امروز:
چهار شنبه 26 مهر 1396
بازدید :
914
ترجمه الميزان: سوره شعراء آيات 159 - 69


ترجمة الميزان ج : 15ص :389


وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ إِبْرَهِيمَ‏(69) إِذْ قَالَ لأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ مَا تَعْبُدُونَ‏(70) قَالُوا نَعْبُدُ أَصنَاماً فَنَظلُّ لهََا عَكِفِينَ‏(71) قَالَ هَلْ يَسمَعُونَكمْ إِذْ تَدْعُونَ‏(72) أَوْ يَنفَعُونَكُمْ أَوْ يَضرُّونَ‏(73) قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا ءَابَاءَنَا كَذَلِك يَفْعَلُونَ‏(74) قَالَ أَ فَرَءَيْتُم مَّا كُنتُمْ تَعْبُدُونَ‏(75) أَنتُمْ وَ ءَابَاؤُكمُ الأَقْدَمُونَ‏(76) فَإِنهُمْ عَدُوٌّ لي إِلا رَب الْعَلَمِينَ‏(77) الَّذِي خَلَقَني فَهُوَ يهْدِينِ‏(78) وَ الَّذِي هُوَ يُطعِمُني وَ يَسقِينِ‏(79) وَ إِذَا مَرِضت فَهُوَ يَشفِينِ‏(80) وَ الَّذِي يُمِيتُني ثُمَّ يحْيِينِ‏(81) وَ الَّذِي أَطمَعُ أَن يَغْفِرَ لي خَطِيئَتي يَوْمَ الدِّينِ‏(82) رَب هَب لي حُكماً وَ أَلْحِقْني بِالصلِحِينَ‏(83) وَ اجْعَل لي لِسانَ صِدْقٍ في الاَخِرِينَ‏(84) وَ اجْعَلْني مِن وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِيمِ‏(85) وَ اغْفِرْ لأَبي إِنَّهُ كانَ مِنَ الضالِّينَ‏(86) وَ لا تخْزِني يَوْمَ يُبْعَثُونَ‏(87) يَوْمَ لا يَنفَعُ مَالٌ وَ لا بَنُونَ‏(88) إِلا مَنْ أَتي اللَّهَ بِقَلْبٍ سلِيمٍ‏(89) وَ أُزْلِفَتِ الجَْنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ‏(90) وَ بُرِّزَتِ الجَْحِيمُ لِلْغَاوِينَ‏(91) وَ قِيلَ لهَُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ تَعْبُدُونَ‏(92) مِن دُونِ اللَّهِ هَلْ يَنصرُونَكُمْ أَوْ يَنتَصِرُونَ‏(93) فَكُبْكِبُوا فِيهَا هُمْ وَ الْغَاوُنَ‏(94) وَ جُنُودُ إِبْلِيس أَجْمَعُونَ‏(95) قَالُوا وَ هُمْ فِيهَا يخْتَصِمُونَ‏(96) تَاللَّهِ إِن كُنَّا لَفِي ضلَلٍ مُّبِينٍ‏(97) إِذْ نُسوِّيكُم بِرَب الْعَلَمِينَ‏(98) وَ مَا أَضلَّنَا إِلا الْمُجْرِمُونَ‏(99) فَمَا لَنَا مِن شفِعِينَ‏(100) وَ لا صدِيقٍ حَمِيمٍ‏(101) فَلَوْ أَنَّ لَنَا كَرَّةً فَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‏(102) إِنَّ في ذَلِك لاَيَةًوَ مَا كانَ أَكْثرُهُم مُّؤْمِنِينَ‏(103) وَ إِنَّ رَبَّك لهَُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ‏(104)



ترجمة الميزان ج : 15ص :390


ترجمه آيات


خبر ابراهيم را براي آنان بخوان ( 69) .


وقتي به پدر و قومش گفت : چه مي‏پرستيد ؟ ( 70) .


گفتند : بت‏هايي را مي‏پرستيم و پيوسته به عبادتشان قيام مي‏كنيم ( 71) .


گفت : آيا وقتي آنها را مي‏خوانيد صداي شما را مي‏شنوند ؟ ( 72) .


يا سودتان دهند يا زيان زنند ؟ ! ( 73) .


گفتند : نه ، بلكه پدران خويش را ديده‏ايم كه چنين مي‏كرده‏اند ( 74) .


گفت : آيا ديديد ( مي‏دانيد ) آنچه را كه شما عبادت مي‏كرديد ؟ ( 75) .


شما و پدران پيشين شما ( 76) .


(همه آنها ) دشمن منند مگر پروردگار جهانيان ( 77 ) .


كسي كه مرا آفريده و او هدايتم مي‏كند ( 78) .


كسي كه هم او غذايم مي‏دهد و آبم مي‏دهد ( 79) .


كسي كه وقتي بيمار شدم شفايم مي‏دهد ( 80) .


و كسي كه مرا مي‏ميراند و دوباره زنده‏ام مي‏كند ( 81) .


و كسي كه طمع دارم روز رستاخيز گناهم را بيامرزد ( 82) .


پروردگارا مرا فرزانگي بخش و قرين شايستگانم كن ( 83) .


و نزد آيندگان نيكنام گردان ( 84) .


از وارثان بهشت پر نعمتم كن ( 85) .


و پدرم را بيامرز كه وي گمراه بود ( 86) .


و روزي كه مردم بر انگيخته مي‏شوند مرا خوار مگردان ( 87 ) .


روزي كه مال و فرزندان سود ندهد ( 88) .


مگر آنكه با قلب پاك سوء خدا آمده باشد ( 89) .


و بهشت به نيكوكاران نزديك گردد ( 90) .


و جهنم به گمراهان نمودار شود ( 91) .


و به آنها گفته شود آن چيزهايي كه غير خدا مي‏پرستيديد كجايند ؟ ( 92) .


آيا معبودهاي غير از خدا شما را نصرت دهند و يا نصرت يابند ( 93) .



ترجمة الميزان ج : 15ص :391


گمراهان و گمراه شدگان به رو در جهنم انداخته شوند ( 94) .


و سپاهيان ابليس عموما ( 95) .


در آنجا با يكديگر مخاصمه كنند و گويند ( 96) .


قسمبه خدا كه در ضلالتي آشكار بوديم ( 97) .


كه شما را با پروردگار جهانيان برابر مي‏گرفتيم ( 98) .


و جز تبهكاران ما را گمراه نكردند ( 99) .


و اكنون نه شفيعاني داريم ( 100) .


و نه دوستاني صميمي ( 101) .


كاش بازگشتي داشتيم و مؤمن مي‏شديم ( 102) .


كه در اين عبرتي هست و بيشترشان مؤمن نبودند ( 103) .


و پروردگارت نيرومند و رحيم است ( 104) .


بيان آيات


اين آيات بعد از پايان دادن به داستان موسي (عليه‏السلام‏) به مهمترين خبر مربوط به ابراهيم (عليه‏السلام‏) اشاره مي‏كند ، كه با فطرت سالم و پاك خود عليه قومش كه همگي به اتفاق كلمه بت مي‏پرستيدند ، به حمايت از دين توحيد و پرستش خداي سبحان قيام نموده ، از مردم وطنش بيزاري جست و از دين حق دفاع نمود و گذشت بر او آنچه كه گذشت ، كه همه آيت و معجزه بود ، ولي بيشتر قوم او نيز ايمان نياوردند ، كه در آخر آيات مورد بحث بدان اشاره مي‏فرمايد .


و اتل عليهم نبا ابراهيم در اين جمله ، سياق را از آنچه در اول داستان بود تغيير داد ، به اين معنا كه در اول داستان فرمود : و اذ نادي ربك موسي ... - به ياد آر آن روز را كه پروردگارت به موسي ندا كرد ... و در اينجا پاي مردم معاصر پيغمبر اسلام را به ميان كشيده مي‏فرمايد داستان ابراهيم را براي اينان بخوان و اين براي اين است كه مي‏خواهد اين داستان به گوش مشركين عرب كه عمده آنان قريش است و ابراهيم هم پدر بزرگ قريش بود برسد تا بدانند كه آن جناب مانند پدر بزرگشان به نشر دين توحيد و دين حق قيام نموده ، آن روز احدي گوينده لا اله الا الله نبود و خدا ابراهيم را ياري كرد ، چون ابراهيم دين خدا را ياري كرد و در نتيجه كلمه توحيد ثابت شد و در سر زمين مقدس فلسطين و در حجاز انتشار يافت .



ترجمة الميزان ج : 15ص :392


و اين همه نبود مگربه خاطر اينكه دين توحيد يك داعي قوي از درون فطرت انسانها دارد ، علاوه بر اينكه خدا هم حامي آن است و در همين خود آيتي است از خدا كه عبرت گيرندگان بايد از آن عبرت گيرند و از دين وثنيت بيزاري جويند همچنان كه ابراهيم از آن كيش و حتي از پدر و قومش كه طرفدار آن بودند بيزاري جست .


اذ قال لابيه و قومه ما تعبدون اين جمله مخاصمه و مناظره آن جناب است با پدرش ، غير آن مخاصمه‏اي كه با مردم عصر خود داشت ، همچنان كه خداي تعالي آن را در سوره انعام حكايت فرموده ، ليكن در اينجا چون بنا بر اختصار بوده هر دو مخاصمه را يك جاآورده و به يك سبك و روش حكايت فرموده ، يعني آن مقدار را كه قدر مشترك ميان دو سبك احتجاج است نقل كرده است .


و جمله ما تعبدون پرسش از حقيقت است ، در حقيقت خود را جاي كسي فرض كرده كه هيچ اطلاعي از حقيقت آلهه آنان و ساير شؤون آن ندارد ، و اين خود يكي از طرق مناظره است و مخصوص موردي است كه كسي بخواهد حقيقت و ساير شؤون مدعاي خصم را به خود او بفهماند ، تا وقتي اعترافي از او شنيد همان را سوژه و مدرك قرار داده بطلان مدعايش را اثبات كند .


علاوه بر اين ، وجه ديگر اين گونه پرسش از آن جناب اين است كه اين محاجه مربوط به اولين روزي است كه ابراهيم (عليه‏السلام‏) از پناهگاه خود در آمده و داخل در مجتمع پدر و قوم خود شده است و قبل از اين چيزي در اين باره نديده بود و احتجاجي كه كرد از يك فطرت ساده و پاك كرد ، كه تفصيلش در سوره انعام گذشت .


قالوا نعبد اصناما فنظل لها عاكفين كلمه ظل به معناي دام - ادامه يافت مي‏باشد و كلمه عكوف به معناي ملازمت و ايستادن نزد چيزي است ، و حرف لام در كلمه لها براي تعليل است و جمله را چنين معنا مي‏دهد : گفتند ما بت‏هايي را مي‏پرستيم و دائما نزد آنها هستيم ، براي خاطر خود آنها كه از جمله نزد آنها هستيم ... تفريع بر ما قبل است .


كلمه صنم به معناي جثه و مجسمه‏اي است كه آن را فلز و يا چوب يا غير آن به شكل مخصوصي بسازند ، تا به خيال بت‏پرستان صفاتي كه در معبود معيني هست در اين مجسمه كه نمايانگر آن معبود است نشان داده باشند .


و اين بت‏پرستان ، ملائكه و جن را مي‏پرستيدند و آنها را موجوداتي روحاني و خارجي از عالم اجسام و منزه از خواص ماده و آثار آن مي‏دانستند و چون در هنگام عبادت توجه به اين


ترجمة الميزان ج : 15ص :393


موجودات روحاني برايشان دشوار بود و نمي‏توانستند آنها را در ذهن خود مجسم سازند لذا دست به اين ابتكار زدند كه براي هر يك مجسمه‏اي نمايانگر آن موجود روحاني بسازند و هنگام عبادت متوجه آن مجسمه شوند .


در عبادت ستاره‏پرستان نيز مطلب از اين قرار بود ، چون در كيش آنان نيز معبود اصلي روحانيات كواكب بود و از در ناچاري خود اجرام كواكب را صنم و نمايانگر آن روحانيات گرفته تا كواكب را بپرستند ، ولي در اينجا از نظر اينكه ستارگان ، طلوع و غروب دارند و روزها اصلا پيدا نيستند ناگزير شدند صنم ديگري براي اين صنمها بسازند ، تا قواي فعاله و آثاري كه ستارگان در عالم پايين دارند مجسم سازد ، مثلا ، زهره به زعم ايشان ايجاد طرب و سرور و نشاط مي‏كند ، اين آثار را در صنم زهره نمايش مي‏دادند ، يعني صنم زهره را به شكل دختري زيبا مي‏ساختند ، و چون مريخ را منشا فتنه و خونريزي مي‏دانستند ، صنم آن را به صورتي ديگر ، و عطارد را كه سمبل علم و معرفت مي‏پنداشتند صنم آن را نمايانگر آثار و خواص آن مي‏ساختند و همچنين صنمي كه براي بزرگان و قديسين از بشر درست مي‏كردند ، بدين منوال بود .


بنابر اين ، بت‏ها را به طور كلي براي اين مي‏ساختند كه آينه‏اي براي رب خودش باشد كه يا فرشته است يا جن و يا انسان ، چيزي كه هست به جاي اينكه خود رب را بپرستند همان بت را مي‏پرستيدند و در عبادت متوجه آن گشته بدان تقرب مي‏جستند و اگر خيلي به اصطلاح روشن فكر مي‏شدند ، از بت تجاوز كرده خود رب را عبادت مي‏كردند ، ولي از عبادت خداي سبحان هيچ خبري نبود .


و اين تحقيق ادعاي بعضي بت‏پرستان را كه مي‏گويند : ما خدا را مي‏پرستيم و بت تنها براي ما قبله ما است ، تا عبادتمان را بدان طرف انجام دهيم و گرنه مقصود اصلي از عبادت بت نيست ، همچنان كه مسلمين خدا را مي‏پرستند ، ولي عبادت خود را رو به كعبه انجام مي‏دهند تكذيب مي‏كند .


براي اينكه قبله عبارت از محلي است كه در حال عبادت رو به آن مي‏ايستند ، نه اينكه به عبادت رو به آن بايستند ولي بت‏پرستان هم در عبادت و هم به عبادت رو به بت مي‏ايستند ، و به عبارت ديگر : توجه به سوي قبله است ولي عبادت براي پروردگار قبله است و او خدا ( عز اسمه ) است و اما در بت هم به سوي بت متوجه مي‏شوند و هم براي او عبادت مي‏كنند ، نه براي رب بت ، و بر فرض هم كه بعضي روشنفكران ايشان عبادت را براي رب بت كه گفتيم يكي از روحانيات است انجام دهند ، باز خداي سبحان را عبادت نمي‏كنند ، پس در كيش بت‏پرستي ، خداي تعالي به هيچ وجه و در هيچ حالي عبادت نمي‏شود .



ترجمة الميزان ج : 15ص :394


و كوتاه سخن اينكه : از سؤال ابراهيم (عليه‏السلام‏) كه چه مي‏پرستيد ؟ پاسخ دادند به اينكه نعبد اصناما - بتهايي را مي‏پرستيم ، خواستند بگويند : اين مجمسه‏ها كه مي‏پرستيم صنم هستند ، يعني مقصود بالذات نيستند ، بلكه مقصود بغيرند ، و براي غير عبادت مي‏شوند .


ابراهيم بر كلمه صنم تكيه نكرد ، بلكه كلمه نعبد را سوژه بحث خود قرار داد و با آن به مخاصمه با ايشان پرداخت ، چون معبود مستقل بودن صنم ، با صنم بودن منافات دارد ، زيرا صنم نمايانگر غير است پس نبايد خودش پرستش شود و اگر پرستش شود بايد مشتمل بر چيزي كه مردم به خاطر آن چيزي را مي‏پرستند ، يعني جلب منفعت و دفع ضرر باشد ، تا مردم آنها را بپرستند و از آنها حاجت بخواهند در حالي كه بتها چنين اثري ندارند و از خواست و حاجت پرستندگان اطلاعي ندارند ، تا مضطر و بيچاره‏اي را اجابت نموده ، منافعي به او برسانند و يا ضرري را از او دور كنند و به همين جهت ابراهيم (عليه‏السلام‏) پرسيد : هل يسمعونكم - آيا بتها صداي شما را مي‏شنوند ؟ .


قال هل يسمعونكم اذ تدعون او ينفعونكم او يضرون اين جمله اعتراض ابراهيم (عليه‏السلام‏) بر صنم‏پرستي ايشان است از دو جهت : اول اينكه : عبادت ، عبارت است از كاري كه حالت تذلل عابد و گدايي او را براي معبود مجسم سازد و اين بدون دعا نمي‏شود ، بايد عابد معبود را بخواند ، خواندن هم وقتي صحيح و معقول است كه معبود صداي عابد را بشنود و اصنام ، جماداتي هستند كه گوش ندارند و صدايي نمي‏شنوند ، پس پرستش آنها معنا ندارد .


دوم اينكه : از اين جهت كه مردم هر اله را كه مي‏پرستند ، يا به طمع خير او است و يا از ترس شر او در صورتي كه اصنام جماداتي هستند كه قدرت بر رساندن خير و دفع شر را ندارند ، پس هر يك از دو آيه متضمن يك جهت از دو جهت اعتراض است و اگر جمله را به صورت استفهام اداء كرد براي اين است كه طرف مقابل را مجبور به اعتراف كند .


قالوا بل وجدنا آباءنا كذلك يفعلون مقام اقتضاء داشت در پاسخ از سؤال آن جناب بگويند : نه ، بتها صداي ما را نمي‏شنوند و نفع و ضرري براي ما ندارند ولي اين طور جواب ندادند ، بلكه گفتند : ما پدران خود را يافتيم كه چنين مي‏كردند و اين بدان جهت بوده كه فكر كرده‏اند اگر به مقتضاي مقام جواب بدهند ، بر خلاف كيش خود نتيجه گرفته‏اند ، لذا از آن عدول كرده بذيل تقليد از پدران متمسك شدند و صريحا اقرار كردند كه ما در بت‏پرستي به غير از تقليد از پدران هيچ دليلي نداريم .



ترجمة الميزان ج : 15ص :395


بل وجدنا آباءنا كذلك يفعلون - يعني عين آن كاري را انجام مي‏دهيم كه پدران ما مي‏كردند ، و بت‏ها را همانطور كه آنان مي‏پرستيدند مي‏پرستيم ، خلاصه مي‏خواهيم بگوييم در اينجا به دو نحو مي‏توانستند پاسخ دهند : يكي همين پاسخي كه داده‏اند ، و ديگري اينكه بگويند ما پدران خود را يافتيم كه بت مي‏پرستيدند ، ولي اين طور نگفتند بلكه گفتند : يافتيم كه چنين مي‏كردند ، تا در افاده تقليد صريحتر باشد ، به طوري كه گويا خود آنان هيچ معنايي براي بت‏پرستي نمي‏فهمند ، تنها مي‏دانند كه كارشان نظير كار پدرانشان است و همان شكل و قيافه را دارد و اما اينكه فايده اين كار چيست ؟ هيچ اطلاعي ندارند .


قال ا فرايتم ما كنتم تعبدون انتم و آباؤكم الاقدمون فانهم عدو لي الا رب العالمين بعد از آنكه محاجه ابراهيم با پدر و قومش به اينجا انجاميد كه هيچ حجت و دليلي به غير تقليد از پدران بر بت‏پرستي نياوردند ، شروع كرد به بيزاري جستن از خدايان ايشان و نيز از خود ايشان و پدران بت‏پرستشان و فرمود : ا فرأيتم ما كنتم تعبدون انتم و آباؤكم الاقدمون .


فاء بر سر كلمه ا فرأيتم ، تفريع بر چيزي است كه از گفتگوي قبلي روشن مي‏شد و آن دليل نداشتن ايشان براي عمل بت پرستيشان بود و اينكه در اين عمل تنها تقليد مي‏كنند و يا بطلان عملشان از اصل بود ، و جمله را چنين معنا مي‏دهد كه : وقتي عمل شما باطل است و هيچ حجتي بر آن نداريد به غير تقليد از پدران ، پس بدانيد كه اين بتها كه مي‏بينيد ( يعني عين اين بتها كه شما و پدران گذشته‏تان آن را مي‏پرستيد دشمن منند ) ، زيرا پرستش آنها مضر به دين من و مهلك من است ، پس جز دشمني براي من اثر و خاصيتي ندارند .


و اگر در عبارت خود نام پدران گذشته ايشان را برد براي اين بود كه بفهماند او هيچ ارزشي براي تقليد از پدران گذشته آنان قائل نيست و عهد گذشته و سبقت زماني در ابطال حق يا احقاق باطل هيچ اثري ندارد ، و اگر در جمله فانهم عدو لي ... - ايشان دشمن منند ... ، ضمير عقلاء را به بتها برگردانيد ، به خاطر اين بود كه طرف مقابل نسبت عبادت به آنها مي‏دادند و عبادت هر چيزي مستلزم آن است كه داراي شعور و عقل باشد و در قرآن كريم در بسياري موارد اين گونه تعبير آمده كه ضمير عقلاء را به بتها برگردانده است .


و جمله الا رب العالمين استثناء منقطع است و جمله فانهم عدو لي مستثنا منه آن است و معنايش اين است كه ليكن رب العالمين چنين نيست .



ترجمة الميزان ج : 15ص :396


الذي خلقني فهو يهدين ... يوم الدين بعد از آنكه رب العالمين را استثناء كرد ، او را به اوصافي ستود كه با آن اوصاف حجت و دليلش بر مدعايش ( او دشمن من نيست بلكه ربي است رحيم و داراي لطف و عنايت به حال من و منعم من است به تمامي نعمت‏ها و دافع تمامي شرور ) تمام مي‏شود و آن اوصاف اين است : الذي خلقني ... - آن كس كه مرا خلق كرد ... و اما اينكه بعضي گفته‏اند كه : جمله الذي خلقني ... جمله‏اي است استينافي ، كه كلام را از سر شروع كرده ، سخني است كه نبايد بدان اعتناء كرد .


پس اينكه گفت : الذي خلقني فهو يهدين سر آغاز هر نعمت ، مساله خلقت را ذكر كرد ، چون مطلوب ، بيان استناد تدبير امر او است به خود او ، اين از باب حكم كردن به تعبيري است كه دليلش نيز همراهش باشد ، چون برهان اينكه تدبير عالم قائم به خود خداي تعالي است ، همين است كه خلقت عالم و ايجاد آن قائم به او تنهايي است ، زيرا پر واضح است كه خلقت از تدبير منفك نمي‏شود و معقول نيست كه در اين موجودات جسماني و تدريجي الوجود كه هستيش به تدريج تكميل مي‏شود ، خلقت قائم به كسي ، و تدبير قائم به كسي ديگر باشد ، و از آنجا كه مي‏دانيم خلقت عالم قائم به خداي سبحان است ، پس ناگزير بايد بدانيم كه تدبيرش نيز قائم به اوست .


و به همين عنايت بود كه هدايت را با فاء تفريع ، بر خلقت عطف كرد و فهمانيد كه خداي تعالي بدين جهت هادي است كه خالق است .


و ظاهر جمله فهو يهدين - كه به هدايت قيدي نزده - اين است كه مراد از آن مطلق هدايت است ، چه هدايت به سوي منافع دنيوي و چه اخروي و تعبير به لفظ مضارع ( هدايت مي‏كند ) به منظور افاده استمرار است ، پس معنا چنين است كه : خداي تعالي كسي است كه مرا آفريد و مدام مرا هدايت مي‏كند و همواره و از روزي كه مرا خلق كرده و به سوي سعادت زندگي‏ام راه‏نمايي كرده و مي‏كند .


در نتيجه آيه شريفه از نظر معنا نظير كلامي است كه خداي سبحان از موسي (عليه‏السلام‏) حكايت فرموده ، كه به فرعون گفت : ربنا الذي اعطي كل شي‏ء خلقه ثم هدي يعني به سوي منافعش هدايت كرد ، كه منظور از هدايت ، هدايت عامه است .


و اين همان معنايي است كه در اول سوره بدان اشاره نموده و فرمود : او لم يروا الي


ترجمة الميزان ج : 15ص :397


الأرض كم انبتنا فيها من كل زوج كريم ان في ذلك لآية كه تقرير و بيان حجتي كه در آن است گذشت .


پس بنابر اين ، جمله و الذي هو يطعمني و جملات بعديش كه به زودي مي‏آيد در حقيقت از باب ذكر خاص بعد از عام است ، چون همه اين جملات مصداقهايي از هدايت عامه الهي را بيان مي‏كند ، كه بعضي از آنها مربوط به هدايت به سوي منافع دنيوي است و بعضي ديگرش راجع به هدايت به سوي منافعي است كه به زندگي آخرت مربوط مي‏شود .


و اگر مراد از هدايت ، در جمله مورد بحث را تنها هدايت ديني بگيريم ، در نتيجه صفاتي كه در جملات بعد از آن آمده ارتباطي به مساله هدايت نداشته و هر يك تنها معناي خود را مي‏دهد و اگر بعد از نعمت خلقت ، خصوص نعمت هدايت را آورد و آن را بر ساير نعمتها مقدم داشت ، براي اين است كه نعمت هدايت بعد از نعمت هستي از هر نعمت ديگر بهتر و مهمتر است .


و الذي هو يطعمني و يسقين و اذا مرضت فهو يشفين - اين تعبير به منزله كنايه است از همگي نعمتهاي مادي كه خداي تعالي آنها را به منظور تتميم نواقص و رفع حوائج دنيايي به آن جناب داده و اگر از ميان همه نعمتها تنها مساله طعام و شراب و بهبودي از مرض را ذكر كرد ، براي اين بود كه اينها مهمتر از ساير نعمتها است .


و از همينجا معلوم مي‏شود كه جمله و چون مريض شوم مقدمه است براي ذكر شفاء ، و گرنه كافي بود بفرمايد طعام و شراب و شفايم مي‏دهد به همين جهت مريض شدن را به خودش نسبت داد ، چون اگر به خدا نسبت مي‏داد با منظورش كه ذكر نعمتها بوده نمي‏ساخت ، چون مريض كردن سلب نعمت است نه نعمت ، و اما اينكه بعضي گفته‏اند : مرض را با اينكه آن هم از خداست به خودش نسبت داد تا رعايت ادب را كرده باشد صحيح نيست .


و اما اينكه چرا كلمه الذي را تكرار كرد ، با اينكه ممكن بود بفرمايد : و هو يطعمني و يسقين ... براي اين بود كه دلالت كند كه يك يك اين صفات به تنهايي در اثبات ربوبيت خداي تعالي و تدبير امر آدمي و اينكه او قائم بر نفس آدمي و اجابت كننده دعاي او است كافي است .


و الذي يميتني ثم يحيين - منظورش از ميراندن مرگي است كه آن را براي هر


ترجمة الميزان ج : 15ص :398


كسي تقدير كرده و فرموده : كل نفس ذائقة الموت و اين مرگ به انعدام و فنا نيست ، بلكه به نقل دادن آدميان از خانه‏اي به خانه‏اي ديگر است ، و اين خود يكي از تدابير عام است كه در عالم جاري است ، و مراد از زنده كردن ، افاضه حيات بعد از مرگ است .


و الذي اطمع ان يغفر لي خطيئتي يوم الدين - يوم الدين يعني روز جزاء كه همان روز قيامت است ، و مساله آمرزش را مثل ساير نعمتهاي مذكور به طور قطعي ذكر نكرد و نگفت : و كسي كه مرا مي‏آمرزد بلكه گفت : و كسي كه اميدوارم مرا بيامرزد ، دليلش اين است كه مساله آمرزش به استحقاق نيست ، تا اگر كسي خود را مستحق آن بداند قطع به آن پيدا كند ، بلكه فضلي است از ناحيه خدا و بطور كلي هيچ كس از خدا هيچ چيز طلبكار نيست ، بلكه چيزي كه هست اين خداي سبحان است كه بر خود واجب كرده كه خلق را هدايت كند و رزق دهد و بميراند و زنده كند ، ولي بر خود واجب نكرده كه هر گنه كاري را بيامرزد .


درباره رزق فرموده : فو رب السماء و الأرض انه لحق و درباره مرگ فرموده : كل نفس ذائقة الموت و درباره احياء بعد از مرگ فرموده : اليه مرجعكم جميعا وعد الله حقا ولي درباره مغفرت نفرموده : يغفركم جميعا - همه شما را مي‏آمرزد بلكه فرموده : ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء .


در جمله مورد بحث ، ابراهيم (عليه‏السلام‏) به خود نسبت خطا و گناه داده با اينكه آن جناب از گناه معصوم بود و اين خود دليل بر آن است كه مرادش از خطيئه ، مخالفت اوامر مولوي الهي نبوده ، چون خطيئه و گناه مراتبي دارد و هر كس به حسب مرتبه‏اي كه از عبوديت خدا دارد ، در همان مرتبه خطيئه‏اي دارد ، همچنان كه فرموده‏اند : حسنات الابرار سيات المقربين - خوبيهاي نيكان براي مقربين درگاه حق ، بدي و گناه بشمار مي‏رود و به همين جهت است كه خداي تعالي به رسول گرامي خود (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور مي‏دهد : و استغفر لذنبك .



ترجمة الميزان ج : 15ص :399


آري خطيئه از مثل ابراهيم (عليه‏السلام‏) عبارت است از اينكه به خاطر ضروريات زندگي از قبيل خواب و خوراك و آب و امثال آن نتواند در تمامي دقائق زندگي به ياد خدا باشد هر چند كه همين خواب و خوراك و سايرضروريات زندگي اطاعتي است و چگونه ممكن است خطيئه غير اين معنا را داشته باشد ؟ و حال آنكه خداي تعالي تصريح كرده به اينكه آن جناب مخلص خداست و غير خدا احدي از آن جناب سهم ندارد و شريك نيست و در اين باره فرموده : انا اخلصناهم بخالصة ذكري الدار .


و ما در آخر جزء ششم اين كتاب و نيز در جلد هفتم آن در ذيل داستانهاي ابراهيم بحثي گذرانديم كه با اين مقام نيز ارتباط دارد .


رب هب لي حكما و الحقني بالصالحين بعد از آنكه ابراهيم (عليه‏السلام‏) نعمتهاي مستمره و متوالي و متراكم خداي تعالي را نسبت به خود ياد آور شد كه ازروزي كه خلق شده تا بي نهايت به وي ارزاني داشت و با ذكر اين نعمت‏ها و تصور لطف و مرحمت الهي حالتي به او دست داد ، آميخته از جاذبه رحمت و فقر عبوديت و اين حالت ، او را واداشت تا به درگاه خدا اظهار حاجت نموده ، باب سؤال را مفتوح دارد ، ناگزير سياق سخن خود را كه تا اينجا سياق غيبت بود ( و مي‏فرمود : رب العالمين كسي است كه مرا خلق كرده و هدايت مي‏كند ... ) به سياق خطاب برگرداند و روي سخن به خداي تعالي نموده ، عرض حاجت كند .


پس در جمله رب - پروردگار من كلمه رب را به ضمير ياء يعني به خودش نسبت داد ، بعد از آنكهدر چند جمله رب را به عنوان رب العالمين ستود و اين بدان جهت بود كه خواست رحمت الهي را بر انگيخته و عنايت رباني را براي اجابت دعا و در خواستش به هيجان در آورد .


و در جمله هب لي حكما منظورش از حكم ، همان است كه در كلام گذشته موسي (عليه‏السلام‏) كه فرمود : فوهب لي ربي حكما ، گفتيم كه حكم به معناي اصابه نظر و داشتن رأي مصاب در مسائل كلي اعتقادي و عملي است و نيز در تطبيق عمل بر آن معارف كلي است ، همچنان كه آيه و ما ارسلنا من قبلك من رسول الا نوحي اليه انه لا اله الا انا فاعبدون درباره معارف اعتقادي و عملي است كه جامع همه آنها توحيد و تقوي است ، و


ترجمة الميزان ج : 15ص :400


نيز آيه و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين كه مربوط به يافتن راه سداد و هدايت به سوي صلاح در مقام عمل است و اگر در آيه مورد بحث حكم را نكره آورد ، براي اين بود كه به عظمت و اهميت آن اشاره كرده باشد .


و الحقني بالصالحين - كلمه صلاح - به طوري كه راغب گفته - در مقابل فساد است و فساد عبارت است از تغيير دادن هر چيزي از آنچه طبع اصلي آن اقتضاء دارد ، در نتيجه صلاح به معناي باقي ماندن و يا بودن هر چيزي است به مقتضاي طبع اصليش ، تا آنچه خير و فايده در خور آن است بر آن مترتب گردد ، بدون اينكه به خاطر فسادش چيزي از آثار نيك آن تباه گردد .


و چون كلمه صالحين در آيه مورد بحث مقيد به صالحين در عمل و يا ( اخلاق و يا ) امثال آن نشده ، قهرا مراد از آن تنها صالحين در ذات خواهد بود ، هر چند كه صلاح در ذات از صلاح در عمل منفك نمي‏شود ، همچنان كه خداي تعالي فرمود : و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه .


پس صلاح ذات به اين است كه استعدادش براي قبول رحمت الهي و ظرفيتش براي افاضه هر خير و سعادت تمام باشد ، كه يكي از شؤون اين تماميت همين است كه داراي اين صلاح باشد ، و اعتقاد باطل يا عمل باطلي هم كه مايه فساد آن است نداشته باشد ، از اينجا روشن مي‏گردد كه صلاح ذاتي از لوازم موهبت حكم است - البته حكم به آن معنايي كه گذشت - ، هر چند كه حكم از نظر مورد اخص از صلاح است و اخص بودن آن روشن است .


پس همينكه آن جناب از پروردگار متعالش درخواست كرد كه به صالحينش ملحق سازد ، خود از لوازم درخواست موهبت حكم و از فروعي است كه بر حكم مترتب مي‏شود ، در نتيجه معناي كلام آن جناب اين است كه : پروردگارا نخست موهبت حكم به من ارزاني بدار و سپساثر آن را كه صلاح ذاتي است در من تكميل كن .


و ما در ذيل آيه و انه في الآخرة لمن الصالحين ، در جلد اول اين كتاب بياني گذرانديم كه با اين مقام ارتباط دارد .



ترجمة الميزان ج : 15ص :401


و اجعل لي لسان صدق في الآخرين اضافه لسان بر كلمه صدق اضافه لامي است كه اختصاص را مي‏رساند ، يعني زماني كه جز به راستي تكلم نمي‏كند ، و ظاهر اينكه لسان صدق را برايش قرار دهد اين است كه خداي تعالي در قرون آخر فرزندي به او دهد كه زبان صدق او باشد ، يعني لساني باشد مانند لسان خودش ، كه منويات او را بگويد ، همانطور كه زبان خود او از منوياتش سخن مي‏گويد ، پس برگشت معنا به اين است كه خداوند در قرون آخر الزمان كسي را مبعوث كند ، كه به دعوت وي قيام نمايد ، مردم را به كيش و ملت او كه همان دين توحيد است دعوت كند .


بنا بر اين ، آيه مورد بحث در معناي آيه سوره صافات است كه بعد از ذكر ابراهيم (عليه‏السلام‏) مي‏فرمايد : و تركنا عليه في الآخرين و اين جمله بعد از ذكر جمعي از انبياء (عليهم‏السلام‏) نيز آمده ، مانند : نوح ، موسي ، هارون و الياس ، و همچنين در سوره مريم بعد از ذكر زكريا و يحيي و عيسي و ابراهيم و موسي و هارون فرموده : و جعلنا لهم لسان صدق عليا بنابر اين مقصود اين است كه دعوت اين بزرگواران بعد از رفتنشان نيز باقي بماند و خدا رسولاني مانند خود ايشان به اين منظور مبعوث فرمايد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از لسان صدق در آخرين ، بعثت خاتم الانبياء (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است از خود آن جناب هم روايت شده كه فرمود : من دعاي پدرم ابراهيم هستم .


مؤيد اين قول اين است كه در چند جاي قرآن دين آن جناب را ملت ابراهيم خوانده است و در اين صورت معناي آيه همان معنايي مي‏شود كه خداي تعالي آنرا از ابراهيم و اسماعيل (عليهماالسلام‏) موقع بناي كعبه حكايت كرد كه گفتند : ربنا و اجعلنا مسلمين لك و من ذريتنا امة مسلمة لك ... ربنا و ابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلمهم الكتاب و الحكمة و يزكيهم .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از لسان صدق در آخرين اين است كه خداي تعالي ذكر جميل و ستايش نيكوي او را تا قيامت باقي بگذارد و خدا هم اين دعايش را مستجاب كرده ، اهل ايمان همواره او را ثنا مي‏گويند و به خير ياد مي‏كنند .



ترجمة الميزان ج : 15ص :402


و ليكن لسان صدق به معناي ذكر جميل و ثنا بودن خيلي روشن نيست و نيز آن قول ديگر كه مي‏گفت دعاي مورد بحث به معناي همان دعايي است كه در سوره بقره از آن جناب نقل شده درست به نظر نمي‏رسد ، چون يكي بودن آن دعا و اين دعا نيز خيلي روشن نيست .


و اجعلني من ورثة جنة النعيم در اينكه وارث جنت نعيم شدن چه معنا دارد ؟ گفتاري در تفسير آيه اولئك هم الوارثون گذشت .


و اغفر لابي انه كان من الضالين اين جمله حكايت استغفار آن جناب است براي پدرش ، بر حسب وعده‏اي كه قبلا به پدرش داده و فرموده بود : سلام عليك ساستغفر لك ربي و هيچ بعيد نيست كه از آيه و ما كان استغفار ابراهيم لابيه الا عن موعدة وعدها اياه فلما تبين لهانه عدو لله تبرء منه استفاده شود كه دعاي آن جناب در جمله مورد بحث هنگامي بوده كه هنوز پدرش زنده بوده است .


بنابر اين معناي آيه چنين مي‏شود كه : پدرم مدتي قبل از اين دعا از گمراهان بود .


و لا تخزني يوم يبعثون يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتي الله بقلب سليم كلمه خزي - به كسر خاء و سكون زا - به معناي ياري نكردن كسي است كه از طرف ، اميد ياري دارد ، و ضمير در كلمه يبعثون - مبعوث شوند به ناس - مردم بر مي‏گردد ، خواهي گفت : گفتگويي از مردم به ميان نيامده و كلمه ناس قبلا ذكر نشده بود تا ضمير به آن برگردد، مي‏گوييم بلي حق با شماست و ليكن همينكه از خارج بدانيم كه مرجع ضمير چيست كافي است .


و از اينكه آن جناب از پروردگار خود مسالت نمود كه او را در روز قيامت خزي نكند ، فهميده مي‏شود كه در آن روز هر انساني محتاج به ياري خدا است ، و بنيه ضعيف بشري تاب مقاومت در برابر اهوال و هراسهايي كه آن روز با آنها مواجه مي‏شود ندارد ، مگر آنكه خدا او را ياري و تاييد كند .


كلمه يوم در جمله يوم لا ينفع مال و لا بنون ظرفي است كه به عنوان بدل از يوم در جمله يوم يبعثون آمده .



ترجمة الميزان ج : 15ص :403


پس اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند : گفتار ابراهيم در جمله يبعثون تمام مي‏شود و از جمله يوم لا ينفع تا پانزده آيه بعد جزء كلام خدا است ، صحيح نيست .


در اين جمله سود داشتن مال و فرزندان در روز قيامت بكلي نفي شده ، و اين بدان جهت است كه رابطه مال و فرزندان كه در دنيا مناط در ياري و مساعدت طرفيني است ، رابطه‏اي است و همي و خيالي ، كه تنها در نظام اجتماعي بشر معتبر شمرده مي‏شود و در خارج از ظرف اجتماع مدني هيچ اثري ندارد ، ( مال كه يا كاغذي است به نام اسكناس و يا فلزي است به نام طلا و امثال آن و نيز يك انسان به نام فرزند كه موجودي است مستقل ، چه ارتباطي به زندگي من كه نيز انساني هستم مستقل مي‏تواند داشته باشد ؟ ) و روز قيامت كه روز انكشاف حقايق و جدا شدن آنها از موهومات است و روزي است كه ديگر اسباب و مؤثرات اعتباري ، از سببيت مي‏افتد ، مال به ماليتش و فرزند به عنوان فرزنديش ، و خويشاوند به عنوان قرابتش نيز از اعتبار مي‏افتد ، همچنان كه قرآن كريم مي‏فرمايد : و لقد جئتمونا فرادي كما خلقناكم اول مرة و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم و نيز فرموده : فاذا نفخ في الصور فلا انساب بينهم يومئذ و لا يتسائلون .


پس مراد از سود نداشتن مال و فرزندان در روز قيامت ، اين است كه در قيامت آنطور كه در دنيا و در اجتماع بشري معتبر بود اعتبار ندارد ، آري در دنيا در مجتمع بشري مال بهترين سبب و وسيله است براي رسيدن به مقاصد زندگي و همچنين فرزندان بهترين وسيله‏اند براي رسيدن به شوكت و نيرو و غلبه ، پس مال و فرزندان ، عمده چيزي است كه آدمي در دنيا به آن ركون و اعتماد مي‏كند و دل بدان مي‏بندد ، در نتيجه سود نداشتن اين دو در قيامت كنايه مي‏شود از سود نداشتن هيچ سببي از اسباب اعتباري و قراردادي دنيا ، كه در دنيا براي جلب منافع مادي بدان تمسك مي‏شد ، از قبيل علم و صنعت و جمال و امثال آنها .


و به عبارت ديگر نفي فايده از مال و فرزندان در آخرت در معناي اين است كه از بطلان اجتماع مدني و اسباب اعتباري و روابط قراردادي آن خبر دهد ، همچنان كه در آيه ما لكم لا تناصرون بل هم اليوم مستسلمون - چرا يكديگر را ياري نمي‏كنيد آري ايشان امروز


ترجمة الميزان ج : 15ص :404


تسليمند ، بدان اشاره مي‏فرمايد .


الا من اتي الله بقلب سليم - راغب مي‏گويد : كلمه سلم و سلامت به معناي دور بودن از آفات ظاهري و باطني است .


و از سياق بر مي‏آيد كه آن جناب در مقام بيان معناي جامعي است كه قيامت را از ساير روزها متمايز كند ، و از پروردگار خود درخواست كرده كه اولا در روزي كه مال و اولاد و ساير آنچه در دنيا سود مي‏دهد سودي نمي‏بخشد ، او را ياري كند ، و بيچاره نسازد ، كه مقتضاي اين مقدمه چيني اين است كه مطلوب واقعي از جمله الا من اتي الله بقلب سليم بيان چيزي باشد كه در آن روز نافع است .


بنا بر اين ، استثناء منقطع و كلمه الا به معناي ليكن است ، يعني در آن روز مال و اولاد سودي نمي‏دهد و ليكن هر كس با قلب سليم نزد خدا آيد از سلامت قلب سود مي‏برد .


و خلاصه مفاد كلام اين مي‏شود كه مدار سعادت در آن روز بر سلامت قلب است ، چه اينكه صاحب آن قلب سالم در دنيا مال و فرزندي داشته باشد و يا نداشته باشد .


بعضي از مفسرين استثنا را متصل و مستثني منه را مفعول ينفع و محذوف دانسته و گفته‏اند كه : تقدير آيه چنين است : يوم لا ينفع مال و لا بنون احدا الا من اتي الله بقلب سليم - روزي كه مال و فرزندان به احدي سود نمي‏دهد ، مگر كسي را كه با قلب سليم نزد خدا آيد ، ( ولي بنا بر اين تفسير مفاد آيه اين مي‏شود كه هر كس با قلب سليم آيد مال و اولاد او را سود دهد و حال آنكه آيه نمي‏خواهد اين را برساند) .


بعضي ديگر گفته‏اند : استثناي متصل است ، چيزي كه هست مضافي از آن حذف شده و تقديرش چنين است : يوم لا ينفع مال و لا بنون الا مال و بنون من اتي الله ... - روزي كه مال و فرزند سودي نمي‏بخشد ، مگر مال و فرزندان كسي كه با قلب سليم آمده باشد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مال و بنون در معناي بي نيازي است و استثناء از بي نيازي شده ، اما به حذف مضافي از نوع آن و تقديرش اين است : يوم لا ينفع غني الا غنا من اتي الله بقلب سليم - روزي كه هيچ غنايي سود نمي‏بخشد ، مگر غنا و بي نيازي كسي كه با قلب سليم آمده باشد و قلب سليم هم خود نوعي از غنا است ، پس استثناي متصل ادعايي است نه حقيقي .



ترجمة الميزان ج : 15ص :405


بعضي ديگر گفته‏اند : استثناي منقطع است و در اين ميان مضافي حذف شده و تقدير چنين است : يوم لا ينفع مال و لا بنون الا حال من اتي ... - روزي كه مال و فرزندان سودي نمي‏دهد مگر حال كسي كه ... .


و از ميان اين چند قول سه قول اول همانطور كه اشاره شد مفاد آيه را مخصوص مي‏كند به كساني كه مال و اولاد دارند و آنان را دو طائفه مي‏كند يكي صاحبان مال و اولاد كه با قلب سليم آمده باشند و دوم صاحبان مال و اولادي كه با چنين قلبي نيامده باشند و اين مال و اولاد تنها به دسته اول سود مي‏دهد و اما كساني كه در دنيا مال و اولاد نداشته‏اند ، آيه از وضع آنان ساكت است ، و حال آنكه مي‏دانيم سياق آيه نمي‏خواهد اين را بفرمايد ، قول چهارم هم كلمه حال را تقدير گرفته كه هيچ حاجتي به آن نبوده است .


و آيه شريفه از نظر معنا قريب به آيه المال و البنون زينة الحيوة الدنيا و الباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا و خير املا است چيزي كه هست در آيه مورد بحث نفع را به قلب سليم نسبت داده ، كه آن قلبي است كه از ننگ ظلم و تاريكي شرك و گناه سالم باشد ، همچنان كه در وصف آن روز فرموده : و عنت الوجوه للحي القيوم و قد خاب من حمل ظلما و در آيه چهل و شش كهف نفع و ثواب را به باقيات الصالحات نسبت داده است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : اين دو آيه اين احتمال را تاييد مي‏كند كه استغفار آن جناب براي پدرش ، در حقيقت درخواست هدايت او به سوي ايمان است نه طلب مغفرت معمولي ، چون محال است مثل ابراهيم كسي براي شخصي كه كافر مرده و مي‏داند كه طلب مغفرت سودي به حال او ندارد طلب مغفرت كند ، چون چنين طلب مغفرتي شفاعتي است ، كه به كافران نمي‏رسد .


البته اينكه استثنا را متصل بدانيم - كه خود اين قائل نيز قائل به آن است - وقتي صحيح مي‏شود كه ابراهيم پسر صلبي آزر باشد ، ولي ما در داستان آن جناب در سوره انعام فساد اين مطلب را روشن ساخته و گفتيم كه آيات بر خلاف آن تصريح دارد .



ترجمة الميزان ج : 15ص :406


و اما اگر استثناء را منقطع بگيريم ، آن وقت جمله الا من اتي الله بقلب سليم ، به ضميمه آيه و لا يشفعون الا لمن ارتضي دليل بر اين مي‏شود كه استغفار آن جناب قبل از مرگ پدر بوده ، و اين خود روشن است .


و ازلفت الجنة للمتقين و برزت الجحيم للغاوين كلمه ازلفت از مصدر إزلاف ، به معناي نزديك كردن است و كلمه برزت از تبريز مصدر باب تفعيل به معناي اظهار است و در اينجا ميان متقين و غاوين مقابله انداخت و از بين صفات دو طائفه ، دو صفت تقوي و غوايت را نام برد ، تا اشاره كند به آن دو قضايي كه خداي تعالي در روز راندن ابليس به خاطر امتناعش از سجده بر آدم نمود ، و در سوره حجر آن دو قضاء را نام برده فرمود : ان عبادي ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين و ان جهنم لموعدهم اجمعين ... ان المتقين في جنات و عيون .


و قيل لهم اين ما كنتم تعبدون من دون الله هل ينصرونكم او ينتصرون يعني به ايشان گفته مي‏شود : كجايند آن چيزهايي كه شما به جاي خدا آنها را مي‏پرستيديد آيا شقاوت و عذاب را از شما و يا از خودشان دفع مي‏كنند ؟ و حاصل معنا اين است كه آن روز بر ايشان روشن مي‏شود كه در بت‏پرستيشان گمراه بوده‏اند .


فكبكبوا فيها هم و الغاوون و جنود ابليس اجمعون وقتي گفته مي‏شود كبه فانكب معنايش اين است كه او را با روي به زمين افكند و معناي كبكبه اين است كه او را چند بار پشت سر هم با رو به زمين افكند .


بنا بر اين ، اين وزن تكرار كب را افاده مي‏كند ، همچنان كه هر ماده‏اي به اين وزن در آيد تكرار را مي‏رساند ، مانند : دب و دبدب ، ذب و ذبذب، زل و زلزل ، دك و دكدك .


و ضمير جمعي كه در كبكبوا فيهاهم است به اصنام بر مي‏گردد ، به دليل آيه انكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم كه بت‏پرستان و بتهاي ايشان را هيزم جهنم خوانده است و اينان يكي از سه طايفه‏اي هستند كه آيه شريفه درباره آنان فرموده كه به رو در جهنم مي‏افتد ، طايفه دوم آنان ، غاوون هستند كه گفتيم در سوره حجر آيه 45 درباره‏شان


ترجمة الميزان ج : 15ص :407


صحبت كرد و طايفه سوم جنود ابليسند كه همان قرباي شيطان‏اند كه قرآن كريم درباره‏شان مي‏فرمايد : هيچ وقت از اهل غوايت جدا نمي‏شوند، تا داخل دوزخشان كنند ، و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين ... و لن ينفعكم اليوم اذ ظلمتم انكم في العذاب مشتركون .


قالوا و هم فيها يختصمون ... الا المجرمون ظاهرا گويندگان اين سخن همان غاوون هستند و منظور از اختصام به طوري كه از چند جاي قرآن بر مي‏آيد جدالي است كه ميان خود آنان و شيطانها واقع مي‏شود .


تا لله ان كنا لفي ضلال مبين - در اين جمله به گمراهي خود اعتراف مي‏كنند ، و خطاب در جمله اذ نسويكم برب العالمين به آلهه و بتهايشان است ، كه با خود آنان در آتش قرار مي‏گيرند ، ممكن هم هست خطاببه شيطانها و يا بهر دو باشد و نيز احتمال دارد خطاب به رؤساي گمراهان باشد ، كه عوام از ايشان پيروي مي‏كردند ، ولي وجه اول از همه بهتر است .


و ما اضلنا الا المجرمون - ظاهرا ، هم صاحبان آن سخن و هم اين سخن هر دو منظورشان از مجرمين غير خودشان است ، يعني آن پيشواي ضلالت كه اينان در دنيا او را پيروي كردند و نيز داعي به سوي ضلالت و شرك ، كه ايشان را به سوي شرك دعوت كردند و همچنين پدرانشان كه ايشان از آنان تقليد نمودند ، و دوستاني كه اينان را شبيه خود نمودند همه اينها مجرمينند و مجرمين به طوري كه از آيات قيامت برمي‏آيد عبارتند از كساني كه قلم قضاء بر مجرميت آنان و به دوزخ درآمدنشان رفته است ، و خداي تعالي درباره آنان فرموده : و امتازوا اليوم ايها المجرمون .


فما لنا من شافعين و لا صديق حميم كلمه حميم به طوري كه راغب مي‏گويد به معناي خويشاوندي است كه نسبت به آدمي مشفق باشد .


و اين سخن را اهل دوزخ به عنوان حسرت مي‏گويند ، حسرت از اينكه نه رفيق دلسوزي دارند ، كه ايشان را شفاعت كند و نه دوستي كه به دادشان برسد و اينكه فرمود : ما از


ترجمة الميزان ج : 15ص :408


شافعان هيچ كس نداريم اشاره است به اينكه در آن روز شافعاني هستند و گرنه ، هيچ نكته‏اي در كار نبود كه اقتضاء كند شافع را به لفظ جمع بياورد ، بلكه جا داشت بفرمايد : ما شافع نداريم و در روايت هم آمده كه اين سخن را وقتي از در حسرت مي‏گويند كه مي‏بينند ملائكه و انبياء و بعضي از مؤمنين ديگران را شفاعت مي‏كنند .


فلو ان لنا كرة فنكون من المؤمنين در اين جمله مشركين آرزو مي‏كنند كه اي كاش به دنيا برگردند و از مؤمنين باشند تا به آن سعادتي كه مؤمنين رسيدند ايشان نيز برسند .


ان في ذلك لآية ... لهو العزيز الرحيم يعني در اين داستان كه ما از ابراهيم (عليه‏السلام‏) نقل كرديم ، كه وي بر طبق فطرت ساده خود ، راه توحيد را پيش گرفته ، روي دل به سوي رب العالمين كرده ، از بتها بيزاري جست و عليه بت‏پرستان و وثني‏ها احتجاج نمود ، آيتي است براي هر كس كه در اين داستان تفكر كند .


علاوه بر اينكه در ساير داستانها و گرفتاريها و ابتلاآتي كه در اينجا ذكر نشده ، نيز آيت‏هايي است براي صاحبان خرد ، مانند در آتش افتادنش و آمدن ملائكه به ميهمانيش و هجرت دادن يگانه فرزندش اسماعيل و مادر او هاجر را در ته دره مكه و ساختن كعبه‏اش و ذبح اسماعيلش .


و ما كان اكثرهم مؤمنين - يعني بيشتر قوم ابراهيم ايمان نياوردند ، و بقيه الفاظ آيه روشن است .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل آيه و اجعل لي لسان صدق في الآخرين نقل كرده كه فرمودند : مقصود از اين لسان صدق در آخر الزمان ، علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) است .


مؤلف : در اين روايت دو احتمال است ، يكي اينكه تفسير آيه باشد ، يعني غير از علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) كسي منظور نباشد ، دوم اينكه جري و تطبيق باشد ، يعني علي (عليه‏السلام‏) يكي از مصاديق لسان صدق باشد .


و در كافي به سند خود از يحيي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود :


ترجمة الميزان ج : 15ص :409


امام امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) فرمود اينكه خداي تعالي براي كسي لسان صدقي قرار دهد كه بعد از خودش در مردم باقي باشد ، بهتر است از اينكه مالي به او بدهد كه آن را بخورد و به ارث به ديگران دهد ... .


و در الدر المنثور در ذيل جمله و اغفر لابي آمده كه عبد بن حميد و ابن منذر و ابن ابي حاتم ، از قتاده روايت كرده‏اند كه در تفسير و لا تخزني يوم يبعثون گفته : براي ما نقل كردند كه رسول خدا فرموده : در روز قيامت مردي مؤمن را مي‏آورند ، در حالي كه دست پدر مشرك خود را به دست دارد ، آتش ميان آن دو جدايي مي‏افكند ، فرزند اميد دارد كه بتواند او را به بهشت ببرد ، ولي منادي به وي ندا مي‏دهد : هيچ مشركي داخل بهشت نمي‏شود ، فرزند مي‏گويد : پروردگارا پدرم را درياب ، مگر به من وعده ندادي كه بيچاره‏ام نگذاري ، و او همچنان پافشاري مي‏كند و پدر را از آتش دوزخ پناه مي‏دهد ، تا آنكه خداي تعالي پدر را با صورتي زشت و بويي متعفن و به شكل كفتارها درمي‏آورد و پسر از او متنفر شده رهايش مي‏كند كه تو پدر من نيستي .


و ما به نظرمان رسيد كه منظور قتاده ابراهيم است ، ولي آن روز نامي از ابراهيم نبود .


و در همان كتاب است كه بخاري و نسائي از ابو هريره از رسول خدا روايت كرده‏اند كه فرمود : روز قيامت آزر ابراهيم را مي‏بيند و ابراهيم او را پريشان و غبارآلود مشاهده مي‏كند ، مي‏پرسد مگر به تو نگفتم كه نافرماني من مكن ؟ پدرش مي‏گويد : امروز ديگر نافرمانيت نمي‏كنم .


ابراهيم مي‏گويد : پروردگارا مرا وعده دادي كه در روز قيامت بيچاره‏ام نگذاري ، چه بيچارگي بالاتر از اينكه پدرم از همه مردم از من دورتر است ؟ خداي تعالي مي‏فرمايد : من بهشت را بر كافران حرام كردم ، آنگاه خطاب مي‏رسد اي ابراهيم زير پايت را نگاه كن ، ببين چيست ؟ چون مي‏نگرد پدر خود را به شكل كفتاري آلوده مي‏بيند ، پس پاي آن را مي‏گيرند و به آتش مي‏افكنند مؤلف : اين دو خبر از اخباري است كه ابراهيم (عليه‏السلام‏) را فرزند صلبي آزر مي‏داند ، ولي در داستانهاي ابراهيم (عليه‏السلام‏) در سوره انعام گذشت كه اين اخبار به خاطر اينكه مخالف با صريح قرآن كريم است از حيز اعتبار ساقط است .


و در كافي به سند خود از سفيان بن عيينه روايت كرده كه گفت : از امام


ترجمة الميزان ج : 15ص :410


(عليه‏السلام‏) از معناي آيه الا من اتي الله بقلب سليم پرسيدم ، فرمود : سليم قلب ، آن كسي است كه پروردگار خود را ملاقات كند و در آن جز خدا چيز ديگري نباشد و هر قلبي كه در آن شرك يا شك باشد آن قلب ساقط است و اگر اين همه سفارش به زهد كرده‏اند ، براي همين است كه در دنيا دلها براي ياد آخرت فارغ باشد .


و در مجمع البيان آمده كه از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده كه فرمود : قلب سليم آن قلبي است كه از محبت دنيا سالم باشد .


مؤيد اين روايت ، گفتار رسول خدا است كه فرموده محبت دنيا ريشه همه گناهان است .


و نيز در كافي به سند خود از محمد بن سالم از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن حديثي فرمود : جنود ابليس عبارتند از شيطانهاي ديگر كه از ذريه او هستند .


و در تفسير جمله و ما اضلنا الا المجرمون فرمود : چون ما را به راه خود دعوت كردند ، و اين همان گفتار ديگر خداي تعالي است كه در حكايت گفتگوي اهل دوزخ فرموده : و قالت اوليهم لاخريهم ربنا هؤلاء اضلونا فاتهم عذابا ضعفا من النار - يك طايفه به ديگري مي‏گويد : پروردگارا اينها ما را گمراه كردند ، پس به ايشان عذابي از آتش بده دو برابر عذاب ما و نيز در همين باره فرموده : كلما دخلت امة لعنت اختها حتي اذا اداركوا فيها جميعا - هر امتي كه به عرصه محشر در مي‏آيد امتي ديگر را لعنت مي‏كند ، تا آنكه همگي در آتش ، يكديگر را ببينند كه از يكديگر بيزاري مي‏جويند و بعضي بعضي ديگر را لعنت مي‏كنند آن روز هر يك مي‏خواهد تقصير را به گردن ديگري بيندازد ، بلكه خود از مخمصه رهايي يابد ولي اين چاره جويي‏ها سودي نمي‏دهد ، چون ديگر آن روز ، روز آزمايش و امتحان و روز قبول عذر و روز نجات نيست .


و در كافي به دو سند از ابي بصير از ابي جعفر و امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ذيل آيه فكبكبوا فيها هم و الغاوون فرموده‏اند : ايشان مردمي هستند كه به زبان ، دم از عدالت مي‏زنند ، ولي در عمل بر خلاف آن عمل مي‏كنند .


قمي نيز در تفسير خود و همچنين برقي در محاسن خود ، اين معنا را از امام صادق


ترجمة الميزان ج : 15ص :411


(عليه‏السلام‏) نقل كرده‏اند ، ولي ظاهرا اين روايت در ذيل آيه و الشعراء يتبعهم الغاوون وارد شده باشد ، چون دنبال آن فرموده و انهم يقولون ما لا يفعلون - چون اينان مي‏گويند چيزهايي را كه خود عمل نمي‏كنند و هر كس خوب دقت كند مي‏فهمد كه روايت ، به غاوون در سوره شعراء مربوط است نه به غاوون در آيه فكبكبوا فيها .


و در مجمع گفته است : در خبري كه از جابر بن عبد الله رسيده آمده كه گفت : از رسول خدا شنيدم مي‏فرمود : كسي كه داخل بهشت مي‏شود مي‏پرسد رفيقم چه كرد ؟ در حالي كه رفيقش در دوزخ است ، خداي تعالي دستور مي‏دهد رفيقش را از دوزخ در آوريد و برايش ببريد ، آنگاه اهل دوزخ چون اين را مي‏بينند مي‏گويند : فما لنا من شافعين و لا صديق حميم - ما كسي را نداشتيم شفاعتمان كند و رفيق دلسوزي نداريم .


و نيز به سند خود از حمران بن اعين از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : به خدا سوگند سه نوبت شيعيان خود را شفاعت مي‏كنيم ، تا آنجا كه مردم بگويند : فما لنا من شافعين و لا صديق حميم ... فتكون من المؤمنين و در روايتي ديگر امام (عليه‏السلام‏) فرمود : تا آنجا كه دشمنان ما بگويند ... .


و در تفسير قمي درباره آيه فلو ان لنا كرة فنكون من المؤمنين فرموده : من المهتدين براي اينكه آن روز با اقرار خود ديگر داراي ايمان لازم شده‏اند .


مؤلف : مراد امام (عليه‏السلام‏) اين است كه آن روز ايمان مي‏آورند ، ايمان ايقان و ليكن اين را نيز مي‏فهمند كه ايمان در آن روز هيچ سودي به حالشان ندارد و ايمان نافع ، آن ايماني است كه در دنيا مي‏داشتند ، لذا آرزو مي‏كنند اي كاش به دنيا بر مي‏گشتند ، تا ايمانشان ايمان راه يافتگان مي‏بود ، يعني ايمان مؤمنين حقيقي كه با ايمان خود راه زندگي دنيا و آخرت خود را يافتند و اين معنايي است لطيف كه آيه و لو تري اذ المجرمون ناكسوا رؤسهم عند ربهم ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون به آن اشاره دارد چون در اين آيه نگفتند : ما را برگردان تا ايمان آوريم و عمل صالح كنيم ، بلكه مي‏گويند برگردان تا عمل صالح كنيم ، دقت بفرمائيد .



ترجمة الميزان ج : 15ص :412


كَذَّبَت قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسلِينَ‏(105) إِذْ قَالَ لهَُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَ لا تَتَّقُونَ‏(106) إِني لَكُمْ رَسولٌ أَمِينٌ‏(107) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ‏(108) وَ مَا أَسئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍإِنْ أَجْرِي إِلا عَلي رَب الْعَلَمِينَ‏(109) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ‏(110) × قَالُوا أَ نُؤْمِنُ لَك وَ اتَّبَعَك الأَرْذَلُونَ‏(111) قَالَ وَ مَا عِلْمِي بِمَا كانُوا يَعْمَلُونَ‏(112) إِنْ حِسابهُمْ إِلا عَلي رَبيلَوْ تَشعُرُونَ‏(113) وَ مَا أَنَا بِطارِدِ الْمُؤْمِنِينَ‏(114) إِنْ أَنَا إِلا نَذِيرٌ مُّبِينٌ‏(115) قَالُوا لَئن لَّمْ تَنتَهِ يَنُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِينَ‏(116) قَالَ رَب إِنَّ قَوْمِي كَذَّبُونِ‏(117) فَافْتَحْ بَيْني وَ بَيْنَهُمْ فَتْحاً وَ نجِّني وَ مَن مَّعِي مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‏(118) فَأَنجَيْنَهُ وَ مَن مَّعَهُ في الْفُلْكِ الْمَشحُونِ‏(119) ثمَّ أَغْرَقْنَا بَعْدُ الْبَاقِينَ‏(120) إِنَّ في ذَلِك لاَيَةًوَ مَا كانَ أَكْثرُهُم مُّؤْمِنِينَ‏(121) وَ إِنَّ رَبَّك لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ‏(122)


ترجمه آيات


قوم نوح نيز پيغمبران را دروغگو شمردند ( 105) .


وقتي كه برادرشان نوح به آنها گفت : چرا از خدا نمي‏ترسيد ( 106) .


كه من پيغمبري خيرخواه شمايم ( 107 ) .


از خدا بترسيد و اطاعتم كنيد ( 108) .



ترجمة الميزان ج : 15ص :413


براي پيغمبري خود از شما مزدي نمي‏خواهم كه مزد من جز به عهده پروردگار جهانيان نيست ( 109) .


از خدا بترسيد و اطاعتم كنيد ( 110) .


گفتند : چگونه به تو ايمان بياوريم در حالي كه فرومايگان پيرويت كرده‏اند ( 111) .


گفت : من چه دانم كه چه مي‏كرده‏اند ( 112) .


كه اگر فهم داريد حسابشان جز به عهده پروردگار من نيست ( 113) .


و من اين مؤمنان را دور نخواهم كرد ( 114) .


كه من جز بيم‏رساني آشكار نيستم ( 115) .


گفتند اي نوح اگر بس نكني سنگسار مي‏شوي ( 116) .


گفت : پروردگارا قوم من دروغگويم مي‏شمارند ( 117) .


بين من و آنها حكم كن و مرا با مؤمناني كه همراه منند نجات بخش ( 118) .


پس او و همراهانش را در كشتي پر ( از جمعيت و حيوانات ) نجات داديم ( 119) .


سپس باقي ماندگان را غرق كرديم ( 120) .


كه در اين عبرتي است و بيشترشان ايمان آور نبودند ( 121) .


و پروردگارت نيرومند و فرزانه است ( 122) .


بيان آيات


اين آيات بعد از داستان موسي و ابراهيم كه دو نفر از پيامبران اولو العزم بودند ، شروع مي‏كند به داستان نوح كه اولين پيامبر اولو العزم و از بزرگان انبياء است و اجمال آنچه بين آن جناب و قومش گذشته ، نقل مي‏كند كه در آخر به نجات نوح و همراهانش و غرق اكثر مردم انجاميده است .


كذبت قوم نوح المرسلين .


در مفردات گفته : كلمه قوم در اصل به معناي جماعتي از مردان است ، نه زنان و به همين جهت فرموده : لا يسخر قوم من قوم و لا نساء من نساء و شاعر نيز گفته ا قوم آل حصن ام نساء - آيا آل حصن قومند و يا زنانند و ليكن در قرآن كريم هر جا آمده اعم از زن و مرد را شامل است .



ترجمة الميزان ج : 15ص :414


و لفظ قوم به قول بعضي از علماء مذكر است و اگر گاهي ضمير مؤنث به آن بر مي‏گردانند به اعتبار جماعت مي‏باشد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مؤنث است .


و در مصباح گفته هم در مؤنث به كار مي‏رود و هم در مذكر .


و اگر در جمله مورد بحث قوم نوح را تكذيب كننده همه مرسلين خوانده ، با اينكه ايشان به غير از نوح پيغمبر ديگري را تكذيب نكردند ، از اين باب بوده كه دعوت انبياء و مرسلين يكي است و همه در دعوت به توحيد متفقند ، پس اگر مردمي يكي از ايشان را تكذيب كند در حقيقت همه را تكذيب كرده و به همين جهت خداي سبحان ايمان به بعضي از ايشان بدون بعض ديگر را كفر به همه آنان خوانده و فرموده : ان الذين يكفرون بالله و رسله و يريدون ان يفرقوا بين الله و رسله و يقولون نؤمن ببعض و نكفر ببعض و يريدون ان يتخذوا بين ذلك سبيلا اولئك هم الكافرون حقا .


بعضي از مفسرين در پاسخ از اشكال بالا گفته‏اند : اين از قبيل تعبير معروفي است كه مي‏گويند فلاني چارپايان سوار مي‏شود و لباسهاي برد مي‏پوشد ، در حالي كه مي‏دانيم او سوار بيش از يك چارپا نشده و بيش از يك برد نپوشيده است ، چيزي كه هست مي‏خواهند كنايه بياورند از اينكه او جنس چارپا سوار مي‏شود ، نه همه چارپايان را .


ولي توجيه اولي بهتر است ، و عين اشكال بالا و دو توجيه آن در آيه بعدي كه مي‏فرمايد : كذبت عاد المرسلين و نيز آيه كذبت ثمود المرسلين و آيات ديگر مشابه آن نيز مي‏آيد .


اذ قال لهم اخوهم نوح الا تتقون .


يعني زماني كه برادرشان نوح به ايشان گفت : آيا تقوا پيشه نمي‏كنيد ؟ و مراد از برادر هم نسب و خويشاوند است ، همچنان كه مي‏گويند : اخو تميم و اخو كليب ، يعني خويشاوند قبيله بني تميم و بني كليب ، و استفهام در جمله ، استفهام توبيخي است و معنايش اين است كه چرا تقوا پيشه نمي‏كنيد ؟


ترجمة الميزان ج : 15ص : 415


اني لكم رسول امين يعني من براي شما رسولي از ناحيه پروردگارتان و اميني بر رسالت او هستم ، به شما ابلاغ نمي‏كنم مگر آنچه كه پروردگارم مامورم كرده و از شما خواسته است ، و به همين جهت جمله فاتقوا الله و اطيعون را بر آن متفرع كرد ، آنگاه دستورشان داد تا اطاعتش كنند ، چون اطاعت او اطاعت خدا است و ما اسئلكم عليه من اجر ان اجري الا علي رب العالمين اين جمله در سياق اين است كه بفهماند من به مزد دنيوي طمع ندارم ، ولي به اين عبارت فرموده كه از شما مزدي در خواست نمي‏كنم و با اين تعبير فهمانده كه به جز خيرخواهي منظوري ندارد و آنچه كه ايشان را بدان دعوت مي‏كند به خير خود ايشان است و در آن خيانت و نيرنگي هم نمي‏كند ، خوب ، وقتي چنين است بايد در آنچه امرشان مي‏كند اطاعتش كنند ، و به همين جهت در اينجا نيز جمله : فاتقوا الله و اطيعون را بر آن متفرع نمود .


و اگر در جمله ان أجري الا علي رب العالمين به جاي نام جلاله الله نام رب العالمين را آورد ، براي اين است كه بر مساله توحيد صريحتر دلالت كند ، چون مشركين خداي تعالي را معبود عالم آلهه مي‏دانستند و معتقد بودند كه براي هر عالمي الهي جداگانه هست ، كه آن را به جاي خدا مي‏پرستيدند .


بنابر اين ، در برابر اينان بايد اين معنا را اثبات كرد كه : خداي تعالي رب همه عوالم است و غير از خداي تعالي هيچ اله ديگري نيست .


فاتقوا الله و اطيعون در سابق وجه تكرار اين جمله گذشت و بنابر آن وجه در مورد بحث مي‏فهماند كه هر يك از امانت و نخواستن مزد ، سببي جداگانه و مستقل است براي وجوب اطاعت آنجناب بر مردم .


قالوا ا نؤمن لك و اتبعك الارذلون كلمه ارذلون جمع مصحح أرذل است و ارذل اسم تفضيل از رذالت است .


و رذالت به معناي پستي و دنائت است .


مقصود مردم از اينكه به نوح (عليه‏السلام‏) گفتند : پيروان تو افراد پستند ، اين بوده كه شغل پست و كارهاي كوچك دارند ، و لذا آن جناب پاسخشان داد به اينكه : و ما علمي بما كانوا يعملون .


و ظاهرا قوم نوح (عليه‏السلام‏) ملاك شرافت و احترام را اموال و فرزندان و پيروان بيشتر مي‏دانستند ، همچنان كه از دعاي نوح (عليه‏السلام‏) كه عرضه داشت : رب انهم عصوني و اتبعوا من لم يزده ماله و ولده الا خسارا ، اين معنا به خوبي بر مي‏آيد ، يعني


ترجمة الميزان ج : 15ص :416


استفاده مي‏شود كه مرادشان از ارذلين ، بردگان و فقراء و صاحبان مشاغل پست و خلاصه كساني است كه اشرافو اعيانشان ايشان را سفله و فرومايه مي‏خواندند و از مجالست و معاشرت با آنان ننگ داشتند .


قال و ما علمي بما كانوا يعملون ضمير قال به نوح بر مي‏گردد و كلمه ما استفهامي است .


و بعضي گفته‏اند : نافيه است .


و بنا بر اين قول ، خبر ماي نافيه حذف شده ، چون سياق بر آن دلالت داشته و به هر حال مقصود از اين جمله اين است كه بفرمايد : به اعمالي كه ايشان قبل از ايمان آوردن به وي داشته‏اند علمي ندارد و اين را كه گفتيم قبل از ايمان آوردن به وي ، از عبارت بما كانوا يعملون - به آنچه كه عمل مي‏كرده‏اند استفاده كرديم .


ان حسابهم الا علي ربي لو تشعرون مقصود از ربي همان رب العالمين است ، چون تنها فردي كه از بين جمعيت به دعوت به سوي رب العالمين اختصاص داشت آنجناب بود و كلمه لو كه بايد عمل كند و فعل شرط و جزاء شرط را جزم دهد ، در اينجا عمل نكرده و در نتيجه معناي جمله چنين مي‏شود كه : اگر شعوري مي‏داشتيد .


بعضي گفته‏اند : جزاي آن در تقدير است و معنايش اين است كه : اگر شعور مي‏داشتيد اين مطلب را مي‏فهميديد .


ولي اين گفتار صحيح نيست .


و از نظر حصري كه در صدر آيه بود ، معناي جمله مورد بحث چنين مي‏شود : من اطلاعي از اعمال سابق ايشان ندارم و حسابشان هم بر من نيست ، تا به آن خاطر تجسس كنم كه تاكنون چه مي‏كرده‏اند ، زيرا حسابشان تنها و تنها بر پروردگار من است ، اگر شعوري داشته باشيد ، پس همو بر حسب اعمالشان مجازاتشان مي‏كند .


و ما انا بطارد المؤمنين ان انا الا نذير مبين جمله دومي به منزله تعليل جمله اولي است و هر دو جمله متمم بيان سابق است و معنايش اين است كه : من هيچ پست و ماموريتي ندارم مگر انذار و دعوت ، در نتيجه كسي را كه رو به من بياورد و دعوتم را بپذيرد هرگز طردش نمي‏كنم و نيز از اعمال گذشته‏اش تجسس نمي‏نمايم ، تا به حسابكرده‏هايشان برسم ، چون حسابشان بر پروردگار من است ، كه پروردگار همه عالم است ، نه بر من .



ترجمة الميزان ج : 15ص :417


قالوا لئن لم تنته يا نوح لتكونن من المرجومين مقصود از اينكه قوم نوح گفتند : اگر اي نوح منتهي نشوي اين است كه اگر دعوتت را ترك نكني مرجوم خواهي شد .


و مرجوم از رجم است كه به معناي سنگسار كردن كسي است ، بعضي ديگر گفته‏اند : به معناي ناسزا است .


ولي بعيد است و اين سخن را در اواخر دعوت نوح گفتند و او را تهديدي قطعي كردند ، چون كلام خود را به چند وجه تاكيد نمودند ، ( يكي لام در لئن، دوم لام در لتكونن ، و سوم نون تاكيدي كه در آخر لتكونن است) .


قال رب ان قومي كذبون فافتح بيني و بينهم فتحا و نجني و من معي من المؤمنين ... اين جمله آغاز كلام نوح (عليه‏السلام‏) است و جمله رب ان قومي كذبون جلوتر ذكر شده تا مقدمه باشد براي مطالب بعد و اين معنا را برساند كه ديگر كار از كار گذشته و تكذيب به طور مطلق از آنان تحقق يافته ، به طوري كه ديگر هيچ اميدي به تصديق و ايمان در آنان نمانده ، همچنان كه در آيه رب لا تذر علي الأرض من الكافرين ديارا انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدوا الا فاجرا كفارا به اين نكته تصريح شده است .


و جمله فافتح بيني و بينهم فتحا كنايه است از راندن قضاء ميان آن جناب و قومش ، همچنان كه درباره اين قضاء به طور كلي فرموده : و لكل امة رسول فاذا جاء رسولهم قضي بينهم بالقسط و هم لا يظلمون .


و اصل اين استعمال از باب استعاره به كنايه است ، گويا نوح و پيروانش و كفار از قومش ، در يكجا جمع شده و بهم در آميخته‏اند ، به طوري كه از يكديگر تشخيص داده نمي‏شوند ناگزير از پروردگار خود درخواست كرده كه فتح و قضاي وسيعي در ميان آنان ايجاد كند ، تا يك طايفه از طايفه ديگر دور شود ، و اين كنايه است از نزول عذاب كه قهرا جز كفار و فاسقين را نمي‏گيرد و وقتي گرفت ، پيروان او متمايز مي‏شوند ، چون ديگر كافر و فاسقي باقي نمي‏ماند .


دليل بر اين استعاره جمله و نجني و من معي من المؤمنين است كه خودش و مؤمنين را در آميخته و در هم با كفار فرض كرده ، كه اگر نجات خدايي نباشد عذاب مورد


ترجمة الميزان ج : 15ص :418


درخواستش خود ايشان را هم مي‏گيرد و لذا درخواست نجات مي‏كند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : فتح ، به معناي حكم و قضاء است كه از فتاحت به معناي حكومت گرفته شده .


فانجيناه و من معه في الفلك المشحون يعني او و همراهانش را در سفينه‏اي مشحون يعني مملو از ايشان و از هر جنبده‏اي يك جفت نجات داديم ، كه داستان آن در سوره هود آمده است .


ثم اغرقنا بعد الباقين يعني بعد از نجات دادن ايشان بقيه قوم او را غرق كرديم .


ان في ذلك لآية ... العزيز الرحيم درباره اين دو آيه قبلا بحث شد .


بحث روايتي


در كتاب كمال الدين و نيز در روضه كافي با ذكر سند از ابو حمزه ، از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در ضمن حديثي فرمود : نوح هزار سال مگر پنجاه سال در بين مردم بود ، در حالي كه احدي غير او در كار نبوت با وي شركت نداشت و ليكن آن جناب بر مردمي رو آورد كه به طور كلي مساله نبوت را منكر بودند و انبياي قبل از نوح تا زمان آدم را نيز قبول نداشتند ، و به همين مطلب اشاره دارد اين قول خداي متعال : و ان ربك لهو العزيز الرحيم .


يعني بين نوح و آدم (عليه‏السلام‏) ده پدر فاصله بود ، كه همه از پيامبران بودند .


و در تفسير قمي در ذيل جمله : و اتبعك الأرذلون در معناي ارذل فرموده‏اند يعني فقراء .


و نيز در همان كتاب و در روايت ابي الجارود ، از امام باقر (عليه‏السلام‏) آمده كه در ذيل جمله الفلك المشحون فرمودند : يعني مجهز ، كه همه كارهايش تمام شده بود ، و ديگر هيچ كاري نداشت ، جز اينكه روي آب بيفتد .



ترجمة الميزان ج : 15ص :419


كَذَّبَت عَادٌ الْمُرْسلِينَ‏(123) إِذْ قَالَ لهَُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ أَ لا تَتَّقُونَ‏(124) إِني لَكمْ رَسولٌ أَمِينٌ‏(125) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ‏(126) وَ مَا أَسئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍإِنْ أَجْرِي إِلا عَلي رَب الْعَلَمِينَ‏(127) أَ تَبْنُونَ بِكلّ‏ِ رِيعٍ ءَايَةً تَعْبَثُونَ‏(128) وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تخْلُدُونَ‏(129) وَ إِذَا بَطشتُم بَطشتُمْ جَبَّارِينَ‏(130) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ‏(131) وَ اتَّقُوا الَّذِي أَمَدَّكم بِمَا تَعْلَمُونَ‏(132) أَمَدَّكم بِأَنْعَمٍ وَ بَنِينَ‏(133) وَ جَنَّتٍ وَ عُيُونٍ‏(134) إِني أَخَاف عَلَيْكُمْ عَذَاب يَوْمٍ عَظِيمٍ‏(135) قَالُوا سوَاءٌ عَلَيْنَا أَ وَعَظت أَمْ لَمْ تَكُن مِّنَ الْوَعِظِينَ‏(136) إِنْ هَذَا إِلا خُلُقُ الأَوَّلِينَ‏(137) وَ مَا نحْنُ بِمُعَذَّبِينَ‏(138) فَكَذَّبُوهُ فَأَهْلَكْنَهُمْإِنَّ في ذَلِك لاَيَةًوَ مَا كانَ أَكْثرُهُم مُّؤْمِنِينَ‏(139) وَ إِنَّ رَبَّك لهَُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ‏(140)


ترجمه آيات


قوم عاد نيز پيغمبران را دروغگو شمردند ( 123) .


وقتي برادرشان هود به ايشان گفت چرا از خدا نمي‏ترسيد ؟ ( 124) .


كه من پيغمبري خيرخواه شمايم ( 125) .


از خدا بترسيد و اطاعتم كنيد ( 126) .



ترجمة الميزان ج : 15ص :420


براي پيغمبري خود ، مزدي نمي‏خواهم چون مزد من جز به عهده پروردگار جهانيان نيست ( 127) .


چرا در هر مكاني به بيهوده نشاني بنا مي‏كنيد ؟ ( 128) .


و قصرها مي‏سازيد ؟ مگر جاودانه زنده خواهيد بود ؟ ( 129) .


و چون سختي مي‏كنيد مانند ستمگران سختي و خشم مي‏كنيد ( 130) .


از خدا بترسيد و اطاعتم كنيد ( 131) .


از آن كسي كه آنچه مي‏دانيد كمكتان داده است بترسيد ( 132) .


با چهارپايان و فرزندان ياريتان كرده ( 133) .


با باغستانها و چشمه‏سارها ( 134) .


كه من بر شما از عذاب روزي بزرگ مي‏ترسم ( 135) .


گفتند : چه ما را پند دهي يا از پندگويان نباشي براي ما يكسان است ( 136) .


اين ( بت‏پرستي ) رفتار گذشتگان است ( 137) .


و ما هرگز مجازات نخواهيم شد ( 138) .


و ( آنها هود را ) دروغگو شمردند و ما هلاكشان كرديم كه در اين عبرتي هست و بيشترشان مؤمن نبودند ( 139) .


و همانا پروردگارت نيرومند و رحيم است ( 140 ) .


بيان آيات


اين آيات به داستان هود (عليه‏السلام‏) و قومش كه همان قوم عاد بودند اشاره مي‏كند .


كذبت عاد المرسلين قوم عاد مردمي از عرب بسيار قديم و عرب اوائل ( يعني اوائل پيدايش اين نژاد ) بودند ، كه در احقاف از جزيرة العرب زندگي مي‏كردند و داراي تمدني مترقي و سرزمينهايي خرم و دياري معمور بودند ، به جرم اينكه پيامبران را تكذيب كرده ، به نعمتهاي الهي كفران ورزيده و طغيان كردند ، خداي تعالي به وسيله بادي عقيم هلاكشان ساخته و ديارشان را ويران و دودمانشان را خرابكرد .


و به طوري كه مي‏گويند عاد اسم پدر بزرگ ايشان بوده و اگر خود آنان را عاد خوانده‏اند ، از قبيل تسميه قوم به اسم پدر بزرگ است ، همچنان كه بني تميم و بني بكر و بني تغلب ، را تميم و بكر و تغلب ، مي‏نامند .



ترجمة الميزان ج : 15ص :421


در سابق در آيه‏اي كه نظير اين آيه در داستان نوح بود گفتيم كه : چرا قوم نوح را تكذيب كننده همه انبياء خوانده ، با اينكه بيش از يك پيامبر را تكذيب نكرده بودند .


اني لكم رسول امين ... رب العالمين بيان معناي اين آيه در ذيل آيه نظير آن در داستان نوح (عليه‏السلام‏) گذشت .


بعضي از مفسرين گفته‏اند كه : اگر داستان اين پنج نفر از انبياء را با ذكر مساله امانت رسولان و مزد نخواستن آنان و دستورشان به تقوا و اطاعت آغاز كرده براي اين بوده كه بفهماند مبناي مساله بعثت همانا دعوت به معرفت حق و اطاعت دستوراتي است كه اگر مردم در آن دستورات پيغمبر خود را اطاعت كنند به ثواب نزديك و از عقاب دور مي‏شوند و انبياء همگي بر اين معنا متفقند ، هر چند كه از نظر بعضي از فروع دين ، آن هم به خاطر اختلافي كه در اعصار هست مختلف بوده باشند ، و همگي يك هدف را دنبال مي‏كنند و همگي از طمع مال دنياي مردم منزهند .


و نظير اين سخن را در تفسير آيه‏اي كه در خاتمه همه داستانهاي هشتگانه اين سوره آمده ، يعني آيه ان في ذلك لآية و ما كان اكثرهم مؤمنين و ان ربك لهو العزيز الرحيم زده‏اند ، كه اين آيه دلالت مي‏كند بر اينكه بيشتر امتها و اقوام ، از آيات خدا روي‏گردان بوده‏اند ، و خداي سبحان به خاطر همين جرم اينها ، و به ملاك اينكه خودش عزيز است مجازاتشان كرده و مي‏كند و به خاطر اينكه نسبت به مؤمنين رحيم است ، نجاتشان مي‏دهد .


ما نيز در آنجا كه غرض سوره را ذكر مي‏كرديم به اين معنا اشاره نموديم .


ا تبنون بكل ريع آية تعبثون كلمه ريع به معناي نقطه بلندي است از زمين ، و كلمه آيت به معناي علامت و نشانه است و كلمه عبث به معناي آن كاري است كه هيچ نتيجه و غايتي بر آن مترتب نمي‏شود .


گويا قوم هود (عليه‏السلام‏) در بالاي كوهها و نقاط بلند ، ساختمانهايي مي‏ساختند ، آن هم به بلندي كوه ، تا براي گردش و تفريح بدانجا روند ، بدون اينكه غرض ديگري در كار داشته باشند ، بلكه صرفا به منظور فخر نمودن به ديگران و پيروي هوي و هوس ، كه در اين آيه ايشان را بر اين كارشان توبيخ مي‏كند .


البته درباره اين آيه معاني ديگري ذكر كرده‏اند ، كه چون هيچ دليلي از لفظ آيه و از سازش سياق نداشت ، لذا از نقل آنها خودداري كرديم .



ترجمة الميزان ج : 15ص :422


و تتخذون مصانع لعلكم تخلدون كلمه مصانع - به طوري كه گفته‏اند - به معناي قلعه‏هاي محكم و قصرهاي استوار و ساختمانهاي عالي است ، كه مفرد آن مصنع مي‏باشد .


و اينكه فرمود : لعلكم تخلدون در مقام تعليل مطلب قبل است ، يعني شما اين قصرها را بدين جهت مي‏سازيد كه اميد داريد جاودانه زنده بمانيد .


و الا اگر چنين اميدي نمي‏داشتيد هرگز دست به چنين كارهايي نمي‏زديد ، چون اين كارهايي كه مي‏كنيد و اين بناهايي كه مي‏سازيد طبعا سالهايي دراز باقي مي‏ماند ، در حالي كه عمر طولاني‏ترين افراد بشر از عمر آنها كوتاه‏تر است .


بعضي ديگر از مفسرين در معناي آيه و نيز در مفردات آن ، وجوهي ديگر گفته‏اند ، كه از نقل آنها صرف نظر مي‏كنيم .


و اذا بطشتم بطشتم جبارين در مجمع البيان گفته كلمه بطش به معناي كشتن با شمشير و زدن با تازيانه است و كلمه جبار به معناي كسي است كه بر ديگران علو و عظمت و سلطنت داشته باشد و اين خود يكي از صفات خداي سبحان است كه در خصوص ذات مقدس او مدح و در غير او ذم شمرده مي‏شود ، براي اينكه در غير خدا معنايش اين است كه بنده خدا جباريت را به خود بندد .


و بنا به گفته وي معنايش چنين مي‏شود كه : شما وقتي مي‏خواهيد شدتي در عمل از خود نشان دهيد ، آن قدر مبالغه و زياده روي مي‏كنيد كه جباران مي‏كنند .


و حاصل معناي آيات سه‏گانه مورد بحث اين است كه : در دو سوي شهوت و غضب از حد مي‏گذريد و اسراف مي‏كنيد و از حد اعتدال و از هيئت عبوديت خارج مي‏شويد .


فاتقوا الله و اطيعون اين جمله بر مساله اسراف در دو سوي شهوت و غضب و خروجشان از رسم عبوديت تفريع شده ، مي‏فرمايد : چون چنين هستيد ، پس از خدا بترسيد و او را اطاعت كنيد و دستورات او را در خصوص ترك اسراف و استكبار به كار بنديد .


و اتقوا الذي امدكم بما تعلمون امدكم بانعام و بنين و جنات و عيون راغب مي‏گويد كلمه مد در اصل به معناي كشيدن است ، ولي در ياري هم


ترجمة الميزان ج : 15ص :423


استعمال مي‏شود ، مي‏گويند : امددت الجيش بمدد و الانسان بطعام - من لشكر را به مدد ياري كردم و فلاني را به اطعام مدد دادم و بيشتر موارد استعمال امداد در محبوب است ، به خلاف كلمه مد كه بيشتر در مكروه استعمال مي‏شود ، همچنان كه هر دو كلمه در قرآن كريم آمده ، يك جا فرموده : و امددناهم بفاكهة - ايشان را با ميوه مدد داديم ، جاي ديگر مي‏فرمايد : و نمد له من العذاب مدا - براي او از عذاب دنباله‏اي كه خود مي‏دانيم درست مي‏كنيم .


جمله و اتقوا الذي امدكم ... در معناي تعليق حكم به وصف است ، كه خود عليت آن وصف را مي‏رساند و معنايش اين است كه بپرهيزيد از خدايي كه شما را با نعمتهاي خود مدد مي‏دهد ، چرا بپرهيزيد ؟ براي همين كه شما را مدد مي‏دهد ، پس بر شما واجب است كه شكرش را به جاي آريد و نعمتهايش را در آنجا كه بايد مصرف كنيد ، مصرف نماييد ، نه اينكه به آن إتراف و استكبار بورزيد ، چون كفران نعمت ، غضب و عذاب خداي را به دنبال دارد ، همچنان كه فرمود : لئن شكرتم لازيدنكم و لئن كفرتم ان عذابي لشديد .


و آنگاه اجمالي از نعمت‏ها را ذكر كرده ، در اول فرموده : امدكم بما تعلمون - شما را مدد داد به آنچه خودتان مي‏دانيد ، آنگاه همان اجمال را تفصيل داده ، بار دوم فرمود : امدكم باموال و بنين و جنات و عيون .


در جمله اولي نكته ديگري نيز هست و آن اينست كه خود شما مي‏دانيد كه اين نعمت‏ها از امداد خداي تعالي و صنع اوست و احدي غير او در ايجاد آنها و امدادش به شما شركت نداشته ، پس تنها او است كه بر شما واجب است از نافرمانيش بپرهيزيد و شكرش را به جاي آورده ، او را بپرستيد ، نه بتها و اصنام ، پس در حقيقت كلامي است كه برهان خود را نيز متضمن است .


اني اخاف عليكم عذاب يوم عظيم اين جمله امر به تقوا را تعليل مي‏كند و معنايش اين است كه من كه شما را به تقوا دعوت مي‏كنم تا شكر او را به جاي آورده باشيد ، بدين جهت است كه من بر شما مي‏ترسم عذاب روزي بزرگ را ، كه اگر كفران كنيد و شكر به جا نياوريد ، بدان عذاب مبتلا شويد .


و ظاهرا مراد از روز عظيم همان روز قيامت است ، هر چند كه بعضي ممكن دانسته‏اند كه


ترجمة الميزان ج : 15ص :424


مراد از آن ، روز استيصال و هلاكت باشد .


قالوا سواء علينا او عظت ام لم تكن من الواعظين در اين جمله از قوم هود حكايت مي‏فرمايد كه آن جناب را به كلي از دعوتش و تاثير كلامش و از ايمان خود مايوس كردند .


بعضي گفته‏اند : اين تعبير خالي از مبالغه نيست ، چون مقتضاي ترديد - چه موعظه كني و يا از واعظان نباشي - اين بود كه گفته شود : چه موعظه كني و چه نكني ولي آن طور فرمود تا مبالغه را برساند و بفهماند كه ما به هيچ وجه ايمان نخواهيم آورد .


ان هذا الا خلق الأولين كلمه خلق به ضمه خاء و لام و يا سكون لام ، خوانده مي‏شود ، راغب گفته : خلق و خلق - به فتحه خاء و ضمه آن - در اصل يكي بوده ، مانند شرب و شرب و صرم و صرم و ليكن خلق - به فتحه خاء - مختص به هيئت‏ها و اشكال و صور ديدني است و خلق - به ضمه خاء - مختص به قوا و اخلاقياتي است كه با بصيرت درك مي‏شود ، نه با چشم ، همچنان كه در قرآن كريم آمده : انك لعلي خلق عظيم و نيز بنا به قرائتي ان هذا الا خلق الاولين .


و اشاره به كلمه هذا اشاره به معارفي است كه هود آورده و مردم آن را وعظ ناميدند و معنايش اين است كه اين دعوت به توحيد و موعظه كه تو بدان دست زده‏اي ، جز همان عادت گذشتگان از اهل اساطير و خرافات چيز ديگري نيست و اين سخن مانند همان سخني است كه از ديگران حكايت كرده و فرموده است : ان هذا الا اساطير الأولين .


ممكن هم هست كه اشاره باشد به شرك و بت‏پرستي ، كه به تقليد از پدرانشان داشتند و مي‏گفتند : وجدنا آباءنا كذلك يفعلون - پدران خود را يافتيم كه چنين مي‏كردند .


بعضي از مفسرين احتمال داده‏اند كه مراد اين باشد كه خواسته‏اند بگويند : اين خلق كه در ما است نيست مگر همان خلق اولين ، زنده مي‏شويم آن چنان كه آنها مي‏شدند و مي‏ميريم آن چنان كه آنان مردند و بس ، ديگر بعث و حساب و عذابي در كار نيست ، و ليكن اين احتمال از سياق آيه دور است .


و ما نحن بمعذبين در اين جمله معاد را انكار كرده‏اند ، البته اين در صورتي است كه مراد هود


ترجمة الميزان ج : 15ص :425


(عليه‏السلام‏) از عذاب يوم عظيم ، روز قيامت باشد .


فكذبوه فاهلكناهم ان في ذلك لآية ... الرحيم معناي اين آيات روشن است .


بحث روايتي


در كتاب كمال الدين و روضه كافي ، با ذكر سند روايتي از ابو حمزه ثمالي از ابي جعفر محمد بن علي باقر (عليهماالسلام‏) آورده ، كه در ضمن آن فرموده : نوح (عليه‏السلام‏) خبر داده بود كه خداي تعالي پيامبري مبعوث مي‏فرمايد به نام هود و او قوم خود را به سوي خداي عز و جل مي‏خواند و مردم او را تكذيب مي‏كنند ، و خداي تعالي ايشان را به وسيله باد هلاك مي‏كند ، پس زنهار كه هر يك از شما او را درك كرد از تكذيبش بپرهيزد و به وي ايمان آورد و حتما پيرويش كند ، چون خداي تعالي او را از عذاب باد نجات مي‏دهد .


نوح (عليه‏السلام‏) به فرزندش سام سفارش كرد كه با اين وصيت در رأس هر سالي تجديد عهد كند ، سام اين كار را مي‏كرد ، و آن روز را در هر سال عيد مي‏گرفتند و آن روز را در انتظار روزي كه هود مبعوث شود به سرمي‏بردند .


همين كه خداي تبارك و تعالي هود را مبعوث فرمود ، به علم و ايمان و ميراث علمي گذشتگان و نيز به اسم اكبر و آثار علم نبوت ، كه نزدشان بود نگريستند و ديدند كه هود پيغمبر است و پدر بزرگشان نوح (عليه‏السلام‏) به آمدن وي بشارتشان داده ، پس به وي ايمان آورده و تصديقش نموده پيرويش كردند و از عذاب باد نجات يافتند ، اينجاست كه خداي تعالي مي‏فرمايد : و الي عاد اخاهم هودا و نيز مي‏فرمايد : كذبت عاد المرسلين اذ قال لهم اخوهم هود الا تتقون .


و در مجمع البيان در ذيل جمله آية تعبثون گفته است : يعني چيزهايي كهبه آن احتياج نداريد و نمي‏خواهيد در آن منزل كنيد ، بلكه تنها عبث و لهو و لعب شما را به ساختن آن وادار كرده .


و گويا ساختن بنايي را كه از آن بي‏نيازند عبث خوانده - اين را عطاء از تفسير ابن عباس روايت كرده - مؤيد آن خبري است كه از انس بن مالك رسيده كه گفت : روزي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بيرون شد و در راه قبه‏اي ديد ، پرسيد اين چيست ؟ اصحابش


ترجمة الميزان ج : 15ص :426


عرضه داشتند كاخي است از انصار ، حضرت مقداري ايستاد تا صاحب قبه آمد و سلام كرد رسول خدا در حضور همه مردم از او روي گردانيد ، مرد ( به خيال اينكه آن جناب متوجه نشده ) چند بار سلام خود را تكرار كرد و حضرت روي گردانيد ، تا مرد به خوبي فهميد كه آن جناب از وي خشمگين و روي‏گردان شده است ، قضيه را به اصحاب آن جناب گفت ، كه به خدا سوگند نظر رسول خدا از من برگشته و نمي‏دانم چه خلافي از من سر زده و چه شده است ؟ گفتند رسول خدا قبه تو را ديد و از ما پرسيد اين مال كيست ؟ ما گفتيم كه مال فلاني است ، پس مرد به قبه‏اش برگشته آن را با زمين يكسان كرد ، روزي ديگر رسول خدا از آنجا عبور كرد و قبه‏اي نديد ، پرسيد قبه‏اي كه در اينجا بود چه شد ؟ گفتند صاحبش از اعراض تو نزد ما شكوه كرد ، ما سبب اعراضت را به وي گفتيم ، رفت و قبه را خراب كرد ، حضرت فرمود : هر چيزي كه ساخته شود روز قيامت و بال صاحبش مي‏باشد ، مگر آن مقداري كه چاره‏اي از آن نيست .


و در تفسير قمي در ذيل آيه و اذا بطشتم بطشتم جبارين آمده كه يكديگر را به خاطر غضب و بدون هيچ گناه مي‏كشيد .



ترجمة الميزان ج : 15ص :427


كَذَّبَت ثَمُودُ الْمُرْسلِينَ‏(141) إِذْ قَالَ لهَُمْ أَخُوهُمْ صلِحٌ أَ لا تَتَّقُونَ‏(142) إِني لَكُمْ رَسولٌ أَمِينٌ‏(143) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ‏(144) وَ مَا أَسئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍإِنْ أَجْرِي إِلا عَلي رَب الْعَلَمِينَ‏(145) أَ تُترَكُونَ في مَا هَهُنَا ءَامِنِينَ‏(146) في جَنَّتٍ وَ عُيُونٍ‏(147) وَ زُرُوعٍ وَ نخْلٍ طلْعُهَا هَضِيمٌ‏(148) وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتاً فَرِهِينَ‏(149) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ‏(150) وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسرِفِينَ‏(151) الَّذِينَ يُفْسِدُونَ في الأَرْضِ وَ لا يُصلِحُونَ‏(152) قَالُوا إِنَّمَا أَنت مِنَ الْمُسحَّرِينَ‏(153) مَا أَنت إِلا بَشرٌ مِّثْلُنَا فَأْتِ بِئَايَةٍ إِن كُنت مِنَ الصدِقِينَ‏(154) قَالَ هَذِهِ نَاقَةٌ لهََّا شِرْبٌ وَ لَكمْ شِرْب يَوْمٍ مَّعْلُومٍ‏(155) وَ لا تَمَسوهَا بِسوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذَاب يَوْمٍ عَظِيمٍ‏(156) فَعَقَرُوهَا فَأَصبَحُوا نَدِمِينَ‏(157) فَأَخَذَهُمُ الْعَذَابإِنَّ في ذَلِك لاَيَةًوَ مَا كانَ أَكثرُهُم مُّؤْمِنِينَ‏(158) وَ إِنَّ رَبَّك لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ‏(159)


ترجمه آيات


ثموديان نيز پيغمبران را دروغگو شمردند ( 141) .


برادرشان صالح به ايشان گفت : چرا نمي‏ترسيد ؟ ( 142) .


كه من پيغمبري خيرخواه شمايم ( 143) .



ترجمة الميزانج : 15ص :428


از خدا بترسيد و اطاعتم كنيد ( 144) .


براي پيغمبري از شما مزدي نمي‏خواهم كه مزد من جز به عهده پروردگار جهانيان نيست ( 145) .


آيا شما تصور مي‏كنيد هميشه در نهايت امنيت ، در نعمتهايي كه اينجاست مي‏مانيد ؟ ( 146) .


در باغستانها و چشمه‏سارها ( 147) .


و كشتزارها و نخلستانهايي كه گل لطيف دارد ( 148) .


كه در كوهها با مهارت خانه‏ها مي‏تراشيد و در آن به عيش و نوش مي‏پردازيد ( 149) .


از خدا بترسيد و اطاعتم كنيد ( 150) .


و فرمان اسراف‏كاران را اطاعت مكنيد ( 151) .


كه در اين سر زمين فساد مي‏كنند و اصلاح نمي‏كنند ( 152 ) .


گفتند : حقا تو جادوگر شده‏اي ( 153) .


تو جز بشري مانند ما نيستي اگر راست مي‏گويي معجزه‏اي بياور ( 154) .


گفت : اين شتري است براي سهمي او ( از آب ) است و براي شما نيز سهم روز معيني ( 155) .


آزاري به آن نرسانيد كه عذاب روزي بزرگ به شما مي‏رسد ( 156) .


آن را كشتند و پشيمان شدند ( 157) .


و دچار عذاب شدند كه در اين عبرتي هست و بيشترشان مؤمن نبودند ( 158) .


و پروردگارت نيرومند و رحيم است ( 159) .


بيان آيات


اين آيات به اجمال به داستان صالح (عليه‏السلام‏) و قومش اشاره مي‏كند ، و صالح نيز يكي از انبياي عرب است ، كه قرآن كريم تاريخ او را بعد از هود مي‏داند .


كذبت ثمود المرسلين ... علي رب العالمين معناي اين چند آيه در گذشته روشن شد .


ا تتركون فيما هيهنا آمنين ظاهرا استفهام در آيه ، استفهام انكار است و كلمه ما موصوله مي‏باشد و مراد از آن نعمت‏هايي است كه بعدا يعني از جمله في جنات و عيون به بعد آن را تفصيل مي‏دهد و كلمه هيهنا اشاره است به مكان حاضر و نزديك ، كه مراد از آن در آيه همان سرزمين ثمود است و كلمه آمنين حال از نايب فاعل تتركون است .



ترجمة الميزان ج : 15ص :429


و معناي آيه اين است كه شما در اين نعمت‏هايي كه در سرزمينتان احاطه‏تان كرده مطلق العنان رها نمي‏شويد و چنين نيست كه از آنچه مي‏كنيد بازخواست نگرديد و از هر مؤاخذه الهي ايمن باشيد .


في جنات و عيون و زروع و نخل طلعها هضيم اين جمله همان بيان تفصيلي است كه گفتيم براي جمله فيها هيهنا ذكر مي‏كند و اگر بعد از ذكر جنات ، نخل را كه باز يكي از مصاديق جنات است ذكر فرمود ، به خاطر اهتمامي است كه عرب به اين درخت دارد و كلمه طلع در نخل به منزله گرد گل در ساير درختان است و كلمه هضيم - به طوري كه گفته‏اند - به معناي درختان تو در هم و سر بهم كشيده است .


و تنحتون من الجبال بيوتا فارهين راغب در مفردات گفته : كلمه فره به فتحه فاء و كسره راء - صفت مشبهه و به معناي شهوت‏پرست است و آيه و تنحتون من الجبال بيوتا فارهين يعني حاذقين ( استادانه) .


و بعضي ديگر گفته‏اند : فارهين يعني شهوت‏پرستان .


و بنا به نظريه او اين آيه شريفه در مقام بيان نعمت خواهد بود و بنا به آن معناي ديگر در مقام انكار شهوت راني و طغيان و سرمستي و عياشي آنان است .


و به هر حال چه به آن معنا و چه به اين معنا آيه شريفه در سياق استفهام است .


فاتقوا الله و اطيعون اين جمله تفريع بر انكار قبلي است ، كه گفتيم در معناي نفي است .


و لا تطيعوا امر المسرفين الذين يفسدون في الأرض و لا يصلحون ظاهرا مراد از امر مسرفان امر در مقابل نهي است ، به قرينه اينكه از اطاعت آن نهي فرموده ، هر چند بعضي از مفسرين احتمال داده‏اند كه به معناي شان باشد .


بنا بر اين مراد از اطاعت امر آنان تقليد عاميانه و پيروي كوركورانه ايشان ، در اعمال و روش زندگي است ، آن روشي كه آنان سلوكش را دوست مي‏دارند .


و مراد از مسرفين چه اينكه كلمه آمر به آن معنا باشد وچه به اين معنا ، اشراف و بزرگاني هستند كه ديگران آنان را پيروي مي‏كنند خطابي هم كه در آيه است ( اطاعت مكنيد ) به عموم تابعين ايشان است كه آنها هستند كه صالح (عليه‏السلام‏) اميد داشت از


ترجمة الميزان ج : 15ص :430


پيروي بزرگان دست بردارند ، و لذا خطاب را متوجه ايشان كرد ، نه اشراف ، چون از ايمان آوردن اشراف مايوس بود .


ممكن هم هست خطاب را متوجه هر دو دسته بدانيم ، و بگوييم اشراف هم به نوبه خود مقلد پدران گذشته خود بودند و امر آنان را اطاعت مي‏كردند ، همچنان كه به صالح گفتند ا تنهينا ان نعبد ما يعبد آباؤنا پس به اين اعتبار همه آنان از اشراف و عوامشان ، امر مسرفين را اطاعت مي‏كردند و آيه شريفه همه را از آن نهي مي‏كند .


و اما مسرفين چه كساني بوده‏اند ؟ آيه بعدي ايشان را عبارت دانسته از كساني كه از مرز حق تجاوز نموده ، از حد اعتدال بيرون شده‏اند و توصيفشان فرموده به الذين يفسدون في الأرض و لا يصلحون و اين خود اشاره به علت حقيقي حكم است و معنايش اين است كه از خدا بپرهيزيد و امر مسرفان را اطاعت مكنيد ، براي اينكه ايشان مفسد در زمينند و اصلاح‏گر نيستند و معلوم است كه با افساد ، هيچ ايمني از عذاب الهي نيست و از سوي ديگر او عزيز و انتقام گيرنده است .


توضيح اينكه عالم هستي در عين تضاد و تزاحمي كه بين اجزايش هست به نحو خاصي به هم مرتبط و پيوسته است و آن رشته ارتباط خاص ، اجزاي عالم را هم آغوش و هماهنگ يكديگر كرده و در اثر اين هم آغوشي و هماهنگي هر موجودي را به نتيجه و اثر رسانده است ، عينا مانند دو كفه ترازو ، كه در عين ناسازگاري با هم و اختلاف شديدي كه با هم دارند ، به طوري كه هر يك به هر قدر به طرفي متمايل شود آن ديگري به همان قدر به طرف مخالف آن متمايل مي‏شود ، در عين حال هر دو در تعيين وزن كالا متوافقند و منظور از ترازو هم همين است ، عالم انساني هم كه جزئي از عالم كون است اين چنين است ، يك فرد انساني با آن قوا و ادوات مختلف و متضادي كه دارد ، اين فطرت را دارد كه افعال و اعمال خود را تعديل كند ، به طوري كه هر يك از قوايش به حظ و بهره‏اي كه دارد برسد ، و عقلي دارد كه با آن ميان خير و شر تميز داده ، حق هر صاحب حقي را به آن برساند .


پس عالم هستي و تمام اجزاي آن با نظامي كه در آن جاري است به سوي غايات و نتايجي صالح پيش مي‏رود ، نتايجي كه براي همان نتايج خلق شده ، و باز اين عالم هستي كه مجموعش به سوي يك هدف درحركت است ، هر يك از اجزايش راهي جداگانه دارد غير از آن راهي كه ساير اجزاء دارند ، راهي كه آن جزء با اعمال مخصوص به خودش آن راه را طي


ترجمة الميزان ج : 15ص :431


مي‏كند ، بدون اينكه از وسط راه به سوي چپ و راست آن متمايل گشته ، يا به خاطر افراط و تفريط بكلي از آن منحرف شود ، چون اگر ( متمايل و يا منحرف ) بشود در نظام طرح شده خللي روي مي‏دهد و به دنبال آن غايت خود آن جزء و غايت همه عالم رو به تباهي مي‏گذارد .


و اين هم ضروري و واضح است ، كه بيرون شدن يك جزء از آن خطي كه برايش ترسيم شده و تباهي آن نظمي كه براي آن و غير آن لازم بوده ، باعث مي‏شود ساير اجزاء با آن هماهنگي نكنند و در عوض با آن بستيزند ، اگر توانستند آن را به راه راستش بر مي‏گردانند و به وسط راه و حد اعتدال بكشانند كه هيچ ، و اگر نتوانستند ، نابودش نموده آثارش را هم محو مي‏كنند ، تا صلاح خود را حفظ نموده و عالم هستي را بر قوام خود باقي بگذارند و از انهدام و تباهي نگه بدارند .


انسانها نيز كه جزئي از اجزاي عالم هستي هستند ، از اين كليت مستثني نيستند ، اگر بر طبق آنچه كه فطرتشان به سوي آن هدايتشان مي‏كند رفتار كردند ، به آن سعادتي كه بر ايشان مقدر شده مي‏رسند و اگر از حدود فطرت خود تجاوز نمودند ، يعني در زمين فساد راه انداختند ، خداي سبحان به قحط و گرفتاري ، و انواع عذابها و نقمت‏ها گرفتارشان مي‏كند ، تا شايد به سوي صلاح و سداد بگرايند ، همچنان كه فرمود : ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس ليذيقهم بعض الذي عملوا لعلهم يرجعون .


و اگر همچنان بر انحراف و فساد خود بمانند و به خاطر اينكه فساد در دلهايشان ريشه دوانيده از آن دل بر نكنند ، آن وقت به عذاب استيصال گرفتارشان مي‏كند و زمين را از لوث وجودشان پاك مي‏سازد ، همچنان كه فرمود : و لو ان اهل القري آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الأرض و لكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون و نيز فرموده : و ما كان ربك ليهلك القري بظلم و اهلها مصلحون .


و نيز فرموده : ان الأرض يرثها عبادي الصالحون و اين بدان جهت است كه وقتي


ترجمة الميزان ج : 15ص :432


صالح باشند ، قهرا عملشان هم صالح مي‏شود ، و چون عمل صالح شد ، با نظام عام عالمي موافق مي‏شود و با اين اعمال صالح ، زمين براي زندگي صالح مي‏شود .


پس از آنچه گذشت روشن گرديد كه : اولا اينكه : حقيقت دعوت انبياء همانا اصلاح حيات زميني انسانيت است ، كه خداي تعالي از شعيب حكايت كرده كه گفت : ان اريد الا الاصلاح ما استطعت .


و ثانيا اينكه : جمله و لا تطيعوا امر المسرفين الذين يفسدون ... در عين اينكه بياني است ساده ، در عين حال حجتي است برهاني .


و شايد در اينكه بعد از جمله الذين يفسدون في الارض مجددا فرمود : و لا يصلحون اشاره باشد به اينكه از انسانها به خاطر اينكه بشر و داراي فطرت انسانيتند انتظار مي‏رود كه زمين را اصلاح كنند و ليكن بر خلاف توقع ، از فطرت خود منحرف گشته ، به جاي اصلاح افساد كردند .


قالوا انما انت من المسحرين يعني تو از كساني هستي كه نه يك بار و دو بار ، بلكه پي در پي جادو مي‏شوند و تو را آن قدر جادو كرده‏اند كه ديگر عقلي برايت نمانده .


بعضي از علما گفته‏اند : كلمه سحر به معناي بالاي شكم است و مسحر كسي است كه داراي جوف و شكم باشد ، در نتيجه مسحر در آيه كنايه مي‏شود از اينكه تو نيز مانند ما بشري هستي مي‏خوري و مي‏نوشي .


بنابر اين ، جمله ما انت الا بشر مثلنا تاكيد همان كلمه مي‏شود .


بعضي ديگر گفته‏اند مسحر به معناي كسي است كه داراي سحر يعني ريه باشد ، آن وقت معنا چنين مي‏شود كه تو نيز مانند ما نفس مي‏كشي .


ما انت الا بشر مثلنا ... عذاب يوم عظيم كلمه شرب - به كسره شين - به معناي سهمي از آب است .


و بقيه الفاظ آيه روشن است و تفصيل داستان آن جناب در سوره هود گذشت .


فعقروها فاصبحوا نادمين كشتن ناقه را به همه قوم نسبت داده ، با اينكه مباشر در آن بيش از يك نفر نبود و اين


ترجمة الميزان ج : 15ص :433


بدان جهت است كه بقيه قوم نيز مقصر بودند ، چون به عمل آن يك نفر رضايت داشتند .


و امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) در نهج البلاغه فرموده : اي مردم دو چيز همه مردم را در يك عمل خير و يك عمل زشت جمع مي‏كند ، به طوري كه يك عمل، عمل همه محسوب مي‏شود ، اول رضايت ، و دوم نارضايي ، همچنان كه ناقه صالح را بيش از يك نفر پي نكرد ، ولي خداي تعالي عذاب را بر همه قوم نازل كرد ، چون همه به عمل آن يك نفر راضي بودند .


و اينكه فرمود : فاصبحوا نادمين شايد ندامتشان هنگامي بوده كه آثار عذاب را مشاهده كردند و گر نه بعد از كشتن ناقه تازه از در تعجيز و استهزاء به صالح مي‏گفتند : يا صالح ائتنا بما تعدنا ان كنت من المرسلين .


فاخذهم العذاب ... العزيز الرحيم لام العذاب ، لام عهد است ، يعني آن عذاب موعود ، ايشان را گرفت ، چون از آيات سوره هود بر مي‏آيد كه صالح (عليه‏السلام‏) ايشان را وعده نزول عذابي داده بود ، كه بعد از سه روز مي‏رسد .


و بقيه الفاظ آيه روشن است .


 

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :