولى نه تا روز رستاخيز و مبعوث شدن خلايق بلكه تا روز و زمان معينى ( الى يوم الوقت المعلوم).


در اينكه يوم الوقت المعلوم چه روزى است ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى دارند : بعضى آن را پايان اين جهان مى‏دانند ، چرا كه در آن روز همه موجودات زنده مى‏ميرند ، و تنها ذات پاك خداوند مى‏ماند ، چنانكه در آيه 88 سوره قصص مى‏خوانيم كل شى‏ء هالك الا وجهه و به اين ترتيب به قسمتى از خواسته ابليس ترتيب اثر داده شده .


بعضى احتمال داده‏اند منظور از آن روز قيامت است ، ولى اين احتمال نه با ظاهر آيات مورد بحث مى‏سازد كه لحن آن نشان مى‏دهد با تمام خواسته او موافقت نشد ، و نه با آيات ديگر قرآن كه خبر از مرگ عموم زندگان در پايان اين جهان مى‏دهد.


اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه فوق اشاره به زمانى باشد كه هيچكس جز خدا نمى‏داند.


ولى تفسير اول از همه مناسبتر است لذا در روايتى كه در تفسير برهان از امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل شده آمده است كه ابليس بين نفخه اول و دوم مى‏ميرد .


اينجا بود كه ابليس مكنون خاطر خود را آشكار ساخت ، و هدف نهائيش را


تفسير نمونه ج : 19ص :344


از تقاضاى عمر جاويدان نشان داد ، و گفت : به عزتت سوگند كه همه آنها را گمراه خواهم كرد ! ( قال فبعزتك لاغوينهم اجمعين).


سوگند به عزت براى تكيه بر قدرت و اظهار توانائى است ، و اين تاكيدهاى پى‏درپى ( قسم از يكسو ، و نون تاكيد ثقليه از سوى ديگر ، و كلمه اجمعين از سوى سوم ) نشان مى‏دهد كه او نهايت پافشارى را در تصميم خويش داشته و دارد ، و تا آخرين نفس بر سر گفتار خود ايستاده است .


ولى متوجه اين واقعيت بود كه گروهى از بندگان خاص خدا به هيچ قيمتى در منطقه نفوذ و حوزه وسوسه او قرار نمى‏گيرند ، لذا ناچار آنها را از گفتار بالا استثنا كرد و گفت : مگر بندگان مخلص تو از ميان آنها ! ( الا عبادك منهم المخلصين).


همانها كه در راه معرفت و بندگى تو از روى اخلاص و صدق و صفا گام برمى‏دارند ، تو نيز آنها را پذيرا شده‏اى ، خالصشان كرده‏اى ، و در حوزه حفاظت خود قرار داده‏اى ، تنها اين گروهند كه من به آنها دسترسى ندارم ، و گرنه بقيه را به دام خود خواهم افكند!اتفاقا اين حدس و گمان ابليس درست از آب در آمد ، و هر كس به نحوى در دام او گرفتار شد ، و جز مخلصين از آن نجات نيافتند ، همانگونه كه قرآن در آيه 20 سوره سباء مى‏فرمايد : و لقد صدق عليهم ابليس ظنه فاتبعوه الا فريقا من المؤمنين : گمان ابليس در باره آنها به واقعيت پيوست ، و جز گروهى از مؤمنان همه از او پيروى كردند!


تفسير نمونه ج : 19ص :345


نكته‏ها:


1 -فلسفه وجود شيطان


در باره آيات فوق مسائل مهمى مطرح است ، از جمله : مساله آفرينش شيطان ، و دليل سجده كردن فرشتگان بر آدم ، و علت برترى آدم بر فرشتگان ، و اينكه شيطان بر چه كسانى تسلط مى‏يابد ، و نتيجه كبر و غرور و خودخواهى و منظور از گل تيره و روح خدا ، و مساله آفرينش آدم و خلقت مستقل او در برابر فرضيه تكامل انواع ، و مسائل ديگرى از اين قبيل كه به طور مشروح در جلد اول تفسير نمونه ذيل آيه 34 سوره بقره ، و جلد يازدهم ذيل آيه 26 سوره حجر ، ( صفحه 74 به بعد ) و جلد ششم ذيل آيه 11 سوره اعراف ( صفحه 98 به بعد ) بحث كرده‏ايم .


آنچه در اينجا مجددا لازم به يادآورى مى‏دانيم نخست سؤالى است كه در باره فلسفه آفرينش شيطان مى‏شود.


بسيارى سؤال مى‏كنند كه اگر انسان براى تكامل و نائل شدن به سعادت از طريق بندگى خدا آفريده شده ، وجود شيطان كه يك موجود ويرانگر ضد تكاملى است چه دليلى مى‏تواند داشته باشد ؟ آنهم موجودى هوشيار ، كينه‏توز ، مكار ، پر فريب و مصمم ! اما اگر اندكى بينديشيم خواهيم دانست كه وجود اين دشمن نيز كمكى است به پيشرفت تكامل انسانها .


راه دور نرويم هميشه نيروهاى مقاوم در برابر دشمنان سر سخت جان مى‏گيرند ، و سير تكاملى خود را مى‏پيمايند.


فرماندهان و سربازان ورزيده و نيرومند كسانى هستند كه در جنگهاى بزرگ با دشمنان سرسخت درگير بوده‏اند.



تفسير نمونه ج : 19ص :346


سياستمداران با تجربه و پر قدرت آنها هستند كه در كوره‏هاى سخت بحرانهاى سياسى با دشمنان نيرومندى دست پنجه نرم كرده‏اند.


قهرمانان بزرگ كشتى آنها هستند كه با حريفهاى پر قدرت و سرسخت زورآزمائى كرده‏اند.


بنابر اين چه جاى تعجب كه بندگان بزرگ خدا با مبارزه مستمر و پى‏گير در برابر شيطان روز به روز قويتر و نيرومندتر شوند ! دانشمندان امروز در مورد فلسفه وجود ميكربهاى مزاحم مى‏گويند : اگر آنها نبودند سلولهاى بدن انسان در يك حالت سستى و كرخى فرو مى‏رفتند ، و احتمالا نمو بدن انسانها از 80 سانتيمتر تجاوز نمى‏كرد ، همگى به صورت آدمهاى كوتوله بودند ، و به اين ترتيب انسانهاى كنونى با مبارزه جسمانى با ميكربهاى مزاحم نيرو و نمو بيشترى كسب كرده‏اند .


و چنين است روح انسان در مبارزه با شيطان و هواى نفس.


اما اين بدان معنا نيست كه شيطان وظيفه دارد بندگان خدا را اغوا كند ، شيطان از روز اول خلقتى پاك داشت ، مانند همه موجودات ديگر ، انحراف و انحطاط و بدبختى و شيطنت با اراده و خواست خودش به سراغش آمد ، بنابر اين خداوند ابليس را از روز اول شيطان نيافريد ، او خودش خواست شيطان باشد ولى در عين حال شيطنت او نه تنها زيانى به بندگان حق‏طلب نمى‏رساند بلكه نردبان ترقى آنها است ( دقت كنيد ) .


منتها اين سؤال باقى مى‏ماند كه چرا درخواست او را در باره ادامه حياتش پذيرفت ، و چرا فورا نابودش نكرد ؟ ! پاسخ اين سؤال همانست كه در بالا گفته شد و به تعبير ديگر : عالم دنيا ميدان آزمايش و امتحان است ( آزمايشى كه وسيله پرورش و تكامل انسانها است).


و مى‏دانيم آزمايش جز در برابر دشمنان سرسخت و طوفانها و بحرانها


تفسير نمونه ج : 19ص :347


امكان‏پذير نيست.


البته اگر شيطان هم نبود هواى نفس و وسوسه‏هاى نفسانى انسان را در بوته آزمايش قرار مى‏داد ، اما با وجود شيطان اين تنور آزمايش داغتر شد ، چرا كه شيطان عاملى است از برون و هواى نفس عاملى است از درون !


2 -آتش كبر و غرور سرمايه هستى را مى سوزاند


از مسائل فوق‏العاده حساسى كه در ماجراى ابليس و رانده شدن او از درگاه خدا جلب توجه مى‏كند تاثير عامل خودخواهى و غرور در سقوط و بدبختى انسان است ، به طورى كه مى‏توان گفت : مهمترين و خطرناكترين عامل انحراف همين عامل است.


همين بود كه شش هزار سال عبادت را در يك لحظه به نابودى كشانيد ، و همين بود كه موجودى را كه همرديف فرشتگان بزرگ آسمان بود به پست‏ترين دركات شقاوت تنزل داد ، و مستحق لعن ابدى خداوند نمود .


خودخواهى و غرور به انسان اجازه نمى‏دهد چهره حقيقت را آنچنانكه هست ببيند.


خودخواهى سرچشمه حسادت ، و حسادت سرچشمه كينه‏توزى ، و كينه‏توزى عامل خونريزى و جنايات ديگر است.


خودخواهى انسان را به ادامه خطا و اشتباه وامى‏دارد ، و به هنگام وجود عوامل بيداركننده همه را خنثى مى‏كند.


خودخواهى و لجاجت فرصت توبه و جبران را از دست انسان مى‏گيرد ، و درهاى نجات را به روى او مى‏بندد ، خلاصه هر چه در باره خطر اين صفت زشت و نكوهيده گفته شود كم است .


و چه زيبا فرمود امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) فعدو الله امام المتعصبين ، و سلف


تفسير نمونه ج : 19ص :348


المستكبرين ، الذى وضع اساس العصبية ، و نازع الله رادء الجبرية ، و ادرع لباس التعزز ، و خلع قناع التذلل الا ترون كيف صغره الله بتكبره ؟ و وضعه بترفعه ؟ فجعله فى الدنيا مدحورا و اعد له فى الآخرة سعيرا : اين دشمن خدا شيطان پيشواى متعصبان و سلف مستكبران است كه اساس تعصب و تكبر و خودخواهى را پى‏ريزى كرد ، و با خداوند در مقام جبروتيش به ستيز و منازعه برخاست ، لباس خود بزرگ‏بينى بر تن پوشانيد ، و پوشش تواضع و فروتنى را كنار گذاشت .


آيا نمى‏بينيد چگونه خداوند او را به خاطر تكبرش كوچك كرد ؟ و بر اثر بلندپروازيش پست و خوار گردانيد ؟ در دنيا مطرودش ساخت ، و در آخرت آتش سوزان دوزخ را براى او آماده كرده است ! ( نهج البلاغه خطبه 192 خطبه قاصعه).



تفسير نمونه ج : 19ص :349


قَالَ فَالحَْقُّ وَ الحَْقَّ أَقُولُ‏(84) لأَمْلأَنَّ جَهَنَّمَ مِنك وَ مِمَّن تَبِعَك مِنهُمْ أَجْمَعِينَ‏(85) قُلْ مَا أَسئَلُكمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ مَا أَنَا مِنَ المُْتَكلِّفِينَ‏(86) إِنْ هُوَ إِلا ذِكْرٌ لِّلْعَلَمِينَ‏(87) وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينِ‏(88)


ترجمه:


84 -فرمود : به حق سوگند ، و حق مى‏گويم.


85 -كه جهنم را از تو و پيروانت همگى پر خواهم كرد.


86 -بگو : ( اى پيامبر ! ) من از شما هيچ پاداشى نمى‏طلبم ، و من از متكلفين نيستم ( سخنانم روشن و همراه با دليل است).


87 -اين ( قرآن ) وسيله تذكر براى همه جهانيان است.


88 -و خبر آن را بعد از مدتى مى‏شنويد!


 


تفسير:آخرين سخن در باره ابليس!


اين آيات كه آخرين آيات سوره ص است ، در حقيقت خلاصه‏اى است از تمام محتواى اين سوره ونتيجه‏اى است براى بحثهاى مختلفى كه در اين سوره آمده است.



تفسير نمونه ج : 19ص :350


نخست در پاسخ ابليس كه تهديد كرد تمام انسانها را به جز مخلصين اغوا مى‏كند خداوند فرمود : به حق سوگند ، و حق مى‏گويم ( قال فالحق و الحق اقول).


كه جهنم را از تو و پيروانت همگى پر خواهم كرد ( لاملئن جهنم منك و ممن تبعك منهم اجمعين).


آنچه از آغاز سوره تا به اينجا بوده همه حق بوده است ، و آنچه پيامبران بزرگى كه گوشه‏اى از زندگانيشان در اين سوره آمده به خاطر آن پيكار و مبارزه كردند حق بوده ، سخن از قيامت و عذاب دردناك طاغيان و انواع مواهب بهشتيان كه در اين سوره به ميان آمد همه حق بود ، پايان سوره نيز حق است و خداوند به حق سوگند ياد مى‏كند و حق مى‏گويد كه جهنم را از شيطان و پيروانش پر مى‏كند تا در برابر حرف ابليس در مورد اغواى انسانها كه با قاطعيت ادا شد پاسخ قاطعى بيان فرموده باشد و تكليف همه را روشن كند .


به هر حال اين دو جمله مشتمل بر تاكيدات فراوانى است : دو بار روى مساله حق تاكيد كرده و سوگند ياد نموده ، و جمله لاملئن نيز با نون تاكيد ثقيله همراه است ، اجمعين نيز تاكيد مجددى بر همه اينهاست ، تا كسى كمترين ترديد و شكى در اين باره به خود راه ندهد كه براى شيطان و پيروانش راه نجاتى نيست و ادامه خط آنها به دار البوار منتهى مى‏گردد .



تفسير نمونه ج : 19ص :351


سپس در پايان اين سخن به چهار مطلب مهم در عباراتى كوتاه و روشن اشاره مى‏كند : در مرحله اول مى‏فرمايد بگو من از شما هيچ اجر و پاداشى نمى‏طلبم ( قل ما اسئلكم عليه من اجر).


و به اين ترتيب به بهانه‏هاى بهانه‏جويان پايان مى‏دهد ، و روشن مى‏سازد كه من تنها طالب نجات و سعادت شما هستم ، نه پاداش مادى از شما مى‏خواهم نه معنوى ، نه تقدير و نه شكرگزارى ، نه مقام و نه حكومت .


پاداش من تنها بر خداست ، همانگونه كه در آيات ديگرى از قرآن مجيد از قبيل آيه 47 سوره سباء به آن تصريح شده است ان اجرى الا على الله.


اين خود يكى از دلائل صدق پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است چرا كه مدعى دروغين براى مطامعى دعوى خود را مطرح مى‏كند ، و مطامعش از خلال سخنانش به هر صورت آشكار خواهد شد.


در مرحله دوم مى‏گويد : من از متكلفين نيستم سخنانم مقرون به دليل و منطق است ، و هيچگونه تكلفى در آن وجود ندارد ، عباراتم روشن و سخنانم خالى از هر گونه ابهام و پيچيدگى است ( و ما انا من المتكلفين ) .


در حقيقت جمله اول از اوصاف دعوت‏كننده سخن مى‏گويد ، و جمله دوم از چگونگى دعوت و محتواى آن ، و در واقع مصداق آفتاب آمد دليل آفتاب است.


در مرحله سوم هدف اصلى اين دعوت بزرگ و نزول اين كتاب آسمانى را بيان كرده مى‏فرمايد اين قرآن فقط وسيله تذكر و بيدارى براى همه جهانيان است ( ان هو الا ذكر للعالمين).


آرى مهم آنست كه مردم از غفلت به درآيند و به تفكر و انديشه پردازند،


تفسير نمونه ج : 19ص :352


چرا كه راه روشن ، و نشانه‏هاى آن آشكار است ، و در درون جان انسان فطرت پاكى است كه به او جهتمى‏دهد ، و به خط توحيد و تقوى مى‏كشاند ، مهم بيدارى است ، و رسالت اصلى پيامبران و كتب آسمانى همين است.


اين تعبير كه نظيرش در قرآن مجيد كم نيست نشان مى‏دهد كه محتواى دعوت انبياء در تمام مراحل هماهنگ با فطرت خدادادى است و اين دو همدوش با هم پيش مى‏روند.


و در چهارمين و آخرين مرحله مخالفان را با عبارتى كوتاه و پر معنى تهديد كرده مى‏گويد : خبر آن را بعد از مدتى خواهيد شنيد ! ( و لتعلمن نباه بعد حين).


ممكن است شما اين سخنان را جدى نگيريد ، و بى‏اعتنا از كنار آن بگذريد ، اما به زودى صدق گفتار من آشكار خواهد شد ، هم در اين جهان در ميدانهاى نبرد اسلام و كفر ، در منطقه نفوذ اجتماعى و فكرى ، در مجازاتهاى الهى ، و هم در عالم ديگر و مجازاتهاى دردناك خدا خواهيد ديد ، خلاصه هر چه را به شما گفتم به موقع آن را با چشم خويش مشاهده خواهيد كرد ، خلاصه تازيانه الهى آماده است و به زودى بر گرده مستكبران و ظالمان فرود خواهد آمد .


نكته : متكلف كيست ؟


در آيات فوق خوانديم كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يكى از افتخارات خود را اين مى‏شمرد كه از متكلفان نيست.


در روايات اسلامى بحثهاى فراوانى در باره نشانه‏هاى متكلفين و علائم آنها آمده است :


تفسير نمونه ج : 19ص :353


در حديثى كه در جوامع الجامع از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده مى‏خوانيم : للمتكلف ثلاث علامات : ينازع من فوقه ، و يتعاطى ما لا ينال ، و يقول ما لا يعلم ! : متكلف سه نشانه دارد : پيوسته با كسانى كه مافوق او هستند نزاع و پرخاشگرى مى‏كند ، و به دنبال امورى است كه به آن هرگز نمى‏رسد ، و سخن از مطالبى مى‏گويد كه از آن آگاهى ندارد!.


همين مضمون به عبارت ديگرى از امام صادق (عليه‏السلام‏) در كلمات لقمان حكيم نيز آمده است.


در حديث ديگرى از وصاياى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به على (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : للمتكلف ثلاث علامات : يتملق اذا حضر ، و يغتاب اذا غاب ، و يشمت بالمصيبة : متكلف سه نشانه دارد : در حضور تملق مى‏گويد .


در غياب غيبت مى‏كند.


و به هنگام مصيبت زبان به شماتت مى‏گشايد!.


باز در حديث ديگرى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : المتكلف مخطى‏ء و ان اصاب ، و المتكلف لا يستجلب فى عاقبة امره الا الهوان ، و فى الوقت الا التعب و العناء و الشقاء ، و المتكلف ظاهره رياء و باطنه نفاق ، و هما جناحان بهما يطير المتكلف ، و ليس فى الجملة من اخلاق الصالحين ، و لا من شعار المتقين المتكلف فى اى باب ، كما قال الله تعالى لنبيه قال ما اسئلكم عليه من اجر و ما انا من المتكلفين : متكلف خطاكار است هر چند ظاهرا به حقيقت رسد .



تفسير نمونه ج : 19ص :354


متكلف در عاقبت كار جز پستى و خوارى نتيجه‏اى نخواهد گرفت ، و امروز نيز جز رنج و زحمت و ناراحتى بهره‏اى ندارد.


متكلف ظاهرش ريا ، و باطنش نفاق است ، و پيوسته با اين دو بال پرواز مى‏كند ! خلاصه تكلف از اخلاق صالحين و شعار متقين نيست در هر چه بوده باشد ، همانگونه كه خداوند به پيامبرش مى‏فرمايد : بگو من از شما پاداشى نمى‏طلبم و از متكلفان نيستم .


از مجموع اين روايات به خوبى استفاده مى‏شود كه متكلفان كسانى هستند كه از جاده حق و عدالت و راستى و درستى قدم بيرون نهاده ، واقعيتها را ناديده مى‏گيرند ، به پندارها روى مى‏آورند ، از امورى كه آگاهى ندارند خبر مى‏دهند ، و در امورى كه نمى‏دانند دخالت مى‏كنند ، ظاهر و باطنشان دوتاست ، و حضور و غيابشان متضاد است ، خود را به رنج و زحمت مى‏افكنند ، و نتيجه‏اى جز سرشكستگى و بدبختى به دست نمى‏آورند ، و پرهيزگاران و صالحان از اين صفت به كلى پاك و منزهند .


پروردگارا ! به ما توفيقى عنايت فرما كه تمام آثار تكلف و نفاق و تمرد و طغيان را از خود برانيم.


خداوندا ! ما را در صف مخلصانى قرار ده كه آنها را در كنف حمايت خودت حفظ مى‏كنى و شيطان اغواگر از آنها مايوس است.


بارالها ! به ما آن بيدارى و هوشيارى را مرحمت كن كه براى احياى محتواى اين قرآن بزرگ به‏پاخيزيم ، نيروهاى مسلمانان را در سراسر جهان


تفسير نمونه ج : 19ص :355


بسيج كنيم ، يكدل و يك زبان درراه تو گام برداريم و دشمنان حق و حقيقت را در هم بشكنيم آمين يا رب العالمين.


پايان سوره ص دوشنبه 9 شوال1404 - 18 تير ماه 1363.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :