امروز:
پنج شنبه 27 مهر 1396
بازدید :
852
تفسير نمونه : سوره مدثر آيات 56 – 1


تفسير نمونه ج : 25ص :202


تفسير نمونه ج : 25ص :203


( 74 )سوره مدثر اين سوره در مكه نازل شده و داراى 56 آيه مى‏باشد


تاريخ شروع 2 صفر 1407


تفسير نمونه ج : 25ص :204


تفسير نمونه ج : 25ص :205


محتواى سوره مدثر


شكى نيست كه اين سوره از سورهائى است كه در مكه نازل شده ، اما در اين مساله گفتگو است كه آيا اولين سوره‏اى است كه بر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شد ، و يا بعد از سوره اقرأ نازل گرديده است ؟ ولى دقت در محتواى سوره اقرأ و سوره مدثر نشان مى‏دهد كه اقرأ در آغاز دعوت بوده ، و سوره مدثر مربوط به زمانى است كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مامور به دعوت آشكار شد ، و دوران دعوت پنهانى پايان گرفت ، لذا بعضى گفته‏اند سوره اقرأ اولين سوره‏اى است كه در آغاز بعثت نازل شده ، و سوره مدثر نخستين سوره بعد از دعوت آشكار است ، و اين جمع خوبى به نظر مى‏رسد .


به هر حال طبيعت سوره‏هاى مكى كه دعوت به مبدأ و معاد و مبارزه با شرك ، و انذار و تهديد مخالفان به عذاب الهى است در اين سوره كاملا منعكس است.


بحثهاى اين سوره رويهمرفته بر هفت محور دور مى‏زند:


1 -دعوت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به قيام و انذار و ابلاغ آشكار و صبر و استقامت در اين طريق ، و تحصيل آمادگيهاى لازم براى اين كار.


2 -اشاره به رستاخيز ، و صفات دوزخيان ، همانها كه به مقابله با قرآن برخاسته ، و به استهزاى حق پرداختند.


3 -قسمتى از ويژگيهاى دوزخ توأم با انذار كافران .


4 -تاكيد بر امر رستاخيز از طريق سوگندهاى مكرر.


5 -ارتباط سرنوشت هر انسانى با اعمال او ، و نفى هر گونه افكار غير منطقى در اين زمينه.



تفسير نمونه ج : 25ص :206


6 -قسمتى از ويژگيهاى بهشتيان و دوزخيان و سرنوشت هر كدام از آنها.


7 -چگونگى فرار افراد جاهل و بيخبر و مغرور و خود خواه از حق.


فضيلت تلاوت سوره


در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده است : من قرأ سورة المدثر اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من صدق بمحمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و كذب به بمكة : هر كس سوره مدثر را بخواند به تعداد هر يك از كسانى كه پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را در مكه تصديق يا تكذيب كردند به او ده حسنه داده مى‏شود .


و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه‏السلام‏) آمده است : من قرأ فى الفريضة سورة المدثر كان حقا على الله ان يجعله مع محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فى درجته ، و لا يدركه فى حياة الدنيا شقاء ابدا : كسى كه سوره مدثر را در نماز فريضه بخواند بر خداوند حق است كه او را همراه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و در جوار ، و درجه او قراردهد ، و در زندگى دنيا بدبختى و رنج دامنش را هرگز نگيرد.


بديهى است چنين نتائج عظيمى تنها بر خواندن الفاظ سوره مترتب نخواهد شد ، بلكه بايد محتواى سوره را نيز در نظر گرفت و مو به مو اجرا كرد.



تفسير نمونه ج : 25ص :207


سوره مدثر بسم الله الرحمن الرحيم.


سورة المدثر


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ يَأَيهَا الْمُدَّثِّرُ(1) قُمْ فَأَنذِرْ(2) وَ رَبَّك فَكَبرْ(3) وَ ثِيَابَك فَطهِّرْ(4) وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ(5) وَ لا تَمْنُن تَستَكْثرُ(6) وَ لِرَبِّك فَاصبرْ(7) فَإِذَا نُقِرَ فى النَّاقُورِ(8) فَذَلِك يَوْمَئذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ(9) عَلى الْكَفِرِينَ غَيرُ يَسِيرٍ(10)



تفسير نمونه ج : 25ص :208


ترجمه:


بنام خداوند بخشنده بخشايگر


1 -اى در بستر خواب آرميده!


2 -برخيز و انذار كن ( و عالميان را بيم ده).


3 -و پروردگارت را بزرگ بشمار.


4 -و لباست را پاك كن.


5 -و از پليديها بپرهيز.


6 -و منت مگذار ، و فزونى مطلب.


7 -و به خاطر پروردگارت شكيبائى كن.


8 -هنگامى كه در صور دميده شود.


9 -آن روز روز سختى است.


10 -و براى كافران آسان نيست.


تفسير : برخيز و جهانيان را انذار كن !


بدون شك مخاطب در اين آيات شخص پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، هر چند تصريحى به اين عنوان در آن نشده ، ولى قرائن موجود در اين آيات بيانگر اين واقعيت است.


نخست مى‏فرمايد : اى در بستر خواب آرميده ، و جامه خواب به سر كشيده ! ( يا ايها المدثر).


برخيز و انذار كن و عالميان را بيم ده ( قم فانذر).


كه وقت خواب و استراحت گذشته ، و زمان قيام و تبليغ فرا رسيده است.


تكيه بر خصوص انذار با اينكه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم بشير است و هم


تفسير نمونه ج : 25ص :209


نذير به خاطر آن است كه انذار مخصوصا در آغاز كار تاثير عميقترى در بيدار كردن ارواح خفته دارد .


در اينكه چرا پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در بستر آرميده بود كه اين خطاب او را دعوت به قيام كرد مفسران احتمالات زيادى داده‏اند:


1 -مشركان عرب در آستانه موسم حج جمع شدند ، و سران آنها مانند ابو جهل ، و ابو سفيان ، و وليد بن مغيره ، و نضر بن حارث ، و ... به مشورت پرداختند كه در برابر سؤالات مردمى كه از خارج به مكه مى‏آيند ، و جسته گريخته مطالبى در باره ظهور پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شنيده‏اند چه بگويند ؟ اگر هر كدام بخواهند جواب جداگانه‏اى بدهند ، يكى كاهنش خواند ، و ديگرى مجنون ، و ديگرى ساحر ، اين تشتت آراء اثر منفى خواهد گذاشت ، بايد با وحدت كلمه به مبارزه تبليغاتى بر ضد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر خيزند ! بعد از گفتگو به اينجا رسيدند كه بهتر از همه اين است كه بگويند ساحر است زيرا يكى از آثار پديده سحر جدائى افكندن ميان دو همسر ، و پدر و فرزند است ، و پيامبر با عرضه آئين اسلام چنين كارى را انجام داده بود ! اين سخن به گوش پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيده سخت ناراحت شده و بيمار گونه ، غمگين به خانه آمد و در بستر آرميد كه آيات فوق نازل شده و او را دعوت به قيام و مبارزه كرد .


2 -اين آيات از نخستين آياتى بود كه بر پيامبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شد ، زيرا از جابر بن عبد الله از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده كه فرمود : من بر كوه حرا بودم كه صدائى برخاست گفت اى محمد ! تو رسول خدائى ! به راست و چپ نگاه كردم چيزى نديدم ، به بالاى سر نگاه كردم ، فرشته‏اى را بر عرش در ميان آسمان و زمين ديدم ، ترسيدم ، و به سوى خديجه بازگشتم ، و گفتم : مرا بپوشانيد مرا بپوشانيد ، و آب سرد بر من بريزيد ، در اين هنگام بود كه جبرئيل نازل شد


تفسير نمونه ج : 25ص :210


و يا ايها المدثر را آورد.


ولى با توجه به اينكه آيات سوره بيانگر دعوت آشكار است مسلم مى‏شود كه اين آيات حداقل بعد از سه سال دعوت پنهانى نازل شده ، و اين با آنچه در روايت فوق آمده است سازگار نيست ، مگر اينكه گفته شود چند آيه آغاز اين سوره در آغاز دعوت نازل شده ، و آيات بعد مربوط به چند سال بعد است!


3 -پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در حال خواب بود و جامه بر خود افكنده بود ، جبرئيل نازل شد و او را بيدار كرد و اين آيات را بر او خواند كه بر خيز و بستر و خواب را كنار بگذار و به انجام رسالت پرداز .


4 -منظور از پوشيدن جامه ، جامه ظاهرى نيست بلكه لباس نبوت و رسالت است ، همانطور كه در باره پرهيزگارى لباس تقوى گفته شده است.


5 -منظور از مدثر كسى است كه در گوشه عزلت قرار گرفته ، و در انزوا و تنهائى به سر مى‏برند ، بنابر اين آيه مى‏گويد از انزوا و عزلت به در آى ، و به انذار خلق و هدايت بندگان خدا پرداز.


تفسير اول از همه اين تفسيرهاى پنجگانه مناسبتر به نظر مى‏رسد.


قابل توجه اينكه جمله فانذر ( انذار كن)بيان نمى‏كند در باره چه چيز ؟ و چه موضوع ؟ انذار كند ، و اين در حقيقت براى بيان عموميت است ، يعنى در باره بت پرستى و شرك و كفر و ظلم و بيدارگرى و فساد ، در باره عذاب الهى و حساب محشر و ... به مردم هشدار ده ( و به اصطلاح حذف متعلق دلالت بر عموم دارد ) در ضمن هم شامل عذاب دنيا مى‏شود و هم عذاب آخرت و هم نتائج سوء


تفسير نمونه ج : 25ص :211


اعمال انسان كه دامنگير او خواهد شد.


و به دنبال دعوت به قيام و انذار پنج دستور مهم به پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏دهد كه سرمشقى است براى ديگران، و نخستين دستور در باره توحيد است ، مى‏فرمايد : تنها پروردگارت را بزرگ بشمار ( و ربك فكبر).


همان خدائى كه مالك و مربى تو است ، و هر چه دارى از او دارى.


غير او را در بوته فراموشى بيفكن ، و خط سرخ بر تمام معبودهاى دروغين دركش ، و هرگونه آثار شرك و بت پرستى را محو كن.


تكيه روى كلمه رب و مقدم داشتن آن بر كبر كه دليل بر انحصار است ، مساله توحيد را با ذكر دليل در اين عبارت كوتاه مطرح مى‏كند ، چه جالب و پر محتوا است ، تعبيرات قرآن كه در يك عبارت كوتاه اينهمه معنى بيان شده است.


منظور از جمله فكبر تنها گفتن الله اكبر نيست ، هر چند گفتن الله اكبر يكى از مصداقهاى آن است كه در روايات نيز به آن اشاره شده ، بلكه منظور اين است كه خداى خود را بزرگ بشمار ، هم از نظر اعتقاد ، هم عمل ، و هم در سخن و او را متصف به اوصاف جمال و منزه از هر گونه نقص و عيب بدان ، بلكه او را از اينكه در توصيف بگنجد برتر بدان ، همانگونه كه در روايات اهل بيت (عليهم‏السلام‏) آمده است كه معنى الله اكبر اين است كه خدا برتر از آن است كه توصيف شود ، و در فكر انسان بگنجد ، بنابر اين تكبير مفهومى گسترده‏تر از تسبيح


تفسير نمونه ج : 25ص :212


دارد كه فقط تنزيه از هر گونه عيب و نقص را شامل مى‏شود.


و به دنبال مساله توحيد دومين دستور را درباره پاكيزگى از آلودگيها داده ، مى‏افزايد و لباست را پاك كن ( و ثيابك فطهر).


تعبير به لباس ممكن است كنايه از عمل انسان باشد چرا كه اعمال هر كس به منزله لباس او است ، و ظاهر او بيانگر باطن او است.


بعضى نيز گفته‏اند منظور از لباس در اينجا قلب و روح و جان است ، يعنى قلبت را از هر گونه آلودگى پاك كن ، جائى كه بايد لباس تطهير شود صاحب لباس اولويت دارد.


بعضى نيز آن را به همان لباس ظاهر تفسير كرده‏اند چراكه پاكيزگى لباس ظاهر از مهمترين نشانه‏هاى شخصيت ، و تربيت و فرهنگ انسان است ، مخصوصا در عصر جاهليت كمتر از آلودگيها اجتناب مى‏نمودند و لباسهائى بسيار آلوده داشتند ، مخصوصا معمول بود ( همانگونه كه در ميان گرفتاران جاهليت عصر اخير نيز معمول است ) دامان لباس را بسيار بلند مى‏كردند ، به گونه‏اى كه روى زمين مى‏كشيد ، و آلوده مى‏شد ، و اينكه در بعضى از روايات از امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل شده كه فرمود : معنى آيه اين است ثيابك فقصر ( لباست را كوتاه كن ) نيز ناظر به همين معنى است.


بعضى نيز آن را به همسران تفسير كرده‏اند ، چرا كه قرآن مى‏گويد : شما لباس همسران خود هستيد ، و آنها را نيز لباس شما ( چرا كه حفظ آبروى يكديگر مى‏كنيد ، و زينت يكديگريد هن لباس لكم و انتم لباس لهن ( بقره آيه 187 ) .



تفسير نمونه ج : 25ص :213


جمع ميان اين معانى نيز ممكن است.


در حقيقت آيه اشاره به اين نكته نيز دارد كه رهبران الهى هنگامى مى‏توانند نفوذ كلمه داشته باشند كه دامانشان از هر گونه آلودگى پاك باشد و تقوى و پرهيزكاريشان از هر نظر مسلم گردد ، و لذا به دنبال فرمان قيام و انذار ، فرمان پاكدامنى مى‏دهد.


در سومين دستور مى‏فرمايد : از پليديها و آنچه موجب عذاب الهى است بپرهيز ( و الرجز فاهجر ) .


گسترش مفهوم رجز ( پليدى ) سبب شده است كه تفسيرهاى گوناگونى براى آن ذكر كنند.


گاه آن را به بتها ، و گاه به هر گونه معصيت ، و گاه به اخلاق زشت و ناپسند و گاه به حب دنيا كه سرآغاز هر خطيئه و گناه است ، و گاه به عذاب الهى كه نتيجه شرك و معصيت است و گاه به معنى هر چيزى كه انسان را از خدا غافل مى‏كند ، تفسير كرده‏اند.


نكته اصلى اين است كه رجز در اصل به معنى اضطراب و تزلزل است و سپس به هر گونه گناه شرك ، بت‏پرستى ، وسوسه‏هاى شيطانى، اخلاق ذميمه و عذاب الهى كه مايه اضطراب انسان مى‏گردد و او را از مسير صحيح منحرف مى‏كند ، اطلاق شده است.


در حالى كه بعضى معنى اين لغت را عذاب مى‏دانند ، و از آنجا كه شرك و گناه و اخلاق سوء و حب دنيا جلب عذاب الهى مى‏كند به آنها نيز رجز


تفسير نمونه ج : 25ص :214


اطلاق شده است.


اين نيز لازم به ياد آورى است كه در قرآن مجيد واژه رجز ( بر وزن شرك ) غالبا به معنى عذاب آمده است.


بعضى نيز معتقدند كه رجز و رجس كه به معنى پليدى است مرادف است.


اين معانى سه گانه گرچه با هم متفاوتند ، ولى در عين حال ارتباط نزديكى با يكديگر دارند ، و به هر حال آيه مفهوم جامعى دارد كه هر گونه انحراف و عمل زشت و پليد ، و هر كارى را كه موجب خشم و عذاب الهى در دنيا و آخرت مى‏گردد شامل مى‏شود .


مسلم است پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حتى قبل از نبوت از اين امور پرهيز و هجران داشت ، و تاريخ زندگى او كه دوست و دشمن به آن معترفند نيز گواه بر اين معنى است ، ولى در اينجا به عنوان يك اصل اساسى در مسير دعوت الى الله ، و نيز به عنوان يك الگو و اسوه براى همگان ، روى آن تكيه شده است.


و در چهارمين دستور مى‏فرمايد : منتمگذار و فزونى مطلب ( و لا تمنن تستكثر).


در اينكه نهى از منت و فزونى طلبيدن در چه مواردى است باز در اينجا


تفسير نمونه ج : 25ص :215


مفهوم آيه كلى و گسترده است ، و هر گونه منت گذاردن بر خالق و خلق را شامل مى‏شود ، نه بر پروردگارت منت بگذار كه براى او جهاد و تلاش مى‏كنى ، چرا كه او بر تو منت گذارده كه اين مقام منيع را به تو ارزانى داشته است.


همچنين عبادت و اطاعت و اعمال صالحت را بسيار مشمر ، بلكه هميشه خود را در سرحد قصور و تقصير بدان ، و عبادت را يكنوع توفيق بزرگ الهى براى خودت بشمار.


به تعبير ديگر نبايد قيام و انذار تو ، و نشر توحيد و بيان عظمت پروردگار ، و تطهير ثياب ، و پرهيز از هر گونه گناه را مايه منت بر خداوند بشمرى ، يا آنها را بزرگ بدانى بلكه بايد اينها را هداياى گرانبهائى از سوى پروردگارت بدانى و به خاطر آن ممنون باشى ، و آنچنان در عشق و محبت او غرق شوى كه اين كارهاى مهم را بسيار ناچيز حساب كنى .


و نيز اگر خدمتى به خلق مى‏كنى چه در جهات معنوى باشد مانند تبليغ و هدايت و چه در جهات مادى مانند انفاق و بخشش ، هيچكدام را نبايد با منت يا انتظار جبران ، آن هم جبرانى فزونتر توأم نمائى چرا كه منت ، اعمال نيك را باطل و بى‏اثر مى‏كند يا ايها الذين آمنوا لا تبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذى ( بقره : 264 ) .


لا تمنن از ماده منت در اينگونه موارد به معنى سخن و گفتارى است كه بيانگر اهميت نعمتى است كه انسان به ديگرى داده است ، و از اينجا رابطه آن با مساله استكثار ( طلب فزونى ) روشن مى‏شود ، چرا كه اگر انسان خدمتش را ناچيز بشمرد انتظار پاداشى ندارد ، تا چه رسد به اينكه فزونى بطلبد ، و به اين ترتيب منت گذاردن هميشه سرچشمه استكثار است ، عملى كه ارزش نعمت را به كلى از بين مى‏برد.



تفسير نمونه ج : 25ص:216


و اينكه در بعضى از روايات آمده است كه معنى آيه اين است لا تعط تلتمس اكثر منها چيزى را به ديگرى عطا مكن كه انتظار بيشتر از آن را داشته باشى در حقيقت بيان يكى از شاخه‏هاى مفهوم كلى آيه شريفه است.


همانگونه كه در حديث ديگرى آمده است كه امام صادق (عليه‏السلام‏) در تفسير اين آيه فرمود : لا تستكثر ما عملت من خير لله كار نيكى را كه براى خدا انجام مى‏دهى هرگز زياد مشمر اين هم شاخه ديگرى از آن مفهوم كلى است.


در آيه بعد به آخرين دستور در اين زمينه اشاره كرده ، مى‏گويد : و به خاطر پروردگارت صبر و شكيبائى پيشه كن ( و لربك فاصبر ) .


باز در اينجا با مفهوم گسترده‏اى از صبر و استقامت و شكيبائى برخورد مى‏كنيم كه همه چيز را شامل مى‏شود.


يعنى در طريق اداى اين رسالت بزرگ شكيبائى كن ، و در برابر آزار مشركان و دشمنان جاهل و نادان صابر باش ، در طريق عبوديت اطاعت فرمان خدا استقامت نما ، و در جهاد با نفس و در ميدان جهاد با دشمن شكيبا باش.


مسلم است كه صبر و شكيبائى اساس و ضامن اجراى همه برنامه‏هاى گذشته است ، اصولا مهمترين سرمايه راه تبليغ و هدايت همين صبر و شكيبائى است ، و لذا بارها در قرآن مجيد روى آن تكيه شدهاست ، و به همين دليل در گفتار امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم ( الصبر من الايمان كالرأس من الجسد ) : صبر و استقامت در برابر ايمان همچون سر است در برابر تن!.


و نيز به همين دليل يكى از مهمترين برنامه‏هاى انبياء و مردان خدا همين


تفسير نمونه ج : 25ص :217


برنامه صبر و استقامت بوده است ، هر قدر حوادث سختر و سنگينتر بر آنها فرو مى‏ريخت شكيبائى آنها بيشتر مى‏شد.


در حديثى از پيغمبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم : كه در مورد اجر صابران مى‏گويد : قال الله تعالى : اذا و جهت الى عبد من عبيدى مصيبة فى بدنه او ماله او ولده ، ثم استقبل ذلك بصبر جميل ، استحييت منه يوم القيامة ان انصب له ميزانا او انشر له ديوانا : خداوند مى‏فرمايد هنگامى كه مصيبتى متوجه يكى از بندگانم در بدن يا مال يا فرزندش مى‏كنم ، و او با صبر جميل با آن مقابله مى‏كند حيا مى‏كنم كه در قيامت ميزان سنجش اعمال براى او نصب كنم ، و يا نامه عمل او را بگشايم ! .


در تعقيب دستورى كه در زمينه قيام و انذار در آيات قبل آمده ، در آيات مورد بحث انذار را با بيانى بسيار مؤكد و رسا شروع مى‏كند ، و مى‏فرمايد : هنگامى كه در صور دميده مى‏شود ( فاذا نقر فى الناقور ) .


آن روز روز سختى است ( فذلك يومئذ يوم عسير).


روزى است بسيار پرمشقت كه براى كافران آسان نيست ( على الكافرين غير يسير).



تفسير نمونه ج : 25ص :218


قابل توجه اينكه ناقور در اصل از ماده نقر به معنى كوبيدنى است كه منتهى به سوراخ كردن شود ، و منقار پرندگان كه وسيله كوبيدن و سوراخ كردن اشياء است نيز از همين معنى گرفته شده ، به همين جهت به شيپورى كه صداى آن گوئى گوش انسان را سوراخ مى‏كند و در مغز فرو مى‏رود ناقور گفته مى‏شود.


از آيات قرآن به خوبى استفاده مى‏شود كه در پايان دنيا و آغاز رستاخيز دو بار در صور دميده مى‏شود ، يعنى دو صداى فوق العاده وحشت‏انگيز و تكان دهنده كه اولى صداى مرگ است ، و دومى صداى بيدارى و حيات است سراسر جهان را فرا مى‏گيرد ، كه از آن تعبير به نفخه صور اول و نفخه صور دوم مى‏شود ، و آيه مورد بحث اشاره به نفخه دوم است كه رستاخيز با آن بر پا مى‏گردد ، و روز سخت و سنگينى بر كافران است .


در باره صور و نفخه صور بحث مشروحى ذيل آيه 68 سوره زمر ( جلد 9 صفحه 534 تا 542 ) داشته‏ايم.


به هر حال آيات فوق بيانگر اين واقعيت است كه در نفخه رستاخيز مشكلات كافران يكى بعد از ديگرى نمايان مى‏گردد ، روزى است بسيار دردناك و مصيبت بار و طاقت‏فرسا كه نيرومندترين انسانها را به زانو در مى‏آورد .



تفسير نمونه ج : 25ص :219


ذَرْنى وَ مَنْ خَلَقْت وَحِيداً(11) وَ جَعَلْت لَهُ مَالاً مَّمْدُوداً(12) وَ بَنِينَ شهُوداً(13) وَ مَهَّدت لَهُ تَمْهِيداً(14) ثمَّ يَطمَعُ أَنْ أَزِيدَ(15) َكلاإِنَّهُ كانَ لاَيَتِنَا عَنِيداً(16) سأُرْهِقُهُ صعُوداً(17)


ترجمه:


11 -مرا با كسى كه او را تنها آفريدم واگذار!


12 -همان كس كه براى او مال گسترده‏اى قرار دادم.


13 -وفرزندانى كه همواره نزد او ( و در خدمت او ) هستند.


14 -و وسائل زندگى را از هر نظر براى وى فراهم ساختم.


15 -باز هم طمع دارد كه بر او بيفزايم!


16 -هرگز چنين نخواهد شد ، چرا كه او نسبت به آيات ما دشمنى مى‏ورزد.


17 -به زودى او را مجبور مى‏كنم كه از قله زندگى بالا رود ( سپس او را به زير مى‏افكنم).



تفسير نمونه ج : 25ص :220


شان نزول:


براى اين آيات دو شان نزول ذكر شده است:


1 -قريش در دار الندوة ( مركزى در نزديكى مسجد الحرام كه براى شور در مسائل مهم در آن جمع مى‏شدند ) اجتماع كردند ، وليد ( مرد معروف و سرشناس مكه كه مشركان به عقل و درايت او معتقد بودند و در مسائل مهم با او به مشورت مى‏پرداختند ) رو به آنها كرده گفت : شما مردمى هستيد داراى نسب والا ، و عقل و خرد ، و عرب از هر سو به سراغ شما مى‏آيند ( براى زيارت خانه كعبه و غير آن ) و پاسخهاى مختلفى از شما مى‏شنوند حرف خود را يكى كنيد .


سپس رو به آنها كرده گفت : شما در باره اين مرد ( اشاره به پيغمبر اكرم ) چه مى‏گوئيد ؟ گفتند مى‏گوئيم شاعر است ! وليد چهره درهم كشيد و گفت ما شعر بسيار شنيده‏ايم ، اما سخن او شباهتى به شعر ندارد ، گفتند : مى‏گوئيم كاهن است ، گفت هنگامى كه نزد او مى‏رويد سخنانى را كه كاهنان ( به شكل اخبار غيبى ) مى‏گويند در او نمى‏يابيد ، گفتند مى‏گوئيم ديوانه است ، گفت وقتى به سراغ او مى‏رويد هيچ اثرى از جنون در او نخواهيد يافت .


گفتند ، مى‏گوئيم ساحر است گفت ساحر به چه معنى ؟ گفتند كسى كه ميان دشمنان و ميان دوستان ايجاد دشمنى مى‏كند ، گفت بلى او ساحر است و چنين مى‏كند ! ( زيرا بعضى از آنها مسلمان مى‏شوند و راه خود را از ديگران جدا مى‏سازند).


سپس از دار الندوه خارج شدند در حالى كه هر كدام پيغمبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را ملاقات مى‏كرد مى‏گفت : اى ساحر ! اى ساحر !


تفسير نمونه ج : 25ص :221


اين مطلب بر پيامبر گران آمد خداوند آيات آغاز اين سوره و آيات فوق را ( تا آيه 25 ) نازل فرمود ( و پيامبرش را دلدارى داد).


2 -بعضى نيز گفته‏اند : هنگامى كه آيات سوره الم سجده ( سوره غافر ) نازل شد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مسجد الحرام ( به نماز ) ايستاده بود و وليد بن مغيره نزديك حضرت بود و تلاوت او را مى‏شنيد ، هنگامى كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) متوجه اين معنى شد تلاوت اين آيات را تكرار كرد .


وليد به مجلس قومش - طائفه بنى مخزوم - آمد و گفت : به خدا سوگند كلامى الان از محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شنيدم كه نه شبيه سخن انسانهاست ، و نه سخن جن ، و ان له لحلاوة و ان عليه لطلاوة و ان اعلاه لمثمر ، و ان اسفله لمغدق ، و انه ليعلو و ما يعلى ! : گفتار او شيرينى خاصى دارد ، و زيبائى و طراوت مخصوصى ، شاخه‏هايش پرميوه ، و ريشه‏هايش قوى و نيرومند ، سخنى است كه از هر سخن ديگر برتر مى‏رود و هيچ سخنى بر آن برترى نمى‏يابد ! اين را گفت و به منزلش بازگشت قريش به يكديگر گفتند : به خدا سوگند او دلباخته آئين محمد شده ، و از آئين ما بيرون رفته ، و تمام قريش را منحرف خواهد كرد ، و آنها به وليد ريحانة قريش ( گل سرسبد قبيله قريش ) مى‏گفتند .


ابو جهل گفت من چاره اين كار را مى‏كنم ، حركت كرد و آمد و با چهره‏اى غمگين كنار وليد نشست.


وليد گفت : چرا غمگينى ، فرزند برادرم ؟ ! گفت : قريش بر تو با اين سن و سال عيب مى‏نهند ، و گمان مى‏كنند كه تو سخن محمد را زينت بخشيدى ، او همراه ابو جهل برخاست و به مجلس قوم در آمد ، و گفت : شما گمان مى‏كنيد محمد ديوانه است ؟ آيا هرگز آثار جنون بر او ديده‏ايد ؟ گفتند : نه


تفسير نمونه ج : 25ص :222


گفت : فكر مى‏كنيد او كاهن است ؟ آيا هرگز آثار كهانت بر او ديده‏ايد ؟ گفتند : نه.


گفت : تصور مى‏كنيد او شاعر است ؟ آيا هرگز ديده‏ايد لب به شعر بگشايد ؟ گفتند : نه.


گفت : پس فكر مى‏كنيد او دروغگو است ؟ آيا هرگز سابقه دروغى در باره او داريد ؟ گفتند : نه ، او نزد ما هميشه به عنوان صادق امين قبل از ادعاى نبوتش شناخته شده.


در اينجا قريش به وليد گفتند : پس به عقيده تو در باره او چه بگوئيم ؟ وليد فكر كرد و نگاهى نمود ، و چهره درهم كشيد و گفت : او فقط مرد ساحرى است ، مگر نديده‏ايد ميان مرد و خانواده و فرزندان و دوستانش جدائى مى‏اندازد ؟ ( گروهى به او ايمان مى‏آوردند و از خانواده خود جدا مى‏شوند ) .


بنابر اين او ساحر است و آنچه مى‏گويد سحرى است جالب!.


تفسير : وليد آن ثروتمند مغرور حق نشناس!


در تعقيب آيات گذشته كه كافران را به طور جمعى مورد انذار قرار مى‏داد ، آيات مورد بحث بالخصوص روى بعضى از افراد آنها كه مؤثرتر بودند انگشت گذارده و با تعبيراتى گويا و رسا و كوبنده او را زير رگبار شديدترين


تفسير نمونه ج : 25ص :223


انذارها مى‏گيرد.


نخست مى‏گويد : مرا با كسى كه تنها آفريدم واگذار ( ذرنى و من خلقت وحيدا ) اين آيه و آيات بعد چنانكه در شان نزول گفتيم در مورد وليد بن مغيره مخزومى يكى از سران معروف قريش نازل شده است .


تعبير به وحيدا ( تنها ) ممكن است توصيفى براى خالق باشد ، و يا براى مخلوق ، در صورت اول نيز دو احتمال وجود دارد : نخست اينكه مرا با او تنها بگذار كه خودم او را كيفر شديد دهم ، يا اينكه من تنها خودم او را آفريدم و اينهمه نعمتها به او بخشيدم ، اما او نمك‏نشناسى كرد و در صورت دوم نيز دو احتمال وجود دارد : ممكن است اشاره به اين باشد كه او در شكم مادر ، و به هنگامتولد ، تك و تنها بود ، نه اموالى داشت و نه فرزندانى ، و اينها را همه بعدا به او بخشيدم يا اشاره به اينكه او خودش را وحيد ( شخص منحصر به فرد در ميان عرب ) مى‏ناميد ، و مشهور است كه مى‏گفت انا الوحيد ابن الوحيد ، ليس لى فى العرب نظير ، و لا لابى نظير ! من منحصر به فرد و فرزند منحصر به فردم ! در عرب نه نظيرى براى من وجود دارد و نه براى پدرم ! اين مطلب به عنوان استهزا در آيه تكرار شده است.


ولى از ميان همه اين تفسيرهاى چهار گانه تفسير اول از همه مناسبتر است


تفسير نمونه ج : 25ص :224


سپس مى‏افزايد : من براى او مال گسترده‏اى و فراوانى قرار دادم ( و جعلت له مالا ممدودا ) .


ممدود در اصل به معنى كشيده است كه در اينجا ناظر به گستردگى و حجم اموال او يا كشش از نظر زمان و يا از نظر مكان است.


بعضى گفته‏اند اموال او به قدرى گسترده بود كه در فاصله مكه و طائف شتران بسيار و اسبهاى فراوان و مستغلات زياد داشت.


و بعضى گفته‏اند باغها و مزارعى داشت كه غلات يكى تمام نشده ديگرى مى‏رسيد ، بعلاوه داراى صدهزار دينار طلا بود ، و همه اين معانى در كلمه ممدود جمع است.


سپس به فزونى نيروى انسانى او اشاره كرده مى‏افزايد وفرزندانى براى او قرار دادم كه همواره نزد او و در خدمت او حاضرند ( و بنين شهودا).


دائما آماده كمك و خدمت بودند ، و حضورشان مايه انس و راحت او بود ، و هرگز به خاطر تنگى معيشت مجبور نبودند هر كدام به نقطه دور دستى سفر كنند ، و پدر را در رنج دورى و هجران و تنهائى بگذارند ، در بعضى از روايات آمده او ده فرزند داشت.


و بعد به ساير مواهبى كه به او ارزانى داشته بود به طور كلى اشاره كرده مى‏فرمايد : وسائل زندگى او را از هر نظر فراهم ساختم ( و مهدت له تمهيدا).


نه فقط مال و فرزندان برومند ، بلكه در جهات اجتماعى و جنبه‏هاى جسمانى از هر نظر غرق در نعمت بود .


تمهيد از ماده مهد در اصل به معنى محلى است كه براى كودك آماده


تفسير نمونه ج : 25ص :225


مى‏كنند ( گاهواره و مانند آن ) سپس به هر گونه وسائل استراحت و پيشرفت و موقعيت و مقام برجسته اجتماعى اطلاق شده است ، و رويهمرفته معنى وسيعى دارد كه انواع مواهب حيات و وسائل پيشرفت و موفقيت را شامل مى‏شود.


ولى او بجاى اينكه در برابر بخشنده اينهمه نعمتها سر تعظيم فرود آورد ، و پيشانى به آستانش بسايد ، در مقام كفران و افزون‏طلبى برآمد و با اينهمه مال و نعمت باز همطمع دارد كه بر نعمتهاى او بيفزايم ( ثم يطمع ان ازيد).


اين منحصر به وليد بن مغيره نبود ، بلكه همه دنياپرستان چنينند ، هرگز عطش آنها فرو نمى‏نشيند ، و اگر هفت اقليم را زير نگين آنها قرار دهند باز هم دربند اقليمى ديگرند.


ولى آيه بعد با شدت تمام دست رد به سينه اين نامحرم مى‏گذارد ، و مى‏گويد : هرگز چنين نخواهد شد كه بر نعمتش بيفزايم ، چرا كه او نسبت به آيات ما دشمنى مى‏ورزيد ( كلا انه كان لاياتنا عنيدا).


و با اينكه به خوبى مى‏دانست كه اين قرآن نه كلام جن است و نه كلام بشر ، ريشه‏هائى نيرومند ، و شاخه‏هائى پرثمر ، و جاذبه‏اى بى‏مانند دارد ، باز آن را سحر مى‏ناميد ، و آورنده آن را ساحر ! عنيد از ماده عناد به گفته بعضى به آن نوع مخالفت و دشمنى گفته مى‏شود كه آگاهانه صورت مى‏گيرد ، يعنى انسان حقانيت چيزى را درك كند و با آن به مخالفت برخيزد ، و وليد مصداق روشن اين معنى بود .


تعبير به كان نشان مى‏دهد كه عناد او با حق يك امر مستمر و هميشگى بود ، نه مقطعى و زود گذر.



تفسير نمونه ج : 25ص :226


و بالاخره در آخرين آيه مورد بحث به سرنوشت دردناك او با عبارتى كوتاه و پرمعنى اشاره كرده ، مى‏فرمايد : ما به زودى او را مجبور مى‏كنيم كه از قله صعب العبور زندگى بالا رود ( و سپس از فراز آن قله او را به زير مى‏افكنيم ) ( سارهقه صعودا ) .


سارهقه از ماده ارهاق در اصل به معنى پوشاندن چيزى با عنف است و به معنى تحميل كارهاى سخت ، و مبتلا ساختن به انواع عذاب نيز آمده.


صعود ( بر وزن كبود ) به معنى مكانى است كه از آن بالا مى‏روند و صعود ( بر وزن قعود ) به معنى بالا رفتن است.


و از آنجا كه بالا رفتن از قله‏هاى مرتفع كار بسيار شاق و مشكل است اين تعبير در مورد هر كار مشكل و پرزحمت به كار مى‏رود ، و لذا بعضى آن را به عذاب الهى تفسير كرده‏اند ، و بعضى گفته‏اند صعود كوهى است در جهنم از آتش كه او را مجبور مى‏كنند از آن بالا رود ، يا اينكه كوهى است صعب العبور و با شيب تند و زياد كه وقتى از آن بالا مى‏رود سقوط مى‏كند .


و به زير مى‏افتد ، و اين موضوع پيوسته تكرار مى‏شود.


اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه اشاره به عذاب دنيوى وليد در اين جهان باشد ، زيرا همانطور كه در تاريخ آمده است او بعد از رسيدن به اوج قله پيروزى در زندگى فردى و اجتماعى چنان سقوط كرد كه تا آخر عمر مرتبا اموال و فرزندان خود را از دست مى‏داد و بيچاره شد.



تفسير نمونه ج : 25ص :227


إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ(18) فَقُتِلَ كَيْف قَدَّرَ(19) ثمَّ قُتِلَ كَيْف قَدَّرَ(20) ثمَّ نَظرَ(21) ثمَّ عَبَس وَ بَسرَ(22) ثمَّ أَدْبَرَ وَ استَكْبرَ(23) فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلا سحْرٌ يُؤْثَرُ(24) إِنْ هَذَا إِلا قَوْلُ الْبَشرِ(25)


ترجمه:


18 -او ( براى مبارزه با قرآن ) انديشه كرد و مطلب را آماده ساخت.


19 -مرگ بر او باد چگونه ( براى مبارزه با حق ) مطلب را آماده كرد.


20 -باز هم مرگ بر او چگونه مطلب ( و نقشه شيطانى خود را ) آماده نمود.


21 -سپس نگاهى افكند .


22 -بعد چهره در هم كشيد و عجولانه دست به كار شد.


23 -سپس پشت ( به حق ) كرد و تكبر ورزيد.



تفسير نمونه ج : 25ص :228


24 -و سرانجام گفت اين ( قرآن ) چيزى جز يك سحر جالب همچون سحرهاى پيشينيان نيست!


25 -اين جز سخن انسان نمى‏باشد!


 


تفسير : مرگ بر او چه نقشه شومى كشيد!


در اين آيات توضيحات بيشترى پيرامون مردى كه خداوند مال و فرزندان فراوان به او داده بود و او در مقام مخالفت با پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر آمد - يعنى وليد بن مغيره مخزومى - آمده است.


مى‏فرمايد : او انديشه كرد كه پيامبر و قرآن را به چه چيز متهم كند ؟ و مطلب را در ذهن خود آماده ساخت ( انه فكر و قدر ) .


بديهى است فكر كردن ذاتا كار خوبى است اما به شرط اينكه در مسير حق باشد كه گاه يكساعت آن فضيلت عبادت يكسال ، و حتى يك عمر را دارد ، چرا كه همان يك ساعت مى‏تواند سرنوشت انسان را به كلى دگرگون سازد ، ولى اگر فكر در مسير كفر و فساد و شيطنت به كار گرفته شود مذموم و نكوهيده است ، و فكر كردن وليد از همين نوع بود.


قدر از ماده تقدير در اينجا به معنى آماده ساختن مطلب در ذهن و تصميم گرفتن براى اجراى آن نقشه شوم است .


سپس براى مذمت او مى‏افزايد : مرگ بر او باد چگونه نقشه براى مبارزه با حق كشيد ( فقتل كيف قدر).


سپس به عنوان تاكيد مى‏افزايد : باز هم مرگ بر او باد چگونه مطلب


تفسير نمونه ج : 25ص :229


را براى مبارزه با حق آماده كرد ( ثم قتل كيف قدر).


و اين اشاره به همان چيزى است كه در شان نزول آمد كه او مى‏خواست افكار مشركان را متحد سازد ، و به آنها جهت واحدى دهد ، تا يك زبان ، مطلبى را بر ضد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تبليغ كنند و هنگامى كه پيشنهاد كردند كه به حضرت لقب شاعر دهد او نپذيرفت ، سپس عنوان كاهن را پيشنهاد كردند او موافقت نكرد ، بعد عنوان مجنون پيشنهاد شد آن را نيز نپسنديد ، سرانجام پيشنهاد كردند كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را ساحر بخوانند ، و او با آن موافقت كرد ، چرا كه به پندارش اثر سحر كه جدائى افكندن ميان دو دوست و ايجاد دوستى ميان دو فرد مخالف بود و اين امر با ظهور اسلام و قرآن پيدا شده بود ، و چون اين طرح و نقشه بعد از مطالعه و انديشه آماده شد قرآن از آن تعبير فكر و قدر كه بسيار كوتاه و پر معنى است مى‏كند ، و به اين ترتيب اگر پيشنهاد هم از ناحيه ديگران بود ولى فكر و انتخاب از ناحيه وليد صورت گرفت .


و به هر حال اين جمله مخصوصا با توجه به تكرار آن دليل بر اين است كه او در افكار شيطانى مهارت داشت ، آنچنان كه فكر و انديشه‏اش مايه تعجب بود.


سپس مى‏افزايد : او بار ديگر نظر كرد ( ثم نظر).


و ساخته و پرداخته فكر خود را مورد بازرسى مجدد قرار داد تا از استحكام و انسجام لازم و جنبه‏هاى مختلف آن آگاه و مطمئن گردد.


بعد چهره در هم كشيد و عجولانه دست به كار شد ( ثم عبس و بسر).


سپس پشت به حق نمود و تكبر ورزيد ( ثم ادبر و استكبر).



تفسير نمونه ج : 25ص :230


و سرانجام گفت : اين چيزى جز يك سحر جالب همانند آنچه از پيشينيان نقل شده ، نيست ( فقال ان هذا الا سحر يؤثر ) .


اين فقط قول بشر است و هيچ ارتباطى با وحى آسمانى ندارد ! ( ان هذا الا قول البشر).


و به اين ترتيب آخرين سخن خود را بعد از مطالعه مكرر و تفكر شيطانى و براى مبارزه با قرآن اظهار داشت ، و با تمام شيطنتى كه اين مغز متفكر عصر جاهليت و شرك به خرج داد با اين سخنش مدح و تمجيد فوق العاده‏اى از قرآن كرد بى‏آنكه خودش بداند ، او نشان داد قرآن جاذبه فوق العاده‏اى دارد كه قلب هر انسانى را تسخير مى‏كند ، و به گفتهاو تاثير سحرانگيزى در آن است كه دلها را مسحور مى‏سازد ، و از آنجا كه قرآن هيچ شباهتى به سحر ساحران نداشت ، بلكه سخنانى بود منطقى و موزون و حساب شده اين خود دليل بر آن بود كه قول بشر نيست و از يك وحى آسمانى ، از جهان ماوراء طبيعت ، از علم بى‏پايان خداوند ، سرچشمه گرفته ، كه همه زيبائيها را توأم با انسجام و استحكام در خود جمع كرده است.


عبس از ماده عبوس ( بر وزن جلوس ) به معنى در هم كشيدن چهره است ، و عبوس ( بر وزن مجوس ) به معنى كسى است كه داراى اين صفت است.


بسر از ماده بسور و بسر ( بر وزن نصر ) گاه بهمعنى عجله كردن در انجام كارى قبل از فرارسيدن وقت آن است ، و گاه به معنى درهم كشيدن صورت و دگرگون ساختن چهره.


در آيه مورد بحث اگر معنى دوم مراد باشد هماهنگ با جمله عبس مى‏شود


تفسير نمونه ج : 25ص :231


و اگر به معنى اول بوده باشد اشاره به دستپاچگى و تصميم‏گيرى عجولانه براى انتخاب يك برچسب نادرست براى قرآن است.


جمله يؤثر از ماده اثر به معنى روايتى است كه از پيشينيان نقل شده و آثارى است كه از آنها باقيمانده و بعضى آن را از ماده ايثار به معنى برگزيدن و مقدم داشتن دانسته‏اند.


مطابق معنى اول وليدمى‏گويد : اين سحرى است همانند سحرهائى كه از پيشينيان نقل شده ، و مطابق معنى دوم مى‏گويد : سحرى است كه به خاطر حلاوت و جاذبه‏اش در دلها اثر مى‏كند ، و مردم آن را بر همه چيز مقدم مى‏دارند.


به هر حال اين يك اعتراف ضمنى به اعجاز قرآن است ، چرا كه قرآن هيچگونه شباهتى به كارهاى خارق العاده ساحران ندارد ، كلامى است متين و استوار ، مملو از معنويت ، و داراى جاذبه و نفوذ بى‏مانند كه اگر طبق گفته وليد قول بشر بود ديگران هم بايد بتوانند همانند آن را بياورند ، در حالى كه مى‏دانيم قرآن بارها دعوت به مقابله كرد ، و احدى از دشمنان سرسخت كه در زبان عرب مهارت فوق العاده داشتند نتوانستند چيزى همسان آن بياورند و نه حتى كمتر از آن ، و اين است معنى معجزه .



تفسير نمونه ج : 25ص :232


سأُصلِيهِ سقَرَ(26) وَ مَا أَدْرَاك مَا سقَرُ(27) لا تُبْقِى وَ لا تَذَرُ(28) لَوَّاحَةٌ لِّلْبَشرِ(29) عَلَيهَا تِسعَةَ عَشرَ(30)


ترجمه:


26 -(اما ) به زودى او را وارد دوزخ مى‏كنيم.


27 -و تو نمى‏دانى دوزخ چيست ؟


28 -(آتشى است كه ) نه چيزى را باقى مى‏گذارد و نه چيزى را رها مى‏سازد!


29 -پوست تن را به كلى دگرگون مى‏كند.


30 -نوزده نفر ( از فرشتگان عذاب ) بر آن گمارده شده‏اند!


 


تفسير : و اين هم سرنوشت شوم او


در ادامه آيات گذشته كه وضع بعضى از سران شرك و سخن او را در نفى و انكار قرآن مجيد و رسالت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بازگو مى‏كرد ، در اين آيات به مجازات وحشتناك او در قيامت اشاره مى‏كند.



تفسير نمونه ج : 25ص :233


مى‏فرمايد : به زودى او را وارد دوزخ مى‏كنم و به آتش دوزخ مى‏سوزانم ! ( ساصليه سقر).


سقر در اصل از ماده سقر ( بر وزن فقر ) به معنى دگرگون شدن و ذوب شدن بر اثر تابش آفتاب است ، سپس به عنوان يكى از نامهاى جهنم انتخاب شده است ، و كرارا در آيات قرآن آمده ، و انتخاب اين نام اشاره به عذابهاى هولناك دوزخ است كه دامان اهل خود را مى‏گيرد ، بعضى نيز آن را نام يكى از طبقات و دركات هول‏انگيز دوزخ دانسته‏اند .


سپس براى بيان عظمت و شدت عذاب دوزخ مى‏گويد : تو چه مى‏دانى كه سقر چيست ( و ما ادريك ما سقر ) يعنى به قدرى عذاب آن شديد است كه از دايره تصور بيرون مى‏باشد ، و به فكر هيچكس نمى‏گنجد ، همانگونه كه اهميت نعمتهاى بهشتى و عظمت آن به فكر كسى خطور نمى‏كند.


نه چيزى را باقى مى‏گذارد ، و نه رها مى‏سازد ! ( لا تبقى و لا تذر ) اين جمله ممكن است اشاره به آن باشد كه آتش دوزخ بر خلاف آتش دنيا كه گاه در نقطه‏اى از بدن اثر مى‏كند ، و نقطه ديگر سالم مى‏ماند ، و گاه در جسم اثر مى‏گذارد ، و روح از آن در امان مى‏باشد آتشى است فراگير كه تمامى وجود انسان را در بر مى‏گيرد ، و هيچ چيز را رها نمى‏كند .


بعضى نيز گفته‏اند منظور اين است كه نه دوزخيان را مى‏ميراند ، و نه زنده نگه ميدارد ، و بلكه پيوسته در ميان مرگ و حيات گرفتارند ، همانگونه كه در آيه 13 سوره اعلى آمده لا يموت فيها و لا يحيى نه در آن مى‏ميرد نه زنده مى‏ماند !


تفسير نمونه ج : 25ص :234


يا اينكه نه پوست و گوشتى بر تن مى‏گذارد و نه استخوان را سالم مى‏گذارد ، بنابر اين مفهوم آيه اين نيست كه به كلى مى‏سوزاند و نابود مى‏كند چرا كه اين معنى با آنچه در آيه 56 سوره نساء آمده سازگار نيست ، آنجا كه مى‏فرمايد : كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب : هر زمان كه پوستهاى تن آنها مى‏سوزد پوستهاى ديگرى بر آن مى‏رويانيم تا مجازات الهى را بچشند ! سپس به بيان وصف ديگرى از اين آتش سوزان قهر الهى پرداخته مى‏افزايد : پوست تن را كاملا دگرگون مى‏سازد كه از فاصله بسيار دورى براى انسانها نمايان است ( لواحة للبشر ) .


آنچنان چهره را سياه و تاريك مى‏كند كه سياه‏تر از شب تاريك است : بشر در اينجا جمع بشره به معنى ظاهر پوست تن است و نيز ممكن است به معنى انسانها بوده باشد ، و لواحة از ماده لوح گاه به معنى ظاهر و آشكار شدن آمده ، و گاه به معنى تغيير دادن و دگرگون ساختن.


بنابر معنى اول ، تفسير آيه چنين مى‏شود : دوزخ از فاصله دورى براى انسانها نمايان مى‏گردد ، همانگونه كه در آيه 36 سوره نازعات آمده است ، و برزت الجحيم لمن يرى دوزخ براى بينندگان آشكار مى‏گردد.


و بنابر معنى دوم تفسير آيه چنين است : دوزخ رنگ پوست تن را به كلى دگرگون مى‏سازد و در آخرين آيه مورد بحث مى‏فرمايد : نوزده نفر از فرشتگان عذاب


تفسير نمونه ج : 25ص :235


بر دوزخ گمارده شده‏اند ( عليها تسعة عشر).


فرشتگانى كه قطعا مامور به ترحم و شفقت و مهربانى نيستند ، بلكه مامور به كيفر و عذاب و خشونتند.


گرچه در آيه فوق تنها عدد نوزده ذكر شده ، و تصريح به ملائكه مامور عذاب نشده است ، ولى از آيه بعد به خوبى استفاده مى‏شود كه اين عدد اشاره به عدد ماموران عذاب از فرشتگان است.


بعضى نيز گفته‏اند اشاره به نوزده گروه از فرشتگان مى‏باشد ، نه نوزده نفر ، و جمله و ما يعلم جنود ربك الا هو لشكريان پروردگارت را جز او كسى نمى‏داند كه در آيه بعد آمده قرينه‏اى بر اين معنى مى‏دانند .


اما چرا از ميان اعداد تنها عدد نوزده براى ماموران عذاب الهى انتخاب شده ؟ كسى دقيقا به درستى نمى‏داند ، ولى جمعى احتمال داده‏اند اين به خاطر آن است كه در عدد نوزده بزرگترين عدد آحاد ( عدد نه ) و كوچكترين عدد عشرات ( عدد ده ) جمع است.


بعضى نيز گفته‏اند به خاطر آن است كه ريشه‏هاى اخلاق رذيله به نوزده خلق ظاهر و باطن باز مى‏گردد ، و از آنجا كه اخلاق رذيله هر كدام يكى از عوامل عذاب الهى است .


طبقات دوزخ نوزده طبقه ، به تعداد آنها ، و در هر طبقه فرشته يا گروهى از فرشتگان مامور عذابند.


اصولا مسائل مربوط به قيامت و بهشت و دوزخ و جزئيات و خصوصيات آنها براى ما كه در محيط محدود دنيا اسيريم دقيقا روشن نيست ، آنچه ما مى‏دانيم


تفسير نمونه ج : 25ص :236


كليات آن است ، و لذا در روايات دارد كه هر يك از اين نوزده فرشته قدرت عظيمى دارند كه مى‏توانند قبيله بزرگى را به آسانى در دوزخ بيفكنند.


و از اينجا ضعف و ناتوانى افكار كسانى كه مانندابو جهل فكر مى‏كنند روشن مى‏شود ، او وقتى اين آيه را شنيد از روى استهزا به طايفه قريش گفت مادرانتان به عزايتان بنشينند آيا نمى‏شنويد ابن ابى كبشه ( اشاره به پيغمبر اكرم است ) چه مى‏گويد ؟ مى‏گويد : خازنان دوزخ نوزده نفرند ! اما شما گروه عظيمى از شجاعانيد ، آيا هر ده نفر از شما نمى‏تواند يكى از آنها را مغلوب كند ؟ ! ابو الاسد جمحى ( يكى از افراد زورمند قريش ) گفت : من از عهده هفده نفر از آنها بر مى‏آيم شما هم حساب دو نفر ديگر را برسيد!.


اين سبك‏مغزان مى‏خواستند با اين سخريه‏ها جلو نور حق را بگيرند و خودرا از نابودى حتمى نجات دهند.



تفسير نمونه ج : 25ص :237


نكته : عدد نوزده ، عدد فرشتگان عذاب است.


در آيات فوق به روشنى عدد خازنان دوزخ را نوزده نفر ، يا نوزده گروه و لشكر معرفى مى‏كند ، و در آيات بعد نيز روى همين مطلب تكيه شده است ، ولى عجب اين است كه بعضى از فرق انحرافى اصرارى بر مقدس بودن اين عدد دارند ، و حتى سعى دارند عدد ماههاى سال ، و عدد روزهاى ماه را بر خلاف تمام موازين طبيعى و فلكى بر همين محور نوزده تنظيم كنند ! و احكام عملى خود را نيز بر طبق آن قرار داده‏اند.


و عجبتر اينكه نويسنده‏اى كه شايد بى‏ارتباط با تشكيلات آنها نباشد ، اصرار عجيب و مضحكى دارد كه همه چيز قرآن را بر همين اساس نوزده توجيه كند ، و در بسيارى از موارد كه اين عدد دلخواه او با واقعيات موجود آيات قرآن هماهنگ نيست به ميل خود چيزى كم يا اضافه مى‏كند تا بر عدد نوزده ، و يا مضربهاى عدد نوزده هماهنگ گردد كه صرف وقت به ذكر مطالب آنها و پاسخگوئى از آن شايد از قبيل اتلاف وقت باشد .


آرى يك مذهب دوزخى بايد بر محور عدد دوزخى دور زند ، و يك جمعيت دوزخى بايد خود را هماهنگ با عدد فرشتگان عذاب كنند!.



تفسير نمونه ج : 25ص:238


وَ مَا جَعَلْنَا أَصحَب النَّارِ إِلا مَلَئكَةًوَ مَا جَعَلْنَا عِدَّتهُمْ إِلا فِتْنَةً لِّلَّذِينَ كَفَرُوا لِيَستَيْقِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَب وَ يَزْدَادَ الَّذِينَ ءَامَنُوا إِيمَناًوَ لا يَرْتَاب الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَب وَ الْمُؤْمِنُونَوَ لِيَقُولَ الَّذِينَ فى قُلُوبهِم مَّرَضٌ وَ الْكَفِرُونَ مَا ذَا أَرَادَ اللَّهُ بهَذَا مَثَلاًكَذَلِك يُضِلُّ اللَّهُ مَن يَشاءُ وَ يهْدِى مَن يَشاءُوَ مَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّك إِلا هُوَوَ مَا هِىَ إِلا ذِكْرَى لِلْبَشرِ(31)


ترجمه:


31 -ماموران دوزخ را جز فرشتگان ( عذاب ) قرار نداديم ، و تعداد آنها را جز براى آزمايش كافران معين نكرديم ، تا اهل كتاب ( يهود و نصارى ) يقين پيدا كنند ، و ايمان مؤمنان افزوده شود ، و اهل كتاب و مؤمنان ( در حقانيت اين كتاب آسمانى ) ترديد به خود راه ندهند ، و كافران بگويند : خدا از اين توصيف چه منظورى دارد ؟ ( آرى ) اينگونه خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى‏سازد و هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند ، و لشكريان پروردگارت را جز او كسى نمى‏داند ، و اين جز هشدار و تذكرى براى انسانها نيست!


تفسير نمونه ج : 25ص :239


تفسير : اين عدد ماموران دوزخ براى چيست ؟


همانگونه كه در آيات قبل خوانديم خداوند عدد خازنان و ماموران دوزخ را نوزده نفر ( يا نوزده گروه ) ذكر مى‏كند ، و نيز خوانديم كه ذكر اين عدد سبب گفتگو در ميان مشركان و كفار شد ، و گروهى آن را به باد سخريه گرفتند ، و تعداد كمى آنها را دليل بر اين پنداشتند كه غلبه بر آنها كار مشكلى نيست ! آيه مورد بحث كه طولانى‏ترين آيه اين سوره است به آنها پاسخ مى‏گويد و حقايق بيشترى را در اين زمينه روشن مى‏سازد.


نخست مى‏فرمايد : ما اصحاب آتش ( ماموران عذاب ) را جز فرشتگان قرارنداديم ( و ما جعلنا اصحاب النار الا ملائكة).


فرشتگانى نيرومند ، پر قدرت و به تعبير قرآن غلاظ و شداد خشن و سخت‏گير كه تمام گنهكاران در برابر آنها ضعيف و ناتوانند.


سپس مى‏افزايد : ما تعداد آنها را جز براى آزمايش كافران قرار نداديم ( و ما جعلنا عدتهم الا فتنة للذين كفروا).


اين آزمايش از دو جهت بود : نخست اينكه آنها استهزا مى‏كردند كه چرا از ميان تمام اعداد عدد 19 انتخاب شده ، در حالى كه هر عدد ديگرى انتخاب شده بود جاى همين سؤال وجود داشت.



تفسير نمونه ج : 25ص :240


از سوى ديگر اين تعداد را كم مى‏شمردند ، و از روى سخريه مى‏گفتند ما در مقابل هر يك از آنها ده نفر قرار مى‏دهيم ، تا آنها را در هم بشكنيم ! در حالى كه فرشتگان خدا چنان هستند كه به گفته قرآن چند نفر از آنها مامور هلاكت قوم لوط مى‏شوند و شهرهاى آباد آنها را از زمين برداشته زير و رو مى‏كنند ، و از اين گذشته انتخاب عدد نوزده براى خازنان دوزخ نكته‏هائى دارد كه در ضمن آيات قبل بيان شد .


و باز مى‏افزايد هدف اين بود كه اهل كتاب ( يهود و نصارى ) يقين پيدا كنند ( ليستيقن الذين اوتوا الكتاب ) در روايتى آمده است كه گروهى از يهود از بعضى از ياران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از عدد خازنان جهنم سؤال كردند ، او گفت خدا و رسولش آگاهترند ، جبرئيل در همان ساعت نازل شد و به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خبر داد : عليها تسعة عشر نوزده نفر ( يا نوزده گروه ) بر آن گمارده شده‏اند .


و از آنجا كه آنها ايرادى به اين موضوع نكردند معلوم مى‏شود آن را هماهنگ با كتب خود يافتند ، و بر يقين آنها به نبوت پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) افزوده شد ، و همين امر سبب گرديد كه مؤمنان نيز در عقيده و ايمان خود را سختر شوند لذا در جمله بعد مى‏افزايد : و هدف اين بود كه ايمان مؤمنان افزوده شود ( و يزداد الذين آمنوا ايمانا ) و بلافاصله بعد از ذكر اين جمله روى همان اهداف سه گانه به عنوان تاكيد باز مى‏گردد ، و مجددا روى ايمان اهل كتاب ، سپس مؤمنان و بعد


تفسير نمونه ج : 25ص :241


به آزمون كفار و مشركان تكيه كرده ، مى‏گويد : و هدف اين بود كه اهل كتاب ، و مؤمنان ، در حقانيت قرآن ترديد به خود راه ندهند ، و آنها كه در قلوبشان بيمارى است و كافران بگويند : خدا از اين توصيف چه اراده كرده است و چه منظورى دارد ؟ ! ( و لا يرتاب الذين اوتوا الكتاب و المؤمنون و ليقول الذين فى قلوبهم مرض و الكافرون ما ذا اراد الله بهذا مثلا ) .


در اينكه منظور از الذين فى قلوبهم مرض ( آنها كه در دلهايشان بيمارى است ) چه اشخاصى هستند ؟ جمعى گفته‏اند منظور منافقان است ، چرا كه در آيات قرآن اين تعبير در باره آنها آمده است ، چنانكه در آيه 10 سوره بقره كه به قرينه آيات قبل و بعد در مورد منافقان سخن مى‏گويد ، مى‏خوانيم : فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا : در دلهاى آنها يكنوع بيمارى است و خداوند بر بيمارى آنها مى‏افزايد و اين را دليل بر مدنى بودن آيه فوق گرفته‏اند زيرا گروه منافقان به هنگام قدرت اسلام در مدينه پيدا شدند نه در مكه .


ولى بررسى موارد ذكر اين تعبير در آيات قرآن ، نشان مى‏دهد كه اين تعبير منحصر به منافقان نيست ، بلكه به تمام كفارى كه حالت عناد و لجاج و دشمنى نسبت به آيات حق داشتند اطلاق شده است ، حتى گاهى عطف بر منافقان شده كه ممكن است دليل بر دوگانگى آنها باشد ، مثلا در آيه 49 سوره انفال مى‏خوانيم : اذ يقول المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض غر هؤلاء دينهم : هنگامى كه منافقان و آنها كه در دلهايشان بيمارى بود مى‏گفتند اين گروه ( مسلمانان ) را دينشان مغرور ساخته ، و همچنين آيات ديگر.



تفسير نمونه ج : 25ص :242


بنابر اين دليلى بر نفى مكى بودن اين آيه وجود ندارد ، به خصوص اينكه هماهنگى و ارتباط كاملى با آيات قبل دارد كه نشانه‏هاى مكى بودن در آنها كاملا نمايان است ( دقت كنيد).


سپس به دنبال اين گفتگوها كه در باره چگونگى بهره‏گيرى مؤمنان و كافران بيمار دل از سخنان الهى بود مى‏افزايد : اينگونه خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى‏سازد ، و هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند.


(كذلك يضل الله من يشاء و يهدى من يشاء).


جمله‏هاى گذشته به خوبى نشان مى‏دهد كه اين مشيت و اراده الهى در باره هدايت بعضى ، و گمراهى بعضى ديگر ، بى‏حساب نيست ، آنها كه معاند و لجوج و بيمار دلند استحقاقى جز اين ندارند ، و آنها كه در برابر فرمان خدا تسليم و مؤمنند مستحق چنين هدايت هستند .


و در پايان آيه مى‏فرمايد : به هر حال ، لشكريان پروردگارت را جز او نمى‏داند ، و اين جز هشدار و تذكرى براى انسانها نيست ! ( و ما يعلم جنود ربك الا هو و ما هى الا ذكرى للبشر).


بنابر اين اگر سخن از نوزده نفر از خازنان دوزخ به ميان آمده مفهومش اين نيست كه لشكريان خداوند محدود به اينها هستند ، بلكه لشكريان پروردگار آنقدر زيادند كه بهتعبير بعضى از روايات تمام زمين و آسمان را پر كرده‏اند ، حتى جاى پائى در تمام عالم هستى نيست مگر اينكه در آنجا فرشته‏اى به تسبيح خدا مشغول است!.


در اينكه ضمير هى در جمله و ما هى الا ذكرى للبشر ( و اين جز تذكرى براى انسانها نيست ) به چه چيز برمى‏گردد مفسران احتمالات متعددى داده‏اند.



تفسير نمونه ج : 25ص :243


گاه گفته‏اند : به جنود و لشكريان خدا برمى‏گردد كه گروهى از آنان خازنان دوزخند.


و گاه گفته‏اند ، به سقر يعنى خود دوزخ باز مى‏گردد.


و گاه گفته شده : اشاره به آيات قرآن مجيد است.


گر چه هر يك از اينها مايه تذكر و بيدارى و آگاهى است ، ولى تفسير اول با توجه به لحن آيات مناسبتر به نظر مى‏رسد ، زيرا هدف بيان اين حقيقت است كه اگر خداوند جنود و لشكريانى براى خود برگزيده ، نه به خاطر آن است كه خود نمى‏تواند همه معاندان و گنهكاران را كيفر دهد ، بلكه اينها براى تذكر و بيدارى و توجه به جدى بودن مساله عذاب الهى است .


نكته : عدد لشكريان پروردگار!:


حضور خداوند در همه جا ، و گسترش قدرتش در تمام عالم هستى ، ذات پاك او را از هر گونه يار و ياور و لشكر بى‏نياز مى‏كند ، ولى با اين حال براى نشان دادن عظمتش به خلايق ، و براى تذكر و يادآورى آنها ، جنود و لشكر فراوانى براى خود برگزيده كه مجرى فرمان او در سراسر عالمند .


در روايات اسلامى در باره كثرت و عظمت و قدرت جنود پروردگار تعبيرات عجيبى وارد شده است كه چون با مقياسهائى كه ما با آن سر و كار داريم سازگار نيست ، شنيدن آن براى ما بسيار تعجب‏آور است.


در اينجا به كلام پر عظمتى كه از على (عليه‏السلام‏) در نخستين خطبه نهج البلاغه در اين زمينه نقل شده است قناعت مى‏كنيم ، و چون عبارت طولانى است تنها ترجمه


تفسير نمونه ج : 25ص :244


آن را مى‏آوريم:آنگاه آسمانهاى بالا را از هم باز كرد ، و آنها را مملو از اصناف مختلف فرشتگان ساخت : گروهى از آنان هميشه در سجودند و به ركوع نمى‏پردازند.


و گروهى دائما در ركوعند و سر از ركوع برنمى‏دارند.


و گروهى دائما ايستاده‏اند و به عبادت مشغولند و تغيير موضع نمى‏دهند.


گروهى همواره تسبيح مى‏گويند و خسته نمى‏شوند.


هيچگاه خواب چشمان آنها را نمى‏پوشاند ، و سهو و نسيان بر عقل آنان غالب نمى‏گردد.


اندام آنها به سستى نمى‏گرايد ، و غفلت و فراموشى عارض آنها نمى‏شود.


و گروهى ديگر امناى وحى اويند ، و زبان او به سوى پيامبران كه پيوسته براى ابلاغ فرمان و امر او در رفت و آمدند .


و جمعى ديگر حافظان بندگان او هستند و دربانان بهشت برين.


بعضى از آنها پاهايشان در طبقات پائين زمين ثابت ، و گردنهايشان از آسمان برين گذشته ! ، و اركان وجودشان از ابعاد جهان بيرون رفته ؟ و شانه‏هايشان براى حفظ پايه‏هاى عرش خدا آماده است.


چنانكه قبلا نيز گفته‏ايم ( ملك ) مفهوم وسيع و گسترده‏اى دارد كه هم فرشتگانى را شامل مى‏شود كه داراى عقل و شعور و اطاعت و تسليمند ، و هم بسيارى از نيروها و قواى عالم هستى را.


شرح بيشترى در باره اين موضوع در تفسير آيات آغاز سوره فاطر ( جلد 18 صفحه 165 به بعد ) ذكر كرده‏ايم .



تفسير نمونه ج : 25ص :245


َكلا وَ الْقَمَرِ(32) وَ الَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ(33) وَ الصبْح إِذَا أَسفَرَ(34) إِنهَا لاحْدَى الْكُبرِ(35) نَذِيراً لِّلْبَشرِ(36) لِمَن شاءَ مِنكمْ أَن يَتَقَدَّمَ أَوْ يَتَأَخَّرَ(37)


ترجمه:


32 -اينچنين نيست كه آنها تصور مى‏كنند ، سوگند به ماه.


33 -و به شب هنگامى كه ( دامن برچيند و ) پشت كند.


34 -و به صبح هنگامى كه چهره بگشايد.


35 -كه آن ( حوادث هولناك قيامت ) از مسائل مهم است.


36 -هشدار و انذارى است براى همه انسانها.


37 -براى كسانى از شما كه مى‏خواهند تقدم جويند يا عقب بمانند ( به سوى هدايت خيرات پيش روند يا نروند).


تفسير:


در ادامه بحث با منكران نبوت پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و انكار رستاخيز ، در


تفسير نمونه ج : 25ص :246


اين آيات سوگندهاى متعددى ياد كرده و بر مساله قيامت و رستاخيز و دوزخ و عذاب آن تاكيد مى‏نمايد.


مى‏فرمايد : چنين نيست كه آنها تصور مى‏كنند ، سوگند به ماه ( كلا و القمر).


كلا حرف ردع است ، و معمولا براى نفى سخنانى كه طرف قبلا ذكر كرده مى‏باشد ، و گاهى نيز براى نفى سخنان بعد است ، و در اينجا به قرينه آيات گذشته پندار مشركان را كه منكر دوزخ و عذاب آن بودند ، و عدد فرشتگان خازن جهنم را به باد سخريه مى‏گرفتند ، نفى مى‏كند .


ذكر سوگند به ماه به خاطر آن است كه يكى از آيات بزرگ الهى است ، هم از نظر خلقت ، و هم گردش منظم ، و هم نور و زيبائى ، و هم تغييرات تدريجى كه خود تقويم زنده‏اى براى مشخص ساختن روزها است.


سپس مى‏افزايد : و سوگند به شب هنگامى كه پشت كند و دامن برچيند ( و الليل اذا ادبر).


و قسم به صبح هنگامى كه نقاب از چهره برگيرد ( و الصبح اذا اسفر ) .


در واقع اين سه سوگند به يكديگر مربوط ، و مكمل يكديگرند ، زيرا مى‏دانيم : جلوه‏گرى ماه در شبها است ، و نور ماه به هنگام روز تحت الشعاع نور خورشيد است و مطلقا جلوه‏اى ندارد.



تفسير نمونه ج : 25ص :247


شب نيز گرچه آرام‏بخش است و خاموش ، و هنگام راز و نياز عاشقان حق ، اما اين شب تاريك آن زمان جالب است كه پشت كند و رو به صبح روشنى پيش رود و آخر سحرگاه باشد ، و طلوع صبح كه پايانگر شب تاريك است از همه زيباتر و دل‏انگيزتر است كه هر انسانى را به وجد و نشاط مى‏آورد و غرق در نور و صفا مى‏كند .


اين سوگندهاى سه گانه در ضمن تناسبى با نور هدايت قرآن و پشت كردن ظلمات شرك و بت‏پرستى و دميدن سپيده صبحگاهان توحيد دارد.


بعد از بيان اين سوگندها به چيزى مى‏پردازد كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، مى‏فرمايد : مسلما حوادث هولناك قيامت و دوزخ و فرشتگان عذاب از مسائل مهم است ( انها لاحدى الكبر).


ضمير در انها يا به سقر ( دوزخ ) برمى‏گردد ، يا جنود و لشكريان پروردگار ، و يا مجموعه حوادث قيامت ، و هر كدام باشد عظمت آن روشن است.


سپس اضافه مى‏كند هدف از آفرينش دوزخ هرگز انتقامجوئى نيست ، بلكه اين وسيله‏اى است براى انذار انسانها ( نذيرا للبشر ) .



تفسير نمونه ج : 25ص :248


تا همگان را بيم دهد ، و از عذاب وحشتناكى كه در انتظار كافران و گنهكاران و دشمنان حق است برحذر دارد.


و سرانجام براى تاكيد بيشتر مى‏افزايد : اين انذار مخصوص گروه معينى نيست بلكه براى همه افراد بشر است براى كسانى از شما كه مى‏خواهند تقدم جويند ، و به سوى خيرات و اطاعت فرمان خدا پيش روند ، و چه آنها كه مايلند از اين قافله عقب بمانند ( لمن شاء منكم ان يتقدم او يتاخر).


هر كس راه تقدم را پيش گيرد خوشا به حالاو ، و هر كس راه تاخر و عقب‏گرد را بپيمايد بدا به حال او.


بعضى نيز احتمال داده‏اند كه منظور از تقدم و تاخر در اينجا تقدم به سوى آتش دوزخ و تاخر از آن است.


و بعضى نيز گفته‏اند منظور تقدم نفس انسانى و تكامل او و يا انحطاط و تاخر او مى‏باشد.


معنى اول و سوم مناسبتر است و تفسير دوم چندان تناسبى ندارد.



تفسير نمونه ج : 25ص :249


كلُّ نَفْسِ بِمَا كَسبَت رَهِينَةٌ(38) إِلا أَصحَب الْيَمِينِ‏(39) فى جَنَّتٍ يَتَساءَلُونَ‏(40) عَنِ الْمُجْرِمِينَ‏(41) مَا سلَككمْ فى سقَرَ(42) قَالُوا لَمْ نَك مِنَ الْمُصلِّينَ‏(43) وَ لَمْ نَك نُطعِمُ الْمِسكِينَ‏(44) وَ كنَّا نخُوض مَعَ الخَْائضِينَ‏(45) وَ كُنَّا نُكَذِّب بِيَوْمِ الدِّينِ‏(46) حَتى أَتَانَا الْيَقِينُ‏(47) فَمَا تَنفَعُهُمْ شفَعَةُ الشفِعِينَ‏(48)



تفسير نمونه ج : 25ص :250


ترجمه:


38 -هر كس در گرو اعمال خويش است.


39 -مگر اصحاب اليمين ( كه نامه اعمالشان را به نشانه ايمان و تقوى به دست راستشان مى‏دهند).


40 -آنها در باغهاى بهشتند و سؤال مى‏كنند.


41 -از مجرمان:


42 -چه چيز شما را به دوزخ فرستاد ؟


43 -مى‏گويند : ما از نمازگزاران نبوديم !


44 -و اطعام مستمند نمى‏كرديم!


45 -و پيوسته با اهل باطل همنشين و همصدا بوديم.


46 -و همواره روز جزا را انكار مى‏كرديم.


47 -تا زمانى كه مرگ ما فرا رسيد.


48 -لذا شفاعت شفاعت كنندگان به حال آنها سودى نمى‏بخشيد.


تفسير : شما چرا اهل دوزخ شديد ؟


در ادامه بحثى كه در باره دوزخ و دوزخيان در آيات قبل آمد ، در اين آيات مى‏افزايد : هر كس در گرو اعمال خويش است ( كل نفس بما كسبت رهينة).


رهينه از ماده رهن به معنى گروگان است ، و آن وثيقه‏اى است كه معمولا در مقابل وام مى‏دهند، گوئى تمام وجود انسان در گرو انجام وظائف و تكاليف او است ، هنگامى كه آن را انجام مى‏دهد آزاد مى‏گردد و گرنه در قيد اسارت باقى خواهد ماند.


از بعضى از كلمات اهل لغت چنين بر مى‏آيد كه يكى از معانى رهن ملازمت


تفسير نمونه ج : 25ص :251


و همراهى است طبق اين معنى مفهوم آيه چنين مى‏شود كه همه همراه اعمال خويشند ، خواه نيكوكاران ، و خواه بدكاران.


ولى به قرينه آيات بعد ، تفسير اول مناسبتر است.


لذا بلافاصله مى‏فرمايد : مگر اصحاب اليمين كه از قيد اين اسارت آزادند ( الا اصحاب اليمين).


آنها در پرتو ايمان و عمل صالح ، غل و زنجيرهاى اسارت را شكسته‏اند ، و بى‏حساب وارد بهشت مى‏شوند .


در اينكه منظور از اصحاب اليمين در اينجا چه كسانى هستند ؟ در ميان مفسران گفتگو است : بعضى آنرا به كسانى تفسير كرده‏اند كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى‏شود.


و بعضى آنها را مؤمنانى مى‏دانند كه مطلقا گناه ندارند ، و بعضى آن را اشاره به فرشتگان دانسته‏اند ، و احتمالات ديگر.


ولى آنچه از آيات مختلف قرآن بر مى‏آيد ، و شواهد قرآنى دارد ، همان معنى اول است ، آنها كسانى هستند كه داراى ايمان و عمل صالحند ، و اگر گناهان مختصرى داشته باشند تحت الشعاع حسنات آنهاست ، و به حكم


تفسير نمونه ج : 25ص :252


ان الحسنات يذهبن السيئات ( هود 114).


اعمال نيكشان اعمال بد را مى‏پوشاند ، يا بدون حساب وارد بهشت مى‏شوند و يا اگر حسابى داشته باشند سهل و ساده و آسان است ، همانگونه كه در آيه 7 سوره انشقاق آمده است : فاما من اوتى كتابه بيمينه فسوف يحاسب حسابا يسيرا : اما كسى كه نامه اعمالش به دست راست او داده شده حساب او آسان خواهد بود.


قرطبى مفسر معروف اهل سنت از امام باقر (عليه‏السلام‏) در تفسير اين آيه نقل كرده است كه فرمود : نحن و شيعتنا اصحاب اليمين ، و كل من ابغضنا اهل البيت فهم المرتهنون : ما و شيعيانمان اصحاب اليمين هستيم ، و هر كس ما اهل بيت را دشمن دارد در اسارت اعمال خويش است .


اين حديث را مفسران ديگر از جمله در مجمع البيان و نويسنده تفسير نور الثقلين و بعضى ديگر ذيل آيات مورد بحث آورده‏اند.


سپس به گوشه‏اى از شرح حال اصحاب اليمين و گروه مقابل آنها پرداخته مى‏افزايد : آنها در باغهاى پر نعمت و با عظمت بهشتند در حالى كه سؤال مى‏كنند ... ( فى جنات يتسائلون).



تفسير نمونه ج : 25ص :253


از گنهكاران ( عن المجرمين).


مى‏گويند : چه چيز شما را به دوزخ فرستاد ؟ ! ( ما سلككم فى سقر).


از اين آيات به خوبى استفاده مى‏شود كه رابطه ميان بهشتيان و دوزخيان به كلى قطع نمى‏گردد ، بهشتيان مى‏توانند از عالم خود وضع دوزخيان را مشاهده كنند ، و با آنها به گفتگو پردازند.


اكنون ببينيم مجرمان در پاسخ اين سؤال اصحاب اليمين چه مى‏گويند ؟ آنها به چهار گناه بزرگ خويش در اين رابطه اعتراف مى‏كنند : نخست اينكه مى‏گويند : ما از نمازگزاران نبوديم ( قالوا لم نك من المصلين).


اگر نماز مى‏خوانديم نماز ما را به ياد خدا مى‏انداخت ، و نهى از فحشاء و منكر مى‏كرد ، و ما را به صراط مستقيم الهى دعوت مى‏نمود .


ديگر اينكه ما اطعام مسكين نمى‏كرديم ( و لم نك نطعم المسكين).


اطعام مسكين گرچه به معنى غذا دادن به بينوايان است ، ولى ظاهرا منظور از آن ، هر گونه كمك به نيازمنديهاى ضرورى نيازمندان مى‏باشد ، اعم از خوراك و پوشاك و مسكن و غير اينها.


و همانگونه كه مفسران تصريح كرده‏اند منظور از آن زكات واجب است چرا كه ترك انفاقهاى مستحبى سبب ورود در دوزخ نمى‏شود ، و اين آيه بار ديگر اين مطلب را تاكيد مى‏كند كه زكات به طور اجمال در مكه نيز نازل شده بود، هر چند تشريع جزئيات و تعيين خصوصيات حدود و مخصوصا تمركز آن در بيت المال در مدينه بوده است.



تفسير نمونه ج : 25ص : 254


ديگر اينكه ما پيوسته با اهل باطل همنشين و همصدا مى‏شديم ( و كنا نخوض مع الخائضين).


هر صدائى از هر گوشه‏اى بر ضد حق بلند مى‏شد ، و هر مجلسى براى ترويج باطل تشكيل مى‏گرديد و ما با خبر مى‏شديم ، با آنها همراهى مى‏كرديم و همرنگ جماعت مى‏شديم ، سخنان آنها را تصديق مى‏كرديم ، و بر تكذيب و انكار آنها صحه مى‏گذارديم ، و از استهزا و سخريه آنها نسبت به حق لذت مى‏برديم.


نخوض از مادهخوض ( بر وزن حوض ) در اصل به معنى ورود و حركت در آب است ، و سپس به ورود و آلوده شدن به ساير امور نيز گفته شده ، ولى در قرآن مجيد غالبا در مورد ورود در مطالب باطل و بى‏اساس استعمال مى‏شود.


خوض در باطل معنى وسيع و گسترده‏اى دارد كه هم شامل ورود در مجالس كسانى مى‏شود كه آيات خدا را به باد استهزا مى‏گيرند ، تبليغات ضد اسلامى مى‏كنند ، يا ترويج بدعت مى‏نمايند ، و يا شوخيهاى ركيك دارند ، يا گناهانى را كه انجام داده‏اند به عنوان افتخار يا تلذذ نقل مى‏كنند ، و همچنين شركت در مجالس غيبت و تهمت و لهو و لعب و مانند آنها ، ولى در آيه مورد بحث بيشتر نظر بر مجالسى است كه براى تضعيف دين خدا و استهزاى مقدسات ، و ترويج كفر و شرك و بى‏دينى تشكيل مى‏شود .


سپس مى‏افزايند و اينكه ما همواره روز جزا را انكار مى‏كرديم ( و كنا نكذب بيوم الدين).



تفسير نمونه ج : 25ص :255


تا زمانى كه مرگ ما فرا رسيد ( حتى أتانا اليقين).


روشن است انكار معاد و روز حساب و جزا ، تمام ارزشهاى الهى و اخلاقى را متزلزل مى‏سازد ، و انسان را براى ارتكاب گناه تشجيع مى‏كند ، و موانع را از اين راه بر مى‏دارد ، مخصوصا اگر اين مساله به صورت يك امر مداوم تا پايان عمر در آيد .


به هر حال از اين آيات به خوبى استفاده مى‏شود كه اولا كفار همانگونه كه مكلف به اصول دين هستند به فروع دين نيز مكلفند ، و نيز نشان مى‏دهد اين امور چهار گانه يعنى نماز و زكات و ترك مجالس اهل باطل و ايمان به قيامت اهميت و نقش فوق العاده‏اى در هدايت و تربيت انسان دارد ، و به اين ترتيب جهنم جاى نمازگزاران واقعى ، و زكات دهندگان ، و تاركان باطل ، و مؤمنان به قيامت نيست.


البته نماز از آنجا كه عبادت خدا است بدون ايمان به او ميسر نيست ، بنابر اين ذكر آن رمزى است براى ايمان و اعتقادبه خداوند ، و تسليم در برابر فرمان او و مى‏توان گفت : اين امور چهارگانه از توحيد شروع مى‏شود و به معاد پايان مى‏پذيرد ، و ارتباط انسان را با خالق و خلق و خويشتن دربر مى‏گيرد.


معروف در ميان مفسران اين است كه منظور از يقين در اينجا مرگ است ، چرا كه يك امر يقينى براى مؤمن و كافر محسوب مى‏شود ، و انسان در هر چيز شك كند در مرگ نمى‏تواند شك كند ، در آيه 99 سوره حجر نيز مى‏خوانيم و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين : خداى خود را عبادت كن تا يقين ( و مرگ تو ) فرا رسد.


ولى بعضى يقين را در اينجا به معنى آگاهى حاصل بعداز مرگ انسان


تفسير نمونه ج : 25ص :256


نسبت به مسائل برزخ و قيامت تفسير كرده‏اند كه با تفسير اول از جهتى هماهنگ است.


و در آخرين آيه مورد بحث به عاقبت شوم اين گروه اشاره كرده مى‏گويد : لذا شفاعت هيچيك از شفاعت كنندگان به حال آنها سودى ندارد و بايد در عذاب الهى براى هميشه بمانند ( فما تنفعهم شفاعة الشافعين).


نه شفاعت انبيا و رسولان پروردگار و امامان ، و نه شفاعت فرشتگان و صديقين و شهداء و صالحين ، چرا كه شفاعت نياز به وجود زمينه مساعد دارد ، و اينها زمينه‏ها را به كلى از ميان برده‏اند ، شفاعت همچون آب زلالى است كه بر پاى نهال ضعيفى ريخته مى‏شود ، و بديهى است اگر نهال به كلى مرده باشد اين آب زلال آن را زنده نمى‏كند ، و به تعبير ديگر همانگونه كه در بحث شفاعت گفته‏ايم شفاعت از ماده شفع به معنى ضميمه كردن چيزى به چيز ديگر است ، و مفهوم اين سخن آن است كه شخص شفاعت شونده قسمتى از راه را با پاى خود پيموده ، و در فراز و نشيبهاى سخت وامانده ، شخص شفاعت كننده به او ضميمه مى‏شود و او را يارى مى‏كند تا بقيه راه را بپيمايد .


ضمنا اين آيه بار ديگر بر مساله شفاعت و تنوع و تعدد شفيعان درگاه خدا تاكيد مى‏كند، و پاسخ دندان‏شكنى است براى آنها كه منكر اصل شفاعتند.


همچنين تاكيدى است بر اينكه شفاعت بى‏قيد و شرط نيست ، و به معنى چراغ سبز براى گناه محسوب نمى‏شود ، بلكه عاملى است براى تربيت انسان كه حداقل او را به مرحله‏اى كه قابليت شفاعت داشته باشد برساند ، و رابطه او با خدا و اولياى او به كلى قطع نشود.



تفسير نمونه ج : 25ص :257


اين نكته نيز قابل ذكر است كه مفهوم آيه فوق اين نيست كه شافعان به شفاعت چنين كسانى برمى‏خيزند ، بلكه مفهومش آن است كه چون شفاعت به حال آنها سودى ندارد آنها شفاعت نمى‏كنند زيرا اولياء الله مرتكب كار لغو و بيهوده نمى‏شوند .


نكته : شفيعان روز جزا


از آيات مورد بحث ، همچنين بعضى ديگر از آيات قرآن مجيد ، استفاده مى‏شود كه شفيعان در روز قيامت متعددند ، ( و دايره شفاعت آنها متفاوت است ) از مجموع رواياتى كه از منابع شيعه و اهل سنت نقل شده - و اين روايات بسيار زياد است - استفاده مى‏شود كه اين شفيعان در قيامت براى گنهكارانى كه زمينه‏هاى شفاعت در آنها موجود است شفاعت مى‏كنند.


1 -نخستين شفيع شخص پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، چنانكه در حديثى مى‏خوانيم رسول الله فرمود ، انا اول شافع فى الجنة .


2 -تمام انبياء از شفعاء روز قيامتند ، چنانكه در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده است كه فرمود : يشفع الانبياء فى كل من يشهد أن لا اله الا الله مخلصا فيخرجونهم منها : پيامبران در باره تمام كسانى كه از روى اخلاص به وحدانيت خداوند گواهى مى‏دهند شفاعت مى‏كنند ، و آنها را از دوزخ خارج مى‏سازند.



تفسير نمونه ج : 25ص :258


3 -فرشتگان از شفيعان روز محشرند ، همانگونه كه از رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده : يؤذن للملائكة و النبيين و الشهداء ان يشفعوا در آن روز به فرشتگان و انبياء و شهداء اجازه داده مى‏شود كه شفاعت كنند .


4 و 5 - ائمه معصومين و شيعيان آنها نيز شفاعت مى‏كنند چنانكه على (عليه‏السلام‏) مى‏فرمايد : لنا شفاعة و لاهل مودتنا شفاعة : براى ما شفاعت است و براى ما دوستان ما نيز مقام شفاعت است.


6 و 7 - علماء و دانشمندان و همچنين شهيدان راه خدا از شفيعانند چنانكه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم : يشفع يوم القيامة الانبياء ثم العلماء ثم الشهداء روز قيامت نخست انبياء شفاعت مى‏كنند سپس علما ، و بعد از آنها شهداء .


حتى در حديثى از همان حضرت (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده است كه يشفع الشهيد فى سبعين انسانا من اهل بيته : شفاعت شهيد درباره هفتاد نفر از خانواده‏اش پذيرفته مى‏شود.


و در حديث ديگرى كه مرحوم علامه مجلسى در بحار الانوار آورده : شفاعت آنها در باره هفتاد هزار نفر پذيرفته مى‏شود!.


و با توجه به اينكه عدد هفتاد ، و هفتاد هزار ، هر دو از اعداد تكثير است منافاتى بين اين دو روايت نيست.


8 -قرآن نيز در روز قيامت شفاعت مى‏كند چنانكه على (عليه‏السلام‏) فرمود:


تفسير نمونه ج : 25ص :259


و اعلموا انه ( القرآن ) شافع مشفع بدانيد قرآن شفاعت كننده‏اى است كه شفاعتش پذيرفته مى‏شود .


9 -كسانى كه عمرى در اسلام صرف كرده‏اند ، چنانكه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم : اذا بلغ الرجل التسعين غفر الله ما تقدم من ذنبه و ما تاخر و شفع فى اهله هنگامى كه انسان به نودسالگى برسد ( و در مسير ايمان سير كند ) خداوند گناهان گذشته و آينده او را مى‏بخشد ، و شفاعت او در خانواده‏اش پذيرفته مى‏شود.


10 -عبادات نيز شفاعت مى‏كنند ، چنانكه در حديثى از رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمدهاست : الصيام و القرآن يشفعان للعبد يوم القيامة روزه و قرآن براى بندگان در قيامت شفاعت مى‏كنند.


11 -از بعضى از روايات استفاده مى‏شود كه اعمال نيك مانند امانتى كه انسان در حفظ آن كوشيده است نيز در قيامت از انسان شفاعت مى‏كند.


12 -جالب اينكه از بعضى روايات استفاده مى‏شود كه خود خداوند هم شفاعت گنهكاران مى‏كند ، چنانكه در حديث ديگرى از رسول اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده است : يشفع النبيون و الملائكة و المؤمنون فيقول الجبار بقيت شفاعتى : در قيامت پيامبران و فرشتگان و مؤمنان شفاعت مى‏كنند ، و خداوند مى‏گويد شفاعت من باقى مانده است .



تفسير نمونه ج : 25ص :260


روايات در اين زمينه بسيار فراوان است و آنچه ذكر كرديم گوشه‏اى از آن مى‏باشد.


باز تكرار مى‏كنيم كه شفاعت شرائط و قيودى دارد كه بدون آن امكان پذير نيست ، چنانكه در آيات مورد بحث صريحا اين معنى آمده كه درباره گروهى از مجرمان شفاعت تمام شفيعان بى اثر است ، مهم آن است كه قابليت قابل نيز موجود باشد ، زيرا فاعليت فاعل به تنهائى كافى نيست.


(شرح بيشتر در اين زمينه را در جلد اول در بحث شفاعت آورده‏ايم).



تفسير نمونه ج : 25ص :261


فَمَا لهَُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ‏(49) كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُّستَنفِرَةٌ(50) فَرَّت مِن قَسوَرَةِ(51) بَلْ يُرِيدُ كلُّ امْرِىٍ مِّنهُمْ أَن يُؤْتى صحُفاً مُّنَشرَةً(52) َكلابَل لا يخَافُونَ الاَخِرَةَ(53) كلا إِنَّهُ تَذْكِرَةٌ(54) فَمَن شاءَ ذَكرَهُ‏(55) وَ مَا يَذْكُرُونَ إِلا أَن يَشاءَ اللَّهُهُوَ أَهْلُ التَّقْوَى وَ أَهْلُ المَْغْفِرَةِ(56)


ترجمه:


49 -چرا آنها اينهمه از تذكر گريزانند ؟


50 -گوئى آنها گورخرانى هستند رميده.


51 -كه از شير فرار كرده‏اند!


تفسير نمونه ج : 25ص :262


52 -بلكه هر كدام از آنها انتظار دارد نامه جداگانه‏اى ( از سوى خدا ) براى او فرستاده شود.


53 -چنين نيست كه آنها مى‏گويند ، بلكه آنها از آخرت نمى‏ترسند.


54 -چنين نيست كه آنها مى‏گويند ، آن ( قرآن ) يك تذكر و يادآورى است.


55 -هر كس بخواهد از آن پند مى‏گيرد.


56 -و هيچكس پند نمى‏گيرد مگر اينكه خدا بخواهد ، او اهل تقوى و آمرزش است.


تفسير:چنان از حق مى‏گريزند كه گورخران از شير!


در ادامه بحثى كه پيرامون سرنوشت مجرمان و دوزخيان در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث وحشت اين گروه معاند و لجوج را از شنيدن سخن حق و هر گونه اندرز و نصيحت به روشنترين وجهى منعكس مى‏كند .


نخست مى‏گويد : چرا آنها اينهمه از تذكر و يادآورى روى‏گردانند ؟ ( فما لهم عن التذكرة معرضين).


چرا از داروى شفابخش قرآن فرار مى‏كنند ؟ چرا دست رد بر سينه طبيب دلسوز مى‏زنند ؟ راستى جاى تعجب است.


گوئى آنها گورخرانى هستند رميده و فرارى ( كانهم حمر مستنفرة).



تفسير نمونه ج : 25ص :263


كه از شير ( يا صياد ) فرار كرده‏اند ( فرت من قسورة).


حمر جمع حمار به معنى الاغ است ، منتها در اينجا به قرينه فرار كردن از چنگال شير يا صياد منظور خر وحشى يا گورخر است و به تعبير ديگر اين كلمه مفهوم وسيعى دارد كه وحشى و اهلى آن را شامل مى‏شود .


قسورة از ماده قسر ( به معنى قهر و غلبه ) گرفته شده ، و يكى از نامهاى شير است ، و بعضى آن را به معنى تيرانداز و يا صياد نيز تفسير كرده‏اند ، ولى معنى اول در اينجا مناسبتر به نظر مى‏رسد.


معروف است كه گورخر وحشت عجيبى از شير دارد ، حتى موقعى كه صداى شير را مى‏شنود چنان وحشتى بر او مستولى مى‏شود كه ديوانه‏وار به هر سو مى‏دود ، مخصوصا هنگامى كه شير به گروهى از آنها برسد چنان پراكنده مى‏شوند و به هر سو مى‏دوند كه هر بيننده‏اى را غرق تعجب مى‏كند ، اصولا اين حيوان به حكم وحشى بودن از همه چيز وحشت دارد تا چه رسد به دشمن خونخوارش شير .


به هر حال اين آيه تعبيرى است بسيار رسا و گويا از وحشت و فرار مشركان از آيات روح‏پرور قرآن ، آنها را به گورخر تشبيه كرده كه هم فاقد عقل و شعور است ، و هم به علت وحشى بودن گريزان از همه چيز ، در حالى كه در برابر آنها چيزى جز تذكره ( وسيله يادآورى و بيدارى و هوشيارى ) قرار ندارد.


ولى با اينهمه نادانى و بيخبرى آنچنان پر ادعا و متكبرند كه هر كدام از


تفسير نمونه ج : 25ص :264


آنها انتظار دارد نامه‏هاى جداگانه‏اى از سوى خداوند به او داده شود ! ( بل يريد كل امرى منهم ان يؤتى صحفا منشرة).


اين شبيه چيزى است كه در آيه 93 سوره اسراء آمده است : و لن نؤمن لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقرؤه : اگر به آسمان نيز بروى ما به تو ايمان نمى‏آوريم مگر آنكه نامه‏اى ( از سوى خدا ) بر ما نازل كنى ! و يا آيه 124 سوره انعام كه مى‏گويد : قالوا لن نؤمن حتى نؤتى مثل ما اوتى رسل الله : آنها مى‏گويند ما ايمان نمى‏آوريم تا زمانى كه همان چيزى كه به رسولان الهى نازل شده به مانيز داده شود ! و به اين ترتيب هر كدام انتظار داشتند پيامبرى اولو العزم باشند ! و نامه مخصوصى به نامشان از سوى خدا از آسمان نازل شود ، و تازه اگر چنين چيزى نازل مى‏شد معلوم نبود ايمان بياورند.


در بعضى از روايات آمده است كه ابو جهل و جماعتى از قريش گفتند اى محمد ما به تو ايمان نمى‏آوريم تا زمانى كه نامه‏اى از آسمان بياورى كه عنوانش اين باشد : از خداوند رب العالمين به فلان فرزند فلان و در آن رسما دستور داده شود كه ما به تو ايمان بياوريم ! و لذا در آيه بعد مى‏افزايد چنان نيست كه آنها مى‏گويند ( كلا).


نازل شدن كتاب آسمانى بر آنها و مطالب ديگرى از اين قبيل همه بهانه است .



تفسير نمونه ج : 25ص :265


آنها در حقيقت از آخرت نمى‏ترسند ( بل لا يخافون الاخرة).


اگر آنها از عذاب آخرت بيم داشتند ، اينهمه بهانه جوئى نمى‏كردند ، تكذيب رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نمى‏نمودند ، آيات الهى را به باد سخريه نمى‏گرفتند ، تعداد فرشتگان مامور عذاب را وسيله استهزاء قرار نمى‏دادند.


و از اينجا اثر ايمان به معاد در تقوا پرهيز از گناه و پاك شدن از انواع معاصى بزرگ روشن مى‏شود.


به حق بايد گفت كه ايمان به جهان رستاخيز و پاداش و كيفر قيامت شخصيت تازه‏اى به انسان مى‏بخشد ، و مى‏تواند افراد بى‏بندوبار و متكبر و خودخواه و ظالم را به انسانى متعهد و متقى و متواضع و عدالت پيشه تبديل كند .


سپس بار ديگر تاكيد مى‏كند آن گونه كه آنها در باره قرآن مى‏انديشند ، نيست ، ( كلا).


مسلما قرآن تذكر و يادآورى است ( انه تذكرة).


و هر كس بخواهد از آن پند مى‏گيرد ( فمن شاء ذكره).


قرآن هم راه را نشان داده ، و هم ديده بينا در اختيار گذارده ، و هم نور آفتاب را ، تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش.


در عين حال پند گرفتن از آن جز به مشيت و توفيق الهى ممكن نيست و آنها اندرز نمى‏گيرند جز اينكه خدا بخواهد ( و ما يذكرون الا ان يشاء الله ) .


اين جمله داراى چند تفسير است ، يكى همان كه در بالا گفتيم ، يعنى انسان


تفسير نمونه ج : 25ص :266


نمى‏تواند راه هدايت را بپويد جز اينكه به ذيل عنايت پروردگار توسل جويد ، و از او توفيق و امداد طلبد.


تا كه از جانب معشوق نباشد كششى كوشش عاشق بيچاره به جائى نرسد و البته اين امداد الهى در زمينه‏هاى مساعد نازل مى‏گردد.


ديگر اينكه : جمله فمن شاء ذكره كه در آيه قبل آمده ، ممكن است اين توهم راايجاد كند كه همه چيز بسته به اراده خود انسان است ، و اراده او از هر نظر استقلال دارد ، اين آيه براى رفع اين اشتباه مى‏گويد انسان در عين مختار و آزاد بودن وابسته به مشيت الهى است ، مشيتى كه بر سراسر عالم هستى و جهان آفرينش حاكم است ، و به تعبير ديگر : همين اختيار و آزادى انسان نيز با مشيت او است ، و هر لحظه بخواهد مى‏تواند آنرا بگيرد.


سوم اينكه : مى‏گويد آنها به هيچ قيمتى ايمان نمى‏آورند مگر اينكه خداوند بخواهد و آنها را مجبور سازد ، و مى‏دانيم خدا كسى را اجبار به ايمان يا كفر نمى‏كند.


البته تفسير اولو دوم بهتر و مناسبتر است.


و در پايان آيه مى‏فرمايد : او اهل تقوا و آمرزش است ( هو اهل التقوى و اهل المغفرة).


شايسته است كه از عقاب او بترسند ، و از اينكه چيزى را شريك او قرار دهند بپرهيزند و نيز شايسته است كه به آمرزش او اميدوار باشند.


در حقيقت اين جمله اشاره‏اى به مقام خوف و رجاء و عذاب و مغفرت الهى است ، و در حقيقت تعليلى است براى آيه قبل.


لذا در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود : خداوند مى‏گويد : انا اهل ان اتقى ، و لا يشرك بى عبدى شيئا و انا اهل ان لم يشرك بى شيئا ان ادخله الجنة : من شايسته اين هستم كه از من پرهيز


تفسير نمونه ج : 25ص :267


شود ، و بنده‏ام چيزى را شريك من قرار ندهد ، و من شايسته‏ام كه اگر بنده‏ام چيزى را شريك من قرار ندهد او را داخل بهشت كنم.


گرچه تمام مفسران تا آنجا كه ما ديده‏ايم ، تقوا را در اينجا به معنى مفعولى تفسير كرده‏اند و گفته‏اند خدا شايسته اين است كه از او ( از شرك و معصيت او ) بپرهيزند ، ولى اين احتمال نيز هست كه به معنى فاعلى نيز تفسير شود يعنى خدا ، اهل تقوى است ، از هر گونه ظلم و قبيح و هر گونه كارى كه بر خلاف حكمت است مى‏پرهيزد ، و در حقيقت بالاترين مقام تقوى از آن خدا است و آنچه در بندگان است ، شعله ضعيفى از آن تقواى بى‏انتها است ، هر چند تعبير به تقوا به معنى اسم فاعلى در مورد خداوند كمتر گفته مى‏شود .


به هر حال اين سوره با امر به انذار و تكليف شروع شد ، و با دعوت به تقوى و وعده مغفرت پايان مى‏پذيرد ، و اينجا است كه با نهايت خضوع و تضرع به پيشگاه مقدسش عرضه مى‏داريم : پروردگارا ! ما را از اهل تقوى و مغفرت خود قرار ده.


خداوندا ! تا توفيق و الطاف تو دست ما را نگيرد به جائى نمى‏رسيم ، ما را مشمول اين عنايت فرما .


بار الها ! دام سخت است ، و راه پر پيچ و خم ، و شيطان آماده اغواگرى ، پيمودن اين راه جز به امداد تو ميسر نيست ، ما را امداد كن.


آمين يا رب العالمين .


پايان سوره مدثر 19 ماه صفر 1407.

مطالب مرتبط :
محمد خوشبين (يکشنبه 12 بهمن 1393)
پاسخ
جزاكم الله خيرآ
* نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
* متن نظر :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :