امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
899
تفسير نمونه : سوره شمس آيات 15–1


تفسير نمونه ج : 27ص :35


( 91 )سوره الشمس اين سوره در مكه نازل شده و 15 آيه دارد



تفسير نمونه ج : 27ص :36


محتوى و فضيلت سوره الشمس


اين سوره كه در حقيقت سوره تهذيب نفس و تطهير قلوب از ناپاكيها و ناخالصيها است ، بر محور همين معنى دور مى‏زند ، منتها در آغاز سوره به يازده موضوع مهم از عالم خلقت و ذات پاك خداوند براى اثبات اين معنى كه فلاح و رستگارى در گرو تهذيب نفس است قسم ياد شده ، و بيشترين سوگندهاى قرآن را به طور جمعى در خود جاى داده است .


و در پايان سوره به ذكر نمونه‏اى از اقوام متمرد و گردنكش كه به خاطر ترك تهذيب نفس در شقاوت ابدى فرو رفتند ، و خداوند آنها را به مجازات شديدى گرفتار كرد ، يعنى قوم ثمود مى‏پردازد ، و با اشاره كوتاهى به سرنوشت آنها سوره را پايان مى‏دهد.


در حقيقت اين سوره كوتاه يكى از مهمترين مسائل سرنوشت‏ساز زندگى بشر را بازگو مى‏كند ، و نظام ارزشى اسلام را در مورد انسانها مشخص مى‏سازد .


در فضيلت تلاوت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده است : من قرأها فكانما تصدق بكل شى‏ء طلعت عليه الشمس و القمر ! : هر كس آن را بخواند گوئى به تعداد تمام اشيائى كه خورشيد و ماه بر آنها مى‏تابد در راه خدا صدقه داده است!.


و مسلما اين فضيلت بزرگ از آن كسى است كه محتواى بزرگ اين سوره كوچك را در جان خود پياده كند ، و تهذيب نفس را وظيفه قطعى خود بداند.



تفسير نمونه ج : 27ص :37


سورة الشمس‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ وَ الشمْسِ وَ ضحَاهَا(1) وَ الْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا(2) وَ النهَارِ إِذَا جَلَّاهَا(3) وَ الَّيْلِ إِذَا يَغْشاهَا(4) وَ السمَاءِ وَ مَا بَنَاهَا(5) وَ الأَرْضِ وَ مَا طحَاهَا(6) وَ نَفْسٍ وَ مَا سوَّاهَا(7) فَأَلهَْمَهَا فجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا(8) قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا(9) وَ قَدْ خَاب مَن دَساهَا(10)



تفسير نمونه ج : 27ص :38


ترجمه:


بنام خداوند بخشنده بخشايشگر


1 -به خورشيد و گسترش نور آن سوگند!


2 -و به ماه در آن هنگام كه بعد از آن در آيد


3 -و به روز هنگامى كه صفحه زمين را روشن سازد


4 -و قسم به شب آن هنگام كه صفحه زمين را بپوشاند


5 -و قسم به آسمان و كسى كه آسمان را بنا كرده.


6 -و قسم به زمين و كسى كه آن را گسترانيده.


7 -و سوگند به نفس آدمى و آنكس كه آن را منظم ساخته،


8 -سپس فجور و تقوا ( شر و خير ) را به او الهام كرده است


9 -كه هر كس نفس خود را تزكيه كرده ، رستگار شده


10 -و آنكس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده ساخته ، نوميد و محروم گشته است.


تفسير : رستگارى بدون تهذيب نفس ممكن نيست


سوگندهاى پى در پى و مهمى كه در آغاز اين سوره آمده ، به يك حساب يازدهسوگند و به حساب ديگر هفت سوگند است ، و بيشترين تعداد سوگندهاى قرآن را در خود جاى داده ، و به خوبى نشان مى‏دهد كه مطلب مهمى در اينجا مطرح است ، مطلبى به عظمت آسمانها و زمين و خورشيد و ماه ، مطلبى سرنوشت‏ساز و حيات‏بخش.


نخست بايد به شرح و تفسير اين سوگندها بپردازيم ، و بعد به بررسى آن مطلب بر اهميت كه اينهمه آوازه‏ها از او است.



تفسير نمونه ج : 27ص :39


نخست مى‏فرمايد : به خورشيد و گسترش نور آن سوگند ( و الشمس و ضحاها).


همانگونه كه قبلا نيز گفته‏ايم سوگندهاى قرآن عموما دو مقصد را تعقيب مى‏كند : نخست اهميت مطلبى كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، و ديگر اهميت خود اين امور كه مورد سوگند است ، چرا كه سوگند هميشه به موضوعات مهم ياد مى‏شود ، به همين دليل اين سوگندها فكر و انديشه انسان را به كار مى‏اندازد تا در باره اين موضوعات مهم عالم خلقت بينديشد ، و از آنها راهى به سوى خدا بگشايد .


خورشيد مهمترين و سازنده‏ترين نقش را در زندگى انسان و تمام موجودات زنده زمينى دارد ، زيرا علاوه بر اينكه منبع نور و حرارت است و اين دو از عوامل اصلى زندگى انسان به شمار مى‏رود ، منابع ديگر حياتى نيز از آن مايه مى‏گيرند ، وزش بادها ، نزول بارانها ، پرورش گياهان ، حركت رودخانه‏ها و آبشارها ، و حتى پديد آمدن منابع انرژى‏زا ، همچون نفت و ذغال سنگ ، هر كدام اگر درست دقت كنيم به صورتى با نور آفتاب ارتباط دارد بطورى كه اگر روزى اين چراغ حياتبخش خاموش گردد تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت .


ضحى در اصل به معنى گسترش نور آفتاب است و اين در هنگامى است كه خورشيد از افق بالا بيايد و نور آن همه جا را فرا گيرد ، سپس به آنموقع از روز نيز ضحى اطلاق شده است.


تكيه بر خصوص ضحى به خاطر اهميت آن است ، چرا كه موقع سلطه نور آفتاب بر زمين است .



تفسير نمونه ج : 27ص :40


سپس به سومين سوگند پرداخته مى‏گويد : قسم به ماه در آن هنگام كه پشت سر خورشيد در آيد ( و القمر اذا تلاها).


اين تعبير - چنانكه جمعى از مفسران نيز گفته‏اند - در حقيقت اشاره به ماه در موقع بدر كامل يعنى شب چهارده است ، زيرا ماه در شب چهاردهم تقريبا مقارن غروب آفتاب سر از افق مشرق بر مى‏دارد ، و چهره پر فروغ خود را ظاهر كرده و سلطه خويش را بر پهنه آسمان تثبيت مى‏كند ، و چون از هر زمان جالبتر و پر شكوه‏تر است به آن سوگند ياد شده است.


اين احتمال را نيز داده‏اند كه تعبير فوق اشاره به تبعيت دائمى ماه از خورشيد ، و اكتساب نور از آن منبع باشد ، ولى در اين صورت جمله اذا تلاها قيد توضيحى مى‏شود .


بعضى احتمالات ديگر نيز در تفسير آيه داده‏اند كه شايان توجه نيست لذا از ذكر آن خوددارى مى‏شود.


و در چهارمين سوگند ، مى‏افزايد : و به روز هنگامى كه صفحه زمين را روشن سازد سوگند ( و النهار اذا جلاها).


جلاها از ماده تجلية به معنى اظهار و ابراز است.


در اينكه ضمير در جلاها به چه چيز باز مى‏گردد ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى آن را به زمين يا دنيا بر مى‏گردانند ( چنانكه در بالا گفتيم ) درست است كه در آيات گذشته سخنى از زمين در ميان نبوده ، ولى از قرينه مقام روشن مى‏شود .


بعضى نيز معتقدند كه ضمير به خورشيد بر مى‏گردد ، يعنى قسم به روز هنگامى كه خورشيد را ظاهر مى‏كند ، درست است كه در حقيقت خورشيد


تفسير نمونه ج : 27ص :41


روز را ظاهر مى‏كند ولى به طور مجازى مى‏توان گفت كه روز خورشيد را آشكار كرد ، اما تفسير اول مناسبتر به نظر مى‏رسد.


به هر حال سوگند به اين پديده مهم آسمانى به خاطر تاثير فوق العاده آن در زندگى بشر ، و تمام موجودات زنده است ، چرا كه روز رمز حركت و جنبش و حيات است و تمام تلاشها و كششها و كوششهاى زندگى معمولا در روشنائى روز صورت مى‏گيرد .


و در پنجمين سوگند مى‏فرمايد : قسم به شب ، آن هنگام كه صفحه زمين ( يا خورشيد ) را بپوشاند ( و الليل اذا يغشاها).


شب با تمام بركات و آثارش ، كه از يكسو حرارت آفتاب روز را تعديل مى‏كند ، و از سوى ديگر مايه آرامش و استراحت همه موجودات زنده است ، كه اگر تاريكى شب نبود ، و آفتاب پيوسته مى‏تابيد آرامشى وجود نداشت ، زيرا حرارت سوزان آفتاب همه چيز را نابود مى‏كرد ، حتى اگر نظام شب و روز بر خلاف وضع كنونى بود همين مشكل پيش مى‏آمد ، چنانكه در كره ماه كه شبهايش معادل دو هفته كره زمين است و روزهايش نيز معادل دو هفته ، در وسط روز حرارت به حدود سيصد درجه سانتيگراد مى‏رسد كه هيچ موجود زنده‏اى


تفسير نمونه ج : 27ص :42


كه ما مى‏شناسيم در آن شرائط باقى نمى‏ماند ، و در وسط شب مقدار زيادى زير صفر مى‏رود كه اگر در آنجا موجود زنده‏اى باشد حتما يخ مى‏زند و نابود مى‏شود.


قابل توجه اينكه در آيات سابق افعال به صورت ماضى آمده بود ، و در اين آيه به صورت مضارع است ، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه حوادثى همچون ظهور روز و شب مخصوص زمانى نيست ، گذشته و آينده را همه شامل مى‏شود و لذا بعضى به صورت فعل ماضى ، و بعضى به صورت فعل مضارع آمده ، تا عموميت اين حوادث را در بستر زمان روشن سازد .


در ششمين و هفتمين سوگند به سراغ آسمان و خالق آسمان مى‏رود ، و مى‏افزايد : به آسمان و آن كسى كه آسمان را بنا كرده سوگند ( و السماء و ما بناها).


اصل خلقت آسمان با آن عظمت خيره كننده از شگفتيهاى بزرگ خلقت است ، و بناء و پيدايش اينهمه كواكب و اجرام آسمانى و نظامات حاكم بر آنها شگفتى ديگر ، و از آن مهمتر خالق اين آسمان است.


قابل توجه اينكه ما در لغت عرب معمولا براى موجود غير عاقل مى‏آيد ، و اطلاق آن بر خداوند عالم حكيم تناسبى ندارد ، و لذا بعضى ناچار شده‏اند ما را در اينجا مصدريه بگيرند ، نه موصوله و در اينصورت مفهوم آيه چنين مى‏شود : سوگند به آسمان و بناى آسمان .


ولى با توجه به آيات و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها كه تفسير آن به زودى بيان مى‏شود راهى جز اين نيست كه ما موصوله و اشاره به ذات پاك خداوند باشد كه خالق همه آسمانها است ، و استعمال ما در مورد افراد عاقل نيز در لغت عرب بى سابقه نيست چنانكه در آيه 3 سوره نساء


تفسير نمونه ج : 27ص :43


مى‏خوانيم : فانكحوا ما طاب لكم من النساء : ازدواج كنيد زنانى را كه مورد علاقه شما است.


جمعى از مفسران معتقدند كه تعبير به ما ( چيزى ) در اينجا براى اين است كه مبدأ جهان را نخست به صورت مبهم ذكر كرده باشد ، تا بعدا با دقت و مطالعه ، به علم و حكمت او آشنا شوند و چيزى تبديل به كسى گردد ، ولى تفسير اول مناسبتر است.


سپس در هشتمين و نهمين سوگند سخن از زمين و خالق زمين به ميان آورده مى‏فرمايد : قسم به زمين و آن كس كه زمين را گسترانيده است ( و الارض و ما طحاها).


زمين كه گاهواره زندگى انسان و تمام موجودات زنده است .


زمين با تمام شگفتيها : كوهها و درياها ، دره‏ها و جنگلها ، چشمه‏ها و رودخانه‏ها ، معادن و منابع گرانبهايش ، كه هر كدام به تنهائى آيتى است از آيات حق و نشانه‏اى است از نشانه‏هاى او.


و از آن برتر و بالاتر خالق اين زمين و كسى كه آن را گسترانيده است.


طحاها از ماده طحو ( بر وزن سهو ) هم به معنى انبساط و گستردگى آمده است ، و هم به معنى راندن و دور كردن و از ميان بردن و در اينجا به معنى گستردن است ، چرا كه اولا زمين در آغاز در زير آب غرق بود ، تدريجا آبها در گودالهاى زمين قرار گرفت و خشكيها سر بر آورد و گسترده شد ، و از آن تعبير به دحو الارض نيز مى‏شود .


ثانيا زمين در آغاز به صورت پستيها و بلنديها با شيبهاى تند و غير قابل سكونتى بود ، بارانهاى سيلابى مداوم باريدند ، ارتفاعات زمين را شستند ، و در


تفسير نمونه ج : 27ص :44


دره‏ها گستردند ، و تدريجا زمينهاى مسطح و قابل استفاده براى زندگى انسان و كشت و زرع به وجود آمد.


بعضى از مفسران معتقدند كه در اين تعبير يك اشاره اجمالى به حركت زمين نيز وجود دارد ، چرا كه يكى از معانى طحو همان راندن است كه مى‏تواند اشاره به حركت انتقالى زمين به دور آفتاب ، و يا حتى حركت وضعى آن به دور خود ، و يا هر دو باشد .


سرانجام به دهمين و يازدهمين سوگند كه آخرين قسمها در اين سلسله است ، پرداخته مى‏فرمايد : سوگند به نفس آدمى ، و آنكس كه آن را منظم و مرتب ساخت ( و نفس و ما سواها).


همان انسانى كه عصاره عالم خلقت ، و چكيده جهان ملك و ملكوت ، و گل سرسبد عالم آفرينش است : اين خلقت بديع كه مملو از شگفتيها و اسرار است آنقدر اهميت دارد كه خداوند به خودش و خالق آن يكجا قسم ياد كرده!.


در اينكه منظور از نفس در اينجا روح انسان است ، يا جسم و روح هر دو ؟ مفسران احتمالات گوناگونى داده‏اند .


اگر منظور روح باشد مراد از سواها ( از ماده تسويه ) همان تنظيم و تعديل قواى روحى انسان است ، از حواس ظاهر گرفته ، تا نيروى ادراك ، حافظه ، انتقال ، تخيل ، ابتكار ، عشق ، اراده و تصميم ، و مانند آن در مباحث علم النفس مطرح شده است.


و اگر منظور روح و جسم هر دو باشد تمام شگفتيهاى نظامات بدن و دستگاههاى مختلف آن را كه در علم تشريح و فيزيولوژى ( وظايف الاعضاء ) به طور گسترده مورد بحث گرفته شامل مى‏شود.


البته نفس به هر دو معنى در قرآن مجيد اطلاق شده است:


تفسير نمونه ج : 27ص :45


در مورد روح در آيه 42 زمر مى‏خوانيم : الله يتوفى الانفس حين موتها : خداوند ارواح را به هنگام مرگ مى‏گيرد.


و در مورد جسم در آيه 33 قصص آمده است كه موسى مى‏گويد قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون موسى گفت پروردگارا من يكى از آنها ( از فرعونيان ظالم ) را كشته‏ام مى‏ترسم مرا به قتل برسانند.


ولى مناسب در اينجا اين است كه هر دو را شامل شود چرا كه شگفتيهاى قدرت خداوند هم در جسم است و هم در جان و اختصاص به يكى از اين دو ندارد جالب اينكه نفس در اينجا به صورت نكره ذكر شده ، كه مى‏تواند اشاره به عظمت و اهميت نفس آدمى باشد ، عظمتى مافوق تصور و آميخته با ابهام كه آن را به صورت يك موجود ناشناخته معرفى مى‏كند ، همانگونه كه بعضى از بزرگترين دانشمندان امروز از انسان به همين عنوان تعبير كرده ، و انسان را موجود ناشناخته ناميده‏اند .


در آيه بعد به يكى از مهمترين مسائل مربوط به آفرينش انسان پرداخته مى‏افزايد : پس از تنظيم قوى و جسم و جان آدمى ، فجور و تقوى را به او الهام كرد ( فالهمها فجورها و تقواها).


آرى هنگامى كه خلقتش تكميل شد ، و هستى او تحقق يافت ، خداوند بايدها و نبايدها را به او تعليم داد ، و به اين ترتيب وجودى شد از نظر آفرينش مجموعه‏اى از گل بد بو و روح الهى و از نظر تعليمات آگاه بر فجور و تقوى و در نتيجه وجودى است كه مى‏تواند در قوس صعودى برتر از فرشتگان گردد ، و از ملك‏پران شود ، و آنچه اندر وهم نايد آن شود ، و در قوس نزولى از حيوانات درنده نيز منحطتر گردد و به مرحله بل هم اضل برسد و اين منوط به آن است كه با اراده و انتخابگرى خويش كدام مسير را برگزيند .



تفسير نمونه ج : 27ص :46


الهمها از ماده الهام در اصل به معنى بلعيدن يا نوشيدن چيزى است ، و سپس به معنى القاء مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى آمده است ، گوئى روح انسان آن مطلب را با تمام وجودش مى‏نوشد و مى‏بلعد ، و گاه به معنى وحى نيز آمده ، ولى بعضى از مفسرين معتقدند كه تفاوت الهام با وحى در اين است كه شخصى كه به او الهام مى‏شود نمى‏فهمد مطلب را از كجا به دست آورده ، در حالى كه هنگام وحى مى‏داند از كجا و به چه وسيله به او رسيده است .


فجور از ماده فجر چنانكه قبلا هم اشاره كرده‏ايم به معنى شكافتن وسيع است ، و از آنجا كه سپيده صبح پرده شب را مى‏شكافد به آن فجر گفته شده.


و نيز از آنجا كه ارتكاب گناهان پرده ديانت را مى‏شكافد به آن فجور اطلاق شده .


البته منظور از فجور در آيه مورد بحث همان اسباب و عوامل و طرق آن است.


و منظور از تقوى كه از ماده وقايه به معنى نگهدارى است ، اين است كه انسان خود را از زشتيها و بديها و آلودگيها و گناهان نگهدارد و بركنار كند.


لازم به يادآورى است كه معنى اين آيه ( فالهمها فجورها و تقواها ) اين نيست كه خداوند عوامل فجور و تقوى را در درون جان آدمى ايجاد كرد ، عواملى كه او را به فجور و آلودگى و دريدن پرده‏هاى حيا دعوت مى‏كند ، و عواملى كه او را به خيرات و نيكيها مى‏كشاند ، آنچنان كهبعضى پنداشته ، و آيه را دليلى بر وجود تضاد در درون وجود انسان دانسته‏اند.


بلكه مى‏گويد اين دو حقيقت را به او الهام و تعليم كرد ، يا به تعبير ساده - تر راه و چاه را به او نشان داد ، همانگونه كه در آيه 10 سوره بلد آمده است


تفسير نمونه ج : 27ص :47


و هديناه النجدين : ما انسان را به خير و شر هدايت كرديم.


و به تعبير ديگر : خداوند آنچنان قدرت تشخيص و عقل و وجدان بيدار ، به او داده كه فجور و تقوى را از طريق عقل و فطرت در مى‏يابد.


و لذا بعضى از مفسران گفته‏اند اين آيه در حقيقت اشاره به مساله حسن وقبح عقلى است كه خداوند توانائى درك آن را به انسانها داده است.


قابل توجه اينكه خداوند نعمتهاى فراوانى در اختيار بشر گذارده ، ولى از ميان تمام اين نعمتها در اينجا روى مساله الهام فجور و تقوى و درك حسن و قبح تكيه كرده ، چرا كه اين مساله سرنوشت‏سازترين مسائل زندگى بشر است.


و سرانجام بعد از تمام اين سوگندهاى مهم و پى در پى به نتيجه آنها پرداخته مى‏فرمايد : سوگند به اينها كه هر كس نفس خويش را تزكيه كند رستگار است ( قد افلح من زكيها).


زكيها از ماده تزكية در اصل - چنانكه راغب در مفردات آورده - به معنى نمو و رشد دادن است ، و زكات نيز در اصل به معنى نمو و رشد است ، و لذا در روايتى از على (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : المال تنقصه النفقة و العلم يزكوا على الانفاق .


مال با انفاق نقصان مى‏يابد ولى علم با انفاق نمو مى‏كند.


سپس اين واژه به معنى تطهير و پاك كردن نيز آمده ، شايد به اين مناسبت كه پاكسازى از آلودگيها سبب رشد و نمو است ، و در آيه مورد بحث هر دو معنى امكان دارد.


آرى رستگارى از آن كسى است كه نفس خويش را تربيت كند و رشد و نمو دهد ، و از آلودگى به خلق و خوى شيطانى و گناه و عصيان و كفر پاك سازد


تفسير نمونه ج : 27ص :48


و در حقيقت مساله اصلى زندگى انسان نيز همين تزكيه است ، كه اگر باشد سعادتمند است و الا بدبخت و بينوا.


سپس به سراغ گروه مخالف رفته ، مى‏فرمايد : نوميد و محروم گشت هر كس نفس خود را با معصيت و گناه آلوده ساخت ( و قد خاب من دساها).


خاب از ماده خيبة به معنى نرسيدن به مطلوب و محروم شدن و زيانكار گشتن است.


دساها از ماده دس در اصل به معنى داخل كردن چيزى توام با كراهت است ، چنانكه قرآن مجيد در باره عرب جاهلى و زنده به گور كردن دختران مى‏فرمايد : ام يدسه فى التراب : آن را با كراهت ونفرت در خاك پنهان مى‏كند ( نحل - 59 ) و دسيسه به كارهاى مخفيانه زيانبار گفته مى‏شود.


در تناسب اين معنى با آيه مورد بحث بيانات گوناگونى گفته‏اند : گاه گفته شده اين تعبير كنايه از فسق و گناه است ، چرا كه اهل تقوى و صلاح ، خود را آشكار مى‏سازند ، در حالى كه افراد آلوده و گنهكار خود را پنهان مى‏دارند ، چنانكه نقل شده است سخاوتمندان عرب خيمه‏هاى خود را در نقاط مرتفع مى‏زدند ، و شبها آتش روشن مى‏كردند ، تا نيازمندان در طول شب و روز به سراغشان بروند ، و مورد محبت آنها واقع شوند ، ولى افراد بخيل و لئيم در زمينهاى پست خيمه برپا مى‏كردند تا كسى به سراغ آنان نيايد ! و گاه گفته‏اند منظور اين است كه گنهكاران خود را در لابلاى صالحان پنهان مى‏كنند .


يا اينكه نفس خود يا هويت انسانى خويش را در معاصى و گناه پنهان مى‏دارند.



تفسير نمونه ج : 27ص :49


يا معاصى و گناه را در درون نفس خود مخفى مى‏كنند.


و در هر حال كنايه‏اى است از آلودگى به گناه و معصيت و خوهاى شيطانى و درست در نقطه مقابل تزكيه است.


جمع تمام اين معانى در مفهوم وسيع آيه نيز بى مانع است.


و به اين ترتيب پيروزمندان و شكست‏خوردگان در صحنه زندگى دنيا مشخص مى‏شوند ، و معيار ارزيابى اين دو گروه چيزى جز تزكيه نفس و نمو و رشد روح تقوى و اطاعت خداوند يا آلودگى به انواع معاصى و گناهان نيست .


و از اينجا روشن مى‏شود اينكه در حديثى از امام باقر و امام صادق (عليه‏السلام‏) در تفسير آيه نقل شده است كه فرمود : قد افلح من اطاع و خاب من عصى : رستگار شد كسى كه اطاعت كرد و نوميد و محروم گشت كسى كه عصيان نمود در حقيقت بيان نتيجه و حاصل مقصود است.


در حديث ديگرى آمده است كه رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هنگامى كه آيه قد افلح من زكاها را تلاوت مى‏فرمود ، توقفمى‏كرد و چنين دعا مى‏نمود : اللهم آت نفسى تقواها ، انت وليها و مولاها ، و زكها انت خير من زكاها : پروردگارا به نفس من تقوايش را مرحمت كن ، تو ولى و مولاى آن هستى ، و آن را تزكيه فرما كه تو بهترين تزكيه كنندگانى.


اين سخن نشان مى‏دهد كه پيمودن اين راه پر پيچ و خم ، و گذشتن از اين گردنه صعب العبور حتى براى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) جز به توفيق الهى ممكن نيست ، يعنى با گامهائى از سوى بندگان و تاييداتى از سوى خداوند ، و لذا در حديث ديگرى از همان حضرت مى‏خوانيم كه در تفسير اين دو آيه فرمود : ( افلحت نفس


تفسير نمونه ج : 27ص :50


زكاها الله ، و خابت نفس خيبها الله من كل خير ! ) : رستگار شد نفسى كه خدا او را تزكيه كرده و نوميد و محروم گشت نفسى كه خدا او را از هر خير محروم نموده است.


نكته‏ها:


1 -ارتباط سوگندهاى قرآن با نتيجه آن


چه رابطه‏اى ميان اين سوگندهاى يازدهگانه و بسيار مهم با حقيقتى كه به خاطر آن سوگند ياد شده وجود دارد ؟ به نظر مى‏رسد كه هدف بيان اين حقيقت از سوى خداوند بزرگ است كه من تمام وسائل مادى و معنوى را براى سعادت و خوشبختى شما انسانها فراهم ساخته‏ام ، از يكسو با نور آفتاب و ماه صحنه زندگى شما را روشن و پر بار نموده و نظام روز و شب حركت و سكون شما را تنظيم كرده ، و زمين را براى زندگى شما از هر جهت آماده ساخته‏ام .


از سوى ديگر روح شما را با تمام استعدادهاى لازم آفريده‏ام ، وجدان بيدار به شما داده ، و حسن و قبح امور را به شما الهام كرده‏ام ، بنابر اين هيچ كمبودى براى پيمودن راه سعادت نداريد ، با اين حال چگونه نفس خويش را تزكيه نمى‏كنيد ؟ و تسليم دسيسه‏هاى شيطانى مى‏شويد ؟


2 -نقش خورشيد در عالم حيات


در باره خورشيد كه مركز منظومه شمسى ، و رهبر و سالار كواكب آن


تفسير نمونه ج : 27ص :51


است دو بحث وجود دارد : يكى بحث از عظمت آن كه قبلا از آن سخن گفته‏ايم و ديگر بحث در بركات و آثار آن است كه به طور خلاصه مى‏توان چنين گفت:


1 -زندگى بشر و تمام موجودات زنده ديگر در درجه اول نياز به حرارت و نور دارد ، و اين دو امر حياتى به وسيله اين كره عظيم آتشين به طور كاملا متعادلى تامين مى‏شود.


2 -تمام مواد غذائى به وسيله نور آفتاب تامين مى‏شود ، حتى موجوداتى كه در اعماق درياها زندگى مى‏كنند ، از گياهانى استفاده مى‏كنند كه در سطح اقيانوس‏ها در پرتو نور آفتاب ، و در لابلاى امواج آب ، پرورش مى‏يابد و ته‏نشين مى‏كند ، و يا اگر موجودات زنده از يكديگر تغذيه مى‏كنند باز غذاى گروهى از آنان از گياهان و نباتات است كه بدون نور خورشيد پرورش نمى‏يابند .


3 -تمام رنگها ، زيبائيها ، و جلوه‏هائى كه در جهان طبيعت مى‏بينيم به نوعى با تابش آفتاب ارتباط دارد ، و اين معنى در علوم مختلف مخصوصا فيزيك ثابت شده است.


4 -بارانهاى حيات‏بخش از ابرها فرو مى‏ريزند ، و ابرها همان بخاراتى هستند كه از تابش خورشيد بر صفحه اقيانوسها به وجود مى‏آيند ، بنابر اين تمام منابع آب كه از باران تغذيه مى‏شوند ، اعم از نهرها ، چشمه‏ها ، قناتها و چاههاى عميق از بركات نور آفتاب است .


5 -بادها كه وظيفه تعديل هوا و جابجا كردن ابرها ، و تلقيح نباتات ، و منتقل ساختن گرما و سرما از مناطق گرم به سرد ، و از مناطق سرد به گرم ، را بر عهده دارند ، بر اثر تابش نور آفتاب و تغيير درجه حرارت مناطق مختلف روى زمين به وجود مى‏آيند ، و به اين ترتيب آنها نيز از آفتاب مايه مى‏گيرند.


6 -مواد و منابع انرژى‏زا ، اعم از آبشارها ، سدهاى عظيمى كه در مناطق كوهستانى ايجاد مى‏كنند ، منابع نفت ، و معادن ذغال سنگ ، همه آنها به نوعى


تفسير نمونه ج : 27ص :52


با آفتاب گره مى‏خورند كه اگر او نبود هيچيك از اين منابع وجود نداشت ، تمام حركتها در صفحه زمين مبدل به سكون مى‏شد!.


7 -بقاء نظام منظومه شمسى به خاطر تعادل جاذبه و دافعه‏اى است كه ميان كره آفتاب از يكسو ، و سياراتى كه دور آن مى‏گردند از سوى ديگر ، وجود دارد ، و به اين ترتيب خورشيد نقش بسيار مؤثرى در نگهدارى اين سيارات در مدارات خود دارد.


از مجموع اين سخن استفاده مى‏كنيم كه اگر خداوند نخستين سوگند را از خورشيد شروع كرده چه دليلى داشته است ؟ ! همچنين ماه و روشنائى روز و تاريكى شب و كره زمين هر كدام نقش مهمى در زندگى انسان و غير انسان دارند ، و به همين دليل سوگند به آنها ياد شده است و فراتر از همه اينها روح و جسم انسان كه از همه اسرارآميزتر و شگفت‏انگيزتر است .


در باره اهميت تهذيب نفس در پايان سوره بحثى خواهيم داشت.



تفسير نمونه ج : 27ص :53


كَذَّبَت ثَمُودُ بِطغْوَاهَا(11) إِذِ انبَعَث أَشقَاهَا(12) فَقَالَ لهَُمْ رَسولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ وَ سقْيَهَا(13) فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُم بِذَنبِهِمْ فَسوَّاهَا(14) وَ لا يخَاف عُقْبَهَا(15)


ترجمه :


11 -قوم ثمود بر اثر طغيان ( پيامبرشان را ) تكذيب كردند.


12 -آنگاه كه شقى‏ترين آنها بپاخاست.


13 -و فرستاده الهى ( صالح ) به آنها گفت ناقه خدا را با آبشخورش واگذاريد ( و مزاحم آن نشويد).


14 -ولى آنها او را تكذيب نمودند و ناقه را پى كردند و به هلاكت رساندند ، لذا پروردگارشان آنها را به خاطر گناهى كه مرتكب شده بودند در هم كوبيد و سرزمينشان را صاف و مسطح نمود!


15 -و او هرگز از فرجام اين كار بيم ندارد.



تفسير نمونه ج : 27ص :54


تفسير : عاقبت مرگبار طغيانگران


به دنبال هشدارى كه در آيات قبل در باره عاقبت كار كسانى كه نفس خود را آلوده مى‏كنند آمده بود ، در اين آيات به عنوان نمونه به يكى از مصداقهاى واضح تاريخى اين مطلب پرداخته ، و سرنوشت قوم طغيانگر ثمود را در عباراتى كوتاه و قاطع و پر معنى بيان كرده مى‏فرمايد : قوم ثمود به سبب طغيان ، پيامبرشان را تكذيب كردند ، و آيات الهى را انكار نمودند ( كذبت ثمود بطغواها ) .


طغوى و طغيان هر دو به يك معنى است ، و آن تجاوز از حد و مرز است ، و در اينجا منظور تجاوز از حدود الهى و سركشى در مقابل فرمانهاى او است.


قوم ثمود كه نام پيامبرشان صالحبود از قديمى‏ترين اقوامى هستند كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى‏كردند ، زندگى مرفه ، سرزمين آباد ، دشتهاى مسطح با خاكهاى مساعد و آماده براى كشت و زرع ، و قصرهاى مجلل ، و خانه‏هاى مستحكم داشتند ، ولى نه تنها شكر اينهمه نعمت را بجا نياوردند ، بلكه سر به طغيان برداشته ، و به تكذيب پيامبرشان صالح برخاستند ، و آيات الهى را به باد سخريه گرفتند ، و سرانجام خداوند آنها را با يك صاعقه آسمانى نابود كرد.



تفسير نمونه ج : 27ص :55


سپس به يكى از نمونه‏هاى بارز طغيان اين قوم پرداخته ، مى‏افزايد:آنگاه كه شقى‏ترين آنها بپاخاست ( اذ انبعث اشقاها ) اشقى به معنى شقى‏ترين و سنگدل‏ترين افراد آن قوم ، اشاره به همان كسى است كه ناقه ثمود را به هلاكت رساند همان ناقه ( شتر ماده ) اى كه به عنوان يك معجزه در ميان آن قوم ظاهر شده بود ، و هلاك كردن آن اعلان جنگ با آن پيامبر الهى بود.


به گفته مفسران و مؤرخان نام اين شخص قدار بن سالف بود.


در بعضى از روايات آمده است كه پيغمبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به على (عليه‏السلام‏) فرمود : من اشقى الاولين ؟ سنگدل‏ترين افراد اقوام نخستين كه بود ؟ على (عليه‏السلام‏) در پاسخ عرض كرد : عاقر الناقة آن كسى كه ناقه ثمود را به هلاكت رساند .


پيامبر فرمود : صدقت ، فمن اشقى الاخرين ؟ : راست گفتى ، شقى‏ترين افراد اقوام اخير چه كسى است على (عليه‏السلام‏) مى‏گويد : عرض كردم نمى‏دانم اى رسول خدا.


پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : الذى يضربك على هذه ، و اشار الى يافوخه : كسى كه شمشير را بر اين نقطه از سر تو وارد مى‏كند ، و پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اشاره به قسمت بالاى پيشانى آن حضرت كرد و.



تفسير نمونه ج : 27ص :56


در آيه بعد به شرح بيشترى در زمينه طغيانگرى قوم ثمود پرداخته ، مى‏افزايد : رسول خدا به آنها گفت : ناقه خداوند را با آبشخورش واگذاريد ، و مزاحم آن نشويد ( فقال لهم رسول الله ناقه الله و سقياها ) .


منظور از رسول الله در اينجا حضرت صالح (عليه‏السلام‏) پيغمبر قوم ثمود است ، و تعبير به ناقة الله ( شتر ماده متعلق به خداوند ) اشاره به اين است كه اين شتر يك شتر معمولى نبود ، بلكه به عنوان معجزه و سند گوياى صدق دعوى صالح فرستاده شده بود ، يكى از ويژگيهاى آن طبق روايت مشهور اين بود كه شتر مزبور از دل صخره‏اى از كوه برآمد تا معجزه گويائى در برابر منكران لجوج باشد .


از آيات ديگر قرآن به خوبى استفاده مى‏شود كه حضرت صالح (عليه‏السلام‏) به آنها خبر داد كه آب آشاميدنى قريه بايد ميان آنها و ناقه تقسيم شود ، يك روز براى ناقه ، و روز ديگر براى اهل قريه باشد ، و هر كدام در نوبت خود از آب استفاده كنند و مزاحم ديگرى نشوند : و نبئهم ان الماء قسمة بينهم كل شرب محتضر ( قمر - 28).


و مخصوصا به آنها گفت : اگر متعرض اين ناقه شويد عذاب خداوند دامان شما را خواهد گرفت : فلا تمسوها بسوء فياخذكم عذاب يوم عظيم ( شعراء - 156).


و در آيه بعد مى‏گويد : اين قوم سركشاعتنائى به كلمات اين پيامبر بزرگ و هشدارهاى او نكردند ، او را تكذيب كرده ، و ناقه را به هلاكت رساندند ( فكذبوه فعقروها).



تفسير نمونه ج : 27ص :57


عقروها از ماده عقر ( بر وزن ظلم ) به معنى اصل و اساس و ريشه چيزى است ، و عقر ناقه به معنى ريشه كن كردن و هلاك نمودن آن است.


بعضى نيز گفته‏اند كه منظور پى كردن اين حيوان است ، يعنى پائين پاى او را قطع كردن و به زمين افكندن كه نتيجه آن نيز مرگ اين حيوان است.


جالب توجه اينكه كسى كه ناقه را به هلاكت رساند ، يك نفر بيشتر نبود كه قرآن از او تعبير به اشقى كرده است ، ولى در آيه فوق مى‏بينيم كه اين عمل به تمام طغيانگران قوم ثمود نسبت داده شده ، و عقروها به صورت صيغه جمع آمده ، اين به خاطر آن است كه ديگران هم به نحوى در اين كار سهيم بودند ، چرا كه اولا اينگونه توطئه‏ها معمولا توسط گروه و جمعيتى طراحى مى‏شود ، سپس به دست فرد معين يا افراد معدودى به اجرا در مى‏آيد ، و ثانيا چون با رضايت و خشنودى ديگران انجام مى‏گيرد سبب شركت آنها در اين امر مى‏شود كه رضايت سبب شركت در نتيجه است .


لذا در كلام رسا و گويائى از امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : انما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب ، لما عموه بالرضى ، فقال سبحانه : فعقروها فاصبحوا نادمين : ناقه ثمود را تنها يك نفر به هلاكت رساند ، ولى خداوند همه را مشمول عذاب ساخت ، چرا كه همگى به اين امر رضايت دادند ، و لذا فرموده است : آنها ( همگى ) ناقه را هلاك كردند ، و سپس از كرده خود همگى پشيمان شدند ( اما در زمانى كه پشيمانى سودى نداشت ) .


و به دنبال اين تكذيب و مخالفت شديد خداوند چنان آنها را مجازات كرد كه اثرى از آنان باقى نماند ، چنانكه در ادامه همين آيه مى‏فرمايد : پروردگارشان به خاطر گناهى كه كرده بودند همه را درهم كوبيد و نابود كرد و سرزمين آنها را صاف و مسطح نمود ( فدمدم عليهم ربهم بذنبهم فسواها ) .



تفسير نمونه ج : 27ص :58


صاعقه همان صيحه عظيم آسمانى در چند لحظه كوتاه چنان زلزله و لرزه‏اى در سرزمين آنها ايجاد كرد كه تمام بناها روى هم خوابيد و صاف شد و خانه‏هايشان را به گورهاى آنها مبدل ساخت.


دمدم از ماده ( دمدمة ) گاه به معنى هلاك كردن آمده ، و گاه به عذاب و مجازات كامل ، و گاه به معنى كوبيدن و نرم كردن و گاه به معنى ريشه كن ساختن ، و گاه به معنى خشم و غضب نمودن و يا احاطه كردن و فراگير شدن و همه اين معانى در آيه مورد بحث صادق است ، چرا كه اين عذاب گسترده از خشم الهى سرچشمه مى‏گرفت و همه آنها را در هم كوبيد و نرم كرد و ريشه كن ساخت .


سواها از ماده تسويه ممكن است به معنى صاف كردن خانه‏ها و زمينهاى آنها بر اثر صيحه عظيم و صاعقه و زلزله باشد ، و يا به معنى يكسره كردن كار اين گروه ، و يا مساوات همه آنها در مجازات و عذاب به گونه‏اى كه احدى از آنان از اين ماجرا سالم در نرفت.


جمع ميان اين معانى نيز ممكن است.


ضمير در سواها به قبيله ثمود باز مى‏گردد ، و يا به شهرها و آباديهاى آنان كه خداوند همه را با خاك يكسان نمود .


بعضى نيز گفته‏اند به دمدمة بر مى‏گردد كه از جمله بعد استفاده مى‏شود ، يعنى خداوند اين خشم و غضب و هلاكت را يكسان در ميان آنها قرار داد به طورى كه همگى را فرا گرفت.


تفسير اول مناسبتر به نظر مى‏رسد.


در ضمن از اين آيه به خوبى استفاده مى‏شود كه مجازات آنها نتيجه گناه آنها و متناسب با آن بوده است ، و اين عين عدالت و حكمت است.


در باره بسيارى از اقوام مى‏خوانيم كه به هنگام ظهور آثار عذاب پشيمان


تفسير نمونه ج : 27ص :59


شده ، و راه توبه را پيش مى‏گرفتند ولى عجيب اينكه در بعضى از روايات آمده است كه وقتى قوم صالح نشانه‏هاى عذاب را ديدند به جستجوى او پرداختند كه هر كجا وى را پيدا كنند نابود سازند و اين دليل بر عمق عصيان و سركشى آنها در مقابل خدا و پيامبر او است ، ولى خداوند او را نجات داد و آنها را هلاك كرد و طومار زندگانيشان را به كلى در هم پيچيد .


سرانجام در آخرين آيه براى اينكه هشدار محكمى به تمام كسانى كه در همان مسير و خط حركت مى‏كنند بدهد مى‏فرمايد : و خداوند هرگز از فرجام اين كار بيمى ندارد ( و لا يخاف عقباها).


بسيارند حاكمانى كه قدرت بر مجازات دارند ولى پيوسته از پى آمدهاى آن بيمناكند ، و از واكنشها و عكس العملها ترسان ، و به همين دليل از قدرت خود استفاده نمى‏كنند ، و يا به تعبير صحيحتر قدرت آنان آميخته با ضعف و ناتوانى و علمشان آميخته با جهل است ، چرا كه مى‏ترسند توانائى بر مقابله با پى آمدهاى آن نداشته باشند .


ولى خداوند قادر متعال كه علمش احاطه به همه اين امور و عواقب و آثار آنها دارد ، و قدرتش براى مقابله با پيامدهاى حوادث با هيچ ضعفى آميخته نيست بيمى از عواقب اين امور ندارد ، و به همين دليل با نهايت قدرت و قاطعيت آنچه را كه اراده كرده است انجام مى‏دهد.


طغيانگران نيز بايد حساب كار خود را برسند و از اينكه به خاطر اعمالشان مشمول خشم و غضب الهى گردند خود را بر حذر دارند.


عقبى به معنى پايان و نهايت و فرجام كار است و ضمير در عقباها به


تفسير نمونه ج : 27ص :60


دمدمه و هلاكت باز مى‏گردد


نكته‏ها:


1 -خلاصه سرگذشت قوم ثمود


قوم ثمود چنانكه گفتيم در سرزمينى ميان مدينه و شام ( بنام وادى القرى ) زندگى مى‏كردند ، آئينشان بت‏پرستى و در انواع گناهان غوطه‏ور بودند ، صالح پيغمبر بزرگ الهى از ميان آنان برخاست ، و براى هدايت و نجاتشان همت گماشت ، ولى آنها نه دست از بت‏پرستى برداشتند ، و نه در طغيان و گناه تجديد نظر كردند .


هنگامى كه تقاضاى معجزه‏اى كردند خداوند ناقه ( شتر ماده‏اى ) را به طريق اعجازآميز و خارق العاده از دل كوه برآورد ، ولى براى اينكه آنها را در اين مورد بيازمايد دستور داد يك روز تمام آب قريه را در اختيار اين ناقه بگذارند ، و روز ديگر در اختيار خودشان باشد ، حتى در بعضى از روايات آمده كه در آن روز كه از آب محروم بودند از شير ناقه بهره مى‏گرفتند ، ولى اين معجزه بزرگ نيز از لجاجت و عناد آنها نكاست ، هم طرح نابودى ناقه ريختند ، و هم كشتن صالح (عليه‏السلام‏) را چرا كه او را مزاحم اميال و هوسهاى خود مى‏ديدند .


نقشه نابودى ناقه چنانكه گفتيم به وسيله مرد بسيار بيرحم و شقاوتمندى بنام قدار بن سالف عملى شد و او با ضرباتى ناقه را از پاى در آورد.


اين در حقيقت اعلان جنگ با خدا بود ، چرا كه مى‏خواستند با از ميان بردن ناقه كه معجزه صالح بود نور هدايت را خاموش كنند ، اينجا بود كه حضرت صالح به آنها اخطار كرد كه سه روز در خانه‏هاى خود از هر نعمتى مى‏خواهند


تفسير نمونه ج : 27ص :61


متمتع شوند ولى بدانند بعد از سه روز عذاب الهى همه را فرا مى‏گيرد(سوره هود آيه 65).


اين سه روز مهلتى بود براى تجديد نظر نهائى ، و آخرين فرصتى بود براى توبه و بازگشت ، ولى آنها نه تنها تجديد نظر نكردند بلكه بر طغيانشان افزودند ، در اينجا بود كه عذاب الهى بر آنها فرو باريد ، صيحه آسمانى سرزمينشان را در هم كوبيد ، و همگى در خانه‏هايشان بر زمين افتادند و مردند و اخذ الذين ظلموا الصيحة فاصبحوا فى ديارهم جاثمين ( هود - 67).


آنچنان نابود گشتند و سرزمينشان خاموش شد كه گوئى هرگز كسى ساكن آن ديار نبود ، ولى خداوند صالح و ياران مؤمنش را از اين مهلكه نجات داد ( هود - 66).


شرح بيشتر در باره سرگذشت قوم ثمود را در جلد 9 تفسير نمونه صفحه 161 به بعد مطالعه فرمائيد.


2 -اشقى الاولين و اشقى الاخرين


جمعى از بزرگان شيعه و اهل سنت از جمله ثعلبى و واحدى و ابن مردويه و خطيب بغدادى و طبرى و موصلى و احمد حنبل و غير آنها به اسناد خود از عمار ياسر و جابر بن سمره و عثمان بن صهيب از پيغمبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چنين نقل كرده‏اند كه به على (عليه‏السلام‏) فرمود : يا على ! اشقى


تفسير نمونه ج : 27ص :62


الاولين عاقر الناقة ، و اشقى الاخرين قاتلك ، و فى رواية من يخضب هذه من هذا : اى على ! شقى‏ترين پيشينيان همان كسى بود كه ناقه صالح را كشت ، و شقى‏ترين فرد از آخرين قاتل تو است ، و در روايتى آمده است كسى است كه اين را با آن رنگين كند ( اشاره به اينكه محاسنت را با خون فرقت خضاب مى‏كند ) .


در حقيقت شباهتى ميان قدار بن سالف پى كننده ناقه صالح و قاتل امير مؤمنان عبد الرحمن بن ملجم مرادى وجود داشت.


هيچيك از اين دو خصومت شخصى نداشتند ، بلكه هر دو مى‏خواستند نور حق را خاموش كنند ، و معجزه و آيتى از آيات الهى را از ميان بردارند ، و همانگونه كه بعد از ماجراى ناقه صالح عذاب الهى آن قوم طاغى و سركش را فرو گرفت مسلمين نيز بعد از شهادت مظلومانه امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) در زير سلطه حكومت جبار و بيدادگر بنى اميه شاهد دردناكترين عذابها شدند .


قابل توجه اينكه حاكم حسكانى در شواهد التنزيل روايات بسيار فراوانى در اين زمينه نقل كرده كه از نظر مضمون و محتوى شبيه روايت بالا است.


3 -تهذيب نفس وظيفه بزرگ الهى


هر قدر سوگندهاى قرآن در يك زمينه بيشتر و محكمتر باشد دليل بر اهميت موضوع است ، و مى‏دانيم طولانى‏ترين و مؤكدترين در اين سوره است به خصوص اينكه سوگند به ذات پاك خداوند سه بار در آن تكرار شده ، و سرانجام


تفسير نمونه ج : 27ص :63


روى اين مساله تكيه شده است كه فلاح و رستگارى در تزكيه نفس است ، و محروميت و شكست و بدبختى در ترك تزكيه است.


در واقع مهمترين مساله زندگى انسان نيز همين مساله است ، و در حقيقت قرآن با تعبير فوق مطلب را بازگو مى‏كند كه رستگارى انسان نه در گرو پندارها و خيالها است ، نه در سايه مال و ثروت و مقام ، نه وابسته به اعمال اشخاص ديگر ( آنگونه كه مسيحيان تصور مى‏كنند كه فلاح هر انسانى در گرو فداكارى عيساى مسيح است ) و نه مانند اينها.


بلكه در گرو پاكسازى و تعالى روح و جان در پرتو ايمان و عمل صالح است .


بدبختى و شكست انسان نيز نه در قضا و قدر اجبارى است ، و نه در سرنوشتهاى الزامى نه معلول فعاليتهاى اين و آن ، بلكه تنها و تنها به خاطر آلودگى به گناه و انحراف از مسير تقوى است.


در تواريخ آمده است كه همسر عزيز مصر ( زليخا ) هنگامى كه يوسف مالك خزائن ارض شد و حاكم بر سرزمين مصر گشت ، او را ملاقات كرد و گفت : ان الحرص و الشهوة تصير الملوك عبيدا ، و ان الصبر و التقوى يصير العبيد ملوكا ، فقال يوسف قال الله تعالى : انه من يتق و يصبر فان الله لا يضيع اجر المحسنين : حرص و شهوت پادشاهان را برده ساخت ، و صبر و تقوى بردگان را پادشاه يوسف سخن او را تصديق كرد و اين كلام الهى را به او خاطر نشان ساخت : هر كس كه تقوى و شكيبائى را پيشه كند خداوند اجر نيكوكاران را ضايع نمى‏سازد .


همين معنى به عبارت ديگرى نقل شده كه همسر عزيز مصر در رهگذرى نشسته بود كه موكب يوسف از آنجا عبور كرد ، زليخا گفت : الحمد لله الذى جعل الملوك بمعصيتهم عبيدا ، و جعل العبيد بطاعتهم ملوكا:


تفسير نمونه ج : 27ص :64


شكر خدائى را كه پادشاهان را به سبب معصيت برده كرد ، و بردگان را به خاطر اطاعت پادشاه .


آرى بندگى نفس ، سبب بردگى انسان ، و تقوى و تهذيب نفس سبب حكومت بر جهان هستى است.


چه بسيارند كسانى كه بر اثر بندگى خدا به مقامى رسيده‏اند كه صاحب ولايت تكوينى شده و مى‏توانند به اذن خدا در حوادث اين جهان اثر بگذارند و دست به كرامات و خوارق عادات بزنند.


خداوندا ! در مبارزه با هواى نفس تو يار و ياور ما باش.


پروردگارا ! تو فجور و تقوى را به ما الهام كردى ، توفيق استفاده از اين الهام را به ما عنايت فرما.


بار الها ! دسيسه‏هاى شيطان در نفس آدمى مخفى و مرموز است ، ما را به شناخت اين دسيسه‏ها آشنا ساز ! آمين يا رب العالمين پايان سوره الشمس.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :