امروز:
سه شنبه 25 مهر 1396
بازدید :
852
ترجمه الميزان: سوره شعراء آيات 227 - 160


ترجمة الميزان ج : 15ص :434


كَذَّبَت قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسلِينَ‏(160) إِذْ قَالَ لهَُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ أَ لا تَتَّقُونَ‏(161) إِني لَكُمْ رَسولٌ أَمِينٌ‏(162) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ‏(163) وَ مَا أَسئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍإِنْ أَجْرِي إِلا عَلي رَب الْعَلَمِينَ‏(164) أَ تَأْتُونَ الذُّكْرَانَ مِنَ الْعَلَمِينَ‏(165) وَ تَذَرُونَ مَا خَلَقَ لَكمْ رَبُّكُم مِّنْ أَزْوَجِكُمبَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ عَادُونَ‏(166) قَالُوا لَئن لَّمْ تَنتَهِ يَلُوط لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِينَ‏(167) قَالَ إِني لِعَمَلِكم مِّنَ الْقَالِينَ‏(168) رَب نجِّني وَ أَهْلي مِمَّا يَعْمَلُونَ‏(169) فَنَجَّيْنَهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِينَ‏(170) إِلا عَجُوزاً في الْغَبرِينَ‏(171) ثمَّ دَمَّرْنَا الاَخَرِينَ‏(172) وَ أَمْطرْنَا عَلَيْهِم مَّطراًفَساءَ مَطرُ الْمُنذَرِينَ‏(173) إِنَّ في ذَلِك لاَيَةًوَ مَا كانَ أَكْثَرُهُم مُّؤْمِنِينَ‏(174) وَ إِنَّ رَبَّك لهَُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ‏(175)


ترجمه آيات


قوم لوط نيز پيامبران را دروغگو شمردند ( 160) .


هنگامي كه برادرشان لوط به ايشان گفت : آيا خدا ترس و پرهيزكار نمي‏شويد ؟ ( 161) .


من پيغمبري خيرخواه براي شمايم ( 162) .


از خدا بترسيد و اطاعتم كنيد ( 163) .


من از شما براي پيغمبريم مزدي نمي‏خواهم كه مزد من جز به عهده پروردگار جهانيان نيست ( 164) .


ترجمة الميزان ج : 15ص :435


چرا به مردان زمانه رو مي‏كنيد ( 165) .


و همسرانتان را كه پروردگارتان براي شما آفريده وا مي‏گذاريد راستي كه شما گروهي متجاوزيد ( 166) .


گفتند : اي لوط اگر بس نكني تبعيد مي‏شوي ( 167 ) .


گفت : من عمل شما را دشمن مي‏دارم ( 168) .


پروردگارا من و كسانم را از ( شئامت ) اعمالي كه اينان مي‏كنند نجات بخش ( 169) .


پس او و كسانش را جملگي نجات داديم ( 170) .


مگر پيرزني كه جزو باقي ماندگان بود ( 171) .


سپس ديگران را هلاك كرديم ( 172) .


و باراني عجيب بر آنان بارانديم و باران بيم يافتگان چه بد بود ( 173) .


و در اين عبرتي هست ولي بيشترشان ايمان آور نبودند ( 174) .


و پروردگارت نيرومند و رحيم است ( 175) .


بيان آيات


اين آيات به داستان لوط پيغمبر (عليه‏السلام‏) كه بعد از صالح (عليه‏السلام‏) مي‏زيسته اشاره مي‏كند .


كذبت قوم لوط المرسلين ... رب العالمين تفسير اين شش آيه در داستانهاي قبل گذشت .


ا تاتون الذكران من العالمين استفهامي است انكاري كه توبيخ را مي‏رساند و كلمه ذكران - نرها جمع ذكر - نر در مقابل ماده - است و آمدن به نرها كنايه است از لواط با آنان و اين عمل زشت در ميان آن قوم شايع بوده ، و كلمه عالمين به معناي جماعتي از مردم است .


و اما اينكه كلمه عالمين مربوط به كجاست ؟ ممكن است بگوييم مربوط به ضمير فاعل در تاتون است ، كه در اين صورت معنا چنين مي‏شود كه : آيا شما در ميان عالميان اين عمل زشت را انجام مي‏دهيد ؟ بنابر اين ، آيه شريفه در معناي آن آيه ديگر است كه مي‏فرمايد : ما سبقكم بها من احد من العالمين .



ترجمة الميزان ج : 15ص :436


همچنان كه ممكن است متصل به مفعول ، يعني ذكران باشد ، كه در اين صورت معنا چنين مي‏شود : آيا در بين عالميان با اين همه كثرت كه دارند و اين همه زنان در آنان هست تنها به سر وقت مردان مي‏رويد ؟ ! و تذرون ما خلق لكم ربكم من ازواجكم ... كلمه تذرون به معناي تتركون است ، يعني زنان را رها مي‏كنيد ، و اين كلمه ماضي ندارد ، يعني از ماده ذرو ماضي ساخته نشده است .


اگر در خلقت انسان و انقسامش به دو قسم نر و ماده و نيز به جهازات و ادواتي كه هر يك از اين دو صنف مجهز به آن هستند و همچنين به خلقت خاص هر يك دقت كنيم ، جاي هيچ ترديد باقي نمي‏ماند كه غرض صنع و ايجاد ، از اين صورتگري مختلف و از اين غريزه شهوتي كه آن هم مختلف است ، در يك صنف از مقوله فعل و در ديگري از مقوله انفعال است ، اين است كه دو صنف را با هم جمع كند و بدين وسيله عمل تناسل كه حافظ بقاء نوع انساني تاكنون بوده انجام پذيرد .


پس يك فرد از انسان نر ، كه او را مرد مي‏خوانيم ، بدين جهت كه مرد خلق شده است براي يك فرد ماده از اين نوع نه براي يك فرد نر ديگر ، و يك فرد از انسان ماده كه او را زن مي‏ناميم براي نر از اين نوع خلق شده نه براي يك فرد ماده ديگر ، آنچه مرد را در خلقتش مرد كرده براي زن خلق شده و آنچه كه در زن است و در خلقت او را زن كرده براي مرد است و اين زوجيت طبيعي است ، كه صنع و ايجاد عالم ميان مرد و زن يعني نر و ماده آدمي بر قرار كرده و اين جنبنده را زوج كرده است .


از سوي ديگر اغراض و نتايجي كه اجتماع و يا دين در نظر دارد اين زوجيت را تحديد كرده و برايش مرزي ساخته به نام نكاح ، كه يك جفت گيري اجتماعي و اعتباري است ، به اين معنا كه اجتماع ميان دو فرد - نر و ماده - از انسان كه با هم ازدواج كرده‏اند ، نوعي اختصاص قائل شده ، كه اين اختصاص مساله زوجيت طبيعي را تحديد مي‏كند ، يعني به ديگران اجازه نمي‏دهد كه در اين ازدواج شركت كنند .


پس فطرت انساني و خلقت مخصوص به او ، او را به سوي ازدواج با زنان هدايت مي‏كند ، نه ازدواج با مردان .


و نيز زنان را به سوي ازدواج با مردان هدايت مي‏كند ، نه ازدواج با زني مثل خود .


و نيز فطرت انساني حكم مي‏كند كه ازدواج مبني بر اصل توالد و تناسل است ، نه اشتراك در مطلق زندگي .


از اينجا روشن مي‏شود كه در جمله ما خلق لكم آنچه به ذهن نزديكتر است اين


ترجمة الميزان ج : 15ص :437


است كه مراد از آن عضوي است از زنان كه با ازدواج براي مردان مباح مي‏شود ، و لام در لكم لام ملك است ، آن هم ملك طبيعي ، و نيز كلمه من در جمله من ازواجكم تبعيضي است و مراد از زوجيت ، زوجيت طبيعي است ، هر چند به وجهي كه ممكن است مراد از آن زوجيت اجتماعي و اعتباري باشد .


و اما اينكه بعضي از مفسرين احتمال داده‏اند كه مراد از لفظ ما زنان ، و جمله من ازواجكم بيان آن باشد ، احتمالي است بعيد .


بل انتم قوم عادون - يعني بلكه شما مردمي متجاوز و خارج از آن حدي هستيد كه فطرت و خلقت برايتان ترسيم كرده .


پس اين جمله در معناي آيه ء انكم لتاتون الرجال و تقطعون السبيل مي‏باشد .


پس ، از همه مطالب گذشته روشن شد كه كلام خداي تعالي بر اساس حجتي برهاني است كه به آن حجت اشاره فرموده است .


قالوا لئن لم تنته يا لوط لتكونن من المخرجين يعني اگر دست بر نداري ، از كساني خواهي شد كه تبعيد مي‏شوند و از قريه نفي بلد مي‏گردند ، همچنان كه اين معنا را در جاي ديگر از قوم لوط نقل فرموده كه گفتند : اخرجوا آل لوط من قريتكم .


قال اني لعملكم من القالين مراد از عمل ايشان به طوري كه از سياق بر مي‏آيد همان جمع شدن مردان با يكديگر و ترك زنان است ، و كلمه قالي به معناي مبغض و دشمن است و مقابله تهديد قوم كه گفتند : تو را تبعيد مي‏كنيم به مثل چنين كلامي كه من دشمن عمل شمايم و اينكه اصلا متعرض جواب از تهديد ايشان نشد ، معنا را چنين مي‏كند كه : من از تبعيد شما هيچ بيم ندارم و ابدا در فكر و انديشه آن نيستم ، بلكه همه غصه من در اين است كه چرا شما چنينيد ، و عملتان را دشمن مي‏دارم و بسيار علاقه‏مند به نجات شما هستم ، نجات از و بال اين عمل كه خواه ناخواه روزي گريبانتان را مي‏گيرد و به همين جهت دنبال آن فرمود : رب نجني و اهلي مما يعملون .



ترجمة الميزان ج : 15ص :438


رب نجني و اهلي مما يعملون يعني پروردگارا مرا و اهلم را از اينكه پيش رويم و بيخ گوشم لواط مي‏كنند و يا از اينكه و بال عملشان و عذابي كه خواه ناخواه به ايشان مي‏رسد ، نجاتم بده .


و اگر در اينجا تنها خودش و اهلش را ذكر كرد ، براي اين بود كه كسي از اهالي قريه به وي ايمان نياورده بود ، همچنان كه خداي تعالي درباره آنان فرمود : فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين .


فنجيناه و اهله اجمعين الا عجوزا في الغابرين ثم دمرنا الاخرين كلمه غابر - به طوري كه گفته‏اند - به معناي كسي است كه بعد از رفتن همراهانش در جاي خود بماند ، و كلمه تدمير به معناي هلاك كردن است ، و بقيه الفاظ آيه روشن است .


و امطرنا عليهم مطرا ... اين مطر و باران همان سجيل است ، كه در سوره حجر در باره‏اش فرموده : و امطرنا عليهم حجارة من سجيل .


ان في ذلك لاية ... العزيز الرحيم كه تفسيرش گذشت .



ترجمة الميزان ج : 15ص :439


كَذَّب أَصحَب لْئَيْكَةِ الْمُرْسلِينَ‏(176)إِذْ قَالَ لهَُمْ شعَيْبٌ أَ لا تَتَّقُونَ‏(177) إِني لَكُمْ رَسولٌ أَمِينٌ‏(178) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ‏(179) وَ مَا أَسئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍإِنْ أَجْرِي إِلا عَلي رَب الْعَلَمِينَ‏(180) × أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِينَ‏(181) وَ زِنُوا بِالْقِسطاسِ الْمُستَقِيمِ‏(182) وَ لا تَبْخَسوا النَّاس أَشيَاءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا في الأَرْضِ مُفْسِدِينَ‏(183) وَ اتَّقُوا الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الْجِبِلَّةَ الأَوَّلِينَ‏(184) قَالُوا إِنَّمَا أَنت مِنَ الْمُسحَّرِينَ‏(185)وَ مَا أَنت إِلا بَشرٌ مِّثْلُنَا وَ إِن نَّظنُّك لَمِنَ الْكَذِبِينَ‏(186) فَأَسقِط عَلَيْنَا كِسفاً مِّنَ السمَاءِ إِن كُنت مِنَ الصدِقِينَ‏(187) قَالَ رَبي أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ‏(188) فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمْ عَذَاب يَوْمِ الظلَّةِإِنَّهُ كانَ عَذَاب يَوْمٍ عَظِيمٍ‏(189) إِنَّ في ذَلِك لاَيَةًوَ مَا كانَ أَكْثرُهُم مُّؤْمِنِينَ‏(190) وَ إِنَّ رَبَّك لهَُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ‏(191)


ترجمه آيات


اصحاب ايكه نيز پيغمبران را دروغگو شمردند ( 176) .


چون شعيب به ايشان گفت : چرا نمي‏ترسيد ( 177) .


به درستي من پيغمبري خيرخواه شمايم ( 178) .


از خدا بترسيد و اطاعتم كنيد ( 179) .



ترجمة الميزان ج : 15ص :440


از شما براي پيغمبري خود مزدي نمي‏خواهم كه مزد من به عهده پروردگار جهانيان است ( 180) .


پيمانه را تمام دهيد ( و كم‏فروشي نكنيد ) و مردم را به خسارت نيندازيد ( 181) .


و با ترازوي درست ، وزن كنيد ( 182) .


و چيزهاي مردم را كم ندهيد و در اين سرزمين به فساد مكوشيد ( 183) .


و از آنكه شما و مردم گذشته را آفريده است بترسيد ( 184) .


گفتند : حقا كه تو جادو زده‏اي ( 185) .


تو جز بشري مانند ما نيستي و ما ترا دروغگو مي‏پنداريم ( 186 ) .


اگر راست مي‏گويي پاره‏اي از آسمان را روي ما بينداز ( 187) .


گفت : پروردگارم به اعمالي كه مي‏كنيد داناتر است ( 188) .


پس دروغگويش شمردند و به عذاب روز ابر ( آتشبار ) دچار شدند كه عذاب روزي بزرگ بود ( 189) .


كه در اين عبرتي است ولي بيشترشان ايمان آور نبودند ( 190) .


و پروردگارت نيرومند و رحيم است ( 191) .


بيان آيات


در اين آيات ، اجمالي از داستان شعيب (عليه‏السلام‏) كه يكي از پيامبران عرب است ذكر كرده و اين داستان آخري از هفت داستاني است كه در اين سوره آمده .


كذب اصحاب لئيكة المرسلين ... رب العالمين كلمه ايكه به معناي بيشه‏اي است كه درختان تودرهمي داشته باشد .


بعضي گفته‏اند اين بيشه جنگلي بوده در نزديكيهاي مدين كه طايفه‏اي در آن زندگي مي‏كرده‏اند و از جمله پيامبراني كه به سويشان مبعوث شده شعيب (عليه‏السلام‏) بوده ، وي اهل آن محل نبوده است و با مردمش بيگانه بوده ، به دليل اينكه در اين داستان مانند داستانهاي قبل ، پيغمبر مورد بحث را برادر آن قوم نخوانده و نفرموده اخوهم شعيب به خلاف هود و صالح كه هم وطن با قوم خود بوده‏اند ، و همچنين لوط كه از راه مصاهره و سببي فاميل قوم خود بود و لذا درباره اين سه تن فرموده : اخوهم هود و اخوهم صالح و اخوهم لوط تفسير بقيه الفاظ آيه گذشت .



ترجمة الميزان ج : 15ص :441


اوفوا الكيل و لا تكونوا من المخسرين و زنوا بالقسطاس المستقيم كلمه كيل به معناي مقياسي است كه متاع را از نظر حجم با آن مي‏سنجند و وفا كردن به كيل به اين معناست كه آن را كم نگيرند ، و كلمه قسطاس به معناي ترازويي است كه متاع را از نظر وزن با آن مي‏سنجند ، و استقامت قسطاس به اين است كه آن را عادلانه به كار بزنند .


و اين دو آيه دستور مي‏دهد به اينكه كم‏فروشي نكنند و در دادن و گرفتن كالا كيل و ترازو را درست به كار ببرند .


و لا تبخسوا الناس اشياءهم و لا تعثوا في الارض مفسدين كلمه بخس به معناي نقص در وزن و اندازه‏گيري است ، همچنان كه كلمه اخسار به معناي نقص در راس المال است .


و از ظاهر سياق بر مي‏آيد كه جمله و لا تبخسوا الناس اشياءهم - كالا و متاع مردم را كم ندهيد متمم جمله و زنوا بالقسطاس المستقيم است ، همچنان كه جمله و لا تكونوا من المخسرين قيدي است متمم جمله اوفوا الكيل و جمله و لا تعثوا في الارض مفسدين تاكيد هر دو نهي ، يعني نهي در لا تخسروا و نهي در لا تبخسوا است و اثر شوم كم‏فروشي را بيان مي‏كند .


و لا تعثوا في الارض مفسدين - كلمه تعثوا از عثي است ، كه مانند عيث به معناي افساد است ، بنا بر اين ، كلمه مفسدين حالي است كه تعثوا را تاكيد مي‏كند و در داستان شعيب در سوره هود و نيز در تفسير آيه و زنوا بالقسطاس المستقيم ذلك خير و احسن تاويلا گفتاري پيرامون اينكه كم‏فروشي چه فسادهايي در اجتماع پديد مي‏آورد گذرانديم ، به آنجا مراجعه فرماييد .


و اتقوا الذي خلقكم و الجبلة الاولين در مجمع البيان فرموده كلمه جبلة به معناي خلقي است كه هر موجودي بر آن خلق مفطور شده .


پس مراد از جبله ، صاحبان جبلت است و معناي آيه اين است كه : از خدايي كه شما و صاحبان جبلت گذشته را آفريده بترسيد ، همان خدايي كه پدران گذشته شما و شما را با اين فطرت آفريده كه فساد را تقبيح نموده به شئامت آن اعتراف كنيد .


و شايد اين نكته‏اي كه به آن اشاره كرديم باعث شده كه خصوص مساله جبلت در آيه


ترجمة الميزان ج : 15ص :442


بيايد ، به هر حال آيه شريفه به توحيد در عبادت دعوت مي‏كند ، چون مشركين از خداي خالق كه رب العالمين است هيچ پروايي نداشتند .


قالوا انما انت من المسحرين ... و ان نظنك لمن الكاذبين تفسير صدر اين آيه گذشت و كلمه ان در ذيل آيه ، يعني در جمله ان نظنك مخففه از مثقله است .


فاسقط علينا كسفا من السماء ... كلمه كسف - به كسره كاف و فتحه سين ، به طوري كه گفته‏اند - جمع كسفه است ، يعني قطعه ، و معناي آيه اين است كه قطعه‏اي از آسمان را بر سر ما بينداز ، يعني تو هيچ كاري از دستت بر نمي‏آيد ، هر چه مي‏خواهي بكن .


قال ربي اعلم بما تعملون اين جمله پاسخي است كه شعيب به گفته آنان و پيشنهادي كه در خصوص آوردن عذاب كرده‏اند داده و اين كنايه است از اينكه او هيچ اختياري در آوردن عذاب از خود ندارد و اين كار مثل همه كارها به دست خداست ، چون او به آنچه مردم مي‏كنند داناتر است و بهتر مي‏داند كه آيا عملشان مستوجب عذاب هست يا نه و اگر هست مستوجب چه عذابي است ؟ بنابر اين آيه مورد بحث نظير پاسخي است كه هود به قومش داد و گفت : انما العلم عند الله و ابلغكم ما ارسلت به .


فكذبوه فاخذهم عذاب يوم الظلة ... يوم الظله همان روز عذاب قوم شعيب است ، كه ابري برايشان سايه افكند و تفصيل داستانشان در سوره هود گذشت .


ان في ذلك لاية ... العزيز الرحيم تفسير اين آيه نيز گذشت .


بحث روايتي


در كتاب جوامع الجامع در ذيل آيه اذ قال لهم شعيب گفته است : در حديث آمده


ترجمة الميزان ج : 15ص :443


كه شعيب برادر اهل مدين بود و به عنوان رسول به سوي ايشان و نيز به سوي اصحاب ايكه فرستاده شده بود .


و در تفسير قمي در ذيل جمله و اتقوا الذي خلقكم و الجبلة الاولين آمده كه مقصود از جبلة الاولين ، خلق اولين است ، و اينكه فرمود : فكذبوه يعني قوم شعيب آن جناب را تكذيب كردند ، و مقصود از عذاب در جمله فاخذهم عذاب يوم الظلة حرارت و بادهاي مسموم است .



ترجمة الميزان ج : 15ص :444


وَ إِنَّهُ لَتَنزِيلُ رَب الْعَلَمِينَ‏(192) نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ‏(193) عَلي قَلْبِك لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ‏(194) بِلِسانٍ عَرَبي‏ٍ مُّبِينٍ‏(195) وَ إِنَّهُ لَفِي زُبُرِ الأَوَّلِينَ‏(196) أَ وَ لَمْ يَكُن لهَُّمْ ءَايَةً أَن يَعْلَمَهُ عُلَمَؤُا بَني إِسرءِيلَ‏(197) وَ لَوْ نَزَّلْنَهُ عَلي بَعْضِ الأَعْجَمِينَ‏(198) فَقَرَأَهُ عَلَيْهِم مَّا كانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ‏(199) كَذَلِك سلَكْنَهُ في قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ‏(200) لا يُؤْمِنُونَ بِهِ حَتي يَرَوُا الْعَذَاب الأَلِيمَ‏(201) فَيَأْتِيَهُم بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشعُرُونَ‏(202) فَيَقُولُوا هَلْ نحْنُ مُنظرُونَ‏(203) أَ فَبِعَذَابِنَا يَستَعْجِلُونَ‏(204) أَ فَرَءَيْت إِن مَّتَّعْنَهُمْ سِنِينَ‏(205) ثُمَّ جَاءَهُم مَّا كانُوا يُوعَدُونَ‏(206) مَا أَغْني عَنهُم مَّا كانُوا يُمَتَّعُونَ‏(207) وَ مَا أَهْلَكْنَا مِن قَرْيَةٍ إِلا لهََا مُنذِرُونَ‏(208) ذِكْرَي وَ مَا كنَّا ظلِمِينَ‏(209) وَ مَا تَنزَّلَت بِهِ الشيَطِينُ‏(210) وَ مَا يَنبَغِي لهَُمْ وَ مَا يَستَطِيعُونَ‏(211) إِنَّهُمْ عَنِ السمْع لَمَعْزُولُونَ‏(212) فَلا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً ءَاخَرَ فَتَكُونَ مِنَ الْمُعَذَّبِينَ‏(213) وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَك الأَقْرَبِينَ‏(214) وَ اخْفِض جَنَاحَك لِمَنِ اتَّبَعَك مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‏(215) فَإِنْ عَصوْك فَقُلْ إِني بَرِي‏ءٌ مِّمَّا تَعْمَلُونَ‏(216) وَ تَوَكلْ عَلي الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ‏(217) الَّذِي يَرَاك حِينَ تَقُومُ‏(218) وَ تَقَلُّبَك في السجِدِينَ‏(219) إِنَّهُ هُوَ السمِيعُ الْعَلِيمُ‏(220) هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلي مَن تَنزَّلُ الشيَطِينُ‏(221) تَنزَّلُ عَلي كلّ‏ِ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ‏(222) يُلْقُونَ السمْعَ وَ أَكثرُهُمْ كَذِبُونَ‏(223) وَ الشعَرَاءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُنَ‏(224) أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ في كلّ‏ِ وَادٍ يَهِيمُونَ‏(225) وَ أَنهُمْ يَقُولُونَ مَا لا يَفْعَلُونَ‏(226) إِلا الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيراً وَ انتَصرُوا مِن بَعْدِ مَا ظلِمُواوَ سيَعْلَمُ الَّذِينَ ظلَمُوا أَي مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ‏(227)



ترجمة الميزان ج : 15ص :445


ترجمه آيات


اين قرآن كتابي است كه از ناحيه پروردگار جهانيان نازل شده ( 192) .


و آن را روح الامين نازل كرده ( 193) .


به قلب تو تا از بيم دهندگان باشي ( 194) .


به زبان عربي واضح ( 195) .


و در كتابهاي گذشتگان نيز هست ( 196) .


آيا براي ايشان همين نشانه كافي نيست كه دانشوران بني اسرائيل قرآن را مي‏شناسند ؟ ( 197) .


اگر آن را به بعضي از عجم نازل كرده بوديم ( 198) .


و آن را براي ايشان مي‏خواند هرگز بدان ايمان نمي‏آوردند ( 199) .


اينچنين انكار را در دل تبهكاران راه مي‏دهيم ( 200) .


كه بدان ايمان نياورند تا عذاب الم‏انگيز را ببينند ( 201) .


و ناگهاني بر آنها در آيد و بي خبر باشند ( 202) .


و گويند آيا مهلتمان دهند ؟ ( 203) .


پس چرا عذاب ما را بشتاب مي‏خواهند ( 204 ) .


مگر نداني كه اگر سالها نعمتشان دهيم ( 205) .


آنگاه عذاب موعود به آنها رسد ( 206) .


نعمتي كه داشته‏اند كاري برايشان نمي‏سازد ( 207) .


هيچ دهكده‏اي را هلاك نكرديم مگر آنكه بيم‏رسان داشتند ( 208) .


تا متذكر شوند ، و ما هرگز ستمگر نبوده‏ايم ( 209) .


قرآن را شياطين نازل نكرده‏اند ( 210) .


نه حق ايشان بود و نه مي‏توانستند نازل كنند ( 211) .


زيرا آنها از شنيدن وحي بركنارند ( 212) .



ترجمة الميزان ج : 15ص :446


با خداي يكتا خداي ديگر مخوان و گرنه جزو معذبينخواهي بود ( 213) .


و خويشان نزديكت را بترسان ( 214) .


براي مؤمناني كه پيرويت كرده‏اند جنبه ملايمت گير ( 215) .


اگر نافرمانيت كردند بگو من از اعمالي كه مي‏كنيد بيزارم ( 216) .


و به خداي نيرومند و رحيم توكل كن ( 217) .


همان كسي كه وقتي قيام كني تو را مي‏بيند ( 218) .


و همچنين حركت و گشتن تو را در ميان سجده‏كنان ( مي‏بيند ) ( 219) .


كه او شنوا و دانا است ( 220) .


آيا خبرتان دهم كه شيطانها به چه كسي نازل مي‏شوند ؟ ( 221) .


بر همه دروغسازان گنه پيشه نازل مي‏شوند ( 222) .


مسموعات خويش را القا مي‏كنند و بيشترشان دروغگويانند ( 223 ) .


و شاعران را گمراهان پيروي مي‏كنند ( 224) .


مگر نمي‏بيني كه آنان در هر وادي سرگردانند ( 225) .


و چيزهايي مي‏گويند كه خود عمل نمي‏كنند ( 226) .


مگر آن كساني كه ايمان آورده و كارهاي شايسته كرده‏اند و خدا را بسيار ياد كرده‏اند و از پس آن ستمهايي كه ديدند انتقام گرفته‏اند ، زود باشد كساني كه ستم كرده‏اند بدانند كه به كجا بازگشت مي‏كنند ( 227) .


بيان آيات


اين آيات به مطالبي اشاره مي‏كند كه به منزله نتيجه‏اي است كه از داستانهاي هفتگانه استخراج شود و هم توبيخ و تهديدي است براي كفار عصر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


و نيز در اين آيات از نبوت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دفاع شده و احتجاج شده به اينكه نام او در كتابهاي آسماني گذشتگان برده شده و علماي بني اسرائيل از آن پيشگوئيها اطلاع دارند و نيز از كتاب آسماني آن جناب ، يعني قرآن كريم دفاع شده به اينكه : اين كتاب از القاآت شيطانها و اقاويل شعراء نيست .


و انه لتنزيل رب العالمين ضمير در انه به قرآن بر مي‏گردد و از اين آيه به بعد به صدر سوره برگشت شده كه


ترجمة الميزان ج : 15ص :447


فرمود : تلك آيات الكتاب المبين و داستان كفر آن اقوام را دنبال مي‏كند ، همچنان كه بعدا نيز مي‏فرمايد : و ما ياتيهم من ذكر من الرحمن محدث الا كانوا عنه معرضين فقد كذبوا به .


كلمه تنزيل و كلمه انزال هر دو به يك معناست و آن فرود آوردن است ، چيزيكه هست غالبا انزال را در مورد فرود آوردن به يك دفعه و تنزيل را در مورد فرود آوردن به تدريج ، استعمال مي‏كنند و اصل نزول در اجسام به اين است كه جسمي از مكاني بلند به پايين آن مكان فرود آيد و در غير اجسام نيز به معنايي است كه مناسب با اين معنا باشد .


و تنزيل خداي تعالي به اين است كه چيزي را كه نزدش مي‏باشد به موطن و عالم خلق و تقدير فرود آورد ، چون همواره خود را در مقامي بلند دانسته و به اوصافي چون علي و عظيم و كبير و متعال و رفيع الدرجات و قاهر فوق بندگان ستوده ، در نتيجه وقتي او موجودي را ايجاد مي‏كند و به عالم خلق و تقدير در مي‏آورد و يا به عبارت ديگر از عالم غيب به عالم شهادت مي‏آورد ، در حقيقت تنزيلي از ناحيه او محسوب مي‏شود .


اين دو كلمه ، يعني تنزيل و انزال در كلام خداي تعالي به همين عنايت در اشيايي به كار رفته ، مثلا درباره لباس فرموده : يا بني آدم قد انزلنا عليكم لباسا يواري سوآتكم و در باره چارپايان فرموده : و انزل لكم من الانعام ثمانية ازواج و درباره آهن فرموده : و انزلنا الحديد فيه باس شديد و درباره مطلق خير فرموده : ما يود الذين كفروا من اهل الكتاب و لا المشركين ان ينزل عليكم من خير من ربكم و در مطلق موجودات فرموده : و ان من شي‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم .


از جمله آياتي كه بر اعتبار اين معنا در خصوص قرآن دلالت مي‏كند آيه انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون و انه في ام الكتاب لدينا لعلي حكيم است .


و اگر در آيه مورد بحث تنزيل را به رب العالمين نسبت داده ، براي اين بود كه دلالت


ترجمة الميزان ج : 15ص :448


كند بر يگانگي رب تعالي ، چون مكرر گفتيم كه مشركين خداي را قبول دارند ، ولي او را رب العالمين نمي‏دانستند ، بلكه مي‏گفتند عالميان هر ناحيه‏اش ربي دارد و خدا رب آن ارباب است ، نه رب العالمين ، چون خودش به طور مستقيم در عالميان ربوبيت و تدبير ندارد .


نزل به الروح الامين علي قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربي مبين مراد از روح الامين جبرئيل (عليه‏السلام‏) است ، كه فرشته وحي مي‏باشد ، به دليل آيه من كان عدوا لجبريل فانه نزله علي قلبك باذن الله و در جاي ديگر او را روح القدس خوانده ، فرموده : قل نزله روح القدس من ربك بالحق كه ما در تفسير دو سوره نحل و اسراء بحثي پيرامون معناي روح گذرانديم .


و اگر جبرئيل را امين خواند ، براي اين بود كه دلالت كند بر اينكه او مورد اعتماد خداي تعالي و امين در رساندن رسالت او به پيامبر او است ، نه چيزي از پيام او را تغيير مي‏دهد و نه جابجا و تحريف مي‏كند ، نه عمدا و نه سهوا و نه دچار فراموشي مي‏گردد ، همچنان كه توصيف او در جاي ديگر به روح قدس نيز به اين معاني اشاره دارد ، چون او را منزه از اين گونه منقصت‏ها معرفي مي‏كند .


و اگر فرمود : نزل به الروح براي اين بود كه كلمه نزل را با حرف باء متعدي كند ، نه اينكه به قول بعضي باء را براي مصاحبت آورده باشد ، تا معناي جمله اين باشد كه قرآن را با معيت جبرئيل نازل كرده ، چون در اين مقام عنايت در اين نبوده كه با قرآن كسي هم آمده يا نه ، بلكه عنايت تنها در نزول قرآن بوده .


ضمير در نزل به به قرآن برمي‏گردد ، بدان جهت كه كلامي است تركيب شده از الفاظي ، و البته آن الفاظ هم داراي معاني حقه‏اي است ، نه اينكه به قول بعضي از مفسرين آنچه جبرئيل آورده تنها معاني قرآن بوده باشد و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن معاني را در قالب الفاظ ريخته باشد ، البته الفاظي كه درست آن معاني را حكايت كند .


زيرا همانطور كه معاني از ناحيه خدا نازل شده ، الفاظ هم از آن ناحيه نازل شده است ، به شهادت آيات زير كه به روشني اين معنا را مي‏رسانند ، از آن جمله فرموده : فاذا


ترجمة الميزان ج : 15ص :449


قراناه فاتبع قرآنه و نيز فرموده : تلك آيات الله نتلوها عليك بالحق و نيز آياتي ديگر ، و پر واضح است كه الفاظ ، خواندني و تلاوت كردني است نه معاني .


بي پايه‏تر از قولي كه نقل كرديم ، قول كسي است كه گفته : قرآن ، هم به الفاظش و هم به معنايش از منشات رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بوده ، كه آن را يك مرحله از قلب آن جناب ، كه نام آن مرحله روح الامين است ، القاء كرده به مرحله ديگر نفس كه نامش قلب است .


و مراد از قلب در كلام خداي تعالي هر جا كه به كار رفته آن حقيقتي است از انسان كه ادراك و شعور را به آن نسبت مي‏دهند ، نه قلب صنوبري شكل ، كه در سمت چپ سينه قرار گرفته است ، و يكي از اعضاي رئيسه بدن آدمي است ، به شهادت آياتي از قرآن كريم كه ذيلا خاطرنشان مي‏شود .


در سوره احزاب قلب را عبارت دانسته از آن چيزي كه در هنگام مرگ به گلوگاه مي‏رسد و مي‏فرمايد : و بلغت القلوب الحناجر كه معلوم است مراد از آن ، جان آدمي است .


و در سوره بقره آن را عبارت دانسته از چيزي كه متصف به گناه و ثواب مي‏شود .


و فرموده : فانه آثم قلبه و معلوم است كه عضو صنوبري شكل گناه نمي‏كند ، پس مراد از آن همان جان و نفس آدمي است .


و شايد وجه اينكه در جمله نزل به الروح الامين علي قلبك پاي قلب را به ميان آورد و نفرمود : روح الامين آن را بر تو نازل كرد اشاره به اين باشد كه : رسول خدا چگونه وحي و قرآن نازل را تلقي مي‏كرده؟ و از آن جناب آن چيزي كه وحي را از روح مي‏گرفته نفس او بوده ، نه مثلا دست او ، يا ساير حواس ظاهري‏اش ، كه در امور جزئي به كار بسته مي‏شود .


پس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در حيني كه به وي وحي مي‏شد ، هم مي‏ديد و هم مي‏شنيد ، اما بدون اينكه دو حس بينايي و شنوايي‏اش به كار بيفتد ، همچنان كه در روايت آمده ، كه حالتي شبيه به بيهوشي به آن جناب دست مي‏داد ، كه آن را به رحاء الوحي نام نهاده بودند .



ترجمة الميزان ج : 15ص :450


پس آن جناب همانطور كه ما شخصي را مي‏بينيم و صدايش را مي‏شنويم ، فرشته وحي را مي‏ديد و صدايش را مي‏شنيد ، اما بدون اينكه دو حاسه بينايي و شنوايي مادي خود را چون ما به كار بگيرد .


و اگر رؤيت او و شنيدنش در حال وحي عين ديدن و شنيدن ما مي‏بود ، بايستي آنچه مي‏ديده و مي‏شنيده ميان او و ساير مردم مشترك باشد و خلاصه اصحابش هم فرشته وحي را ببينند و صدايش را بشنوند و حال آنكه نقل قطعي اين معنا را تكذيب كرده و حالت وحي بسياري از آن جناب سراغ داده كه در بين جمعيت به وي دست داده و جمعيتي كه پيرامونش بوده‏اند هيچ چيزي احساس نمي‏كرده‏اند ، نه صداي پايي ، نه شخصي و نه صداي سخني كه به وي القاء مي‏شده است .


اين را هم نمي‏توانيم بگوييم كه ممكن است خداي تعالي در آن حال در حاسه جمعيت تصرف مي‏كرده و نمي‏گذاشته كه آنچه را او مي‏ديده ايشان ببينند و آنچه را او مي‏شنيده بشنوند و خلاصه امور غيبي همه از اين جهت غيبند كه خدا در حواس ما تصرف كرده ، كه نمي‏توانيم آنها را درك كنيم .


زيرا اگر چنين حرفي را بزنيم ، به طور كلي بايد مانند سوفسطائيان بنيان هر تصديق علمي را درهم بكوبيم و نسبت به هيچ تصديقي اطمينان پيدا نكنيم ، چون اگر مثل چنين خطاي عظيمي از حواس ما كه كليد همه علوم ضروري و تصديقات بديهي است ، جائز باشد ، ديگر چگونه مي‏توانيم به تصديق دو دوتا چهارتا است وثوق داشته باشيم ، زيرا ممكن است احتمال دهيم كه حواس ما در درك آن خطا رفته باشد و همچنين نسبت به بديهي‏ترين قضايا از قبيل سفيدي برف و سياهي زغال تشكيك كنيم .


علاوه بر اين ، اين سخن از كسي سر مي‏زند كه قائل به اصالت حس باشد ، يعني بگويد غير از محسوسات هيچ چيزي موجود نيست و اين خطا از خطاي ديگر فاحشتر است ، زيرا در همين عالم شهود به بسياري از چيزها علم و ايمان داريم ، در حالي كه با هيچ يك از حواس خود احساسش نكرده‏ايم و اگر ما كسي باشيم كه وجود موجودي غير محسوس را ممكن بدانيم ، هرگز درباره فرشته وحي چنين حرفي نمي‏زنيم و ما در تفسير سوره مريم گفتاري در معناي تمثل ملك گذرانديم ، كه به درد اين مقام نيز مي‏خورد .


و بعضي در توجيه اينكه چرا فرمود : روح الامين آن را به قلب تو نازل مي‏كند


ترجمة الميزان ج : 15ص :451


گفته‏اند : چون به طور كلي آلت درك و آن چيزي كه به خاطر آن انسان مكلف به تكاليف مي‏شود قلب است ، نه بدن ، هر چند كه قلب هم آنچه را درك مي‏كند به وسيله ادوات و اعضاي بدن ، از چشم و گوش و غيره باشد كه اشكال اين را در بالا گفتيم .


و بعضي ديگر گفته‏اند : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) داراي دو جنبه بوده : يكي جنبه ملكي و ديگري جنبه بشري ، به خاطر جنبه ملكي‏اش فيض را مي‏گرفت و به خاطر جنبه بشري‏اش آن فيض را افاضه مي‏كرد ، و اگر در آيه مورد بحث انزال وحي را بر قلب آن جناب دانسته ، از اين جهت است كه قلب او به صفات ملكي متصف بوده ، صفاتي كه با آن صفات وحي را از روح الامين مي‏گرفته و بدين جهت نفرمود : نزل به عليك روح الامين با اينكه اگر اين طور مي‏فرمود مختصرتر بود .


و اين نيز وقتي درست است كه بگوييم حواس و قواي بدني نيز در تلقي وحي شركت دارند و ايرادش در سابق گذشت .


جمعي ديگر از مفسرين گفته‏اند : مراد از قلب همان عضو مخصوص بدن است و ادراك و شعور هر چه باشد از خواص آن عضو است .


چيزي كه هست بعضي از ايشان در تفسير آيه مورد بحث گفته‏اند : اگر قلب را متعلق انزال قرار داده ، از باب توسع و مجاز گويي بوده و گرنه نزل عليك هم صحيح بود .


توضيح اينكه خداي تعالي از راه خلق صوت ، قرآن را به گوش جبرئيل مي‏رسانده و جبرئيل هم آن را براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏خوانده و آن جناب وحي مذكور را فرا مي‏گرفته و در قلب خود حفظ و از بر مي‏كرده ، پس به اين اعتبار صحيح است گفته شود كه : قرآن را بر قلب او نازل كرد .


بعضي ديگر گفته‏اند : تخصيص قلب به انزال ، از اين باب است كه معاني روحاني نخست بر روح نازل مي‏شود و سپس از آنجا به قلب مي‏رسد ، چون ميان روح و قلب ارتباط و تعلق است و آنگاه از قلب به دماغ ( مغز ) رسيده ، در لوح خيال نقش مي‏بندد .


بعضي ديگر گفته‏اند : اختصاص دادن قلب به انزال براي اشاره به اين است كه تعقل آن جناب آن قدر كامل و قوي است ، كه حواس ظاهرش از قبيل سمع و بصر و غيره ، كه واسطه‏هاي تعقلند به هيچ گرفته مي‏شوند .


بعضي ديگر گفته‏اند : اين اختصاص براي اشاره به اين است كه قلب رسول خدا


ترجمة الميزان ج : 15ص :452


(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن قدر صالح و مقدس است كه شايستگي يافته منزلي براي كلام خدا قرار بگيرد و معلوم است كه وقتي قلب كه عضو رئيس است اين قدر صلاحيت داشته باشد ، ساير اجزاء و اعضايش نيز داراي صلاحيت خواهد بود ، چون وقتي رئيس كشوري صالح بود ، رعيت نيز صالح مي‏شود .


بعضي ديگر گفته‏اند : اين اختصاص براي اين است كه خدا براي قلب رسولش گوش و چشمي مخصوص قرار داده بود ، كه با آنها مي‏ديد ، مي‏شنيد و اين گوش و چشم قلب براي اين بود كه رسولش با ديگران فرق داشته باشد ، همچنان كه فرمود : ما كذب الفوآد ما رآي .


اينها وجوهي بود كه براي آيه مورد بحث و اينكه چرا فرمود : جبرئيل قرآن را به قلب آن جناب نازل كرد ، بيان كرده‏اند ، كه بيشتر آنها گزافگويي ، و بي دليل سخن گفتن است ، اينها خواسته‏اند امور غيبي را با حوادث مادي مقايسه نموده ، احكام حوادث مادي را در آن امور نيز جاري سازند و كار بيهوده گويي بعضي از آنان به جايي رسيده كه گفته است : معناي اينكه فرشته قرآن را نازل كند اين است كه : خداي تعالي كلام خود را به او الهام نموده ، در همان آسمان قرائت آن را تعليم وي كند و آنگاه آن فرشته به زمين نازل شده ، كلام خداي را برساند و اين نيز دو راه دارد ، يكي اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از صورت بشري خود در آمده ، به شكل ملك شود و پيام خداي را از ملك بگيرد ، دوم اينكه ملك از صورت فرشتگي خود در آمده ، به شكل يك انسان مجسم شود ، تا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پيام را از او دريافت كند و البته اولي مشكل‏تر است .


و اي كاش ما نزد او بوديم و مي‏پرسيديم مقصودت از در آمدن يك انسان از جلد انسانيت و مجسم شدنش به صورت فرشتهچيست ؟ و چگونه چنين چيزي قابل تصور است ، آن هم بعد از آنكه به صورت ملك در آمد ، دوباره برگردد انسان شود و نيز چگونه ممكن است تصور شود كه يك فرشته به صورت انسان در آيد ؟ ! و دوباره به شكل اول خود برگردد ؟ ! با اينكه ما فرض كرده‏ايم كه اين دو مخلوق هر يك هويتي دارند مغاير هويت آن ديگري و هيچ رابطه‏اي بين آن دو نيست ، نه از نظر ذات و نه از نظر آثار ، علاوه بر اشكالات ديگري كه در كلام اين گوينده هست ، كه خود خواننده با كمي دقت متوجه آن مي‏شود .


البته اين بحث تتمه‏اي دارد كه اميد است خداي سبحان ما را توفيق دهد گفتار خود


ترجمة الميزان ج : 15ص :453


را در آن به طور مفصل ايراد كنيم ، گفتاري جامع در پيرامون دو مطلب ، يكي ملك و ديگري وحي .


لتكون من المنذرين - يعني تا آنكه از داعيان به سوي خداي سبحان باشي ، مردم را از عذاب او بيم دهي ، آري در عرف و اصطلاح قرآن ، مقصود از منذر مطلق دعوت كنندگان به سوي خداست ، نه خصوص پيامبر و رسول ، خداوند متعال درباره مؤمنين جن فرموده : و اذ صرفنا اليك نفرا من الجن يستمعون القرآن فلما حضروه قالوا انصتوا فلما قضي ولوا الي قومهم منذرين ، و درباره دانش‏آموزان علوم دين ، كه ايمان به خدا و دين دارند فرموده : ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم .


و اگر در آيه مورد بحث انذار را غايت و هدف از نازل كردن قرآن معرفي كرده ، نه نبوت و رسالت آن جناب را ، براي اين بوده كه هر چند نبوت آن جناب نيز نتيجه انزال كتاب است ، ولي چون سياق آيات ، سياق تهديد است ، لذا اين را نتيجه و هدف قرار داد .


بلسان عربي مبين - يعني به لساني عربي كه در عربيتش ظاهر و آشكار است ، و يا مقاصد را با بيان تمام بيان مي‏كند ، و جار و مجرور بلسان متعلق است به كلمه نزل در آيه قبلي ، يعني روح الامين آن را به زبان عربي آشكار نازل كرد .


بعضي از مفسرين احتمال داده‏اند كه متعلق باشد به كلمه منذرين كه در اين صورت معنا چنين مي‏شود : روح الامين آن را بر قلب تو نازل كرد ، تا تو نيز در زمره منذرين از عرب باشي ، مانند : هود و صالح و اسماعيل و شعيب (عليهماالسلام‏) ، ولي وجه اول بهتر است .


و انه لفي زبر الاولين ضمير انه به قرآن بر مي‏گردد و يا به نزول آن بر قلب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و كلمه زبر جمع زبور است ، كه به معناي كتابست ، و معناي آيه اين است كه خبر آمدن قرآن و يا نزولش بر تو ، در كتب گذشتگان از انبياء آمده بود .


بعضي ديگر گفته‏اند : ضمير به معاني قرآن و آن معارف كليه‏اي كه در قرآن است بر


ترجمة الميزان ج : 15ص :454


مي‏گردد و معنا اين است كه معارف قرآني در كتب انبياي گذشته نيز بود .


ولي دو اشكال بر اين وجه وارد است : اول اينكه : مشركين ايماني به انبياي گذشته و كتب ايشان نداشتند ، تا عليه ايشان احتجاج شود به اينكه معارف قرآن از توحيد و معاد و غيره در كتب انبياي ديگر نيز بوده ، به خلاف معنايي كه ما كرديم ، كه اين اشكال متوجه آن نمي‏شود ، براي اينكه در اين صورت آيه شريفه به مشركين خبري غيبي مي‏دهد و مي‏فرمايد اگر در اين كتاب شك داريد برويد و از اهل كتاب بپرسيد ، چون خبر آمدن اين كتاب ، در كتب انبياي گذشته موجود است و اين خود دلها را ناگزير مي‏كند به اينكه قرآن را بپذيرند .


دوم اينكه : اين توجيه با آيه بعدي نمي‏سازد ، زيرا علماي بني اسرائيل هيچ آگاهي به معارف عاليه قرآن نداشتند .


ا و لم يكن لهم آية ان يعلمه بني اسرائيل ضمير در يعلمه به خبر قرآن يا خبر نزول آن بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر مي‏گردد و معنايش اين است كه آيا اطلاع علماي بني اسرائيل از خبر قرآن و يا نزول آن بر تو كه به عنوان بشارت در كتب انبياي گذشته آمده ، آيتي نيست براي مشركين بر صحت نبوت تو ؟ با اينكه يهود همواره به يكديگر به آمدن دين تو بشارت داده و براي دشمنان ، خط نشان مي‏كشيدند ، كه اگر آخرين پيامبر ما آمد ، چنين و چنان خواهيم كرد و انتقام خود را از شما خواهيم گرفت ، همچنان كه در تفسير آيه و كانوا من قبل يستفتحون علي الذين كفروا به اين معنا تصريح فرموده و به همين جهت عده زيادي از علماي يهود در عهد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اسلام آورده ، اعتراف كردند به اينكه اين همان پيامبري است كه كتب قبل به آمدنش نويد داده بود و اين سوره هم از سوره‏هاي اولي است كه در مكه و قبل از هجرت نازل شده و عداوت يهود با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هنوز بر ملا نشده و شدت نيافته بود و اميد آن مي‏رفت كه اگر مشركين بروند و از ايشان شهادت بخواهند اقلا به پاره‏اي از معلومات خود كه در اين باره دارند اعتراف كنند ، و حتي اگر شده بطور كلي او را تصديق نمايند .


و لو نزلناه علي بعض الاعجمين فقراه عليهم ما كانوا به مؤمنين - راغب در مفردات گفته : كلمه عجمة در مقابل ابانه - اظهار به معناي اخفاء است و اعجام معناي ابهام را مي‏دهد، - تا آنجا كه مي‏گويد - و عجم به معناي غير عرب است و عجمي كسي را


ترجمة الميزان ج : 15ص :455


گويند كه به غير عرب منسوب باشد و اعجم كسي را گويند كه در زبانش لكنتي باشد ، حال چه عرب باشد و چه غير عرب و از اين باب ، عرب الكن را اعجم مي‏گويند ، كه او نيز مانند يك فرد غير عرب خوب نمي‏تواند عربي سخن گويد و از همين باب است كه بهائم را نيز عجماء ( زبان بسته ) مي‏نامند و شخص منسوب به بهائم را نيز اعجمي مي‏خوانند ، همچنان كه در قرآن كريم آمده : و لو نزلناه علي بعض الاعجمين البته چند ياء از آن حذف شده زيرا اصلش اعجميين بوده .


و مقتضاي گفتار او به طوري كه ملاحظه مي‏كنيد اين است كه اصل اعجمين - همانطور كه گفتيم - اعجميين بوده و ياء نسبت از آن حذف شده است .


بعضي ديگر از علماء نيز به اين معنا تصريح كرده‏اند .


و بعضي از ايشان در توجيه آن گفته‏اند : چون كلمه اعجم مؤنثش عجماء مي‏شود ، و به طور كلي وزن افعل و فعلاء جمع سالم ندارد ، ليكن نحوي‏هاي كوفه جايز دانسته‏اند كه به جمع سالم جمع بسته شود و ظاهر كلمه اعجمين نيز مؤيد گفته آنان است ، پس ديگر اجباري نيست بگوييم چيزي از آن حذف شده است .


به هر حال ظاهر سياق مي‏رساند كه اين دو آيه متصل به جمله بلسان عربي مبين است ، پس در حقيقت اين دو آيه مي‏خواهند همان جمله را تعليل كنند ، در نتيجه معنا چنين مي‏شود : ما آن را به زبان عربي آشكار و واضح الدلاله نازل كرديم ، تا بدان ايمان آورند و ديگر تعلل نورزند ، به اينكه ما آن را نمي‏فهميم و اگر ما آن را به بعضي از افراد غير عرب نازل مي‏كرديم ، اين بهانه برايشان باقي مي‏ماند و آن را رد نموده به بهانه اينكه نمي‏فهميم چه مقصودي دارد ، ايمان نمي‏آوردند .


پس مراد از نزول آن بر بعضي افراد عجمي نزولش به زبان غير عربي است و اين دو آيه و آيه بعدي آن معنايي را مي‏رساند كه آيه و لو جعلناه قرآنا اعجميا لقالوا لو لا فصلت آياته اعجمي و عربي قل هو للذين آمنوا هدي و شفاء و الذين لا يؤمنون في آذانهم وقر و هو عليهم عمي در مقام افاده آن است .



ترجمة الميزان ج : 15ص :456


بعضي گفته‏اند معنايش اين است كه اينان اين قدر عناد دارند كه حتي اگر ما اين قرآن عربي را با نظم خارق العاده‏اي كه دارد بر بعضي افراد غير عرب كه از تكلم به عربي ساده نيز عاجزند نازل مي‏كرديم و آن شخص غير عرب اين قرآن را براي اينان مي‏خواند ، و صحيح و خارق العاده هم مي‏خواند، باز هم به آن ايمان نمي‏آوردند ، با اينكه هم صحيح خواندن او معجزه بود و هم خود قرآن معجزه است .


اين مفسر سپس اضافه مي‏كند اينكه : بعضي گفته‏اند : معنايش اين است كه اگر ما قرآن را به زبان غير عربي بر بعضي افراد غير عرب نازل مي‏كرديم اينان بدان ايمان نمي‏آوردند صحيح نيست ، زيرا از مناسبت مقام بسيار دور است ، چون آيه در مقام بيان شدت عناد و لجاجت آنان است ، اين بود خلاصه كلام آن مفسر .


ولي اين حرف صحيح نيست ، براي اينكه اگر بنا باشد رعايت مناسبت مقام بشود ، اتصال دو آيه مورد بحث به جمله بلسان عربي مبين بيشتر بايد رعايت شود ، تا اتصال آن دو به مساله عناد و لجاجت كفار ، كه توضيحش گذشت .


اشكال ديگري كه ممكن است بروجه سابق كرده و با در نظر گرفتن آن گفت كه ضمير در لو نزلناه به طور قطع به همين قرآن عربي بر مي‏گردد ، اينست كه معنا ندارد بفرمايد : اگر اين قرآن عربي را غير عربي نازل مي‏كرديم چنين و چنان مي‏شد و معلوم است كه قرآن عربي معنا ندارد غير عربي باشد .


ليكن اين ايراد وارد نيست براي اينكه اين تعبير از قبيل تعبير انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون است ، كه منظور از آن اين نيست كه بفرمايد : ما قرآن را عربيقرار داديم ، پس به هر حال ، منظور از قرآن ، كتاب مقروء ( خواندني ) است .


كذلك سلكناه في قلوب المجرمين اشاره كلمه كذلك به آن حال و وصفي است كه قرآن در نظر مشركين داشته ، كه در آيات سابق خاطرنشان شد و آن اين بود كه مشركين از آن اعراض داشتند و به آن ايمان نمي‏آوردند ، هر چند كه تنزيلي از رب العالمين باشد و عربي مبين و آشكار باشد و غير اعجمي و نامش در كتب آسماني گذشته آمده باشد و علماي بني اسرائيل آن را بشناسند .


كلمه سلوك به معناي داخل كردن و عبور دادن از راه است ، و مراد از مجرمين،


ترجمة الميزان ج : 15ص :457


كفار و مشركين‏اند ، كه اگر به اين نامشان ناميد ، براي اين بود كه به علت حكم اشاره كرده و فهمانده باشد كه ما قرآن را در دل مشركين بدين جهت داخل مي‏كنيم كه مجرم هستند و اين از باب مجازات است ، نتيجه اين تعبير اين است كه هر مجرمي همين مجازات را دارد .


و معناي آيه اين است كه ما قرآن را با اين حال ، يعني با اين وضع كه مورد نفرت و اعراض مشركين باشد و به او ايمان نياورند ، داخل در قلوب اين مشركين نموده ، از آن عبورش مي‏دهيم ، تا كيفر جرم آنان باشد و با هر مجرم ديگري اين معامله را مي‏كنيم .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : اشاره كذلك به اوصاف قرآن كريم است و معنايش اين است كه ما قرآن را داخل در دلهاي مجرمين مي‏كنيم ، يعني آن اوصافي كه برايش بيان كرديم ، در نتيجه مي‏بينند و مي‏فهمند كه قرآن كتابي آسماني و داراي نظم معجزآسا و خارج از طاقت بشري است ، و نيز مي‏فهمند كه اين همان كتابي است كه كتب آسماني گذشته از آمدنش خبر داده و علماي بني اسرائيل آن را مي‏شناسند ، تا با تماميت حجت به آن ايمان نياورند .


ولي اين توجيه از سياق آيات بعيد است .


بعضي ديگر گفته‏اند : ضمير در سلكناه به تكذيب قرآن و كفر به آن بر مي‏گردد ، تكذيب و كفري كه از جمله ما كانوا به مؤمنين استفاده مي‏شود .


اين وجه هم نزديك به همان وجه اول است ولي وجه اول لطيف‏تر و دقيق‏تر است كه زمخشري آن را در كشاف آورده .


از آنچه گفتيم روشن شد كه مراد از مجرمين ، مشركين مكه است ، چه معاصرين رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و چه آنها كه بعدا مي‏آيند و معناي آيه اين است كه : ما همانطور كه قرآن را در قلوب مشركين مكه سلوك داديم ، در دل مجرمين ديگر نيز سلوك مي‏دهيم .


و شايد باعث اينكه مفسر نامبرده اين وجه را اختيار كرده ، اين اشكال بوده كه بنا بر وجه اول مشبه و مشبه به يك چيز مي‏شود ( و حال آنكه بايد چيزي را شبيه به چيز ديگر كنند ، نه به خودش ) ، لذا مشار اليه به اشاره كذلك را ، سلوك در قلوب مشركين مكه گرفته ، كه مشبه به در كلام است و سلوك در قلوب ساير مجرمين را مشبه گرفته است .


ولي غفلت كرده از اينكه تشبيه كلي به بعضي از افراد كلي ، لغو و از باب تشبيه چيزي به خود آن نيست بلكه براي افاده نكته‏اي است و آن اين است كه شنونده بفهمد حكم كلي در


ترجمة الميزان ج : 15ص :458


همه افرادش جاري است و احدي از افراد آن كلي مستثنا نيست و اين خود طريقه معمولي است در سخن گفتن .


از اينجا روشن مي‏شود كه در اين آيه وجه ديگري نيز تصور مي‏شود و آن اين است كه مراد از مجرمين ، عموم مشركين از مكي و غير مكي باشد ، يعني حرف لام در المجرمين لام عهد نباشد ، بلكه لام جنس باشد ، ولي وجه اول به سياق آيات نزديك‏تر است .


لا يؤمنون به حتي يروا العذاب ... منظرون اين آيه تفسير و بيان جمله كذلك سلكناه ... است ، البته اين در صورتي است كه وجه اول و سوم را در تفسير آيه قبل قبول كرده باشيم و اما بنا بر وجه دوم ، جمله مورد بحث جمله‏اي است استينافي و غير مربوط به سياق .


و معناي اينكه فرمود : حتي يروا العذاب الاليم - تا آنكه عذاب دردناك را ببينند اين است كه عذاب اليم را مشاهده كنند ، و مجبور شوند ايمان بياورند ، اما ايمان اضطراري كه سودي به حالشان نداشته باشد ، و ظاهرا مراد از آن عذاب دردناك ، مشاهدات هنگام مرگ است .


البته بعضي از مفسرين اين احتمال را هم داده‏اند كه مراد از آن ، عذابي است كه مشركين مكه در جنگ بدر ديدند و جمعي از ايشان كشته شدند .


و ليكن عموميت آيه قبل كه هم مشركين مكه را مي‏گرفت و هم غير آنان را ، با اين احتمال نمي‏سازد .


فياتيهم بغتة و هم لا يشعرون - اين جمله به منزله تفسيري است براي جمله حتي يروا العذاب الاليم چون اگر عذاب مذكور بغتتا و بي‏خبر نيايد ، بلكه هنگام رسيدن آن را بدانند ، ايمان اختياري مي‏آورند ، نه ايمان اضطراري .


جمله فيقولوا هل نحن منظرون كلمه‏اي است كه مشركين از باب حسرت آن را مي‏گويند .


ا فبعذابنا يستعجلون اين آيه توبيخ و تهديد ايشان است .


ا فرايت ان متعناهم سنين ... يمتعون اين جمله متصل است به جمله فيقولوا هل نحن منظرون و حاصل معناي آن اين است كه آرزوي اينكه مهلت و رخصتي يابند ، آرزويي است كه سودي به حالشان ندارد ، هر


ترجمة الميزان ج : 15ص :459


چند كه خدا آرزويشان را برآورد و مهلتشان هم بدهد دردي از ايشان دوا نمي‏شود ، براي اينكه اگر هم مدتي كوتاه يا بلند از زندگي راحتي برخوردار شوند ، عذاب ابدي را چه مي‏كنند ، اين كه از بين رفتني نيست ، چون در حق آنان حكم آن داده شده است .


و آن حكم را بيان نموده و فرموده : ا فرايت ان متعناهم سنين ، اگر چند سالي معدود عمر و مهلتشان دهيم ، عاقبت آنهم سپري مي‏شود ، ثم جاءهم ما كانوا يوعدون و بالاخره آن عذابي كه از آن بيم داده شدند فرا مي‏رسد ما اغني عنهم ما كانوا يمتعون و آن چند روزه مهلت و بهره‏مندي اززندگي ، دردي از ايشان را دوا نمي‏كند .


و ما اهلكنا من قرية الا لها منذرون ذكري ... نزديكترين وجهي كه به ذهن مي‏رسد اين است كه جمله لها منذرون حال باشد از قرية و كلمه ذكري حال باشد از ضمير جمع در منذرون و يا مفعول مطلق باشد براي منذرون و اگر بگويي مفعول مطلق بايد از ماده عامل خود باشد ، ( مانند اكلته اكلا ) و كلمه منذرون ربطي به ذكري ندارد ، آن از ماده نذر و اين از ماده ذكر است ؟ در جواب مي‏گوييم : بله و ليكن منذرون نيز در معناي مذكرون است ، و معناي آيه روشن است .


بعضي از مفسرين در توجيه آيه وجوهي ديگر آورده‏اند ، كه چون نقل آنها و اطاله كلام با بحث از صحت و سقم آنها فايده‏اي در بر نداشت ، از نقل آن صرف نظر كرديم .


و اگر در جمله و ما كنا ظالمين - ما هرگز ستمگر نبوده‏ايم نفي را بر سر كون ( بودن ) در آورد ، نه بر سر ظلم و نفرمود : و ما ظلمناهم - و ما ستمشان نكرديم و از اين قبيل تعبيرها نياورد ، براي اين بود كه بفهماند او اين‏كاره نيست و شان او چنين شاني نيست ، يعني چنين انتظاري از او نمي‏رود كه به ايشان ستم كند .


و اين جمله در مقام تعليل حصر سابق است و معنايش اين است كه : ما هيچ قريه‏اي را هلاك نكرديم، مگر در حالي كه انذار شده بودند و تذكر يافته ، حجت بر آنان تمام شده بود ، براي اينكه اگر در غير اين حال ، هلاكشان مي‏كرديم ، نسبت به آنان ظلم كرده بوديم و شان ما اين نيست كه به كسي ظلم كنيم .


بنابر اين ، آيه شريفه در معناي آيه و ما كنا معذبين حتي نبعث رسولا مي‏باشد .



ترجمة الميزان ج : 15ص :460


ظالم نبودن خدا به چه معنا است ؟


از لوازم متساوي ظلم اين است كه ظالم كار و تصرفي بكند كه حق او نيست و مالك چنين فعل و چنين تصرفي نمي‏باشد ، در مقابل ظلم عدل است ، كه لازمه مساوي آن اين است كه شخص عادل كسي باشد كه كار و تصرفي بكند كه مالك آن باشد .


از همين جا روشن مي‏گردد كه كارهايي كه فاعل‏هاي تكويني انجام مي‏دهند ( نمك شوري و شكر شيريني مي‏دهد ) ، از اين جهت كه اين آثار و افعال مملوك تكويني آنها است ، ظلم در كار آنها مفروض نيست ، براي اينكه فرض صدور فعل از فاعل تكويني مساوي است با فرض مملوكيت آن فعل براي آن فاعل ، به اين معنا كه وجود فعل قائم به وجود فاعل است و جداي از فاعل ، وجود مستقلي ندارد .


و خداي سبحان مالك عالم است ، يعني داراي ملكيتي است مطلق ، كه بر تمامي موجودات عالم گسترده است ، آن هم از جميع جهات وجودشان ، براي اينكه وجود اشياء از جميع جهات قائم به خداي تعالي است و از وجود او بي نياز نبوده ، جداي از او استقلال ندارد و چون چنين است هر قسم تصرفي كه در آنها كند ، چه آن موجود خوشش بيايد يا بدش آيد و تصرف خداي تعالي به نفعش باشد يا به ضررش ، ظلم نيست ، بلكه مي‏شود گفت : عدل است ، به معناي اينكه رفتاري است غير ظالمانه ، پس خداي تعالي هر چه بخواهد مي‏تواند انجام دهد ، و هر حكمي كه اراده كند مي‏تواند صادر نمايد ، همه اينها بر حسب تكوين است .


توضيح اينكه : درست است كه غير خداي تعالي موجودات ديگر نيز افعال تكويني دارند و هر فاعل تكويني مالك فعل خويش است ، اما اين مالكيت موهبتي است الهي ، پس در حقيقت خداي تعالي داراي ملكي مطلق و بالذات است و غير خدا مالكيتش به غير است و ملك او در طول ملك خدا است ، به اين معنا كه خدا مالك خود او و آن ملكي است كه به او تمليك كرده ، و تمليك او مثل تمليك ما نيست كه بعد از تمليك به ديگري ، خودمان مالك نباشيم ، بلكه او بعد از آن هم كه چيزي را به خلق خود تمليك مي‏كند ، باز مهيمن و مسلط بر آن است .


يكي از آن فاعل‏هاي تكوين نوع بشر است ، كه نسبت به افعال خود و مخصوصا آن افعالي كه ما آن را فعل اختياري مي‏ناميم ، و نيز نسبت به اختيارش كه با آن كارهاي خود را تعيين مي‏كند كه انجام دهم يا ندهم .


مالك است ، ما در خود مي‏يابيم كه مالك و داراي


ترجمة الميزان ج : 15ص :461


اختياريم ، و اين را به روشني درك مي‏كنيم ، كه نسبت به كاري كه مي‏خواهيم انجام دهيم ، همانطور كه مي‏توانيم انجام دهيم ، مي‏توانيم ترك كنيم ، و خلاصه انجام و ترك آن هر دو براي ما ممكن است ، پس ما در نفس خود درباره هر فعل و تركي كه فرض شود احساس آزادي و حريت نسبت به فعل و ترك آن مي‏كنيم ، به اين معنا كه صدور هر يك از آن دو را براي خود ممكن مي‏دانيم .


چيزي كه هست ناچاري انسان به زندگي اجتماعي و مدني ، عقل او را مجبور كرده به اينكه مقداري از اين آزادي عمل خود چشم پوشيده ، حريت خود را نسبت به بعضي كارها محدود كند ، با اينكه خود را نسبت به آنها نيز آزاد مي‏دانست و آن اعمال عبارت است از كارهايي كه يا انجامش و يا تركش ، نظام مجتمع را مختل مي‏سازد .


دسته اول كه انجام آنها نظام را مختل مي‏سازد همان محرمات و گناهاني است كه قوانين مدني يا سنن قومي يا احكام حكومتي رايج در مجتمعات ، آن را تحريم كرده است .


و نيز ، ضرورت ايجاب كرده كه براي تحكيم اين قوانين و سنن ، نوعي كيفر براي متخلفين از قوانين معين كنند ، - و البته اين كيفر را در حق متخلفي اجراء مي‏كنند كه حرمت آن افعال و كيفر آن به گوشش رسيده و حجت بر او تمام شده باشد - ، حال يا اين كيفر صرف مذمت و توبيخ بوده و يا علاوه بر مذمت ، عقاب هم در پي داشته است .


و در عوض اينكه براي كساني كه آن قوانين را احترام بگذارند ، اجر و جايزه‏اي معين كنند ، تا به اين وسيله مردم را به عمل به آن قوانين تشويق كرده باشند ، كه آن اجر و جايزه يا صرف مدح بوده و يا ثواب هم در كار بوده .


ناگزير لازم دانسته كه شخصي را براي اينكه قوانين جاري را در ميان مجتمع معمول بدارد و مو به مو اجراء كند انتخاب نمايد و او را به مقام امارت بر جامعه نصب كند و مسؤول كارهايي كه به او محول كرده و مخصوصا اجراي احكام جزايي بداند ، و پر واضح است كه اگر امير نامبرده باز هم اختيار خود را حفظ نمود ، هر جا دلش خواست مجازات كند و اگر خواست مجازات نكند و يا نيكوكاران را دستگير نموده ، بدكاران را آزادي عمل دهد ، مساله قانون‏گذاري و احترام به سنت‏هاي اجتماعي بكلي لغو و بيهوده مي‏شود .


اينها اصولي است عقلايي كه تا حدي در جوامع بشري جريان داشته ، و از اولين روزي كه اين نوع موجود ، در روي زمين پاي بر جا گشت ، به شكلي و تا حدي در جوامع خود اجراء نمود ، چون از فطرت انسانيتش سر چشمه مي‏گرفته است .


از سوي ديگر براهين عقلي حكم مي‏كند كه بايد اين قوانين از ناحيه خدا معين شود و


ترجمة الميزان ج : 15ص :462


انبياء و رسولان الهي نيز كه يكي پس از ديگري از طرف خداي تعالي آمدند و همگي با قوانين اجتماعي و سنني براي زندگي آمدند ، اين معنا را تاييد كرده‏اند كه بايد قوانين اجتماعي و سنن زندگي از ناحيه خداي تعالي تشريع شود ، تا احكام و وظائفي باشد كه فطرت بشري نيز به سوي آن هدايت كند و در نتيجه سعادت حيات بشر را تضمين نموده ، صلاح اجتماعي او را تامين كند .


و معلوم است همانطور كه واضع و مقنن اين شريعت آسماني خداي سبحان است ، همچنين مجري آن - البته از نظر ثواب و عقاب كه موطنش قيامت و محل بازگشت به سوي خداست - او مي‏باشد .


و مقتضاي اينكه خود خداي تعالي اين شرايع آسماني را تشريع كند و معتبر بشمارد ، و خود را مجري آنها بداند ، اين است كه بر خود واجب كرده باشد - البته وجوب تشريعي نه تكويني - كه بر ضد خواسته خود اقدامي ننموده و خودش در اثر اهمال و يا الغاء كيفر ، قانون خود را نشكند ، مثلا ، عمل خلافي را كه خودش براي آن كيفر تعيين نموده ، بدون كيفر نگذارد و عمل صحيحي را كه مستحق كيفر نيست كيفر ندهد ، به غافلي كه هيچ اطلاعي از حكم يا موضوع حكم ندارد ، كيفر عالم عامد ندهد ، و مظلوم را به گناه ظالم مؤاخذه نكند و گر نه ظلم كرده است و تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا - او از چنين ظلمي منزه است .


و شايد مقصود آنهايي هم كه گفته‏اند : خدا قادر بر ظلم است و ليكن به هيچ وجه از او سر نمي‏زند - چون نقص كمال است و خدا از آن منزه است - همين معنا باشد ، پس فرض اينكه خداي تعالي ظلم كند ، فرض امري است كه صدورش از او محال است ، نه اينكه خود فرض محال باشد و از ظاهر آيه و ما كنا ظالمين و نيز آيه ان الله لا يظلم الناس شيئا و آيه لئلا يكون للناس علي الله حجة بعد الرسل و آيه و ما ربك بظلام للعبيد همين معنا استفاده مي‏شود .


آري ظاهر اين آيات اين است كه ظلم نكردن خدا از باب سالبه به انتفاء موضوع نيست ، بلكه از باب سالبه به انتفاء حكم است ، به عبارت ساده‏تر اينكه : از اين باب نيست كه خدا قادر بر ظلم نيست و العياذ بالله خواسته است منت خشك و خالي بر بندگانش


ترجمة الميزانج : 15ص :463


بگذارد ، بلكه از اين باب است كه در عين اينكه قادر بر ظلم است ، ظلم نمي‏كند .


پس اينكه بعضي آيه را معنا كرده‏اند به اينكه : عملي را كه اگر ديگري انجام بدهد ظلم است خداوند آن عمل را انجام نمي‏دهد معناي خوبي نيست ، چون تقريبا اين را مي‏رساند كه خدا قادر بر ظلم نيست .


حال اگر بگويي اينكه گفتي واجب است كه خداي تعالي شرايع خود را از نظر ثواب و عقاب اجراء كند و هر يك از آن دو را به مستحقش بدهد ، نه بر عكس ، مخالف مطلب مسلم در نزد علماء است ، كه گفته‏اند : ترك عقاب گنه كار براي خدا جايز است، براي اينكه عقاب گنه كار ، حق او است و او مي‏تواند از حق خود صرف نظر كند به خلاف ثواب اطاعت كار كه حق اطاعت كار است و تضييع حق غير ، جايز نيست .


علاوه بر اين ، بعضي‏ها گفته‏اند : ثواب دادن خدا به مطيع ، از باب دادن حق غير نيست ، تا بر خدا واجب باشد ، بلكه از باب فضل است ، چون بنده و عمل نيك او همه‏اش ملك مولا است ، خودش چيزي را مالك نيست ، تا با اجر و پاداشي معاوضه‏اش كند .


در جواب مي‏گوييم ترك عقاب عاصي تا حدي مسلم است و حرفي در آن نيست ، چون فضلي است از ناحيه خداي تعالي و اما به طور كلي قبول نداريم، براي اينكه اين حكم كلي مستلزم آنست كه تشريع شرايع ، و تعيين قوانين و ترتب جزاء بر عمل ، باطل و لغو گردد .


و اما اينكه گفتيد ثواب دادن خدا به اعمال صالحه از فضل خداست ، نه استحقاق بندگان ، چون عمل بنده مانند خود او ملك خداست ، در پاسخ مي‏گوييم : اين حرف صحيح است ، اما مستلزم آن نيست كه از فضلي ديگر جلوگيري كند و فضلي ديگر را به اعتبار عملش به عنوان مزد ، ملك او كند و قرآن كريم پر است از اجر بر اعمال صالحه از قبيل آيه ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة .


و ما تنزلت به الشياطين ... لمعزولون از اينجا پاسخ از سخن مشركين شروع شده كه مي‏گفتند : محمد ، جني دارد كه اين كلام را برايش مي‏آورد و نيز او شاعر است .


و پاسخ اولي را مقدم داشته ، نخست كلام را متوجه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نموده فرمود كه قرآن از تنزيل شيطانها نيست ، تا آن جناب خوشحال گردد و سپس روي سخن به مشركين كرده ، مطلب را در خور فهم آنان


ترجمة الميزان ج : 15ص :464


بيان فرمود .


پس جمله و ما تنزلت به الشياطين - البته تنزلت ، به معناي نزلت است - متصل است به جمله و انه لتنزيل رب العالمين و همانطور كه گفتيم روي سخن بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، به دليل اينكه به دنبالش مي‏فرمايد : فلا تدع مع الله الها آخر - پس با خدا خدايي ديگر مخوان تا آخر خطابهايي كه مختص به آن جناب است ، و متفرع بر جمله و ما تنزلت به ... است كه بيانش خواهد آمد .


و اگر روي سخن به آن جناب نمود ، نه به مشركين ، بدين جهت بود كه اين جمله با علتي تعليل شده ، كه مشركين به خاطر كفرشان آن را قبول نداشتند و آن جمله انهم عن السمع لمعزولون - آنان از شنيدن اسرار آسماني بدورند مي‏باشد ، كلمه شيطان به معناي شرير است و جمع آن شياطين مي‏آيد و در اينجا مراد از آن اشرار جن هستند .


و ضمير جمع در ما ينبغي لهم به شياطين بر مي‏گردد ، در مجمع البيان گفته : معناي اينكه عرب مي‏گويد : ينبغي لك ان تفعل كذا - سزاوار تو است كه چنين كني اين است كه از او مي‏خواهد اين كار را در مقتضاي عقل انجام دهد و اصل اين كلمه از بغيه است ، كه به معناي طلب مي‏باشد .


و وجه اينكه در آيه مورد بحث فرموده : سزاوار ايشان نيست كه قرآن را نازل كنند ، اين است كه ايشان خلق شريري هستند و جز به شر و فساد و جلوه دادن باطل در صورت حق و از اين راه مردم را از راه خدا گمراه كردن ، همتيندارند و قرآن كريم ، كلام سراپا حق است و باطل بدان راه ندارد پس طبيعت و جبلت آنها مناسبت ندارد كه قرآن را به كسي نازل كنند .


و معناي اينكه فرمود : و ما يستطيعون اين است كه نمي‏توانند قرآن را نازل كنند ، چون قرآن كلامي است آسماني ، كه ملائكه آن را از رب العزه مي‏گيرند و به امر او و در حفظ و حراست او نازلش مي‏كنند ، همچنان كه خودش فرمود : فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم و احاط بما لديهم جمله انهم عن السمع ... نيز ، به همين معنا اشاره مي‏كند .


و معناي اينكه فرمود : انهمعن السمع لمعزولون اين است كه شيطانها از شنيدن اخبار آسماني و اطلاع از آنچه در ملأ اعلي مي‏گذرد ، معزول و دورند ، براي اينكه با


ترجمة الميزان ج : 15ص :465


شهاب‏هاي ثاقب از نزديكي به آسمان و بگوش دادن ، رانده مي‏شوند و اين معنا در چند جاي ديگر كلام مجيدش آمده .


فلا تدع مع الله الها آخر فتكون من المعذبين خطاب در اين آيه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، او را از شرك به خدا نهي مي‏كند و اين نهي را نتيجه جمله و ما تنزلت به الشياطين ... مي‏گيرد ، و معناي مجموع آن اين مي‏شود : حالا كه معلومشد اين قرآن تنزيلي است از رب العالمين و شيطانها در نازل كردن آن كمترين دخالتي ندارند و اين قرآن هم از جمله معارفي كه بيان مي‏كند ، از شرك نهي كرده ، وعده عذاب به مشركين مي‏دهد ، پس به خدا شرك نور ز تا آن عذاب موعود به تو نرسد و داخل در زمره معذبين نشوي .


در اينجا ممكن است به ذهن خواننده برسد كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با داشتن عصمت الهي ديگر ممكن نيست كه معصيت از او سر بزند و چنين چيزي از او محال است و ليكن عصمت الهي منافات با نهي از شرك ندارد و باعث نمي‏شود كه به طور كلي امر و نهي به معصوم باطل شود و تكليف از او برداشته شود ، زيرا معصوم نيز بشري است مختار در فعل و ترك ، و طاعت و معصيت از ناحيه شخص او متصور است ، هر چند كه از ناحيه خدا داراي عصمت است .


آيات بسياري از قرآن كريم نيز بر مكلف بودن انبياء (عليهم‏السلام‏) دلالت دارد ، مانند آيه و لو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا يعملون كه درباره عموم انبياء است ، و درباره خصوص پيامبر اسلام (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرموده : لئن اشركت ليحبطن عملك و اين دو آيه هر چند انبياء را از شرك نهي نكرده و ليكن تعبيري كه در آن ديديد ، در معناي نهي است .


و اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند : تكليف‏هايي كه خداي تعالي به بندگان خود مي‏كند براي اين است كه آنان را به حد كمال برساند و در نتيجه اگر بنده‏اي به حد كمال رسيد ، ديگر تكليف از او برداشته مي‏شود ، زيرا در آن صورت تكليف ، تحصيل حاصل است ، كه آن نيز عملي لغو است و به همين جهت انبياء مورد تكليف قرار نمي‏گيرند صحيح نيست ، براي اينكه اعمال صالح كه تكليف بدان تعلق مي‏گيرد ، همانطور كه نفس آدمي را به كمال سوق مي‏دهد ، خود نيز آثار كمال نفس است و معقول نيست نفس كسي به كمال برسد ، ولي


ترجمة الميزان ج : 15ص :466


آثار كمال را نداشته باشد .


پس همانطور كه واجب است براي به كمال رساندن نفس ، آثار كمال را كه همان اعمال صالح است بياوريم ، و در آن تمرين و ممارست داشته ، همواره با آن رياضت و جهاد با نفس كنيم ، همچنين بعد از به كمال رسيدن نفس نيز بايد به آن آثار ، مداومت داشته باشيم ، تا دوباره نفس ما از كمال ، رو به نقص نگذارد .


پس ما دامي كه انسان وابسته به زندگي زميني است چاره‏اي ندارد جز اينكه زحمت تكليف را تحمل نمايد و ما در بعضي از ابحاث گذشته كلامي در اين باره گذرانديم .


و انذر عشيرتك الأقربين در مجمع البيان گفته : عشيره انسان ، قرابت و خويشان او است و اگر خويشاوندان آدمي را عشيره خوانده‏اند ، از اين باب است كه با آدمي معاشرت دارند و آدمي با آنان معاشرت مي‏كند .


و اگر بعد از نهي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از شرك و انذارش ، در جمله مورد بحث ، عشيره اقربين ، يعني خويشاوندان نزديك‏تر را اختصاص به ذكر داد ، براي افاده و اشاره به اين نكته است كه در دعوت ديني استثناء راه ندارد و اين دعوت ، قوم و خويش نمي‏شناسد و فرقي ميان نزديكان و بيگانگان نمي‏گذارد و مداهنه و سهل‏انگاري در آن راه ندارد و چون سنن و قوانين بشري نيست ، كه تنها در بيگانگان و ضعفاء اجراء شود ، بلكه در اين دعوت حتي خود رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيز با امتش فرقي ندارد ، تا چه رسد به اينكه ميان خويشاوندان پيغمبر با بيگانگان فرق بگذارد ، بلكه همه را بندگان خدا و خدا را مولاي همه مي‏داند .


و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين يعني به مؤمنين به خودت بپرداز و آنان را دور خود جمع كن و پر و بال رأفت و رحمت برايشان بگستران ، آنچنان كه طيور جوجه‏هاي خود را زير بال مي‏گيرند ، و اين تعبير استعاره به كنايه است كه نظيرش در آيه و اخفض جناحك للمؤمنين گذشت .


و مراد از پيروي در اينجا اطاعت است ، به شهادت آيه بعدي كه مي‏فرمايد : فان عصوك فقل اني بري‏ء مما تعملون .



ترجمة الميزان ج : 15ص :467


پس خلاصه معناي دو آيه اين است : اگر به تو ايمان آوردند و پيرويت كردند ، آنان را دور خود جمع كن و پر و بال رأفت برايشان بگستران و به تربيتشان بپرداز و اگر نافرمانيت كردند از عملشان بيزاري جوي .


و توكل علي العزيز الرحيم يعني از امر اطاعت و نافرمانيشان هيچ چيز به دست تو نيست و تو به غير از آنچه كه ما تكليف كرديم وظيفه‏اي نداري ، غير از تكليف هر چه هست به دست خداست كه او عزيز و مقتدر است ، و به زودي نافرمانان را عذاب ، و مؤمنين پيروت را رحمت مي‏دهد .


و اگر در اين مقام دو اسم عزيز و رحيم را اختصاص به ذكر داد ، بدين جهت بود كه ذهن شنونده را به داستانهاي قبل ، كه يكي پس از ديگري با اين دو اسم ختم شد توجه دهد .


پس اين تعبير در معناي اين است كه بفرمايد : تو در كار پيروان و نافرمانان هر دو طبقه به خدا توكل كن ، كه او عزيز و رحيم است ، همان عزيز و رحيمي كه با قوم نوح و هود و صالح و ابراهيم و لوط و شعيب و قوم فرعون ، آن رفتارها را كرد كه شنيدي و ما داستانهايشان را برايت گفتيم ، پس سنت ما همواره اين بوده كه به عزت خود نافرمانان را بگيريم و به رحمت خود مؤمنين را نجات دهيم .


الذي يريك حين تقوم و تقلبك في الساجدين ظاهر اين دو آيه - بطوري كه به ذهن مي‏رسد - اين است كه مراد از ساجدين ساجدان در نماز باشد ، كه يكي از ايشان خود رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است و اين قهرا با نماز جماعت آن جناب منطبق مي‏گردد و به قرينه مقابله ، مراد از قيام هم قيام در نماز است.


در نتيجه معناي آن چنين مي‏شود : آن خدايي كه - و يا آن عزيز و رحيمي كه - تو را در دو حال قيام و سجده مي‏بيند، كه با ساير ساجدان پايين و بالا مي‏شوي و با ايشان نماز مي‏خواني .


در معناي اين آيه رواياتي از دو طرق شيعه و سني نيز وارد شده ، كه - ان شاء الله - در بحث روايتي آينده ، آن روايات را از نظرتان مي‏گذرانيم .


انه هو السميع العليم اين جمله بيان و علت جمله و توكل علي العزيز الرحيم است و آيات شريفه به طوري كه معنايش گذشت ، در مقام آنست كه خاطر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را


ترجمة الميزان ج : 15ص :468


تسليت داده و نيز مؤمنين را به نجات ، بشارت دهد و كفار را به عذاب تهديد كند .


هل انبئكم عليمن تنزل الشياطين ... كاذبون اين آيه معرفي مي‏كند كه شيطانها بر چه كسي نازل مي‏شوند ، و صفات خاصه آن كس را بيان مي‏كند ، تا بدانند كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از آن كسان نبوده و قرآن هم از القاآت شيطانها نيست و خطاب در آيه متوجه مشركين است .


پس اينكه فرمود : آيا شما را خبر دهم كه شيطانها بر چه كسي نازل مي‏شوند ؟ در معناي اين است كه بفرمايد : آيا به شما معرفي كنيم كساني را كه شيطانهاي جني اخبار را برايشان مي‏برند ؟ .


صاحب مجمع البيان در ذيل جمله تنزل علي كل افاك اثيم گفته : أفاك به معناي كذاباست و اصل كلمه إفك به معناي قلب ، و زير و رو كردن است و أفاك ( كه صيغه مبالغه آن است ) به معناي كسي است كه بسيار قلب مي‏كند و اخبار را از طرف راستش به طرف دروغ بر مي‏گرداند .


و كلمه اثيم به معناي كننده كار زشت است ، وقتي مي‏گويند : أثم - ياثم - إثما كه فاعل عمل زشتي را مرتكب شده باشد و كلمه تاثم به معناي ترك اثم است كه در فارسي هم مي‏گوييم فلاني فلان عمل را زشت شمرد يعني از ارتكاب آن خودداري كرد .


مترجم) .


و اما اينكه فرمود : شيطانها بر هر افاكي اثيم نازل مي‏شوند ، جهتش اين است كه شيطانها هيچ كاري جز جلوه دادن باطل به صورت حق و زينت دادن عمل زشت ، كاري ندارند و معلوم است كه جز بر افاك اثيم ، هم نازل نمي‏شوند .


و در جمله يلقون السمع و اكثرهم كاذبون ظاهر چنين مي‏نمايد كه دو ضمير جمع در يلقون و در اكثرهم هر دو به شياطين بر مي‏گردد و سمع مصدر است ، ولي به معناي مسموع است و مراد از آن مسموع ، اخبار آسماني است كه شيطانها و لو به طور ناقص مي‏شنيدند ، چون شهاب ثاقب ، آنها را مي‏راندند و نمي‏گذاشتند اخبار آسماني را به طور كامل گوش دهند و آنچه استراق سمع مي‏كردند و مي‏شنيدند ناقص و غير تمام بود و به همين جهت دروغهاي بسياري با آن مخلوط مي‏شد .


و اينكه فرمود : و اكثرهم كاذبون معنايش اين است كه بيشتر شيطانها دروغگويند و اصلا از راست خبر نمي‏دهند ، اين در صورتي است كه مراد از اكثر را اكثر افراد بگيريم و


ترجمة الميزان ج : 15ص :469


ممكن هم هست مراد از آن كثرت از حيث تنزل باشد ، كه در اين صورت معنايش اين مي‏شود كه اكثر اخبار شيطانها دروغ است .


و خلاصه حجتي كه آيات سه‏گانه اقامه كرده اين است كه : شيطانها از آنجا كه جبلت و طبيعتشان شرارت است ، نازل نمي‏شوند مگر بر هر كسي كه كذاب و فاجر باشد و خودشان هم بيشتر در آنچه خبر مي‏آورند كاذبند .


و بر عكس ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نه افاك است و نه اثيم و نه آنچه به او وحي مي‏شود دروغ است و نه پراكنده ، پس او از آن كسان نيست كه شيطانها بر آنان نازل مي‏شوند و نه آن كسي كه بر او نازل مي‏شود شيطان است و نه آن قرآني كه بر او نازل مي‏شود از القاء شيطانها است .


و الشعراء يتبعهم الغاوون ... يفعلون اين آيه پاسخ از تهمتي است كه مشركين به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏زدند و او را شاعر مي‏خواندند و اين جواب از تهمت دوم ايشانست و اولي آن ، اين بود كه مي‏گفتند او شيطاني دارد كه قرآن را به وي وحي مي‏كند .


و اين دو تهمت از تهمت‏هايي بود كه در مكه و قبل از هجرت همواره آنها را تكرار مي‏كردند و به اين وسيله مردم را از دعوت حقه او دور مي‏كردند و همين خود مؤيدي است براي اينكه بگوييم : اين آيات در مكه نازل شده ، بر خلاف كساني كه گفته‏اند : در مدينه نازل شده است .


علاوه بر اين ، اين آيات مشتمل است بر آيه‏اي كه سوره با آن ختم مي‏شود و آن آيه و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون است و معنا ندارد سوره‏اي كه از قديم‏ترين سوره‏هاي مكي است همچنان ناتمام بماند و سالهابگذرد ، بعد در مدينه تكميل شود .


و اما اينكه در آيات مورد بحث ، شعراي با ايمان را از مذمت شعرا مستثنا دانسته ، هيچ دلالتي ندارد بر اينكه اين شعراي با ايمان ، مؤمنين بعد از هجرتند .


به هر حال كلمه غاوون جمع اسم فاعل است و مفرد آن غاوي و مصدرش غي است و غي معنايي دارد كه خلاف معناي رشد است و رشد به معناي اصابه به واقع است و رشيد كسي را گويند كه اهتمام نمي‏ورزد مگر به آنچه كه حق و واقع باشد و در نتيجه غوي كسي است كه راه باطل را برود و از راه حق منحرف باشد و اين غوايت از مختصات صناعت شعر است ، كه اساسش بر تخيل و تصوير غير حق و غير واقع است به صورت حق و واقع .


و به همين جهت كسي به شعر و شاعري اهتمام مي‏ورزد كه غوي باشد و با تزيينات خيالي و


ترجمة الميزان ج : 15ص :470


تصويرهاي موهومي سرخوش بوده و از اينكه از حق به غير حق منحرف شوند و از رشد به سوي غوايت برگردند خوشحال شوند و از اين شعراء هم كساني خوششان مي‏آيد و ايشان را پيروي مي‏كنند كه خود نيز غاوي و گمراه باشند و جمله و الشعراء يتبعهم الغاوون همين معنا را مي‏رساند .


ا لم تر انهم في كل واد يهيمون و انهم يقولون ما لا يفعلون - كلمه يهيمون از هام - يهيم - هيمانا است و اين واژه به معناي آنست كه كسي پيش روي خود را بگيرد و برود ، و مراد از هيمان كفار در هر وادي ، افسار گسيختگي آنان در سخن گفتن است ، مي‏خواهد بفرمايد : اينها بند و باري در حرف زدن ندارند ، حد و مرزي در آن نمي‏شناسند ، چه بسا كه باطل و مذموم را مدح كنند ، عينا همانطوري كه حق و محمود را بايد ستايش كرد و بر عكس چه بسا زيبا و جميل را آنچنان مذمت مي‏كنند كه يك امر قبيح و زشت بايد مذمت شود و چه بسا مردم را به سوي باطل دعوت نموده و از حق بر مي‏گردانند و اين روش خود انحراف از راه فطرت انساني است ، كه اساسش بر رشد است و رشد هم داعي به سوي حق است و نيز اينكه چيزهايي مي‏گويند كه خود عمل نمي‏كنند ، عدول از راه فطرت است .


خلاصه حجتي كه در اين آيات سه‏گانه اقامه شده ، اين است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شاعر نيست ، براي اينكه شاعر كسي است كه گمرهان او را پيروي مي‏كنند ، چون صناعت شعر اساسش بر غوايت و خلاف رشد است ، ليكن مي‏بينيد كه آن افرادي كه اين رسول را پيروي مي‏كنند ، به منظور رشد و رسيدن به واقع و به طلب حق پيروي مي‏كنند ، چون مي‏بينند كه دعوت او و كلامي كه به نام قرآن نزد او است ، مشتملاست بر دعوت بر حق و رشد ، نه باطل و غي .


الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و ذكروا الله كثيرا ... اين استثناء ، استثناي عده‏اي از شعرا است كه فرمود : پايه كارشان غوايت و گمراهي است و آن عده عبارتند از شعرايي كه ايمان دارند ، چون ايمان و عمل صالح آدمي را طبعا از ترك حق و پيروي باطل ، جلوگيري مي‏كند و اينكه فرموده : خدا را بسيار ذكر مي‏كنند ، براي اينست كه ذكر كثير خدا ، آدمي را همواره به ياد خدا مي‏اندازد و او را به سوي حق ، آن حقي كه مايه رضايت اوست مي‏برد و از باطل كه او دوست نمي‏دارد بندگان به آن مشغول باشند بر مي‏گرداند ، در نتيجه چنين كسان دچار آن گمراهي‏ها نمي‏شوند ، كه آن دسته ديگر دچارش مي‏باشند .


با اين بيان روشن مي‏شود كه چرا جمله استثناء را مقيد به ايمان و عمل صالح كرده،


ترجمة الميزان ج : 15ص :471


سپس جمله و ذكروا الله كثيرا را بر آن عطف نمود .


و انتصروا من بعد ما ظلموا - كلمه انتصار به معناي انتقام است ، بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از شعرايي كه بعد از مظلوميت انتقام مي‏گيرند ، آن شعرايي مي‏باشند كه با اشعار خود ، اشعاري را كه مشركين سروده‏اند و در آن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را هجو كرده يا در دين او طعن زده و از اسلام و مسلمين بدگويي كرده‏اند ، پاسخ داده‏اند و رد كرده‏اند ، و اين تفسير خوبي است كه مقام آيه آن را تاييد مي‏كند .


و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون - كلمه منقلب اسم مكان و يا مصدر ميمي از انقلاب است و معناي جمله اين است كه كساني كه ستم كرده‏اند - بطوري كه از سياق بر مي‏آيد مراد مشركين هستند - به زودي خواهند فهميد كه به چه بازگشتگاهي بر مي‏گردند و آن بازگشتگاه همان آتش است و يا اين است كه به زودي خواهند فهميد كه به چه نحو برمي‏گردند .


در اين جمله مشركينرا تهديد مي‏كند و در عين حال در اين جمله كه آخرين آيه سوره است به مضمون اول سوره بازگشت شده ، چون در اول سوره فرمود : فقد كذبوا فسياتيهم انبؤ ما كانوا به يستهزؤن .


بحث روايتي


در كافي به سند خود از حجال از شخصي كه نامش را برده از يكي از دو امام باقر و صادق (عليهماالسلام‏) روايت كرده كه گفت : از كلام خداي تعالي پرسيدم كه مي‏فرمايد : بلسان عربي مبين فرمود : زبان عرب مي‏تواند مدلول ساير زبانها را روشن سازد ، ولي ساير زبانها مداليل زبان عرب را روشن نمي‏كند .


و در تفسير قمي در ذيل آيه و لو نزلناه علي بعضالاعجمين ... از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : يعني اگر ما قرآن را بر عجم - غير عرب - نازل مي‏كرديم عرب به آن ايمان نمي‏آورد ولي بر عرب نازل كرديم و عجم‏ها به او ايمان آوردند و اين خود فضيلتي است براي عجم .



ترجمة الميزان ج : 15ص :472


و در كافي به سند خود از علي بن عيسي بن قماط از عمويش از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرموده : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در خواب بني اميه را ديد ، كه بعد از رحلت آن جناب بر فراز منبرش بالا رفته ، مردم را از راه راست به سوي عقب بر مي‏گردانند و چون از خواب برخاست اندوهناك و محزون شد .


پس جبرئيل بر او نازل شد و عرضه داشت : يا رسول الله چرا اندوهناكت مي‏بينم ؟ فرمود : اي جبرئيل سبب اين است كه من ديشب بني اميه را در خواب ديدم كه بر منبرم بالا رفته‏اند ، و بعد از من مردم را گمراه نموده به قهقرا برمي‏گردانند ، جبرئيل گفت : به آن خدايي سوگند كه تو را به حق به نبوت مبعوث فرموده ، هيچگونه اطلاعي از اين جريان ندارم ، پس به سوي آسمان صعود نموده ، چيزي نگذشت كه دوباره بر آن جناب نازل شد و آياتي از قرآن آورد كه مايه تسليت خاطر آن حضرت بود و آن آيه ا فرايت ان متعناهم سنين ثم جاءهم ما كانوا يوعدون ما اغني عنهم ما كانوا يمتعون و نيز اين آيات را آورد : انا انزلناه في ليلة القدر و ما ادريك ما ليلة القدر ليلة القدر خير من الف شهر كه در آن خداي تعالي شب قدر را براي رسولش بهتر از هزار ماه سلطنت بني اميه قرار داد .


و در الدر المنثور است كه ابن ابي حاتم از ابي جهضم روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را ديدند كه گويا متحير به نظر مي‏رسيد ، پرسيدند چرا چنين متحيري ؟ فرمود : چرا نباشم ؟ در خواب ديدم كه دشمنم بعد از من سرپرست امتم مي‏شود ، پس آيه ا فرايت ان متعناهم سنين ثم جاءهم ما كانوا يوعدون ما اغني عنهم ما كانوا يمتعون نازل شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خوشحال گرديد .


مؤلف : در عبارت ( عربي ) حديث ، كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در پاسخ سؤال كنندگان چنين آمده : و لم و رايت - يعني چرا با اينكه ديدم و تقدير آن اين است كه : چرا اندوهناك و متحير نباشم با اينكه در خواب چنين و چنان ديدم .


و در همان كتابست كه احمد ، عبد بن حميد ، بخاري ، مسلم ، ترمذي ، ابن جرير ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، ابن مردويه و بيهقي در شعبالايمان و نيز در كتاب ديگرش دلائل ، از ابو هريره روايت كرده‏اند كه گفت : وقتي آيه و انذر عشيرتك الأقربين نازل شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قريش را دعوت نمود و در دعوتش فرقي ميان دورتر و نزديكتر نگذاشت ، پس از آن فرمود : اي گروه قريش ! خود را از آتش نجات دهيد ، كه من مالك نفع و


ترجمة الميزان ج : 15ص :473


ضرري براي شما نيستم ، اي گروهي كه از دودمان كعب بن لوي هستيد ! خود را از آتش نجات دهيد ، كه من مالك نفع و ضرري براي شما نيستم ، اي گروهي كه از دودمان قصي هستيد ! خود را از آتش نجات دهيد ، كه من مالك نفع و ضرري براي شما نيستم ، اي گروهي كه از دودمان عبد منافيد ! خود را از آتش نجات دهيد كه من مالك نفع و ضرري براي شما نيستم ، اي گروهي كه از دودمان عبد المطلب هستيد ! خود را از آتش نجات دهيد ، كه من مالك نفع و ضرري براي شما نيستم ، اي فاطمه ، اي دختر محمد ! تو نيز خود را از آتش نجات ده ، كه من مالك نفع و ضرري برايت نيستم و بدانيد كه شما ارحام منيد و من به زودي صله‏اي مناسب آن خواهم كرد .


و نيز در همان كتاب است كه عبد بن حميد و ابن مردويه ، از ابن عباس روايت كردند كه گفت : وقتي آيه و انذر عشيرتك الأقربين نازل شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبيله قبيله ايشان را دعوت كرد .


باز در همان كتاب آمده كه سعيد بن منصور ، بخاري ، ابن مردويه ، ابن جرير ، ابن منذر و ابن ابي حاتم ، از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت : وقتي آيه و انذر عشيرتك الأقربين و رهطك منهم المخلصين نازل شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از خانه بيرون آمد و بالاي صفا رفت ، ندا در داد كه : يا صباحاه ، مردم گفتند : اين كيست كه صدا مي‏زند ؟ يكي گفت : اين محمد است ، پس دور او جمع شدند و اگر هم كسي نتوانست خودش حاضر شود شخصي را فرستاد تا ببيند آن جناب چه مي‏گويد و قضيه از چه قرار است .


ابو لهب و همه قريش نيز آمدند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : به من بگوييد ببينيم اگر من به شما زنهار دهم كه اينك در وادي ( پشت شهر مكه ) لشكري در كمين است كه بر شما شبيخون بزند تصديقم مي‏كنيد ؟ گفتند : بله ، ما در مدتي كه تو را تجربه كرده و آزموديم غير از راستي از تو نديديم ، فرمود : اينك شما را زنهار مي‏دهم كه در آينده‏تان عذابي شديد داريد ، ابو لهب گفت : تبا لك - مرگ بر تو آيا به اين منظور ما را جمع كردي ؟ و در اين جريان بود كه آيه تبت يدا ابي لهب و تب نازل شد .


و باز در آن كتاب آمده كه طبراني و ابن مردويه ، از ابي امامه ، روايت كرده كه گفت : وقتي آيه و انذر عشيرتك الأقربين نازل شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بني هاشم را جمع كرده ، بر در خانه نشانيد و دستور داد تا زنان و اهل خانه در خانه جمع


ترجمة الميزان ج : 15ص :474


شوند ، آنگاه بر ايشان وارد شد و فرمود : اي بني هاشم خود را از آتش بخريد و در آزادي خود بكوشيد و آن را از خدا بخريد و در بهايش ، خود را در اختيار او بگذاريد زيرا كه من نزد خدا مالك چيزي برايشما نيستم .


آنگاه رو به اهل بيت خود كرد و فرمود اي عايشه دختر ابو بكر و اي حفصه دختر عمر و اي ام سلمه و اي فاطمه دختر محمد و اي ام زبير عمه رسول خدا ! خود را از خدا بخريد و در آزادي خود بكوشيد ، كه من نزد خدا مالك چيزي براي شما نيستم و كاري نمي‏توانم برايتان بكنم ... .


مؤلف : و در معناي اين روايات چند روايت ديگر نيز هست كه در بعضي از آنها آمده كه آن جناب دودمان عبد مناف را مخاطب قرار داد ، تا هم شامل بني اميه شود و هم بني هاشم .


اما سه روايت اول با آيه شريفه انطباق ندارد ، براي اينكه در روايت‏هاي سه‏گانه كه آن جناب عموم قريش را دعوت كرد و انذار فرمود ، در حالي كه آيه شريفه دستور داده بود عشيره نزديك‏تر خود را انذار كند ، كه يا مراد از آن بني عبد مناف است ، يا بني هاشم و از اين سه روايت ، دومي از آيه بعيدتر است ، براي اينكه در آن آمده : آن جناب مردم را قبيله قبيله دعوت نمود .


علاوه بر اين ، ما در ذيل آيه گفتيم كه معنايش اين است كه خويشاوندي شما با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به دردتان نمي‏خورد و در درگاه خدا اثري برايتان ندارد ، در روايات نيز اشاره‏اي به اين معنا شده و فرموده : من نزد خدا كاري نمي‏توانم برايتان بكنم ، و اين معنا كه از آيه استفاده مي‏شود با دعوت همه قبائل در آن روز نمي‏سازد .


و اما روايت چهارم ، آن نيز مورد اشكال است ، براي اينكه آيه و انذر عشيرتك الأقربين آيه‏اي است مكي و در سوره‏اي مكي ، و احدي نگفته كه اين آيه و اين سوره در مدينه نازل شده است و با اين حال ديگر وجود همسري به نام عايشه و حفصه و ام سلمه چه معنا دارد ؟ با اينكه آن جناب در مدينه با اين چند تن ازدواج كرد .


بنا بر اين ، از بين روايات ، آن روايتي كه مي‏شود به آن اعتماد كرد روايتي است كه مي‏فرمايد : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در روز نزول آيه تنها بني هاشم و يا بني عبد المطلب را به انذار اختصاص داد .


و از حرفهاي عجيبي كه در اين باب زده‏اند سخن آلوسي


ترجمة الميزان ج : 15ص :475


است ، كه بعد از نقل همه روايات گفته : اگر بگوييم همه اين روايات صحيح است ، راه جمع ميان آنها اين است كه بگوييم انذار در چند دفعه صورت گرفته است .


و در مجمع البيان از تفسير ثعلبي به سند خود از براء بن عازب ، نقل كرده كه گفت : وقتي اين آيه نازل شد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بني عبد المطلب را كه در آن روز چهل نفر بودند دعوت كرد ، و اين چهل نفر كساني بودند كه هر يك نفرشان به تنهايي ، يك تغار مي‏خورد و يك قدح بزرگ مي‏نوشيد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به علي (عليه‏السلام‏) دستور داد يك پاي گوسفندي را پخته از آن خورش تهيه كند ، آنگاه فرمود : نزديك شويد و به نام خدا بخوريد ، جمعيت ده نفر ده نفر نزديك شدند و همگي به طور كامل سير شدند ، سپس دستور داد ظرفي شير آورد ، خودش يك جرعه از آن نوشيد ، و به ايشان فرمود : بنوشيد به نام خدا ، پس همگي از آن نوشيدند ، تا سيراب شدند ، پس ابو لهب بدون مقدمه رو به جمعيت كرده گفت : اين كه ديديد ، سحري بود كه اين مرد با شما كرد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن روز چيزي نفرمود و حرفي نزد .


فرداي آن روز به همين منوال طعامي تهيه كرد ، و ايشان را دعوت فرمود و پس از صرف غذا انذارشان كرد و فرمود : اي بني عبد المطلب ! من خودم از ناحيه خداي عز و جل به عنوان نذير به سوي شما فرستاده شده‏ام ، اسلام بياوريد و مرا اطاعت كنيد ، تا هدايت شويد .


آنگاه فرمود : هر كس با من برادري كند و مرا ياري دهد ، ولي و وصيم بعد از من و جانشينم در اهلم خواهد بود و قرض مرا مي‏دهد ، مردم سكوت كردند و آن جناب سه بار سخن خود را تكرار كرد و در هر سه نوبت احدي سخن نگفت به جز علي (عليه‏السلام‏) كه در هر نوبت برخاست و گفت : من حاضرم و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بعد از بار سوم به آن جناب فرمود : تويي ، پس مردم برخاستند تا بروند ، به ابو طالب گفتند : از حالا بايد فرزندت را اطاعت كني ، چون او وي را امير بر تو كرد .


مرحوم طبرسي مي‏گويد : اين قصه از ابي رافع نيز نقل شده و در نقل او آمده كه آن جناب بني عبد المطلب را در شعب - دره - جمع كرد و برايشان يك ران گوسفند پخت ، همه از آن خوردند تا سير شدند و نيز قدحيآب به همه آنان نوشانيد و همه سيراب شدند ، آنگاه فرمود : خداي تعالي مرا مامور فرموده تا عشيره خود و خويشاوندانم را انذار كنم و خداوند هيچ پيغمبري را مبعوث نفرمود ، مگر آنكه برادر و وزير و وارث و وصي و خليفه‏اي در اهلش قرار داد ، حال


ترجمة الميزان ج : 15ص :476


كداميك از شما برمي‏خيزد و با من بر اين معنا بيعت مي‏كند ، كه برادرم و وارثم و وزيرم و وصيم باشد ؟ و از من به منزله هارون باشد از موسي ؟ علي (عليه‏السلام‏) برخاست و عرضه داشت : من .


فرمود : نزديك من آي ، پس دهان او را باز كرده از آب دهان خود در دهانش ريخت و نيز بين دو شانه او و دو پستانش را با آب دهان خود تر كرد ، ابو لهب گفت : آه كه چه جايزه بدي به پسر عمت دادي ، كه دعوتت را پذيرفت ، دهانش و رويش را پر از تف و آب دهان خود كردي ، فرمود : پر از علم و حكمتش كردم .


مؤلف : سيوطي هم در الدر المنثور حديثي در معناي حديث براء بن عازب از ابن اسحاق و ابن جرير و ابن ابي حاتم و ابن مردويه و ابي نعيم و بيهقي ( در كتاب دلائل ) به سندهايي از علي ( رضي الله عنه ) روايت كرده‏اند ، كه در آن آمده : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اي بني عبد المطلب به خدا سوگند ، من احدي را در عرب سراغ ندارم كه براي قوم خود چيزي آورده باشد ، بهتر از آنچه من براي قومم آورده‏ام ، چون من خير دنيا و آخرت را برايتان آورده‏ام و خداي تعالي مرا دستور داده شما را به سويش دعوت كنم ، حال كداميك از شما است كه مرا بر اين ماموريتم ياري كند ؟ من كه در آن روز از همه كوچكتر بودم گفتم : او منم ، پس حضار برخاستند ، و خنده‏كنان بيرون شدند .


و در علل الشرايع به سند خود از عبد الله بن حارث بن نوفل ، از علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : وقتي آيه و انذر عشيرتك الأقربين يعني : رهطك المخلصين - خويشاوندان خالصت نازل شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرزندان عبد المطلب را كه در آن موقع چهل و يا يكنفر بيشتر و يا كمتر بودند ، دعوت نموده ، فرمود : كداميك از شما برادر و وارث و وزير و وصي بعد از من و خليفه من ، در بين شما مي‏شود ؟ و اين سخن را به يك يك آنان فرمود و همه پيشنهادش را رد كردند ، تا روي سخن به من نمود ، من عرضه داشتم : يا رسول الله من حاضرم .


در اين هنگام رو به دودمان عبد المطلب كرد و فرمود : اي بني عبد المطلب ! اين وارث و وزير و خليفه من در شما است بعد از من، پس مردم به يكديگر نيشخند زده برخاستند و به ابو طالب گفتند : تو را دستور مي‏دهد كه زير فرمان اين پسر بچه روي و او را اطاعت كني .


مؤلف : ممكن است از اينكه در اين روايت فرمود : رهطك المخلصين استفاده كرد


ترجمة الميزان ج : 15ص :477


كه در آن رواياتي كه آيه را به صورت و انذر عشيرتك الأقربين و رهطك منهم المخلصين قرائت كرده‏اند و آن را به اهل بيت و نيز به ابي بن كعب نسبت داده‏اند منظور تفسير آيه بوده ، يعني جمله و رهطك منهم المخلصين توضيح عشيره اقربين و تفسير آن است ، نه اينكه آيه به اين صورت نازل شده ونيمي از آن در قرآنها ساقط شده باشد .


و در مجمع در ذيل جمله و تقلبك في الساجدين گفته : بعضي‏ها گفته‏اند : معناي آن اين است كه خدا تو را مي‏ديد كه از صلب پيغمبري ساجد ، به صلب پيغمبري ديگر منتقل مي‏شدي ، تا آنكه تو را در حالي كه خودت نيز پيغمبري بيرونت كرد .


و اين معنا را از ابن عباس نقل كرده‏اند ، و ناقل از ابن عباس ، عطاء و عكرمه است ، از امام ابي جعفر و امام ابي عبد الله (عليه‏السلام‏) نيز روايت شده كه فرمودند : يعني او را كه از صلب اين پيغمبر به صلب آن پيغمبر منتقل مي‏شد مي‏ديد ، تا آنكه او را از زمان آدم تا زمان پدرش از صلب پدرش از راه نكاح نه زنا بيرون آورد .


مؤلف : اين روايت را غير طبرسي ساير روات شيعه نيز نقل كرده‏اند و از غير شيعه سيوطي هم در الدر المنثور از ابن ابي حاتم و ابن مردويه و ابي نعيم ، و غير ايشان از ابن عباس ، و غير او روايت كرده است .


باز در مجمع البيان است كه جابر از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : قبل از من از ركوع و سجود بر نخيزيد و به ركوع و سجود نرويد ، زيرا من همانطور كه پيش روي خود را مي‏بينم ، عقب سرم را نيز مي‏بينم ، آنگاه اين آيه را تلاوت كرد .


مؤلف : در عبارت روايت آمده كه قبل از من بلند نشويد و پايين نشويد و منظورش همان سر به سجده نهادن و از سجده برخاستن است ، كه گفتيم .


و اين روايت را الدر المنثور هم از ابن عباس و غير او نقل كرده است .


و در الدر المنثور است كه ابن ابي شيبه و احمد ، از ابي سعيد روايت كرده‏اند كه گفت : در حالي كه ما داشتيم با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏رفتيم ، شاعري پيدا شد و شروع كرد به سرودن اشعار ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اگر جوف


ترجمة الميزان ج : 15ص :478


يكي از شما پر از چرك شود بهتر از آن است كه پر از شعر گردد .


مؤلف : اين روايت از طرق شيعه نيز از امام صادق (عليه‏السلام‏) از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت شده است .


و در تفسير قمي مي‏گويد : مردم را موعظه مي‏كنند و خود متعظ نمي‏شوند ، نهي از منكر مي‏كنند و خود از آن دست بر نمي‏دارند ، امر به معروف مي‏كنند و خود عمل نمي‏كنند ، اينان همان كسانيند كه خداي عز و جل درباره‏شان فرمود : ا لم تر انهم في كل واد يهيمون يعني در هر مذهب و راهي مي‏روند و انهم يقولون ما لا يفعلون و مي‏گويند چيزهايي را كه خود عمل نمي‏كنند و اينان همان كسانيند كه حق آل محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را غصب كردند .


و در اعتقادات صدوق آمده كه شخصي از امام صادق (عليه‏السلام‏) از آيه و الشعراء يتبعهم الغاوون سؤال كرد ، حضرتش در پاسخ فرمود : منظور شعراي داستان‏سرا هستند .


مؤلف : داستان‏سرايان يكي از مصاديق اين گونه شعرايند و گر نه معناي جامع آيه همان بود كه ما در ذيل آيه گذرانديم .


و در الدر المنثور است كه ابن ابي شيبه ، از ابن مسعود ، از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه فرمود : بعضي از اشعار حكمت و پاره‏اي از بيانات ، سحر است .


مؤلف : جمله اولي از ابن ابي شيبه ، از بريده ، و از ابن عباس از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده ، و نيز از ابن مردويه ، از ابو هريره از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به اين عبارت روايت شده كه فرمود : بعضي از اشعار ، حكمت است و شعر پسنديده آن شعري است كه در آن از حق ياري شود و چنين شعري مشمول آيه نيست .


و در مجمع البيان از زهري روايت كرده كه گفت : عبد الرحمان پسر كعب بن مالك برايم حديث كرد ، كه پدرش كعب بن مالك از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيد : درباره شعراء چه مي‏فرمايي ؟ فرمود : مؤمن تنها با شمشير جهاد نمي‏كند ، زبان او نيز شمشير


ترجمة الميزان ج : 15ص :479


است ، به آن خدايي كه جانم به دست اوست ، مطمئنا بدانيد كه شما با اشعار خود جهادي مي‏كنيد ، كه گويا با تير بدنهايشان را خون‏آلود كرده باشيد .


آنگاه مرحوم طبرسي اضافه مي‏كند كه : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به حسان بن ثابت ( شاعر مخصوص خود ) فرمود : اهجهم و يا فرمود : هاجهم و روح القدس معك كه معنايش - چه آن باشد و چه اين اين است كه كفار را هجو كن ، كه روح القدس با توست وتو را مدد مي‏كند و اين روايت را بخاري و مسلم در دو صحيح خود آورده‏اند .


و در الدر المنثور است كه ابن شيبه و عبد بن حميد و ابو داود ، ( در كتاب ناسخ خود ) و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابي حاتم و ابن مردويه ، از ابي الحسن سالم براد ( برده‏فروش ) ، روايت كرده كه گفت وقتي آيه و الشعراء ... نازل شد ، عبد الله بن رواحه ، و كعب بن مالك و حسان بن ثابت ، با چشم گريان به خدمت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وارد شده عرضه داشتند : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خداي تعالي كه اين آيه را فرو فرستاده مي‏داند كه ما از شعراييم ، آيا ما نيز هلاك شديم ؟ دنبال اين سؤال اين جمله نازل شد : الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستاد نزد سؤال كنندگان و اين آيه را برايشان خواند .


مؤلف : اين روايت و روايات ديگري كه به اين معنا رسيده بعضي را واداشته بگويند كه آيات پنج‏گانه آخر سوره در مدينه نازل شده ، كه خواننده عزيز به اشكال وارده بر كلام آنان در تفسير آيات مذكور توجه فرمود .


و در كافي به سند خود از ابي عبيده از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : از سخت‏ترين وظايفي كه خداي تعالي بر خلق خود واجب فرموده ، ذكر كثير خداست ، آنگاه فرمود : منظورم از ذكر بسيار خدا سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر نيست ، هر چند كه اينها نيز ذكر خدا است ، و ليكن ذكر خدا اين است كه انسان در هنگام برخورد به حرام خدا و حلال او ، به ياد خدا بيفتد ، اگر طاعت است بدان عمل كند و اگر معصيت است ترك گويد .


مؤلف : اين روايت تفسيري را كه ما در ذيل آيه مذكور گذرانديم تاييد مي‏كند

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :