امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
761
تفسير نمونه : سوره فصلت آيات 54 – 30


تفسير نمونه ج : 20ص :269


إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقَمُوا تَتَنزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَئكةُ أَلا تخَافُوا وَ لا تحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالجَْنَّةِ الَّتى كُنتُمْ تُوعَدُونَ‏(30) نحْنُ أَوْلِيَاؤُكُمْ فى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ فى الاَخِرَةِوَ لَكُمْ فِيهَا مَا تَشتَهِى أَنفُسكُمْ وَ لَكُمْ فِيهَا مَا تَدَّعُونَ‏(31) نُزُلاً مِّنْ غَفُورٍ رَّحِيمٍ‏(32)


ترجمه:


30 -كسانى كه گفتند پروردگار ما خداوند يگانه است سپس استقامت كردند ، فرشتگان بر آنها نازل مى‏شوند كه نترسيد و غمگين مباشيد ، و بشارت باد بر شما به آن بهشتى كه به شما وعده داده شده است.


31 -ما ياران و مددكاران شما در زندگى دنيا و در آخرت هستيم و براى شما هر چه بخواهيد در بهشت فراهم است و هر چه طلب كنيد به شما داده مى‏شود.


32 -اينها به عنوان پذيرائى از سوى خداوند غفور و رحيم است.


تفسير : نزول فرشتگان بر مؤمنان با استقامت


مى‏دانيم روش قرآن براى تبيين مطالب اين است كه امور متضاد را در برابر


تفسير نمونه ج : 20ص :270


هم قرار مى‏دهد تا با مقايسه با يكديگر وضع آنها به خوبى روشن گردد ، و از آنجا كه در آيات گذشته سخن از منكران لجوجى در ميان بود كه بر كفر پافشارى داشتند ، وخداوند آنها را به عذابها و كيفرهاى مختلف تهديد مى‏كند ، در آيات مورد بحث سخن از مؤمنانى است كه در ايمانشان راسخ و پا بر جا هستند ، و خداوند به هفت پاداش و موهبت كه براى آنها قرار داده اشاره مى‏كند كه غالبا نقطه مقابل كيفرهاى گذشته است.


نخست مى‏گويد : كسانى كه مى‏گويند پروردگار ما الله است ، سپس بر سر گفته خود مى‏ايستند و كمترين انحرافى پيدا نمى‏كنند ، و آنچه لازمه آن است در عمل و گفتار نشان مى‏دهند فرشتگان الهى بر آنها نازل مى‏شوند كه نترسيد و غمگين مباشيد ( ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا ) .


چه تعبير جامع و جالبى كه در حقيقت همه نيكى‏ها و صفات برجسته را در بر دارد ، نخست دل به خدا بستن و ايمان محكم به او پيدا كردن ، سپس تمام زندگى را به رنگ ايمان در آوردن و در محور آن قرار دادن.


بسيارند كسانى كه دم از عشق الله مى‏زنند ، ولى در عمل استقامت ندارند ، افرادى سست و ناتوانند كه وقتى در برابر طوفان شهوات قرار مى‏گيرند با ايمان وداع كرده ، و در عمل مشرك مى‏شوند ، و هنگامى كه منافعشان به خطر مى‏افتد همان ايمان ضعيف و مختصر را نيز از دست مى‏دهند.



تفسير نمونه ج : 20ص :271


على (عليه‏السلام‏) در يكى از خطبه‏هاى نهج البلاغه اين آيه را با عبارت گويا و پر معنائى تفسير مى‏كند و بعد از تلاوت آن مى‏فرمايد : و قد قلتم ربنا الله فاستقيموا على كتابه و على منهاج امره و على الطريقة الصالحة من عبادته ، ثم لا تمرقوا منها ، و لا تبتدعوا فيها ، و لا تخالفوا عنها : شما گفتيد پروردگار ما الله است اكنون بر سر اين سخن پايمردى كنيد ، بر انجام دستورهاى كتاب او ، و در راهى كه فرمان داده ، و در طريق پرستش شايسته او ، استقامت به خرج دهيد ، از دايره فرمانش خارج نشويد ، در آئين او بدعت مگذاريد و هرگز با آن مخالفت نكنيد .


در حديث ديگرى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم كه اين آيه را تلاوت فرمود سپس افزود : قد قالها الناس ، ثم كفر اكثرهم ، فمن قالها حتى يموت فهو ممن استقام عليها : گروهى اين سخن را گفتند سپس اكثر آنها كافر شدند ، اما كسى كه اين سخن را بگويد و همچنان به آن تداوم دهد تا مرگش فرا رسد او از كسانى است كه بر آن استقامت كرده.


و اگر مى‏بينيم در حديثى كه از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام‏) نقل شده در پاسخ سؤال از تفسير استقامت فرمود : هى والله ما انتم عليه : استقامت همان روش ولايتى است كه شما داريد به معنى اين نيست كه مفهوم آيه در مساله ولايت خلاصه شود بلكه چون پذيرش رهبرى ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) ضامن بقاء خط توحيد و روش اصيل اسلام و ادامه عمل صالح است ، استقامت را به اين معنى تفسير فرموده است.



تفسير نمونه ج : 20ص :272


كوتاه سخن اين كه ارزش انسان كه در ايمان و عمل صالح خلاصه مى‏شود در اين آيه در جمله قالوا ربنا الله ثم استقاموا منعكس شده ، و لذا در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده كه شخصى خدمتش عرض كرد : اخبرنى بامر اعتصم به : دستورى به من ده كه به آن چنگ زنم و در دنيا و آخرت اهل نجات شوم .


پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : قل ربى الله ثم استقم : بگو پروردگار من الله است و بر اين گفته خود به‏ايست ! سپس مى‏گويد : پرسيدم : خطرناكترين چيزى كه بايد از آن بترسم چيست ؟ پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) زبانش را گرفت و فرمود : اين ! اكنون به‏بينيم كسانى كه اين دو اصل مهم را در وجود خود زنده مى‏كنند مشمول چه مواهبى از سوى خدا هستند.


قرآن در اين آيات به هفت موهبت بزرگ اشاره مى‏كند مواهبى كه از سوى فرشتگان الهى كه بر آنها نازل مى‏شوند به آنها بشارت داده مى‏شود .


آرى كار انسان بجائى مى‏رسد كه در پرتو ايمان و استقامت فرشتگان بر او نازل مى‏گردند و پيام الهى را كه سراسر لطف و مرحمت است به او اعلام مى‏دارند.


پس از نخستين و دومين بشارت در مورد عدم خوف و حزن كه به آن اشاره شد.


در سومين مرحله مى‏گويند : بشارت باد بر شما به آن بهشتى كه به آن وعده داده مى‏شديد ( و ابشروا بالجنة التى كنتم توعدون).


و در چهارمين بشارت مى‏افزايند : ما ياران و مددكاران شما در زندگى.



تفسير نمونه ج : 20ص :273


دنيا و در آخرت هستيم هرگز شما را تنها نمى‏گذاريم ، در نيكى‏ها به شما كمك مى‏كنيم ، و از لغزشها شما را حفظ مى‏نمائيم تا وارد بهشت شويد ( نحن اوليائكم فى الحياة الدنيا و فى الاخرة).


در پنجمين بشارت مى‏گويند : در بهشت براى شما هر چه بخواهيد از مواهب و نعمتها فراهم است و هيچ قيد و شرطى در كار نيست ( و لكم فيها ما تشتهى انفسكم).


ششمين بشارت اين كه نه تنها نعمتهاى مادى و آنچه دلخواه شما است به شما مى‏رسد ، بلكه آنچه از مواهب معنوى طلب كنيد در اختيار شما است ( و لكم فيها ما تدعون).


و بالاخره هفتمين و آخرين مژده‏اى كه به آنها مى‏دهند اين است كه شما ميهمان خدا در بهشت جاويدان او هستيد ، و همه اين نعمتها به عنوان پذيرائى يك ميزبان از يك ميهمان گرامى از سوى پروردگار غفور و رحيم به شما ارزانى داشته مى‏شود ( نزلا من غفور رحيم ) .


نكته‏ها:


در اين آيات و تعبيرات كوتاه و پر معنيش ، نكته‏هاى ظريف و فراوانى نهفته است : 1 - آيا نزول فرشتگان بر مؤمنان با استقامت به هنگام مرگ و انتقال از اين عالم به جهان ديگر است ؟ همانگونه كه جمعى از مفسران احتمال داده‏اند ، يا در سه موقف به هنگام مرگ و به هنگام ورود در قبر و به هنگام زنده شدن در رستاخيز به سراغ آنها مى‏آيند ؟ و يا اينكه اين بشارتها دائمى و مستمر است كه با الهامهاى معنوى اين حقايق را در گوش جان مؤمنان پيوسته مى‏خوانند ، هر چند به هنگام مرگ يا ورود در عرصه محشر صداى فرشتگان رساتر و روشنتر مى‏شود ؟


تفسير نمونه ج : 20ص :274


از آنجا كه آيه قيد و شرطى ندارد با معنى اخير سازگارتر است ، به خصوص اينكه فرشتگان در چهارمين بشارت مى‏گويند : ما دوستان شما در دنيا و آخرت هستيم و اين دليل بر آن است كه اين مژده‏ها را به هنگامى كه آنها در دنيا زنده‏اند از فرشتگان مى‏شنوند ، اما نه بشارتى با زبان و الفاظ ، بلكه بشارتهائى كه مؤمنان با گوش جان مى‏شنوند ، و در مشكلات و گرفتاريها در اعماق دل احساس مى‏كنند و آرامش مى‏يابند .


درست است كه در روايات متعددى اين آيه تفسير به زمان فرا رسيدن مرگ شده است ، ولى در روايات ديگرى نيز تفسير به معنى گسترده‏ترى كه حال حيات را نيز شامل مى‏شود گرديده.


و از مجموع اين روايات مى‏توان نتيجه گرفت كه ذكر خصوص حال مرگ به عنوان يك مصداق روشن از اين مفهوم وسيع و گسترده است ، و مى‏دانيم تفسيرهائى كه در روايات وارد شده غالبا به صورت بيان مصاديق روشن است .


به هر حال اين بشارتهاى فرشتگان الهى است كه در روح و جان انسان با ايمان و پر استقامت پرتوافكن مى‏شود ، در طوفانهاى سخت زندگى به آنها نيرو و توان مى‏بخشد ، و در پرتگاهها و لغزشگاهها به آنها ثبات قدم مى‏دهد.


2 -در اينكه ميان خوف و حزن چه تفاوتى است ؟ جمعى از مفسران گفته‏اند : خوف و ترس مربوط به حوادث بيمناك آينده است ، و حزن و اندوه مربوط به حوادث ناگوار گذشته ، به اين ترتيب فرشتگان به آنها مى‏گويند ، نه از حوادث سختى كه در پيش داريد ، چه در دنيا و چه در هنگام مرگ و چه در مراحل رستاخيز نگران باشيد ، و نه از گناهان گذشته خود يا فرزندانى كه از .



تفسير نمونه ج : 20ص :275


شما در دنيا باقى مى‏مانند غمى به دل راه دهيد.


تقديم خوف بر حزن نيز ممكن است به همين ملاحظه باشد كه نگرانى انسان با ايمان بيشتر از حوادث آينده ، مخصوصا دادگاه محشر است.


بعضى نيز گفته‏اند ترس و خوف در برابر عذاب است ، و اندوه و حزن در برابر از دست رفتن ثواب ، و فرشتگان الهى آنها را به لطف پروردگار در هر دو قسمت اميدوار مى‏سازند.


3 -تعبير به كنتم توعدون ( وعده داده مى‏شديد ) تعبير جامعى است كه همه اوصاف بهشت را درنظر مؤمنان با استقامت تداعى مى‏كند ، يعنى بهشت با تمام اوصافى كه شنيده‏ايد ، با حور و قصورش ، و با مواهب معنوى و روحانيش ، با نعمتهاى بسيار گران‏قدرى كه به گفته قرآن هيچكس از آن آگاه نيست ، و به ذهن كسى خطور نكرده ، ( فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين ) ( الم سجده 17 ) همه و همه در اختيار شما است.


4 -در چهارمين مژده فرشتگان خود را يار و ياور مؤمنين در دنيا و آخرت معرفى مى‏كنند كه در حقيقت نقطه مقابل آيات گذشته است كه كفار بى ايمان از اوليا و رهبران گمراه و اغواگر ناله سر مى‏دهند ، و مى‏خواهند در دوزخ از اين ناپاكان انتقام بگيرند .


5 -تفاوت در ميان بشارت پنجم و ششم اين است كه در پنجم به آنها مى‏گويند آنچه دلتان بخواهد در آنجا هست ، و خواستن شما و فراهم گشتن آن يكى است ولى مى‏دانيم تعبير به تشتهى انفسكم معمولا در لذات مادى به كار مى‏رود ، در حالى كه ما تدعون ( آنچه بخوانيد ) به معنى تقاضاهاى معنوى و مواهب و لذات


تفسير نمونه ج : 20ص :276


روحانى است ، خلاصه در آنجا همه چيز جمع است و هر نعمت معنوى و مادى بخواهند فراهم است.


6 -نزل چنانكه قبلا هم گفته‏ايم به معنى ارزاقى است كه به وسيله آن از ميهمان پذيرائى مى‏كنند و بعضى به اولين وسيله پذيرائى از ميهمان تفسير كرده‏اند ، و در هر حال اين تعبير لطيف و زيبا نشان مى‏دهد كه مؤمنان با استقامت همه ميهمان خدايند و بهشت ميهمان سراى الله است و نعمتهايش وسائل پذيرائى دوستان خدا .


7 -با دقت در عمق اين مفاهيم و عظمت اين وعده‏هاى الهى كه به وسيله فرشتگان به مؤمنان داده مى‏شود روح آدمى به پرواز در مى‏آيد ، و تمام وجود او را به سوى ايمان و استقامت جذب مى‏كند.


در پرتو اين فرهنگ و تعليمات بود كه اسلام از يك مشت عرب جاهلى انسانهاى نمونه‏اى ساخت كه از هيچگونهايثار و فداكارى مضايقه نداشتند ، و همين‏ها است كه امروز مى‏تواند الهام بخش مسلمانان در راه پيروزى بر همه مشكلات باشد.


البته نبايد فراموش كرد كه استقامت همچون عمل صالح ميوه درخت ايمان است زيرا ايمان هنگامى كه عمق و نفوذ كافى پيدا كند انسان را دعوت به استقامت خواهد كرد ، همانگونه استقامت در مسير حق بر عمق ايمان نيز مى‏افزايد ، و اين دو تاثير متقابل دارند.


از آيات ديگر قرآن نيز استفاده مى‏شود كه ايمان و استقامت نه تنها بركات معنوى را به سوى انسان سرازير مى‏كند ، بلكه از بركات مادى اين جهان نيز در سايه اين دو بهره‏مند خواهد شد ، در سوره جن آيه 16 مى‏خوانيم : و ان لو استقاموا على الطريقه لاسقيناهم ماء غدقا : هر گاه افراد با ايمان بر طريقه حق پايدارى كنند آب فراوان به آنها مى‏نوشانيم ( و سالهائى پر باران و پر بركت نصيب آنها مى‏كنيم ) .



تفسير نمونه ج : 20ص :277


وَ مَنْ أَحْسنُ قَوْلاً مِّمَّن دَعَا إِلى اللَّهِ وَ عَمِلَ صلِحاً وَ قَالَ إِنَّنى مِنَ الْمُسلِمِينَ‏(33) وَ لا تَستَوِى الحَْسنَةُ وَ لا السيِّئَةُادْفَعْ بِالَّتى هِىَ أَحْسنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَك وَ بَيْنَهُ عَدَوَةٌ كَأَنَّهُ وَلىٌّ حَمِيمٌ‏(34) وَ مَا يُلَقَّاهَا إِلا الَّذِينَ صبرُوا وَ مَا يُلَقَّاهَا إِلا ذُو حَظٍ عَظِيمٍ‏(35) وَ إِمَّا يَنزَغَنَّك مِنَ الشيْطنِ نَزْغٌ فَاستَعِذْ بِاللَّهِإِنَّهُ هُوَ السمِيعُ الْعَلِيمُ‏(36)


ترجمه:


33 -گفتار چه كسى بهتر است از آنكس كه دعوت به سوى خدا مى‏كند و عمل صالح انجام مى‏دهد و مى‏گويد : من از مسلمين هستم.


34 -هرگز نيكى و بدى يكسان نيست ، بدى را با نيكى دفع كن ، تا دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صميمى شوند!


35 -اما به اين مرحله جز كسانى كه داراى صبر و استقامتند نمى‏رسند، و جز كسانى كه


تفسير نمونه ج : 20ص :278


بهره عظيمى از ايمان و تقوا دارند به آن نائل نمى‏گردند.


36 -و هر گاه وسوسه‏هائى از شيطان متوجه تو گردد از خدا پناه طلب كه او شنونده و آگاه است.


تفسير : بدى را با نيكى دفع كن!


در آيات گذشته سخن از كسانى در ميان بود كه مردم را از شنيدن آيات قرآن نهى مى‏كردند ، يعنى داعيان به سوى ضلال و گمراهى.


ولى در آيات مورد بحث از نقطه مقابل آنها كه گفتارشان بهترين گفتار است سخن مى‏گويد ، مى‏فرمايد : چه كسى گفتارش بهتر است از آن كس كه دعوت به سوى خدا مى‏كند و عمل صالح انجام مى‏دهد و مى‏گويد من از مسلمينم و با تمام وجودم اسلام را پذيرفته‏ام ( و من احسن قولا ممن دعا الى الله و عمل صالحا و قال اننى من المسلمين ) .


گرچه آيه به صورت استفهام است ، ولى پيدا است كه استفهام انكارى است ، يعنى هيچكس سخنش از داعيان به سوى الله و مناديان توحيد بهتر نيست ، همان مناديانى كه با عمل صالح خويش دعوت زبانى خود را تاكيد و تثبيت مى‏كنند ، و با اعتقاد به اسلام و تسليم در برابر حق بر عمل صالح خويش صحه مى‏گذارند.


اين آيه با صراحت ، بهترين گويندگان را كسانى معرفى كرده كه داراى اين سهوصفند : دعوت به الله ، عمل صالح ، و تسليم در برابر حق.


در حقيقت چنين كسانى علاوه بر سه ركن معروف ايمان ، اقرار به لسان ، عمل به اركان ، و ايمان به جنان ( قلب ) بر ركن چهارمى نيز چنگ زده‏اند و آن تبليغ و نشر آئين حق و اقامه دليل بر مبانى دين و زدودن آثار شك و ترديد از قلوب بندگان خدا است.


اين مناديان با اين چهار وصف بهترين مناديان جهانند.


گرچه گروهى از مفسران اين اوصاف را تطبيق بر شخص پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و يا


تفسير نمونه ج : 20ص :279


پيامبر ، و امامانى كه دعوت به سوى حق مى‏كردند ، و يا خصوص مؤذنها كرده‏اند ، ولى پيدا است آيه مفهوم وسيع و گسترده‏اى دارد كه تمام مناديان توحيد را كه واجد اين صفاتند فرا مى‏گيرد ، هر چند برترين مصداقش شخص پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ( مخصوصا با توجه به زمان نزول آيه ) و در درجه بعد ائمه معصومين و بعد از آنها تمام علماء و دانشمندان و مجاهدان راه حق و آمرين به معروف و ناهين از منكر و مبلغان اسلام از هر قشر و گروه هستند ، و اين آيه بشارتى است بزرگ و افتخارى است بى‏نظير براى همه آنها كه مى‏توانند به آن دلگرم باشند .


و اگر گفته‏اند در اين آيه مدح بلال حبشى مؤذن مخصوص پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است نيز به خاطر همين است كه او در دورانى تاريك و وحشتناك نغمه توحيد را سر داد ، و جان خود را در برابر آن سپر ساخت ، و با ايمان راسخ و استقامت كم نظير و اعمال صالح و تداوم خط صحيح اسلام اين اوصاف را تكميل نمود ! جمله و قال اننى من المسلمين را دو گونه تفسير كرده‏اند : نخست اين كه قال در اينجا از ماده قول به معنى اعتقاد است ، يعنى اعتقاد راسخ به اسلام دارد .


ديگر اين كه قول در اينجا به همان معنى سخن گفتن است ، يعنى از روى افتخار و مباهات به آئين پاك خداوند صدا مى‏زند من از مسلمين هستم ! معنى اول مناسبتر است هر چند جمع هر دو در مفهوم آيه امكان دارد .


بعد از بيان دعوت به سوى خداوند و اوصاف داعيان الى الله ، روش دعوت را شرح داده ، مى‏گويد : نيكى و بدى يكسان نيست ( لا تستوى الحسنة و لا السيئة).


در حالى كه مخالفان حق سلاحى جز بد گوئى و افتراء و سخريه و استهزاء.



تفسير نمونه ج : 20ص :280


و انواع فشارها و ستم‏ها ندارند ، بايد سلاح شما پاكى و تقوا و سخن حق و نرمش و محبت باشد.


آرى مكتب ضلالت جز چنان ابزارى را نمى‏پسندد مكتب حق تنها از چنين وسائلى بهره‏گيرى مى‏كند .


گرچه حسنة و سيئة مفهوم وسيعى دارد ، تمام نيكى‏ها و خوبيها و خيرات و بركات در مفهوم حسنه جمع است ، همانگونه كه هر گونه انحراف و زشتى و عذاب در مفهوم سيئة خلاصه شده است ، ولى در آيه مورد بحث آن شاخه‏اى از حسنة و سيئة كه مربوط به روشهاى تبليغى است منظور مى‏باشد.


ولى جمعى از مفسران حسنه را به معنى اسلام و توحيد و سيئه را به معنى شرك و كفر تفسير كرده‏اند.


بعضى حسنه را به اعمال صالح و سيئه را به اعمال قبيح ، و بعضى حسنه را به صفات عالى انسانى همچون صبر و حلم و مدارا و عفو ، و سيئه را به معنى غضب و جهل و خشونت و انتقامجوئى تفسير كرده‏اند .


ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى‏رسد.


در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم كه در تفسير آيه فوق فرمود : الحسنة التقية و السيئة الاذاعة : حسنه تقيه است ، و افشاگرى سيئه است البته اين حديث ناظر به مقامى است كه افشا كردن عقيده موجب اتلاف نيروها و از بين رفتن نقشه‏ها و هدفها شود.


سپس براى تكميل اين سخن مى‏افزايد : با روشى كه بهتر است بدى‏ها را پاسخ گوى و دفع كن ( ادفع بالتى هى احسن).


به وسيله حق باطل را دفع كن ، و با حلم و مدارا جهل و خشونت را ، و با عفو و گذشت به مقابله با خشونتها برخيز ، هرگز بدى را با بدى ، و زشتى را با .



تفسير نمونه ج : 20ص :281


زشتى پاسخ مگوى ، كه اين روش انتقامجويان است و موجب لجاجت و سرسختى منحرفان مى‏گردد.


در پايان آيه به فلسفه عميق اين برنامه در يك جمله كوتاه اشاره كرده ، مى‏فرمايد : نتيجه اين كار آن خواهد شد كه دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صميمى شوند ( فاذا الذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم).


آنچه را قرآن در اين آيه بيان كرده ، و در آيه 96 سوره مؤمنون نيز به شكل ديگرى آمده(ادفع بالتى هى احسن السيئة ) از مهمترين و ظريفترين و پربارترين روشهاى تبليغ مخصوصا در برابر دشمنان نادان و لجوج است ، و آخرين تحقيقات روانشناسان نيز به آن منتهى شده است.


زيرا هر كس بدى كند انتظار مقابله به مثل را دارد ، مخصوصا افراد بد چون خودشان از اين قماشند ، و گاه يك بدى را چند برابر پاسخ مى‏گويند ، هنگامى كه ببينند كه طرف مقابل نه تنها بدى را به بدى پاسخ نمى‏دهد ، بلكه با خوبى و نيكى به مقابله برمى‏خيزد ، اينجا است كه طوفانى در وجودشان برپا مى‏شود وجدانشان تحت فشار شديدى قرار مى‏گيرد و بيدار مى‏گردد ، انقلابى در درون جانشان صورت مى‏گيرد ، شرمنده مى‏شوند ، احساس حقارت مى‏كنند ، و براى طرف مقابل عظمت قائل مى‏شوند .


اينجا است كه كينه‏ها و عداوتها با طوفانى از درون جان برخاسته و جاى آن را محبت و صميميت مى‏گيرد.


بديهى است اين يك قانون غالبى است نه دائمى ، زيرا هميشه اقليتى هستند كه از اين روش سوء استفاده مى‏كنند ، و تا زير ضربات خرد كننده شلاق مجازات قرار نگيرند آدم نمى‏شوند و دست از اعمال زشت خود بر نمى‏دارند.


البته حساب اين گروه جدا است ، و بايد در برابر آنها از شدت عمل استفاده كرد ، ولى نبايد فراموش كرد كه اين دسته هميشه در اقليت هستند ، قانونى كه


تفسير نمونه ج : 20ص :282


حاكم بر اكثريت است همان قانون دفع سيئه باحسنه است.


و لذا ملاحظه مى‏كنيم كه پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و پيشوايان معصوم (عليهم‏السلام‏) هميشه از اين روش عالى قرآنى بهره مى‏گرفتند ، فى المثل به هنگام فتح مكه كه نه تنها دشمنان بلكه دوستان انتظار انتقامجوئى شديد مسلمين ، و به راه انداختن حمام خون در آن سرزمين كفر و شرك و نفاق و كانون دشمنان سنگدل و بى‏رحم داشتند ، و حتى بعضى از پرچمداران سپاه اسلام درآن روز رو به سوى ابو سفيان كرده و شعار اليوم يوم الملحمة ، اليوم تسبى الحرمة ، اليوم اذل الله قريشا ! امروز روز انتقام ، روز از بين رفتن احترام نفوس و اموال دشمنان ، و روز ذلت و خوارى قريش است سر دادند ، پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با جمله اذهبوا فانتم الطلقاء برويد و همه آزاديد همه را مشمول عفو خود قرار داد ، رو به سوى ابو سفيان فرمود و شعار انتقامجويانه را به اين شعار محبت آميز تبديل فرمود اليوم يوم المرحمة اليوم اعز الله قريشا ! : امروز روز رحمت است ، امروز روز عزت قريش است!.


همينعمل چنان طوفانى در سرزمين دلهاى مكيان مشرك بر پا كرد كه به گفته قرآن يدخلون فى دين الله افواجا : فوج فوج مسلمان شدند و آئين اسلام را با جان و دل پذيرا گشتند ( سوره نصر - آيه 2).


ولى با تمام اين احوال به طورى كه در تواريخ اسلام آمده است پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چند نفر را نام برد و از عفو عمومى مستثنا كرد ، چرا كه افرادى خطرناك و غير قابل بخشش بودند ، اما بقيه را جز اين چند نفر مشمول عفو عمومى ساخت ، و در ضمن اين جمله پر معنى را بيان كرد : من در باره شما همان مى‏گويم كه يوسف در باره برادران خود كه بر او ستم كرده بودند گفت : لا تثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو ارحم الراحمين : امروز ملامتى بر شما نيست ، خدا شما را .



تفسير نمونه ج : 20ص :283


ببخشد كه او ارحم الراحمين است!.


ولى در اينجا به معنى دوست ، و حميم در اصل به معنى آب داغ و سوزان است ، و اگر به عرق بدن حميم گفته مى‏شود به خاطر گرمى آن است ، و حمام را نيز به همين مناسبت حمام مى‏گويند ، به دوستان پر محبت و گرم و داغ نيز حميم گفته مى‏شود و منظور در آيه همين است.


قابل توجه اينكه مى‏فرمايد : كانه ولى حميم گويا يك دوست گرم و صميمى است اشاره به اين كه اگر واقعا در صف دوستان صميمى هم در نيايد حداقل در ظاهر چنين خواهد بود .


از آنجا كه چنين برخوردى با مخالفان كار ساده و آسانى نيست ، و رسيدن به چنين مقامى نياز به خودسازى عميق اخلاقى دارد ، در آيه بعد مبانى اخلاقى اين گونه برخورد با دشمنان را در عبارتى كوتاه و پر معنى بيان كرده ، مى‏فرمايد : به اين خصلت نمى‏رسد مگر كسانى كه داراى صبر و استقامتند ( و ما يلقاها الا الذين صبروا).


و به اين خوى و خلق عظيم نمى‏رسد مگر كسانى كه بهره بزرگى از ايمان و تقوى و اخلاق دارند ( و ما يلقاها الا ذو حظ عظيم ) .


آرى انسان مدتها بايد خودسازى كند تا بتواند بر خشم و غضب خويش چيره گردد ، بايد در پرتو ايمان و تقوى آن قدر روح او وسيع و قوى شود كه به آسانى از آزار دشمنان متاثر نگردد ، و حس انتقامجوئى در او شعله‏ور نشود ، روحى بزرگ ، و شرح صدر كافى لازم است تا شخص به چنين مرحله‏اى از كمال انسانيت به رسد كه بديها را با نيكى پاسخ گويد ، و در راه خدا و براى رسيدن.



تفسير نمونه ج : 20ص :284


به اهداف مقدسش حتى از مرحله عفو و گذشت فراتر رود ، و به مقام دفع سيئه به حسنه برسد!.


باز در اينجا به مساله صبر بر خورد مى‏كنيم كه ريشه همه ملكات فاضله اخلاقى و پيشرفتها و موفقيتهاى مادى و معنوى است .


و از آنجا كه بر سر راه وصول به اين هدف بزرگ موانعى وجود دارد و وسوسه‏هاى شيطانى در اشكال مختلف انسانها را مانع مى‏شود ، در آخرين آيه مورد بحث شخص پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به عنوان الگو مخاطب ساخته ، مى‏گويد : هر گاه وسوسه‏هائى از شيطان در اين مسير متوجه تو گردد بهوش باش ، و در مقابل آن مقاومت كن ، خود را به خداوند بسپار ، و به سايه لطف او پناه بر ، كه او شنونده و آگاه است ( و اما ينزغنك من الشيطان نزغ فاستعذ بالله انه هو السميع العليم ) .


نزغ ( بر وزن نزد ) به معنى ورود در كارى به قصد فساد است ، و به همين جهت به وسوسه‏هاى شيطانى نزغ گفته مى‏شود.


اين هشدار در واقع به خاطر اين است كه در اين گونه مواقع معمولا خطوراتى از ذهن مى‏گذرد ، و يا افراد به اصطلاح مصلحت‏انديش توصيه‏هائى از اين قبيل مى‏كنند.


مردم را جز با زور نمى‏توان اصلاح كرد خون را با خون بايد شست.



تفسير نمونه ج : 20ص :285


ترحم بر پلنگ تيز دندان ستمكارى بر گوسفندان است و مانند اينها ، و با اين وسوسه‏ها مى‏خواهند مقابله به مثل را در همه جا توصيه كنند ، و بدى را به بدى پاسخ گويند .


قرآن مى‏گويد : مبادا گرفتار اين وسوسه‏ها شويد ، و جز در موارد خاص و استثنائى تكيه بر خشونت كنيد ، و هر گاه در برابر چنين سخنان قرار گرفتيد ، پناه به خدا ببريد ، و بر او اعتماد كنيد كه او همه سخنان را مى‏شنود ، و از نيات همگان آگاه است.


البته آيه فوق مفهوم وسيعى دارد و ميگويد : در برابر همه وسوسه‏هاى شيطانى بايد به خدا پناه برد ، ولى آنچه گفته شد يكى از مصاديق روشن آن است.


نكته‏ها:


1 -برنامه چهار مرحله‏اى داعيان الى الله


در چهار آيه فوق چهار بحث در زمينه دعوت به سوى خدا آمده است .


نخست خودسازى دعوت كنندگان از نظر ايمان و عمل صالح.


دوم استفاده از روش دفع بديها به نيكى‏ها.


سوم فراهم ساختن مبادى اخلاقى براى انجام اين روش.


چهارم برداشتن موانع از سر راه و مبارزه با وسوسه‏هاى شيطانى.


پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امامان معصوم خود بهترين الگو و اسوه براى اين برنامه بودند و يكى از دلائل پيشرفت سريع اسلام در آن محيط تاريك و پر از جهل ، استفاده از همين برنامه بود.


امروز روانشناسان كتابها و رساله‏هائى در زمينه راه نفوذ در ديگران نوشته‏اند كه در برابر عظمت آيات فوق مطلب قابل ملاحظه‏اى به نظر نمى‏رسد ،


تفسير نمونه ج : 20ص :286


به خصوص اين كه روشهائى را كه آنها توصيه مى‏كنند غالبا جنبه ظاهرسازى و تحميق و گاه نيرنگ و فريب دارد ، در حالى كه روش قرآنى بالا كه بر ايمان و تقوى و اصالتها استوار است از همه اين امور بر كنار مى‏باشد.


چه خوب است كه مسلمانان امروز اين روش را احياء كنند و دامنه اسلام را در دنيائى كه تشنه آن است از اين طريق گسترش دهند.


جالب اين كه در حديثى كه در تفسير على بن ابراهيم آمده مى‏خوانيم : ادب الله نبيه فقال : و لا تستوى الحسنة و لا السيئة ادفع بالتى هى احسن ، قال ادفع سيئة من اساء اليك بحسنتك ، حتى يكون الذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم : خداوند پيامبرش را به اين آداب مؤدب ساخته و فرموده : نيكى و بدى يكسان نيست ، بدى را با روشى كه بهترين روش است دفع كن ، يعنى عمل كسانى را كه در حق تو بد كرده‏اند به نيكى پاسخ ده ، تا كسانى كه با تو عداوت دارند دوست صميمى شوند .


2 -انسان در برابر طوفان وساوس


در مسير دور و درازى كه انسان به سوى سعادت و جلب رضاى خدا دارد گردنه‏هاى صعب العبورى است كه شياطيندر آنجا كمين كرده‏اند ، و اگر انسان تنها بماند هرگز توانائى پيمودن اين راه را ندارد ، بايد دست به دامن لطف الهى زند ، و با تكيه و توكل بر او اين راه پر خطر را بسپرد ، هر گاه طوفانها شديد و شديدتر مى‏شود او بيشتر به سايه لطف خدا پناه برد.


در حديثى مى‏خوانيم كه در حضور پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يكى نسبت به ديگرى بدگوئى كرد ، آتش غضب در دل او افروخته شد پيامبر فرمود : انى لاعلم كلمة لو قالها.



تفسير نمونه ج : 20ص :287


لذهب عنه الغضب : اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : من سخنى مى‏دانم كه اگر مرد خشمگين آن را بگويد خشمش فرو مى‏نشيند ، و آن جمله اعوذ بالله من الشيطان الرجيم است ! مرد خشمگين عرض كرد : ا مجنونا ترانى : يعنى فكر مى‏فرمائيد من ديوانه‏ام ؟ ! ( و شيطان در پوست من رفته است ؟ ) .


پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به قرآن استناد فرمود : و اين آيه را تلاوت كرد ، و اما ينزغنك من الشيطان نزغ فاستعذ بالله هر گاه وسوسه‏هاى شيطانى به سراغ تو بيايد به خدا پناه بر.


اشاره به اين كه طوفان غضب از وسوسه‏هاى شيطان است ، همانگونه كه طوفان شهوت و هوى و هوس هر كدام يكى از آن وسوسه‏ها است.


در كتاب خصال مى‏خوانيم : امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) چهارصد باب در باره امورى كه به نفع دين و دنياى مسلمانان است به اصحابش تعليم داد و از آن جمله اين بود : اذا وسوس الشيطان الى احدكم فليستعذ بالله و ليقل آمنت بالله مخلصا له الدين : هر گاه شيطان يكى از شما را وسوسه كند بايد به خدا پناه برد ، و بگويد : به خداوند ايمان آوردم ، و دين خود را براى او خالص مى‏كنم .



تفسير نمونه ج : 20ص :288


وَ مِنْ ءَايَتِهِ الَّيْلُ وَ النَّهَارُ وَ الشمْس وَ الْقَمَرُلا تَسجُدُوا لِلشمْسِ وَ لا لِلْقَمَرِ وَ اسجُدُوا للَّهِ الَّذِى خَلَقَهُنَّ إِن كنتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ‏(37) فَإِنِ استَكبرُوا فَالَّذِينَ عِندَ رَبِّك يُسبِّحُونَ لَهُ بِالَّيْلِ وَ النهَارِ وَ هُمْ لا يَسئَمُونَ (38) وَ مِنْ ءَايَتِهِ أَنَّك تَرَى الأَرْض خَشِعَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيهَا الْمَاءَ اهْتزَّت وَ رَبَتإِنَّ الَّذِى أَحْيَاهَا لَمُحْىِ الْمَوْتىإِنَّهُ عَلى كلّ‏ِ شىْ‏ءٍ قَدِيرٌ(39)


ترجمه:


37 -از نشانه‏هاى او شب و روز و خورشيد و ماه است ، براى خورشيد و ماه سجده نكنيد ، براى خدائى كه آفريننده آنهاست سجده كنيد ، اگر مى‏خواهيد او را عبادت نمائيد .


38 -هر گاه ( از عبادت پروردگار ) تكبر كنند كسانى كه نزد پروردگار تواند شب و روز براى او تسبيح مى‏گويند ، و خسته نمى‏شوند.


39 -از آيات او اين است كه زمين را خشك و خاضع مى‏بينى ، اما هنگامى كه آب بر آن


تفسير نمونه ج : 20ص :289


مى‏فرستيم به جنبش در مى‏آيد و نمو مى‏كند ، همان كس كه آنرا زنده كرد مردگان را نيز زنده مى‏كند ، او بر هر چيز تواناست.


تفسير:فقط براى خدا سجده كنيد


اين آيات در حقيقت آغازگر فصل تازه‏اى در اين سوره ، در زمينه توحيد و معاد ، و بيان نبوت و عظمت قرآن است ، و در حقيقت مصداقى است روشن از دعوت الى الله در برابر مشركان كه دعوت به سوى بت مى‏كردند .


نخست از مساله توحيد شروع كرده ، از طريق آيات آفاقى مردم را به سوى خدا دعوت مى‏نمايد ، مى‏فرمايد : از آيات و نشانه‏هاى پروردگار ، شب و روز و خورشيد و ماه است و من آياته الليل و النهار و الشمس و القمر).


شب مايه آرامش ، و روشنائى روز وسيله جنبش و حركت است ، و اين دو توأما چرخهاى زندگى انسانها را به گردش منظم و متناوبى در مى‏آورند كه اگر هر كدام جاويدان و يا حتى طولانى بود ، زندگى تمام موجودات زنده دستخوش فنا مى‏شد ، لذا كره ماه كه شبهايش معادل 15 شبانه روز زمين ، و روزهايش به همين اندازه است به هيچوجه قابل سكونت نيست ، چرا كه در شبهاى سرد و تاريكش همه چيز منجمد مى‏شود ، و در روزهاى سوزانش همه چيز آتش مى‏گيرد ، به همين دليل زندگى كردن موجودات زنده‏اى همچون انسان در آنجا غير ممكن است .


اما خورشيد منبع همه بركات مادى در منظومه ما است ، نور و گرما و حركت و جنبش و نزول بارانها ، و روئيدن گياهان ، و رسيدن ميوه‏ها ، حتى رنگهاى زيباى گلها همه از پرتو وجود او است.


ماه نيز روشنى بخش شبهاى تار ، و چراغ پر فروغ و زيباى رهروان بيابانها .



تفسير نمونه ج : 20ص :290


و گمشدگان صحراها است ، و با جزر و مد خود نيز بركات فراوانى مى‏آفريند.


ولى بخاطر همين بركات گروهى در مقابل اين دو كوكب پر فروغ آسمان سجده مى‏كردند و آنها را پرستش مى‏نمودند ، آنها در عالم اسباب ، متوقف مانده ، بى‏آنكه مسبب الاسباب را ببينند.


لذا قرآن بعد از اين بيان بلافاصله مى‏گويد : براى خورشيد و ماه سجده نكنيد ، براى خدائى كه آفريننده آنها است سجده كنيد اگر مى‏خواهيد او را عبادت نمائيد ( لا تسجدوا للشمس و لا للقمر و اسجدوا لله الذى خلقهن ان كنتم اياه تعبدون ) .


شما چرا به سراغ سرچشمه اين بركات نمى‏رويد ؟ چرا سر بر آستان او نمى‏سائيد ؟ چرا موجوداتى را مى‏پرستيد كه خود اسير قوانين آفرينش‏اند ، و داراى طلوع و غروبند و دستخوش انواع تغييرات.


بايد به سراغ كسى رفت كه حاكم و خالق اين قوانين است هرگز غروب و افولى ندارد و دست تغيير و دگرگونى به دامان كبريايش دراز نمى‏شود.


به اين ترتيب يكى از شعبه‏هاى گسترده شرك و بت پرستى را كه به صورت پرستش موجودات مختلف طبيعت كه داراى فوائدى هستند نفى مى‏كند ، و به همه آنها پيام مى‏دهد ، به سراغ خالق اين موجودات برويد و در معلول متوقف نشويد ، به دنبال علت العلل بگرديد .


در حقيقت در اين آيه از نظام واحدى كه بر خورشيد و ماه و شب و روز حاكم.



تفسير نمونه ج : 20ص :291


است استدلال بر وجود خداوند يكتا شده و از خالقيت و حاكميت او براى لزوم عبادتش اتخاذ سند كرده است.


جمله ان كنتم اياه تعبدون در حقيقت اشاره به اين نكته دارد كه اگر قصد عبادت خدا را داريد غير او را حذف كنيد و چيزى را در عبادت او شريك قرار ندهيد ، چرا كه عبادت او با عبادت ديگرى هرگز جمع نمى‏شود.


سپس مى‏افزايد : اگر اين دليل منطقى در فكر آنها اثر نگذاشت و باز هم به سراغ بتها و معبودهاى مجازى رفتند و معبود حقيقى را به دست فراموشى سپردند اگر در عبادت خدا استكبار كردند هرگز نگران نباش ، چون فرشتگان مقربى كه در پيشگاه او هستند شب و روز براى او تسبيح مى‏گويند ، و هيچگاه از عبادت او ملالت و خستگى پيدا نمى‏كنند ( فان استكبروا فالذين عند ربك يسبحون له بالليل و النهار و هم لا يسامون ) .


اگر گروهى نادان و جاهل و بيخبر در برابر ذات پاكش سجده نكنند مساله‏اى نيست اين عالم وسيع پر است از فرشتگان مقرب كه دائما در حال ركوع و سجود و حمد و تسبيحند ، تازهنيازى به عبادت آنها نيز ندارد ، آنها نيازمند عبادت اويند ، چرا كه هر افتخار و كمالى براى ممكنات است در سايه عبوديت او است.


چنانكه گفتيم آيات فوق از آيات سجده است ولى در اين كه آيا سجده بعد از آغاز آيه اول ( جمله تعبدون ) واجب است يا بعد از اتمام هر دو آيه ( جمله و هم لا يسامون ) در ميان فقهاى اهل سنت گفتگو است ، گروهى اولى را پذيرفته‏اند ، مانند شافعى و مالك و بعضى دوم را ترجيح داده‏اند مانند ابو حنيفه و احمد حنبل، .



تفسير نمونه ج : 20ص :292


اما به عقيده علماى اماميه بر اساس رواياتى كه از اهلبيت (عليهم‏السلام‏) وارد شده محل سجده همان جمله تعبدون است ، و اين از سجده‏هاى واجب قرآن مى‏باشد .


توجه به اين نكته نيز لازم است كه آنچه واجب است اصل سجده مى‏باشد ، اما ذكر آن مستحب است ، در روايتى مى‏خوانيم كه در سجده اين ذكر را بگويد لا اله الا الله حقا حقا ، لا اله الا الله ايمانا و تصديقا ، لا اله الا الله عبودية و رقا سجدت لك يا رب تعبدا و رقا ، لا مستنكفا و لا مستكبرا بل انا عبد ذليل خائف مستجير.


بار ديگر به آيات توحيد كه زمينه‏ساز مساله معاد است باز مى‏گردد ، و اگر قبلا سخن از خورشيد و ماه و آيات سماوى بود در اينجا سخن از آيات ارضى و زمينى است .


مى‏فرمايد : از آيات او اين است كه زمين را خاشع و خاضع و خشك و بى‏حركت مى‏يابى ، اما هنگامى كه قطره‏هاى حياتبخش آب باران را بر آن مى‏فرستيم به جنبش در مى‏آيد ، و افزايش مى‏يابد و نمو مى‏كند ( و من آياته انك ترى الارض خاشعة فاذا انزلنا عليها الماء اهتزت و ربت).


زمينى خشك و مرده و بى‏حركت كجا ، و اين همه آثار حيات و جلوه‏هاى گوناگون آن كجا ؟ كدام قدرت است كه با نزول چند قطره باران از خاك مرده اينهمه حركت و جنبش و حيات مى‏آفريند ؟ اين يكى از نشانه‏هاى علم و قدرت بى پايان پروردگار و علائم وجود ذيجود او است .


سپس از اين مساله روشن توحيدى يعنى مساله حيات كه هنوز اسرارش براى بزرگترين دانشمندان كشف نشده ، با يك انتقال سريع و جالب به مساله معاد.



تفسير نمونه ج : 20ص :293


پرداخته ، مى‏گويد : آن كس كه اين زمين مرده را زنده كرد هم او مردگان را نيز در قيامت زنده مى‏كند ! ( ان الذى احياها لمحى الموتى).


آرى او بر همه چيز توانا است ( انه على كل شى‏ء قدير).


دلائل قدرتش در همه جا نمايان است و همه سال نشانه‏هاى آن را با چشم خود مى‏بينيد ، با اين حال چگونه در مساله معاد ترديد مى‏كنيد ؟ و آن را جز محالات مى‏شمريد ؟ زهى نادانى و غفلت و بيخبرى ! خاشعة از ماده خشوع در اصل به معنى تضرع و تواضع توام با ادب است ، و به كار بردن اين تعبير در مورد زمين خشكيده در حقيقت يك نوع كنايه است .


آرى زمين به هنگامى كه خشكيده و فاقد آب مى‏شود از هر گونه گل و گياه خالى مى‏گردد ، و به صورت انسان افتاده و يا مرده بيجانى در مى‏آيد ، اما نزول باران حيات جديدى به آن مى‏بخشد آن را به حركت و نمو و رشد وا مى‏دارد.


جمله ربت از ماده ربو ( بر وزن غلو ) به معنى افزايش و نمو است و ربا نيز از همين ماده است ، چرا كه ربا خوار طلب خود را با افزايشى مى‏گيرد .


اهتزت از ماده هز ( بر وزن حظ ) به معنى تحريك شديد است ، در باره طرق اثبات معاد جسمانى و چگونگى استدلال از جهان گياهان بر اين مساله در پايان سوره يس ( اواخر جلد هيجدهم ) بحث مشروح‏ترى داشته‏ايم.



تفسير نمونه ج : 20ص :294


إِنَّ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فى ءَايَتِنَا لا يخْفَوْنَ عَلَيْنَاأَ فَمَن يُلْقَى فى النَّارِ خَيرٌ أَم مَّن يَأْتى ءَامِناً يَوْمَ الْقِيَمَةِاعْمَلُوا مَا شِئْتُمْإِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ(40) إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمَّا جَاءَهُمْوَ إِنَّهُ لَكِتَبٌ عَزِيزٌ(41) لا يَأْتِيهِ الْبَطِلُ مِن بَينِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِتَنزِيلٌ مِّنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ(42)


ترجمه:


40 -كسانى كه آيات ما را تحريف مى‏كنند بر ما پوشيده نخواهند بود ! آيا كسى كه در آتش افكنده مى‏شود بهتر است يا كسى كه در نهايت امن و امان در قيامت به عرصه محشر مى‏آيد ، هر چه مى‏خواهيد انجام دهيد ، او به آنچه انجام مى‏دهيد بيناست!


41 -كسانى كه به اين ذكر ( قرآن ) هنگامى كه به سراغ آنها آمد كافر شدند ( نيز برما مخفى نخواهند ماند ) و اين كتابى است قطعا شكست ناپذير.


42 -كه هيچگونه باطلى ، نه از پيش رو و نه از پشت سر ، به سراغ آن نمى‏آيد ، چرا كه از سوى خداوند حكيم و شايسته ستايش نازل شده است.



تفسير نمونه ج : 20ص :295


تفسير:تحريف گران آيات حق!


بعد از بيان آيات الهى و نشانه‏هاى پروردگار در آيات پيشين ، اكنون سخن از تهديد كسانى است كه نشانه‏هاى توحيد را تحريف مى‏كنند ، و به اغفال و گمراه ساختن مردم مى‏پردازند مى‏گويد : آنها كه آيات ما را تحريف مى‏كنند بر ما پوشيده نخواهند بود ( ان الذين يلحدون فى آياتنا لا يخفون علينا ) .


ممكن است با مغالطه و سفسطه مردم را بفريبند ، و ممكن است بر اين عمل زشت و ننگين خود پرده بيفكنند و خود را از انظار مردم مستور دارند ، اما هرگز نمى‏توانند كمترين عمل خود را از ما پنهان نمايند.


يلحدون از ماده الحاد در اصل از لحد ( بر وزن عهد ) گرفته شده ، و به معنى حفره‏اى است كه در يك طرف قرار گيرد ، و به همين جهت به حفره‏اى كه در يك جانب قبر قرار گرفته لحد گفته مى‏شود ، سپس به هر كارى كه از حد وسط به سوى افراط و تفريط متمايل شود الحاد گفته‏اند ، اطلاق اين كلمه بر شرك و بت پرستى و كفر و بى‏دينى نيز به همين مناسبت است .


منظور از الحاد در آيات خدا ايجاد وسوسه در دلائل توحيد و معاد است كه در آيات قبل با عنوان و من آياته بيان شد ، و يا همه آيات الهى اعم از آيات تكوينى گذشته يا آيات تشريعى كه در قرآن مجيد و كتب آسمانى نازل شده است.


مكتبهاى مادى و الحادى جهان امروز كه براى منحرف ساختن مردم جهان از توحيد و معاد گاه دين را زائيده جهل و ترس ، و گاه مولود عوامل اقتصادى ، و گاه امور مادى ديگر معرفى مى‏كنند ، نيز بدون شك از كسانى هستند كه مشمول اين آيه‏اند.


قرآن مجازات همه آنهارا در ادامه اين بحث با يك مقايسه روشن بيان


تفسير نمونه ج : 20ص :296


كرده مى‏گويد : آيا كسى كه در آتش افكنده مى‏شود بهتر است يا كسى كه در سايه ايمان در نهايت امن و امان در قيامت قدم به عرصه محشر مى‏گذارد ؟ ! ( ا فمن يلقى فى النار خير ام من ياتى آمنا يوم القيامة).


آنها كه با ايجاد شك و فساد عقائد و ايمان مردم را به آتش كشيدند ، بايد در آن روز طعمه آتش شوند و آنها كه در سايه ايمان محيط امن و امانى براى جامعه بشرى آفريدند بايد در قيامت در نهايت امنيت به سر برند ، مگر در آن روز همه اعمال ما تجسم نمى‏يابد ؟ گر چه بعضى از مفسران اين قسمت از آيه را به ابو جهل و نقطه مقابلش حمزه يا عمار ياسر تفسير كرده‏اند ، ولى پيدا است كه اين يك تطبيق بيش نيست ، آيه مفهوم وسيعى دارد كه همه آنها و غير آنها را شامل مى‏شود .


جالب اين كه در مورد دوزخيان تعبير به القاء مى‏كند كه دليل بر اين است كه آنجا اختيارى از خود ندارند ، اما در مورد بهشتيان تعبير به آمدن مى‏نمايد كه دليل بر احترام و آزادى اراده آنها در انتخاب امنيت و آرامش است.


از اين گذشته با اينكه بايد در مقابل دوزخ بهشت قرار گيرد در اينجا امنيت از عذاب را در مقابل دوزخ قرار داده ، اشاره به اين كه مهمترين مساله در آن روز همين امنيت است .


و از آنجا كه وقتى از هدايت كسى مايوس شوند او را به حال خود رها مى‏كنند ، و مى‏گويند : هر كارى مى‏خواهى بكن ، در ادامه اين آيه آنها را مخاطب ساخته مى‏گويد : هر چه مى‏خواهيد انجام دهيد ! ( اعملوا ما شئتم).


اما بدانيد كه خدا به آنچه انجام مى‏دهيد بيناست ( انه بما تعملون بصير).


بديهى است اين امر به معنى آزادى عمل آنها ، و يا الزام به انجام هر كار نيست ، بلكه تهديدى است نسبت به آنها كه هيچ حرف حقى در گوششان فرو نمى‏رود،


تفسير نمونه ج : 20ص :297


تهديدى است پر معنى و توام با وعده مجازات ، چرا كه ديدن اعمال و نگه داشتن حساب آنها براى همين منظور است.


آيه بعد سخن را از توحيد و معاد به قرآن و نبوت مى‏كشاند ، و باز به صورت هشدار به كافران لجوج و بى منطق مى‏فرمايد : آنها كه به اين ذكر و يادآورى الهى ( قرآن مجيد ) به هنگامى كه به سراغ آنها آمد كافر شدند بر ما مخفى نخواهند ماند ( ان الذين كفروا بالذكر لما جاءهم).


اطلاق ذكر بر قرآن به خاطر اين است كه قبل از هر چيز انسان را متذكر و بيدار مى‏سازد و حقايقى را كه انسان اجمالابا فطرت خدادادى دريافته با وضوح و تفصيل شرح مى‏دهد ، نظير اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز آمده است ، از جمله در آيه 9 سوره حجر مى‏خوانيم : انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون : ما اين ذكر و يادآورى را نازل كرديم و به طور قطع از آن پاسدارى خواهيم كرد.


و بعد براى بيان عظمت قرآن مى‏افزايد : به طور مسلم كتابى است شكست ناپذير ( و انه لكتاب عزيز).


كتابى است كه هيچ كس نمى‏تواند همانند آن را بياورد و بر آن غلبه كند ، كتابى است بى‏نظير ، منطقش محكم و گويا ، استدلالاتش قوى و نيرومند ، تعبيراتش منسجم و عميق، تعليماتش ريشه‏دار و پر مايه ، و احكام و دستوراتش هماهنگ.



تفسير نمونه ج : 20ص :298


با نيازهاى واقعى انسانها در تمام ابعاد زندگى.


سپس به توصيف مهم و گويائى در باره عظمت اين كتاب آسمانى پرداخته مى‏گويد : هيچگونه باطلى ، نه از پيش رو ، نه از پشت سر ، به سراغ قرآن نمى‏آيد ! ( لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه).


چرا كه از سوى خداوند حكيم و حميد نازل شده است ( تنزيل من حكيم حميد).


خداوندى كه افعالش روى حكمت و در نهايت كمال و درستى است و لذا شايسته هرگونه حمد و ستايش مى‏باشد.


در تفسير جمله لا ياتيه الباطل ... مفسران سخنان بسيار گفته‏اند كه جامعتر از همه آنها اين است هيچگونه باطل ، از هيچ نظر ، و از هيچ طريق ، به سراغ قرآن نمى‏آيد يعنى : نه تناقضى در مفاهيم آن است .


نه چيزى از كتب و علوم پيشين بر ضد آن مى‏باشد ، و نه اكتشافات علمى آينده با آن مخالفت خواهد داشت.


نه كسى مى‏تواند حقايق آن را ابطال كند ، و نه در آينده منسوخ مى‏گردد.


نه در معارف و قوانين و اندرزها و خبرهايش خلافى وجود دارد و نه خلافى بعدا كشف مى‏شود.


نه آيه و حتى كلمه‏اى از آن كم شده ، و نه چيزى بر آن افزون مى‏شود ، و به تعبير ديگر دست تحريف كنندگان از دامان بلندش كوتاه بوده و هست .


در حقيقت اين آيه تعبير ديگرى است از آيه 9 سوره حجر : انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون : ما قرآن را نازل كرديم و ما حافظ آنيم.



تفسير نمونه ج : 20ص :299


از آنچه گفتيم چنين مى‏توان نتيجه گرفت كه جمله من بين يديه و من خلفه ( نه از پيش رو و نه از پشت سر ) كنايه از همه جانبه بودن است ، يعنى از هيچ سو و از هيچ طرف و ناحيه ، بطلان و فساد به سراغ اين كتاب بزرگ نيامده ، و نخواهد آمد ، ولى بعضى آن را كنايه از زمان حال و زمان استقبال گرفته‏اند ، كه در حقيقت مصداقى از مفهوم وسيع اول است .


واژه باطل چنانكه راغب در مفردات مى‏گويد : نقطه مقابل حق است منتها گاه آن را به يكى از مصداقهايش تفسير كرده‏اند مانند شرك ، شيطان ، موجود فنا شونده و ساحر ، و اينكه شخص شجاع و قهرمان را بطل مى‏گويند به خاطر آن است كه مخالفان خود را باطل مى‏كند ، و از ميدان بيرون كرده يا به قتل مى‏رساند.


به هر حال ظاهر آيه مطلق است و نمى‏توان مفهوم باطل را در مصداق خاصى محدود ساخت.


جمله آخر آيه ( تنزيل من حكيم حميد ) در حقيقت دليل روشن و گويائى است براى عدم راه يابى باطل در هيچ شكل و صورت به قرآن مجيد ، زيرا باطل به سخنى راه مى‏يابد كه از شخصى صادر شده است .


با علم محدود و با كمالات معين ، اما كسى كه علم و حكمتش نامحدود است و جامع همه كمالاتى است كه او را درخور حمد و ستايش قرار مى‏دهد نه تناقض


تفسير نمونه ج : 20ص :300


و اختلافى به سخنش راه مى‏يابد ، و نه خط نسخ و بطلان بر آن كشيده مى‏شود ، نه دست تحريف به سوى آن دراز مى‏گردد ، و نه تضادى با حقايق كتب پيشين و اكتشافات علمى در حال و آينده دارد.


به هر حال اين آيه از آيات روشنى است كه نفى هر گونه تحريف ، چه از نظر نقصان ، و چه اضافه ، از قرآن مجيد مى‏كند ( شرح بيشتر در باره عدم تحريف قرآن در جلد 11 صفحه 18 به بعد - ذيل آيه 9 سوره حجر انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون بيان شد ، و دلائل مختلف آن را شرح داده ، و به سؤالاتى كه در اين زمينه است پاسخ گفته‏ايم ) .


سؤال : ممكن است گفته شود باطل همان گونه كه اشاره شد به معنى مخالف حق است در حالى كه شما و مفسران ديگر آن را به معنى مبطل و ابطال كننده تفسير كرده‏ايد.


پاسخ اين سؤال را با توجه به نكته ظريفى مى‏توان دريافت ، و آن اينكه قرآن نمى‏گويد باطلى بعد از اين كتاب آسمانى به وجود نمى‏آيد ، بلكه مى‏گويد باطلى به سراغ اين كتاب آسمانى نخواهد آمد ( به ضمير در جمله تاتيه توجه كنيد ) و معنى اين سخن آن است كه چيزى نمى‏تواند به سراغ آن بيايد و آن را ابطال كند ( دقت كنيد ) .



تفسير نمونه ج : 20ص :301


مَّا يُقَالُ لَك إِلا مَا قَدْ قِيلَ لِلرُّسلِ مِن قَبْلِكإِنَّ رَبَّك لَذُو مَغْفِرَةٍ وَ ذُو عِقَابٍ أَلِيمٍ‏(43) وَ لَوْ جَعَلْنَهُ قُرْءَاناً أَعجَمِيًّا لَّقَالُوا لَوْ لا فُصلَت ءَايَتُهُءَ اعجَمِىٌّ وَ عَرَبىٌّقُلْ هُوَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا هُدًىوَ شِفَاءٌوَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ فى ءَاذَانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمىًأُولَئك يُنَادَوْنَ مِن مَّكانِ بَعِيدٍ(44) وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا مُوسى الْكِتَب فَاخْتُلِف فِيهِوَ لَوْ لا كلِمَةٌ سبَقَت مِن رَّبِّك لَقُضىَ بَيْنَهُمْوَ إِنَّهُمْ لَفِى شكٍ مِّنْهُ مُرِيبٍ‏(45) مَّنْ عَمِلَ صلِحاً فَلِنَفْسِهِوَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْهَاوَ مَا رَبُّك بِظلَّمٍ لِّلْعَبِيدِ(46)



تفسير نمونه ج : 20ص :302


ترجمه:


43 -نسبتهاى ناروائى كه به تو مى‏دهند همان است كه به پيامبران قبل از تو نيز داده شده ، پروردگار تو داراى مغفرت و مجازات دردناكى است .


44 -هر گاه آن را قرآنى عجمى قرار مى‏داديم حتما مى‏گفتند : چرا آياتش روشن نيست ؟ آيا قرآن عجمى از پيغمبرى عربى درست است ؟ ! بگو : اين براى كسانى كه ايمان آورده‏اند هدايت و درمان است ، ولى كسانى كه ايمان نمى‏آورند گوشهايشان سنگين است ، گوئى نابينا هستند و آن را نمى‏بينند ، آنها همچون كسانى هستند كه از راه دور صدا زده مى‏شوند.


45 -ما به موسى كتاب آسمانى داديم ، سپس در آن اختلاف شد ، و اگر فرمانى از ناحيه پروردگار تو در اين زمينه صادر نشده بود(كه بايد به آنها مهلت داد تا اتمام حجت شود ) در ميان آنها داورى مى‏شد ( و مشمول عذاب الهى مى‏گشتند ) ولى آنها هنوز در كتاب تو شك و ترديد دارند.


46 -كسى كه عمل صالحى بجا آورد نفعش براى خود او است و هر كس بدى كند به خويشتن بدى كرده ، و پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمى‏كند.


تفسير:قرآن هدايت است و درمان


از آنجا كه كفار مكه شديدترين مبارزه را با آئين اسلام و شخص پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آغاز كرده بودند و آيات گذشته از الحاد آنها در دلائل توحيد و كفر و تكذيبشان نسبت به آيات الهى خبر مى‏داد ، در نخستين آيه مورد بحث به عنوان تسلى خاطر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و آموختن درس استقامت و پايمردى به همه مسلمين كه در فشار دشمنان قرار مى‏گيرند ، مى‏فرمايد : نسبتهاى ناروائى كه به تو داده مى‏شود همانست كه به پيامبران پيش از تو داده شد ( ما يقال لك الا ما قد قيل للرسل من قبلك ) .


اگر مجنون و ساحرت مى‏خوانند ، به پيامبران بزرگ پيشين همين نسبتها را دادند ، و اگر دروغگويت مى‏نامند آنها نيز از اين نسبت در امان نبودند،


تفسير نمونه ج : 20ص :303


خلاصه نه دعوت تو به سوى آئين توحيد و حق مطلب تازه‏اى است ، و نه تهمت و تكذيب آنها ، محكم بايست و به اين سخنان اعتنا مكن و دعوت توحيد را تداوم بخش و بدان خدا با تو است .


بعضى از مفسران احتمال داده‏اند كه منظور از اين جمله اين است كه سخنانى كه از سوى خدا به تو گفته مى‏شود همان سخنانى است كه به انبياى پيشين گفته شد.


ولى با توجه به جمله بعد و آيات آينده تفسير اول صحيحتر به نظر مى‏رسد.


سپس در پايان آيه مى‏افزايد : پروردگار تو داراى مغفرت و آمرزش و هم داراى مجازات دردناك است ( ان ربك لذو مغفرة و ذو عقاب اليم).


رحمت و آمرزش براى آنها كه پذيرا شوند ، و عذاب اليم براى آنها كه تكذيب كنند و تهمت زنند و به مخالفت برخيزند .


اين جمله در حقيقت بشارت و تشويقى است براى مؤمنان و انذار و تهديدى است براى كافران.


مقدم داشتن مغفرت بر عقاب همانند موارد ديگر دليل بر پيشى گرفتن رحمت بر غضب است ، چنانكه در دعا آمده يا من سبقت رحمته غضبه.


در آيه بعد سخن از بهانه جوئى اين افراد لجوج به ميان آورده و پاسخ يكى از اين بهانه‏هاى عجيب را مطرح مى‏كند و آن اينكه آنها مى‏گفتند : چرا قرآن به لسان عجم نازل نشده است تا ما براى آن اهميت بيشترى قائل باشيم و غير عرب.



تفسير نمونه ج : 20ص :304


نيز از آن بهره گيرند ، ظاهرا هدفشان اين بود كه توده مردم از آن چيزى نفهمند و نيازى به آن نباشد كه به آنها بگويند لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فيه به اين قرآن گوش فرا ندهيد و با سخنان لغو و باطل آن را از اثر بيندازيد ( چنانكه در آيات قبل آمده بود).


اينجاست كه قرآن در پاسخ آنها مى‏گويد : هرگاه ما آن را قرآنى عجمى قرار مى‏داديم حتما مى‏گفتند : چرا آياتش روشن نيست ؟ چرا پيچيده است ؟ و ما از آن سر در نمى‏آوريم ! ( و لو جعلناه قرانا اعجميا لقالوا لو لا فصلت آياته).


سپس اضافه مى‏كردند : راستى عجيب است قرآنى عجمى از پيغمبرى عربى ؟ ( ا اعجمى و عربى ) .


يا مى‏گفتند : كتابى است عجمى براى امتى عربى ؟ و اكنون كه نيز به زبان عربى نازل شده ، و همگان به خوبى مفاهيم آن را درك مى‏كنند و به عمق پيام و دعوت قرآن مى‏رسند ، باز فرياد مى‏زنند : گوش به اين قرآن ندهيد و با جار و جنجال و سخنان لغو و باطل مردم را از شنيدن آن باز داريد.


خلاصه آنها بيماردلانى هستند كه هر طرحى ريخته شود و هر برنامه‏اى پياده گردد به آن ايرادى مى‏كنند ، و بهانه‏اى مى‏تراشند ، اگر عربى باشد سحر و افسونش مى‏خوانند، و اگر عجمى باشد نامفهومش مى‏شمرند ، و اگر مخلوطى از الفاظ عربى و عجمى باشد ناموزونش معرفى مى‏كنند!.


تفسير نمونه ج : 20ص :305


بايد توجه داشت كه اعجمى از ماده عجمة ( بر وزن لقمه ) به معنى عدم فصاحت و ابهام در سخن است ، و عجم را به غير عرب مى‏گويند چرا كه زبان آنها را به خوبى نمى‏فهمند ، و اعجم به كسى گفته مى‏شود كه مطالب را خوب ادا نمى‏كند ( خواه عرب باشد يا غير عرب).


بنا بر اين واژه اعجمى همان اعجم است كه با ياء نسبت توام شده.


سپس قرآن خطاب به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏افزايد : بگو اين كتاب آسمانى براى كسانى كه ايمان آورده‏اند مايه هدايت و درمان است ( قل هو للذين آمنوا هدى و شفاء).


اما كسانى كه ايمان نمى‏آورند گوشهايشان سنگين است و آن را درك نمى‏كنند ( و الذين لا يؤمنون فى آذانهم وقر).


و بر اثر نابينائى آن را نمى‏بينند ( و هو عليهم عمى).


درست مثل كسانى هستند كه آنها را از راه دور صدا مى‏زنند ( اولئك ينادون من مكان بعيد).


و معلوم است چنين كسانى نه مى‏شنوند و نه مى‏بينند ! آرى براى پيدا كردن راه ، و رسيدن به مقصد ، تنها وجود نور كافى نيست ، چشم بينا نيز لازم است ، همچنين براى تعليم يافتن تنها وجود مبلغ دانشمند و فصيح كفايت نمى‏كند ، گوش شنوائى نيز بايد باشد.


در لطافت دانه‏هاى باران و تاثير حياتبخش آن شك نيست ، اما در باغ سبزه .



تفسير نمونه ج : 20ص :306


رويد و در شوره‏زار خس.


آنها كه با روح حق‏طلبى به سراغ قرآن مى‏آمدند هدايت و شفا از آن مى‏يافتند ، بيماريهاى اخلاقى و روحى آنها در شفا خانه قرآن درمان مى‏شد ، سپس بار سفر را مى‏بستند و در پرتو نور هدايت قرآن با سرعت به سوى كوى دوست حركت مى‏كردند.


اما لجوجان متعصب ، و دشمنان حق و حقيقت ، و آنها كه از قبل تصميم خودشان را بر مخالفت انبيا گرفته بودند چه بهره‏اى مى‏توانستند از آن بگيرند ؟ آنها همچون كوران و كرانى بودند كه در نقطه دور دستى قرار داشتند ، آنها گرفتار ناشنوائى و نابينائى مضاعف بودند ، هم از نظر ابزار ديد و شنود و هم از نظر بعد مكان ! بعضى از مفسران نقل كرده‏اند كه اهل لغت براى كسى كه مى‏فهمد مى‏گويند : انت تسمع من قريب ( تو از نزديك مى‏شنوى ) و براى كسى كه نمى‏فهمد مى‏گويند انت تنادى من بعيد ( تو از دور صدا زده مى‏شوى كه اگر همهمه‏اى بشنوى مفهوم مطالب را درك نمى‏كنى ) .


در اينكه چگونه قرآن مايه شفا و درمان دردهاى جانكاه انسانها است بحث مشروحى ذيل آيه 82 سوره اسراء آورده‏ايم ( جلد 12 صفحه 236 به بعد ) .


در آيه بعد براى تسلى خاطر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنان نخستين مى‏فرمايد : از انكار و لجاجت و بهانه‏جوئى اين قوم خيره‏سر نگران مباش ، اين سابقه طولانى دارد ما به موسى كتاب آسمانى داديم ، و در آن اختلاف شد ، بعضى پذيرا گشتند و بعضى از در انكار در آمدند ( و لقد آتينا موسى الكتاب فاختلف فيه).


و اگر مشاهده مى‏كنى ما در مجازات اين دشمنان لجوج تعجيل نمى‏كنيم.



تفسير نمونه ج : 20ص :307


به خاطر اين است كه مصالح تربيتى ايجاب مى‏كند آنها آزاد باشند ، و تا آنجا كه ممكن است اتمام حجت شود ، و اگر فرمانى از ناحيه پروردگارت در اين زمينه صادر نشده بود در ميان آنها داورى مى‏شد ، و مجازات الهى به سرعت دامانشان را مى‏گرفت ( و لو لا كلمة سبقت من ربك لقضى بينهم ) .


اين فرمان الهى بر اساس مصالح هدايت انسانها و اتمام حجت بوده ، و اين سنت در ميان تمام اقوام گذشته جارى شده و در باره قوم تو نيز جارى است.


ولى آنها هنوز اين حقيقت را باور نكرده‏اند و در قرآن تو شك و ترديد دارند ، شكى آميخته با سوء ظن و بدبينى ( و انهم لفى شك منه مريب).


مريب از ماده ريب به معنى شكى است كه آميخته با بدبينى و سوء ظن و اضطراب باشد ، بنا بر اين مفهوم جمله اين مى‏شود كه مشركان نه تنها در سخنان تو ترديد دارند بلكه مدعى هستند كه قرائن خلاف كه مايه بدبينى است نيز در آن موجود است ! بعضى از مفسران احتمال داده‏اند كه جمله اخير در باره يهود و كتاب موسى است ، يعنى اين قوم هنوز در تورات شك و ترديد دارند ، اما اين معنى بعيد به نظر مى‏رسد ، و ظاهر همان تفسير اول است .


در آخرين آيه مورد بحث يك قانون كلى را كه قرآن بارها روى آن تاكيد كرده در ارتباط با اعمال انسانها بيان مى‏كند ، كه تكميلى است بر بحث گذشته در زمينه بهره‏گيرى مؤمنان از قرآن ، و محروم ماندن افراد بى‏ايمان از اين سرچشمه فيض الهى .


مى‏فرمايد : هر كسى عمل صالحى انجام دهد نفعش براى خود او است، .



تفسير نمونه ج : 20ص :308


و هر كسى بدى كند به خويشتن بدى كرده ، و پروردگار تو به بندگان هرگز ظلم و ستم نمى‏كند ( من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها و ما ربك بظلام للعبيد).


بنا بر اين اگر آنها به اين كتاب و اين آئين بزرگ ايمان نياورند نه بخداوند زيانى مى‏رسانند ، و نه به تو ، چرا كه خوبيها و بديها همه به صاحبانش باز مى‏گردد و آنها هستند كه ميوه شيرين يا تلخ اعمال خويش را مى‏چينند .


نكته‏ها:


1 -اختيار و عدالت


جمله و ما ربك بظلام للعبيد دليل روشنى است بر مساله اختيار ، و آزادى اراده ، و بيانگر اين حقيقت است كه خداوند نه بى‏جهت كسى را كيفر مى‏دهد ، و نه بر مجازات كسى بدون دليل مى‏افزايد ، برنامه او عدالت محض است ، چرا كه سرچشمه ظلم ، كمبودها و نقصانها ، جهل و ناآگاهى ، و يا هواى نفس است ، و ذات پاك او از همه اين امور منزه مى‏باشد.


تعبير به ظلام كه صيغه مبالغه و به معنى بسيار ظلم كننده است ، در اينجا و در بعضى ديگر از آيات قرآن ممكن است اشاره به اين باشد كه مجازات بى دليل از سوى خداوند بزرگ هميشه مصداق ظلم بسيار خواهد بود ، چرا كه از او هرگز چنين انتظارى نيست .


بعضى نيز گفته‏اند كه چون او بندگان فراوانى دارد اگر بر هر كس مختصر ستمى كند مصداق ظلام خواهد بود ( اين دو تفسير با هم منافاتى ندارد).


به هر حال قرآن ، در اين آيات بينات خود قلم بطلان بر مكتب جبر را كه مايه اشاعه فساد ، و امضاى انواع زشتيها ، و نفى هر گونه تعهد و مسئوليت است مى‏كشد ، همگان را در برابر اعمالشان مسئول مى‏شمرد ، و نتائج اعمال هر كس


تفسير نمونه ج : 20ص :309


را در درجه اول متوجه خود او مى‏داند .


لذا در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام‏) مى‏خوانيم كه يكى از يارانش سؤال كرد : هل يجبر الله عباده على المعاصى : آيا خداوند بندگان را بر گناه مجبور مى‏كند ؟ فقال : لا ، بل يخيرهم و يمهلهم حتى يتوبوا.


فرمود : نه بلكه آنها را آزاد مى‏گذارد و مهلت مى‏دهد تا از گناه خويش توبه كنند.


مجددا سؤال مى‏كند : هل كلف عباده ما لا يطيقون ؟ آيا بندگان خود را تكليف ما لا يطاق مى‏كند ؟ امام (عليه‏السلام‏) فرمود : كيف يفعل ذلك و هو يقول : و ما ربك بظلام للعبيد : چگونه چنين كارى را مى‏كند در حالى كه خودش فرموده : پروردگار تو به بندگان ظلم و ستم روا نمى‏دارد ؟ سپس امام (عليه‏السلام‏) افزود : پدرم موسى بن جعفر (عليه‏السلام‏) از پدرش جعفر بن محمد (عليهماالسلام‏) چنين نقل فرمود : من زعم ان الله يجبر عباده على المعاصى او يكلفهم ما لا يطيقون فلا تاكلوا ذبيحته ، و لا تقبلوا شهادته ، و لا تصلوا ورائه ، و لا تعطوه من الزكاة شيئا : كسى كه گمان كند خداوند بندگان را مجبور بر گناه مى‏كند ، يا تكليف ما لا يطاق مى‏نمايد ، از گوشت حيوانى كه او ذبح مى‏كند نخوريد ، شهادتش را نپذيريد ، پشت سرش نماز نخوانيد و از زكات نيز چيزى به او ندهيد ! ( خلاصه احكام اسلام را بر او جارى نكنيد ) .


حديث فوق ضمنا اشاره‏اى است به اين نكته ظريف كه مكتب جبر سر از تكليف به ما لا يطاق در مى‏آورد ، چرا كه اگر انسان از يكسو مجبور به گناه.



تفسير نمونه ج : 20ص :310


باشد ، و از سوى ديگر او را از آن نهى كنند مصداق روشن تكليف به ما لا يطاق است.


2 -گناه و سلب نعمت


امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) مى‏فرمايد : و ايم الله ! ما كان قوم قط فى غض نعمة من عيش فزال عنهم الا بذنوب اجترحوها ، لان الله ليس بظلام للعبيد : به خدا سوگند هيچ ملتى از آغوش ناز و نعمت زندگى گرفته نشد مگر به واسطه گناهانى كه مرتكب شدند ، زيرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمى‏دارد ! سپس افزود : و لو ان الناس حين تنزل بهم النقم ، و تزول عنهم النعم ، فزعوا الى ربهم بصدق من نياتهم ، و وله من قلوبهم ، لرد عليهم كل شارد و اصلح لهم كل فاسد : هر گاه مردم موقعى كه بلاها نازل مى‏شود ، و نعمتهاى الهى از آنها سلب مى‏گردد ، با صدق نيت رو به درگاه خدا آورند ، و با قلبهائى آكنده از عشق و محبت به خدا از او درخواست حل مشكل كنند ، خداوند آنچه را از دستشان رفته به آنها باز مى‏گرداند ، و هرگونه فسادى را براى آنها اصلاح مى‏كند .


و از اين بيان رابطه گناهان با سلب نعمتها به خوبى آشكار مى‏شود.


3 -چرا اينهمه بهانه مى گيرند


بدون شك زبان عربى از غنى‏ترين و پرمايه‏ترين زبانهاى دنيا است اما با اينحال عظمت قرآن از اين نظر نيست كه به زبان عربى است ، بلكه عربى بودن آن به خاطر اين است كه خداوند هر پيامبرى را به زبان قوم خود مى‏فرستد، .



تفسير نمونه ج : 20ص :311


تا در درجه اول آنها ايمان بياورند و بعد دامنه آئين او به ديگران گسترش پيدا كند.


اما بهانه‏جويانى كه مانند كودكان هر روز مطلب غير منطقى تازه‏اى را مطرح مى‏كردند ، و با حرفهاى كودكانه و ضد و نقيض خود نشان مى‏دادند كه به دنبال حق‏طلبى نيستند ، يكروز مى‏گفتند چرا اين قرآن تنها به زبان عرب نازل شده ؟ آيا بهتر نبود همه يا قسمتى از آن به غير اين زبان بود تا ديگران نيز بهره گيرند ؟ ( در حالى كه آنها هدف ديگرى داشتند منظورشان اين بود كه توده مردم عرب از جاذبه فوق العاده محروم گردند ) .


و اگر اين خواسته آنها انجام مى‏شد ، مى‏گفتند : چگونه او عرب است و كتابش غير عربى ؟ خلاصه هر روز به بهانه‏اى خود و ديگران را سرگرم و از راه حق باز مى‏داشتند .


اصولا بهانه‏جوئى هميشه دليل بر اين است كه انسان درد ديگرى دارد كه نمى‏خواهد آن را فاش بگويد ، درد اين گروه نيز اين بود كه توده‏هاى مردم سخت مجذوب قرآن شده بودند ، و لذا منافع آنها سخت به خطر افتاده بود ، براى خاموش كردن نور اسلام به هر وسيله‏اى متوسل مى‏شدند.


پايان جزء 24 قرآن مجيد


تفسير نمونه ج : 20ص :312


تفسير نمونه ج : 20ص :313


آغاز جزء 25 قرآن مجيد آيه 47 سوره فصلت


تفسير نمونه ج : 20ص :314


إِلَيْهِ يُرَدُّ عِلْمُ الساعَةِوَ مَا تخْرُجُ مِن ثَمَرَتٍ مِّنْ أَكْمَامِهَا وَ مَا تحْمِلُ مِنْ أُنثى وَ لا تَضعُ إِلا بِعِلْمِهِوَ يَوْمَ يُنَادِيهِمْ أَيْنَ شرَكاءِى قَالُوا ءَاذَنَّك مَا مِنَّا مِن شهِيدٍ(47) وَ ضلَّ عَنهُم مَّا كانُوا يَدْعُونَ مِن قَبْلُوَ ظنُّوا مَا لهَُم مِّن محِيصٍ‏(48)


ترجمه:


47 -اسرار قيامت ( و لحظه وقوع آن ) را تنها خدا مى‏داند ، هيچ ميوه‏اى از غلاف خود خارج نمى‏شود و هيچ مؤنثى باردار نمى‏گردد و وضع حمل نمى‏كند مگر به علم و آگاهى او ، و آن روز كه آنها را ندا مى‏دهد كجا هستند شريكانى كه براى من مى‏پنداشتيد ؟ آنها مى‏گويند : ( پروردگارا ! ) ما عرضه داشتيم كه هيچ گواهى بر گفته خود نداريم !


48 -و همه معبودانى را كه قبلا مى‏خواندند محو و گم مى‏شود ، و مى‏دانند هيچ پناهگاهى ندارند.



تفسير نمونه ج : 20ص :315


تفسير:اسرار همه چيز نزد او است


در آخرين آيه بحث گذشته سخن از بازگشت اعمال نيك و بد به صاحبان آنها بود كه اشاره ضمنى به مساله ثواب و جزاى روز قيامت داشت.


در اينجا اين سؤال براى مشركان مطرح مى‏شد كه اين قيامت كه مى‏گوئى كى خواهد آمد ؟ ! قرآن در آيات مورد بحث نخست در پاسخ اين سؤال مى‏گويد : آگاهى بر زمان قيامت مخصوص خدا است و علم آن تنها به خدا باز مى‏گردد ( اليه يرد علم الساعة ) .


هيچ پيامبر مرسل و فرشته مقربى نيز از آن آگاه نيست ، و بايد هم آگاه نباشند ، تا هر لحظه همگان وقوع آن را احتمال دهند و اثر تربيتى خاص اين انتظار در همه مكلفين محفوظ باشد.


سپس مى‏افزايد : نه تنها آگاهى بر زمان قيام قيامت مخصوص خدا است ، علم به اسرار اين عالم و موجودات پنهان و آشكارش نيز از آن او است هيچ ميوه‏اى از غلاف خود خارج نمى‏شود ، و هيچ زن يا حيوان ماده‏اى باردار نمى‏گردد ، و حمل خود را بر زمين نمى‏نهد مگر به علم و آگاهى پروردگار ( و ما تخرج من ثمرات من اكمامها و ما تحمل من انثى و لا تضع الا بعلمه ) .


نه در عالم گياهان و نه در عالم حيوان و انسان نطفه‏اى منعقد نمى‏شود و بارور نمى‏گردد و تولد نمى‏يابد مگر به فرمان خداوند بزرگ و به مقتضاى علم و حكمت او.


اكمام جمع كم ( بر وزن جن ) به معنى غلافى است كه روى.



تفسير نمونه ج : 20ص :316


ميوه را مى‏پوشاند ، و كم ( بر وزن قم ) به معنى آستينى است كه دست را مى‏پوشاند و كمة ( بر وزن قبه ) به معنى عرقچين است كه بر سر مى‏گذارند.


طبرسى در مجمع البيان مى‏گويد تكمم الرجل فى ثوبه هنگامى گفته مى‏شود كه شخصى خود را در لباس بپوشاند .


فخر رازى در تفسير خود اكمام را به پوسته‏اى تفسير مى‏كند كه ميوه در آن قرار دارد.


بعضى از مفسران نيز آن را به عنوان وعاء الثمرة ( ظرف ميوه ) تفسير كرده‏اند.


ظاهر اين است كه همه اين تفسيرها به يك معنى باز مى‏گردد ، از آنجا كه يكى از ظريفترين و دقيقترين مسائل در جهان موجودات زنده مساله بارور شدن در رحم و تولد آنها است قرآن مخصوصا روى آن تكيه كرده است ، چه در عالم جانداران و چه در گياهان.


آرى او است كه مى‏داند كدامين نطفه در كدامين رحم ودر چه زمانى منعقد مى‏شود ، و كى متولد مى‏گردد ، كدام ميوه بارور مى‏گردد و كى غلاف و پوسته خود را مى‏شكافد و سر بيرون مى‏زند.


سپس مى‏افزايد : اين گروه كه قيامت را انكار مى‏كنند ، يا به باد استهزا مى‏گيرند ، در آن روز كه قيامت برپا مى‏شود آنها را ندا مى‏دهد : كجا هستند شركائى كه براى من مى‏پنداشتيد ؟ آنها مى‏گويند : پروردگارا ! ما به تو عرض كرديم كه هيچ گواهى بر گفته‏هاى خود نداريم ( و يوم يناديهم اين شركائى قالوا آذناك ما منا من شهيد ) و 4).



تفسير نمونه ج : 20ص :317


آنچه مى‏گفتيم سخنان بى‏اساس و بى‏پايه بود ، سخنانى كه از جهل و بيخبرى يا تقليد كوركورانه سرچشمه مى‏گرفت ، امروز بهتر از هر زمان مى‏فهميم كه چه اندازه اين ادعاها باطل و بى‏اساس بوده است .


و در اينحال مى‏بينند اثرى از معبودانى كه قبلا مى‏خواندند پيدا نيست و همه محو و نابود شدند ( و ضل عنهم ما كانوا يدعون من قبل).


اصلا صحنه قيامت آنچنان براى آنها وحشتناك است كه خاطره بتها نيز از نظرشان محو و نابود مى‏شود ، همان معبودانى كه يكروز سر بر آستانشان مى‏نهادند براى آنها قربانى مى‏كردند ، حتى گاه در راه آنها جان مى‏دادند ، و پناهگاه روزبيچارگى و حلال مشكلات خود مى‏پنداشتند همه همچون سرابهائى محو مى‏شوند.


آرى در آن روز مى‏دانند كه هيچ پناهگاهى و راه فرارى براى آنها وجود ندارد ( و ظنوا ما لهم من محيص).


محيص از ماده حيص ( بر وزن حيف ) به معنى بازگشت و عدول و كناره‏گيرى كردن از چيزى است ، و از آنجا كه محيص اسم مكان است اين كلمه به معنى فرارگاه يا پناهگاه مى‏آيد.


ظنوا از ماده ظن در لغت معنى وسيعى دارد : گاه به معنى يقين ، و گاه به معنى گمان مى‏آيد ، و در آيه مورد بحث به معنى يقين است ، چه اينكه آنها در آن روز يقين پيدا مى‏كنند كه راه فرار و نجاتى از عذاب الهى ندارند .


راغب در مفردات مى‏گويد : ظن به معنى اعتقادى است كه از دليل و قرينه حاصل مى‏شود ، اين اعتقاد گاه قوى مى‏شود و به مرحله يقين مى‏رسد و گاه ضعيف است و از حد گمان تجاوز نمى‏كند.



تفسير نمونه ج : 20ص :318


لا يَسئَمُ الانسنُ مِن دُعَاءِ الْخَيرِ وَ إِن مَّسهُ الشرُّ فَيَئُوسٌ قَنُوطٌ(49) وَ لَئنْ أَذَقْنَهُ رَحْمَةً مِّنَّا مِن بَعْدِ ضرَّاءَ مَستْهُ لَيَقُولَنَّ هَذَا لى وَ مَا أَظنُّ الساعَةَ قَائمَةً وَ لَئن رُّجِعْت إِلى رَبى إِنَّ لى عِندَهُ لَلْحُسنىفَلَنُنَبِّئنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِمَا عَمِلُوا وَ لَنُذِيقَنَّهُم مِّنْ عَذَابٍ غَلِيظٍ(50) وَ إِذَا أَنْعَمْنَا عَلى الانسنِ أَعْرَض وَ نَئَا بجَانِبِهِ وَ إِذَا مَسهُ الشرُّ فَذُو دُعَاءٍ عَرِيضٍ‏(51) قُلْ أَ رَءَيْتُمْ إِن كانَ مِنْ عِندِ اللَّهِ ثُمَّ كفَرْتم بِهِ مَنْ أَضلُّ مِمَّنْ هُوَ فى شِقَاقِ بَعِيدٍ(52)



تفسير نمونه ج : 20ص :319


ترجمه:


49 -انسان هرگز از تقاضاى نيكى ( و نعمت ) خسته نمى‏شود ، و هر گاه شر و بدى به او رسد مايوس و نوميد مى‏گردد.


50 -و هر گاه او را رحمتى از سوى خود بعد از ناراحتى بچشانيم مى‏گويد : اين به خاطر شايستگى و استحقاق من بوده ، و گمان نمى‏كنم قيامت برپا شود ( و به فرض كه قيامتى باشد ) هر گاه به سوى پروردگارم بازگردم براى من نزد او پاداشهاى نيك است ! ما كافران را از اعمالى كه انجام داده‏اند ( به زودى ) آگاه خواهيم كرد ، و از عذاب شديد به آنها مى‏چشانيم .


51 -و هر گاه نعمتى به انسان دهيم روى مى‏گرداند ، و با حال تكبر از حق دور مى‏شود ، ولى هر گاه مختصر ناراحتى به او رسد تقاضاى فراوان و مستمر ( براى برطرف شدن آن ) دارد.


52 -بگو : به من خبر دهيد اگر اين قرآن ازسوى خداوند باشد و شما به آن كافر شويد چه كسى گمراه‏تر خواهد بود از كسى كه با آن مخالفت مى‏كند ؟!


 


تفسير : اين انسانهاى كم ظرفيت


به تناسب بحثى كه در آيات گذشته در باره مشركان و سرنوشت آنها بيان شده بود ، در آيات مورد بحث ترسيمى از حال اين انسانهاى ضعيف و بى‏ايمان شده ، ترسيمى گويا و روشنگر ، و تجسمى زنده و آشكار از اين افراد كوتاه فكر و كم‏ظرفيت.


نخست مى‏فرمايد : انسان هرگز از تقاضاى نيكيها ، اموال و ثروتها و مواهب زندگى خسته و ملول نمى‏شود ( لا يسئم الانسان من دعاء الخير).


هرگز تنور حرص او از گرمى نمى‏افتد ، هر چه بيشتر پيدا مى‏كند باز بيشتر مى‏خواهد ، و هر چه به او بدهند باز سير نمى‏شود .


اما اگر دنيا به او پشت كند ، نعمتهاى او زائل گردد ، و شر و بدى و تنگدستى و فقر دامن او را بگيرد ، به كلى مايوس و نوميد مى‏شود ( و ان مسه الشر فيؤس


تفسير نمونه ج : 20ص :320


قنوط).


منظور از انسان در اينجا انسان تربيت نايافته اى است كه قلبش به نور معرفت الهى و ايمان پروردگار ، و احساس مسئوليت در روز جزا روشن نشده ، انسانهائى كه بر اثر جهان‏بينيهاى غلط در محدوده عالم ماده گرفتارند ، و روح بلندى كه ماوراى آنرا ببيند ، و ارزشهاى والاى انسانى را بنگرد ، ندارند .


آرى آنها به هنگام اقبال دنيا مسرور و مغرورند ، و به هنگام ادبار دنيا مغموم و مايوسند ، نه پناهگاهى دارند كه به آنها پناه دهد و نه چراغ فروزانى كه نور اميد بر قلب آنها بپاشد.


ضمنا بايد توجه داشت كه دعاء گاه به معنى خواندن كسى است ، و گاه به معنى طلب كردن چيزى است ، و در آيه مورد بحث به معنى دوم مى‏باشد ، بنا بر اين لا يسئم الانسان من دعاء الخير : يعنى انسان از طلب و تقاضاى نيكيها هرگز ملول و خسته نمى‏شود.


در اينكه يئوس و قنوط به يك معنى است، يعنى انسان نوميد ، يا دو معنى مختلف دارد ؟ و تفاوت ميان اين دو چيست ؟ در ميان مفسران گفتگو است : بعضى هر دو را به يك معنى ( براى تاكيد ) دانسته‏اند.


ولى بعضى يئوس را از ماده ياس به معنى وجود نوميدى در درون قلب و قنوط را به معنى ظاهر ساختن آن در چهره و در عمل دانسته‏اند.


مرحوم طبرسى در مجمع البيان در ميان اين دو چنين فرق گذاشته كه ياس نوميدى از خير است و قنوط نوميدى از رحمت.



تفسير نمونه ج : 20ص :321


ولى آنچه از موارد استعمال واژه ياس و قنوط در قرآن مجيد به دست مى‏آيد اين است كه ياس و قنوطتقريبا در يك معنى به كار مى‏رود ، مثلا در داستان يوسف مى‏خوانيم كه يعقوب فرزندان خود را از ياس از رحمت الهى بر حذر داشت ، در حالى كه آنها در مورد پيدا كردن يوسف هم قلبا مايوس بودند و هم نشانه‏هاى ياس را ظاهر كرده بودند ( يوسف - 87).


و در مورد قنوط در داستان بشارت فرزند به ابراهيم مى‏خوانيم كه او از اين مساله اظهار تعجب كرد ، اما فرشتگان به او گفتند : بشرناك بالحق فلا تكن من القانطين : ما تو را به حق بشارت داديم بنا بر اين مايوس نباش ! ( حجر - 55).


در آيه بعد به يكى ديگر از حالات نامطلوب انسانهاى دور مانده از علم و ايمان يعنى حالت غرور و از خود راضى بودن اشاره كرده ، مى‏فرمايد : هر گاه ما به انسان رحمتى از سوى خود ، بعد از ناراحتى كه به او رسيده بچشانيم ، مى‏گويد : اين به خاطر شايستگى من است و لايق چنين مقام و موهبتى بوده‏ام ( و لئن اذقناه رحمة منا من بعد ضراء مسته ليقولن هذا لى ) .


اين بينواى مغرور فراموش مى‏كند كه اگر لطف خدا نبود بجاى اين نعمت بايد گرفتار بلا شود ، و همچون قارون مستكبر كه وقتى خداوند براى آزمايش او ثروت زيادى به وى بخشيد و به او گفتند تو هم نيكى كن آن گونه كه خدا بر تو روا داشته، گفت : نه ، من هر چه دارم بر اثر علم و دانش و لياقت ذاتى خودم دارم ! قال انما اوتيته على علم عندى ( قصص - 78).



تفسير نمونه ج : 20ص :322


در دنباله آيه مى‏افزايد : اين غرور سرانجام او را به انكار آخرت مى‏كشاند و مى‏گويد : من باور ندارم قيامتى در كار باشد ( و ما اظن الساعة قائمة).


و به فرض كه قيامتى در كار باشد ، هر گاه من به سوى پروردگارم باز گردم پاداشهاى نيك و مواهب بسيار از براى من نزد او آماده است ! خدائى كه در دنيا مرا اينچنين گرامى داشته حتما در آخرت بهتر از اين پذيرائى خواهد كرد ! ( ولئن رجعت الى ربى ان لى عنده للحسنى).


نظير اين مطلب در سوره كهف ، در داستان آن دو دوستى كه يكى ثروتمند بود و راه كفر و غرور را پيش گرفت ، و ديگرى در مسير ايمان ثابت قدم ماند ، آمده است : آنجا كه قرآن از زبان آن مرد مغرور كه صاحب باغها و چشمه‏هاى پر آب بود نقل مى‏كند : ما اظن ان تبيد هذه ابدا - و ما اظن الساعة قائمة و لئن رددت الى ربى لاجدن خيرا منها منقلبا : من هرگز گمان نمى‏كنم قيامت برپا شود ، و اگر قيامتى در كار باشد و به سوى پروردگارم بازگردم جايگاهى بهتر و عاليتر از اين خواهم يافت ! ! ( كهف - 35 و 36 ) .


ولى خداوند اين افراد مغرور و خيره سر را در پايان اين آيه چنين تهديد مى‏كند كه : ما به زودى كافران را از اعمالى كه انجام داده‏اند آگاه خواهيم كرد ، و از عذاب شديد به آنها مى‏چشانيم ( فلننبئن الذين كفروا بما عملوا و لنذيقنهم من عذاب غليظ).


همين معنى در جاى ديگر از قرآن مجيد و به تعبير ديگر آمده است : آنجا كه مى‏فرمايد : و لئن اذقناه نعماء بعد ضراء مسته ليقولن ذهب السيئات عنى انه لفرح فخور : هر گاه به انسان نعمتى را پس از ناراحتى و شدت بچشانيم مى‏گويد : مشكلات و گرفتاريها براى هميشه از من برطرف شد، و ديگر.



تفسير نمونه ج : 20ص :323


بر نخواهد گشت ، سپس غرق شادى و غفلت و كبر و غرور مى‏شود ( هود - 10).


در آيه بعد سومين حالتى را كه براى اينگونه انسانها به هنگام اقبال و ادبار دنياى مادى رخ مى‏دهد بازگو مى‏كند كه حالت فراموشكارى به هنگام نعمت ، و جزع و فزع به هنگام مصيبت است.


مى‏فرمايد : هر گاه به انسان نعمتى دهيم روى مى‏گرداند ، و با تكبر از حق دور مى‏شود ( و اذا انعمنا على الانسان اعرض و نا بجانبه).


اما هر گاه مختصر ناراحتى به او برسد تقاضاى فراوان و زيادى براى برطرف شدن آن دارد ودعاى مستمر مى‏كند ( و اذا مسه الشر فذو دعاء عريض).


نا از ماده ناى ( بر وزن راى ) به معنى دور شدن مى‏باشد و هنگامى كه جانب ( پهلو ) پشت سر آن قرار گيرد كنايه از تكبر و غرور است ، چون آدمهاى متكبر صورت خود را بر مى‏گردانند و با بى‏اعتنائى دور مى‏شوند.


عريض به معنى پهن در مقابل طويل است ، و عرب اين دو تعبير را در مورد كثرت و زيادى به كار مى‏برد.


شبيه همين معنى در سوره يونس آمده است : و اذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قائما فلما كشفنا عنه ضره مر كان لم يدعنا الى ضر مسه كذلك زين للمسرفين ما كانوا يعملون : هنگامى كه به انسان مختصر زيانى برسد ما را در همه حال مى‏خواند ، در حالى كه به پهلو خوابيده ، يا نشسته ، يا ايستاده است ، اما هنگامى كه ناراحتى او را بر طرف سازيم چنان مى‏رود كه گوئى هرگز ما را براى حل مشكلى نخوانده ! اينگونه براى اسرافكاران اعمالشان زينت داده شده است ! ( يونس - 12 ) .


آرى چنين است انسان فاقد ايمان و تقوا كه دائما به اين حالات گرفتار است ، به هنگام روى آوردن نعمتها حريص و مغرور و فراموشكار


تفسير نمونه ج : 20ص :324


و به هنگام پشت كردن نعمتها مايوس و نوميد و پر جزع.


ولى در مقابل ، مردان حق و پيروان راستين مكتب انبيا آنچنان پرظرفيت و پرمايه‏اند كه نه روى آوردن نعمتها آنها را دگرگون مى‏سازد ، و نه ادبار دنيا ضعيف و ناتوان و مايوس ، آنها به مصداق رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله سودمندترين تجارتها ، و پرفايده‏ترين درآمدها ، آنها را از ياد خدا غافل نمى‏سازد ، آنها فلسفه تلخيها و شيرينيهاى زندگى را به خوبى مى‏دانند ، آنها مى‏دانند كه گاه تلخيها زنگ بيدار باش است ، و شيرينى‏ها آزمايش و امتحان الهى.


گاه تلخيها مجازات غفلتها است ، و نعمتها براى برانگيختن حس شكرگزارى بندگان .


قابل توجه اينكه در آيات فوق تعبير به اذقنا و مسه شده ، كه مفهومش اين است با مختصر رو آوردن دنيا يا زوال نعمتها وضع اين افراد كم مايه دگرگون مى‏شود ، و راه غرور ، يا نوميدى و ياس را پيش مى‏گيرند ، آنها چنان كوتاه فكر و ضعيفند كه طبق ضرب المثل معروف با غوره‏اى ترش مى‏شوند و با مويزى شيرين.


آرى يكى از مهمترين آثار ايمان به خدا همان وسعت روح ، و بلندى افق فكر ، و شرح صدر و آمادگى مقابله با مشكلات و مصائب و مبارزه با هيجانات نامطلوب نعمتها است.


امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) ضمن دعاهائى كهدر آن سرمشق به ياران خود مى‏دهد عرض مى‏كند : نسئل الله سبحانه ان يجعلنا و اياكم ممن لا تبطره نعمة ، و لا تقصر به عن طاعة ربه غاية ، و لا تحل به بعد الموت ندامة و كئابة : از خدا مى‏خواهيم كه ما و شما را از كسانى قرار دهد كه هيچ نعمتى آنها را مست و مغرور نمى‏سازد ، و هيچ هدفى آنها را از طاعت پروردگار باز نمى‏دارد ، و پس از فرا رسيدن مرگ پشيمانى و اندوه دامانشان را نمى‏گيرد ( نهج البلاغه


تفسير نمونه ج : 20ص :325


خطبه 64).


در آخرين آيه مورد بحث آخرين سخن را با اين افراد لجوج در ميان مى‏گذارد ، و اصل عقلى معروف دفع ضرر محتمل را با بيانى روشن براى آنها تشريح مى‏كند ، خطاب به پيامبر كرده ، مى‏فرمايد : به آنها بگو به من خبر دهيد اگر اين قرآن از سوى خداوند يگانه يكتا باشد ( و حساب و جزا و بهشت و دوزخى در كار باشد ) و شما به آن كافر شويد ، چه كسى گمراه‏تر خواهد بود از آنكس كه در مخالفت دور و گمراهى شديد قرار دارد ؟ ! ( قل ا رايتم ان كان من عند الله ثم كفرتم به من اضل ممن هو فى شقاق بعيد ) .


البته اين گفتار در مورد كسانى است كه هيچ دليل منطقى در آنها كارگر نيست ، در حقيقت آخرين سخنى است كه به اشخاص لجوج و مغرور و متعصب گفته مى‏شود ، و آن اينكه : اگر شما حقانيت قرآن و توحيد و وجود عالم پس از مرگ را صددرصد نپذيريد مسلما دليل بر نفى آن نيز نداريد ، بنا بر اين اين احتمال باقيست كه دعوت قرآن و مساله معاد واقعيت داشته باشد ، آنگاه فكر كنيد چه سرنوشت تاريك و وحشتناكى خواهيد داشت با اين گمراهى و مخالفت شديد و موضع‏گيرى در برابر اين مكتب الهى .


اين همان سخنى است كه ائمه دين (عليهم‏السلام‏) در برابر افراد لجوج در آخرين مرحله مطرح مى‏كردند چنانكه در حديثى كه در كتاب كافى آمده ، مى‏خوانيم : امام صادق (عليه‏السلام‏) با ابن ابى العوجاء مادى و ملحد عصر خود سخنان بسيارى داشت ، آخرين مرحله كه او را در مراسم حج ملاقات كرد بعضى از ياران امام عرض كردند مثل اينكه ابن ابى العوجاء مسلمان شده ؟ ! امام فرمود : او از اين كوردل‏تر .



تفسير نمونه ج : 20 ص :326


است ، هرگز مسلمان نخواهد شد ، هنگامى كه چشمش به امام صادق (عليه‏السلام‏) افتاد گفت اى آقا و بزرگ من ! امام فرمود ما جاء بك الى هذا الموضع ؟ : تو اينجا براى چه آمده‏اى ؟ ! عرض كرد : عادة الجسد ، و سنة البلد ، و لننظر ما الناس فيه من الجنون و الحق و رمى الحجارة ! : براى اينكه هم جسم ما عادت كرده ، هم سنت محيط اقتضاء مى‏كند ، ضمنا نمونه‏هائى از كارهاى جنون‏آميز مردم ، و سر تراشيدنها ، و سنگ انداختن‏ها را تماشا كنم ! ! امام فرمود : انت بعد على عتوك و ضلالك ، يا عبد الكريم ! : تو هنوز بر سركشى و گمراهى خود باقى هستى ، اى عبد الكريم ! او خواست شروع به سخن كند امام فرمود : لا جدال فى الحج : در حج جاى مجادله نيست و عباى خود را از دست او كشيد ، و اين جمله را فرمود : ان يكن الامر كما تقول - و ليس كما تقول - نجونا و نجوت ، و ان يكن الامر كما نقول - و هو كما نقول - نجونا و هلكت ! : اگر مطلب اين باشد كه تو مى‏گوئى ( و خدا و قيامتى در كار نباشد ) كه مسلما چنين نيست ، هم ما اهل نجاتيم و هم تو ، ولى اگر مطلب اين باشد كه ما مى‏گوئيم ، و حق نيز همين است ، ما اهل نجات خواهيم بود و تو هلاك مى‏شوى .


ابن ابى العوجاء رو به همراهانش كرد و گفت : وجدت فى قلبى حزازة فردونى ، فردوه فمات ! : در درون قلبم دردى احساس كردم ، مرا بازگردانيد ، او را بازگرداندند و به زودى از دنيا رفت!.



تفسير نمونه ج : 20ص :327


نكته:


در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينكه : در آيات مورد بحث خوانديم : اذا مسه الشر فذو دعاء عريض : هنگامى كه به انسان شر و ناراحتى برسد دعاى عريض و مستمر دارد .


ولى در آيه 83 اسراء آمده است : و اذا مسه الشركان يؤسا : هنگامى كه بدى به او برسد مايوس مى‏شود ( همين مضمون در آيات مورد بحث نيز آمده بود).


سؤال اين است : دعاى مستمر و كثير دليل بر اميدوارى است ، در حالى كه در آيه ديگر مى‏گويد او نوميد مى‏شود.


بعضى از مفسران در پاسخ اين سؤال مردم را به دو گروه تقسيم كرده‏اند گروهى كه به هنگام سختيها به كلى مايوس مى‏شوند ، و گروهى كه اصرار در دعا و جزع و فزع دارند.


بعضى ديگر گفته‏اند:منظور از ياس ، نوميدى از اسباب عادى است ، و اين منافات با تقاضاى از خداوند و دعا كردن ندارد.


اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ذو دعاء عريض تقاضاى از خداوند نيست ، بلكه جزع و فزع فراوان است ، شاهد اين سخن آيه 20 سوره معارج است كه مى‏فرمايد : ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا : انسان حريص آفريده شده ، هنگامى كه ناراحتى به او رسد بسيار جزع و فزع مى‏كند.



تفسير نمونه ج : 20ص :328


يا اينكه اين دو حالت در دو مرحله به اينگونه افراد كم‏ظرفيت دست مى‏دهد ، در ابتدا شروع به دعا و تقاضاى زياد از پير و پيغمبر مى‏كنند ، و فرياد و جزع و فزع سر مى‏دهند ، اما چيزى نمى‏گذرد كه حالت ياس سراسر وجود آنها را فرا گرفته مايوس و خاموش مى‏شوند .



تفسير نمونه ج : 20ص :329


سنرِيهِمْ ءَايَتِنَا فى الاَفَاقِ وَ فى أَنفُسِهِمْ حَتى يَتَبَينَ لَهُمْ أَنَّهُ الحَْقُّأَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّك أَنَّهُ عَلى كلّ‏ِ شىْ‏ءٍ شهِيدٌ(53) أَلا إِنهُمْ فى مِرْيَةٍ مِّن لِّقَاءِ رَبِّهِمْأَلا إِنَّهُ بِكلّ‏ِ شىْ‏ءٍ محِيط(54)


ترجمه:


53 -به زودى نشانه‏هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مى‏دهيم تا آشكار گردد كه او حق است ، آيا كافى نيست كه او بر همه چيز شاهد و گواه است .


54 -آگاه باشيد : آنها از لقاى پروردگارشان در شك و ترديدند ، ولى خداوند به همه چيز احاطه دارد.


تفسير:نشانه‏هاى حق در جهان بزرگ و كوچك


در اين دو آيه كه سوره فصلت با آن پايان مى‏گيرد ، به دو مطلب مهم كه در حقيقت يك نوع جمع‏بندى از بحثهاى اين سوره است اشاره شده آيه اول در باره توحيد ( يا قرآن ) سخن مى‏گويد و آيه دوم در باره معاد.


در آيه اول مى‏فرمايد : ما به زودى آيات و نشانه‏هاى خود را در آفاق و اطراف جهان ، و همچنين در درون جان خود آنها ، به آنان ، نشان مى‏دهيم ،


تفسير نمونه ج : 20ص :330


تا براى آنها روشن شود كه خداوند حق است ( سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق).


آيات آفاقى همچون آفرينش خورشيد و ماه و ستارگان با نظام دقيقى كه بر آنها حاكم است ، و آفرينش انواع جانداران و گياهان و كوهها و درياها با عجائب و شگفتيهاى بى‏شمارش ، و موجودات گوناگون اسرار آميزش ، كه هر زمان اسرار تازه‏اى از خلقت آنها كشف مى‏شود ، و هر يك آيه و نشانه است بر حقانيت ذات پاك او.


و آيات انفسى همچون آفرينش دستگاههاى مختلف جسم انسان و نظامى كه بر ساختمان حيرت‏انگيز مغز و حركات منظم قلب و عروق و بافتها و استخوانها ، و انعقاد نطفه و پرورش جنين در رحم مادران ، و از آن بالاتر اسرار و شگفتيهاى روح انسان مى‏باشد ، كه هر گوشه‏اى از آن كتابى است از معرفت پروردگار و خالق جهان .


درست است كه اين آيات قبلا به اندازه كافى از سوى پروردگار ارائه شده ، اما با توجه به جمله سنريهم كه فعل مضارع و دليل بر استمرار است ، اين ارائه به طور مستمر ادامه دارد ، و اگر انسان صدها هزار سال نيز عمر كند هر زمان كشف تازه و ارائه جديدى از آيات الهى خواهد داشت ، چرا كه اسرار اين جهان پايان پذير نيست ! تمام كتابهاى علوم طبيعى و انسان‏شناسى در تمام ابعادش ( علم تشريح ، فيزيولوژى ، روان‏شناسى ، روانكاوى ) و علوم مربوط به شناخت گياهان و حيوانات ، و مواد آلى طبيعت ، و هيئت ، و غير آن ، در حقيقت همه كتب توحيد و معرفة الله هستند ، چرا كه عموما پرده از روى اسرار شگفت‏انگيزى بر مى‏دارند كه بيانگر علم و حكمت و قدرت بى‏پايان آفريننده اصلى اين جهان است .


گاه يكى از اين علوم ، بلكه يك رشته از ده‏ها رشته از يكى از اين علوم،


تفسير نمونه ج : 20ص:331


تمام عمر يك دانشمند را به خود اختصاص مى‏دهد ، و در پايان مى‏گويد : افسوس كه هنوز از اين رشته چيزى نمى‏دانم ، و آنچه تا به حال دانسته‏ام مرا به عمق نادانيم رهنمون گرديده ! و در پايان اين آيه اين بيان لطيف و جالب را با جمله زيبا و پر معناى ديگرى تكميل كرده ، مى‏افزايد : آيا براى آنها كافى نيست كه خداوند شاهد و گواه بر هر چيز است ( او لم يكف بربك انه على كل شى‏ء شهيد).


چه شهادتى از اين برتر و بالاتر كه با خط تكوين قدرت خود را بر پيشانى همه موجودات نوشته است ، بر صفحه برگهاى درختان ، در لابلاى گلبرگها ، در ميان طبقات اسرار آميز مغز ، و بر روى پرده‏هاى ظريف چشم ، بر صفحه آسمان و بر قلب زمين ، و خلاصه بر همه چيز نشانه‏هاى توحيد خود را نوشته و گواهى تكوينى داده است .


آنچه در بالا گفته شد يكى از دو تفسير معروف و مشهور اين آيه است كه بر طبق اين تفسير گفتگوى آيه تمام پيرامون مساله توحيد و ظهور آيات حق در آفاق و انفس است.


اما تفسير ديگر ناظر به اعجاز قرآن است ، و خلاصه‏اش چنين است كه خداوند در اين آيه مى‏گويد : ما معجزات و نشانه‏هاى گوناگون خود را در نقاط مختلف جزيره عرب ، و مناطق ديگر جهان ، و در مورد خود اين مشركان ، به آنها نشان مى‏دهيم ، تا بدانند اين قرآن بر حق است .


نشانه‏هاى آفاقى مانند پيروزى اسلام در ميدانهاى مختلف نبرد ، و در ميدان مبارزه منطقى ، و سپس نقاط مختلفى كه آئين اسلام آنجا را گشود ، و بر افكار مردم.



تفسير نمونه ج : 20ص :332


حاكم گرديد ، و همان جمعيتى كه در مكه به هنگام نزول اين آيات به ظاهر آنچنان در اقليت قرار داشتند كه توانائى هيچگونه فعاليت مثبتى براى آنها وجود نداشت آرى همانها به فرمان پروردگار هجرت كردند و در مدت كوتاهى همه جا زير پرچم آنها در آمد ، و مكتب آنها از سوى گروه عظيمى از مردم سراسر جهان مورد استقبال قرار گرفت .


و آيات انفسى پيروزى مسلمانان بر مشركان مكه در جنگ بدر ، و در روز فتح مكه ، و نفوذ نور اسلام در قلب بسيارى از آنها بود.


اين آيات آفاقى و انفسى نشان داد كه قرآن مجيد بر حق است.


همان خدائى كه بر همه چيز شاهد و گواه است بر حقانيت قرآن نيز از اين طريق گواهى داد.


هر يك از اين دو تفسير قرائن و مرجحاتى دارد ، ولى با توجه به ذيل آيه و آيه بعد تفسير اول نزديكتر به نظر مى‏رسد.


در تفسير اين آيه اقوال ديگرى نيز هست كه چون قابل ملاحظه نبود از.



تفسير نمونه ج : 20ص :333


ذكر آنها صرفنظر كرديم.


آخرين آيه اين سوره ، سرچشمه اصلى بدبختيهاى اين گروه مشرك و فاسد و ظالم را بيان كرده ، مى‏گويد : آگاه باشيد كه آنها از ملاقات پروردگار و رستاخيز در شك و ترديدند ( الا انهم فى مرية من لقاء ربهم).


و چون ايمان به حساب و جزا ندارند دست به هر جنايتى مى‏زنند ، و تن به هر كار ننگينى مى‏دهند ، پرده‏هاى غفلت و غرور بر قلب آنها افتاده ، و فراموشى ملاقات پروردگار آنها را از اوج عظمت انسانيت به سقوط كشانده است.


اما آنها بايد بدانند كه خداوند به هر چيزى احاطهدارد ( الا انه بكل شى‏ء محيط).


همه اعمال و گفتار و نيات آنها در پيشگاه علمش روشن است ، و تمام آن براى دادگاه بزرگ قيامت ثبت و ضبط خواهد شد.


مريه ( بر وزن جزيه و هم بر وزن قريه آمده است ) و به معنى ترديد در تصميم‏گيرى است ، و بعضى آن را به معنى شك و شبهه عظيم مى‏دانند ، ريشه اصلى اين لغت را از مريت الناقه به معنى فشار دادن پستان شتر بعد از گرفتن شير است ، به اين اميد كه بقايائى در آن باشد ، و چون اين كار با شك و ترديد صورت مى‏گيرد اين كلمه به معنى شك و ترديد آمده است.


و اگر به مجادله مراء گفته مى‏شود ، نيز به خاطر اين است كه انسان مى‏كوشد آنچه را در ذهن طرف است بيرون آورد .


در حقيقت جمله اخير پاسخى است به بعضى از شبهات كفار در مورد معاد ، از جمله اينكه : چگونه ممكن است اين خاكهاى پراكنده و به هم آميخته شده از هم جدا گردد ؟ و چه كسى مى‏تواند اجزاى هر انسانى را جمع كند ؟ و از اين گذشته چه كسى آگاه از نيات و اعمال و گفتار همه انسانها در طول تاريخ بشر است.



تفسير نمونه ج : 20ص :334


قرآن در پاسخ همه اين سؤالات مى‏گويد : خدائى كه به همه چيز احاطه دارد تمام اين مسائل براى او روشن است ، و دليل بر احاطه علمى او بر همه چيز تدبير او نسبت به همه اشياء است ، چگونه ممكن است مدبر عالم از وضع جهان بيخبر باشد ؟ ! بعضى از مفسران اين آيه را نيز مربوط به مساله توحيد دانسته‏اند ، نه معاد و گفته‏اند : منظور اين است كه اين استدلالها در زمينه توحيد پروردگار اين گروه كافر لجوج را سودى نمى‏بخشد ، چرا كه آنها روشنترين دليل توحيد يعنى حضور خداوند را در همه جا و شهود او را بر همه چيز منكرند ، با اينحال چگونه مى‏توانند از دلائل توحيد بهره گيرند ؟ ! .


ولى با توجه به اينكه تعبير لقاء الله در قرآن مجيد معمولا كنايه از قيامت مى‏باشد اين تفسير بعيد به نظر مى‏رسد .


نكته‏ها:


1 -برهان نظم و برهان صديقين


مى‏دانيم فلاسفه از ميان دلائل توحيد به دو دليل اهميت زيادى مى‏دهند : نخست برهان نظم سپس برهان صديقين.


برهان نظم چنانكه از نامش پيداست از نظام عالم هستى و اسرار و دقايق آن به مبدء علم و قدرتى كه آن را ايجاد و تدبير نموده ، رهنمون مى‏گردد ، و قرآن مجيد پر است از استدلال به اين دليل روشن ، و در همه جا نمونه‏هائى از آيات حق را در آسمان و زمين ، و عالم حيات ، و موجودات مختلف ، بيان مى‏كند ، و از آن طريق آشكارى به سوىذات پاكش مى‏گشايد.


اين دليل براى همه قشرها قابل درك است ، و هر كس به مقدار فهم و معلومات.



تفسير نمونه ج : 20ص :335


خود مى‏تواند از آن بهره گيرد ، بزرگترين دانشمندان به مقدار فهمشان و افراد كم سواد و بى سواد نيز به مقدار دركشان.


ولى برهان صديقين برهانى است كه با آن از ذات به ذات مى‏رسند و از وجود واجب تعالى به او پى مى‏برند ، و به تعبير ديگر در اينجا ممكنات و مخلوقات واسطه اثبات وجود او نيستند ، بلكه خود ذات او دليل بر ذات پاكش مى‏شود ، و مصداق يا من دل على ذاته بذاته مى‏گردد ، و يا مصداق شهد الله انه لا اله الا هو خداوند گواهى مى‏دهد كه معبودى غير از او نيست .


اين استدلال يك استدلال پيچيده فلسفى است كه جز آگاهان به مبادى آن نمى‏توانند به عمق آن پى برند ، و منظور ما در اينجا شرح و بسط آن نيست كه جاى آن كتب فلسفى است ، بلكه منظور تنها بيان اين حقيقت است كه بعضى از مفسران آغاز آيه سنريهم آياتنا فى الافاق را اشاره به برهان نظم و علت و معلول دانسته‏اند ، و ذيل آن را ا و لم يكف بربك انه على كل شى‏ء شهيد اشاره برهان صديقين ، ولى قرينه روشنى در خود آيه بر اين مطلب وجود ندارد.


2 -حقيقت احاطهخداوند به همه چيز


هرگز نبايد تصور كرد كه احاطه خداوند به همه موجودات فى المثل شبيه احاطه هواى پيرامون كره زمين به كره زمين است ، كه اين احاطه دليل بر محدوديت است ، بلكه منظور از احاطه پروردگار به همه چيز معنى بسيار دقيقتر و لطيفترى است و آن وابستگى همه موجودات در ذاتشان به وجود مقدس او است.


به تعبير ديگر در عالم هستى يك وجود اصيل و قائم به ذات بيش نيست،


تفسير نمونه ج : 20ص :336


و بقيه موجودات امكانيه همه متكى و وابسته به او هستند كه اگر يكدم اين ارتباط از ميان برداشته شود همه فانى و معدوم مى‏شوند .


اين احاطه همان حقيقتى است كه در كلمات عميق امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) در خطبه اول نهج البلاغه به اين عبارت بيان شده است : مع كل شى‏ء لا بمقارنة و غير كل شى‏ء لا بمزايلة : خداوند با همه چيز است اما نه اينكه قرين آنها باشد ، و مغاير با همه چيز است نه اينكه از آن بيگانه و جدا باشد.


و اين شايد همان است كه امام حسين (عليه‏السلام‏) در آن دعاى پر محتوا و غراء و شيواى عرفه بيان فرموده : ا يكون لغيرك من الظهور ما ليس لك ، حتى يكون هو المظهر لك ؟ ، متى غبت حتى تحتاج الى دليل يدل عليك ؟ و متى بعدت حتىتكون الاثار هى التى توصل اليك ؟ عميت عين لا تراك عليها رقيبا ! و خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبك نصيبا.


الهى ! آيا براى موجودات ديگر ظهورى است كه براى تو نيست تا آنها نشان دهنده تو باشند ؟ ! كى پنهان شدى تا نياز به دليلى داشته باشى كه دلالت بر وجودت كند ؟ و كى دور شده‏اى كه آثار تو در عالم هستى ما را به تو رهنمون گردد ؟ ! كور باد چشمى كه تو را مراقب خود نبيند ، و زيانكار باد تجارت بنده‏اى كه نصيبى از حب و عشق تو ندارد!.


كى رفته‏اى ز دل كه تمنا كنم تو را ؟ كى گشته‏اى نهفته كه پيدا كنم تو را ؟ ! با صدهزار جلوه برون آمدى كه من با صدهزار ديده تماشا كنم تو را .



تفسير نمونه ج : 20ص :337


3 -آيات آفاقى و انفسى


ما هر چه را بتوانيم انكار كنيم نمى‏توانيم وجود يك نظام حساب شده شگفت‏انگيز را در عالم هستى ، در اطراف خود ، و در وجود خودمان ، انكار كنيم ، گاه يك دانشمند در تمام عمرش به مطالعه ساختمان و اسرار چشم يا مغز يا قلب مى‏پردازد ، و كتابهاى زيادى كه در باره هر يك از اينها نوشته شده مطالعه مى‏كند و باز هم معترف است كه هنوز اسرار ناگشوده در باره اين موضوعات فراوان است.


وانگهى نبايد فراموش كرد كهعلوم دانشمندان امروز محصول مطالعات متراكم ميليونها دانشمند در طول تاريخ بشر است.


و به اين ترتيب در همه جا و بر هر چه بنگريم آثار علم و قدرت بى پايانى را در ماوراى آنها مى‏بينيم ، و هر گياهى كه از زمين رويد وحده لا شريك له گويد ، و دل هر ذره‏اى را كه بشكافيم آفتابى در ميان آن مى‏بينيم.


بد نيست از موضوعات مهم و پيچيده جهان چشم بر بنديم ، و به موضوعات ساده و به اصطلاح پيش پا افتاده رو آوريم تا ببينيم همانها نيز دلائل روشنى براى اثبات وجود آن مبداء بزرگند.


بد نيست در اينجا دو مثال بياوريم:


1 -حتمامى‏دانيد در كف پاى هر انسانى گودى مخصوصى است كه به هيچوجه چيز مهمى به نظر نمى‏رسد ، اما وقتى مى‏شنويم كه در معاينات مخصوص سربازى جوانانى را كه ندرتا فاقد اين گودى كف پا هستند از سربازى معاف مى‏كنند و يا به كارهاى دفترى مى‏گمارند متوجه مى‏شويم كه همين موضوع بسيار ساده چه نقشى حساسى در وجود انسان دارد كه با نداشتن آن به هنگام ايستادن زود خسته مى‏شود ، و به هنگام راه رفتن توانائى لازم براى سربازى را ندارد ، اينجاست كه اعتراف مى‏كنيم همه چيز در عالم حساب شده است حتى


تفسير نمونه ج : 20ص :338


گودى كف پا.


2 -در درون چشم و دهان انسان چشمه‏هاى جوشانى است كه دقيقا تنظيم شده و از روزنه بسيار ظريف و باريكى در تمام طول عمر و بدون وقفه دو مايه كاملا مختلف روان است ، كه اگر نمى‏بود نه انسان قدرت ديدن داشت ، و نه توانائى بر سخن گفتن و جويدن و بلعيدن غذا ، و به تعبير ديگر بدون اين دو موضوع ظاهرا كوچك زندگى براى انسان غير ممكن است.


اگر سطح چشم دائما مرطوب نباشد گردش حدقه سخت آزار دهنده و غير ممكن است ، و برخورد پلكها با سطح چشم آن را مى‏خراشد ، بلكه آن را از حركت باز مى‏دارد ! اگر زبان و گلو و دهان مرطوب نباشدنه سخن گفتن ممكن است و نه فرو بردن غذا ، تجربه كرده‏ايد كه وقتى كمى دهان و گلوى انسان خشك مى‏شود حرف زدن و حتى تنفس كردن و غذا خوردن براى او چقدر مشكل مى‏شود ؟ تا چه رسد به اينكه به كلى اين آب قطع گردد.


درون بينى نيز بايد دائما مرطوب باشد تا برخورد مداوم هوا و عبور آن به آسانى صورت گيرد.


جالب اينكه از روزنه باريكى كه فاضلاب چشم محسوب مى‏شود آبى كه از غده‏هاى اشكى مى‏جوشد سرازير بينى مى‏شود و آن را مرطوب نگهميدارد ، اگر يكروز اين روزنه بسيار ظريف و باريك بسته شود - چنانكه در بعضى از بيماران مى‏بينيم-دائما سيلابى از آب چشم بر صورت جارى است و منظره زننده و وضع مزاحمى دارد.


و اگر تناسب چشمه‏هاى اشك با كشش اين روزنه‏ها نيز به هم خورد باز همين موضوع تكرار مى‏شود.


در مورد غده‏هاى بزاقى دهان نيز مساله همين است كمبود آن زبان و دهان


تفسير نمونه ج : 20ص :339


و گلو را خشك و فزونى آن مزاحم سخن گفتن و موجب جريان آب از دهان به خارج است.


تركيب آب چشم كه طعم شورى دارد چنان است كه بافتهاى ظريف چشم را كاملا حفظ مى‏كند ، و به هنگام نشستن گرد و غبار و اشياء ديگر بر چشم به طور خودكار فوران مى‏يابد و موجود مزاحم را به بيرون پرتاب مى‏كند .


اما تركيب آب دهان طعم ديگرى ندارد ، تا طعم غذاها حفظ شود و املاحى در آن وجود دارد كه عامل بسيار مؤثرى براى هضم غذا است.


اگر در جنبه‏هاى فيزيكى و شيميائى اين دو چشمه جوشان و نظام دقيق و حساب شده و ظرافتها و منافع و بركات آن بينديشيم يقين خواهيم كرد كه نمى‏تواند عامل تصادف كور و كر به وجود آورنده آن باشد ، مطالعه همين يك آيه انفسى به ظاهر كوچك كافى است كه براى ما تبيين كند او حق است سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم ليتبين لهم انه الحق.


امام صادق (عليه‏السلام‏) در حديث معروف توحيد مفضل كه پر است از ذكر آيات آفاقى و انفسى پروردگار در اشاره كوتاه و پر معنى به اين مطلب مى‏فرمايد : اى مفضل ! تامل الريق و ما فيه من المنفعة ، فانه جعل يجرى جريانا دائما الى الفم ، ليبل الحلق و اللهواة فلا يجف ، فان هذه المواضع لو جعلت كذلك كان فيه هلاك الانسان ، ثم كان لا تستطيع ان يسيغ طعاما اذا لم يكن فى الفم بلة تنفذه ، تشهد بذلك المشاهدة : در آب دهان و منافعى كه در آن وجود دارد بينديش ، اين آب به طور دائم به سوى دهان سرازير است تا حلق و زبان كوچك را ( كه نقش مهمى در بلع غذا دارد ) مرطوب نگهدارد و خشك نشود چرا كه اگر اين اعضا خشك شوند انسان هلاك مى‏شود و اصولا هنگامى كه در دهان رطوبتى نباشد نمى‏تواند غذائى فرو برد تجربه و مشاهده گواه بر اين معنى است .



تفسير نمونه ج : 20ص :340


از جسم انسان كه بگذريم روح او كانون عجائبى است كه همه دانشمندان را حيران كرده ، و از اين آيات بينات هزاران هزار در عالم هستى وجود دارد كه همه گواهى مى‏دهند انه الحق.


اينجاست كه بى‏اختيار با سيد الشهداء حضرت امام حسين (عليه‏السلام‏) هم‏صدا شده مى‏گوئيم عميت عين لا تراك خداوندا ! كور باد چشمى كه تو را نبيند ! .


پايان سوره فصلت 12 ع 1 ربيع الاول1405 - 1363 /9/ 15 .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :