امروز:
چهار شنبه 29 شهريور 1396
بازدید :
561
سلسله درويشي شاه نعمت الله ولي بر اين عقيده اند كه دين در دو بخش شريعت و طريقت مي باشد. و انسانها پس از تكميل شريعت نياز به يك مرشد و راهنما جهت سلوك الي الله دارند آيا اين عقيده صحيح است؟

شريعت در لغت به معناي «راه» است و در اصطلاح بر احكامي اطلاق مي شود كه خداوند براي بندگان خويش نهاده تا با ايمان و عمل به آنها سعادت دنيوي و اخروي را تأمين كند.[1]
طريقت اصطلاح مخصوص صوفيان است. مجموع تعليماتي را كه سالك در خانقاه زير نظر مرشد و پير خانقاه مي بيند و راهي را كه در طي زمان براي رسيدن به حقيقت طي مي كند، طريقت نامند.[2]
نه تنها فرقه نعمت اللهيه، بلكه اصل تصوف مبتني بر اينست كه شريعت به مثابه پوست است و طريقت مغز او مي باشد. و مي پندارند كه بعد از رسيدن به مرحله طريقت رعايت شرع لازم نيست. محمود شبستري در گلشن راز گفته است:
تبه گردد سراسر مغز بادام
گرش از پوست بخراشي گه خام
ولي چون پخته شد بي پوست نيكوست
اگر مغزش بر آري بر كني پوست
شريعت پوست، مغز آمد حقيقت
ميان اين و آن باشد طريقت[3]
اين ادعا هيچگونه مبناي شرعي و عقلي ندارد و مورد قبول فقهاي عظيم الشأن شيعه نمي باشد به گونه اي كه برخي از فقهاي مدرسه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ به زبان آوردن كلمه طريقت و حقيقت و قول به عشق و مكاشفات عرفانيه و نظائر اينها را از بدعت هاي مهلكه شمرده اند.[4]
به طور كلي مقررات اسلامي در سه بخش خلاصه مي شود:
بخش عقايد كه علم كلام عهده دار تبيين آن مي باشد و لازم است انسان اصول اعتقادي را از راه، ايمان و اعتقاد تزلزل ناپذير به دست آورد.[5]
بخش دوم، اخلاق است: در اين بخش دستوراتي بيان شده است كه وظيفه انسان را از نظر فضائل و رذائل اخلاقي بيان مي كند و علم اخلاق عهده دار بيان آن است.
بخش سوم احكام، است كه مربوط به اعمال و رفتار خارجي انسان است و علم فقه عهده دار آن مي باشد.[6]
عمل به وظائف سه گانه فوق موجب سعادت دنيا و آخرت بوده و عامل به اين امور مسلمان و مؤمن شمرده مي‌‌شود. در دين مبين اسلام بيش از اين از مردم خواسته نشده و رفتن به خانقاه و تحت نظر مرشد و پير قرار گرفتن كه آن را طريقت ناميده اند، در هيچ يك از منابع اسلامي به آن دستور داده نشده و از بدعتهايي است كه صوفيه پديد آورده اند.
علامه طباطبايي در اين مورد مي گويد: «اگر دعواي آنها درست باشد يعني آنچه آنان مي گويد مغز دين و لب آن باشد و ظواهر ديني به منزله پوست روئي باشد. و نيز اگر اظهار و علني كردن مغز و دور ريختن پوست روي آن كار صحيحي بود، خوب بود آورنده شرع خودش اين كار را مي كرد، و مانند اين صوفيان به همه مردم اعلام مي نمودند تا همه مردم به پوسته اكتفا ننموده و از مغز محروم شوند.»[7]
همو مي گويد: اكثريت متصوفه اين بدعت را پذيرفتند و همين معنا به آنها اجازه داد كه براي سير و سلوك اسم ها و آدابي كه در شريعت نام و نشاني از آنها نيست باب كنند و اين سنت تراشي همواره ادامه داشت، آداب و رسومي تعطيل مي شد و آداب و رسومي باب مي شد. تا كار به آنجا كشيد كه شريعت در يك طرف قرار گرفت و طريقت در طرف ديگر و برگشت اين وضع بالمآل به اين بود كه حرمت محرمات از بين رفت و شعائر دين تعطيل شد، يك مسلمان صوفي جايز دانست كه هر حرامي را مرتكب شود و هر واجبي را ترك كند. كم كم طائفه قلندر پيدا شدند و اصلاً تصوّف عبارت شد از من تشائي (دل بخواهي) و يك كيسه گدائي، و بعد هم به اصطلاح خودشان براي اينكه فاني في الله بشوند افيون و بنگ و چرس استعمال كردند.[8]
در نتيجه بايد گفت جدايي شريعت از طريقت، قابل قبول نيست و اصلاً چيزي به نام طريقت وجود ندارد. اوامر و نواهي كه در شرع معين شده داراي مصلحت مي باشند و هيچ كس در هر مقام و مرحلة كه باشد از تكاليف شرعي معاف نيست. چون مقام عبوديت و بندگي اقتضاي تكليف را دارد. چطور ممكن است كه حقايق باطني و مصالح واقعي باشد، خداوند ظواهر را تشريع كند و آن ظواهر بندگانش را به آن حقايق نرساند؟[9] بنابراين اين ادعاي نعمت اللهيه كه مي گويد بعد از عمل به شريعت در مرحله طريقت نياز به مرشد و راهنما مي باشد تا سالك را هدايت كند، از اصل بي اساس و نادرست بوده و در هيچ يك از منابع اسلامي اشاره به آن نشده است و از ابداعات فرقه صوفيه مي باشد.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تحفة الاخيار، ملامحمد ظاهر قمي.
2. سرچشمه تصوف در ايران، سعيد نفيسي.
3. تشيع و تصوف، مصطفي كامل.

پي نوشت ها:
[1] . زلمي، مصطفي ابراهيم، خواستگاه اختلاف در فقه مذاهب، بي تا، بي جا، ص 10.
[2] . كي منش، عباس، پرتو از عرفان، سعدي، تهران،1366 ش، ج 2، ص 692.
[3] . لاهيجي، مفاتيح الاعجاز، سعدي،1371 ش، تهران، ص 240.
[4] . تبريزي، مدرس، ريحانة الادب، خيام، تهران، ج 4، ص 489، بي تا.
[5] . مصباح يزدي. آموزش عقايد، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات، يازدهم،1373، ج1، ص11.
[6] . مطهري، مرتضي، آشنائي با علوم اسلامي، صدرا، تهران، ج 2، ص 95.
[7] . طباطبائي، محمدحسين، ترجمه تفسير الميزان، مركز نشر فرهنگي رجاء، دوم، 1364 ش، ج 5، ص 457.
[8] . همان، ص 458.
[9] . همان.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :