امروز:
دوشنبه 3 مهر 1396
بازدید :
866
تفسير نمونه : سوره حجرات آيات 18 – 11


تفسير نمونه ج : 22ص :176


يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا يَسخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ عَسى أَن يَكُونُوا خَيراً مِّنهُمْ وَ لا نِساءٌ مِّن نِّساءٍ عَسى أَن يَكُنَّ خَيراً مِّنهُنَّوَ لا تَلْمِزُوا أَنفُسكمْ وَ لا تَنَابَزُوا بِالأَلْقَبِبِئْس الاسمُ الْفُسوقُ بَعْدَ الايمَنِوَ مَن لَّمْ يَتُب فَأُولَئك هُمُ الظلِمُونَ‏(11) يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِّنَ الظنّ‏ِ إِنَّ بَعْض الظنّ‏ِ إِثْمٌوَ لا تجَسسوا وَ لا يَغْتَب بَّعْضكُم بَعْضاًأَ يحِب أَحَدُكمْ أَن يَأْكلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُوَ اتَّقُوا اللَّهَإِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِيمٌ‏(12)


ترجمه:


11 -اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگر را استهزا كنند ، شايد آنها از اينها بهتر باشند ، و نه زنانى از زنان ديگر شايد آنان بهتر از اينان باشند ، و يكديگر را مورد طعن و عيبجوئى قرار ندهيد ، و با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد ، بسيار بد است كه بر كسى بعد از ايمان نام كفر بگذاريد ، و آنها كه توبه نكنند ظالم و ستمگرند .


12 -اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد ! از بسيارى از گمانها بپرهيزيد ، چرا كه بعضى از گمانها


تفسير نمونه ج : 22ص :177


گناه است ، و هرگز ( در كار ديگران ) تجسس نكنيد ، و هيچيك از شما ديگرى را غيبت نكند ، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد ؟ ( به يقين ) همه شما از اين امر كراهت داريد ، تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند توبه پذير و مهربان است .


شان نزول:


مفسران براى اين آيات شان نزولهاى مختلفى نقل كرده‏اند ، از جمله اينكه : جمله لا يسخر قوم من قوم در باره ثابت بن قيس ( خطيب پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شده است كه گوشهايش سنگين بود ، و هنگامى كه وارد مسجد مى‏شد كنار دست پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براى او جائى باز مى‏كردند ، تا سخن حضرت را بشنود روزى وارد مسجد شد در حالى كه مردم از نماز فراغت پيدا كرده ، و جاى خود نشسته بودند ، او جمعيت را مى‏شكافتو مى‏گفت : جا بدهيد ! جا بدهيد ! تا به يكى از مسلمانان رسيد ، و او گفت همينجا بنشين ! او پشت سرش نشست ، اما خشمگين شد ، هنگامى كه هوا روشن گشت ثابت به آن مرد گفت : كيستى ؟ او نام خود را برد و گفت فلانكس هستم ، ثابت گفت : فرزند فلان زن ؟ ! و در اينجا نام مادرش را با لقب زشتى كه در جاهليت مى‏بردند ياد كرد ، آن مرد شرمگين شد و سر خود را بزير انداخت ، آيه نازل شد و مسلمانان را از اين گونه كارهاى زشت نهى كرد.


و گفته‏اند : و لا نساء من نساء در باره ام سلمه نازل گرديد كه بعضى از همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را به خاطر لباس مخصوصى كه پوشيده بود ، يا به خاطر كوتاهى قدش مسخره كردند ، آيه نازل شد و آنها را از اين عمل باز داشت .



تفسير نمونه ج : 22ص :178


و نيز گفته‏اند جمله و لا يغتب بعضكم بعضا در باره دو نفر از اصحاب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است كه رفيقشان سلمان را غيبت كردند ، زيرا او را خدمت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستاده بودند تا غذائى براى آنها بياورد ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سلمان را سراغ اسامة بن زيد كه مسئول بيت المال بود فرستاد ، اسامه گفت : الانچيزى ندارم ، آن دو نفر از اسامه غيبت كردند و گفتند : او بخل ورزيده و در باره سلمان گفتند : اگر او را به سراغ چاه سميحه ( چاه پر آبى بود ) بفرستيم آب آن فروكش خواهد كرد ! سپس خودشان به راه افتادند تا نزد اسامه بيايند ، و در باره موضوع كار خود تجسس كنند ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود من آثار خوردن گوشت در دهان شما مى‏بينم ، عرض كردند : اى رسول خدا ما امروز مطلقا گوشت نخورده‏ايم ! فرمود : آرى گوشت سلمان و اسامه را مى‏خورديد ، آيه نازل شد و مسلمانان را از غيبت نهى كرد.


استهزاء ، بد گمانى ، غيبت ، تجسس ، و القاب زشت ممنوع !


از آنجا كه قرآن مجيد در اين سوره به ساختن جامعه اسلامى بر اساس معيارهاى اخلاقى پرداخته ، پس از بحث در باره وظائف مسلمانان در مورد نزاع و مخاصمه گروههاى مختلف اسلامى در آيات مورد بحث به شرح قسمتى از ريشه‏هاى اين اختلافات پرداخته تا با قطع آنها اختلافات نيز بر چيده شود ، و درگيرى و نزاع پايان گيرد.


در هر يك از دو آيه فوق به سه قسمت از امورى كه مى‏تواند جرقه‏اى براى روشن كردن آتش جنگ و اختلاف باشد با تعبيراتى صريح و گويا پرداخته.



تفسير نمونه ج : 22ص :179


نخست مى‏فرمايد : اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد ! نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگرى را استهزاء كند ( يا ايها الذين آمنوا لا يسخر قوم من قوم ) .


چه اينكه شايد آنها كه مورد سخريه قرار گرفته‏اند از اينها بهتر باشند ( عسى ان يكونوا خيرا منهم).


همچنين هيچ گروهى از زنان نبايد زنان ديگرى را مورد سخريه قرار دهند ، چرا كه ممكن است آنها از اينها بهتر باشند ( و لا نساء من نساء عسى ان يكن خيرا منهن).


در اينجا مخاطب مؤمنانند ، اعم از مردان و زنان ، قرآن به همه هشدار مى‏دهد كه از اين عمل زشت بپرهيزند ، چرا كه سرچشمه استهزاء و سخريه همان حس خود برتربينى و كبر و غرور است كه عامل بسيارى از جنگهاى خونين در طول تاريخ بوده .


و اين خود برتربينى بيشتر از ارزشهاى ظاهرى و مادى سرچشمه مى‏گيرد مثلا فلان كس خود را از ديگرى ثروتمندتر ، زيباتر ، يا از قبيله‏اى سرشناستر مى‏شمرد ، و احيانا اين پندار كه از نظر علم و عبادت و معنويات از فلان جمعيت برتر است او را وادار به سخريه مى‏كند ، در حالى كه معيار ارزش در پيشگاه خداوند تقوا است ، و اين بستگى به پاكى قلب و نيت و تواضع و اخلاق و ادب دارد.


هيچ كس نمى‏تواند بگويد : من در پيشگاه خدا از فلان كس برترم ، و به همين دليل تحقير ديگران و خود را برتر شمردن يكى از بدترين كارها ، و زشترين عيوب اخلاقى است كه بازتاب آن در تمام زندگى انسانها ممكن است آشكار شود .


سپس در دومين مرحله مى‏فرمايد : و يكديگر را مورد طعن و عيبجوئى قرار ندهيد ( و لا تلمزوا انفسكم).



تفسير نمونه ج : 22ص :180


لا تلمزوا از ماده لمز بر وزن ( طنز ) به معنى عيبجوئى و طعنه زدن است ، و بعضى فرق ميان همز و لمز را چنين گفته‏اند كه لمز شمردن عيوب افراد است در حضور آنها ، و همز ذكر عيوب در غياب آنها است ، و نيز گفته‏اند كه لمز عيبجوئى با چشم و اشاره است ، در حالى كه همز عيبجوئى با زبان است ( شرح بيشتر پيرامون اين موضوع به خواست خدا در تفسير سوره همزه خواهد آمد ) .


جالب اينكه قرآن در اين آيه با تعبير انفسكم به وحدت و يكپارچگى مؤمنان اشاره كرده و اعلام مى‏دارد كه همه مؤمنان به منزله نفس واحدى هستند و اگر از ديگرى عيبجوئى كنيد در واقع از خودتان عيبجوئى كرده‏ايد!.


و بالاخره در مرحله سوم مى‏افزايد : و يكديگر را با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد ( و لا تنابزوا بالالقاب).


بسيارى از افراد بى بند و بار در گذشته و حال اصرار داشته و دارند كه بر ديگران القاب زشتى بگذارند ، و از اين طريق آنها را تحقير كنند ، شخصيتشان را بكوبند ، و يا احيانا از آنان انتقام گيرند ، و يا اگر كسى در سابق كار بدى داشته سپس توبه كرده و كاملا پاك شده باز هم لقبى كه بازگو كننده وضع سابق باشد بر او بگذارند .


اسلام صريحا از اين عمل زشت نهى مى‏كند ، و هر اسم و لقبى را كه كوچكترين مفهوم نامطلوبى دارد و مايه تحقير مسلمانى است ممنوع شمرده.


در حديثى آمده است كه روزى صفيه دختر حيى ابن اخطب ( همان زن يهودى كه بعد از ماجراى فتح خيبر مسلمان شد و به همسرى پيغمبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در آمد ) روزى خدمت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد در حالى كه اشك مى‏ريخت ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از ماجرا پرسيد ، گفت : عايشه مرا سرزنش مى‏كند و مى‏گويد : اى يهودى‏زاده ! پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : چرا نگفتى پدرم هارون است ، و عمويم


تفسير نمونه ج : 22ص :181


موسى ، و همسرم محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ؟ و در اينجا بود كه اين آيه نازل شد.


به همين جهت در پايان آيه مى‏افزايد : بسيار بد است كه بر كسى بعد از ايمان آوردن نام كفر بگذارند ( بئس الاسم الفسوق بعد الايمان ) .


بعضى در تفسير اين جمله احتمال ديگرى داده‏اند و آن اينكه خداوند مؤمنان را نهى مى‏كند از اينكه بعد از ايمان به خاطر عيبجوئى مردم نام فسق را بر خود پذيرند.


ولى تفسير اول با توجه به صدر آيه و شان نزولى كه ذكر شد مناسبتر به نظر مى‏رسد.


و در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مى‏فرمايد : و آنها كه توبه نكنند و از اين اعمال دست بر ندارند ظالم و ستمگرند ( و من لم يتب فاولئك هم الظالمون).


چه ظلمى از اين بدتر كه انسان با سخنان نيش دار ، و تحقير و عيبجوئى ، قلب مردم با ايمان را كه مركز عشق خدا است بيازارد ، و شخصيت و آبروى آنها را كه سرمايه بزرگ زندگى آنان است از بين ببرد .


گفتيم : در هر يك از دو آيه مورد بحث سه حكم اسلامى در زمينه مسائل اخلاق اجتماعى مطرح شده ، احكام سه‏گانه آيه اول به ترتيب : عدم سخريه ، و ترك عيبجوئى ، و تنابز به القاب بود ، و احكام سه‏گانه آيه دوم به ترتيب : اجتناب از گمان بد ، تجسس و غيبت است.


در اين آيه نخست مى‏فرمايد : اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد ! از بسيارى از گمانها بپرهيزيد ، چرا كه بعضى از گمانها گناه است ! ( يا ايها الذين آمنوا اجتنبوا كثيرامن الظن ان بعض الظن اثم).


منظور از كثيرا من الظن گمانهاى بد است كه نسبت به گمانهاى


تفسير نمونه ج : 22ص :182


خوب در ميان مردم بيشتر است لذا از آن تعبير به كثير شده و گرنه حسن ظن و گمان خير نه تنها ممنوع نيست بلكه مستحسن است ، چنانكه قرآن مجيد در آيه 12 سوره نور مى‏فرمايد : لو لا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بانفسهم خيرا : چرا هنگامى كه آن نسبت ناروا را شنيديد مردان و زنان با ايمان نسبت به خود ( و كسى كه همچون خود آنها بود ) گمان خير نبردند ؟ ! قابل توجه اينكه : نهى از كثيرى از گمانها شده، ولى در مقام تعليل مى‏گويد زيرا بعضى از گمانها گناه است اين تفاوت تعبير ممكن است از اين جهت باشد كه گمانهاى بد بعضى مطابق واقع است ، و بعضى مخالف واقع ، آنكه مخالف واقع است مسلما گناه است ، و لذا تعبير به ان بعض الظن اثم شده است ، بنابر اين وجود همين گناه كافى است كه از همه بپرهيزد.


در اينجا اين سؤال مطرح مى‏شود كه گمان بد و خوب غالبا اختيارى نيست ، يعنى بر اثر يك سلسله مقدمات كه از اختيار انسان بيرون است در ذهن منعكس مى‏شود ، بنابر اين چگونه مى‏شود از آن نهى كرد ؟!


1 -منظور از اين نهى ، نهى از ترتيبآثار است ، يعنى هر گاه گمان بدى نسبت به مسلمانى در ذهن شما پيدا شد ، در عمل كوچكترين اعتنائى به آن نكنيد ، طرز رفتار خود را دگرگون نسازيد ، و مناسبات خود را با طرف تغيير ندهيد ، بنابر اين آنچه گناه است ترتيب اثر دادن به گمان بد مى‏باشد.


لذا در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم : ثلاث فى المؤمن لا يستحسن ، و له منهن مخرج ، فمخرجه من سوء الظن ان لا يحققه : سه چيز است كه وجود آن در مؤمن پسنديده نيست ، و راه فرار دارد ، از جمله سوء ظن است كه راه فرارش اين است كه به آن جامه عمل نپوشاند .



تفسير نمونه ج : 22ص : 183


2 -انسان مى‏تواند با تفكر روى مسائل مختلفى ، گمان بد را در بسيارى از موارد از خود دور سازد ، به اين ترتيب كه در راههاى حمل بر صحت بينديشد و احتمالات صحيحى را كه در مورد آن عمل وجود دارد در ذهن خود مجسم سازد و تدريجا بر گمان بد غلبه كند.


بنابر اين گمان بد چيزى نيست كه هميشه از اختيار آدمى بيرون باشد.


لذا در روايات دستور داده شده كه اعمال برادرت را بر نيكوترين وجه ممكن حمل كن ، تا دليلى بر خلاف آن قائم شود ، و هرگز نسبت به سخنى كه از برادر مسلمانت صادر شده گمان بد مبر ، مادام كه مى‏توانى محمل نيكى براى آن بيابى ، قال أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) : ضع امر اخيك على احسنه حتى ياتيك ما يقلبك منه .


و لا تظنن بكلمة خرجت من اخيك سوء و انت تجد لها فى الخير محملا.


به هر حال اين دستور اسلامى يكى از جامعترين و حساب شده‏ترين دستورها در زمينه روابط اجتماعى انسانها است ، كه مساله امنيت را به طور كامل در جامعه تضمين مى‏كند.


كه شرح آن در بحث نكات خواهد آمد.


سپس در دستور بعد مساله نهى از تجسس را مطرح كرده ، مى‏فرمايد : و هرگز در كار ديگران تجسس نكنيد ( و لا تجسسوا ) .


تجسس و تحسس هر دو به معنى جستجوگرى است ولى اولى معمولا در امور نامطلوب مى‏آيد ، و دومى غالبا در امر خير ، چنانكه يعقوب به فرزندانش دستور مى‏دهد : يا بنى اذهبوا فتحسسوا من يوسف و اخيه : اى فرزندان من ! برويد و از ( گمشده من ) يوسف و برادرش جستجو كنيد ( يوسف - 87).



تفسير نمونه ج : 22ص :184


در حقيقت گمان بد عاملى است براى جستجوگرى ، و جستجوگرى عاملى است براى كشف اسرار و رازهاى نهانى مردم ، و اسلام هرگز اجازه نمى‏دهد كه رازهاى خصوصى آنها فاش شود.


و به تعبير ديگر اسلام مى‏خواهد مردم در زندگى خصوصى خود از هر نظر در امنيت باشند .


بديهى است اگر اجازه داده شود هر كس به جستجوگرى در باره ديگران بر خيزد حيثيت و آبروى مردم بر باد مى‏رود ، و جهنمى به وجود مى‏آيد كه همه افراد اجتماع در آن معذب خواهند بود.


البته اين دستور منافاتى با وجود دستگاههاى اطلاعاتى در حكومت اسلامى براى مبارزه با توطئه‏ها نخواهد داشت ولى اين بدان معنى نيست كه اين دستگاهها حق دارند در زندگى خصوصى مردم جستجوگرى كنند چنانكه به خواست خدا شرح داده خواهد شد.


و بالاخره در سومين و آخرين دستور كه در حقيقت معلول و نتيجه دو برنامهقبل است مى‏فرمايد : هيچكدام از شما ديگرى را غيبت نكند ( و لا يغتب بعضكم بعضا).


و به اين ترتيب گمان بد سرچشمه تجسس ، و تجسس موجب افشاى عيوب و اسرار پنهانى ، و آگاهى بر اين امور سبب غيبت مى‏شود كه اسلام از معلول و علت همگى نهى كرده است.


سپس براى اينكه قبح و زشتى اين عمل را كاملا مجسم كند آن را در ضمن يك مثال گويا ريخته ، مى‏گويد : آيا هيچ يك از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد ؟ ! ( ا يحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا).


به يقين همه شما از اين امر كراهت داريد ( فكرهتموه).


آرى آبروى برادر مسلمان همچون گوشت تن او است ، و ريختن اين آبرو به وسيله غيبت و افشاى اسرار پنهانى همچون خوردن گوشت تن او است ،


تفسير نمونه ج : 22ص :185


و تعبير به مرده به خاطر آن است كه غيبت در غياب افراد صورت مى‏گيرد ، كه همچون مردگان قادر بر دفاع از خويشتن نيستند.


و اين ناجوان مردانه‏ترين ستمى است كه ممكن است انسان در باره برادر خود روا دارد.


آرى اين تشبيه بيانگر زشتى فوق العاده غيبت و گناه عظيم آن است.


در روايات اسلامى - چنانكه خواهد آمد - نيز اهميت فوق العاده‏اى به مساله غيبت داده شده است ، و كمتر گناهى است كه مجازات آن از نظر اسلام تا اين حد سنگين باشد .


و از آنجا كه ممكن است افرادى آلوده به بعضى از اين گناهان سه‏گانه باشند و با شنيدن اين آيات متنبه شوند ، و در صدد جبران بر آيند در پايان آيه راه را به روى آنها گشوده ، مى‏فرمايد : تقواى الهى ، پيشه كنيد و از خدا بترسيد كه خداوند توبه پذير و مهربان است ( و اتقوا الله ان الله تواب رحيم).


نخست بايد روح تقوا و خدا ترسى زنده شود ، و به دنبال آن توبه از گناه صورت گيرد ، تا لطف و رحمت الهى شامل حال آنها شود.


نكته‏ها:


1 -امنيت كامل و همه جانبه اجتماعى


دستورهاى ششگانه‏اى كه در دو آيه فوق مطرح شده ( نهى از سخريه ، و عيبجوئى ، و القاب زشت ، و گمان بد ، و تجسس ، و غيبت ) هرگاه به طور كامل در يك جامعه پياده شود آبرو و حيثيت افراد جامعه را از هر نظر بيمه مى‏كند ، نه كسى مى‏تواند به عنوان خود برتربينى ديگران را وسيله تفريح و سخريه قرار دهد ، و نه مى‏تواند زبان به عيبجوئى اين و آن بگشايد ، و نه با القاب زشت


تفسير نمونه ج : 22ص :186


حرمت و شخصيت افراد را در هم بشكند.


نه حق دارد حتى گمان بد ببرد ، نه در زندگى خصوصى افراد به جستجو پردازد، و نه عيب پنهانى آنها را براى ديگران فاش كند.


به تعبير ديگر انسان چهار سرمايه دارد كه همه آنها بايد در دژهاى اين قانون قرار گيرد و محفوظ باشد : جان ، و مال ، و ناموس ، و آبرو.


تعبيرات آيات فوق و روايات اسلامى نشان مى‏دهد كه آبرو و حيثيت افراد همچون مال و جان آنها است ، بلكه از بعضى جهات مهمتر است ! اسلام مى‏خواهد در جامعه اسلامى امنيت كامل حكمفرما باشد نه تنها مردم در عمل و با دست به يكديگر هجوم نكنند ، بلكه از نظر زبان مردم ، و از آن بالاتر از نظر انديشه و فكر آنان نيز در امان باشند ، و هر كس احساس كند كه ديگرى حتى در منطقه افكار خود تيرهاى تهمت را به سوى او نشانه‏گيرى نمى‏كند ، و اين امنيتى است در بالاترين سطح كه جز در يك جامعه مذهبى و مؤمن امكان پذير نيست .


پيغمبر گرامى (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در حديثى مى‏فرمايد : ان الله حرم من المسلم دمه و ماله و عرضه ، و ان يظن به السوء : خداوند خون و مال و آبروى مسلمان را بر ديگران حرام كرده ، و همچنين گمان بد در باره او بردن.


گمان بد نه تنها به طرف مقابل و حيثيت او لطمه وارد مى‏كند ، بلكه براى صاحب آن نيز بلائى است بزرگ زيرا سبب مى‏شود كه او را از همكارى با مردم و تعاون اجتماعى بر كنار كند ، و دنيائى وحشتناك آكنده از غربت و انزوا فراهم سازد ، چنانكه در حديثى از أمير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) آمده است : من لم يحسن ظنه استوحش من كل احد : كسى كه گمان بد داشته باشد


تفسير نمونه ج : 22ص :187


از همه كس مى‏ترسد و وحشت دارد!.


به تعبير ديگر : چيزى كه زندگى انسان را از حيوانات جدا مى‏كند ، و به آن رونق و حركت و تكامل مى‏بخشد ، روح تعاون و همكارى دسته جمعى است ، و اين در صورتى امكان پذير است كه اعتماد و خوشبينى بر مردم حاكم باشد ، در حالى كه سوء ظن پايه‏هاى اين اعتماد را در هم مى‏كوبد ، پيوندهاى تعاون را از بين مى‏برد و روح اجتماعى را تضعيف مى‏كند .


نه تنها سوء ظن كه مساله تجسس و غيبت نيز چنين است.


افراد بدبين از همه چيز مى‏ترسند ، و از همه كس وحشت دارند ، و نگرانى جانكاهى دائما بر روح آنها مستولى است ، نه مى‏توانند يار و مونسى غمخوار پيدا كنند ، و نه شريك و همكارى براى فعاليتهاى اجتماعى ، و نه يار و ياورى براى روز درماندگى.


توجه به اين نكته نيز لازم است كه منظور از ظن در اينجا گمانهاى بى دليل است بنابر اين در مواردى كه گمان متكى به دليل يعنى ظن معتبر باشد از اين حكم مستثنى است مانند گمانى كه از شهادت دو نفر عادل حاصل مى‏شود .


2 -تجسس نكنيد!


ديديم قرآن با صراحت تمام تجسس را در آيه فوق منع نموده ، و از آنجا كه هيچگونه قيد و شرطى براى آن قائل نشده نشان مى‏دهد كه جستجوگرى در كار ديگران و تلاش براى افشاى اسرار آنها گناه است ، ولى البته قرائنى كه در داخل و خارج آيه است نشان مى‏دهد كه اين حكم مربوط به زندگى شخصى و خصوصى افراد است ، و در زندگى اجتماعى تا آنجا كه تاثيرى در سرنوشت جامعه نداشته باشد نيز اين حكم صادق است.



تفسير نمونه ج : 22ص:188


اما روشن است آنجا كه ارتباطى با سرنوشت ديگران و كيان جامعه پيدا مى‏كند مساله شكل ديگرى به خود مى‏گيرد ، لذا شخص پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مامورانى براى جمع آورى اطلاعات قرار داده بود كه از آنها بعنوان عيون تعبير مى‏شود ، تا آنچه را ارتباط با سرنوشت جامعه اسلامى در داخل و خارج داشت براى او گرد آورى كنند.


و نيز به همين دليل حكومت اسلامى مى‏تواند ماموران اطلاعاتى داشته باشد ، يا سازمان گسترده‏اى براى گرد آورى اطلاعات تاسيس كند ، و آنجا كه بيم توطئه بر ضد جامعه ، و يا به خطر انداختن امنيت و حكومت اسلامى مى‏رود به تجسس بر خيزند ، و حتى در داخل زندگى خصوصى افراد جستجوگرى كنند .


ولى اين امر هرگز نبايد بهانه‏اى براى شكستن حرمت اين قانون اصيل اسلامى شود ، و افرادى به بهانه مساله توطئه و اخلال به امنيت به خود اجازه دهند كه به زندگى خصوصى مردم يورش برند ، نامه‏هاى آنها را باز كنند ، تلفنها را كنترل نمايند و وقت و بى وقت به خانه آنها هجوم آورند.


خلاصه اينكه مرز ميان تجسس و به دست آوردن اطلاعات لازم براى حفظ امنيت جامعه بسيار دقيق و ظريف است ، و مسئولين اداره امور اجتماع بايد دقيقا مراقب اين مرز باشند ، تا حرمت اسرار انسانها حفظ شود ، و هم امنيت جامعه و حكومت اسلامى به خطر نيفتد .


3 -غيبت از بزرگترين گناهان است


گفتيم سرمايه بزرگ انسان در زندگى حيثيت و آبرو و شخصيت او است ، و هر چيز آن را به خطر بيندازد مانند آن است كه جان او را به خطر انداخته باشد ، بلكه گاه ترور شخصيت از ترور شخص مهمتر محسوب مى‏شود ، و اينجا


تفسير نمونه ج : 22ص :189


است كه گاه گناه آن از قتل نفس نيز سنگين‏تر است.


يكى از فلسفه‏هاى تحريم غيبت اين است كه اين سرمايه بزرگ بر باد نرود ، و حرمت اشخاص در هم نشكند ، و حيثيت آنها را لكه‏دار نسازد ، و اين مطلبى است كه اسلام آن را با اهميت بسيار تلقى مى‏كند .


نكته ديگر اينكه غيبت بد بينى مى‏آفريند ، پيوندهاى اجتماعى را سست مى‏كند ، سرمايه اعتماد را از بين مى‏برد ، و پايه‏هاى تعاون و همكارى را متزلزل مى‏سازد.


مى‏دانيم اسلام براى مساله وحدت و يكپارچگى جامعه اسلامى و انسجام و استحكام آن اهميت فوق العاده‏اى قائل شده است ، هر چيز اين وحدت را تحكيم كند مورد علاقه اسلام است ، و هر چيز آن را تضعيف نمايد منفور است ، و غيبت يكى از عوامل مهم تضعيف است.


از اينها گذشته غيبت بذر كينهو عداوت را در دلها مى‏پاشد ، و گاه سرچشمه نزاعهاى خونين و قتل و كشتار مى‏گردد.


خلاصه اين كه اگر در اسلام غيبت به عنوان يكى از بزرگترين گناهان كبيره شمرده شده به خاطر آثار سوء فردى و اجتماعى آن است.


در روايات اسلامى تعبيراتى بسيار تكان دهنده در اين زمينه ديده مى‏شود ، كه نمونه‏اى از آن را ذيلا مى‏آوريم : پيغمبر گرامى اسلام فرمود : ان الدرهم يصيبه الرجل من الربا اعظم عند الله فى الخطيئة من ست و ثلاثين زنية ، يزنيها الرجل ! و اربى الربا عرض الرجل المسلم ! : درهمى كه انسان از ربا به دست مى‏آورد گناهش نزدخدا از سى و شش زنا بزرگتر است ! و از هر ربا بالاتر آبروى مسلمان است!.



تفسير نمونه ج : 22ص :190


اين مقايسه به خاطر آن است كه زنا هر اندازه قبيح و زشت است جنبه حق الله دارد ، ولى رباخوارى ، و از آن بدتر ريختن آبروى مردم از طريق غيبت ، يا غير آن ، جنبه حق الناس دارد.


در حديث ديگرى آمده است : روزى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با صداى بلند خطبه خواند و فرياد زد : يا معشر من آمن بلسانه و لم يؤمن بقلبه ! لا تغتابوا المسلمين ، و لا تتبعوا عوراتهم ، فانه من تتبع عورة اخيه تتبع الله عورته ، و من تتبع الله عورته يفضحه فى جوف بيته ! ؟ اى گروهى كه به زبان ايمان آورده‏ايد و نه با قلب ! غيبت مسلمانان نكنيد ، و از عيوب پنهانى آنها جستجو ننمائيد ، زيرا كسى كه در امور پنهانى برادر دينى خود جستجو كند خداوند اسرار او را فاش مى‏سازد ، و در دل خانه‏اش رسوايش مى‏كند ! .


و در حديث ديگرى آمده است كه خداوند به موسى وحى فرستاد : من مات تائبا من الغيبة فهو آخر من يدخل الجنة ، و من مات مصرا عليها فهو اول من يدخل النار ! : كسى كه بميرد در حالى كه از غيبت توبه كرده باشد آخرين كسى است كه وارد بهشت مى‏شود و كسى كه بميرد در حالى كه اصرار بر آن داشته باشد اولين كسى است كه وارد دوزخ مى‏گردد ! .


و نيز در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم : الغيبة اسرع فى دين الرجل المسلم من الا كلة فى جوفه ! : تاثير غيبت در دين مسلمان از خوره در جسم او سريعتر است!.


اين تشبيه نشان مى‏دهد كه غيبت همانند خوره كه گوشت تن را مى‏خورد


تفسير نمونه ج : 22ص :191


و متلاشى مى‏كند به سرعت ايمان انسان را بر باد مى‏دهد ، و با توجه به اينكه انگيزه‏هاى غيبت امورى همچون حسد ، تكبر ، بخل ، كينه‏توزى ، انحصار طلبى و مانند اين صفات زشت و نكوهيده است روشن مى‏شود كه چرا غيبت و از بين بردن آبرو و احترام مسلمانان از اين طريق اين چنين ايمان انسان را بر باد مى‏دهد ( دقت كنيد ) .


روايات در اين زمينه در منابع اسلامى بسيار زياد است كه با ذكر حديث ديگرى اين بحث را پايان مى‏دهيم امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏فرمايد : من روى على مؤمن رواية يريد بها شينه ، و هدم مروته ، ليسقط من اعين الناس ، اخرجه الله من ولايته الى ولاية الشيطان ، فلا يقبله الشيطان ! : كسى كه به منظور عيبجوئى و آبروريزى مؤمنى سخنى نقل كند تا او را از نظر مردم بيندازد ، خداوند او را از ولايت خودش بيرون كرده ، به سوى ولايت شيطان مى‏فرستد ، و اما شيطان هم او را نمى‏پذيرد ! .


تمام اين تاكيدات و عبارات تكان دهنده به خاطر اهميت فوق العاده‏اى است كه اسلام براى حفظ آبرو ، و حيثيت اجتماعى مؤمنان قائل است ، و نيز به خاطر تاثير مخربى است كه غيبت در وحدت جامعه ، و اعتماد متقابل و پيوند دلها دارد ، و از آن بدتر اينكه غيبت عاملى است براى دامن زدن به آتش كينه و عداوت و دشمنى و نفاق و اشاعه فحشاء در سطح اجتماع ، چرا كه وقتى عيوب پنهانى مردم از طريق غيبت آشكار شود اهميت و عظمت گناه از ميان مى‏رود و آلودگى به آن آسان مى‏شود .



تفسير نمونه ج : 22ص :192


4 -مفهوم غيبت


غيبت چنانكه از اسمش پيدا است اين است كه در غياب كسى سخنى گويند ، منتهى سخنى كه عيبى از عيوب او را فاش سازد ، خواه اين عيب جسمانى باشد ، يا اخلاقى ، در اعمال او باشد يا در سخنش ، و حتى در امورى كه مربوط به او است مانند لباس ، خانه ، همسر و فرزندان و مانند اينها.


بنابر اين اگر كسى صفات ظاهر و آشكار ديگرى را بيان كند غيبت نخواهد بود.


مگر اينكه قصد مذمت و عيبجوئى داشته باشد كه در اين صورت حرام است ، مثل اينكه در مقام مذمت بگويد آن مرد نابينا ، يا كوتاه قد ، يا سياهرنگ يا كوسه ! به اين ترتيب ذكر عيوب پنهانى به هر قصد و نيتى كه باشد غيبت و حرام است ، و ذكر عيوب آشكار اگر به قصد مذمت باشد آن نيز حرام است ، خواه آن را در مفهوم غيبت وارد بدانيم يا نه .


اينها همه در صورتى است كه اين صفات واقعا در طرف باشد ، اما اگر صفتى اصلا وجود نداشته باشد داخل در عنوان تهمت خواهد بود كه گناه آن به مراتب شديدتر و سنگين‏تر است.


در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : الغيبة ان تقول فى اخيك ما ستره الله عليه ، و اماالامر الظاهر فيه ، مثل الحدة و العجلة ، فلا ، و البهتان ان تقول ما ليس فيه : غيبت آن است كه در باره برادر مسلمانت چيزى را بگوئى كه خداوند پنهان داشته ، و اما چيزى كه ظاهر است مانند تندخوئى و عجله داخل در غيبت نيست ، اما بهتان اين است كه چيزى را بگوئى كه در او وجود ندارد.



تفسير نمونه ج : 22ص :193


و از اينجا روشن مى‏شود عذرهاى عوامانه‏اى كه بعضى براى غيبت مى‏آورند مسموع نيست ، مثلا گاهى غيبت كننده مى‏گويد اين غيبت نيست ، بلكه صفت او است ! در حالى كه اگر صفتش نباشد تهمت است نه غيبت.


يا اين كه مى‏گويد : اين سخنى است كه در حضور او نيز مى‏گويم ، در حالى كه گفتن آن پيش روى طرف نه تنها از گناه غيبت نمى‏كاهد بلكه به خاطر ايذاء ، گناه سنگين‏ترى را به بار مى‏آورد .


5 -علاج غيبت و توبه آن


غيبت مانند بسيارى از صفات ذميمه تدريجا به صورت يك بيمارى روانى در مى‏آيد ، به گونه‏اى كه غيبت كننده از كار خود لذت مى‏برد ، و از اين كه پيوسته آبروى اين و آن را بريزد احساس رضا و خشنودى مى‏كند ، و اين يكى از مراحل بسيار خطرناك اخلاقى است.


اينجا است كه غيبت كننده بايد قبل از هر چيز به درمان انگيزه‏هاى درونى غيبتكه در اعماق روح او است و به اين گناه دامن مى‏زند بپردازد ، انگيزه‏هائى همچون بخل و حسد و كينه‏توزى و عداوت و خود برتر بينى.


بايد از طريق خودسازى ، و تفكر در عواقب سوء اين صفات زشت و نتائج شومى كه ببار مى‏آورد ، و همچنين از طريق رياضت نفس اين آلودگيها را از جان و دل بشويد ، تا بتواند زبان را از آلودگى به غيبت باز دارد.


سپس در مقام توبه بر آيد ، و از آنجا كه غيبت جنبه حق الناس دارد اگر دسترسى به صاحب غيبت دارد و مشكل تازه‏اى ايجاد نمى‏كند ، از او عذر خواهى كند ، هر چند بصورت سر بسته باشد ، مثلا بگويد من گاهى بر اثر نادانى


تفسير نمونه ج : 22ص :194


و بيخبرى از شما غيبت كرده‏ام مرا ببخش ، و شرح بيشترى ندهد ، مبادا عامل فساد تازه‏اى شود.


و اگر دسترسى به طرف ندارد يا او را نمى‏شناسد ، يا از دنيا رفته است ، براى او استغفار كند ، و عمل نيك انجام دهد ، شايد به بركت آن خداوند متعال وى را ببخشد و طرف مقابل را راضى سازد.


6 -موارد استثناء


آخرين سخن در باره غيبت اينكه قانون غيبت مانند هر قانون ديگر استثناهائى دارد ، از جمله اين كه گاه در مقام مشورت مثلا براى انتخاب همسر ، يا شريك در كسب و كار و مانند آن كسى سؤالى از انسان مى‏كند ، امانت در مشورت كه يك قانون مسلم اسلامى است ايجاب مى‏كند اگر عيوبى از طرف سراغ دارد بگويد ، مبادا مسلمانى در دام بيفتد ، و چنين غيبتى كه با چنين نيت انجام مى‏گيرد حرام نيست .


همچنين در موارد ديگرى كه اهداف مهمى مانند هدف مشورت در كار باشد ، يا براى احقاق حق و تظلم صورت گيرد.


البته كسى كه آشكارا گناه مى‏كند و به اصطلاح متجاهر به فسق است از موضوع غيبت خارج است ، و اگر گناه او را پشت سر او بازگو كنند ايرادى ندارد ، ولى بايد توجه داشت اين حكم مخصوص گناهى است كه نسبت به آن متجاهر است .


اين نكته نيز قابل توجه است كه نه تنها غيبت كردن حرام است ، گوش به غيبت دادن ، و در مجلس غيبت حضور يافتن آن نيز جزء محرمات است ، بلكه


تفسير نمونه ج : 22ص :195


طبق پاره‏اى از روايات بر مسلمانان واجب است كه رد غيبت كنند ، يعنى در برابر غيبت به دفاع برخيزند ، و از برادر مسلمانى كه حيثيتش به خطر افتاده دفاع كنند ، و چه زيبا است جامعه‏اى كه اين اصول اخلاقى در آن دقيقا اجرا شود.



تفسير نمونه ج : 22ص :196


يَأَيهَا النَّاس إِنَّا خَلَقْنَكم مِّن ذَكَرٍ وَ أُنثى وَ جَعَلْنَكمْ شعُوباً وَ قَبَائلَ لِتَعَارَفُواإِنَّ أَكرَمَكمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْإِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ(13)


ترجمه:


13 -اى مردم ! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم ، و تيره‏ها و قبيله‏ها قرار داديم ، تا يكديگر را بشناسيد ، ولى گرامى‏ترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست ، خداوند دانا و خبير است.


تفسير : تقوى بزرگترين ارزش انسانى


در آيات گذشته روى سخن به مؤمنان بود ، و خطاب به صورت يا ايها الذين آمنوا و در ضمن آيات متعددى را كه يك جامعه مؤمن را با خطر روبرو مى‏سازد بازگو كرد و از آن نهى فرمود.


در حالى كه در آيه مورد بحث مخاطب كل جامعه انسانى است و مهمترين اصلى را كه ضامن نظم و ثبات است بيان مى‏كند ، و ميزان واقعى ارزشهاى انسانى را در برابر ارزشهاى كاذب و دروغين مشخص مى‏سازد .


مى‏فرمايد : اى مردم ! ما شما را از يك مرد و زنى آفريديم ، و شما را تيره‏ها و قبيله‏ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد ( يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا).


منظور از آفرينش مردم از يك مرد و زن همان بازگشت نسب انسانها


تفسير نمونه ج : 22ص :197


به آدم و حوا است ، بنابر اين چونهمه از ريشه واحدى هستند معنى ندارد كه از نظر نسب و قبيله بر يكديگر افتخار كنند ، و اگر خداوند براى هر قبيله و طائفه‏اى ويژگيهائى آفريده براى حفظ نظم زندگى اجتماعى مردم است ، چرا كه اين تفاوتها سبب شناسائى است ، و بدون شناسائى افراد ، نظم در جامعه انسانى حكمفرما نمى‏شود ، چرا كه هر گاه همه يكسان و شبيه يكديگر و همانند بودند ، هرج و مرج عظيمى سراسر جامعه انسانى را فرا مى‏گرفت.


در اين كه ميان شعوب ( جمع شعب بر وزن صعب ) به معنى گروه عظيمى از مردم و قبائل جمع قبيله چه تفاوتى است ؟ مفسران احتمالات مختلفى داده‏اند ؟ جمعى گفته‏اند دايره شعوب گسترده‏تر از دايره قبائل است ، همانطور كه شعب امروز بر يك ملت اطلاق مى‏شود .


بعضى شعوب را اشاره به طوائف عجم و قبائل را اشاره به طوائف عرب مى‏دانند : و بالاخره بعضى ديگر شعوب را از نظر انتساب انسان به مناطق جغرافيائى ، و قبائل را ناظر به انتساب او به نژاد و خون شمرده‏اند.


ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى‏رسد.


به هر حال قرآن مجيد بعد از آنكه بزرگترين مايه مباهات و مفاخره عصر جاهلى يعنى نسب و قبيله را از كار مى‏اندازد ، به سراغ معيار واقعى ارزشى رفته مى‏افزايد : گرامى‏ترين شما نزد خداوند باتقواترين شما است ( ان اكرمكم عند الله اتقيكم ) .


به اين ترتيب قلم سرخ بر تمام امتيازات ظاهرى و مادى كشيده ، و اصالت و واقعيت را به مساله تقوا و پرهيزكارى و خدا ترسى مى‏دهد ، و مى‏گويد براى تقرب به خدا و نزديكى به ساحت مقدس او هيچ امتيازى جز تقوا مؤثر نيست.



تفسير نمونه ج : 22ص :198


و از آنجا كه تقوا يك صفت روحانى و باطنى است كه قبل از هر چيز بايد در قلب و جان انسان مستقر شود ، و ممكن است مدعيان بسيار داشته باشد و متصفان كم ، در آخر آيه مى‏افزايد : خداوند دانا و آگاه است ( ان الله عليم خبير ) .


پرهيزگاران را به خوبى مى‏شناسد ، و از درجه تقوا و خلوص نيت و پاكى و صفاى آنها آگاه است ، آنها را بر طبق علم خود گرامى مى‏دارد و پاداش مى‏دهد مدعيان دروغين را نيز مى‏شناسد و كيفر مى‏دهد.


نكته:


1 -ارزشهاى راستين و ارزشهاى كاذب


بدون شك هر انسانى فطرتا خواهان اين است كه موجود با ارزش و پر افتخارى باشد ، و به همين دليل با تمام وجودش براى كسب ارزشها تلاش مى‏كند.


ولى شناخت معيار ارزش با تفاوت فرهنگها كاملا متفاوت است ، و گاه ارزشهاى كاذب جاى ارزشهاى راستين را مى‏گيرد.


گروهى ارزش واقعى خويش را در انتساب به قبيله معروف و معتبرى مى‏دانند ، و لذا براى تجليل مقام قبيله و طائفه خود دائما دست و پا مى‏كنند ، تا از طريق بزرگ كردن آن خود را به وسيله انتساب به آن بزرگ كنند.


مخصوصا در ميان اقوام جاهلى افتخار به انساب و قبائل رائجترين افتخار موهوم بود ، تا آنجا كه هر قبيله‏اى خود را قبيله برتر و هر نژادى خود را نژاد والاتر مى‏شمرد ، كه متاسفانه هنوز رسوبات و بقاياى آن در اعماق روح بسيارى از افراد و اقوام وجود دارد.


گروه ديگرى مساله مال و ثروت و داشتن كاخ و قصر و خدم و حشم و امثال اين امور را نشانه ارزش مى‏دانند ، و دائما براى آن تلاش مى‏كنند ، در حالى


تفسير نمونه ج : 22ص :199


كه جمع ديگرى مقامات بلند اجتماعى و سياسى را معيار شخصيت مى‏شمرند.


و به همين ترتيب هر گروهى در مسيرى گام برمى‏دارند و به ارزشى دل مى‏بندند و آنرا معيار مى‏شمرند.


اما از آنجا كه اين امور همه امورى است متزلزل و برون ذاتى و مادى و زودگذر يك آئين آسمانى همچون اسلام هرگز نمى‏تواند با آن موافقت كند ، لذا خط بطلان روى همه آنها كشيده ، و ارزش واقعى انسان را در صفات ذاتى او مخصوصا تقوا و پرهيزكارى و تعهد و پاكى او مى‏شمرد حتى براى موضوعات مهمى ، همچون علم و دانش ، اگر در مسير ايمان و تقوا و ارزشهاى اخلاقى ، قرار نگيرد اهميت قائل نيست .


و عجيب است كه قرآن در محيطى ظهور كرد كه ارزش قبيله از همه ارزشها مهمتر محسوب مى‏شد ، اما اين بت ساختگى در هم شكست ، و انسانرا از اسارت خون و قبيله و رنگ و نژاد و مال و مقام و ثروت آزاد ساخت ، و او را براى يافتن خويش به درون جانش و صفات والايش رهبرى كرد ! جالب اينكه در شان نزولهائى كه براى اين آيه ذكر شده نكاتى ديده مى‏شود كه از عمق اين دستور اسلامى حكايت مى‏كند ، از جمله اينكه : بعد از فتح مكه پيغمبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور داد اذان بگويند ، بلال بر پشت بام كعبه رفت ، و اذان گفت ، عتاب بن اسيد كه از آزاد شدگان بود گفت شكر مى‏كنم خدا را كه پدرم از دنيا رفت و چنين روزى را نديد ! و حارث بن هشام نيز گفت : آيا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) غير از اين كلاغ سياه ! كسى را پيدا نكرد ؟ ! ( آيه فوق نازل شد و معيار ارزش واقعى را بيان كرد ) .



تفسير نمونه ج : 22ص :200


بعضى ديگر گفته‏اند : آيه هنگامى نازل شد كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور داده بود دخترى به بعضى از موالى دهند ( موالى به بردگان آزاد شده ، يا به غير عرب مى‏گويند ) آنها تعجب كردند و گفتند : اى رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آيا مى‏فرمائيد دخترانمان را به موالى دهيم ؟ ! ( آيه نازل شد و بر اين افكار خرافى خط بطلان كشيد ) .


در حديثى مى‏خوانيم : روزى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مكه براى مردم خطبه خواند و فرمود : يا ايها الناس ان الله قد اذهب عنكم عيبة الجاهلية ، و تعاظمها بابائها ، فالناس رجلان : رجل بر تقى كريم على الله ، و فاجر شقى هين على الله ، و الناس بنو آدم، و خلق الله آدم من تراب ، قال الله تعالى : يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقاكم ان الله عليم خبير : اى مردم ! خداوند از شما ننگ جاهليت و تفاخر به پدران و نياكان را زدود ، مردم دو گروه بيش نيستند : نيكوكار و با تقوا و ارزشمند نزد خدا ، و يا بدكار و شقاوتمند و پست در پيشگاه حق ، همه مردم فرزند آدمند ، و خداوند آدم را از خاك آفريده ، چنانكه مى‏گويد : اى مردم ! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم ، و شما را تيره‏ها و قبيله‏ها قرار داديم تا شناخته شويد، از همه گراميتر نزد خداوند كسى است كه از همه پرهيزگارتر باشد ، خداوند دانا و آگاه است.


در كتاب آداب النفوس طبرى آمده كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در اثناء ايام تشريق ( روزهاى 11 و 12 و 13 ذى الحجه است ) در سرزمين منى در حالى كه


تفسير نمونه ج : 22ص :201


بر شترى سوار بود رو به سوى مردم كرد و فرمود : يا ايها الناس ! الا ان ربكم واحد و ان اباكم واحد ، الا لا فضل لعربى على عجمى ، و لا لعجمى على عربى ، و لا لاسود على احمر ، و لا لاحمر على اسود ، الا بالتقوى الا هل بلغت ؟ قالوا نعم ! قال ليبلغ الشاهد الغائب : اى مردم بدانيد ! خداى شما يكى است و پدرتان يكى ، نه عرب بر عجم برترى دارد و نه عجم بر عرب ، نه سياهپوست بر گندمگون و نه گندمگون بر سياهپوست مگر به تقوا ، آيا من دستور الهى را ابلاغ كردم ؟ همه گفتند : آرى ! فرمود : اين سخن را حاضران به غائبان برسانند ! .


و نيز در حديث ديگرى در جمله‏هائى كوتاه و پر معنى از آنحضرت آمده است : ان الله لا ينظر الى احسابكم ، و لا الى انسابكم ، و لا الى اجسامكم ، و لا الى اموالكم ، و لكن ينظر الى قلوبكم ، فمن كان له قلب صالح تحنن الله عليه ، و انما انتم بنو آدم و احبكم اليه اتقاكم : خداوند به وضع خانوادگى و نسب شما نگاه نمى‏كند ، و نه به اجسام شما ، و نه به اموالتان ، ولى نگاه به دلهاى شما مى‏كند ، كسى كه قلب صالحى دارد ، خدا به او لطف و محبت مى‏كند ، شما همگى فرزندان آدميد ، و محبوبترين شما نزد خدا باتقواترين شما است .


ولى عجيب است كه با اين تعليمات وسيع و غنى و پربار هنوز در ميان مسلمانان كسانى روى مساله نژاد و خون و زبان تكيه مى‏كنند ، و حتى وحدت آن را بر اخوت اسلامى ، و وحدت دينى مقدم مى‏شمرند ، و عصبيت جاهليت را بار ديگر زنده كرده‏اند ، و با اينكه از اين رهگذر ضربه‏هاى سختى


تفسير نمونه ج : 22ص :202


بر آنان وارد شده گوئى نمى‏خواهند بيدار شوند ، و به حكم اسلام باز گردند!.


خداوند همه را از شر تعصبهاى جاهليت حفظ كند.


اسلام با عصبيت جاهليت در هر شكل و صورت مبارزه كرده است ، تا مسلمانان جهان را از هر نژاد و قوم و قبيله زير پرچم واحدى جمع‏آورى كند ، نه پرچم قوميت و نژاد ، و نه پرچم غير آن ، چرا كه اسلام هرگز اين ديدگاههاى تنگ و محدود را نمى‏پذيرد ، و همه را موهوم و بى اساس مى‏شمرد حتى در حديثى آمده كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مورد عصبيت جاهليت فرمود : دعوها فانها منتنه ! : آن را رها كنيد كه چيز متعفنى است ! .


اما چرا اين تفكر متعفن هنوز مورد علاقه گروه زيادى است كه خود را ظاهرا مسلمان مى‏شمرند و دم از قرآن و اخوت اسلامى مى‏زنند ؟ معلوم نيست ! چه زيبا است جامعه‏اى كه بر اساس معيار ارزشى اسلام ان اكرمكم عند الله اتقاكم بنا شود ، و ارزشهاى كاذب نژاد و مال و ثروت و مناطق جغرافيائى و طبقه از آن بر چيده شود ، آرى تقواى الهى و احساس مسؤليت درونى و ايستادگى در برابر شهوات ، و پايبند بودن به راستى و درستى و پاكى و حق و عدالت اين تنها معيار ارزش انسان است و نه غير آن .


هر چند در آشفته بازار جوامع كنونى اين ارزش اصيل به دست فراموشى سپرده شده ، و ارزشهاى دروغين جاى آن را گرفته است.


در نظام ارزشى جاهلى كه بر محور تفاخر به آباء و اموال و اولاد دور مى‏زد يك مشت دزد و غارتگر پرورش مى‏يافت ، اما با دگرگون شدن اين نظام و احياى اصل والاى ان اكرمكم عند الله اتقاكم محصول آن انسانهائى همچون سلمان و ابو ذر و عمار ياسر و مقداد بود.



تفسير نمونه ج : 22ص :203


و مهم در انقلاب جوامع انسانى انقلاب نظام ارزشى آن ، و احياى اين اصل اصيل اسلامى است.


اينسخن را با حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پايان مى‏دهيم آنجا كه فرمود : كلكم بنو آدم ، و آدم خلق من تراب ، و لينتهين قوم يفخرون بابائهم او ليكونن اهون على الله من الجعلان : همه شما فرزندان آدميد ، و آدم از خاك آفريده شده ، از تفاخر به پدران بپرهيزيد ، و گرنه نزد خدا از حشراتى كه در كثافات غوطه‏ورند پست‏تر خواهيد بود!.


2 -حقيقت تقوى


چنانكه ديديم ، قرآن بزرگترين امتياز را براى تقوى قرار داده و آن را تنها معيار سنجش ارزش انسانها مى‏شمرد.


در جاى ديگر تقوى را بهترين زاد و توشه شمرده ، مى‏گويد : و تزودوا فان خير الزاد التقوى ( بقره - 197 ) .


و در جاى ديگر لباس تقوى را بهترين لباس براى انسان مى‏شمرد و لباس التقوى ذلك خير ( اعراف - 26).


و در آيات متعددى يكى از نخستين اصول دعوت انبياء را تقوى ذكر كرده ، و بالاخره در جاى ديگر اهميت اين موضوع را تا آن حد بالا برده كه خدا را اهل تقوى مى‏شمرد ، و مى‏گويد : هو اهل التقوى و اهل المغفرة ( مدثر - 56).


قرآن ، تقوى را نور الهى مى‏داند كه هر جا راسخ شود ، علم و دانش


تفسير نمونه ج : 22ص :204


مى‏آفريند و اتقوا الله و يعلمكم الله ( بقره - 282 ) .


و نيز نيكى و تقوى را قرين هم مى‏شمرد ، و تعاونوا على البر و التقوى.


و عدالت را قرين تقوى ذكر مى‏كند : اعدلوا هو اقرب للتقوى.


اكنون بايد ديد حقيقت تقوى اين سرمايه بزرگ معنوى و اين بزرگترين افتخار انسان با اينهمه امتيازات چيست ؟ قرآن اشاراتى دارد كه پرده از روى حقيقت تقوى بر مى‏دارد : در آيات متعددى جاى تقوى را قلب مى‏شمرد ، از جمله مى‏فرمايد : اولئك الذين امتحن الله قلوبهم بالتقوى : آنها كه صداى خود را در برابر رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پائين مى‏آورند و رعايت ادب مى‏كنند كسانى هستند كه خداوند قلوبشان را براى پذيرش تقوى آزموده است ( حجرات - 3 ) .


قرآن ، تقوى را نقطه مقابل فجور ذكر كرده ، چنانكه در آيه 8 سوره شمس مى‏خوانيم : فالهمها فجورها و تقواها : خداوند انسان را آفريد و راه فجور و تقوى را به او نشان داد.


قرآن هر عملى را كه از روح اخلاص و ايمان و نيت پاك سرچشمه گرفته باشد بر اساس تقوى مى‏شمرد ، چنانكه در آيه 108 سوره توبه در باره مسجد قبا كه منافقان مسجد ضرار را در مقابل آن ساختند مى‏فرمايد : لمسجد اسس على التقوى من اول يوم احق ان تقوم فيه : مسجدى كه از روز نخست برشالوده تقوى باشد شايسته‏تر است كه در آن نماز بخوانى.


از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مى‏شود كه تقوى همان احساس مسؤليت و تعهدى است كه به دنبال رسوخ ايمان در قلب بر وجود انسان حاكم مى‏شود و او را از فجور و گناه باز مى‏دارد ، به نيكى و پاكى و عدالت دعوت مى‏كند ، اعمال آدمى را خالص و فكر و نيت او را از آلودگيها مى‏شويد.



تفسير نمونه ج : 22ص :205


هنگامى كه به ريشه لغوى اين كلمه باز مى‏گرديم نيز به همين نتيجه مى‏رسيم ، زيرا تقوى از وقاية به معنى كوشش در حفظ و نگهدارى چيزى است ، و منظور در اينگونهموارد نگهدارى روح و جان از هر گونه آلودگى ، و متمركز ساختن نيروها در امورى است كه رضاى خدا در آن است.


بعضى از بزرگان براى تقوى سه مرحله قائل شده‏اند:


1 -نگهدارى نفس از عذاب جاويدان از طريق تحصيل اعتقادات صحيح.


2 -پرهيز از هر گونه گناه اعم از ترك واجب و فعل معصيت.


3 -خويشتندارى در برابر آنچه قلب آدمى را به خود مشغول مى‏دارد و از حق منصرف مى‏كند ، و اين تقواى خواص بلكه خاص الخاص است.


امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) ( در نهج البلاغه ) تعبيرات گويا و زنده‏اى پيرامون تقوى دارد ، و تقوى از مسائلى است كه در بسيارى از خطب و نامه‏ها و كلمات قصار حضرت (عليه‏السلام‏) روى آن تكيه شده است .


در يكجا تقوى را با گناه و آلودگى مقايسه كرده چنين مى‏گويد : الا و ان الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها ، و خلعت لجمها ، فتقحمت بهم فى النار ! الا و ان التقوى مطايا ذلل حمل عليها اهلها ، و اعطوا ازمتها ، فاوردتهم الجنة ! : بدانيد گناهان همچون مركبهاى سركش است كه گنهكاران بر آنها سوار مى‏شوند ، و لجامشان گسيخته مى‏گردد ، و آنان را در قعر دوزخ سرنگون مى‏سازد.


اما تقوى مركبى است راهوار و آرام كه صاحبانش بر آن سوار مى‏شوند ، زمام آنها را به دست مى‏گيرند ، و تا قلب بهشت پيش مى‏تازند ! .



تفسير نمونه ج : 22ص :206


مطابق اين تشبيه لطيف ، تقوى همان حالت خويشتندارى و كنترل نفس و تسلط بر شهوات است ، در حالى كه بى تقوائى همان تسليم شدن در برابر شهوات سركش و از بين رفتن هر گونه كنترل بر آنها است.


و در جاى ديگرى مى‏فرمايد : اعلموا عباد الله ان التقوى دار حصن عزيز ، و الفجور دار حصن ذليل ، لا يمنع اهله ، و لا يحرز من لجا اليه ، الا و بالتقوى تقطع حمة الخطايا : بدانيد اى بندگان خدا كه تقوا قلعه‏اى محكم و شكست‏ناپذير است، اما فجور و گناه حصارى است سست و بى دفاع كه اهلش را از آفات نجات نمى‏دهد و كسى كه به آن پناهنده شود در امان نيست ، بدانيد انسان تنها به وسيله تقوا از گزند گناه مصون مى‏ماند.


و باز در جاى ديگر مى‏افزايد : فاعتصموا بتقوى الله فان لها حبلا وثيقا عروته و معقلا منيعا ذروته.


چنگ به تقواى الهى بزنيد كه رشته‏اى محكم و دستگيره‏اى است استوار و پناهگاهى است مطمئن!.


از لابلاى مجموع اين تعبيرات حقيقت و روح تقوى به خوبى روشن مى‏شود.


اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه تقوى ميوه درخت ايمان است ، و به همين دليل براى به دست آوردن اين سرمايه عظيم بايد پايه ايمان را محكم ساخت .


البته ممارست بر اطاعت ، و پرهيز از گناه ، و توجه به برنامه‏هاى اخلاقى ، بلكه تقوى را در نفس راسخ مى‏سازد ، و نتيجه آن پيدايش نور يقين و ايمان


تفسير نمونه ج : 22ص :207


شهودى در جان انسان است ، و هر قدر نور تقوى افزون شود نور يقين نيز افزون خواهد شد ، و لذا در روايات اسلامى مى‏بينيم تقوى يك درجه بالاتر از ايمان و يك درجه پائين‏تر از يقين شمرده شده ! امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام‏) مى‏فرمايد ؟ الايمان فوق الاسلام بدرجة ، و التقوى فوق الايمان بدرجة ، و اليقين فوق التقوى بدرجة ، و ما قسم فى الناس شى‏ء اقل من اليقين : ايمان يك درجه برتر از اسلام است ، و تقوى درجه‏اى است بالاتر از ايمان و يقين درجه‏اى برتر از تقوى است و هيچ چيز در ميان مردم كمتر از يقين تقسيم نشده است ! اين بحث را به شعر معروفى كه حقيقت تقوى را ضمن مثال روشنى بيان كرده پايان مى‏دهيم : خل الذنوب صغيرها و كبيرها فهو التقى و اصنع كماش فوق ارض الشوك يحذر ما يرى لا تحقرن صغيرة ان الجبال من الحصى گناهان كوچك و بزرگ را ترك گوى و تقوى همين است .


و همچون كسى باش كه از يك خارزار مى‏گذرد لباس و دامان خود را چنان جمع مى‏كند كه خار بر دامانش ننشيند ، و پيوسته مراقب اطراف خويش است ! هرگز گناهى را كوچك مشمر كه كوههاى بزرگ از سنگريزه‏هاى كوچك تشكيل شده !


تفسير نمونه ج : 22ص :208


قَالَتِ الأَعْرَاب ءَامَنَّاقُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَ لَكِن قُولُوا أَسلَمْنَا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الايمَنُ فى قُلُوبِكُمْوَ إِن تُطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسولَهُ لا يَلِتْكم مِّنْ أَعْمَلِكُمْ شيْئاًإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ‏(14) إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَ جَهَدُوا بِأَمْوَلِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ فى سبِيلِ اللَّهِأُولَئك هُمُ الصدِقُونَ‏(15)


ترجمه:


14 -عربهاى باديه‏نشين گفتند : ايمان آورده‏ايم ، بگو شما ايمان نياورده‏ايد ولى بگوئيد اسلام آورده‏ايم ، اما هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است ! و اگر از خدا و رسولش اطاعت كنيد پاداش اعمال شما را به طور كامل مى‏دهد ، خداوند غفور و رحيم است.


15 -مؤمنان واقعى تنها كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده‏اند ، سپس هرگز شك و ترديدى به خود راه نداده ، و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كرده‏اند ، آنها راستگويانند .



تفسير نمونه ج : 22ص :209


شان نزول:


بسيارى از مفسران ، شان نزولى براى آيه ذكر كرده‏اند كه خلاصه‏اش چنين است : جمعى از طايفه بنى اسد در يكى از سالهاى قحطى و خشكسالى وارد مدينه شدند ، و به اميد گرفتن كمكى از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شهادتين بر زبان جارى كردند ، و به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گفتند : طوائف عرب بر مركبها سوار شدند و با تو پيكار كردند ، ولى ما با زن و فرزندان نزد تو آمديم ، و دست به جنگ نزديم ، و از اين طريق مى‏خواستند بر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) منت بگذارند .


آيات فوق ، نازل شد ( و به آنها خاطر نشان كرد كه اسلام آنها ظاهرى است ، و ايمان در اعماق قلبشان نيست ! بعلاوه اگر هم ايمان آورده‏اند نبايد منتى بر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بگذارند ، بلكه خدا بر آنها منت دارد كه هدايتشان كرده).


ولى وجود اين شان نزول - مانند ساير موارد - هرگز مانع از عموميت مفهوم آيه نيست.


تفسير : فرق اسلام و ايمان


در آيه گذشته ، سخن از معيار ارزش انسانها يعنى تقوى در ميان بود ، و از آنجا كه تقوى ثمره شجره ايمان است ، آنهم ايمانى كه در اعماق جان نفوذ كند ، در آيات مورد بحث به بيان حقيقت ايمان پرداخته ، چنين


تفسير نمونه ج : 22ص :210


مى‏گويد : اعراب باديه‏نشين گفتند : ايمان آورده‏ايم ، به آنها بگو : شما ايمان نياورده‏ايد ، بگوئيد اسلام آورده‏ايم ، ولى هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است ! ( قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فى قلوبكم).


طبق اين آيه تفاوت اسلام و ايمان ، در اين است كه اسلام شكل ظاهرى قانونى دارد ، و هر كس شهادتين را بر زبان جارى كند در سلك مسلمانان وارد مى‏شود ، و احكام اسلام بر او جارى مى‏گردد .


ولى ايمان يك امر واقعى و باطنى است و جايگاه آن قلب آدمى است ، نه زبان و ظاهر او.


اسلام ممكن است انگيزه‏هاى مختلفى داشته باشد ، حتى انگيزه‏هاى مادى و منافع شخصى ، ولى ايمان حتما از انگيزه‏هاى معنوى ، از علم و آگاهى ، سرچشمه مى‏گيرد ، و همان است كه ميوه حيات بخش تقوى بر شاخسارش ظاهر مى‏شود.


اين همان چيزى است كه در عبارت گويائى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده است : الاسلام علانية ، و الايمان فى القلب : اسلام امر آشكارى است ، ولى جاى ايمان دل است.


ودر حديث ديگرى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : الاسلام يحقن به الدم و تؤدى به الامانة ، و تستحل به الفروج ، و الثواب على الايمان : با اسلام خون انسان محفوظ ، و اداى امانت او لازم ، و ازدواج با او حلال مى‏شود ، ولى ثواب بر ايمان است.



تفسير نمونه ج : 22ص :211


و نيز به همين دليل است كه در بعضى از روايات مفهوم اسلام منحصر به اقرار لفظى شمرده شده ، در حالى كه ايمان اقرار توأم با عمل معرفى شده است ( الايمان اقرار و عمل ، و الاسلام اقرار بلا عمل).


همين معنى به تعبير ديگرى در بحث اسلام و ايمان آمده است ، فضيل بن يسار مى‏گويد : از امام صادق (عليه‏السلام‏) شنيدم فرمود : ان الايمان يشارك الاسلام ، و لا يشاركه الاسلام ، ان الايمان ما وقر فى القلوب ، و الاسلام ما عليه المناكح و المواريث و حقن الدماء : ايمان با اسلام شريك است ، اما اسلام با ايمان شريك نيست ( و به تعبير ديگر هر مؤمنى مسلمان است ولى هر مسلمانى مؤمن نيست ) ايمان آن است كه در دل ساكن شود ، اما اسلام چيزى است كه قوانين نكاح وارث و حفظ خون بر طبق آن جارى مى‏شود .


ولى اين تفاوت مفهومى در صورتى است كه اين دو واژه در برابر هم قرار گيرند ، اما هر گاه جدا از هم ذكر شوند ممكن است اسلام بر همان چيزى اطلاق شود كه ايمان بر آن اطلاق مى‏شود ، يعنى هر دو واژه در يك معنى استعمال گردد .


سپس در آيه مورد بحث مى‏افزايد : اگر از خدا و رسولش اطاعت كنيد ثواب اعمالتان را به طور كامل مى‏دهد ، و چيزى از پاداش اعمال شما را فروگذار نمى‏كند ( و ان تطيعوا الله و رسوله لا يلتكم من اعمالكم شيئا).


چرا كه خداوند غفور و رحيم است ( ان الله غفور رحيم).


لا يلتكم از ماده ليت ( بر وزن ريب ) به معنى كم گذاردن حق


تفسير نمونه ج : 22ص :212


است.


جمله‏هاى اخير در حقيقت اشاره به يك اصل مسلم قرآنى است كه شرط قبولى اعمال ايمان است ، مى‏گويد ، اگر شما ايمان قلبى به خدا و پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) داشته باشيد كه نشانه آن اطاعت از فرمان خدا و رسول او است ، اعمال شما ارزش مى‏يابد ، و خداوند حتى كوچكترين حسنات شما را مى‏پذيرد ، و پاداش مى‏دهد ، و حتى به بركت اين ايمان گناهان شما را مى‏بخشد كه او غفور و رحيم است .


و از آنجا كه دست يافتن بر اين امر باطنى يعنى ايمان كار آسانى نيست در آيه بعد به ذكر نشانه‏هاى آن مى‏پردازد ، نشانه‏هائى كه به خوبى مؤمن را از مسلم، و صادق را از كاذب ، و آنها را كه عاشقانه دعوت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را پذيرفته‏اند ، از آنها كه براى حفظ جان و يا رسيدن به مال دنيا اظهار ايمان مى‏كنند جدا مى‏سازد ، مى‏فرمايد : مؤمنان واقعى تنها كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده‏اند ، سپس هرگز شك و ريبى به خود راه نداده ، و با اموال و جانهاى خود در راه خدا به جهاد پرداخته‏اند ( انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل الله).


آرى نخستين نشانه ايمان عدم ترديد و دو دلى در مسير اسلام است ، نشانه دوم جهاد با اموال ، و نشانه سوم كه از همه برتر است جهاد با انفس ( جانها ) است .


به اين ترتيب اسلام به سراغ روشنترين نشانه‏ها رفته است : ايستادگى


تفسير نمونه ج : 22ص :213


و ثبات قدم ، و عدم شك و ترديد از يكسو ، و ايثار مال و جان از سوى ديگر.


چگونه ممكن است ايمان در قلب راسخ نباشد در حالى كه انسان از بذل مال و جان در راه محبوب مضايقه نمى‏كند.


و لذا در پايان آيه مى‏افزايد : چنين كسانى راستگو هستند و روح ايمان در وجودشان موج مى‏زند ( اولئك هم الصادقون).


اين معيار را كه قرآن براى شناخت مؤمنان راستين از دروغگويان متظاهر به اسلام بيان كرده ، منحصر به فقراى طايفه بنى اسد نيست ، معيارى است روشن و گويا براى هر عصر و زمان ، براى جداسازى مؤمنان واقعى از مدعيان دروغين ، و براى نشان دادن ارزش ادعاى كسانى كه همه جا دم از اسلام مى‏زنند و خود را طلبكار پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏دانند ولى در عمل آنها كمترين نشانه‏اى از ايمان و اسلام ديده نمى‏شود .


در مقابل ، كسانى هستند كه نه تنها ادعائى ندارند ، بلكه همواره خود را مقصر مى‏شمرند ، و در عين حال در ميدان ايثار و فداكارى از همه پيشگامترند .


و اگر اين معيار قرآنى را براى سنجش مؤمنان واقعى به كار بريم معلوم نيست از انبوه ميليونها ميليون مدعيان اسلام چه اندازه مؤمن واقعى هستند ، و چه مقدار مسلمان ظاهرى ؟!


تفسير نمونه ج : 22ص :214


قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الأَرْضِوَ اللَّهُ بِكلّ‏ِ شىْ‏ءٍ عَلِيمٌ‏(16) يَمُنُّونَ عَلَيْك أَنْ أَسلَمُواقُل لا تَمُنُّوا عَلىَّ إِسلَمَكمبَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكمْ أَنْ هَدَاشْ لِلايمَنِ إِن كُنتُمْ صدِقِينَ‏(17) إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ غَيْب السمَوَتِ وَ الأَرْضِوَ اللَّهُ بَصِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ‏(18)


ترجمه:


16 -بگو : آيا خدا را از ايمان خود با خبر مى‏سازيد ، او تمام آنچه را در آسمان و زمين است مى‏داند ، و خداوند از همه چيز آگاه است.


17 -آنها بر تو منت مى‏گذارند كه اسلام آورده‏اند ، بگو اسلام خود را بر من منت مگذاريد ، بلكه خداوند بر شما منت مى‏گذارد كه شما را به سوى ايمان هدايت كرده ، اگر ( در ادعاى ايمان ) راستگو هستيد.


18 -خداوند غيب آسمانها و زمين را مى‏داند و نسبت به آنچه انجام مى‏دهيد بيناست.



تفسير نمونهج : 22ص :215


شان نزول:


جمعى از مفسران گفته‏اند كه بعد از نزول آيات گذشته گروهى از اعراب خدمت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمدند و سوگند ياد كردند كه در ادعاى ايمان صادقند ، و ظاهر و باطن آنها يكى است ، نخستين آيه مورد بحث نازل شد ( و به آنها اخطار كرد كه نيازى به سوگند ندارد خدا درون و برون همه را مى‏داند).


تفسير : منت نگذاريد كه مسلمان شده‏ايد!


در آيات گذشته نشانه‏هاى مؤمنان راستين بيان شده بود ، و چنانكه در شان نزول ذكر شد جمعى از مدعيان اصرار داشتند كه حقيقت ايمان در قلب آنها مستقر است ، قرآن به آنها و به تمام كسانى كه همانند آنها هستند اعلام مى‏كند كه نيازى به اصرار و سوگند نيست ، در مساله ايمان و كفر سر و كار شما با خدائى است كه از همه چيز با خبر است ، مخصوصا با لحنى عتاب آميز در نخستين آيه مورد بحث مى‏گويد : به آنها بگو : آيا مى‏خواهيد خداوند را از ايمان خود با خبر سازيد ، او تمام آنچه را در آسمانها و زمين است مى‏داند ( قل ا تعلمون الله بدينكم و الله يعلم ما فى السموات و ما فى الارض ) .


و براى تاكيد بيشتر مى‏افزايد : خداوند از همه چيز آگاه است ( و الله بكل شى‏ء عليم).


ذات مقدس او عين علم است ، و علمش عين ذات او است ، و به همين دليل علمش ازلى و ابدى است .



تفسير نمونه ج : 22ص :216


ذات پاكش همه جا حضور دارد ، و از رگ گردن به شما نزديكتر ، و ميان انسان و قلبش حائل مى‏شود ، با اين حال نيازى به ادعاى شما نيست ، او راستگويان را از مدعيان كاذب به خوبى مى‏شناسد ، و از اعماق جانشان با خبر است ، حتى درجات شدت و ضعف ايمان آنها را كه گاه از خودشان نيز پوشيده است ، نزد او روشن است ، با اين حال چرا اصرار داريد كه خدا را از ايمان خود با خبر سازيد ؟ ! سپس به گفتگوى اعراب باديه‏نشين بازمى‏گردد كه اسلام خود را به رخ پيامبر مى‏كشيدند ، و مى‏گفتند : ما با تو از در تسليم آمديم در حالى كه بسيارى از قبائل عرب از در جنگ آمدند .


قرآن در پاسخ آنها مى‏گويد : آنها بر تو منت مى‏گذارند كه اسلام آورده‏اند ! ( يمنون عليك ان اسلموا).


به آنها بگو : اسلام خود را بر من منت نگذاريد ( قل لا تمنوا على اسلامكم).


بلكه خداوند بر شما منت مى‏گذارد كه شما را به سوى ايمان هدايت كرد اگر در ادعاى ايمان راستگو هستيد ! ( بل الله يمن عليكم ان هداكم للايمان ان كنتم صادقين).


منت - چنانكه قبلا هم گفته‏ايم-از ماده من به معنى وزنه مخصوصى است كه با آن وزن مى‏كنند ، سپس به هر نعمت سنگين و گرانقدرى اطلاق شده ، منت بر دو گونه است اگر جنبه عملى داشته باشد ( به معنى بخشش نعمت گرانقدر ) ممدوح است ، و منت‏هاى الهى از اين قبيل است ، ولى اگر جنبه لفظى داشته باشد مانند منت بسيارى از انسانها عملى است زشت و ناپسند.



تفسير نمونه ج : 22ص :217


جالب اينكه در جمله اول مى‏گويد : آنها بر تو منت مى‏گذارند كه اسلام را پذيرفته‏اند و اين تاكيد ديگرى است بر اينكه آنها در ادعاى ايمان صادق نيستند بلكه ظاهرا اسلام را پذيرا شده‏اند .


ولى در ذيل آيه مى‏گويد : اگر در دعوى خود راست مى‏گوئيد خداوند بر شما منت مى‏گذارد كه هدايتتان به ايمان كرده است.


به هر حال اين مساله مهمى است كه افراد كوته‏فكر غالبا تصورشان اين است كه با قبول ايمان ، و انجام عبادات و طاعات ، خدمتى به ساحت قدس الهى يا پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و اوصياى او (عليهم‏السلام‏) كرده‏اند ، و به همين دليل انتظار پاداش دادند.


در حالى كه اگر نور ايمان به قلب كسى بتابد و اين توفيق نصيبش شود كه در سلك مؤمنان در آيد ، بزرگترين لطف الهى شامل حال او شده است.


ايمان قبل از هر چيز درك تازه‏اى از عالم هستى به انسان مى‏دهد ، حجابها و پرده‏هاى خود خواهى و غرور را كنار مى‏زند ، افق ديد انسان را مى‏گشايد ، و شكوه و عظمت بى مانند آفرينش را در نظر او مجسم مى‏كند .


سپس نور و روشنائى بر عواطف او مى‏پاشد و آنها را پرورش مى‏دهد ، ارزشهاى انسانى را در او زنده مى‏كند ، استعدادهاى والاى او را شكوفا مى‏سازد ، علم و قدرت و شهامت و ايثار و فداكارى و عفو و گذشت و اخلاص به او مى‏دهد ، و از موجودى ضعيف انسانى نيرومند و پر ثمر مى‏سازد.


دست او را گرفته و از مدارج كمال بالا مى‏برد ، و به اوج قله افتخار مى‏رساند ، او را هماهنگ با قوانين عالم هستى ، و عالم هستى را در تسخير او قرار مى‏دهد .


آيا اين نعمتى است كه خداوند بر انسان ارزانى داشته يا منتى است كه انسان بر پيامبر خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بگذارد ؟!


تفسير نمونه ج : 22ص :218


همچنين هر يك از عبادات و اطاعات گامى است به سوى تكامل : قلب را صفا مى‏بخشد ، شهوات را كنترل مى‏كند ، روح اخلاص را تقويت مى‏نمايد ، به جامعه اسلامى وحدت و يكپارچگى و قوت و عظمت مى‏بخشد.


هر كدام يك كلاس بزرگ تربيتى است ، و درسى است آموزنده.


اينجا است كه انسان بايد هر صبح و شام شكر نعمت ايمان بجا آورد و بعد از هر نماز و هر عبادت سر به سجده بگذارد ، و خدا را بر اينهمه توفيق سپاس گويد .


اگر بينش انسان در مورد ايمان و اطاعت خدا چنين باشد نه تنها خود را طلبكار نمى‏داند ، بلكه هميشه مديون خدا و پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و غرق احسان او مى‏شمرد.


عبادات را عاشقانه انجام مى‏دهد ، و در راه اطاعت او نه با پا كه با سر مى‏دود.


و اگر خدا براى او پاداش عمل قائل شده ، اين را نيز لطف ديگرى مى‏داند ، و گرنه انجام كارهاى نيك سودش به خود انسان بازمى‏گردد و در حقيقت با اين توفيق بر ميزان بدهكاريهاى او به خداوند افزوده مى‏گردد.


بنابر اين هدايت او لطف است ، و دعوت پيامبرش (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لطفى ديگر ، و توفيق اطاعت و فرمانبردارى لطفى مضاعف ، و پاداش لطفى است ما فوق لطف ! در آخرين آيه مورد بحث كه پايان سوره حجرات است باز هم آنچه را در آيه قبل آمده تاكيد مى‏كند ، و مى‏فرمايد : خداوند غيب آسمانها و زمين را مى‏داند ، و نسبت به آنچه انجام مى‏دهيد بصير و بينا است ( ان الله يعلم غيب السموات و الارض و الله بصير بما تعملون).


اصرار نداشته باشيدكه حتما مؤمن هستيد ، و نيازى به سوگند نيست،


تفسير نمونه ج : 22ص :219


او در زواياى قلب شما حضور دارد ، و از آنچه در آن مى‏گذرد كاملا با خبر است.


او از تمام اسرار اعماق زمين و غيب آسمانها آگاه است ، بنابر اين چگونه ممكن است از درون دل شما بيخبر باشد ؟ خداوندا ! بر ما منت نهادى و نور ايمان را در قلب ما تابيدى ، تو را به نعمت عظيم هدايت سوگند كه ما را در اين راه ثابت بدار و در مسير تكامل رهبرى كن ! پروردگارا ! تو از اعماق قلب ما آگاهى ، نيات ما را به خوبى مى‏دانى ، عيوب ما را از بندگانت بپوشان و به كرمت اصلاح فرما ! بار الها ! به ما توفيق و قدرتى مرحمت كن كه ارزشهاى عظيم اخلاقى كه در اين سوره پر عظمت بيان فرمودى در وجود خود زنده كنيم و احترام آن را پاس داريم .


آمين يا رب العالمين


پايان سوره حجرات اول محرم سال 1406.


26 / 6/ 64.


 

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :