امروز:
چهار شنبه 29 شهريور 1396
بازدید :
806
تفسير نمونه : سوره زمر آيات 48 – 21


تفسير نمونه ج : 19ص :421


أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السمَاءِ مَاءً فَسلَكَهُ يَنَبِيعَ فى الأَرْضِ ثُمَّ يخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مخْتَلِفاً أَلْوَنُهُ ثمَّ يَهِيجُ فَترَاهُ مُصفَرًّا ثُمَّ يجْعَلُهُ حُطماًإِنَّ فى ذَلِك لَذِكْرَى لأُولى الأَلْبَبِ‏(21) أَ فَمَن شرَحَ اللَّهُ صدْرَهُ لِلاسلَمِ فَهُوَ عَلى نُورٍ مِّن رَّبِّهِفَوَيْلٌ لِّلْقَسِيَةِ قُلُوبهُم مِّن ذِكْرِ اللَّهِأُولَئك فى ضلَلٍ مُّبِينٍ‏(22)


ترجمه:


21 -آيا نديدى كه خداوند از آسمان آبى فرستاد ، و آن را به صورت چشمه‏هائى در زمين وارد نمود سپس با آن زراعتى را خارج مى‏سازد كه الوان مختلف دارد بعد اين گياه خشك مى‏شود ، به گونه‏اى كه آن را زرد و بى‏روح مى‏بينى ، سپس آن را در هم مى‏شكند و خرد مى‏كند ، در اين ماجرا تذكرى براى صاحبان مغز است .


22 -آيا كسى كه خدا سينه‏اش را براى اسلام گشاده كرده ، و بر فراز مركبى از نور الهى قرار گرفته ( همچون كوردلانى است كه نور هدايت به قلبشان راه نيافته ) واى بر آنها كه قلبهائى سخت در برابر ذكر خدا دارند ، آنها در گمراهى آشكارند.



تفسير نمونه ج : 19ص :422


تفسير : آنها كه بر فراز مركبى ازنورند


در اين آيات بار ديگر قرآن به دلائل توحيد و معاد باز مى‏گردد ، و بحثهائى را كه در آيات گذشته پيرامون كفر و ايمان بود تكميل مى‏كند.


از ميان آثار عظمت و ربوبيت پروردگار در نظام جهان هستى ، انگشت روى مساله نزول باران از آسمان مى‏گذارد ، سپس پرورش هزاران رنگ از گياهان را از اين آب بى‏رنگ و طى مراحل حيات ، و رسيدن به مرحله نهائى شرح مى‏دهد.


روى سخن را به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده ، به عنوان سرمشقى براى همه مؤمنان ، مى‏فرمايد : آيا نديدى كه خداوند از آسمان آبى نازل كرد سپس آن را به صورت چشمه‏هائى در زمين وارد نمود ؟ ! ( ا لم تر ان الله انزل من السماء ماء فسلكه ينابيع فى الارض ) .


قطره‏هاى حياتبخش باران از آسمان نازل مى‏شود ، قشر نفوذپذير زمين آنها را به درون مى‏پذيرد و تا به قشر نفوذناپذير مى‏رسد ، و آنها را متوقف مى‏سازد و ذخيره مى‏كند ، سپس به صورت چشمه‏ها و قناتها و چاهها بيرون مى‏فرستد.


جمله سلكه ( آب باران را در مجارى زمين وارد ساخت ) اشاره‏اى است فشرده به آنچه در بالا گفتيم.


ينابيع جمع ينبوع از ماده نبع به معنى جوشش آب از زمين است.


هر گاه زمين يك قشر نفوذناپذير بيشتر نداشت ذره‏اى از آب باران را در خود ذخيره نمى‏كرد ، و همه بعد از نزول از آسمان به درياها مى‏ريختند ، نه چشمه‏اى


تفسير نمونه ج : 19ص :423


وجود داشت ، و نه كاريز و چاهى ، و اگر تنها يك قشر نفوذپذير داشت همگى به اعماق زمين فرو مى‏رفتند به طورى كه دسترسى به آن ممكن نبود ، تنظيم قشر زمين از اين دو لايه نفوذپذير ، و نفوذناپذير ، با اين فاصله حساب شده ، از نشانه‏هاى قدرت او است ، و جالب اينكه گاهى به صورت لايه‏هاى متعدد نفوذپذير و نفوذناپذير است كه روى هم قرار گرفته ، كه در حفر چاههاى سطحى و نيمه عميق و عميق از آن استفاده مى‏شود .


بعد مى‏افزايد : سپس خداوند به وسيله آن زراعت گياهى را خارج مى‏سازد كه الوان مختلف دارد ( ثم يخرج به زرعا مختلفا الوانه).


هم انواع آن مختلف است ، همچون گندم و جو و برنج و ذرت ، و هم كيفيتهاى آن متفاوت است ، و هم رنگ ظاهرى آن ، بعضى سبز تيره ، بعضى سبز كمرنگ ، بعضى داراى برگهاى پهن و گسترده ، و بعضى برگهاى باريك و لطيف و همچنين با توجه به اينكه زرع به گياهى گفته مى‏شود كه ساقه قوى ندارد در مقابل شجر كه غالبا به درختانى كه داراى ساقه نيرومندند اطلاق مى‏شود ، زرع مفهوم وسيعى دارد كهگياهان غير غذائى را نيز در بر مى‏گيرد ، انواع گلها و گياهان زينتى و داروئى و مانند آن كه فوق‏العاده متنوع ، و داراى الوان و چهره‏هاى گوناگون مى‏باشد ، حتى گاه در يك شاخه ، بلكه در يك گل ، اين رنگهاى مختلف به شكل بسيار جالب و ظريفى در كنار هم قرار گرفته‏اند ، و با زبان بى‏زبانى نغمه توحيد و تسبيح خدا را سر داده‏اند.


بعد به مراحل ديگر حيات اين گياه پرداخته مى‏گويد : اين گياه سپس خشك مى‏شود به گونه‏اى كه آن را زرد و بى‏روح مى‏بينى ! ( ثم يهيج فتراه مصفرا).



تفسير نمونه ج : 19ص :424


تندباد از هرسو مى‏وزد ، و آن را كه سست شده است از جا مى‏كند ، سپس خداوند آن را در هم مى‏شكند و خرد مى‏كند ( ثم يجعله حطاما).


آرى در اين ماجرا تذكر و يادآورى براى صاحب‏فكران و انديشمندان است ( ان فى ذلك لذكرى لاولى الالباب).


تذكرى است از نظام حساب شده و با عظمت عالم هستى و ربوبيت پروردگار در اين صحنه عظيم ، و نيز تذكرى است از پايان زندگى و خاموش شدن شعله‏هاى حيات ، و سپس مساله رستاخيز ، و تجديد حيات مردگان.


اين صحنه گر چه در عالم گياهان است ، ولى به انسانها هشدار مى‏دهد كه همانند آن در عمر و حيات شما تكرار مى‏شود ، ممكن است مدت آن متفاوت باشد ، اما اصول آن يكى است تولد ، نشاط و جوانى ، و بعد پژمردگى و پيرى و سرانجام مرگ ! به دنبال اين درس بزرگ توحيد و معاد به مقايسه‏اى در ميان مؤمن و كافر پرداخته تا اين حقيقت را روشن سازد كه قرآن و وحى آسمانى نيز همچون دانه‏هاى باران است كه بر سرزمين دلها نازل مى‏شود ، همانگونه كه تنها زمينهاى آماده از قطرات حياتبخش باران منتفع مى‏شود تنها دلهائى از آيات الهى بهره مى‏گيرد كه در سايه لطف او و خودسازى آمادگى و گسترش پيدا كرده است ، مى‏فرمايد : آيا كسى كه خدا سينه‏اش را براى پذيرش اسلام گشاده ساخته ، و بر فراز مركبى از نور الهى قرار گرفته ، همچون سنگدلان بى‏نورى است كه هدايت الهى به قلبشان راه نيافته است ؟ ! ( أ فمن شرح الله صدره للاسلام فهو على نور


تفسير نمونه ج : 19ص :425


من ربه).


سپس مى‏افزايد واى بر آنها كه قلبهاى سخت و نفوذناپذيرى دارند و ذكر خدا در آن اثر نمى‏گذارد ( فويل للقاسية قلوبهم من ذكر الله).


نه مواعظ سودمند در آن مؤثر است ، نه انذار و بشارت ، نه آيات تكاندهنده قرآن آن را به حركت در مى‏آورد ، نه باران حياتبخش وحى گلهاى تقوى و فضيلت را در آن مى‏روياند، خلاصه نه طراوتى نه برگى نه گلى نه سايه دارند!.


آرى آنها در ضلال مبين و گمراهى آشكارند ( اولئك فى ضلال مبين).


قاسيه از ماده قسوة به معنى خشونت و سختى و نفوذناپذيرى است ، لذا سنگهاى خشن را قاسى مى‏گويند ، و از همين رو به دلهائى كه در برابر نور حق و هدايت انعطافى از خود نشان نمى‏دهد ، و نرم و تسليم نمى‏گردد ، و نور هدايت در آن نفوذ نمى‏كند قلبهاى قاسيه يا قساوتمند گفته مى‏شود ، و در فارسى از آن به سنگدلى تعبير مى‏كنيم.


به هر حال اين تعبير در مقابل شرح صدر و گشادگى سينه و فراخى روح قرار گرفته ، چراكه گستردگى كنايه از آمادگى براى پذيرش است ، يك بيابان و خانه گسترده و وسيع آماده پذيرش انسانهاى بيشترى است ، و يك سينه فراخ و روح گشاده آماده پذيرش حقايق فزونترى مى‏باشد.


در روايتى مى‏خوانيم كه ابن مسعود مى‏گويد از پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از تفسير اين آيه سؤال كرديم ا فمن شرح الله صدره للاسلام فهو على نور من ربه : چگونه انسان شرح صدر پيدا مى‏كند ؟ فرمود : اذا دخل النور فى القلب انشرح و انفتح : هنگامى كه نور


تفسير نمونه ج : 19ص :426


به قلب انسان داخل شد گسترده و باز مى‏گردد ! عرض كرديم اى رسول خدا نشانه آن چيست ؟ فرمود : الانابة الى دار الخلود ، و التجافى عن دار الغرور ، و الاستعداد للموت قبل نزوله : نشانه آن توجه به سراى جاويد ، و جدا شدن از سراى غرور ، و آماده گشتن براى استقبال از مرگ پيش از نزول آن است .


در تفسير على بن ابراهيم مى‏خوانيم كه جمله ا فمن شرح الله صدره للاسلام در باره امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) نازل شده ، و در بعضى از تفاسير آمده است كه جمله فويل للقاسية قلوبهم در باره ابو لهب و فرزندانش مى‏باشد.


روشن است كه اين شان نزولها در حقيقت از باب تطبيق مفهوم كلى بر مصداقهاى واضح آن است .


جالب توجه اينكه در جمله فهو على نور من ربه نور و روشنائى به منزله مركبى ذكر شده كه مؤمنان بر آن سوار مى‏شوند ، سرعت سيرش عجيب ، و مسيرش روشن ، و قدرت جولانش همه جهان را فرا مى‏گيرد.


نكته : عوامل شرح صدر و قساوت قلب


انسانها در پذيرش حق و درك مطالب و خودجوشى يكسان نيستند ، بعضى با يك اشاره لطيف يا يك كلام كوتاه حقيقت را به خوبى درك مى‏كنند ، يك تذكر آنها را بيدار مى‏سازد ، و يك موعظه و اندرز در روح آنها طوفانى بپا مى‏كند.



تفسير نمونه ج : 19ص :427


در حالى كه بعضى ديگر شديدترين خطابه‏ها و گوياترين دلائل و نيرومندترين اندرز و مواعظ در وجودشان كمترين اثرى نمى‏گذارد ، و اين مساله ساده‏اى نيست .


چه تعبير جالبى دارد قرآن در اين زمينه كه بعضى را صاحب شرح صدر و گستردگى روح و بعضى را داراى تنگى و ضيق صدر معرفى مى‏كند چنانكه در آيه 125 سوره انعام مى‏گويد : فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد فى السماء : آنكس را كه خدا مى‏خواهد هدايتش كند سينه‏اش را براى اسلام گشاده مى‏سازد ، و آنكس را كه بخواهد گمراه نمايد سينه‏اش را چنان تنگ مى‏كند كه گوئى مى‏خواهد به آسمان بالا رود ! اين موضوعى است كه با مطالعه حالات افراد كاملا مشخص است ، بعضى آنچنان روحشان باز و گشاده است كه هر قدر از حقايق در آن وارد شود به راحتى پذيرا مى‏شود ، اما بعضى به عكس آنچنان روح و فكرشان محدود است كه گوئى هيچ جائى براى هيچ حقيقتى در آن نيست ، گوئى مغزشان را در يك محفظه با ديوارهاى نيرومند آهنى قرار داده‏اند .


البته هر يك از اين دو عواملى دارد : مطالعات پى‏گير و مستمر و ارتباط مداوم با دانشمندان و علماى صالح ، خودسازى و تهذيب نفس ، پرهيز از گناه و مخصوصا غذاى حرام ، و ياد خدا كردن از عوامل شرح صدر است .


بر عكس جهل و گناه و لجاجت و جدال و مراء و همنشينى با بدان و فاجران و مجرمان و دنياپرستى و هواپرستى باعث تنگى روح و قساوت قلب مى‏شود.


و اينكه قرآن مى‏گويد : آنكس را كه خدا بخواهد هدايت كند شرح صدر مى‏دهد ، يا اگر خدا بخواهد گمراه سازد ضيق صدر مى‏دهد ، اين خواستن


تفسير نمونه ج : 19ص :428


و نخواستن بى‏دليل نيست ، سرچشمه‏هاى آن از خود ما شروع مى‏شود.


در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : اوحى الله عز و جل الى موسى يا موسى لا تفرح بكثرة المال ، و لا تدع ذكرى على كل حال ، فان كثرة المال تنسى الذنوب ، و ان ترك ذكرى يقسى القلوب : خداوند متعال به موسى (عليه‏السلام‏) وحى فرستاد كه اى موسى ! از فزونى اموال خوشحال مباش ، و ياد مرا در هيچ حال ترك مكن ، چرا كه فزونى مال غالبا موجب فراموش كردن گناهان است ، و ترك ياد من قلب را سخت مى‏كند ! .


در حديث ديگرى از امير مؤمنان (عليه‏السلام‏) آمده است : ما جفت الدموع الا لقسوة القلوب ، و ما قست القلوب الا لكثرة الذنوب ! : اشكها خشك نمى‏شوند مگر به خاطر سختى دلها و دلها سخت و سنگين نمى‏شود مگر به خاطر فزونى گناه ! .


در حديث ديگرى آمده است كه از جمله پيامهاى پروردگار به موسى (عليه‏السلام‏) اين بود : يا موسى لا تطول فى الدنيا املك ، فيقسو قلبك ، و القاسى القلب منى بعيد : اى موسى آرزوهايت را در دنيا دراز مكن كه قلبت سخت و انعطاف ناپذير مى‏شود ، و سنگدلان از من دورند!.


و بالاخره در حديث ديگرى از امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) چنين آمده است : لمتان : لمة من الشيطان و لمة من الملك ، فلمة الملك الرقة و الفهم ، و لمة الشيطان السهو و القسوة : دو گونه القاء وجود دارد : القاى شيطانى و القاى فرشته ، القاى فرشته باعث نرمى قلب و فزونى فهم مى‏شود ، و القاى شيطانى موجب سهو و قساوت قلب مى‏گردد .



تفسير نمونه ج : 19ص :429


به هر حال براى به دست آوردن شرح صدر و رهائى از قساوت قلب بايد به درگاه خدا روى آورد تا آن نور الهى كه پيامبر وعده داده در قلب بتابد ، بايد آئينه قلب را از زنگار گناه صيقل داد و سراى دل را از زباله‏هاى هوا و هوس پاك كرد تا آماده پذيرائى محبوب گردد ، اشك ريختن از خوف خدا ، و از عشق آن محبوب بى‏مثال تاثير عجيبى در رقت قلب و نرمش و گسترش روح دارد ، و جمود چشم از نشانه‏هاى سنگدلى است.



تفسير نمونه ج: 19ص :430


اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسنَ الحَْدِيثِ كِتَباً مُّتَشبِهاً مَّثَانىَ تَقْشعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يخْشوْنَ رَبهُمْ ثمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى ذِكْرِ اللَّهِذَلِك هُدَى اللَّهِ يهْدِى بِهِ مَن يَشاءُوَ مَن يُضلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ(23) أَ فَمَن يَتَّقِى بِوَجْهِهِ سوءَ الْعَذَابِ يَوْمَ الْقِيَمَةِوَ قِيلَ لِلظلِمِينَ ذُوقُوا مَا كُنتُمْ تَكْسِبُونَ‏(24) كَذَّب الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَأَتَاهُمُ الْعَذَاب مِنْ حَيْث لا يَشعُرُونَ‏(25) فَأَذَاقَهُمُ اللَّهُ الخِْزْى فى الحَْيَوةِ الدُّنْيَاوَ لَعَذَاب الاَخِرَةِ أَكْبرُلَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ‏(26)


ترجمه:


23 -خداوند بهترين سخن را نازل كرده ، كتابى كه آياتش ( از نظر لطف و زيبائى و عمق محتوا ) همانند يكديگر است ، آياتى مكرر دارد ( تكرارى شوق‏انگيز ) كه از


تفسير نمونه ج : 19ص :431


شنيدن آياتش لرزه بر اندام كسانى كه از پروردگارشان خاشعند مى‏افتد ، سپس برون و درونشان نرم و متوجه ذكر خدا مى‏شود ، اين هدايت الهى است كه هر كس را بخواهد با آن راهنمائى مى‏كند ، و هر كس را خداوند گمراه سازد راهنمائى براى او نخواهد بود !


24 -آيا كسى كه با صورت خود عذاب دردناك ( الهى ) را دور مى‏سازد ( همانند كسى است كه هرگز آتش دوزخ به او نمى‏رسد ؟ ) و به ظالمان گفته مى‏شود بچشيد آنچه را به دست مى‏آورديد.


25 -كسانى كه قبل از آنها بودند نيز آيات ما را تكذيب نمودند ، و عذاب الهى از جائى كه فكر نمى‏كردند به سراغ آنها آمد.


26 -خداوند خوارى را در زندگى اين دنيا به آنها چشانيد و عذاب آخرت شديدتر است اگر مى‏دانستند.


شان نزول:


بعضى از مفسران از عبد الله بن مسعود نقل كرده‏اند كه روزى جمعى از صحابه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه ملالت خاطرى پيدا كرده بودند عرض كردند : اى رسولخدا ! چه مى‏شد حديثى براى ما بيان مى‏كردى تا زنگار ملالت از دلهاى ما بزدايد ؟ در اينجا نخستين آيه از آيات فوق نازل شد و قرآن را به عنوان احسن الحديث معرفى كرد .


تفسير:


در آيات گذشته سخن از بندگان در ميان بود كه مطالب را مى‏شنوند بهترين آنها را برمى‏گزينند ، و نيز سخن از شرح صدر و سينه‏هاى گشاده‏اى مطرح بود كه آماده پذيرش كلام حق است.


در آيات مورد بحث به همين مناسبت سخن از قرآن به ميان مى‏آيد تا ضمن


تفسير نمونه ج : 19ص :432


تكميل بحثهاى گذشته حلقه‏هاى توحيد و معاد را با ذكر دلائل نبوت تكامل بخشد.


نخست مى‏گويد : خداوند بهترين حديث و نيكوترين سخن را نازل كرده است ( الله نزل احسن الحديث).


سپس به شرح مزاياى قرآن پرداخته و ضمن بيان سه توصيف امتيازات بزرگ اين كتاب آسمانى را شرح مى‏دهد نخست مى‏گويد : كتابى است كه آياتش هماهنگ و همصدا ، و از نظر لطف و زيبائى و عمق بيان همانند يكديگر است ( كتابا متشابها).


منظور از متشابه در اينجا كلامى است كه قسمتهاى مختلف آن با يكديگر همرنگ و هماهنگ مى‏باشد ، هيچگونه تضاد و اختلافى در ميان آن نيست ، خوب و بد ندارد ، بلكه يكى از يكى بهتر است .


اين درست بر خلاف كلمات انسانها است كه هر قدر در آن دقت شود هنگامى كه گسترده و وسيع گردد خواه ناخواه اختلافات و تناقضها و تضادهائى در آن پيدا مى‏شود ، بعضى در اوج زيبائى است ، و بعضى كاملا عادى و معمولى ، بررسى آثار نويسندگان معروف و بزرگ اعم از نثر و نظم نيز گواه زنده اين مطلب است.


اما كلام خدا قرآن مجيد اينچنين نيست ، انسجام فوق العاده و همبستگى مفاهيم و فصاحت و بلاغت بى‏نظيرى كه در همه آياتش حاكم است گواهى مى‏دهد كه از كلام انسانها نيست.


سپس مى‏افزايد ويژگى ديگر اين كتاب اين است كه مكرر است ( مثانى).


اين تعبير ممكن است اشاره به تكرار مباحث مختلف داستانها ، سرگذشتها ، مواعظ و اندرزها بوده باشد ، اما تكرارى كه هرگز ملالت‏آور نيست ، بلكه شوق‏انگيز است و نشاطآفرين ، و اين يكى از اصول مهم فصاحت است كه انسان به هنگام


تفسير نمونه ج : 19ص :433


لزوم چيزى را براى تاثير عميق بخشيدن تكرار كند ، اما هر زمان به شكلى تازه و صورتى نو كه ملالت‏خيز نباشد.


بعلاوه مطالب مكرر قرآن مفسر يكديگر است ، و بسيارى از مشكلات از اين طريق حل مى‏شود.


بعضى آن را نيز اشاره به تكرار تلاوت قرآن و كهنه نشدن بر اثر تكرار تلاوت دانسته‏اند.


و بعضى اشاره به تكرار نزول قرآن كه يكبار به صورت دفعى بر قلب پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در شب قدر نازل شده ، و يكبار هم به صورت تدريجى طى 23 سال.


اين احتمال نيز وجود دارد كه مراد تكرار حقيقت قرآن در هر زمان و تجلى تازه‏اى از غيبت از آن با گذشت سال و ماه است.


از ميان اين تفسيرها تفسير اول مناسبتر به نظر مى‏رسد ، هر چند تضادى در ميان آنها نيست و جمع همه آنها ممكن است.


بعد از اين توصيف به آخرين ويژگى قرآندر اين بحث يعنى مساله نفوذ عميق و فوق العاده آن پرداخته ، مى‏گويد : از شنيدن آيات اين قرآن لرزه بر اندام خاشعان از پروردگار مى‏افتد ( و مو بر تنشان راست مى‏شود ) سپس پوست و قلبشان ، برون و درونشان نرم و آماده پذيرش ذكر خدا مى‏گردد ، و آرام و مطمئن مى‏شود ( تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله).


چه ترسيم جالب و زيبائى از نفوذ عجيب آيات قرآن در دلهاى آماده ، نخست در آن خوف و ترسى ايجاد مى‏كند ، خوفى كه مايه بيدارى و آغاز حركت است،


تفسير نمونه ج : 19ص :434


و ترسى كه انسان را متوجه مسئوليتهاى مختلفش مى‏سازد .


در مرحله بعد حالت نرمش و پذيرش سخن حق به او مى‏بخشد و به دنبال آن آرامش مى‏يابد.


اين حالت دوگانه كه مراحل مختلف و منازل سلوك الى الله را نشان مى‏دهد كاملا قابل درك است ، آيات غضب و مقام انذار پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دلها را به لرزه در مى‏آورد سپس آيات رحمت به آن آرامش مى‏دهد.


انديشه در ذات حق و مساله ابديت و ازليت و نامتناهى بودن ذات پاك او انسان را در وحشت فرو مى‏برد كه چگونه مى‏توان او را شناخت ، اما مطالعه آثار و دلائل آن ذات مقدس در آفاق وانفس به او نرمش و آرامش مى‏بخشد.


تاريخ اسلام پر است از نشانه‏هاى نفوذ عجيب قرآن در دلهاى مؤمنان و حتى غير مؤمنان كه قلبهائى آماده داشتند ، و اين نفوذ و جذبه فوق‏العاده دليل روشنى است بر اينكه اين كتاب از طريق وحى نازل شده است.


در حديثى از اسماء نقل شده كه مى‏گويد : كان اصحاب النبى حق اذا قرء عليهم القرآن - كما نعتهم الله - تدمع اعينهم و تقشعر جلودهم ! : ياران پيامبر هنگامى كه قرآن بر آنها تلاوت مى‏شد - همانگونه كه خدا آنها را توصيف كرده است - چشمهايشان اشكبار مى‏گشت و لرزه بر اندامشان مى‏افتاد و.



تفسير نمونه ج : 19ص :435


امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) در باره پرهيزگاران اين حقيقت را به عاليترين وجهى توصيف فرموده است آنجا كه مى‏گويد : اما الليل فصافون اقدامهم تالين لاجزاء القران يرتلونها ترتيلا يحزنون به انفسهم و يستثيرون به دواء دائهم ، فاذا مروا باية فيها تشويق ركنوا اليها طمعا و تطلعت نفوسهم اليها شوقا ، و ظنوا انها نصب اعينهم ، و اذا مروا باية فيها تخويف اصغوا اليها مسامع قلوبهم و ظنوا ان زفير جهنم و شهيقها فى اصول آذانهم : آنها شب هنگام بپا مى‏خيزند ، قرآن را شمرده و با تفكر تلاوت مى‏كنند ، جان خويش را با آن در غمى دلپذير فرو مى‏برند ، و داروى درد خود را از آن مى‏طلبند ، هر گاه به آيه‏اى كه در آن تشويق است برخورد كنند به آن دل مى‏بندند چشم جانشان با شوق تمام در آن خيره مى‏شود ، و آنرا نصب العين خود مى‏سازند ، و هر گاه به آيه‏اى برسند كه در آن تخويف و انذار باشد گوش دل به آن فرا مى‏دهند گوئى صداى ناله‏ها و به هم خوردن زبانه‏هاى آتش مهيب جهنم در گوششان طنين‏انداز است .


در پايان آيه ، بعد از بيان اين اوصاف مى‏گويد : در اين كتاب مايه هدايت الهى است كه هر كس را بخواهد به وسيله آن هدايت مى‏كند ( ذلك هدى الله يهدى به من يشاء ) .


درست است كه قرآن براى هدايت همگان نازل شده اما تنها حق‏طلبان و حقيقت‏جويان و پرهيزگاران از نور هدايتش بهره مى‏گيرند ، و آنها كه دريچه‏هاى قلب خود را عمدا به روى آن بسته‏اند و تاريكى تعصب و لجاجت بر روح آنها حكمفرماست نه تنها بهره‏اى از آن نمى‏گيرند ، بلكه بر اثر عناد و دشمنى بر ضلالتشان افزوده مى‏شود ، لذا در دنبال اين سخن مى‏فرمايد : و هر كس را خداوند گمراه سازد هادى و راهنمائى براى او نخواهد بود ( و من يضلل الله فما له من هاد).



تفسير نمونه ج : 19ص :436


ضلالتى كه پايه‏هاى آن به دست خود او گذارده شده ، و زيربنايش به وسيله اعمال نادرستشان استحكام يافته ، و به همين دليل كمترين منافاتى با اصل اختيار و آزادى اراده انسانها ندارد .


در آيه بعد گروه ظالمان و مجرمان را با گروه مؤمنانى كه وضع حالشان قبلا بيان شد مقايسه مى‏كند ، تا در اين مقايسه واقعيتها بهتر روشن گردد ، مى‏فرمايد : آيا كسى كه با صورت خود عذاب دردناك الهى را دور مى‏سازد همانند كسى است كه در آن روز در نهايت امنيت به سر مى‏برد و هرگز آتش دوزخ به او نمى‏رسد ؟ ! ( أ فمن يتقى بوجهه سوء العذاب يوم القيامة).


نكته‏اى كه توجه به آن در اينجا ضرورت دارد ، اين است كه مى‏گويد : با صورت خود عذاب را از خويش مى‏راند اين تعبير به خاطر آن است كه وجه ( صورت ) اشرف اعضاى انسان است ، و حواس مهم انسان ( چشم و گوش و بينى و زبان ) در آن قرار گرفته ، و اصولا شناسائى انسانها از طريق صورت انجام مى‏گيرد ، و روى اين جهات هنگامى كه خطرى متوجه آن مى‏شود دست و بازو و ساير اعضاى پيكر خود را سپر در مقابل آن قرار مى‏دهند تا خطر را دور سازند.


اما حال ظالمان دوزخى در آن روز به گونه‏اى است كه بايد با صورت از خود دفاع كنند ، چرا كه دست و پاى آنها در غل و زنجير است ، چنانكه در آيه 8 سوره يس مى‏خوانيم : ما در گردن آنها غلهائى قرار داديم ( كه دستهايشان نيز در وسط آن قرار دارد ) اين غلها تا چانه‏هايشان ادامه دارد لذا سرهاى آنها به بالا نگاه داشته شده است .


بعضى نيز گفته‏اند اين تعبير به خاطر آن است كه آنها را به صورت در آتش


تفسير نمونه ج : 19ص :437


مى‏افكنند ، لذا نخستين عضوى از آنها كه به آتش مى‏رسد همان صورت است چنانكه در آيه 90 سوره نمل آمده : من جاء بالسيئة فكبت وجوههم فى النار كسانى كه كار بدى انجام دهند به رو در آتش افكندهمى‏شوند.


گاه نيز گفته شده است كه اين تعبير تنها كنايه از عدم توانائى آنها بر دفاع از خويشتن در مقابل آتش دوزخ است.


اين تفسيرهاى سه‏گانه منافاتى با هم ندارند و ممكن است در مفهوم آيه جمع باشند.


سپس در پايان آيه مى‏افزايد : در آن روز به ظالمان گفته مى‏شود : بچشيد آنچه را به دست مى‏آورديد ! ( و قيل للظالمين ذوقوا ما كنتم تكسبون).


آرى فرشتگان عذاب اين واقعيت دردناك را براى آنها بيان مى‏كنند كه اينها همان اعمال شما است كه در كنار شما قرار گرفته ، و آزارتان مى‏دهد ، و اين بيان خود شكنجه روحى ديگرى براى آنها است .


قابل توجه اينكه نمى‏گويد : كيفر اعمالتان را بچشيد ، بلكه مى‏گويد : اعمالتان را بچشيد ، و اين خود شاهد ديگرى بر مساله تجسم اعمال است.


آنچه تاكنون گفته شد اشاره كوتاهى بود به عذابهاى دردناك آنان در قيامت ، آيه بعد سخن از عذاب دنياى آنها مى‏گويد ، مبادا تصور كنند كه در اين زندگى دنيا در امان خواهند بود ، مى‏فرمايد : كسانى كه قبل از آنها بودند آيات ما را تكذيب كردند ، و عذاب الهى از جائى كه فكر نمى‏كردند دامانشان را گرفت ( كذب الذين من قبلهم فاتاهم العذاب من حيث لا يشعرون).


اگر انسان از جائى ضربه خورد كه انتظار آن را دارد زياد دردناك نخواهد بود ، دردناكتر از آن اين است كه از جائى ضربه خورد كه انتظار آن را هرگز


تفسير نمونه ج : 19ص :438


ندارد ، مثلا از نزديكترين دوستانش ، از محبوبترين وسائل زندگيش ، از آبى كه مايه حيات او است ، از نسيمى كه مايه نشاط او است ، از زمين آرامى كه جايگاه استراحت و أمن و أمان او محسوب مى‏شود.


آرى نزول عذاب الهى از اين طرق بسيار دردناك است ، و اين همان است كه در باره قوم نوح و عاد و ثمود و قوم لوط و فرعون و قارون و مانند آنها مى‏خوانيم كه هر كدام از يكى از اين طرق كه هرگز انتظارش را نمى‏كشيدند گرفتار عذاب شدند .


در آخرين آيه مورد بحث نشان مى‏دهد كه عذاب دنيوى آنها تنها جنبه جسمانى نداشته ، بلكه كيفر روانى نيز بوده است ، مى‏فرمايد : خداوند خوارى را در زندگى اين دنيا به آنها چشانيد ( فاذاقهم الله الخزى فى الحياة الدنيا).


آرى اگر انسان گرفتار مصيبتى شود اما آبرومند و سر بلند جان بسپارد مهم نيست ، مهم آن است كه با خوارى و ذلت جان دهد ، و با بى‏آبروئى و رسوائى گرفتار چنگال عذاب شود.


ولى با اينهمه عذاب آخرت سخت‏تر و شديدتر و دردناكتر است اگر مى‏دانستند(و لعذاب الاخرة اكبر لو كانوا يعلمون).


تعبير به اكبر ( بزرگتر ) كنايه از شدت و سختى عذاب است.


نكته : در ذيل اين آيات رواياتى وارد شده كه افقهاى وسيعترى از مفاهيم آيات را


تفسير نمونه ج : 19ص :439


در برابر ما مجسم مى‏كند.


در حديثى عباس عموى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از آن حضرت نقل مى‏كند كه فرمود : اذا اقشعر جلد العبد من خشية الله تحاتت عند ذنوبه كما يتحات عن الشجرة اليابسة ورقها : هنگامى كه بدن بنده‏اى از خوف خدا لرزان شود گناهش فرو مى‏ريزد همانگونه كه برگ خشك از درختان.


روشن است كسى كه از ترس الهى چنين متاثر مى‏شود حال توبه و انابه براى او حاصل است ، و چنين كسى مسلما مورد آمرزش پروردگار قرار مى‏گيرد .


در حديث ديگرى كه از اسماء نقل شده ، و در تفسير آيات آورديم مى‏خوانيم : هنگامى كه از او در باره ياران رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سؤال مى‏كنند مى‏گويد : هنگامى كه قرآن را مى‏خواندند - همانگونه كه خداوند آنها را توصيف كرده - چشمانشان اشكبار و بدنشان لرزان مى‏شد ، سپس راوى مى‏گويد از اسماء پرسيدم كسانى نزد ما هستند كه وقتى آيات قرآن را مى‏شنوند حالت غشوه به آنها دست مى‏دهد و مست و مدهوش مى‏شوند ، اسماء گفت : اعوذ بالله تعالى من الشيطان ( اين يك عمل شيطانى است ! ) .


اين حديث در حقيقت پاسخى است به كسانى كه دم از تصوف مى‏زنند و جلسات و حلقاتى تشكيل مى‏دهند و آيات و اذكارى مى‏خوانند سپس حركاتى به خود داده ، و به اصطلاح به حال وجد و سرور مى‏آيند و نعره مى‏كشند و صيحه مى‏زنند و خود را به حالت غشوه مى‏اندازند ، و شايد بعضى هم غش مى‏كنند ، اينگونه مسائل در حالات ياران پيامبر هرگز نقل نشده و از بدعتهاى متصوفه است.



تفسير نمونه ج : 19ص :440


البته ممكن است انسان گاهى از شدتخوف مدهوش شود ، ولى اين با كارهاى صوفيان كه جلساتى براى ذكر و ورد به شكلى كه در بالا گفتيم تشكيل مى‏دهند فرق بسيار دارد.



تفسير نمونه ج : 19ص :441


وَ لَقَدْ ضرَبْنَا لِلنَّاسِ فى هَذَا الْقُرْءَانِ مِن كلّ‏ِ مَثَلٍ لَّعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ‏(27) قُرْءَاناً عَرَبِياًّ غَيرَ ذِى عِوَجٍ لَّعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ‏(28) ضرَب اللَّهُ مَثَلاً رَّجُلاً فِيهِ شرَكاءُ مُتَشكِسونَ وَ رَجُلاً سلَماً لِّرَجُلٍ هَلْ يَستَوِيَانِ مَثَلاًالحَْمْدُ للَّهِبَلْ أَكْثرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ‏(29) إِنَّك مَيِّتٌ وَ إِنهُم مَّيِّتُونَ‏(30) ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِ عِندَ رَبِّكُمْ تخْتَصِمُونَ‏(31)


ترجمه:


27 -ما براى مردم در اين قرآن از هر نوع مثلى زديم ، شايد متذكر شوند.


28 -قرآنى است فصيح و خالى از هر گونه كجى و نادرستى شايد پرهيزگارى پيشه كنند.


29 -خداوند مثالى زده است : مردى را كه مملوك شركائى است كه در باره او پيوسته به مشاجره مشغولند ، و مردى را كه تنها تسليم يكنفر است ، آيا اين دو يكسانند ؟


تفسير نمونه ج : 19ص :442


حمد مخصوص خدا است ولى اكثر آنها نمى‏دانند.


30 -تو مى‏ميرى آنهانيز خواهند مرد!


31 -سپس شما روز قيامت نزد پروردگارتان مخاصمه مى‏كنيد.


تفسير : قرآنى كه هيچ كژى در آن نيست


در اين آيات همچنان بحث از قرآن مجيد و ويژگيهاى آن است و بحثهاى گذشته را در اين زمينه تكميل مى‏كند.


نخست از مساله جامعيت قرآن چنين سخن مى‏گويد : ما براى مردم در اين قرآن از هر نوع مثلى مطرح كرديم ( و لقد ضربنا للناس فى هذا القرآن من كل مثل).


از سرگذشت دردناك ستمگران و سركشان پيشين ، از عواقب هولناك گناه ، از انواع پندها و اندرزها ، از اسرار خلقت و نظام آفرينش ، از احكام و قوانين متقن، خلاصه هر چه براى هدايت انسانها لازم بود در لباس امثال براى آنها شرح داديم.


شايد متذكر شوند و از راه خطا به صراط مستقيم باز گردند ( لعلهم يتذكرون).


با توجه به اينكه مثل در لغت عرب هر سخنى است كه حقيقتى را مجسم سازد ، و يا چيزى را توصيف كند ، و يا چيزى را به چيز ديگر تشبيه نمايد ، اين تعبير همه حقايق و مطالب قرآن را در بر مى‏گيرد ، و جامعيت آن را مشخص مى‏كند.


سپس به توصيف ديگرى از قرآن پرداخته ، مى‏گويد : قرآنى است فصيح و خالى از هر گونه كجى و انحراف و تضاد و تناقض ( قرآنا عربيا غير ذى


تفسير نمونه ج : 19ص :443


عوج).


در حقيقت در اينجا سه توصيف براى قرآن ذكر شده است : نخست تعبير قرآنا كه اشاره به اين حقيقت است كه اين آيات مرتبا خوانده مى‏شود ، در نماز و غير نماز ، در خلوت و جمع ، و در تمام طول تاريخ اسلام ، و تا پايان جهان و به اين ترتيب نور هدايتى است كه دائما مى‏درخشد.


ديگر مساله فصاحت و شيرينى و جذابيت اين سخن الهى است كه از آن به عنوان عربيا تعبير شده است ، زيرا يكى از معانى عربى ، فصيح است ، و در اينجا منظور همين معنى است.


سوم اينكه هيچگونه اعوجاج و كژى در آن راه ندارد ، آياتش هماهنگ تعبيراتش گويا ، و عباراتش مفسر يكديگر است .


بسيارى از ارباب لغت و اهل تفسير گفته‏اند عوج ( به كسر عين ) به معنى انحرافات معنوى است در حالى كه عوج ( به فتح عين ) به كژيهاى ظاهرى گفته مى‏شود ( البته تعبير اول به طور نادر در كژيهاى ظاهرى نيز به كار رفته مانند آيه 107 سوره طه : لا ترى فيها عوجا و لا امتا در آن زمين هيچگونه كجى و بلندى نمى‏بينى لذا بعضى از ارباب لغت تعبير اول را اعم دانسته‏اند).


به هر حال ، هدف از نزول قرآن با اينهمه اوصاف اين بوده است كه شايد آنها پرهيزگارى پيشه كنند ( لعلهم يتقون).



تفسير نمونه ج : 19ص :444


قابل توجه اينكه در پايان آيه قبل لعلهم يتذكرون آمده بود ، و در اينجا لعلهم يتقون چرا كه هميشه تذكر مقدمه‏اى است براى تقوى و پرهيزگارى ميوه درخت يادآورى است.


سپس قرآن به ذكر مثالى از اين امثال پرداخته و سرنوشت موحد و مشرك را در قالب مثلى گويا و زيبا چنين ترسيم مى‏كند : خداوند مثالى زده است : مردى را كه مملوك شركائى است كه پيوسته در باره او به مشاجره مشغولند ( ضرب الله مثلا رجلا فيه شركاء متشاكسون).


برده‏اى است داراى چند ارباب كه هر كدام او را به كارى دستور مى‏دهد، اين مى‏گويد : فلان برنامه را انجام ده ، و ديگرى نهى مى‏كند ، او در اين ميان سرگردان و حيران است ، و در وسط اين دستورهاى ضد و نقيض متحير مانده و نميداند خود را با نواى كدامين هماهنگ سازد ؟ ! و از آن بدتر اينكه براى تامين نيازهاى زندگى اين يكى او را به ديگرى حواله مى‏دهد ، و آن ديگر به اين ، و از اين نظر نيز محروم و بيچاره و بى‏نوا و سرگردان است و مردى را ذكر مى‏كند كه تنها تسليم يكنفر است ( و رجلا سلما لرجل).


خط و برنامه او مشخص ، صاحب اختيار او معلوم است ، نه گرفتار ترديد است و نه سرگردانى ، نه تضاد و نه تناقض ، با روحى آرام گام بر مى‏دارد و با اطمينان خاطر به پيش مى‏رود ، و تحت سرپرستى كسى قرار دارد كه در همه چيز و همه حال و همه جا از او حمايت مى‏كند .



تفسير نمونه ج : 19ص :445


آيا اين دو يكسانند ؟ ! ( هل يستويان مثلا).


و اينگونه است حال مشرك و موحد : مشركان در ميان انواع تضادها و تناقضها غوطه‏ورند ، هر روز دل به معبودى مى‏بندند ، و هر زمان به اربابى رو مى‏آورند ، نه آرامشى ، نه اطمينانى و نه خط روشنى.


اما موحدان دل در گرو عشق خدا دارند ، از تمام عالم او را برگزيده‏اند ، و در همه حال به سايه لطف او كه مافوق همه چيز است پناه مى‏برند از ما سوى الله چشم برداشته و ديده به او دوخته‏اند ، خط و برنامه آنها واضح و سرنوشت و سرانجامشان روشن است .


در روايتى از على (عليه‏السلام‏) نقل شده كه فرمود انا ذاك الرجل السلم لرسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) منم آن مردى كه همواره تسليم رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بود.


در حديث ديگرى آمده الرجل السلم للرجل حقا على و شيعته : مردى كه حقيقتا تسليم بود على (عليه‏السلام‏) و شيعه او بودند.


و در پايان آيه مى‏فرمايد : حمد و سپاس مخصوص خداوند است(الحمد لله).


خداوندى كه با ذكر اين مثلهاى روشن راه را به شما نشان داده ، و دلائل واضح را براى تشخيص حق از باطل در اختيار شما قرار داده است ، خداوندى كه همه را به اخلاص دعوت مى‏كند و در سايه اخلاص آرامش مى‏بخشد ، چه نعمتى از اين بالاتر ؟ و چه شكرى و حمدى از اين لازمتر ؟ ولى اكثر آنها نمى‏دانند و با وجود اين دلائل روشن به خاطر حب دنيا و شهوات سركش به حقيقت راه نمى‏برند ( بل اكثرهم لا يعلمون).



تفسير نمونه ج : 19ص :446


و به دنبال بحثى كه در آيات گذشته پيرامون توحيد و شرك بود در آيه بعد سخن ازنتائج توحيد و شرك در صحنه قيامت مى‏گويد.


نخست از مساله مرگ كه دروازه قيامت است شروع مى‏كند ، و عموميت قانون مرگ را نسبت به همه انسانها روشن ساخته ، مى‏گويد : تو مى‏ميرى ، و همه آنها نيز خواهند مرد ! ( انك ميت و انهم ميتون).


آرى مرگ از مسائلى است كه همه انسانها در آن يكسانند ، هيچگونه استثنا و تفاوت در آن وجود ندارد ، راهى است كه همه بايد آنرا سرانجام بپيمايند ، و به اصطلاح شترى است كه در خانه همه كس خوابيده است.


بعضى از مفسران گفته‏اند دشمنان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) انتظار مرگ او را مى‏كشيدند و خوشحال بودند كه سرانجام او خواهد مرد ! ، قرآن در اين آيه به آنها پاسخ مى‏گويد كه اگر پيامبر بميرد آيا شما زنده مى‏مانيد .


در آيه 34 سوره انبياء نيز آمده است : ا فان مت فهم الخالدون آيا اگر تو بميرى آنها زندگى جاويدان دارند ؟ سپس بحث را به دادگاه قيامت برده ، مخاصمه بندگان را در صحنه محشر مجسم مى‏كند ، و مى‏فرمايد : سپس شما روز قيامت نزد پروردگارتان به مخاصمه برمى‏خيزيد ( ثم انكم يوم القيامة عند ربكم تختصمون).


تختصمون از ماده اختصام به معنى نزاع و جدال ميان دو نفر يا دو گروه است كه هر يك مى‏خواهد سخن ديگرى را ابطال كند ، گاه يكى بر حق است و ديگرى بر باطل و گاه ممكن است هر دو بر باطل باشند ، مانند مخاصمه


تفسير نمونه ج : 19ص :447


اهل باطل با يكديگر در اينكه آيا اين حكم عموميت دارد يا نه ميان مفسران گفتگو است : بعضى تصور كرده‏اند كه اين مخاصمه ميان مسلمين و كفار است.


بعضى گفته‏اند ميان مسلمانان و اهل قبله نيز ممكن است مخاصمه وجود داشته باشد ، و در اينجا از ابو سعيد خدرى حديثى نقل شده كه ما در عصر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هرگز فكر نمى‏كرديم كه ميان ما مسلمانان مخاصمه‏اى باشد، مى‏گفتيم پروردگار ما يكى ، پيامبر ما يكى ، و دين و آئين ما يكى است ، با اينحال خصومت چگونه ممكن است ؟ تا اينكه روز صفين فرا رسيد و دو گروه كه هر دو به ظاهر مسلمان بودند ( هر چند يكى مسلم واقعى بود و ديگرى مدعى اسلام ) شمشير به روى يكديگر كشيدند ، گفتيم آرى آيه ما را هم شامل مى‏شود!.


ولى آيات بعد نشان مى‏دهد كه اين مخاصمه در ميان پيامبران و مؤمنان از يكسو ، و مشركان و مكذبان از سوى ديگر خواهد بود.


در تاريخ اسلام معروف است كه عمر بعد از وفات پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مرگ آنحضرت را منكر بود ، و مى‏گفت ممكن نيست پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بميرد ، او به سوى پروردگارش رفته همانگونه كه موسى بن عمران چهل شب از قوم خود غائب شد ، سپس به سوى آنها بازگشت ، و الله رسول خدا نيز باز مى‏گردد ، همانگونه كه موسى برگشت كسانى كه گمان كنند پيامبر مرده است بايد دست و پايشان قطع شود ! اين سخن به ابو بكر رسيد به سراغ او آمد و بعضى از آيات را كه دلالت بر مرگ پيامبر داشت بر او خواند عمر خاموش شد ، و گفت به خدا سوگند اين اولين بار بود كه اين آيه را شنيدم .



تفسير نمونه ج : 19ص :448


تفسير نمونه ج : 19ص :449


تفسير نمونه ج : 19ص :450


فَمَنْ أَظلَمُ مِمَّن كذَب عَلى اللَّهِ وَ كَذَّب بِالصدْقِ إِذْ جَاءَهُأَ لَيْس فى جَهَنَّمَ مَثْوًى لِّلْكَفِرِينَ‏(32) وَ الَّذِى جَاءَ بِالصدْقِ وَ صدَّقَ بِهِأُولَئك هُمُ الْمُتَّقُونَ‏(33) لهَُم مَّا يَشاءُونَ عِندَ رَبهِمْذَلِك جَزَاءُ الْمُحْسِنِينَ‏(34) لِيُكفِّرَ اللَّهُ عَنهُمْ أَسوَأَ الَّذِى عَمِلُوا وَ يجْزِيهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسنِ الَّذِى كانُوا يَعْمَلُونَ‏(35)


ترجمه:


32 -ستمكارتر از كسى كه بر خدا دروغ ببندد ، و سخن صدق را كه به سراغ او آمده تكذيب كند چه كسى است ؟ ! آيا در جهنم جايگاه كافران نيست ؟


33 -اما كسى كه سخن صدق بياورد و كسى كه آن را تصديق كند آنها پرهيزگارانند.


34 -آنچه بخواهند نزد پروردگارشان براى آنها موجود است ، و اين است جزاى نيكوكاران.


35 -تا خداوند بدترين اعمالى را كه انجام داده‏اند بيامرزد ، و آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مى‏دادند پاداش دهد


تفسير نمونه ج : 19ص :451


تفسير : آنها كه كلام خدا را تصديق مى كنند


سخن از حضور مردم در صحنه قيامت و مخاصمه در آن دادگاه بزرگ بود ، اين آيات نيز همان بحث راادامه مى‏دهد ، و مردم را به دو گروه مكذبان و مصدقان تقسيم مى‏كند.


گروه اول داراى دو وصفند ، چنانكه مى‏فرمايد : ستمكارتر از كسى كه بر خدا دروغ ببندد ، و سخن صدق و حق را كه به سراغ او مى‏آيد تكذيب كند چه كسى است ؟ ! ( فمن اظلم ممن كذب على الله و كذب بالصدق اذ جائه).


افراد بى‏ايمان و مشرك بسيار دروغ بر خدا مى‏بستند ، گاه فرشتگان را دختران او مى‏خواندند ، گاه عيسى را پسر او مى‏گفتند ، گاه بتها را شفيعان درگاه او مى‏دانستند ، و گاه احكام دروغينى در زمينه حلال و حرام جعل مى‏كردند و به او نسبت مى‏دادند ، ومانند اينها.


و اما سخن صدقى كه به سراغ آنها آمد و تكذيب كردند همان وحى آسمانى قرآن مجيد بود.


و در پايان آيه در يك جمله كوتاه كيفر اينگونه افراد را چنين بيان مى‏كند : آيا در جهنم جايگاه كافران نيست ؟ ! ( ا ليس فى جهنم مثوى للكافرين).


هنگامى كه نام جهنم برده مى‏شود بقيه عذابهاى دردناك نيز در آن خلاصه شده است.


در باره گروه دوم نيز دو توصيف ذكر كرده ، مى‏فرمايد : و كسى كه


تفسير نمونه ج : 19ص :452


سخن صدق و حق را بياورد ، و كسى كه آن را تصديق كند پرهيزكاران واقعى آنها هستند ( و الذى جاء بالصدق و صدق به اولئك هم المتقون ) .


در بعضى از روايات كه از منابع اهلبيت (عليهم‏السلام‏) نقل شده و الذى جاء بالصدق به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تفسير گرديده ، و جمله و صدق به به على (عليه‏السلام‏) تفسير شده است ولى البته منظور از آن بيان مصداقهاى روشن مى‏باشد ، زيرا جمله اولئك هم المتقون ( آنها پرهيزگارانند ) دليل بر عموميت آيه است.


از اينجا روشن مى‏شود كه تفسير آيه فوق به شخص پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه هم آورنده وحى بود و هم تصديق كننده آن نيز بايد از قبيل بيان مصداق باشد نه بيان تمام مفهوم آيه .


لذا گروهى از مفسران جمله و الذى جاء بالصدق را به تمام پيامبران تفسير كرده‏اند و جمله صدق به را به پيروان راستين آنها كه مجموع پرهيزگاران جهان را تشكيل مى‏دهند.


تفسير جالب ديگرى در مورد آيه وجود دارد كه از همه گسترده‏تر و جامع‏تر است ، هر چند كمتر مورد توجه مفسران واقع شده ، ولى با ظاهر آيات هماهنگ‏تر مى‏باشد ، و آن اينكه : الذى جاء بالصدق منحصر به پيام‏آوران وحى نيست بلكه تمام كسانى را كه مبلغ مكتب آنها و مروج سخنان حق و صدق بوده‏اند در اين صف قرار دارند ، و در اين صورت هيچ مانعى ندارد كه هر دو جمله بر يك گروه منطبق شود ( همانگونه كه ظاهر تعبير آيه است ، چرا كه و الذى تنها يك بار ذكر شده ) .


به اين ترتيب سخن از كسانى است كه هم آورنده صدقند و هم عمل كننده به آن ، سخن از آنها است كه مكتب وحى و سخن حق پروردگار را در عالم نشر داده ، و خود به آن مؤمن هستند و عمل مى‏كنند ، اعم از پيامبران و امامان معصوم


تفسير نمونه ج : 19ص :453


و تبيين‏كنندگان مكتب آنها.


جالب اين كه بجاى وحى تعبير به صدق مى‏كند ، اشاره به اينكه تنها سخنى كه هيچگونه احتمال دروغ و خلاف در آن نيست سخنى است كه از طريق وحى از ناحيه پروردگار نازل مى‏گردد ، و تقوا و پرهيزگارى تنها در سايه تعليمات مكتب انبياء و تصديق آن در درون جانها شكوفا مى‏شود .


در آيه بعد سه پاداش بزرگ براى اين گروه بيان مى‏دارد : نخست مى‏فرمايد : آنچه بخواهند نزد پروردگارشان براى آنها موجود است و اين است جزاى نيكوكاران ( لهم ما يشاءون عند ربهم ذلك جزاء المحسنين).


گستردگى مفهوم اين آيه به قدرى است كه تمام مواهب معنوى و نعمتهاى مادى را شامل مى‏شود ، آنچه در تصور و وهم ما بگنجد يا نگنجد ؟.


بعضى در اينجا سؤالى مطرح كرده‏اند كه آيا اگر آنها تقاضاى مقامات انبياء و اولياء برتر از خود را بكنند نيز به آنها داده شود ؟ .


غافل از اين كه بهشتيان چون چشم حقيقت‏بين دارند هرگز به فكر چيزى كه بر خلاف حق و عدالت و بر خلاف اصل توازن شايستگيها و پاداشها است نمى‏افتند.


به تعبير ديگر امكان ندارد افرادى كه در درجات متفاوت در ايمان و عمل هستند جزاى مشابهى داشته باشند ، بهشتيان چگونه آرزوى محال مى‏كنند ؟ ، و در عين حال آنها از نظر روحى چنان هستند كه به آنچه دارند راضيند و هيچگونه حسد و رشك بر وجود آنان حاكم نيست.


مى‏دانيم پاداشهاى آخرت و حتى تفضلهاى الهى بر اساس شايستگى‏هائى است كه انسان در اين دنيا كسب مى‏كند ، كسى كه مى‏داند ايمان و عملش در اين دنيا در سرحد ايمان و عمل ديگران نبوده هرگز آرزوى مقام آنها را نخواهد كرد ،


تفسير نمونه ج : 19ص :454


چرا كه يك آرزوى غير منطقى است.


تعبير عند ربهم ( نزد پروردگارشان ) بيان نهايت لطف الهى در باره آنها است گوئى هميشه ميهمان او هستند و هر چه بخواهند نزد او دارند.


تعبير ذلك جزاء المحسنين ( اين است پاداش نيكوكاران ) و به اصطلاح استفاده از اسم ظاهر بجاى ضمير اشاره به اين است كه علت اصلى اين پاداشها همان احسان و نيكوكارى آنها است .


دومين و سومين پاداش به آنان را به اين صورت بيان مى‏كند : آنها مى‏خواهند خداوند بدترين اعمالى را كه انجام داده‏اند بيامرزد ، و جبران كند ، آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مى‏دادند پاداش دهد ( ليكفر الله عنهم اسوء الذى عملوا و يجزيهم اجرهم باحسن الذى كانوا يعملون).


چه تعبير جالبى ؟ از يكسو اين تقاضا را دارند كه بدترين اعمالشان در سايه لطف الهى پوشانده شود ، و با آب توبه اين لكه‏ها از دامانشان پاك گردد ، و از سوى ديگر تقاضايشان اين است كه خداوند بهترين اعمالشان را معيار پاداش قرار دهد و همه اعمال آنها را به حساب آن بپذيرد ! و خداوند نيز با تعبيرى كه در اين آيات بيان فرموده درخواست آنان را پذيرفته است ، بدترين را مى‏بخشد ، و بهترين را معيار پاداش قرار مى‏دهد .


بديهى است هنگامى كه لغزشهاى بزرگتر مشمول عفو الهى گردد بقيه بطريق


تفسير نمونه ج : 19ص :455


اولى مشمول خواهد بود ، عمده اين است كه نگرانى انسان بيشتر از لغزشهاى بزرگ است و به همين جهت مؤمنان بيشتر در فكر آن هستند.


در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه مگر در آيات قبل سخن از پيامبران و پيروان آنها نبود ؟ چگونه آنها لغزشهاى بزرگ دارند ؟ پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته روشن مى‏شود ، و آن اينكه : هنگامى كه فعلى به گروهى نسبت داده مى‏شود مفهومش اين نيست كه همه آنها مرتكب آن شده‏اند ، بلكه كافى است گروهى از ميان آنها آنرا انجام داده باشند ، مثلا مى‏گوئيم : بنى عباس بر مسند خلافت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به ناحق تكيه زدند ، مفهومش اين نيست كه همه آنها به خلافت رسيده باشند بلكه كافى است گروهى از آنها چنين باشند .


در آيه فوق نيز از مجموعه پيام‏آوران وحى و پيروان مكتب آنها بعضى لغزشهائى داشته‏اند كه خداوند بخاطر اعمال نيكشاناز آنها مى‏گذرد.


به هر حال ذكر غفران و آمرزش قبل از پاداش ، بخاطر آن است كه نخست بايد شستشوئى كنند و پاك شوند ، و آنگه بر بساط قرب خدا قدم نهند ، نخست بايد از عذاب الهى آسوده خاطر گردند تا نعمتهاى بهشتى بر آنها گوارا شود.


نكته : نخستين صديق كه بود ؟


بسيارى از مفسران اسلام اعم از شيعه و اهل سنت اين روايت را در تفسير آيه و الذى جاء بالصدق و صدق به نقل كرده‏اند كه منظور از الذى جاء بالصدق پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است و منظور از صدق به على (عليه‏السلام‏) مى‏باشد.


مفسر بزرگ اسلام طبرسى درمجمع البيان و ابو الفتوح رازى در تفسير روح الجنان آن را از ائمه اهلبيت نقل كرده‏اند


تفسير نمونه ج : 19ص :456


اما جمعى از علما و مفسران اهل سنت آن را از ابو هريره از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يا از طرق ديگر روايت كرده‏اند از جمله : علامه ابن مغازلى در مناقب ، علامه گنجى در كفاية الطالب قرطبى مفسر معروف در تفسيرش ، علامه سيوطى در در المنثور و همچنين آلوسى در روح المعانى.


همانگونه كه قبلا نيز اشاره كرديم اين گونه تفسيرها براى بيان روشنترين مصداقها است ، و بدون شك على (عليه‏السلام‏) در ميان پيروان و تصديق‏كنندگان پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در صف مقدم جاى دارد و نخستين صديق او است .


احدى از علماى اسلام منكر اين واقعيت نيست كه على (عليه‏السلام‏) از ميان مردان نخستين كسى بود كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را تصديق كرد.


تنها خرده‏گيرى كه از ناحيه بعضى شده اين است كه مى‏گويند او در زمانى ايمان آورد كه 10 يا 12 ساله بود و اسلام او در آن زمان رسميت نداشت ! ولى اين سخن بسيار عجيب به نظر مى‏رسد ، زيرا چگونه چنين چيزى صحيح است با اينكه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اسلام او را پذيرفت ، و او را وزير و وصى خود خطاب كرد ، و در كلمات پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرارا از او به عنوان اول المؤمنين - يا - اولكم اسلاما ياد شده است كه ما مدارك آن را از كتب دانشمندان اهل سنت در جلد هشتم همين تفسير ذيل آيه 10 سوره توبه ( صفحه 103 به بعد ) مشروحا آورديم .



تفسير نمونه ج : 19ص :457


أَ لَيْس اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُوَ يخَوِّفُونَك بِالَّذِينَ مِن دُونِهِوَ مَن يُضلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ(36) وَ مَن يَهْدِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُّضِلٍأَ لَيْس اللَّهُ بِعَزِيزٍ ذِى انتِقَامٍ‏(37)


ترجمه:


36 -آيا خداوند براى ( نجات و حفظ ) بنده‏اش كافى نيست ؟ اما آنها تو را از غير او مى‏ترسانند ، و هر كس را خداوند گمراه كند هيچ هدايت كننده‏اى ندارد.


37 -و هر كس را خدا هدايت كند هيچ گمراه كننده‏اى نخواهد داشت ، آيا خداوند قادر و صاحب انتقام نيست ؟!


شان نزول:


بسيارى از مفسران نقل كرده‏اند كه بت‏پرستان مكه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را از خشم و غضب بتها بر حذر مى‏داشتند ، و مى‏گفتند : از آنها بدگوئى مكن ، و بر خلاف آنها اقدام منما كه تو را ديوانه مى‏كنند و آزار مى‏رسانند ! ( آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت ) .


بعضى نيز نقل كرده‏اند هنگامى كه خالد به فرمان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مامور شكستن بت معروف عزى شد ، مشركان گفتند : اى خالد ! بترس كه خشم اين بت شديد است ! ( و تو را بيچاره مى‏كند ) خالد با تبرى كه در دست داشت محكم بر بينى آن بت كوبيد و آن را در هم شكست و گفت : كفرا لك يا عزى،


تفسير نمونه ج : 19ص :458


لا سبحانك - سبحان من اهانك ، انى رأيت الله قد اهانك ! : ناسپاسى بر تو باد اى عزى ! هرگز منزه نيستى ، منزه كسى است كهتو را موهون ساخته ! من ديدم خداوند تو را موهون ساخته است.


ولى داستان خالد كه قاعدتا بعد از فتح مكه بوده نمى‏تواند از قبيل شان نزول باشد چرا كه تمام سوره زمر مكى است ، بنابر اين ممكن است از قبيل تطبيق بوده باشد.


تفسير : خدا كافى است!


به دنبال تهديدهائى كه خداوند در آيات گذشته نسبت به مشركان بيان فرمود ، و وعده‏هائى كه به پيامبرش داده است در نخستين آيه مورد بحث سخن از تهديدهاى كفار به ميان مى‏آورد و مى‏گويد : آيا خداوند براى نجات و حفظ بنده‏اش در برابر دشمنان كافى نيست ؟ اما آنها تو را به غير او تهديد مى‏كنند و از غير او مى‏ترسانند ( ا ليس الله بكاف عبده و يخوفونك بالذين من دونه ) .


خداوندى كه قدرتش برتر از همه قدرتها است و از نيازها و مشكلات بندگانش بخوبى آگاه است و نسبت به آنها نهايت لطف و مرحمت را دارد چگونه ممكن است بندگان با ايمانش را در برابر طوفان حوادث و موج عداوت دشمنان تنها بگذارد ؟ هنگامى كه او پشتيبان بنده‏اش باشد : اگر تيغ عالم بجنبد ز جاى نبرد رگى چون نخواهد خداى ! و هنگامى كه بخواهد كسى را يارى كند:


تفسير نمونه ج : 19ص :459


هزار دشمنم ار مى‏كنند قصد هلاك گرم تو دوستى از دشمنان ندارم باك ! چه رسد به بتها كه موجوداتى بى‏ارزش و بى‏خاصيتند .


گر چه شان نزول آيه طبق روايتى كه گفته شد در مورد تخويف و تهديد به خشم بتها است ، ولى مفهوم آيه چنان وسيع و گسترده است كه هر نوع تهديد به غير الله را شامل مى‏شود ، و به هر حال اين آيه نويدى است براى همه پويندگان راه حق و مؤمنان راستين مخصوصا در محيطهائى كه در اقليت قرار دارند و از هر سو مورد تهديدند.


اين آيه به آنها دلگرمى و ثبات قدم مى‏بخشد ، روح آنها را سرشار از نشاط و گامهايشان را استوار مى‏سازد ، و اثرات روانى زيانبار تهديدهاى دشمنانرا خنثى مى‏كند ، آرى هنگامى كه خدا با ما است از غير او وحشتى نداريم ، و اگر از او بيگانه و جدا شويم همه چيز براى ما وحشتناك است.


در دنباله اين آيه و آيه بعد اشاره به مساله هدايت و ضلالت و تقسيم مردم به دو گروه گمراه و هدايت يافته و اينكه همه اينها از ناحيه خدا است مى‏كند ، تا روشن شود تمامى بندگان نيازمند درگاه اويند ، و بى‏خواست او چيزى در عالم رخ نمى‏دهد ، مى‏فرمايد : كسى را كه خداوند گمراه كند هيچ هدايت كننده‏اى ندارد ( و من يضلل الله فما له من هاد).


و هر كس را خدا هدايت كند هيچكس نمى‏تواند او راگمراه سازد.


(و من يهد الله فما له من مضل).


بديهى است نه آن ضلالت بى‏دليل است ، و نه اين هدايت بى‏حساب ، بلكه هر يك تداومى است بر خواست خود انسان و تلاش او ، آن كس كه در طريق گمراهى قدم مى‏گذارد و با تمام توان براى خاموش كردن نور حق تلاش مى‏كند ، هيچ فرصتى را براى اغفال ديگران از دست نمى‏دهد ، و سر تا پا غرق گناه و عصيان


تفسير نمونه ج : 19ص :460


است بديهى است خداوند او را گمراه مى‏سازد ، نه تنها توفيقش را از او بر مى‏گيرد بلكه نيروى درك و تشخيص او را از كار مى‏اندازد ، بر دل او مهر مى‏نهد وبر چشمانش پرده مى‏افكند كه اين نتيجه اعمالى است كه انجام مى‏دهد اما كسانى كه با خلوص نيت ، قصد سير الى الله را دارند و اسباب آن را فراهم ساخته و گامهاى نخستين را برداشته‏اند نور هدايت الهى به كمكشان مى‏شتابد و فرشتگان حق به يارى آنها مى‏آيند ، وسوسه‏هاى شياطين را از قلوبشان مى‏زدايند ، اراده آنها را نيرومند ، و گامهايشان را استوار مى‏دارند ، و در لغزشگاهها دست لطف الهى زير بازوى آنها را مى‏گيرد.


اينها مسائلى است كه آيات فراوانى از قرآن مجيد شاهد و گواه آن است ، و چه بيخبرند كسانى كه رابطه اينگونه آيات را از آيات ديگر قرآن بريده و آن را گواه بر مكتب جبر گرفته‏اند ، گوئى نمى‏دانند كه آيات قرآن يكديگر را تفسير مى‏كنند .


بلكه در ذيل همين آيه مورد بحث شاهد گويائى بر اين معنى است ، چرا كه مى‏فرمايد : آيا خداوند قادر و صاحب انتقام نيست ؟ ( ا ليس الله بعزيز ذى انتقام).


مى‏دانيم انتقام از ناحيه خداوند به معنى مجازات در برابر اعمال خلافى است كه انجام شده ، اين نشان مى‏دهد كه اضلال او جنبه مجازات دارد ، و عكس العمل اعمال خود انسانها است ، و طبعا هدايت او نيز جنبه پاداش و عكس العمل اعمال خالص و پاك و مجاهده در طريق الله دارد .



تفسير نمونه ج : 19ص :461


نكته:


هدايت و ضلالت از سوى خدا است


هدايت در لغت به معنى دلالت و راهنمائى توأم با لطف و دقت است و آنرا به دو شعبه تقسيم كرده‏اند : ارائه طريق و ايصال به مطلوب و به تعبير ديگر هدايت تشريعى و هدايت تكوينى.


توضيح اينكه : گاه انسان راه را به كسى كه طالب آن است با دقت تمام و لطف و عنايت نشان مى‏دهد ، اما پيمودن راه و رسيدن به مقصود بر عهده خود او است.


ولى گاه دست طالبان را مى‏گيرد و علاوه بر ارائه طريق او را به مقصد مى‏رساند.


به تعبير ديگر در مرحله اول تنها به بيان قانون پرداخته ، شرائط پيمودن راه و رسيدن به مقصد را بيان مى‏كند ، ولى در مرحله دوم علاوه بر اين ، وسائل سفر را فراهم مى‏سازد ، موانع را بر طرف ، و مشكلات را حل ، و مسافران اين راه را تا مقصد همراهى و حمايت و حفاظت مى‏كند .


البته نقطه مقابل آن اضلال است.


يك نگاه اجمالى به آيات قرآن به خوبى روشن مى‏سازد كه قرآن هدايت و ضلالت را فعل خدا مى‏شمرد ، و هر دو را به او نسبت مى‏دهد ، و اگر بخواهيم همه آياتى را كه در اين زمينه سخن مى‏گويند بشمريم سخن به درازا مى‏كشد همين قدر كافى است كه در آيه 213 سوره بقره مى‏خوانيم و الله يهدى من يشاء


تفسير نمونه ج : 19ص :462


الى صراط مستقيم : خداوند هر كس را بخواهد به راه راست هدايت مى‏كند.


و در آيه 93 سوره نحل آمده است : و لكن يضل من يشاء و يهدى من يشاء : ولى او هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند و هر كس را بخواهد گمراه.


شبيه اين تعبير در مورد هدايت و ضلالت و يا يكى از اين دو در آيات زيادى از قرآن مجيد به چشم مى‏خورد.


از اين بالاتر در بعضى از آيات صريحا هدايت را از پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نفى كرده ، به خدا نسبت مى‏دهد ، چنانكه در آيه 56 سوره قصص مى‏خوانيم : انك لا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء : تو هر كس را دوست دارى هدايت نمى‏كنى ، ولى خدا هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند ! و در آيه 272 سوره بقره مى‏خوانيم : ليس عليك هداهم و لكن الله يهدى من يشاء : هدايت آنها بر تو نيست ، ولى خدا هر كس را به خواهد هدايت مى‏كند .


مطالعه سطحى اين آيات و عدم درك معنى عميق آنها سبب شده است كه گروهى در تفسير آنها به ضلالت بيفتند ، و از طريق هدايت منحرف شوند ، و زير آوارهاى مكتب جبر مدفون گردند ، حتى بعضى از مفسران معروف از اين آفت مصون نمانده ، و در اين پرتگاه هولناك سقوط كرده‏اند ، تا آنجا كه هدايت و ضلالت را در تمام مراحل ، جبرى دانسته ، و عجب اينكه چون تضاد اين عقيده با مساله عدالت و حكمت خداوند روشن بوده ترجيح داده‏اند كه اصل عدالت را منكر شوند ، تا اينكه خطاى خود را اصلاح كنند ، اصولا اگر ما قائل به اصل جبر باشيم مفهومى براى تكليف و مسئوليت و ارسال رسولان و انزال كتب آسمانى باقى نخواهد ماند .



تفسير نمونه ج : 19ص :463


اما آنها كه طرفدار مكتب اختيارند و معتقدند هيچ عقل سليمى نمى‏تواند اين سخن را پذيرا شود كه خدا گروهى را مجبور به پيمودن طريق ضلالت كند و بعد آنها را به خاطر اين كار اجبارى كيفر دهد ، و يا گروهى را به اجبار هدايت كند و بعد بى‏جهت به آنها جز او پاداش ارزانى دارد ، و امتيازى براى آنها به خاطر كارى كه خودشان انجام نداده‏اند بر ديگران قائل شود ، آنها طرق ديگرى براى تفسير اين آيات انتخاب كرده‏اند كه مهمترين آنها طرق زير است :


1 -منظور از هدايت الهى هدايت تشريعى است كه از طريق وحى و كتب آسمانى و ارسال پيامبران و اوصياى آنها ، و همچنين درك عقل و وجدان صورت گرفته است ، اما پيمودن راه در تمام مراحل بر عهده خود انسان است.


البته اين تفسير با بسيارى از آيات هدايت سازگار است ، ولى بسيارى ديگر از آنها را نمى‏توان از اين طريق تفسير نمود ، چرا كه صراحت در هدايت تكوينى و ايصال به مطلوب دارد ، مانند آيه 56 سوره قصص كه مى‏فرمايد تو هر كس را دوست دارى هدايت نمى‏كنى ، ولى خدا هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند زيرا مى‏دانيم هدايت تشريعى و ارائه طريق ، وظيفه اصلى پيامبران است .


2 -جمعى ديگر از مفسران هدايت و ضلالت را در آنجا كه جنبه تكوينى دارد به مساله پاداش و كيفر ، و رساندن به طريق بهشت و دوزخ تفسير كرده‏اند ، و گفته‏اند خداوند نيكوكاران را به راه بهشت هدايت مى‏كند و بدكاران را از آن گمراه مى‏سازد .


البته اين معنى صحيح است ولى فقط در مورد بعضى از آيات اما در مورد آيات ديگر با مطلق بودن كلمه هدايت و ضلالت و عدم قيد و شرط در آن سازگار نيست.


3 -جمعى ديگر گفته‏اند منظور از هدايت فراهم ساختن اسباب و مقدمات


تفسير نمونه ج : 19ص :464


براى رسيدن به مقصود است و منظور از ضلالت عدم تهيه آنها يا حذف آن است كه بعضى از آن به توفيق و سلب توفيق تعبير كرده‏اند ، زيرا توفيق همان فراهم ساختن مقدمات براى وصول به مقصود است ، و سلب توفيق از ميان بردن آنها است .


بنابر اين هدايت الهى به اين نيست كه خداوند اجبارا انسانها را به مقصد برساند ، بلكه به اين است كه وسائل آن را در اختيار قرار دهد ، فى المثل وجود مربى خوب ، محيط تربيتى سالم ، دوستان و معاشران صالح ، و مانند آن همه از مقدمات است ، ولى با وجود همه اينها انسان را مجبور به طى طريق هدايت نمى‏كند بلكه مى‏تواند به همه آنها پشت كرده و راه ضلالت را پيش گيرد.


اما جاى اين سؤال در اين تفسير باقى است كه چرا اين توفيقات شامل حال گروهى مى‏شود در حالى كه گروه ديگرى از آن محروم مى‏گردند.


طرفداران اين تفسير بايد با توجه به حكيمانه بودن افعال خدا دلائلى براى اين تفاوت ذكر كنند ، مثلا بگويند انجام عمل خير سبب توفيق الهى مى‏گردد ، و انجام اعمال شر توفيق را از آدمى سلب مى‏كند .


به هر حال اين تفسير خوبى است ولى مطلب باز هم از آن عميقتر است.


4 -دقيقترين تفسيرى كه با همه آيات هدايت و ضلالت سازگار است و همه آنها را به خوبى تفسير مى‏كند بى‏آنكه كمترين خلاف ظاهرى در آن باشد اين است كه بگوئيم : هدايت تشريعى به معنى ارائه طريق جنبه عمومى و همگانى دارد و هيچ قيد و شرطى در آن نيست ، چنانكه در آيه 3 سوره دهر آمده انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا : ما راه را به انسان نشان داديم خواه شكرگزارى كند يا كفران و در آيه 51 آل عمران مى‏خوانيم : و انك لتهدى الى صراط مستقيم : تو همه انسانها را به صراط مستقيم دعوت مى‏كنى ، بديهى است دعوت پيامبر


تفسير نمونه ج : 19ص :465


مظهر دعوت خدا است چرا كه هر چه او دارد از خدا دارد.


و در باره جمعى از منحرفان و مشركان در آيه 23 سوره نجم آمده است و لقد جاءهم من ربهم الهدى هدايت الهى از سوى پروردگار به سراغ آنها آمد.


اما هدايت تكوينى به معنى ايصال به مطلوب و گرفتن دست بندگان و گذراندن آنها از تمام پيچ و خم‏هاى راه ، و حفظ و حمايت از آنها تا رساندن به ساحل نجات كه موضوع بحث بسيارى ديگر از آيات قرآن است هرگز بى‏قيد و شرط نمى‏باشد ، اين هدايت مخصوص گروهى است كه اوصاف آنها در قرآن بيان شده ، و اضلال كه نقطه مقابل آن است نيز مخصوص گروهى است كه اوصاف آنان نيز بيان گشته .


گر چه بعضى از آيات مطلق است ولى بسيارى ديگر از آيات قيد و شرط آن را دقيقا بيان كرده ، و هنگامى كه اين آيات مطلق و مقيد را كنار هم مى‏چينيم مطلب كاملا روشن مى‏شود و هيچ ابهام و ترديدى در معنى آيات باقى نمى‏ماند ، و نه تنها با مساله اختيار و آزادى اراده انسان مخالف نيست ، بلكه دقيقا آن را تاكيد مى‏كند .


اكنون به توضيح زير توجه نمائيد:


قرآن مجيد در يك جا مى‏گويد : يضل به كثيرا و يهدى به كثيرا و ما يضل به الا الفاسقين : به وسيله آن ضرب المثل ، گروهى را گمراه و گروهى را هدايت مى‏كند ، اما جز فاسقان را گمراه نمى‏سازد ( بقره 26).


در اينجا سرچشمه ضلالت ، فسق و خروج از اطاعت و فرمان الهى شمرده شده.


در جاى ديگر مى‏گويد : و الله لا يهدى القوم الظالمين : خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى‏كند ( بقره 258).


در اينجاتكيه روى مساله ظلم شده و آن را زمينه‏ساز ضلالت معرفى كرده


تفسير نمونه ج : 19ص :466


است در جاى ديگر مى‏خوانيم : و الله لا يهدى القوم الكافرين : خداوند قوم كافر را هدايت نمى‏كند ( بقره - 264).


در اينجا كفر به عنوان زمينه‏ساز گمراهى ذكر شده.


باز در آيه ديگر مى‏خوانيم : ان الله لا يهدى من هو كاذب كفار : خداوند هدايت نمى‏كند كسى كه دروغگو و كفران كننده است ( زمر - 3).


در اينجا نيز دروغگوئى و كفران را مقدمه ضلالت شمرده است.


و در جاى ديگر آمده : ان الله لا يهدى من هو مسرف كذاب : خداوند هدايت نمى‏كند كسى كه اسرافكار و بسيار دروغگو است ( غافر - 28 ) .


يعنى اسراف و دروغگوئى عامل گمراهى است.


البته آنچه در اينجا آورديم قسمتى از آيات قرآن در اين زمينه است ، بعضى از اين آيات با همين مفاهيم كرارا در سوره‏هاى مختلف آمده.


نتيجه اينكه قرآن ضلالت الهى را مخصوص كسانى مى‏شمرد كه داراى اين اوصافند : كفر ، ظلم ، فسق ، دروغ ، اسراف و كفران.


آيا كسانى كه داراى اين اوصافند شايسته ضلالت و گمراهى نيستند ؟ ! و به تعبير ديگر كسى كه مرتكب اين امور مى‏شود آيا ظلمت و حجاب قلب او را فرا نمى‏گيرد ؟ ! باز به عبارت روشنتر اين اعمال و صفات آثارى دارد كه خواه ناخواه دامن انسان را مى‏گيرد ، پرده بر چشم و گوش و عقل او مى‏افكند ، و او را به ضلالت مى‏كشاند ، و از آنجا كه خاصيت همه اشياء و تاثير همه اسباب به فرمان خداوند است ، مى‏توان اضلال را در تمام اين موارد به خدا نسبت داد ، اما اين نسبت عين اختيار بندگان و آزادى اراده آنها است .


اين در زمينه مساله ضلالت ، و اما در مورد هدايت نيز شرائط و اوصافى


تفسير نمونه ج : 19ص :467


در قرآن بيان شده كه نشان مى‏دهد آن هم بدون علت ، و بر خلاف حكمت الهى نيست.


قسمتى از اوصافى كه استحقاق هدايت مى‏آورد و لطف الهى را جلب ، در آيات زير آمده .


در يك جا مى‏خوانيم : يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الى النور باذنه و يهديهم الى صراط مستقيم : خداوند بوسيله قرآن كسانى را كه از رضا و خشنودى او پيروى مى‏كنند به راههاى سلامت ، هدايت مى‏كند ، و از تاريكيها به فرمانش به سوى روشنائى مى‏برد ، و آنها را به راه راست رهبرى مى‏نمايد ( مائده 16).


در اينجا پيروى فرمان خدا ، و جلب خشنودى او ، زمينه‏ساز هدايت الهى شمرده شده است.


در جاى ديگر مى‏خوانيم : ان الله يضل من يشاء و يهدى الله من اناب : خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى‏سازد ، و هر كس را كه بازگشت به سوى او كند هدايت مى‏نمايد ( رعد 27 ) .


در اينجا نيز توبه و انابه عامل استحقاق هدايت شمرده شده است.


در آيه ديگر مى‏فرمايد : و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا : كسانى كه در راه ما جهاد كنند آنان را به راههاى خود هدايت مى‏كنيم ( عنكبوت 69).


در اينجا جهاد آنهم جهاد مخلصانه و در راه خدا به عنوان شرط اصلى هدايت ذكر شده است.


و بالاخره در آيه ديگر مى‏خوانيم : و الذين اهتدوا زادهم هدى : كسانى كه گامهاى نخستينهدايت را برداشته‏اند خداوند بر هدايتشان مى‏افزايد ( سوره محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) 17).



تفسير نمونه ج : 19ص :468


در اينجا پيمودن مقدارى از راه هدايت به عنوان شرطى براى ادامه اين راه به لطف خداوند ذكر شده.


نتيجه اينكه تا از سوى بندگان توبه و انابه‏اى نباشد ، تا پيرو فرمان او نباشند تا جهاد و تلاش و كوششى صورت نگيرد ، و تا گامهاى نخستين را در مسير حق برندارند ، لطف الهى شامل حال آنان نمى‏شود ، دست آنان را نمى‏گيرد و ايصال به مطلوب نمى‏كند.


آيا شمول هدايت نسبت به كسانى كه داراى اين اوصافند بيحساب است و يا دليل بر جبرى بودن هدايت محسوب مى‏شود .


ملاحظه مى‏كنيد آيات قرآن در اين زمينه بسيار روشن و گويا است ، منتهى كسانى كه نتوانسته يا نخواسته‏اند جمع‏بندى صحيحى از آيات هدايت و ضلالت كنند گرفتار چنان اشتباه خطرناكى شده‏اند ، و چون نديدند حقيقت ، ره افسانه زدند بايد گفت زمينه اين ضلالت را نيز خودشان فراهم ساخته‏اند ! به هر حال مشيت الهى كه در آيات هدايت و ضلالت روى آن تكيه شده ، هرگز به معنى مشيت بى‏دليل و خالى از حكمت نيست ، بلكه در هر مورد شرائط خاصى دارد كه آن را هماهنگ با حكيم بودن او مى‏كند .


2 -تكيه بر لطف خدا


انسان چون پر كاهى در برابر تندباد حوادث قرار دارد ، و هر زمان به سوئى پرتاب مى‏شود ، ممكن است اين پر كاه به برگى يا شاخه شكسته‏اى اتصال پيدا كند ، ولى تندباد هر دو را با خود مى‏برد ، و حتى اگر پنجه بر درختى بيفكند گاهى طوفان درخت را نيز از ريشه بر مى‏كند ، اما اگر به كوهى عظيم بپيوندد هيچ طوفانى نمى‏تواند او را از جا حركت دهد.


اين كوه همان ايمان به خدا است و بقيه تكيه بر غير او است ، و به همين


تفسير نمونه ج : 19ص :469


دليل در آيات فوق مى‏گويد : ا ليس الله بكاف عبده : آيا خداوند براى حمايت از بنده‏اش كافى نيست ؟ ! توجه و ايمان به محتواى اين آيه شجاعت و اعتماد به نفس فوق العاده‏اى به انسان مى‏بخشد خاطرش را آرام و مطمئن مى‏سازد تا در برابر حوادث سخت همچون كوه مقاومت كند ، از انبوه دشمنان نهراسد ، از كمى همراهان وحشت نكند ، و بحرانهاى شديد آرامش روح او را بر هم نزند ، چنانكه در حديث آمده است : المؤمن كالجبل الراسخ لا تحركه العواصف : مؤمن همچون كوه محكم و پابرجا است ، و طوفانها او را حركت نمى‏دهند .



تفسير نمونه ج : 19ص :470


وَ لَئن سأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض لَيَقُولُنَّ اللَّهُقُلْ أَ فَرَءَيْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرَادَنىَ اللَّهُ بِضرٍ هَلْ هُنَّ كشِفَت ضرِّهِ أَوْ أَرَادَنى بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكَت رَحْمَتِهِقُلْ حَسبىَ اللَّهُعَلَيْهِ يَتَوَكلُ الْمُتَوَكلُونَ‏(38) قُلْ يَقَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكمْ إِنى عَمِلٌفَسوْف تَعْلَمُونَ‏(39) مَن يَأْتِيهِ عَذَابٌ يخْزِيهِ وَ يحِلُّ عَلَيْهِ عَذَابٌ مُّقِيمٌ‏(40)


ترجمه:


38 -و اگر از آنها بپرسى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده ؟ حتما مى‏گويند : خدا، بگو آيا هيچ در باره معبودانى كه غير از خدا مى‏خوانيد انديشه مى‏كنيد كه اگر خدا زيانى براى من بخواهد آيا آنها مى‏توانند آن را بر طرف سازند ؟ و يا اگر رحمتى براى من اراده كند آيا آنها توانائى دارند جلو رحمت او را بگيرند ؟ بگو : خدا مرا كافى است ، و همه متوكلان بايد بر او توكل كنند.


39 -بگو اى قوم من ! شما هر چه در توان داريد انجام دهيد ، من نيز به وظيفه خود عمل مى‏كنم ، اما به زودى خواهيد دانست...


40 -چه كسى عذاب خواركننده دنيا به سراغش مى‏آيد ، و ( سپس ) عذاب جاويدان ( آخرت ) بر او وارد مى‏گردد.



تفسير نمونه ج : 19ص :471


تفسير : آيا معبودان شما توانائى بر حل مشكلى دارند ؟


از آنجا كه در آيات پيشين سخن از عقيده انحرافى مشركان و عواقب شوم آن بود ، در آيات مورد بحث از دلائل توحيد سخن مى‏گويد تا بحث گذشته را با ذكر دليل تكميل كند ، و نيز در آيات گذشته سخن از اين بود كه حمايت خداوند به تنهائى كافى است اين مساله نيز با ذكر دليل در آيات مورد بحث دنبال شده است.


نخست مى‏فرمايد : اگر از آنها سؤال كنى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده ؟ مسلما مى‏گويند خدا ( و لئن سئلتهم من خلق السموات و الارض ليقولنالله).


چرا كه هيچ وجدان و خردى نمى‏پذيرد كه اين عالم وسيع و پهناور با آن همه عظمت ، مخلوق موجودى زمينى باشد تا چه رسد به بتهاى بى‏روح و فاقد عقل و شعور ، و به اين ترتيب قرآن آنها را به داورى عقل و حكم وجدان و فطرت مى‏برد ، تا نخستين پايه توحيد را كه مساله خالقيت آسمان و زمين است در قلوب آنها محكم كند.


در مرحله بعد سخن از مساله سود و زيان و تاثير در منافع و مضار انسان به ميان مى‏آورد ، تا ثابت كند بتها هيچ نقشى در اين زمينه ندارند ، مى‏افزايد : به آنها بگو آيا هيچ در باره معبودانى غير خدا مى‏خوانيد انديشه مى‏كنيد كه اگر خدا زيانى براى من بخواهد آيا آنها مى‏توانند آن را بر طرف سازند ؟ و يا اگر رحمتى براى من اراده كند آيا آنها توانائى دارند جلو رحمت او را بگيرند ؟ ! ( قل ا فرأيتم ما تدعون من دون الله ان ارادنى الله بضر هل هن كاشفات ضره او ارادنى برحمة هل هن ممسكات رحمته ) .



تفسير نمونه ج : 19ص :472


اكنون كه نه خالقيت از آن آنها است و نه قدرت بر سود و زيانى دارند پرستش آنها چه معنى دارد ؟ چرا مبدء جهان آفرينش و مالك هر سود و زيان را رها كنيد و دست بدامن اين موجودات بى‏خاصيت و بى‏شعور بزنيد ؟ حتى اگر معبودان شعورى داشته باشند همچون جن و فرشتگان كه از سوى جمعى از بت‏پرستان مورد پرستش واقع شده‏اند باز هم نه خالقند و نه مالك سود و زيان .


اينجا است كه به عنوان يك نتيجه‏گيرى كلى و نهائى مى‏فرمايد : بگو : خدا براى من كافى است ، و متوكلان بايد همه بر او توكل كنند ( قل حسبى الله و عليه يتوكل المتوكلون).


اين سخن كه مشركان خالقيت آسمان و زمين را مخصوص خداوند مى‏دانستند كرارا در آيات قرآن آمده است.


اين امر نشان مى‏دهد كه مطلب نزد آنها كاملا مسلم بوده است ، و اين خود بهترين سندى است بر ابطال شرك چرا كه توحيد خالقيت و مالكيت و ربوبيت عالم هستى خود بهترين دليل بر توحيد عبوديت است ، و نتيجه آن توكل بر ذات پاك خدا و چشم بر گرفتن از غير او است .


و اگر مى‏بينيم در برخورد ابراهيم بت‏شكن با نمرود طاغى او ادعاى ربوبيت عالم هستى مى‏كند و مرگ و حيات مردم را به دست خود مى‏داند سپس در برابر پيشنهاد ابراهيم (عليه‏السلام‏) كه اگر راست مى‏گوئى خورشيد را از مغرب طالع كن مبهوت و خاموش مى‏شود ، اين طرز عقيده در ميان بت‏پرستان نادر است ، و تنها از مغز ناتوان پرغرور و بى‏شعورى همچون نمرود ممكن است برخيزد.


قابل توجه اينكه ضميرى كه به معبودهاى دروغين آنها در اين آيه برگشته همچنين صيغه‏هاى جمع همه جا به صورت جمع مؤنث است ( هن - كاشفات - ممسكات ) .



تفسير نمونه ج : 19ص :473


اين به خاطر آن است كه اولا بتهاى بزرگ معروف عرب نام مؤنث داشته‏اند ( لات - منات و عزى ) ثانيا چون آنها معتقد به ضعف و ناتوانى جنس مؤنث بودند ، خداوند با اين بيان مى‏خواهد ناتوانى بتها را طبق اعتقاد خودشان مجسم سازد ، ثالثا چون در ميان بتها موجودات بى‏روح فراوان بوده و صيغه جمع مؤنث گاه براى موجودات بيجان نيز به كار مى‏رفته ، لذا در آيه مورد بحثاز آن استفاده شده است.


اين نكته نيز قابل توجه است كه جمله عليه يتوكل المتوكلون بخاطر مقدم شدن عليه معنى حصر را مى‏رساند ، يعنى متوكلان تنها بر او تكيه مى‏كنند.


در آيه بعد آنهائى را كه در برابر منطق عقل و وجدان تسليم نيستند با يك تهديد الهى و مؤثر مخاطب ساخته مى‏فرمايد : به آنها بگو اى قوم من ! شما بر موضع خود باشيد و هر چه در توان داريد انجام دهيد ، من نيز به وظيفه خود عمل مى‏كنم ، اما به زودى خواهيد دانست ( قل يا قوم اعملوا على مكانتكم انى عامل فسوف تعلمون).



تفسير نمونه ج : 19ص :474


خواهيد دانست چه كسى عذاب خواركننده دنيا به سراغش خواهد آمد و رسوا خواهد شد ، و به دنبال آن عذاب جاويدان آخرت بر او وارد مى‏گردد ( من ياتيه عذاب يخزيه و يحل عليه عذاب مقيم ) .


و به اين ترتيب آخرين سخن را به آنها مى‏گويد كه يا تسليم منطق عقل و خرد شويد و به نداى وجدان گوش فرا دهيد و يا در انتظار دو عذاب دردناك باشيد : عذابى در دنيا كه باعث خوارى و رسوائى است ، و عذابى در آخرت كه جاودانى و هميشگى است ، و اينها همان عذابهائى است كه با دست خود فراهم كرده‏ايد ، و آتشى است كه هيزم آن را خودتان جمع كرده و افروخته‏ايد .



تفسير نمونه ج : 19ص :475


إِنَّا أَنزَلْنَا عَلَيْك الْكِتَب لِلنَّاسِ بِالْحَقّ‏ِفَمَنِ اهْتَدَى فَلِنَفْسِهِوَ مَن ضلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَاوَ مَا أَنت عَلَيهِم بِوَكيلٍ‏(41) اللَّهُ يَتَوَفى الأَنفُس حِينَ مَوْتِهَا وَ الَّتى لَمْ تَمُت فى مَنَامِهَافَيُمْسِك الَّتى قَضى عَلَيهَا الْمَوْت وَ يُرْسِلُ الأُخْرَى إِلى أَجَلٍ مُّسمًّىإِنَّ فى ذَلِك لاَيَتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ‏(42) أَمِ اتخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ شفَعَاءَقُلْ أَ وَ لَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شيْئاً وَ لايَعْقِلُونَ‏(43) قُل لِّلَّهِ الشفَعَةُ جَمِيعاًلَّهُ مُلْك السمَوَتِ وَ الأَرْضِثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ‏(44)


ترجمه:


41 -ما اين كتاب آسمانى را براى مردم به حق بر تو نازل كرديم ، هر كس هدايت را پذيرد به نفع خود او است ، و هر كس گمراهى را برگزيند تنها به زيان خود او


تفسير نمونه ج : 19ص :476


خواهد بود ، و تو مامور اجبار آنها به هدايت نيستى!


42 -خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى‏كند ، و ارواحى را كه نمرده‏اند نيز به هنگام خواب مى‏گيرد ، سپس ارواح كسانى را كه فرمان مرگ آنها را صادر كرده نگهميدارد ، و ارواح ديگرى را ( كه بايد زنده بمانند ) باز مى‏گرداند تا سرآمد معينى ، در اين امر نشانه‏هاى روشنى است براى كسانى كه تفكر مى‏كنند .


43 -بگو تمام شفاعت از آن خدا است ، زيرا حاكميت آسمانها و زمين از آن او است و سپس همه به سوى او باز مى‏گرديد.


تفسير : خداوند ارواح را به هنگام مرگ و خواب مى گيرد


بعد از ذكر دلائل توحيد ، و بيان سرگذشت مشركان و موحدان ، در نخستين آيه مورد بحث اين حقيقت را توضيح مى‏دهد كه پذيرش و عدم پذيرش شما سود و زيانش متوجه خودتان است ، و اگر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در اين زمينه اصرار مى‏ورزد نه بخاطر نفعى است كه عائد او شود ، بلكه صرفا انجام وظيفه الهى است ، مى‏فرمايد : ما اين كتاب آسمانى را به حق براى مردم بر تو نازل كرديم ( انا انزلنا عليك الكتاب للناس بالحق ) .


هر كس هدايت را پذيرا شود به نفع خود او است ، و هر كس گمراهى را برگزيند تنها به زيان خود او تمام مى‏شود ( فمن اهتدى فلنفسه و من ضل فانما يضل عليها).


و در هر حال تو مامور نيستى كه حق را در قلوب آنها به اجبار داخل


تفسير نمونه ج : 19ص :477


كنى وظيفه تو تنها ابلاغ و انذار است ( و ما انت عليهم بوكيل ) .


اين سخن كه هر كس راه حق را پيش گيرد سودش عائد خود او مى‏شود ، و هر كس در بيراهه گام نهد زيانش دامن خود او را مى‏گيرد ، كرارا در آيات قرآن آمده است ، و تاكيدى است بر اين واقعيت كه نه خدا نيازى به ايمان بندگان و وحشتى از كفر آنها دارد و نه پيامبر او ، او اين برنامه را تنظيم نكرده تا سودى كند ، بلكه تا بر بندگانش جودى كند.


تعبير و ما انت عليهم بوكيل ( با توجه به اينكه وكيل در اينجا به معنى كسى است كه موظف بر ايمان‏آوردن گمراهان باشد ) كرارا در آيات قرآن با همين عبارت و يا شبيه به آن تكرار شده ، و بيانگر اين حقيقت است كه پيغمبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مسئول ايمان مردم نيست ، اصولا ايمان از طريق اجبار به دست نمى‏آيد ، و او تنها موظف است كه در ابلاغ فرمان الهى به مردم لحظه‏اى كوتاهى و سستى نكند ، خواه پذيرا شوند يا رويگردان ؟ سپس براى اينكه روشن سازد همه چيز انسانها و از جمله حيات و مرگشان به دست خدا است مى‏گويد : خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى‏كند ( الله يتوفى الانفس حين موتها ) .


و ارواحى را كه نمرده‏اند نيز به هنگام خواب مى‏گيرد ( و التى لم تمت فى منامها).


و به اين ترتيب خواب برادر مرگ است و شكل ضعيفى از آن ،


تفسير نمونه ج : 19ص :478


چرا كه رابطه روح با جسم به هنگام خواب به حداقل مى‏رسد و بسيارى از پيوندهاى اين دو قطع مى‏شود.


بعد مى‏افزايد : ارواح كسانى را كه فرمان مرگ آنها را صادر كرده نگه مى‏دارد ( به گونه‏اى كه هرگز از خواب بيدار نمى‏شوند ) و ارواح ديگرى را كه فرمان ادامه حياتشان داده به بدنهايشان باز مى‏گرداند تا سرآمد معينى ( فيمسك التى قضى عليها الموت و يرسل الاخرى الى اجل مسمى).


آرى در اين مساله آيات و نشانه‏هاى روشنى است براى كسانى كه تفكر مى‏كنند ( ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون ) .


از اين آيه امور زير به خوبى استفاده مى‏شود:


1 -انسان تركيبى است از روح و جسم ، روح گوهرى است غير مادى كه ارتباط آن با جسم مايه نور و حيات آن است.


2 -به هنگام مرگ خداوند اين رابطه را قطع مى‏كند ، و روح را به عالم ارواح مى‏برد و به هنگام خواب نيز اين روح را مى‏گيرد ، اما نه آنچنان كه رابطه به كلى قطع شود ، بنابر اين روح نسبت به بدن داراى سه حالت است : ارتباط تام ( حالت حيات و بيدارى ) ارتباط ناقص ( حالت خواب ) قطع ارتباط به طور كامل ( حالت مرگ).


3 -خواب چهره ضعيفى از مرگ است ، و مرگ نمونه كاملى از خواب !


4 -خواب از دلائل استقلال و اصالت روح است ، مخصوصا هنگامى كه با رؤيا آنهم رؤياهاى صادقه توأم باشد اين معنى روشنتر مى‏شود.


5 -بعضى از ارواح هنگامى كه در عالم خواب رابطه آنها با جسم ضعيف


تفسير نمونه ج : 19ص :479


مى‏شود گاه به قطع كامل اين ارتباط مى‏انجامد به طورى كه صاحبان آنها هرگز بيدار نمى‏شوند ، و اما ارواح ديگر در حال خواب و بيدارى در نوسانند تا فرمان الهى فرا رسد.


6 -توجه به اين حقيقت كه انسان همه شب به هنگام خواب در آستانه مرگ قرار مى‏گيرد درس عبرتى است كه اگر در آن بينديشد براى بيدارى او كافى است .


7 -تمام اين امور به دست قدرت خداوند انجام مى‏گيرد ، و اگر در آيات ديگر سخن از قبض روح به دست ملك الموت و فرشتگان مرگ آمده ، به عنوان اين است كه آنها فرمانبران حق و مجريان اوامر او هستند و تضادى ميان اين دو وجود ندارد.


به هر حال اين كه در پايان آيه مى‏فرمايد : در اين موضوع نشانه‏هاى روشنى است براى كسانى كه انديشه مى‏كنند منظور نشانه‏هائى از قدرت خداوند و مساله مبدء و معاد و ضعف و ناتوانى انسان در برابر اراده او است.


از آنجا كه در آيه گذشته حاكميت الله بر وجود انسان و تدبير او از طريق نظام مرگ و حيات و خواب و بيدارى مسلم شد در آيه بعد سخن از انحراف مشركان در مساله شفاعت به ميان مى‏آورد تا به آنها ثابت كند مالك شفاعت همان مالك مرگ و حيات آدمى است ، نه بتهاى فاقد شعور ، مى‏فرمايد : آنها غير خدا را شفيعان خود برگزيدند ( ام اتخذوا من دون الله شفعاء ) .


مى‏دانيم كه يكى از بهانه‏هاى معروف بت‏پرستان در مورد پرستش بتها اين بود كه مى‏گفتند : ما آنها را بخاطر اين مى‏پرستيم كه شفيعان ما نزد الله بوده


تفسير نمونه ج : 19ص :480


باشند چنانكه در اوائل همين سوره خوانديم ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى ( زمر - 3 ) خواه از اين جهت كه بتها را تمثالها و مظاهرى براى فرشتگان و ارواح مقدسه مى‏دانستند ، و يا براى اين سنگ و چوبهاى بيجان قدرت مرموزى قائل بودند .


به هر حال از آنجا كه شفاعت اولا فرع بر درك فهم و شعور است ، و ثانيا فرع بر قدرت و مالكيت و حاكميت ، در دنباله آيه در پاسخ آنها چنين مى‏فرمايد : به آنها بگو : آيا از آنها شفاعت مى‏طلبيد هر چند مالك چيزى نباشند ، و حتى درك و شعورى براى آنها نباشد ؟ ! ( قل ا و لو كانوا لا يملكون شيئا و لا يعقلون.


اگر شفيعان خود را فرشتگان و ارواح مقدسه مى‏دانيد آنها از خود چيزى ندارند ، هر چه دارند از ناحيه خدا است ، و اگر از بتهاى سنگى و چوبى شفاعت مى‏طلبيد آنها علاوه بر عدم مالكيت كمترين عقل و شعورى ندارند ، اين بهانه‏ها را رها كنيد ، و رو به سوى كسى آوريد كه مالكيت و حاكميت تمام عالم هستى براى او است ، و تمام خطوط به او منتهى مى‏گردد.


لذا در آيه بعد اضافه مى‏كند : بگو تمام شفاعت از آن خدا است ( قل لله الشفاعة جميعا).


چرا كه مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن او است ، و سپس همه شما به سوى او باز مى‏گرديد(له ملك السماوات و الارض ثم اليه ترجعون).


و به اين ترتيب آنها را به كلى خلع سلاح مى‏كند ، چرا كه توحيدى كه بر كل عالم حاكم است مى‏گويد شفاعت نيز جز به اذن پروردگار ممكن نيست من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه : چه كسى است كه نزد او جز به اذن


تفسير نمونه ج : 19ص :481


و فرمان او شفاعت كند ؟ ! ( بقره - 257).


يا به گفته بعضى از مفسران اساسا حقيقت شفاعت همان توسل به اسماء حسناى خداوند است ، توسل به رحمانيت و غفاريت و ستاريت او است ، بنابر اين هر گونه شفاعتى سرانجام به ذات پاك او بر مى‏گردد ، با اين حال چگونه مى‏توان از غير او بدون اذن او شفاعت طلبيد ؟ .


در مورد ارتباط جمله ثم اليه ترجعون ( سپس به سوى او باز مى‏گرديد ) به ما قبل آن بيانات مختلفى از سوى مفسران ارائه شده:


1 -اين جمله اشاره به آن است كه نه تنها شفاعت در اين دنيا در اختيار خداوند است و نبايد همچون مشركان حل مشكلات و رفع مصائب را از غير خدا طلب نمود ، بلكه در آخرت نيز شفاعت و نجات از آن او ، و از ناحيه او است.


2 -اين جمله دليل دومى است براى اختصاص شفاعت به خداوند ، زيرا در دليل اول روى مالكيت خداوند تكيه شده ، و در اينجا روى بازگشت همه اشياء به سوى او .


3 -اين جمله تهديدى است براى مشركان ، و به آنها مى‏گويد : شما به سوى خدا باز مى‏گرديد و نتيجه افكار و اعمال شوم و زشت خود را خواهيد ديد.


همه اين تفسيرها مناسب است هر چند تفسير اول و دوم صحيح‏تر به نظر مى‏رسد.


نكته‏ها:


1 -جهان اسرار آميز خواب


حقيقت خواب چيست ؟ و چه مى‏شود كه انسان به خواب مى‏رود ؟ در اين


تفسير نمونه ج : 19ص :482


باره دانشمندان بحثهاى فراوانى دارند : بعضى آن را نتيجه انتقال قسمت عمده خون از مغز به ساير قسمتهاى بدن مى‏دانند ، و به اين ترتيب براى آن عامل فيزيكى قائلند .


بعضى ديگر عقيده دارند كه فعاليتهاى زياد جسمانى سبب جمع شدن مواد سمى مخصوصى در بدن مى‏شود ، و همين امر روى سيستم سلسله اعصاب اثر مى‏گذارد و حالت خواب به انسان دست مى‏دهد ، و اين حال ادامه دارد تا اين سموم تجزيه و جذب بدن گردد ، به اين ترتيب عامل شيميائى براى آن قائل شده‏اند.


جمعى ديگر يك نوع عامل عصبى براى خواب قائلند و مى‏گويند : دستگاه فعال عصبى مخصوصى كه در درون مغز انسان است و مبدء حركات مستمر اعضا مى‏باشد بر اثر خستگى زياد از كار مى‏افتد و خاموش مى‏شود.


ولى هيچيك از اين نظرات نتوانسته است پاسخ قانع‏كننده‏اى به مساله خواب بدهد ، هر چند تاثير اين عوامل را بطور اجمال نمى‏توان انكار كرد ؟ ما فكر مى‏كنيم چيزى كه سبب شده دانشمندان امروز از بيان تفسير روشنى براى مساله خواب عاجز بمانند همان تفكر مادى آنها است ، آنها مى‏خواهند بدون قبول اصالت و استقلال روح اين مساله را تفسير كنند ، در حالى كه خواب قبل از آنكه يك پديده جسمانى باشد يك پديده روحانى است كه بدون شناخت صحيح روح تفسير آن غير ممكن است .


قرآن مجيد در آيات فوق دقيقترين تفسير را براى مساله خواب بيان كرده ، زيرا مى‏گويد خواب يك نوع قبض روح و جدائى روح از جسم است اما نه جدائى كامل .


به اين ترتيب هنگامى كه به فرمان خدا پرتو روح از بدن برچيده مى‏شود و جز شعاع كم رنگى از آن بر اين جسم نمى‏تابد ، دستگاه درك و شعور از كار مى‏افتد ، و انسان از حس و حركت باز مى‏ماند ، هر چند قسمتى از فعاليتهائى


تفسير نمونه ج : 19ص :483


كه براى ادامه حيات او ضرورت دارد ، مانند ضربان قلب و گردش خون و فعاليت دستگاه تنفس و تغذيه ادامه مى‏يابد.


در حديثى از امام باقر عليه السلام مى‏خوانيم : ما من احد ينام الا عرجت نفسه الى السماء ، و بقيت روحه فى بدنه ، و صار بينهما سبب كشعاع الشمس ، فان اذن الله فى قبض الا روح اجابت الروح النفس ، و ان اذن الله فى رد الروح اجابت النفس الروح ، فهو قوله سبحانه الله يتوفى الانفس حين موتها ... : هر كس مى‏خوابد نفس او به آسمان صعود مى‏كند و روح در بدنش مى‏ماند ، و در ميان اين دو ارتباطى همچون پرتو آفتاب است ، هر گاه خداوند فرمان قبض روح آدمى را صادر كند روح دعوت نفس را اجابت مى‏كند ، و به سوى او پرواز مى‏نمايد ، و هنگامى كه خداوند اجازه بازگشت روح را دهد نفس دعوت روح را اجابت مى‏كند و به تن باز مى‏گردد ، و اين است معنى سخن خداوند سبحان كه مى‏فرمايد : الله يتوفى الانفس حين موتها و .


ضمنا از اينجا مساله مهم ديگرى كه مساله رؤيا ( خواب ديدن است ) نيز حل مى‏شود ، چرا كه بسيارند خوابهائى كه عينا يا با مختصر تغييرى در خارج واقع مى‏شوند.


تفسيرهاى مادى از بيان و توجيه اين گونه خوابها عاجزند ، در حالى كه تفسيرهاى روحى به خوبى مى‏توانند اين مطلب را روشن سازند ، زيرا روح انسان به هنگام جدائى از تن و ارتباط با عالم ارواح حقايق بيشترى را مربوط به گذشته و آينده درك مى‏كند ، و همين است كه اساس رؤياهاى صادقه را تشكيل مى‏دهد


تفسير نمونه ج : 19ص :484


(براى توضيح بيشتر به جلد نهم تفسير نمونه صفحه 312 ذيل آيه 4 سوره يوسف مراجعه فرمائيد كه مشروحا در اين زمينه بحث شده است).


2 -خواب در روايات اسلامى


از رواياتى كه مفسران در ذيل آيات فوق ذكر كرده‏اند نيز به خوبى روشن مى‏شود كه خواب در اسلام به عنوان حركت روح به سوى عالم ارواح شمرده شده ، و بيدارى بازگشت روح به بدن و نوعى حيات مجدد است.


در حديثى از امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم كه به يارانش چنين تعليم مى‏داد : لا ينام المسلم و هو جنب ، لا ينام الا على طهور، فان لم يجد الماء فليتمم بالصعيد ، فان روح المؤمن ترفع الى الله تعالى فيقبلها ، و يبارك عليها ، فان كان اجلها قد حضر جعلها فى كنوز رحمته ، و ان لم يكن اجلها قد حضر بعث بها مع امنائه من ملائكته ، فيردونها فى جسده : مسلمان نبايد با حالت جنابت بخوابد ، و جز با طهارت وضو به بستر نرود ، هر گاه آب نيابد تيمم كند ، زيرا روح مؤمن به سوى خداوند متعال بالا مى‏رود ، او را مى‏پذيرد و به او بركت مى‏دهد ، هر گاه پايان عمرش فرا رسيده باشد او را در گنجهاى رحمتش قرار مى‏دهد ، و اگر فرا نرسيده باشد او را با امنائش از فرشتگان به جسدش باز مى‏گرداند .


در حديث ديگرى از امام باقر (عليه‏السلام‏) چنين مى‏خوانيم : اذا قمت بالليل من منامك فقل الحمد لله الذى رد على روحى لاحمده و اعبده : هنگامى كه در شب از خواب برمى‏خيزى بگو حمد خدائى را كه روح مرا به من بازگرداند ، تا او را حمد و سپاس گويم و عبادت كنم.


و حديث در اين زمينه بسيار است.



تفسير نمونه ج : 19ص :485


وَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشمَأَزَّت قُلُوب الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِوَ إِذَا ذُكِرَ الَّذِينَ مِن دُونِهِ إِذَا هُمْ يَستَبْشِرُونَ‏(45) قُلِاللَّهُمَّ فَاطِرَ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ عَلِمَ الْغَيْبِ وَ الشهَدَةِ أَنت تحْكمُ بَينَ عِبَادِك فى مَا كانُوا فِيهِ يخْتَلِفُونَ‏(46) وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِينَ ظلَمُوا مَا فى الأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لافْتَدَوْا بِهِ مِن سوءِ الْعَذَابِ يَوْمَ الْقِيَمَةِوَ بَدَا لهَُم مِّنَ اللَّهِ مَا لَمْ يَكُونُوا يحْتَسِبُونَ‏(47) وَ بَدَا لهَُمْ سيِّئَات مَا كسبُوا وَ حَاقَ بِهِم مَّا كانُوا بِهِ يَستهْزِءُونَ‏(48)


ترجمه:


45 -هنگامى كه خداوند به يگانگى ياد مى‏شود دلهاى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند مشمئز ( و متنفر ) مى‏گردد ، اما هنگامى كه از معبودهاى ديگر ياد مى‏شود آنها


تفسير نمونه ج : 19ص :486


خوشحال مى‏شوند!


46 -بگو : خداوندا ! اى آنكه آفريننده آسمانها و زمين توئى ، و آگاه از اسرار نهان و آشكار هستى ! تو در ميان بندگانت در آنچه اختلاف داشتند داورى مى‏كنى.


47 -اگر ستمكاران تمام آنچه را روى زمين است مالك باشند ، و همانند آن بر آن افزوده شود حاضرند همه را فدا كنند تا از عذاب شديد روز قيامت رهائى يابند ، و از سوى خدا براى آنها امورى ظاهر مى‏شود كه هرگز گمان نمى‏كردند.


48 -در آنروز اعمال بدى را كه انجام داده‏اند براى آنها ظاهر مى‏شود و آنچه را استهزا مى‏كردند بر آنها واقع مى‏گردد


تفسير : آنها كه از نام خدا وحشت دارند!


باز هم در اين آيات سخن از توحيد و شرك است ، در نخستين آيه مورد بحث يكى از چهره‏هاى بسيار زشت و زننده مشركان و منكران معاد را در برخورد با توحيد منعكس ساخته ، مى‏فرمايد : هنگامى كه نام خداوند يگانه يكتا برده مى‏شود دلهاى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند مشمئز و متنفر مى‏گردد ، اما هنگامى كه از معبودهاى ديگر سخن به ميان مى‏آيد غرق سرور و شادى مى‏شوند ! ( و اذا ذكر الله وحده اشمازت قلوب الذين لا يؤمنون بالاخرة و اذا ذكر الذين من دونه اذا هم يستبشرون .


گاه انسان چنان به زشتيها خو مى‏گيرد و از پاكيها و نيكيها بيگانه مى‏شود كه از شنيدن نام حق ناراحت و از شنيدن باطل مسرور و شاد مى‏گردد ، در برابر خداوندى كه آفريننده عالم هستى است سر تعظيم فرود نمى‏آورد ، اما در برابر قطعه سنگ و چوبى كه خود ساخته و يا انسان و موجوداتى همانند خود زانو مى‏زند و تعظيم مى‏كند.



تفسير نمونه ج : 19ص :487


شبيه اين معنى در آيه 46 سوره اسراء نيز آمده است : و اذا ذكرت ربك فى القرآن وحده و لو على ادبارهم نفورا : هنگامى كه پروردگارت را در قرآن به وحدانيت ياد مى‏كنى فرار مى‏كنند ! پيامبر بزرگ خدا نوح از دست اينگونه كج‏انديشان به خدا شكايت مى‏كند و مى‏گويد : و انى كلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فى آذانهم و استغشوا ثيابهم و اصروا و استكبروا استكبارا : خداوندا ! هر زمان آنها را دعوت كردم تا به درگاه تو آيند ، و آنها را بيامرزى ، انگشت در گوشها گذاردند و لباس بر سر و صورت خود پوشيدند تا صداى مرا نشنوند ، و در مسير گمراهى اصرار ورزيدند و استكبار كردند ! ( نوح - 7 ) .


آرى چنين است حال متعصبان لجوج و جاهلان مغرور .


ضمنا از اين آيه به خوبى استفاده مى‏شود كه سرچشمه بدبختى اين گروه دو چيز بوده است انكار اصل توحيد و عدم ايمان به آخرت.


نقطه مقابل آنها مؤمنانى هستند كه از شنيدن نام خداوند يگانه چنان مجذوب نام مقدسش مى‏شوند كه حاضرند هر چه دارند نثار راه او كنند ، نام محبوب كامشان را شيرين و مشام جانشان را معطر ، و تمام قلبشان را روشن مى‏سازد ، نه تنها نام او كه نام هر چه ارتباط و پيوندى با او دارد براى آنان سرورآفرين است.


نبايد تصور كرد كه اين صفت مخصوص مشركان عصر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بوده است ، در هر عصر و زمان منحرفان تاريك دلى هستند كه از شنيدن نام دشمنان خدا و مكتبهاى الحادى و پيروزى ستمگران خوشحال مى‏شوند اما نام نيكان و پاكان و برنامه‏ها و پيروزيهايشان براى آنان دردآور است ، لذا در بعضى از روايات اين آيه تفسير به كسانى شده است كه از شنيدن فضائل اهل بيت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


تفسير نمونه ج : 19ص :488


يا پيروى از مكتبشان ناراحت مى‏شوند.


هنگامى كه سخن به اينجا مى‏رسد كه اين گروه لجوج و اين جاهلان مغرور حتى از شنيدن نام خداوند يگانه متنفر و بيزارند به پيامبرش دستور مى‏دهد كه از آنها روى بگرداند ، و رو به سوى درگاه خدا آورد ، با لحنى كه حاكى از ايمان عميق و سرشار از عشق او است با او سخن گويد ، و شكايت اين گروه را به درگاه او برد ، تا هم قلب خود را كه آكنده از اندوه است آرامش بخشد ، و هم از اين راه تكانى به آن ارواح خفته غافل دهد ، مى‏فرمايد : بگو خداوندا ! اى آنكه آفريننده آسمانها و زمين و آگاه از اسرار نهان و آشكار هستى ، تو در ميان بندگانت در آنچه اختلاف كردند داورى مى‏كنى ( قل اللهم فاطر السموات و الارض عالم الغيب و الشهادة انت تحكم بين عبادك فيما كانوا فيه يختلفون ) .


آرى روز قيامت كه روز برچيده شدن همه اختلافات است و روز به روز حقايق مخفى است حاكم مطلق و فرمانروا توئى ، كه هم خالق همه چيز هستى و هم آگاه از اسرار آنها ، آنجاست كه با داورى تو اختلافات پايان مى‏گيرد ، و اين گمراهان لجوج به اشتباه خود پى مى‏برند و آنجاست كه به فكر جبران مى‏افتند ، اما چه سود ؟ ! چنانكه در آيه بعد مى‏گويد : اگر ستمكاران تمام آنچه را روى زمين است مالك باشند و همانند آن نيز بر آن افزوده شود ، حاضرند همه آنها را فدا كنند تا از عذاب شديد روز قيامت رهائى يابند ( اما چنين چيزى ممكن نيست )


تفسير نمونه ج : 19ص :489


(و لو ان للذين ظلموا ما فى الارض جميعا و مثله معه لافتدوا به من سوء العذاب يوم القيامة).


ظلم در اينجا معنى وسيعى دارد كه هم شرك را شامل مى‏شود ، و هم مظالم ديگر را.


سپس مى‏افزايد : و از سوى خدا براى آنها امورى ظاهر مى‏شود كه هرگز گمان نمى‏كردند ( و بدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون).


و عذابهائى را با چشم خود مى‏بينند كه هرگز به فكر آنها خطور نمى‏كرد ! بعلاوه آنها تنها به لطف خداوند مغرور بودند در حالى كه از خشم و غضب و قهاريت او غفلت داشتند.


و احيانا اعمالى انجام مى‏دادند كه آن را حسنات مى‏پنداشتند در حالى كه گاه از گناهان بزرگ بوده ، و به هر حال مسائلى در اين جهات براى آنها ظاهر مى‏شود كه هرگز آن را باور نمى‏كردند .


اين درست نقطه مقابل وعده نيكى است كه به مؤمنان داده ، و فرموده فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين : كسى نمى‏داند چه پاداشهائى براى او پنهان داشته شده است كه مايه روشنى چشمها است ( الم سجده - 17).


نقل مى‏كنند يكى از مسلمانان در آستانه مرگ بسيار جزع و بيتابى مى‏كرد هنگامى كه علت آن را پرسيدند گفت من به فكر اين آيه افتادم كه خدا مى‏گويد : و بدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون وحشت وجود مرا فرا گرفته و از اين مى‏ترسم مبادا از سوى خدا امورى بر من آشكار شود كه هرگز گمان نمى‏كردم .


آيه بعد توضيح يا تكميل براى مطلبى است كه در آيه قبل گذشت مى‏فرمايد : در آن روز اعمال زشتى را كه انجام داده‏اند براى آنها ظاهر مى‏شود ( و بدا لهم


تفسير نمونه ج : 19ص :490


سيئات ما كسبوا).


و آنچه را به باد استهزا مى‏گرفتند بر سر آنها مى‏آيد ( و حاق بهم ما كانوا به يستهزئون).


در حقيقت چهار موضوع در ارتباط با مشركان و ظالمان در اين آيات بيان شده است : نخست اينكه هول و وحشت عذاب الهى در آن روز به قدرى زياد است كه اگر دو چندان تمام ثروت و اموال روى زمين را در اختيار داشته باشند همه را مى‏دهند تا از عذاب رهائى يابند ، اما در آنجا معامله‏اى صورت نمى‏گيرد .


ديگر اينكه انواعى از مجازات الهى كه هرگز به فكر آنها خطور نمى‏كرد در برابر آنان ظاهر مى‏شود.


سوم اينكه سيئات اعمالشان در برابر آنها حضور پيدا مى‏كند و تجسم مى‏يابد.


چهارم آنكه آنچه را در مورد معاد شوخى مى‏پنداشتند به صورت واقعيت عينى مى‏بينند ، و تمام درهاى نجات به روى آنها بسته مى‏شود.


با توجه به اينكه مى‏گويد سيئات اعمال آنها آشكار مى‏شود آيه فوق دليل ديگر خواهد بود بر مساله تجسم اعمال ، زيرا لزومى ندارد كه كلمه مجازات و كيفر در تقدير گرفته شود .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :