امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1074
پيري كه آبروي معاويه را برد
جابر بن عبدالله انصاري گويد:
روزي به شام سفر كرده بودم و در آنجا معاويه و دو پسرش خالد و يزيد و نيز با عمرو بن العاص ملاقات كردم. ناگاه مردي سالخورده كه از طرف عراق مي‎آمد نمودار شد. او پيري فرتوت بود كه كمربندي از ليف خرما بر ميان بسته و نعلي از ليف خرما در پاي داشت و لباسي بسيار مندرس بر تن داشت و ديدگانش فرو رفته بود.
معاويه گفت: خوب است كه اين پيرمرد را به حرف بگيريم و اندكي تفريح كنيم.
معاويه: اي شيخ! از كجا مي‎آيي و به كجا مي‎روي؟
پيرمرد: پاسخي نداد.
عمرو بن العاص: اي پيرمرد! چرا به سؤال اميرالمؤمنين پاسخ نگفتي؟
پيرمرد: خداوند ما را پس از بيرون آمدن از جاهليت تحيت و درودي غير از آنچه معاويه گفت قرار داده است.
معاويه: اي شيخ! راست گفتي و من خطا كردم. السلام عليك يا شيخ!
شيخ: عليكم السلام.
معاويه: از كجا مي‎آيي و به كجا مي‎روي؟
شيخ: از عراق مي‎آيم و به بيت المقدس مي‎روم.
معاويه: چه خبر از عراق؟
شيخ: به خير و بركت.
معاويه: گفتي كه از كوفه و از ارض غري مي‎آيي؟
شيخ: «غري» كدام است؟!
معاويه: جايگاه ابوتراب.
شيخ: ابوتراب كيست؟!
معاويه: علي بن ابيطالب است.
شيخ: اي معاويه! خداوند دماغ تو را به خاك بمالد و دهانت را بشكند و پدر و مادرت را لعنت كند چرا نمي‎گويي: امام عادل و پناه مردم و سلطان دين و كشندة مشركين و شمشيرِ كشيدة خدا و پسر عمّ رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ و شوهر بتول و تاج فقهاء و كنز فقراء و پنجمين از اصحاب كساء و شير غالب و پدر حسن ـ عليه السلام ـ و حسين ـ عليه السلام ـ امير المؤمنين علي بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ ؟[1]
معاويه: اي شيخ! چنان مي‎بينم كه خون و گوشت تو، با گوشت و خون علي آميخته است اگر او بميرد تو فاعل امري نباشي و كاري نتواني كني.
شيخ: خداوند مرا به حرمان او مبتلا نكند و حزن مرا بعد ازاو بزرگ دارد و لكن دانسته باش كه خداوند سيد و آقاي مرا نميراند تا از فرزندان او يكي را برپا نكند و حجت جهانيان نفرمايد.
معاويه: اي شيخ! هيچ چيز از بهر خويش به جاي گذاشته‎اي.
شيخ: راه راست را نشان داده‎ام از براي كسي كه خواهد.
عمر بن عاص: اي معاويه! گويا اين مرد تو را نمي‎شناسد كه اين گونه سخن مي‎گويد و جسارت روا مي‎دارد.
معاويه: اي شيخ! مرا مي‎شناسي؟ شيخ: نه.
معاويه: من پسر ابوسفيان، شجرة زكيّه و شاخه‎هاي عليّه و سيّد و آقاي بني اميه هستم.
شيخ: اي معاويه! بلكه تو همان كسي هستي كه در زبان خدا و رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ به «لعين» ناميده شده‎اي و مقصود از شجرة ملعونه در قرآن توئي و عروق خسيسه توئي و توئي كه ظلم كردي بر نفس خود و خدايت را كفران ورزيدي.
توئي آن كسي كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در مورد تو فرمود: «خلافت حرام است بر پسر ابوسفيان» و تويي گناه كار و پسر گناه كار و پسر هند جگر خوار و آن گردن كش طاغي كه ظلم و ستم او بندگان خدا را فراگرفت.
معاويه از شدت عصبانيت سرخ شد و رگهاي گردنش معلوم گشت و دست به قبضة شمشير برد و آهنگ او كرد ولي خشم خود را كنترل كرد و گفت: اگر نه اين بود كه عفو خوب و ستوده بود سرت را بر مي‎گرفتم. هان اي شيخ! چه مي‎بيني اگر سر از بدنت بردارم؟
شيخ با كمال آرامش جواب داد: آن وقت به كمال سعادت مي‎رسم و تو غايت شقاوت را درك خواهي كرد.
معاويه نگريست كه در قتل پير فرتوت كه امروز و يا فردا بدرود جهان خواهد گفت فائده‎اي نيست، لذا سخن خود را گردانيد و گفت: اي شيخ! روزي كه علي عثمان را كشت كجا بودي؟
شيخ: به خدا قسم علي ـ عليه السلام ـ عثمان را نكشت. اگر علي قصد كشتن او را داشت هرگز به مكر و حيله متوسل نمي‎شد بلكه با شمشير برنده و بازوهاي نيرومندش او را تباه مي‎ساخت ولي علي ـ عليه السلام ـ در آن هنگام به حكم وصيت رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ خاموش بود.
معاويه: اي شيخ! آيا در صفين حاضر بودي تا خون ريزيهاي علي را ببيني؟
شيخ: حاضر بودم و چه بسيار كودكان را از سپاه تو يتيم كردم و چه بسيار زنان را بيوه نمودم و مانند شمشير غضبناكي گاهي با تير و گاهي با نيزه رزم مي‎كردم و هفتاد و سه تير به سوي تو رها كردم. دو تير به سپر تو فرود آمد و دو تير بر سجده‎گاهت و دوتير بر بازوي تو كه اگر جامه باز كني نشان آن ديده مي‎شود.
معاويه: آيا در جنگ جمل حاضر بودي هنگامي كه علي با عايشه، همسر محترم رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ جنگ مي‎كرد؟ راستي در جمل حق با كه بود؟
شيخ: حق با علي بود.
معاويه: مگر خداوند نفرموده بود: «اَزواجُهُ اُمَّهاتُهُم»[2] زنان پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مادرهاي اين امت‎اند و پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ عايشه را ام المؤمنين مي‎فرمود. پس چرا علي با عايشه جنگ كرد؟
شيخ: مگر خدا به عايشه و ديگر زنان پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نفرمود: «وَ قَرْنَ في بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبرُّجَ الجَاهِلِيَّةِ الاُولَي»[3] اي زنان پيامبر! در خانه‎هايتان بمانيد و تبرّج و خودنمائي زنان زمان جاهليت را مرتكب نشويد.
ولي از بين زنان پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فقط عايشه بود كه فرمان خدا را نپذيرفت و خانه را رها كرد و با عده فراواني از نامحرمان به قانون جاهليت بيرون شد و بر امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ خروج كرد.
مگر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نفرموده بود: «أنتَ يا عَلِيُّ خَليفَتي عَلي نِسواني وَ طَلاقُهُن بِيَدِكَ» يا علي! تو پس از من خليفة من و سرپرست زنان من هستي و مختاري كه آنان را از طرف من (وكالتاً) طلاق دهي. با اين وجود عايشه چندين مرتبه فتنه بر پا كرد تا خون مسلمانان ريخته شود و اموال آنان پايمال گشت.
لعنت خدا بر ستمكاران. همانا عايشه ستمگر بود و او مانند زن نوح است و در آتش جهنم جاي دارد.
معاويه: از براي ما جاي سخن باقي نگذاشتي. آيا مي‎خواهي به تو جايزه بدهم. بيست شتر سرخ موي كه عسل و روغن و گندم أعلي بار شده باشند؟
شيخ: نمي‎پذيرم. معاويه: چرا؟
شيخ: براي اينكه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: يك درهم حلال بهتر از فراوان درهم حرام است.
معاويه: اي شيخ چه وقت تاريك شد روزگار امت و فرو نشست انوار رحمت؟
شيخ: وقتي كه تو امير امت شدي و عمرو بن العاص وزير امت گشت.
معاويه: اي شيخ! سريع از نزد من دور شو. اگر بار ديگر تو را در دمشق ببينم حتماً سر از بدنت جدا مي‎كنم.
شيخ: هرگز در جائي كه تو باشي من در آنجا اقامت نمي‎كنم چرا كه خداوند فرموده است: «وَ لا تَرْكَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَ مَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِياءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ.»[4] به ستمكاران مايل نشويد تا از آتش دوزخ زيان نبينيد و جز به رحمت خدا ظفرمند نمي‎شويد.
پيرمرد با ايمان كه دلش از مهر علي ـ عليه السلام ـ مالامال بود نگاهي به قيافة احمقانه معاويه و اطرافيانش نمود و طريق بيت المقدس را پيش گرفت.
[1] . قال له الشيخ: اَرغَمُ اللهُ اَنفَكُ وُ فَض الله فاكُ وُ لعن اللهُ امكُ و اَباكُ لِمُ لا تَقول الإمامْ العادِلِ وُ الغيث الهاطل، يعسوبْ الدين و قاتِلُ المشركينُ وُ القاسطينُ و المارِقينُ، سُيفْ اللهِ المُسلولِ، ابنُ عم الرسولِ و زوجُ البتولِ. تاجْ الفقهاء و كَنزُ الفقراء و خامِسْ اهل الغباءِ و الليثُ الغالِبِ، ابو الحُسُنينِ علي بنِ ابيطالب ـ عليه السلام ـ .
[2] . سورة احزاب/ آية 6.
[3] . سورة احزاب/ آية 33.
[4] . هود، 113.
پيرمرد شيعه با معاويه
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :