امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
731
تفسير نمونه : سوره دخان آيات 59 – 30


تفسير نمونه ج : 21ص :182


وَ لَقَدْ نجَّيْنَا بَنى إِسرءِيلَ مِنَ الْعَذَابِ الْمُهِينِ‏(30) مِن فِرْعَوْنَإِنَّهُ كانَ عَالِياً مِّنَ الْمُسرِفِينَ‏(31) وَ لَقَدِ اخْترْنَهُمْ عَلى عِلْمٍ عَلى الْعَلَمِينَ‏(32) وَ ءَاتَيْنَهُم مِّنَ الاَيَتِ مَا فِيهِ بَلَؤٌا مُّبِينٌ‏(33)


ترجمه:


30 -ما بنى اسرائيل را از عذاب ذلت‏بار نجات بخشيديم.


31 -از فرعون ، كه مردى متكبر و از اسرافكاران بود.


32 -ما آنها را با علم خويش بر جهانيان برگزيديم و برترى داديم.


33 -و آياتى ( از قدرت خويش ) به آنها داديم كه آزمايش آشكارى در آن بود ( ولى آنها كفران كردند و مجازات شدند).


تفسير : بنى اسرائيل در بوته آزمايش


در آيات گذشته سخن از غرق و هلاكت فرعونيان و نابودى قدرت و شوكت آنها و انتقال آن به ديگران بود ، آيات مورد بحث از نقطه مقابل آن سخن يعنى از نجات و رهائى بنى اسرائيل چنين سخن مى‏گويد : ما بنى اسرائيل را از عذاب خواركننده رهائى بخشيديم ( و لقد نجينا بنى اسرائيل من العذاب المهين).


از شكنجه‏هاى سخت و طاقت‏فرساى جسمى و روحى كه تا اعماق جان


تفسير نمونه ج : 21ص :183


آنها نفوذ مى‏كرد ، از سر بريدن نوزادان پسر ، و زنده نگه داشتن دختران براى خدمتكارى و هوسرانى ، از بيگارىو كارهاى بسيار سنگين و مانند آن ، و چه دردناك است سرنوشت قوم و ملتى كه در چنگال چنين دشمن خونخوار و ديو سيرتى گرفتار شوند.


آرى خداوند اين قوم مظلوم را در پرتو قيام الهى موسى بن عمران (عليهماالسلام‏) از چنگال اين ظالمان سفاك تاريخ رهائى بخشيد ، لذا به دنبال آن مى‏افزايد : از چنگال فرعون ( من فرعون).


چرا كه او مردى متكبر و از اسرافكاران و متجاوزان بود ! ( انه كان عاليا من المسرفين).


منظور از عالى در اينجا علو مقام نيست ، بلكه اشاره به برترى‏جوئى او و علو در اسراف و تجاوز است ، چنانكه در آيه 4 سورهقصص نيز آمده است : ان فرعون علا فى الارض فرعون در زمين برترى‏جوئى كرد ( تا آنجا كه حتى دعوى خدائى نمود و خويشتن را رب اعلى ناميد).


مسرف از ماده اسراف به معنى هر گونه تجاوز از حد در اعمال و گفتار است ، و به همين دليل در آيات مختلف قرآن در مورد تبهكارانى كه ظلم و فساد را از حد مى‏گذراندند واژه مسرف به كار رفته است ، و نيز به مطلق گناهان اسراف گفته شده ، چنانكه در آيه 53 سوره زمر مى‏خوانيم : قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله : بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف كرده‏ايد از رحمت خدا نوميد نشويد ! .


در آيه بعد به يكى ديگر از مواهب خداوند بر بنى اسرائيل اشاره كرده ، مى‏گويد : ما آنها را از روى علم خويش بر جهانيان در آن عصر و زمان برترى


تفسير نمونه ج : 21ص :184


داديم و برگزيديم ( و لقد اخترناهم على علم على العالمين).


ولى آنها قدر اين نعمتها را ندانستند و كفران كردند و مجازات شدند.


و به اين ترتيب آنها امت برگزيده عصر خويش بودند ، زيرا منظور از عالمين مردم جهان در آن عصر و زمان است نه در تمام قرون و اعصار ، چرا كه قرآن صريحا در سوره آل عمران آيه 110 خطاب به امت اسلامى مى‏فرمايد : كنتم خير امة اخرجت للناس ... شما بهترين امتى بوديد كه به سود مردم قدم به عرصه وجود گذاشتيد .


همان گونه كه در مورد سرزمينهائى كه بنى اسرائيل وارث آن شدند در آيه 137 سوره اعراف مى‏فرمايد : و اورثنا القوم الذين كانوا يستضعفون مشارق الارض و مغاربها التى باركنا فيها : ما اين قوم مستضعف را وارث مشرقها و مغربهاى پربركت زمين كرديم.


روشن است بنى اسرائيل در آن زمان وارث تمام جهان نشدند ، و منظور شرق و غرب منطقه خودشان است.


البته بعضى از مفسران معتقدند كه بنى اسرائيل بعضى مزايا داشتند كه در طول تاريخ منحصر به خودشان بوده از جمله كثرت انبياء چرا كه از هيچ قومى اين قدر پيامبر برنخاسته است .


ولى اين سخن علاوه بر اينكه مزيت مطلق آنها را ثابت نمى‏كند ، مزيتى نمى‏تواند باشد ، چرا كه ممكن است كثرت قيام انبياء را از ميان آنها دليل بر نهايت سركشى و تمرد اين قوم بدانيم ، همان گونه كه حوادث مختلف بعد از قيام موسى (عليه‏السلام‏) نشان مى‏دهد كه با اين پيامبر بزرگ چه نكردند ؟!.


به هر حال آنچه در بالا در تفسير آيه آورديم چيزى است كه از سوى بسيارى از مفسران در مورد شايستگى نسبى بنى اسرائيل پذيرفته شده است.


ولى با توجه به اينكه اين جمعيت لجوج طبق گفته قرآن همواره پيامبران


تفسير نمونه ج : 21ص :185


خود را آزار مى‏دادند ، و با سرسختى و تعصب خاصى در برابر احكام الهى مى‏ايستادند ، و حتى زمانى كه تازه از نيل رهائى يافته بودند پيشنهاد بت‏سازى به موسى كردند ! ، ممكن است گفته شود منظور از آيه فوق بيان امتياز نيست بلكه بيان حقيقت ديگرى است ، و معنى آيه چنين است : با وجود اينكه ما علم داشتيم كه آنها از مواهب الهى سوء استفاده مى‏كنند برترى به آنها داديم تا آنان را بيازمائيم چنانكه از آيه بعد نيز استفاده مى‏شود كه خداوند مواهب ديگرى نيز به آنها داد تا آنها را بيازمايد .


به اين ترتيب اين گزينش الهى نه تنها دليل بر مزيت آنها نيست بلكه يك مذمت ضمنى نيز در آن درج است چرا كه حق اين نعمت را ادا نكرده‏اند و از عهده امتحان برنيامدند.


در آخرين آيه مورد بحث به بعضى از مواهب ديگر كه خدا به آنها داده بود اشاره كرده ، مى‏فرمايد : ما آيات و نشانه‏هائى از عظمت و قدرت خويش به آنان داديم كه در آن آزمايش آشكارى بود ( و آتيناهم من الايات ما فيه بلاء مبين).


گاه در بيابان سينا و در وادى تيه ابرها را بر سر آنها سايه‏افكن ساختيم ، گاه مائده مخصوص من و سلوى را بر آنها نازل كرديم ، گاه از دل سنگ سخت چشمه آب براى آنها جارى نموديم ، و گاه نعمتهاى معنوى و مادى ديگرى نصيبشان كرديم .


اما همه اينها براى آزمايش و امتحان بود ، زيرا خداوند گروهى را با مصيبت آزمايش مى‏كند و گروهى را با نعمت ، چنانكه در آيه 168 سوره اعراف مى‏خوانيم : و بلوناهم بالحسنات و السيئات لعلهم يرجعون : ما بنى اسرائيل را با نيكيها و بديها آزموديم شايد از راه غلط بازگردند.



تفسير نمونه ج : 21ص :186


شايد هدف از ذكر اين سرگذشت بنى اسرائيل براى مسلمانان نخستين اين است كه آنها از انبوه دشمنان و قدرت عظيمشان نهراسند و مطمئن باشند خداوندى كه فراعنه قدرتمند را درهم كوبيد ، و بنى اسرائيل را وارث ملك و حكومت آنها ساخت در آينده‏اى نه چندان دور چنين پيروزى را نصيب شما خواهد كرد ، ولى همانگونه كه آنها با اين مواهب آزمايش شدند شما نيز سخت در كوره امتحان قرار خواهيد گرفت تا روشن شود بعد از قدرت و پيروزى ، شما چه خواهيد كرد ؟ ! و اين اخطارى است به همه امتها و ملتها در مورد پيروزيها و مواهبى كه از لطف الهى به دست مى‏آورند ، كه دام امتحان در اين هنگام سخت است .



تفسير نمونه ج: 21ص :187


إِنَّ هَؤُلاءِ لَيَقُولُونَ‏(34) إِنْ هِىَ إِلا مَوْتَتُنَا الأُولى وَ مَا نحْنُ بِمُنشرِينَ‏(35) فَأْتُوا بِئَابَائنَا إِن كُنتُمْ صدِقِينَ‏(36)


ترجمه:


34 -اينها ( مشركان ) مى‏گويند:


35 -مرگ ما جز همان مرگ اول نيست ( و هرگز زنده نخواهيم شد)


36 -اگر راست مى‏گوئيد پدران ما را زنده كنيد ( تا گواهى دهند)


 


تفسير : جز همين مرگ چيزى در كار نيست!


بعد از ترسيم صحنه‏اى از زندگى فرعون و فرعونيان و عاقبت كفر و انكارشان در آيات گذشته ، بار ديگر سخن از مشركان به ميان مى‏آورد ، و ترديد آنها را در مساله معاد كه در آغاز سوره آمده بود به شكل ديگرى چنين بازگو مى‏كند : اينها چنين مى‏گويند ( ان هؤلاء ليقولون ) .


مرگ ما جز همان مرگ اول نيست ، و ما هرگز بار ديگر زنده نخواهيم شد ( ان هى الا موتتنا الاولى).



تفسير نمونه ج : 21ص :188


و آنچه محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پيرامون معاد و حيات بعد از مرگ و پاداش و كيفر و بهشت و دوزخ مى‏گويد هيچكدام واقعيت ندارد ، اصلا حشر و نشرى در كار نيست ! در اينجا سؤالى پيش مى‏آيد كه چرا مشركان تنها بر مرگ نخست تكيه مى‏كنند كه مفهومش عدم وجود مرگ ديگرى بعد از اين مرگ است ، در حالى كه منظور آنها نفى حيات ، بعد از مرگ مى‏باشد ، نه انكار مرگ دوم ، و به تعبير ديگر انبياء خبر از حيات بعد از مرگ مى‏دادند نه خبر از مرگ دوباره .


در پاسخ مى‏گوئيم منظور عدم وجود حالت ديگرى بعد از مرگ است يعنى ما فقط يك بار مى‏ميريم و همه چيز تمام مى‏شود و بعد از آن نه حيات ديگرى است و نه مرگى ، هر چه هست همين يك مرگ است ( دقت كنيد).


در حقيقت مفهوم اين آيه شباهت زيادى با مفهوم آيه 29 سوره انعام دارد كه مى‏گويد : و قالوا ان هى الا حياتنا الدنيا و ما نحن بمبعوثين : آنها گفتند زندگى تنها همين زندگى دنياست و ما هرگز برانگيخته نخواهيم شد ! سپس سخن آنها را نقل مى‏كند كه براى اثبات مدعاى خود به دليل واهى و بى‏اساسى دست زده و مى‏گفتند : اگر راست مى‏گوئيد كه بعد از مرگ حياتى در كار است پس پدران ما را زنده كنيد و نزد ما بياوريد تا بر صدق گفتار شما گواهى دهند ! ( فاتوا بابائنا ان كنتم صادقين ) .


بعضى گفته‏اند گوينده اين سخن ابو جهل بود رو به سوى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرد و گفت : اگر راست مى‏گوئى جدت قصى بن كلاب را زنده كن چون او


تفسير نمونه ج : 21ص :189


مرد راستگوئى بود تا در باره حوادث بعد از موت از او سؤال كنيم .


بديهى است اينها همه بهانه بود ، گر چه سنت الهى بر اين نيست كه مردگان را در اين جهان زنده كند تا اخبار آن جهان را به اين جهان آورند ولى به فرض كه چنين كارى از سوى پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) صورت مى‏گرفت باز اين بهانه‏جويان نغمه ديگرى ساز مى‏كردند ، و آن را مثلا سحر ديگرى مى‏ناميدند ، همانگونه كه بارها معجزه خواستند و پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به آنها ارائه داد در عين حال انكار كردند.


نكته : عقيده مشركان در باره معاد


مشركانمخصوصا مشركان عرب رويه واحدى در مسائل اعتقادى خود نداشتند ، و در عين اشتراك در اصل عقيده شرك در خصوصيات اعتقادى بسيار متفاوت بودند.


گروهى نه خدا را قبول داشتند و نه معاد را ، اينها كسانى هستند كه قرآن سخن آنان را چنين نقل مى‏كند : ما هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما يهلكنا الا الدهر : جز اين زندگى دنيا چيزى در كار نيست ، گروهى مى‏ميرند و نسل ديگرى به وجود مى‏آيند ، و تنها طبيعت است كه ما را مى‏ميراند ! ( جاثيه - 24).


جمع ديگرى خدا را قبول داشتند و بتها را شفعاى درگاه او مى‏دانستند اما معاد را منكر بودند همان كسانى كه مى‏گفتند : من يحيى العظام و هى رميم : چه كسى مى‏تواند استخوانهاى پوسيده را زنده كند ؟ ( يس - 78 ) آنها براى بتها حج بجا مى‏آوردند ، و قربانى مى‏كردند ، و معتقد به حلال و حرام بودند ، و اكثر مشركان عرب در اين زمره جاى داشتند .



تفسير نمونه ج : 21ص :190


ولى شواهد متعددى در دست است كه نشان مى‏دهد آنها به نوعى بقاى روح معتقد بودند ، خواه به صورت تناسخ و انتقال ارواح به بدنهاى تازه يا به شكل ديگر.


مخصوصا اعتقاد آنها به پرنده‏اى بنام هامه معروف است ، در داستانهاى عرب آمده است كه در ميان عرب كسانى بودند كه اعتقاد داشتند روح انسان پرنده‏اى است كه در جسم او منبسط شده ، هنگامى كه انسان از دنيا مى‏رود يا كشته مى‏شود از جسم او بيرون مى‏آيد و اطراف جسد او به صورت وحشتناكى طواف كرده و در كنار قبر او ناله مى‏كند ، و معتقد بودند كه اين پرنده در آغاز كوچك است سپس بزرگ مى‏شود تا به اندازه جغد مى‏گردد ، و او دائما در وحشت به سر مى‏برد و جايگاهش خانه‏هاى خالى ، ويرانه‏ها ، قبرها و جايگاه كشتگان است ! .


و نيز آنها معتقد بودند كه اگر كسى مقتول شده باشد هامه بر قبر او فرياد مى‏زند : اسقونى فانى صدية ! : سيرابم كنيد كه سخت تشنه‏ام ! .


اسلام قلم بطلان بر تمام اين عقائد خرافى كشيد ، و لذا در حديث معروفى از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده كه فرمود : لا هامة : هامه دروغ است.


به هر حال آنها گر چه عقيده به معاد و بازگشت انسان به زندگى بعد از مرگ نداشتند ولى به نظر مى‏رسد كه به يكنوع تناسخ و بقاء ارواح قائل بودند.


اما به هر صورت معاد جسمانى را به گونه‏اى كه قرآن مى‏گويد كه خاكهاى انسان دو مرتبه جمع‏آورى شود و به حيات و زندگى جديدى بازگردد و روح و جسم هر دو معاد مشترك داشته باشند به كلى منكر بودند ، نه فقط انكار مى‏كردند بلكه از آن وحشت داشتند ، كه قرآن با بيانات مختلفى آنرا براى آنها توضيح داده و اثبات كرده است .



تفسير نمونه ج : 21ص :191


أَ هُمْ خَيرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْأَهْلَكْنَهُمْإِنهُمْ كانُوا مجْرِمِينَ‏(37) وَ مَا خَلَقْنَا السمَوَتِ وَ الأَرْض وَ مَا بَيْنهُمَا لَعِبِينَ‏(38) مَا خَلَقْنَهُمَا إِلا بِالْحَقّ‏ِ وَ لَكِنَّ أَكثرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ‏(39)


ترجمه:


37 -آيا آنها بهترند يا قوم تبع و كسانى كه پيش از آنان بودند ؟ ما آنها را هلاك كرديم چرا كه مجرم بودند .


38 -ما آسمانها و زمين و آنچه در ميان اين دو است بى‏هدف نيافريديم.


39 -ما آن دو را فقط به حق آفريديم ، ولى اكثر آنها نمى‏دانند.


تفسير:آنها بهترند يا قوم تبع ؟!


سرزمين يمن كه در جنوب جزيره عربستان قرار دارد از سرزمينهاى آباد و پر بركتى است كه در گذشته مهد تمدن درخشانى بوده است ، پادشاهانى بر آن حكومت مى‏كردند كه تبع ( جمع آن تبابعه ) نام داشتند ، به خاطر اينكه مردم از آنها تبعيت مى‏كردند و يا از اين نظر كه يكى بعد از ديگرى روى كار مى‏آمدند.


به هر حال قوم تبع جمعيتى بودند با قدرت و نيروى فراوان و حكومت پهناور و گسترده .


در آيات فوق به دنبال بحثى كه پيرامون مشركان مكه و لجاجت و انكار


تفسير نمونه ج : 21ص :192


آنها نسبت به معاد آمده با اشاره به سرگذشت قوم تبع آنها را تهديد مى‏كند كه نه تنها عذاب الهى در قيامت در انتظارشان است كه در اين دنيا نيز سرنوشتى همچون قوم گنهكار و كافر تبع پيدا خواهند كرد.


مى‏فرمايد : آيا آنها بهترند ، يا قوم تبع ، و كسانى كه پيش از آنان بودند ؟ ! ما آنها را هلاك كرديم ، چرا كه مجرم بودند ( ا هم خير ام قوم تبع و الذين من قبلهم اهلكناهم انهم كانوا مجرمين ) .


روشن است كه مردم حجاز از سرگذشت قوم تبع كه در همسايگى آنها مى‏زيستند كم و بيش اطلاع داشتند ، و لذا در آيه شرح بيشترى پيرامون آنها نمى‏دهد ، همين اندازه مى‏گويد بترسيد از اينكه سرنوشتى همانند آنها و اقوام ديگرى كه در گرداگرد شما در مسيرتان به سوى شام و در سرزمين مصر نزديك شما زندگى داشتند پيدا كنيد.


به فرض كه شما قيامت را منكر شويد ، ولى آيا مى‏توانيد عذابهائى را كه بر اين اقوام مجرم و سركش نازل شد انكار نمائيد ؟!.


منظور از الذين من قبلهم اقوامى همچون قوم نوح و عادو ثمود است.


در باره قوم تبع در نكات به خواست خدا بحث خواهيم كرد.


سپس بار ديگر به مساله معاد بازمى‏گردد و با استدلال لطيفى اين واقعيت را اثبات كرده ، مى‏گويد : ما آسمانها و زمين و آنچه را در ميان اين دو است بيهوده و بى‏هدف نيافريديم ( و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما لاعبين).



تفسير نمونه ج : 21ص :193


آرى اين آفرينش عظيم و گسترده هدفى داشته است ، اگر به گفته شما مرگ نقطه پايان زندگى است ، و بعد از چند روز خواب و خور و شهوت و اميال حيوانى ، زندگى پايان مى‏گيرد ، و همه چيز تمام مى‏شود، اين آفرينش لعب و لغو و بيهوده خواهد بود.


باور كردنى نيست كه خداوند قادر حكيم اين دستگاه عظيم را تنها براى اين چند روز زندگى زودگذر و بى‏هدف و توأم با انواع درد و رنج آفريده باشد ، اين با حكمت خداوند هرگز سازگار نخواهد بود.


بنابر اين مشاهده وضع اين جهان نشان مى‏دهد كه مدخل و دالانى است براى جهانى عظيمتر و ابدى ، چرا در اين باره انديشه نمى‏كنيد.


اين حقيقت را قرآن كرارا در سوره‏هاى مختلف بازگو كرده است.


در سوره انبيا آيه 16 در همين زمينه مى‏گويد : و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما لاعبين.


و در سوره واقعه آيه 62 مى‏گويد و لقد علمتم النشاة الاولى فلو لا تذكرون ( شما نشاه اولى را مشاهده كرديد چگونه متذكر نمى‏شويد ؟).


به هر حال در صورتى آفرينش اين جهان هدفدار خواهد شد كه جهان ديگرى پشت سر آن باشد ، و به همين دليل مكتبهاى الحادى و منكران معاد معتقد به بيهودگى و پوچى آفرينش هستند.


سپس براى تاكيد اين سخن مى‏افزايد : ما آن دو را جز به حق نيافريديم ( ما خلقناهما الا بالحق).


حق بودن اين دستگاه ايجاب مى‏كند كه هدف معقولى داشته باشد ، و آن بدون وجود جهان ديگر ممكن نيست ، بعلاوه حق بودن آن اقتضا دارد كه افراد نيكوكار و بدكار يكسان نباشند ، و از آنجا كه ما در اين جهان كمتر مشاهده


تفسير نمونه ج : 21ص :194


مى‏كنيم كه هر يك از اين دو گروه جزاى مناسب كار خويش را دريابند حق ايجاب مى‏كند كه حساب و كتاب و پاداش و كيفرى در جهان ديگرى در كار باشد ، تا هر كس جزاى مناسب عمل خويش را بيابد.


خلاصه اينكه حق در اين آيه اشاره به هدف صحيح آفرينش و آزمايش انسانها و قانون تكامل و همچنين اجراى اصول عدالت است.


ولى غالب آنها اين حقايق را نمى‏دانند ( و لكن اكثرهم لا يعلمون).


چرا كه انديشه و فكر خود را به كار نمى‏گيرند ، و گرنه دلائل مبداء و معاد واضح و آشكار است .


نكته : قوم تبع چه كسانى بودند ؟


تنها در دو مورد از قرآن مجيد واژه تبع آمده است ، يكى در آيات مورد بحث و ديگرى در آيه 14 سوره ق آنجا كه مى‏گويد : و اصحاب الايكة و قوم تبع كل كذب الرسل فحق و عيد : صاحبان سرزمينهاى پر درخت قوم شعيب ، و قوم تبع ، هر كدام رسولان خدا را تكذيب كردند و تهديد الهى در باره آنها تحقق يافت.


همانگونه كه قبلا نيز اشاره شد تبع يك لقب عمومى براى ملوك و شاهان يمن بود مانند كسرى براى سلاطين ايران و خاقان براى شاهان ترك و فرعون براى سلاطين مصر و قيصر براى سلاطين روم .


اين تعبير ( تبع ) از اين نظر بر ملوك يمن اطلاق مى‏شد كه مردم را به پيروى خود دعوت مى‏كردند ، يا يكى بعد از ديگرى روى كار مى‏آمدند.


ولى ظاهر اين است كه قرآن از خصوص يكى از شاهان يمن سخن مى‏گويد ، ( همانگونه كه فرعون معاصر موسى (عليه‏السلام‏) كه قرآن از او سخن مى‏گويد شخص


تفسير نمونه ج : 21ص :195


معينى بود ) و در بعضى از روايات آمده كه نام او اسعد ابو كرب بود.


جمعى از مفسران معتقدند كه او شخصا مرد حقجو و مؤمنى بود و تعبير به قوم تبع در دو آيهاز قرآن را دليل بر اين معنى گرفته‏اند ، زيرا در اين دو آيه از شخص او مذمت نشده بلكه از قوم او مذمت شده است.


روايتى كه از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده نيز شاهد اين معنى است در اين روايت مى‏خوانيم كه فرمود : لا تسبوا تبعا فانه كان قد اسلم : به تبع بد نگوئيد چرا كه او اسلام آورد.


و در حديث ديگرى از امام صادق (عليه‏السلام‏) آمده است : ان تبعا قال للاوس و الخزرج كونوا هاهنا حتى يخرج هذا النبى ، اما انا لو ادركته لخدمته و خرجت معه : شما در اينجا بمانيد تا اين پيامبر خروج كند ، اگر من زمان او را درك مى‏كردم كمر خدمت او را مى‏بستم و با او قيام مى‏كردم ! .


در روايت ديگرى آمده است هنگامى كه تبع در يكى از سفرهاى كشورگشائى خود نزديك مدينه آمد براى علماى يهود كه ساكن آن سرزمين بودند پيام فرستاد كه من اين سرزمين را ويران مى‏كنم تا هيچ يهودى در آن نماند ، و آئين عرب در اينجا حاكم شود.


شامول يهودى كه اعلم علماى يهود در آنجا بود گفت اى پادشاه اين شهرى است كه هجرتگاه پيامبرى از دودمان اسماعيل است كه در مكه متولد مى‏شود ، سپس بخشى از اوصاف پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را برشمرد ، تبع كه گويا سابقه ذهنى در اين باره داشت گفت : بنابر اين من اقدام به تخريب اين شهر نخواهم كرد .



تفسير نمونه ج : 21ص :196


حتى در روايتى در ذيل همين داستان آمده است كه او به بعضى از قبيله اوس و خزرج كه همراه او بودند دستور داد كه در اين شهر بمانيد و هنگامى كه پيامبر موعود خروج كرد او را يارى كنيد و فرزندان خود را به اين امر توصيه نمائيد ، حتى نامه‏اى نوشت و به آنها سپرد و در آن اظهار ايمان به پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرد.


نويسنده اعلام قرآن چنين نقل كرده است كه : تبع يكى از پادشاهان جهان‏گشاى يمن بود كه تا هند لشكركشى كرد ، و تمام كشورهاى آن منطقه را به تصرف خويش درآورد .


ضمن يكى از لشكركشيها وارد مكه شد ، و قصد داشت كعبه را ويران كند ، بيمارى شديدى به او دست داد كه اطباء از درمان او عاجز شدند.


در ميان ملازمان او جمعى از دانشمندان بودند ، و رئيس آنان حكيمى به نام شامول بود ، او گفت ، بيمارى تو به خاطر قصد سوء در باره خانه كعبه است ، و هرگاه از اين فكر منصرف گردى و استغفار كنى شفا خواهى يافت.


تبع از تصميم خود بازگشت و نذر كرد خانه كعبه را محترم دارد و هنگامى كه بهبودى يافت پيراهنى از برد يمانى بر كعبه پوشاند .


در تواريخ ديگر نيز داستان پيراهن كعبه نقل شده به اندازه‏اى كه به حد تواتر رسيده است ، اين لشكركشى و مساله پوشاندن پيراهن به كعبه در قرن پنجم ميلادى اتفاق افتاده ، و هم اكنون در شهر مكه محلى است كه دار التبابعة ناميده مى‏شود.


ولى به هر حال بخش عمده سرگذشت شاهان تبابعه يمن از نظر تاريخى خالى از ابهام نيست ، چرا كه در باره تعداد آنها ، و مدت حكومتشان ، اطلاعات


تفسير نمونه ج : 21ص :197


زيادى در دست نداريم ، و گاه به روايات ضد و نقيض در اين زمينه برخورد مى‏كنيم ، آنچه بيشتر در كتب اسلامى اعم از تفسير و تاريخ و حديث مطرح شده پيرامون همان سلطانى است كه قرآن در دو مورد به او اشاره كرده است .



تفسير نمونه ج : 21ص :198


إِنَّ يَوْمَ الْفَصلِ مِيقَتُهُمْ أَجْمَعِينَ‏(40) يَوْمَ لا يُغْنى مَوْلىً عَن مَّوْلًى شيْئاً وَ لا هُمْ يُنصرُونَ‏(41) إِلا مَن رَّحِمَ اللَّهُإِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ‏(42)


ترجمه:


40 -روز جدائى ( حق از باطل ) وعده‏گاه همه آنهاست.


41 -روزى كه هيچ دوستى كمترين كمكى به دوستش نمى‏كند و از هيچ سو يارى نمى‏شوند.


42 -مگر كسى كه خدا او را مورد رحمت قرار داده ، و او عزيز و رحيم است .


تفسير : روز جدائيها ! يوم الفصل


آيات مورد بحث در حقيقت نتيجه‏گيرى آيات گذشته در مورد مساله معاد است كه در آنها از طريق حكمت آفرينش اين جهان براى وجود رستاخيز استدلال شده بود.


در نخستين آيه از اين استدلال چنين نتيجه‏گيرى مى‏كند كه : يوم الفصل و روز جدائيها وعده‏گاه همه آنهاست ( ان يوم الفصل ميقاتهم اجمعين).


چه تعبير جالبى است از روز رستاخيز يوم الفصل روزى كه حق از باطل جدا مى‏شود ، و صفوف نيكوكاران و بدكاران مشخص مى‏گردد ، و انسان حتى از


تفسيرنمونه ج : 21ص :199


نزديكترين دوستانش جدا مى‏شود ، آرى آن روز وعده‏گاه همه مجرمان است.


سپس به شرح كوتاهى در باره اين روز جدائى پرداخته مى‏گويد : در همان روزى كه هيچ كس به فرياد ديگرى نمى‏رسد ، و هيچ دوستى كمترين كمكى به دوستش نمى‏كند ، و از هيچ سو يارى نمى‏شوند ! ( يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا و لا هم ينصرون).


آرى آن روز روز فصل و جدائى است ، روزى است كه انسان از همه چيز جز عملش جدا مى‏شود ، و مولى به هر معنى كه باشد دوست ، سرپرست ، ولى نعمت ، خويشاوند ، همسايه ، ياور ، و مانند آن ، توانائى حلكوچكترين مشكلى را از مشكلات قيامت براى كسى ندارد.


مولى از ماده ولاء در اصل به معنى ارتباط دو چيز با يكديگر است به طورى كه بيگانه‏اى در ميان نباشد ، و براى آن مصداقهاى زيادى است كه در كتب لغت به عنوان معانى مختلف اين واژه آمده ، كه همه آنها در ريشه و معنى اصلى آن مشتركند.



تفسير نمونه ج : 21ص :200


نه تنها دوستان به فرياد هم نمى‏رسند ، و خويشاوندان گرهى از كار يكديگر نمى‏گشايند ، بكله نقشه‏ها نيز نقش بر آب ، و چاره‏جوئيها به بن‏بست ، و تيرها به سنگ مى‏خورد چنانكه در آيه 46 طور مى‏خوانيم : يوم لا يغنى عنهم كيدهم شيئا و لا هم ينصرون : آن روز روزى است كه چاره‏جوئيهاى آنان مشكلى را حل نمى‏كند و يارى نمى‏شوند .


در اينكه چه تفاوتى در ميان لا يغنى و لا هم ينصرون است ؟ بهترين سخن اين است كه گفته شود : اولى اشاره به اين است كه هيچكس نمى‏تواند مشكل ديگرى را به تنهائى و مستقلا در آن روز حل كند ، و دومى اشاره به اين است حتى نمى‏توانند با همكارى يكديگر مشكلات را حل نمايند ، زيرا نصرت در جايى گفته مى‏شود كه شخصى به كمك ديگرى بشتابد و او را يارى دهد تا با همكارى هم بر مشكلات پيروز گردند.


تنها يك گروه مستثنا هستند همانگونه كه در آيه بعد مى‏گويد : مگر كسى كه خدا او را مورد رحمت قرار داده است ، چرا كه خداوند توانا و رحيم است ( الا من رحم الله انه هو العزيز الرحيم ) .


بدون شك اين رحمت الهى بيحساب نيست و تنها شامل مؤمنانى مى‏شود كه داراى عمل صالحند ، و اگر لغزشى از آنها سر زده نيز در حدى نيست كه پيوندهاى آنها را از خداوند بريده باشد ، اينها هستند كه دست به دامن لطف الهى مى‏زنند ، از درياى كرمش بهره‏مند ، و از چشمه رحمتش سيراب ، و از شفاعت اوليايش برخوردار مى‏گردند.



تفسير نمونه ج : 21ص :201


و از اينجا روشن مى‏شود كه نفى هر گونه دوست و ولى و ياور در آن روز با مساله شفاعت منافات ندارد ، زيرا شفاعت نيز جز به اذن پروردگار و فرمان او حاصل نمى‏شود .


جالب اينكه توصيف به عزيز بودن و رحيم بودن در كنار هم قرار گرفته كه اولى اشاره به نهايت قدرت و شكست‏ناپذيرى او ، و دومى اشاره به رحمت بى پايان او است ، و مهم اين است كه رحمت در عين قدرت باشد.


در بعضى از روايات اهل بيت (عليهم‏السلام‏) نقل شده كه منظور از جمله الا من رحم الله وصى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) امير مؤمنان (عليه‏السلام‏) و پيروان مكتب او هستند .


ناگفته پيدا است كه هدف بيان مصداق روشن است.



تفسير نمونه ج : 21ص :202


إِنَّ شجَرَت الزَّقُّومِ‏(43) طعَامُ الأَثِيمِ‏(44) كالْمُهْلِ يَغْلى فى الْبُطونِ‏(45) كَغَلىِ الْحَمِيمِ‏(46) خُذُوهُ فَاعْتِلُوهُ إِلى سوَاءِ الجَْحِيمِ‏(47) ثمَّ صبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذَابِ الْحَمِيمِ‏(48) ذُقْ إِنَّك أَنت الْعَزِيزُ الْكرِيمُ‏(49) إِنَّ هَذَا مَا كُنتُم بِهِ تَمْترُونَ‏(50)


ترجمه:


43 -درخت زقوم...


44 -غذاى گنهكاران است.


45 -همانند فلز گداخته در شكمها مى‏جوشد.


46 -جوششى همچون آب سوزان .


47 -اين كافر مجرم را بگيريد و به ميان دوزخ پرتابش كنيد.


48 -سپس بر سر او از عذاب سوزان بريزيد!


تفسير نمونه ج : 21ص :203


49 -(به او گفته مى‏شود ) بچش كه ( به پندار خود ) بسيار قدرتمند و محترم بودى!


50 -اين همان چيزى است كه پيوسته در آن ترديد مى‏كرديد.


تفسير : درخت زقوم!


در اين آيات توصيف وحشتناك و تكان دهنده‏اى از عذابهاى دوزخى منعكس شده كه بحث آيات قبل را در مورد يوم الفصل و روز رستاخيز تكميل مى‏كند.


مى‏فرمايد : درخت زقوم ... ( ان شجرة الزقوم).


غذاى گناهكاران است ! ( طعام الاثيم ) .


اينها هستند كه از اين گياه تلخ و بد بو و بد طعم و كشنده مى‏خورند.


زقوم به طورى كه در تفسير آيه 62 سوره صافات نيز گفتيم به گفته مفسران و اهل لغت نام گياهى تلخ و بد بو و بد طعم است كه داراى برگهاى كوچكى است و در سرزمين تهامه از جزيرة عرب مى‏رويد و مشركان با آن آشنا بودند ، گياهى است كه شيره تلخى دارد كه وقتى به بدن اصابت كند متورم مى‏شود.


بعضى معتقدند كه در اصل به معنى بلعيدن و بعضى مى‏گويند به معنى هر نوع غذاى تنفرآميز دوزخيان است.


در حديثى آمده است هنگامى كه اين واژه در قرآن نازل شد كفار قريش گفتند چنين گياهى در سرزمين ما وجود ندارد ، چه كسى از شما معنى زقوم را مى‏دانيد ؟ در آنجا مردى از اهل افريقا بود گفت : زقوم در لغت ما به


تفسير نمونه ج : 21ص :204


معنى كره و خرما است ( شايد منظور او نيز استهزا بود ) وقتى ابو جهل اين سخن را شنيد از روى سخريه صدا زد ، كنيز ! مقدارى كره و خرما بياور تا زقوم كنيم ! مى‏خوردند و مسخره مى‏كردند ، و مى‏گفتند محمد ما را به اينها مى‏ترساند.


ضمنا بايد توجه داشت كه شجره در لغت عرب و استعمالات قرآنى گاه به معنى درخت و گاه به معنى مطلقگياه مى‏آيد.


اثيم از ماده اثم به معنى كسى است كه بر گناه مداومت مى‏كند و در اينجا منظور كفار لجوج و تجاوز كار و پر گناه است.


سپس مى‏افزايد : همانند فلز گداخته در شكم گنهكاران مى‏جوشد ! ( كالمهل يغلى فى البطون).


جوششى همچون آب سوزان ( كغلى الحميم).


مهل به گفته بسيارى از مفسران و ارباب لغت ، فلز مذاب و گداخته است و به گفته بعضى ديگر همچون راغب در مفردات به معنى تفاله و دردى ته‏نشين شده روغن است كه چيزى است بسيار نامطلوب ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى‏رسد.


حميم به معنى آب داغ و جوشان و گاه بهدوستان صميمى و گرم نيز اطلاق مى‏شود ، و در اينجا منظور همان معنى اول است.


به هر حال هنگامى كه گياه زقوم وارد شكم آنها مى‏شود ، حالت حرارت فوق‏العاده‏اى ايجاد كرده ، و همچون آبى جوشان غليان پيدا مى‏كند ، و بجاى اينكه اين غذا مايه قوت و قدرت گردد بدبختى و عذاب و درد و رنج مى‏آفريند.


سپس مى‏فرمايد : به ماموران دوزخ خطاب مى‏شود : اين كافر پر گناه را


تفسير نمونه ج : 21ص :205


بگيريد ، و به ميان دوزخ پرتابش كنيد ! ( خذوه فاعتلوه الى سواء الجحيم).


فاعتلوه از ماده عتل ( به وزن قتل ) به معنى گرفتنو كشيدن و پرتاب كردن است ، كارى كه ماموران با مجرمان سركشى كه در برابر هيچ قانونى سر تسليم فرود نمى‏آورند انجام مى‏دهند.


سواء به معنى وسط است ، چرا كه فاصله آن نسبت به اطراف ، مساوى است ، و بردن اينگونه اشخاص به وسط جهنم به خاطر آن است كه حرارت ، طبعا شديدتر و شعله‏هاى آتش از هر سو آنها را احاطه مى‏كند.


باز به يكى ديگر از مجازاتهاى دردناك آنها اشاره كرده مى‏گويد : سپس به ماموران دوزخ دستور داده مى‏شود ، كه بر سر او ، از عذاب سوزان بريزيد ( ثم صبوا فوق رأسه من عذاب الحميم).


به اين ترتيب هم از درونمى‏سوزند و هم از بيرون تمام وجودشان را آتش فرا مى‏گيرد ، و در وسط آتش نيز آب سوزان بر آنها مى‏ريزند.


نظير همين معنى در آيه 19 سوره حج آمده است : يصب من فوق رؤسهم الحميم.


و بعد از اين همه عذابهاى دردناك جسمانى مجازات جانكاه روانى آنها شروع مى‏شود : به اين مجرم گناهكار سركش و بى‏ايمان گفته مى‏شود : بچش ، تو همان كسى هستى كه به گمان خود از همه قدرت‏مندتر و محترم‏تر بودى ( ذق انك انت العزيز الكريم).


تو بودى كه بينوايان را در بند و زنجير كشيده بودى ، و بر آنها ظلم و ستم


تفسير نمونه ج : 21ص :206


روا مى‏داشتى ، براى خود قدرتى شكست ناپذير و احترامى فوق العاده قائل بودى.


آرى اين تو بودى كه با آنهمه غرور هر جنايتى را مرتكب شدى ، اكنون بچش نتيجه اعمالترا كه در برابر چشمان تو مجسم شده است ، و همانگونه كه جسم و جان مردم را سوزاندى اكنون درون و برونت در آتش قهر الهى و با آب سوزان مى‏سوزد.


در حديثى آمده است پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روزى دست ابو جهل را گرفت و فرمود : اولى لك فاولى : منتظر باش ابو جهل ! منتظر باش ! ابو جهل ناراحت شد و دست خود را كشيد و گفت : باى شى‏ء تهددنى ؟ ماتستطيع انت و صاحبك ان تفعلا بى شيئا ! انى لمن اعز هذا الوادى و اكرمه ! : مرا به چه چيز تهديد مى‏كنى ؟ نه تو و نه صاحبت ( خدا ) قادر نيستيد با من كارى كنيد ! در سراسر اين سرزمين مكه من از همه نيرومندتر و گرامى‏ترم آيه فوق ناظر به همين معنى است ، مى‏گويد : هنگامى كه او را در آتش دوزخ مى‏افكنند ، به او مى‏گويند بچش ! اى مرد نيرومند گرامى سرزمين مكه!.


و در آخرين آيه مورد بحث مى‏افزايد : به آنها خطاب مى‏شود : اين همان چيزى است كه پيوسته در باره آن شك و ترديد مى‏كرديد ( ان هذا ما كنتم به تمترون).


چقدر درآيات مختلف قرآن با انواع دلائل ، واقعيت و حقانيت اين روز به شما گوشزد شد ، مگر به شما نگفتيم : رستاخيز را در عالم گياهان بنگريد و كذلك الخروج : رستاخيز شما نيز همين گونه است ؟ ! ( ق - 11)


تفسير نمونه ج : 21ص :207


مگر نگفتيم : همانگونه كه باران زمين‏هاى مرده را زنده مى‏كند حشر و نشر شما به همين سادگى است ؟ ! ( و كذلك النشور ( فاطر - 9).


مگر نگفتيم : مساله احياى مردگان براى خدا بسيار آسان است ؟ ! و ذلك على الله يسير ( تغابن - 7).


مگر نگفتيم : آيا آفرينش نخستين براى ما مشكل بود كه در رستاخيزترديد مى‏كنيد ؟ ا فعيينا بالخلق الاول ( سوره ق آيه 15).


خلاصه از طرق مختلف حقيقت براى شما بازگو شد ، افسوس كه گوش شنوا نداشتيد!.


نكته : كيفرهاى جسمانى و روحانى


مى‏دانيم طبق صريح قرآن مجيد معاد هم جنبه جسمانى دارد و هم روحانى ، و طبيعى است كه مجازاتها و پاداشها نيز بايد داراى هر دو جنبه باشد ، لذا در آيات قرآن و روايات اسلامى به هر دو قسمت اشاره شده است ، منتها از آنجا كه توجه توده مردم به جنبه‏هاى جسمانى بيشتر است شرح و توضيح بيشترى در مورد مجازاتها و پاداشهاى جسمانى ديده مى‏شود ، ولى اشارات بهپاداش و كيفر معنوى نيز كم نيست.


نمونه اين مطلب را در آيات فوق ديديم كه ضمن برشمردن چند قسمت از كيفرهاى دردناك جسمانى اشاره‏اى كوتاه و پر معنى به كيفر روحانى سركشان مستكبر نيز شده است.


در آيات ديگر قرآن نيز اشاره به پاداشهاى روحانى ديده مى‏شود : در يكجا مى‏فرمايد : و رضوان من الله اكبر : خشنودى و رضايتمندى خداوند از


تفسير نمونه ج : 21ص :208


همه اين پاداشها برتر است ( توبه - 72).


در جاى ديگر مى‏فرمايد : سلام قولا من رب رحيم : براى آنها سلام و تهنيت است از ناحيه پروردگار رحيم و مهربان ( يس- 85 ).


و بالاخره در جاى ديگر مى‏گويد : و نزعنا ما فى صدورهم من غل اخوانا على سرر متقابلين : هر گونه حسد و كينه و عداوت را از دلهاى آنها برمى‏كنيم ، همه برادرند و بر تختها رو به روى يكديگر قرار دارند ( حجر - 47).


ناگفته پيداست كه لذات معنوى آن هم در آن عالم وسيع و گسترده غالبا قابل توصيف نيست ، و لذا در آيات قرآن معمولا به صورت سربسته به آنها اشاره شده است و اما كيفرهاى روحى در شكل تحقيرها ، سرزنشها ، تاسف و اندوهها منعكس است كه نمونه‏اى از آن را در آيات فوق خوانديم.



تفسير نمونه ج : 21ص :209


إِنَّ الْمُتَّقِينَ فى مَقَامٍ أَمِينٍ‏(51) فى جَنَّتٍ وَ عُيُونٍ‏(52) يَلْبَسونَ مِن سندُسٍ وَ إِستَبرَقٍ مُّتَقَبِلِينَ‏(53) كذَلِك وَ زَوَّجْنَهُم بحُورٍ عِينٍ‏(54) يَدْعُونَ فِيهَا بِكلّ‏ِ فَكِهَةٍ ءَامِنِينَ‏(55) لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْت إِلا الْمَوْتَةَ الأُولىوَ وَقَاهُمْ عَذَاب الجَْحِيمِ‏(56) فَضلاً مِّن رَّبِّكذَلِك هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ‏(57)


ترجمه:


51 -پرهيزكاران در جايگاه امن و امانى هستند.


52 -در ميان باغها و چشمه‏ها.


53 -آنها لباسهائى از حرير نازك و ضخيم مى‏پوشند، و در مقابل يكديگر مى‏نشينند.


54 -اينچنينند بهشتيان ، و آنها را با حور العين تزويج مى‏كنيم.


55 -آنها هر نوع ميوه‏اى را بخواهند در اختيارشان قرار مى‏گيرد ، و در نهايت امنيت به سر مى‏برند.


56 -هرگز مرگى جز همان مرگ اول ( كه در دنيا چشيده‏اند ) نخواهند چشيد و خداوند آنها را از عذاب دوزخ حفظ مى‏كند.



تفسير نمونه ج : 21ص :210


57 -اين فضل و بخششى است از سوى پروردگارت ، و اين پيروزى بزرگى است.


تفسير : پرهيزگاران و انواع نعمتهاى بهشتى


از آنجا كه در آيات گذشته كيفرهاى دردناك دوزخيان مطرح بود در اين آيات مواهب و پاداشهاى بهشتيان را مى‏شمرد تا از قرينه مقابله اهميت هر يك از اين دو آشكارتر گردد .


اين پاداشها در هفت قسمت خلاصه شده : نخست اينكه : پرهيزگاران در جايگاه امن و امانى هستند ( ان المتقين فى مقام امين).


بنا بر اين هيچگونه ناراحتى و ناامنى به آنها نمى‏رسد ، و در امنيت كامل از آفات و بلاها ، از غم و اندوهها ، از شياطين و طاغوتها به سر مى‏برند.


سپس به ذكر نعمت دوم پرداخته ، مى‏گويد : آنها در ميان باغها و چشمه‏ها به سر مى‏برند ، و جايگاه آنها از هر سو با درختان و چشمه‏ها احاطهشده ( فى جنات و عيون).


تعبير به جنات ( باغهاى پر درخت ) ممكن است اشاره به تعدد باغهائى باشد كه هر يك از بهشتيان در اختيار دارند ، و يا اشاره به مقامهاى مختلف آنان باشد چرا كه باغهاى بهشت نيز همه يكسان نيست و به تفاوت درجات بهشتيان متفاوت است.



تفسير نمونه ج : 21ص :211


در مرحله سوم به لباسهاى زيباى آنها اشاره كرده مى‏افزايد : آنها لباسهائى از حرير لطيف و نازك و ضخيم مى‏پوشند ، و در برابر يكديگر بر تختها جاى دارند ( يلبسون من سندس و استبرق متقابلين).


سندس به پارچه‏هاى ابريشمين نازك و لطيف مى‏گويند ، و بعضى قيد زربافت را نيز به آن افزوده‏اند .


استبرق به معنى پارچه‏هاى ابريشمى ضخيم است ، و جمعى از اهل لغت و مفسران آن را معرب كلمه فارسى استبر يا ستبر ( به معنى ضخيم ) مى‏دانند ، اين احتمال نيز هست كه ريشه آن عربى باشد و از برق ( به معنى تلالؤ ) گرفته شده است ، به خاطر درخشندگى خاصى كه اين گونه پارچه‏ها دارد.


البته در بهشت گرما و سرماى شديدى وجود ندارد تا به وسيله پوشيدن لباس دفع شود ، بلكه اينها اشاره به لباسهاى متنوع و گوناگون بهشتى است ، و همانگونه كه قبلا گفته‏ايم الفاظ و كلمات ما كه براى رفع حاجت در زندگى روزمره دنيا وضع شده قادر نيست مسائل آن جهان بزرگ و كامل را توصيف كند ، بلكه تنها مى‏تواند اشاراتى به آن باشد .


بعضى نيز تفاوت اين لباسها را اشاره به تفاوت مقام قرب بهشتيان دانسته‏اند.


ضمنا متقابل بودن بهشتيان با يكديگر و حذف هر گونه تفاوت و برترى - جوئى در ميان آنها اشاره‏اى است به روح انس و اخوتى كه بر جلسات آنها حاكم است ، جلساتى كه جز صفا و روحانيت و معنويت در فضاى آن چيزى وجود ندارد.


در مرحله چهارم نوبت به همسران آنها مى‏رسد مى‏گويد : آرى اينچنينند بهشتيان ، و حور العين را بههمسرى آنها درمى‏آوريم ( كذلك و زوجناهم بحور عين).



تفسير نمونه ج : 21ص :212


حور جمع حوراء و احور به كسى مى‏گويند كه سياهى چشم او كاملا مشكى و سفيدى آن كاملا شفاف است!.


عين ( بر وزن چين ) جمع اعين و عيناء به معنى درشت چشم است.


از آنجا كه زيبائى انسان بيش از همه در چشمان او است ، در اينجا چشمان زيباى حور العين را توصيف مى‏كند ، و البته در آيات ديگر قرآن زيبائيهاى ديگر آنها نيز به طرز زيبائى مطرح شده است.


سپس به ذكر پنجمين نعمت بهشتيان پرداخته مى‏افزايد : آنها هر نوع ميوه‏اى را بخواهند تقاضا مى‏كنند در اختيارشان قرار مى‏گيرد و در نهايت امنيت هستند ( يدعون فيها بكل فاكهة آمنين ) .


حتى مشكلاتى كه در بهره‏گيرى از ميوه‏هاى دنيا وجود دارد براى آنها وجود نخواهد داشت ، ميوه‏ها همگى نزديك و در دسترسند ، بنا بر اين زحمت و رنج چيدن ميوه از درختان بلند در آنجا نيست : قطوفها دانية ( حاقه - 23).


انتخاب هر گونه ميوه‏اى را بخواهند به دست آنهاست : و فاكهة مما يتخيرون ( واقعه - 20).


بيماريها و ناراحتيهائى كه گاه بر اثر خوردن ميوه‏ها در اين دنيا پيدا مى‏شود در آنجا وجود ندارد ، و نيز بيمى از فساد و كمبود و فناى آنها نيست ، و از هر نظر فكر آنها راحت و در امنيتند .


به هر حال اگر غذاى دوزخيان زقوم است و در درون آنان همچون آب جوشان مى‏جوشد ، طعام بهشتيان ميوه‏هاى لذتبخش و خالى از هر گونه ناراحتى است.


جاودانگى بهشت و نعمتهاى بهشتى ششمين موهبت الهى بر متقين است ، چرا


تفسير نمونه ج : 21ص :213


كه آنچه فكر انسان را به هنگام وصال ناراحت مى‏كند بيم فراق است ، لذا مى‏فرمايد : آنها هيچ مرگى جز همان مرگ اول كه در دنيا چشيدند نخواهند چشيد ! ( لا يذوقون فيها الموت الا الموتة الاولى).


جالب اينكه قرآن مساله جاودانه بودن نعمتهاى بهشت را با تعبيرات مختلف بيان كرده است ، گاه مى‏گويد : خالدين فيها جاودانه در باغهاى بهشت خواهند ماند .


و گاه مى‏گويد : عطاءا غير مجذوذ اين عطائى است قطع‏نشدنى ( هود - 108).


در اينكه چرا تعبير به مرگ نخستين ( الموتة الاولى ) شده است مطالبى است كه در نكات خواهد آمد.


سرانجام هفتمين و آخرين نعمت را در اين سلسله چنين بيان مى‏كند : و خداوند آنها را از عذاب دوزخ حفظ كرده است ( و وقاهم عذاب الجحيم).


كمال اين نعمتها در اين است كه احتمال عذاب و فكر مجازات بهشتيان را به خود مشغول نمى‏دارد و نگران نمى‏كند .


اشاره به اينكه اگر پرهيزگاران لغزشهائى هم داشته‏اند خدا به لطف و كرمش آنها را بخشيده ، و به آنها اطمينان داده است كه از اين نظر نگرانى به خود راه ندهند ، و به تعبير ديگر غير از معصومين خواه ناخواه لغزشى دارند و تا مشمول عفو الهى نشوند از آن بيمناكند اين آيه به آنها از اين نظر امنيت كامل مى‏بخشد.


در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينكه بعضى از مؤمنان مدت زمانى به خاطر گناهشان در دوزخ مى‏مانند تا پاك شوند و سپس به بهشت مى‏آيند ، آيا آيه


تفسير نمونه ج : 21ص :214


فوق شامل حال آنها نمى‏شود ؟ در پاسخ مى‏توان گفت : آيه از پرهيزگاران بلند پايه‏اى سخن مى‏گويد كه از همان ابتدا قدم در بهشت مى‏نهند ، و اما از گروه ديگر ساكت است .


اين احتمال نيز وجود دارد كه اين دسته نيز بعد از ورود در بهشت ديگر بيمى از بازگشت به دوزخ ندارند ، و در امن و امانند ، يعنى آيه فوق حال آنها را بعد از ورود در بهشت ترسيم مى‏كند.


در آخرين آيه مورد بحث اشاره به تمام اين نعمتهاى هفتگانه كرده ، به صورت يك جمع‏بندى مى‏گويد : همه اينها به عنوان فضل و بخششى از سوى پروردگار تو است و اين فوز عظيم و پيروزى بزرگى است كه شامل حال پرهيزگاران مى‏شود ( فضلا من ربك ذلك هو الفوز العظيم ) .


درست است كه پرهيزگاران حسنات بسيارى در دنيا انجام داده‏اند ، ولى مسلما پاداش عادلانه آن اعمال ناچيز اينهمه نعمت بى‏پايان و جاودانى نيست اين فضل خدا است كه اينهمه پاداش را در اختيار آنها گذارده.


از اين گذشته ، اگر فضل الهى در دنيا شامل حال آنها نبود هرگز نمى‏توانستند آن حسنات را بجا آورند ، او به آنها عقل و دانش داد ، او پيامبران الهى و كتب آسمانى را فرستاد ، و او توفيق هدايت و عمل را شامل حالشان كرد.


آرى بهره‏گيرى از اين توفيقات بزرگ و رسيدن به آن همه پاداش در پرتو اين توفيقات ، فوز عظيم و پيروزى بزرگى است كه جز در سايه لطف او حاصل نمى‏شود .



تفسير نمونه ج : 21ص :215


نكته : مرگ نخستين چيست ؟


در آيات فوق خوانديم كه بهشتيان هيچ مرگى جز مرگ نخستين را نمى‏چشند ، در اينجا سه سؤال مطرح است.


نخست اينكه منظور از مرگ اول چيست ؟ اگر مرگى است كه پايان زندگى دنيا را تشكيل مى‏دهد چرا مى‏گويد : بهشتيان جز مرگ اول را نمى‏چشند ، در حالى كه آن را قبلا چشيده‏اند ( و بايد به صورت فعل ماضى گفته شود نه مضارع).


در پاسخ اين سؤال بعضى الا را در الا الموتة الاولى به معنى بعد گرفته‏اند و گفته‏اند معنى آيه اين مى‏شود كه بعد از مرگ نخستين مرگ ديگرى را نخواهند چشيد .


بعضى در اينجا تقديرى قائل شده‏اند و گفته‏اند تقدير چنين است : الا الموتة الاولى التى ذاقوها : مگر مرگ نخستين كه آن را از قبل چشيده‏اند.


سؤال ديگر اينكه چرا تنها سخن از مرگ نخستين به ميان آمده در حالى كه مى‏دانيم انسان دو مرگ را مى‏چشد ، مرگى در پايان زندگى دنيا ، و مرگى بعد از حيات برزخى.


در پاسخ اين سؤال جوابهائى گفته‏اند كه هيچيك قابل قبول نيست ، و نياز به ذكر آن نمى‏بينيم ، بهتر اين است كه گفته شود حيات و مرگ برزخى هيچ شباهتى به حيات و مرگ معمولى ندارد ، بلكه به مقتضاى معاد جسمانى حيات قيامت از جهاتى شبيه حيات دنيا است ، منتها در سطحى بسيار بالاتر و والاتر ، و لذا به بهشتيان گفته مى‏شود جز مرگ نخستين كه در دنيا داشتيد ديگر مرگى در


تفسير نمونه ج : 21ص :216


كار نخواهد بود ، و چون حيات و مرگ برزخى مطلقا با آن شباهتى ندارد سخنى از آن به ميان نيامده است.


سومين سؤال اينكه نبودن مرگ در قيامت منحصر به بهشتيان نيست ، دوزخيان نيز مرگى ندارند ، پس چرا در آيه روى بهشتيان تكيه شده است ؟ مرحوم طبرسى در مجمع البيان جواب جالبى دارد ، مى‏گويد : اين به خاطر آن است كه بشارتى براى بهشتيان باشد كه حيات جاويدان گوارائى دارند ، اما براى دوزخيان كه هر لحظه از حياتشان براى آنها مرگى است و گوئى پيوسته مى‏ميرند و زنده مى‏شوند اين سخن مفهومى ندارد .


به هر حال تعبير به لا يذوقون ( نمى‏چشند ) در اينجا اشاره به اين است كه حتى كمترين آثارى از آثار مرگ نيز براى بهشتيان پيدا نمى‏شود.


جالب اينكه در حديثى از امام باقر (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : خداوند روز قيامت به بعضى از بهشتيان مى‏گويد:و عزتى و جلالى ، و علوى و ارتفاع مكانى ، لانحلن له اليوم خمسة اشياء ... الا انهم شباب لا يهرمون ، و اصحاء لا يسقمون ، و اغنياء لا يفتقرون ، و فرحون لا يحزنون ، و احياء لا يموتون ، ثم تلى هذه الاية : لا يذوقون فيها الموت الا الموتة الاولى : به عزت و جلالم سوگند ، و به علو و بلندى مقامم قسم ، من پنج چيز را به او مى‏بخشم ... آنها هميشه جوانند و پير نمى‏شوند ، تندرستند و بيمار نمى‏گردند ، توانگرند و فقير نخواهند شد ، خوشحالند و اندوهى به آنها راه نمى‏يابد ، و هميشه زنده‏اند و نمى‏ميرند ، سپس اين آيه را تلاوت فرمود : لا يذوقون فيها الموت الا الموتة الاولى .



تفسير نمونه ج : 21ص :217


فَإِنَّمَا يَسرْنَهُ بِلِسانِك لَعَلَّهُمْ يَتَذَكرُونَ‏(58) فَارْتَقِب إِنَّهُم مُّرْتَقِبُونَ‏(59)


ترجمه:


58 -ما آن ( قرآن ) را بر زبان تو آسان ساختيم تا متذكر شوند.


59 -(اما اگر پذيرا نشدند ) منتظر باش آنها نيز منتظرند ( تو منتظر پيروزى الهى و آنها منتظر عذاب و شكست باشند).


تفسير : منتظرش باش كه آنها نيز منتظرند!


گفتيم : سوره دخان با بيان عظمت و عمق آيات قرآن شروع شده است ، و با آيات فوق كه آن هم بيانگر تاثير عميق آيات قرآن است پايان مى‏گيرد ، تا آغاز سوره با انجامش هماهنگ باشد ، و آنچه در ميان اين آغاز و انجام بيان شده نيز تاكيدى است بر مواعظ و اندرزهاى قرآن .


مى‏فرمايد : ما اين قرآن را بر زبان تو آسان كرديم تا آنها متذكر شوند ( فانما يسرناه بلسانك لعلهم يتذكرون).


با اينكه محتوايش فوق العاده عميق و ابعادش بسيار گسترده است ، ساده ، روان ، همه كس فهم ، و قابل استفاده براى همه قشرهاست ، مثالهايش زيبا ، تشبيهاتش طبيعى و رسا ، داستانهاى واقعى و آموزنده ، دلائلش روشن و محكم ، بيانش ساده و فشرده و پر محتوا ، و در عين حال شيرين و جذاب ، تا در اعماق قلوب انسانها نفوذ كند ، بيخبران را آگاه ، و دلهاى آماده را متذكر سازد .


بعضى از مفسران تفسير ديگرى براى اين آيه ذكر كرده‏اند كه مطابق آن منظور اين است : تو با اينكه درس نخوانده‏اى به سهولت و راحتى مى‏توانى اين


تفسير نمونه ج : 21ص :218


آيات پر محتوا را كه بيانگر وحى و اعجاز الهى است قرائت كنى.


ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى‏رسد ، و در واقع اين آيه شبيه آيه‏اى است كه در سوره قمر چند بار تكرار شده است : و لقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر : ما قرآن را براى تذكر سهل و آسان ساختيم آيا كسى هست كه پند گيرد و متذكر شود ؟ .


ولى از آنجا كه با همه اين اوصاف باز گروهى در برابر كلام حق تسليم نمى‏شوند در آخرين آيه آنها را مورد تهديد قرار داده ، مى‏گويد : اگر با اينهمه آنها پذيرا نشوند تو منتظر باش ، آنها نيز منتظرند ! ( فارتقب انهم مرتقبون).


تو منتظر وعده‏هاى الهى در زمينه پيروزى بر كفار باش ، و آنها منتظر شكست باشند.


تو منتظر مجازات دردناك الهى در باره اين قوم لجوج و ستمگر باش ، آنها نيز در پندار خود انتظار شكست و ناكامى تو را مى‏كشند ، تا معلوم شود كداميك از اين دو انتظار صحيح است ؟ بنا بر اين هرگز نبايد از اين آيه چنين نتيجه‏گيرى كرد كه خداوند به پيامبرش دستور مى‏دهد به كلى دست از تبليغ آنها بكشد ، و تلاشها و كوششهايش را متوقف سازد ، و تنها به انتظار قناعت كند ، بلكه اين يكنوع تهديد است كه براى بيدار ساختن افراد لجوج به كار مى‏رود .


نكته‏ها:


1 -ارتقب در اصل از رقبة ( بر وزن طلبه ) به معنى گردن گرفته شده است ، و از آنجا كه افرادى كه منتظر چيزى هستند پيوسته گردن مى‏كشند به معنى انتظار و مراقبت از چيزى آمده است.


2 -آيات فوق به خوبى نشان مى‏دهدكه قرآن مجيد تعلق به قشر و گروه


تفسير نمونه ج : 21ص :219


خاصى ندارد ، بلكه براى فهم و تذكر و پندگيرى عموم است ، بنابر اين آنها كه قرآن را در پيچ و خم مفاهيم مبهم و مسائل نامفهومى قرار مى‏دهند كه درك آن تعلق به قشر خاصى دارد و حتى آن قشر هم چيزى از آن نمى‏فهمند در حقيقت از روح قرآن غافلند.


قرآن بايد در زندگى همه مردم حضور داشته باشد ، در شهر و روستا ، در خلوت و جمع ، در دبستان و دانشگاه ، در مسجد و ميدان جنگ ، و در همه جا ، چرا كه خداوند آن را سهل و ساده و روان ساخته تا همگان متذكر شوند.


و نيز اين آيه قلم بطلان بر افكار كسانى كه قرآن را در طرز تلاوت و پيچ و خم قواعد تجويد خلاصه كرده ، و تنها همتشان اداى الفاظ آن از مخارج و رعايت آداب وقف و وصل است مى‏كشد ، و مى‏گويد همه اينها براى تذكر است تذكرى كه عامل حركت و سازندگى در عمل بشود ، رعايت ظواهر الفاظ در جاى خود صحيح ولى هدف نهائى معانى است نه الفاظ .


3 -در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) آمده است : لو لا تيسيره لما قدر احد من خلقه ان يتلفظ بحرف من القرآن ، و انى لهم ذلك و هو كلام من لم يزل و لا يزال ! : اگر خداوند قرآن را آسان بر زبانها نساخته بود كسى قدرت نداشت تلفظ به حرفى از حروف آن كند ، و چگونه مى‏توانستند در حالى كه قرآن سخن خداوند ازلى و ابدى است ؟ ( و چنين كلامى آنقدر ابهت و عظمت دارد كه تلفظ به آن براى بندگان بدون لطف الهى ممكن نيست ) .


پروردگارا ! ما را از كسانى قرار ده كه از قرآن اين كلام بزرگ و بى‏نظيرت پند مى‏گيرند ، و زندگى خود را در تمام ابعاد با آن هماهنگ مى‏سازند.


خداوندا ! از آن امنيت كه به پرهيزگاران عنايت مى‏كنى و قلب و جان


تفسير نمونه ج : 21ص :220


آنها را در برابر طوفان حوادث آرامش مى‏بخشى به ما مرحمت فرما.


بارالها ! مواهبت بى‏شمار ، و رحمتت بى‏حساب ، و مجازاتت دردناك است ، اعمال ما چيزى نيست كه ما را مشمول لطفت و بر كنار از كيفرت سازد ، ما را با همان فضلى كه به متقين وعده داده‏اى مشمول عناياتت قرار ده ، و گرنه هرگز به آغوش بهشت جاودانت راه نخواهيم يافت.


پايان سوره دخان سه‏شنبه 25 رجب المرجب 1405 - 1364 / 1/ 27.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :