امروز:
پنج شنبه 30 شهريور 1396
بازدید :
1124
جواب علي گونه زينب ـ سلام الله عليها
آن روز «عبيدالله بن زياد» در كاخ خود ديدار عمومي ترتيب داده بود و دستور داده بود تا سر بريدة امام حسين ـ عليه السّلام ـ را در برابرش بگذارند. آنگاه زنان و كودكان را وارد كاخ نمودند.
زينب كبري ـ سلام الله عليها ـ در حالي كه كم ارزش‎ترين لباس‎هاي خود را به تن داشت در حالي كه زنان و كنيزان اطراف او را گرفته بودند، به صورت ناشناس وارد مجلس شد و بي‎اعتنا به دستگاه ابن زياد، درگوشه‎اي نشست. عبيدالله چشمش به او افتاد و شكوه و متانت او توجه ابن زياد را به خود جلب كرد. پس پرسيد: «اين زن كه خود را كنار كشيده و ديگر زنان گردش جمع شده‎اند كيست؟»
زينب پاسخ نگفت. عبيدالله سؤال خود را تكرار كرد. يكي از كنيزان گفت: «او زينب ـ سلام الله عليها ـ دختر فاطمه دختر پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ است.»
عبيدالله رو به زينب كرد و گفت: «ستايش خدا را كه شما خانواده را رسوا ساخت و كشت و نشان داد كه آنچه مي‎گفتيد دروغي بيش نبود.»[1]
زينب پاسخ داد: «ستايش خدا را كه ما را به واسطة پيامبر خود (كه از خاندان ماست) گرامي داشت و از پليدي پاك گردانيد. جز فاسق رسوا نمي‎شود و جز بدكار، دروغ نمي‎گويد، و بد كار ما نيستيم بلكه ديگرانند‌ (يعني تو و پيروانت هستيد) و ستايش مخصوص خداست.»[2]
ـ ديدي خدا با خاندانت چه كرد؟
ـ جز زيبايي نديدم! آنان كساني بودند كه خدا مقدّر ساخته بود كشته شوند و آنها نيز اطاعت كرده و به سوي آرامگاه خود شتافتند و بزودي خداوند تو و آنان را (در روز رستاخيز) با هم روبرو مي‎كند و آنان از تو، به درگاه خدا شكايت و دادخواهي خواهند كرد، اينك بنگر كه آن روز چه كسي پيروز خواهد شد، مادرت به عزايت بنشيند اي پسر مرجانه!
ابن زياد از اين جملات صريح و تند زينب كبري ـ سلام الله عليها ـ بسيار خشمگين شد و خواست تصميم سوئي بگيرد ولي يكي از حاضران به نام «عمرو بن حُرَيث» گفت: «امير! اين يك زن است و كسي زن را به خاطر سخنانش مؤاخذه نمي‎كند.»
ابن زياد بار ديگر خطاب به زينب ـ سلام الله عليها ـ گفت: «خداوند دلم را با كشته شدن برادر نافرمانت حسين و خاندان و لشكر سركش او شفا داد.»
زينب ـ سلام الله عليها ـ فرمود: «به خدا قسم مهتر مرا كشتي، نهال مرا قطع كردي و ريشة مرا در آوردي، اگر اين كار ماية شفاي توست، همانا شفا يافته‎اي.»
پسر زياد كه تحت تأثير شيوايي كلام زينب قرار گرفته بود، با خشم و استهزاء گفت: «اين هم مثل پدرش علي سخن پرداز است؛ به جان خودم پدرت نيز شاعر بود و سخن به سجع مي‎گفت.»
زينب فرمود: «زن را با سجع گويي چه كار؟» (حالا چه وقت سجع گفتن است؟)[3]
باري عبيدالله بن زياد انتظار داشت، زينب مصيبت زده و عزيز از دست داده، با يك طعنه، به زانو در آيد، اشك بريزد و عجز و لابه كند! اما زينب شير دل ـ سلام الله عليها ـ كه شجاعت و شهامت و وضاحت را از پدرش علي ـ عليه السلام ـ به ارث برده بوده، سخنان او را درهم شكست و غرورش را در هم كوبيد.
به راستي، در تاريخ بشر كدام زني را مي‎توان يافت كه شش يا هفت برادر او را كشته باشند، پسري از وي به شهادت رسيده باشد، ده نفر از برادر زادگان و عمو زادگان او را از دم تيغ گذرانده باشند و سپس او را با همة خواهران و برادر زادگان اسير كرده باشند، آنگاه بخواهد در حال اسيري و گرفتاري از حق خود و شهيدان مكتب پدر و برادرش دفاع كند؟!
[1] . الحمدْ للهِ الذي فَضَحَكُم وَ قَتَلَكُمْ و أكذَبَ اُحدوثَتَكُم.
[2] . اِنما يُفتَضِحُ الفاسِقُ و يُكذِبُ الفاجِرُ و هْوَ غَيرُنا و الحمدُ للهِ. (شيخ مفيد، الارشاد، قم مكتبة بصيرتي، ص 244).
[3] . سيد بن طاووس، اللهوف في قتلي الطفوف، قم، منشورات مكتبة الدّاوري، ص 68.
حضرت زينب(س) با ابن زياد
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :