امروز:
شنبه 3 تير 1396
بازدید :
545
از چه راهي مي توان پي برد كه حالاتي كه برخي از علماء و اولياء الله دارند مانند مكاشفات و يا مستجاب الدعوة بودن، در نتيجه بندگي خالصانه آنها بوده و از عنايت خداوند می باشد در صورتي كه اين حالات را براي پيروان فرقه هاي ديگری كه از نظر شيعه مردود هستند مانند بزرگان در اويش و متصوفه نقل مي كنند. حالات در اويش اگر الهي نيست پس از كجاست؟

براي بيان جواب اين سوال بايد بين مسئله دعا و مسئله مكاشفات فرق قائل شد:
در اينكه انبياء عظام و ائمه طاهرين ـ عليهم السّلام ـ اولياء خداوند هستند و مستجاب الدعوة بوده اند شكي وجود ندارد امام حسن ـ عليه السّلام ـ وقتي كه خود را براي مردم در حضور معاويه معرفي نموده است در يكي از فقرات مي فرمايد:«.... من فرزند مستجاب الدعوه هستم، من فرزند شفيع مطاع هستم.»[1]و نيز ترديدي در اين نيست كه در بين بندگان خداوند قطعاً انسان هاي مخلص و مستحاب الدعوة وجود دارند. از پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل شده است كه فرمود: «براي مريض مستحب است كه عيادت كنندگان را نزد خود بپذيرد زيرا ممكن است در بين آنان مستجاب الدعوة اي وجود داشته باشد.»[2]
دعا، چيزي است كه خداوند آن را براي ارتباط بين بنده و خودش وضع نموده تا بندگانش او را با اخلاص بخواند و او هم دعاهاي آنان را اجابت كند. خداوند مي فرمايد:«هر گاه بندگان من از تو درباره من بپرسند(بگو) من نزديكم و دعاي دعاكننده را هنگامي كه مرا بخواند اجابت مي كنم.»[3]
خداوند بندگانش را به دعا امر نموده و آن را عبادت خدا شمرده است آنجا كه مي فرمايد:«پرودگارتان فرمود مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم و همانا كساني كه از عبادت من كبر مي ورزند به زودي خوار در دوزخ در مي آيند.»[4]
اما اينكه چگونه انسان مستجاب الدعوة مي شود علاّمه در اين رابطه مي فرمايد كه خداوند در آيه«اجيب دعوة الداع اذا دعان» وعده اجابت را مطلق آورده است و فقط دو چيز اگر تحقق پيدا كند دعا به اجابت مي رسد. يكي اينكه دعا حقيقةً از طرف دعا كننده تحقق پيدا كند به اين معنا كه حقيقةً خدا را بخواند و او را از حيث فطري و غريزي اراده كند و قلبش با زبانش يك سان باشد. دوم اينكه وقتي خدا را مي خواند قلبش متعلق به اسباب عادي و يا امور وهمي نباشد. اگر اين دو شرط تحقق پيدا كند قطعاً دعا اجابت مي شود.[5] از پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل شده است كه انسان مستجاب الدعوه نمي شود مگر اينكه خورد و خوراك و كسبش را پاك و حلال گرداند.[6] پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ به سعد بن ابي وقاص فرمود:«اي سعد، خوراكت را پاك گردان مستجاب الدعوه مي شوي. قسم به كسي كه جان محمّد به دست اوست مردي كه لقمه اي حرام در شكمش مي ريزد تا چهل روز چيزي از او قبول نمي شود.»[7] به هر حال مسئله دعا كه يك نوع عبادت خدا است و مسئله اجابت دعا و مستجاب الدعوه بودن يك امر بديهي در دين اسلام بوده و سنت محكم الهي است كه نه قابل انكار بوده و نه از نظر علمي و عقلي مي تواند مورد خدشه قرار بگيرد.[8] بلكه مستجاب الدعوة بودن امري است كه در اثر طهارت نفس و با توكل كامل بر خداوند و پاكي طعام براي هر كسي ممكن است محقق شود.
اما مسئله مكاشفات مسئله اي است كه ربطي به دعا و مستجاب الدعوة بودن ندارد بلكه مكاشفه امري است كه اولاً از پيامبران خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمه طاهرين ـ عليه السّلام ـ در مورد آن به آن­گونه كه در نزد صوفيه و عرفاء مطرح است چيزي نقل نشده است فقط در بحارالانوار آن هم در سخن علاّمه مجلسي در مورد حديثي كه از امام علي ـ عليه السّلام ـ در رابطه با مجسم شدن دنيا به چهرة دختر زيبا نقل شده است ذكر گرديده است.[9] و هر چه از طرف معصومين صادر شده معجزه و كرامت است، و ثانياً اثبات مكاشفه از هيچ راهي براي ديگران امكان ندارد بلكه در محدودة ادعاي مدعي مكاشفه محصور است. بنابراين هيچ كسي نمي تواند مدعي مكاشفه را مورد تائيد خودش قرار بدهد هر چند او داراي مكاشفه هم باشد. ثالثاً كسي در ميان علماء گذشته شيعه ديده نشده است كه ادعاي مكاشفه و شهود نموده باشد و تنها ممكن است كه به بعضي ها نسبت داده شده باشد.
به هر حال خداوند اموري را مي پسندد و مورد اهتمام خود قرار مي دهد كه موجب سعادت و كمال انسان شود و به خاطر همين هدف، برنامه هاي پيامبران و امامان معصوم و نيز در امتداد آنان وظائف مراجع تقليد و فقهاء اسلامي در راستاي سعادت و كمال بشري قرار دارد. و هر چيزي كه انسان را از خدا دور مي كند و يا لااقل موجب سعادت و كمال انسان نمي گردد نه تنها در حوزه حكمت الهي محل و موقعيت ندارد بلكه در شرع مقدس اسلام مردود و مطرود شمرده
مي شود. آنچه كه از حالات صوفيان و دراويش نقل شده و يا نقل مي شود اگر با دقت به آنها نگريسته شود اولاً كارهاي خارق العادة آنان و نيز حالات روحي عجيب و غريبي كه بر آنان عارض مي شوند هرگز اثري از اين امور و حالات در حوزة زندگي پيامبران، امامان، فقهاء و حتي علماء و دانشمندان غير اسلامي ديده نمي شود. بلكه بعضي از كارهاي آنان شبيه كارهاي جادوگران، شعبده بازان مي باشد. مثل سوراخ كردن زبان، گوش، گلو با سيخ هاي آهنين و يا گرفتن آتش در دست. و نيز حالات روحاني كه از آنان نقل شده است و يا به شكلي در حلقه هاي مجالس آنان مشاهده مي شود شبيه حالات ديوانه گان و مستان بوده كه دامن پيامبران و علماء دين منزه از اين حالات مي باشد.
ثانياً بعضي از امور عجيب و غريبي كه از آنان حكايت مي شود از محدوده نقل و حكايت تجاوز نمي كند و هيچگاه كسي به صورت مستقيم اين امور را از صوفيان مشاهده نكرده اند يا خود صوفي و درويش آن را براي مردم بازگو نموده است و يا كسي ديگر از آنان حكايت كرده است مثلاً از رابعه عدويه نقل شده است كه به مكه مي رفت ناگاه در ميان راه كعبه را ديد كه به استقبال او مي آيد، رابعه گفت مرا ربّ البيت مي بايد، بيت را چه كنم؟![10] چه كسي و با چه دليلي
مي تواند بگويد كه واقعاً همچو واقعه اي اتفاق افتاده است؟
ثالثاً بعضي از كارهاي خارق العاده اي كه از صوفيان صادر مي شود و نيز حالات روحاني عجيب و غريبي كه بر آنان عارض مي گردند هيچ نوع ارزش علمي و معنوي كه موجبات سعادت بشر را فراهم كند ندارد بلكه حتي موجب هدايت و سعادت خود درويش هم نمي شود و فقط به عنوان سرگرمي تماشاچيان مي تواند مطرح باشد.
به هر حال اين اموري كه از صوفيان صادر مي شوند به همان علتي صادر مي شوند كه مرتاضان غير مسلمانان
مي توانند امور خارق العاده را ايجاد كنند. و مسئله الهي بودن و عنايت و لطف خداوندي هيچگونه ربطي به اين امور ندارد بلكه اين امور از اسباب متسانخ با خود آن ها توسط نفس مرتاض، صوفي و ساحر در خارج محقق مي شوند. علاّمه طباطبائي در اين رابطه مي فرمايد: حوادث عجيب و غريبي كه حكايت مي شود از نفوس صلحاء به عنوان كرامت و نيز از نفوس غير اهل صلاح صادر مي شوند اكثر آنان از اسباب  قريب آنها غافل اند و آن امور خارق العاده را بدون توسط در واسطه اي به خدا نسبت مي دهند و لو اين نسبت به يك معني درست است چنانچه كه در اسباب مادي نيز چنين نسبتي قابل صدق است لكن اسباب قريب در امور نفساني نيز در كار است كه موجب ايجاد كارهاي مسانخ با آنها
مي شود.[11]

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تاريخ فلسفه و تصّوف، تأليف علي نمازي شاهرودي.
2. تاريخ صوفي و صوفي گري، تأليف مبلغي آباداني.
3. تاريخ تصوف در اسلام، تأليف قاسم غني.

پي نوشت ها:
[1] . طبرسي، احمد علي، احتجاج 1/ 418، دارالنعمان، بي تا.
[2] . علاّمه حلّي، منتهي المطلب، 1/ 364، تبريز، حاج احمد، 1333، هـ.
[3] . بقره/186.
[4] . غافر/ 60.
[5] . طباطبائي، محمد حسين، الميزان، 2/ 33، موسسه نشر اسلامي، بي تا.
[6] . طبرسي نوري، مستدرك الوسائل 5/ 217، موسسه ال البيت، دوم 1408ق.
[7] . شيخ سيد سابق، فقه السنة 1/ 589، بيروت دارالكتب ايوبي.
[8] . رجوع شود به صفحات اول، ج 2، تفسير الميزان.
[9] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، 70/ 83، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403 ق.
[10] . تهراني، جواد، عارف و صوفي چه مي گويد، ص 92، بنياد بعثت، ششم، 1363 ش.
[11] . طباطبائي، محمد حسين، الميزان، 6/ 190، موسسه نشر اسلامي، بي تا.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :