امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
565
صوفيه براي مراحل کمال به اين روايت استناد مي کنند که پيامبر اسلام _صلي الله عليه و آله و سلم _ فرمود: «الشريعة اقوالي و الطريقة افعاليالحقيقة احوالی» بنابراين شريعت، طريقت و حقيقت مورد تأييد اسلام است.

مکتب تصوف در اواخر قرن دوم و اوائل قرن سوم قمري در ابتداء با پديدار شدن بعضي افراد به تبعيت و پيروي از فرهنگ رائج بين ترسايان، بودائيان و افلاطونيان جديد در سرزمين عراق، خراسان و آفريقا به عنوان صوفي و پشمينه پوش ظهور نموده و سپس به صورت يک مکتب جديد با عقايد و رسم و رسومات بديع در ميان جوامع اسلامي پا به عرصه وجود گذاشت.[1] و بعد از آن با فرقه سازيها و سلسله ساختن هاي مختلف و متعدد توأم با ايجاد تفرقه و تضعيف مسلمين تا امروز به زندگي خود در قالب ها و عناوين مختلف ادامه داده است.
به رغم تلاش ها و کوشش هايي که از طرف صوفيه انجام شده هيچگونه ارتباطي بين اسلام و تصوف ثابت نشده است بلکه دلايل متعددي برخلاف آن وجود دارد خصوصاً بعضي از عقايد آنان مثل وحدت وجود، ولايت اقطاب و نيز برنامه ها و مراسم خانقاهي آنان صريحاً با اصول دين مبين اسلام منافات دارند و به همين دليل فقهاء شيعه و سني اتفاق بر اين دارند که تمام گروه هاي صوفيه اهل بدعت هستند[2] و حتي برخي از علماء اهل سنت کشتن آنان را به خاطر بعضي عقايدشان بهتر از کشتن صد کافر مي دانند.[3]
صوفيه به خاطر اينکه اين نقص و خلاء را از مکتب تصوف بزدايند و از براي آن اعتبار ديني درست کنند به اموري متمسک شده اند.
مثلاً آنان براي اينکه اقطاب شان را از اعتبار الهي برخوردار نموده تا اطاعت شان بر مريدان لازم و واجب گردد، به پندار خودشان قائل به ولايت آنان شده و مي گويند که اين ولايت از پيامبر اسلام _ صلي الله عليه و آله _ به اقطاب انتقال پيدا کرده و براي اين مدعا روايتي جعل نموده اند که هيچ اثري از آن نه در کتاب هاي تاريخي و نه در کتاب هاي روائي سني و شيعه ديده نمي شود. مثلاً فرقه اويسيه در اين رابطه مي گويد که پيامبر اسلام _ صلي الله عليه و آله _ در آخرين روزهاي حيات خود خرقه مبارک شان را که نمودار ارشاد و تعليم مي باشد به حضرت علي _ عليه السلام _ و عمر بن خطاب مي سپارد و به آنها مي فرمايد که بعد از من شما اويس نامي را خواهيد ديد اين خرقه را به او داده و از او بخواهيد که امت مرا دعا کند»[4].
حديث طريقت و حقيقت نيز از جمله احاديثي است که فرقه هاي صوفيه از آن جمله فرقه ذهبيه براي توجيه عقايد خاص شان درباره شريعت، طريقت و حقيقت که مي گويند شريعت به منزله پوست بادام است و طريقت مغز بادام و حقيقت مغز مغز است که همان تصوف باشد، به اين حديث چنگ زده اند. و مي گويند که پيامبر فرمود: «الشريعة اقوالي، والطريقة افعالي، و الحقيقة احوالي»[5].
اين حديث که از طرف صوفيه براي مشروعيت اين اعتقادشان مطرح شده است در هيچ کتاب معتبر روائي شيعه و سني نقل نشده است. و لذا عجلوني اين حديث را در کتاب خودش بنام «کشف الخفاء و مزيل الالباس عما اشتهر من الاحاديث علي ألسنة الناس» در زمره رواياتي قرار داده است که فقط بر سر زبان هاي مردم قرار دارند و مي گويد: من کسي را نديده ام که اين روايت را ذکر کرده باشد تا چه رسد که از حال ذکر کنندة آن اطلاع داشته باشم بلي بعضي ها مي گويند اين روايت را در کتاب هاي بعضي از صوفيه ديده است.[6]
منشأ و مصدر اصلي اين حديث کتاب عوالي اللئالي تأليف ابن ابي جمهور احسائي است که بدون هيچ سندي در اين کتاب ذکر شده است.[7] و در مستدرک الوسائل[8] و ميزان الحکمة[9] نقل اين حديث به همين کتاب استناد شده است. و در شرح اسماء الحسني بدون اينکه از مستندي نام برده شده باشد اين روايت ذکر گرديده است.[10]   
به هرحال در هر کتابي که اين حديث نقل شده باشد در نهايت استناد آن به کتاب عوالي اللئالي بر مي گردد.
بر کتاب عوالي اللئالي به دلائلي که ذکر مي شود، خصوصاً در مسائل مهم ديني نمي توان اعتماد نمود زيرا :
اولاً مؤلف اين کتاب خودش صوفي و داراي فرقه و سلسله تصوف بوده است. محمدتقي مجلسي در اين باره چنين مي گويد: شيخ ابن جمهور لحساوي (ابن ابي جمهور احسائي) که از افاضل علماي شيعه است، حقيقت تصوف و علو شأن آن طبقه عظمي را و تحقيقات و تدقيقات آن را به قدر آنکه در حيز بيان در آيد در کتاب «مجلي المرآت» که در علم کلام نوشته، بيان نموده و در آنجا نسبت فرقه و سلسله خود را با باقي مشايخ صوفيه به حضرات ائمه هدي _ عليهم السلام _ اثبات نموده و همچنين در عوالي اللئالي و غيره از تصنيفات خود سخنان و احاديث معتبره و تعريف تصوف را نقل کرده است.[11]
ثانياً طبق آنچه که در مقدمه کتاب عوالي اللئالي بيان شده، هم کتاب و هم مؤلف آن ابوجعفر محمدبن علي بن ابراهيم بن جمهور احسائي (متوفاي 940 هـ . ق) در معرض رد و نقد قرار دارد هرچند از اين نقدها جواب داده شده لکن نمي تواند کتاب را از مظان بي اعتباري خارج نمايد و آن را قابل اعتماد کند.
نقدهايي که بر خود کتاب وارد شده عبارت اند از :
الف: اين کتاب محتوي رواياتي است که با مذهب اماميه تناسب ندارند.
ب: تمام روايات اين کتاب مرسل اند و خبر مسند در آن وجود ندارد.
ج: دراين کتاب رواياتي وجود دارد که بوي مطالب عرفاني از آنها بلند مي شود.
د: اين کتاب مشتمل بر روايات دال بر غلو است.
ه: مشتمل بر رواياتي است که از طريق اهل سنت و مخالفين نقل شده اند.
و: متفرد به نقل احاديثي است که در غير اين کتاب پيدا نمي شود.
نقدهايي که بر صاحب و مؤلف کتاب وارد است برخي از آنها قرار ذيل مي باشند :
الف: مؤلف کتاب از غلاه بوده است.   
ب: او در نقل روايات سهل انگار بوده و هرچه را که مي يافته، آن را نقل مي کرده است.
ج: در نقل حديث غير ضابط بوده است.[12]
به هرحال نمي توان در اين امر مهم به کتابي که از چنين وضعيتي برخوردار است متمسک شد. و براي روشن تر شدن مطلب کلامي را از علامه طباطبائي در اينجا نقل مي کنيم که مي فرمايد:
وقتي که بعضي از مشايخ صوفيه گفتند که هرچند طريقه معرفت نفس يک امر ابداعي است و شارع آن را تشريع ننموده است لکن مورد پسند خداوند مي باشد همانطوريکه رهبانيت نصاري را پسنديد،[13] جمهور صوفيه اين قول مشايخ را قبول نمودند و سپس راه و رسومي را براي طريقت به وجود آورده و آداب خاصي را که در شريعت هيچ اثري از آنها وجود ندارد جعل نمودند و پيوسته از يک طرف سنت جديدي براي طريقت ابداع مي کردند و از طرف ديگر سنت شرعي را ترک مي گفتند تا اينکه شريعت در يک طرف قرار گرفت و طريقت در طرف ديگر و بالطبع کارشان به جايي رسيد که ارتکاب محرمات و ترک واجبات و رفع تکاليف از شعاير ديني آنان قرار گرفت و در نهايت از تصوف جز تكدي و استعمال افيون و بنگ چيزي باقي نماند كه اين مرحله همان مرحلة فناء تصوف مي باشد.[14]

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:  
1. تحفة الاخيار، محمدطاهر قمي.
2. عارف و صوفي چه مي گويد، جواد تهراني.
3. جلوة حق، آية الله مکارم شيرازي.

پي نوشت ها:
[1] . نفيسي، سعيد، سرچشمة تصوف در ايران، كتابفروشي فروغي، ص 32-35، 60-70، بي تا.
[2] . گلپايگاني، ارشاد السائل، دار صفوة، اول،1413 ق، بيروت، ص 197،  و حنقي، ابن نجيم مصري، البحر الرائق، دارالكتب العلميه، 1418 ق، اول، بيروت،ج4، ص243،
[3] . عبدالمجيد الشربيني، حواشي الشربيني، دار احياء التراث، بيروت،ج3، ص88، بي تا.
[4] . mto shahzagh soudi. Orglold _ languageolfa/hiistory                   
[5] . مؤذن خراساني، محمدعلي ، تحفه عباسي، انس تك، اول، 1381 ش، تهران، ص 28.
[6] . العجلوني، اسماعيل بن محمد، كشف الخقاء، دارالكتب العلميه، دوم،1408 ق، بيروت،ج2، ص5.
[7] . ابن ابي جمهور احسائي، عوالي اللئالي، سيدالشهداء، اول،1403 ق، قم،ج4، ص124.
[8] . محدث نوري، مستدرك الوسائل، مؤسسة ال البيت، اول،1408 ق، قم،ج11، ص173.
[9] . محمدي ري شهري، محمد، ميزان الحكمة، دارالحديث، اول،1375 ش، قم،ج2، ص1428.
[10] . سبزواري، هادي، شرح اسماء الحسني، ج1، ص233، ج2، 32، مكتبة بصيرتي.
[11] . مجلسي، محمدتقي، تشويق السالكين، نور فاطمه، سوم، 1375 ش، ص12.
[12] . ابن ابي جمهور احسائي، عوالي اللئالي، سيدالشهداء، اول،1403 ق، قم، ج1، 37 – 39.
[13] . حديد/ 27.
[14] . طباطبائي، محمدحسين، الميزان، مؤسسة نشر اسلامي، قم، ج5، 281 – 282.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :