امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
623
چرا علماء شيعه تقيه را از واجبات دين دانسته و قسم عمده دين را زير چتر تقيه مى دانند و اين نظريه با توجه به روايات آنها از جمله اصول كافى ج 2 ص 217ـ219 است و در تعريف تقيه گفته اند:انسان با عمل و قول خود امرى را اظهار كند كه با درون و قلبش سازگار نباشد.در حالى كه طبق نظر اهل سنت اين امر از مصاديق نفاق و صفات منافقين است و در نتيجه غضب خداوند را نسبت به آنها به دنبال دارد.

دليل:«و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا امنّا و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزئون»(بقره 14)
براى روشن شدن مطلب،طى پنج مرحله به توضيح آن مى پردازيم:

1ـمعناى تقيّه:
تقيه از ريشه «وقى»([1]) و مصدر باب اتّقى يتّقى،به معناى پرهيز و حفظ كردن نفس از خطرات است و معانى و تعاريفى كه در كتب فريقين بيان شده بازگشت اين معانى به همين معنا است. از جمله از ابن عباس نقل شده كه: «التقيه هو أن يتكلّم بلسانه و قلبه مطمئن بالايمان »([2]) تقيه آن است كه انسان با زبان خود به كلمه كفر تكلم كند و حال آن كه قلبش آكنده از ايمان است.همچنين شيخ مفيد مى گويد: «تقيه پوشاندن حق و اعتقاد است و ظاهر نكردن آن براى مخالفين، در صورتى كه اظهار آن ضرر دنيوى و اخروى داشته باشد»([3]).

2ـ فرق تقيه با نفاق:
بعضى مى پندارند تقيه،نوعى نفاق است ولى با كمى دقت و بررسى،ضعف آن آشكار مى شود چرا كه تقيه اظهار كفر و پنهان كردن گوهر ايمان در قلب است و حال آن كه نفاق، اظهار و آشكار كردن ايمان و مستور و پنهان نگاه داشتن كفر و خبائث باطن است، پس تقيه و نفاق ضد يكديگرند.اما آيه 14 سوره بقره كه شما آن را دليل بر عدم جواز تقيه گرفته ايد، با مراجعه به تفاسير شيعه و سنى ([4])، در مى يابيم كه كسى اين آيه را بر تقيه حمل نكرده است و شاهد بر اين مطلب، اين است كه خداوند در مورد اين افراد فرموده: «فى قلوبهم مرض»(بقره 10); در قلب هاى آنان مرض و بيمارى است.پر واضح است كه شخص تقيه كننده، قلبش سرشار از ايمان و خالى از مرض نفاق است.

3ـ حكم تكليفى تقيّه:
تقيه مانند بسيارى از موضوعات شرعى داراى احكام پنج گانه تكليفى است([5]) (وجوب، حرمت، استحباب، كراهت اباحه) و فخر رازى در ذيل آيه 106 سوره نحل به اين مطلب اشاره كرده ([6])، و اين ادعا كه «تقيه از واجبات دين در بين شيعيان است»، صحيح است ولى نه به اين معنا كه در همه جا تقيه واجب باشد بلكه يكى از اقسام تقيه، تقيه واجب است و چه بسا در بعضى موارد، تقيه حرام هم باشد كه يكى از موارد، جايى است كه موجب فساد دين شود.
امام صادق (عليه السّلام) مى فرمايد: «تقيه ما دامى جايز است كه به فساد دين منجر نشود»([7]).

4ـ دلايل جواز تقيه از ديدگاه فريقين:
الف) قرآن: آياتى چند از قرآن مجيد،بر جواز تقيه دلالت دارند كه براى پرهيز از اطاله كلام به ذكر دو نمونه كه مورد اتفاق مفسرين شيعه و اهل سنت است، مى پردازيم:
1ـ «من كفر باللّه من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان....(نحل 106)»;كسانى كه بعد از ايمان، كافر شوند بجز آنها كه تحت فشار واقع شده اند در حالى كه قلبشان آرام و با ايمان است. شأن نزول اين آيه، جريان عمار ياسر است كه در مقابل شكنجه كفار قريش مجبور شد كه آنچه از او مى خواهند (كلمه كفر) بر زبان جارى كند و حال آن كه قلبش سرشار از ايمان بود، در همين زمان آيه فوق نازل شد و عمل او را از مصاديق كفر به خداوند خارج ساخت. علماء بزرگى در كتب خود، به اين شأن نزول اشاره نموده اند، از جمله: فخر رازى در تفسير كبير ([8])، قرطبى در جامع احكام القرآن ([9])، ابن اثير در الكامل فى التاريخ ([10])، زمخشرى در الكشاف ([11])، شيخ طوسى در التبيان ([12])،و علامه طباطبائى در الميزان([13]).و روشن است كه تقيه نوعى اكراه است  و به همين خاطر، در صحيح بخارى كتاب مستقلى تحت عنوان «كتاب الاكراه» آورده و در ذيل آن آيات مربوطه به تقيه را بيان نموده و نقل كرده كه:تقيه جايز است تا روز قيامت ([14]).
2ـ «و من يفعل ذلك فليس من اللّه فى شيىء الا أن تتقوا منهم تقاة» (آل عمران 28)، و هر كس كافران را دوست بگيرد،هيچ رابطه اى با خداوند ندارد مگر آنكه از آنها بترسيد. قرطبى در ذيل اين آيه، از ابن عباس نقل مى كند كه: اگر كسى مجبور شود بر كلامى كه معصيت خداوند است و از ترس جانش آن را بر زبان جارى كند، در حاليكه در قلبش ايمان باشد، ضررى به دين او نمى زند([15]). قرطبى مى گويد تقيه جايز نيست مگر با خوف قتل يا قطع اعضاء و يا اذيت و آزار زياد ([16]).البته بخارى ([17])و ابن كثير([18]) و ديگران نيز اين آيه را براى تقيه يا اكراه، مورد استناد قرار داده اند.
ب) سنت نبوى: پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) كه جز به حق سخن نمى گويد «و ما ينطق عن الهوى» (نجم 3) ايشان تقيه كردن را در مواردى تأييد فرموده اند.از جمله وقتى عمار، از تقيه كردن، با حالت ناراحتى نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد، حضرت به او فرمود: «فان عادوا فعد لهم بما قلت»; يعنى اگر كفار دوباره تو را مورد آزار و اذيت قرار دادند، همان كن كه در گذشته انجام دادى.اين روايت در كتبى همچون تفسير كبير([19])، كشاف([20])، فتح البارى ([21])، الكامل فى التاريخ ([22])،تبيان ([23])، مجمع البيان ([24]) و....نقل شده. حال سؤال مى كنيم; آيا عمار كه از صحابه رسول اللّه(صلى الله عليه و آله) است،منافق بوده و آيا پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله) به او درس نفاق داده است؟!
در حادثه ديگر مسيلمه كذاب، دو مسلمان را تحت فشار قرار داد، تا به رسالت او اقرار كنند، يكى از آنها در ظاهر به رسالت اقرار كرد، ولى ديگرى اقرار نكرد و به شهادت رسيد، وقتى خبر به پيامبر (صلى الله عليه و آله) رسيد، فرمود: «اما الأول فقد أخذ برخصة الله واما الثانى فقد صدع بالحق فهنيئاً له»([25]); يعنى مسلمان اول كارى كرده كه خدا به او رخصت داده بود و اما مسلمان دوم فرياد حق سر داده است، پس بهشت گواراى او باد.
ج) عقل: خداوند در باطن هر انسان، راهنمايى به نام عقل قرار داده است كه از آن به نام رسول باطنى ياد مى شود و زير بناى هر دينى با عقل ثابت مى شود، چرا كه اصل دين با دين ثابت نمى شود.
حال در شرايطى كه امر مردّد شود بين ارتكاب حرام يا ترك فريضه اى، به خطر افتادن اصل دين و يا جان انسان، عقل حكم مى كند به حفظ دين و جان و آيه شريفه ]ولا تلقوا بايديكم الى التهلكه; خودتان را با دستان خويش به هلاكت نيفكنيد([26])[ ارشاد به اين حكم است. فخر رازى مى گويد: «اگر كسى مردّد شود به خوردن گوشت خوك و مردار و نوشيدن شراب و يا از دست دادن جان، بر او خوردن واجب مى شود، چرا كه حفظ جان واجب است و براى او راهى جز ارتكاب حرام نيست»([27]).
5ـ علت اهميت دادن شيعه به تقيه: از مطالب گذشته اصل جواز و عدم حرمت تقيه، نزد فريقين روشن شد، حال اين سئوال مطرح است كه چرا شيعيان به تقيه اهميت بيشترى مى دهند؟
پاسخ اين سئوال، با مراجعه به تاريخ روشن مى شود. شيعيان در طول تاريخ اسلام در اقليت بوده و از طرف حكومت ها تحت فشارهاى شديد قرار داشته اند، از اين روى براى حفظ كردن اصل مكتب و جان خود مجبور به مخفى كردن عقيده خود بوده اند و اگر اهل سنت هم، چنين شرايطى داشتند به يقين همان كارى را مى كردند كه شعييان كرده اند. در پايان به ذكر چند نمونه از آزار و اذيت و قتل شيعيان درگذر تاريخ مى پردازيم:
1ـ بلاذرى نقل مى كند: امام حسين (عليه السلام) در فرازى از نامه اش به معاويه چنين مى نويسد:
تو بودى كه به زياد دستور دادى هر كس بر دين و عقيده على (عليه السلام) است او را بكش و او نيز شيعيان على (عليه السلام) را كشت و مُثله كرد([28]).
2ـ خطيب بغدادى مى نويسد: متوكل عباسى، «نصر بن على جهضمى» را به علت حديثى كه درباره منقبت على(عليه السلام) و فاطمه زهرا (سلام الله عليها) و امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) نقل كرده بود، هزار تازيانه زد و دست از او بر نداشت تا آنكه شهادت دادند او از اهل سنت است([29]).
ـ اما روايتى كه نقل كرده ايد كه اكثر دين نزد شيعيان زير چتر تقيه است، از چند جهت قابل بررسى است:
اولا: اين روايات از نظر سند خدشه دار بوده و از روايات مجهول است، چون در سلسله سند آن، شخصى به نام ابو عمر اعجمى وجود دارد كه شخص مجهولى است (در كتب رجالى نامى از او برده نشده و يا نام برده شده ولى ناشناخته است).
ثانياً: معناى روايت، اين نيست كه شيعيان 109 دين را با تقيه ثابت مى كنند، بلكه معنايش اين است كه در مواقعى كه تقيه واجب است، مثل حفظ كردن دين، 109 دينِ انسان در گرو تقيه است و حتى در ذيل حديث گفته شده، كل دين در گروه تقيه است و كسى كه در موارد خاص تقيه نكند، كل دين اش را از دست داده (لادين لمن لا تقية له).
در پايان ذكر اين نكته ضرورى است ;كه امروزه شيعيان از حالت اقليت و انزوا و شرائط خاص و فشارهاى سياسى تا حدودى خارج شده اند و لذا كمتر به تقيه روى مى آورند و شاهدش اين است كه شيعيان افكار و عقائد خود را در معرض ديد جهانيان قرار داده اند و با افتخار تمام، خود را پيروان سنت و مكتب پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) مى دانند و بحمدالله روز به روز بر عزت آنها افزوده مى شود.

پي نوشت ها:
[1]. احمد بن فارس،معجم مقاييس اللغة، دفتر تبليغات، ج 6،ص 131، ذيل ماده «وقى».
[2]. تفسير قرطبى،دار الكاتب، ج 4، ص 57، ذيل آيه 28 آل عمران.
[3]. شيخ مفيد، تصحيح الاعتقاد،منشورات الرضى، ص 115.
[4]. تفسير قرطبى، تفسير كبير از فخر رازى، الميزان از علامه طباطبائى و....، ذيل آيه 14 سوره بقره.
[5]. ناصر مكارم شيرازى، القواعد الفقيه، ناشر: مدرسه امير المؤمنين(ع)، چاپ دوم 1410، ص 388.(قال:المعروف بين الاصحاب)
[6]. فخر رازى، تفسير كبير، دار الكتب العلمية، ج 20، ص 98.
[7]. حر عاملى، وسايل الشعيه، ج 16، باب 25 از ابواب امر به معروف، ج 6، ص 216.
[8]. فخر رازى، تفسير كبير، دار الكتب العلميه، ج 20، ص 67، ذيل آيه 106 نحل.
[9]. تفسر قرطبى، همان، ج 10، ص 180، ذيل آيه فوق.
[10]. كامل ابن اثير،دار احياء التراث العربى (تحقيق شيرى) چاپ اول 1408، ص 491.
[11]. زمخشرى، كشاف، ادب الحوزه، ج 2، ص 636، ذيل آيه فوق.
[12]. شيخ طوسى، تبيان، مكتبة الاعلام الاسلامى،چاپ اول،1409، ج 6، ص 121، ذيل آيه فوق.
[13]. علامه طباطبائى، الميزان، اعلمى، بيروت، ج 12، ص 358، ذيل آيه فوق.
[14]. صحيح بخارى، دار احياء التراث العربى، بيروت، ج 9، ص 24، كتاب لاكراه.
[15]. تفسير قرطبى، همان، ج 4، ص 57.
[16]. همان.
[17]. صحيح بخارى همان.
[18]. تفسير ابن كثير، دار المعرفة، ج 1، ص 357، ذيل آيه فوق.
[19]. تفسير كبير، همان.
[20]. كشاف، همان.
[21]. ابن حجر عسقلانى،فتح البارى (شرح صحيح بخارى)، مكتبة الغزالى، ج 12، ص 312، كتاب الاكراه (89).
[22]. كامل ابن اثير، همان.
[23]. تبيان، همان.
[24]. مجمع البيان، انتشارات ناصر خسرو، ج 6، ص 597.
[25]. تفسير كبير، همان، ص 98 و كشاف، همان، ص 637.
[26]. بقره/ 19.
[27]. تفسير كبير، همان.
[28]. بلاذرى، انساب الاشراف، دارالفكر، ج 5، ص 129.
[29]. جعفر سبحانى، سيره پيشوايان، ص 589 (به نقل از تاريخ بغداد، بيروت، دارالكتب العربى، ج 13، ص 289).

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :