امروز:
چهار شنبه 26 مهر 1396
بازدید :
832
تفسير نمونه : سوره ذاريات آيات 60 – 31


تفسير نمونه ج : 22ص :351


آغاز جزء 27 قرآن مجيد


تفسير نمونه ج : 22ص :352


تفسير نمونه ج : 22ص :353


قَالَ فَمَا خَطبُكمْ أَيهَا الْمُرْسلُونَ‏(31) قَالُوا إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلى قَوْمٍ مجْرِمِينَ‏(32) لِنرْسِلَ عَلَيهِمْ حِجَارَةً مِّن طِينٍ‏(33) مُّسوَّمَةً عِندَ رَبِّك لِلْمُسرِفِينَ‏(34) فَأَخْرَجْنَا مَن كانَ فِيهَا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‏(35) فَمَا وَجَدْنَا فِيهَا غَيرَ بَيْتٍ مِّنَ الْمُسلِمِينَ‏(36) وَ تَرَكْنَا فِيهَا ءَايَةً لِّلَّذِينَ يخَافُونَ الْعَذَاب الأَلِيمَ‏(37)


ترجمه:


31 -(ابراهيم ) گفت پس ماموريت شما چيست اى فرستادگان ( خدا ) ؟


32 -گفتند ما به سوى قوم مجرمى فرستاده شده‏ايم.


33 -تا بارانى از سنگ - گل بر آنها بفرستيم.


34 -سنگهائى كه از ناحيه پروردگارت براى اسرافكاران نشان شده است!


35 -ما تمام مؤمنانى را كه درآن شهرها ( ى قوم لوط ) زندگى مى‏كردند ( قبل از نزول بلا ) خارج كرديم.


36 -و جز يك خانواده با ايمان در تمام آنها نيافتيم!


37 -و در آن ( شهرهاى بلاديده ) نشانه‏اى روشن براى كسانى كه از عذاب دردناك مى‏ترسند بجاى گذارديم.



تفسير نمونه ج : 22ص :354


تفسير : شهرهاى بلاديده قوم لوط آيت و عبرتى است


در تعقيب ماجراى ورود فرشتگان بر ابراهيم و بشارت دادن به او در باره تولد اسحاق بحث از گفتگوئى است كه ميان ابراهيم و فرشتگان در باره قوم لوط درگرفت.


توضيح اينكه : ابراهيم پس از تبعيد به شام به دعوت مردم به سوى خداوند و مبارزه با هر گونه شرك و بت‏پرستى ادامه مى‏داد ، حضرت لوط كه از پيامبران بزرگ بود در عصر او مى‏زيست و احتمالا از سوى او ماموريت يافت كه براى تبليغ و هدايت گمراهان به يكى از مناطق شام ( يعنى شهرهاى سدوم ) سفر كند ، او در ميان قوم گنهكارى آمد كه آلوده به شرك و گناهان بسيارى بودند ، و از همه زشت‏تر گناه همجنس‏بازى و لواط بود سرانجام گروهى از فرشتگان مامور هلاك اين قوم شدند اما قبلا نزد ابراهيم آمدند .


ابراهيم از وضع ميهمان فهميد اينها به دنبال كار مهمى مى‏روند ، و تنها براى بشارت تولد فرزند نزد او نيامده‏اند ، چرا كه براى چنين بشارتى يك نفر كافى بود ، و يا به خاطر عجله‏اى كه در حركت داشتند احساس كرد ماموريت مهمى دارند .


لذا در نخستين آيه مورد بحث مى‏گويد : ابراهيم گفت : پس ماموريت و كار مهم شما چيست اى فرستادگان خدا ؟ ! ( قال فما خطبكم ايها المرسلون).


فرشتگان پرده از روى ماموريت خود برداشته ، و به ابراهيم گفتند:


تفسير نمونه ج : 22ص :355


ما به سوى قوم مجرم و تبهكارى فرستاده شده‏ايم ( قالوا انا ارسلنا الى قوم مجرمين).


قومى كه علاوه بر فساد عقيده گرفتار انواع آلودگيها و گناهان مختلف زشت و ننگينى است .


سپس افزودند : ما ماموريت داريم بارانى از سنگ - گل بر آنها بفرستيم و آنها را بدينوسيله در هم بكوبيم و هلاك كنيم ( لنرسل عليهم حجارة من طين).


تعبير به حجارة من طين ( سنگى از گل ) همان چيزى است كه در آيه 82 سوره هود بجاى آن سجيل آمده است ، و سجيل در اصل يك واژه فارسى است كه از سنگ و گل گرفته شده و در لسان عرب به صورت سجيل درآمده ، بنابر اين چيزى است كه نه مانند سنگ سخت است و نه مانند گل سست ، و در مجموع شايد اشاره به اين معنى است كه براى نابود كردن اين قوم مجرم حتى نيازى به نازل كردن صخره‏هاى عظيم از آسمان نبود ، بلكه بارانى از ريگهاى كوچك و نه چندان محكم و مانند دانه‏هاى باران بر آنها فرو باريد .


سپس افزودند : اين سنگها از ناحيه پروردگارت براى اسرافكاران نشان شده است ( مسومة عند ربك للمسرفين).



تفسير نمونه ج : 22ص :356


مسومة به چيزى مى‏گويند كه داراى علامت و نشانه‏اى است ، و در اينكه چگونه آنها نشاندار بودند ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بعضى گفته‏اند : آنها شكل مخصوص داشته كه نشان مى‏داده سنگ معمولى نيست ، بلكه وسيله عذاب است.


و جمعى گفته‏اند : هر كدام علامتى داشته و براى فرد معين و نقطه خاصى نشانه‏گيرى شده بود ، تا مردم بدانند كه مجازاتهاى خداوند آنچنان حساب شده است كه حتى معلوم است كدام فرد مجرم با كدام سنگ بايد نابود شود ! تعبير به مسرفين اشاره به كثرت گناه آنها است ، به گونه‏اى كه از حد گذرانده و پرده‏هاى حيا و شرم را دريده بودند ، اگر كسى در حالات قوم لوط و انواع گناهان آنها دقت كند مى‏بيند كه اين تعبير در مورد آنها بسيار پر معنى است .


هر انسانى ممكن است گهگاه آلوده به گناهى شود اما اگر به زودى بيدار گردد و جبران و اصلاح كند زياد مشكل نيست ، مشكل زمانى پيش مى‏آيد كه سر به اسراف بگذارد .


اين تعبير در عين حال مطلب ديگرى را نيز بازگو مى‏كند كه نه تنها اين سنگهاى آسمانى براى قوم لوط نشانه‏گيرى شده بود ، بلكه در انتظار همه گنهكاران مسرف است.


قرآن در اينجا دنباله ماجراى اين رسولان پروردگار را كه نزد حضرت لوط آمدند و به عنوان ميهمانانى بر او وارد شدند ، و قوم بيشرم به گمان اينكه آنها جوانانى زيبا روى از جنس بشرند به سراغ آنها آمدند ، اما به زودى به اشتباه


تفسير نمونه ج : 22ص :357


خود پى بردند ، و چشمان همه آنها نابينا شد ، رها كرده و دنباله سخن را ازسوى خداوند بازگو مى‏كند.


مى‏فرمايد : ما تمام مؤمنانى را كه در شهرهاى قوم لوط زندگى مى‏كردند قبل از نزول بلا خارج كرديم ( فاخرجنا من كان فيها من المؤمنين).


ولى در تمام اين مناطق جز يك خانواده با ايمان نيافتيم ! ( فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين).


آرى ما هرگز خشك و تر را با هم نمى‏سوزانيم و عدالت ما اجازه نمى‏دهد مؤمن را گرفتار سرنوشت كافر كنيم ، حتى اگر در ميان ميليونها نفر بى ايمان و مجرم ، يك فرد با ايمان و پاك باشد نجاتش مى‏دهيم.


اين همان مطلبى است كه در سوره حجر آيه 59 و 60 به اين صورت آمده : الا آل لوط انا لمنجوهم اجمعين الا امرأته قدرنا انها لمن الغابرين : مگر خاندان لوط كه همگى آنها را نجات خواهيم داد ، بجز همسرش كه مقدر داشتيم در شهر بماند و هلاك شود ! و در سوره هود آيه 81 مى‏خوانيم : فاسر باهلك بقطع من الليل و لا يلتفت منكم احد الا امرأتك انه مصيبها ما اصابهم : شب هنگام با خانواده‏ات


تفسير نمونه ج : 22ص :358


از اين شهر حركت كن ، و هيچكس از شما پشت سرش را نگاه نكند ، مگر همسرت كه او هم به همان بلائى كه آنها گرفتار مى‏شوند گرفتار خواهد شد!.


و در سوره عنكبوت آيه 32 همين جريان به اين صورت بازگو شده است : قال ان فيها لوطا قالوا نحن اعلم بمن فيها لننجينه و اهله الا امرأته كانت من الغابرين : ابراهيم گفت : در اين شهر و آبادى كه شما فرشتگان تصميم نابودى آنرا داريد لوط زندگى مى‏كند ، گفتند ما به كسانى كه در آن هستند آگاهتريم او و خانواده‏اش را نجات مى‏بخشيم ، مگر همسرش كه در ميان مردم شهر مى‏ماند .


و باز همين موضوع در سوره اعراف آيه 83 چنين منعكس شده است : فانجيناه و اهله الا امرأته كانت من الغابرين : ما او و خاندانش را نجات بخشيديم جز همسرش كه همراه بازماندگان در شهر بود ( و به سرنوشت آنها گرفتار شد ) همانگونه كه ملاحظه مى‏كنيد اين بخش از ماجراى قوم لوط در اين پنج سوره از قرآن با عبارات مختلف بيان شده كه همه آنها يك حقيقت را بازگو مى‏كند ، ولى از آنجا كه ممكن است به يك حادثه از زواياى مختلف نگاه كرد و در هر نگاه بعدى از آنرا مشاهده نمود ، در قرآن مجيد نيز حوادث تاريخى غالبا به همين صورت مطرح و تكرار شده است كه تعبيرات مختلف آيات فوق گواه اين معنى است ، بعلاوه چون قرآن كتاب تربيت و انسانسازى است ، و در مقام تربيت گاه لازم مى‏شود كه روى يك مساله مهم بارها تكيه شود ، تا تاثير عميق در ذهن خواننده بگذارد ، منتها اين تكرار بايد با تعبيرات جالب و دلنشين و گوناگون صورت گيرد تا ملال خاطرى حاصل نشود و فصيح و بليغ باشد .


(براى توضيح بيشتر روى ماجراى ميهمانان ابراهيم (عليه‏السلام‏) و گفتگوهاى او با اين ميهمانان ، و سپس سرنوشت دردناك و عبرت‏انگيز قوم لوط ، به تفسير نمونه


تفسير نمونه ج : 22ص :359


جلد 6 صفحه 243 به بعد ، و جلد 9 صفحه 167 ، و جلد 11 صفحه 98 ، و جلد 16 صفحه 260 ذيل آيات سوره اعراف و هود و حجر و سوره عنكبوت مراجعه فرمائيد).


به هر حال خداوند شهرهاى اين قوم آلوده را با زمين لرزه‏اى سخت و ويرانگر زير و رو كرد سپس بارانى از سنگهاى آسمانى بر آنها فرو باريد و اثرى از آنها نماند ، حتى جسدهاى پليدشان زير آوارها و سنگهاى آسمانى مدفون گشت ، تا عبرتى باشد براى آيندگان و براى همه افراد بى ايمان و مجرمان آلوده .


و لذا در آخرين آيه مورد بحث مى‏افزايد : در آن سرزمين نشانه‏اى روشن براى كسانى كه از عذاب دردناك مى‏ترسند بجاى گذاشتيم ( و تركنا فيها آية للذين يخافون العذاب الاليم).


اين تعبير به خوبى نشان مى‏دهد كه از اين آيات و نشانه‏هاى خدا تنها كسانى پند مى‏گيرند كه آمادگى پذيرش در وجودشان باشد ، و احساس مسؤليت كنند .


نكته : محل شهرهاى لوط كجا است ؟


مسلم است كه ابراهيم بعد از مهاجرت از عراق و سرزمين بابل ، به سوى شامات آمد ، مى‏گويند لوط نيز با او زندگى مى‏كرد ، اما بعد از مدتى ( براى دعوت به توحيد و مبارزه با فساد ) به شهر سدوم رفت.


سدوم نام يكى از شهرها و آباديهاى قوم لوط است كه در شامات


تفسير نمونه ج : 22ص :360


(در كشور اردن ) در نزديكى بحر الميت واقع شده بود ، سرزمين آباد و پر درخت و گياهى بود ، اما بعد از نزول عذاب الهى بر اين قوم زشتكار و ننگين شهرهاى آنها در هم كوبيده و زير و رو شد ، چنانكه آنها را مدائن مؤتفكات مى‏گويند ( شهرهاى زير و رو شده ) .


بعضى معتقدند كه ويرانه‏هاى اين شهرها در زير آب فرو رفته و مدعى هستند كه در گوشه‏اى از درياچه بحر الميت ستونها و آثار ديگرى كه دلالت بر خرابه‏هاى اين شهر مى‏كند ديده‏اند.


و اينكه در بعضى از تفاسير اسلامى مى‏بينيم كه منظور از جمله و تركنا فيها آيه همان آبهاى گنديده‏اى است كه جاى اين شهرها را فرا گرفته ممكن است اشاره به همين معنى باشد كه بعد از زلزله‏هاى شديد ، و شكافته شدن زمين راهى از بحر الميت به اين سرزمين بلاديده گشوده شد ، و همه اين شهرها به زير آب فرو رفت ! در حالى كه بعضى ديگر معتقدند شهرهاى لوط به زير آب فرو نرفته ، و هم اكنون در نزديكى بحر الميت منطقه‏اى است كه زير سنگهاى سياهى پوشيده شده كه احتمالا محل شهرهاى لوط است .


و نيز گفته‏اند كه مركز ابراهيم در شهر حبرون در فاصله نه چندان دور از سدوم قرار داشت ، و موقعى كه بر اثر زلزله يا صاعقه شهرهاى آنها آتش گرفت ابراهيم در نزديكى حبرون ايستاده بود و دود شهر را كه متصاعد بود با چشم خود مى‏ديد.


از مجموع اين گفتار حدود تقريبى اين شهرها روشن مى‏شود هر چند جزئيات آن هنوز در پرده‏اى از ابهام باقى مانده .



تفسير نمونه ج : 22ص :361


وَ فى مُوسى إِذْ أَرْسلْنَهُ إِلى فِرْعَوْنَ بِسلْطنٍ مُّبِينٍ‏(38) فَتَوَلى بِرُكْنِهِ وَ قَالَ سحِرٌ أَوْ مجْنُونٌ‏(39) فَأَخَذْنَهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْنَهُمْ فى الْيَمّ‏ِ وَ هُوَ مُلِيمٌ‏(40) وَ فى عَادٍ إِذْ أَرْسلْنَا عَلَيهِمُ الرِّيحَ الْعَقِيمَ‏(41) مَا تَذَرُ مِن شىْ‏ءٍ أَتَت عَلَيْهِ إِلا جَعَلَتْهُ كالرَّمِيمِ‏(42) وَ فى ثَمُودَ إِذْ قِيلَ لهَُمْ تَمَتَّعُوا حَتى حِينٍ‏(43) فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبهِمْ فَأَخَذَتْهُمُ الصعِقَةُ وَ هُمْ يَنظرُونَ‏(44) فَمَا استَطعُوا مِن قِيَامٍ وَ مَا كانُوا مُنتَصِرِينَ‏(45) وَ قَوْمَ نُوحٍ مِّن قَبْلُإِنهُمْ كانُوا قَوْماً فَسِقِينَ‏(46)


ترجمه:


38 -در ( زندگى ) موسى نيز نشانه و درس عبرتى بود ، هنگامى كه او را به سوى فرعون با دليل آشكار فرستاديم.


39 -اما او با تمام وجودش از وى روى برتافت و گفت : اين مرد يا ساحر است يا ديوانه!


40 -ما او و لشكريانش را گرفتيم و در دريا پرتاب كرديم ، در حالى كه درخور


تفسير نمونه ج : 22ص :362


سرزنش بود.


41 -همچنين در سرگذشت عاد نيز آيتى است در آن هنگام كه تندبادى بى باران بر آنها فرستاديم .


42 -كه از هر چيزى مى‏گذشت آنرا رها نمى‏كرد تا همچون استخوانهاى پوسيده كند!


43 -و نيز در سرگذشت قوم ثمود عبرتى است در آن هنگام كه به آنها گفته شد مدتى كوتاه متمتع باشيد ( و سپس منتظر عذاب).


44 -آنها از فرمان پروردگارشان سر باز زدند ، و صاعقه آنها را فرو گرفت در حالى كه ( خيره خيره ) نگاه مى‏كردند ( بى آنكه قدرت بر دفاع داشته باشند).


45 -آنها چنان بر زمين افتادند كه قدرت بر قيام نداشتند ، و نتوانستند از كسى يارى طلبند!


46 -همچنين قوم نوح را قبل از آنها هلاك كرديم ، چرا كه قوم فاسقى بودند .


تفسير : اينهمه درس عبرت در تاريخ پيشينيان


قرآن در اين آيات در تعقيب داستان قوم لوط و عاقبت دردناكى كه بر اثر گناهان بسيار زشت و ننگين پيدا كردند اشاره به سرگذشت چند قوم ديگر از اقوام پيشين مى‏كند.


نخست مى‏فرمايد : در موسى و تاريخ زندگى او نيز نشانه و درس عبرتى بود ، در آن هنگام كه او را به سوى فرعون با دليل روشنى فرستاديم ( و فى موسى اذ ارسلناه الى فرعون بسلطان مبين).


سلطان چيزى است كه مايه تسلط گردد ، و منظور در اينجا معجزه يا دليل و منطق نيرومند عقلى يا هر دو است كه موسى (عليه‏السلام‏) در برابر فرعون از آن استفاده كرد .


تعبير سلطان مبين در آيات مختلف قرآن بسيار به كار رفته ، و غالبا به معنى دليل منطقى روشن و آشكار است.



تفسير نمونه ج : 22ص :363


اما فرعون نه تسليم معجزات بزرگ موسى (عليه‏السلام‏) كه گواه ارتباطش با خدا بود شد ، و نه در مقابل دلائل منطقى او سر تعظيم فرود آورد ، بلكه به خاطر غرور و تكبرى كه داشت با تمام وجودش از او روى گردان شد و گفت اين مرد ساحر يا ديوانه است ! ( فتولى بركنه و قال ساحر او مجنون).


ركندر اصل به معنى ستون و پايه اصلى ، و بخش مهم هر چيز است ، و در اينجا ممكن است اشاره به اركان بدن باشد.


يعنى فرعون به طور كامل و با تمام اركان بدن به موسى پشت كرد.


بعضى نيز گفته‏اند منظور در اينجا لشكر او است ، يعنى تكيه بر اركان لشكر خويش كرد و از پيام حق رويگردان شد.


و يا اينكه هم خودش از فرمان خدا روى برتافت و هم اركان حكومت و لشكر خود را منحرف ساخت.


جالب اينكه جباران زورگو در تهمتها و نسبتهاى دروغينى كه به انبياء بزرگ مى‏دادند گرفتار سردرگمى و تناقض و پريشانگوئى عجيبى بودند ، گاه آنها را ساحرمى‏خواندند ، و گاه مجنون ، با اينكه ساحر بايد انسان هوشيارى باشد كه با استفاده از ريزه‏كاريها و مسائل روانى و خواص مختلف اشياء كارهاى اعجاب انگيزى را انجام دهد و مردم را اغفال نمايد ، در حالى كه مجنون نقطه مقابل آن است.


اما قرآن از نتيجه كار فرعون جبار و اعوانش چنين خبر مى‏دهد : ما


تفسير نمونه ج : 22ص :364


او و لشكرش را گرفتيم و در دريا پرتاب كرديم ، در حالى كه مرتكب اعمالى شده بود كه درخور سرزنش و ملامت بود ( فاخذناه و جنوده فنبذناهم فى اليم و هو مليم).


يم به طورى كه از متون لغت و كتب حديثاستفاده مى‏شود به معنى دريا است ، و به رودخانه‏هاى عظيم همانند نيل نيز اطلاق مى‏شود.


تعبير نبذناهم ( آنها را افكنديم ) اشاره به اين است كه فرعون با تمام قدرت و لشكريانش آنچنان در برابر اراده خداوند ضعيف بودند كه همچون يك موجود بى مقدار آنها را در وسط درياى نيل افكند.


و تعبير هو مليم ( او شايسته سرزنش است ) اشاره به اين كه نه تنها مجازات الهى اين قوم را محو كرد ، بلكه تاريخى كه از آنها باقى مانده نام ننگين و اعمال شرم‏آور آنها را حفظ كرده ، و از ظلم و جنايت و كبر و غرور آنها پرده برداشته است به طورى كه همواره درخور سرزنش هستند .


سپس به سرنوشت اجمالى قوم ديگرى يعنى قوم عاد پرداخته ، چنين مى‏گويد : در سرگذشت قوم عاد نيز آيت و عبرتى است ، در آن هنگام كه باد و طوفانى نازا و بى باران بر آنها فرستاديم ( و فى عاد اذ ارسلنا عليهم الريح


تفسير نمونه ج : 22ص :365


العقيم).


عقيم بودن بادها زمانى است كه ابرهاى باران‏زا با خود حمل نكند ، گياهان را تلقيح ننمايد ، و فايده و بركتى نداشته باشد ، و جز هلاكت و نابودى چيزى همراه نياورد.


سپس به توصيف تندبادى كه بر قوم عاد مسلط شد پرداخته مى‏افزايد : از هر چيزى مى‏گذشت آن را رها نمى‏كرد تا نابود كند ، و به صورت گياهان خشك و در هم كوبيده يا استخوانهاى پوسيده درآورد ( ما تذر من شى‏ء اتت عليه الا جعلته كالرميم ) .


رميم از ماده رمة ( بر وزن منة به استخوانهاى پوسيده مى‏گويند ، و رمه ( بر وزن قبه ) به ريسمان پوسيده گفته مى‏شود ، ورم ( بر وزن جن ) به معنى اجزاء خردى است كه از چوب يا كاه بر زمين مى‏ريزد رم و ترميم نيز به معنى اصلاح اشياء پوسيده است.


اين تعبير نشان مى‏دهد كه تندباد قوم عاد يك تندباد معمولى نبود ، بلكه علاوه بر تخريب و درهم كوبيدن و به اصطلاح فشارهاى فيزيكى ، داراى سوزندگى و مسموميتى بود كه اشياء گوناگون را مى‏پوساند .


آرى اين گونه است قدرت خداوند كه با يك حركت سريع نسيم ، اقوام نيرومند و پر سر و صدائى را چنان در هم مى‏كوبد كه تنها اجساد پوسيده‏اى از آنها باقى مى‏ماند ، اين بود اشاره كوتاهى به سرنوشت قوم نيرومند و ثروتمند عاد كه در سرزمين احقاف ( منطقه‏اى ميان عمان و حضرموت ) مى‏زيستند.



تفسير نمونه ج : 22ص :366


بعد از آنها نوبت قوم ثمود مى‏رسد و در باره آنها مى‏فرمايد : در قوم ثمود نيز آيت و عبرتى است ، در آن هنگام كه به آنها گفته شد : مدتى كوتاه از زندگى متمتع گرديد ( و سپس منتظر عذاب الهى باشيد ) ( و فى ثمود اذ قيل لهم تمتعوا حتى حين ) .


منظور از حتى حين همان سه روز مهلتى است كه در آيه 65 سوره هود به آن اشاره شده است : فعقروها فقال تمتعوا فى داركم ثلاثة ايام ذلك وعد غير مكذوب : آنها شترى را كه به عنوان اعجاز آمده بود از پاى درآوردند و پيامبرشان صالح به آنها گفت سه روز در خانه‏هايتان بهره گيريد ، و بعد از آن منتظر عذاب الهى باشيد ، اين وعده‏اى است تخلف ناپذير.


با اينكه خداوند آنها را به وسيله پيامبرشان صالح بارها انذار فرموده بود ، ولى باز براى اتمام حجت بيشتر سه روز به آنها مهلت داده شد ، تا گذشته تاريك خود را جبران كنند ، و زنگار گناه را با آب توبه از دل و جان بشويند ، بلكه به گفته بعضى از مفسران در اين سه روز دگرگونيهائى در پوست بدن آنها ظاهر شد ، نخست به زردى ، سپس به سرخى ، و بعد به سياهى گرائيد ، تا هشدارهائى باشد براى اين قوم مشرك سركش ، اما متاسفانه هيچ يك از اين امور سودى نبخشيد و از مركب غرور پائين نيامدند .


آرى آنها از فرمان پروردگارشان سر باز زدند و صاعقه به طور ناگهانى آنها را فرا گرفت ، در حالى كه خيره خيره نگاه مى‏كردند ، و قدرتى بر دفاع از خويشتن نداشتند ( فعتوا عن امر ربهم فاخذتهم الصاعقه و هم ينظرون ) .


عتوا از ماده عتو ( بر وزن غلو ) به معنى سرپيچى از اطاعت


تفسير نمونه ج : 22ص :367


است ، ظاهر اين است كه اين جمله اشاره به تمام سرپيچى‏هائى است كه آنها در طول دعوت صالح داشتند ، مانند بت‏پرستى و ظلم و ستم و از پاى درآوردن ناقه‏اى كه معجزه صالح بود ، نه فقط سرپيچى‏هائى كه در طول اين سه روز انجام دادند و بجاى توبه و انابه به درگاه خدا در غفلت و غرور فرو رفتند.


شاهد اين سخن آيه 77 سوره اعراف است كه مى‏گويد : فعقروا الناقة و عتوا عن امر ربهم و قالوا يا صالح ائتنا بما تعدنا ان كنت من المرسلين : سپس ناقه را پى كردند ، و از فرمان پروردگارشان سرپيچى نمودند و گفتند : اى صالح ! اگر از فرستادگان خدائى آنچه ما را به آن تهديد مى‏كنى بياور ! صاعقه و صاقعه هر دو قريب المعنى است در اصل به معنى فرو ريختن توأم با صداى شديد است ، با اين تفاوت كه صاعقه در اجسام آسمانى گفته مى‏شود ، و صاقعه در اجسام زمينى ، و به گفته بعضى از اهل لغت صاعقه گاهى به معنى مرگ و گاه به معنى عذاب و گاه به معنى آتش است ، اين واژه غالبا به صداى شديدى كه از آسمان برمى‏خيزد و توأم با آتش مرگبارى است ، گفته مى‏شود كه هر سه معنى ( مرگ و عذاب و آتش ) در آن جمع است .


قبلا نيز اشاره كرده‏ايم هنگامى كه ابرهائى كه داراى الكتريسته مثبت هستند به زمينى كه داراى الكتريسته منفى است نزديك شوند جرقه عظيم الكتريكى از ميان اين دو برمى‏خيزد كه توأم با صداى وحشتناك و آتشى سوزان است ، و محل وقوع آن را به لرزه درمى‏آورد.


در قرآن مجيد در آيه 19 بقره به روشنى در همين معنى به كار رفته است ، زيرا بعد از آنكه سخن از ابر و باران و رعد و برق مى‏گويد ، اضافه مى‏كند : يجعلون اصابعهم فى آذانهم من الصواعق حذر الموت : منافقان همچون رهگذرانى هستند كه در شب تاريك توأم با رعد و برق از بيابان مى‏گذرند


تفسير نمونه ج : 22ص :368


و از ترس مرگ ( و براى اين كه صداى صاعقه را نشنوند ) انگشت را در گوش خود مى‏گذارند.


سرانجام آخرين جمله‏اى كه در باره اين قوم سركش مى‏فرمايد اين است كه آنها چنان بر زمين افتادند كه قدرت برخاستن نداشتند و نتوانستند از كسى يارى بطلبند ( فما استطاعوا من قيام و ما كانوا منتصرين).


آرى صاعقه چنان آنها را غافلگير كرد و بر زمين كوبيد كه نه خود ياراى برخاستن و دفاع از خويشتن داشتند ، و نه قدرت ناله و فرياد و كمك طلبيدن ، و در همين حال جان دادند ، و سرگذشتشان درس عبرتى براى ديگران شد .


آرى قوم ثمود كه از قبائل معروف عرب بودند و در سرزمين حجر ( منطقه‏اى در شمال حجاز ) با امكانات و ثروت فراوان و عمر طولانى و بناهاى محكم زندگى داشتند ، بر اثر سرپيچى از فرمان خدا و سركشى و طغيان و شرك و ظلم و ستم نابود شدند ، و آثارشان درس گويائى براى ديگران شد.


و در آخرين آيه مورد بحث اشاره كوتاهى به سرنوشت پنجمين قوم يعنى قوم نوح كرده مى‏فرمايد : پنجمين قوم نوح را پيش از آنها هلاككرديم ، چرا كه آنها قوم فاسقى بودند ( و قوم نوح من قبل انهم كانوا قوما فاسقين).


فاسق به كسى مى‏گويند كه از محدوده فرمان خداوند قدم بيرون گذارد ، و آلوده به كفر و ظلم يا ساير گناهان شود.


تعبير من قبل ( پيش از آنها ) شايد اشاره به اين است كه قوم فرعون


تفسير نمونه ج : 22ص :369


و لوط و عاد و ثمود سرگذشت اسفبار قوم نوح را كه قبل از آنها بودند شنيده بودند اما متاسفانه آنها را بيدار نكرده و خود به سرنوشتى مشابه آنها گرفتار شدند.


نكته‏ها:


1 -چهره‏هاى گوناگون عذاب الهى


قابل توجه اينكه در آيات فوق و آيات گذشته اشاره به سرگذشت پنج قوم از اقوام پيش شده است ( قوم لوط ، فرعون ، عاد ، ثمود و قوم نوح ) كه از ميان آنها مجازات و كيفر چهار قوم اول مطرح شده ، ولى به مجازات قوم نوح اشاره‏اى نشده است ، و هنگامى كه دقت كنيم مى‏بينيم هر يك از چهار قوم اول به يكى از عناصر چهارگانه معروف مجازات شدند ، قوم لوط با زلزله و آوار و سنگهاى آسمانى از ميان رفتند ( يعنى با خاك ) قوم فرعون با آب قوم عاد به وسيله تندباد و قوم ثمود بوسيله صاعقه و آتش .


درست است كه اين چهار چيز امروز به عنوان عنصر يعنى جسم بسيط شناخته نمى‏شود ، ( چرا كه هر يك تركيبى است از اجسام ديگر ) ولى انكار نمى‏توان كرد كه چهار ركن مهم زندگى انسانها را تشكيل مى‏دهند ، و هر گاه يكى از آنها از زندگى انسان به كلى حذف شود ، ادامه حيات غير ممكن است تا چه رسد به همه آنها .


آرى خداوند مرگ و نابودى اين اقوام را در چيزى قرار داده كه عامل اصلى حيات آنها بود ، و بدون آن نمى‏توانستند به حيات خود ادامه دهند ، و اين قدرت غائى عجيبى است.


و اگر سخنى از عامل عذاب قوم نوح (عليه‏السلام‏) به ميان نيامده شايد آنهم به


تفسير نمونه ج : 22ص :370


خاطر اين است كه عذاب آنها نيز همانند قوم فرعون بوسيله آب بوده و نياز به تكرار در اينجا نداشته است .


2 -بادهاى زاينده و نازا


در آيات فوق خوانديم كه خداوند قوم عاد را با تندبادى عقيم و نازا مجازات كرد ، و در آيه 22 سوره حجر مى‏خوانيم : و ارسلنا الرياح لواقح فانزلنا من السماء ماء : ما بادها را براى تلقيح و بارور ساختن فرستاديم و از آسمان آبى نازل كرديم.


گرچه اين آيه بيشتر ناظر به تلقيح ابرها ، و به هم پيوستن آنها براى نزول باران است.


ولى به طور كلى نقش بادها را در زندگى انسانها روشن مى‏سازد ، آرى كار آنها بارور ساختن است ، بارور ساختن ابرها ، گياهان و حتى احيانا در آماده ساختن انواع مختلف حيوانات براى بارورى نيز مؤثر است .


ولى همين باد هنگامى كه حامل فرمان عذاب باشد بجاى اينكه حيات و زندگى بيافريند عامل مرگ و نابودى مى‏شود ، و به گفته قرآن در آيه 20 سوره قمر كه آنهم از قوم عاد سخن مى‏گويد : تنزع الناس كانهم اعجاز نخل منقعر : آنها را ( كه قامتهائى رشيد و هيكلهائى درشت داشتند ) از زمين بر مى‏كند و با سر به زمين مى‏كوبيد به گونه‏اى كه سرهاى آنها از تن جدا مى‏شد ، همچون درخت نخلى كه ريشه‏كن شده باشد.



تفسيرنمونه ج : 22ص :371


وَ السمَاءَ بَنَيْنَهَا بِأَيْيدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ‏(47) وَ الأَرْض فَرَشنَهَا فَنِعْمَ الْمَهِدُونَ‏(48) وَ مِن كلّ‏ِ شىْ‏ءٍ خَلَقْنَا زَوْجَينِ لَعَلَّكمْ تَذَكَّرُونَ‏(49) فَفِرُّوا إِلى اللَّهِإِنى لَكم مِّنْهُ نَذِيرٌ مُّبِينٌ‏(50) وَ لا تجْعَلُوا مَعَ اللَّهِ إِلَهاً ءَاخَرَإِنى لَكم مِّنْهُ نَذِيرٌ مُّبِينٌ‏(51)


ترجمه:


47 -ما آسمان را با قدرت بنا كرديم و همواره آنرا وسعت مى‏بخشيم!


48 -و زمين را گسترديم ، و چه خوب گستراننده‏ايم ؟


49 -و از هر چيز دو زوج آفريديم شايد متذكر شويد .


50 -پس به سوى خدا بگريزيد كه من از سوى او براى شما بيم دهنده آشكارى هستم.


51 -و با خدا معبود ديگرى قرار ندهيد كه من براى شما از سوى او بيم دهنده آشكارى هستم.


تفسير : پيوسته آسمانها را گسترش مى‏دهيم!


بار ديگر اين آيات به مساله آيات عظمت خداوند در عالم آفرينش مى‏پردازد


تفسير نمونه ج : 22ص :372


و در حقيقت بحثهائى را كه در آيات 20 و 21 همين سوره در باره آيات او در زمين و وجود انسان گذشت تكميل مى‏كند ، و در ضمن دليلى بر قدرت خداوند بر مساله معاد و زندگى پس از مرگ است نخست مى‏فرمايد : ما آسمان را با قدرت بنا كرديم ، و پيوسته آن را وسعت مى‏بخشيم ( و السماء بنيناها بايد و انا لموسعون ) .


و زمين را گسترديم و چه خوب گستراننده‏ايم ! ( و الارض فرشناها فنعم الماهدون).


ايد ( بر وزن صيد ) به معنى قدرت و قوت است ، و در آيات قرآن مجيد كرارا به اين معنى آمده است ، و در اينجا اشاره به قدرت كامله خداوند بزرگ در آفرينش آسمانها دارد.


نشانه‏هاى اين قدرت عظيم هم در عظمت آسمانها و هم در نظام خاصى كه بر آنها حاكم است به خوبى آشكار مى‏باشد.



تفسير نمونه ج : 22ص :373


در اينكه منظور از انا لموسعون ( ما پيوسته وسعت مى‏بخشيم ) در اينجا چيست ؟ در ميان مفسران گفتگو است : بعضى آن را به معنى توسعه رزق از سوى خدا بر بندگان از طريق نزول باران دانسته‏اند ، و بعضى آنرا به معنى گسترش رزق از هر نظر مى‏دانند ، و بعضى نيز آنرا به معنى غنى و بى نيازى خداوند تفسير كرده‏اند ، چرا كه خزائن او آنقدر گسترده است كه با اعطاء رزق به خلايق هرگز پايان نمى‏پذيرد و كم نمى‏شود .


ولى با توجه به مساله آفرينش آسمانها در جمله قبل و با توجه به كشفيات اخير دانشمندان در مساله گسترش جهان كه از طريق مشاهدات حسى نيز تاييد شده است معنى لطيفترى براى آيه مى‏توان يافت و آن اينكه خداوند آسمانها را آفريده و دائما گسترش مى‏دهد .


علم امروز مى‏گويد : نه تنها كره زمين ، بر اثر جذب مواد آسمانى تدريجا فربه و سنگينتر مى‏شود ، بلكه آسمانها نيز در گسترشند ، يعنى ستارگانى كه در يك كهكشان قرار دارند به سرعت از مركز كهكشان دور مى‏شوند ، حتى سرعت اين گسترش را در بسيارى از مواقع اندازه‏گيرى كرده‏اند.


در كتاب مرزهاى نجوم نوشته فردهويل مى‏خوانيم : تندترين سرعت عقب‏نشينى كرات كه تاكنون اندازه‏گيرى شده نزديك به 66 هزار كيلو متردر ثانيه است ! ، كهكشانهاى دورتر در نظر ما به اندازه‏اى كم‏نورند كه اندازه‏گيرى سرعت آنها به سبب عدم نور كافى دشوار است ، تصويرهائى كه از آسمان برداشته شده آشكارا اين كشف مهم را نشان مى‏دهد كه فاصله اين كهكشانها بسيار سريعتر از كهكشانهاى نزديك افزايش مى‏يابد.


نامبرده سپس به بررسى اين سرعت در كهكشانهاى ابر سنبله و اكليل


تفسير نمونه ج : 22ص :374


و شجاع و غير آن پرداخته و بعد از محاسبه ، سرعتهاى عجيب و سرسام‏آورى را در اين ارائه مى‏دهد.


چند جمله هم در اين زمينه از آقاى جان الدر بشنويد او مى‏گويد : جديدترين و دقيقترين اندازه‏گيريها در طول امواجى كه از ستارگان پخش مى‏شود پرده از روى يك حقيقت عجيب و حيرت‏آور برداشته ، يعنى نشان داده است مجموعه ستارگانى كه جهان از آنها تشكيل مى‏يابد پيوسته با سرعتى زياد از يك مركز دور مى‏شوند ، و هر قدر فاصله آنها از اين مركز بيشتر باشد بر سرعت سير آنها افزوده مى‏گردد ، مثل اين است كه زمانى كليه ستارگان در اين مركز مجتمع بوده‏اند ، و بعد از آن از هم پاشيده ، و مجموعه ستارگان بزرگى از آنها جدا و به سرعت به هر طرف روانه مى‏شوند ! دانشمندان از اين موضوع چنين استفاده كرده‏اند كه جهان داراى نقطه شروعى بوده است .


ژرژگاموف در كتاب آفرينش جهان در اين زمينه چنين مى‏گويد : فضاى جهان كه از ميلياردها كهكشان تشكيل يافته در يك حالت انبساط سريع است ، حقيقت اين است كه جهان ما در حال سكون نيست ، بلكه انبساط آن مسلم است.


پى بردن به اينكه جهان ما در حال انبساط است كليد اصلى را براى گنجينه معماى جهان‏شناسى مهيا مى‏كند ، زيرا اگر اكنون جهان در حال انبساط باشد لازم مى‏آيد كه زمانى در حال انقباض بسيار شديدى بوده است!.


تنها دانشمندان فوق نيستند كه به اين حقيقت اعتراف كرده‏اند ، افرادديگرى نيز اين معنى را در نوشته‏هاى خود آورده‏اند كه نقل كلمات آنها


تفسير نمونه ج : 22ص :375


به درازا مى‏كشد.


جالب توجه اينكه تعبير به انا لموسعون ( ما گسترش دهندگانيم ) با استفاده از جمله اسميه و اسم فاعل دليل بر تداوم اين موضوع است و نشان مى‏دهد كه اين گسترش همواره وجود داشته ، و همچنان ادامه دارد ، و اين درست همان چيزى است كه امروز به آن رسيده‏اند كه تمام كرات آسمانى و كهكشانها در آغاز در مركز واحدى جمع بوده ( با وزن مخصوص فوق العاده سنگين ) سپس انفجار عظيم و بى نهايت وحشتناكى در آن رخ داده، و به دنبال آن اجزاى جهان متلاشى شده ، و به صورت كرات درآمده ، و به سرعت در حالت عقب‏نشينى و توسعه است.


اما در مورد خلقت زمين و تعبير به ماهدون تعبير لطيفى است كه نشان مى‏دهد خداوند زمين را با تمام وسائل استراحت براى زندگى انسانها ممهد و آماده ساخته است ، زيرا ماهد از ماده مهد به معنى گاهواره و يا هر محلى است كه براى استراحت آماده مى‏كنند ، چنين محلى بايد آرام ، مطمئن ، محفوظ و گرم و نرم باشد و تمام اين شرائط در كره زمين حاصل است.


به فرمان الهى از يكسو سنگها نرم و تبديل به خاك شده ، و از سوى ديگر صلابت كوهها و پوسته سخت زمين آنرا در برابر فشار جزر و مد مقاوم ساخته ، از سوى سوم قشر هوائى كه گرداگرد آنرا فرا گرفته ، هم حرارت خورشيد را در خود نگهميدارد ، و همچون لحاف بزرگى بر اين بستر گسترده افتاده ، و هم سپر نيرومندى است در برابر هجوم سنگهاى آسمانى كه آنها را به محض ورود به قلمرو زمين آتش زده ، خاكستر مى‏كند .


و به اين ترتيب تمام شرائط آسايش از سوى خداوند براى پذيرائى از انسان كه ميهمان خدا در اين كره خاكى است فراهم شده است.



تفسير نمونه ج : 22ص :376


بعد از آفرينش آسمانها و زمين نوبت به موجودات مختلف آسمانى و زمين و انواع گياهان و حيوانات مى‏رسد و در اين باره در آيه بعد مى‏فرمايد : ما از هر چيز دو زوج آفريديم شايد شما متذكر شويد ( و من كل شى‏ء خلقنا زوجين لعلكم تذكرون ) .


بسيارى از مفسران زوج را در اينجا به معنى اصناف مختلف دانسته ، و آيه فوق را اشاره به اصناف مختلف موجودات اين جهان مى‏دانند كه به صورت زوج زوج درآمده است ، مانند شب و روز ، نور و ظلمت ، دريا و صحرا ، خورشيد و ماه ، نر و ماده ، و غير اينها.


ولى چنانكه قبلا ذيل آيات مشابه نيز گفته‏ايم ، زوجيت در اينگونه آيات مى‏تواند اشاره بهمعنى دقيقترى باشد ، زيرا واژه زوج را معمولا به دو جنس نر و ماده مى‏گويند ، خواه در عالم حيوانات باشد يا گياهان ، و هر گاه آنرا كمى توسعه دهيم ، تمام نيروهاى مثبت و منفى را شامل مى‏شود ، و با توجه به اينكه قرآن در آيه فوق مى‏گويد : من كل شى‏ء ( از همه موجودات ) نه فقط موجودات زنده ، مى‏تواند اشاره به اين حقيقت باشد كه تمام اشياء جهان از ذرات مثبت و منفى ساخته شده ، و امروز از نظر علمى مسلم است كه اتمها از اجزاء مختلفى تشكيل يافته‏اند ، از جمله اجزائى كه داراى بار الكتريسته منفى هستند ، و الكترون ناميده مى‏شوند ، و اجزائى كه داراى بار الكتريسته مثبت هستند و پروتون نام دارند .


بنابر اين الزامى نيست كه شى‏ء را حتما به معنى حيوان يا گياه تفسير كنيم ، و يا زوج را به معنى صنف بدانيم ( در اين زمينه توضيحات ديگرى در جلد 15 صفحه 190 ، ذيل آيه 7 شعراء ، و در جلد دهم صفحه 115 ، و در جلد هيجدهم صفحه 376 ذكر كرده‏ايم ) بايد توجه داشت كه در عين حال هر دو تفسير قابل جمع است.



تفسير نمونه ج : 22 ص :377


ضمنا جمله لعلكم تذكرون اشاره به اين است كه زوجيت و تعدد و دوگانگى در تمام اشياء جهان ، انسان را متذكر اين معنى مى‏كند كه خالق جهان ، واحد و يگانه است ، زيرا دوگانگى از ويژگيهاى مخلوقات است .


در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام‏) نيز به اين معنى اشاره شده ، آنجا كه مى‏فرمايد : بمضادته بين الاشياء عرف ان لا ضد له ، بمقارنته بين الاشياء عرف ان لا قرين له ، ضاد النور بالظلمة ، و اليبس بالبلل ، و الخشن باللين ، و الصرد بالحرور ، مؤلفا بين متعادياتها ، مفرقا بين متدانياتها ، دالة بتغريقها على مفرقها ، و بتاليفها على مؤلفها ، و ذلك قوله و من كل شى‏ء خلقنا زوجين لعلكم تذكرون : اشياء جهان را متضاد آفريده ، تا روشن شود براى او ضدى نيست ، و آنها را با هم قرين ساخته ، تا معلوم شود قرينى براى او نيست ، نور را ضد ظلمت ، و خشكى را ضد ترى ، و خشونت را ضد نرمش ، و سرما را ضد گرما قرار داده ، در عين حال اشياء متضاد را جمع كرده و موجودات نزديك بهم را از هم جدا نموده تا اين جدائى دليل بر جدا كننده و آن پيوستگى دليل بر پيوند دهنده باشد ، و اين است معنى و من كل شى‏ء خلقنا زوجين لعلكم تذكرون .


در آيه بعد به عنوان يك نتيجه‏گيرى از بحثهاى توحيدى گذشته مى‏افزايد : بنابر اين به سوى خدا بگريزيد كه من از سوى او براى شما بيم دهنده آشكارى هستم ! ( ففروا الى الله انى لكم منه نذير مبين ) .


تعبير به فرار در اينجا تعبير جالب و لطيفى است ، معمولا فرار در جائى گفته مى‏شود كه انسان از يكسو با موجود يا حادثه وحشتناكى روبرو شده ، و از سوى ديگر پناهگاهى در نقطه‏اى سراغ دارد ، لذا با سرعت تمام از محل حادثه


تفسير نمونه ج : 22ص :378


دور مى‏شود و به نقطه امن و امان روى مى‏آورد ، شما نيز از شرك و بت‏پرستى كه عقيده وحشتناكى است بگريزيد و به توحيد خالص كه منطقه امن و امان واقعى است روى آريد.


از عذاب خدا بگريزيد به سوى رحمتش برويد.


از نافرمانيها و عصيانش فرار كنيد و به توبه و انابه متوسل شويد .


خلاصه ، از زشتيها ، بديها ، بى ايمانى ، تاريكى جهل ، و عذاب جاويدان بگريزيد ، و در آغوش رحمت حق و سعادت جاويدان قرار گيريد.


باز براى تاكيد بيشتر ، روى مساله يكتاپرستى تكيه كرده ، مى‏فرمايد : معبود ديگرى با خدا قرار ندهيد كه من براى شما از سوى او بيم دهنده آشكارى هستم ( و لا تجعلوا مع الله الها آخر انى لكم منه نذير مبين).


اين احتمال وجود دارد كه آيه قبل دعوت به اصل به ايمان خدا مى‏كند ، و اين آيه دعوت به يگانگى ذات پاك او ، بنابر اين تكرارجمله انى لكم منه نذير مبين در يك مورد به عنوان انذار بر ترك ايمان به خدا است ، و در مورد ديگر انذار در برابر شرك و دوگانه پرستى ، و به اين ترتيب هر كدام اشاره به مطلب جداگانه‏اى است.


در بعضى از روايات از امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل شده كه منظور از فرار به سوى خدا حج و زيارت خانه او است روشن است كه منظور ذكر يكى از مصاديق واضح فرار به سوى خدا مى‏باشد چرا كه حج انسان را به حقيقت توحيد و توبه و انابه آشنا مى‏سازد و در پناه الطاف خداوندى جاى مى‏دهد.



تفسير نمونه ج : 22ص :379


كَذَلِك مَا أَتى الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم مِّن رَّسولٍ إِلا قَالُوا ساحِرٌ أَوْ مجْنُونٌ‏(52) أَ تَوَاصوْا بِهِبَلْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ‏(53) فَتَوَلَّ عَنهُمْ فَمَا أَنت بِمَلُومٍ‏(54) وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَى تَنفَعُ الْمُؤْمِنِينَ‏(55)


ترجمه:


52 -اينگونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند او ساحر است يا ديوانه!


53 -آيا يكديگر را به آن سفارش مى‏كردند ( كه عموما چنين تهمتى را بزنند ) نه ، بلكه آنها قومى طغيانگرند!


54 -حال كه چنين است از آنها روى بگردان و تو هرگز درخور ملامت نخواهى بود .


55 -و پيوسته تذكر ده ، زيرا تذكر براى مؤمنان سودمند است.


تفسير : تذكر ده كه تذكر سودمند است


در آيه 39 همين سوره خوانديم كه فرعون در برابر دعوت موسى (عليه‏السلام‏) به سوى خداوند يكتا و ترك ظلم و بيدادگرى ، موسى را متهم ساخت كه او ساحر يا مجنون است ، اين نسبت كه از سوى مشركان به پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيز


تفسير نمونه ج : 22ص :380


داده مى‏شد براى مؤمنان اندك نخستين ، بسيار گران بود ، و روح پاك پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را آزرده مى‏ساخت.


آيات مورد بحث براى دلدارى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنان مى‏گويد : تنها تو نيستى كه هدف اين تيرهاى زهرآگين تهمت قرار گرفته‏اى اينگونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشده مگر اينكه گفتند : او ساحر يا ديوانه است ( كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون ) .


آنها را ساحر مى‏خواندند زيرا در برابر معجزات چشمگيرشان پاسخى منطقى نداشتند ، و مجنون خطاب مى‏كردند چرا كه همرنگ محيط نبودند و در برابر امتيازات مادى سر تسليم فرود نمى‏آوردند.


بنابر اين نگران نباش و غم و اندوه به خود راه مده ، و بر استقامت و پايدارى و صبر و شكيبائى خود بيفزا كه اين گونه گفته‏ها و نسبتهاى بى اساس هميشه در برابر مردان حق بوده است .


سپس مى‏افزايد : آيا اين اقوام كافر و معاند به يكديگر توصيه مى‏كردند كه اين تهمت را به همه انبياء ببندند ؟ ( ا تواصوا به).


آنچنان هماهنگ و يكنواخت عمل مى‏كنند كه گوئى همگى در ماوراء تاريخ مجلسى تشكيل داده ، و به مشاوره نشسته ، و به يكديگر توصيه نموده‏اند كه انبياء را عموما متهم به سحر و جنون كنند ، تا از نفوذ اعتبار آنها در توده مردم كاسته شود.


و شايد هر كدام مى‏خواستند از دنيا بروند بيخ گوش فرزندان و دوستان خود اين سخن را مى‏گفتند و توصيه مى‏كردند .



تفسير نمونه ج : 22ص :381


سپس مى‏افزايد : بلكه آنها قومى طغيانگرند ( بل هم قوم طاغون).


اين اثر روح طغيانگرى است كه براى بيرون كردن مردان حق از صحنه به هر دروغ و تهمتى متوسل مى‏شوند ، و چون پيامبران با معجزات و دستورات تازه به ميان اقوام مى‏آيند بهترين برچسب را اين مى‏بينند كه آنها را به سحر و جنون متهم سازند.


بنابر اين عامل وحدت عمل آنها همان روحيه واحد خبيث طغيانگرى آنها است.


باز براى تسلى خاطر و دلدارى بيشتر به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏فرمايد : اكنون كه اين قوم طاغى و سركش حاضر به شنيدن حق نيستند از آنها روى بگردان ( فتول عنهم ) .


و مطمئن باش كه تو وظيفه خود را به طور كامل انجام داده‏اى ، و هرگز درخور سرزنش و ملامت نخواهى بود ( فما انت بملوم).


اگر آنها حق را نپذيرند غم مخور كه دلهاى شايسته‏اى در انتظار آن است.


اين جمله در حقيقت يادآور آيات ديگرى است كه نشان مى‏دهد پيامبر آنقدر دلسوز بود كه گاه از عدم ايمان آنها نزديك بود دق كند ، چنانكه در آيه 6 سوره كهف مى‏خوانيم : لعلك باخع نفسك على آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفا : گوئى مى‏خواهى خود را از غم و اندوه به خاطر اعمال آنها هلاك كنى چرا كه آنها به اين قرآن ايمان نياورده‏اند .


البته يك رهبر راستين بايد چنين باشد.


مفسران گفته‏اند هنگامى كه اين آيه نازل شد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنان


تفسير نمونه ج : 22ص :382


اندوهگين شدند و تصور كردند كه اين آخرين سخن در برابر مشركان است ، وحى آسمانى قطع شده ، و عذاب الهى به زودى فرا مى‏رسد ، ولى چيزى نگذشت كه آيه بعد نازل شد و به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)دستور داد : پيوسته تذكر و اندرز ده ، چرا كه تذكر مؤمنان را سود مى‏بخشد ( و ذكر فان الذكرى تنفع المؤمنين).


اينجا بود كه همگى احساس آرامش كردند.


اشاره به اينكه دلهاى آماده‏اى در گوشه و كنار در انتظار سخنان تو است ، اگر گروهى به مخالفت در برابر حق برخاسته‏اند گروه ديگرى از جان و دل مشتاق آنند ، و گفتار دلنشين تو تاثير خود را در نفوس آنان مى‏گذارد.


نكته : براى پذيرش حق دلهاى آماده لازم است


كشاورزى را در نظر بگيريد كه مشغول بذرافشانى است ، قسمتى از اين بذرها را ممكن است به روى سنگها بريزد ، مسلما هرگز بارور نخواهد شد .


قسمت ديگرى روى قشرهاى نازك خاك مى‏ريزد كه سنگهاى سخت را پوشانده‏اند ، در اينجا بذرها جوانه‏اى مى‏زنند اما چون محل كافى براى ريشه‏هاى موجود نيست به زودى مى‏خشكند و از بين مى‏روند.


قسمت ديگرى روى خاكهائى مى‏ريزد كه عمق زيادى دارد ولى در لابلاى آن بذرها علف هرزه‏هاى مزاحم موجود است ، اين بذرها نمو مى‏كند و ريشه مى‏دواند ولى به زودى خارها و علف هرزه‏ها بر آنها مى‏پيچد و آنها را خفه مى‏كند.


از همه اين بذرها خوشبخت‏تر بذرهائى است كه در ميان خاكهاى عميق و بدون مزاحم قرار گيرند ، چيزىنمى‏گذرد جوانه مى‏زنند و شاخ و برگ


تفسير نمونه ج : 22ص :383


مى‏آورند و تنومند و پر بار مى‏شوند.


سخنان حق كه از دهان انبياء و فرستادگان الهى و جانشينان معصوم آنها خارج مى‏شود همانند اين بذرها است ، دلهائى كه چون سنگ خارا است هرگز آن را نمى‏پذيرد.


و دلهائى كه نرمش ضعيف و كمى دارد موقتا مى‏پذيرد ، سپس آن را بيرون مى‏افكند ، و دلهائى كه آماده پذيرش است اما خارهاى هوا و هوس و شهوات و صفات رذيله در آن روئيده ، تاثير آن را خنثى مى‏كند.


تنها دلهائى سخنان اين پيشوايان بزرگ را مى‏پذيرد و پرورش مى‏دهد و بارور مى‏كند كه هم روح حقجوئى و حق‏طلبى بر آن حاكم است ، و هم از اين صفات خالى است ، و آن دلهاى مؤمنان است ، آرى فذكر ان الذكرى تنفع المؤمنين پند و اندرز ده كه مؤمنان را فايده مى‏بخشد .



تفسير نمونه ج : 22ص :384


وَ مَا خَلَقْت الجِْنَّ وَ الانس إِلا لِيَعْبُدُونِ‏(56) مَا أُرِيدُ مِنهُم مِّن رِّزْقٍ وَ مَا أُرِيدُ أَن يُطعِمُونِ‏(57) إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ‏(58)


ترجمه:


56 -من 0 جن و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند ( و از اين طريق تكامل يابند و به من نزديك شوند ) .


57 -هرگز از آنها نمى‏خواهم كه به من روزى دهند ، و نمى‏خواهم مرا اطعام كنند.


58 -خداوند روزى دهنده و صاحب قوت و قدرت است.


تفسير : هدف خلقت انسان از ديدگاه قرآن


از مهمترين سؤالاتى كه هر كس از خود مى‏كند اين است كه ما براى چه آفريده شده‏ايم ؟ و هدف آفرينش انسانها و آمدن به اين جهان چيست ؟ آيات فوق به اين سؤال مهم و همگانى با تعبيرات فشرده و پرمحتوائى پاسخ مى‏گويد ، و بحثى را كه در آخرين آيه از آيات گذشته پيرامون تذكر و يادآورى به مؤمنان بيان شد تكميل مى‏كند ، چرا كه اين از مهمترين اصولى است كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بايد آن را تعقيب كند ، ضمنا معنى فرار به سوى خدا را كه در چند آيه قبل آمده بود روشن مى‏سازد .


مى‏فرمايد : من جن و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند ( و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون).



تفسير نمونه ج : 22ص :385


من نيازى به آنها ندارم و هرگز از آنها نمى‏خواهم كه به من روزى دهند ، و هيچگاه نمى‏خواهم مرا اطعام كنند ! ( ما اريد منهم من رزق و ما اريد ان يطعمون).


خداوند است كه به تمام بندگانش روزى مى‏دهد ، و صاحب قوت و قدرت است ( انالله هو الرزاق ذو القوة المتين).


اين چند آيه كه در نهايت اختصار و فشردگى است پرده از روى حقيقتى كه همه خواهان آگاهى از آنند برمى‏دارد ، و ما را در برابر هدفى بزرگ قرار مى‏دهد.


توضيح اينكه : بدون شك هر فرد عاقل و حكيمى كه كارى انجام مى‏دهد هدفى براى آن در نظر دارد ، و از آنجا كه خداوند از همه عالمتر و حكيمتر است بلكه با هيچ كس قابل مقايسه نيست اين سؤال پيش مى‏آيد كه او چرا انسان را آفريد ؟ آيا كمبودى داشت كه با آفرينش انسان بر طرف مى‏شد ؟ ! آيا نيازى داشته كه ما را براى پاسخگوئى به آن آفريده است ؟ ! در حالى كه مى‏دانيم وجود او از هر جهت كامل و بى نهايت در بى نهايت است و غنى بالذات .


پس طبق مقدمه اول بايد قبول كنيم كه او هدفى داشته ، و طبق مقدمه دوم بايد بپذيريم كه هدف او از آفرينش انسان چيزى نيست كه بازگشت به ذات پاكش كند.


نتيجتا بايد اين هدف را در بيرون ذات او جستجو كرد ، هدفى كه به خود مخلوقات بازمى‏گردد ، و مايه كمال خود آنها است ، اين از يكسو.


از سوى ديگر در آيات قرآن تعبيرهاى مختلفى در باره هدف آفرينش انسان شده است.



تفسير نمونه ج : 22ص :386


در يك جا مى‏خوانيم : الذى خلق الموت والحيوة ليبلوكم ايكم احسن عملا : او كسى است كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را آزمايش كند كدامين نفر بهتر عمل مى‏كنيد ؟ ( ملك - 2 ) در اينجا مساله آزمايش و امتحان انسانها از نظر حسن عمل به عنوان يك هدف معرفى شده است.


و در آيه ديگر آمده است : الله الذى خلق سبع سموات و من الارض مثلهن يتنزل الامر بينهن لتعلموا ان الله على كل شى‏ء قدير و ان الله قد احاط بكل شى‏ء علما : خداوند كسى است كه هفت آسمان را آفريده و از زمين نيز مانند آن خلق كرده است ، فرمان او در ميان آنها نازل مى‏شود تا بدانيد خداوند بر هر چيز توانااست ، و علم او به همه موجودات احاطه دارد ( طلاق - 12).


و در اينجا علم و آگاهى از قدرت و علم خداوند به عنوان هدفى براى آفرينش آسمانها و زمين ( و آنچه در آنها است ) ذكر شده است.


در آيه ديگر مى‏خوانيم : و لو شاء ربك لجعل الناس امة واحدة و لا يزالون مختلفين - الا من رحم ربك و لذلك خلقهم : اگر پروردگارت مى‏خواست همه مردم را امت واحده ( و بدون هيچگونه اختلاف ) قرار مى‏داد ، ولى آنها همواره مختلفند - مگر آنچه پروردگارت رحم كند ، و براى همين ( رحمت ) آنها را آفريده ( هود - 118 و 119 ) بر طبق اين آيه رحمت الهى هدف اصلى آفرينش انسان است .


اما آيات مورد بحث تنها روى مساله عبوديت و بندگى تكيه مى‏كند ، و با صراحت تمام آن را به عنوان هدف نهائى آفرينش جن و انسان معرفى مى‏نمايد.


اندكى تامل در مفهوم اين آيات ، و آنچه مشابه آن است ، نشان مى‏دهد كه هيچ تضاد و اختلافى در ميان آنها نيست ، در واقع بعضى هدف مقدماتى،


تفسير نمونه ج : 22ص :387


بعضى متوسط و بعضى هدف نهائى‏اند و بعضى نتيجه آن.


هدف اصلى همان عبوديت است كه در آيات مورد بحث به آن اشاره شده ، و مساله علم و دانش و امتحان و آزمايش اهدافى هستند كه در مسير عبوديت قرار مى‏گيرند ، و رحمت واسعه خداوند نتيجه اين عبوديت است .


باين ترتيب روشن مى‏شود كه ما همه براى عبادت پروردگار آفريده شده‏ايم ، اما مهم اين است كه بدانيم حقيقت عبادت چيست ؟ آيا تنها انجام مراسمى مانند ركوع و سجود و قيام و قعود و نماز و روزه منظور است ؟ يا حقيقتى است ماوراى اينها ؟ هر چند عبادات رسمى نيز همگى واجد اهميتند.


براى يافتن پاسخ اين سؤال بايد روى واژه عبد و عبوديت تكيه كرد و به تحليل آنها پرداخت.


عبد از نظر لغت عرب به انسانى مى‏گويند كه سر تا پا تعلق به مولا و صاحب خود دارد ، اراده‏اش تابع اراده او ، و خواستش تابع خواست او است .


در برابر او مالك چيزى نيست ، و در اطاعت او هرگز سستى به خود راه نمى‏دهد.


و به تعبير ديگر عبوديت - آنگونه كه در متون لغت آمده - اظهار آخرين درجه خضوع در برابر معبود است ، و به همين دليل تنها كسى مى‏تواند معبود باشد كه نهايت انعام و اكرام را كرده است و او كسى جز خدا نيست.


بنابر اين عبوديت نهايت اوج تكامل يك انسان و قرب او به خدا است.


عبوديت نهايت تسليم در برابر ذات پاك او است.


عبوديت اطاعت بى قيد و شرط و فرمانبردارى در تمام زمينه‏هاست.


و بالاخره عبوديت كامل آن است كه انسان جز به معبود واقعى يعنى كمال مطلق نينديشد ، جز در راه او گام بر ندارد ، و هر چه غير او است فراموش كند ، حتى خويشتن را !


تفسير نمونه ج : 22ص :388


و اين است هدف نهائى آفرينش بشر كه خدا براى وصول به آن ميدان آزمايشى فراهم ساخته و علم و آگاهى به انسان داده ، و نتيجه نهائيش نيز غرق شدن در اقيانوس رحمت او است.


نكته‏ها:


1 -خدا غنى مطلق است


جمله ما اريد منهم من رزق و ما اريد ان يطعمون در حقيقت اشاره به غناى پروردگار از هر كس و هر چيز است ، و اگر بندگان را به عبوديت خويش دعوت مى‏كند براى اين نيست كه سودى كند بلكه مى‏خواهد بر آنها جودى كند ، به عكس مسئله عبوديت در ميان انسانها ، زيرا بردگان را براى اين انتخاب مى‏كردند كه تحصيل درآمد و رزق روزى براى آنها كند و يا در خانه مشغول خدمت و اطعام و پذيرائى گردد ، و در هر دو حال سودش عايد آنها شود و اين ناشى از نياز و احتياج انسان است ، ولى اينها همه در باره خداوند بى معنى است ، چرا كه نه تنها از همگان بى نياز است ، بلكه نياز همگان را از لطف و كرمش تامين مى‏كند و رزاق همه او است .


2 -او صاحب قوه و متين است


متين از ماده متن در اصل به معنى دو عضله نيرومند است كه در دو طرف ستون فقرات قرار گرفته ، پشت انسان را محكم مى‏سازد ، و براى تحمل فشارهاى سنگين آماده مى‏كند و به همين مناسبت به معنى قدرت و قوت كامل آمده است ، بنابر اين ذكر آن بعد از كلمه ذو القوه به عنوان تاكيد است ، زيرا


تفسير نمونه ج : 22ص :389


ذو القوه به اصل قدرت پروردگار اشاره مى‏كند ، و متين به كمال قدرت او ، و هنگامى كه با واژه رزاق كه آن نيز صيغه مبالغه است همراه گردد اين حقيقت را ثابت مى‏كند كه خداوند در دادن روزى به بندگان نهايت توانائى و تسلط را دارد ، و در هر گوشه‏اى از اين جهان پهناور ، در اعماق درياها ، در ميان دره‏ها ، بر فراز كوهها ، در دل سنگها ، و در هر نقطه‏اى از كرات آسمانى باشند روزى لازم را به آنها مى‏رساند ، و همگى بر سر خوان احسان جمعند ، پس اگر آنها را آفريده نه به خاطر نيازى بوده است بلكه به خاطر فيض و لطفى بوده .


3 -چرا جن مقدم ذكر شده ؟


با اينكه از آيات قرآن به خوبى استفاده مى‏شود كه انسانها برتر از طائفه جن هستند ، با اينحال نام آنها را در آيه فوق بر انسان مقدم داشته ، ظاهرا اين به خاطر آن است كه آفرينش آنها قبل از آفرينش آدمبوده ، همانگونه كه در سوره حجر آيه 27 مى‏خوانيم : و الجان خلقناه من قبل من نار السموم : ما جن را پيش از آن ( پيش از آفرينش انسان ) از آتش سوزان آفريديم.


4 -فلسفه آفرينش از ديدگاه فلسفه


گفتيم كمتر كسى است كه اين سؤال را از خود يا از ديگران نكرده باشد كه هدف از آفرينش ما چه بوده ؟ همواره گروهى متولد مى‏شوند ، گروهى از جهان مى‏روند و براى هميشه خاموش مى‏شوند ، مقصود از اين آمد و رفتها چيست ؟ به راستى اگر ما انسانها روى اين كره خاكى زندگى نمى‏كرديم كجاى عالم خراب مى‏شد ؟ و چه مشكلى به وجود مى‏آمد ؟ آياما بايد بدانيم چرا


تفسير نمونه ج : 22ص :390


آمديم و چرا مى‏رويم ؟ و اگر بخواهيم از اين معنى آگاه شويم آيا قدرت داريم ؟ و به دنبال اين سؤال ، انبوهى از سؤالات ديگر فكر انسان را احاطه مى‏كند.


اين سؤال هر گاه از ناحيه ماديين مطرح شود ظاهرا هيچ پاسخى براى آن وجود ندارد ، چرا كه ماده و طبيعت اصلا عقل و شعورى ندارد كه هدفى داشته باشد ، به همين دليل آنها خود را از اين نظر آسوده كرده و معتقد به پوچى آفرينش و بى هدفى خلقتند ! و چه زجرآور است كه انسان براى جزئيات زندگى خود اعم از تحصيل و كسب و كار ، و درمان و بهداشت و ورزش ، هدفهاى دقيق و برنامه‏هاى منظمى در نظر گيرد ، ولى مجموعه زندگى را پوچ و بى هدف بداند ؟ ! لذا جاى تعجب نيست كه گروهى از آنان هنگامى كه در اين مسائل مى‏انديشند از اين زندگى پوچ و بى هدف سير مى‏شوند و دست به انتحار مى‏زنند .


اما اين سؤال را هنگامى كه يك خداپرست از خود مى‏كند هرگز با بن بست روبرو نمى‏شود زيرا از يكسو مى‏داند خالق اين جهان حكيم است ، حتما آفرينش او حكمتى داشته ، هر چند ما از آن بيخبر باشيم ، و از سوى ديگر هنگامى كه به جزء جزء اعضاء خود مى‏نگرد براى هر يك هدف و فلسفه‏اى مى‏يابد ، نه تنها براى اعضائى همچون قلب و مغز و عروق و اعصاب ، بلكه اعضائى همانند ناخنها ، مژه‏ها ، خطوط سر انگشتان ، گودى كف دستها و پاها هر كدام فلسفه‏اى دارد كه امروز همگى شناخته شده است .


چقدر ساده‏انديشى است كه ما براى همه اينها هدف قائل باشيم ، ولى مجموع را بى هدف بدانيم ! اين چه قضاوت ساده‏لوحانه‏اى است كه ما براى هر يك از بناهاى يك شهر فلسفه‏اى قائل شويم ، اما براى تمام آن هيچ ؟ ! آيا ممكن است مهندسى بناى عظيمى بسازد اطاقها ، سالن‏ها ، درها ، دريچه‏ها


تفسير نمونه ج : 22ص :391


حوضها و باغچه‏ها و دكورها هر كدام روى حساب و براى منظورى ساخته شده باشد ، ولى مجموعه آن بناى عظيم هيچ هدفى را تعقيب نكند ؟ اينها است كه به يك انسان خداپرست و مؤمن اطمينان مى‏دهد كه آفرينش او هدفى بس عظيم داشته ، كه بايد بكوشد و با نيروى عقل و علم آنرا بيابد .


عجيب است كه اين طرفداران پوچى خلقت در هر رشته‏اى از علوم طبيعى وارد مى‏شوند براى تفسير پديده‏هاى مختلف دنبال هدفى مى‏گردند ، و تا هدف را نيابند آرام نمى‏نشينند ، حتى حاضر نيستند وجود يك غده طبيعى كوچك را در گوشه‏اى از بدن بيكار بدانند ، و براى پيدا كردن فلسفه وجوديش ممكن است سالها مطالعه و آزمايش كنند ، اما وقتى به اصل آفرينش انسان مى‏رسند با صراحت مى‏گويند هيچ هدفى ندارد ! چه تناقض شگفت‏آورى ؟ ! به هر حال ، ايمان به حكمت خداوند از يكسو ، و توجه به فلسفه‏هاى اجزاى وجود انسان از سوى ديگر ، ما را مؤمن مى‏سازد كه هدفى بزرگ از آفرينش انسان بوده است .


اكنون بايد به دنبال اين هدف بگرديم و تا آنجا كه در توان داريم آنرا مشخص سازيم و در مسيرش گام برداريم.


توجه به چند مقدمه مى‏تواند چراغها و نورافكنهائى بسازد كه اين مسير تاريك را براى ما روشن كند.


1 -ما هميشه در كارهاى خود هدفى داريم كه اين هدف معمولا دفع كمبودها و نيازهاى ما است ، حتى اگر به ديگرى خدمت مى‏كنيم يا دست گرفتارى را مى‏گيريم و از گرفتارى نجات مى‏بخشيم ، و يا حتى ايثار و فداكارى مى‏كنيم ، آنها نيز نوعى كمبود معنوى ما را بر طرف مى‏سازد ، و نيازهاى مقدسى از ما را برآورده مى‏كند .



تفسير نمونه ج : 22ص :392


و چون در مورد صفات و افعال خدا غالبا گرفتار مقايسه با خويش مى‏شويم گاه ممكن است اين تصور به وجود آيه كه خداوند چه كمبودى داشت كه با خلقت ما مرتفع مى‏شد ؟ ! و يا اگر در آيات فوق مى‏خوانيم هدف آفرينش انسان عبادت است مى‏گوئيم او چه نيازى به عبادت ما دارد ؟ در حالى كه اين طرز تفكرها ناشى از همان مقايسه صفات خالق و مخلوق و واجب و ممكن است .


ما به حكم اينكه وجودمان محدود است ، براى رفع كمبودهايمان تلاش مى‏كنيم ، و اعمالمان همه در اين مسير است ، ولى در باره يك وجود نامحدود اين معنى امكان پذير نيست ، بايد هدف افعال او را در غير وجود او جستجو كنيم.


او چشمه‏اى است فياض و مبدئى است نعمت‏آفرين كه موجودات را در كنف حمايت خود مى‏گيرد ، و آنها را پرورش داده ، از نقص به كمال مى‏برد ، و اين است هدف واقعى عبوديت وبندگى ما ، و اين است فلسفه عبادات و نيايشهاى ما كه همگى كلاسهاى تربيت براى تكامل ما است.


به اين ترتيب نتيجه مى‏گيريم كه هدف آفرينش ما پيشرفت و تكامل هستى ما است.


اساسا اصل آفرينش ، يك گام تكاملى عظيم است ، يعنى چيزى را از عدم به وجود آوردن و از نيست هست كردن ، و از صفر به مرحله عدد رساندن.


و بعد از اين گام تكاملى عظيم ، مراحل ديگر تكامل شروع مى‏شود ، و تمام برنامه‏هاى دينى و الهى در همين مسير است.


2 -در اينجا سؤالى پيش مى‏آيد كه اگر هدف خلقت جود بر بندگان است ، نه سود براى آفريدگار ، و اين جوداز طريق تكامل انسانها است ، چرا اين خداوند جواد و كريم ، از آغاز بندگان را كامل نيافريد ، تا همگى در جوار


تفسير نمونه ج : 22ص :393


قرب او جاى گيرند ، و از بركات نزديكى به ذات پاكش بهره‏ور شوند.


جواب اين سؤال روشن است ، تكامل انسانى چيزى نيست كه بتوان آن را به اجبار آفريد ، بلكه راه طولانى و درازى است كه انسانها بايد با پاى خود آنرا طى كنند ، و با اراده و تصميم و افعال اختيارى خويش ، طرح آنرا بريزند.


آيا اگر از كسى به اجبار و با زور سرنيزه مبلغ هنگفتى براى ساختن يك بيمارستان بگيرند اين عمل هيچ اثر اخلاقى و تكامل روحى براى او دارد ؟ مسلما نه ، اما اگر به اراده و ميل خويش ، حتى يك ريال به چنين هدف مقدسى كمك كند به همان نسبت راه كمال اخلاقى را پيموده است .


از اين سخن چنين نتيجه مى‏گيريم كه خداوند بايد با اوامر و تكاليف و برنامه‏هاى تربيتى كه وسيله پيامبران او و نيروى عقل ابلاغ مى‏شود ، اين مسير را براى ما مشخص كند ، و ما با اختيار و اراده خويش اين راه را بپيمائيم.


3 -باز در اينجا سؤال ديگرى مطرح است كه وقتى بعضى توضيحات بالا را مى‏شنوند مى‏گويند : بسيار خوب ، هدف از آفرينش ما تكامل انسانى ، يا به تعبير ديگر قرب به پروردگار و حركت وجودى ناقص به سوى وجودى بى نهايت كامل بوده است ، ولى هدف از اين تكامل چيست ؟ پاسخ اين سؤال نيز با اين جمله روشن مى‏شود كه تكامل ، هدف نهائى و يا به تعبير ديگر غاية الغايات است .


توضيح اينكه : اگر از محصلى سؤال كنيم براى چه درس مى‏خوانى ؟ مى‏گويد : براى اينكه به دانشگاه راه يابم.


باز اگر سؤال كنيم دانشگاه را براى چه مى‏خواهى ؟ مى‏گويد : براى اينكه فى المثل دكتر يا مهندس لايقى شوم.


مى‏گوئيم : مدرك دكترا و مهندسى را براى چه مى‏خواهى ؟ مى‏گويد : براى اينكه فعاليت مثبتى كنم و هم درآمد خوبى داشته باشم .



تفسير نمونه ج : 22ص :394


باز مى‏گوئيم : درآمد خوب را براى چه مى‏خواهى ؟ مى‏گويد : براى اينكه زندگى آبرومند و مرفهى داشته باشم.


سرانجام مى‏پرسيم زندگى مرفه و آبرومند براى چه مى‏خواهى ؟ در اينجا مى‏بينيم لحن سخن او عوض مى‏شود و مى‏گويد : خوب ، براى اينكه زندگى مرفه و آبرومندى داشته باشم ، يعنى همان پاسخ سابق را تكرار مى‏كند.


اين دليل بر آن است كه او به پاسخ نهائى ، و به اصطلاح به غاية الغايات كار خويش رسيده كه ماوراى آن پاسخ ديگرى نيست ، و هدف نهائى را تشكيل مى‏دهد .


اين در مسائل زندگى مادى.


در زندگى معنوى نيز مطلب همين گونه است ، وقتى گفته مى‏شود آمدن انبياء و نزول كتب آسمانى ، و تكاليف و برنامه‏هاى تربيتى براى چيست ؟ مى‏گوئيم : براى تكامل انسانى و قرب به خدا.


و اگر سؤال كنند تكامل و قرب پروردگار براى چه منظورى است ؟ مى‏گوئيم براى قرب به پروردگار ! يعنى اين هدف نهائى است ، و به تعبير ديگر ما همه چيز را براى تكامل و قرب به خدا مى‏خواهيم اما قرب به خدا را براى خودش ( يعنى براى قرب به پروردگار).


4 -دگر بار سؤالى در اينجا مطرح مى‏شود كه در حديثى آمده است كه خداوند مى‏فرمايد : كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف و خلقت الخلق لكى اعرف : من گنجى پنهان بودم ، دوست داشتم شناخته شوم ، خلائق را آفريدم تا شناخته شوم .


اين حديث با آنچه گفتيد چه تناسبى دارد.


در پاسخ مى‏گوئيم : گذشته از اينكه اين حديث يك خبر واحد است و در مسائل عقيدتى خبر واحد كارساز نيست ، مفهوم حديث اين است كه شناخت


تفسير نمونه ج : 22ص :395


خداوند براى خلق وسيله تكامل آنها است ، يعنى من دوست داشتم كه فيض رحمتم همه جا را بگيرد ، به همين جهت خلائق را آفريدم ، و براى سير كمالى آنها ، راه و رسم معرفتم را به آنان آموختم ، چرا كه معرفت و شناخت من رمز تكامل آنها است .


آرى بندگان بايد ذات خداوند را كه منبع همه كمالات است بشناسند ، خود را با كمالات او تطبيق دهند ، و پرتوى از آن را در وجود خويش فراهم سازند ، تا جرقه‏اى از آن صفات كمال و جلال در وجودشان بدرخشد كه تكامل و قرب به خدا جز از طريق تخلق به اخلاق او ممكن نيست ، و اين تخلق فرع بر شناخت است ( دقت كنيد).


5 -با توجه به آنچه در فرازهاى بالا گفتيم به نتيجه‏گيرى نهائى نزديك مى‏شويم و مى‏گوئيم عبادت و عبوديت خدا يعنى در مسير خواست او گام برداشتن ، و روح و جان را به او سپردن ، عشق او را در دل جاى دادن ، و خود را به اخلاق او آراستن .


و اگر در آيات فوق عبادت به عنوان هدف نهائى آفرينش معرفى شده مفهومش همين است كه به تعبير ديگر به عنوان تكامل انسانى از آن ياد مى‏شود.


آرى انسان كامل همان بنده راستين خدا است!


5 -نظرى به روايات اسلامى پيرامون فلسفه آفرينش انسان


در بالا از دو طريق مساله هدف خلقت انسان را تعقيب كرديم يكى از طريق تفسير آيات قرآن ، و ديگرى از طريق فلسفى ، و هر دو ما را به يك نقطه رساند.



تفسير نمونه ج : 22ص :396


اكنون نوبت آن است كه از مسير سوم يعنى از طريق روايات اسلامى اين مساله سرنوشت‏ساز را دنبال كنيم.


دقت در روايات زير كه بخشى از اين روايات است بينش عميقترى در اين مساله به ما مى‏دهد : در حديثى از امام موسى بن جعفر (عليه‏السلام‏) آمده كه از حضرتش سؤال كردند معنى اين سخن پيامبر چيست كه فرموده اعملوا فكل ميسر لما خلق له تا مى‏توانيد عمل كنيد كه همه انسانها براى هدفى كه آفريده شده‏اند آمادگى دارند ؟ امام فرمود : ان الله عز و جل خلق الجن و الانس ليعبدوه ، و لم يخلقهم ليعصوه و ذلك قوله عز و جل و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون فيسر كلا لما خلق له ، فويل لمن استحب العمى على الهدى : خداوند بزرگ جن و انس را براى اين آفريده كه او را عبادت و اطاعت كنند ، براى اين نيافريده است كه نافرمانيش نمايند ، و اين همان است كه مى‏فرمايد و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ، و چون آنها را براى اطاعت آفريده راه را براى رسيدن به اين هدف براى آنان آسان و هموار ساخته ، پس واى به حال كسانى كه چشم بر هم گذارند و نابينائى را بر هدايت ترجيح دهند اين حديث اشاره پر معنائى است به اين حقيقت كه چون خداوند انسانها را براى هدف تكاملى آفريده وسائل آن را از نظر تكوين و تشريع فراهم ساخته و در اختيار او گذارده است .


در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم كه امام حسين (عليه‏السلام‏) در برابر اصحابش آمد و چنين فرمود : ان الله عز و جل ما خلق العباد الا ليعرفوه ، فاذا عرفوه عبدوه ، فاذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عبادة من


تفسير نمونه ج : 22ص :397


سواه : خداوند بزرگ بندگان را نيافريده مگر به خاطر اين كه او را بشناسند ، هنگامى كه او را بشناسند عبادتش مى‏كنند ، و هنگامى كه بندگى او كنند از بندگى غير او بى نياز مى‏شوند.


6 -پاسخ به يك سؤال


سؤال ديگرى كه در اينجا مطرح مى‏شود اين است كه اگر خداوند بندگان را براى عبوديت آفريده است پس چرا گروهى راه كفر را پيش مى‏گيرند ؟ آيا ممكن است اراده خداوند از هدفش تخلف پذيرد ؟ كسانى كه اين ايراد را مى‏كنند در حقيقت اراده تكوينى و تشريعى را با هم اشتباه كرده‏اند زيرا هدف عبادت اجبارى نبوده ، بلكه عبادت و بندگى توأم با اراده و اختيار است ، و در چنين زمينه‏اى هدف به صورت آماده كردن زمينه‏ها تجلى مى‏كند ، فى المثل هنگامى كه گفته مى‏شود من اين مسجد را براى نماز خواندن مردم درست كرده‏ام ، مفهومش اين است آن را آماده براى اين كار ساخته‏ام نه اينكه مردم را به اجبار به نماز وادارم ، همچنين در موارد ديگر مانند ساختن مدرسه براى تحصيل و بيمارستان براى درمان و كتابخانه براى مطالعه .


به اين ترتيب خداوند اين انسان را آماده براى اطاعت و بندگى ساخته و هر گونه وسيله را اعم از عقل و عواطف و قواى مختلف را از درون و پيامبران و كتب آسمانى و برنامه‏هاى تشريعى را از برون براى آنها فراهم نموده است.


مسلم است اين معنى در مؤمن و كافر يكسان است هر چند مؤمن از امكانات خود بهره‏بردارى نموده و كافر ننموده است.


لذا در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم كه وقتى از تفسير اين آيه


تفسير نمونه ج : 22ص :398


(و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ) از آن حضرت سؤال كردند ، فرمود : خلقهم للعبادة : آنها را براى عبوديت آفريده است.


راوى مى‏گويد : سؤال كردم : خاصة ام عامة ؟ آيا گروه خاصى منظور است يا همه مردم ؟ امام فرمود : عامة : همه مردم.


و در حديث ديگرى از همان امام (عليه‏السلام‏) نقل شده كه وقتى از تفسير اين آيه سؤال كردند فرمود : خلقهم ليامرهم بالعبادة : آنها را آفريد تا دستور عبادت به آنها دهد.


اشاره به اينكه هدفاجبار به عبادت و بندگى نبوده بلكه زمينه‏سازى براى آن بوده است ، و اين در حق عموم مردم صادق مى‏باشد.



تفسير نمونه ج : 22ص :399


فَإِنَّ لِلَّذِينَ ظلَمُوا ذَنُوباً مِّثْلَ ذَنُوبِ أَصحَبهِمْ فَلا يَستَعْجِلُونِ‏(59) فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ كفَرُوا مِن يَوْمِهِمُ الَّذِى يُوعَدُونَ‏(60)


ترجمه:


59 -براى كسانى كه ستم كردند سهم بزرگى از عذاب است همانند سهم يارانشان ( از اقوام ستمگر پيشين ) بنابر اين عجله نكنند.


60 -واى بر آنها كه كافر شدند از روزى كه به آنها وعده داده مى‏شود.


تفسير : اينهانيز در عذاب الهى سهيمند


دو آيه فوق كه آخرين آيات سوره ذاريات است در حقيقت يك نوع نتيجه‏گيرى از آيات مختلف اين سوره است ، مخصوصا آياتى كه پيرامون سرنوشت اقوام پيشين همچون قوم فرعون و قوم لوط و عاد و ثمود سخن مى‏گويد ، همچنين آيات گذشته كه از هدف آفرينش سخن مى‏گفت.


مى‏گويد : اكنون كه معلوم شد اين قوم مشرك و گناهكار از هدف اصلى آفرينش منحرف گشته‏اند بايد بدانند كه آنها نيز سهم بزرگى از عذاب الهى دارند ، همچون سهمى كه ياران آنها در اقوام پيشين داشتند ( فان للذين ظلموا ذنوبا مثل ذنوب اصحابهم).


بنابر اين عجله نكنند و پى‏درپى نگويند اگر عذاب الهى حق است چرا به سراغ ما نمى‏آيد ؟ ( فلا يستعجلون ) .



تفسير نمونه ج : 22ص :400


تعبير به ظلم در باره اين گروه به خاطر آن است كه شرك و كفر بزرگترين ظلم است ، زيرا حقيقت ظلم اين است كه چيزى را در غير محل شايسته قرار دهند ، و مسلما بت را بجاى خدا قرار دادن مهمترين مصداق ظلم محسوب مى‏شود ، و به همين دليل آنها هم مستحق همان سرنوشتى هستند كه اقوام مشرك پيشين داشتند.


ذنوب ( بر وزن قبول ) در اصل به معنى اسبى است كه دمش طولانى باشد ، و همچنين دلوهاى بزرگى كه دنباله دارد .


در سابق براى كشيدن آب از چاه به وسيله حيوانات دلوهاى عظيمى تهيه مى‏كردند كه دنباله‏اى داشت ، و علاوه بر دهانه دلو ، طنابى هم به دنباله آن متصل بود كه براى خالى كردن آن دلو عظيم از آن استفاده مى‏كردند.


و از آنجا كه گاهى براى تقسيم آب در ميان چند گروه از اين دلوها استفاده مى‏شد و به هر كدام يك يا چند دلو مى‏دادند اين واژه به معنى سهميه نيز به كار مى‏رود ، و در آيه مورد بحث به همين معنى استعمال شده ، منتهى اشاره به سهميه بزرگ است.


آيا منظور در اين آيه تهديد به عذاب دنيا است ، يا عذاب آخرت ؟ گروهى از مفسران معنى دوم را پذيرفته‏اند ، در حالى كه بعضى احتمال معنى اول را داده‏اند .


به عقيده ما قرائن گواهى بر عذاب دنيا مى‏دهد ، زيرا اولا عجله‏اى كه بعضى از كفار داشتند بيشتر براى اين بود كه به پيامبر مى‏گفتند : اگر راست مى‏گوئى پس چرا عذاب الهى بر ما نازل نمى‏شود و اين مسلما اشاره به عذاب


تفسير نمونه ج : 22ص :401


دنيا است.


ديگر اينكه تعبير به مثل ذنوب اصحابهم ظاهرا اشاره به سرنوشت اقوامى است كه در اين سوره از آنها ياد شده ، مانند قوم لوط و قوم فرعون و عاد و ثمود كه هر يك به نوعى از عذاب دنيا گرفتار شدند و از ميان رفتند .


در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه اگر آيه مربوط به عذاب دنيا است ، پس چرا اين وعده الهى در باره آنها تحقق نيافت ؟ اين سؤال دو پاسخ دارد:


1 -اين وعده در باره بسيارى از آنها مانند ابو جهل و جمعى ديگر در غزوه بدر و غير آن تحقق يافت.


2 -نزول اين عذاب براى همه آنها مشروط به عدم بازگشت به سوى خدا و عدم توبه از شرك بوده ، و هنگامى كه غالب آنها در فتح مكه ايمان آوردند ، اين شرط منتفى شد و عذاب الهى بر طرف گشت.


و در آخرين آيه تهديد به عذاب دنيا را با تهديد بعذاب آخرت تكميل كرده ، مى‏گويد : واى بر كسانى كه كافر شدند از روزى كه به آنها وعده داده مى‏شود ( فويل للذين كفروا من يومهم الذى يوعدون ) .


همانگونه كه اين سوره از مساله معاد و رستاخيز آغاز شد ، با تاكيد بر همين مساله پايان مى‏گيرد.



تفسير نمونه ج : 22ص :402


ويل در لغت عرب در مواردى گفته مى‏شود كه فرد يا افرادى به هلاكت بيفتند ، و معنى عذاب و بدبختى را مى‏دهد ، و به گفته بعضى مفهومى شديدتر از عذاب دارد.


واژه‏هاى ويل و ويس و ويح در لغت عرب در مواردى به كار مى‏رود كه شخصى به حال ديگرى تاسف مى‏خورد ، منتها ويل در موارد كارهاى زشت و قبيح گفته مى‏شود و ويس در مقام تحقير ، و ويح در مقام ترحم .


جمعى گفته‏اند : ويل چاه يا دره‏اى است در دوزخ ، ولى منظور اين گويندگان اين نيست كه در لغت به اين معنى آمده بلكه در حقيقت بيان يكنوع مصداق است.


اين تعبير در قرآن مجيد در موارد زيادى از جمله در باره كفار ، مشركان ، دروغگويان ، تكذيب‏كنندگان ، گنهكاران ، كم‏فروشان ، و نمازگزاران بيخبر به كار رفته است ، ولى بيشترين مورد استعمال آن در قرآن مجيد ، تكذيب كنندگان است ، از جمله در سوره مرسلات اين جمله ده بار تكرار شده : ويل يومئذ للمكذبين : واى در روز قيامت براى كسانى كه پيامبران و آيات الهى را تكذيب كردند .


خداوندا ! ما را از عذاب آن روز عظيم و رسوائى وحشتناكش در پناه لطفت محفوظ دار.


بار الها ! به ما آمادگى پذيرش ، و توفيق عبوديت و افتخار بندگى خويش را مرحمت فرما.


پروردگارا ! ما را به سرنوشت دردناك اقوامى كه پيامبران و آيات تو را


تفسير نمونه ج : 22ص :403


تكذيب كردند يا پشت سر انداختند ، مبتلا مساز ، و پيش از فوت فرصت از خواب غفلت بيدار كن.


آمين يا رب العالمين.


پايان سوره ذاريات جمعه دهم صفر 1406 هجرى قمرى برابر با سوم آبان ماه 1364 هجرى شمسى.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :