امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
801
تفسير نمونه : سوره قيامت آيات 40 – 1


تفسير نمونه ج : 25ص :268


تفسير نمونه ج : 25ص :269


( 75 )سوره قيامت اين سوره در مكه نازل شده و داراى 40 آيه است



تفسير نمونه ج : 25ص :270


تفسير نمونه ج : 25ص :271


محتواى سوره قيامت


همانگونه كه از نام سوره پيدا است مباحث آن بر محور مسائل مربوط به معاد و روز قيامت دور مى‏زند ، جز چند آيه كه در باره قرآن مجيد و مكذبين به آن سخن مى‏گويد ، و اما بحثهائى كه در مورد قيامت در اين سوره آمده رويهمرفته در چهار محور است .


1 -مسائل مربوط به اشراط الساعة ( حوادث عجيب و بسيار هول‏انگيزى كه در پايان اين جهان و آغاز قيامت روى مى‏دهد).


2 -مسائل مربوط به وضع حال نيكوكاران و بدكاران در آن روز.


3 -مسائل مربوط به لحظات پر اضطراب مرگ و انتقال از اين جهان به جهان ديگر.


4 -بحثهاى مربوط به هدف آفرينش انسان و رابطه آن با مساله معاد.


فضيلت تلاوت سوره


در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم : من قرأ سورة القيامة شهدت انا و جبريل له يوم القيامة انه كان مؤمنا بيوم القيامة ، و جاء و وجهه مسفر على وجوه الخلايق يوم القيامة كسى كه سوره قيامت را بخواند من و جبرئيل براى او در روز قيامت گواهى مى‏دهيم كه او ايمان به آن روز داشته ، و در آن روز صورتش از صورت ساير مردم درخشنده‏تر است .



تفسير نمونه ج : 25ص :272


و در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : من ادمن قرائة لا اقسم و كان يعمل بها ، بعثها الله يوم القيامة معه فى قبره ، فى احسن صورة تبشره و تضحك فى وجهه ، حتى يجوز الصراط و الميزان : كسى كه تداوم بر سوره لا اقسم ( سوره قيامت ) كند و به آن عمل نمايد خداوند اين سوره را در قيامت همراه او از قبرش با بهترين چهره برمى‏انگيزد ، و پيوسته به او بشارت مى‏دهد و در صورتش مى‏خندد تا از صراط و ميزان بگذرد .


قابل توجه اينكه آنچه را از قرائن در فضيلت تلاوت سوره‏هاى قرآن در موارد ديگر استفاده مى‏كرديم در اينجا صريحا در متن روايت آمده است زيرا مى‏فرمايد : هر كسى بر آن مداومت كند و به آن عمل نمايد بنابر اين همه اينها مقدمه عمل كردن و به كار بستن مضمون آن است.



تفسير نمونه ج : 25ص :273


سورة القيامة


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَمَةِ(1) وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ(2) أَ يحْسب الانسنُ أَلَّن نجْمَعَ عِظامَهُ‏(3) بَلى قَدِرِينَ عَلى أَن نُّسوِّى بَنَانَهُ‏(4) بَلْ يُرِيدُ الانسنُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ‏(5) يَسئَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَمَةِ(6)


ترجمه:


بنام خداوند بخشنده بخشايگر


1 -سوگند به روز قيامت.


2 -و سوگند به نفس لوامه ، وجدان بيدار و ملامت‏گر ، ( كه رستاخيز حق است).


3 -آيا انسان مى‏پندارد كه استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد ؟


4 -آرى قادريم كه ( حتى خطوط سر ) انگشتان او را موزون و مرتب كنيم.


5 -(انسان شك در معاد ندارد ) بلكه او مى‏خواهد ( آزاد باشد و ) مادام العمر گناه كند.


6 -(لذا ) مى‏پرسد قيامت كى خواهد بود.



تفسير نمونه ج : 25ص :274


تفسير:سوگند به روز قيامت و وجدان ملامت‏گر ؟


اين سوره با دو سوگند پر معنى آغاز شده ، مى‏فرمايد : سوگند به روز قيامت ( لا اقسم بيوم القيامة).


و سوگند به وجدان بيدار انسانها و نفس ملامت كننده ( و لا اقسم بالنفس اللوامة).


در اينكه لا در اين دو آيه زائده و براى تاكيد است ( بنابر اين سوگند را نفى نمى‏كند ، بلكه آنرا مؤكدتر مى‏كند ) و يا اينكه لا نافيه است ، و هدف آن است كه بگويد اين موضوع به قدرى مهم است كه به آن سوگند ياد نمى‏كنم ( مثل اينكه گاهى مردم به يكديگر مى‏گويند به جان تو قسم ياد نمى‏كنم كه برتر از سوگند است ) در ميان مفسران گفتگو است .


غالب مفسران احتمال اول را برگزيده‏اند در حالى كه بعضى طرفدار تفسير دوم هستند و معتقدند كه لا زائده در آغاز كلام نمى‏آيد ، بلكه بايد در وسط كلام باشد.


ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مى‏رسد ، زيرا قرآن به امورى مهمتر از قيامت ، مانند ذات پاك خدا ، سوگند ياد كرده بنابر اين دليلى ندارد كه به روز قيامت در اينجا قسم ياد نشود ، و قرار گرفتن لا زائده در آغاز كلام نيز نمونه دارد چنانكه از اشعار امرأ القيس نقل كرده‏اند كه در آغاز بعضى از قصائدش لاء زائده را به كار برده است .



تفسير نمونه ج : 25ص :275


ولى به عقيده ما بحث پيرامون زائده بودن يا نافيه بودن لا چندان مهم نيست ، چرا كه نتيجه نهائى هر دو يكى است ، و آن اهميت موضوعى است كه سوگند به خاطر آن ياد شده.


مهم اين است كه ببينيم در ميان اين دو سوگند ( سوگندبه روز قيامت و سوگند به وجدان بيدار ) چه رابطه‏اى وجود دارد ؟ حقيقت اين است كه يكى از دلائل وجود معاد وجود محكمه وجدان در درون جان انسان است كه به هنگام انجام كار نيك روح آدمى را مملو از شادى و نشاط مى‏كند ، و از اين طريق به او پاداش مى‏دهد ، و به هنگام انجام كار زشت يا ارتكاب جنايت روح او را سخت در فشار قرار داده و مجازات و شكنجه مى‏كند ، به حدى كه گاه براى نجات از عذاب وجدان اقدام به خودكشى مى‏كند.


يعنى در واقع وجدان حكم اعدام او را صادر كرده ، و به دست خودش اجرا مى‏كند ! بازتاب نفس لوامه در وجود انسانها بسيار وسيع و گسترده ، و از هر نظر قابل دقت و مطالعه است ، و در بحث نكات اشاره بيشترى به آن خواهيم كرد .


وقتى عالم صغير يعنى وجود انسان در دل خود محكمه و دادگاه كوچكى دارد ، چگونه عالم كبير با آن عظمتش محكمه عدل عظيمى نخواهد داشت ؟ و از اينجا است كه ما از وجود وجدان اخلاقى پى به وجود رستاخيز و قيامت مى‏بريم و نيز از همينجا رابطه جالب اين دو سوگند روشن مى‏شود ، و به تعبير ديگر سوگند دوم دليلى است بر سوگند اول.



تفسير نمونه ج : 25ص :276


در اينكه مراد از نفس لوامه چيست ؟ مفسران تفسيرهاى مختلفى براى آن ذكر كرده‏اند ، يك تفسير معروف همان است كه در بالا گفتيم ، يعنى وجدان اخلاقى كه انسان را به هنگام اعمال خلاف در اين دنيا ملامت مى‏كند ، و به جبران و تجديد نظر وا مى‏دارد .


تفسير ديگر اينكه منظور ملامت كردن همه انسانها در قيامت نسبت به خويشتن است ، مؤمنان به اين جهت خود را ملامت مى‏كنند كه چرا اعمال صالح كم بجا آورده‏اند ؟ و كافران از اين جهت كه چرا راه كفر و شرك و گناه پيموده‏اند ؟ ديگر اينكه منظور تنها نفس كافران است كه در قيامت آنها را به خاطر اعمال سوءشان بسيار ملامت و سرزنش مى‏كند.


ولى مناسببا آيه قبل و بعد همان تفسير اول است آرى اين دادگاه وجدان آنقدر عظمت و احترام دارد كه خداوند به آن سوگند ياد مى‏كند ، و آن را بزرگ مى‏شمرد ، و به راستى بزرگ است ، چرا كه يكى از عوامل مهم نجات انسان محسوب مى‏شود ، به شرط آنكه وجدان بيدار باشد و بر اثر كثرت گناه ضعيف و ناتوان نگردد.


اين نكته نيز قابل توجه است كه به دنبال اين دو سوگند پر اهميت و پر معنى بيان نشده است كه براى چه چيز سوگند ياد شده ؟ و به اصطلاح مقسم له محذوف است ، اين به خاطر آن است كه از سياق آيات بعد مطلب روشن است ، بنابر اين ، آيات فوق چنين معنى مى‏دهد سوگند به روز قيامت ، و نفس لوامه كه همه شما در قيامت برانگيخته مى‏شويد و به سزاى اعمالتان مى‏رسيد .



تفسير نمونه ج : 25ص :277


جالب اينكه به روز قيامت سوگند ياد شده كه قيامت و رستاخيزى هست ، اين به خاطر آن است كه مساله رستاخيز آنچنان مسلم شمرده شده كه حتى در برابر منكران مى‏توان به آن سوگند ياد كرد.


سپس در آيه بعد به عنوان يك استفهام انكارى مى‏افزايد : آيا انسان مى‏پندارد كه ما استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد ؟ ( ا يحسب الانسان ان لن نجمع عظامه).


آرى ما قادريم كه حتى انگشتان(خطوط سر انگشتان ) او را دو باره به صورت اول موزون و مرتب كنيم ( بلى قادرين على ان نسوى بنانه).


در روايتى آمده است كه يكى از مشركان كه در همسايگى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) زندگى مى‏كرد به نام على بن ابى ربيعه خدمت حضرت (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد و از روز قيامت سؤال كرد كه چگونه است ؟ و كى خواهد بود ؟ سپس افزود : اگر آن روز را من با چشم خودم.


ببينم باز تصديق تو نمى‏كنم ، و به تو ايمان نمى‏آورم ! آيا ممكن است خداوند اين استخوانها را جمع‏آورى كند ؟ اين باور كردنى نيست ! اينجا بود كه آيات فوق نازل شد و به او پاسخ گفت و لذا پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در باره اين مرد لجوج معاند مى‏فرمود : اللهم اكفنى شر جارى السوء خداوندا شر اين همسايه بد را از من دور كن .


نظير اين معنى در آيات ديگر قرآن نيز به چشم مى‏خورد ، از جمله در آيه 78 سوره يس مى‏خوانيم : يكى از منكران معاد قطعه استخوان پوسيده‏اى


تفسير نمونه ج : 25ص :278


را به دست گرفته بود و به پيغمبر مى‏گفت من يحيى العظام و هى رميم : چه كسى اين استخوانها را زنده مى‏كند در حالى كه پوسيده است ؟ ضمنا تعبير به يحسب ( از ماده حسبان به معنى گمان ) اشاره به اين است كه اين منكران هرگز به گفته خود ايمان نداشتند بلكه تنها بر پندار و گمانهاى واهى و بى‏اساس تكيه مى‏كردند .


اما ببينيم چرا مخصوصا روى استخوانها تكيه شده است ؟ اين به خاطر آن است كه اولا دوام استخوان بيش از ساير اعضا مى‏باشد ، و لذا هنگامى كه بپوسد و خاك شود و ذرات غبارش پراكنده گردد اميد بازگشت آن در نظر افراد سطحى كمتر است.


ثانيا استخوان مهمترين ركن بدن انسان مى‏باشد ، چرا كه ستونهاى بدن را استخوانها تشكيل مى‏دهند ، و تمام حركات و جابجائى و فعاليتهاى مهم بدن به وسيله استخوانها انجام مى‏گيرد ، كثرت و تنوع و اشكال و اندازه‏هاى مختلف استخوانها در بدن انسان از عجايب خلقت خداوند محسوب مى‏شود ، و ارزش يك مهره كوچك پشت انسان هنگامى ظاهر مى‏شود كه از كار بيفتد و مى‏بينيم كه تمام بدن را فلج مى‏كند .


بنان در لغت هم به معنى انگشتان آمده ، و هم به معنى سر انگشتان و در هر دو صورت اشاره به اين نكته است كه نه تنها خداوند استخوانها را جمع‏آورى مى‏كند ، و به حال اول باز مى‏گرداند ، بلكه استخوانهاى كوچك و ظريف و دقيق انگشتان را همه در سر جاى خود قرار مى‏دهد ، و از آن بالاتر خداوند حتى سر انگشتان او را به طور موزون به صورت نخست باز مى‏گرداند .


اين تعبير مى‏تواند اشاره لطيفى به خطوط سر انگشت انسانها باشد كه مى‏گويند كمتر انسانى در روى زمين پيدا مى‏شود كه خطوط سر انگشت او با


تفسير نمونه ج : 25ص :279


ديگرى يكسان باشد ، يا به تعبير ديگر خطوط ظريف و پيچيده‏اى كه بر سر انگشتان هر انسانى نقش است معرف شخص او است ، و لذا در عصر ما مساله انگشت‏نگارى به صورت علمى در آمده ، و به وسيله آن بسيارى از مجرمان شناخته شده ، و جرمها كشف گرديده است ، همينقدر كافى است كه مثلا يك سارق هنگامى كه وارد اتاق يا منزلى مى‏شود دست خود را بر دستگيره در ، يا شيشه اطاق يا قفل و صندوق بگذارد و اثر خطوط انگشتانش روى آن بماند ، فورا از آن نمونه بردارى كرده ، با سوابقى كه از سارقان و مجرمان دارند مطابقه نموده و مجرم را پيدا مى‏كنند .


در آيه بعد به يكى از علل حقيقى انكار معاد اشاره كرده ، مى‏فرمايد : چنين نيست كه انسان در قدرت خداوند بر جمع استخوانها و زنده كردن مردگان ترديد داشته باشد ، بلكه هدفش از انكار اين است كه مادام العمر گناه كند ( بل يريد الانسان ليفجر امامه).


او مى‏خواهد از طريق انكار معاد ، كسب آزادى براى هر گونه هوسرانى و ظلم و بيدارگرى و گناه بنمايد ، هم وجدان خود را از اين طريق اشباع كاذب كند ، و هم در برابر خلق خدا مسؤوليتى براى خود قائل نباشد ، چرا كه ايمان به معاد و رستاخيز و دادگاه عدل خدا سد عظيمى است در مقابل هر گونه عصيان و گناه ، او مى‏خواهد اين لجام را بر گيرد و اين سد را در هم بشكند و آزادانه هر عملى را خواست انجام دهد .


اين منحصر به زمانهاى گذشته نبوده است ، امروز هم يكى از علل گرايش به ماديگرى و انكار مبدء و معاد ، كسب آزادى براى فجور و گريز از مسؤوليتها ، و شكستن هر گونه قانون الهى است ، و گرنه دلائل مبدء


تفسير نمونه ج : 25ص :280


و معاد آشكار است.


در تفسير على بن ابراهيم آمده است كه در توضيح معنى اين آيه فرمود : يقدم الذنب و يؤخر التوبة و يقول سوف اتوب : آيه اشاره به كسى است كه گناه را مقدم مى‏دارد و توبه را به تاخير مى‏اندازد و مى‏گويد بعدا توبه خواهم كرد.


بعضى نيز گفته‏اند منظور از فجور در آيه ، تكذيب است ، بنابر اين معنى آيه چنين مى‏شود : انسان مى‏خواهد قيامت و رستاخيز را كه در پيش روى او قرار دارد تكذيب كند ، ولى تفسير اول مناسبتر است.


و به دنبال آن مى‏افزايد : لذا مى‏پرسد قيامت كى خواهد بود ؟ ! ( يسئل ايان يوم القيامة ) .


آرى او براى گريز از مسؤليتها استفهام انكارى در باره وقت قيام قيامت مى‏كند ، تا راه را براى فجور خود بگشايد.


اين نكته لازم به يادآورى است كه سؤال آنها از وقت بر پا شدن قيامت نه به اين معنى است كه اصل آن را قبول داشتند و از وقت آن سؤال مى‏كردند ، بلكه اين سؤال مقدمه‏اى است براى انكار اصل قيامت ، درست مثل اينكه كسى مى‏گويد فلان شخص از سفر مى‏آيد و هنگامى كه طول كشيد و نيامد ديگرى كه منكر آمدن آن مسافر است مى‏گويد : پس اين مسافر كى خواهد آمد ؟


نكته‏ها:


1 -محكمه وجدان يا قيامت صغرى


از قرآن مجيد به خوبى استفاده مى‏شود كه روح و نفس انسانى داراى سه


تفسير نمونه ج : 25ص :281


مرحله است:


1 -نفس اماره يعنى روح سركش كه پيوسته انسان را به زشتيها و بديها دعوت مى‏كند ، و شهوات و فجور را در برابر او زينت مى‏بخشد ، اين همان چيزى است كه همسر عزيز مصر ، آن زن هوسباز هنگامى كه پايان شوم كار خود را مشاهده كرد به آن اشاره نمود و گفت : و ما ابرى‏ء نفسى ان النفس لامارة بالسوء : من هرگز نفس خود را تبرئه نمى‏كنم ، چرا كه نفس سركش همواره به بديها فرمان مى‏دهد ( سوره يوسف آيه 53 ) .


2 -نفس لوامه كه در آيات مورد بحث به آن اشاره شده ، روحى است بيدار و نسبتا آگاه ، هر چند هنوز در برابر گناه مصونيت نيافته گاه لغزش پيدا مى‏كند.


و در دامان گناه مى‏افتد اما كمى بعد بيدار مى‏شود توبه مى‏كند و به مسير سعادت باز مى‏گردد ، انحراف در باره او كاملا ممكن است ، ولى موقتى است نه دائم ، گناه از او سر مى‏زند ، اما چيزى نمى‏گذرد كه جاى خود را به ملامت و سرزنش و توبه مى‏دهد.


اين همان چيزى است كه از آن به عنوان وجدان اخلاقى ياد مى‏كنند ، در بعضى از انسانها بسيار قوى و نيرومند است و بعضى بسيار ضعيف و ناتوان ولى به هر حال در هر انسانى وجود دارد ديگر اينكه با كثرت گناه آن را به كلى از كار بيندازد .


3 -نفس مطمئنه يعنى روح تكامل يافته‏اى كه به مرحله اطمينان رسيده ، نفس سركش را رام كرده ، و به مقام تقواى كامل و احساس مسؤوليت رسيده كه ديگر به آسانى لغزش براى او امكان پذير نيست.


اين همان است كه در سوره و الفجر آيه 27 و 28 مى‏فرمايد : يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية : اى نفس مطمئنه ! به


تفسير نمونه ج : 25ص :282


سوى پروردگارت باز گرد ، در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو به هر حال اين نفس لوامه چنانكه گفتيم رستاخيز كوچكى است در درون جان هر انسان كه بعد از انجام يك كار نيك يا بد ، بلا فاصله محكمه آن در درون جان تشكيل مى‏گردد و به حساب و كتاب او مى‏رسد .


لذا گاه در برابر يك كار نيك و مهم چنان احساس آرامش درونى مى‏كند ، و روح او لبريز از شادى و نشاط مى‏شود ، كه لذت و شكوه و زيبائى آن با هيچ بيان و قلمى قابل توصيف نيست.


و به عكس ، گاهى به دنبال يك خلاف و جنايت بزرگ چنان گرفتار كابوس وحشتناك ، و طوفانى از غم و اندوه مى‏گردد ، و از درون مى‏سوزد ، كه از زندگى به كلى سير مى‏شود ، و حتى گاه براى رهائى از چنگال اين ناراحتى خود را آگاهانه به مقامات قضائى معرفى و به چوبه دار تسليم مى‏كند .


اين دادگاه عجيب درونى شباهت عجيبى به دادگاه رستاخيز دارد:


1 -قاضى و شاهد و مجرى حكم در حقيقت در اينجا يكى است همانطور كه در قيامت چنين است : عالم الغيب و الشهادة انت تحكم بين عبادك خداوندا تو از اسرار پنهان و آشكار آگاهى و تو در ميان بندگانت قضاوت خواهى كرد ( زمر - آيه 46).


2 -اين دادگاه وجدان توصيه و رشوه و پارتى و پرونده‏سازى رائج بشرى را نمى‏پذيرد ، همانطور كهدر باره دادگاه قيامت نيز مى‏خوانيم : و اتقوا يوما لا تجزى نفس عن نفس شيئا و لا يقبل منها شفاعة و لا يؤخذ منها عدل و لا هم ينصرون : از آن روز بترسيد كه هيچكس بجاى ديگرى مجازات نمى‏شود ، و نه شفاعتى پذيرفته مى‏گردد ، و نه فديه و رشوه‏اى ، و نه يارى مى‏شوند ( سوره بقره - آيه 48).


3 -محكمه وجدان مهمترين و قطورترين پرونده‏ها را در كوتاهترين


تفسير نمونه ج : 25ص :283


مدت رسيدگى كرده ، حكم نهائى خود را به سرعت صادر مى‏كند ، نه استيناف در آن هست ، و نه تجديد نظر ، و نه ماهها و سالها سرگردانى ، همانطوركه در دادگاه رستاخيز نيز مى‏خوانيم : و الله يحكم لا معقب لحكمه و هو سريع الحساب.


خداوند حكم مى‏كند و حكم او رد و نقض نمى‏شود و حساب او سريع است ( سوره رعد - آيه 41).


4 -مجازات و كيفرش بر خلاف مجازاتهاى دادگاههاى رسمى اين جهان ، نخستين جرقه‏هايش در اعماق دل و جان افروخته مى‏شود ، و از آنجا به بيرون سرايت مى‏كند ، نخست روح انسان را مى‏آزارد ، سپس آثارش در جسم ، و چهره و دگرگون شدن خواب و خوراك او آشكار مى‏شود ، همانطور كه در باره دادگاه قيامت نيز مى‏خوانيم : نار الله الموقدة التى تطلع على الافئدة ، آتش بر افروخته الهى كه از قلبها زبانه مى‏كشد ! ( سوره همزه - آيه 6 - 7 ) .


5 -اين دادگاه وجدان چندان نياز به ناظر و شهود ندارد ، بلكه معلومات و آگاهيهاى خود انسان متهم را به عنوان شهود به نفع يا بر ضد او مى‏پذيرد ! همانطور كه در دادگاه رستاخيز نيز ذرات وجود انسان حتى دست و پا و پوست تن او گواهان بر اعمال او هستند چنانكه مى‏فرمايد : حتى اذا ما جاءوها شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم : چون به كنار آتش دوزخ بر سند گوش و چشم و پوست تن آنها بر ضد آنها گواهى مى‏دهد ( سوره فصلت - آيه 20).


اين شباهت عجيب درميان اين دو دادگاه نشانه ديگرى بر فطرى بودن مساله معاد است ، زيرا چگونه مى‏توان باور كرد در وجود يك انسان كه قطره كوچكى از اين اقيانوس عظيم هستى است ، چنان حساب و كتاب و دادگاه مرموز و اسرار آميزى وجود داشته باشد ، اما در درون اين عالم بزرگ مطلقا حساب


تفسير نمونه ج : 25ص :284


و كتاب و دادگاه و محكمه‏اى وجود نداشته باشد ، اين باور كردنى نيست.


2 -نامهاى قيامت در قرآن مجيد


مى‏دانيم قسمت مهمى از معارف قرآن ، و مسائل اعتقادى آن ، بر محور مسائل مربوط به قيامت و رستاخيز دور مى‏زند ، چرا كه مهمترين تاثير را در تربيت انسان و روند تكامل او دارد .


نام‏هائى كه در قرآن براى اين روز بزرگ انتخاب شده نيز بسيار است و هر كدام بيانگر بعدى از ابعاد آن روز مى‏باشد ، و به تنهائى مى‏تواند مسائل بسيارى را در اين رابطه بازگو كند.


به گفته مرحوم فيض كاشانى در محجة البيضاء در زير هر يك از اين نامها سرى نهفته شده ، و در هر توصيفى معناى مهمى بيان گشته ، بايد كوشيد تا اين معانى را درك كرد ، و اين اسرار را يافت.


او بيش از يكصد نام براى قيامت ذكر كرده كه همه يا اكثر آن را مى‏توان از قرآن مجيد استفاده كرد.


مانند يوم الحسرة يوم الندامة يوم المحاسبة يوم المسالة يوم الواقعة يوم القارعة يوم الراجفة يوم الرادفة يوم الطلاق يوم الفراق يوم الحساب يوم التناد يوم العذاب يوم الفرار يوم الحق يوم الحكم يوم الفصل يوم الجمع يوم الدين يوم تبلى السرائر يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا يوم يفر المرء من اخيه يوم لا ينفع مال و لا بنون و يوم التغابن و ... .



تفسير نمونه ج : 25ص :285


ولى معروفترين نام آن همان يوم القيامة است كه هفتاد بار در قرآن مجيد ذكر شده ، و حكايت از قيام عمومى بندگان و رستاخيز عظيم انسانها مى‏كند و توجه به آننيز انسان را به قيام در اين دنيا براى انجام وظيفه دعوت مى‏نمايد.


به عقيده ما براى بيدار شدن از خواب غفلت و غرور ، و مهار كردن نفس سركش ، و تعليم و تربيت انسان ، كافى است كه در اين نامها بينديشيم و وضع خود را در آن روز عظيم ، روزى كه همگى در پيشگاه خداوند بزرگ حاضر مى‏شويم ، و پرده‏ها كنار مى‏رود و اسرار درون ظاهر مى‏شود ، بهشت تزيين مى‏گردد و جهنم بر افروخته مى‏شود ، و همگان در پاى ميزان عدل الهى حاضر مى‏شويم در نظر بگيريم ( خداوندا ما را در آن روز در پناه خودت جاى ده).



تفسير نمونه ج : 25ص :286


فَإِذَا بَرِقَ الْبَصرُ(7) وَ خَسف الْقَمَرُ(8) وَ جُمِعَ الشمْس وَ الْقَمَرُ(9) يَقُولُ الانسنُ يَوْمَئذٍ أَيْنَ المَْفَرُّ(10) َكلا لا وَزَرَ(11) إِلى رَبِّك يَوْمَئذٍ المُْستَقَرُّ(12) يُنَبَّؤُا الانسنُ يَوْمَئذِ بِمَا قَدَّمَ وَ أَخَّرَ(13) بَلِ الانسنُ عَلى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ(14) وَ لَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ‏(15)


ترجمه:


7 -در آن هنگام چشمها از شدت وحشت به گردش در مى‏آيد.


8 -و ماه بى‏نور گردد.


9 -و خورشيد و ماه يكجا جمع شوند.


10 -آن روز انسان مى‏گويد : راه فرار كجاست ؟!


تفسيرنمونه ج : 25ص :287


11 -هرگز چنين نيست ، راه فرار و پناهگاهى وجود ندارد.


12 -و قرارگاه نهائى تنها به سوى پروردگار تو است.


13 -و در آن روز انسان را از تمام كارهائى كه از پيش يا پس فرستاده ، آگاه مى‏كنند.


14 -بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است.


15 -هر چند ( در ظاهر ) براى خود عذرهائى بتراشد.


تفسير : انسان بهترين داور خويش است


در آيات گذشته سخن به سؤالى كه منكران رستاخيز در باره قيامت داشتند منتهى شد ، آنها مى‏گفتند : اگر قيامت راست است كى خواهد آمد ؟ ! آيات مورد بحث پاسخ گويائى است به اين سؤال .


نخست به حوادث قبل از رستاخيز يعنى تحول عظيمى كه در دنيا پيدا مى‏شود و نظام آن متلاشى مى‏گردد اشاره كرده ، مى‏فرمايد : هنگامى كه چشمها از شدت هول و وحشت به گردش درآيد و مضطرب شود ( فاذا برق البصر).


و زمانى كه ماه بى‏نور و منخسف گردد ( و خسف القمر).



تفسير نمونه ج : 25ص :288


و زمانى كه خورشيد و ماه در يكجا جمع شوند ( و جمع الشمس و القمر).


در اينكه منظور از جمع ماه و خورشيد چيست ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده‏اند.


گاه گفته‏اند : هر دو در كنار هم قرار مى‏گيرند ، ويا هر دو با هم از مشرق طلوع كرده در مغرب غروب مى‏كنند.


و گاه گفته‏اند هر دو در اين صفت كه نور خود را از دست مى‏دهند جمع خواهند بود.


اين احتمال نيز وجود دارد كه ماه تدريجا تحت تاثير جاذبه خورشيد به آن نزديك و سرانجام به سوى آن جذب و جمع مى‏شود ، و هر دو بى‏فروغ مى‏گردند.


به هر حال در اينجا به دو قسمت از مهمترين پديده‏هاى انقلابى آخر جهان ، يعنى بى‏نور شدن ماه ، و جمع شدن خورشيد و ماه با يكديگر است اشاره شده ، كه در آيات ديگر قرآن نيز كم و بيش اشاراتى به آن ديده مى‏شود ، مثلا در آيه 1 سوره تكوير مى‏فرمايد : اذا الشمس كورت : هنگامى كه خورشيد تاريك گردد و مى‏دانيم نور ماه از خورشيد است ، هنگامى كه خورشيد تاريك شود ماه نيز تاريك مى‏گردد ، در نتيجه كره زمين در ظلمت و تاريكى وحشتناكى فرو مى‏رود .



تفسير نمونه ج : 25ص :289


به اين ترتيب با يك انقلاب و تحول عظيم ، جهان پايان مى‏يابد سپس با تحول عظيم ديگرى ( با نفخه صور دوم كه نفخه حيات است ) رستاخيز انسانها آغاز مى‏گردد ، و در آن روز انسان مى‏گويد : راه فرار كجاست ! ( يقول الانسان يومئذ اين المفر).


آرى انسانهاى كافر و گنهكار كه روز قيامت را تكذيب مى‏كردند آن روز از شدت خجالت و شرم پناهگاهى مى‏جويند ، و از سنگينى بار گناه و ترس از عذاب راه فرار مى‏طلبند ، درست همانند اين دنيا كه وقتى مواجه با حادثه خطرناكى مى‏شدند دنبال راه فرار مى‏گشتند آنجا را نيز به اينجا قياس مى‏كنند ! ولى به زودى به آنها گفته مى‏شود هرگز چنين نيست ، راه فرار و پناهگاهى در اينجا وجود ندارد ( كلا لا وزر ) .


بلكه قرارگاه نهائى همگان به سوى پروردگار است و جز او پناهگاهى وجود ندارد ( الى ربك يومئذ المستقر).


براى اين آيه غير از تفسير فوق تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده‏اند از جملهاينكه : در آن روز حكم نهائى به دست خدا است.



تفسير نمونه ج : 25ص :290


يا اينكه قرارگاه نهائى از بهشت و دوزخ به فرمان او است.


يا اينكه استقرار براى محاكمه و حساب در پيشگاه او است.


ولى با توجه به آيه بعد تفسيرى را كه انتخاب كرديم از همه مناسبتر است.


بعضى معتقدند كه اين آيه از جمله آياتى است كه خط سير تكامل ابدى انسان را بيان مى‏كند ، و در زمره آياتى است كه مى‏گويد : و اليه المصير بازگشت همه به سوى او است ( تغابن : 3 ) - و يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه : اى انسان تو با سعى و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى‏روى ، و او را ملاقات خواهى كرد ( انشقاق : 6 ) و ان الى ربك المنتهى : و اينكه همه به سوى پروردگارت باز مى‏گردند ( نجم : 42 ) .


به تعبير روشنتر انسانها رهروانى هستند كه از سر حد عدم حركت كرده و تا به اقليم وجود اينهمه راه را آمده‏اند ، و در اين اقليم نيز رو به سوى وجود مطلق و هستى بى‏پايان خداوند در حركتند ، و هر گاه از مسير اصلى و صراط مستقيم منحرف نشوند اين حركت تكاملى تا ابد ادامه خواهد يافت و هر روز وارد مرحله تازه‏اى از قرب خدا مى‏شوند ، اما اگر از مسير خود منحرف شوند سقوط كرده و نابود خواهند شد .


سپس در ادامه همين سخن مى‏افزايد : در آن روز انسان را از تمام كارهائى كه مقدم داشته يا مؤخر نموده است آگاه مى‏سازند ( ينبؤ الانسان يومئذ بما قدم و اخر).


در اينكه منظور از اين دو تعبير چيست ؟ تفسيرهاى زيادى ذكر شده است:


تفسير نمونه ج : 25ص :291


نخست اينكه منظور اعمالى است كه در حيات خود از پيش فرستاده ، يا آثارى كه بعد از مرگ از او باقيمانده ، اعم از سنت نيك و بد كه در ميان مردم گذاشته و به آن عمل مى‏كنند و حسنات و سيئاتش به او مى‏رسد ، و يا كتاب و نوشته‏ها ، و بناهاى خير و شر ، و فرزندان صالح و ناصالح ، كه آثارش به او مى‏رسد .


ديگر اينكه منظور اولين اعمالى است كه بجا آورده ، و آخرين اعمالى كه در عمرش انجام داده است ، و به تعبير ديگر از تمام اعمالش با خبر مى‏شود.


ديگر اينكه اموالى را كه پيش از خود فرستاده ، و اموالى را كه براى وارثان گذاشته است.


بعضى نيز گفته‏اند منظور گناهانى است كه مقدم داشته ، و اطاعاتى است كه مؤخر داشته است ، يا بالعكس.


ولى از همه مناسبتر تفسير اول است ، به خصوص اينكه در حديثى از امام باقر (عليه‏السلام‏) در تفسير اين آيه آمده است كه فرمود : ( ينبؤ ) بما قدم من خير و شر ، و ما اخر من سنة ليس بها من بعده ، فان كان شرا كان عليه مثل وزرهم ، و لا ينقص من وزرهم شيئا ، و ان كان خيرا كان له مثل اجورهم ، و لا ينقص من اجورهم شيئا : در آن روز به انسان خبر مى‏دهند آنچه از خير و شر را مقدم داشته ، و آنچه مؤخر نموده است ، از سنتهائى كه از خود به يادگار گذارده ، تا كسانى كه بعد از او مى‏آيند به آن عمل كنند ، اگر سنت بدى بوده به اندازه گناه عمل كنندگان بر او خواهد بود ، بى‏آنكه چيزى از گناه آنان بكاهد ، و اگر سنت خيرى بوده همانند پاداشهاى آنها براى او خواهد بود بى‏آنكه چيزى از اجر آنها كاسته شود .



تفسير نمونه ج : 25ص :292


در آيه بعد مى‏افزايد : گرچه خداوند و فرشتگان او انسان را از تمام اعمالش آگاه مى‏كنند ، ولى نيازى به اين اعلام نيست ، بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است و خود و اعضايش در آن روز بزرگ شاهد و گواه او هستند ( بل الانسان على نفسه بصيرة).


هر چند در ظاهر براى خود عذرهائى بتراشد ( و لو القى معاذيره).


اين آيات در حقيقت همان چيزى را مى‏گويد كه در آيات ديگر قرآن در باره گواهى اعضاى انسان بر اعمال او آمده است ، مانند آيه 20 سوره فصلت كه مى‏گويد : شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون : گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به آنچه انجام مى‏دادند گواهى مى‏دهند و آيه 65 يس كه مى‏فرمايد : و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون : دستهاى آنها با ما سخن مى‏گويند ، و پاهايشان به اعمالى كه انجام داده‏اند گواهى مى‏دهند ! بنابر اين در آن دادگاه بزرگ قيامت بهترين گواه بر اعمال انسان ، خود اوست ، چرا كه او از همه بهتر از وضع خويشتن آگاه است ، هر چند خداوند براى اتمام حجت گواهان زياد ديگرى نيز براى او قرار داده است .


بصيرة هم معناى مصدرى دارد ( بينائى و آگاهى ) و هم معنى وصفى ( شخص آگاه ) و لذا بعضى آن را به معنى حجت و دليل و برهان كه آگاهى بخش است تفسير كرده‏اند .



تفسير نمونه ج : 25ص :293


معاذير جمع معذرت در اصل به معنى پيدا كردن چيزى است كه آثار گناه را از بين ببرد كه گاهى عذر واقعى است ، و گاه صورى و ظاهرى ، بعضى نيز گفته‏اند : معاذير جمع معذار به معنى پرده و پوشش است ، طبق اين تفسير معنى آيه چنين مى‏شود : انسان بر خويشتن آگاهى دارد هر چند پرده‏ها بر اعمال خود بيفكند ، و كارهاى خويش را مستور دارد ، ولى تفسير اول مناسبتر است .


به هر حال حاكم بر حساب و جزا در آن روز بزرگ كسى است كه هم از اسرار درون و برون آگاه است ، و هم خود انسان را حسابگر اعمال خويش قرار مى‏دهد ، همانگونه كه در آيه 14 سوره اسراء آمده : اقرأ كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه امروز خود حسابگر خويش باشى ! گرچه آيات مورد بحث همگى در باره معاد و قيامت سخن مى‏گويد ، ولى مفهوم آن گسترده است ، عالم دنيا را نيز شامل مى‏شود ، در اينجا نيز مردم از حال خود آگاهند ، هر چند گروهى با دروغ و پشت هم اندازى و ظاهرسازى و رياكارى چهره واقعى خويش را مكتوم مى‏دارند .


لذا در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) آمده است كه فرمود : ما يصنع احدكم ان يظهر حسنا ، و يسر سيئا ا ليس اذا رجع الى نفسه يعلم انه ليس كذلك ، و الله سبحانه يقول : بل الانسان على نفسه بصيرة ، ان السريرة اذا صلحت قويت العلانية : هر گاه يكى از شما ظاهر خود را بيارايد اما در پنهانى بد كار باشد چه مى‏تواند انجام دهد ؟ آيا هنگامى كه به خويشتن مراجعه كند نمى‏داند كه اينگونه نيست ؟ همانگونه كه خداوند سبحان مى‏فرمايد : بلكه انسان به خويشتن آگاه است ، هنگامى كه باطن انسان صالح گردد ظاهر او نيز تقويت مى‏شود .



تفسير نمونه ج : 25ص :294


و در احاديث روزه مريض نيز آمده است كه يكى از ياران امام صادق (عليه‏السلام‏) سؤال كرد : ما حد المرض الذى يفطر صاحبه ؟ ميزان آن بيمارى كه مجوز افطار است چيست ؟ امام در جواب فرمود : بل الانسان على بصيرة ، هو اعلم بما يطيق : انسان از وضع خود آگاهتر است و بهتر مى‏داند چه اندازه توانائى دارد.



تفسير نمونه ج : 25ص :295


لا تحَرِّك بِهِ لِسانَك لِتَعْجَلَ بِهِ‏(16) إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَ قُرْءَانَهُ‏(17) فَإِذَا قَرَأْنَهُ فَاتَّبِعْ قُرْءَانَهُ‏(18) ثمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ‏(19)


ترجمه:


16 -زبانت را به خاطر عجله براى خواندن آن ( قرآن ) حركت مده.


17 -چرا كه جمع و خواندن آن بر عهده ماست.


18 -و هنگامى كه ما آن را خوانديم از آن پيروى كن.


19 -سپس بيان ( و توضيح ) آن نيز بر عهده ماست.


تفسير : جمع و حفظ قرآن بر عهد ماست!


اين آيات در حقيقت به منزله جمله معترضه‏اى است كه گاه گوينده در لابلاى سخن خويش مى‏آورد ، مثلا شخصى مشغول خطابه است و مى‏بيند آخر مجلس مملو از جمعيت شده در حالى كه جلو مجلس خالى است موقتا سخنان خويش را قطع مى‏كند ، و حاضران را دعوت به جلو آمدن مى‏كند تا جا براى آيندگان باز شود و بعد به سخنان خويش ادامه مى‏دهد و يا استادى به هنگام تدريس غفلتى از شاگرد خود مى‏بيند سخن خويش را قطع كرده و به او هشدار مى‏دهد سپس درس را ادامه مى‏دهد .



تفسير نمونه ج : 25ص :296


اگر شخصى ناآگاه ، آن سخنرانى يا اين تدريس را از نوار بشنود ممكن است گرفتار اشتباه شود ، و از عدم ارتباط اين جمله‏ها با جمله‏هاى قبل و بعد تعجب كند ، ولى با دقت در شرايط خاص مجلس ، فلسفه اين جمله‏هاى معترضه روشن مى‏شود.


با توجه به اين مقدمه ساده به تفسير آيات مورد بحث مى‏پردازيم .


خداوند موقتا رشته سخن در باره قيامت و احوال مؤمنان و كافران را رها كرده ، و تذكر فشرده‏اى به پيامبرش در باره قرآن مى‏دهد و مى‏فرمايد : زبانت را به خاطر عجله براى خواندن آن ، حركت مده ( لا تحرك به لسانك لتعجل به).


در تفسير اين آيه ، مفسران گفتگو بسيار دارند ، و رويهمرفته سه تفسير براى آن ذكر شده است.


نخست تفسير معروفى است كه از ابن عباس در كتب حديث و تفسير نقل شده است ، و آن اينكه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به خاطر عشق و علاقه شديدى كه به دريافت و حفظ قرآن داشت ، هنگامى كه پيك وحى آيات را بر او مى‏خواند ، همراه او زبان خود را حركت مى‏داد و عجله مى‏كرد ، خداوند او را نهى فرمود كه اين كار را مكن ، خود ما آن را براى تو جمع مى‏كنيم .


ديگر اينكه : مى‏دانيم قرآن داراى دو نزول است : نزول دفعى يعنى همه آن يكجا در شب قدر بر قلب پاك پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شد ، و نزول تدريجى كه در طى 23 سال صورت گرفته ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به خاطر عجله‏اى كه در ابلاغ دعوت داشت گاه قبل از نزول تدريجى ، و يا همراه آن آيات را تلاوت مى‏كرد ، به او دستورداده شد كه از اين كار خود دارى كند ، و بگذارد هر آيه‏اى در موقع خود تلاوت و ابلاغ گردد.


و به اين ترتيب مضمون اين آيه همانند آيه 114 سوره طه است ( و لا تعجل


تفسير نمونه ج : 25ص :297


بالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه : ) در باره قرآن عجله مكن پيش از آنكه وحى آن تمام شود.


اين دو تفسير تفاوت زيادى با هم ندارند ، و در مجموع به اين معنى باز مى‏گردد كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حتى در گرفتن وحى هم نبايد عجله كند.


تفسير سومى كه طرفدار بسيار كمى دارد اين است كه مخاطب در اين آيات گنهكاران در قيامتند كه به آنها دستور داده مى‏شود نامه اعمال خود را بخوانند و حسابگر خويش باشند ، و به آنها گفته مى‏شود : در خواندن آن عجله نكنيد طبيعى است آنها به هنگام خواندن نامه عمل خود وقتى به سيئات مى‏رسند ناراحت مى‏شوند ، و مى‏خواهند با عجله از آن بگذرند ، اين دستور به آنها داده مى‏شود و آنها را از عجله باز مى‏دارد ، و موظف مى‏شوند هنگامى كه فرشتگان الهى نامه اعمال آنها را مى‏خوانند آنها نيز از آنها پيروى كنند .


مطابق اين تفسير اين آيات شكل جمله معترضه ندارد ، و با آيات گذشته و آينده مربوط است ، و همگى با هم پيوند دارد ، چرا كه همه مربوط به احوال قيامت و معاد است ، ولى طبق تفسير اول و دوم - همانگونه كه گفتيم اين آيات جنبه معترضه دارد .


ولى به هر حال تفسير سوم ، مخصوصا با توجه به ذكر نام قرآن در آيات بعد ، بسيار بعيد به نظر مى‏رسد ، و اصولا لحن آيات به خوبى نشان مى‏دهد كه مراد يكى از دو تفسير قبل است ، و جمع ميان آن دو نيز مانعى ندارد ، هر چند لحن آيات بعد موافق تفسير اول يعنى تفسير مشهور است ( دقت كنيد).


سپس مى‏افزايد بر ما است كه آن را جمع كنيم و بر تو بخوانيم ( ان


تفسير نمونه ج : 25ص :298


عليناجمعه و قرآنه).


خلاصه از ناحيه جمع‏آورى قرآن نگران نباش ، ما آيات آن را جمع مى‏كنيم باز هم به وسيله پيك وحى بر تو مى‏خوانيم.


و هنگامى كه ما بر تو خوانديم از آن پيروى كن و بخوان ( فاذا قرأناه فاتبع قرآنه).


سپس بر ما است كه آن را تبيين كنيم ( ثم ان علينا بيانه).


بنابر اين جمع قرآن ، و هم تلاوت آن بر تو ، و هم تبيين و تفصيل معانى آن هر سه بر عهده ما است ، به هيچوجه نگران مباش ، آنكس كه اين وحى را نازل كرده ، در تمام مراحل حافظ آن است ، تنها وظيفه تو از يكسو پيروى از تلاوت پيك وحى ، و از سوى ديگرابلاغ اين رسالت به عامه مردم است.


بعضى نيز گفته‏اند منظور از جمع كردن جمع در لسان وحى نيست ، بلكه جمع در سينه پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و تلاوت آن در لسان آن حضرت (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، يعنى عجله مكن ما تمام اين آيات را در سينه تو جمع مى‏كنيم ، و سپس قرائت آن را بر زبانت جارى مى‏سازيم.


به هر حال اين تعبيرات همگى تفسير اول را تاييد مى‏كند كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به هنگام نزول وحى به وسيله جبرئيل ، پيوسته عجله داشت كه آيات را به سرعت تكرار كند ، مبادا از حافظه او برود، و اينجا بود كه از سوى خداوند به او


تفسير نمونه ج : 25ص :299


اعلام شد كه خونسردى خود را حفظ كند ، و نيز اطمينان داده شد كه نه تنها جمع آيات و تلاوت آن ، بلكه تبيين آن نيز از سوى خداوند تضمين شده است.


اين آيات در ضمن بيانگر اصالت قرآن ، و حفظ آن از هر گونه تحريف و دگرگونى است ، چرا كه خداوند وعده جمع و تلاوت و تبيين آن را داده است.


در حديث آمده است كه پيغمبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بعد از نزول اين آيات هنگامى كه جبرئيل بر او نازل مى‏شد كاملا سكوت مى‏كرد ، و هنگامى كه جبرئيل مى‏رفت شروع به تلاوت آيات مى‏نمود .



تفسير نمونه ج : 25ص :300


َكلا بَلْ تحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ(20) وَ تَذَرُونَ الاَخِرَةَ(21) وُجُوهٌ يَوْمَئذٍ نَّاضِرَةٌ(22) إِلى رَبهَا نَاظِرَةٌ(23) وَ وُجُوهٌ يَوْمَئذِ بَاسِرَةٌ(24) تَظنُّ أَن يُفْعَلَ بهَا فَاقِرَةٌ(25)


ترجمه:


20 -چنين نيست كه شما مى‏پنداريد ( و دلايل معاد را مخفى مى‏شمريد ) بلكه شما دنياى زودگذر را دوست داريد ( و هوسرانى بى‏قيد و شرط را).


21 -و آخرت را رها مى‏كنيد.


22 -در آن روز صورتهائى شاداب و مسرور است.


23 -و به پروردگارش مى‏نگرد !


24 -و در آن روز صورتهائى در هم كشيده است.


25 -زيرا مى‏داند عذابى در مورد او انجام مى‏شود كه پشت را در هم مى‏شكند!


تفسير نمونه ج : 25ص :301


تفسير : چهره‏هاى خندان و چهره‏هاى عبوس در صحنه قيامت


در اين آيات بار ديگر به ادامه بحثهاى مربوط به معاد باز مى‏گردد ، ويژگيهاى ديگرى را از قيامت ، و همچنين علل انكار معاد را بيان مى‏كند ، مى‏فرمايد : چنان نيست كه دلائل معاد مخفى باشد و نتوانيد به حقانيت آن پى ببريد ، بلكه در حقيقت شما اين دنياى زود گذر را دوست داريد ( كلا بل تحبون العاجلة).


و به همين دليل آخرت را رها مى‏كنيد ( و تذرون الاخرة ) .


دليل اصلى انكار معاد شك در قدرت خداوند و جمع‏آورى عظام رميم و خاكهاى پراكنده نيست ، بلكه علاقه شديد شما به دنيا ، و شهوات و هوسهاى سركش سبب مى‏شود كه هر گونه مانع و رادعى را از سر راه خود بر داريد ، و از آنجا كه پذيرش معاد و امر و نهى الهى ، موانع و محدوديتهاى فراوانى بر سر اين راه ايجاد مى‏كند ، لذا به انكار اصل مطلب برمى‏خيزيد ، و آخرت را به كلى رها مى‏سازيد.


همانگونه كه قبلا نيز گفتيم يكى از علل مهم گرايش به ماديگرى و انكار مبدأ و معاد كسب آزادى بى‏قيد و شرط در برابر شهوات و لذات ، و هر گونه گناه ، مى‏باشد ، نه تنها در گذشته كه در دنياى امروز نيز اين معنى به صورت آشكارترى صادق است .


اين دو آيه در حقيقت تاكيدى است بر آنچه در آيات قبل گذشت كه مى‏فرمود : بل يريد الانسان ليفجر امامه - يسئل ايان يوم القيامة.



تفسير نمونه ج : 25ص :302


سپس به بيان حال مؤمنان نيكو كار ، و كافران بد كار ، در آن روز پرداخته ، چنين مى‏گويد : صورتهائى در آن روز شاداب و خندان و نورانى و زيبا است ( وجوه يومئذ ناضرة).


ناضرة از ماده نضرة به معنى شادابى خاصى است كهبر اثر وفور نعمت و رفاه به انسان دست مى‏دهد كه توأم با سرور و زيبائى و نورانيت است ، يعنى رنگ رخساره آنها از وضع حالشان خبر مى‏دهد كه چگونه غرق نعمتهاى الهى شده‏اند ، در حقيقت اين شبيه چيزى است كه در آيه 24 سوره مطففين آمده : تعرف فى وجوههم نضرة النعيم در صورتهاى آنها ( بهشتيان ) شادابى نعمت را مشاهده مى‏كنى.


اين از نظر پاداشهاى مادى ، و اما در مورد پاداشهاى روحانى آنها مى‏فرمايد : آنها فقط به ذات پاك پروردگارشان مى‏نگرند ! ( الى ربها ناظره).


نگاهى با چشم دل و از طريق شهود باطن ، نگاهى كه آنها مجذوبآن ذات بى‏مثال ، و آن كمال و جمال مطلق مى‏كند ، و لذتى روحانى و توصيف ناپذير به آنها دست مى‏دهد كه يك لحظه آن از تمام دنيا و آنچه در دنيا است برتر و بالاتر است ! توجه داشته باشيد كه مقدم شدن الى ربها بر ناظرة افاده حصر


تفسير نمونه ج : 25ص :303


مى‏كند ، يعنى تنها به او مى‏نگرند ، و نه به غير او.


و اگر گفته شود بهشتيان مسلما بغير او نيز نگاه مى‏كنند ، مى‏گوئيم : اگر به غير او نگاه مى‏كنند همه را آثار او مى‏بينند ، و نگاه كردن به اثر نگاه به مؤثر است ، و به تعبير ديگر در همه جا او را مى‏بينند ، و در همه چيز قدرت و جلال و جمال او را تماشا مى‏كنند ، لذا توجه به نعمتهاى بهشتى نيز آنها را از نظر به ذات خداوند غافل نمى‏كند .


به همين دليل در بعضى از روايات كه در تفسير اين آيه آمده است مى‏خوانيم : آنها نظر به رحمت خداوند و نعمت او و ثواب او مى‏كنند چرا كه نگاه به اينها نيز نگاه به ذات مقدس او است.


جمعى از بيخبران آيه فوق را اشاره به مشاهده حسى خداوند در قيامت گرفته‏اند.


و مى‏گويند در آن روز خدا را با همين چشم ظاهر مشاهده خواهند كرد ! در حالى كه چنين مشاهده‏اى لازمه‏اش جسمانى بودن خداوند ، و وجود درمكان و كيفيت و حالت خاص جسمانى است ، و مى‏دانيم ذات پاكش از اين آلودگيها بر كنار است ، همانگونه كه در آيات مختلف قرآن كرارا روى آن تكيه شده است از جمله در آيه 103 سوره انعام مى‏خوانيم : لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار : چشمها او را نمى‏بيند ، و او چشمها را مى‏بيند اين آيه مطلق است ، و هيچ اختصاص به دنيا ندارد.


به هر حال عدم مشاهده حسى خداوند واضحتر از آن است كه بخواهيم بيش از اين روى آن بحث كنيم ، و هر كس كمترين آشنائى با قرآن و معارف اسلامى داشته باشد به اين حقيقت اعتراف مى‏كند.



تفسير نمونه ج: 25ص :304


بعضى براى ناظره تفسير ديگرى ذكر كرده ، و گفته‏اند : از ماده انتظار است ، يعنى مؤمنان در آن روز انتظارشان تنها از ذات پاك خدا است ، و حتى بر اعمال نيك خود نيز تكيه نمى‏كنند ، و پيوسته منتظر رحمت و نعمت اويند.


و اگر گفته شود اين انتظار آميخته با نوعى ناراحتى خواهد بود ، در حالى كه در آنجا براى مؤمنان ناراحتى وجود ندارد.


در پاسخ مى‏گويند : آن انتظارى آميخته با ناراحتى است كه اطمينانى به سرانجامش نباشد ، ولى با وجود اطمينان ، چنين انتظارى آميخته با آرامش است.


جمع ميان معنى نظر كردن و انتظار داشتن نيز بعيد به نظر نمى‏رسد ، زيرا استعمال لفظ واحد در معانى متعدد جائز است ، اما اگر بنا شود يكى از اين دو معنى منظور باشد ترجيح با معنى اول است .


اين سخن را با حديث پر معنائى از پيغمبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پايان مى‏دهيم : فرمود : اذا دخل اهل الجنة الجنة يقول الله تعالى تريدون شيئا ازيدكم ؟ فيقولون ا لم تبيض وجوهنا ؟ ا لم تدخلنا الجنة و تنجينا من النار ؟ قال فيكشف الله تعالى الحجاب فما اعطوا شيئا احب اليهم من النظر الى ربهم ! : هنگامى كه اهل بهشت وارد بهشت مى‏شوند خداوند مى‏فرمايد : چيز ديگرى مى‏خواهيد بر شما بيفزايم ؟


تفسير نمونه ج : 25ص :305


آنها مى‏گويند : ( پروردگارا همه چيز به ما داده‏اى ) آيا روى ما را سفيد نكردى ؟ آيا ما را وارد بهشت ننمودى ؟ و رهائى از آتش نبخشيدى ؟ در اين هنگام حجابها كنار مى‏رود ( و خداوند را با چشم دل مشاهده مى‏كنند ) و در آن حال چيزى محبوبتر نزد آنان از نگاه به پروردگارشان نيست.


جالب توجه اينكه : در حديثى از انس بن مالك از آن حضرت (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده است كه فرمود : ينظرون الى ربهم بلا كيفية و لا حد محدود و لا صفة معلومة : آنها به پروردگارشان مى‏نگرند بدون كيفيت و حد محدود و صفت مشخصى ! .


و اين حديث تاكيدى است بر شهود باطنى نه مشاهده با چشم.


و در نقطه مقابل اين گروه مؤمنان گروهى هستند كه صورتهايشان ، عبوس و در هم كشيده است ( و وجوه يومئذ باسرة).


باسرة از ماده بسر ( بر وزن نصر ) به معنى چيز نارس و كار قبل از موعد است ، و لذا به ميوه كال نخل ، بسر ( بر وزن عسر ) گفته مى‏شود ، و سپس به درهم كشيدن صورت و عبوس بودن اطلاق شده است ، از اين جهت كه عكس العملى است كه انسان قبل از فرا رسيدن رنج و عذاب و ناراحتى اظهار مى‏دارد.


به هر حالآنها وقتى كه نشانه‏هاى عذاب را مى‏نگرند ، و نامه‏هاى اعمال خويش را خالى از حسنات ، و مملو از سيئات ، مشاهده مى‏كنند ، سخت پريشان و محزون و اندوهگين مى‏شوند ، و چهره در هم مى‏كشند.



تفسير نمونه ج : 25ص :306


آنها مى‏دانند عذابى سخت كه پشت آنها را در هم مى‏شكند در باره آنها انجام خواهد شد ( تظن ان يفعل بها فاقرة).


بسيارى از مفسران معتقدند كه ظن در اينجا به معنى علم است ، يعنى آنها يقين به چنين عذابى پيدا مى‏كنند ، در حالى كه بعضى گفته‏اند : ظن در اينجا به همان معنى اصلى يعنى گمان مى‏باشد ، البته آنها اجمالا يقين دارند عذاب مى‏شوند اما نسبت به چنين عذاب كمرشكن گمان دارند .


فاقرة از ماده فقرة ( بر وزن ضربة ) و جمع آن فقار به معنى مهره‏هاى پشت است ، بنابر اين فاقره به حادثه سنگينى مى‏گويند كه مهره‏هاى پشت را در هم مى‏شكند ، و فقير را از اين رو فقير گفته‏اند كه گوئى پشتش شكسته است.


به هر حال ، اين تعبير كنايه از انواع مجازاتهاى سنگينى است كه در دوزخ در انتظار اين گروه است ، اين گروه انتظار عذابهاى كمرشكن را مى‏كشند در حالى كه گروه سابق در انتظار رحمت پروردگار ، و آماده لقاى محبوبند اينها بدترين عذاب را دارند ، و آنها برترين نعمت جسمانى و موهبت و لذت روحانى را .



تفسير نمونه ج : 25ص :307


َكلا إِذَا بَلَغَتِ الترَاقىَ‏(26) وَ قِيلَ مَنْ رَاقٍ‏(27) وَ ظنَّ أَنَّهُ الْفِرَاقُ‏(28) وَ الْتَفَّتِ الساقُ بِالساقِ‏(29) إِلى رَبِّك يَوْمَئذٍ الْمَساقُ‏(30)


ترجمه:


26 -چنين نيست ، او هرگز ايمان نمى‏آورد تا جان به گلوگاهش رسد.


27 -و گفته شود : آيا كسى هست كه اين بيمار را از مرگ نجات دهد ؟!


28 -و يقين به فراق از دنيا پيدا كند.


29 -و ساق پاها ( از شدت جان دادن ) به هم مى‏پيچيد.


30 -(آرى ) در آن روز مسير همه به سوى ( دادگاه ) پروردگارت خواهد بود.


 


تفسير:


در ادامه بحثهاى مربوط به جهان ديگر و سرنوشت مؤمنان و كافران ، در اين آيات سخن از لحظه دردناك مرگ است كه دريچه‏اى است به سوى جهان ديگر.


مى‏فرمايد : چنين نيست ، او هرگز ايمان نمى‏آورد تا زمانى كه جان


تفسير نمونه ج : 25ص :308


به گلوگاهش برسد ( كلا اذا بلغت التراقى).


آن روز است كه چشم برزخى او باز مى‏شود ، حجابها كنار مى‏رود ، نشانه‏هاى عذاب و كيفر را مى‏بيند ، و به اعمال خود واقف مى‏شود ، و در آن لحظه ايمان مى‏آورد ، ولى ايمانى كه هرگز مفيد به حال او نخواهد بود .


تراقى جمع ترقوه به معنى استخوانهائى است كه گرداگرد گلو را گرفته است ، و رسيدن جان به گلوگاه ، كنايه از آخرين لحظات عمر است ، زيرا هنگامى كه روح از بدن بيرون مى‏رود ، اعضائى كه فاصله بيشترى از قلب دارند ( مانند دست و پاها ) زودتر از كار مى‏افتند ، گوئى روح تدريجا خود را از بدن بر مى‏چيند تا به گلوگاه برسد.


در اين هنگام اطرافيان او سراسيمه و دستپاچه به دنبال راه نجاتى مى‏گردند و گفته مى‏شود ، آيا كسى هست كه بيايد و اين بيمار را از مرگ نجات دهد ( و قيل من راق ) .


اين سخن را از روى عجز و ياس و بيچارگى مى‏گويند ، در حالى كه مى‏دانند كار از كار گذشته است ، و از دست طبيب نيز كارى ساخته نيست.


راق از ماده رقى ( بر وزن نهى ) و رقيه ( بر وزن خفيه ) به معنى بالا رفتن است ، اين واژه ( رقيه ) به اوراد و دعاهائى كه موجب نجات مريض مى‏شود اطلاق گرديده ، به خود طبيب از آنجا كه بيمار را رهائى مى‏بخشد و نجات مى‏دهد نيز راقى گفته‏اند ، بنابر اين مفهوم آيه چنين است كه اطرافيان


تفسير نمونه ج : 25ص :309


مريض ، و گاه خود او ، از شدت ناراحتى صدا مى‏زند آيا طبيبى پيدا مى‏شود ؟ آيا كسى هست كه دعائى بخواند و اين بيمار رهائى يابد ؟ ! بعضى نيز گفته‏اند معناى آيه اين است كه چه كسى از فرشتگان روح او را قبض مى‏كند و بالا مى‏برد ؟ آيا فرشتگان عذاب ، يا فرشتگان رحمت ؟ ! و بعضى افزوده‏اند از آنجا كه فرشتگان الهى از گرفتن و بالا بردن روح چنين انسان بى‏ايمانى كراهت دارند ملك الموت مى‏گويد : كيست كه روح او را بگيرد و بالا برد ؟ ولى تفسير اول از همه صحيحتر و مناسبتر است .


در آيه بعد به ياس كامل محتضر اشاره كرده ، مى‏گويد : در اين حال او از زندگى به طور مطلق مايوس شده ، و يقين بهفراق و جدائى از دنيا پيدا مى‏كند ( و ظن انه الفراق).


و ساق پاها به هم پيچيده مى‏شود و لحظه مرگ فرا مى‏رسد ( و التفت الساق بالساق).


اين به هم پيچيدگى ، يا به خاطر شدت ناراحتى جان دادن است ، يا در نتيجه از كار افتادن دست و پا و بر چيده شدن روح ، از آنها.


براى اين آيه تفسيرهاى ديگرى نيز نقل شده است ، از جمله در حديثى از امام باقر (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : التفت الدنيا بالاخرة : دنيا به آخرت پيچيده مى‏شود.


و در تفسير على بن ابراهيم نيز همين معنى آمده است.



تفسير نمونه ج : 25ص :310


از ابن عباس نيز نقل شده كه منظور به هم پيچيدن شدت امر آخرت به امر دنيا است .


بعضى نيز گفته‏اند : منظور به هم پيچيدن شدائد مرگ با شدائد قيامت است.


ظاهر اين است كه همه اينها به همان معنى كه از امام باقر (عليه‏السلام‏) نقل شده باز مى‏گردد.


اين تفسير از اينجا گرفته شده كه يكى از معانى ساق در لغت عرب ، حادثه شديد و مصيبت و بلاى عظيم است.


و بعضى نيز گفته‏اند : منظور به هم پيچيدن ساق پاها در كفن است.


البته اين تفسيرها تضادى با هم ندارند ، و مى‏تواند همه آنها در معنى آيه جمع باشد.


و در آخرين آيه مورد بحث مى‏فرمايد : مسير همه خلايق در آن روز به سوى دادگاه پروردگار تو است ( الى ربك يومئذ المساق ) .


آرى همه به سوى او بازمى‏گردند و در دادگاه عدل او حاضر مى‏شوند و تمام خطوط به او منتهى خواهد گشت.


اين آيه هم تاكيدى بر مساله معاد و رستاخيز عمومى بندگان است ، و هم مى‏تواند اشاره‏اى به جهت‏گيرى حركت تكاملى خلايق به سوى ذات پاك او كه ذاتى است بى‏نهايت از هر جهت ، بوده باشد.



تفسير نمونه ج : 25ص :311


نكته : لحظه دردناك مرگ


چنانكه مى‏دانيم قرآن بارها روى مساله مرگ و مخصوصا لحظه جان دادن تكيه مى‏كند ، و به انسانها هشدار مى‏دهد كه همگى چنين لحظه‏اى را در پيش دارند ، گاه از آن به سكرة الموت ( مستى و گيجى حال مرگ ) تعبير كرده است .


و گاه تعبير به غمرات الموت يعنى شدائد مرگ.


گاه تعبير به رسيدن روح به حلقوم و گاه تعبير به رسيدن روح به تراقى ، يعنى استخوانهاى اطراف گلوگاه نموده است ( آيات مورد بحث ) از مجموع اينها به خوبى استفاده مى‏شود كه آن لحظه - بر خلاف آنچه بعضى از ماديين مى‏گويند - لحظه سخت و دردناكى است ، چرا چنين نباشد در حالى كه لحظه انتقال از اين جهان به جهان ديگر مى‏باشد ، يعنى همانگونه كه انتقال انسان از عالم جنين به جهان دنيا توأم با درد و رنج فراوان است ، انتقال به جهان ديگر نيز طبعا چنين خواهد بود .


ولى از روايات اسلامى استفاده مى‏شود كه اين لحظه بر مؤمنان راستين آسان مى‏گذرد ، در حالى كه براى افراد بى‏ايمان سخت دردناك است ، اين به خاطر آن است كه شوق به لقاى پروردگار و رحمت و نعمتهاى بى‏پايان او،


تفسير نمونه ج : 25ص :312


چنان گروه اول را از خود بى‏خود مى‏كند كه دردهاى لحظه انتقال را احساس نمى‏كنند.


در حالى كه گروه دوم وحشت مجازات از يكسو ، و مصيبت فراق از دنيائى كه به آن دلبسته بودند از سوى ديگر ، دردهاى لحظه انتقال از دنيا را براى آنها مضاعف مى‏كند.


در حديثى از امام على بن الحسين (عليهماالسلام‏) مى‏خوانيم هنگامى كه در باره مرگ از آنحضرت سؤال شد فرمود مرگ براى مؤمن مانند كندن يك لباس چركين پرحشره ، و گشودن غل و زنجيرهاى سنگين ، و تبديل آن به بهترين لباسها ، و خشبوترين عطرها ، و راهوارترين مركبها ، و مرفه‏ترين منزلهاى است و نسبت به كافر مانند كندن يك لباس فاخر ، و نقل مكان از منزلها مرفه ، و تبديل آن به كثيف‏ترين و خشن‏ترين لباسها ، و وحشتناكترين منزلها و عظيم‏ترين عذابها است .


در حديث ديگرى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم كه شخصى از حضرتش توصيف مرگ را خواست امام فرمود : للمؤمن كاطيب ريح يشمه فينعس لطيبه و ينقطع التعب و الالم كله عنه ، و للكافر كلسع الافاعى و لدغ العقارب او اشد ! : نسبت به مؤمن همچون عطر بسيار خشبوئى است كه آن را مى‏بويد و حالتى شبيه خواب به او دست مى‏دهد ، و درد و رنج به كلى از او قطع مى‏شود ! و نسبت به كافر مانند گزيدن افعى‏ها و عقربها و يا شديدتر از آن است!.


به هر حال مرگ ، دريچه عالم بقا است ، چنانكه در حديثى از على (عليه‏السلام‏) آمده كه فرمود : لكل دار باب و باب دار الاخرة الموت : هر خانه‏اى درى دارد


تفسير نمونه ج : 25ص :313


و در خانه آخرت ، مرگ است.


آرى توجه آن اثر عميقى در شكستن شهوات ، و پايان دادن به آرزوهاى دور و دراز ، و زدودن زنگار غفلت از آئينه دل دارد ، لذا در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : ذكر الموت يميت الشهوات فى النفس و يقلع منابت الغفلة ، و يقوى القلب بمواعد الله و يرق الطبع ، و يكسر اعلام الهوى ، و يطفى‏ء نار الحرص ، و يحقر الدنيا ، و هو معنى ما قال النبى (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فكر ساعة خير من عبادة سنة : ياد مرگ شهوتهاى سركش را در درون آدمى مى‏ميراند ، و ريشه‏هاى غفلت را از دل بر مى‏كند ، قلب را به وعده‏هاى الهى نيرو مى‏بخشد ، و به طبع آدمى نرمى و لطافت مى‏دهد ، نشانه‏هاى هوا پرستى را در هم مى‏شكند ، آتش حرص را خاموش مى‏كند .


و دنيا را در نظر انسان كوچك مى‏كند ، و اين است معنى سخنى كه پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرموده : يك ساعت فكر كردن از يكسال عبادت بهتر است!.


البته منظور بيان يكى از مصداقهاى روشن تفكر است نه اينكه موضوع تفكر منحصر به آن بوده باشد.


در اين باره بحث ديگرى در جلد 22 صفحه 235 ( ذيل آيه 19 سوره ق ) گذشت .



تفسير نمونه ج : 25ص :314


فَلا صدَّقَ وَ لا صلى‏(31) وَ لَكِن كَذَّب وَ تَوَلى‏(32) ثمَّ ذَهَب إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطى‏(33) أَوْلى لَك فَأَوْلى‏(34) ثمَّ أَوْلى لَك فَأَوْلى‏(35) أَ يحْسب الانسنُ أَن يُترَك سدىً‏(36) أَ لَمْ يَك نُطفَةً مِّن مَّنىّ‏ٍ يُمْنى‏(37) ثمَّ كانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسوَّى‏(38) فجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَينِ الذَّكَرَ وَ الأُنثى‏(39) أَ لَيْس ذَلِك بِقَدِرٍ عَلى أَن يحْيِىَ المَْوْتى‏(40)


ترجمه:


31 -او هرگز ايمان نياورد و نماز نخواند .



تفسير نمونه ج : 25ص :315


32 -بلكه تكذيب كرد ، و روى گردان شد.


33 -سپس به سوى خانواده خود بازگشت در حالى كه متكبرانه قدم بر مى‏داشت.


34 -عذاب الهى براى تو شايسته‏تر است ، شايسته‏تر!


35 -سپس عذاب الهى براى تو شايسته‏تر است ، شايسته‏تر!


36 -آيا انسان گمان مى‏كند بيهوده و بى‏هدف رها مى‏شود ؟


37 -آيا او نطفه‏اى از منى كه در رحم ريخته مى‏شود نبود ؟


38 -سپس به صورت خون بسته در آمد ، و او را آفريد و موزون ساخت ؟


39 -و از او دو زوج مذكر و مؤنث آفريد.


40 -آيا چنين كسى قادر نيست كه مردگان را زنده كند ؟ !


 


تفسير : خدائى كه انسان را از نطفه بى‏ارزش آفريد...


در ادامه بحثهاى مربوط به مرگ كه نخستين گام در سفر آخرت است و در آيات گذشته آمده ، در آيات مورد بحث از خالى بودن دست كافران از توشه اين مسافرت سخن مى‏گويد.


نخست مى‏فرمايد : اين انسان منكر معاد هرگز ايمان نياورد و آيات خدا را تصديق نكرد و براى او نماز نگذارد ( فلا صدق و لا صلى).


بلكه راه تكذيب را پيش گرفت و به فرمان خدا پشت كرد ( و لكن كذب و تولى).


منظور از جمله فلا صدق عدم تصديق قيامت و حساب و جزا و آيات الهى


تفسير نمونه ج : 25ص :316


و توحيد و نبوت پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، ولى بعضى آن را اشاره به ترك انفاق و صدقه از ناحيه كافران دانسته‏اند ، به قرينه ذكر آن در كنار نماز.


ولى آيه دوم به خوبى گواهى مى‏دهد كه نقطه مقابل اين تصديق ، تكذيب است ، بنابر اين تفسير اول صحيحتر به نظر مى‏رسد.


در آيه بعد مى‏افزايد : سپس او به سوى خانواده خود بازگشت ، در حالى كه متكبرانه راه مى‏رفت ( ثم ذهب الى اهله يتمطى).


او به گمان اينكه با بى‏اعتنائى و تكذيب پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و آيات الهى ، پيروزى مهمى به دست آورده ، از باده غرور سرمست بود ، و به سراغ خانواده خود مى‏آمد تا طبق معمول مسائل افتخار آميز را كه در خارج خانه رخ داده براى آنها بازگو كند ، حتى راه رفتنش و حركت اعضاء پيكرش همگى بيانگر اين كبر و غرور بوده .


يتمطى از ماده مطا در اصل به معنى پشت است و تمطى به معنى كشيدن پشت از روى بى‏اعتنائى و غرور ، و يا كسالت و بى‏حالى است ، و در اينجا منظور همان معنى اول است.


بعضى نيز آن را از ماده مط ( بر وزن خط ) به معنى كشيدن پا يا ساير اعضاى بدن به هنگام اظهار بى‏اعتنائى يا كسالت مى‏دانند ، ولى اشتقاق آن از مطا با ظاهر لفظ مناسبتر است .


به هر حال اين معنى شبيه چيزى است كه در آيه 31 سوره مطففين


تفسير نمونه ج : 25ص :317


آمده است : و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين : هنگامى كه آنها به سوى خانواده‏هاى خود بازمى‏گردند از روى استهزا درباره مؤمنان سخن مى‏گويند.


سپس اينگونه افراد بى‏ايمان را مخاطب ساخته ، و به عنوان تهديد مى‏گويد : عذاب الهى براى تو شايسته‏تر است ، شايسته‏تر ! ( أولى لك فاولى).


باز هم عذاب الهى براى تو شايسته‏تر است ، شايسته‏تر ! ( ثم أولى لك فاولى).


تفسيرهاى متعدد ديگرى براى اين آيه نيز ذكر كرده‏اند از جمله اينكه : تهديدى است به آنها كه عذاب بر تو باد باز هم عذاب بر تو باد .


يا اين حالتى را كه دارى براى تو سزاوارتر است ، سزاوارتر.


يا سرزنش و مذمت براى تو بهتر است ، باز هم بهتر.


يا واى بر تو ، باز هم واى بر تو.


يا خيرات دنيا از تو دور باد ، و خيرات آخرت نيز دور باد.


يا شر و عذاب دامنگير تو باد ، باز هم شر و عذاب دامنگيرت باد.


يا عذابى كه در ميدان بدر مشاهده مى‏كنى براى تو در اين دنيا شايسته‏تر است ، و عذاب قبر و قيامت نيز براى تو شايسته‏تر .



تفسير نمونه ج : 25ص :318


ولى ناگفته پيدا است كه غالب اين معانى به يك معنى كلى و جامع بر مى‏گردد كه تهديد به عذاب و مذمت و شر و عقاب را در بر مى‏گيرد اعم از عذاب دنيا ، برزخ ، و قيامت.


در روايات آمده است كه رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دست ابو جهل را گرفت ( و طبق بعضى از روايات گريبان او را گرفت ) و فرمود : أولى لك فاولى ثم أولى لك فاولى ابو جهل گفت : مرا به چه چيز تهديد مى‏كنى ، نه تو مى‏توانى و نه پروردگارت مى‏تواند به من زيانى برساند ، من قدرتمندترين افراد اين سرزمين هستم ، ! اينجا بود كه همين جمله‏ها بر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به صورت آيات قرآنى نازل شد .


سپس به دو استدلال جالب درباره معاد مى‏پردازد كه يكى از طريق بيان هدف آفرينش و حكمت خداوند است ، و ديگرى از طريق بيان قدرت او به استناد تحول و تكامل نطفه انسان در مراحل مختلف عالم جنين.


در مرحله اول مى‏فرمايد : آيا انسان گمان مى‏كند كه بيهوده و بى‏هدف رها مى‏شود ؟ ! ( ا يحسب الانسان ان يترك سدى).


سدى ( بر وزن هدى ) به معنى مهمل و بيهوده و بى‏هدف است ، عرب مى‏گويد : ابل سدى در مورد شترى كه بدون ساربان رها شده و هر جا مى‏خواهد به چرا مى‏رود .


منظور از انسان در اين آيه همان انسانى است كه منكر معاد و رستاخيز مى‏باشد ، آيه مى‏گويد : او چگونه باور مى‏كند خداوند اين جهان پهناور را ، با اين عظمت ، و اينهمه شگفتيها ، براى انسان بيافريند ، ولى در آفرينش انسان هدفى نباشد ، ؟ چگونه مى‏تواند باور كرد ، كه هر عضوى از اعضاى


تفسير نمونه ج : 25ص :319


انسان براى هدف خاصى آفريده شده باشد ، چشم براى ديدن و گوش براى شنيدن ، و قلب براى رسانيدن غذا و اكسيژن و آب به تمام سلولهاى بدن.


حتى خطوط سر انگشتان انسان نيز حكمتى دارد ، ولى براى مجموع وجود او هيچ هدفى در كار نيست ، و بيهوده و مهمل و بدون هيچگونه برنامه و امر و نهى و تكليف و مسؤوليت آفريده شده است ؟ يك فرد عادى اگر مصنوع كوچكى بى‏هدف بسازد به او ايراد مى‏كنند ، و نامش را از زمره انسانهاى عاقل حذف مى‏نمايند ، چگونه خداوند حكيم على الاطلاق ممكن است چنين آفرينش بى‏هدفى داشته باشد ؟ ! و اگر گفته شود هدف همين زندگى چند روزه دنيا است ، همين خور و خواب تكرارى و آميخته با هزار گونه درد و رنج ، قطعا اين چيزى نيست كه بتواند آن آفرينش بزرگ را توجيه كند .


بنابر اين نتيجه مى‏گيريم كه اين انسان براى هدف بزرگترى يعنى زندگى جاويدان در جوار قرب رحمت حق ، و تكامل بى‏وقفه و بى‏پايان ، آفريده شده است .


سپس به بيان دليل دوم پرداخته ، مى‏افزايد : آيا انسان در آغاز نطفه‏اى از منى نبود كه در رحم ريخته مى‏شود ؟ ! ( ا لم يك نطفة من منى يمنى ) سپس اين مرحله را پشت سر گذارد و به صورت خون بسته درآمد،


تفسير نمونه ج : 25ص :320


و خداوند او را آفرينش تازه‏اى بخشيد ، و موزون ساخت ( ثم كان علقة فخلق فسوى).


باز در اين مرحله متوقف نماند خداوند از همين نطفه دو جفت مرد و زن را آفريد ( فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى ) .


آيا كسى كه نطفه كوچك و بى‏ارزش را در ظلمتكده رحم مادر ، هر روز آفرينش جديدى مى‏بخشد ، و لباس تازه‏اى از حيات و زندگى در تن او مى‏كند ، و چهره نوينى به او مى‏دهد ، تا سرانجام انسان مذكر يا مؤنث كاملى مى‏شود و از مادر متولد مى‏گردد آيا چنين كسى قادر نيست مردگان را زنده كند ؟ ! ( ا ليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى).


اين بيان در حقيقت در مقابل منكرانى است كه در مساله معاد جسمانى غالبا دم از محال بودن مى‏زدند ، و امكان بازگشت به زندگى را بعد از مردن و خاك شدن نفى مى‏كردند ، وقرآن براى اثبات امكان اين معنى دست انسان را گرفته و او را به آغاز خلقتش بازمى‏گرداند ، مراحل عجيب جنين ، و تطورات شگفت‏انگيز انسان را در اين مراحل به او نشان مى‏دهد ، تا بداند او بر همه چيز قادر و توانا است ، و به تعبير ديگر بهترين دليل براى امكان يك شى‏ء وقوع آن است.


نكته‏ها:


1 -تطورات جنين يا رستاخيزهاى مكرر!


نطفه در اصل به معنى آب كم يا آب صاف است ، سپس به قطرات آبى


تفسير نمونه ج : 25ص :321


كه از طريق لقاح سبب پيدايش انسان يا حيوانى مى‏شود گفته شده است.


در حقيقت تحول نطفه در دوران جنينى از عجيب‏ترين پديده‏هاى جهان هستى است كه موضوع علم جنين‏شناسى مى‏باشد ، و در قرون اخير پرده از روى اسرار آن تا حد زيادى برداشته شده است .


قرآن در آن روز كه هنوز اين مسائل كشف نشده بود كرارا به عنوان يكى از نشانه‏هاى قدرت خداوند روى آن تكيه كرده ، و اين خود از نشانه‏هاى عظمت اين كتاب بزرگ آسمانى است.


گرچه در اين آيات تنها بعضى از مراحل جنينى ذكر شده ولى در آيات ديگر قرآن مانند آيات آغاز سوره حج ، و اوائل سوره مؤمنون ، مراحل بيشترى بيان گرديده است ، و ما شرح بيشترى در ذيل اين آيات در اين زمينه داده‏ايم .


ضمنا به ذلك كه اسم اشاره به بعيد است در مورد خداوند كنايه از عظمت مقام او است و اشاره به اين است كه بقدرى ذات پاكش والا است كه از دسترس افكار بشر بيرون است.


در روايتى آمده است هنگامى كه آيات ا ليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى : آيا خداوند با اينهمه توانائى ، قادر نيست مردگان را زنده كند ؟ نازل گرديد ؟ رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عرضه داشت : سبحانك اللهم ، و بلى : منزهى تو اى خداوند آرى چنين قدرتى را دارى.


همين معنى از امام باقر و امام صادق (عليه‏السلام‏) نيز نقل شده است.



تفسير نمونه ج : 25ص :322


2 -نظام جنسيت در جهان بشريت


با تمام گفتگوهائى كه در باره عوامل جنسيت جنين شده ، و اينكه تحت تاثير چه امورى تبديل به جنس مذكر يا مؤنث مى‏شود ، هنوز هيچكس به درستى نمى‏داند كه عوامل اصلى چيست ؟ درست است كه بعضى از مواد غذائى يا پاره‏اى از داروها ممكن است در اين مساله بى‏تاثير نباشد.


ولى يقينا هيچكدام عامل تعيين كننده محسوب نمى‏شود ، و به تعبير ديگر اين مطلبى است كه علمش نزد خداوند عالم است.


از سوى ديگر همواره يك تعادل نسبى در ميان اين دو جنس در همه جوامع ديده مى‏شود گرچه در غالب جوامع تعداد زنان كمى بيشتر و ندرتا در بعضى جوامع تعداد مردان كمى زيادتر است ولى رويهمرفته يك تعادل نسبى در ميان اين دو جنس وجود دارد .


اگر فرضا روزى فرا رسد كه اين تعادل به هم بخورد ، و مثلا تعداد زنان ده برابر مردان ، يا تعداد مردان ده برابر زنان شود ، فكر كنيد چگونه نظام جامعه انسانى به هم مى‏خورد ؟ و چه مفاسد عجيبى از اين رهگذر به وجود مى‏آيد كه در برابر هر يك زن ده مرد ، و يا در برابر هر ده مرد يك زن وجود داشته باشد ، و چه جنجالى بر پا مى‏شود.


آيات فوق كه مى‏گويد فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى اشاره لطيف و سر بسته‏اى به اين دو موضوع است : از يكسو به تنوع مرموز انسانها ، و تقسيم آنها به اين دو جنس در دوران جنين اشاره مى‏كند ، و از سوى ديگر به اين تعادل نسبى .



تفسير نمونه ج : 25ص :323


خداوندا ! ما گواهى مى‏دهيم كه تو قادرى بر اينكه در يك لحظه تمام مردگان را لباس حيات بپوشانى ، چيزى در مقابل قدرت تو مشكل و پيچيده نيست.


پروردگارا ! در آن روز كه جانها به گلوگاه مى‏رسد ، و از همه چيز قطع اميد مى‏كنيم تنها اميدمان به ذات پاك تو است.


بار الها ! ما را به هدف آفرينش آشنا بفرما.


آمينيا رب العالمين .


پايان سوره قيامت7 ربيع الاول 1407.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :