امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
741
تفسير نمونه : سوره زخرف آيات 56 – 31


تفسير نمونه ج : 21ص :48


وَ قَالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْءَانُ عَلى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَينِ عَظِيمٍ‏(31) أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَت رَبِّكنحْنُ قَسمْنَا بَيْنهُم مَّعِيشتهُمْ فى الْحَيَوةِ الدُّنْيَاوَ رَفَعْنَا بَعْضهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَتٍ لِّيَتَّخِذَ بَعْضهُم بَعْضاً سخْرِيًّاوَ رَحْمَت رَبِّك خَيرٌ مِّمَّا يجْمَعُونَ‏(32)


ترجمه:


31 -و گفتند چرا اين قرآن بر مرد بزرگى ( مرد ثروتمندى ) از اين دو شهر ( مكه و طائف ) نازل نشده است ؟!


32 -آيا آنها رحمت پروردگارت را تقسيم مى‏كنند ؟ ما معيشت آنها را در حيات دنيا در ميان آنان تقسيم كرديم و بعضى را بر بعضى برترى داديم تا يكديگر را تسخير و با هم تعاون كنند ، و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمع آورى مى‏كنند بهتر است.


تفسير : چرا قرآن بر يكى از ثروتمندان نازل نشده ؟


در آيات قبل سخن از بهانه‏جوئيهاى مشركان در برابر دعوت پيامبران بود ، گاه آن را سحر مى‏خواندند و گاه به تقليد نياكانشان متوسل شده به سخن خدا پشت مى‏كردند در آيات مورد بحث به يكى ديگر از بهانه‏هاى واهى و بى اساس آنان اشاره كرده مى‏فرمايد : آنها گفتند چرا اين قرآن بر مرد بزرگى از اين


تفسير نمونه ج : 21ص :49


دو شهر ( مكه و طائف ) مردى ثروتمند و سرشناس ! نازل نشده است ؟ ! ( و قالوا لو لا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم).


آنها از يك نظر حق داشتند سراغ چنين بهانه‏هائى بروند ، زيرا از ديدگاه آنها معيار ارزش انسانها مال و ثروت و مقام ظاهرى و شهرت آنان بود ، اين سبك مغزان تصور مى‏كردند ثروتمندان و شيوخ ظالم قبائل آنها مقرب‏ترين مردم در درگاه خدا هستند ، لذا تعجب مى‏كردند كه اين موهبت نبوت و رحمت بزرگ الهى ، چرا بر يكى از اين قماش افراد نازل نشده است ؟ و به عكس بر يتيم و فقير و تهيدستى به نام محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شده ، اين باور كردنى نيست ! آرى آن نظام ارزشى نادرست چنين استنباطى هم به دنبال داشت ، و بلاى بزرگ جوامع بشرى و عامل اصلى انحراف فكرى آنها همين نظامات ارزشى غلط است كه گاه حقايق را كاملا واژگون نشان مى‏دهد .


حامل اين دعوت الهى بايد كسى باشد كه روح تقوى سراسر وجودش را پر كرده باشد ، انسانى آگاه ، با اراده ، مصمم ، شجاع ، عادل ، و آشنا به درد محرومان و مظلومان ، اين است ارزشهائى كه براى حمل اين رسالت آسمانى لازم است ، نه لباسهاى زيبا و قصرهائى گرانبها و مجلل و انواع زينتها و تجملات ، مخصوصا هيچيك از پيغمبران خدا داراى چنين شرائطى نبودند ، مبادا ارزشهاى اصيل با ارزشهاى دروغين اشتباه شود .


در اينكه منظور بهانه‏جويان كدام شخص در مكه و طائف بود ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، ولى غالبا وليد بن مغيره را از مكه و عروة بن مسعود ثقفى را از طائف شمرده‏اند ، هر چند بعضى نام عتبة بن ربيعه از مكه و حبيب بن عمر ثقفى از طائف را نيز به ميان آورده‏اند .


ولى گفتار آنها ظاهرا روى شخص معينى دور نمى‏زد بلكه هدف آنها اشاره به يكى از افراد پرپول و سرشناس و قوم و قبيله‏دار بوده است.



تفسير نمونه ج : 21ص :50


قرآن مجيد براى كوبيدن اين طرز تفكر زشت و خرافى پاسخهاى دندان‏شكنى مى‏گويد ، و ديدگاه الهى و اسلامى را كاملا مجسم مى‏سازد ، نخست مى‏گويد : آيا آنها رحمت پروردگارت را تقسيم مى‏كنند ؟ ! ( ا هم يقسمون رحمت ربك).


تا به هر كس بخواهند نبوت بخشند ، و كتاب آسمانى بر او نازل كنند ، و به هر كس مايل نباشند نكنند ، آنها اشتباه مى‏كنند ، رحمت پروردگار تو را خود او تقسيم مى‏كند ، و او از همه كس بهتر مى‏داند چه كسى شايسته اين مقام بزرگ است ، چنانكه در آيه 124 سوره انعام نيز آمده است الله اعلم حيث يجعل رسالته خدا بهتر مى‏داند رسالت خود را در كجا قرار دهد .


از اين گذشته اگر تفاوت و اختلافى از نظر سطح زندگى در ميان انسانها وجود دارد هرگز دليل تفاوت آنها در مقامات معنوى نيست ، بلكه : ما معيشت آنها را در حيات دنيا در ميان آنان تقسيم كرديم ، و بعضى را بر بعضى برترى داديم ، تا آنها يكديگر را تسخيركنند به يكديگر خدمت نمايند ( نحن قسمنا بينهم معيشتهم فى الحياة الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضا سخريا).


آنها فراموش كرده‏اند كه زندگى بشر يك زندگى دستجمعى است ، و اداره اين زندگى جز از طريق تعاون و خدمت متقابل امكان‏پذير نيست ، هر گاه همه مردم در يك سطح از نظر زندگى و استعداد ، و در يك پايه از نظر مقامات اجتماعى باشند اصل تعاون و خدمت به يكديگر و بهره‏گيرى هر انسانى از ديگران متزلزل مى‏شود.


بنابر اين نبايد اين تفاوت آنها را بفريبد ، و آن را معيار ارزشهاى انسانى پندارند.



تفسير نمونه ج : 21ص :51


بلكه رحمت پروردگار تو از تمام آنچه گردآورى مى‏كنند ( از مال و جاه و مقام ) برتر و بهتر است ( و رحمة ربك خير مما يجمعون).


بلكه تمام اين مقامها و ثروتها در برابر رحمت الهى و قرب پروردگار به اندازه بال مگسى وزن و قيمت ندارد.


تعبير به ربك كه در اين آيه دو بار تكرار شده اشاره لطيفى است به لطف خاص پروردگار در مورد پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و پوشاندن لباس نبوت و خاتميت بر قامت رساى او.


نكته : پاسخ به دو سؤال مهم


در اينجا سؤالهائى مطرح است كه غالبا به هنگام مطالعه آيه فوق به نظر مى‏رسد ، و از سوى دشمنان اسلام نيز دستاويزى براى حمله به جهان بينى اسلامى شده است .


نخست اينكه چگونه قرآن استخدام و تسخير انسان را به وسيله انسان امضا كرده ؟ ، آيا اين قابل قبول نظام طبقاتى اقتصادى ( طبقه استثمار كننده و استثمار شونده ) نيست.


از اين گذشته اگر ارزاق و معيشتها از سوى خدا تقسيم شده ، و تفاوتها همه از ناحيه او است ، پس تلاش و كوششهاى ما چه ثمرى مى‏تواند داشته باشد آيا اين به معنى خاموش شدن شعله‏هاى تلاش و جهاد براى زندگى نيست ؟ پاسخ اين سؤالها با دقت در متن آيه روشن مى‏شود : كسانى كه چنين ايرادى مى‏كنند تصورشان اين است كه مفهوم آيه چنين است كه گروه معينى از بشر گروه ديگرى را مسخر خود سازد ، آنهم تسخير به معنى بهره‏كشى كردن ظالمانه ، در حالى كه مطلب چنين نيست بلكه منظور استخدام


تفسير نمونه ج : 21ص :52


عمومى مردم نسبت به يكديگر است ، به اين معنى كه هر گروهى امكانات و استعدادها و آمادگيهاى خاصى دارند كه در يك رشته از مسائل زندگى مى‏توانند فعاليت كنند ، طبعا خدمات آنها در آن رشته در اختيار ديگران قرار مى‏گيرد ، همانگونه كه خدمات ديگران در رشته‏هاى ديگر در اختيارآنها قرار مى‏گيرد ، خلاصه استخدامى است متقابل ، و خدمتى است طرفينى ، و به تعبير ديگر هدف تعاون در امر زندگى است و نه چيز ديگر.


ناگفته پيداست كه اگر همه انسانها از نظر هوش ، و استعداد روحى و جسمى ، يكسان باشند هرگز نظامات اجتماعى سامان نمى‏يابد ، همانگونه كه اگر سلولهاى تن انسان از نظر ساختمان و ظرافت و مقاومت همه شبيه هم بودند نظام جسم انسان مختل مى‏شد ، سلولهاى بسيار محكم استخوان پاشنه پا كجا و سلولهاى ظريف شبكه چشم كجا ؟ ، هر كدام از اين دو ماموريتى دارند كه بر طبق آن ساخته شده‏اند.


مثال زنده‏اى كهبراى اين موضوع مى‏توان گفت همان استخدام متقابلى است كه در دستگاه تنفس ، و گردش خون ، و تغذيه ، و ساير دستگاههاى بدن انسان است كه مصداق روشن ليتخذ بعضهم بعضا سخريا است ( منتها در شعاع فعاليتهاى داخلى بدن ) آيا چنين تسخيرى مى‏تواند اشكال داشته باشد ؟!.


و اگر گفته شود جمله رفعنا بعضهم فوق بعض درجات دليل بر عدم عدالت اجتماعى است ، مى‏گوئيم اين در صورتى است كه عدالت به معنى مساوات تفسير شود ، در حالى كه حقيقت عدالت آن است كه هر چيز در يك سازمان در جاى خود قرار گيرد ، آيا وجود سلسله مراتب در يك لشكر يا يك سازمان ادارى ، و يك كشور دليل بر وجود ظلم در آن دستگاه است .


ممكن است افرادى در مقام شعار كلمه مساوات را بدون توجه به مفهوم واقعى آن در همه جا به كار برند ، ولى در عمل هرگز نظم بدون تفاوتها امكان‏پذير


تفسير نمونه ج : 21ص :53


نيست ، اما هرگز وجود اين تفاوتها نبايد بهانه‏اى براى استثمار انسان به وسيله انسان گردد ، همه بايد آزاد باشند كه نيروهاى خلاق خود را به كار گيرند و نبوغ خود را شكوفا سازند و از نتائج فعاليتهاى خود بى كم و كاست بهره گيرند ، و در مورد نارسائيها بايد آنها كه قدرت دارند براى بر طرف ساختن آن بكوشند .


و اما در مورد سؤال دوم كه چگونه ممكن است با وجود معين بودن روزى شعله جهاد و تلاش و كوشش را روشن نگاهداشت ؟ اشتباه از اينجا پيدا شده كه گاه گمان كرده‏اند خداوند براى تلاش و كوشش انسان هيچ نقشى قائل نشده است.


درست است كه خداوند استعدادها را براى فعاليتهاى مختلف به طور متفاوت آفريده ، و درست است كه عواملى بيرون از اراده انسان در مسير زندگى او مؤثر است ، ولى با اينحال يكى از عوامل بنيادى را نيز تلاش و كوشش او قرار داده است و با بيان اصل ان ليس للانسان الا ما سعى ( نجم - 39 ) اين مطلب را روشن ساخته كه بهره انسان در زندگى ارتباط نزديكى با سعى و تلاش او دارد .


به هر حال نكته باريك و دقيق اينجاست كه انسانها همچون ظروف يكدستى نيستند كه در يك كارخانه ساخته مى‏شود ، يك شكل ، يك نواخت ، يك اندازه ، و با يك نوع فايده ، و اگر چنين بود حتى يكروز هم نمى‏توانستند با هم زندگى كنند.


و نه مانند پيچ و مهره‏هاى يك ماشين هستند كه سازنده و مهندسش آنرا تنظيم كرده و به طور اجبارى به كار خود ادامه دهند ، بلكه هم آزادى اراده دارند ، و هم مسئوليت و وظيفه ، در عين تفاوت استعدادها و شايستگيها ، و اين معجون خاصى است كه انسانش مى‏نامند ، و خرده‏گيريها و ايرادها غالبا از عدم شناخت اين انسان سرچشمه مى‏گيرد .


كوتاه سخن اينكه خداوند هيچ انسانى را بر انسانهاى ديگر در تمام جهات


تفسير نمونه ج : 21ص :54


امتياز نبخشيده ، بلكه جمله رفع بعضهم فوق بعض درجات اشاره به امتيازهاى مختلفى است كه هر گروهى بر گروه ديگر دارد ، و تسخير و استخدام هر گروه نسبت به گروه ديگر درست از همين امتيازات سرچشمه مى‏گيرد و اين عين عدالت و تدبير و حكمت است.



تفسير نمونه ج : 21ص :55


وَ لَوْ لا أَن يَكُونَ النَّاس أُمَّةً وَحِدَةً لَّجَعَلْنَا لِمَن يَكْفُرُ بِالرَّحْمَنِ لِبُيُوتهِمْ سقُفاً مِّن فِضةٍ وَ مَعَارِجَ عَلَيهَا يَظهَرُونَ‏(33) وَ لِبُيُوتهِمْ أَبْوَباً وَ سرُراً عَلَيهَا يَتَّكِئُونَ‏(34) وَ زُخْرُفاًوَ إِن كلُّ ذَلِك لَمَّا مَتَعُ الحَْيَوةِ الدُّنْيَاوَ الاَخِرَةُ عِندَ رَبِّك لِلْمُتَّقِينَ‏(35)


ترجمه:


33 -اگر تمكن كفار از مواهب مادى سبب نمى‏شد كه همه مردم امت واحد گمراهى شوند ما براى كسانى كه كافر مى‏شدند خانه‏هائى قرار مى‏داديم با سقفهائى از نقره و نردبانهائى كه از آن بالا روند!


34 -و براى خانه‏هاى آنهادرها و تختهائى ( زيبا و نقره‏گون ) قرار مى‏داديم كه بر آن تكيه كنند.


35 -و انواع وسائل تجملى ، ولى تمام اينها متاع زندگى دنياست و آخرت نزد پروردگارت از آن پرهيزگاران است.


تفسير : قصرهاى باشكوه با سقفهاى نقره‏اى ! ارزشهاى دروغين


اين آيات همچنان بحث پيرامون نظام ارزشى اسلام و عدم معيار بودن مال و ثروت و مقامات مادى را ادامه مى‏دهد.



تفسير نمونه ج : 21ص :56


در نخستين آيه مى‏فرمايد : اگر بهره‏مند شدن كفار از انواع مواهب مادى سبب نمى‏شد كه همه مردم تمايل به كفر پيدا كنند و امت واحد گمراهى گردند ، ما براى كسانى كه به خداوند رحمن كافر مى‏شدند خانه‏هائى با سقفهائى از نقره قرار مى‏داديم ( و لو لا ان يكون الناس امة واحدة لجعلنا لمن يكفر بالرحمن لبيوتهم سقفا من فضة ) .


خانه‏هائى كه چندين طبقه داشته باشد ، و براى آنها پله‏ها و نردبانهاى جالبى قرار مى‏داديم كه از آن بالا روند ( و معارج عليها يظهرون).


جمعى از مفسران گفته‏اند منظور پله‏هائى از نقره است ، و عدم تكرار كلمه فضة ( نقره ) به خاطر وضوح آن است ، ولى گويا آنها وجود پله‏ها را به تنهائى دليل بر اهميت خانه‏ها ندانسته‏اند در حالى كه چنين نيست ، اصل وجود پله‏هاى فراوان دليل بر عظمت بنا و داشتن طبقات متعدد است .


سقف ( بر وزن شتر ) جمع سقف است و بعضى آن را جمع سقيفه به معنى مكان مسقف مى‏دانند ولى قول اول مشهورتر است.


سپس مى‏افزايد علاوه بر اين ، براى خانه‏هاى آنان درها و تختهائى قرار مى‏داديم كه بر آن تكيه كنند ( و لبيوتهم ابوابا و سررا عليها يتكؤن).


ممكن است اين جمله اشاره به درها و تختهاى نقره باشد كه چون در آيه قبل در مورد سقفها آمده در اينجا از تكرار آن خوددارى شده ، و نيز ممكن است


تفسير نمونه ج : 21ص :57


وجود درها و تختهاى متعدد ( با توجه به اينكه ابوابا و سررا نكره است و در اينجا براى اهميت آمده ) خود دليل بر عظمت آن قصرها باشد ، زيرا هرگز براى يك خانه محقر درهاى متعدد نمى‏گذارند ، اين مخصوص قصرها و خانه‏هاى مجلل است ، و همچنين وجود تختهاى بسيار .


باز به اين هم اكتفا نكرده مى‏افزايد : علاوه بر همه اينها انواع وسائل تجملى و زينت‏آلات براى آنها قرار مى‏داديم ( و زخرفا).


تا زندگى مادى و پر زرق و برقشان از هر نظر تكميل گردد ، قصرهائى مجلل و چند اشكوبه با سقفهائى از نقره ، و درها و تختهاى متعدد ، و انواع وسائل زينتى ، و هر گونه نقش و نگار آنچنانكه مطلوب و مقصود و معبود دنياپرستان است .


سپس مى‏افزايد : اما همه اينها متاع زندگى دنياى مادى است و آخرت نزد پروردگارت از آن پرهيزگاران است ( و ان كل ذلك لما متاع الحيوة الدنيا و الاخرة عند ربك للمتقين).


زخرف در اصل به معنى هر گونه زينت و تجمل توأم با نقش و نگار است ، و از آنجا كه يكى از مهمترين وسائل زينت طلا است به آنهم زخرف گفته شده است ، و اينكه به سخنان بيهوده مزخرف مى‏گويند به خاطر زرق و برقى است كه به آن مى‏دهند.


كوتاه سخن اينكه اين سرمايه‏هاى مادى و اين وسائل تجملاتى دنيا به قدرى


تفسير نمونه ج : 21ص :58


در پيشگاه پروردگار بى‏ارزش است كه مى‏بايست تنها نصيب افراد بى‏ارزش همچون كفار و منكران حق باشد ، و اگر مردم كم‏ظرفيت و دنياطلب به سوى بى‏ايمانى و كفر متمايل نمى‏شدند خداوند اين سرمايه‏ها را تنها نصيب اين گروه منفور و مطرود مى‏كرد ، تا همگان بدانند مقياس ارزش و شخصيت انسان اين امور نيست.


نكته‏ها:


1 -اسلام ارزشهاى غلط را درهم مى‏شكند


به راستى تعبيرى رساتر از آنچه در آيات فوق آمده براى درهم شكستن ارزشهاى دروغين پيدا نمى‏شود ، براى دگرگون ساختن جامعه‏اى كه محور سنجش شخصيت افراد در آن تعداد شتران ، مقدار درهم و دينار ، و تعداد غلامان و كنيزان و خانه‏ها و وسائل تجملى است ، تا آنجا كه تعجب مى‏كنند چرا محمد يتيم و از نظر مادى فقير به نبوت برگزيده شده ، اساسى‏ترين كار اين است كه اين چهارچوبهاى غلط ارزشى درهم شكسته شود ، و بر ويرانه آن ارزشهاى اصيل انسانى ، تقوى و پرهيزگارى ، و علم و دانش ، ايثار و فداكارى ، شهامت و گذشت بنا شود ، در غير اين صورت همه اصلاحات ، روبنائى و سطحى ، و ناپايدار خواهد بود .


و اين همان كارى است كه اسلام و قرآن و شخص پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به عاليترين وجهى انجام داد ، و به همين دليل جامعه‏اى كه از عقب افتاده‏ترين و خرافى‏ترين جوامع بشرى بود در مدتى كوتاه ، آنچنان رشد و نمو كرد كه در صف اول قرار گرفت .



تفسير نمونه ج : 21ص :59


جالب اينكه در حديثى از پيغمبر گرامى (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در تكميل اين برنامه مى‏خوانيم : لو وزنت الدنيا عند الله جناح بعوضة ما سقى الكافر منها شربة ماء : اگر دنيا به اندازه بال مگسى نزد خدا وزن داشت خداوند به كافر حتى يك شربت آب نمى‏نوشانيد.


امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) نيز در خطبه قاصعه سخن را در اين زمينه به اوج رسانده مى‏فرمايد : موسى بن عمران با برادرش وارد بر فرعون شدند در حالى كه لباسهاى پشمين در دست داشتند و در دست هر كدام عصاى ( چوپانى ) بود ، با او شرط كردند كه اگر تسليم فرمان خدا شود حكومت و ملكش باقى مى‏ماند ، و عزت و قدرتش دوام خواهد يافت ، اما او گفت : آيا از اين دو تعجب نمى‏كنيد كه با من شرط مى‏كنند كه بقاى ملك و دوام عزتم بستگى به خواسته آنها دارد ، در حالى كه فقير و بيچارگى از سر و وضعشان مى‏بارد ! ( اگر راست مى‏گويند ) پس چرا دستبندهائى از طلا به آنها داده نشده است ؟ اين سخن را فرعون به خاطر بزرگ شمردن طلا ، و جمع‏آورى آن ، و تحقير پشمينه‏پوشى گفت .


اگر خدا مى‏خواست به هنگام بعثت پيامبرانش درهاى گنجها و معادن طلا و باغهاى سبز و خرم را به روى آنان بگشايد مى‏گشود ، و اگر اراده مى‏كرد پرندگان آسمان و حيوانات وحشى زمين را همراه آنان گسيل مى‏داشت ، ولى اگر اين كار را مى‏كرد آزمايش مردم از ميان مى‏رفت و پاداش و جزا بى‏اثر مى‏شد!.


و در قسمت ديگرى از همين خطبه مى‏فرمايد:


تفسير نمونه ج : 21ص :60


مگر نمى‏بينيد خداوند انسانها را ، از زمان آدم تا آخر جهان ، با سنگهائى كه نه زيانى مى‏رساند و نه سودى ، نه مى‏بيند و نه مى‏شنود ، آزمايش نموده ، اين سنگها را خانه مقدس خود ( كعبه ) قرار داده ، و آن را موجب پايدارى و قوام مردم ساخته است ، آن را در پر سنگلاخ‏ترين مكانها ، و بى‏گياه‏ترين نقاط روى زمين ، در تنگناى دره‏هائى مستقر ساخته ، در ميان كوههاى خشن ، شنهاى متراكم ، چشمه‏هاى كم آب ، آباديهاى جدا و پر فاصله كه هيچ مركبى به راحتى در آن زندگى نمى‏كند ، و سپس آدم و فرزندانش را فرمان داد كه به آن سو توجه كنند و آن را مركز تجمع خود سازند ... .


اگر خدا مى‏خواست خانه مقدسش و محل انجام مناسك حج را در ميان باغها و نهرها و زمينهاى هموار و پر درخت و آباد كه داراى خانه‏ها و كاخهاى بسيار و آباديهاى به هم پيوسته ، در ميان گندم‏زارها و باغهاى پر گل و گياه ، در ميان بستانهاى زيبا و سرسبز و پرآب ، در وسط باغستانى بهجت‏زا با جاده‏هاى راحت و آباد ، قرار دهد ، توانائى داشت ، ولى در اين حالت آزمايش و امتحان ساده‏تر بود و پاداش و جزا نيز كمتر ( و مردم به ارزشهاى فريبنده ظاهرى مشغول مى‏شدند و از ارزشهاى واقعى الهى غافل مى‏گشتند ) .


به هر حال اساس انقلاب اسلامى انقلاب ارزشهاست ، و اگر مسلمانان امروز در شرائطى سخت و ناگوار تحت فشار دشمنان بيرحم و خونخوار قرار گرفته‏اند به خاطر همين است كه آن ارزشهاى اصيل را رها ساخته ، بار ديگر ارزشهاى جاهلى در ميان آنان رونق گرفته است ، مقياس شخصيت مال و مقام دنيا شده ، و علم و تقوا و فضيلت را به فراموشى سپرده‏اند ، در زرق و برق مادى فرو رفته ، و از اسلام بيگانه شده‏اند ، و تا چنين است بايد كفار اين خطاى بزرگ را بپردازند ،


تفسير نمونه ج : 21ص :61


و تا تحول را از ارزشهاى حاكم بر وجودشان شروع نكنند مشمول الطاف الهى نخواهند شد كه ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم ( رعد - 11 ) .


2 -پاسخ به يك سؤال


با مطالعه آيات فوق پيرامون تحقير شديد زينتهاى ظاهرى ، و ثروت و مقام مادى ، اين سؤال مطرح مى‏شود كه پس چرا قرآن مجيد در جاى ديگر مى‏گويد : قل من حرم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق قل هى للذين آمنوا فى الحياة الدنيا خالصة يوم القيمة كذلك نفصل الايات لقوم يعلمون : بگو چه كسى زينتهاى الهى را كه براى بندگان خود آفريده و طيبات را حرام كرده است ؟ بگو : اينها در زندگى دنيا براى كسانى است كه ايمان آورده‏اند ( اگر چه ديگران نيز با آنهامشاركت دارند ولى ) در قيامت خالص براى آنها خواهد بود ، اينچنين آيات خود را براى كسانى كه مى‏فهمند شرح مى‏دهيم ( اعراف - 32).


يا در جاى ديگر مى‏فرمايد : يا بنى آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد : اى فرزندان آدم ! زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد برگيريد ( اعراف - 31).


چگونه اين دو گروه از آيات با هم سازگار است ؟ ! در پاسخ بايد به اين نكته توجه داشت كه هدف در آيات مورد بحث شكستن ارزشهاى دروغين است ، هدف اين است كه مقياس شخصيت انسانها را ثروت و زينت آنها نشمارند ، نه اينكه امكانات مادى بد چيزى است ، مهم اين است كه به آنها به صورت يك ابزار نگاه شود نه يك هدف متعالى و نهائى .


وانگهى اينها در صورتى ارزش دارد كه در حد معقول و شايسته و خالى از هر گونه اسراف و تبذير باشد ، نه ساختن كاخهائى از طلا و نقره و گرد آوردن


تفسير نمونه ج : 21ص :62


زينتهاى انبوهى از سيم و زر ! و از اينجا روشن مى‏شود كه نه بهره‏مند بودن گروهى از كفار و ظالمان از اين مواهب مادى دليل بر شخصيت آنها است ، و نه محروم بودن مؤمنان از آن ، و نه استفاده از اين امور در حد معقول ، به صورت يك ابزار ، ضررى به ايمان و تقواى انسان مى‏زند ، و ايناست تفكر صحيح اسلامى و قرآنى.



تفسير نمونه ج : 21ص :63


وَ مَن يَعْش عَن ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّض لَهُ شيْطناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ‏(36) وَ إِنهُمْ لَيَصدُّونهُمْ عَنِ السبِيلِ وَ يحْسبُونَ أَنهُم مُّهْتَدُونَ‏(37) حَتى إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَلَيْت بَيْنى وَ بَيْنَك بُعْدَ الْمَشرِقَينِ فَبِئْس الْقَرِينُ‏(38) وَ لَن يَنفَعَكمُ الْيَوْمَ إِذ ظلَمْتُمْ أَنَّكمْ فى الْعَذَابِ مُشترِكُونَ‏(39) أَ فَأَنت تُسمِعُ الصمَّ أَوْ تهْدِى الْعُمْىَ وَ مَن كانَ فى ضلَلٍ مُّبِينٍ‏(40)


ترجمه:


36 -هر كس از ياد خدا رويگردان شود شيطانى را به سراغ او مى‏فرستيم و همواره قرين او باشد .


37 -و آنها ( شياطين ) اين گروه را از راه خدا بازمى‏دارند ، در حالى كه گمان مى‏كنند هدايت يافتگان حقيقى آنها هستند.


38 -تا زمانى كه نزد ما حاضر شود مى‏گويد : ايكاش ميان من و تو فاصله مشرق و مغرب بود ، چه بد همنشينى هستى تو!


39 -هرگز اين گفتگوها امروز به حال شما سودى ندارد ، چرا كه ظلم كرديد ، و همه


تفسير نمونه ج : 21ص :64


در عذاب مشتركيد.


40 -آيا تو مى‏توانى سخن خود را به گوش كران برسانى يا كوران و كسانى راكه در ضلال مبين هستند هدايت كنى.


تفسير : همنشين شياطين!


از آنجا كه در آيات پيشين سخن از دنياپرستانى بود كه همه چيز را بر معيارهاى مادى ارزيابى مى‏كنند ، در آيات مورد بحث از يكى از آثار مرگبار دلبستگى به دنيا كه بيگانگى از خدا است سخن مى‏گويد.


مى‏فرمايد : هر كس از ياد خدا روگردان شود شيطانى را به سراغ او مى‏فرستيم ، و همواره با او قرين خواهد بود ! ( و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين ) و 2).


آرى غفلت از ذكر خدا و غرق شدن در لذات دنيا ، و دلباختگى به زرق و برق آن ، موجب مى‏شود كه شيطانى بر انسان مسلط گردد و همواره قرين او باشد ، و رشته‏اى در گردنش افكنده ، مى‏برد هر جا كه خاطرخواه او است ! بديهى است جاى اين ندارد كه كسى تصور جبر از اين آيه كند ، چرا كه اين نتيجه اعمالى است كه خود آنها انجام داده‏اند ، بارها گفته‏ايم اعمال انسان ، مخصوصا غرق شدن در لذات دنيا و آلوده شدن به انواع گناهان ، نخستين


تفسير نمونه ج : 21ص :65


تاثيرش اين است كه پرده بر قلب و چشم و گوش انسان مى‏افتد ، او را از خدا بيگانه مى‏كند ، و شياطين را بر او مسلط مى‏سازد ، و تا آنجا ادامه مى‏يابد كه گاهى راه بازگشت به روى او بسته مى‏شود ، چرا كه شياطين و افكار شيطانى از هر سو او را احاطه مى‏كنند ، و اين نتيجه عمل خود انسان است هر چند نسبت آن به خداوند نيز به عنوان سبب الاسباب بودن صحيح مى‏باشد ، اين همان چيزى است كه در آيات ديگر قرآن به عنوان تزيين شيطان ( فزين لهم الشيطان اعمالهم ) ( نحل - 63 ) يا ولايت شيطان ( فهو وليهم اليوم ) ( نحل - 63 ) تعبير شده است .


قابل توجه اينكه جمله نقيض با توجه به مفهوم لغوى آن هم دلالت بر استيلاء شياطين دارد ، و هم قرين بودن آنها ، در عين حال جمله هو له قرين بعد از آن آمده تا اين معنى را تاكيد كند كه شياطين از اينگونه افراد هرگز جدا نمى‏شوند ! تعبير به رحمان اشاره لطيفى است به اينكه آنها چگونه از خدائى كه رحمت عامش همگان را فراگرفته روى‏گردان مى‏شوند ، و از ياد او غافل مى‏گردند ؟ .


آيا چنين كسانى جز اين سرنوشتى مى‏توانند داشته باشند كه همنشين شياطين ، و محكوم فرمان آنها گردند.


بعضى از مفسران احتمال داده‏اند كه شياطين در اينجا معنى وسيعى دارد كه حتى شياطين انس را شامل مى‏شود ، و آن را اشاره به رؤسا و سردمداران ضلالت دانسته‏اند كه مستولى و مسلط بر غافلان از ياد خدا مى‏شوند و باآنها قرين هستند ، و اين توسعه بعيد نيست.


سپس به دو امر مهم كه شياطين در باره اين غافلان انجام مى‏دهند اشاره


تفسير نمونه ج : 21ص :66


كرده مى‏فرمايد : آنها اين گروه را از راه خدا بازمى‏دارند ( و انهم ليصدونهم عن السبيل).


هر وقت اراده بازگشت كنند سنگى بر سر راه آنها مى‏افكنند و مانعى ايجاد مى‏كنند تا هرگز به صراط مستقيم بازنگردند.


و آنچنان طريق گمراهى را در نظر آنها زينت مى‏دهند كه : گمان مى‏كنند هدايت يافتگان حقيقى آنها هستند ! ( و يحسبون انهم مهتدون).


همانگونه كه در آيه 38 سوره عنكبوتدر باره عاد و ثمود مى‏خوانيم : و زين لهم الشيطان اعمالهم فصدهم عن السبيل و كانوا مستبصرين : شيطان اعمالشان را در نظرشان زينت داد و آنها را از راه بازداشت در حالى كه قبلا راه را پيدا كرده بودند.


خلاصه اين وضع همچنان ادامه پيدا مى‏كند انسان غافل و بيخبر در گمراهى خويش ، و شياطين در اضلال او تا هنگامى كه پرده‏ها كنار مى‏رود ، و چشم حقيقت بين او باز مى‏شود ، زمانى كه نزد ما حاضر مى‏شود مى‏بيند ولى و قرينش همچنان با او است ، همان كسى كه عامل همه بدبختيهاى او بوده ! فرياد مى‏زند و مى‏گويد : ايكاش ميان من و توفاصله مشرق و مغرب بود ! چه بد قرين و همنشينى هستى تو ! ( حتى اذا جائنا قال يا ليت بينى و بينك بعد المشرقين فبئس القرين).


همه عذابها يك طرف ، و همنشينى با اين قرين سوء يك طرف ، همنشينى با شيطانى كه هر وقت به قيافه نفرت‏انگيز او مى‏نگرد تمام خاطره‏هاى گمراهى و بدبختيش در نظرش مجسم مى‏گردد ، كسى كه زشتيها را در نظرش زيبا جلوه مى‏داد ، و بيراهه را شاهراه ، و گمراهى را هدايت ، اى واى كه او براى هميشه


تفسير نمونه ج : 21ص :67


قرين و هم بند او است!.


آرى صحنه قيامت تجسمى است گسترده از صحنه‏هاى اين جهان و قرين و دوست و رهبر اينجا با آنجا يكى است ، حتى به گفته بعضى از مفسران هر دو را با يك زنجير مى‏بندند ! .


پيداست كه منظور از مشرقين ( دو مشرق ) مشرق و مغرب است زيرا طبق عادت عرب به هنگامى كه مى‏خواهند از دو جنس مختلف تثنيه بسازند لفظ را از يكى انتخاب مى‏كنند مانند شمسين ( اشاره به خورشيد و ماه ) و ظهرين ( اشاره به نماز ظهر و عصر ) و عشائين ( اشاره به نماز مغرب و عشاء).


تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده‏اند كه به هيچوجه در آيه مورد بحث مناسب به نظر نمى‏رسد ، مانند مشرق آغاز زمستان و مشرق آغاز تابستان ، هر چند در موارد ديگرى مناسب است .


به هر حال اين تعبير كنايه‏اى است از دورترين فاصله‏اى كه به تصور مى‏گنجد چرا كه دورى مشرق و مغرب ضرب المثل معروفى است در اين زمينه.


ولى اين آرزو هرگز به جائى نمى‏رسد ، و ميان آنها و شياطين هرگز جدائى نمى‏افتد ، لذا در آيه بعد مى‏افزايد : هرگز اين گفتگو و ندامت امروز به حال شما سودى ندارد ، چرا كه شما ظلم كرديد ، و در نتيجه همه در عذاب مشتركيد ( و لن ينفعكم اليوم اذ ظلمتم انكم فى العذاب مشتركون).


بايد عذاب اين همنشين سوء را با عذابهاى ديگر براى هميشه ببينيد.



تفسير نمونه ج : 21ص :68


و به اين ترتيب اميد آنها را در مورد جدائى از شياطين براى هميشه مبدل به ياس مى‏كند و چه طاقتفرساست تحمل اين همنشينى ؟ ! در تفسير اين آيه احتمالات ديگرى نيز داده شده از جمله اينكه گاه انسان از ديدن دردمندان ديگر دردش تخفيف پيدا مى‏كند ، چرا كه معروف است البلية اذا عمت طابت : هنگامى كه بلا عمومى شد گوارا مى‏شود ! اما به اينها گفته مى‏شود در آنجا چنين تسلى خاطرى نيست چنان غرق عذابيد كه عذاب شيطان هم بند شما مايه تسلى شما نخواهد شد.


اين احتمال را نيز داده‏اند كه گاه مصيبتى فرا مى‏رسد و انسان پيامدهاى آن را ميان خود و دوستان تقسيم مى‏كند ، و بار مصيبت سبك مى‏شود ، ولى در آنجا اين مساله نيز وجود ندارد ، چرا كه هر كدام سهم وافرى از عذاب الهى دارند بى‏آنكه از ديگرى چيزى كاسته شود ! .


ولى با توجه به اينكه اين آيه تكميلى است براى آيه قبل همان تفسير اول كه انتخاب كرديم مناسبتر است.


در اينجا قرآن اين گروه را به حال خود مى‏گذارد و روى سخن را به سوى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده از غافلان كوردلى كه پيوسته او را تكذيب مى‏كردند ، و از قماش همان گروهى بودند كه در آيات قبل از آنها سخن گفته شد ، بحث كرده ، مى‏فرمايد : آيا تو مى‏توانى سخن خود را به گوش كران برسانى ؟ و يا كوران را هدايت كنى ؟ و كسانى را كه در ضلال مبين هستند و احساس نمى‏كنند به راه راست دعوت نمائى ؟ ! ( ا فانت تسمع الصم او تهدى العمى و من كان فى ضلال مبين ) .


شبيه اين معنى در آيات ديگرى از قرآن مجيد نيز آمده است ، كه افراد


تفسير نمونه ج : 21ص :69


لجوج و هدايت ناپذير ، و هواپرستان بى‏بصيرت و غرق گناه را ، به كران و كوران ، و گاه به مردگان ، تشبيه كرده است.


در آيه 42 سوره يونس مى‏خوانيم : ا فانت تسمع الصم و لو كانوا لا يعقلون : آيا تو مى‏توانى صداى خود را به گوش كران برسانى هر چند تعقل نمى‏كنند و در آيه 80 نمل آمده است : انك لا تسمع الموتى و لا تسمع الصم الدعاء اذا ولوا مدبرين : تو نمى‏توانى سخنت را به گوش مردگان برسانى ، و نمى‏توانى كران را هنگامى كه روى برمى‏گردانند و پشت مى‏كنند متوجه سخنان خودسازى همچنين آيات ديگر .


اين تعبيرات همه به خاطر آن است كه قرآن براى انسان دو نوع گوش و چشم و حيات قائل است : گوش و چشم و حيات ظاهر ، و گوش و چشم و حيات باطن.


و مهم بخش دوم از درك و ديد و حيات است ، كه وقتى از كار بيفتد ، نه پند و اندرز مفيد خواهد بود و نه انذار و هشدار ! قابل توجه اينكه : در آيات گذشته ، اين گروه از مردم ، به افرادى تشبيه شده بودند كه چشمانى ضعيف و ديد محدود دارند ، و در آيه اخير آنها را به كران و كوران تشبيه مى‏كند ، اين به خاطر آن است كه انسان هنگامى كه مشغول به دنيا مى‏شود به كسى مى‏ماند كه چشمانش درد مختصرى پيدا كرده هر قدر اشتغالش به دنيا بيشتر ، و تمايلش به ماديات شديدتر ، و بى‏اعتنائيش به روحانيات فزونتر مى‏گردد ، از آن درد چشم به نقصان ديد ، و از آن ، به مرحله كورى مى‏رسد اين همان چيزى است كه دلائل قطعى در زمينه تشديد روحيات منفى و مثبت در انسان و رسوخ ملكات در وجود او بر اثر تكرار و اصرار بر عمل به ثبوت رسانده است و قرآن نيز همين ترتيب را رعايت فرموده .



تفسير نمونه ج : 21ص :70


فَإِمَّا نَذْهَبنَّ بِك فَإِنَّا مِنهُم مُّنتَقِمُونَ‏(41) أَوْ نُرِيَنَّك الَّذِى وَعَدْنَهُمْ فَإِنَّا عَلَيهِم مُّقْتَدِرُونَ‏(42) فَاستَمْسِك بِالَّذِى أُوحِىَ إِلَيْكإِنَّك عَلى صِرَطٍ مُّستَقِيمٍ‏(43) وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَّك وَ لِقَوْمِكوَ سوْف تُسئَلُونَ‏(44) وَ سئَلْ مَنْ أَرْسلْنَا مِن قَبْلِك مِن رُّسلِنَا أَ جَعَلْنَا مِن دُونِ الرَّحْمَنِ ءَالِهَةً يُعْبَدُونَ‏(45)


ترجمه:


41 -هر گاه تو را از ميان آنها ببريم حتما آنها را مجازات خواهيم كرد.


42 -يا اگر زنده بمانى و آنچه را از عذاب آنان وعده داده‏ايم به تو ارائه دهيم باز ما بر آنها مسلطيم.


43 -آنچه را بر تو وحى شده محكم بگير كه تو بر صراط مستقيم هستى.


44 -و اين مايه يادآورى تو و قوم تو است و به زودى سؤال خواهيد شد.


45 -از رسولانى كه قبل از تو فرستاديم بپرس ، آيا غير از خداوند رحمان معبودانى براى پرستش آنها قرار داديم ؟!


تفسير : آنچه را بر تو وحى شده محكم بگير


در تعقيب آيات گذشته كه از كفار لجوج و هدايت‏ناپذير و ستمگر سخن


تفسير نمونه ج : 21ص :71


مى‏گفت ، در آيات مورد بحث ، روى سخن را ، به پيامبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده ، اين گروه را شديدا تهديد و پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را تسلى و آرامش خاطر مى‏بخشد مى‏فرمايد : هر گاه تو را از ميان آنها ببريم ، حتما از آنها انتقام خواهيم گرفت و مجازاتشان مى‏كنيم ! ( فاما نذهبن بك فانا منهم منتقمون).


منظور از بردن پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از ميان آن قوم ، خواه وفات پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) باشد و يا هجرت او از مكه به مدينه ، در هر حال اشاره به اين است كه اگر تو هم شاهد و ناظر نباشى ، و آنها به راه خود همچنان ادامه دهند ما شديدا آنها را مجازات مى‏كنيم ، چرا كه انتقام در اصل به معنى مجازات و كيفر دادن است ، هر چند از آيات متعدد ديگرى كه در همين معنى در قرآن نازل شده استفاده مى‏شود كه منظور از بردن پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وفات او است ، چنانكه در آيه 46 سوره يونس آمده است : و اما نرينك بعض الذى نعدهم او نتوفينك فالينا مرجعهم ثم الله شهيد على ما يفعلون : اگر ما پاره‏اى از مجازاتهائى را كه به آنها وعده داده‏ايم در حال حياتت به تو نشان دهيم يا تو را از دنيا ببريم و آنها را نبينى ، در هر حال بازگشتشان به سوى خداست و خداوند گواه اعمالى است كه آنها انجام مى‏دهند .


همين معنى در سوره رعد آيه 40 ، و سوره غافر آيه 77 نيز آمده است ، و به اين ترتيب تفسير آيه به مساله هجرت مناسب به نظر نمى‏رسد.


سپس مى‏افزايد : اگر هم زنده بمانى و آنچه را از عذاب به آنان وعده داده‏ايم به تو نشان دهيم باز ما بر آنها مسلط هستيم ( او نرينك الذى وعدناهم فانا عليهم مقتدرون ) .


به هر حال آنها در چنگال قدرت ما هستند چه در ميان آنها باشى و چه نباشى ، و مجازات و انتقام الهى در صورت ادامه كارهايشان حتمى است ، چه در


تفسير نمونه ج : 21ص :72


حيات تو باشد و چه بعد از وفات تو ، دير و زود دارد اما تخلف ندارد.


اين تاكيدهاى قرآنى ممكن است از يكسو اشاره به بى‏صبرى كفار باشد كه مى‏گفتند : اگر راست مى‏گوئى پس چرا بلا بر ما نازل نمى‏شود ؟ ! و از سوى ديگر انتظار مرگ پيامبر را مى‏كشيدند به گمان اينكه هر گاه پاى او در ميان نباشد همه چيز پايان مى‏يابد.


بعد از اينهشدارها به پيامبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور مى‏دهد آنچه را بر تو وحى شده محكم بگير كه تو بر صراط مستقيم قرار دارى ! ( فاستمسك بالذى اوحى اليك انك على صراط مستقيم).


كمترين اعوجاج و كجى در كتب و برنامه تو نيست ، و عدم پذيرش گروهى از آنان دليل بر نفى حقانيت تو نخواهد بود تو با نهايت جديت به راه خويش ادامه ده ، بقيه با ما است.


سپس مى‏افزايد اين قرآنى كه بر تو وحى شده مايه يادآورى تو و قوم تو است ( و انه لذكر لك و لقومك).


هدف از نزول آن بيدار ساختن انسانها و آشنا نمودن آنها به وظائفشان است .


و به زودى مورد سؤال قرار خواهيد گرفت كه با اين برنامه الهى و اين وحى آسمانى چه كرديد ؟ ! ( و سوف تسئلون).


مطابق اين تفسير ذكر در آيه فوق به معنى ذكر الله و آشنائى و آگاهى بر تكاليف دينى است ، همان گونه كه در آيات 5 و 36 اين سوره نيز به همين معنى آمده است ، مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن.


اصولا يكى از نامهاى قرآن مجيد همان ذكر است ، ذكر به معنى


تفسير نمونه ج : 21ص :73


يادآورى و ذكر الله ، و كرارا اين جمله را در سوره قمر مى‏خوانيم : و لقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر : ما قرآن را براىيادآورى سهل و آسان ساختيم ، آيا كسى هست كه متذكر شود ( آيات 17 - 22 - 32 و 40 سوره قمر).


از اين گذشته جمله و سوف تسئلون گواهى مى‏دهد كه منظور سؤال از عمل به اين برنامه الهى است.


اما با اينهمه عجيب اين است كه بسيارى از مفسران تفسير ديگرى براى اين آيه برگزيده‏اند كه تناسبى با آنچه گفتيم ندارد از جمله گفته‏اند معنى آيه اين است كه اين قرآن مايه شرف و آبرو يا ذكر خير براى تو و قوم تو است ، و عرب و قريش يا امت تو را شرافت مى‏بخشد ، چرا كه به لغت آنان نازل شده است و به زودى از اين نعمت الهى سؤال مى‏شود.


درست است كه قرآن مجيد آوازه پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و عرب بلكه همه مسلمانان را در جهان بلند ساخت ، و بيش از چهارده قرن است كه نام پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به عظمت هر صبح و شام بر ماذنه‏ها مى‏برند ، و قوم بى‏نام و نشان عرب جاهلى در سايه آن نام و نشان يافت و امت اسلامى در پرتو آن در جهان بلند آوازه شد.


و نيز درست است كه ذكر گاه به اين معنى در قرآن مجيد آمده ، ولى بدون شك معنى اول در آيات قرآنى گسترده‏تر و با هدف نزول قرآن و آيات مورد بحث سازگارتر است.


بعضى از مفسران آيه 10سوره انبيا را شاهد بر تفسير دوم گرفته‏اند لقد انزلنا اليكم كتابا فيه ذكركم ا فلا تعقلون : ما كتابى بر شما نازل كرديم كه وسيله تذكر شما در آن است آيا انديشه نمى‏كنيد ؟!.



تفسير نمونه ج : 21ص :74


در حالى كه آن آيه نيز متناسب تفسير اول است چنانكه در جلد سيزدهم تفسير نمونه ذيل همان آيه شرح داده‏ايم.


رواياتى در ذيل اين آيه در منابع حديث وارد شده است كه در بحث نكات خواهد آمد.


سپس براى نفى بت‏پرستى و ابطال عقائد مشركين به دليل ديگرى پرداخته ، مى‏گويد : از رسولانى كه قبل از تو فرستاديم بپرس ، آياغير از خداوند رحمن ، معبودهائى براى پرستش آنها قرار داديم ؟ ! ( و اسئل من ارسلنا من قبلك من رسلنا ا جعلنا من دون الرحمن آلهة يعبدون).


اشاره به اينكه تمام انبياى الهى دعوت به توحيد كرده‏اند ، و همگى به طور قاطع بت‏پرستى را محكوم نموده‏اند ، بنابر اين پيامبر اسلام در مخالفتش با بتها كار بى‏سابقه‏اى انجام نداده ، بلكه سنت هميشگى انبيا را احيا نموده است ، اين بت‏پرستان و مشركانند كه بر خلاف مكتب تمام انبيا گام برمى‏دارند.


مطابق اين تفسير ، سؤال كننده هر چند پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است، ولى منظور تمام امت و حتى مخالفان او هستند.


و كسانى كه مورد سؤال واقع مى‏شوند پيروان انبياى پيشينند ، پيروان راستين و مورد اطمينان آنها ، و حتى افراد عادى آنها ، چرا كه از مجموعه سخنان آنها خبر متواتر به دست مى‏آيد كه بيانگر مكتب توحيدى انبياء است.


لازم به يادآورى است كه حتى منحرفان از اصل توحيد ( مانند مسيحيان


تفسير نمونه ج : 21ص :75


امروز كه طرفدار تثليثند ) باز دم از توحيد مى‏زنند ، و مى‏گويند تثليث ما با توحيد كه آئين همه انبيا است منافاتى ندارد ! و به اين ترتيب مراجعه به اين امتها براى ابطال دعوى مشركان كافى است .


ولى جمعى از مفسران احتمال ديگرى در تفسير آيه با الهام از بعضى از روايات داده‏اند و آن اينكه سؤال كننده شخص پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و سؤال شونده خود انبياى پيشين هستند ، سپس افزوده‏اند كه اين موضوع در شب معراج تحقق يافت ، چرا كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با ارواح انبياى پيشين تماس گرفت ، و براى تاكيد امر توحيد اين سؤال را مطرح نمود ، و پاسخ شنيد.


بعضى نيز افزوده‏اند كه در غير شب معراج هم اين ارتباط براى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ممكن بوده ، چرا كهفاصله‏هاى زمانى و مكانى در ارتباط پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با ارواح انبيا هرگز مانعى ايجاد نخواهد كرد ، و آن بزرگوار در هر لحظه و هر مكان مى‏توانست با آنها ارتباط گيرد.


البته اين تفسيرها هيچ مشكل عقلى ندارد ، ولى از آنجا كه هدف از آيه نفى مذهب مشركان است نه آرامش روح پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، چرا كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مساله توحيد چنان غرق بود و از شرك بيزار كه نيازى به سؤال نداشت ، و براى استدلال در مقابل مشركان تماس روحانى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)با ارواح انبياى پيشين قانع كننده نبود ، لذا تفسير اول مناسبتر به نظر مى‏رسد ، و تفسير دوم ممكن است اشاره به بطون آيه باشد نه ظاهر آن ، چرا كه آيات قرآن ظاهرى دارد و بطونى.


اين موضوع نيز قابل توجه است كه از ميان نامهاى خداوند در آيه فوق


تفسير نمونه ج : 21ص :76


روى نام رحمن تكيه شده ، اشاره به اينكه چگونه ممكن است خداوندى را كه رحمت عامش همه را فرا گرفته رها كنند و به سراغ بتهائى بروند كه مبدأ هيچ سود و زيانى نيستند.


نكته : قوم پيامبر كيانند ؟


در اينكه منظور از قوم در آيه و انه لذكر لك و لقومك چه اشخاصى هستند ؟ سه احتمال وجود دارد : نخست مجموع امت اسلامى ، و ديگر قوم عرب ، و سوم قبيله قريش .


و از آنجا كه قوم در منطق قرآن در بسيارى از موارد به امتهاى انبياء يا اقوام معاصر آنها اطلاق شده به نظر مى‏رسد كه در آيه فوق نيز همين معنى مورد نظر باشد.


بنابر اين قرآن مايه ذكر و آگاهى است براى همه امت اسلامى ( طبق تفسير اول ) و مايه افتخار و شرف است براى همه آنها ( طبق تفسير دوم).


ولى در روايات متعددى كه از منابع اهل بيت رسيده مى‏خوانيم كه ائمه معصومين مى‏فرمودند كه منظور از قوم در اين آيه ما خاندان پيغمبريم .


اما بعيد نيست كه اينها از قبيل بيان مصداقهاى روشن بوده باشد ، خواه مفهوم قوم مجموع امت اسلامى بوده باشد ، و يا قوم عرب ، و يا طائفه پيامبر اسلام ، در هر صورت ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) از واضحترين مصداقهاى آن محسوب مى‏شوند.



تفسير نمونه ج : 21ص :77


وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا مُوسى بِئَايَتِنَا إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلايهِ فَقَالَ إِنى رَسولُ رَب الْعَلَمِينَ‏(46) فَلَمَّا جَاءَهُم بِئَايَتِنَا إِذَا هُم مِّنهَا يَضحَكُونَ‏(47) وَ مَا نُرِيهِم مِّنْ ءَايَةٍ إِلا هِىَ أَكبرُ مِنْ أُخْتِهَاوَ أَخَذْنَهُم بِالْعَذَابِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‏(48) وَ قَالُوا يَأَيُّهَ الساحِرُ ادْعُ لَنَا رَبَّك بِمَا عَهِدَ عِندَك إِنَّنَا لَمُهْتَدُونَ‏(49) فَلَمَّا كَشفْنَا عَنهُمُ الْعَذَاب إِذَا هُمْ يَنكُثُونَ‏(50)


ترجمه:


46 -ما موسى را با آيات خود به سوى فرعون و درباريان او فرستاديم ( به آنها ) گفت : من فرستاده پروردگار عالميانم.


47 -ولى هنگامى كه او آيات ما را براى آنها آورد از آن مى‏خنديدند.


48 -ما هيچ آيه ( و معجزه‏اى ) به آنها نشان نمى‏داديم مگر اينكه از ديگرى بزرگتر ( و مهمتر ) بود ، و آنها را با مجازات هشدار داديم شايد بازگردند .


49 -(هنگامى كه گرفتار بلا شدند ) گفتند : اى ساحر ! پروردگارت را به عهدى كه با تو


تفسير نمونه ج : 21ص :78


كرده بخوان ( تا ما را از اين درد و رنج برهاند ) كه ما هدايت خواهيم يافت.


50 -اما موقعى كه عذاب را از آنها بر طرف مى‏ساختيم پيمان خود را مى‏شكستند!


 


تفسير : فرعونيان مغرور و پيمان‏شكن


در اين آيات به گوشه‏اى از ماجراى پيغمبر خدا موسى بن عمران و برخورد او با فرعون اشاره شده ، تا پاسخى باشد به گفتار بى‏اساس مشركان كه اگر خدا مى‏خواست پيامبرى بفرستد چرا مردى را از ثروتمندان مكه و طائف براى اين ماموريت بزرگ انتخاب نكرد ؟ زيرا فرعون نيز همين ايراد را به موسى داشت ، و منطق او عينا همين منطق بود ، فرعون او را به خاطر لباس پشمينه‏اش و نداشتن زيورآلات طلا مورد ملامت و سرزنش قرار داد .


در آيه نخست مى‏فرمايد : ما موسى را با آيات و نشانه‏هاى خود به سوى فرعون و اطرافيان و درباريان او فرستاديم ( و لقد ارسلنا موسى باياتنا الى فرعون و ملائه).


موسى به آنها گفت من فرستاده پروردگار جهانيانم ( فقال انى رسول رب العالمين).


منظور از آيات معجزاتى است كه موسى در دست داشت ، و حقانيت خود را به وسيله آن اثبات مى‏كرد كه مهمترين آنها معجزه عصا و يد بيضا بود .


و ملاء ( بر وزن خلاء ) چنانكه قبلا هم گفته‏ايم از ماده ملا ( بر وزن خلع ) به معنى گروهى است كه هدف مشتركى را تعقيب مى‏كنند و ظاهر آنها چشم پر كن است ، اين كلمه در قرآن مجيد معمولا به اشراف و ثروتمندان يا درباريان گفته مى‏شود.


تكيه بر عنوان رب العالمين در حقيقت از قبيل بيان مدعا توأم با دليل


تفسير نمونه ج : 21ص :79


است ، زيرا تنها كسى كه پروردگار جهانيان است و مالك و مربى آنها است شايسته عبوديت است ، نه مخلوقات محتاج و نيازمندى همچون فراعنه و بتها ! اكنون ببينيم اولين برخورد فرعون و فرعونيان با دلائل منطقى و معجزات روشن موسى چه بود ؟ قرآن در آيه بعد مى‏گويد : هنگامى كه موسى با آيات ما به سراغ آنها آمد همگى از آن مى‏خنديدند ( فلما جائهم باياتنا اذا هم منها يضحكون ) .


اين نخستين برخورد همه طاغوتها و جاهلان مستكبر در برابر رهبران راستين است ، جدى نگرفتن دعوت و دلائل آنها ، و همه را به سخريه و مضحكه پاسخ گفتن ، تا به ديگران بفهمانند كه اصلا دعوت آنها قابل بررسى و مطالعه و جوابگوئى نيست ، و ارزش يك برخورد جدى را ندارد .


اما ما براى اتمام حجت آيات خود را يكى بعد از ديگرى فرستاديم و هيچ آيه‏اى و معجزه‏اى به آنها نشان نمى‏داديم مگر اينكه از ديگرى بزرگتر و مهمتر بود ( و ما نريهم من آية الا هى اكبر من اختها).


خلاصه نشانه‏هاى خود را كه هر يك از ديگر مهمتر و گوياتر و كوبنده‏تر بود به آنها ارائه داديم ، تا هيچ بهانه‏اى براى آنها باقى نماند ، و از مركب غرور و نخوت و خودخواهى پياده شوند.


و به اين ترتيب بعد از معجزه عصا و يد بيضا معجزات طوفان و جراد و قمل و ضفادع و غير اينها را به آنها نشان داديم.



تفسير نمونه ج : 21ص :80


سپس مى‏افزايد : آنها را به عذابها و مجازاتهاى هشدار دهنده گرفتار نموديم شايد بيدار شوند و به راه حق بازگردند ( و اخذناهم بالعذاب لعلهم يرجعون).


خشكسالى و قحطى و كمبود ميوه‏ها چنانكه در آيه 130 سوره اعراف آمده ، و لقد اخذنا آل فرعون بالسنين و نقص من الثمرات به سراغ آنها آمد.


گاه رنگ آب نيل به رنگ خون درآمد كه نه براى شرب قابل استفاده بود ، و نه براى كشاورزى ، و گاه آفات نباتى غلات آنها را نابود كرد.


اين حوادث تلخ و دردناك گر چه موقتا آنها را بيدار مى‏كرد و دست بهدامن موسى مى‏زدند هنگامى كه طوفان حادثه فرو مى‏نشست همه چيز را به دست فراموشى مى‏سپردند و موسى را آماج انواع تيرهاى تهمت قرار مى‏دادند.


چنانكه در آيه بعد مى‏خوانيم : آنها گفتند اى ساحر ! پروردگارت را به عهدى كه با تو كرده است بخوان ، تا ما را از اين درد و رنج و بلا و مصيبت رهائى بخشد ، و مطمئن باش كه ما راه هدايت را پيش خواهيم گرفت ! ( و قالوا يا ايها الساحر ادع لنا ربك بما عهد عندك اننا لمهتدون).


چه تعبير عجيبى ؟ از يكسو ساحرش مى‏خوانند ، و از سوى ديگر براى رفع بلا دست به دامنش مى‏زنند ! و از سوى سوم به او وعده قبول هدايت مى‏دهند ! و عدم تناسب اين امور سه‏گانه در ظاهر با يكديگر ، سبب تفسيرهاى گوناگونى شده است : بعضى گفته‏اند ساحر در اينجا به معنى عالم است ، چرا كه در آن زمان و مخصوصا در محيط مصر ساحران را محترم مى‏شمردند ، و به عنوان دانشمندانى به آنها مى‏نگريستند .


بعضى احتمال داده‏اند سحر در اينجا به معنى انجام يك كار مهم است،


تفسير نمونه ج : 21ص : 81


همانگونه كه در تعبيرات روزمره مى‏گوئيم : فلان كس در كار خود آنقدر ماهر است گوئى سحر مى‏كند!.


و گاه گفته‏اند منظور ساحر در افكار گروهى از مردم است .


و امثال اين تفسيرها.


اما كسانى كه با طرز فكر و سخن گفتن جاهلان از خود راضى ، و مستكبران مغرور و طاغوتهاى مستبد آشنا باشند ، مى‏دانند آنها از اينگونه تعبيرات ضد و نقيض فراوان دارند ، و تعجب نيست كه در آغاز ساحرش بخوانند ، سپس دست به دامنش بزنند ، و در پايان وعده قبول هدايت مى‏دهند.


بنابر اين ظاهر تعبيرات آيه را بايد حفظ كرد و نيازى به توجيه و تفسيرهاى ديگر به نظر نمى‏رسد.


و به هر حال از لحن آنها پيدا بوده كه در عين احساس نياز به موسى (عليه‏السلام‏) وعده دروغين به او مى‏دادند ، و حتى به هنگام بيچارگى و عرض حاجت باز از مركب غرور پياده نمى‏شدند ، به همين جهت تعبير به ربك ( پروردگارت ) و بما عهد عندك ( به عهدى كه با تو كرده ) كردند ، و هرگز نگفتند پروردگار ما ، و وعده‏اى كه به ما فرموده ، با اينكه موسى (عليه‏السلام‏) به آنها صريحا گفته بود من فرستاده پروردگار عالميانم ، نه پروردگار خودم .


آرى سبك‏مغزان مغرور هنگامى كه بر اريكه قدرت مى‏نشينند چنين است منطقشان و راه و رسمشان.


ولى به هر حال موسى به خاطر اين تعبيرات نيش‏دار و موهن هرگز دست از هدايت آنها برنداشت ، و از خيره سرى آنها مايوس و خسته نشد ، همچنان به كار خود ادامه داد بارها دعا كرد تا طوفان بلاها فرونشيند و فرو نشست ، اما چنانكه آيه بعد مى‏گويد : هنگامى كه عذاب را از آنها بر طرف مى‏ساختيم آنها پيمانهاى خود


تفسير نمونه ج : 21ص :82


را مى‏شكستند و به لجاجت و انكار خود ادامه مى‏دادند ( فلما كشفنا عنهم العذاب اذا هم ينكثون).


اينها همه درسهائى است زنده و گويا براى مسلمانان و تسليت خاطرى است براى شخص پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه از لجاجت و سرسختى مخالفان هرگز خسته نشوند ، و گرد غبار ياس و نوميدى بر روح و جانشان ننشيند و بدانند : رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور و با استقامت و پايمردى هر چه بيشتر به راه خود ادامه دهند ، همانگونه كه موسى (عليه‏السلام‏) و بنى اسرائيل ادامه دادند و سرانجام بر فرعونيان پيروز گشتند .


و نيز هشدارى است به دشمنان لجوج و سرسخت كه آنها هرگز از فرعون و فرعونيان قويتر و قدرتمندتر نيستند ، سرانجام كار آنها را ببينند و در عاقبت كار خويش بينديشند.



تفسير نمونه ج : 21ص :83


وَ نَادَى فِرْعَوْنُ فى قَوْمِهِ قَالَ يَقَوْمِ أَ لَيْس لى مُلْك مِصرَ وَ هَذِهِ الأَنْهَرُ تجْرِى مِن تحْتىأَ فَلاتُبْصِرُونَ‏(51) أَمْ أَنَا خَيرٌ مِّنْ هَذَا الَّذِى هُوَ مَهِينٌ وَ لا يَكادُ يُبِينُ‏(52) فَلَوْ لا أُلْقِىَ عَلَيْهِ أَسوِرَةٌ مِّن ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلَئكةُ مُقْترِنِينَ‏(53) فَاستَخَف قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُإِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فَسِقِينَ‏(54) فَلَمَّا ءَاسفُونَا انتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَهُمْ أَجْمَعِينَ‏(55) فَجَعَلْنَهُمْ سلَفاً وَ مَثَلاً لِّلاَخِرِينَ‏(56)


ترجمه:


51 -فرعون در ميان قوم خود ندا داد و گفت : اى قوم من ! آيا حكومت مصر از آن من نيست ، و اين نهرها تحت فرمان منجريان ندارد ؟ آيا نمى‏بينيد ؟!


52 -من از اين مردى كه خانواده و طبقه پستى است و هرگز نمى‏تواند فصيح سخن بگويد برترم!


53 -اگر راست مى‏گويد چرا دستبندهاى طلا به او داده نشده ؟ ! يا اينكه چرا فرشتگان همراه او نيامده‏اند ؟ ( تا گفتارش را تاييد كنند).


54 -او قوم خود را تحميق كرد و از وى اطاعت كردند.


55 -اما هنگامى كه ما را به خشم آوردند از آنها انتقام گرفتيم و همه را غرق كرديم.


56 -و آنها را پيشگامان ( در عذاب ) و عبرتى براى ديگران قرار داديم.



تفسير نمونه ج : 21ص :84


تفسير : اگر پيامبر است چرا دستبند طلا ندارد ؟ !


منطق موسى از يكسو ، و معجزات گوناگونش از سوئى ديگر ، و بلاهائى كه بر سر مردم مصر فرود آمد و به بركت دعاى موسى (عليه‏السلام‏) برطرف شد از سوى سوم تاثير عميقى در محيط گذاشت ، و افكار توده‏هاى مردم را نسبت به فرعون متزلزل ساخت و تمام نظام مذهبى و اجتماعى آنها را زير سؤال برد.


اينجا بود كه فرعون با سفسطه‏بازى و مغلطه‏كارى مى‏خواست جلو نفوذ موسى (عليه‏السلام‏) را در افكار مردم مصر بگيرد ، دست به دامن ارزشهاى پستى مى‏زند كه بر آن محيط حاكم بود ، و خود را با اين ارزشها با موسى مقايسه مى‏كند تا برترى خويش را به ثبوت رساند ، چنانكه قرآن در آيات مورد بحث مى‏گويد : فرعون در ميان قوم خود ندا داد كه اى قوم من ! آيا حكومت سرزمين پهناور مصر از آن من نيست ؟ و اين نهرهاى عظيم تحت فرمان من قرار ندارد ؟ و از قصر و مزارع و باغهاى من نمى‏گذرد ؟ آيا نمى‏بينيد ؟ ( و نادى فرعون فى قومه قال يا قوم ا ليس لى ملك مصر و هذه الانهار تجرى من تحتى ا فلا تبصرون ) .


ولى موسى چه دارد ؟ هيچ ، يك عصا و يك لباس پشمينه ! آيا شخصيت از آن او است يا از آن من ؟ آيا او سخن حق مى‏گويد يا من مى‏گويم ؟ چشمهاى خودرا باز كنيد و درست مطلب را بنگريد.


و به اين ترتيب فرعون ارزشهاى قلابى را به چشم مردم مصر كشيد ، و همانند بت‏پرستان عصر جاهليت در برابر پيغمبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مال و مقام را ارزشهاى


تفسير نمونه ج : 21ص :85


واقعى انسانى گرفت.


تعبير به نادى ( ندا داد ) نشان مى‏دهد كه فرعون مجلس عظيمى از سرشناسان مملكت تشكيل داد و با صدائى رسا و بلند همه را مخاطب ساخته و اين جمله‏ها را بازگو نمود ، يا اينكه دستور داد كه نداى او را به عنوان يك بخشنامه در سرتاسر كشور منعكس كنند.


تعبير به انهار جمع نهر با اينكه منظور از آن رود نيل است به خاطر آن است كه اين رود عظيم كه همانند درياى پهناورى است به شعبه‏هاى بسيار زيادى تقسيم مى‏شد ، و سراسر مناطق آباد مصر را مشروب مى‏ساخت .


بعضى از مفسران گفته‏اند رود نيل 360 شاخه داشت كه مهمترين آنها نهر الملك نهر طولون نهر دمياط و نهر تنيس بود.


چرا فرعون مخصوصا روى شاخه‏هاى نيل تكيه مى‏كند براى اينكه تمام آبادى مصر و ثروت و قدرت و تمدن آنها از نيل سرچشمه مى‏گرفت ، لذا فرعون به آن مى‏نازد و بر موسى فخر مى‏فروشد ! تعبير به تجرى من تحتى به اين معنى نيست كه رود نيل از زير قصر من مى‏گذرد ، آنگونه كه جمعى از مفسران گفته‏اند ، چرا كه رود نيل از آن عظيم‏تر بود كه از زير قصر فرعون بگذرد ، اگر منظور از كنار قصر او باشد بسيارى از قصرهاى مصر چنين بود ، و غالب آباديها در دو حاشيه اين شط عظيم قرار داشت ، بلكه منظور اين است اين رود تحت فرمان من است و نظام تقسيم آن بر آباديها طبق مقرراتى است كه من اراده مى‏كنم .


سپس مى‏افزايد : بدون شك من از اين فرد كه مقام و نژادى پست دارد ، و هرگز نمى‏تواند فصيح سخن بگويد برترم ( ام انا خير من هذا الذى هو


تفسير نمونه ج : 21ص :86


مهين و لا يكاد يبين ) .


و به اين ترتيب دو افتخار بزرگ براى خود ( حكومت مصر ، و مالكيت نيل ) و دو نقطه ضعف براى موسى ( فقر ، و لكنت زبان ) بيان كرد.


در حالى كه موسى هرگز در آن زمان لكنت زبان نداشت ، چرا كه خداوند دعاى او را مستجاب كرد و سنگينى زبانش را بر طرف ساخت ، چرا كه به هنگام بعثت عرضه داشت و احلل عقدة من لسانى ( خداوندا گره را از زبان من بگشا ) ( طه - 27 ) و مسلما دعايش مستجاب شد و قرآن نيز گواه بر آن است.


نداشتن ثروت فراوان و لباسهاى مجلل و كاخهاى پر زرق و برق كه معمولا از طريق ظلم و ستم بر محرومان حاصل مى‏شود نه تنها عيب نيست بلكه افتخار است و كرامت و ارزش .


تعبير به مهين ( پست ) ممكن است اشاره به طبقات اجتماعى آن زمان باشد كه ثروتمندان و اشراف قلدر را طبقه بالا ، و زحمتكشان كم درآمد را طبقه پست مى‏پنداشتند ، و يا اشاره به نژاد موسى باشد كه از بنى اسرائيل بود ، و قبطيان فرعونى خود را آقا و سرور آنها مى‏پنداشتند.


سپس فرعون به دو بهانه ديگر متشبث شده گفت : چرا دستبندهائى از طلا به او داده نشده ؟ ! يا اينكه چرا فرشتگان همراه او نيامده‏اند تا گفتار او را تصديق كنند ؟ ! ( فلو لا القى عليه اسورة من ذهب او جاء معه الملائكة مقترنين ) .



تفسير نمونه ج : 21ص :87


اگر خداوند او را رسول خود قرار داده چرا همچون رسولان ديگر به او دستبند طلا نداده و يار و معاونانى براى او قرار نداده است ؟.


مى‏گويند فرعونيان عقيده داشتند كه رؤسا بايد دستبند و گردن‏بند طلا زينت خود كنند ، لذا از اينكه موسى چنين زينت‏آلاتى همراه نداشت ، و بجاى آن لباس پشمينه چوپانى در تن كرده بود اظهار تعجب مى‏كند ، و چنين است حال جمعيتى كه معيار سنجش شخصيت در نظر آنها طلا و نقره و زينت‏آلات است.


اما پيامبران الهى با كناره‏گيرى از اين مسائل مخصوصا مى‏خواستند اين ارزشهاى كاذب و دروغين را ابطال كنند ، و ارزشهاى اصيل انسانى يعنى علم و تقوى و پاكى را جانشين آن سازند ، چرا كه تا نظام ارزشى يك جامعه اصلاح نشود آن جامعه هرگز روى سعادت به خود نخواهد ديد .


به هر حال اين بهانه فرعون درست شبيه بهانه‏اى بود كه در چند آيه قبل از قول مشركان مكه نقل شده كه مى‏گفتند چرا قرآن بر يكى از ثروتمندان مكه و طائف نازل نشده ؟ ! بهانه دوم همان بهانه معروفى است كه بسيارى از امم گمراه و سركش در برابر پيامبران مطرح مى‏كردند : گاه مى‏گفتند : چرا او انسان استو فرشته نيست ؟ و گاه مى‏گفتند : اگر انسان است لااقل چرا فرشته‏اى همراه او نيامده ؟ در حالى كه رسولان مبعوث به انسانها بايد از جنس خود آنها باشند تا نيازها و مشكلات و مسائل آنها را لمس كنند ، و به آن پاسخ گويند ، و بتوانند از جنبه عملى الگو و اسوه‏اى براى آنها باشند.


لازم به يادآورى است كه اسورة جمع سوار ( بر وزن هزار ) به معنى دستبند است ، خواه از طلا باشد يا نقره ، و اصل آن از واژه فارسى دستواره


تفسير نمونه ج : 21ص :88


گرفته شده ( اساور نيز جمع جمع است).


در آيه بعد قرآن به نكته لطيفى اشارهمى‏كند ، و آن اينكه : فرعون از واقعيت امر چندان غافل نبود ، و به بى‏اعتبارى اين ارزشها كم و بيش توجه داشت ، ولى او قوم خود را تحميق كرد ، و عقول آنها را سبك شمرد و از وى اطاعت كردند ! ( فاستخف قومه فاطاعوه).


اصولا راه و رسم همه حكومتهاى جبار و فاسد اين است كه براى ادامه خودكامگى بايد مردم را در سطح پائينى از فكر و انديشه نگهدارند ، و با انواع وسائل آنها را تحميق كنند ، آنها را در يك حال بيخبرى از واقعيتها فرو برند و ارزشهاى دروغين را جانشين ارزشهاى راستين كنند ، و دائما آنها را نسبتا به واقعيتها شستشوىمغزى دهند.


چرا كه بيدار شدن ملتها و آگاهى و رشد فكرى ملتها بزرگترين دشمن حكومتهاى خودكامه و شيطانى است كه با تمام قوا با آن مبارزه مى‏كنند ! اين شيوه فرعونى يعنى استخفاف عقول با شدت هر چه تمامتر در عصر و زمان ما بر همه جوامع فاسد حاكم است ، اگر فرعون براى نيل به اين هدف وسائل محدودى در اختيار داشت طاغوتيان امروز با استفاده از وسائل ارتباط جمعى ، مطبوعات ، فرستنده‏هاى راديو تلويزيونى ، و انواع فيلمها ، و حتى ورزش در شكل انحرافى ، و ابداع انواع مدهاى مسخره ، به استخفاف عقول ملتها مى‏پردازند ، تا در بيخبرىكامل فرو روند و از آنها اطاعت كنند ، به همين دليل دانشمندان و متعهدان دينى كه خط فكرى و مكتبى انبيا را تداوم مى‏بخشند وظيفه سنگين در مبارزه با برنامه استخفاف عقول بر عهده دارند كه از مهمترين وظائف آنها است.


جالب اينكه آيه فوق را با اين جمله تكميل و پايان مى‏دهد آنها گروهى


تفسير نمونه ج : 21ص :89


فاسق بودند ( انهم كانوا قوما فاسقين).


اشاره به اينكه اين قوم گمراه اگر فاسق و خارج از اطاعت فرمان خدا و حكم عقل نبودند تسليم چنين تبليغات و ترهاتى نمى‏شدند ، و اسباب گمراهى خود را به دست خويش فراهم نمى‏ساختند ، به همين دليل آنها هرگز در اين گمراهى معذور نبودند ، درست است كه فرعون عقل آنها را دزديد و به طاعت خويش واداشت ، ولى آنها نيز با تسليم كوركورانه موجبات اين دزدى را فراهم ساختند .


آرى آنها فاسقانى بودند كه از فاسقى تبعيت مى‏كردند.


اين بود جنايات فرعون و فرعونيان و مغلطه‏كاريهايشان در مقابل فرستاده الهى موسى (عليه‏السلام‏) اما اكنون ببينيم بعد از آنهمه وعظ و ارشاد و اتمام حجتها از طرق گوناگون ، و عدم تسليم آنها در مقابل حق ، سرانجام كار آنها به كجا رسيد ؟!.


مى‏فرمايد : هنگامى كه ما را با اعمالشان به خشم آوردند از آنها انتقام گرفتيم ، و همه را غرق نموديم ! ( فلما آسفونا انتقمنا منهم فاغرقناهم اجمعين ) .


خداوند مخصوصا از ميان تمام مجازاتها مجازات غرق را براى آنها انتخاب نمود ، چرا كه تمام عزت و شوكت و افتخار و قدرتشان با همان رود عظيم نيل و شاخه‏هاى بزرگ و فراوانش بود كه فرعون از ميان تمام منابع قدرتش روى آن تكيه كرد ، و گفت ا ليس لى ملك مصر و هذه الانهار تجرى من تحتى آيا حكومت مصر از آن من نيست ، و اين نهرها تحت فرمان من نمى‏باشد ؟ ! آرى بايد همان چيزى كه مايه حيات و قدرت آنها است عامل فناو نابودى و گورستانشان گردد تا همگان عبرت گيرند!.



تفسير نمونه ج : 21ص :90


آسفونا از ماده اسف هم به معنى اندوه آمده و هم غضب بلكه به گفته راغب در مفردات گاه به اندوه توأم با غضب گفته مى‏شود ، و گاه به هر يك از اين دو جداگانه ، چرا كه حقيقت آن هيجانى درونى است كه انسان را به انتقام دعوت مى‏كند ، هر گاه نسبت به زيردستان باشد در شكل غضب ظاهر مى‏شود ، هر گاه نسبت به بالادستان باشد به صورت اندوه آشكار مى‏گردد ، لذا وقتى از ابن عباس در باره حزن و غضب سؤال كردند گفت ريشه هر دو يكى است اما لفظ آن مختلف است ! .


بعضى از مفسران آسفونا را به معنى آسفوا رسلنا ( فرستادگان ما را محزون و غمگين ساختند ) تفسير كرده‏اند ، ولى اين تفسير بعيد به نظر مى‏رسد و ضرورتى براى چنين خلاف ظاهرى وجود ندارد.


اين نكته نيز قابل توجه است كه نه حزن و اندوه در باره خداوند مفهومى دارد و نه خشم به آن معنى كه در ميان ما معروف است ، بلكه خشم و غضب خداوند به معنى اراده مجازات ، و رضايت او به معنى اراده ثواب است.


در آخرين آيه مورد بحث به عنوان يك نتيجه‏گيرى از مجموع اين سخن مى‏فرمايد : ما آنها را پيشگامان در عذاب و عبرتى براى ديگران قرار داديم ( فجعلناهم سلفا و مثلا للاخرين ) .


سلف در لغت به معنى هر چيز متقدم است ، و لذا به نسلهاى پيشين سلف و به نسلهاى بعد از آنها خلف اطلاق مى‏شود ، و به معاملاتى كه به صورت پيش‏خريد انجام مى‏گيرد نيز سلف مى‏گويند چرا كه قيمت آن قبلا پرداخته مى‏شود.



تفسير نمونه ج : 21ص :91


و مثل به سخنى مى‏گويند كه در ميان مردم به عنوان عبرت رائج و جارى مى‏شود ، و از آنجا كه ماجراى زندگى فرعون و فرعونيان و سرنوشت دردناك آنها درس عبرت بزرگى بود در اين آيه به عنوان مثل براى اقوام ديگر ياد شده است.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :