امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
814
تفسير نمونه : سوره جن آيات 28 – 1


تفسير نمونه ج : 25ص :95


( 72 )سوره جن اين سوره در مكه نازل شده و داراى 28 آيه است


شروع 2 محرم الحرام 1407


تفسير نمونه ج : 25ص :96


تفسير نمونه ج : 25ص :97


محتواى سوره جن


اين سوره ، چنانكه از نامش پيدا است ، عمدتا درباره خلق ناپيدائى به نام جن سخن مى‏گويد ، سخن از ايمان آنها به پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و خضوع در برابر قرآن مجيد ، و ايمان و اعتقاد آنها به معاد ، و وجود گروهى مؤمن و كافر در ميان آنان و مسائلى از اين قبيل است ، اين بخش از سوره نوزده آيه از بيست و هشت آيه سوره را در بر مى‏گيرد ، و بسيارى از عقائد خرافى را در زمينه جن اصلاح مى‏كند و بر آنها خط بطلان مى‏كشد.


در بخش ديگرى از اين سوره اشاره‏اى به مساله توحيد و معاد آمده است .


و در آخرين بخش اين سوره ، سخن از مساله علم غيب است كه هيچكس از آن آگاهى ندارد جز آنچه خداوند اراده كرده است.


فضيلت تلاوت اين سوره


در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده است : من قرء سورة الجن اعطى بعدد كل جنى و شيطان صدق بمحمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و كذب به عتق رقبة : هر كس سوره جن را بخواند به تعداد هر جن و شيطانى كه تصديق به محمد يا تكذيب او كرده است ثواب آزاد كردن برده‏اى داده مى‏شود.


و در حديث ديگر از امام صادق (عليه‏السلام‏) آمده است من اكثر قراءة قل اوحى


تفسير نمونه ج : 25ص :98


لم يصبه فى الحياة الدنيا شى‏ء من اعين الجن و لا نفثهم و لا سحرهم ، و لا كيدهم ، و كان مع محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فيقول يا رب لا اريد منه بدلا و لا ابغى عنه حولا : هر كس بسيار سوره جن را بخواند هرگز در زندگى دنيا چشم زخم جن و جادو و سحر و مكر آنها به او نمى‏رسد ، و با محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) همراه خواهد بود ، و مى‏گويد : پروردگارا ! من كسى را به جاى او نمى‏خواهم ، و هرگز از او به ديگرى متمايل نمى‏شوم.


البته اين تلاوت مقدمه‏اى است بر آگاهى از محتواىسوره ، و سپس به كار بستن آن.



تفسير نمونه ج : 25ص :99


سورة الجن‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ قُلْ أُوحِىَ إِلىَّ أَنَّهُ استَمَعَ نَفَرٌ مِّنَ الجِْنّ‏ِ فَقَالُوا إِنَّا سمِعْنَا قُرْءَاناً عجَباً(1) يهْدِى إِلى الرُّشدِ فَئَامَنَّا بِهِوَ لَن نُّشرِك بِرَبِّنَا أَحَداً(2) وَ أَنَّهُ تَعَلى جَدُّ رَبِّنَا مَا اتخَذَ صحِبَةً وَ لا وَلَداً(3) وَ أَنَّهُ كانَ يَقُولُ سفِيهُنَا عَلى اللَّهِ شططاً(4) وَ أَنَّا ظنَنَّا أَن لَّن تَقُولَ الانس وَ الجِْنُّ عَلى اللَّهِ كَذِباً(5) وَ أَنَّهُ كانَ رِجَالٌ مِّنَ الانسِ يَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِّنَ الجِْنّ‏ِ فَزَادُوهُمْ رَهَقاً(6)



تفسير نمونه ج : 25ص :100


ترجمه:


بنام خداوند بخشنده بخشايشگر


1 -بگو به من وحى شده است كه جمعى از جن به سخنانم گوش فرا داده‏اند ، سپس گفته‏اند : ما قرآن عجيبى شنيده‏ايم!


2 -كه به راه راست هدايت مى‏كند ، لذا ما به آن ايمان آورده‏ايم ، و هرگز احدى را شريك پروردگارمان قرار نمى‏دهيم.


3 -و اينكه بلند است مقام با عظمت پروردگار ما ، و او هرگز براى خود همسر و فرزندى انتخاب نكرده است.


4 -و اينكه سفيهان ما در باره خداوند سخنان ناروا مى‏گفتند .


5 -و اينكه ما گمان مى‏كرديم كه انس و جن هرگز دروغ بر خدا نمى‏بندند.


6 -و اينكه مردانى از بشر به مردانى از جن پناه مى‏بردند ، و آنها سبب افزايش گمراهى و طغيانشان مى‏شدند.


شان نزول:


در تفسير آيات 29 تا 32 سوره احقاف شان نزولهائى آمده بود كه با مطالب سوره مورد بحث ( سوره جن ) كاملا هماهنگ است ، و نشان مى‏دهد كه هر دو مربوط به يك حادثه است ، شان نزولها بطور فشرده چنين است:


1 -پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از مكه به سوى بازار عكاظ در طائف آمد ، تا مردم را در آن مركز اجتماع بزرگ به سوى اسلام دعوت كند ، اما كسى به دعوت او پاسخ مثبت نگفت ، در باز گشت به محلى رسيد كه آن را وادى جن مى‏گفتند شب را در آنجا ماند و تلاوت آيات قرآن مى‏فرمود ، گروهى از جن شنيدند و ايمان آوردند ، و براى تبليغ به سوى قوم خود بازگشتند .



تفسير نمونه ج : 25ص :101


2 -ابن عباس مى‏گويد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مشغول نماز صبح بود ، و در آن تلاوت قرآن مى‏كرد ، گروهى از جن در صدد تحقيق از علت قطع اخبار آسمانها از خود بودند صداى تلاوت قرآن محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را شنيدند و گفتند : علت قطع اخبار آسمان از ما همين است ، به سوى قوم خود باز گشتند و آنها را به سوى اسلام دعوت كردند .


3 -بعد از وفات ابو طالب كار بر رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سخت شده ، به سوى طائف عزيمت فرمود : تا يارانى پيدا كند ، اشراف طائف شديدا او را تكذيب كردند ، و آنقدر از پشت سر سنگ به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) زدند كه خون از پاهاى مباركش جارى شد ، خسته و ناراحت به كنار باغى آمد ، و سرانجام غلام صاحبان آن باغ ، كه نامش عداس بود ، به حضرت ايمان آورد ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به سوى مكه باز مى‏گشت ، شبانه به نزديكى نخلى رسيد ، مشغول نماز شد و در اينجا بود كه گروهى از جن از اهل نصيبين يا يمن از آنجا مى‏گذشتند صداى تلاوت قرآن حضرت را در نماز صبح شنيدند و ايمان آوردند .


نظير همين شان نزولها را جمعى از مفسران در آغاز سوره جن نيز آورده‏اند ولى شان نزول ديگرى در اينجا آمده كه با آنها متفاوت است و آن اينكه از عبد الله بن مسعود پرسيدند : آيا كسى از شما ياران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در حوادث شب جن خدمت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بود گفت احدى از ما نبود ، ما شبى در مكه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را نيافتيم ، و هر چه جستجو كرديم اثرى از او نديديم ، از اين ترسيديم كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را كشته باشند ، به جستجوى حضرت در دره‏هاى مكه رفتيم ،


تفسير نمونه ج : 25ص :102


ناگهان ديديم از سوى كوه حرا مى‏آيد ، عرض كرديم كجا بودى اى رسول خدا ؟ ما سخت نگران شديم ، و ديشب بدترين شب زندگى ما بود ، فرمود دعوت كننده جن به سراغ من آمد ، و من رفتم قرآن براى آنها بخوانم.


تفسير : ما قرآن عجيبى شنيده‏ايم!


اكنون با توجه به آنچه گفته شد به تفسير آيات بر مى‏گرديم : در آيه نخست مى‏فرمايد : بگو به من وحى شده كه جمعى از جن به سخنانم گوش فرا داده‏اند ، و گفته‏اند ما قرآن عجيبى شنيده‏ايم ( قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرآنا عجبا ) .


تعبير اوحى الى ( به من وحى شده ) نشان مى‏دهد كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در اين ماجرا شخصا افراد جن را مشاهده نكرده ، بلكه از طريق وحى به استماع آنها نسبت به قرآن مجيد آگاه شده است.


و در ضمن اين آيه به خوبى نشان مى‏دهد كه طايفه جن داراى عقل و شعور و فهم و درك ، و تكليف و مسؤوليت ، و آشنائى به لغت ، و توجه به فرق بين كلام اعجاز آميز دارند ، همچنين خود را موظف به تبليغ حق مى‏دانند ، و مخاطب خطابهاى قرآن نيز هستند .


اين قسمتى از ويژگيهاى اين موجود زنده ناپيدا است كه تنها از اين آيه استفاده مى‏شود ، آنها ويژگيهاى ديگرى نيز دارند كه به خواست خدا در پايان


تفسير نمونه ج : 25ص :103


همين بحث شرح خواهيم داد.


آنها حق داشتند كه قرآن را سخنى عجيب بشمرند ، زيرا هم لحن و آهنگ آن عجيب است ، و هم نفوذ و جاذبه‏اش ، هم محتوا و تاثيرش عجيب است و هم آورنده آن كه درس نخوانده بود و از اميين برخاست.


كلامى است در ظاهر و باطن عجيب و متفاوت با هر سخن ديگر ، و به اين ترتيب آنها اعتراف به اعجاز قرآن نمودند.


آنها به دنبال اين جمله سخنان ديگرى به قوم خود گفتند كه قرآن در آيات بعد در دوازده جمله ، آنها را بيان كرده كه هر كدام با ان شروع شده كه نشانه تاكيد است.


نخست مى‏فرمايد : آنها گفتند : اين قرآن همگان را به راه راست هدايت مى‏كند ، و لذا ما به آن ايمان آورده‏ايم.


و هرگز احدى را شريك پروردگارمان قرار نمى‏دهيم ( يهدى الى الرشد فامنا به و لن نشرك بربنا أحدا).


تعبير به رشد تعبير بسيار گسترده و جامعى است كه هر گونه امتيازى را در بر مى‏گيرد ، راهى است صاف ، بدون پيچ و خم ، روشن و واضح كه پويندگان


تفسير نمونه ج : 25ص :104


را به سرمنزل سعادت و كمال مى‏رساند.


بعد از ابراز ايمان و نفى هر گونه شرك سخنان خود را درباره صفات خدا چنين ادامه دادند : و بلند است مقام با عظمت پروردگارمان ( از شباهت به مخلوقين ، و از هر گونه عيب و نقص ) و او هرگز براى خود همسر و فرزندى انتخاب نكرده است ( و انه تعالى جد ربنا ما اتخذ صاحبة و لا ولدا).


جد در لغت معانى زيادى دارد از جمله : عظمت ، شدت ، جديت بهره و نصيب ، نو شدن و مانند آن مى‏باشد ، ولى ريشه اصلى آن ، به طورى كه راغب در مفردات آورده ، به معنى قطع است ، و از آنجا كه هر وجود با عظمتى از موجودات ديگر جدا مى‏شود ، اين واژه به معنى عظمت آمده است .


همچنين در مورد ساير معانى آن همين تناسب را مى‏توان در نظر گرفت.


و اگر به پدر بزرگ جد گفته مى‏شود آنهم به واسطه بزرگى مقام يا سن او است.


جمعى از مفسران براى جد در اينجا معانى محدودترى ذكر كرده‏اند بعضى آن را به معنى صفات ، و بعضى به معنى قدرت و بعضى به معنى ملك و حكومت و بعضى به معنى نعمت و بعضى به معنى نام تفسير كرده‏اند كه همه اينها در معنى عظمت جمع است .


ولى از آنجا كه اين تعبير به هر حال معنى معروف جد كه همان پدر بزرگ است تداعى مى‏كند در بعضى از روايات آمده است كه طايفه جن از روى نادانى چنين تعبير نامناسبى را برگزيدند ، يعنى شما هرگز اين گونه درباره


تفسير نمونه ج : 25ص :105


خداوند تعبير نكنيد.


اين حديث ممكن است ناظر به مواردى باشد كه چنين تداعى وجود دارد.


و گرنه قرآن سخنان جن را در اين آيات با لحن موافق نقل مى‏كند و بر آن صحه مى‏گذارد ، به علاوه در بعضى از خطبه‏هاى نهج البلاغه نيز اين تعبير به كار رفته است : چنانكه در خطبه 191 مى‏خوانيم : الحمد لله الفاشى فى الخلق حمده و الغالب جنده ، و المتعالى جده : ستايش مخصوص خداوندى است كه حمد و ثنايش همه جا را فرا گرفته ، و لشكرش همه جا پيروز است ، و مجد و عظمتش متعالى است .


در بعضى از روايات نيز آمده است كه انس بن مالك مى‏گويد : كان الرجل اذا قرء سورة البقرة جد فى اعيننا : هنگامى كه كسى سوره بقره را ياد مى‏گرفت و قرائت مى‏كرد ، در نظر ما بزرگ مى‏نمود.


به هر حال استعمال اين كلمه در معنى مجد و عظمت مطلبى است كه هم با متون لغت هماهنگ است و هم با موارد استعمال آن .


قابل توجه اينكه گويندگان جن در اينجا مخصوصا روى اين مطلب تكيه مى‏كنند كه خداوند همسر و فرزندى ندارد ، و اين تعبير احتمالا اشاره به نفى خرافه‏اى است كه در ميان عرب وجود داشت ، مى‏گفتند : ملائكه دختران خدا هستند از همسرى از جن كه خداوند براى خود برگزيده ! همين معنى به عنوان يك احتمال در تفسير آيه 158 سوره صافات نيز آمده


تفسير نمونه ج : 25ص :106


است و جعلوا بينه و بين الجنة نسبا : آنها ميان خداوند و جن خويشاوندى قائل شدند.


سپس افزودند : ما اكنون اعتراف مى‏كنيم كه سفيهان ما سخن ناروا و دور از حق درباره خدا مى‏گفتند ( و انه كان يقول سفيهنا على الله شططا ) .


تعبير به سفيه در اينجا ممكن است معنى جنسى و جمعى داشته باشد يعنى سفهاى ما براى خدا همسر و فرزندان قائل بودند ، و شبيه و شريكى انتخاب كرده بودند ، و از راه حق منحرف شده و سخنى به گزاف مى‏گفتند.


اين احتمال را نيز بسيارى از مفسران داده‏اند كه سفيه در اينجا همان مفهوم فردى را دارد و اشاره به ابليس است كه بعد از مخالفت فرمان خدا نسبتهاى ناروائى به ساحت مقدس او داد ، حتى به دستور پروردگار دائر به سجده بر آدم.


رسما اعتراض كرد ، و آن را دور از حكمت شمرد ، و خود را برتر از آدم پنداشت .


از آنجا كه ابليس از جن بوده ، مؤمنان جن به اين وسيله از او ابراز تنفر مى‏كنند ، و سخن او را گزافه و شطط مى‏نامند ، هر چند ظاهرا عالم و عابد بود ، اما عالم بى‏عمل و عابد خود خواه و منحرف و مغرور ، از مصداقهاى روشن سفيه است.


شطط ( بر وزن وسط ) به معنى خارج شدن از حد اعتدال و دور افتادن است ، لذا به سخنانى كه دور از حق است ، شطط گفته مى‏شود ، و نيز به همين دليل حاشيه نهرهاى بزرگ كه از آب فاصله زيادى دارد و ديواره‏هايش


تفسير نمونه ج : 25ص :107


بلند است شط ناميده مى‏شود.


سپس افزودند : ما گمان مى‏كرديم كه انس و جن هرگز ، دروغ بر خدا نمى‏بندند ( و انا ظننا ان لن تقول الانس و الجن على الله كذبا).


اين سخن ممكن است اشاره به تقليد كوركورانه‏اى باشد كه اين گروه قبلا از ديگران داشتند ، و براى خدا شريك و شبيه و همسر و فرزند قائل بودند مى‏گويند : اگر ما اين مسائل را از ديگران بدون دليل پذيرفتيم به خاطر خوش‏باورى بود ، هرگز خيال نمى‏كرديم كه انس و جن به خود جرأت دهند كه چنين دروغهاى بزرگى به خدا ببندند ، ولى اكنون كه در مقام تحقيق برآمديم و حق را دريافتيم و به آن ايمان آورديم حالا پى به غلط بودن اين تقليد ناروا مى‏بريم ، و به اين ترتيب به اشتباه خود و انحراف مشركان جن اعتراف مى‏كنيم .


سپس افزودند : يكى ديگر از انحرافات جن و انس اين بود كه مردانى از انسانها به مردانى از جن پناه مى‏بردند ، و آنها سبب افزايش گمراهى و گناه و طغيانشان مى‏شدند ( و انه كان رجال من الانس يعوذون برجال من الجن فزادوهم رهقا).


رهق ( بر وزن شفق ) در اصل به معنى پوشاندن چيزى با قهر و غلبه است ، و از آنجا كه گمراهى و گناه و طغيان و ترس بر قلب و روح آدمى مسلط مى‏شود و آن را مى‏پوشاند ، به اين معانى تفسير شده است .


جمعى از مفسران اين جمله را اشاره به خرافه ديگرى دانسته‏اند كه در عصر جاهليت وجود داشت ، و آن اينكه : وقتى بعضى از قافله‏هاى عرب ، شب هنگام


تفسير نمونه ج : 25ص :108


به دره‏اى وارد مى‏شدند مى‏گفتند : اعوذ بعزيز هذا الوادى من شر سفهاء قومه ! : به بزرگ و رئيس اين سرزمين از شر سفيهان قومش پناه مى‏بريم و عقيده داشتند با گفتن اين سخن ، بزرگ جنيان آنها را از شر سفيهان جن حفظ مى‏كند!.


و از آنجا كه خرافات ، منشا افزايش انحطاط فكرى و ترس و گمراهى مى‏گردد در آخر آيه، جمله فزادوهم رهقا آمده است.


ضمنا از اين آيه استفاده مى‏شود كه طايفه جن نيز ، مرد و زن دارند زيرا در آن تعبير به رجال من الجن شده است.


اما به هر حال مفهوم آيه ، مفهوم وسيعى است كه شامل هر گونه پناه بردن افرادى از انسانها به جن را شامل مى‏شود و خرافه بالا يك مصداق از آن است ، چه اينكه مى‏دانيم در ميان عرب كاهنان زيادى وجود داشتند كه معتقد بودند به وسيله طايفه جن بسيارى از مشكلات را حل مى‏كنند و از آينده خبر مى‏دهند.



تفسير نمونه ج : 25ص :109


وَ أَنهُمْ ظنُّوا كَمَا ظنَنتُمْ أَن لَّن يَبْعَث اللَّهُ أَحَداً(7) وَ أَنَّا لَمَسنَا السمَاءَ فَوَجَدْنَهَا مُلِئَت حَرَساً شدِيداً وَ شهُباً(8) وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنهَا مَقَعِدَ لِلسمْعفَمَن يَستَمِع الاَنَ يجِدْ لَهُ شهَاباً رَّصداً(9) وَ أَنَّا لا نَدْرِى أَ شرٌّ أُرِيدَ بِمَن فى الأَرْضِ أَمْ أَرَادَ بهِمْ رَبهُمْ رَشداً(10)


ترجمه:


7 -و اينكه آنها گمان كردند ، همانگونه كه شما گمان مى‏كرديد كه خداوند هرگز كسى را ( به نبوت ) مبعوث نمى‏كند.


8 -و اينكه ما آسمان را جستجو كرديم ، و همه را پر از محافظان قوى و تيرهاى شهب يافتيم!


9 -واينكه ما پيش از اين به استراق سمع در آسمانها مى‏نشستيم.


اما اكنون هر كس بخواهد استراق سمع كند شهابى را در كمين خود مى‏يابد!


10 -و اينكه ( با اين اوضاع و احوال ) ما نمى‏دانيم آيا اراده شرى در باره اهل زمين شده يا پروردگارشان اراده كرده است آنها را هدايت كند.



تفسير نمونه ج : 25ص :110


تفسير : ما قبلا استراق سمع مى‏كرديم اما...


اين آيات همچنان ادامه سخنان مؤمنان جن است كه به هنگام تبليغ قوم خود بيان داشتند ، و از طرق مختلف آنها را به سوى اسلام و قرآن دعوت نمودند ، نخست مى‏گويند : و گروهى از انسانها مانند شما گمان مى‏كردند خداوند هيچ انسانى را ( بعد از موسى و مسيح ) به نبوت مبعوث نمى‏كند ( و انهم ظنوا كما ظننتم ان لن يبعث الله احدا ) .


لذا به انكار قرآن ، و تكذيب نبوت پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برخاستند ، ولى ما هنگامى كه با دقت به آيات اين كتاب آسمانى گوش فرا داديم حقانيت آن را به روشنى درك كرديم ، مبادا شما هم مانند مشركان انسانها راه كفر پيش گيريد و به سرنوشت آنها گرفتار شويد.


اين تعبير هشدارى است به مشركان كه بدانند وقتى جن ، منطقش اين است و داوريش چنين ، بيدار شوند و به دامن قرآن و پيامبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چنگ زنند .


بعضى احتمال داده‏اند كه جمله ان لن يبعث الله احدا اشاره به انكار معاد است نه انكار بعثت پيامبران ، و نيز بعضى گفته‏اند كه اين آيه و آيه قبل به طور كلى از كلام خدا است ، نه از مؤمنان جن ، و به صورت جمله‏هاى معترضه در وسط سخنان آنها قرار گرفته ، و مخاطب در آن مشركان عربند.


مطابق اين تفسير ، مفهوم آيه چنين مى‏شود كه اى مشركان عرب ، جنيان نيز مثل شما چنين پنداشتند كه خدا نيز هيچ رسولى را مبعوث نمى‏كند ، اما بعد از شنيدن قرآن به اشتباه خود پىبردند ، وقت آن رسيده كه شما نيز بيدار شويد.



تفسير نمونه ج : 25ص :111


ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى‏رسد ، بلكه ظاهر اين است كه اين سخنان ادامه گفتار مؤمنان جن ، و مخاطب در آن كافران جن مى‏باشند.


سپس مؤمنان جن ، به يكى از نشانه‏هاى صدق گفتار خود كه در جهان طبيعت براى همه جنيان قابل درك است اشاره كرده ، مى‏گويند : ما آسمانها را جستجو كرديم و همه را پر از نگهبانان و محافظان قوى و تيرهاى شهب يافتيم ( و انا لمسنا السماء فوجدناها ملئت حرسا شديدا و شهبا ) و 2 ) ، ما پيش از اين به استراق سمع در آسمانها مى‏نشستيم ، و اخبارى از آن را دريافت مى‏داشتيم و به اطلاع دوستان خود مى‏رسانديم ، ولى الان چنان است كه هر كس بخواهد استراق سمع كند ، شهابى را در كمين خود مى‏يابد كه او را هدف قرار مى‏دهد ! ( و انا كنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن يستمع الان يجد له شهابا رصدا ) .


آيا اين وضع تازه دليل ، بر اين حقيقت نيست كه با ظهور اين پيامبر و نزول كتاب آسمانى او دگرگونى عظيمى در جهان رخ داده است ؟ چرا شما قبلا قدرت بر استراق سمع داشتيد ، و الان احدى توانائى بر اين كار ندارد ؟ ! آيا مفهوم وضع جديد اين نيست كه دوران شيطنت و كهانت و فريب پايان گرفته ، و شب تاريك جهل به پايان رسيده و آفتاب عالمتاب وحى و نبوت طلوع كرده است ؟ !


تفسير نمونه ج : 25ص :112


شهاب در اصل به معنى شعله‏اى است كه از آتش زبانه مى‏كشد ، و به شعله‏هاى آتشينى كه در آسمان به صورت خط ممتد ظاهر مى‏شود نيز شهاب مى‏گويند طبق تحقيقات دانشمندان امروز آنها قطعه سنگهاى كوچكى هستند كه در فضاى بيرون از كره زمين در حركتند ، هنگامى كه به زمين نزديك شوند تحت تاثير جاذبه آن قرار گرفته ، و به سرعت به طرف زمين سقوط مى‏كنند ، هنگامى كه وارد جو ، يعنى قشر هواى فشرده محيط به زمين ، شوند به خاطر بر خورد شديد با آن ، داغ و آتشين ، و به صورت شعله سوزانى در مى‏آيند ، و سرانجام خاكستر آنها بر زمين مى‏نشيند .


در آيات قرآن مجيد كرارا اين مساله مطرح شده كه شهابها تيرهائى است كه به سوى شياطين كه قصد استراق سمع در آسمانها دارند پرتاب مى‏شود.


در اينكه منظور از استراق سمع چيست ؟ و چگونه جن و شياطين به وسيله شهابها از صحنه آسمان رانده مى‏شوند ؟ بحثهاى مشروحى ذيل آيه 18 سوره حجر ( جلد 11 صفحه 40 به بعد ) و ذيل آيه 10 سوره صافات ( جلد 19 صفحه 15 به بعد ) آورده‏ايم.


به هر حال واژه رصد ( بر وزن حسد ) به معنى آمادگى براى انتظار چيزى است كه در فارسى از آن تعبير به كمين كردن مى‏شود ، اين واژه گاه به معنى اسم فاعل يعنى كسى يا چيزى كه در كمين نشسته نيز آمده است ، و در آيات فوق به همين معنى به كار رفته .


سپس افزودند با اين اوضاع و احوال ما نمى‏دانيم آيا اين ممنوعيت از استراق سمع دليل بر اين است كه اراده شرى براى مردم روى زمين شده ، يا خداوند مى‏خواهد از اين طريق آنها را هدايت فرمايد ؟!


تفسير نمونه ج : 25ص :113


(و انا لا ندرى اشراريد بمن فى الارض ام اراد بهم ربهم رشدا).


و به تعبير ديگر ما نمى‏دانيم آيا اين امر مقدمه نزول عذاب و بلا از سوى خدا است يا مقدمه هدايت آنها ؟ ولى مؤمنان جن قاعدتا بايد فهميده باشند كه ممنوعيت از استراق سمع كه با ظهور پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مقارن بوده ، مقدمه هدايت انسانها ، و بر چيده شدن دستگاه كهانت و خرافات ديگرى مانند آن است ، و اين چيزى جز اعلام پايان يك دوره تاريك ، و آغاز دورانى نورانى نمى‏تواند باشد.


اما از آنجا كه جن به مساله استراق سمع دلبستگى خاصى داشت هنوز نمى‏توانست باور كند كه اين محروميت يك نوع خير و بركت است، و گرنه روشن است كه كاهنان در عصر جاهليت با اتكاء به همين مساله استراق سمع سهم بزرگى در گمراه ساختن مردم داشتند.


قابل توجه اين كه آنها در اين جمله هدايت را به خدا نسبت مى‏دهند ، ولى شر را به صورت فعل مجهول بدون نسبت به خدا ذكر مى‏كنند ، اشاره به اينكه آنچه از سوى خدا مى‏رسد خير و هدايت است ، و شر و فساد از خود مردم و سوء استفاده آنها از نعمتهاى الهى و مواهب آفرينش ناشى مى‏شود.


گرچه مى‏بايست در مقابل شر ، واژه خير ذكر شود ، ولى از آنجا كه واژه خير در اينجا به معنى هدايت بوده روى همين مصداق تكيه شده است.



تفسير نمونه ج : 25ص :114


وَ أَنَّا مِنَّا الصلِحُونَ وَ مِنَّا دُونَ ذَلِككُنَّا طرَائقَ قِدَداً(11) وَ أَنَّا ظنَنَّا أَن لَّن نُّعجِزَ اللَّهَ فى الأَرْضِ وَ لَن نُّعْجِزَهُ هَرَباً(12) وَ أَنَّا لَمَّا سمِعْنَا الهُْدَى ءَامَنَّا بِهِفَمَن يُؤْمِن بِرَبِّهِ فَلا يخَاف بخْساً وَ لا رَهَقاً(13) وَ أَنَّا مِنَّا الْمُسلِمُونَ وَ مِنَّا الْقَسِطونَفَمَنْ أَسلَمَ فَأُولَئك تحَرَّوْا رَشداً(14) وَ أَمَّا الْقَسِطونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطباً(15)


ترجمه:


11 -و اينكه در ميان ما افرادى صالح و افرادى غير صالحند ، و ما گروههاى متفاوتى هستيم .


12 -و اينكه ما يقين داريم هرگز نمى‏توانيم بر اراده خداوند در زمين غالب شويم ، و نمى‏توانيم از پنجه قدرت او فرار كنيم.


13 -و اينكه ما هنگامى كه هدايت قرآن را شنيديم به آن ايمان آورديم ، و هر كس به پروردگارش ايمان بياورد نه از نقصان مى‏ترسند و نه از ظلم.


14 -و اينكه گروهى از ما مسلمانان ، و گروهى ظالمند ، هر كس اسلام را اختيار كند راه راست را برگزيده.


15 -و اما ظالمان آتشگيره دوزخند!


تفسير نمونه ج : 25ص :115


تفسير : ما حق را شنيديم و تسليم شديم


اين آيات همچنان ادامه گفتار مؤمنان جن به هنگام تبليغ قوم گمراه خويش است ، در نخستين آيه از زبان آنها مى‏گويد : در ميان ما افراد صالح و افراد غير صالحى وجود دارد و ما گروههاى مختلف و متفاوتى هستيم ( و انا منا الصالحون و منا دون ذلك كنا طرائق قددا).


اين جمله را احتمالا به اين منظور گفتند كه مبادا وجود ابليس در ميان طايفه جن ، اين توهم را براى عده‏اى از آنها به وجود آورد كه طبيعت جن بر شر و فساد و شيطنت است ، و هرگز نور هدايت به قلب او نمى‏تابد.


مؤمنان جن با اين سخن روشن مى‏سازند كه اصل اختيار و آزادى اراده بر آنها نيز حاكم است .


و افرادى صالح و غير صالح هر دو وجود دارند ، بنابر اين زمينه‏هاى هدايت در وجود آنها فراهم مى‏باشد ، و اصولا يكى از عوامل تاثير تبليغ ، شخصيت دادن به طرف مقابل ، و توجه دادن او به وجود زمينه‏هاى هدايت و كمال است.


اين احتمال نيز وجود دارد كه مؤمنان جن براى تبرئه آنها از موضوع سوء استفاده از مساله استراق سمع ، اين سخن را گفته باشند ، يعنى : گرچه بعضى از ما اخبارى را كه از طريق استراق سمع به دست مى‏آوردند در اختيار انسانهاى شرور مى‏گذاردند تا مايه گمراهى مردم شوند ، ولى همه طايفه جن چنين نبودند .


اين آيه در ضمن ذهنيات ما انسانها را در باره جن نيز اصلاح مى‏كند ، زيرا در تصور بسيارى از مردم واژه جن با نوعى شيطنت و فساد و گمراهى و انحراف ، همراه است ، اين آيه مى‏گويد آنها نيز گروههاى مختلفى دارند،


تفسير نمونه ج : 25ص :116


صالح و غير صالح.


واژه قدد ( بر وزن پسر ) جمع قد ( بر وزن ضد ) به معنى بريده شده است ، و به گروههاى مختلف ، به خاطر اينكه قطعه‏هاى جدا از هم هستند ، نيز اطلاق مى‏شود.


مؤمنان جن در ادامه سخنان خود به ديگران هشدار مى‏دهند و مى‏گويند ما يقين داريم كه هرگز نمى‏توانيم بر اراده خداوند در زمين غالب شويم و نمى‏توانيم از پنجه قدرت او فرار كنيم ( و انا ظننا ان لن نعجز الله فى الارض و لن نعجزه هربا ) .


بنابر اين اگر تصور كنيد مى‏توانيد از كيفر و مجازات خدا با فرار كردن به گوشه‏اى از زمين يا نقطه‏اى از آسمانها نجات يابيد ، سخت در اشتباهيد.


به اين ترتيب جمله اول اشاره به فرار كردن از پنجه قدرت خداوند در زمين ، و جمله دوم اشاره به فرار كردن مطلق ، اعم از زمين و آسمان است.


اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه اولى اشاره به اين است كه نمى‏توان بر خداوند غالب شد ، و دومى اشاره به اين است كه نمى‏توان از پنجه عدالت او گريخت ، بنابر اين وقتى نه راه غلبه وجود دارد و نه راه گريز ، چاره‏اى جز تسليم فرمان عدالت او نيست .


مؤمنان جن در ادامه كلام خود مى‏افزايند : ما هنگامى كه هدايت قرآن را شنيديم به آن ايمان آورديم ( و انا لما سمعنا الهدى آمنا به).


و اگر شما را به هدايت قرآن فرا مى‏خوانيم ، قبلا خودمان به اين برنامه


تفسير نمونه ج : 25ص :117


عمل كرده‏ايم ، بنابر اين ديگران را به چيزى دعوت نمى‏كنيم كه خود آن را ترك گفته باشيم.


سپس نتيجه ايمان را در يك جمله كوتاه بيان كرده مى‏گويند : هر كس به پروردگارش ايمان بياورد ، نه از نقصانى مى‏ترسد و نه از ظلم ( فمن يؤمن بربه فلا يخاف بخسا و لا رهقا ) .


بخس ( بر وزن شخص ) به معنى نقصان از طريق ظلم و ستم است ، و رهق ( بر وزن شفق ) چنانكه قبلا هم اشاره كرده‏ايم به معنى پوشانيدن چيزى به زور است.


بعضى فرق ميان اين دو تعبير را چنين گفته‏اند كه : بخس اشاره به اين است كه چيزى از حسنات آنها كاسته نمى‏شود و رهق اشاره به آن است كه چيزى بر سيئات آنها افزوده نخواهد شد.


بعضى نيز بخس را ناظر به كمبود حسنات ، و رهق را به تكاليف شاق دانسته‏اند .


به هر حال منظور اين است : مؤمنان هر كار كوچك و بزرگى را انجام دهند ، اجر و پاداش آن را بى‏كم و كاست دريافت مى‏نمايند.


درست است كه عدالت پروردگار منحصر به مؤمنان نيست ، ولى چون غير مؤمنان عمل صالحى ندارند سخنى از اجر آنان به ميان نيامده.


و در آيه بعد براى توضيح بيشتر پيرامون سرنوشت مؤمنان و كافران مى‏گويند : ما از طريق هدايت قرآن ميدانيم گروهى از ما مسلم و گروهى ظالم و بيدادگرند ( و انا منا المسلمون و منا القاسطون).



تفسير نمونه ج : 25ص :118


اما آنها كه اسلام را ، اختيار كنند ، راه راست را برگزيده ، و به سوى هدايت و ثواب الهى گام بر داشته‏اند ( فمن اسلم فاولئك تحروا رشدا ) .


و اما ظالمان ، آتشگيره دوزخند ( و اما القاسطون فكانوا لجهنم حطبا).


قابل توجه اينكه در اين آيات ، مسلم در مقابل ظالم قرار گرفته ، اشاره به اينكه چيزى كه انسان را از ظلم باز مى‏دارد ، همان ايمان است ، و گرنه يك فرد بى‏ايمان به هر حال آلوده ظلم و ستم خواهد شد ، و در ضمن نشان مى‏دهد كه مؤمن واقعى كسى است كه هرگز آلوده به ظلم و ستمى نشود ، چنانكه در حديثى از پيامبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم المؤمن من آمنه الناس على انفسهم و اموالهم : مؤمن كسى است كه مردم بر جان و مال خود از ناحيه او در امان باشند .


و در حديث ديگرى از همان حضرت (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده است : المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده : مسلمان كسى است كه مسلمانان از دست و زبان او آسوده باشند.


تعبير به تحروا رشدا نشان مى‏دهد كه مؤمنان از روى توجه و قصد


تفسير نمونه ج : 25ص :119


و تحقيق به سراغ هدايت مى‏روند ، نه چشم بسته و كوركورانه ، و بالاترين پاداش آنها نيز همان نيل به حقيقت است كهدر سايه آن به همه نعمتهاى الهى نائل مى‏شوند ، در حالى كه بدترين بدبختى ستمكاران آن است كه هيزم دوزخند ، يعنى آتش از درون وجودشان زبانه مى‏كشد!


تفسير نمونه ج : 25ص :120


وَ أَلَّوِ استَقَمُوا عَلى الطرِيقَةِ لأَسقَيْنَهُم مَّاءً غَدَقاً(16) لِّنَفْتِنَهُمْ فِيهِوَ مَن يُعْرِض عَن ذِكْرِ رَبِّهِ يَسلُكْهُ عَذَاباً صعَداً(17) وَ أَنَّ الْمَسجِدَ للَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً(18) وَ أَنَّهُ لمََّا قَامَ عَبْدُ اللَّهِ يَدْعُوهُ كادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً(19)


ترجمه:


16 -و اگر آنها ( جن و انس ) بر طريقه ( ايمان ) استقامت ورزند ما آنها را با آب فراوان سيراب مى‏كنيم .


17 -هدف اين است كه ما آنها را با اين نعمت فراوان بيازمائيم و هر كس از ذكر پروردگارش روى گردان شود او را به عذاب شديد و روز افزونى گرفتار مى‏سازد.


18 -و اينكه مساجد از آن خدا است ، در اين مساجد احدى را با خدا نخوانيد ؟


19 -و اينكه هنگامى كه بنده خدا ( محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به عبادت ) برمى‏خاست ، و او را مى‏خواند گروهى سخت اطراف او جمع مى‏شدند.



تفسير نمونه ج : 25ص :121


تفسير : شما را با اين نعمتهاى فراوان مى‏آزمائيم


اين آيات ظاهرا ادامه سخنان مؤمنان جن با قوم خويش است ( هر چند جمعى از مفسران آن را كلام خداوند دانسته كه به عنوان جمله معترضه در ميان كلمات جن قرار گرفته است ) ولى از آنجا كه معترضه بودن خلاف ظاهر است و تعبير آيات شباهت زيادى با لحن آيات گذشته كه سخنان مؤمنان جن بود دارد بعيد است كه از كلام جن نباشد.


به هر حال در آيات گذشته سخن از پاداشهاى مؤمنان در قيامت بود ، و در اين آيات سخن از پاداش دنيوى آنهاست ، مى‏فرمايد : اگر آنها ( جن و انس ) بر طريقه ايمان استقامت ورزند ما آنها را با آب فراوان سيراب مى‏كنيم ( و ان لو استقاموا على الطريقة لاسقيناهم ماء غدقا ) .


باران رحمت خود را بر آنها فرو مى‏باريم ، و منابع و چشمه‏هاى آب حياتبخش را در اختيارشان مى‏گذاريم ، و آنجا كه آب فراوان است همه چيز فراوان است ، و به اين ترتيب آنها را مشمول انواع نعمتها قرار مى‏دهيم.


غدق ( بر وزن شفق ) به معنى آب فراوان است.



تفسير نمونه ج : 25ص :122


اين براى چندمين بار است كه قرآن مجيد روى اين مطلب تكيه مى‏كند كه ايمان و تقوى نه تنها سرچشمه بركات معنوى است كه موجب فزونى ارزاق مادى و وفور نعمت و آبادى و عمران و بركت مادى نيز مى‏باشد ، بحث مشروحى در اين زمينه در همين جلد در تفسير سوره نوح ذيل آيه 12 تحت عنوان رابطه ايمان و تقوى با عمران و آبادى داشتيم .


قابل توجه اينكه طبق اين بيان آنچه مايه وفور نعمت مى‏شود ، استقامت بر ايمان است نه اصل ايمان ، زيرا ايمان موقت و زودگذر نمى‏تواند چنين بركاتى از خود نشان دهد ، مهم استقامت بر ايمان و تقوى است كه پاى بسيارى در آن لنگ و لرزان است.


در آيه بعد به حقيقت ديگرى در همين رابطه اشاره كرده ، مى‏افزايد : منظور اين است كه ما آنها را با وفور نعمت بيازمائيم ( لنفتنهم فيه ) .


آيا فزونى نعمت مايه غرور و غفلت آنها مى‏شود ؟ يا سبب بيدارى و شكر گزارى و توجه بيشتر به خدا ؟ و از اينجا روشن مى‏شود كه يكى از اسباب مهم امتحان الهى وفور نعمت است ، و اتفاقا آزمايش به وسيله نعمت از آزمايش به وسيله عذاب ، سخت‏تر و پيچيده‏تر است ، زيرا طبيعت فزونى نعمت ، سستى و تنبلى و غفلت و غرق شدن در لذائذ و شهوات است ، و اين درست چيزى است كه انسان را از خدا دور مى‏سازد و ميدان را براى فعاليت شيطان آماده مى‏كند تنها كسانى مى‏توانند از عوارض نامطلوب فزونى وفور نعمت در امان بمانند كه به طور دائم به ياد خدا باشند ، ذكر او را فراموش نكنند ، و با يادآوريهاى مداوم خانه قلب را از نفوذ شياطين حفظ


تفسير نمونه ج : 25ص :123


نمايند.


و لذا به دنبال آن ، مى‏افزايد : و هر كس از ذكر پروردگارش روى گردان شود ، او را به راه عذاب شديد و روز افزونى مى‏برد ( و من يعرض عن ذكر ربه يسلكه عذابا صعدا).


صعد ( بر وزن سفر ) به معنى صعود كردن و بالا رفتن است ، و گاه به معنى گردنه آمده است ، و از آنجا كه بالا رفتن از گردنه‏ها ، مشقت‏بار است اين واژه به معنى امور مشقت‏بار به كار مى‏رود ، و لذا بسيارى از مفسران آيه فوق را همين گونه تفسير كرده‏اند كه منظور عذاب مشقت‏بار است شبيه آنچه در آيه 17 سوره مدثر آمده كه درباره بعضى از مشركان مى‏فرمايد : سارهقه صعودا : من او را در عذابى مشقت‏بار مى‏پوشانم .


ولى اين احتمال وجود دارد كه تعبير فوق ، ضمن بيان مشقت‏بار بودن اين عذاب ، اشاره به روز افزون بودن آن نيز باشد.


به اين ترتيب ، در آيات فوق ، از يكسو رابطه ايمان و تقوى را با فزونى نعمت بيان مى‏كند ، و از سوى ديگر رابطه فزونى نعمت را با آزمونهاى الهى ، و از سوى سوم رابطه اعراض از ياد خدا را با عذاب مشقت‏بار و روز افزون ، و اينها حقايقى است كه در آيات ديگر قرآن نيز به آن اشاره شده است .


چنانكه در آيه 124 سوره طه مى‏خوانيم : و من اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا : هر كس از ياد من روى گردان شود ، زندگى تنگ و سختى


تفسير نمونه ج : 25ص :124


خواهد داشت.


و در آيه 40 سوره نمل از زبان سليمان مى‏خوانيم : هذا من فضل ربى ليبلونى ء اشكر ام اكفر : اين از فضل پروردگار من است مى‏خواهد مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را بجا مى‏آورم يا كفران مى‏كنم ؟ و در آيه 28 سوره انفال آمده است : و اعلموا انما اموالكم و اولادكم فتنة بدانيد اموال و فرزندان شما مايه امتحان شما است .


در آيه بعد از زبان مؤمنان جن به هنگام دعوت ديگران به سوى توحيد چنين مى‏گويد : مساجد از آن خدا است ، در اين مساجد احدى را با خدا نخوانيد ( و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا).


در اينكه منظور از مساجد ، در اينجا چيست ؟ تفسيرهاى گوناگونى ذكر شده : نخست اينكه : منظور مكانهائى است كه در آنجا براى خدا سجده مى‏شود كه مصداق اكمل آن ، مسجد الحرام ، و مصداق ديگرش ساير مساجد ، و مصداق گسترده‏ترش ، تمام مكانهائى است كه انسان در آنجا نماز مى‏خواند ، و براى خدا سجده مى‏كند ، و به حكم حديث معروف پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه فرمود : جعلت لى الارض مسجدا و طهورا تمام روى زمين ، سجده‏گاه و وسيله طهور ( تيمم كردن ) براى من قرار داده شده همه جا را شامل مى‏شود .


و به اين ترتيب پاسخى است به اعمال مشركان عرب و مانند آنها كه خانه كعبه را بتكده ساخته بودند ، و به اعمال مسيحيان منحرف كه به سراغ تثليث رفته و در كليساهاى خود خدايان سه‏گانه را مى‏پرستيدند ، قرآن مى‏گويد:


تفسير نمونه ج : 25ص :125


تمام معابد ، مخصوص خدا است و در اين معابد ، جز براى خدا سجده نمى‏توان كرد و پرستش غير او ممنوع است .


دوم اينكه منظور از مساجد ، اعضاى هفتگانه سجده است ، اين اعضاء را تنها براى خدا بايد بر زمين گذاشت و براى غير او جايز نيست ، چنانكه در حديث معروفى از امام نهم محمد بن على الجواد (عليهماالسلام‏) نقل شده است كه معتصم عباسى در مجلسى كه از فقهاى اهل سنت در آن جمع بودند سؤال كرد كه دست دزد را از كدام قسمت بايد بريد ؟ بعضى گفتند : از مچ ، و به آيه تيمم استدلال كردند ، بعضى ديگر گفتند : از مرفق و به آيه وضو استدلال كردند ، معتصم از آن حضرت عليه السلام در اين باره توضيح خواست ، حضرت عليه السلام نخست از او در خواست نمود كه از سؤال خود صرفنظر كند ، و چون اصرار كرد ، فرمود : آنچه آنها گفتند همه خطا است ، تنها بايد چهار انگشت از مفصل انگشتان بريده شود ، و كف دست و انگشت شست باقى بماند ، هنگامى كه معتصم جوياى دليل شد ، امام به كلام پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه سجود بايد بر هفت عضو باشد پيشانى و دو دست و دو سر زانوها و پاها استدلال كرد و سپس افزود اگر از مچ يا مرفق بريده شود دستى براى او باقى نمى‏ماند كه سجده كند ، در حالى كه خداوند فرموده و ان المساجد لله يعنى اين اعضاى هفتگانه مخصوص خدا است ، و آنچه مخصوص خدا است نبايد قطع كرد ، اين سخن اعجاب معتصم را برانگيخت و دستور داد بر طبق حكم آن حضرت دست دزد را از مفصل چهار انگشت ببرند .


و به اين مضمون ، احاديث ديگرى نيز نقل شده است.


ولى احاديثى كه در اين زمينه نقل شده غالبا بدون سند و يا با سند ضعيف


تفسير نمونه ج : 25ص :126


است ، و از اين گذشته موارد نقضى دارد كه پاسخ گوئى از آن آسان نيست ، مثلا در ميان فقهاى ما مسلم است كه اگر سارق براى دفعه دوم دزدى كند ( بعد از آن كه حد براى او جارى شده باشد ) قسمت جلو پاى او را قطع مى‏كنند و پاشنه پا را سالم مى‏گذارند در حالى كه انگشت بزرگ پا نيز از اعضاى هفتگانه سجده است و همچنين در مورد محارب كه يكى از مجازاتهايش قطع قسمتى از دست و پا است .


سوم : اين كه منظور از مساجد همان سجود است ، يعنى همواره سجده بايد براى خدا باشد و براى غير او نمى‏توان سجده كرد.


اين احتمال نيز خلاف ظاهر آيه است ، و شاهدى بر آن نيست.


از جمع‏بندى آنچه گفته شد استفاده مى‏شود كه آنچه موافق ظاهر آيه مى‏باشد همان تفسير اول است ، و تناسب كاملى با آيات قبل و بعد در مورد توحيد و مخصوص بودن عبادت براى خدا دارد ، و تفسير دوم ممكن است از قبيل توسعه در مفهوم آيه بوده باشد ، و اما تفسير سوم شاهدى براى آن وجود ندارد .


و در ادامه اين سخن براى بيان تاثير فوق العاده قرآن مجيد و عبادت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏افزايد هنگامى كه بنده خدا محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به عبادت برمى‏خاست و خدا را مى‏خواند گروهى از جن سخت اطراف او جمع شدند ( و انه لما قام عبد الله يدعوه كادوا يكونون عليه لبدا).


لبد ( بر وزن پدر ) به معنى چيزى است كه اجزاى آن روى هم متراكم شده باشد ، اين تعبير بيانگر هجوم عجيب مؤمنان جن براى شنيدن قرآن در


تفسير نمونه ج : 25ص :127


اولين برخورد با آن ، و همچنين بيانگر جاذبه فوق العاده نماز پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است.


براى اين آيه دو تفسير ديگر نيز بيان شده : نخست اينكه مؤمنان جن حال ياران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را شرح مى‏دهند كه چگونه با همان تعداد كمى كه در مكه داشتند براى شنيدن سخنانش از سر و دوش هم بالا مى‏رفتند ، و منظور اين بود كه طايفه جن از آنها سرمشق گرفته ، به سوى ايمان بشتابند.


ديگر اينكه بيان حال مشركان عرب است كه وقتى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مشغول نماز و قرآن مى‏شد سخت اطراف او را مى‏گرفتند ، و به استهزا و آزارش مى‏پرداختند .


ولى تفسير اخير تناسب چندانى با هدف مبلغان جن كه مى‏خواستند ديگران را به ايمان تشويق كنند ندارد ، و مناسب يكى از دو معنى قبل است.


نكته : تحريف در تفسير آيه و ان المساجد لله


مساله توسل به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و اولياى دين (عليهم‏السلام‏) يعنى آنها را وسيله و شفيع در درگاه خدا قرار دادن مطلبى است كه نه با حقيقت توحيد منافات دارد ، و نه با آيات قرآن مجيد ، بلكه تاكيدى است بر توحيد ، و اينكه همه چيز از ناحيه خدا است ، در آيات قرآن نيز كرارا به مساله شفاعت و همچنين استغفار و طلب آمرزش پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براى مؤمنان اشاره شده است .



تفسير نمونه ج : 25ص :128


با اين حال بعضى از دور افتادگان از تعليمات اسلام و قرآن اصرار دارند كه هر گونه توسل و شفاعتى را منكر شوند ، و براى اثبات مقصود خود دستاويزهائى پيدا كرده‏اند ، از جمله آيه فوق ( و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا ) مى‏باشد ، آنها مى‏گويند : مطابق اين آيه قرآن دستور مى‏دهد نام هيچكس را همراه نام خدا نبريد ، و جز او را نخوانيد ، و شفاعت نطلبيد ! ولى انصاف اين است كه اين آيه هيچ ارتباطى به مطلب آنها ندارد ، بلكه هدف از آن نفى شرك ، يعنى چيزى را همرديف خدا در عبادت ، يا طلبيدن حاجت ، قرار دادن است .


به تعبير ديگر : اگر كسى به راستى كار خدا را از غير خدا بخواهد و او را صاحب اختيار و مستقل در انجام آن بشمرد مشرك است ، همانگونه كه واژه مع در جمله فلا تدعوا مع الله به اين معنى گواهى مى‏دهد كه نبايد كسى را همرديف خدا و مبدأ تاثير مستقل دانست.


ولى اگر از انبياء الهى شفاعتى بخواهد ، يا تقاضاى وساطت در درگاه پروردگار كند نه تنها آن را نفى نمى‏كند بلكه قرآن گاه خود پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به اين معنى دعوت كرده ، و گاه به ديگران دستور داده از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شفاعت بخواهند .


در آيه 103 توبه مى‏خوانيم : خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم بها و صل عليهم ان صلاتك سكن لهم : از اموال آنها زكات بگير ، تا به وسيله آن آنها را پاك سازى ، و ( هنگام گرفتن زكات ) به آنها دعا كن كه دعاى تو مايه آرامش آنها است.


و در آيه 97 سوره يوسف از زبان برادرانش خطاب به پدر مى‏خوانيم : يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين اى پدر ! براى ما استغفار كن كه


تفسير نمونه ج : 25ص :129


ما خطا كار بوديم.


يعقوب نيز اين تقاضا را نه تنها انكار نكرد بلكه به آنها قول مساعد داد و گفت : سوف استغفر لكم ربى : به زودى براى شما از درگاه خداوند تقاضاى آمرزش مى‏كنم.


بنابر اين مساله توسل و شفاعت طلبيدن به مفهومى كه گفته شد از دستورهاى صريح قرآن است.



تفسير نمونه ج : 25ص :130


قُلْ إِنَّمَا أَدْعُوا رَبى وَ لا أُشرِك بِهِ أَحَداً(20) قُلْ إِنى لا أَمْلِك لَكمْ ضرًّا وَ لا رَشداً(21) قُلْ إِنى لَن يجِيرَنى مِنَ اللَّهِ أَحَدٌ وَ لَنْ أَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً(22) إِلا بَلَغاً مِّنَ اللَّهِ وَ رِسلَتِهِوَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسولَهُ فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَلِدِينَ فِيهَا أَبَداً(23) حَتى إِذَا رَأَوْا مَا يُوعَدُونَ فَسيَعْلَمُونَ مَنْ أَضعَف نَاصِراً وَ أَقَلُّ عَدَداً(24)


ترجمه:


20 -بگو : من تنها پروردگارم را مى‏خوانم ، و هيچكس را شريك او قرار نمى‏دهم.


21 -بگو : من مالك زيان و هدايتى براى شما نيستم.


22 -بگو : ( اگر من بر خلاف فرمانش رفتار كنم ) هيچكس مرا در برابر او پناه نمى‏دهد و پناهگاهى جز او نمى‏يابم .


23 -تنها وظيفه من ابلاغ از سوى خدا ، و رساندن رسالات او است و هر كس نافرمانى خدا و رسولش كند آتش دوزخ از آن او است ، جاودانه در آن مى‏مانند.


24 -(اين كارشكنى كفار همچنان ادامه مى‏يابد ) تا زمانى كه آنچه را به آنها وعده داده شده ببينند ، آنگاه مى‏دانند چه كسى ياورش ضعيفتر و جمعيتش كمتر است.



تفسير نمونه ج : 25ص :131


تفسير : بگو : من مالك سود و زيان كسى نيستم


در اين آيات براى تحكيم پايه‏هاى توحيد ، و نفى هر گونه شرك كه در آيات قبل به آن اشاره شده بود نخست به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور مى‏دهد : بگو من تنها پروردگارم را مى‏خوانم و فقط او را عبادت مى‏كنم ، و هيچكس را شريك او قرار نمى‏دهم ( قل انما ادعوا ربى و لا اشرك به احدا ) .


سپس دستور مى‏دهد : بگو من مالك زيان و سودى براى شما نيستم و هدايت به دست ديگرى است ( قل انى لا املك لكم ضرا و لا رشدا).


و باز اضافه مى‏كند : بگو اگر من نيز بر خلاف فرمان حق رفتار كنم هيچكس مرا در برابر او پناه نمى‏دهد ، و ملجا و پناهگاهى جز او نمى‏يابم ( قل انى لن يجيرنى من الله احد و لن اجد من دونه ملتحدا).


به اين ترتيب نه كسى مى‏تواند به من پناه دهد نه چيزى مى‏تواند پناهگاه واقع شود اين سخنان از يكسو اعتراف به عبوديت كامل در پيشگاه خداوند است ، و از سوى ديگر هر گونه غلو را در مورد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نفى مى‏كند ، و از سوى سوم نشان مى‏دهد كه نه تنها از بتها كارى ساخته نيست كه شخص پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيز با آنهمه عظمت ملجا و پناه مستقلى در برابر عذاب خدا نمى‏تواند باشد ، و از سوى چهارم به بهانه‏جوئيها و انتظارات بى‏موردى كه افراد لجوج در برابر


تفسير نمونه ج : 25ص :132


پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) داشتند و از او تقاضاى كارهاى خدائى مى‏كردند پايان مى‏دهد ، و ثابت مى‏كند كه توسل و شفاعت نيز به اذن خدا است .


ملتحد به معنى پناهگاه مطمئن است ، و در اصل از ماده لحد ( بر وزن مهد ) به معنى حفره‏اى است كه در كنار قرار گرفته باشد ، شبيه آنچه براى مردگان در عمق قبر كنده مى‏شود كه در يكسوى عمق قبر مقدارى پيشروى به يك طرف مى‏كنند ، و جسم مرده را در آن مى‏گذارند ، تا خاك به روى او ريخته نشود ، و از آسيب جانوران نيز محفوظتر بماند ، سپس به هر مكان و پناهگاه مطمئن ديگرى اطلاق شده است.


همانگونه كه در آياتگذشته نيز اشاره كرديم منظور از اين تعبيرات اين است كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در برابر خداوند و به طور مستقل هيچ نقشى ندارد ، در عين حال مى‏تواند از خدا تقاضاى حل مشكلات براى مردم كند ، و يا تقاضاى هدايت براى افراد شايسته بنمايد و اين عين توحيد است نه شرك.


قابل توجه اينكه : در اين آيات در مقابل ضر ( زيان ) رشد ( هدايت ) قرار داده شده ، اشاره به اينكه سود و نفع حقيقى در هدايت است ، همانگونه كه در سخنان جن در آيات گذشته در برابر شر ، رشد قرار گرفته بود ، و اين هر دو با يكديگر هماهنگ است.


در آيه بعد مى‏افزايد : تنها وظيفه من ابلاغ از سوى خدا و رساندن رسالتهاى او است ( الا بلاغا من الله و رسالاته ) .


اين تعبير شبيه چيزى است كه در آيات قرآن كرارا به آن اشاره شده،


تفسير نمونه ج : 25ص :133


چنانكه در آيه 92 مائده مى‏خوانيم : انما على رسولنا البلاغ المبين تنها چيزى كه بر عهده پيامبر است ابلاغ آشكار است.


و در آيه 188 - اعراف آمده است : قل لا املك لنفسى نفعا و لا ضرا الا ما شاء الله و لو كنت اعلم الغيب لاستكثرت من الخير و ما مسنى السوء ان انا الا نذير و بشير لقوم يؤمنون بگو من مالك سود وزيانى براى خويش نيستم ، مگر آنچه خدا بخواهد ، و اگر از غيب باخبر بودم منافع فراوانى براى خود فراهم مى‏ساختم ، و هيچ بدى به من نمى‏رسيد ، من تنها بيم دهنده و بشارت دهنده‏ام براى گروهى كه ايمان مى‏آورند.


براى اين جمله تفسير ديگرى نيز از سوى جمعى از مفسران ذكر شده ، و آن اينكه : من هيچگونه پناهگاهى براى نجات خود جز ابلاغ دعوت حق و اداى رسالت او ندارم.


در اينكه ميان بلاغ و رسالات چه تفاوتى است ؟ بعضى گفته‏اند بلاغ اشاره به ابلاغ اصول دين است و رسالات بيان فروع دين.


بعضى بلاغ را به معنى ابلاغ دستورات الهى و رسالات را به معنى اجراى آنها دانسته‏اند .


ولى به نظر مى‏رسد كه هر دو به يك معنى باز گردد ، و تاكيد يكديگر باشد ، به قرينه آيات متعددى از قرآن كه هر دو را به صورت يك معنى ذكر مى‏كند ، مانند آيه 62 اعراف كه مى‏گويد ابلغكم رسالات ربى : من رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى‏كنم ( و آيات متعدد ديگر).


و به هر حال در پايان آيه هشدار مى‏دهد كه هر كس معصيت خدا و رسولش


تفسير نمونه ج : 25ص :134


را كند آتش جهنم از آن او است ، و جاودانه در آن مى‏ماند ( و من يعص الله و رسوله فان له نار جهنم خالدينفيها ابدا).


روشن است كه منظور هر گنهكارى نيست ، بلكه منظور مشركان و كافران است زيرا هر گنهكارى مستحق خلود در آتش دوزخ نمى‏باشد.


سپس مى‏افزايد : اين وضع كفار و مشركان كه پيوسته مسلمانان را استهزا مى‏كنند و ضعيف مى‏شمرند همچنان ادامه مى‏يابد تا زمانى كه آنچه را كه به آنها وعده داده شده ببينند ، آنگاه مى‏دانند چه كسى ياورش ضعيفتر ، و جمعيتش كمتر است ( حتى اذا رأوا ما يوعدون فسيعلمون من اضعف ناصرا و اقل عددا).


در اينكه منظور از جمله ما يوعدون عذاب دنيا يا آخرت ، يا هر دو است ؟ تفسيرهاى متعددى گفته‏اند ، ولى مناسب اين است كه معنى آن عام و گسترده باشد ، بخصوص اينكه فزونى و كمى عدد و ضعف و قدرت ناصر و ياور بيشتر مربوط به دنيا است ، و لذا جمعى از مفسرين آن را به مساله جنگ بدر كه در آن قوت و قدرت مسلمانان آشكار گشت تفسير كرده‏اند ، و در روايات متعددى به ظهور مهدى ( ارواحنا فداه ) تفسير شده است ، بنابر اين اگر آيه را به معنى وسيعش تفسير كنيم همه اينها را شامل مى‏شود .


بعلاوه در آيه 75 سوره مريم نيز آمده است : حتى اذا رأوا ما يوعدون


تفسير نمونه ج : 25ص :135


اما العذاب و اما الساعة فسيعلمون من هو شر مكانا و اضعف جندا : اين وضع همچنان ادامه مى‏يابد تا زمانى كه وعده الهى را با چشم خود ببينند : يا عذاب اين دنيا ، يا عذاب آخرت ، آن روز مى‏دانند چه كسى موقعيتش بدتر و لشكرش نا تواناتر است .


به هر حال لحن آيه به خوبى نشان مى‏دهد كه دشمنان اسلام پيوسته قدرت و كثرت نفرات خود را به رخ آنها مى‏كشيدند ، و آنها را ضعيف و ناتوان مى‏شمردند قرآن به اين وسيله به مؤمنان دلدارى و نويد مى‏دهد كه سرانجام روز پيروزى آنها و شكست و ناتوانى دشمنان فرا خواهد رسيد.


نكته‏ها:


1 -صداقت رهبران الهى


يكى از ويژگيهاى رهبران الهى اين است كه بر خلاف رهبران شيطانى هرگز پر مدعا و خود بزرگ بين و متكبر و مغرور نيستند .


در حالى كه فرعون فرياد احمقانه انا ربكم الاعلى : من خداى بزرگ شما هستم ! و هذه الانهار تجرى من تحتى : اين شاخه‏هاى عظيم رود نيل همه زير نظر من جريان دارد بلند مى‏كرد ، رهبران الهى در نهايت تواضع و فروتنى خود را بنده كوچكى از بندگان خدا معرفى مى‏نمودند كه در برابر اراده او هيچ قدرتى از خود ندارند.


در آيه 110 كهف مى‏خوانيم : قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى : بگو من تنها بشرى همچون شما هستم جز اينكه بر من وحى مى‏شود .


و در جاى ديگر آمده : و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم ان اتبع الا ما يوحى الى و ما انا الا نذير مبين : من نمى‏دانم خداوند با من و با شما چه خواهد كرد ؟


تفسير نمونه ج : 25ص :136


تنها از چيزى پيروى مى‏كنم كه بر من وحى مى‏شود ، و جز بيم دهنده آشكارى نيستم ( احقاف 9).


و در آيه ديگر مى‏خوانيم : قل لا اقول لكم عندى خزائن الله و لا اعلم الغيب و لا اقول لكم انى ملك : بگو من نمى‏گويم خزائن خدا نزد من است من از غيب آگاه نيستم ( جز آنچه خدا به من بياموزد ) و ادعا نمى‏كنم كه من فرشته‏ام ( انعام 50).


آنها حتى اگر به اوج قدرت مادى مى‏رسيدند هرگز دست و پاى خود را گم نمى‏كردند ، و همچون سليمان مى‏گفتند هذا من فضل ربى : اين قدرت و شوكت از فضل پروردگار من است ( نمل 40).


جالب اينكه در آيات متعددى از قرآن مجيد تعبيرات تندى ديده مى‏شود كه مخاطب در آن شخص پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و به او عتاب مى‏كند و هشدار مى‏دهد كه دقيقا مراقب مسؤوليتهاى خويش باشد.


مجموعه اين آيات و آيات گذشته كه تعداد آن در قرآن كم نيست سند زنده‏اى بر حقانيت اين پيامبر بزرگ است ، و گر نه چه مانعى داشت در برابر تودهمردمى كه آماده پذيرش هر گونه مقامى براى او بودند ، مقامات عظيمى براى خود ادعا كند كه از دسترس فكر بشر بالاتر ، و دور از هر گونه چون و چرا باشد ، همانگونه كه تاريخ نظير آن را در مورد رهبران شيطانى بسيار نشان داده است.


آرى تعبيراتى همچون آيات مورد بحث و مانند آن از شواهد زنده حقانيت دعوت رسول الله است.



تفسير نمونه ج : 25ص :137


2 -فزونى جمعيت مهم نيست ، ايمان جمعيت مهم است.


در آيات قرآن اين مطلب زياد به چشم مى‏خورد كه طاغوتهاى هر زمان نفرات و فزونى جمعيت خود را به رخ ديگران مى‏كشيدند ، و دربرابر انبياء به آن مى‏باليدند.


فرعون در تحقير هواداران موسى مى‏گفت : ان هؤلاء لشرذمة قليلون : اينها گروهى اندكند ( شعرا - 54).


و مشركان عرب و مى‏گفتند : نحن اكثر اموالا و اولادا و ما نحن بمعذبين : ما اموال و فرزندان بيشترى داريم ، و هرگز مجازات نخواهيم شد ( سبا 35).


و گاه يك فرد بى‏ايمان در مقابل يك فرد مؤمن ، ثروت و نفراتش را به رخ او مى‏كشيد مى‏گفت : انا اكثر منك ما لا و اعز نفرا : من ثروتى بيشتر از تو دارم و نفراتى نيرومندتر ( كهف 34 ) ولى در مقابل ، افراد مؤمن به پيروى انبياء و رهبران الهى هرگز روى فزونى جمعيت و نفرات تكيه نمى‏كردند ، منطق آنها اين بود كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله : چه بسيار گروه اندكى بر گروه بسيارى به فرمان خدا پيروز شدند ( بقره 249 ) .


امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) مى‏فرمايد ايها الناس لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلة اهله : اى مردم در طريق هدايت هرگز از كمى نفرات وحشت نكنيد.


تاريخ انبيا مخصوصا تاريخ زندگى پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيز نشان مى‏دهد كه چگونه جمعيتهاى انبوه و بى‏ايمان با داشتن همه گونه قدرت در برابر مؤمنان اندك ياران او گرفتار شكست و درماندگى شدند ، در قرآن مجيد در داستان بنى اسرائيل و فرعون و طالوت و جالوت ، و آيات مربوط به جنگ بدر و احزاب نيز اين معنى به خوبى منعكس شده است .



تفسير نمونه ج : 25ص :138


قُلْ إِنْ أَدْرِى أَ قَرِيبٌ مَّا تُوعَدُونَ أَمْ يجْعَلُ لَهُ رَبى أَمَداً(25) عَلِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً(26) إِلا مَنِ ارْتَضى مِن رَّسولٍ فَإِنَّهُ يَسلُك مِن بَينِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصداً(27) لِّيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسلَتِ رَبهِمْ وَ أَحَاط بِمَا لَدَيهِمْ وَ أَحْصى كلَّ شىْ‏ءٍعَدَدَا(28)


ترجمه:


25 -بگو من نمى‏دانم آنچه به شما وعده داده شده نزديك است ، يا پروردگارم زمانى براى آن قرار مى‏دهد ؟!


26 -عالم الغيب او است ، و هيچكس را بر اسرار غيبش آگاه نمى‏سازد،


27 -مگر رسولانى كه آنها را برگزيده است و مراقبينى از پيش رو و پشت سر براى آنها قرار مى‏دهد.


28 -تا بداند پيامبرانش رسالتهاى پروردگارشان را ابلاغ كرده‏اند ، و او به آنچه نزد آنها است احاطه دارد ، و هر چيزى را احصا كرده است.



تفسير نمونه ج : 25ص :139


تفسير : عالم الغيب خدا است


چون در آيات قبل اشارهبه اين حقيقت شده بود كه استهزا و سركشى اين گروه همچنان ادامه مى‏يابد تا زمانى كه وعده الهى دائر بر عذاب فرا رسد اين سؤال را برمى‏انگيزد كه اين وعده كى تحقق مى‏يابد ؟ همانگونه كه مفسران در شان نزول آيه نيز ذكر كرده‏اند كه بعضى از مشركان مانند نضر بن حارث كه بعد از نزول آيات گذشته همين سؤال را مطرح كردند ، قرآن مجيد به پاسخ اين سؤال پرداخته مى‏گويد : بگو من نمى‏دانم آنچه را به شما وعده داده شده ( از عذاب دنيا و قيام رستاخيز ) نزديك است ، يا پروردگارم زمانى براى آن قرار مى‏دهد ؟ قل ان ادرى ا قريب ما توعدون اميجعل له ربى امدا).


اين علم مخصوص ذات پاك خدا است ، و او خواسته از بندگانش مكتوم بماند تا موضوع امتحان و آزمون خلق كامل گردد ، چرا كه اگر بدانند دور است يا نزديك در هر دو صورت امتحان كم اثر خواهد بود.


أمد ( بر وزن صمد ) به معنى زمان است ، با اين تفاوت كه به گفته راغب در مفردات زمان شامل ابتدا و انتها هر دو مى‏شود ، ولى امد تنها به انتهاى زمان چيزى مى‏گويند.


و نيز گفته‏اند امد و ابد از نظر معنى به هم نزديكند ، با اين تفاوت كه ابد مدت نامحدود را شامل مى‏شود ، در حالى كه أمد مدت محدودى را ، هر چند طولانى باشد .


به هر حال بارها در آيات قرآن مجيد به اين معنى برخورد مى‏كنيم كه هر وقت سؤال از زمان قيامت مى‏شد پيغمبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اظهار بى‏اطلاعى مى‏فرمود


تفسير نمونه ج : 25ص :140


و مى‏گفت : علم آن مخصوص خدا است.


در حديثى آمده است كه روزى جبرئيل در صورت يك عرب بيابانى در برابر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ظاهر شد ، و از جمله سؤالاتى كه از آن حضرت نمود اين بود كه گفت : اخبرنى عن الساعة : به من بگو كى قيامت برپا مى‏شود ؟ ! پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : ما المسئول عنها باعلم من السائل كسى كه از او سؤال مى‏كنى ( در اين مساله ) آگاه‏تر از سؤال كننده نيست ! بار ديگر آن مرد عرب با صداى بلند گفت : يا محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ! متى الساعة : اى محمد ! قيامت كى خواهد آمد ؟ پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : ويحك انها كائنة فما اعددت لها ؟ ! : واى بر تو قيامت مى‏آيد ، بگو .


ببينم چه چيز براى آن فراهم كرده‏اى ؟ ! اعرابى گفت من نماز و روزه بسيارى فراهم نكرده‏ام ، ولى خدا و رسولش را دوست دارم.


پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : فانت مع من احببت:پس تو با كسى خواهى بود كه دوستش دارى ! آنس يكى از ياران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏گويد : فما فرح المسلمون بشى‏ء فرحهم بهذا الحديث : مسلمانان از هيچ سخنى مانند اين سخن خوشحال نشدند.


سپس در ادامه اين بحث يك قاعده كلى را در مورد علم غيب بيان مى‏دارد و مى‏فرمايد : عالم الغيب خدا است او هيچكس را بر اسرار غيبش آگاه نمى‏سازد


تفسير نمونه ج : 25ص :141


(عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا ) سپس به عنوان يك استثنا از اين مساله كلى مى‏افزايد : مگر رسولى كه او را برگزيده ، و از آنان راضى شده ( الا من ارتضى من رسول ) به او آنچه را بخواهد از علم غيب مى‏آموزد ، و از طريق وحى به او ابلاغ مى‏كند .


سپس مراقبين و نگهبانانى از پيش رو و پشت سر همراه او مى‏فرستد ( فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا ) رصد در اصل معنى مصدرى دارد و به معنى آمادگى براى مراقبت از چيزى است ، و بر اسم فاعل و مفعول نيز اطلاق شده است ، و در مفرد و جمع هر دو به كار مى‏رود ، يعنى به يك فرد مراقب و نگهبان يا جمعيت مراقبين و نگهبانان هر دو اطلاق مى‏شود.


و منظور از آن در اينجا فرشتگانى است كه خداوند بعد از نزول وحى به آنها دستور مى‏دهد پيامبرش را از هر سو احاطه كنند ، و از شر شياطين جن و انس و وسوسه‏هاى آنها و آنچه اصالت وحى را خدشه‏دار مى‏كند ، محافظت و پاسدارى نمايند ، تا پيام الهى بى‏كم و زياد و بدون كمترين خدشه‏اى به بندگان ابلاغ گردد .


و اين خود يكى از دلائل معصوم بودن پيامبران است كه با نيروهاى غيبى و امدادهاى الهى ، و مراقبت فرشتگان او ، از لغزشها و خطاها مصون و محفوظند.



تفسير نمونه ج : 25ص :142


در آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره است دليل وجود اين نگاهبانان و مراقبين را چنين بيان مى‏كند : مقصود اين است كه خدا بداند كه پيامبرانش رسالتهاى پروردگارشان را بى‏كم و كاست ابلاغ كرده‏اند ، و خداوند به آنچه نزد آنها است احاطه دارد ، و هر چيزى را دقيقا احصا كرده است ( ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم و احاط بما لديهم و احصى كل شى‏ء عددا ) .


منظور از علم در اينجا علم فعلى است ، و به تعبير ديگر معنى آيه اين نيست كه خداوند چيزى را در باره پيامبرانش نمى‏دانسته و بعدا دانسته است ، چه اينكه علم خدا ازلى و ابدى و بى‏پايان است ، بلكه منظور اين است كه اين علم الهى در خارج تحقق يابد و صورت عينى به خود بگيرد ، يعنى پيامبران رسالت او را عملا ابلاغ كنند و اتمام حجت نمايند .


نكته‏ها:


1 -تحقيق گسترده‏اى پيرامون علم غيب


با دقت در آيات مختلف قرآن به خوبى روشن مى‏شود كه دو دسته آيه در زمينه علم غيب وجود دارد نخست آياتى كه علم غيب را مخصوص خدا معرفى كرده و از غير او نفى مى‏نمايد ، مانند آيه 59 انعام و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا


تفسير نمونه ج : 25ص :143


هو : كليدهاى غيب نزد خدا است كه جز او كسى آنها را نمى‏داند ، و آيه 65 نمل قل لا يعلم من فى السموات و الارض الغيب الا الله بگو هيچيك از كسانى كه در آسمانها و زمين هستند غيب را نمى‏دانند ، جز خدا .


و مانند آنچه در باره پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در آيه 50 سوره انعام آمده است قل لا اقول لكم عندى خزائن الله و لا اعلم الغيب : بگو من به شما نمى‏گويم خزائن خداوند نزد من است ، و من غيب را نمى‏دانم و در آيه 188 اعراف مى‏خوانيم و لو كنت اعلم الغيب لاستكثرت من الخير اگر من غيب را مى‏دانستم خير فراوانى براى خود فراهم مى‏نمودم و بالاخره در آيه 20 يونس مى‏خوانيم ، فقل انما الغيب لله : بگو غيب مخصوص خدا است و امثال اين آيات.


گروه دوم آياتى است كه به روشنى نشان مى‏دهد كه اولياى الهى اجمالا از غيب آگاهى داشتند ، چنانكه در آيه 179 آل عمران مى‏خوانيم و ما كان الله ليطلعكم على الغيب و لكن الله يجتبى من رسله من يشاء : چنان نبود كه خدا شما را از علم غيب آگاه كند ولى خداوند از ميان رسولان خود هر كس را بخواهد برمى‏گزيند ( و قسمتى از اسرار غيب را در اختيار او مى‏گذارد ) .


و در معجزات حضرت مسيح مى‏خوانيم كه فرمود : و انبئكم بما تاكلون و ما تدخرون فى بيوتكم : من شما را از آنچه مى‏خوريد ، يا در خانه‏هاى خود ذخيره مى‏كنيد خبر مى‏دهم.


(آل عمران - 49 ) آيه مورد بحث نيز با توجه به استثنائى كه در آن آمده نشان مى‏دهد كه خداوند قسمتى از علم غيب را در اختيار رسولان برگزيده‏اش قرار مى‏دهد ( زيرا استثناء از نفى هميشه اثبات است )


تفسير نمونه ج : 25ص :144


از سوى ديگر آياتى از قرآن كه مشتمل بر خبرهاى غيبى است نيز كم نيست ، مانند آيه دوم تا چهارم سوره روم : غلبت الروم فى ادنى الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون فى بضع سنين : روميان مغلوب شدند ، و اين شكست در سرزمين نزديك واقع شد ، اما آنها بعد از اين مغلوبيت به زودى غالب خواهند شد در عرض چند سال و آيه 85 سوره قصص كه مى‏گويد : ان الذى فرض عليك القران لرادك الى معاد آنكس كه قرآن را بر تو فرض كرد تو را به جايگاهت ( مكه ) بازمى‏گرداند و آيه 27 فتح كه مى‏گويد : لتدخلن المسجد الحرام ان شاء الله آمنين : شما به خواست خدا مسلما وارد مسجد الحرام مى‏شويد در نهايت امنيت و مانند اين آيات : اصولا وحى آسمانى كه بر پيامبران نازل مى‏شود نوعى غيب است كه در اختيار آنان قرار مى‏گيرد ، چگونه مى‏توان گفت آنها آگاهى از غيب ندارند در حالى كه وحى بر آنان نازل مى‏شود .


از همه اينها گذشته ، روايات زيادى داريم كه نشان مى‏دهد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امامان معصوم (عليهم‏السلام‏) اجمالا آگاهى از غيب داشتند ، و گاه از آن خبر مى‏دادند .


مثلا در داستان فتح مكه و ماجراى حاطب بن ابى بلتعه كه نامه‏اى به مردم مكه نوشت و به دست زنى بنام ساره داد ، تا به مشركان مكه برساند ، و آنها را از حمله قريب الوقوع لشكر اسلام آگاه سازد ، و آن زن نامه را در ميان گيسوان خود پنهان كرد ، و به سوى مكه حركت نمود ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) على (عليه‏السلام‏) و بعضى ديگر از مسلمانان را به سراغ او فرستاد ، و فرمود : در منزلگاهى كه نامش روضه خاخ است به چنين زنى برخورد مى‏كنيد كه نامه‏اى از حاطب به مشركان مكه دارد ، نامه را از او بگيريد ، و آنها آمدند و او را يافتند ، او در آغاز شديدا انكار


تفسير نمونه ج : 25ص :145


كرد ، ولى سرانجام اعتراف نمود و نامه را از او گرفتند.


و مانند خبر دادن از ماجراى جنگ موته و شهادت جعفر ، و بعضى ديگر از فرماندهان اسلام كه در همان لحظه وقوع ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مدينه مسلمانان را آگاه كرد و مانند آن در زندگى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كم نيست.


در نهج البلاغه نيز پيشگوئيهاى بسيارى از حوادث آينده به چشم مى‏خورد كه نشان مى‏دهد على (عليه‏السلام‏) اين اسرار غيب را مى‏دانست ، مانند آنچه در خطبه 13 در مذمت اهل بصره آمده است كه مى‏فرمايد : كانى بمسجدكم كجؤجؤ سفينة قد بعث الله عليها العذاب من فوقها و من تحتها و غرق من فى ضمنها .


گويا مى‏بينم عذاب خدا از آسمان و زمين بر شما فرود آمده و همه غرق شده‏ايد ، تنها قله بلند مسجدتان همچون سينه كشتى در روى آب نمايان است ! در روايات ديگرى كه در كتب علماى اهل سنت و شيعه نقل شده ، پيشگوئيهاى متعددى از آن حضرت (عليه‏السلام‏) نسبت به حوادث آينده آمده است ، مانند آنچه به حجر بن قيس فرمود كه تو را بعد از من مجبور به لعن مى‏كنند .


و آنچه در باره مروان فرمود كه او پرچم ضلالت را بعد از پيرى به دوش خواهد كشيد.


و آنچه كميل بن زياد به حجاج گفت كه امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) به من خبر داده كه تو قاتل منى.


و آنچه در باره خوارج نهروان فرمود كه در جنگ با آنها از گروه ما،


تفسير نمونه ج : 25ص :146


ده نفر كشته نمى‏شود ، و از آنها ده نفر نجات نمى‏يابد و مطلب عينا چنين شد و آنچه در باره محل قبر امام حسين (عليه‏السلام‏) به هنگام عبور از كنار سرزمين كربلا به اصبغ بن نباته فرمود.


در كتاب فضائل الخمسه روايات فراوانى از كتب اهل سنت در باره وسعت فوق العاده علم على (عليه‏السلام‏) نقل شده كه ذكر همه آنها در اينجا به طول مى‏انجامد .


در روايات اهل بيت (عليهم‏السلام‏) نيز در احاديث متعددى اشاره به علم غيب براى امامان معصوم شده است از جمله در كتاب كافى جلد اول در ابواب متعدد تصريح يا اشاراتى در اين زمينه ديده مى‏شود.


و مرحوم علامه مجلسى در بحار الانوار جلد 26 احاديث زيادى كه بالغ بر 22 حديث مى‏شود در اين زمينه آورده است.


رويهمرفته روايات در زمينه آگاهى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وامامان معصوم (عليهم‏السلام‏) بر اسرار غيب در حد تواتر است.


اكنون سخن در اين است كه چگونه بين اين آيات و روايات كه بعضى علم غيب را از غير خدا نفى ، و بعضى اثبات مى‏كنند جمع كنيم ؟ در اينجا طرق مختلفى براى جمع وجود دارد.


1 -از معروفترين راههاى جمع اين است كه منظور از اختصاص علم غيب به خدا علم ذاتى و استقلالى است ، بنابر اين غير او مستقلا هيچگونه آگاهى از غيب ندارند ، و هر چه دارند از ناحيه خدا است ، با الطاف و عنايت او است ، و جنبه تبعى دارد.


شاهد اين جمع همان آيه مورد بحث است ، كه مى‏گويد:


تفسير نمونه ج : 25ص :147


خداوند هيچكس را از اسرار غيب آگاه نمى‏كند ، مگر رسولانى را كه مورد رضايت او هستند در نهج البلاغه نيز به همين معنى اشاره شده است كه وقتى على (عليه‏السلام‏) از حوادث آينده خبر مى‏داد ( و حمله مغول را به كشورهاى اسلامى پيش بينى مى‏فرمود ) يكى از يارانش عرض كرد : اى امير مؤمنان آيا داراى علم غيب هستى ؟ حضرت خنديد و فرمود : ليس هو بعلم غيب ، و انما هو تعلم من ذى علم ! اين علم غيب نيست ، اين علمى است كه از صاحب علمى ( پيامبر ) آموخته‏ام ! اين جمع را بسيارى از دانشمندان و محققان پذيرفته‏اند .


2 -اسرار غيب دو گونه است قسمتى مخصوص به خدا است و هيچكس جز او نمى‏داند مانند قيام قيامت ، و امورى از قبيل آن ، و قسمتى از آن را به انبياء و اولياء مى‏آموزد ، چنانكه در نهج البلاغه در ذيل همان خطبه‏اى كه در بالا اشاره كرديم مى‏فرمايد : و انما علم الغيب علم الساعة ، و ما عدده الله سبحانه بقوله : ان الله عنده علم الساعة ، و ينزل الغيث ، و يعلم ما فى الارحام ، و ما تدرى نفس ما ذا تكسب غدا و ما تدرى نفس باى ارض تموت : علم غيب تنها علم قيامت و آنچه خداوند در اين آيه برشمرده است مى‏باشد آنجا كه مى‏فرمايد:آگاهى از زمان قيامت مخصوص خدا است و او است كه باران را نازل مى‏كند ، و آنچه در رحم مادران است مى‏داند ، و هيچكس نمى‏داند فردا چه مى‏كند يا در چه سرزمين مى‏ميرد سپس امام (عليه‏السلام‏) در شرح اين معنى افزود : خداوند سبحان از آنچه در رحم‏ها قرار دارد آگاه است ، پسر است يا دختر ؟ زشت است يا زيبا ؟ سخاوتمند است يا بخيل ؟ سعادتمند است يا شقى ؟ اهل دوزخ است يا بهشت ؟ ... اينها علوم غيبى


تفسير نمونه ج : 25ص :148


است كه غير از خدا كسى نمى‏داند ، و غير از آن علومى است كه خدا به پيامبرانش تعليم كرده و او به من آموخته است .


ممكن است بعضى از انسانها علم اجمالى به وضع جنين يا نزول باران و مانند آن پيدا كنند ، اما علم تفصيلى و آگاهى بر جزئيات اين امور مخصوص ذات پاك خدا است ، همانگونه كه در مورد قيامت ما نيز علم اجمالى داريم ، اما از جزئيات و خصوصيات قيامت بى‏خبريم ، و اگر در رواياتى آمده است كه پيامبر يا امامان از بعضى از نوزادان ، يا از پايان عمر بعضى از افراد خبر دادند ، مربوط به همان علم اجمالى است.


3 -راه ديگر براى جمع ميان اين دو گروه از آيات و روايات اينكه اسرار غيب در دو جا ثبت است : در لوح محفوظ(خزانه مخصوص علم خداوند ) كه هيچگونه دگرگونى در آن رخ نمى‏دهد و هيچكس از آن آگاه نيست و لوح محو و اثبات كه علم به مقتضيات است نه علت تامه ، و به همين دليل قابل دگرگونى است و آنچه ديگران نمى‏دانند مربوط به همين قسمت است.


لذا در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : ان لله علما لم يعلمه الا هو ، و علما اعلمه ملائكته و رسله ، فما اعلمه ملائكته و انبياءه و رسله فنحن نعلمه خداوند علمى دارد كه جز خودش نمى‏داند و علمى دارد كه فرشتگان و پيامبران را از آن آگاه ساخته ، آنچه را به فرشتگان و پيامبران و رسولانش داده ما مى‏دانيم از امام على بن الحسين (عليهماالسلام‏) نيز نقل شده است كه فرمود : لو لا آية فى كتاب الله لحدثتكم بما كان و ما يكون الى يوم القيامة ! فقلت له اية آية ؟


تفسير نمونه ج : 25ص :149


فقال : قول الله : يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب : اگر آيه‏اى در قرآن مجيد نبود من از آنچه در گذشته اتفاق افتاده ، و حوادثى كه تا روز قيامت اتفاق مى‏افتد ، خبر مى‏دادم ، كسى عرض كرد كدام آيه ؟ فرمود : خداوند مى‏فرمايد يمحو الله ما يشاء : خدا هر چيزى را بخواهد محو مى‏كند ، و هر چيزى را بخواهد ثابتمى‏دارد و ام الكتاب ( لوح محفوظ ) نزد او است تقسيم بندى علوم مطابق اين جمع بر اساس حتمى بودن و نبودن آن است و در جمع سابق بر اساس مقدار معلومات است ( دقت كنيد)


4 -راه ديگر اينكه خداوند بالفعل از همه اسرار غيب آگاه است ، ولى انبياء و اولياء ممكن است بالفعل بسيارى از اسرار غيب را ندانند ، اما هنگامى كه اراده كنند خداوند به آنها تعليم مى‏دهد ، و البته اين اراده نيز با اذن و رضاى خدا انجام مى‏گيرد.


بنابر اين جمع ، آيات و رواياتى كه مى‏گويد آنها نمى‏دانند اشاره به ندانستن فعلى است و آنها كه مى‏گويد مى‏دانند اشاره به امكان دانستن آن است .


اين درست به آن مى‏ماند كه كسى نامه‏اى را به انسان بدهد كه به ديگرى برساند ، در اينجا مى‏توان گفت : او از محتواى نامه اطلاعى ندارد ، و در عين حال مى‏تواند نامه را باز كند و باخبر شود گاه صاحب نامه اجازه مطالعه را به او داده ، در اين صورت مى‏توان او را از يك نظر عالم به محتواى نامه دانست ، و گاه به او اجازه نداده است.


شاهد اين جمع رواياتى است كه در كتاب كافى در بابى تحت عنوان ان الائمة اذا شاؤا ان يعلموا علموا : امامان هر گاه بخواهند چيزى را بدانند به آنها تعليم داده مى‏شود ، از جمله در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : اذا اراد


تفسير نمونه ج : 25ص :150


الامام ان يعلم شيئا اعلمه الله بذلك : هنگامى كه امام اراده مى‏كند چيزى را بداند خدا به او تعليم مى‏دهد اين وجه جمع بسيارى از مشكلات را در زمينه علم پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امام (عليه‏السلام‏) حل مى‏كند ، از جمله اينكه : چگونه آنها ، آب يا غذائى را كه مثلا مسموم بود مى‏خوردند ، در حالى كه جايز نيست انسان به كارى كه موجب خطر براى او است اقدام كند ، بايد گفت در اين گونه موارد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يا امام (عليه‏السلام‏) اجازه نداشته‏اند كه اراده كنند تا اسرار غيب بر آنها آشكار گردد .


همچنين گاه مصلحت ايجاب مى‏كند پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يا امام (عليه‏السلام‏) مطلبى را نداند ، يا آزمايشى براى او صورت گيرد كه موجب تكامل او گردد ، همانگونه كه در داستان ليلة المبيت آمده است كه على (عليه‏السلام‏) در بستر پيغمبر خوابيد ، در حالى كه از خود آن حضرت نقل شده است كه نمى‏دانست صبحگاهان كه مشركان قريش به آن بستر حمله مى‏كنند شهيد خواهد شد يا جان به سلامت مى‏برد ؟ در اينجا مصلحت ايناست كه امام (عليه‏السلام‏) از سرانجام اين كار آگاه نگردد ، تا آزمون الهى تحقق يابد ، و اگر امام (عليه‏السلام‏) مى‏دانست كه در بستر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوابد و صبح سالم برمى‏خيزد چندان افتخارى محسوب نمى‏شد ، و آنچه در آيات قرآن و روايات در اهميت اين ايثارگرى وارد شده است چندان موجه به نظر نمى‏رسيد.


آرى مساله علم ارادى پاسخى است براى تمام اينگونه اشكالات.


5 -راه جمع ديگرى نيز براى روايات مختلف در علم غيب وجود دارد ( هر چند اين راه فقط در مورد قسمتى از اين روايات صادق است ) و آن اينكه


تفسير نمونه ج : 25ص :151


مخاطبين در اين روايات مختلف بودند ، آنها كه استعداد و آمادگى پذيرش مساله علم غيب را در باره امامان داشتند حق مطلب به آنها گفته مى‏شد ، ولى در برابر افراد مخالف يا ضعيف و كم استعداد سخن به اندازه فهم شنونده مطرح مى‏گشت.


مثلا در حديثى مى‏خوانيم كه ابو بصير و چند تن از ياران بزرگ امام صادق (عليه‏السلام‏) در مجلسى بودند امام غضبناك وارد مجلس شد هنگامى كه نشست در حضور جمع فرمود : يا عجبا لاقوام يزعمون انا نعلم الغيب ! ما يعلم الغيب الا الله عز و جل ، لقد هممت بضرب جاريتى فلانة ، فهربت منى فما علمت فى اى بيوت الدار هى : عجيب است كه عده‏اى گمان مى‏كنند ما علم غيب داريم ، هيچكس جز خداوند متعال از غيب آگاه نيست ، من الان مى‏خواستم كنيزم را تاديب كنم از دست من گريخت ، ندانستم در كداميك از اطاقهاى خانه است ! ! .


راوى حديث مى‏گويد : هنگامى كه امام (عليه‏السلام‏) از مجلس برخاست من و بعضى ديگر از ياران حضرت وارد اندرون منزل شديم و گفتيم : فدايت شويم شما در باره كنيزتان چنين گفتى ، در حالى كه ما مى‏دانيم شما علوم زيادى داريد و ما نامى از علم غيب نمى‏بريم ؟ امام (عليه‏السلام‏) سپس شرحىدر اين زمينه داد كه مفهومش آگاهى او بر اسرار غيب بود.


واضح است كه در آن مجلس افرادى بوده‏اند كه آمادگى و استعداد لازم براى درك اين معانى و معرفت مقام امام نداشتند.


بايد توجه داشت كه اين طرق پنجگانه منافاتى با هم ندارند و همه آنها مى‏تواند صادق باشد ( دقت كنيد).



تفسير نمونه ج : 25ص :152


2 -راه ديگرى براى اثبات علم غيب پيشوايان


در اينجا دو راه ديگر براى اثبات اين واقعيت كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امامان معصوم (عليهم‏السلام‏) اجمالا از اسرار غيب آگاه بودند وجود دارد.


نخستاين كه : مى‏دانيم دايره ماموريت آنها محدود به مكان و زمان خاصى نبوده ، بلكه رسالت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امامت امامان (عليهم‏السلام‏) جهانى و جاودانى است ، چگونه ممكن است كسى چنين ماموريت گسترده‏اى داشته باشد ؟ در حالى كه هيچگونه آگاهى جز بر زمان و محيط محدود خود نداشته باشد ؟ آيا كسى را كه مثلا مامور امارت و استاندارى بخش عظيمى از كشورى مى‏كنند مى‏تواند از آن منطقه آگاهى نداشته باشد و در عين حال ماموريت خود را به خوبى انجام دهد ؟!.


به تعبير ديگر : پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امام (عليه‏السلام‏) در مدت حيات خود بايد آنچنان احكام الهى را بيان و اجرا كند كه جوابگوى نيازمنديهاى همه انسانها در هر زمان و مكان باشد ، و اين ممكن نيست مگر اينكه لااقل بخشى از اسرار غيب را بداند .


ديگر اينكه سه آيه در قرآن مجيد است كه اگر آنها را در كنار هم بچينيم مساله علم غيب و پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امامان (عليهم‏السلام‏) از آن روشن مى‏شود ، نخست اينكه قرآن در مورد كسى كه تخت ملكه سبا را در يك چشم بر هم زدن نزد سليمان آورد ( يعنى آصف بن برخيا ) مى‏گويد : قال الذى عنده علم من الكتاب انا اتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك فلما رآه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربى : كسى كه دانشى از كتاب داشت گفت من آن را پيش از آنكه چشم بر هم زنى نزد تو خواهم آورد ، و هنگامى كه ( سليمان ) آن را نزد خود مستقر ديد گفت : اين از فضل پروردگار من است ( نمل - 40 ) .



تفسير نمونه ج : 25ص :153


در آيه ديگر مى‏خوانيم : قل كفى بالله شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب : بگو كافى است براى گواه ميان من و شما ، خداوند ، و كسى كه علم كتاب نزد او است ( رعد 43).


از سوى ديگر در احاديث متعددى كه در كتب اهل سنت و شيعه نقل شده چنين مى‏خوانيم كه ابو سعيد خدرى مى‏گويد از رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) معنى الذى عنده علم من الكتاب را سؤال كردم ، فرمود : او وصى برادرم سليمان بن داود بود ، گفتم : و من عنده علم الكتاب كيست ؟ فرمود : ذاك اخى على بن ابى طالب ! او برادرم على بن ابى طالب است .


با توجه به اينكه علم من الكتاب كه در مورد آصف آمده علم جزئى را مى‏گويد ، و علم الكتاب كه در باره على (عليه‏السلام‏) آمده علم كلى را مى‏گويد ، تفاوت ميان مقام علمى آصف و على (عليه‏السلام‏) روشن مى‏گردد.


از سوى سوم در آيه 89 سوره نحل مى‏خوانيم : و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى‏ء : ما قرآن را بر تو نازل كرديم كه بيانگر هر چيزى است .


روشن است كسى كه عالم به اسرار چنين كتابى باشد ، بايد اسرار غيب را بداند ، و اين دليلى است آشكار بر اينكه ممكن است انسانى از اولياء الله ، از اسرار غيب به فرمان خدا آگاه گردد.


در زمينه علم غيب ذيل آيه 50 و 59 سوره انعام ( جلد 5 صفحه 245 و 268 ) و آيه 188 سوره اعراف ( جلد 7 صفحه 46 ) بحثهاى ديگرى داشته‏ايم.



تفسير نمونه ج : 25ص :154


3 -تحقيقى پيرامون آفرينش جن


جن چنانكه از مفهوم لغوى اين كلمه به دست مى‏آيد موجودى است نا پيدا كه مشخصات زيادى در قرآن براى او ذكر شده ، از جمله اينكه :


1 -موجودى است كه از شعله آتش آفريده شده ، بر خلاف انسان كه از خاك آفريده شده است ، ( و خلق الجان من مارج من نار الرحمن - 15)


2 -داراى علم و ادراك و تشخيص حق از باطل و قدرت منطق و استدلال است ( آيات مختلف سوره جن).


3 -داراى تكليف و مسؤوليت است ( آيات سوره جن و سوره الرحمن).


4 -گروهى از آنها مؤمن صالح و گروهى كافرند ( و انا منا الصالحون و منا دون ذلك ) ( جن 11).


5 -آنها داراى حشر و نشر و معادند(و اما القاسطون فكانوا لجهنم حطبا ) ( جن 15).


6 -آنها قدرت نفوذ در آسمانها و خبرگيرى و استراق سمع داشتند ، و بعدا ممنوع شدند ( و انا كنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن يستمع الان يجد له شهابا رصدا ) ( جن 9).


7 -آنها با بعضى انسانها ارتباط برقرار مى‏كردند و با آگاهى محدودى كه نسبت به بعضى از اسرار نهانى داشتند به اغواى انسانها مى‏پرداختند ( و انه كان رجال من الانس يعوذون برجال من الجن فزادوهم رهقا ) ( جن 6).


8 -در ميان آنها افرادى يافت مى‏شوند كه از قدرت زيادى برخوردارند ، همانگونه كه در ميان انسانها نيز چنين است ( قال عفريت من الجن انا آتيك به قبل ان تقوم من مقامك ) يكى از گردنكشان جن به سليمان گفت من تخت ملكه سبا را پيش از آنكه از جاى برخيزى از سرزمين او به اينجا مى‏آورم !


تفسير نمونه ج : 25ص :155


(نمل 39).


9 -آنها قدرت بر انجام بعضى كارهاى مورد نياز انسان دارند ( و من الجن من يعمل بين يديه باذن ربه ... يعملون له ما يشاء من محاريب و تماثيل و جفان كالجواب ) : گروهى از جن پيش روى سليمان به اذن پروردگار كار مى‏كردند ، و براى او معبدها ، تمثالها ، و ظروف بزرگ غذا تهيه مى‏كردند ( سبا 12- 13 ).


10 -خلقت آنها در روى زمين قبل از خلقت انسانها بوده است ( و الجان خلقناه من قبل ) ( حجر 27 ) و ويژگيهاى ديگر.


بعلاوه از آيات قرآن به خوبى استفاده مى‏شود كه بر خلاف آنچه در افواه مردم عوام مشهور است و آنها را از ما بهتران مى‏دانند ، انسان نوعى است برتر از آنها ، به دليل اينكه تمام پيامبران الهى از انسانها برگزيده شدند ، و آنها به پيامبر اسلام كه از نوع بشر بود ايمان آوردند ، و از او تبعيت كردند ، و اصولا واجب شدن سجده در برابر آدم بر شيطان كه بنا به تصريح قرآن آن روز از ( بزرگان ) طايفه جن بود(كهف - 50 ) دليل بر فضيلت نوع انسان بر جن مى‏باشد.


تا اينجا سخن از مطالبى بود كه از قرآن مجيد در باره اين موجود نا پيدا استفاده مى‏شود كه خالى از هر گونه خرافه و مسائل غير علمى است ، ولى مى‏دانيم مردم عوام و نا آگاه خرافات زيادى در باره اين موجود ساخته‏اند كه با عقل و منطق جور نمى‏آيد ، و به همين جهت يك چهره خرافى و غير منطقى به اين موجود داده كه وقتى كلمه جن گفته مى‏شود مشتى خرافات نيز با آن تداعى مى‏شود از جمله اينكه آنها را با اشكال غريب و عجيب و وحشتناك ، و موجوداتى دم دار و سم دار ! ، موذى و پر آزار، كينه‏توز و بد رفتار كه ممكن است از ريختن يك ظرف آب داغ در يك نقطه خالى ، خانه‏هائى را به آتش كشند ! و موهومات


تفسير نمونه ج : 25ص :156


ديگرى از اين قبيل.


در حالى كه اگر موضوع وجود جن از اين خرافات پيراسته شود ، اصل مطلب كاملا قابل قبول است ، چرا كه هيچ دليلى بر انحصار موجودات زنده به آنچه ما مى‏بينيم ، نداريم ، بلكه علماء و دانشمندان علوم طبيعى مى‏گويند : موجوداتى را كه انسان با حواس خود مى‏تواند درك كند ، در برابر موجوداتى كه با حواس قابل درك نيستند ناچيز است.


تا اين اواخر كه موجودات زندهذره بينى كشف نشده بود ، كسى باور نمى‏كرد كه در يك قطره آب ، يا يك قطره خون ، هزاران هزار موجود زنده باشد كه انسان قدرت ديد آنها را نداشته باشد.


و نيز دانشمندان مى‏گويند : چشم ما رنگهاى محدودى را مى‏بيند ، و گوش ما امواج صوتى محدودى را مى‏شنود ، رنگها و صداهائى كه با چشم و گوش ما قابل درك نيست بسيار بيش از آن است كه قابل درك است.


وقتى وضع جهان ، چنين باشد چه جاى تعجب كه انواع موجودات زنده‏اى در اين عالم وجود داشته باشند كه ما نتوانيم با حواس خود آنها را درك كنيم ، و وقتى فجر صادقى مانند پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از آن خبر دهد چرا نپذيريم ؟ به هر حال از يكسو قرآن كلام ناطق صادق ، خبر از وجود جن با ويژگيهائى كه در بالا ذكر شد داده است ، و از سوى ديگر هيچ دليل عقلى بر نفى آن وجود ندارد ، بنابر اين بايد آن را پذيرفت ، و از توجيهات غلط و ناروا بايد برحذر بود همانگونه كه از خرافات عوام در اين قسمت بايد اجتناب كرد .


اين نكته نيز قابل توجه است كه جن گاهى بر يك مفهوم وسيعتر اطلاق مى‏شود كه انواع موجودات نا پيدا را شامل مى‏گردد ، اعم از آنها كه داراى عقل و دركند و آنها كه عقل و درك ندارند ، و حتىگروهى از حيواناتى كه با چشم ديده مى‏شوند و معمولا در لانه‏ها پنهانند ، نيز در اين معنى وسيع وارد است.



تفسير نمونه ج : 25ص :157


شاهد اين سخن روايتى است كه از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده است كه فرمود : خلق الله الجن خمسة اصناف : صنف كالريح فى الهواء ، و صنف حيات و صنف عقارب ، و صنف حشرات الارض ، و صنف كبنى آدم عليهم الحساب و العقاب : خداوند جن را پنج صنف آفريده است : صنفى مانند باد در هوا ( نا پيدا هستند ) و صنفى به صورت مارها ، و صنفى به صورت عقربها ، و صنفى حشرات زمين‏اند ، و صنفى از آنها مانند انسانند كه بر آنها حساب و عقاب است .


با توجه به اين روايت و مفهوم گسترده آن ، بسيارى از مشكلاتى كه در روايات و داستانها در مورد جن گفته مى‏شود ، حل خواهد شد.


مثلا در بعضى از روايات از امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم كه فرمود : لا تشرب الماء من ثلمة الاناء و لا من عروته فان الشيطان يقعد على العروة و الثلمة : از قسمت شكسته ظرف و طرف دستگيره آن آب نخوريد زيرا شيطان ، روى دستگيره ، و قسمت شكسته مى‏نشيند.


با توجه به اينكه شيطان از جن است ، و با توجه به اينكه جاى شكسته ظرف ، و همچنين دسته آن محل اجتماع انواع ميكربها است ، بعيد به نظر نمى‏رسد كه جن و شيطان به مفهوم عام اينگونه موجودات را نيز شامل شود هر چند معنى خاصى دارد كه به موجودى است كه داراى فهم و شعور و مسئوليت و تكليف است .


و روايات در اين زمينه فراوان است.



تفسير نمونه ج : 25ص :158


پروردگارا ! در آن روز كه جن و انس در دادگاه عدل تو حاضر مى‏شوند و بدكاران همگى از كرده خود پشيمانند ما را در سايه لطفت قرار ده.


خداوندا ! دامنه ملك تو وسيع و گسترده است و معلومات و معرفت ما محدود ما را از لغزشها و خطاها و داورى به غير حق مصون و محفوظ دار .


بار الها ! مقام پيامبرت آنقدر والا است كه دعوت او را علاوه بر انسانها پريان نيز اجابت كردند ما را در زمره مؤمنان به دعوت او قرار ده.


آمين يا رب العالمين .


پايان سوره جن روز جمعه 21 محرم الحرام 1407 - 1365 / 7 /4.


 

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :