امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
771
تفسير نمونه : سوره زخرف آيات 30 – 1


تفسير نمونه ج : 21ص :1


تفسير نمونه ج : 21ص :2


( 43 )سوره زخرف ، اين سوره در مكه نازل شده و 89 آيه است



تفسير نمونه ج : 21ص :3


محتواى سوره زخرف:


سوره زخرف از سوره‏هاىمكى است تنها در مورد آيه 45 اين سوره جمعى از مفسران گفتگو كرده ، آن را مدنى دانسته‏اند ، شايد به اين دليل كه بحث آن بيشتر مربوط به اهل كتاب است ، و يا مربوط به داستان معراج ، و هر كدام از اين دو باشد متناسب با مدينه است ، و به خواست خدا در تفسير اين آيه مطلب را روشن خواهيم كرد.


به هر حال طبيعت سوره‏هاى مكى كه بيشتر بر محور اعتقادات اساسى اسلامى دور مى‏زند و از مبداء و معاد و نبوت و قرآن و انذار و بشارت بحث مى‏كند در آن منعكس است.


مباحث اين سوره را به طور فشرده مى‏توان در هفت بخش خلاصه كرد : بخش اول:سرآغاز سوره است كه از اهميت قرآن مجيد و نبوت پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و برخورد نامطلوب افراد نادان در برابر اين كتاب آسمانى سخن مى‏گويد.


بخش دوم : قسمتى از دلائل توحيد را در آفاق و نعمتهاى گوناگون خداوند را بر انسانها برمى‏شمرد.


بخش سوم : همين حقيقت را از طريق مبارزه با شرك و نفى نسبتهاى ناروا به خداوند و مبارزه با تقليدهاى كوركورانه ، و خرافاتى همچون تنفر از دختران يا ملائكه را دختران خدا پنداشتند تكميل مى‏كند.


در بخش چهارم : براى مجسم ساختن اين حقايق قسمتى از سرگذشت انبياى پيشين و اقوام آنها را نقل مى‏كند ، و مخصوصا روى زندگى ابراهيم (عليه‏السلام‏)


تفسير نمونه ج : 21ص :4


و موسى (عليه‏السلام‏) و عيسى (عليه‏السلام‏) تكيه مى‏كند.


در بخش پنجم : مساله معاد و پاداش مؤمنان و سرنوشت شوم كفار مطرح شده و با تهديدها و انذارهاى قوى مجرمان را هشدار مى‏دهد.


بخش ششم : اين سوره كه از مهمترين بخشهاى آن است ناظر به ارزشهاى باطلى است كه حاكم بر افكار افراد بى‏ايمان بوده و هست كه به خاطر اين ارزشهاى بى اساس در ارزيابى خود در باره مسائل مهم زندگى گرفتار انواع اشتباه مى‏شوند ، تا آنجا كه انتظار دارند قرآن مجيد نيز بر يك مرد ثروتمند نازل شده باشد ، چرا كه شخصيت را در ثروت مى‏شمردند ، قرآن مجيد در آيات متعددى از اين سوره اين تفكر احمقانه را درهم مى‏كوبد ، و ارزشهاى والاى اسلامى و انسانى را مشخص مى‏كند .


بخش هفتم : كه در غالب سوره‏ها وجود دارد بخشى است از مواعظ و اندرزهاى مؤثر و پر بار براى تكميل كردن بخشهاى ديگر ، تا مجموع آيات سوره را به صورت معجون شفا بخش كامل در آورد و نيرومندترين تاثير را در شنونده بگذارد.


نام سوره از آيه 35 سوره گرفته شده كه از ارزشهاى مادى و زخرف ( طلا و مانند آن)سخن مى‏گويد.


فضيلت تلاوت سوره


در احاديث اسلامى در كتب مختلف تفسير و حديث فضيلت بسيارى براى تلاوت اين سوره ذكر شده ، از جمله : در حديثى از پيامبر اسلام مى‏خوانيم : من قرء سورة الزخرف كان ممن يقال له يوم القيامة يا عباد لا خوف عليكم اليوم و لا انتم تحزنون ادخلوا الجنة بغير حساب : كسى كه سوره زخرف را تلاوت كند از كسانى است كه روز قيامت به اين خطاب مخاطب مى‏شود:


تفسير نمونه ج : 21ص :5


اى بندگان من ! امروز نه ترسى بر شما است ، و نه غمى ، بدون حساب وارد بهشت شويد.


البته خطاب يا عباد لا خوف عليكم اليوم و لا انتم تحزنون همان چيزى است كه در آيه 68 اين سوره آمده ، و جمله ادخلوا الجنة از آيه 70 گرفته شده ، و جمله بغير حساب از لوازم كلام و آيات ديگر قرآن است .


در هر صورت اين بشارت بزرگ و فضيلت بى حساب تنها با تلاوت خالى از انديشه و ايمان و عمل حاصل نمى‏شود ، چرا كه تلاوت مقدمه‏اى است براى انديشه ، و ايمان و عمل ثمره‏اى از آن است.



تفسير نمونه ج : 21ص :6


سورة الزخرف‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ حم‏(1) وَ الْكِتَبِ الْمُبِينِ‏(2) إِنَّا جَعَلْنَهُ قُرْءَناً عَرَبِيًّا لَّعَلَّكمْ تَعْقِلُونَ‏(3) وَ إِنَّهُ فى أُمّ‏ِ الْكِتَبِ لَدَيْنَا لَعَلىٌّ حَكِيمٌ‏(4) أَ فَنَضرِب عَنكُمُ الذِّكرَ صفْحاً أَن كنتُمْ قَوْماً مُّسرِفِينَ‏(5) وَ كَمْ أَرْسلْنَا مِن نَّبىّ‏ٍ فى الأَوَّلِينَ‏(6) وَ مَا يَأْتِيهِم مِّن نَّبىٍ إِلا كانُوا بِهِ يَستهْزِءُونَ‏(7) فَأَهْلَكْنَا أَشدَّ مِنهُم بَطشاً وَ مَضى مَثَلُ الأَوَّلِينَ‏(8)



تفسير نمونه ج : 21ص :7


ترجمه:


بنام خداوند بخشنده بخشايشگر


1 -حم.


2 -سوگند به اين كتابى كه حقايقش آشكار است.


3 -كه ما آن را قرآنى فصيح و عربى قرار داديم تا شما آن را درك كنيد .


4 -و آن در كتاب اصلى ( لوح محفوظ ) نزد ما است كه بلند پايه و حكمت آموز است.


5 -آيا اين ذكر ( قرآن ) را از شما بازگيريم به خاطر اينكه قومى اسرافكاريد ؟


6 -چه بسيار از پيامبران را كه ( براى هدايت ) در اقوام پيشين فرستاديم.


7 -ولى هيچ پيامبرى به سراغشان نمى‏آمد مگر اينكه او را استهزا مى‏كردند.


8 -ما كسانى را كه نيرومندتر از اينها بودند هلاك كرديم ، و داستان پيشينيان قبلا گذشت.


تفسير : گناه شما مانع رحمت ما نيست!


در آغاز اين سوره باز با حروف مقطعه ( حم ) روبرو مى‏شويم ، اين چهارمين سوره‏اى است كه با حم آغاز شده ، سه سوره ديگر نيز با همين دو حرف شروع مى‏شود كه مجموعا اين هفت سوره خانواده حم را تشكيل مى‏دهد كه به ترتيب مؤمن - فصلت - شورى - زخرف - دخان - جاثيه ، و احقاف است .


در باره حروف مقطعه قبلا بطور مشروح بحث كرده‏ايم ( به جلد اول آغاز سوره بقره ، جلد دوم اول آل عمران ، جلد ششم اول اعراف و جلد بيستم آغاز سوره فصلت در مورد حم مراجعه فرمائيد).


در دومين آيه به قرآن مجيد سوگند ياد كرده مى‏فرمايد : قسم به اين كتاب آشكار ( و الكتاب المبين).


سوگند به اين كتابى كه حقايقش آشكار ، و مفاهيمش روشن ، و دلائل


تفسير نمونه ج : 21ص :8


صدقش نمايان ، و راههاى هدايتش واضح و مبين است.


كه ما آن را قرآنى عربى قرار داديم تا شما آن را درك كنيد ( انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون).


عربى بودن قرآن يا به معنى نزول آن به زبان عرب است كه از گسترده‏ترين زبانهاى جهان براى بيان حقايق مى‏باشد ، و به خوبى مى‏تواند ريزه‏كاريهاى مطالب را با ظرافت تمام منعكس سازد.


و يا به معنى فصاحت آن است ( چرا كه يكى از معانى عربى همان فصيح است ) اشاره به اين كه آن را در نهايت فصاحت قرار داديم تا حقايق خوبى از لابلاى كلمات و جمله‏هايش ظاهر گردد ، و همگان آن را به خوبى درك كنند .


جالب اينكه در اينجا قسم و جواب قسم هر دو يك چيز است ، به قرآن سوگند ياد مى‏كند كه اين كتاب عربى قرار داده شده تا همگان به محتوايش پى برند شايد اشاره به اين است كه چيزى والاتر از قرآن نبود كه به آن سوگند ياد شود ، والاتر از قرآن خود قرآن است چرا كه كلام خدا است و كلام خدا بيانگر ذات پاك او است.


تعبير به لعل ( شايد ، و به اين اميد ... ) نه بخاطر اين است كه خداوند در تاثير قرآن ترديدى داشته ، يا سخن از اميد و آرزوئى در ميان باشد كه رسيدن به آن مشكل است ، نه ، اين تعبير اشاره به تفاوت زمينه‏هاى فكرى و اخلاقى شنوندگان آيات قرآن است و اشاره به اين است كه نفوذ قرآن شرايطى دارد كه با كلمه لعل اجمالا به آن اشاره شده ( شرح بيشتر اين معنى را در جلد سوم


تفسير نمونه ج : 21ص :9


ذيل آيه 200 آل عمران گفته‏ايم).


سپس به بيان اوصاف سه‏گانه ديگرى در باره اين كتاب آسمانى پرداخته مى‏گويد : و آن در كتاب اصلى ، در لوح محفوظ نزد ما است كه بلند پايه و والا مقام و حكمت آموز است ( و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم).


در نخستين توصيف اشاره به اين مى‏كند كه قرآن مجيد در ام الكتاب در نزد پروردگار ثبت و ضبط است ، چنانكه در آيه 22 سوره بروج نيز مى‏خوانيم : بل هو قرآن مجيد فى لوح محفوظ : آن قرآن مجيد است كه در لوح محفوظ قرار دارد .


اكنون به‏بينيم منظور از ام الكتاب يا لوح محفوظ چيست ؟ واژه ام در لغت به معنى اصل و اساس هر چيزى است و اينكه عرب به مادر ام مى‏گويد بخاطر آن است كه ريشه خانواده و پناهگاه فرزندان است ، بنا بر اين ام الكتاب ( كتاب مادر ) به معنى كتابى است كه اصل و اساس همه كتب آسمانى مى‏باشد ، و همان لوحى است كه نزد خداوند از هر گونه تغيير و تبديل و تحريفى محفوظ است ، اين همان كتاب علم پروردگار است كه نزد او است و همه حقايق عالم و همه حوادث آينده و گذشته و همه كتب آسمانى در آن درج است و هيچكس به آن راه ندارد جز آنچه را كه خدا بخواهد افشا كند .


اين توصيف بزرگى است براى قرآن كه از علم بى پايان حق سرچشمه گرفته و اصل و اساسش نزد او است.


و به همين دليل در توصيف دوم مى‏گويد : اين كتابى است والامقام ( لعلى).


و در توصيف سوم مى‏فرمايد : حكمت آموز و مستحكم و متين و حساب شده است ( حكيم).



تفسير نمونه ج : 21ص :10


چيزى كه از علم بى پايان حق سرچشمه گيرد بايد واجد اين اوصاف باشد.


بعضى والا بودن و علو مقام قرآن را از اين نظر دانسته‏اند كه بر تمام كتب آسمانى پيشى گرفته ، و همه را نسخ كرده ، و در بالاترين مرحله اعجاز است.


بعضى ديگر مشتمل بودن قرآن را بر حقايقى كه از دسترس افكار بشر بيرون است ( علاوه بر حقايقى كه همه كس از ظاهر آن مى‏فهمد ) مفهوم ديگرى از علو قرآن شمرده‏اند.


اين مفاهيم تضادى با هم ندارد و همه آنها در مفهوم على ( والامقام ) جمع است.


اين نكته نيز قابل توجه است كه حكيم معمولا وصف براى شخص است، نه براى كتاب ، اما چون اين كتاب آسمانى خود معلمى بزرگ و حكمت آموز است اين تعبير در مورد آن بسيار بجا است.


البته حكيم به معنى مستحكم و خلل ناپذير نيز آمده است ، و جميع اين مفاهيم در واژه مزبور جمع است و در مورد قرآن صادق مى‏باشد ، چرا كه قرآن حكيم به تمام اين معانى است.


در آيه بعد ، منكران ، و اعراض كنندگان از قرآن ، را مخاطب ساخته مى‏گويد : آيا ما اين قرآن را كه مايه بيدارى و يادآورى شما است از شما باز گيريم به خاطر اينكه قومى اسرافكار و افراطى هستيد ؟ ! ( ا فنضرب عنكم الذكر صفحا ان كنتم قوما مسرفين).


درست است كه شما در دشمنى و مخالفت با حق ، چيزى فروگذار نكرده‏ايد ، و مخالفت را به حد افراط و اسراف رسانده‏ايد ولى لطف و رحمت خداوند به قدرى وسيع و گسترده است كه اينها را مانع بر سر راه خود نمى‏بيند ، باز هم اين كتاب بيدارگر آسمانى و آيات حياتبخش آن را پى در پى بر شما نازل مى‏كند ، تا دلهائى


تفسير نمونه ج : 21ص :11


كه اندك آمادگى دارند ، تكان بخورند و به راه آيند ، و اين است مقام رحمت عامه و رحمانيت پروردگار كه دوست و دشمن را در برمى‏گيرد.


جمله ا فنضرب عنكم به معنى ا فنضرب عنكم ( آيا از شماباز داريم و منصرف سازيم ) آمده است ، چرا كه وقتى سوار مى‏خواهد مركبش را از طريقى به جانب ديگرى ببرد ، آنرا با شلاق مى‏زند ، و لذا كلمه ضرب در اين گونه موارد بجاى صرف ( منصرف ساختن ) به كار مى‏رود.


صفح در اصل به معنى جانب و طرف چيزى است ، و به معنى عرض و پهنا نيز مى‏آيد ، و در آيه مورد بحث به معنى اول است ، يعنى آيا ما اين قرآن را كه مايه يادآورى است از سوى شما به جانب ديگرى متمايل سازيم ؟ مسرف از ماده اسراف به معنى تجاوز از حد است ، اشاره به اينكه مشركان و دشمنان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مخالفت و عداوت خود ، هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى‏شناختند .


سپس به عنوان شاهد و گواه بر آنچه گفته شد ، و هم تسلى و دلدارى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و در ضمن تهديدى براى منكران لجوج در عبارتى كوتاه و محكم مى‏فرمايد : چه بسيار از پيامبران را كه براى هدايت در اقوام پيشين فرستاديم ( و كم ارسلنا من نبى فى الاولين).


ولى هيچ پيامبرى به سراغشان نمى‏آمد مگر اينكه او را به باد استهزاء و مسخره مى‏گرفتند ( و ما ياتيهم من نبى الا كانوا به يستهزئون).


اين مخالفتها و سخريه‏ها هرگز مانع لطف الهى نبود ، اين فيضى است كه


تفسير نمونه ج : 21ص :12


از ازل تا به ابد ادامه يافته ، وجودى است كه بر همه بندگان مى‏كند ، و اصلا آنها را براى رحمت آفريده است و لذلك خلقهم ( هود - 119).


به همين دليل اعراض و لجاجت شما هرگز مانع لطف او نخواهد بود ، و پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنان راستين هم نبايد دلسرد شوند كه اين اعراض از حق و پيروى از شهوات و هوى و هوس نيز سابقه طولانى دارد ! اما براى اينكه تصور نكنند كه لطف بى حساب خداوند مانع مجازات آنها در پايان كار خواهد شد كه مجازات نيز خود ، مقتضاى حكمت او است ، در آيه بعد مى‏افزايد : ما كسانى را كه نيرومندتر از اينها بودند هلاك و نابود كرديم ( فاهلكنا اشد منهم بطشا ) .


و داستان پيشينيان قبلا گذشت ( و مضى مثل الاولين).


در آياتى كه قبلا بر تو نازل كرده‏ايم ، نمونه‏هاى زيادى از اين اقوام سركش و طغيانگر مطرح شده‏اند ، و شرح حال آنها از طريق وحى ، بى كم و كاست بر تو نازل گرديده ، در ميان آنها اقوامى بودند كه از مشركان عرب بسيار نيرومندتر بودند ، با امكانات و ثروت و نفرات و لشگر و استعداد فراوان ، اقوامى همچون فرعون و فرعونيان ، زورمندانى همچون قوم عاد و ثمود، اما برويد ويرانه‏هاى شهرهاى آنها را ببينيد ، و سرگذشت آنها را در تاريخ بخوانيد ، و از همه روشنتر آنچه را در قرآن در باره آنها نازل شده است بررسى كنيد تا بدانيد شما طاغيان لجوج از عذاب دردناك الهى هرگز در امان نيستيد.


بطش ( بر وزن فرش ) چنانكه راغب در مفردات مى‏گويد : به معنى گرفتن چيزى است با قدرت و در اينجا با كلمه اشد نيز همراه شده كه نشانه قدرت و نيروى بيشترى است.


ضمير در منهم به مشركان عرب بازمى‏گردد كه در آيات قبل مخاطب


تفسير نمونه ج : 21ص :13


-بودند ، اما در اينجا به صورت غائب از آنها ياد مى‏شود ، چرا كه لايق ادامه خطاب الهى نيستند .


بعضى از مفسران بزرگ جمله مضى مثل الاولين ( سرانجام كار اقوام پيشين قبلا گذشت ) را اشاره به مطالبى دانسته‏اند كه در سوره قبل ( سوره شورى ) پيرامون گروهى از آنها آمده است ، ولى هيچ دليلى بر اين محدوديت در دست نيست ، بخصوص اينكه در سوره شورى كمتر اشاره‏اى به سرگذشت اقوام پيشين شده ، در حالى كه در سوره‏هاى ديگر قرآن بحثهاى مشروحى پيرامون آنها آمده است.


به هر حال اين آيه شبيه چيزى است كه در آيه 78 سوره قصص گذشت : او لم يعلم ان الله قد اهلك من قبله من القرون من هو اشد منه قوة و اكثر جمعا : آيا قارون نمى‏دانست كه خداوند اقوامى را پيش از او نابود كرد كه از او نيرومندتر و ثروتمندتر بودند ؟ ! و يا آنچه در آيه 21 سوره مؤمن گذشت در آنجا كه به مشركان عرب هشدار داده مى‏گويد : او لم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين كانوا من قبلهم كانوا هم اشد منهم قوة و آثارا فى الارض فاخذهم الله بذنوبهم و ما كان لهم من الله من واق : آيا در زمين سير نكردند تا ببينند پايان كار كسانى كه قبل از آنها بودند چه شد ؟ آنها از اينان نيرومندتر و مؤثرتر در زمين بودند ، اما خداوند آنها را به گناهشان گرفت و كسى نبود كه آنانرا از عذاب الهى نگهدارد .



تفسير نمونه ج : 21ص :14


وَ لَئن سأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ‏(9) الَّذِى جَعَلَ لَكمُ الأَرْض مَهْداً وَ جَعَلَ لَكُمْ فِيهَا سبُلاً لَّعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ‏(10) وَ الَّذِى نَزَّلَ مِنَ السمَاءِ مَاءَ بِقَدَرٍ فَأَنشرْنَا بِهِ بَلْدَةً مَّيْتاًكَذَلِك تخْرَجُونَ‏(11) وَ الَّذِى خَلَقَ الأَزْوَجَ كلَّهَا وَ جَعَلَ لَكم مِّنَ الْفُلْكِ وَ الأَنْعَمِ مَا تَرْكَبُونَ‏(12) لِتَستَوُا عَلى ظهُورِهِ ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إِذَا استَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَ تَقُولُوا سبْحَنَ الَّذِى سخَّرَ لَنَا هَذَا وَ مَا كنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ‏(13) وَ إِنَّا إِلى رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ‏(14)



تفسير نمونه ج : 21ص :15


ترجمه:


9 -هرگاه از آنها سؤال كنى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده ؟ مسلما مى‏گويند : خداوند قادر و دانا آنها را آفريده است.


10 -همان كسى كه زمين را گاهواره و محل آرامش شما قرار داد و براى شما در آن راههائى آفريد تا هدايت شويد ( و به مقصد رسيد).


11 -و آن كسى كه از آسمان آبى فرستاد به مقدار معين ، و به وسيله آن سرزمين مرده را حيات بخشيديم ، و همينگونه در قيامت زنده مى‏شويد !


12 -و همان كسى كه همه زوجها را آفريد ، و براى شما از كشتيها و چهارپايان مركبهائى قرار داد كه بر آن سوار شويد.


13 -تا بر پشت آنها به خوبى قرار گيريد ، سپس نعمت پروردگارتان را هنگامى كه بر آنها سوار شديد متذكر شويد ، و بگوئيد پاك و منزه است كسى كه اين را مسخر ما ساخت و گرنه ما توانائى آن را نداشتيم.


14 -و ما به سوى پروردگارمان بازمى‏گرديم.


تفسير : بخشى از دلائل توحيد


از اينجا بحث پيرامون توحيد و شرك شروع مى‏شود ، نخست از فطرت و سرشت آنها براى اثبات توحيد كمك مى‏گيرد ، و بعد از دلائل موجود در نظام عالم هستى ، و ضمن بيان پنج نمونه از مواهب پروردگار ، حس شكرگزارى آنها را برمى‏انگيزد ، و بعد به ابطال اعتقاد خرافى آنها پيرامون بتها و انواع شرك مى‏پردازد.


در قسمت اول مى‏فرمايد : هر گاه از آنها سؤال كنى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده مسلما در پاسخ مى‏گويند خداوند عزيز و عليم ( و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض ليقولن خلقهن العزيز العليم).


اين تعبير كه در چهار آيه ازآيات قرآن مجيد با تفاوت مختصرى آمده است


تفسير نمونه ج : 21ص :16


(عنكبوت آيه 61 ، لقمان آيه 25 ، زمر آيه 38 ، و زخرف آيه مورد بحث ) از يكسو دليل بر فطرى بودن خداشناسى و تجلى نور الهى در سرشت انسانها است.


و از سوى ديگر دليل بر اين است كه مشركان به اين حقيقت كه خالق آسمانها و زمين خدا است معترف بودند ، و جز در موارد نادرى براى معبودان خود خالقيت قائل نبودند.


و از سوى سوم اين اعتراف پايه‏اى است براى ابطال عبوديت بتها ، چرا كه شايسته عبادت كسى است كه خالق و مدبر عالم باشد ، نه موجوداتى كه هيچ سهمى در اين قسمت ندارند ، بنا بر اين اعتراف آنها به خالقيت الله دليل دندان‏شكنى بر بطلان مذهب فاسدشان بود .


تعبير به عزيز و حكيم كه بيانگر قدرت مطلقه پروردگار و علم و حكمت او است گر چه يك تعبير قرآنى است ولى مطلبى نبوده كه مشركان منكر آن باشند ، چرا كه لازمه اعتراف به خالقيت الله نسبت به آسمان و زمين ، وجود اين دو صفت براى خدا است ، آنها حتى براى بتهايشان علم و قدرت قائل بودند تا چه رسد به خداوند كه بتها را واسطه ميان خود و او مى‏دانستند.


سپس به پنج قسمت از نعمتهاى بزرگ خدا كه هر يك نمونه‏اى از نظام آفرينش و آيتى از آيات خدا است اشاره مى‏كند .


نخست از زمين شروع كرده مى‏فرمايد : همان خداوندى كه زمين را براى شما گاهواره و محل آرامش قرار داد ( الذى جعل لكم الارض مهدا).


واژه‏هاى مهد و مهاد هر دو به معنى محلى است كه براى نشستن و خوابيدن


تفسير نمونه ج : 21ص :17


و استراحت آماده شده است ، و در اصل به محلى گفته مى‏شود كه كودك را در آن مى‏خوابانند ، خواه گاهواره باشد يا غير آن.


آرى خداوند زمين را گاهواره انسان قرار داد ، و در حالى كه چندين نوع حركت دارد در پرتو قانون جاذبه ، و قشر عظيم هوائى كه آن را از هر سو فراگرفته ، و عوامل گوناگون ديگر ، چنان آرام است كه ساكنان آن كمترين ناراحتى احساس نمى‏كنند ، و مى‏دانيم نعمت آرامش و امنيت پايه اصلى بهره‏گيرى از نعمتهاى ديگر است ، بديهى است اگر اين عوامل مختلف دست به دست هم نمى‏دادند هرگز اين آرامش وجود نداشت .


و براى بيان نعمت دوم مى‏افزايد : او براى شما در زمين راههائى قرار داد تا هدايت شويد و به مقصد برسيد ( و جعل لكم فيها سبلا لعلكم تهتدون).


اين نعمت كه بارها در قرآن مجيد به آن اشاره شده است ( سوره طه آيه 53 ، سوره انبيا آيه 31 ، و سوره نحل آيه 15 ) از نعمتهائى است كه بسيار از آن غافلند ، زيرا مى‏دانيم تقريبا سراسر خشكيها را چين‏خوردگيهاى بسيار فراگرفته و كوههاى بزرگ و كوچك و تپه‏هاى مختلف آن را پوشانده است ، و جالب اينكه در ميان بزرگترين سلسله جبال دنيا غالبا بريدگيهائى وجود دارد كه انسان مى‏تواند راه خود را از ميان آنها پيدا كند ، و كمتر اتفاق مى‏افتد كه اين كوهها به كلى مايه جدائى بخشهاى مختلف زمين گردند ، و اين يكى از اسرار نظام آفرينش و از مواهب الهى بر بندگان است .


از اين گذشته بسيارى از قسمتهاى زمين بوسيله راههاى دريائى به يكديگر مربوط مى‏شوندكه اين خود نيز در عموميت مفهوم آيه وارد است.



تفسير نمونه ج : 21ص :18


از آنچه گفتيم روشن شد كه منظور از جمله لعلكم تهتدون هدايت يافتن به مقصود و پيدا كردن مناطق مختلف زمين است ، هر چند بعضى آن را اشاره به هدايت يافتن در امر توحيد و خداشناسى دانسته‏اند ( البته جمع ميان هر دو معنى نيز بى مانع است).


سومين موهبت را كه مساله نزول آب باران و احياء زمينهاى مرده است در آيه بعد به اين صورت مطرح مى‏كند همان خدائى كه از آسمان آبى فرستاد به اندازه معينى ( و الذى نزل من السماء ماء بقدر).


و به وسيله آن سرزمين مرده‏اى را حيات بخشيديم ( فانشرنا به بلدة ميتا ) .


و همينگونه كه زمينهاى مرده با نزول باران زنده مى‏شوند شما نيز بعد از مرگ زنده ، و از قبرها خارج خواهيد شد ( كذلك تخرجون).


تعبير به قدر اشاره لطيفى است به نظام خاصى كه بر نزول باران حكمفرما است به اندازه‏اى مى‏بارد كه مفيد و ثمر بخش است و زيانبار نيست.


درست است كه گاهى سيلابها براه مى‏افتد و زمينهائى را ويران مى‏كند اما اين از حالات استثنائى است و جنبه هشدار دارد ، ولى اكثريت قريب باتفاق بارانها سودمند و مفيد و سود بخش است ، اصولا پرورش تمام درختان و گياهان و گلها و مزارع پر ثمر از بركت همين نزول به اندازه باران است ، و اگر نزول باران نظامى نداشت اينهمه بركات عائد نمى‏شد .


در قسمت دوم آيه روى جمله انشرنا كه از ماده نشور به معنى گستردن است تكيه شده كه رستاخيز جهان نباتات را مجسم مى‏سازد : زمينهاى خشكيده كه بذرهاى گياهان را همچون اجساد مردگان در قبرها در دل خود پنهان داشته ، با نفخه صور نزول باران به حركت درمى‏آيند ، تكانى مى‏خورند و مردگان گياه سر از خاك برمى‏دارند و محشرى برپا مى‏شود كه خود نمونه‏اى


تفسير نمونه ج : 21ص :19


است از رستاخيز انسانها كه در آخر همين آيه و در آيات متعدد ديگرى از قرآن مجيد به آن اشاره شده است .


در چهارمين مرحله بعد از ذكر نزول باران و حيات گياهان به آفرينش انواع حيوانات اشاره كرده مى‏گويد : آن خدائى كه همه زوجها را آفريد ( و الذى خلق الازواج كلها).


تعبير به زوجها كنايه از انواع حيوانات است ، به قرينه گياهان كه در آيات قبل آمد ، هر چند بعضى از مفسران آنرا اشاره به تمام انواع موجودات اعم از حيوان و گياه و جماد دانسته‏اند ، چرا كه قانون زوجيت در همه آنها حاكم است ، و هر يك جنس مخالفى دارد ، آسمان و زمين، شب و روز ، نور و ظلمت ، شور و شيرين ، خشك و تر ، خورشيد و ماه ، بهشت و دوزخ ، جز ذات خداوند پاك كه يگانه و يكتا است ، و هيچگونه دوگانگى در ذات مقدسش راه ندارد.


ولى همانگونه كه گفتيم قرائن موجود نشان مى‏دهد كه منظور ازواج حيوانات است ، و مى‏دانيم قانون زوجيت قانون حيات در همه جانداران مى‏باشد و افراد نادر و استثنائى مانع از كليت قانون نيست.


بعضى نيز ازواج را به معنى اصناف حيوانات گرفته‏اند ، همچون پرندگان و چهارپايان و آبزيان و حشرات و غير آنها.


در پنجمين مرحله كه آخرين نعمت را در اين سلسله بيان مى‏كند سخن از مركبهائى است كه خداوند براى پيمودن راههاى دريائى و خشكى در اختيار بشر گذارده ، مى‏فرمايد : او براى شما از كشتيها و چهارپايان مركبهائى قرار داد كه بر آن سوار شويد ( و جعل لكم من الفلك و الانعام ما تركبون ) .


اين يكى از مواهب و اكرامهاى خداوند نسبت به نوع بشر است كه در


تفسير نمونه ج : 21ص :20


انواع ديگر از موجودات زنده ديده نمى‏شود كه خداوند انسان را بر مركبهائى حمل كرده ، كه در سفرهاى دريا و صحرا به او كمك مى‏كنند.


همان گونه كه در آيه 70 سوره اسراء آمده است : و لقد كرمنا بنى آدم و حملناهم فى البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا : ما بنى آدم را گرامى داشتيم و آنها را در خشكى و دريا ( بر مركبهاى راهوار ) حمل كرديم ، و از انواع روزيهاى پاكيزه به آنها روزى داديم ، و بر ساير خلق خود برترى بخشيديم .


و به راستى وجود اين مركبها فعاليت انسان و گسترش زندگى او را چندين برابر مى‏كند ، و حتى مركبهاى سريع السير امروز كه با استفاده از خواص موجودات مختلف در اختيار انسان قرار گرفته نيز از الطاف آشكار خدا است ، وسائلى كه چهره حيات او را به كلى دگرگون ساخته و به همه چيز سرعت بخشيده ، و براى او همه گونه آسايش به ارمغان آورده است .


آيه بعد هدف نهائى آفرينش اين مراكب را چنين بازگو مى‏كند : منظور اين است كه بر پشت اين مركبها به خوبى قرار گيريد ، سپس نعمت پروردگارتان را متذكر شويد ، و بگوئيد پاك و منزه است خدائى كه اينها را مسخر ما ساخت ، و گرنه ما توانائى نگهدارى آن را نداشتيم ( لتستووا على ظهوره ثم تذكروا نعمة ربكم اذا استويتم عليه و تقولوا سبحان الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين).


جمله لتستووا على ظهوره اشاره به اين است كه اين مراكب را به گونه‏اى آفريده است كه شما مى‏توانيد به خوبى بر آنها سوار شويد و به راحتى به مقصد برسيد .



تفسير نمونه ج : 21ص :21


در اين آيه دو هدف براى آفرينش اين مركبهاى دريائى و صحرائى بيان شده : نخست يادآورى نعمتهاى پروردگار به هنگام استقرار بر آنها ، و ديگر منزه شمردن خداوندى كه اينها را مسخر فرمان انسان ساخته ، كشتيها را چنان آفريده كه بتواند سينه امواج را بشكافد و به سوى مقصد حركت كند ، و چهارپايان را رام و تسليم در برابر انسان قرار داده است.


مقرنين از ماده اقران به معنى قدرت و توانائى داشتن بر چيزى است ، بعضى از ارباب لغت نيز گفته‏اند به معنى ضبط كردن و نگهدارى چيزى مى‏باشد ، و در اصل به معنى قرين چيزى واقع شدن بوده كه لازمه آن توانائى بر نگهدارى و ضبط آن است .


بنا بر اين جمله و ما كنا له مقرنين مفهومش اين است كه اگر لطف پروردگار و مواهب او نبود ما هرگز توانائى بر ضبط و نگهدارى اين مركبها نداشتيم ، بادهاى مخالف كشتيها را دائما واژگون مى‏ساخت ، و ما را از رسيدن به ساحل نجات باز مى‏داشت ، و اين حيوانات نيرومند كه قدرت آنها به مراتب از انسان بيشتر است اگر روح تسليم بر آنها حاكم نمى‏شد هرگز انسان نمى‏توانست حتى نزديك آنها برود ، بههمين دليل گهگاهى كه يكى از اين حيوانات خشمگين شده ، روح تسليم را از دست مى‏دهند مبدل به موجودات خطرناكى مى‏گردند كه چندين نفر قدرت مقابله با آنها را ندارد ، در صورتى كه در حال دعاى ممكن است دهها يا صدها راس از آنها را به ريسمانى ببندند و دست بچه‏اى بسپارند تا برد هر جا كه خاطر خواه او است.


گوئى خداوند با اين حالات استثنائى چهارپايان مى‏خواهد نعمت حال عادى آنها را روشن سازد.



تفسير نمونه ج : 21ص :22


در آخرين آيه مورد بحث گفتار مؤمنان راستين را به هنگام سوار شدن بر مركب اينگونه تكميل مى‏كند : وما به هر حال به سوى پروردگارمان بازمى‏گرديم ( و انا الى ربنا لمنقلبون).


اين جمله اشاره‏اى به مساله معاد است بعد از بحثهائى كه پيرامون توحيد در اين آيات گذشت چرا كه هميشه توجه به آفريدگار و مبدا انسان را متوجه معاد نيز مى‏سازد.


و نيز اشاره‏اى است به اين معنى كه مبادا هنگام سوار شدن و تسلط بر اين مركبهاى راهوار مغرور شويد ، و در زرق و برق دنيا فرو رويد ، بايد به هر حال به ياد آخرت باشيد ، چرا كه حالت غرور مخصوصا در اين موقع فراوان دست مى‏دهد و كسانى كه مركبهاى خود را وسيله برترى‏جوئى و تكبر بر ديگران قرار مى‏دهند كم نيستند .


و از سوى سوم سوار شدن بر مركب و انتقال از جائى به جاى ديگر ما را به انتقال بزرگمان از اين جهان به جهان ديگر متوجه مى‏سازد ، آرى ما سرانجام به سوى خدا مى‏رويم.


نكته : ياد خدا به هنگام بهره‏گيرى از نعمتها


از نكات جالبى كه در آيات قرآن به چشم مى‏خورد اين است كه دعاهائى به مؤمنان تعليم داده كه به هنگام بهره‏گيرى از مواهب الهى بخوانند ، دعاهائى كه با محتواى سازنده‏اش روح و جان انسان را مى‏سازد و آثار غرور و غفلت را مى‏زدايد.



تفسير نمونه ج : 21ص :23


به نوح دستور مى‏دهد : فاذا استويت انت و من معك على الفلك فقل الحمد لله الذى نجانا من القوم الظالمين : هنگامى كه تو و كسانى كه با تو هستند بر كشتى سوار شديد بگو : ستايش خدائى را كه ما را از قوم ستمگر نجات بخشيد ( مؤمنون - 28 ) .


و نيز به او دستور مى‏دهد كه براى تقاضاى نزول در منزلگاه پر بركت بگويد : رب انزلنى منزلا مباركا و انت خير المنزلين : پروردگارا ! مرا در منزلگاهى پر بركت فرود آر ، و تو بهترين فرودآورندگانى ( مؤمنون - 29).


و در آيات مورد بحث نيز خوانديم كه دستور شكر نعمتهاى پروردگار و تسبيح او را به هنگام قرار گرفتن بر مركبها مى‏دهد .


و هر گاه اين خلق و خوى انسان گردد كه به هنگام بهره‏گيرى از هر نعمتى بياد منعم حقيقى و مبداء آن نعمت باشد ، نه در ظلمت غفلت فرو مى‏رود و نه در پرتگاه غرور مى‏افتد ، بلكه مواهب مادى براى او پلى مى‏شوند به سوى خدا!.


در حالات پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده است كه هر گاه پاى خود را در ركاب مى‏گذارد مى‏فرمود : بسم الله ، و هنگامى كه بر مركب استقرار مى‏يافت مى‏فرمود : الحمد لله على كل حال ، سبحان الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين و انا الى ربنا لمنقلبون.


در روايت ديگرى از امام مجتبى حسن بن على (عليهماالسلام‏) آمده است كه مردى در حضور آن حضرت به هنگام سوار شدن بر مركب گفت : سبحان الذى سخر لنا هذا ، امام فرمود : اينچنين به تو دستور داده نشده است ، دستور اين است كه بگوئى الحمد لله الذى هدانا للاسلام ، الحمد لله الذى من علينا بمحمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و الحمد لله الذى جعلنا من خير امة اخرجت للناس ، ثم تقول : سبحان الذى سخر لنا هذا .



تفسير نمونه ج : 21ص :24


اشاره به اينكه در آيه تنها دستور به گفتن سبحان الذى سخر لنا هذا داده نشده بلكه قبلا دستور تذكر و يادآورى نعمتهاى بزرگتر خداوند داده شده : نعمت هدايت به سوى اسلام ، نعمت نبوت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، نعمت قرار گرفتن در زمره بهترين امتها ، سپس تسبيح خداوند بر تسخير اين مركب ! قابل توجه اينكه از پاره‏اى از روايات استفاده مى‏شود كه هر كس اين جمله را ( سبحان الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين و انا الى ربنا لمنقلبون ) به هنگام سوار شدن بر مركب بگويد به فرمان خدا آسيبى به او نخواهد رسيد ! .


اين مطلب در حديثى در كتاب كافى از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) نقل شده است.


چقدر تفاوت است ميان اين تعليمات سازنده اسلام با آنچه از گروهى هوسران و مغرور ديده مى‏شود كه مركبهاى خود را وسيله خودنمائى و فخرفروشى و گاه وسيله‏اى براى انواع گناهان قرار مى‏دهند ، چنانكه زمخشرى در كشاف از بعضى از سلاطين نقل مى‏كند كه او سوار بر مركب مخصوصش شده بود ، و از شهرى به شهر ديگر مى‏رفت ، و يكماه در ميان آن دو فاصله بود ، آنقدر شراب مى‏خورد كه هرگز پيمودن راه را متوجه نشد ، تنها هنگامى از مستى به هوش آمد كه به مقصد رسيده بود !


تفسير نمونه ج : 21ص :25


وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاًإِنَّ الانسنَ لَكَفُورٌ مُّبِينٌ‏(15) أَمِ اتخَذَ مِمَّا يخْلُقُ بَنَاتٍ وَ أَصفَاكُم بِالْبَنِينَ‏(16) وَ إِذَا بُشرَ أَحَدُهُم بِمَا ضرَب لِلرَّحْمَنِ مَثَلاً ظلَّ وَجْهُهُ مُسوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ‏(17) أَ وَ مَن يُنَشؤُا فى الْحِلْيَةِ وَ هُوَ فى الخِْصامِ غَيرُ مُبِينٍ‏(18) وَ جَعَلُوا الْمَلَئكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبَدُ الرَّحْمَنِ إِنَثاًأَ شهِدُوا خَلْقَهُمْستُكْتَب شهَدَتهُمْ وَ يُسئَلُونَ‏(19)


ترجمه:


15 -آنها براى خداوند از ميان بندگانش جزئى قرار دادند ( و ملائكه را دختران خدا خواندند ) انسان كفران كننده آشكارى است !


16 -آيا از ميان مخلوقاتش دختران را براى خود انتخاب كرده ، و پسران را براى شما ؟!


17 -در حالى كه هر گاه يكى از آنها را به همان چيزى كه براى خداوند رحمن شبيه قرار داده ( به تولد دختر ) بشارت دهند صورتش از فرط ناراحتى سياه مى‏شود ، و مملو از خشم مى‏گردد!


تفسير نمونه ج : 21ص :26


18 -آيا كسى را كه در لابلاى زينتها پرورش مى‏يابد و به هنگام جدال قادر به تبيين مقصود خود نيست ( فرزند خدا مى‏خوانيد ) ؟!


19 -آنها فرشتگان را كه بندگان خدايند مؤنث پنداشتند ، آيا به هنگام آفرينش آنها شاهد و حاضر بودند ؟ اين گواهى آنها نوشته مى‏شود و از آن بازخواست خواهند شد !


 


تفسير : چگونه ملائكه را دختران خدا مى‏خوانيد ؟!


بعد از تحكيم پايه‏هاى توحيد از طريق برشمردن نشانه‏هاى خداوند در نظام هستى و نعمتها و مواهب او ، در آيات مورد بحث به نقطه مقابل آن يعنى مبارزه با شرك و پرستش غير خدا پرداخته نخست به سراغ يكى از شاخه‏هاى آن يعنى پرستش فرشتگان مى‏رود و مى‏فرمايد : آنها براى خداوند از ميان بندگانش جزئى قرار دادند ( و جعلوا له من عباده جزءا).


فرشتگان را دختران خدا و معبودان خود پنداشتند ، خرافه زشتى كه در ميان بسيارى از بت پرستان رواج داشت .


تعبير به جزء هم بيانگر اين است كه آنها فرشتگان را فرزندان خدا مى‏شمردند زيرا هميشه فرزند جزئى از وجود پدر و مادر است كه به صورت نطفه از آنها جدا مى‏شود ، و با هم تركيب مى‏گردد ، و هسته‏بندى فرزند از آن آغاز مى‏شود.


و نيز بيان كننده پذيرش عبوديت آنها است چرا كه فرشتگان را جزئى از معبودان در مقابل خداوند تصور مى‏كردند.


اين تعبير در ضمن يك استدلال روشن بر بطلان اعتقاد خرافى مشركان است ، چرا كه اگر فرشتگان فرزندان خدا باشند لازمه‏اش اين است كه خداوند جزء


تفسير نمونه ج : 21ص :27


داشته باشد ، و نتيجه آن تركيب ذات پاك خدا است ، در حالى كه دلائل عقلى و نقلى گواه بر بساطت و احديت وجود او است ، چرا كه جزء مخصوص به موجودات امكانيه است.


سپس مى‏افزايد : انسان كفران كننده آشكارى است ( ان الانسان لكفور مبين).


اين همه نعمتهاى الهى سراسر وجود او را احاطه كرده كه پنج بخش آن در آيات پيشين گذشت با اينحال بجاى اينكه سر بر آستان خالق و ولى نعمت خود بسايد راه كفران پيش گرفته به سراغ مخلوقاتش مى‏رود.


در آيه بعد براى محكوم كردن اين تفكر خرافى از ذهنيات و مسلمات خود آنها استفاده مى‏كند ، چرا كه آنها جنس مرد را بر زن ترجيح مى‏دادند ، و اصولا دختر را ننگ خود مى‏شمردند ، مى‏فرمايد : آيا از ميان مخلوقاتش دختران را براى خود انتخاب كرده و پسران را براى شما ؟ ! ( ام اتخذ مما يخلق بنات و اصفاكم بالبنين ) .


به پندار شما مقام دختر پائين‏تر است ، چگونه خود را بر خدا ترجيح مى‏دهيد ؟ سهم او را دختر ، و سهم خود را پسر مى‏پنداريد ؟ ! درست است كه زن و مرد در پيشگاه خدا در ارزشهاى والاى انسانى يكسانند ، ولى گاه استدلال به ذهنيات مخاطب تاثيرى در فكر او مى‏گذارد كه وادار به تجديد نظر مى‏شود.


باز همين مطلب را به بيان ديگرى تعقيب كرده مى‏گويد : هر گاه يكى از آنها را به همان چيزى كه براى خداوند رحمن شبيه قرار داده بشارت دهند صورتش از فرط ناراحتى سياه مى‏شود ، و مملو از خشم و غضب مى‏گردد!


تفسير نمونه ج : 21ص :28


(و اذا بشر احدهم بما ضرب للرحمن مثلا ظل وجهه مسودا و هو كظيم).


منظور از بما ضرب للرحمن مثلا همان فرشتگانى است كه آنها را دختران خدا مى‏دانستند ، و در عين حال معبود خود قرار مى‏دادند ، و شبيه و مانند او ! واژه كظيم از ماده كظم ( بر وزن نظم ) به معنى گلوگاه است ، و به معنى بستن گلوى مشك آب بعد از پر شدن نيز آمده ، و لذا اين كلمه در مورد كسى كه قلبش مملو از خشم يا غم و اندوه است به كار مى‏رود .


اين تعبير به خوبى حاكى از تفكر خرافى مشركان ابله در عصر جاهليت در مورد تولد فرزند دختر است كه چگونه از شنيدن خبر ولادت دختر ناراحت مى‏شدند در عين حال فرشتگان را دختران خدا مى‏دانستند ! باز در ادامه اين سخن مى‏افزايد : آيا كسى را كه در لابلاى زينتها پرورش مى‏يابد ، و به هنگام گفتگو و كشمكش در بحث و مجادله نمى‏تواند مقصود خود را بخوبى اثبات كند فرزند خدا مى‏دانيد و پسران را فرزند خود ؟!(او من ينشؤ فى الحلية و هو فى الخصام غير مبين).


در اينجا قرآن دو صفت از صفات زنان را كه در غالب آنها ديده مى‏شود و از جنبه عاطفى آنان سرچشمه مى‏گيرد مورد بحث قرار داده ، نخست علاقه شديد آنها به زينت‏آلات ، و ديگر عدم قدرت كافى بر اثبات مقصود خود به هنگام مخاصمه و جر و بحث بخاطر حيا و شرم.


بدون شك زنانى هستند كه تمايل چندانى به زينت ندارند ، و نيز بدون شك علاقه به زينت در حد اعتدال عيبى براى زنان محسوب نمى‏شود،


تفسير نمونه ج : 21ص :29


بلكه در اسلام روى آن تاكيد شده است ، منظور اكثريتى استكه در غالب جوامع بشرى عادت به تزيين افراطى دارند گوئى در ميان زينت به وجود مى‏آيند و پرورش مى‏يابند.


و نيز بدون شك در ميان زنان افرادى پيدا مى‏شوند كه از نظر قدرت منطق و بيان بسيار قوى هستند ، ولى نمى‏توان انكار كرد كه اكثريت آنها به خاطر شرم و حيا در مقايسه با مردان به هنگام بحث و مخاصمه و جدال قدرت كمترى دارند.


هدف بيان اين حقيقت است كه چگونه شما دختران را فرزند خدا مى‏پنداريد و پسران را از آن خود مى‏شمريد ؟ ! در آخرين آيه مورد بحث مطلب را با صراحت بيشترى مطرح كرده ، مى‏فرمايد : آنها فرشتگان را كه بندگان خدايند مؤنث پنداشتند ( و دختران خدا معرفى كردند ) ( و جعلوا الملائكة الذين هم عباد الرحمن اناثا ) .


آرى آنها بندگان خدا هستند ، سر بر فرمان او دارند ، و تسليم اراده اويند ، چنانكه در آيه 26 و 27 سوره حج نيز آمده است : بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون : آنها بندگان شايسته خدا هستند كه هرگز در سخن بر او پيشى نمى‏گيرند و همواره به فرمان او عمل مى‏كنند.


تعبير به عباد در واقع جواب پندار آنها است ، زيرا اگر مؤنث بودند بايد عبادات گفته شود ، ولى بايد توجه داشت كه عباد هم جمع مذكر است، و هم به موجودهائى كه خارج از مذكر و مؤنث باشند مانند فرشتگان نيز اطلاق مى‏شود ، همانگونه كه در مورد خداوند نيز ضميرهاى مفرد مذكر به كار مى‏رود در حالى كه مافوق همه اينها است.


قابل توجه اينكه در اين جمله عباد به الرحمن اضافه شده ، اين


تفسير نمونه ج : 21ص :30


تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه غالب فرشتگان مجريان رحمت خداوند و تدبير كنندگان نظامات عالم هستى كه سراسر رحمت است مى‏باشند.


اما چرا اين خرافه در ميان عرب جاهلى پيدا شد ؟ و چرا هم اكنون رسوبات آن در مغزهاى گروهى باقيمانده ، تا آنجا كه فرشتگان را به صورت زن و دختر ترسيم مى‏كنند ، حتى به اصطلاح فرشته آزادى را وقتى مجسم مى‏سازند در چهره زنى با قيافه و موهاى فراوان ترسيم مى‏كنند ! اين پندار ممكن است از اينجا سرچشمه گرفته باشد كه فرشتگان از نظر مستورند و زنان نيز غالبا مستور بوده‏اند ، حتى در مورد بعضى از مؤنثهاى مجازى در لغت عرب نيز اين معنى ديده مى‏شود كه خورشيد را مؤنث مجازى مى‏دانند ، و ماه را مذكر .


چرا كه قرص خورشيد معمولا در ميان امواج نور خود پوشيده است و نگاه كردن به آن به آسانى ممكن نيست ، ولى قرص ماه چنين نمى‏باشد.


يا اينكه لطافت وجود فرشتگان سبب شده كه آنها را همجنس زنان كه نسبت به مردان موجودات لطيفترى هستند بدانند ، و عجب اينكه بعد از اينهمه مبارزه اسلام با اين تفكر خرافى باز هم هنگامى كه مى‏خواهند زنى را به خوبى توصيف كنند مى‏گويند او يك فرشته است ، ولى در مورد مردان كمتر اين تعبير به كار مى‏رود ، كلمه فرشته نيز نامى است كه براى زنان انتخاب مى‏كنند ! سپس به صورت استفهام انكارى در پاسخ آنها مى‏فرمايد : آيا به هنگام آفرينش فرشتگان حاضر بودند و از طريق حضور خود به اين امر پى‏برده‏اند ؟ ! ( ا شهدوا خلقهم ) .


و در پايان آيه مى‏افزايد : گواهى آنها بر اين عقيده بى اساس در نامه‏هاى اعمالشان ثبت مى‏شود ، و روز قيامت مورد سؤال قرار مى‏گيرند ( ستكتب شهادتهم و يسئلون ) .


آنچه در آيات فوق خوانديم به صورت ديگرى در سوره نحل ( آيات 57


تفسير نمونه ج : 21ص :31


تا 59 ) نيز آمده است ، و ما در آنجا بحثهاى مشروحى پيرامون عقائد عرب جاهلى در مورد مساله وئاد ( زنده به گور كردن دختران ) و اصولا عقيده آنها پيرامون جنس زن و نيز نقش اسلام در احيا و شخصيت و ارزش مقام زن آورده‏ايم ( جلد 11 صفحه 269 تا 277).



تفسير نمونه ج : 21ص :32


وَ قَالُوا لَوْ شاءَ الرَّحْمَنُ مَا عَبَدْنَهُممَّا لَهُم بِذَلِك مِنْ عِلْمٍإِنْ هُمْ إِلا يخْرُصونَ‏(20) أَمْ ءَاتَيْنَهُمْ كتَباً مِّن قَبْلِهِ فَهُم بِهِ مُستَمْسِكُونَ‏(21) بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا ءَابَاءَنَا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى ءَاثَرِهِم مُّهْتَدُونَ‏(22)


ترجمه:


20 -آنان گفتند اگر خدا مى‏خواست ما آنها را پرستش نمى‏كرديم ، ولى به اين امر يقين ندارند ، و جز دروغ چيزى نمى‏گويند.


21 -يا اينكه ما كتابى پيش از اين به آنها داده‏ايم و آنها به آن تمسك مى‏جويند ؟


22 -بلكه آنهامى‏گويند ما نياكان خود را بر مذهبى يافتيم و ما نيز به آثار آنها هدايت شده‏ايم.


تفسير : آنها دليلى جز تقليد از نياكان جاهل ندارند ؟


در آيات گذشته نخستين پاسخ منطقى به عقيده خرافى بت‏پرستان كه فرشتگان را دختران خدا مى‏پنداشتند داده شد ، و آن اينكه براى اثبات يك ادعا قبل از هر چيز مشاهده و رؤيت و حضور در صحنه لازم است ، در حالى كه هيچيك از بت‏پرستان هرگز نمى‏توانند مدعى شوند كه به هنگام آفرينش فرشتگان در آن صحنه شاهد و ناظر بوده‏اند.



تفسير نمونه ج : 21ص :33


آيات مورد بحث همين معنى را پى‏گيرى كرده ، به ابطال اين خرافه زشت از طرق ديگرى مى‏پردازد ، نخست يكى از دلائل واهى آنها را به طور فشرده همراه با جواب آن نقل كرده مى‏گويد : آنان گفتند : اگر خدا مى‏خواست ما آنها را هرگز پرستش نمى‏كرديم اين خواست او بوده است كه ما به پرستش آنان پرداخته‏ايم ! ( و قالوا لو شاء الرحمن ما عبدناهم ) .


اين تعبير ممكن است به اين معنى باشد كه آنها معتقد به جبر بودند ، و مى‏گفتند هر چه از ما صادر مى‏شود به اراده خداوند است ، و هر كارى انجام مى‏دهيم مورد رضايت او است.


يا اينكه اگر اعمال و عقائد ما مورد رضاى او نبود بايد از آن نهى مى‏كرد ، و چون نهى نكرده است دليل بر خشنودى او است ! در حقيقت آنها براى توجيه عقائد فاسد و خرافى خود دست به خرافات ديگرى مى‏زدند ، و براى پندارهاى دروغين خود دروغهاى ديگرى به هم مى‏بافتند در حالى كه هر كدام از دو احتمال بالا مقصود آنها باشد فاسد و بى اساس است .


درست است كه در عالم هستى چيزى بى اراده خدا واقع نمى‏شود ولى اين به معنى جبر نيست ، زيرا نبايد فراموش كرد كه خدا خواسته است ما مختار و صاحب آزادى اراده باشيم تا ما را بيازمايد ، و پرورش دهد.


و درست است كه خدا بايد اعمال بندگان را مورد نقد قرار دهد ، ولى نمى‏توان انكار كرد كه همه انبياى الهى هر گونه شرك و دوگانه پرستى را نفى كردند .


از اين گذشته عقل سليم انسان نيز اين خرافات را انكار مى‏كند ، مگر عقل ، پيامبر خداوند در درون وجود انسان نيست ؟ و در پايان اين آيه با اين جمله كوتاه به اين استدلال واهى بت‏پرستان پاسخ مى‏گويد : آنها به چنين چيزى كه ادعا مى‏كنند علم ندارند ، و جز دروغ چيزى


تفسير نمونه ج : 21ص :34


نمى‏گويند ( ما لهم بذلك من علم ان هم الا يخرصون).


آنها حتى به مساله جبر و يا رضايت خداوند به اعمالشان علم و ايمان ندارند بلكه مانند بسيارى از هواپرستان و مجرمان ديگر هستند كه براى تبرئه خويشتن از گناه و فساد موضوع جبر را پيش مى‏كشند و مى‏گويند : دست تقدير ما را به اين راه كشانيده ! در حالى كه خودشان نيز مى‏دانند دروغ مى‏گويند ، و اينها بهانه‏اى بيش نيست ، و لذا اگر كسى حقوقى از آنها را پايمال كند هرگز حاضر نيستند از مجازات او چشم بپوشند به اين عنوان كه او در كار خود مجبور بوده است ! يخرصون از ماده خرص ( بر وزن غرس ) در اصل به معنى تخمين زدن است .


نخست در مورد تخمين مقدار ميوه بر درختان ، سپس به هر گونه حدس و تخمين اطلاق شده ، و از آنجا كه حدس و تخمين گاه نادرست از آب درمى‏آيد اين واژه به معنى دروغ نيز به كار رفته ، و در آيه مورد بحث از همين قبيل است .


به هر حال از آيات متعددى از قرآن مجيد برمى‏آيد كه بت‏پرستان براى توجيه عقائد خرافى خود كرارا به مساله مشيت الهى استدلال مى‏كردند ، از جمله اينكه آنها اشيائى را حرام و اشيائى را بر خود حلال كرده بودند ، و آن را به خدا نسبت مى‏دادند ، چنانكه در آيه 148 انعام آمده است : سيقول الذين اشركوا لو شاء الله ما اشركنا و لا آبائنا و لا حرمنا من شى‏ء : به زودى مشركان مى‏گويند اگر خدامى‏خواست نه ما مشرك مى‏شديم و نه نياكان ما ، و چيزى را تحريم نمى‏كرديم.


در آيه 35 نحل نيز همين معنى تكرار شده است : و قال الذين اشركوا لو شاء الله ما عبدنا من دونه من شى‏ء نحن و لا آبائنا و لا حرمنا من دونه من شى‏ء.



تفسير نمونه ج : 21ص :35


قرآن مجيد در ذيل آيه سوره انعام آنها را تكذيب كرده ، مى‏فرمايد : كذلك كذب الذين من قبلهم حتى ذاقوا باسنا : اينگونه كسانى كه پيش از آنها بودند دروغ گفتند و طعم كيفر ما را چشيدند و در ذيل آيه سوره نحل تصريح مى‏كند فهل على الرسل الا البلاغ : مگر بر رسولان الهى جز ابلاغ رسالت چيزى هست ؟ ! و در ذيل آيه مورد بحث نيز چنانكه ديديم آنها را به تخمين دروغين نسبت مى‏دهد كه در حقيقت همه به يك ريشه بازمى‏گردد .


در آيه بعد به دليل ديگرى كه ممكن است آنها به آن استدلال كنند اشاره كرده ، مى‏گويد : يا اينكه ما كتابى را پيش از اين كتاب به آنها داده‏ايم و آنها به آن تمسك مى‏جويند ؟ ! ( ام آتيناهم كتابا من قبله فهم به مستمسكون).


يعنى آنها براى اثبات اين ادعا بايد يا به دليل عقل متمسك شوند ، يا به نقل ، در حالى كه نه دليلى از عقل دارند ، و نه دليلى از نقل ، تمام دلائل عقلى دعوت به توحيد مى‏كند ، و همه انبيا و كتب آسمانى نيز دعوت به توحيد كردند .


در آخرين آيه مورد بحث به بهانه اصلى آنان اشاره كرده كه آنهم در واقع خرافه‏اى بيش نيست كه پايه خرافه ديگرى شده است ، مى‏فرمايد : بلكه آنها مى‏گويند : ما نياكان خود را بر مذهبى يافتيم و ما نيز به آثار آنها هدايت شده‏ايم ( بل قالوا انا وجدنا آبائنا على امة و انا على آثارهم مهتدون).


در حقيقت آنها دليلى جز تقليد كوركورانه از پدران و نياكان خود


تفسير نمونه ج : 21ص :36


نداشتند ، و عجب اينكه خود را با اين تقليد هدايت يافته مى‏پنداشتند ، در حالى كه در مسائل اعتقادى و زيربناى فكرى هيچ انسان فهميده و آزاده‏اى نمى‏تواند متكى بر تقليد باشد آنهم به صورت تقليد جاهل از جاهل چرا كه مى‏دانيم نياكان آنها نيز هيچ علم و دانشى نداشتند ، مغزهاى آنها مملو از خرافات و اوهام بود ، و جهل حاكم بر افكار و اجتماعشان ، چنانكه قرآن در آيه 170 بقره مى‏گويد : ا و لو كان آبائهم لا يعقلون شيئا و لا يهتدون : آيا نه اينست كه پدران آنها چيزى نمى‏فهميدند و هدايتى نداشتند ؟ ! تقليد تنها در مسائل فرعى و غير زيربنائى صحيح است ، آنهم تقليد از عالم يعنى رجوع جاهل به عالم ، همانگونه كه در مراجعه بيمار به طبيب ، و افراد غير متخصص به صاحبان تخصص ديده مى‏شود ، بنا بر اين تقليد آنها به دو دليل باطل و محكوم بوده است .


واژه امت چنانكه راغب در مفردات مى‏گويد به جماعتى مى‏گويند كه يكنوع ارتباط به يكديگر دارند ، يا از نظر دين ، يا وحدت مكان ، يا زمان ، خواه آن حلقه اتصال اختيارى باشد يا اجبارى ( و از همين رو گاهى به معنى مذهب به كار رفته مانند آيه مورد بحث ، ولى معنى اصلى آن همان جماعت و گروه است و اطلاق اين كلمه بر مذهب نيازمند به قرينه است).



تفسير نمونه ج : 21ص :37


وَ كَذَلِك مَا أَرْسلْنَا مِن قَبْلِك فى قَرْيَةٍ مِّن نَّذِيرٍ إِلا قَالَ مُترَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا ءَابَاءَنَا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى ءَاثَرِهِم مُّقْتَدُونَ‏(23) × قَلَ أَ وَ لَوْ جِئْتُكم بِأَهْدَى مِمَّا وَجَدتمْ عَلَيْهِ ءَابَاءَكمْقَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ كَفِرُونَ‏(24) فَانتَقَمْنَا مِنهُمْفَانظرْ كَيْف كانَ عَقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ‏(25)


ترجمه:


23 -همين گونه در هيچ شهر و ديارى پيش از تو پيامبرى انذاركننده نفرستاديم مگر اينكه ثروتمندان مست و مغرور گفتند ما پدران خودرا بر مذهبى يافتيم و به آثار آنها اقتدا مى‏كنيم.


24 -(پيامبرشان ) گفت : آيا اگر من آئينى هدايت‏بخش‏تر از آنچه پدرانتان را بر آن يافتيد آورده باشم ( باز هم انكار مى‏كنيد ؟ ! ) گفتند ( آرى ) ما به آنچه شما به آن مبعوث شده‏ايد كافريم!


25 -لذا ما از آنها انتقام گرفتيم بنگر پايان كار تكذيب‏كنندگان چگونه بود.


تفسير : سرانجام كار اين مقلدان چشم و گوش بسته!


اين آيات بحث آيات گذشته را در زمينه بهانه اصلى مشركان براى بت‏پرستى كه مساله تقليد نياكان بود ادامه مى‏دهد.



تفسير نمونه ج : 21ص :38


نخست مى‏گويد : اين تنها ادعاى مشركان عرب نيست ، همين گونه ما در هيچ شهر و ديارى پيش از تو پيغمبرى انذاركننده نفرستاديم مگر اينكه ثروتمندان مست و مغرور گفتند : ما پدران خود را بر مذهبى يافتيم ، و ما به آثار آنان اقتدا مى‏كنيم ( و كذلك ما ارسلنا من قبلك فى قرية من نذير الا قال مترفوها انا وجدنا آبائنا على امة و انا على آثارهم مقتدون).


از اين آيه بخوبى استفاده مى‏شود كه سردمداران مبارزه با انبيا و آنها كه مساله تقليد از نياكان را مطرح مى‏كردند و سخت روى اين مساله ايستاده بودند همان مترفون بودند ، همان ثروتمندان مست و مغرور و مرفه ، زيرا مترف از ماده ترفه ( بر وزن لقمه ) به معنى فزونى نعمت است ، و از آنجا كه بسيارى از متنعمان غرق شهوات و هوسها مى‏شوند كلمه مترف به معنى كسانى كه مست و مغرور به نعمت شده و طغيان كرده‏اند آمده ، و مصداق آن غالبا پادشاهان و جباران و ثروتمندان مستكبر و خودخواه است ، آرى آنها بودند كه با قيام انبيا به دوران خودكامگيهايشان پايان داده مى‏شد ، و منافع نامشروعشان به خطر مى‏افتاد ، و مستضعفان از چنگال آنها رهائى مى‏يافتند و به همين دليل با انواع حيل و بهانه‏ها به تخدير و تحميق مردم مى‏پرداختند و امروز نيز بيشترين فساد دنيا از همين مترفين سرچشمه مى‏گيرد كه هر جا ظلم و تجاوز و گناه و آلودگى است آنجا حضور فعال دارند .


قابل توجه اينكه در آيه قبل خوانديم كه آنها مى‏گفتند : انا على آثارهم مهتدون : ما بر آثار آنها هدايت يافته‏ايم و در اينجا از قول آنها مى‏گويد : انا على آثارهم مقتدون : ما به آثار آنها اقتدا كرده‏ايم گر چه هر دو تعبير در حقيقت به يك معنى باز مى‏گردد ، ولى تعبير اول اشاره به دعوى حقانيت مذهب نياكان است ، و تعبير دوم اشاره به اصرار و پافشارى آنها بر پيروى و اقتداى


تفسير نمونهج : 21ص :39


به نياكان.


به هر حال اين آيه يكنوع تسلى خاطرى است براى پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنان كه بدانند بهانه‏جوئى مشركان چيز تازه‏اى نيست ، اين همان راهى است كه همه گمراهان در طول تاريخ پيموده‏اند ! آيه بعد و پاسخى را كه انبياى پيشين به آنها مى‏دادند به وضوح بيان مى‏كند و مى‏گويد : پيامبرشان به آنان گفت : آيا اگر من آئينى روشنتر و هدايت كننده‏تر از آنچه پدرانتان را بر آن يافتيد آورده باشم باز هم آن را انكار مى‏كنيد ؟ ! ( قال ا و لو جئتكم باهدى مما وجدتم عليه آبائكم).


اين مؤدبانه‏ترين تعبيرى است كه مى‏توان در مقابل قومى لجوج و مغرور بيان كرد كه عواطف آنها به هيچوجه جريحه دار نشود ، نمى‏گويد آنچه را شما داريد دروغ و خرافه است و حماقت ، بلكه مى‏گويد : آنچه من آورده‏ام از آئين نياكان شما هدايت‏كننده‏تر است ، بياييد بنگريد و مطالعه كنيد .


اينگونه تعبيرات قرآنى ادب در بحث و محاجه را مخصوصا در مقابل جاهلان مغرور به ما مى‏آموزد.


ولى با اينهمه بقدرى آنها غرق در جهل و تعصب و لجاج بودند كه اين گفتار حساب شده و مؤدبانه نيز در آنها مؤثر واقع نشد ، آنها فقط در پاسخ انبيائشان گفتند:ما به آنچه شما به آن مبعوث هستيد كافريم ! ( قالوا انا بما ارسلتم به كافرون).


بى آنكه كمترين دليلى براى مخالفت خودشان بياورند ، و بى آنكه كمترين


تفسير نمونه ج : 21ص :40


تفكر و انديشه‏اى در پيشنهاد متين انبيا و رسولان الهى كنند.


بديهى است چنين قوم طغيانگر و لجوج و بى منطقى شايسته بقا و حيات نيست ، و دير يا زود بايد عذاب الهى نازل گردد و اين خار و خاشاكها را از سر راه بردارد ، لذا در آخرين آيه مورد بحث مى‏فرمايد : لذا ما از آنها انتقام گرفتيم و سخت مجازاتشان كرديم ( فانتقمنا منهم).


گروهىرا با طوفان ، و گروهى را با زلزله ويرانگر ، و جمعى را با تندباد و صاعقه ، و خلاصه هر يك از آنها را با فرمانى كوبنده درهم شكستيم و هلاك كرديم.


و در پايان آيه براى اينكه مشركان مكه نيز عبرت گيرند روى سخن را به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده مى‏گويد : بنگر پايان كار تكذيب‏كنندگان چگونه بود ؟ ! ( فانظر كيف كان عاقبة المكذبين).


جمعيت مشركان لجوج مكه نيز بايد در انتظار چنين سرنوشت شومى باشند!


تفسير نمونه ج : 21ص :41


وَ إِذْ قَالَ إِبْرَهِيمُ لأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنى بَرَاءٌ مِّمَّا تَعْبُدُونَ‏(26) إِلا الَّذِى فَطرَنى فَإِنَّهُ سيهْدِينِ‏(27) وَ جَعَلَهَا كلِمَةَ بَاقِيَةً فى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‏(28) بَلْ مَتَّعْت هَؤُلاءِ وَ ءَابَاءَهُمْ حَتى جَاءَهُمُ الحَْقُّ وَ رَسولٌ مُّبِينٌ‏(29) وَ لَمَّا جَاءَهُمُ الحَْقُّ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ وَ إِنَّا بِهِ كَفِرُونَ‏(30)


ترجمه:


26 -به خاطر بياور هنگامى را كه ابراهيم به پدرش ( عمويش آذر ) و قومش گفت من از آنچه شما مى‏پرستيد بيزارم!


27 -مگر آن خدائى كه مرا آفريده كه او هدايتم خواهد كرد.


28 -او كلمه توحيد را كلمه باقيه در اعقاب خود قرار داد تا به سوى خدا بازگردند .


29 -ولى ما اين گروه و پدران آنها را از مواهب دنيا بهره‏مند ساختيم تا حق و فرستاده آشكار الهى به سراغشان آمد.


30 -اما هنگامى كه حق به سراغشان آمد گفتند اين سحر است و ما نسبت به آن كافريم!


 


تفسير : توحيد سخن جاويدان انبياء


در اين آيات اشاره كوتاهى به سرگذشت ابراهيم و ماجراى او با قوم بت‏پرست


تفسير نمونه ج : 21ص :42


بابل شده است ، تا بحث نكوهش تقليد را كه در آيات قبل آمده بود تكميل كند ، زيرا اولا ابراهيم (عليه‏السلام‏) بزرگترين نياى عرب بودكه همه او را محترم مى‏شمردند و به تاريخش افتخار مى‏كردند ، هنگامى كه او پرده‏هاى تقليد را مى‏درد اينها نيز اگر راست مى‏گويند بايد به او اقتدا كنند.


اگر بنا هست تقليدى از نياكان شود چرا از بت‏پرستان تقليد كنند ؟ از ابراهيم پيروى نمايند.


ثانيا : بت‏پرستانى كه ابراهيم در مقابل آنها قيام كرد به همين استدلال واهى ( پيروى از پدران ) تكيه مى‏كردند ، و ابراهيم هرگز آن را از آنها نپذيرفت ، چنانكه قرآن در سوره انبياء آيه 53 و 54 مى‏گويد : قالوا وجدنا آبائنا لها عابدين قال لقد كنتم انتم و آبائكم فى ضلال مبين : بت‏پرستان گفتند : ما پدران خود را ديديم كه آنها را عبادت مى‏كنند ( ابراهيم ) گفت مسلما شما و پدرانتان در گمراهى آشكارى بوده‏ايد ! ثالثا : اين يكنوع دلدارى براى پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مسلمانان نخستين است كه بدانند اينگونه مخالفتها و بهانه‏جوئيها هميشه بوده است ، نبايد سست و مايوس شوند .


نخست مى‏فرمايد : به خاطر بياور هنگامى كه ابراهيم به پدرش ( عمويش آذر ) و قوم بت‏پرستش گفت من از آنچه شما مى‏پرستيد بيزارم ! ( و اذ قال ابراهيم لابيه و قومه اننى براء مما تعبدون).


و از آنجا كه بسيارى از بت‏پرستان خدا را نيز پرستش مى‏كردند ابراهيم بلافاصله او را استثناء كرده ، مى‏گويد : مگر آن خدائى كه مرا آفريده كه او


تفسير نمونه ج : 21ص :43


هدايتم خواهد كرد ( الا الذى فطرنى فانه سيهدين).


او در اين عبارت كوتاه هم استدلالى براى انحصار عبوديت به پروردگار ذكر مى‏كند زيرا معبود كسى است كه خالق و مدبر است ، و همه قبول داشتند كه خالق خدا است و هم اشاره به مساله هدايت تكوينى و تشريعى خدا است كه قانون لطف آن را ايجاب مى‏كند.


نظير همين معنى در سوره شعراء از آيه 77 تا 82 نيز آمده است.


ابراهيم نه تنها در حيات خود طرفدار اصل توحيد و مبارزه با هر گونه بت‏پرستى بود ، بلكه تمام تلاش و كوشش خود را به كار گرفت كه كلمه توحيد هميشه در جهان باقى و برقرار بماند ، چنانكه در آيه بعد مى‏گويد : او كلمه توحيد را كلمه باقيه در فرزندان و اعقاب خود قرار داد تا به سوى خدا بازگردند ( و جعلها كلمة باقية فى عقبه لعلهم يرجعون ) .


جالب اينكه امروز تمام اديانى كه در كره زمين دم از توحيد مى‏زنند از تعليمات توحيدى ابراهيم (عليه‏السلام‏) الهام مى‏گيرند ، و سه پيامبر بزرگ الهى موسى (عليه‏السلام‏) و عيسى (عليه‏السلام‏) و محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از دودمان او هستند ، و اين دليل صدق پيشگوئى قرآن در اين زمينه است .


درست است كه قبل از ابراهيم (عليه‏السلام‏) انبياى ديگرى همچون نوح (عليه‏السلام‏) با شرك


تفسير نمونه ج : 21ص :44


و بت‏پرستى مبارزه كردند و جهانيان را به سوى توحيد دعوت نمودند ، ولى كسى كه به اين كلمه استقرار بخشيد ، و پرچم آن را همه جا برافراشت ابراهيم (عليه‏السلام‏) بت‏شكن بود.


او نه تنها در زمان خود كوشش فراوان براى تداوم خط توحيد نمود بلكه در دعاهاى خويش نيز از ساحت قدس پروردگار همين معنى را طلب كرد و عرضه داشت : و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام : من و فرزندانم را از اينكه پرستش بتها كنيم دور دار ( ابراهيم - 35 ) .


در اينجا تفسير ديگرى نيز وجود دارد ، و آن اينكه ضمير در جعل به خداوند بازمى‏گردد ، و مفهوم جمله چنين مى‏شود : خداوند كلمه توحيد را در دودمان ابراهيم باقى و برقرار ساخت.


ولى بازگشت ضمير به خود ابراهيم (عليه‏السلام‏) ( تفسير اول ) مناسبتر به نظر مى‏رسد ، زيرا جمله‏هاى قبل ، از ابراهيم و كارهاى او سخن مى‏گويد ، و مناسب است كه اين هم جزء كارهاى ابراهيم باشد ، به خصوص اينكه در آيات متعددى از قرآن روى اين معنى تكيه شده است كه ابراهيم اصرار داشت فرزندان و اعقابش بر آئين الهى باقى بمانند ، چنانكه در سوره بقره آيه 131 و 132 مى‏خوانيم : اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمين و وصى بها ابراهيم بنيه و يعقوب يا بنى ان الله اصطفى لكم الدين فلا تموتن الا و انتم مسلمون : به خاطر بياوريد هنگامى را كه پروردگار ابراهيم به او گفت : اسلام بياور و تسليم در برابر حق باش ، او گفت : در برابر پروردگار جهانيان تسليمم ، و ابراهيم فرزندان خود را به اين آئين توحيد وصيت كرد همچنين يعقوب و گفت : اى فرزندان من خداوند اين دين را براى شما برگزيده است ، جز به آئين اسلام از دنيا نرويد .


و اگر تصور شود تعبير به جعل به معنى آفرينش و خلقت است و مخصوص خدا است تصور نادرستى است ، چرا كه جعل بر اعمال انسانها و غير انسانها


تفسير نمونه ج : 21ص :45


نيز اطلاق مى‏شود و در قرآن نمونه‏هاى فراوانى دارد ، فى المثل در مورد افكندن يوسف در چاه كه از ناحيه برادران صورت گرفت قرآن تعبير به جعل ( قرار دادن ) كرده است فلما ذهبوا به و اجمعوا ان يجعلوه فى غيابت الجب ( يوسف - 15 ) از آنچه گفتيم روشن شد كه ضمير مفعولى در جعلها به كلمه توحيد و شهادت لا اله الا الله بازمى‏گردد كه از جمله اننى براء مما تعبدون : من از آنچه شما مى‏پرستيد بيزارم استفاده مى‏شود ، و خبر از تلاشهاى ابراهيم براى تداوم خط توحيد در نسلهاى آينده مى‏دهد .


در روايات متعددى كه از طرق اهل بيت (عليهم‏السلام‏) رسيده مرجع ضمير ، مساله امامت قلمداد شده است ، و طبعا ضمير فاعلى هم به خدا برمى‏گردد ، يعنى خداوند مساله امامت را در دودمان ابراهيم تداوم بخشيد ، همانگونه كه از آيه 124 سوره بقره استفاده مى‏شود كه وقتى خداوند به ابراهيم فرمود من تو را امام قرار دادم ، او تقاضا كرد كه در فرزندانش نيز امامان باشند ، خداوند دعاى او را اجابت كرد به استثناى كسانى كه آلوده ظلم و ستم مى‏شوند : قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين .


ولى مشكل در بدو نظر اين است كه در آيه مورد بحث سخنى از امامت در ميان نيست مگر اينكه گفته شود جمله سيهدين ( خداوند مرا هدايت مى‏كند ) را اشاره به اين معنى بدانيم ، چرا كه هدايت پيامبر و امامان نيز شعاعى از هدايت مطلقه الهى است ، و حقيقت امامت با حقيقت هدايت يكى است.


و از آن بهتر كه گفته شود مساله امامت در كلمه توحيد درج است چرا كه توحيد شاخه‏هائى دارد كه يكى از شاخه‏هايش توحيد در حاكميت و ولايت و رهبرى است ، و مى‏دانيم امامان ولايت و رهبرى خود را از سوى خدا مى‏گيرند ، نه اينكه از خود استقلالى داشته باشند ، و به اين ترتيب اين روايات از قبيل بيان يك مصداق و شاخه از مفهوم كلى جعلها كلمة باقية محسوب مى‏شود ،


تفسير نمونه ج : 21ص :46


بنا بر اين منافات با تفسيرى كه در آغاز گفتيم ندارد ( دقت كنيد).


اين نكته نيز قابل توجه است كه مفسران در تفسير فى عقبه احتمالات متعددى داده‏اند بعضى آن را به تمام ذريه و دودمان ابراهيم تا پايان جهانتفسير كرده‏اند ، و بعضى آن را مخصوص به قوم ابراهيم و امت او دانسته‏اند ، و بعضى به آل محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تفسير كرده‏اند ، اما ظاهر اين است كه مفهوم آن وسيع و گسترده است و تمام دودمانش را تا پايان جهان شامل مى‏شود ، و تفسير به آل محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از قبيل بيان مصداق روشن است.


آيه بعد در حقيقت پاسخ به سؤال متعددى است و آن اينكه : با اينحال چگونه خداوند مشركان مكه را عذاب نمى‏كند ؟ مگر در آيات قبل نخوانديم فانتقمنا منهم : ما از اقوام گذشته كه انبيا را تكذيب كردند و در كار خود اصرار ورزيدند انتقام گرفتيم ؟ ! .


در پاسخ مى‏گويد : بلكه ما اين گروه ( مشركان مكه ) و پدران آنها را از مواهب دنيا بهره‏مند ساختيم تا حق و فرستاده آشكار الهى به سراغ آنان آمده ( بل متعت هؤلاء و آبائهم حتى جائهم الحق و رسول مبين).


ما تنها به حكم عقل به بطلان شرك و بت‏پرستى و حكم وجدانشان به توحيد قناعت نكرديم ، و براى اتمام حجت آنها را مهلت داديم تا اين كتاب آسمانى كه سراسر حق است ، و اين پيامبر بزرگ محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براى هدايت آنان قيام كند.


به تعبير ديگر جمله لعلهم يرجعون در آيه گذشته نشان مى‏دهد كه هدف از تلاشهاى ابراهيم (عليه‏السلام‏) اين بود كه همه دودمان او به خط توحيد باز گردند ، در حالى كه عرب مدعى بود از دودمان ابراهيم است و با اينحال بازنگشت ،


تفسير نمونه ج : 21ص :47


ولى خداوند باز هم به آنها مهلت داد تا پيامبر بزرگ و كتاب جديدى بيايد تا از اين خواب گران بيدار شوند و گروه عظيمى بيدار شدند.


ولى عجب اينكه : هنگامى كه حق ( قرآن ) به سراغ آنها آمد بجاى اينكه به اصلاح و جبران خطاهاى گذشته خويش پردازند گروه كثيرى به مخالفت برخاستند و گفتند : اين سحر است و ما نسبت به آن كافريم ( و لما جائهم الحق قالوا هذا سحر و انا به كافرون ) .


آرى قرآن را سحر خواندند ، و پيامبر بزرگ خدا را ساحر ، و اگر باز نمى‏گشتند عذاب الهى دامانشان را مى‏گرفت.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :