امروز:
سه شنبه 25 مهر 1396
بازدید :
838
تفسير نمونه : سوره شوري آيات 53 – 37


تفسير نمونه ج : 20ص :457


وَ الَّذِينَ يجْتَنِبُونَ كَبَئرَ الاثمِ وَ الْفَوَحِش وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ‏(37) وَ الَّذِينَ استَجَابُوا لِرَبهِمْ وَ أَقَامُوا الصلَوةَ وَ أَمْرُهُمْ شورَى بَيْنهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ يُنفِقُونَ‏(38) وَ الَّذِينَ إِذَا أَصابهُمُ الْبَغْىُ هُمْ يَنتَصِرُونَ‏(39) وَ جَزؤُا سيِّئَةٍ سيِّئَةٌ مِّثْلُهَافَمَنْ عَفَا وَ أَصلَحَ فَأَجْرُهُ عَلى اللَّهِإِنَّهُ لا يحِب الظلِمِينَ‏(40)


ترجمه:


37 -همان كسانى كه از گناهان بزرگ و اعمال زشت اجتناب مى‏ورزند و هنگامى كه خشمگين مى‏شوند عفو مى‏كنند.


38 -و آنها كه دعوت پروردگارشان را اجابت كرده ، و نماز را برپا داشته ، و كارهايشان به طريق مشورت در ميان آنها صورت مى‏گيرد ، و از آنچه به آنها روزى داده‏ايم انفاق مى‏كنند .


39 -و آنها كه هر گاه ستمى به آنها رسد ( تسليم ظلم نمى‏شوند ) و يارى مى‏طلبند.


40 -و كيفر بدى مجازاتى همانند آن است ، و هر كس عفو و اصلاح كند اجر و پاداش او با خدا است خداوند ظالمان را دوست ندارد.



تفسير نمونه ج : 20ص :458


تفسير : اهل ايمان تسليم ظلم نمى شوند!


اين آيات ادامه بحثى است كه در آيات گذشته در باره پاداش الهى نسبت به مؤمنان متوكل آمده بود.


به اين ترتيب كه بعد از وصف ايمان و توكل كه هر دو جنبه قلبى دارد به هفت قسمت از برنامه‏هاى عملى آنها چه در جنبه نفى ، چه در جنبه اثبات ، چه از نظر فردى ، و چه اجتماعى ، چه مادى و چه معنوى ، اشاره مى‏كند ، برنامه‏اى كه بيانگر اركان يك جامعه سالم با حكومت صالح و قدرتمند است .


جالب اينكه اين آيات ظاهرا در مكه نازل شده است ، در آن روزى كه هنوز جامعه اسلامى شكل نگرفته بود ، و حكومت اسلامى وجود نداشت ولى اين آيات نشان مى‏دهد كه از همان روز ، بينش صحيح اسلامى در اين زمينه‏ها توسط اين آيات به مسلمانان داده مى‏شد ، چرا كه آنها در دوران مكه تحت آموزش پيگير و مستمر پيامبر(صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به منظور آمادگى براى ساختن جامعه آينده اسلامى قرار داشتند.


نخستين وصف را از پاكسازى شروع مى‏كند ، مى‏فرمايد : پاداش الهى و آنچه نزد خدا است براى كسانى بهتر و پايدارتر است كه از گناهان بزرگ و اعمال زشت و ننگين اجتناب مى‏ورزند ( و الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش).


كبائر جمع كبيره به معنى گناهان بزرگ است ، اما اينكه معيار.



تفسير نمونه ج : 20ص :459


كبيره بودن چيست ؟ بعضى آن را به گناهانى تفسير كرده‏اند كه در متن قرآن وعده عذاب الهى نسبت به آن داده شده ، و گاه به گناهانى كه موجب حد شرعى است .


بعضى نيز احتمال داده‏اند كه اشاره به بدعتها و ايجاد شبهات اعتقادى در اذهان مردم بوده باشد.


ولى چنانكه قبلا هم گفته‏ايم اگر به معنى لغوى كبيره باز گرديم كبيره هر گناهى است كه از نظر اسلام بزرگ و پر اهميت است ، يكى از نشانه‏هاى اهميت آن اين است كه در قرآن مجيد در مورد آن وعده عذاب آمده و به همين جهت در روايات اهل بيت (عليهم‏السلام‏) نيز كبائر به اين صورت تفسير شده : التى اوجب الله عز و جل عليه النار : گناهان كبيره گناهانى است كه خداوند مجازات آتش براى آن مقرر داشته است.


روى اين حساب اگر اهميت و عظمت گناهى از طرق ديگر نيز كشف شود ، عنوان گناه كبيره به خود مى‏گيرد.


فواحش جمع فاحشه به معنى اعمال بسيار زشت و ناپسند است ، ذكر اين تعبير بعد از كبائر به اصطلاح از قبيل ذكر خاص بعد از عام مى‏باشد ، و در حقيقت بعد از بيان اجتناب مؤمنان راستين از همه گناهان كبيره ، روى گناهان زشت و ننگين تكيه بيشترى شده است تا اهميت آن را آشكار سازد.


به اين ترتيب نخستين نشانه‏هاى ايمان و توكل پرهيز و اجتناب از گناهان كبيره است ، چگونه ممكن است انسان دعوى ايمان و توكل بر خدا كند در حالى كه آلوده انواع گناهان است و قلب او لانه‏اى از لانه‏هاى شيطان ؟ ! در توصيف دوم كه آن نيز جنبه پاكسازى دارد در باره تسلط بر نفس به هنگام خشم و غضب كه بحرانى‏ترين حال انسان است سخن مى‏گويد ، و مى‏فرمايد : .



تفسير نمونه ج : 20ص :460


آنها كسانى هستند كه به هنگام غضب عفو مى‏كنند ( و اذا ما غضبوا هم يغفرون).


نه تنها در موقع غضب زمام اختيار از كفشان ربوده نمى‏شود ، و دست به اعمال زشت و جنايات نمى‏زنند ، بلكه با آب عفو و غفران قلب خود و ديگران را از كينه‏ها شستشو مى‏دهند.


و اين صفتى است كه جز در پرتو ايمان راستين و توكل بر حق پيدا نمى‏شود .


جالب اينكه : نمى‏گويد آنها غضب نمى‏كنند ، چرا كه اين جزء طبيعت انسان است و در بعضى موارد ، يعنى در آنجا كه براى خدا ، و در راه احقاق حق مظلومان باشد ، ضرورت دارد ، بلكه مى‏گويد آنها به هنگام غضب آلوده گناه نمى‏شوند ، سهل است به سراغ عفو و غفران مى‏روند ، و بايد هم چنين باشد ، چگونه انسان مى‏تواند در انتظار عفو الهى به سر برد در حالى كه خود كينه‏توز و انتقامجو است ، و به هنگام غضب هيچ قانونى را به رسميت نمى‏شناسد ؟ ! و اگر مى‏بينيم در اينجا مخصوصا روى مساله غضب تكيه شده به خاطر آن است كه اين حالت آتش سوزانى است كه در درون جان انسان شعله‏ور مى‏شود ، و بسيارند كسانى كه قادر بر مهار كردن نفس در آن حالت نيستند ، ولى مؤمنان راستين هرگز تسليم خشم و غضب نمى‏شوند .


در حديثى از امام باقر (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : من ملك نفسه اذا رغب ، و اذا رهب ، و اذا غضب ، حرم الله جسده على النار : كسى كه به هنگام شوق و علاقه ، و به هنگام ترس و وحشت ، و هنگام خشم و غضب مالك نفس خويشتن باشد خداوند بدن او را بر آتش دوزخ حرام مى‏كند.



تفسير نمونه ج : 20ص :461


آيه بعد به سومين تا ششمين اوصاف آنها اشاره كرده ، مى‏فرمايد : آنها كه دعوت پروردگارشان را اجابت كرده ، و فرمانهاى او را از جان و دل پذيرفته‏اند ( و الذين استجابوا لربهم ) .


و نماز را برپا داشته‏اند ( و اقاموا الصلاة).


و كار آنها به طريق شورى و مشورت در ميان آنها صورت مى‏گيرد ( و امرهم شورى بينهم).


و از آنچه به آنها روزى داده‏ايم ، در راه خداوند انفاق مى‏كنند ( و مما رزقناهم ينفقون).


در آيه گذشته سخن از پاكسازى وجودشان از گناهان و غلبه بر خشم و غضب بود ، اما در آيه مورد بحث سخن از بازسازى وجودشان در جنبه‏هاى مختلف استكه از همه مهمتر اجابت دعوت پروردگار و تسليم در برابر فرمان او است مطلبى كه همه نيكيها و خوبيها و اطاعت اوامر الهى در آن جمع است ، آنها با تمام وجود در برابر فرمانش تسليمند ، و در مقابل اراده او از خود اراده‏اى ندارند ، و بايد چنين باشد چرا كه بعد از پاكسازى قلب و جان از آثار گناه كه موانع راه حقند تسليم و اجابت قطعى است.


ولى از آنجا كه در ميان اوامر الهى مسائل بسيار مهمى وجود دارد كه بالخصوص بايد انگشت روى آن گذاشت چند موضوع مهم را به دنبال آن يادآور مى‏شود كه مهمترين آنها نماز است ، نمازى كه ستون دين، پيوند خلق و خالق، .



تفسير نمونه ج : 20ص :462


مربى نفوس ، معراج مؤمن و نهى كننده از فحشاء و منكر است.


بعد از آن مهمترين مساله اجتماعى همان اصل شورى است كه بدون آن همه كارها ناقص است ، يك انسان هر قدر از نظر فكرى نيرومند باشد نسبت به مسائل مختلف تنها از يك يا چند بعد مى‏نگرد ، و لذا ابعاد ديگر بر او مجهول مى‏ماند ، اما هنگامى كه مسائل در شورى مطرح گردد و عقلها و تجارب و ديدگاههاى مختلف به كمك هم بشتابند مسائل كاملا پخته و كم عيب و نقص مى‏گردد ، و از لغزش دورتر است.


لذا در حديث پر معنائى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم : انه ما من رجل يشاور احدا الا هدى الى الرشد : احدى در كارهاى خود مشورت نمى‏كند مگر اينكه به راه راست و مطلوب هدايت مى‏شود .


قابل توجه اينكه : تعبير در اينجا به صورتى است كه آن را يك برنامه مستمر مؤمنان مى‏شمرد ، نه تنها در يك كار زودگذر و موقت ، مى‏گويد همه كارهاى آنها در ميانشان به صورت شورى است ، و جالب اينكه خود پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با اينكه عقل كل بود و با مبداء وحى ارتباط داشت در مسائل مختلف اجتماعى و اجرائى ، در جنگ و صلح و امورمهم ديگر ، به مشورت با ياران مى‏نشست ، و حتى گاه نظر آنها را ترجيح مى‏داد با اينكه مشكلاتى از اين ناحيه حاصل مى‏شد ، تا الگو و اسوه‏اى براى مردم باشد ، چرا كه بركات مشورت از زيانهاى احتمالى آن به مراتب بيشتر است.


در باره اهميت مشورت و شرائط شورى و اوصاف كسانى كه بايد مورد مشورت قرار گيرند و وظيفه مشاور بحثهاى مشروحى در ذيل آيه 159 سوره آل عمران داشتيم ( جلد 3 صفحه 142 به بعد ) كه نيازى به تكرار آن نمى‏بينيم ، اما چند موضوع را بايد در اينجا اضافه كنيم:


تفسير نمونه ج : 20ص :463


الف : شورى منحصرادر مورد كارهاى اجرائى و شناسائى موضوعات است نه در باره احكام كه تنها بايد از مبداء وحى و از كتاب و سنت گرفته شود تعبير به امرهم ( كارهايشان ) نيز ناظر به همين معنى است چرا كه احكام كار مردم نيست كار خدا است.


بنا بر اين اگر بعضى از مفسران مانند آلوسى دامنه آن را توسعه داده‏اند و احكام را در آنجا كه نص خاصى در آن وارد نشده مشمول آن شمرده‏اند بى‏اساس است به خصوص اينكه ما معتقديم هيچ امرى در اسلام نيست مگر اينكه نص عام يا خاصى در مورد آن صادر شده است ، و گرنه اليوم اكملت لكم دينكم ( مائده - 3 ) صحيح نبود ( شرح اين معنى را بايد در كتب اصول فقه در مورد بطلان اجتهاد به معنى قانونگذارى در اسلام مطالعه كرد ) .


ب : بعضى از مفسران گفته‏اند كه شان نزول جمله امرهم شورى بينهم در مورد انصار است ، و اين يا به خاطر آن است كه آنها حتى قبل از اسلام كارهايشان بر اساس شورى بود ، و يا اشاره به آن گروهى از انصار است كه قبل از هجرت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ايمان آوردند ، و در عقبه با او بيعت كردند ، و از حضرتش دعوت به مدينه نمودند ( چون اين سوره مكى است و آيات فوق نيز ظاهرا در مكه نازل شده).


ولى به هر حال آيه مخصوص شان نزولش نيست و يك برنامه عمومى و همگانى را بيان مى‏كند .


اين سخن را با حديثى از امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) پايان مى‏دهيم ، آنجا كه فرمود : لا ظهير كالمشاورة و الاستشارة عين الهداية : هيچ پشتيبان و تكيه گاهى همچون مشورت نيست و مشورت عين هدايت است.


اين نكته نيز قابل توجه است كه آخرين توصيفى كه در اين آيه مطرح شده.



تفسير نمونه ج : 20ص :464


تنها انفاق در مسائل مالى را بيان نمى‏كند بلكه انفاق از تمام آنچه خداوند روزى داده است از مال از علم از عقل و هوش و تجربه از نفوذ اجتماعى و خلاصه ازهمه چيز.


در توصيف ديگر كه هفتمين توصيف مؤمنان راستين است مى‏فرمايد : و كسانى كه هر گاه ستمى به آنان رسد تسليم ظلم نمى‏شوند و از ديگران يارى مى‏طلبند ( و الذين اذا اصابهم البغى هم ينتصرون).


ناگفته پيداست كه در برابر وظيفه انتصار در مقابل ستم ، ديگران نيز وظيفه يارى كردن دارند ، چرا كه يارى طلبيدن بدون يارى كردن لغو و بيهوده است ، در حقيقت هم مظلوم موظف به مقاومت در برابر ظالم و فرياد بر آوردن است ، و هم مؤمنان ديگر موظف به پاسخگوئى او هستند ، همانگونه كه در آيه 72 سوره انفال مى‏خوانيم : و ان استنصروكم فى الدين فعليكم النصر : هر گاه آنها از شما براى حفظ دين خود يارى بطلبند بر شما است كه آنها را يارى كنيد .


اين برنامه مثبت و سازنده به ظالمان هشدار مى‏دهد كه اگر دست به ستم بيالايند مؤمنان ساكت نمى‏نشينند ، و در برابر آنها بپا مى‏خيزند ، و هم به مظلومان اعتماد مى‏بخشد كه اگر استغاثه كنند ديگران بيارى آنها مى‏شتابند.


ينتصرون از ماده انتصار به معنى يارى طلبيدن است ، ولى بعضى آن را به معنى تناصر ( به يارى يكديگر شتافتن ) تفسير كرده‏اند ، ولى نتيجه هر دو با توجه به توضيحى كه داديم يكى است.


به هر حال وظيفه هر مظلومى اين است كه اگر به تنهائى قادر بر دفع ظلم و ستم نيست سكوت نكند ، و با استفاده از نيروى ديگران به مقابله با ظلم قيام نمايد ، و وظيفه همه مسلمانان است كه به نداى او پاسخ مثبت دهند .



تفسير نمونه ج : 20ص :465


ولى از آنجا كه يارى كردن يكديگر نبايد از مسير عدالت خارج شود ، و به انتقامجوئى ، و كينه‏توزى ، و تجاوز از حد منتهى گردد ، در آيه بعد فورا آن را مشروط ساخته ، مى‏افزايد : توجه داشته باشيد كيفر بدى مجازاتى همانند آن است ( و جزاء سيئة سيئة مثلها).


مبادا به خاطر اينكه بعضى از دوستانشما مورد ستم واقع شده‏اند از حد بگذرانيد ، و خود مبدل به افراد ظالمى شويد ، به خصوص اينكه در جوامعى همچون جامعه عرب در آغاز اسلام احتمال تجاوز از حد به هنگام پاسخ گفتن به ظلم احتمال قابل توجهى بوده ، و مى‏بايست حساب يارى مظلوم از انتقامجوئى جدا شود.


البته كار ظالم بايد سيئه و بدى ناميده شود ، اما كيفر او مسلما سيئه نيست ، و اگر در آيه از آن تعبير به سيئه شده ، در واقع به خاطر قرينه مقابله است ، يا اينكه از ديدگاه ظالم كه مجازات مى‏شود سيئه مى‏باشد ، اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير از آن به سيئه به خاطر اين است كه مجازات آزار و ايذاء است و آزار و ايذاء ذاتا بد است ، هر چند به هنگام قصاص و كيفر ظالم كار خوبى محسوب مى‏شود .


اين شبيه تعبيرى است كه در آيه 194 سوره بقره آمده است : فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم و اتقوا الله : هر كس به شما تعدى كند به مانند آن بر او تعدى كنيد ، و از خدا بپرهيزيد ( و زياده روى نكنيد).


ولى به هر حال اين تعبير مى‏تواند مقدمه‏اى باشد براى دستور عفو كه در جمله بعد آمده ، گوئى مى‏فرمايد : مجازات هر چه باشد يكنوع آزار است ، و اگر طرف پشيمان شده باشد شايسته عفواست.


در اين گونه موارد عفو كنيد چرا كه هر كس عفو و اصلاح كند اجر و


تفسير نمونه ج : 20ص :466


پاداش او بر خداست ( فمن عفى و اصلح فاجره على الله).


درست است كه حقى از او ضايع شده ، و در مقابل ظاهرا چيزى نگرفته ، اما به خاطر گذشتى كه از خود نشان داده ، گذشتى كه مايه انسجام جامعه و كم شدن كينه‏ها و افزايش محبت و موقوف شدن انتقامجوئى و آرامش اجتماعى است ، خداوند بر عهده گرفته كه پاداش او را از فضل بى‏پايانش مرحمت كند ، و چه تعبير جالبى است تعبير على الله : گوئى خداوند خود را مديون چنين كسى مى‏داندو مى‏گويد اجرش بر عهده من است ! و در پايان آيه مى‏فرمايد : خداوند قطعا ظالمان را دوست ندارد ( انه لا يحب الظالمين).


اين جمله ممكن است اشاره به چند نكته باشد : نخست اينكه دستور عفو به خاطر اين است كه در صورت قصاص و كيفر گاه انسان نمى‏تواند خود را دقيقا كنترل كند ، و از حد مى‏گذراند ، و در صف ظالمان قرار مى‏گيرد.


ديگر اينكه اگر دستور عفو داده شده نه به معنى دفاع از ظالمان است ، چرا كه خداوند ظالمان را هرگز دوست نمى‏دارد ، بلكه هدف هدايت گمراهان و استحكام پيوندهاى اجتماعى است.


سوم اينكه كسانى شايستهعفوند كه از مركب ظلم پياده شوند ، و از گذشته خود نادم گردند ، و در مقام اصلاح خويش بر آيند ، نه ظالمانى كه عفو ، آنها را جسورتر و جرى‏تر مى‏كند.


و به تعبير روشنتر عفو و مجازات هر كدام جاى ويژه‏اى دارد ، عفو در جائى است كه انسان قدرت بر انتقام دارد ، و اگر مى‏بخشد از موضع ضعف نيست ، اين عفو سازنده است ، هم براى مظلوم پيروز چرا كه به او تسلط بر نفس و صفاى دل مى‏بخشد ، و هم براى ظالم مغلوب كه او را به اصلاح خويش وا مى‏دارد.



تفسير نمونه ج : 20ص :467


و كيفر و انتقام و مقابله به مثل در جائى است كههنوز ظالم از مركب شيطان پياده نشده ، و مظلوم پايه‏هاى قدرت خود را محكم نكرده ، و عفو از موضع ضعف است ، اينجاست كه بايد اقدام به مجازات كند.


در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده است : اذا كان يوم القيامة نادى مناد من كان اجره على الله فليدخل الجنة ، فيقال من ذا الذى اجره على الله ؟ فيقال : العافون عن الناس ، فيدخلون الجنة بغير حساب ! هنگامى كه روز قيامت مى‏شود كسى ( از سوى خداوند ) ندا مى‏دهد هر كس اجر او بر خدا است وارد بهشت شود ، گفته مى‏شود : چه كسى اجرش بر خداست ؟ در جواب به آنها مى‏گويند : كسانى كه مردم را عفو كردند ، آنها بدون حساب داخل بهشت مى‏شوند .


اين حديث در حقيقت نتيجه‏اى است كه از آخرين آيه مورد بحث گرفته شده و خط اصيل اسلام همين است.



تفسير نمونه ج : 20ص :468


وَ لَمَنِ انتَصرَ بَعْدَ ظلْمِهِ فَأُولَئك مَا عَلَيهِم مِّن سبِيلٍ‏(41) إِنَّمَا السبِيلُ عَلى الَّذِينَ يَظلِمُونَ النَّاس وَ يَبْغُونَ فى الأَرْضِ بِغَيرِ الْحَقّ‏ِأُولَئك لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ‏(42) وَ لَمَن صبرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذَلِك لَمِنْ عَزْمِ الأُمُورِ(43)


ترجمه:


41 -و كسى كه بعد از مظلوم شدن يارى طلبد ايرادى بر او نيست .


42 -ايراد و مجازات بر كسانى است كه به مردم ستم مى‏كنند و در زمين به ناحق ظلم روا مى‏دارند.


براى آنها عذاب دردناكى است.


43 -اما كسانى كه شكيبائى و عفو كنند اين از كارهاى پر ارزش است.


تفسير:يارى طلبيدن عيب نيست ، ظلم كردن عيب است


اين آيات در حقيقت تاكيد و توضيح و تكميلى است براى آيات گذشته ، در زمينه انتصار ، و مجازات ظالم ، و عفو و گذشت در موارد مناسب ، و هدف از آن اين است كه مجازات و انتقام گرفتن از ظالم حق مظلوم است و هيچكس حق ندارد مانعى برسر راه او ايجاد كند ، در عين حال هر گاه مظلوم ، پيروز و مسلط بر ظالم شد اگر صبر كند و انتقام نگيرد فضيلت بزرگى خواهد بود.


نخست مى‏فرمايد : كسى كه بعد از مظلوم شدن يارى بطلبد ايرادى بر او نيست ( و لمن انتصر بعد ظلمه فاولئك ما عليهم من سبيل).



تفسير نمونه ج : 20ص :469


نه كسى حق دارد مانع از اين كار شود ، و نه او را ملامت و سرزنش و مجازات كند ، و نه در يارى كردن چنين مظلومى ترديد به خود راه دهد ، چرا كه انتصار و استمداد حق مسلم هر مظلومى است ، و يارى مظلومان وظيفه هر انسان آزاده و بيدارى است.


مجازات و كيفر تنها از آن كسانى است كه به مردم ستم مى‏كنند ، و در زمين به ناحق ظلم روا مى‏دارند ( انما السبيل على الذين يظلمون الناس و يبغون فى الارض بغير الحق).


آنها علاوه بر كيفر و مجازات در دنيا ، در آخرت نيز عذاب دردناكى در انتظارشان است ( اولئك لهم عذاب اليم).


در اينكه در ميان جمله يظلمون الناس و جمله يبغون فى الارض بغير الحق چه تفاوتى است ؟ بعضى از مفسران جمله اول را اشاره به مساله ظلم و ستم و دوم را به تكبر و خود برتربينى دانسته‏اند.


بعضى ديگر جمله اول را ناظر به ظلم و دوم را به قيام بر ضد حكومت اسلامى ذكر كرده‏اند .


بغى در اصل به معنى كوشش و تلاش براى بدست آوردن چيزى است ، ولى بسيار مى‏شود كه به كوششهائى كه براى غصب حق ديگران و تجاوز از حدود و حقوق الهى صورت مى‏گيرد نيز اطلاق مى‏شود ، بنا بر اين ظلم مفهوم خاص دارد ، و بغى مفهوم عام ، و هر گونه تعدى و تجاوز از حقوق الهى را شامل مى‏شود.


تعبير بغير الحق نيز تاكيدى براى اين معنى است ، و به اين ترتيب.



تفسير نمونه ج : 20ص :470


جمله دوم از قبيل ذكر عام بعد از ذكر خاص است.


در آخرين آيه مورد بحث باز به سراغ مساله صبر و شكيبائى وعفو مى‏رود تا بار ديگر بر اين حقيقت تاكيد كند كه حق انتقام‏گيرى و قصاص و كيفر براى مظلوم در برابر ظالم هرگز مانع از مساله گذشت و عفو و بخشش نيست ، مى‏فرمايد : اما كسانى كه شكيبائى كنند ، و طرف را مورد عفو قرار دهند اين از كارهاى پر ارزش است ( و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور).


عزم در اصل به معنى تصميم بر انجام كارى است ، و به اراده محكم اطلاق مى‏شود ، تعبير به عزم الامور ممكن است اشاره به اين باشد كه اين از كارهائى است كه خداوند به آن فرمان داده و هرگز نسخ نمى‏شود ، و يا از كارهائى است كه انسان بايد نسبت به آن عزم راسخ داشته باشد ، و هر يك از اين دو معنى باشد دليل بر اهميت اين كار است .


قابل توجه اينكه مساله صبر قبل از غفران ذكر شده ، چرا كه اگر صبر و شكيبائى نباشد كار به عفو و گذشت منتهى نمى‏شود ، زمام نفس از دست انسان بيرون مى‏رود ، و روى انتقام پافشارى مى‏كند.


بار ديگر اين حقيقت را يادآور مى‏شويم كه عفو و غفران در صورتى مطلوب است كه از موضع قدرت باشد ، و طرف نيز از آن حسن استفاده نمايد ، تعبير من عزم الامور نيز ممكن است همين معنا را تاكيد كند ، چرا كه تصميم گيرى در زمينه‏اى است كه انسان قادرو توانا بر انجام امرى باشد ، به هر حال عفوى كه جنبه تحميلى از سوى ظالم داشته باشد ، و يا او را در عملش جرى‏تر و جسورتر سازد هرگز مطلوب نيست.



تفسير نمونه ج : 20ص :471


در بعضى از روايات آيات فوق به قيام حضرت مهدى ( عج ) و انتقام او و يارانش از ظالمان و مفسدان در ارض تفسير شده ، و همانگونه كه كرارا گفته‏ايم اينگونه تفسيرها از قبيل بيان مصداق واضح و روشن است و مانع از عموميت مفهوم آيه نيست.



تفسير نمونه ج : 20ص :472


وَ مَن يُضلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلىّ‏ٍ مِّن بَعْدِهِوَ تَرَى الظلِمِينَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَاب يَقُولُونَ هَلْ إِلى مَرَدٍّ مِّن سبِيلٍ‏(44) وَ تَرَاهُمْ يُعْرَضونَ عَلَيْهَا خَشِعِينَ مِنَ الذُّلّ‏ِ يَنظرُونَ مِن طرْفٍ خَفِىّ‏ٍوَ قَالَ الَّذِينَ ءَامَنُوا إِنَّ الخَْسِرِينَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِأَلا إِنَّ الظلِمِينَ فى عَذَابٍ مُّقِيمٍ‏(45) وَ مَا كانَ لهَُم مِّنْ أَوْلِيَاءَ يَنصرُونَهُم مِّن دُونِ اللَّهِوَ مَن يُضلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن سبِيلٍ‏(46)


ترجمه:


44 -كسى را كه خدا گمراه كند ولى و ياورى بعد از او نخواهد داشت ، و ظالمان را ( روز قيامت ) مى‏بينى كه وقتى عذاب الهى را مشاهده مى‏كنند ، مى‏گويند : آيا راهى به سوى بازگشت ( و جبران ) وجود دارد ؟ !


45 -و آنها را مى‏بينى كه بر آتش عرضه مى‏شوند در حالى كه از شدت مذلت خاشعند ، و زير چشمى ( به آن ) نگاه مى‏كنند ، و كسانى كه ايمان آورده‏اند مى‏گويند زيان كاران واقعى آنها هستند كه خود و خانواده خويش را روز قيامت از دست داده‏اند آگاه باشيد كه ظالمان ( امروز ) در عذاب دائمند.


46 -آنها جز خدا اولياء و ياورانى ندارند كه ياريشان كند ، و هر كس را خدا گمراه سازد راه نجاتى براى او نيست .



تفسير نمونه ج : 20ص :473


تفسير : آيا راه بازگشتى وجود دارد ؟


در آيات گذشته سخن از ظالمان و بيدادگران و متجاوزان بود ، آيات مورد بحث به سرانجام كار اين گروه و گوشه‏هائى از مجازاتهاى آنان اشاره مى‏كند.


نخست آنها را از گمراهانى مى‏شمرد كه هيچ ولى و سرپرستى ندارند ، مى‏فرمايد : كسى را كه خدا گمراه كند ولى و ياورى بعد از او نخواهد داشت ( و من يضلل الله فما له من ولى من بعده).


براى آنها كه آشنا به تعبيرات قرآن در زمينه هدايت و ضلالتند اين مطلب كاملا روشن است كه نه هدايت جنبه اجبارى دارد ، نه ضلالت ، بلكه نتيجه مستقيم اعمال انسانها است ، گاه انسان كارى انجام مى‏دهد كه خدا توفيقش را از او سلب كرده و نور هدايت را از قلب او مى‏گيرد ، و او را در ظلمات گمراهى رها مى‏سازد .


اين عين اختيار است ، همانگونه كه اگر كسى به خاطر اصرار در شرب خمر گرفتار انواع بيماريها شد اين اثرات شوم مطلب ناخواسته‏اى نبوده ، با دست خودش آن را فراهم ساخته ، كار خداوند تسبيب به اسباب و بخشيدن اثر به اشياء است ، و به همين جهت گاه نتيجه‏ها را به او نسبت مى‏دهند.


به هر حال اين يكى از دردناكترين مجازاتهاى اين ظالمان است ، سپس مى‏افزايد : ظالمان را در روز قيامت مى‏بينى كه وقتى عذاب الهى را مشاهده مى‏كنند سخت پشيمان مى‏شوند ، و مى‏گويند : آيا راهى به سوى بازگشت و جبران اين بدبختيها وجود دارد ؟ ! ( و ترى الظالمين لما راوا العذاب يقولون هل الى مرد من سبيل ) .



تفسير نمونه ج : 20ص :474


بارها قرآن مجيد از تقاضاى بازگشت كافران و ظالمان سخن گفته ، كه گاه در آستانه مرگ است ، مانند آنچه در آيه 99 و 100 سوره مؤمنون آمده حتى اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت : زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد مى‏گويد پروردگارا ! مرا بازگردانيد ، شايد در آنچه ترك كردم و كوتاهى نمودم عمل صالحى انجام دهم .


و گاه در قيامت است ، در آن هنگامى كه در كنار دوزخ قرار مى‏گيرند ، مانند و لو ترى اذ وقفوا على النار فقالوا يا ليتنا نرد و لا نكذب بايات ربنا و نكون من المؤمنين : اگر حال آنها را ببينى هنگامى كه در برابر آتش ايستاده‏اند و مى‏گويند : اى كاش به دنيا باز مى‏گشتيم ، و آيات پروردگارمان را تكذيب نمى‏كرديم ، و از مؤمنان بوديم ( انعام - 27).


ولى اين تقاضا به هر صورت باشد با پاسخ منفى روبرو خواهد شد ، چرا كه بازگشت امكان پذير نيست ، و اين يك سنت غير قابل تغيير الهى است ، همانگونه كه انسان از پيرى به جوانى ، و از جوانى به كودكى ، و از كودكى به عالم جنين باز نمى‏گردد ، سير قهقرائى از عالم برزخ و آخرت به دنيا نيز امكان پذير نيست .


آيه بعد سومين مجازات اين گروه را چنين بيان مى‏كند : در آن روز آنها را مى‏بينى كه بر آتش عرضه مى‏شوند ، در حالى كه از شدت مذلت خاشعند ، و زير چشمى و مخفيانه به آن نگاه مى‏كنند ( و تراهم يعرضون عليها خاشعين من الذل ينظرون من طرف خفى).



تفسير نمونه ج : 20ص :475


حالت وحشت و اضطراب شديدى بر تمام وجودشان حاكم است ، و ذلت و تسليم سر تا پاى آنها را فرا گرفته ، و ديگر خبرى از آنهمه گردنكشى و ستيزه‏جوئى و طغيان و ظلم و استبداد و ايذا و آزار مظلومان نيست ، و زير چشمى به آتش دوزخ مى‏نگرند ! اين ترسيمى است از حالت كسى كه شديدا از چيزى مى‏ترسد و نمى‏خواهد آن را با تمام چشمش ببيند و در عين حال نمى‏تواند از آن غافل بماند ، ناچار پيوسته مراقب آن است اما با گوشه چشم ! بعضى از مفسران گفته‏اند كه طرف خفى در اينجا به معنى نگاه كردن آنها با چشم نيم باز است ، چرا كه از شدت وحشت قدرت بر گشودن چشم ندارند ، يا چنان وارفته و بى رمقند كه حتى حال گشودن چشم را به طور كامل ندارند ! هنگامى كه حال انسان قبل از ورود در آتش چنين باشد ، چه بر او خواهد گذشت هنگامى كه وارد دوزخ شود ، و در ميان عذاب دردناكش قرار گيرد ؟ ! آخرين مجازاتى كه در اينجا بيان شده شنيدن ملامت و سرزنش دردناك مؤمنان است ، چنانكه در پايان آيه آمده است : كسانى كه ايمان آورده‏اند مى‏گويند : زيانكاران واقعى آنها هستند كه سرمايه‏هاى جان و خانواده خود را در روز قيامت از دست داده ، و زيان كرده‏اند ( و قال الذين آمنوا ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم و اهليهم يوم القيامة ) .


چه زيانى از اين بالاتر كه انسان هستى خويشتن را از دست دهد ، و سپس همسر و فرزند و بستگان خود را ، و در درون عذاب الهى گرفتار آتش حسرت و فراق نيز بشود.


سپس مى‏افزايند : اى اهل محشر ! همه بدانيد كه ظالمان و ستمگران امروز در عذاب دائم خواهند بود ( الا ان الظالمين فى عذاب مقيم).



تفسير نمونه ج : 20ص :476


عذابى كه اميد قطع آن نيست ، و زمانى و مدتى براى آن تعيين نشده ، عذابى كه درون جان و بيرون تن همه را مى‏سوزاند ! بعيد نيست گوينده اين سخن مؤمنان كامل الايمان ، و در صف اول انبيا و اوليا و پيروان خاص آنها باشند ، چرا كه آنها از گناه يا كند و سرافرازند ، و حق دارند چنين سخنانى را در آنجا بگويند ، آنها مظلومانى هستند كه از دست اين ظالمان ناراحتى بسيار ديده‏اند ، و جاى آن دارد كه در آن روز گوينده چنين سخنانى باشند ( در بعضى از روايات اهل بيت (عليهم‏السلام‏) نيز به اين معنى اشاره شده است ) .


توجه به اين نكته نيز لازم است كه عذاب جاويدان براى اين ظالمان قرينه بر اين است كه منظور از آن كافران است ، همانگونه كه در بعضى ديگر از آيات قرآن اين تعبير آمده است : و الكافرون هم الظالمون : كافران ظالمانند .


آيه بعد نيز گواه بر اين حقيقت است كه مى‏گويد : آنها اولياء و ياورانى ندارند كه آنان را يارى كنند و عذاب الهى را از آنها دفع نمايند ( و ما كان لهم من اولياء ينصرونهم من دون الله).


آنها رشته‏هاى ارتباط خود را با بندگان خالص با انبيا و اولياء بريده‏اند ، لذا در آنجا يار و ياورى ندارند ، قدرتهاى مادى نيز در آنجا همه از كار مى‏افتد ، و به همين دليل تك و تنها در برابر عذاب الهى قرار مى‏گيرند.


و براى تاكيد اين معنى در پايان آيه مى‏افزايد : هر كس را خداوند گمراه سازد راه نجاتى براى اونيست ( و من يضلل الله فما له من سبيل).



تفسير نمونه ج : 20ص :477


در آيات قبل خوانديم و من يضلل الله فما له من ولى من بعده : در آنجا نفى ولى و سرپرست مى‏كند ، و در اينجا نفى راه نجات چرا كه براى رسيدن به مقصد هم بايد راهى باشد و هم راهنمائى اما اين گمراهان هم از آن محرومند و هم از اين.



تفسير نمونه ج : 20ص :478


استَجِيبُوا لِرَبِّكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتىَ يَوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِمَا لَكُم مِّن مَّلْجَإٍ يَوْمَئذٍ وَ مَا لَكُم مِّن نَّكيرٍ(47) فَإِنْ أَعْرَضوا فَمَا أَرْسلْنَك عَلَيهِمْ حَفِيظاًإِنْ عَلَيْك إِلا الْبَلَغُوَ إِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الانسنَ مِنَّا رَحْمَةً فَرِحَ بهَاوَ إِن تُصِبهُمْ سيِّئَةُ بِمَا قَدَّمَت أَيْدِيهِمْ فَإِنَّ الانسنَ كَفُورٌ(48) لِّلَّهِ مُلْك السمَوَتِ وَ الأَرْضِيخْلُقُ مَا يَشاءُيهَب لِمَن يَشاءُ إِنَثاً وَ يَهَب لِمَن يَشاءُ الذُّكُورَ(49) أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرَاناً وَ إِنَثاًوَ يجْعَلُ مَن يَشاءُ عَقِيماًإِنَّهُ عَلِيمٌ قَدِيرٌ(50)


ترجمه:


47 -اجابت كنيد دعوت پروردگار خود را پيش از آنكه روزى فرا رسد كه ديگر بازگشتىبراى آن در برابر اراده خدا نيست ، و در آن روز نه پناهگاهى داريد و نه مدافعى.


48 -و اگر آنها روى گردان شوند ( غمگين مباش ) ما تو را حافظ آنها قرار نداده‏ايم،


تفسير نمونه ج : 20ص :479


وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت است ، و هنگامى كه ما رحمتى از سوى خود به انسان مى‏چشانيم مغرور و غافل مى‏شود.


و اگر بلائى به خاطر اعمالى كه انجام داده‏اند به آنها رسد به كفران مى‏پردازند.


49 -مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن خدا است ، هر چه را بخواهد مى‏آفريند و به هر كس اراده كند دختر مى‏بخشد و به هر كس بخواهد پسر .


50 -يا اگر اراده كند پسر و دختر هر دو به آنها مى‏دهد و هر كس را بخواهد عقيم مى‏گذارد!


 


تفسير : فرزندان همه هداياى او هستند


از آنجا كه در آيات گذشته گوشه‏اى از مجازات دردناك و هول و وحشت كافران و ظالمان منعكس شده ، در آيات مورد بحث روى سخن را به همه مردم كرده ، به آنها هشدار مى‏دهد پيش از آنكه گرفتار چنان سرنوشت شومى شوند دعوت پروردگارشان را اجابت كرده به راه حق باز آيند.


مى‏فرمايد : دعوت پروردگار خويش را اجابت كنيد پيش از آنكه روزى فرا رسد كه ديگر بازگشتى براى آن در برابر اراده پروردگار نيست ( استجيبوا لربكم من قبل ان ياتى يوم لا مرد له من الله ) .


و اگر تصور كنيد در آن روز پناهگاهى جز سايه لطف او ، و مدافعى جز رحمت او وجود دارد اشتباه است ، چرا كه در آن روز براى شما نه ملجا و پناهى است كه در برابر عذاب الهى پناهتان دهد ، و نه يار و ياورى كه از شما دفاع كند ( ما لكم من ملجا يومئذ و ما لكم من نكير).


جمله يوم لا مرد له من الله اشاره به روز قيامت است ، نه روز مرگ ، و تعبير من الله اشاره به اين است كه در برابر اراده و فرمان او دائر بر عدم.



تفسير نمونه ج : 20ص :480


بازگشت ، كسىنمى‏تواند تصميم ديگرى بگيرد.


به هر حال براى نجات از عذاب راههائى تصور مى‏شود كه تمام آنها در آن روز بسته است ، يكى بازگشت از آنجا به عالم دنيا و جبران خطاها و گناهان است.


ديگر وجود پناهگاهى كه انسان در كنار آن مصون بماند.


و سرانجام وجود كسى كه به دفاع از انسان برخيزد.


هر يك از جمله‏هاى سه گانه آيه فوق اشاره به نفى يكى از اين سه راه است.


بعضى جمله ما لكم من نكير را به اين معنى تفسير كرده‏اند كه شما هرگز در آنجا نمى‏توانيد گناهان خود را منكر شويد ، چرا كه دلائل و شهود به قدرى زياد است كه جاى انكار نيست ، ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى‏رسد .


در آيه بعد روى سخن را به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده به عنوان دلدارى از آن حضرت مى‏فرمايد : با اينهمه اگر آنها رويگردان شوند غمگين مباش ، ما تو را مسئول حفظ آنان از انحراف به طور اجبار قرار نداده‏ايم ( فان اعرضوا فما ارسلناك عليهم حفيظا).


وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت الهى است خواه پذيرا شوند و خواه نشوند ( ان عليك الا البلاغ).


تو بايد رسالت الهى خود را به نحو كامل ابلاغ ، و بر آنها اتمام حجت كنى ، دلهاى آماده آن را مى‏پذيرد هر چند گروه زيادى بى‏خبر اعراض كنند ، تو مسئوليتى در اين زمينه ندارى .


نظير همين معنى در اوائل همين سوره آمده است كه مى‏فرمايد : و ما انت عليهم بوكيل تو مامور وادار ساختن آنها به پذيرش حق نيستى ( شورى آيه 6).


سپس ترسيمى از حال اين جمعيت بى ايمان و اعراض كننده كرده ، مى‏گويد:


تفسير نمونه ج : 20ص :481


هنگامى كه ما به انسان رحمتى از ناحيه خود مى‏چشانيم حالت غرور و غفلت به او دست مى‏دهد ، و از ياد خدا غافل مى‏گردد ( و انا اذا اذقنا الانسان منا رحمة فرح بها).


و هنگامى كه بلائى به خاطر اعمالى كه انجام داده دامانش را بگيرد انسان به كفران مى‏پردازد ( و ان تصبهم سيئة بما قدمت ايديهم فان الانسان كفور ) .


نه نعمتهاى الهى از طريق انگيزه شكر منعم او را بيدار و به شكرگذارى و معرفت و اطاعت او وامى‏دارد ، نه مجازاتهائى كه به خاطر گناهان دامنگيرش مى‏شود او را از خواب غفلت بيدار مى‏كند ، و نه دعوت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در او اثر مى‏گذارد.


اسباب هدايت از نظر تشريع دعوت رسولان خدا ، و از نظر تكوين گاه نعمت و گاه مصيبت است ، اما در اين كوردلان بيخبر هيچ يك از اين امور مؤثر نمى‏افتد ، مقصر آنها هستند تو نيستى ، تو وظيفه ابلاغ را انجام داده‏اى .


تعبير اذا اذقنا ( هنگامى كه بچشانيم ) در آيه فوق در مورد رحمت پروردگار و در بعضى از آيات ديگر قرآن در مورد عذاب الهى ، ممكن است اشاره به اين باشد كه نعمتها و مصائب اين دنيا هر چه باشد در مقابل نعمتها و مصائب آخرت چيز اندكى است ، و يا اينكه اين افراد كم‏ظرفيت با مختصر نعمتى مست و مغرور ، و با مختصر مصيبتى مايوس و كفور مى‏شوند.


اين نكته نيز قابل توجه است كه نعمت را به خودش نسبت مى‏دهد چرا كه مقتضاى رحمت او است ، و مصائب و بلاها را به آنها ، چرا كه نتيجه اعمال خودشان است .


اين نكته را نيز قبلا گفته‏ايم كه تعبير به انسان در اين گونه آيات اشاره به طبيعت انسان تربيت نايافته است كه فكرى كوتاه و روحى ضعيف و كوچك


تفسير نمونه ج : 20ص :482


دارد ، تكرار آن در آيه فوق تاكيدى است بر همين معنى.


سپس براى نشان دادن اين واقعيت كه هر گونه نعمت و رحمت در اين عالم از سوى خدا است ، و كسى از خود چيزى ندارد ، به يك مساله كلى و يك مصداق روشن آن اشاره كرده ، مى‏فرمايد مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين براى خدا است و هر چه بخواهد مى‏آفريند ( لله ملك السموات و الارض يخلق ما يشاء).


و به همين دليل همه ريزخوار خوان نعمت او هستند ، و نيازمندان لطف و رحمت او ، لذا نه غرور به هنگام نعمت منطقى است ، و نه ياس به هنگام مصيبت ! نمونه روشنى از اين واقعيت كه هيچكس از خود چيزى ندارد ، و هر چه هست از ناحيه او است اينكه : به هر كس اراده كند دختر مى‏بخشد و به هر كس بخواهد پسر ( يهب لمن يشاء اناثا و يهب لمن يشاء الذكور).


يا اگر بخواهد پسر و دختر هر دو به آنها مى‏دهد ، و هر كس را بخواهد عقيم و بى فرزند مى‏گذارد ( او يزوجهم ذكرانا و اناثا و يجعل من يشاء عقيما).


و به اين ترتيب مردم به چهار گروه تقسيم مى‏شوند : آنهائى كه تنها پسر دارند و در آرزوى دخترى هستند ، و آنها كه دختر دارند و در آرزوى پسرى ، و آنها كه هر دو را دارند ، و گروهى كه فاقد هر گونه فرزندند و قلبشان در آرزوى آن پر مى‏كشد .


و عجب اينكه هيچكس نه در زمانهاى گذشته و نه امروز كه علوم و دانشها پيشرفت فراوان كرده قدرت انتخاب در اين مساله را ندارد ، و على رغم تمام تلاشها و كوششها هنوز كسى نتوانسته است عقيمان واقعى را فرزند ببخشد،


تفسير نمونه ج : 20ص :483


و يا نوع فرزند را طبق تمايل انسان تعيين كند گر چه نقش بعضى از غذاها و داروها را در افزايش احتمال تولد پسر يا دختر نمى‏توان انكار كرد ، ولى بايد دانست كه اينها فقط احتمال را افزايش مى‏دهد ، و نتيجه هيچيك قطعى نيست .


و اين يك نمونه بارز از عدم توانائى انسان از يكسو ، و نشانه روشن از مالكيت و حاكميت و خالقيت خداوند از سوى ديگر است ، چه مثال زنده و آشكارى ؟ جالب اينكه : در اين آيات اناث ( دختران ) را بر ذكور ( پسران ) مقدم داشته تا از يكسو بيانگر اهميتى باشد كه اسلام به احياى شخصيت زن مى‏دهد ، و از سوى ديگر به آنها كه به خاطر پندارهاى غلط از تولد دختر كراهت داشتند بگويد او بر خلافخواسته شما آنچه را كه به آن تمايل نداريد مى‏دهد ، و اين دليل بر اين است كه انتخاب به دست شما نيست.


تعبير به يهب ( مى‏بخشد ) دليل روشنى است كه هم دختران هديه الهى هستند و هم پسران ، و فرق گذاشتن ميان اين دو از ديدگاه يك مسلمان راستين صحيح نيست ، هر دو هبه او مى‏باشند.


تعبير يزوجهم در اينجا به معنى تزويج نيست ، بلكه منظور جمع كردن ميان اين دو موهبت براى گروهى از انسانها است ، و به عبارت ديگر واژه تزويج گاه به معنى جمع كردن ميان اشياء مختلف ، يا اجناس گوناگون مى‏آيد ، چرا كه زوج در اصل به معنى دو چيز يادو شخص است كه با يكديگر قرين گردند.


بعضى تعبير فوق را به معنى تولد پسران و دختران به ترتيب پشت سر هم دانسته‏اند ، و بعضى به معنى تولد فرزندان دوقلو كه يكى پسر و ديگرى دختر باشد.


ولى در تعبير فوق هيچ نشانه‏اى بر اين تفسيرها وجود ندارد.


بعلاوه با ظاهر آيه نيز سازگار نيست ، زيرا آيه مى‏خواهد از گروه سومى خبر دهد كه هم صاحب دخترند و هم صاحب پسر.



تفسير نمونه ج : 20ص :484


به هر حال نه تنها در موضوع تولد فرزندان كه در همه چيز مشيت خداوند حاكم مطلق است ، و او قادرى است آگاه و حكيم كه علم و قدرتش با هم قرين است ، لذا در پايان آيه مى‏افزايد : او دانا و قادر است ( انه عليم قدير ) .


توجه به اين نكته نيز لازم است كه عقيم از ماده عقم ( بر وزن بخل و همچنين بر وزن فهم ) در اصل به معنى خشكى و يبوست است كه مانع از قبول اثر مى‏شود ، و زنان عقيم به زنانى مى‏گويند كه رحم آنها آمادگى براى پذيرش نطفه مرد و پرورش فرزند ندارد ، بادهاى عقيم را از اين جهت عقيم مى‏گويند كه قادر بر پيوند ابرهاى باران‏زا نيست ، و روز عقيم به روزى گفته مى‏شود كه سرور و شادى در آن نباشد ، و اينكه از روز قيامت به عنوان يوم عقيم ياد شده به خاطر آن است كه روزى بعد از آن نيست كه بتوانند به جبران گذشته بپردازند .


و بالاخره اگر به غذاهائى كه ميكرب آنها كاملا كشته شده معقم مى‏گويند به خاطر آن است كه اين موجودات مضر ديگر در آن پرورش نمى‏يابند.



تفسير نمونه ج : 20ص :485


وَ مَا كانَ لِبَشرٍ أَن يُكلِّمَهُ اللَّهُ إِلا وَحْياً أَوْ مِن وَرَاى حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسولاً فَيُوحِىَ بِإِذْنِهِ مَا يَشاءُإِنَّهُ عَلىٌّ حَكيمٌ‏(51)


ترجمه:


51 -شايسته هيچ انسانى نيست كه خدا با او سخن بگويد ، مگر از طريق وحى ، يا از وراء حجاب ، يا رسولى مى‏فرستد و به فرمان او آنچه را بخواهد وحى مى‏كند ، چرا كه او بلند مقام و حكيم است .


شان نزول:


بعضى از مفسران شان نزولى براى اين آيه ذكر كرده‏اند كه حاصلش چنين است : جمعى از يهود خدمت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمدند و عرض كردند : چرا تو با خداوند سخن نمى‏گوئى ؟ و به او نگاه نمى‏كنى ؟ اگر پيامبرى همانگونه كه موسى (عليه‏السلام‏) با او سخن گفت و به او نگاه كرد تو نيز چنين كن ، ما هرگز به تو ايمان نمى‏آوريم مگر اينكه همين كار را انجام دهى ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : موسى هرگز خدا را نديد ، اينجا بود كه آيه فوق نازل شد ( و چگونگى ارتباط پيامبران را با خداوند متعال تشريح كرد ) .


تفسير : طرق ارتباط پيامبران با خداوند


همانگونه كه در آغاز اين سوره گفتيم در اين سوره تكيه خاصى روى.



تفسير نمونه ج : 20ص :486


مساله وحى و نبوت شده است ، سوره با مساله وحى آغاز شد ، و با مساله وحى كه همين آيات است پايان مى‏يابد.


و از آنجا كه در آيات گذشته از نعمتهاى الهى سخن در ميان بود اين آيات از مهمترين نعمتهاى پروردگار و پربارترين مواهب او براى جهان انسانيت كه همان مساله وحى و ارتباط انبياء با خدا است سخن مى‏گويد .


نخست مى‏فرمايد : شايسته هيچ انسانى نيست كه خدا با او سخن بگويد ( و با او روبرو گردد ، چرا كه او منزه از جسم و جسمانيت است ) مگر از طريق وحى و الهام مرموز به قلب او ( و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا).


يا شنيدن سخنان پروردگار از پشت حجاب ( او من وراء حجاب).


آنگونه كه موسى بن عمران در كوه طور سخن مى‏گفت ، و پاسخ مى‏شنويد ، از طريق امواج صوتى كه خداوند در فضا ايجاد مى‏كند بى‏آنكه كسى او را مشاهده كند چرا كه او مشاهده كردنى نيست.


و يا از طريق فرستادن رسولى كه پيام الهى را به او ابلاغ كند ( او يرسل رسولا ) .


آنگونه كه فرشته وحى و پيك الهى جبرئيل امين بر پيامبر اسلام نازل مى‏شد.


در اين هنگام فرستاده الهى به فرمان پروردگار آنچه را خدا مى‏خواهد به پيامبرش وحى مى‏كند ( فيوحى باذنه ما يشاء).


آرى راهى براى سخن گفتن خداوند با بندگان جز اين سه راه نيست چرا كه او بلند مقام و حكيم است ( انه على حكيم).


بالاتر از آن است كه ديده شود ، يا با زبان سخن گويد ، و تمام افعالش حكيمانه است ، و ارتباطش با پيامبران روى حساب.


اين آيه در حقيقت پاسخى است روشن به افرادى كه به خاطر بى‏خبرى


تفسير نمونه ج : 20ص :487


ممكن است توهم كنند مساله وحى دليل بر اين است كه پيامبران خدا را مى‏بينند ، و با او سخن مى‏گويند اين آيه روح و حقيقت وحى را به صورت فشرده و دقيقى منعكس كرده است.


از مجموع آيه چنين بر مى‏آيد كه راه ارتباط پيامبران با خدا منحصر به سه راه بوده است:


1 -القاى به قلب - كه در مورد بسيارى از انبيا بوده است مانند نوح كه مى‏گويد فاوحينا اليه ان اصنع الفلك باعيننا و وحينا : ما به نوح وحى كرديم كه كشتى در حضور ما و مطابق فرمان ما بساز ( مؤمنون - 27).


2 -ازپشت حجاب - آن گونه كه خداوند در كوه طور با موسى سخن مى‏گفت و كلم الله موسى تكليما ( نساء - 164).


بعضى نيز من وراء حجاب را شامل رؤياى صادقه نيز مى‏دانند.


3 -از طريق ارسال رسول - آن گونه كه در مورد پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن الله : بگو كسى كه دشمن جبرئيل باشد ( دشمن خدا است ) چرا كه او به فرمان خدا قرآن را بر قلب تو نازل كرد ( بقره - 97).


البته وحى بر پيامبر اسلام منحصر به اين طريق نبوده است ، از طرق ديگر نيز صورت گرفته است.


اين نكته نيز قابل توجه است كه وحى از طريق القاى به قلب گاه در بيدارى صورت مى‏گرفته ، چنانچه در بالا اشاره شد ، و گاه در خواب و رؤياى صادقه ، چنانكه در مورد ابراهيم و دستور ذبح اسماعيل آمده است ( هر چند بعضى آن را مصداق من وراء حجاب دانسته‏اند ) .


گر چه شاخه‏هاى اصلى وحى همان سه شاخه مذكور در آيه فوق است ، ولى بعضى از اين شاخه‏ها ، خود نيز شاخه‏هاى فرعى ديگرى دارد ، چنانكه بعضى


تفسير نمونه ج : 20ص :488


معتقدند نزول وحى از طريق فرستادن فرشته وحى خود به چهار طريق صورت مى‏گرفته:


1 -آنجا كه فرشته بى‏آنكه بر پيامبر ظاهر شود در روح او القاء مى‏كرده است ، چنانكه در حديثى از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم : ان روح القدس نفث فى روعى انه لن تموت نفس حتى تستكمل رزقها فاتقوا الله و اجملوا فى الطلب : روح القدس در قلب من اين معنى را دميده كه هيچكس نمى‏ميرد تا روزى خود را به طور كامل بگيرد ، بنا بر اين از خدا بپرهيزيد و در طلب روزى حريص نباشيد .


2 -گاه فرشته به صورت انسانى در مى‏آمد و پيامبر را مخاطب مى‏ساخت و مطالب را به او مى‏گفت ( چنانكه در مورد ظهور جبرئيل به صورت دحيه كلبى در احاديث آمده است).


3 -گاه به صورتى بود كه همچون زنگ در گوشش صدا مى‏كرد و اين سخت‏ترين نوع وحى بر پيامبر بود به گونه‏اى كه حتى در روزهاى بسيار سرد صورت مباركش غرق عرق مى‏شد ، و اگر بر مركب سوار بود مركب چنان سنگين مى‏شد كه بى‏اختيار به زمين مى‏نشست.


4 -گاه جبرئيل به صورت اصليش كه خدا او را بر آن صورت آفريده بود بر پيامبر ظاهر مى‏شد و اين در طول عمر پيغمبر تنها دو بار صورت گرفت ( همان گونه كه در سوره نجم - آيه 12 شرح آن خواهد آمد).



تفسير نمونه ج : 20ص :489


نكته‏ها:


1 -وحى در لغت و قرآن و سنت:


اصل وحى چنانكه راغب در مفردات مى‏گويد اشاره سريع است خواه با كلام رمزى باشد ، و يا صداى خالى از تركيب كلامى ، و يا اشاره با اعضا ( با چشم و دست و سر ) و يا با نوشتن .


از اين تعبيرات به خوبى استفاده مى‏شود كه در وحى اشاره از يكسو و سرعت از سوى ديگر نهفته شده ، و به همين دليل براى ارتباط مرموز و سريع انبياء با عالم غيب ، و ذات پاك پروردگار ، اين كلمه استخدام شده است.


در قرآن مجيد و لسان اخبار وحى به معانى مختلفى به كار رفته است ، گاه در مورد انبيا ، گاه در انسانهاى ديگر ، گاه در مورد ارتباطهاى رمزى ميان انسانها ، و گاه ارتباط مرموز شياطين و گاه در مورد حيوانها .


جامعترين سخن در اين زمينه سخنى است كه از على (عليه‏السلام‏) در پاسخ شخصى كه از مساله وحى سؤال نمود نقل شده ، امام آن را به هفت قسم تقسيم فرمود:


1 -وحى رسالت و نبوت مانند انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده و اوحينا الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان و آتينا داود زبورا : ما به تو وحى فرستاديم همانگونه كه به نوح و پيامبران بعد از او وحى فرستاديم ، و به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق ويعقوب و اسباط ( طوائف بنى اسرائيل ) و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان وحى نموديم ، و به داود زبور داديم.


2 -وحى به معنى الهام مانند و اوحى ربك الى النحل : پروردگارت به زنبور عسل الهام فرستاد.



تفسير نمونه ج : 20ص :490


3 -وحى به معنى اشاره مانند : فخرج على قومه من المحراب فاوحى اليهم ان سبحوا بكرة و عشيا : زكريا از محراب عبادتش به سوى مردم بيرون آمد و با اشاره به آنها گفت صبح و شام خدا را تسبيح گوئيد.


4 -وحى به معنى تقدير مانند : و اوحى فى كل سماء امرها خداوند در هر آسمانى تقدير و تدبير لازم را فرمود .


5 -وحى به معنى امر مانند : و اذ اوحيت الى الحواريين ان آمنوا بى و برسولى : به خاطر بياور هنگامى را كه به حواريين امر كردم كه به من و فرستاده من ايمان بياوريد.


6 -وحى به معنى دروغپردازى مانند : و كذلك جعلنا لكل نبى عدوا شياطين الانس و الجن يوحى بعضهم الى بعض زخرف القول غرورا : اينچنين در برابر هر پيامبرى دشمنى از شياطين انس و جن قرار داديم كه سخنان فريبنده و دروغ را به طور سرى به يكديگر مى‏گفتند.


7 -وحى به معنى خبر مانند : و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و آنها را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مى‏كردند و انجام كارهاى نيك را به آنها خبر داديم .


البته بعضى از اين اقسام هفتگانه مى‏تواند شاخه‏هائى داشته باشد كه بر حسب آن موارد استعمال وحى در كتاب و سنت افزايش خواهد يافت ، و لذا تفليسى.



تفسير نمونه ج : 20ص :491


در كتاب وجوه القرآن وحى را بر ده وجه شمرده ، و بعضى عدد را از اين هم بيشتر دانسته‏اند.


اما از يك نظر از مجموع موارد استعمال وحى و مشتقات آن مى‏توان نتيجه گرفت كه وحى از سوى پروردگار دو گونه است : وحى تشريعى و وحى تكوينى : وحى تشريعى همان است كه بر پيامبران فرستاده مى‏شد ، و رابطه خاصى ميان آنها و خدا بود كه فرمانهاى الهى و حقايق را از اين طريق دريافت مى‏داشتند .


وحى تكوينى در حقيقت همان غرائز و استعدادها و شرائط و قوانين تكوينى خاصى است كه خداوند در درون موجودات مختلف جهان قرار داده است.


2 -حقيقت اسرار آميز وحى


در مورد ماهيت وحى سخن بسيار گفته شده ، ولى از آنجا كه اين ارتباط مرموز از حدود ادراكات ما خارج است اين بيانات نيز نمى‏تواند ترسيم روشنى از مساله كند ، و حتى گاه به بيراهه كشانده شده ، آنچه گفتنى است در حقيقت در آيه مورد بحث به صورت فشرده و زيبائى بيان شده است ، و بيش از آن تلاش و كوشش دانشمندان در اين بحث به جائى نرسيده است ، در عين حال لازم است بعضى از تفسيرها را كه فلاسفه قديم و جديد در باره وحى گفته‏اند در اينجا ياد آور شويم :


الف - تفسير بعضى از فلاسفه قديم


آنها روى مقدمات مفصلى معتقد بودند كه وحى عبارت است از اتصال فوق العاده نفس پيامبر با عقل فعال كه سايه آن بر عالم حس مشترك و خيال نيز گسترده مى‏شود.



تفسير نمونه ج : 20ص :492


توضيح اينكه : آنها معتقد بودند كه روح انسانى داراى سه قوه است حس مشترك كه با آن صور محسوسات را ادراك مى‏كند ، و قوه خيال كه با آن صورتهاى جزئيه ذهنى را درك مى‏نمايد و قوه عقليه كه با آن صور كليه را درك مى‏كند .


اين از يكسو ، از سوى ديگر ، آنها اعتقاد به افلاك نه گانه بطلميوسى داشتند ، و براى افلاك ، نفس مجرد ( همچون روح براى بدن ما ) معتقد بودند ، و مى‏افزودند : اين نفوس فلكى از موجودات مجردى بنام عقول الهام مى‏گيرند ، و به اين ترتيب نه عقل مربوط به افلاك نه گانه قائل بودند.


از سوى سوم ، عقيده داشتند كه نفوس انسانى و ارواح آنها براى فعليت يافتن استعدادها و درك حقايق ، بايد از وجود مجردى كه آن را عقل فعال مى‏ناميدند كسب فيض كنند ، كه نامش عقل دهم يا عقل عاشر بود ، و نام عقل فعال را به اين مناسبت بر آن مى‏گذاردند كه سبب فعليت استعدادهاى عقول جزئيه بود .


از سوى چهارم ، معتقد بودند هر قدر روح انسان قويتر باشد ارتباط و اتصالش با عقل فعال كه منبع و خزانه معلومات است بيشتر خواهد بود ، بنا بر اين يك روح قوى و كامل مى‏تواند در كوتاهترين مدت وسيعترين معلومات را به فرمان خدا از عقل فعال كسب كند.


و همچنين هر اندازه قوه خيال قويتر باشد ، بهتر مى‏تواند اين مفاهيم را در لباس صورتهاى حسى قرار دهد ، و هر اندازه حس مشترك قويتر گردد انسان صور محسوسه خارجيه را بهتر درك مى‏كند .


سپس از مجموع اين مقدمات چنين نتيجه مى‏گرفتند : روح پيامبر چون فوق العاده قوى است رابطه و اتصالش با عقل فعال بسيار زياد است ، و به همين دليل مى‏تواند در اكثر اوقات معلومات را به صورت كلى از عقل فعال بگيرد.



تفسير نمونه ج : 20ص :493


و از آنجا كه قوه خياليه او نيز بسيار قوى است ، و در عين حال تابع قوه عقليه است ، مى‏تواند صورتهاى محسوسه مناسبى به آن صور كليه كه از عقل فعال دريافت داشته ، بدهد ، و در لباسهاى حسى در افق ذهن خود ببيند ! مثلا اگر آن حقايق كلى از قبيل معانى و احكام باشد به صورت الفاظى بسيار موزون ، و در نهايت فصاحت و بلاغت از زبان شخصى در نهايت كمال بشنود ! و چون قوه خياليه او تسلط كامل بر حس مشترك دارد مى‏تواند به اين صور جنبه حسى دهد و پيامبر آن شخص را با چشم ببيند و الفاظش را با گوش بشنود ! نقد و بررسى البته اين بيان متكى بر مقدماتى است كه امروز بسيارى از آنها مردود شناخته شده ، از جمله افلاك نه گانه بطلميوسى ، و نفوس و عقولى كه متعلق به آنها است فعلا جزء اساطير محسوب مى‏شود چرا كه هيچ دليلى بر اثبات آنها در دست نيست و يا حتى دلائلى بر خلاف آن در دست داريم .


و از سوى ديگر اين فرضيه با آنچه از آيات قرآن به روشنى در باره وحى استفاده مى‏شود هماهنگ نيست ، زيرا آيات قرآن با صراحت وحى را يكنوع ارتباط با خدا مى‏شمرد كه گاه از طريق الهام به قلب ، و گاه به واسطه فرشته وحى و يا شنيدن امواج صوتى ، صورت مى‏گيرد ، و اعتقاد به اينكه اينها نتيجه فعاليت قوه خياليه و حس مشترك و مانند آن است بسيار بى‏پايه و ناهماهنگ با آيات قرآن است ، و عيب مهم ديگر آن اين است كه پيامبر را هم رديف فلاسفه و نوابغ مى‏شمرد ، با عقلى قويتر و روحى نيرومندتر ، در حالى كه مى‏دانيم راه وحى از راه ادراكات عقليه جدا است ، اين دسته از فلاسفه بى‏آنكه توجه داشته باشند به تخريب مبانى وحى و نبوت پرداخته‏اند و چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند .


شرح بيشتر پيرامون اين موضوع در لابلاى بحثهاى آينده خواهد آمد.



تفسير نمونه ج : 20ص :494


ب - تفسير جمعى از فلاسفه جديد در مورد وحى


اين گروه از فلاسفه به طور خلاصه وحى را به عنوان يكى از مظاهر شعور باطن يا شعور ناآگاه مى‏شمرند.


در دائرة المعارف قرن بيستم در ماده وحى چنين آمده است : غربيهاتا قرن شانزده ميلادى مانند ساير ملتها قائل به وحى بودند ، چون كتابهاى مذهبى آنان پر از اخبار انبياء بود ، علم جديد آمد و قلم روى كليه مباحث روحى و ماوراء طبيعى كشيد ، و مساله وحى نيز جز افسانه‏هاى قديمى شمرده شد ! ... قرن نوزده ميلادى فرا رسيد جهان روح به وسيله دانشمندان به كمك دلائل حسى اثبات شد ، مساله وحى نيز مجددا زنده گرديد ، اين مباحث را روى اسلوب تجربى و عملى دنبال كردند ، و به نتائجى رسيدند كه هر چند با نظريه علماى اسلامى تفاوت داشت اما قدم برجسته به سوى اثبات موضوع مهمى محسوب مى‏شود كه روزى از خرافات شمرده مى‏شد .


اين جمعيت روى مباحث روحى مطالعه كردند و تاكنون ( هنگام تاليف دائرة المعارف ) پنجاه جلد كتاب بزرگ از طرف جمعيت مزبور پيرامون مطالب فوق نگاشته شده ، و بسيارى از مسائل روحى به كمك آنها حل گرديد از جمله مساله وحى بود.


سخن در اين زمينه بسيار است اما جان كلام آنها اين است كه وحى را تجلى شعور ناآگاه ( وجدان مخفى ) مى‏شمرند ، كه به مراتب از شعور آگاه قويتر و نيرومندتر است ، و چون پيامبران مردان فوق العاده‏اى بوده‏اند وجدان مخفى آنها نيز بسيار نيرومند بوده ، و تراوشهاى آنها فوق العاده مهم و قابل ملاحظه بوده است .



تفسير نمونه ج : 20ص :495


نقد و بررسى ناگفته پيداست كه آنچه را اين گروه گفته‏اند صرفا يك فرضيه است ، و هيچگونه دليلى بر آن اقامه نكرده‏اند و در حقيقت آنها پيامبران را مردانى با نبوغ فكرى و عظمت شخصيت معرفى كرده‏اند ، بى‏آنكه رابطه آنها را با مبدا جهان هستى ، خداوند ، و دريافت علوم از ناحيه او ، و از بيرون وجود خود ، پذيرفته باشند.


تمام اشتباه آنها از اينجا سرچشمه مى‏گيرد كه خواسته‏اند وحى را با معيارهاى علوم تجربى خود دريابند ، و هر چه از اين قلمرو بيرون است نفى كنند ، و موجودات عالم را مساوى با آن بدانند كه آنها درك كرده‏اند و آنچه را درك نكرده‏اند معدوم بشمرند .


اين طرز تفكر آثار شومى نه تنها در بحث وحى كه در بسيارى از مباحث فلسفى و عقيدتى ديگر از خود به جاى گذاشته است ، و اصولا اين طرز تفكر از پاى بست ويران است زيرا منحصر ساختن تمام موجودات جهان را به موجودات مادى و عوارض آنها با هيچ دليلى ثابت نكرده‏اند.


ج - نبوغ فكرى


بعضى ديگر مطلب را از اين هم فراتر برده‏اند و وحى را رسما نتيجه نبوغ فكرى انبيا پنداشته‏اند ، و مى‏گويند آنها مردانى بودند پاك فطرت و داراى نبوغ فوقالعاده كه با آن مصالح جامعه انسانى را درك مى‏كردند و به صورت معارف و قوانينى بر انسانها عرضه مى‏داشتند.


اين سخن در حقيقت انكار صريح نبوت انبيا ، و تكذيب گفته همه آنها ، و متهم ساختن آنها به انواع خلاف‏گوئيها است ( العياذ بالله).


به تعبير روشنتر هيچيك از اينها تفسير وحى نيست فرضيه‏هائى است كه


تفسير نمونه ج : 20ص :496


در حدود افكار خود ساخته و پرداخته‏اند ، و چون نخواسته‏اند بپذيرند كه ماوراى معلومات آنها حقايق ديگرى است به اين بيراهه‏ها كشانده شده‏اند.


حق كلام در باره وحى


بدون شك ما نمى‏توانيم از رابطه وحى و حقيقت آن اطلاع زيادى پيدا كنيم ، چرا كه اين يكنوع ادراكى است خارج از حدود ادراكات ما ، و يكنوع ارتباطى است خارج از ارتباطهاى شناخته شده ما ، عالم وحى براى ما عالمى است ناشناخته و ما فوق ادراكات ما .


به راستى چگونه يك انسان خاكى با مبدا عالم هستى ارتباط پيدا مى‏كند ؟ و چگونه خداوند ازلى و ابدى و بى‏نهايت از هر جهت ، با مخلوقى محدود و ممكن الوجود رابطه بر قرار مى‏سازد ؟ و در لحظه نزول وحى چگونه پيامبر يقين پيدا مى‏كند كه اين ارتباط از ناحيه او است ؟ ! اينها سؤالاتى است كه پاسخ آن براى ما مشكل است ، و اصرار در فهم آن بسيار بى‏مورد .


تنها مطلبى كه براى ما در اينجا معقول و قابل طرح است اصل وجود يا امكان چنين ارتباط مرموزى است.


ما مى‏گوئيم هيچ دليل عقلى كه امكان چنين امرى را نفى كند وجود ندارد ، بلكه به عكس ما ارتباطهاى مرموزى را در جهان خود مى‏بينيم كه از تفسير آن عاجزيم ، و اين ارتباطها نشان مى‏دهد كه ما فوق حواس و ارتباطهاى ما نيز درك و ديده‏هاى ديگرى وجود دارد.


بد نيست با ذكر مثالى اين موضوع را روشنتر سازيم.


فرض كنيد ما در ميان شهر كوران ( البته كوران مادر زاد ! ) با دو چشمبينا زندگى كنيم ، تمام اهل شهر چهار حسى هستند ( بنا بر اينكه مجموع حواس


تفسير نمونه ج : 20ص :497


ظاهرى انسان را پنج حس بدانيم ) تنها ما هستيم كه آدم پنج حسى مى‏باشيم ، پيوسته با چشم خود حوادث زيادى را در آن شهر مى‏بينيم ، و به اهل شهر خبر مى‏دهيم ، اما آنها همه تعجب مى‏كنند ، كه اين حس مرموز پنجم چيست كه دايره فعاليتش اينگونه وسيع و گسترده است ؟ و هر قدر بخواهيم در باره حس بينائى و عملكرد آن براى آنها بحث كنيم بى‏فايده است ، جز شبح مبهمى در ذهن آنها چيزى نمى‏آيد ، از يكسو نمى‏توانند منكر آن شوند، چون آثار گوناگونش را مى‏يابند و حس مى‏كنند ، و از سوى ديگر نمى‏توانند حقيقت بينائى را دريابند ، چون در تمام عمر حتى يك لحظه بينا نبوده‏اند.


نمى‏گوئيم وحى حس ششم است ، بلكه مى‏گوئيم يكنوع درك و ارتباط با عالم غيب و ذات پاك خداوند است كه چون ما فاقد آن هستيم حقيقت آن را درك نمى‏كنيم ، هر چند از طريق آثار به وجودش ايمان داريم.


ما همين اندازه مى‏بينيم مردانى بزرگ با دعوتى كه محتواى آن ما فوق افكار بشر است به سوى انسانها مى‏آيند و آنها را به خداوند و آئين الهى دعوت مى‏كنند ، و معجزات و خارق عاداتى كه آن نيز فوق طاقت بشر است با خود دارند كه ارتباطشان را با عالم غيب روشن مى‏سازد ، آثار نمايان است اما حقيقت امر مخفى .


مگر ما تمام اسرار اين جهان را كشف كرده‏ايم كه اگر با پديده وحى برخورد كرديم و درك حقيقت آن بر ما مشكل شد آن را نفى كنيم.


ما حتى در عالم حيوانات پديده‏هاى مرموزى مى‏بينيم كه از تفسير آن عاجزيم ، مگر پرندگان مهاجر كه در مسافرت طولانى خود گاهى در سال هيجده هزار كيلومتر راه طى مى‏كنند و از قطب شمال به جنوب و بالعكس حركت مى‏نمايند زندگى اسرار آميزشان براى ما روشن است ؟ آنها چگونه جهت يابى مى‏كنند، و راه را دقيقا مى‏شناسند ؟ گاه در روزها و گاه در شبهاى تاريك سفر دور و دراز خود را ادامه مى‏دهند ، در حالى كه ما


تفسير نمونه ج : 20ص :498


اگر بدون وسائل فنى و دليل راه حتى يكصدم مسير آنها را بخواهيم طى كنيم به زودى گم مى‏شويم ، اين چيزى است كه هنوز علم و دانش نتوانسته است پرده از روى آن بردارد ، گروههائى از ماهيان در اعماق درياها زندگى مى‏كنند كه معمولا به هنگام تخم‏ريزى به زادگاه اصلى خود كه شايد هزاران كيلومتر با آنها فاصله دارد باز مى‏گردند آنها از كجا زادگاه خود را به اين آسانى مى‏يابند ؟ و امثال اين پديده‏هاى مرموز در جهانى كه ما در آن زندگى مى‏كنيم بسيار زياد است ، و همينهاست كه ما را از توسل به انكار و نفى باز مى‏دارد ، و توصيه شيخ الرئيس ابو على سينا را به ياد ما مى‏آورد كه : كل ما قرع سمعك من الغرائب فضعه فى بقعة الامكان لم يذدك عنه قاطع البرهان : هر چه از عجائب بشنوى آن را انكار مكن ، و در بقعه امكان جاى ده ، مادام كه دليل قاطعى تو را مانع نشود ! اكنون ببينيم ماديها براى انكار مساله وحى چه دست و پائى كرده‏اند .


منطق منكران وحى


بعضى از آنها هنگامى كه مساله وحى مطرح مى‏شود پاسخ عجولانه‏اى به آن مى‏دهند و مى‏گويند : چنين چيزى بر خلاف علم است ! و اگر بپرسيم كجاى آن بر خلاف علم است ؟ با يك لحن قاطع و غرور آميز مى‏گويند : همين اندازه كه علوم طبيعى چيزى را ثابت نكرد كافى است كه آن را انكار كنيم ؟ اصولا مطلبى براى ما قابل قبول است كه با معيارهاى علوم تجربى ثابت شده باشد ! از اين گذشته در بررسيها و پژوهشهاى علمى در باره جسم و روان انسان به حس مرموزى كه بتواند ما را با جهان ماوراء طبيعت مربوط كند برخورد نكرده‏ايم .



تفسير نمونه ج : 20ص :499


پيامبران از جنس ما بودند ، چگونه مى‏توان باور كرد كه آنها احساس يا ادراكى ماوراى احساسات و ادراكات ما داشته‏اند ؟


ايراد هميشگى و پاسخ هميشگى


اينگونه برخورد ماديها با مساله وحى منحصر به اين مورد نيست ، آنها در برابر تمام مسائل مربوط به ماوراء طبيعت چنين قيافه‏اى را به خود مى‏گيرند ، و ما نيز در همه جا براى رفع اشتباه آنها مى‏گوئيم : فراموش نكنيد قلمرو علم ( البته آنها هر جا علم مى‏گويند به معنى علوم تجربى و طبيعى است ) جهان ماده است ، معيارها و ابزارهائى كه براى مباحث علمى پذيرفته شده آزمايشگاهها ، تلسكوبها ، ميكروسكوبها و سالنهاى تشريح همه در همين محدوده كار مى‏كنند ، اين علوم با اين ابزارها و معيارها مطلقا در مورد خارج از محدوده عالم ماده نمى‏تواند سخن بگويد ، نه نفى و نه اثبات ، دليل آن هم روشن است ، و آن اينكه اين معيارها توانائى محدود ، و قلمرو خاصى دارند .


بلكه ابزار هر يك از علوم طبيعى ، نيز براى علم ديگر فاقد توانائى و كاربرد است ، فى المثل اگر ميكرب سل را در پشت تلسكوبهاى عظيم نجومى نبينيم نمى‏توانيم آن را انكار كنيم ، و يا اگر ستاره پلوتون با ميكرسكوبها و ذره‏بينها قابل مشاهده نباشد نبايد زير سؤال قرار گيرد ! ابزار شناخت در هر جا متناسبهمان علم است ، و ابزار شناخت براى ماوراء طبيعت چيزى جز استدلالات نيرومند عقلى كه راه ما را به سوى آن جهان بزرگ باز مى‏كند نخواهد بود.


آنها كه علم را از قلمروش خارج مى‏كنند در حقيقت نه عالمند و نه فيلسوف ، مدعيانى هستند خطاكار و گمراه.



تفسير نمونه ج : 20ص :500


ما همين اندازه مى‏بينيم كه مردانى بزرگ آمدند و مسائلى به ما ارائه كرده‏اند كه از قدرت بشر خارج است و ارتباط آنها را با خارج از جهان ماده مسلم مى‏سازد ، اما اين ارتباط مرموز چگونه است ؟ براى ما روشن نيست ، مهم اين است كه ما مى‏دانيم چنينارتباطى وجود دارد.


چند حديث پيرامون مساله وحى


روايات فراوانى پيرامون مساله وحى در منابع اسلامى وارد شده كه گوشه‏هائى از اين ارتباط اسرار آميز پيامبران را با مبدء وحى روشن مى‏سازد:


1 -از بعضى از روايات استفاده مى‏شود هنگامى كه وحى بر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از طريق فرشته نازل مى‏شد حال پيامبر عادى بود ، اما هنگامى كه ارتباط مستقيم و بدون واسطه برقرار مى‏گشت ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سنگينى فوق‏العاده‏اى احساس مى‏كرد ، تا آنجا كه گاه مدهوش مى‏شد ، چنانكه در توحيد صدوق از امامصادق (عليه‏السلام‏) نقل شده كه از حضرتش پرسيدند : الغشية التى كان تصيب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اذا نزل عليه الوحى ؟ قال ذلك اذا لم يكن بينه و بين الله احد ، ذاك اذا تجلى الله له : آن حالت مدهوشى كه به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به هنگام وحى دست مى‏داد چه بود ؟ فرمود : اين در هنگامى بود كه در ميان او و خداوند هيچكس واسطه نبود و خداوند مستقيما بر او تجلى مى‏كرد!.


2 -ديگر اين كه هنگامى كه جبرئيل بر آن حضرت (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل مى‏شد بسيار مؤدبانه و توام با احترام بود ، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) آمده است : كان جبرئيل اذا اتى النبى قعد بين يديه قعدة العبيد ، و كان لا يدخل حتى ليستاذنه : هنگامى كه جبرئيل خدمت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏آمد همچون بندگان .



تفسير نمونه ج : 20ص :501


در برابر حضرتش مى‏نشست و هرگز بدون اجازه وارد نمى‏شد!.


3 -از روايات ديگرى استفاده مى‏شود كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با يك توفيق الهى ( و شهود باطنى ) جبرئيل را به خوبى تشخيص مى‏داد ، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) آمده است : كه فرمود:ما علم رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ان جبرئيل من قبل الله الا بالتوفيق : پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نمى‏دانست جبرئيل از طرف خدا است مگر از طريق توفيق الهى.


4 -در حديث ديگرى كه از ابن عباس نقل شده تفسيرى براى مساله مدهوش شدن پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به هنگام نزول وحى ديده مى‏شود كه قابل توجه است : او مى‏گويد كان النبى اذا نزل عليه وحى وجد منه الما شديدا و يتصدع راسه ، و يجد ثقلا ( و ذلك ) قوله انا سنلقى عليك قولا ثقيلا ، و سمعت انه نزل جبرئيل على رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ستين الف مره : هنگامى كه وحى به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل مى‏شد احساس درد شديدى مى‏كرد و سر مباركش درد مى‏گرفت ، و در خود سنگينى فوق العاده مى‏يافت ، و اين همان است كه قرآن مى‏گويد ما به زودى بر تو گفتار سنگينى القاء مى‏كنيم ، سپس مى‏افزايد : من شنيده‏ام كه جبرئيل 60 هزار بار بر رسول خدا نازل شد ! .



تفسير نمونه ج : 20ص :502


وَ كَذَلِك أَوْحَيْنَا إِلَيْك رُوحاً مِّنْ أَمْرِنَامَا كُنت تَدْرِى مَا الْكِتَب وَ لا الايمَنُ وَ لَكِن جَعَلْنَهُ نُوراً نهْدِى بِهِ مَن نَّشاءُ مِنْ عِبَادِنَاوَ إِنَّك لَتهْدِى إِلى صِرَطٍ مُّستَقِيمٍ‏(52) صِرَطِ اللَّهِ الَّذِى لَهُ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الأَرْضِأَلا إِلى اللَّهِ تَصِيرُ الأُمُورُ(53)


ترجمه:


52 -همانگونه كه بر پيامبران پيشين وحى فرستاديم بر تو نيز روحى را به فرمان خود وحى كرديم ، تو پيش از اين نمى‏دانستى كتاب و ايمان چيست ( و از محتواى قرآن آگاه نبودى ) ولى ما آنرا نورى قرار داديم كه بوسيله آن هر كس از بندگان خويش را بخواهيم هدايت مى‏كنيم ، و تو مسلما به سوى راه مستقيم هدايت مى‏كنى.


53 -راه خداوندى كه تمام آنچهدر آسمانها و آنچه در زمين است از آن او است ، آگاه باشيد بازگشت همه چيز به سوى خدا است.


تفسير : قرآن روحى است از جانب خدا


به دنبال بحث كلى و عمومى كه در باره وحى در آيه گذشته آمد در آيات مورد بحث از نزول وحى بر شخص پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سخن گفته ، مى‏فرمايد : همانگونه كه بر پيامبران پيشين ، از طرق مختلف وحى فرستاديم ، بر تو نيز روحى را به فرمان خود وحى كرديم ( و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا).



تفسير نمونه ج : 20ص :503


تعبير به كذلك ( اينگونه ) ممكن است اشاره به اين باشد كه تمام انواع سه گانه وحى كه در آيه قبل آمده براى پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تحقق يافت ، گاه مستقيما با ذات پاك پروردگار ارتباط مى‏يافت ، و گاه از طريق فرشته وحى و گاه با شنيدن آوازى شبيه امواج صوتى چنانكه در روايات اسلامى نيز اشاره به همه اينها شده ، و شرح آن را ذيل آيه گذشته بيان كرديم .


در اينكه منظور از روح در اينجا چيست ؟ دو قول در ميان مفسران ديده مى‏شود : نخست اينكه منظور از آن قرآن مجيد است كه مايه حيات دلها و زندگى جانها است ، اين قول را غالب مفسران برگزيده‏اند.


راغب در مفردات نيز مى‏گويد : سمى القران روحا فى قوله و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا و ذلك لكون القرآن سببا للحياة الاخروية : قرآن در آيه و كذلك اوحينا ... روح ناميده شده زيرا سبب حيات اخروى است .


اين معنى با قرائن مختلفى كه در آيه وجود دارد مانند تعبير به كذلك كه اشاره به مساله وحى است و تعبير به اوحينا و همچنين تعبيراتى كه در باره قرآن در ذيل همين آيه آمده است كاملا سازگار است.


گرچه روح در ساير آيات قرآن غالبا به معانى ديگرى آمده است ولى با توجه به قرائن فوق ظاهر اين است كه روح در اينجا به معنى قرآن است.


در تفسير آيه 2 سوره نحل ( ينزل الملائكة بالروح من امره على من يشاء من عباده ) نيز گفتيم كه قرائن نشان مى‏دهد روح در آن آيه نيز به معنى.



تفسير نمونه ج : 20ص :504


قرآن و وحى و نبوت است ، و در حقيقت اين دو آيه يكديگر را تفسير مى‏كنند.


چگونه قرآن به منزله روح نباشد ، در حالى كه در آيه 24 انفال مى‏خوانيم : يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم : اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد اجابت كنيد دعوت خدا و پيامبرش را هنگامى كه شما را به سوى چيزى فرا مى‏خواند كه مايه حيات شما است ! تفسير دوم اينكه منظور روح القدس است ( و يا فرشته‏اى كه حتى از جبرئيل و ميكائيل برتر بوده و همواره پيامبر اسلام را همراهى مى‏كرد ) .


مطابق اين تفسير اوحينا به معنى انزلنا ( نازل كرديم ) مى‏باشد يعنى روح القدس يا آن فرشته عظيم را بر تو نازل كرديم ( گرچه اوحينا به اين معنا در آيات ديگر قرآن ديده نمى‏شود).


در بعضى از روايات كه در منابع معروف حديث آمده نيز تاييدى بر اين تفسير ديده مى‏شود ، ولى همانگونه كه گفتيم تفسير اول با قرائن متعدد موجود در آيه هماهنگ‏تر است ، لذا ممكن است اينگونه روايات كه روح را به معنى روح القدس يا فرشته بلند مقام خدا تفسير كرده اشاره به معنى باطن آيه باشد .


به هر حال در دنباله آيه مى‏افزايد : تو پيش از اين از كتاب و ايمان آگاه نبودى ، ولى ما آن را نورى قرار داديم كه به وسيله آن هر كس از بندگان خويش را بخواهيم هدايت مى‏كنيم ( ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدى به من نشاء من عبادنا).


اين لطف خدا بود كه شامل حال تو شد ، و اين وحى آسمانى بر تو نازل گشت و ايمان به تمام محتواى آن پيدا كردى.


اراده خداوند بر اين تعلق گرفته بود كه علاوه بر هدايت تو به اين كتاب بزرگ آسمانى و تعليمات آن ، بندگان ديگرش را در پرتو اين نور آسمانى هدايت كند ، و شرق و غرب جهان بلكه تمام قرون و اعصار را تا پايان زير پوشش آن


تفسير نمونه ج : 20ص :505


قرار دهد.


بعضى از كج‏انديشان چنين پنداشته‏اند كه اين جمله نشان مى‏دهد پيامبر قبل از نبوت ايمان به خدا نداشت ، در حالى كه معنى آيه روشن است ، مى‏گويد : قبل از نزول قرآن ، قرآن را نمى‏دانستى ، و به محتواى و تعليمات آن آگاهى و ايمان نداشتى ، اين تعبير هيچ منافاتى با اعتقاد توحيدى پيامبر و معرفت عالى او و آشنائيش به اصول عبادت و بندگى اوندارد ، خلاصه عدم آگاهى به محتواى قرآن مطلبى است و عدم معرفة الله مطلب ديگر.


زندگى شخص پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبل از دوران نبوت كه در كتب تاريخ آمده است نيز گواه زنده اين معنى است ، و از آن روشنتر سخنى است كه از امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) در نهج البلاغه آمده : و لقد قرن الله به (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته ، يسلك به طريق المكارم ، و محاسن اخلاق العالم ، ليله و نهاره : از همان زمان كه رسول خدا از شير باز گرفته شد خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگانش را با او قرين ساخت ، تا شب و روز وى را به راههاى مكارم ، و طرق اخلاق نيك سوق دهد .


در پايان آيه مى‏افزايد : به طور مسلم تو به سوى راه مستقيم مردم را هدايت مى‏كنى ( و انك لتهدى الى صراط مستقيم).


نه تنها قرآن نورى براى تو است كه نورى براى همگان است ، و وسيله هدايتى براى جهانيان به سوى صراط مستقيم ، اين يك موهبت عظيم الهى است براى رهروان راه حق و آب حياتى است براى همه تشنه‏كامان.


همين معنى به تعبير ديگرى در آيه 44 سوره فصلت آمده : قل هو للذين آمنوا هدى و شفاء و الذين لا يؤمنون فى آذانهم وقر : بگو اين كتاب براى .



تفسير نمونه ج : 20ص :506


كسانى كه ايمان آورده‏اند مايه هدايت و شفا است ، و كسانى كه به آن ايمان نمى‏آورند گوشهايشان سنگين است ! سپس به عنوان تفسيرى بر صراط مستقيم مى‏افزايد : راه خداوندى كه تمامى آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن او است ( صراط الله الذى له ما فى السموات و ما فى الارض).


چه راهى مستقيم‏تر از راهى است كه به مبدء عالم هستى منتهى مى‏شود ؟ چه راهى صافتر از راهى است كه به خالق عالم هستى ميرسد ؟ سعادت واقعى سعادتى است كه خدا به آن دعوت مى‏كند ، و راه وصول به آن تنها راهى است كه او براى آن انتخاب كرده است .


آخرين جمله اين آيه كه در عين حال آخرين جمله سوره شورى است در حقيقت دليلى است براى اين معنى كه راه مستقيم تنها راهى است كه به سوى خدا مى‏رود ، مى‏فرمايد : آگاه باشيد ، بازگشت همه چيز به سوى خدا است ( الا الى الله تصير الامور).


از آنجا كه او مالك عالم هستى و حاكم و مدبر آن است ، و از آنجا كه برنامه‏هاى تكاملى انسان بايد تحت عنايت اين مدبر بزرگ قرار گيرد ، بنا بر اين راه مستقيم تنها راهى است كه به سوى او مى‏رود ، و جز اين راه ، هر طريق ديگر انحرافى است ، چرا كه به سوى باطل است ، مگر حقى جز ذات پاك او در عالم وجود دارد ؟ ! اين جمله در عين حال بشارتى است براى پرهيزگاران ، و تهديدى است براى ظالمان و گنهكاران كه بازگشت همه آنها به سوى خدا است .


و نيز دليلى است بر اينكه وحى بايد تنها از سوى خدا باشد ، چرا كه بازگشت همه اشياء و تدبير آنها به سوى او است ، و به همين دليل او بايد مبداء وحى بر پيامبران باشد ، تا هدايت واقعى صورت گيرد ، و به اين ترتيب صدر و ذيل


تفسير نمونه ج : 20ص :507


اين آيات با يكديگر مربوط و منسجم است ، و پايان سوره نيز با آغاز آن ، و خط كلى حاكمبر آن هماهنگ است.


نكته:


1 -پيامبر اسلام قبل از نبوت چه آئينى داشت ؟


در اينكه پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبل از بعثت هرگز براى بت سجده نكرد و از خط توحيد منحرف نشد شكى نيست ، و تاريخ زندگى او نيز به خوبى اين معنى را منعكس مى‏كند اما در اينكه بر كدام آئين بوده ؟ در ميان علما گفتگو است.


بعضى او را پيرو آئين مسيح (عليه‏السلام‏) مى‏دانند ، چرا كه قبل از بعثت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آئين رسمى و غير منسوخ آئين او بوده است.


بعضى ديگر او را پيرو آئين ابراهيم (عليه‏السلام‏) مى‏دانند ، چرا كه شيخ الانبياء و پدر پيامبران است و در بعضى از آيات قرآن آئين اسلام به عنوان آئين ابراهيم معرفى شده ملة ابيكم ابراهيم ( حج - 78 ) .


بعضى نيز اظهار بى‏اطلاعى كرده و گفته‏اند : مى‏دانيم آئينى داشته ، اما كدام آئين ؟ بر ما روشن نيست ! گرچه هر يك از اين اقوال وجهى دارد ، اما هيچكدام مسلم نيست ، و مناسبتر از اينها قول چهارمى است و آن اينكه : پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شخصا برنامه خاصى از سوى خداوند داشته كه بر طبق آن عمل مى‏كرده ، و در حقيقت آئين مخصوص خودش بوده ، تا زمانى كه اسلام بر او نازل گشت .


شاهد اين سخن حديثى است كه در نهج البلاغه آمده ، و در بالا ذكر كرديم كه مى‏گويد : خداوند از آن زمان كه رسول خدا از شير باز گرفته شد بزرگترين فرشته‏اش را قرين وى ساخت ، تا شب و روز او را به راههاى مكارم ، و طرق اخلاق


تفسير نمونه ج : 20ص :508


نيك سوق دهد.


ماموريت چنين فرشته‏اى دليل بر وجود يك برنامه اختصاصى است.


شاهد ديگر اينكه در هيچ تاريخى نقل نشده است كه پيغمبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در معابد يهود يا نصارى يا مذهب ديگر مشغول عبادت شده باشد ، نه در كنار كفار در بتخانه بود ، و نه در كنار اهل كتاب در معابد آنان ، در عين حال پيوسته خط و طريق توحيد را ادامه مى‏داد ، و به اصول اخلاق و عبادت الهى سخت پايبند بود .


روايات متعددى نيز - طبق نقل علامه مجلسى در بحار الانوار - در منابع اسلامى آمده است كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از آغاز عمرش مؤيد به روح القدس بود و با چنين تاييدى مسلما بر اساس الهام روح القدس عمل مى‏كرد ( 1).


علامه مجلسى شخصا معتقد است كه پيامبر اسلام قبل از مقام رسالت داراى مقام نبوت بوده ، گاه فرشتگان با او سخن مى‏گفتند ، و صداى آنها را مى‏شنيد ، و گاه در رؤياى صادقه به او الهام الهى مى‏شد ، و بعد از چهل سال به مقام رسالت رسيد ، و قرآن و اسلام رسما بر او نازل شد ، او شش دليل بر اين معنى ذكر مى‏كند كه بعضى از آنها با آنچه در بالا آورديم هماهنگ است ( توضيح بيشتر را مى‏توانيد در جلد 18 بحار الانوار صفحه 277 به بعد مطالعه كنيد ) .


2 -پاسخ به يك سؤال


به دنبال اين بحث اين سؤال مطرح مى‏شود كه با توجه به آنچه در باره ايمان و اعمال پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبل از نبوت گفته شد چرا در آيه فوق مى‏فرمايد : ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان تو قبلا نمى‏دانستى قرآن و ايمان چيست ! گرچه پاسخ اين سؤال را به طور فشرده به هنگام آيه بيان كرديم ولى شايسته است توضيح بيشترى در اين زمينه داده شود .



تفسير نمونه ج : 20ص :509


منظور اين است پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبل از نزول قرآن و تشريع شريعت اسلام از جزئيات اين آئين و محتواى قرآن خبر نداشت.


اما در مورد ايمان با توجه به اينكه بعد از كتاب ذكر شده ، و با توجه به جمله‏هائى كه بعد از آن در آيه آمده ، روشن مى‏شود كه منظور ايمان به محتواى اين كتاب آسمانى است ، نه ايمان به طور مطلق ، بنا بر اين تضادى با آنچه گفته شد ندارد و نمى‏تواند دستاويزى براى بيماردلانى كه مى‏خواهند نفى ايمان به طور مطلق از پيامبر كنند و حقايق تاريخى را ناديده بگيرند ، بوده باشد .


بعضى از مفسران پاسخهاى ديگرى نيز از اين سؤال داده‏اند از جمله : الف : منظور از ايمان تصديق و اعتقاد به تنهائى نيست ، بلكه مجموع اعتقاد و اقرار به زبان و اعمال است كه در تعبيرات اسلامى بر آن اطلاق شده است.


ب : منظور از ايمان اعتقاد به توحيد و رسالت است و مى‏دانيم پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبل از آن موحد بود اما ايمان به رسالت خويشتن هنوز پيدا نكرده بود .


ج : منظور آن قسمت از اركان ايمان است كه انسان از طريق دليل عقل به آن نمى‏رسد ، و راه آن تنها ادله نقلى است ( مانند بسيارى از خصوصيات معاد).


د : در اين آيه محذوفى در تقدير است و معنى چنين است ما كنت تدرى كيف تدعو الخلق الى الايمان : تو نمى‏دانستى چگونه مردم را به ايمان دعوت كنى.


ولى به عقيده ما از همه پاسخها مناسبتر و هماهنگ‏تر با محتواى آيه همان پاسخ اول است.



تفسير نمونه ج : 20ص :510


3 -يك نكته ادبى


در اينكه مرجع ضمير در جمله لكن جعلناه نورا ... ( ولى ما آن را نورى قرار داديم ) چيست ؟ گفتگو است : بعضى گفته‏اند منظور همان قرآن ، بزرگ كتاب آسمانى پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از اين نور نور الهى ايمان باشد .


ولى مناسبتر از هر دو اين است كه به قرآن و ايمان هر دو بازگردد ، و چون اين دو به يك حقيقت منتهى مى‏شود ، بازگشت ضمير مفرد به آن بى‏مانع است.


پروردگارا ! قلوب ما را هميشه به نور ايمان روشن دار ، و ما را به لطفت به آنچه خير و سعادت ما است هدايت فرما.


بارالها ! به ما آنچنان ظرفيت و شكيبائى مرحمتكن كه به هنگام نعمت طغيان نكنيم ، و در برابر مصائب و بلاها زانو نزنيم.


خداوندا ! در آن روز كه ظالمان و مستكبران حيران و سرگردان و بى‏پناهند ، و مؤمنان در كنف حمايتت مصون و محفوظند ، ما را در صف مؤمنان مخلص قرار ده.


آمين يا رب العالمين پايان سوره شورى و پايان جلد بيستم تفسير نمونه 5 جمادى الاولى 1405 –1363 / 11/ 7


 

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :