امروز:
چهار شنبه 26 مهر 1396
بازدید :
960
ترجمه الميزان: سوره نمل آيات 44 - 1


ترجمة الميزان ج : 15ص :480


( 27 )سوره نمل در مكه نازل شده است و ( 93 ) آيه دارد


سورة النمل‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ طستِلْك ءَايَت الْقُرْءَانِ وَ كتَابٍ مُّبِينٍ‏(1) هُدًي وَ بُشرَي لِلْمُؤْمِنِينَ‏(2) الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُم بِالاَخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ‏(3) إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِ زَيَّنَّا لهَُمْ أَعْمَلَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ‏(4) أُولَئك الَّذِينَ لهَُمْ سوءُ الْعَذَابِ وَ هُمْ في الاَخِرَةِ هُمُ الأَخْسرُونَ‏(5) وَ إِنَّك لَتُلَقَّي الْقُرْءَانَ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ‏(6)


ترجمه آيات


به نام خداي رحمان و رحيم .


طس اين آيه‏هاي قرآن و كتاب آشكار است ( 1) .


كه هدايت و بشارتي براي مؤمنان مي‏باشد ( 2) .


همان كساني كه نماز مي‏گزارند و زكات مي‏دهند و آنان ، آري همانان به آخرت و سراي ديگر يقين دارند ( 3) .


كساني كه به آخرت ايمان ندارند اعمالشان را به نظرشان آراسته‏ايم كه تا كور دل باشند ( 4) .


آنها كساني هستند كه عذاب سخت دارند و آنان خود در آخرت زيانكارترند ( 5) .


حقا كه تو قرآن را از جانب خدايي فرزانه و دانا فرا مي‏گيري ( 6) .


بيان آيات


بطوري كه از آيات صدر سوره و پنج آيه آخر آن بر مي‏آيد غرض اين سوره اين است كه


ترجمة الميزان ج : 15ص :481


مردم را بشارت و انذار دهد و به همين منظور ، مختصري از داستان‏هاي موسي ، داود ، سليمان ، صالح و لوط (عليهماالسلام‏) را به عنوان شاهد ذكر نموده و در دنبال آن پاره‏اي از اصول معارف مانند وحدانيت خداي تعالي در ربوبيت و مانند معاد را ذكر نموده است .


تلك آيات القرآن و كتاب مبين اشاره به تلك - همانطور كه در اول سوره شعراء گفتيم - اشاره به آيات سوره است ، آياتي كه بعدا نازل مي‏شود ، و آياتي كه قبلا نازل شده ، و تعبير به لفظ تلك كه مخصوص اشاره به دور است براي اين است كه به رفعت قدر و بلندي مرتبه آن آيات نيز اشاره كرده باشد .


كلمه قرآن اسم كتاب است و اگر آن را قرآن ناميده بدين جهت است كه خواندني است و كلمه مبين از إبانه به معناي اظهار است ، و اگر كلمه كتاب را نكره آورد و نفرمود و الكتاب المبين براي اين بوده كه عظمت آن را برساند ( چون نكره آوردن اسم ، گاهي تفخيم و تعظيم را مي‏رساند ) ، و معناي جمله مورد بحث اين است كه اين آيات رفيع القدر و عظيم المنزله كه ما نازل مي‏كنيم آيات كتابي است خواندني و عظيم الشان ، كتابي كه مقاصد خود را روشن مي‏كند و ابهام و پيچيدگي ندارد .


در مجمع البيان گفته : اگر آيات را به دو صفت قرآن و كتاب توصيف كرد ، براي اين بود كه بفهماند همانطور كه با خواندن ، ظاهر مي‏شود با نوشتن نيز ظاهر مي‏شود ، و خلاصه به منزله ناطقي است كه معارف را آن هم از دو طريق خواندن و نوشتن بيان مي‏كند و اگر آن را با كلمه مبين توصيف كرد ، براي اين بود كه آن را به ناطقي تشبيه كرده باشد كه روشن سخن مي‏گويد .


هدي و بشري للمؤمنين دو مصدر هدي و بشري يا به معناي اسم فاعلند ، و يا اگر همان معناي مصدري مراد باشد به منظور مبالغه به اين تعبير آورده شده‏اند و معناي جمله اين است كه : اين كتاب مبين براي مؤمنين بسيار هدايت كننده و بشارت دهنده است .


الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة ... مقصود از ذكر نماز و زكات ، ذكر نمونه‏اي از اعمال صالح است و اگر از ميان اعمال صالحه اين دو را نام مي‏برد ، چون اين دو هر يك در باب خود ركن هستند ، نماز در عبادتهاي


ترجمة الميزان ج : 15ص :482


راجع به خداي تعالي ، و زكات در آنچه راجع به مردم است و از نظري ديگر ، نماز در اعمال بدني و زكات در اعمال مالي .


و اينكه فرمود : و هم بالآخرة هم يوقنون وصف ديگري است براي مؤمنين ، كه عطف شده به آن دو وصف ديگر ، و اين وصف را به منظور اشاره به اين معنا آورده كه بفهماند اعمال صالح ، وقتي در جاي خود قرار مي‏گيرد و به غرض و هدفي كه بايد مي‏رسد ، كه توأم با يقين به آخرت باشد ، زيرا عمل هر قدر هم صالح باشد ، با تكذيب آخرت ، اثرش خنثي و اجرش حبط مي‏شود ، به دليل اينكه خداي تعالي فرموده : و الذين كذبوا باياتنا و لقاء الاخرة حبطت اعمالهم .


و اگر ضمير جمع را در جمله و هم بالاخرة هم تكرار كرد ، با اينكه ممكن بود بفرمايد و هم بالآخرة يوقنون ... ، براي اين بود كه دلالت كند بر اينكه اين يقين به آخرت شان مردم با ايمان است و مردم با ايمان اهل يقينند و بايد چنين انتظاري از ايشان داشت و توقع نمي‏رود كه با داشتن ايمان به روز جزا كفر بورزند .


ان الذين لا يؤمنون بالآخرة زينا لهم اعمالهم فهم يعمهون كلمه يعمهون از عمه ، به معناي تحير و سرگرداني در امري است و معناي زينت دادن عمل اين است كه ، عمل را طوري قرار دهند كه آدمي مجذوب و شيفته آن شود و كساني كه ايمان به آخرت ندارند از آنجايي كه آن روز را كه غايت مسير انسان است قبول ندارند ، بناچار آنان مي‏مانند و دنيا ، و معلوم است كه دنيا هم نمي‏تواند غايت اعمال قرار گيرد ، پس اينبي‏نوايان كه دست به دامان اعمال خود مي‏زنند ، در راه زندگي متحير و سرگردانند ، زيرا هدفي ندارند تا با اعمال خود به سوي آن هدف بروند .


اولئك الذين لهم سوء العذاب و هم في الآخرة هم الاخسرون اين جمله تهديدي است به مطلق عذاب ، چه دنيوي و چه اخروي ، چون دنبالش عذاب خصوص آخرت را خاطر نشان مي‏سازد و مي‏فرمايد : و هم في الآخرة هم الاخسرون ، پس معلوم مي‏شود جمله اول مربوط به مطلق عذاب است و شايد وجه اينكه مي‏فرمايد : اينان در آخرت أخسرون - زيانكارتران هستند ، اين است كه نامه اعمال ساير گنه‏كاران ، هم مشتمل بر گناه است و هم مشتمل بر ثواب ، كه مطابق آن اعمال ، جزا داده مي‏شوند ، اما اين بيچارگان گناهانشان در نامه‏ها ثبت شده ، اما ثوابهايشان و كارهاي نيكشان


ترجمة الميزان ج : 15ص :483


حبط شده ، و ثبت نگشته است .


و انك لتلقي القرآن من لدن حكيم عليم كلمه تلقيه با كلمه تلقين تقريبا به يك معناست و اگر دو وصف حكيم و عليم را نكره آورد ، هم به منظور تعظيم بود و هم تصريح كند به اينكه اين قرآن از ناحيه خداي تعالي است ، تا خود حجتي باشد بر رسالت خاتم الانبياء (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و تاييدي باشد براي معارفي كه قبلا بيان داشت و صحه‏اي باشد براي آنچه از داستانهاي انبياء به زودي ذكر مي‏كند .


و اگر در ميان همه اسماي حسناي خدا دو نام شريف حكيم و عليم را ذكر كرده ، براي آن بود كه دلالت كند بر اينكه نزول اين قرآن از ناحيه سرچشمه حكمت است ، ديگر هيچ ناقضي نمي‏تواند آن را نقض كند و هيچ عامل وهني نمي‏تواند آن را موهون سازد و نيز ، از ناحيه منبع علم است ، پس هيچ دروغي در اخبار آن نيست ، و هيچ خطايي در قضاوتش راه ندارد .



ترجمة الميزان ج : 15ص :484


إِذْ قَالَ مُوسي لأَهْلِهِ إِني ءَانَست نَاراً سئَاتِيكم مِّنهَا بخَبرٍ أَوْ ءَاتِيكُم بِشهَابٍ قَبَسٍ لَّعَلَّكمْ تَصطلُونَ‏(7) فَلَمَّا جَاءَهَا نُودِي أَن بُورِك مَن في النَّارِ وَ مَنْ حَوْلَهَا وَ سبْحَنَ اللَّهِ رَب الْعَلَمِينَ‏(8) يَمُوسي إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ‏(9) وَ أَلْقِ عَصاكفَلَمَّا رَءَاهَا تهْتزُّ كَأَنهَا جَانٌّ وَلي مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبيَمُوسي لا تخَف إِني لا يخَاف لَدَي الْمُرْسلُونَ‏(10) إِلا مَن ظلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسنَا بَعْدَ سوءٍ فَإِني غَفُورٌ رَّحِيمٌ‏(11) وَ أَدْخِلْ يَدَك في جَيْبِك تخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيرِ سوءٍفي تِسع ءَايَتٍ إِلي فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِإِنهُمْ كانُوا قَوْماً فَسِقِينَ‏(12) فَلَمَّا جَاءَتهُمْ ءَايَتُنَا مُبْصِرَةً قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ‏(13) وَ جَحَدُوا بهَا وَ استَيْقَنَتْهَا أَنفُسهُمْ ظلْماً وَ عُلُوًّافَانظرْ كَيْف كانَ عَقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ‏(14)


ترجمه آيات


چون موسي به خانواده خود گفت : من آتشي مي‏بينم به زودي خبري از آن براي شما مي‏آورم يا شعله‏اي از آتش گرفته مي‏آورم تا شايد گرم شويد ( 7) .


و چون به آتش رسيد ندا داده شد كه هر كه در اين آتش است و هر كه پيرامون آن است مبارك باد و پروردگار جهانيان منزه است ( 8 ) .


اي موسي ! مطلب از اين قرار است كه من خداي نيرومند فرزانه‏ام ( 9) .


عصاي خويش را بيفكن و چون آن را ديد كه چون مار جست و خيز مي‏كند گريزان روي بگردانيد


ترجمة الميزان ج : 15ص :485


و باز پس نگرديد ، اي موسي بيم مدار ، كه پيغمبران در پيشگاه من بيم نمي‏دارند ( 10) .


مگر كسي كه ستم كرده سپس از پي بدي نيكي آورده باشد كه من آمرزگار و رحيمم ( 11) .


و دستت را در گريبانت داخل كن كه سپيد و روشن بدون رنج در آيد همه اينها از جمله نه معجزه‏اي بود كه به سوي فرعون و قوم او برد كه آنان گروهي عصيان پيشه بودند ( 12 ) .


و چون آيت‏هاي روشن ما به سويشان آمد گفتند : اين جادويي است آشكار ( 13) .


از روي ستم و عصيان منكر آنها شدند ، اما ضميرهايشان بدان يقين داشت ، بنگر عاقبت مفسدان حسان بوده است ( 14) .


بيان آيات


اين آيات ، ابتداي داستانهاي پنجگانه‏اي است كه گفتيم در اين سوره به عنوان استشهاد براي مطالب صدر سوره از قبيل تبشير و انذاري كه در آنها ذكر مي‏كند مي‏باشد و در سه داستان اول از آن پنج داستان يعني در داستان موسي و داوود و سليمان ، جهت وعده را بر جهت وعيدغلبه داده و در دوتاي ديگر جانب وعيد ، بيشتر رعايت شده است .


اذ قال موسي لاهله ... مراد از اهل موسي ، همسرش ، يعني دختر شعيب است ، كه خداي تعالي در سوره قصص داستانش را آورده .


در مجمع البيان گفته : اينكه خطاب را به صيغه جمع آورده و فرموده است : اتيكم - برايتان بياورم ، بدين سبب بوده كه همسر او با اينكه يك نفر بوده ، اما قائم مقام چند نفر بوده است ، چون در مواقع حساس و جاهاي وحشت انگيز يك نفر در ايجاد انس در دل آدمي كار چند نفر را مي‏كند .


احتمال هم دارد كه در آن روز به غير همسرش شخص و يا اشخاص ديگري از قبيل : خادم ، يا مكاري ( كرايه دهنده ) ، يا غير آن همراهش بوده باشند .


و در مجمع البيان گفته : انست از إيناس به معناي ديدن است و بعضي گفته‏اند : معناي انست احسست است ، يعني من احساس آتشي كردم ، البته احساسي كه مايه دلگرمي شود ، هر چه كه به آن ايناس داشته باشي آن را احساس كرده‏اي و دلت به آن


ترجمة الميزان ج : 15ص :486


آرامش و گرمي يافته .


و كلمه شهاب به طوري كه در مجمع آمده ، نوري است كه چون عمود از آتش بر خيزد و همچنين هر نوري كه مانند عمود امتداد داشته باشد به آن شهاب مي‏گويند و مراد از شهابدر آيه مورد بحث شعله‏اي از آتش است و در مفردات گفته : شهاب به معناي شعله‏اي از آتش افروخته است كه بالا رود ، يا شعله‏اي كه در جو پيدا شود .


و نيز در مفردات گفته : كلمه قبس به معناي آن مقدار آتشي است كه از آتشي ديگر برداري و كلمه تصطلون از إصطلاء است كه به معناي گرم شدن با آتش است .


سياق آيه ماجرايي را كه از اين داستان در سوره‏هاي ديگر آمده تاييد نموده و گواهي مي‏دهد بر اينكه موسي (عليه‏السلام‏) در اين هنگام كه از دور آتشي ديده ، داشته خانواده‏اش را به سوي مصر مي‏برده ولي در بين حركت راه را گم كرده ، و خودش و خانواده‏اش دچار سرما شده بودند و شب هم شبي بسيار تاريك بوده است در اين هنگام از دور آتشي ديده ، خواسته است تا نزديك آن برود تا اگر انساني در كنار آن آتش يافت ، از او راه را بپرسد و يا پاره‏اي آتش بگيرد و نزد اهلش برده در آنجا هيزمي آتش كند تا گرم شوند ، لذا به خانواده‏اش گفت : اينجا باشيد كه من احساس آتشي كردم و آن را ديدم ، از جاي خود تكان نخوريد كه به زودي از آن آتش ، يعني از كنار آن آتش خبري مي‏آورم و به راهنمايي او راه را پيدا مي‏كنم و يا شعله‏اي از آن آتش را مي‏آورم تا هيزمي آتش كنيد و گرم شويد .


و نيز ، از سياق بر مي‏آيد كه آتش مذكور تنها براي آن جناب هويدا شده ، و غير او كسي آن را نديده است ، و گر نه بطور نكره نمي‏گفت : من آتشي مي‏بينم ، بلكه آن را نشان مي‏داد و به آن اشاره مي‏كرد .


و اگر كلمه آوردن را تكرار كرد ، و يكبار در آوردن خبر و باري ديگر در آوردن آتش آن را به كار برد ، با اينكه ممكن بود بفرمايد : ساتيكم منها بخبر او شهاب ... ، براي اين بود كه نوع اين دو آوردن ، مختلف بود .


فلما جاءها نودي ان بورك من في النار و من حولها و سبحان الله رب العالمين يعني وقتي نزد آتش آمد و آنجا حاضر شد ندايي به گوشش خورد كه ان بورك ...


ترجمة الميزان ج : 15ص :487


(كلمه بورك مجهول ماضي از برك در باب مفاعله - مباركة - است .


مترجم) .


و مباركه به معناي دادن خير بسيار است ، گفته مي‏شود : باركه ، و نيز بارك عليه ، و همچنين بارك فيه ، يعني خير بسياري به او پوشانيد و خلعت بسياري به او آويخت ، در سوره طه وقتي در داستان موسي (عليه‏السلام‏) به اينجا مي‏رسد ، بجاي اين جمله در اينكه چه ندايي از آتش برخاست فرموده : فلما اتيها نودي يا موسي اني انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوي و انا اخترتك فاستمع لما يوحي از اين بيان چنين به نظر مي‏رسد كه منظور از من حولها در آيه مورد بحث ، كسي است كه پيرامون آتش بوده ، كه يا موسي به تنهايي بوده ، يا اگر غير از او نيز بوده موسي هم بوده است و مراد از مباركه او ، همان برگزيدن او بعد از تقديس او است .


و اما اينكه مراد از من في النار - آنكه در آتش است كيست ؟ بعضي گفته‏اند : خداست و معنايش اين است كه : مبارك است آن كسي كه سلطان و قدرتش در آتش ظهور كرده ، چون صداي گفتگو از درخت برمي‏خاست ، درختي كه به شهادت آيات سوره قصص ، آتش اطرافش را احاطه كرده بود و بنا به گفته اين مفسر معناي آيه اين مي‏شود كه : مبارك است آن كسي كه با كلام خود از آتش براي تو تجلي كرد و خير كثير به تو داد ، آن وقت جمله و سبحان الله رب العالمين تنزيه خداست از اينكه جسم يا جسماني باشد و مكان بدو احاطه يابد و يا در دسترس حوادث قرار گيرد ، نه اينكه منظور از آن به شگفت درآوردن موسي باشد ، كه بعضي‏ها گفته‏اند .


بعضي ديگر از مفسران گفته‏اند : مراد از من في النار ملائكه‏اي است كه در آتش حاضر بوده‏اند ، همچنانكه مراد از من حولها موسي (عليه‏السلام‏) است .


بعضي ديگر به عكس گفته‏اند ، يعني گفته‏اند : مراد از جمله اولي موسي (عليه‏السلام‏) و مراد از دومي ملائكه است .


بعضي هم گفته‏اند : در كلام تقديري هست و اصل آن بورك من في المكان الذي


ترجمة الميزان ج : 15ص :488


فيه النار بوده ، يعني مبارك است آن كسي كه در مكاني قرار دارد ، كه آتش در آن مكان است و مقصود از آن مكان بقعه مباركه‏اي است كه درخت در آن قرار داشته است و در سوره قصص نام آن بقعه آمده ، و مراد از من فيها موسي (عليه‏السلام‏) است و مقصود از من حولها انبيايي هستند كه از آل ابراهيم و از بني اسرائيل در پيرامون آن بقعه يعني سرزمين شام منزل گزيده‏اند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از من في النار نور خداي تعالي ، و مراد از من حولها موسي (عليه‏السلام‏) است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از من في النار درخت است كه در احاطه آتش قرار داشت و مراد از من حولها ملائكه‏اي است كه خداي را تسبيح مي‏گفته‏اند .


ليكن بيشتر اين وجوه تفسير به رأي است كه از نظر خواننده مخفي نمي‏باشد .


يا موسي انه انا الله العزيز الحكيم خداي تعالي در اين جمله خود را براي موسي معرفي مي‏كند ، تا بداند آن كسي كه دارد با او سخن مي‏گويد پروردگار متعال اوست .


پس ، اين آيه در اين سوره در برابر آيه نودي ان يا موسي اني انا ربك فاخلع ... مي‏باشد ، كه خواننده بايد به سوره طه مراجعه نموده ، و در آن دقت كند .


و الق عصاك فلما راها تهتز كانها جان ولي مدبرا و لم يعقب كلمه تهتز از اهتزاز است ، كه به معناي تحريك به شدت است و جان به معناي مار كوچكي است كه به سرعت مي‏دود ، و مدبرا از إدبار است كه خلاف إقبال را معنا مي‏دهد و يعقب از تعقيب است كه به معناي حمله بعد از فرار است يعني كسي كه دشمن را تعقيب مي‏كند اگر دشمن فرار كرد و دوباره حمله كرد او هم حمله كند .


و در آيه ، حذف و ايجازي به كار رفته ، كه فا ي فصيحه از آن خبر مي‏دهد ، چون بعد از آنكه فرمود : عصايت را بينداز ، به دنبالش فرمود : پس همينكه ديد به شدت به حركت در آمد و از كلمه پس همينكه فهميده مي‏شود كه تقدير كلام چنين بوده : عصايت را بينداز ، پس همينكه عصايش را افكند و ناگهان به صورت اژدهايي آشكار شده درآمد كه داشت به شدت حركت مي‏كرد و مثل يك مار كوچك جست و خيز مي‏كرد - چون آن را بديد كه به شدت حركت مي‏كند - رو به عقب فرار كرد ... .



ترجمة الميزان ج : 15ص :489


در اينجا سؤالي پيش مي‏آيد و آن اين است كه : چرا در دو سوره اعراف و شعراء در مورد همين داستان عصاي زنده شده را ثعبان مبين خواند ، كه نام مار بسيار بزرگ و عظيم الجثه است ولي در اين سوره آن را به جان كه نام مار كوچك است تشبيه كرده است ؟ جواب از اين سؤال اين است كه : تشبيه تنها از نظر اهتزاز و سرعت حركت و اضطراب است ، نه از نظر كوچكي و بزرگي ، چون آنچه مايه شگفتي است اين است كه يك چوب دستي به صورت اژدهايي به صورتهاي عظيم الجثه و هول انگيز در آيد ، آن وقت بر خلاف اژدهاهاي ديگر مانند يك مار كوچك جست و خيز كند و به سرعت آن بدود و نخواسته است خود عصا و يا ثعبان را به خود جان تشبيه كند .


بعضي ديگر در رفع اين منافات دو جور تشبيه گفته‏اند به اينكه : عصاي موسي به صور مختلفي در مي‏آمده ، در اولين بار به صورت ماري كوچك در آمد ، كه در سوره طه از آن خبر داده ، مي‏فرمايد : فالقيها فاذا هي حية تسعي و در موقعي كه پيش روي فرعون آن را به زمين انداخت به صورت اژدهايي آشكار در آمد ، همچنانكه در سوره اعراف و شعراء آمده است .


ليكن اين وجه درست نيست ، هر چند از نظر سياق آيات ، وجه خوبي است ، ولي اين اشكال بر آن وارد است كه يا مي‏گويي عصا مار نشد ، كه صحيح است و يا مي‏گويي مار شد كه در اين صورت معنا ندارد بفرمايد مار ، مثل مار شد ، به خلاف وجهي كه ما گفتيم چون در وجه ما تشبيه به مار تنها از نظر سرعت جست و خيز است گويا فرموده عصا اژدها شد اژدهايي كه از نظر سرعت جست و خيز ، گويي مار كوچكي است ، پس وجهي كه در دفع اشكال مورد اعتماد است همان وجه گذشته است .


يا موسي لا تخف اني يخاف لدي المرسلون اين جمله حكايت خود آن خطابي است كه در آنجا - يعني در كنار آتش طور - صدور يافته ، پس در معناي اين است كه : قال الله يا موسي لا تخف ... - خداي تعالي فرمود اي موسي نترس كه رسولان نزد من نمي‏ترسند .


و جمله لا تخف نهي مطلق است كه اورا از تمامي ترسيدنيها كه ممكن است پيش بيايد امنيت مي‏دهد و مي‏رساند مادامي كه در حضور پروردگار و مقام قرب او است هيچ مكروهي به او نمي‏رسد ، نه از ناحيه عصا و نه از غير آن .


و به همين جهت نهي مزبور را تعليل كرد به اينكه : چون رسولان در حضور من نمي‏ترسند ، وجه تعليل اين است كه : كلمه


ترجمة الميزان ج : 15ص :490


لدي در اين جمله مي‏فهماند كه مقام قرب و حضور ، ملازم با امن است و ممكن نيست امنيت آن با مكروهي جمع شود ، مؤيد اين تعليل اين است كه در سوره قصص به جاي اين عبارت فرموده : انك من الامنين - همانا تو از ايمناني ، پس در نتيجه از آيه مورد بحث اين معنا به دست مي‏آيد كه : از هيچ چيز مترس ، چون تو از مرسلين هستي ، و مرسلان - كه در مقام قرب مايند - از هر گزندي ايمنند و ايمني با ترس جمع نمي‏شود .


و اما اينكه موسي كه از بزرگان و مرسلان بود ، چرا از عصا كه به صورتي هائل و هول انگيز ، يعني ماري پر جست و خيز در آمده بود ترسيد ؟ جوابش اين است كه : اين اثر طبيعت و جبلت آدمي است كه وقتي به منظره‏اي هول انگيز ، آن هم بي سابقه بر مي‏خورد ، كه هيچ راهي براي دفع آن به نظرش نمي‏رسد مگر فرار كردن ، قهرا پا به فرار مي‏گذارد ، مخصوصا كسي كه هيچ سلاحي براي دفاع ندارد ، عصايي هم كه تنها سلاح او بوده خود به آن صورت هول انگيز در آمده ، قبلا هم از ناحيه خدا دستوري نگرفته بود ، كه اگر عصايت اژدها شد فرار مكن و در جاي خود بايست ، بلكه تنها اين دستور رسيده بود كه الق عصاك و او هم امتثال كرد و معلوم است كه فرار از خطرهاي بزرگ آن هم از كسي كه دافع و چاره‏اي جز فرار ندارد ، جزو ترسهاي مذموم نيست ، تا كسي موسي را به داشتن آن مذمت كند .


و اما اين كه خداي تعالي به او فرمود : اني لا يخاف لدي المرسلون ، انبياء و مرسلين مادامي كه در جوار پروردگارشان هستند از چيزي نمي‏ترسند ، اين كرامت خود ايشان و از ناحيه خودشان نيست ، - تا چون موسي نداشت بگوييم رسولي ناقص بوده - بلكه اين فضيلت را به تعليم و تاديب خدا به دست مي‏آورده‏اند و چون آن شب ، يعني شب طور ، اولين موقفي بود كه خدا موسي را به مقام قرب خود برد و افتخار هم سخني و رسالت و كرامت خود را به وي اختصاص داد ، لذا اين دستورش كه فرمود : لا تخف انك من الآمنين و آيه ديگر كه فرمود : لا تخف اني لا يخاف لدي المرسلون ، همه همان تعليم و تاديب الهي است نه مذمت و سرزنش .


الا من ظلم ثم بدل حسنا بعد سوء فاني غفور رحيم آنچه درباره اين استثناء مي‏توان گفت - و خدا داناتر است - اين است كه بعد از آنكه در آيه قبلي خبر داد كه مرسلين ايمنند و ترسي ندارند ، از اين خبر فهميده شد كه غير مرسلين همه اهل ظلمند و ايمن از عذاب نيستند و بايد بترسند و چون اين مفهوم به كليتش درست نبود ، لذا در اين آيه اهل توبه را از بين غير مرسلين ، يعني از اهل ظلم استثناء كرده ، فهماند كه اهل توبه به خاطر اينكه توبه كردند و ظلم خود را - كه همان سوء بوده باشد - به حسن مبدل كردند ،


ترجمة الميزان ج : 15ص :491


مغفور و مرحومند و آنها هم مانند مرسلين خوفي ندارند .


بنابر اين ، استثناء اهل توبه از بين مرسلين ، با اينكه داخل آنان نبودند ، استثناء منقطع است و مراد از ظلم هم مطلق نافرماني خدا ، و مراد از حسن بعد از سوء هم توبه بعد از معصيت و يا عمل صالح بعد از عمل سوء است و معناي آيه مورد بحث اين است كه : هر چند گفتيم غير انبياء همه ظالمند ، و ليكن كسي كه با ارتكاب گناه ظلم مي‏كند و سپس آن گناه و سوء را مبدل به حسن مي‏سازد ، يعني توبه مي‏كند يا عمل صالحي انجام مي‏دهد ، من كه غفور و رحيمم ظلم او را مي‏آمرزم و به او ترحم مي‏كنم ، پس او نيز نبايد بعد از اين از چيزي بترسد .


و ادخل يدك في جيبك تخرج بيضاء من غير سوء ... در اين آيه كلمه سوء به برص كه يك نوع بيماري خطرناك پوستي است تفسير شده ، كه قبلا هم ذكرش گذشت و ممكن است از سياق استظهار شود كه : اولا : جمله في تسع آيات الي فرعون و قومه ، حال از دو معجزه عصا و يد بيضا باشد و معنا چنين باشد كه : اي موسي ! تو عصايت را بينداز و دستت را به گريبان كن ، در حالي كه اين دو معجزه دو تا از نه معجزه‏اي باشد كه براي دعوت فرعون و قومش به تو داديم .


و ثانيا : اينكه دو معجزه مذكور دو تا از آن نه معجزه باشدكه ما در تفسير آيه و لقد اتينا موسي تسع آيات بينات درباره اينكه اين نه معجزه كدام است بحث مفصلي كرديم ، و بقيه الفاظ آيه روشن است .


فلما جاءتهم آياتنا مبصرة قالوا هذا سحر مبين كلمه مبصرة به معناي واضح و روشن است و اينكه در مقابل گفتند : هذا سحر مبين ، در حقيقت اهانتي بوده كه به آيات خدا كردند و دلالت واضح آنها را بر حقانيت دعوت موسي ، به هيچ گرفتند و حتي نسبت به عدد آنها هم توجهي نكردند و جز به اين مقدار كه اين كارها هم كاري است ، عنايتي بدان نورزيدند .


و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا ... راغب گفته است : كلمه جحد به معناي انكار چيزي است كه در دل ثبوتش مسلم شده و يا اثبات چيزيست كه در قلب نفي آن به ثبوت رسيده است ، و كلمه استيقان و يقين هر دو به يك معناست .



ترجمة الميزان ج : 15ص :492


وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا دَاوُدَ وَ سلَيْمَنَ عِلْماًوَ قَالا الحَْمْدُ للَّهِ الَّذِي فَضلَنَا عَلي كَثِيرٍ مِّنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ‏(15) وَ وَرِث سلَيْمَنُ دَاوُدَوَ قَالَ يَأَيُّهَا النَّاس عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطيرِ وَ أُوتِينَا مِن كلّ‏ِ شي‏ءٍإِنَّ هَذَا لهَُوَ الْفَضلُ الْمُبِينُ‏(16) وَ حُشِرَ لِسلَيْمَنَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنّ‏ِ وَ الانسِ وَ الطيرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ‏(17) حَتي إِذَا أَتَوْا عَلي وَادِ النَّمْلِ قَالَت نَمْلَةٌ يَأَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسكِنَكمْ لا يحْطِمَنَّكُمْ سلَيْمَنُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشعُرُونَ‏(18) فَتَبَسمَ ضاحِكاً مِّن قَوْلِهَا وَ قَالَ رَب أَوْزِعْني أَنْ أَشكُرَ نِعْمَتَك الَّتي أَنْعَمْت عَلي وَ عَلي وَلِدَي وَ أَنْ أَعْمَلَ صلِحاً تَرْضاهُ وَ أَدْخِلْني بِرَحْمَتِك في عِبَادِك الصلِحِينَ‏(19) وَ تَفَقَّدَ الطيرَ فَقَالَ مَا لي لا أَرَي الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الْغَائبِينَ‏(20) لأُعَذِّبَنَّهُ عَذَاباً شدِيداً أَوْ لأَاذْبحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَني بِسلْطنٍ مُّبِينٍ‏(21) فَمَكَث غَيرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطت بِمَا لَمْ تحِط بِهِ وَ جِئْتُك مِن سبَإِ بِنَبَإٍ يَقِينٍ‏(22) إِني وَجَدت امْرَأَةً تَمْلِكهُمْ وَ أُوتِيَت مِن كلّ‏ِ شي‏ءٍ وَ لهََا عَرْشٌ عَظِيمٌ‏(23) وَجَدتُّهَا وَ قَوْمَهَا يَسجُدُونَ لِلشمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشيْطنُ أَعْمَلَهُمْ فَصدَّهُمْ عَنِ السبِيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ‏(24) أَلا يَسجُدُوا للَّهِ الَّذِي يخْرِجُ الْخَب‏ءَ في السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ يَعْلَمُ مَا تخْفُونَ وَ مَا تُعْلِنُونَ‏(25) اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ رَب الْعَرْشِ الْعَظِيمِ (26) × قَالَ سنَنظرُ أَ صدَقْت أَمْ كُنت مِنَ الْكَذِبِينَ‏(27) اذْهَب بِّكِتَبي هَذَا فَأَلْقِهْ إِلَيهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنهُمْ فَانظرْ مَا ذَا يَرْجِعُونَ‏(28) قَالَت يَأَيهَا الْمَلَؤُا إِني أُلْقِي إِلي كِتَبٌ كَرِيمٌ‏(29) إِنَّهُ مِن سلَيْمَنَ وَ إِنَّهُ بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ‏(30) أَلا تَعْلُوا عَلي وَ أْتُوني مُسلِمِينَ‏(31) قَالَت يَأَيهَا الْمَلَؤُا أَفْتُوني في أَمْرِي مَا كنت قَاطِعَةً أَمْراً حَتي تَشهَدُونِ‏(32) قَالُوا نحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شدِيدٍ وَ الأَمْرُ إِلَيْكِ فَانظرِي مَا ذَا تَأْمُرِينَ‏(33) قَالَت إِنَّ الْمُلُوك إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسدُوهَا وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةًوَ كَذَلِك يَفْعَلُونَ‏(34) وَ إِني مُرْسِلَةٌ إِلَيهِم بِهَدِيَّةٍ فَنَاظِرَةُ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسلُونَ‏(35) فَلَمَّا جَاءَ سلَيْمَنَ قَالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا ءَاتَانِ‏َ اللَّهُ خَيرٌ مِّمَّا ءَاتَاكُم بَلْ أَنتُم بهَدِيَّتِكمْ تَفْرَحُونَ‏(36) ارْجِعْ إِلَيهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُم بجُنُودٍ لا قِبَلَ لهَُم بهَا وَ لَنُخْرِجَنهُم مِّنهَا أَذِلَّةً وَ هُمْ صغِرُونَ‏(37) قَالَ يَأَيهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِيني بِعَرْشهَا قَبْلَ أَن يَأْتُوني مُسلِمِينَ‏(38) قَالَ عِفْرِيتٌ مِّنَ الجِْنّ‏ِ أَنَا ءَاتِيك بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكوَ إِني عَلَيْهِ لَقَوِي أَمِينٌ‏(39) قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَبِ أَنَا ءَاتِيك بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْك طرْفُكفَلَمَّا رَءَاهُ مُستَقِراًّ عِندَهُ قَالَ هَذَا مِن فَضلِ رَبي لِيَبْلُوَني ءَ أَشكُرُ أَمْ أَكْفُرُوَ مَن شكَرَ فَإِنَّمَا يَشكُرُ لِنَفْسِهِوَ مَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبي غَني كَرِيمٌ‏(40) قَالَ نَكِّرُوا لهََا عَرْشهَا نَنظرْ أَ تهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لا يهْتَدُونَ‏(41) فَلَمَّا جَاءَت قِيلَ أَ هَكَذَا عَرْشكِقَالَت كَأَنَّهُ هُوَوَ أُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَ كُنَّا مُسلِمِينَ‏(42) وَ صدَّهَا مَا كانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِإِنهَا كانَت مِن قَوْمٍ كَفِرِينَ‏(43) قِيلَ لهََا ادْخُلي الصرْحَفَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشفَت عَن ساقَيْهَاقَالَ إِنَّهُ صرْحٌ مُّمَرَّدٌ مِّن قَوَارِيرَقَالَت رَب إِني ظلَمْت نَفْسي وَ أَسلَمْت مَعَ سلَيْمَنَ للَّهِ رَب الْعَلَمِينَ‏(44)



ترجمة الميزان ج : 15ص :493


ترجمه آيات


ما به داوود و سليمان دانشي داديم و گفتند : سپاس خداي را كه ما را بر بسياري از بندگان مؤمن خويش برتري داد ( 15) .


و سليمان وارث داوود شد و گفت : اي مردم به ما زبان پرندگان تعليم داده شده و همه چيزمان داده‏اند كه اين برتري آشكاري است ( 16) .



ترجمة الميزان ج : 15ص :494


و سپاهيان سليمان از جن و انس و پرنده فراهم شدند و به نظم آمدند ( 17) .


تا چون به وادي مورچه رسيدند مورچه‏اي گفت : اي مورچگان به لانه‏هاي خود برويد تا سليمان و سپاهيان او به غفلت شما را پايمال نكنند ( 18) .


سليمان لبخندي زد و از گفتار او خنديد و گفت : پروردگارا ! مرا وادار كن تا نعمتي را كه به من و پدر و مادرم مرحمت فرموده‏اي سپاس دارم و عملي شايسته كنم كه آن را پسند كني و مرا به رحمت خويش در صف بندگان شايسته‏ات در آور ( 19) .


و جوياي مرغان شد و گفت : چرا هدهد را نمي‏بينم مگر او غايب است ( 20 ) .


وي را عذاب مي‏كنم عذابي سخت و يا سرش را مي‏برم مگر آنكه عذري روشن بياورد ( 21) .


كمي بعد شانه بسر و هدد آمد و گفت : چيزي ديده‏ام كه تو نديده‏اي و براي تو از سبا خبر درست آورده‏ام ( 22) .


زني ديدم كه بر آنان سلطنت مي‏كند و همه چيز دارد و او را تختي بزرگ است ( 23) .


وي را ديدم كه با قومش به جاي خدا آفتاب را سجده مي‏كردند و شيطان اعمالشان را بر ايشان زينت داده و از راه منحرفشان كرده و هدايت نيافته‏اند ( 24) .


تا خدايي را سجده كنند كه در آسمانها و زمين هر نهاني را آشكار مي‏كند و آنچه رانهان كنند و يا عيان سازند مي‏داند ( 25) .


خداي يكتا كه خدايي جز او نيست و پروردگار عرش بزرگ است ( 26) .


سليمان گفت : خواهيم ديد آيا راست مي‏گويي يا از دروغگوياني ( 27) .


اين نامه مرا ببر و نزد ايشان بيفكن ، سپس برگرد ببين چه مي‏گويند ( 28) .


(ملكه سبا ) گفت : اي بزرگان مملكت نامه‏اي گرامي نزدم افكنده‏اند ( 29) .


از جانب سليمان است و به نام خداي رحمان و رحيم است ( 30) .


كه بر من تفوق مجوييد و مطيعانه پيش من آييد ( 31) .


گفت : اي بزرگان مرا در كارم نظر دهيد كه من بدون حضور شما هيچ كاري را انجام نداده‏ام ( 32 ) .


گفتند : ما نيرومند و جنگ‏آوراني سخت‏كوش هستيم ولي كار به اراده تو بستگي دارد ببين چه فرمان مي‏دهي تا اطاعت كنيم ( 33) .


گفت : پادشاهان وقتي به شهر و كشوري وارد شوند تباهش كنند و عزيزانش را ذليل سازند كارشان همواره چنين بوده ( 34) .


من هديه‏اي به سوي آنها مي‏فرستم ببينم فرستادگان چه خبر مي‏آورند ( 35) .



ترجمة الميزان ج : 15ص :495


و چون ( فرستادگان ملكه سبا ) نزد سليمان آمدند سليمان گفت : آيا مرا به مال مدد مي‏دهيد ؟ آنچه خدا به من داده بهتر از اين است كه به شما داده است ، شماييد كه اين هديه در نظرتان ارج دارد و از آن خوشحاليد ( 36 ) .


نزد ايشان بازگرد كه سپاهي به سوي شما آريم كه تحمل آن نياريد و از آنجا به ذلت و در عين حقارت بيرونتان مي‏كنيم ( 37) .


گفت : اي بزرگان كدامتان پيش از آنكه ملكه سبا نزد من آيد تخت وي را برايم مي‏آورد ( 38) .


عفريتي از جن گفت : پيش از آن كه از مجلس خود برخيزي تخت را نزدت مي‏آورم كه براي اين كار توانا و امينم ( 39) .


و آن كسي كه از كتاب اطلاعي داشت گفت : من آن را قبل از آنكه نگاهت برگردد ( در يك چشم بهم زدن ) نزدت مي‏آورم و چونتخت را نزد خويش پا بر جا ديد گفت : اين از كرم پروردگار من است تا بيازمايدم كه آيا سپاس مي‏دارم يا كفران مي‏كنم ، هر كه سپاس دارد براي خويش مي‏دارد و هر كه كفران كند پروردگارم بي نياز و كريم است ( 40) .


(سليمان ) گفت : تختش را براي او وارونه كنيد ببينم آيا آن را مي‏شناسد يا نه ( 41) .


و چون بيامد بدو گفتند : آيا تخت تو چنين است ؟ گفت : گويي همين است از اين پيش ما از اين سلطنت خبر داشتيم و تسليم هم بوديم ( 42) .


و خدايش از آنچه كه به جاي او مي‏پرستيد بازداشت كه وي از گروه كافران بود ( 43) .


بدو گفتند : به حياط قصر داخل شو ، و چون آن را بديد پنداشت آبي عميق است و ساقهاي خويش را عريان كرد ، سليمان گفت : اين ( آب نيست بلكه ) قصري است از بلور صاف ( ملكه سبا ) گفت : من به خويش ستم كرده‏ام ، اينك با سليمان ، مطيع پروردگار جهانيان مي‏شوم ( 44 ) .


بيان آيات


اين آيات پاره‏اي از داستانهاي داوود و سليمان (عليهماالسلام‏) را بيان مي‏نمايد و عجايبي از اخبار سليمان و سلطنتي كه خدا به وي داده بود نيز ذكر مي‏كند .


و لقد آتينا داود و سليمان علما ... اينكه علم را نكره آورد ، و فرمود : به داوود و سليمان علمي داديم اشاره است به عظمت و اهميت امر آن ، و در جاء ديگر قرآن علم داوود را از علم سليمان جدا ذكر كرده ، در


ترجمة الميزان ج : 15ص :496


باره علم داوود فرموده : و آتيناه الحكمة و فصل الخطاب و از آياتي كه به علم سليمان اشاره كرده آيه ففهمناها سليمان و كلا آتينا حكما و علما كه ذيل آيه ، شامل علم و حكمت هر دو مي‏شود .


و قالا الحمد لله الذي فضلنا علي كثير من عباده المؤمنين - مراد از اين برتري دادن ، يا برتري به علم است ، كه چه بسا سياق آيه نيز آن را تاييد مي‏كند و يا برتري به همه مواهبي است كه خداي تعالي به آن جناب اختصاص داده ، مانند : تسخير كوهها و مرغان و نرم شدن آهن براي داوود و ملكي كه خدا به او ارزاني داشت و تسخير جن و حيوانات وحشي و مرغان و همچنين تسخير باد براي سليمان و دانستن زبان حيوانات و سلطنت كذايي سليمان و اين احتمال دوم ، يعني ، برتري آن دو بزرگوار بر ساير مردم از جهت همه مواهبي كه خدا به آن دو ارزاني داشته از اطلاق كلمه فضلنا استفاده مي‏شود .


و اين آيه شريفه يعني آيه و قالا الحمد لله ... به هر تقدير ، - چه به احتمال اول و چه به احتمال دوم - به منزله نقل اعتراف آن دو بزرگوار بر تفضيل الهي است .


پس در نتيجه ، اين اعتراف و اعترافهايي كه بعدا از سليمان نقل مي‏شود مثل شاهدي است كه مدعاي صدر سوره را كه به مؤمنين بشارت مي‏داد به زودي پاداشي به آنان مي‏دهد كه مايه روشني دل و ديده‏شان باشد اثبات مي‏كند .


و ورث سليمان داود ... يعني سليمان مال و ملك را از داوود ارث برد .


و اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از اين ارث ، ارث بردن نبوت و علم است ، صحيح نيست ، براي اينكه نبوت ارثي نيست ، چون قابل انتقال نيست ، و اما علم ، هر چند با نوعي عنايت و مجاز مي‏توان گفت كه قابل انتقال است - نه حقيقتا - براي اينكه استاد ، علم را از خود به شاگرد انتقال نمي‏دهد ، و گرنه بايد ديگر خودش علم نداشته باشد ليكن اين انتقال مجازي هم ، در علم فكري است ، كه با درس خواندن به دست مي‏آيد و علمي كه انبياء اختصاص به آن داده شده‏اند ، از مقوله درس خواندن نيست ، بلكه كرامتي است از خدا به ايشان ، كه دست فكر و ممارست بدان نمي‏رسد ، ممكن است با همان عنايت و مجازگويي بگوييم فلان مرد عادي علم را از پيغمبري ارث


ترجمة الميزان ج : 15ص :497


برده ، يعني آن پيغمبر وي را تعليم داده ، ولي نمي‏شود گفت : فلان پيغمبر علم خود را از پيغمبر ديگر يا از غير پيغمبر ارث برده است .


و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير - از ظاهر سياق بر مي‏آيد كه سليمان (عليه‏السلام‏) مي‏خواهد در اين جمله از خودش و پدرش ، كه خود او نيز از آن جناب است به داشتن برتريهايي كه گذشت مباهات كند و اين در حقيقت از باب تحديث به نعمت است ، كه خداي تعالي در سوره ضحي رسول گرامي اسلام را بدان مامور مي‏فرمايد : و اما بنعمة ربك فحدث .


و اما اينكه بعضي از مفسرين اصرار كرده‏اند بر اينكه ضمير در كلمه علمنا و اوتينا تنها به سليمان بر مي‏گردد ، نه به او و پدرش و اينكه اگر گفته : ما را چنين و چنان كرده‏اند و نگفته مرا ، از اين باب است كه عادت پادشاهان و بزرگان بر اين بوده كه در گفتگوها از خود به ما يعني من و لشكر و خدمتكاران و وزرايم تعبير مي‏كنند ، تا سياست ملكداري رعايت شده باشد ، سخني است كه آنطور كه شايد و بايد سياق با آن نمي‏سازد .


و مراد از كلمه ناس همان معناي ظاهري آن ، يعني عموم افراد جامعه است ، بدون تميز يكي از ديگري و اينكه بعضي گفته‏اند : مراد از آن عظماي اهل مملكت ، يا علماي ايشان است ، صحيح نيست .


و كلمه منطق و نيز كلمه نطق هر دو به معناي صوت يا صوت‏هاي متعارفي است كه از حروفي تشكيل يافته و طبق قرارداد واضع لغت ، بر معني‏هايي كه منظور نظر ناطق است دلالت مي‏كند و در اصطلاح ، اين صوتها را كلام مي‏گويند و بنا بر آنچه راغب گفته : اين دو كلمه جز بر سخنان انسان اطلاق نمي‏شود ، - مثلا به صداي گوسفند و يا گنجشك نطق يا منطق گفته نمي‏شود - ولي در قرآن كريم در معنايي وسيعتر استعمال شده و آن عبارت است از دلالت هر چيزي بر مقصودش ، مثلا در قرآن كريم دلالت پوست بدن را نطق خوانده فرموده است : و قالوا لجلودهم لم شهدتم علينا قالوا انطقنا الله الذي انطق كل شي‏ء .



ترجمة الميزان ج : 15ص :498


و اين استعمال قرآن يا از باب تحليل معناست ، كه قرآن كريم در بيشتر معاني و مفاهيمي كه تنها در جسمانيات استعمال مي‏شود بكار برده و آن را در غير جسمانيات نيز به كار مي‏برد ، مثل ديدن و نظر كردن و شنيدن و لوح و قلم و عرش و كرسي و غير آن كه از نظر لغت موارد استعمالشان تنها جسمانيات است ، ولي قرآن با تحليل معاني آنها ، در غير جسمانيات هم به كار مي‏برد و يا اين است كه اصولا اينگونه واژه‏ها براي معنايي اعم از جسمانيات درست و وضع شده ، و اختصاص آن ( منطق ) به انسان از باب انصراف و كثرت استعمال است(مثلا كرسي را بيشتر در يك تخت داراي پايه بكار برده‏ايم ، خيال مي‏كنيم كه معناي آن تنها تخت اين چنيني است) .


به هر حال - چه آن باشد و چه اين - منطق طير عبارت است از هر طريقي كه مرغها به آن طريق مقاصد خود را با هم مبادله مي‏كنند و تا آنجا كه از تدبر در احوال حيوانات به دست آمده ، معلوم شده است كه هر صنفي از اصناف حيوانات و يا لا اقل هر نوعي ، صوت‏هايي ساده ، - و بدون تركيب - دارند ، كه در موارد خاصي كه به هم بر مي‏خورند و يا با هم هستند به كار مي‏برند .


مثلا هنگامي كه غريزه جنسيشان به هيجان آمده يك جور، و هنگامي كه مي‏خواهند بر يكديگر غلبه كنند جوري ديگر ، و هنگام ترس طوري ، و هنگام التماس و استغاثه به ديگران طوري ديگر ، البته اين صداهاي مختلف در مواقع مختلف مختص به مرغان نيست ، بلكه ساير حيوانات نيز دارند .


ولي آنچه مسلم است ، مقصود از منطق طير در آيه شريفه اين معناي ظاهري نيست ، بلكه معنايي است دقيقتر و وسيعتر از آن ، به چند دليل : اول اينكه : سياق آيه گواهي مي‏دهد بر اينكه سليمان (عليه‏السلام‏) از نعمتي حديث مي‏كند كه اختصاصي خودش بوده و در وسع عامه مردم نبوده ، كه به آن دست يابند و او كه بدان دست يافته به عنايت خاص الهي بوده است .


و اين معناي ظاهري كه براي منطق طير كرديم چيزي نيست كه غير از سليمان كسي بدان دست نيابد ، بلكه هر كسي مي‏تواند در زندگي حيوانات دقت نموده زبان آنها را بفهمد ، ( كه مثلا چه صدايي علامت خشم ، و چه صدايي علامت رضا است ، چه صدايي علامت گرسنگي و چه صدايي علامت تشنگي و امثال آن است .


دليل دوم اينكه : محاوره‏اي كه خداي تعالي در آيات بعدي از سليمان و هدهد حكايت فرموده ، متضمن معارف عاليه‏اي است كه در وسع صداهاي هدهد نيست ، چون صداهايي كه اين حيوان در احوال مختلف از خود سر مي‏دهد انگشت شمار است و اين چند


ترجمة الميزان ج : 15ص :499


صدا كجا مي‏تواند كسي را از راه تركيب آنها با هم به اين معارف دلالت كند ؟ آري در كلام اين حيوان ذكر خداي سبحان و وحدانيت او و قدرت و علم و ربوبيتش و عرش عظيم او و نيز ذكر شيطان و جلوه‏گري‏هايش در اعمال زشت و همچنين ذكري از هدايت و ضلالت و مطالبي ديگر آمده و از معارف بشري نيز مطالب بسياري چون پادشاه سبا و تخت او و اينكه آن پادشاه زن بود و قوم او كه براي آفتاب سجده مي‏كردند ، آمده و سليمان (عليه‏السلام‏) مطالبي به هدهد فرموده ، از جمله اينكه به او دستور داده به سبا برود و نامه او را ببرد و در آنجا نزد ايشان بيندازد و بعد بنشيند و ببيند چه مي‏گويند و چه مي‏كنند و بر هيچ دانشمندي كه در معاني تعمق دارد پوشيده نيست كه آگاهي به اين همه مطالب عميق و معارف بسياري كه هر يك داراي اصول ريشه‏دار علمي است ، منوط به داشتن هزاران هزار معلومات ديگر است ، كه چند صداي ساده هدهد نمي‏تواند آن معاني را برساند .


علاوه بر اين ، هيچ دليلي نداريم بر اينكه هر صدايي كه حيوان در نطق مخصوص به خودش يا در صداهاي مخصوصش ، از خود سر مي‏دهد حس ما مي‏تواند آن را درك كرده و تميزش دهد، به شهادت اينكه يكي از نطق‏ها كه سليمان (عليه‏السلام‏) آن را مي‏شناخت سخناني است كه قرآن در آيات بعد ، از مورچه بزرگ حكايت كرده و حال آنكه اين حيوان صدايي كه به گوش ما برسد ندارد ، و نيز سخن ما را تاييد مي‏كند كشفي كه اخيرا علماي طبيعي امروز كرده‏اند كه اصولا ساختمان گوش انسان طوري است كه تنها صداهايي مخصوص و ناشي از ارتعاشات مادي مخصوص را مي‏شنود و آن ارتعاشي است كه در ثانيه كمتر از شانزده هزار و بيشتر از سي و دو هزار نباشد كه اگر ارتعاش جسمي كمتر از آن و يا بيشتر از آن باشد ، حس سامعه و دستگاه شنوايي انسان از شنيدن آن عاجز است ، ولي معلوم نيست كه حس شنوايي ساير حيوانات نيز عاجز از شنيدن آن باشد ، ممكن است آنچه را كه ما نمي‏شنويم و يا بعضي از آنها را ساير حيوانات بشنوند .


دانشمندان حيوان‏شناس هم به عجايبي از فهم دقيق و درك لطيف بعضي حيوانات مانند اسب و سگ و ميمون و خرس و زنبور و مورچه و غير آن برخورده‏اند ، كه به نظير آنها در اكثر افراد آدميان بر نخورده‏اند .


پس ، از آنچه گذشت ، روشن شد كه از ظاهر سياق بر مي‏آيد كه براي مرغان منطقي است كه خداي سبحان علم آن را تنها به سليمان (عليه‏السلام‏) داده بود .


واينكه بعضي از


ترجمة الميزان ج : 15ص :500


مفسرين گفته‏اند كه : نطق مرغان معجزه‏اي براي آن جناب بوده و گر نه خود مرغان هيچ يك زبان و نطق ندارند ، حرف صحيحي نيست .


و اوتينا من كل شي‏ء - يعني خداي تعالي از هر چيزي به ما عطايي داده ، و جمله از هر چيزي هر چند شامل تمامي موجوداتي مي‏شود كه ممكن است وجودش فرض شود ، چون مفهوم شي‏ء - چيز از عمومي‏ترين مفاهيم است ، مخصوصا وقتي كلمه كل : هر نيز بر سرش در آيد - و ليكن از آنجايي كه مقام آن جناب ، مقام حديث به نعمت بوده ، ناچار مقصود از كلمه هر چيز تنها هر چيزي است كه اگر به آدمي داده شود مي‏تواند از آن متنعم شود ، نه هر چيز ، پس قهرا كلمه كل شي‏ء در آيه شريفه مقيد مي‏شود به نعمت‏هايي مانند : علم و نبوت و ملك و حكم ، - قدرت بر داوري صحيح - و ساير نعمت‏هاي مادي و معنوي .


ان هذا لهو الفضل المبين - اين شكري است از سليمان (عليه‏السلام‏) كه بدون عجب و كبر و غرور ، همان حديث به نعمت قبل را تاكيد مي‏كند ، زيرا همه نعمتها را به خدا نسبت داد ، در يكجا گفت : علمنا ( علم منطق طير را به ما داده‏اند ) يكجا گفت اوتينا ( و از هر چيز به ما داده‏اند ) ، اينجا هم آن دو جمله را تاكيد نموده مي‏گويد : همه اينها فضلي است آشكارا از خدا ، هر چند كه بعضي از مفسرين احتمال داده‏اند كه : جمله اخير كلام خدا باشد ، نه سخن سليمان ، ولي سياق اين احتمال را نمي‏پذيرد .


و حشر لسليمان جنوده من الجن و الانس و الطير فهم يوزعون كلمه حشر به معناي جمع كردن مردم و فرستادنشان به دنبال كار است ، اما فرستادن به زور و جبر ، و كلمه يوزعون از ماده وزع به معناي منع است و يا به قول بعضي ديگر ، به معناي حبس مي‏باشد و معناي آيه به طوري كه گفته‏اند : اين است كه براي سليمان لشكرش جمع شد ، لشكرها كه از جن و انس و طير بودند و از اينكه متفرق شوند يا در هم مخلوط گردند جلوگيري مي‏شدند ، بلكه هر يك در جاي خود نگهداري مي‏شدند .


از آيه شريفه بر مي‏آيد كه گويا سليمان (عليه‏السلام‏) لشكرهايي از جن و طير داشته ، كه مانند لشكريان انسي او با او حركت مي‏كردند .


و كلمه حشر و همچنين وصف محشورين به اينكه لشكريان او بودند و همچنين سياق آيات بعدي ، همه دليلند بر اين كه لشكريان آن حضرت طوايف خاصي از انسانها و از جن و طير ، بوده‏اند ، براي اينكه در آيه شريفه فرموده : براي سليمان جمع آوري شد لشكرياني


ترجمة الميزان ج : 15ص :501


كه از جن و انس و طير داشت و كلمه من تبعيض و يا بيان را مي‏رساند .


بنا بر اين سخن فخر رازي در تفسير كبير كه گفته : آيه دلالت دارد بر اينكه همه جن و انس و طير لشكر او بودند و همه روي زمين را مالك بوده و جن و طير زمان او مانند انسانها عاقل و مكلف بوده‏اند و بعد از زمان او دوباره به حالت توحش قبلي برگشته‏اند حرف عجيب و غريبي است .


و عين اين سخن را درباره مورچگان و آن مورچه بزرگ كه با سليمان سخن گفته زده است و در تفسير آيه مورد بحث گفته است : معنايش اين است كه : خداي تعالي همه اين اصناف را لشكريان او قرار داد و اين وقتي ممكن است كه آن جناب بتواند در همه اين اصناف بر طبق دلخواه خود فرمان دهد و تصرف كند و اين نيز وقتي ممكن است كه همه آن اصناف عقل داشته باشند ، چون تا عقل نباشد تكليف صحيح نيست ، و يا اگر هم عقل درست و حسابي نداشته‏اند حد اقل بايد به قدر يك كودك كه نزديك به حد تكليف رسيده عقل داشته باشند و از همين جهت است كه ما گفتيم : خداي تعالي در روزگار سليمان مرغان را عاقل كرد ، و بعد از دوره او دوباره بصورت اولشان يعني همان حالي كه الآن در زمان ما دارند برگردانيد ، چون اصناف حيوانات در دوره ما عقل ندارند ، هر چند كه هر يك در پيش برد هدفهاي زندگي خود و به دست آوردن حوايج خود و يا حوايج مردم ملهم به دقايقي حيرت انگيز هستند ، مانند زنبور عسل و غير آن و وجوه ضعف و اشكالاتي كه بر گفته وي وارد است احتياجي به بيان ندارد .


و اگر در آيه مورد بحث جن را جلوتر از انس و طير ذكر كرد از اين جهت است كه مسخر شدن جن و به فرمان در آمدن او براي يك انسان ، عجيب‏تر از آن دوتاي ديگر است .


و اگر بعد از جن ، انس را آورد ، نه طير را ، باز براي همين است كه مسخر شدن انسانها براي يك انسان عجيب‏تر از مسخر شدن طير است و علاوه بر اين، رعايت مقابله بين جن و انس هم شده .


حتي اذا اتوا علي واد النمل ... كلمه حتي براي غايتي است كه از آيه سابق فهميده مي‏شد و ضمير جمع در اتوا به سليمان و لشكريانش بر مي‏گردد ، و اگر كلمه اتوا را با حرف علي متعدي كرد با اينكه مي‏بايست مي‏فرمود : اتوا الي ... - آمدند تا وادي مورچگان ، براي اين بود كه بنا به


ترجمة الميزان ج : 15ص :502


گفته بعضي وادي نمل در نقطه بلندي بوده ، و بطوري كه گفته‏اند : در يك وادي در شام قرار داشته است .


و بعضي ديگر گفته‏اند : در طائف بوده .


و بعضي محل آن را بالاي يمن دانسته‏اند ، كه همه اين نقاط ، كوهستاني و بلند است و كلمه حطم به معناي شكستن است .


و معناي آيه اين است كه : وقتي سليمان و لشكريانش به راه افتاده ، بر فراز وادي نمل شدند مورچه‏اي به ساير مورچگان خطاب كرد و گفت : يا ايها النمل ، هان ، اي مورچگان ! به درون لانه‏هاي خود شويد تا سليمان و لشكريانش شما را حطم نكنند ، يعني نشكنند ، و به عبارت ديگر ، لگد نكنند ، و هم لا يشعرون در حالي كه توجه نداشته باشند ، از همينجا معلوم مي‏شود كه راه پيمايي سليمان و لشكريانش روي زمين بوده .


فتبسم ضاحكا من قولها ... از گفتار او لب‏هاي سليمان به خنده باز شد .


بعضي گفته‏اند : تبسم ، كمترين حد خنده و ضحك خنده معمولي است و اگر در جمله مورد بحث هر دو كلمه را به كار برده ، استعمالي است مجازي ، كه مي‏فهماند تبسم آن جناب نزديك به خنده بوده است .


جمله علمنا منطق الطير منافاتي با فهميدن كلام مورچه ندارد ، براي اينكه جمله مزبور نفي غير طير را نكرده است ، بلكه تنها اثبات مي‏كند كه آن جناب زبان مرغان را مي‏دانسته ، ممكن است زبان ساير حيوانات يا بعضي ديگر مانند مورچه را هم بداند .


ولي جمعي از مفسرين نفي غير طير را مسلم گرفته‏اند ، آنگاه براي رفع منافات ميان آن و فهميدن زبان مورچه به دست و پا افتاده‏اند ، يكبار گفته‏اند : فهم زبان مورچه تنها قضيه‏اي بوده كه در يك واقعه رخ داده ، نه اينكه آن جناب هميشه زبان اين حيوان را مي‏فهميده ، باري ديگر گفته‏اند : آن مورچه مورچه بالدار بود ، كه خود نيز نوعي پرنده است ، بار ديگر گفته‏اند : كلام مورچه يكي از معجزات سليمان (عليه‏السلام‏) بوده ، ( همچنان كه سنگريزه به معجزه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به زبان در آمد ) ، و بار ديگر گفته‏اند : صدايي از مورچه برنخاست تا سليمان (عليه‏السلام‏) سخن او را بفهمد ، بلكه خداوند آنچه را كه در دل آن حيوان بوده به سليمان الهام نمود .



ترجمة الميزان ج : 15ص :503


ولي از آنچه كه ما درباره منطق طير گفتيم تمامي اين موهومات را از بين مي‏برد ، علاوه بر اين سياق آيات به تنهايي در دفع آنها كافي است .


و قال رب اوزعني ان اشكر نعمتك التي انعمت علي و علي والدي و ان اعمل صالحا ترضيه - كلمه اوزعني از باب افعال ماده وزع است كه مصدرش ايزاع مي‏شود ، به معناي الهام .


حضرت سليمان (عليه‏السلام‏) وقتي سخن مورچه را شنيد ، از شدت سرور و ابتهاج تبسمي كرد ، كه خدا تا چه حد به او إنعام فرموده ، و كارش را به كجا كشانيده ؟ نبوت و علم منطق طير ، و ساير حيوانات ، و ملك و سلطنت ، و لشكرياني از جن و انس و طير ، به او ارزاني داشته ، لذا از خدا در خواست مي‏كند كه شكر نعمتهايش را به وي الهام فرمايد ، و موفقش كند به كارهايي كه مايه رضاي او باشد .


و به اين حد اكتفاء نكرد ، بلكه در درخواست خود ، شكر نعمت‏هايي را هم كه به پدر و مادرش ارزاني داشته اضافه كرد ، چون إنعام به پدر و مادر او به يك معنا إنعام به او نيز هست ، زيرا وجود فرزند از آن پدر و مادر است ، و خداي تعالي به پدر او داوود ، نبوت و ملك و حكمت و فصل الخطاب ، و نعمت‏هايي ديگر انعام كرده بود و به مادر او نيز همسري چون داود و فرزندي چون خود او ارزاني داشته بود ، و او را نيز از اهل بيت نبوت قرار داده بود .


و از همين كلام آن جناب معلوم مي‏شود كه مادرش نيز از اهل صراط مستقيم بوده است ، آن اهلي كه خدا به ايشان انعام كرده ، پس ساحت او مقدس و مبرا است از آنچه تورات به وي نسبت داده ، - البته نه تورات نازل بر موسي بلكه توراتي كه فعلا موجود است - و مي‏گويد : مادر سليمان زن اورياء بوده ، كه داوود با او زنا كرد و آنگاه نقشه كشتن اوريا را كشيد و او را به بعضي جنگها فرستاد تا كشته شد و همسر او را جزو زنان خود در آورد و سليمان از او پديد آمد .


و اهل صراط مستقيم يكي از چهار طايفه‏اي هستند كه نامشان در آيه الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين آمده است .


و جمله و ان اعمل صالحا ترضيه عطف است بر جمله ان اشكر نعمتك و جمله مذكور درخواستي است كه از درخواست توفيق بر عمل صالح مهمتر و داراي مقامي بلندتر است ، براي اين كه توفيق ، اثرش در اسباب و وسائل خارجي و رديف شدن آن بر طبق سعادت


ترجمة الميزان ج : 15ص :504


انساني است، ولي إيزاع كه مورد درخواست آن جناب است عبارت است از دعوت باطني ، و اينكه باطن آدمي ، او را به سوي سعادت بخواند .


بنا بر اين ، هيچ بعيد نيست كه مراد از ايزاع ، همان وحي خيراتي باشد كه خداي تعالي ابراهيم (عليه‏السلام‏) را بدان گرامي داشت ، و در آيه و اوحينا اليهم فعل الخيرات از آن خبر داده كه در تفسير آن گفتيم فعل خيرات عبارت است از همان تاييد به روح القدس .


و ادخلني برحمتك في عبادك الصالحين - يعني خدايا مرا از بندگان صالح خود قرار ده و اين صلاح از آنجا كه در كلام آن جناب مقيد به عمل نشده تا مراد ، تنها عمل صالح باشد ، لذا اطلاقش حمل مي‏شود بر صلاح نفس در جوهره ذاتش ، تا در نتيجه نفس مستعد شود براي قبول هر نوع كرامت الهي .


و معلوم است كه صلاح ذات ، قدر و منزلتش بالاتر از صلاح عمل است و چون چنين است پس اينكه اول درخواست كرد كه موفق به عمل صالح شود و سپس درخواست كرد كه صلاح ذاتيش دهد ، در حقيقت درخواستهاي خود را درجه‏بندي كرد و از پايين گرفته به سوي بالاترين درخواستها رفت .


نكته ديگري كه در كلام آن جناب هست اين است كه در درخواست عمل صالح گفت : اينكه من عمل صالح كنم و خود را در آن مداخله داد ، ولي در صلاحذات ، نامي از خود نبرد و اين بدان جهت است كه هر كسي در عمل خود دخالت دارد ، گو اينكه اعمال ما هم مخلوق خدايند ، اما هر چه باشد نسبتي با خود ما دارند ، به خلاف صلاح ذات ، كه هيچ چيز آن به دست خود ما نيست و لذا صلاح ذات را از پروردگار خود خواست ، ولي صلاح عمل را از او نخواست ، و نگفت : و اوزعني العمل الصالح بلكه گفت : اوزعني ان اعمل صالحا - اينكه عمل صالح كنم .


نكته ديگري كه در كلام آن جناب هست اين است كه : صلاح ذات را ممكن بود به طور صريح سؤال كند ، و بگويد : و مرا صالح گردان ، ولي چنين نكرد بلكه درخواست كرد كه از زمره عباد صالح قرارش دهد ، تا اشاره كرده باشد به اينكه من هر چند همه مواهبي كه به عباد صالحين دادي مي‏خواهم ، اما از همه آن مواهب بيشتر اين موهبت را در نظر دارم كه : آنان را عباد خود قرار دادي ، و مقام عبوديتشان ، ارزاني داشتي ، و به همين جهت است كه خداي تعالي همين سليمان (عليه‏السلام‏) را به وصف


ترجمة الميزان ج : 15ص :505


عبوديت ستوده ، و فرموده است : نعم العبد انه اواب .


و تفقد الطير فقال ما لي لا اري الهدهد ام كان من الغائبين راغب مي‏گويد : كلمه تفقد به معناي تعهد است ، ليكن حقيقت تفقد اين است كه آدمي متوجه فقدان چيزي شود ، به خلاف تعهد كه به معناي توجه به عهد گذشته است و اين تفقد در قرآن كريم آمده ، كه و تفقد الطير .


در اين جمله ، نخست بطور تعجب از حال خود كه چرا هدهد را در بين مرغان نمي‏بيند استفهام مي‏كند ، كه من چرا هدهد را نمي‏بينم و مي‏فهماند كه گويا از او انتظار نمي‏رفت غيبت كند ، و از امتثال فرمان او سر برتابد ، آنگاه از اين معنا صرف نظر كرده ، تنها از غيبت او سؤال مي‏كند و مي‏پرسد چرا غيبت كرده است و معناي آيه اين است كه : مرا چه مي‏شود كه هدهد را ميان مرغان كه ملازم موكب منند نمي‏بينم ؟ مگر او از غايبان است ؟ لاعذبنه عذابا شديدا او لأذبحنه او لياتيني بسلطان مبين اين سه لامي كه بر سر سه كلمه در آيه آمده لام قسم است و سلطان مبين به معناي دليل قانع كننده و روشن است ، سليمان (عليه‏السلام‏) در اين گفتار خود ، هدهد را محكوم مي‏كند به يكي از سه كار ، يا عذاب شديد و يا ذبح شدن ، - كه در هر يك از آن دو بدبخت و بيچاره مي‏شود - و يا آوردن دليلي قانع كننده تا خلاصي يابد .


فمكث غير بعيد فقال احطت بما لم تحط به و جئتك من سبا بنبا يقين ضمير در مكث به سليمان برمي‏گردد ، كه در اين صورت معنااين مي‏شود كه : سليمان بعد از تهديد هدهد ، مختصري مكث كرد ، احتمال هم دارد كه ضمير مذكور به خود هدهد برگردد و معنا اين باشد كه : هدهد مختصري مكث كرد .


مؤيد احتمال اول ، سياق سابق و مؤيد احتمال دوم ، سياق لاحق است .


و مراد از احاطه علم كامل است ، يعني من به چيزي احاطه يافتم كه تو بدان اطلاع كافي و كامل نداري و چون هنوز معلوم نشده كه آن چه چيز است جمله و جئتك كه عطف تفسيري است آن را تفسير مي‏كند .


و اما شهر سبا يكي از شهرهاي يمن است ، كه آن روز پايتخت يمن بوده و كلمه نباء به معناي خبر مهم است و يقين بهمعناي چيزي است كه شكي در آن نباشد .


و معناي آيه اين است كه : سليمان و يا هدهد زماني كه خيلي هم طولاني نبود مكث


ترجمة الميزان ج : 15ص :506


كرد ، سپس حاضر درگاه شد ، سليمان سبب غيبتش را پرسيد و عتابش كرد ، هدهد در پاسخ گفت : من از علم به چيزي احاطه يافته‏ام كه تو بدان احاطه نداري و از سباء خبر مهمي آورده‏ام كه هيچ شكي در آن نيست .


از اين مضمون برمي‏آيد كه در آيه به منظور اختصار ، چيزي حذف شده .


نكته‏اي كه در اين گفتگو هست اين است كه هدهد از ترس تهديدي كه سليمان كرد و براي اينكه او را آرام كند قبل از هر سخن ديگر ، اولين حرفي كه زد اين بود كه : احطت بما لم تحط به ( و گرنه جا داشت او هم اول بگويد من به شهر سباء رفتم و چنين و چنان شد ) .


اني وجدت امراة تملكهم و اوتيت من كل شي‏ء و لها عرش عظيم ضمير در تملكهم به اهل سبا و توابع آن بر مي‏گردد و جمله و اوتيت من كل شي‏ء وصف وسعت مملكت و عظمت سلطنت آن زن است ، و همين خود قرينه است بر اينكه منظور از كل شي‏ء در آيه هر چيزي است كه سلطنت عظيم محتاج به داشتن آنها است ، مانند حزم و احتياط و عزم و تصميم راسخ و سطوت و شوكت و آب و خاك بسيار و خزينه سرشار و لشكر و ارتشي نيرومند و رعيتي فرمان بردار ، ليكن از بين همه اينها ، تنها نام عرش عظيم را برد .


وجدتها و قومها يسجدون للشمس من دون الله ... اين آيه دليل بر اين است كه مردم آن شهر وثني مذهب بوده‏اند و آفتاب را به عنوان رب النوع مي‏پرستيده‏اند .


و زين لهم الشيطان اعمالهم - اين جمله به منزله عطف تفسير است ، براي جمله قبليش و در عين حال زمينه است براي جمله بعدي كه مي‏فرمايد : فصدهم عن السبيل يعني شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده و در نتيجه از راه بازشان داشته .


آري ، زينت دادن شيطان سجده آنها را بر آفتاب و ساير تقرب‏جويي‏هايشان را زمينه بود براي جلوگيري ايشان از راه خدا ، كه همانا ، پرستش او به تنهايي است .


و اگر سبيل را مطلق آورد و نگفت : سبيل الله ، براي اين بود كه اشاره كند به اينكه براي انسان بر حسب فطرتش و بلكه براي هر چيزي بر حسب خلقت عمومي ، راه ، تنها و تنها يكي است و آن راه خدا است ، راه ديگري نيست ، تا براي تعيين راه خدا محتاج باشد به اينكه كلمه خدا را نيز بياورد .


فهم لا يهتدون - اين جمله ، تفريع و نتيجه گيري از محروميتشان از راه خدا است،


ترجمة الميزان ج : 15ص :507


چون وقتي بنا شدغير از راه خدا راهي نباشد و آن يك راه هم از دستشان برود ، ديگر راهي ندارند ، در نتيجه اهتداء نخواهند داشت ، ( دقت فرماييد) .


الا يسجدوا الله الذي يخرج الخب‏ء في السموات و الارض و يعلم ما تخفون و ما تعلنون قرائتي كه فعلا داير و معمول است همين است كه آورديم كه كلمه الا با تشديد لام خوانده مي‏شود و مركب است از دو كلمه ان و لا و اين آيه عطف بيان است براي كلمه اعمالهم و مي‏فهماند آن اعمالي كه شيطان از ايشان زينت داد ، اين بود كه براي خدا سجده نكنند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : لامي بر سر الا بوده و حذف شده است و اصل آن لئلا بوده و معناي آيه اين است كه : شيطان ضلالت ايشان را زينت داد تا براي خدا سجده نكنند .


كلمه خب‏ء به طوري كه در مجمع البيان گفته : به معناي اسم مفعول يعني مخبوء است ، و مخبوء به معناي هر چيزي است كه در احاطه غير خود ، قرار گيرد ، بطوري كه ديگر نشود ادراكش كرد و اين كلمه مصدر است كه كار صفت را انجام داده ، در ماضي ثلاثي آن مي‏گويي خباته و در متكلم وحده مضارع مي‏گويي اخبئه و آنچه خداي تعالي از عالم عدم به عالم وجود مي‏آورد همين وضع را دارد .


پس ، عبارت يخرج الخب‏ء في السموات و الارض ، استعاره است ، گويا موجودات در پس پرده عدم و زير طبقات نيستي قرار داشتند و خدا آنها را يكي پس از ديگري از آنجا به عالم وجود درآورد .


بنابر اين ، اين نامگذاري - كه ايجاد و بيرون كردن از عدم را خب‏ء ناميد - قريب به نامگذاري ديگري است و آن كلمه فطر است ، كه در بسياري از آيات ، خلقت را فطر ، و خالق را فاطر ناميده است ، و فطر به معناي پاره كردن است ، گويا خداي تعالي عدم را پاره مي‏كند و موجودات را از شكم آن بيرون مي‏آورد .


گفتيم كه استعمال كلمه خب‏ء استعاره است ، ليكن ممكن است بگوييم : اين استعمال حقيقي و بدون استعاره است ، چيزي كه هست احتياج به بياني دارد كه اينجا محل آن بيان نيست .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از خب‏ء غيب است و مراد از اخراج خب‏ء ، علم


ترجمة الميزان ج : 15ص :508


به غيب است ، كه خواننده خود به ضعف اين قول آگاه است .


و معناي اينكه فرمود : و مي‏داند آنچه را شما پنهان مي‏داريد و آنچه را كه ظاهر مي‏كنيد اين نيست كه او به آنچه در خلوت انجام مي‏دهيد و آنچه در بين مردم مي‏كنيد عالم است ، بلكه مراد اين است كه : به آنچه در ظاهر شما و آنچه در باطن شماست آگاه است ، البته ، بيشتر قراء قرآن اين جمله را به صيغه غيبت خوانده‏اند ، يعني به جاي تاي نقطه‏دار كه در ابتداي كلمه تخفون و كلمه تعلنون بود ، ياء آورده و خوانده‏اند : ما يخفون و ما يعلنون و اين قرائت بهتر است .


خلاصه : حجتي كه در اين آيه بر ضرر وثني‏ها اقامه شده اين است كه : ايشان به جاي خدا براي آفتاب سجده مي‏كنند و آن را به خاطر آثار خوبي كه خداي سبحان در طبع آن براي زمين و غير آن قرار داده است تعظيم مي‏كنند ، در حالي كه خدا اولاي به تعظيم است ، براي اينكه آن كسي كه تمامي اشياي عالم ، كه يكي از آنها آفتاب است از عالم عدم به وجود آورده و از غيب به شهود بيرون كرده و نظام حيرت انگيزي در همه آنها به كار برده و آن آثار كه گفته شد در آفتاب قرار داده است خداي سبحان است و او سزاوارتر است به سجده شدن تا مخلوق او ، علاوه بر اين اصلا پرستش و سجده به چيزي كه شعور ندارد معنا ندارد ، با اينكه خداي سبحان نه تنها ( العياذ بالله ) فاقد شعور نيست ، بلكه به آنچه خودتان در خود سراغ داريد و براي شما ظاهر و آشكارست و نيز به باطن شما كه خود از آن بي خبريد آگاه است ، پس تنها او را بايد سجده كنيد و تعظيم نماييد ، نه غير او را .


و با اين بيان روشن مي‏شود كه چگونه آيه مورد بحث با آيه بعد كه مي‏فرمايد : الله لا اله الا هو متصل است .


الله لا اله الا هو رب العرش العظيم اين جمله تتمه كلام هدهد و به منزله تصريح به نتيجه‏اي است كه از بيان ضمني سابق گرفته مي‏شود و بي پرده اظهار كردن حق است ، در مقابل باطل وثني‏ها و به همين جهت نخست كلمه لا اله الا الله را كه كلمه توحيد است و توحيد در عبادت خدا را مي‏رساند آورده ، آنگاه جمله رب العرش العظيم را ضميمه كرده تا دلالت كند بر اينكه همه تدبيرهاي عالم ، منتهي به خداي سبحان مي‏شود ، چون عرش سلطنتي عبارت است از مقامي كه همه زمامدارهاي امور آنجا جمع مي‏شوند و از آنجا احكام جاريه در ملك صادر مي‏شود .


البته ، در جمله رب العرش العظيم محاذات ديگري نيز به كار رفته و آن محاذات با كلام هدهد در توصيف ملكه سباء است ، كه گفت : و لها عرش عظيم و چه بسا همين گفتار هدهد ، باعث شد كه سليمان به افراد خود دستور داد تا عرش او را نزدش حاضر كنند،


ترجمة الميزان ج : 15ص :509


اين دستور را داد تا ملكه سبا در برابر عظمت پروردگارش به تمام معناي كلمه خاضع گردد .


قال سننظر اصدقت ام كنت من الكاذبين ضمير در قال - گفت به سليمان (عليه‏السلام‏) بر مي‏گردد ، كه داوري درباره هدهد را محول به آينده كرده و او را بدون تحقيق تصديق نفرمود ، چون هدهد بر گفته‏هاي خود شاهدي نياورد ، البته تكذيبش هم نكرد ، چون آن جناب دليلي بر كذب او نداشت ، لذا وعده داد كه به زودي درباره سخنانش تحقيق مي‏كنيم ، تا معلوم شود راست گفته‏اي يا دروغ .


اذهب بكتابي هذا فالقه اليهم ثم تول عنهم فانظر ما ذا يرجعون اين آيه حكايت كلام سليمان و خطابش به هدهد است ، گويا فرموده : پس سليمان نامه‏اي نوشت و به هدهد داده به او گفت : اين نامه مرا به سوي ايشان ، يعني ملكه سباء و مردمش ببر و نزد ايشان بينداز و خودترا كنار بكش و در محلي قرار گير كه تو آنان را ببيني ، آنگاه ببين چه عكس العملي از خود نشان مي‏دهند ، يعني وقتي بحث در ميان آنان درگير مي‏شود با هم چه مي‏گويند ؟ در تمامي قرائت‏ها كلمه فالقه هم در وصل و هم در وقف با سكون هاء قرائت شده و هاء در آن هاء سكت است .


از جمله سخناني كه بعضي از مفسرين درباره اين آيه گفته‏اند اين است كه : جمله ثم تول عنهم فانظر از قبيل تقديم و تاخير است و اصل آن چنين است فانظر ما ذا يرجعون ثم تول عنهم .


ولي ضعف اين سخن از نظر خواننده پوشيده نيست .


قالت يا ايها الملؤا اني القي الي كتاب كريم انه من سليمان و انه بسم الله الرحمن الرحيم در اين كلام حذف و ايجاز ، يعني اختصار بكار رفته و تقدير كلام اين است كه : هدهد نامه را از سليمان گرفته به سر زمين سباء برد تا به ملكه آنجا برساند و چون بدانجا رسيد نامه را نزد وي بينداخت ، ملكه نامه را گرفت همين كه آن را خواند به اشراف قوم خود گفت : يا ايها الملؤا ... .


اين دو آيه حكايت گفتار ملكه سباء است ، كه به مردمش از رسيدن چنين نامه‏اي و كيفيت رسيدن آن و نيز مضمون آن خبر مي‏دهد و نامه را توصيف مي‏كند به اينكه نامه‏اي است كريم و ظاهر آيه دوم اين است كه مي‏خواهد علت كريم بودن آن را بيان كند ،


ترجمة الميزان ج : 15ص :510


مي‏گويد : علت كرامتش اين است كه اين نامه از ناحيه سليمان است ، چون ملكه سباء از جبروت سليمان خبر داشت و مي‏دانست كه چه سلطنتي عظيم و شوكتي عجيب دارد ، به شهادت اينكه در چند آيه بعد از ملكه سباء حكايت مي‏كند كه وقتي عرش خود را در كاخ سليمان ديد گفت : و اوتينا العلم من قبله و كنا مسلمين - ما قبلا از شوكت سليمان خبر داشتيم و تسليم او بوديم .


و انه بسم الله الرحمن الرحيم - يعني اين نامه به نام خدا آغاز شده و به اين جهت نيز كريماست .


آري بت‏پرستان وثني ، همگي قائلند به اينكه خداي سبحان هست منتهي او را رب الارباب دانسته نمي‏پرستيدند ، چون خود را كوچك‏تر از آن مي‏دانستند .


آفتاب پرستان نيز ، وثني مسلك ، و يكي از تيره‏هاي صابئين بودند ، كه خدا و صفاتش را تعظيم مي‏كردند ، چيزي كه هست صفات او را به نفي نواقص و اعدام برمي‏گردانيدند مثلا ، علم و قدرت و حيات و رحمت را به نبود جهل و عجز و مرگ و قساوت تفسير كرده‏اند .


پس قهرا وقتي نامه ، بسم الله الرحمن الرحيم باشد نامه‏اي كريم مي‏شود ، چنان كه بودن آن از ناحيه سليمان عظيم نيز ، اقتضاء مي‏كند كه نامه‏اي كريم بوده باشد .


بنابر اين ، مضمون نامه تنها جمله ان لا تعلوا علي و اتوني مسلمين خواهد بود ، و حرف ان در ابتداي آن تفسيري است .


و عجب از جمعي از مفسرين است كه جمله انه من سليمان را استينافي و غير مربوط به ما قبل گرفته و گفته‏اند : پاسخي است از سؤال مقدر ، گويا كسي پرسيده ، اين كتاب از طرف چه كسي رسيده و در آن چه نوشته ؟ و ملكه سباء در پاسخ گفته است : اين از ناحيه سليمان است ... و بنا به گفته اين مفسرين جمله انه بسم الله ... بيان مضمون نامه ، يعني متن نامه مي‏شود و خلاصه : همه جملات بسم الله الرحمان الرحيم الا تعلوا علي و اتوني مسلمين مضمون نامه مي‏شود .


و اين چند اشكال دارد : اول اينكه : در اين صورت كلمه ان زيادي مي‏شود و هيچ فايده‏اي در آن نمي‏ماند ، همچنان كه بعضي به همين جهت گفته‏اند : اين كلمه مصدري و كلمه لا نافيه است ، نه ناهيه .


(نمي‏خواهد بگويد بر من برتري‏جوئي مكن ، بلكه با حرف ان مصدري ، فعل لا تعلوا مصدر مي‏شود و چون گفتيم لا نافيه است معنا اين مي‏شود كه تو بر من برتري نداري ) ولي اين وجه بسيار بي پايه و - به بياني كه خواهد آمد - بسيار سخيف و ضعيف است .


اشكال دوم اينكه : اين مفسرين نامبرده در توجيه اينكه چرا ملكه سباء نامه را كتابي


ترجمة الميزان ج : 15ص :511


كريم خواند ، وجوهي ذكر كرده‏اند ، يكي اينكه : چون آن نامه نامه مهر شده بود و در حديث هم آمده كه اكرام كتاب به مهر كردن آن است حتي بعضي از اين مفسرين ادعا كرده‏اند كه معناي كرامت نامه ، مهر آن است ، وقتي گفته مي‏شود : من كتاب را اكرام كردم و نامه من كريم شد ، معنايش اين است كه آن را مهر نهادم .


بعضي ديگر گفته‏اند : وجهش اين است كه خط آن فوق العاده زيبا بوده و بياني شيوا داشته .


بعضي ديگر گفته‏اند كه : از اين جهت كريمش خواند كه از راه غير طبيعي يعني به توسط مرغ هوا به او رسيده است ، كه چه بسا خيال كرده است كتابي است آسماني ، و از اين قبيل وجوه بي پايه و بي اساس ديگر .


و حال آنكه خواننده خوب مي‏داند كه اين وجوه همه از قبيل تفسير به راي است ، كه كسي را قانع نمي‏كند و ظاهرا آن علتي كه اينان را به اين حرفها كشانيده اين است كه : خيال كرده‏اند جمله انه بسم الله ... مسلمين حكايت متن كتاب است و آنگاه ديده‏اند كه اين حرف با حمل جمله كه اين از سليمان است و اينكه بسم الله ... بر تعليل و بيان علت كرامت كتاب نمي‏سازد، لذا براي رفع اين ناسازگاري آنطور كه ديديد به دست و پا افتاده‏اند .


و ما در جواب از اين پندار ، مي‏گوييم : ظاهر ان مفسره در جمله ان لا تعلوا علي اين است كه عبارت اصلي كتاب را نقل به معنا كند ، نه اينكه بخواهد متن آن را حكايت كند و مضمونش نهي از علو بر صاحب نامه و امر به آمدن ملكه و تسليم او شدن است ، پس اصلا هيچ محذوري در بين نيست .


ان لا تعلوا علي و اتوني مسلمين كلمه ان تفسيري است كه در اينجا مضمون نامه سليمان را تفسير مي‏كند .


كه بيانش گذشت .


و اينكه گفتيم بعضي گفته‏اند : كلمه ان مصدريه و كلمه لا نافيه است صحيح نيست ، براي اينكه اگر چنين باشد اولا مستلزم تقدير گرفتن مبتداء و يا خبري بدون جهت است ، ( كه هيچ اجباري به اينكار نيست ) .


و ثانيا اينكه مي‏بينيم جمله و اتوني را بر آن


ترجمة الميزان ج : 15ص :512


عطف كرده و اگر گفتار اين مفسر صحيح باشد مستلزم آن است كه انشاء را بر اخبار عطف كرده باشد ، ( و اين از فصاحت قرآن بعيد است) .


و اما منظور از برتري نجستن ، اين است كه بر من استكبار نكنيد ، و اتوني مسلمين ، مطيع و منقاد به سويم حركت كنيد ، چون مسلم بودن آنان در اين موقعيت همين است كه مطيعوي شوند ، نه اسلام به معناي ايمان به خداي سبحان و جمله قبلي يعني ان لا تعلوا علي خود مؤيد اين معناست ، هر چند كه آمدن ملكه سباء و مردمش با حالت انقياد ، خود مستلزم ايمان آوردن به خدا نيز هست ، همچنان كه از سياق كلام هدهد و سياق آيات بعدي نيز استفاده مي‏شود ، و ليكن مستلزم بودن ، غير اين است كه مقصود از كلمه ، همان معنا باشد ، زيرا اگر منظور آن معناي مصطلح مي‏بود جا داشت بفرمايد : ان لا تعلوا علي الله .


و اينكه سليمان (عليه‏السلام‏) پيغمبري بوده كه كارش دعوت به سوي اسلام است ، منافات با اين معنا كه ما براي كلمه مسلمين كرديم ندارد ، براي اينكه او علاوه بر مقام رسالت ، پادشاه نيز بود ، و وقتي مردم را بطور مطلق دعوت به انقياد و فرمانبرداري كند ، قهرا دعوت به پذيرفتن دين توحيد نيز كرده است همچنان كه سر انجام ملكه سباء به اسلام كشيده شد و قرآن كريم كلام او را در هنگام اسلام آوردنش حكايت كرده كه گفت : و اسلمت مع سليمان لله رب العالمين .


قالت يا ايها الملؤا افتوني في امري ما كنت قاطعة امرا حتي تشهدون كلمه افتاء به معناي اظهار نظريه و فتوا است و فتوا همان رأي و نظريه است و قطع امر به معناي عملي كردن تصميم و عزم بر آن است و كلمه شهادت به معناي حضور است ، و اين جمله حكايت مشورتي است كه ملكه سباء با قوم خود كرد ، مي‏گويد : در اين امر كه پيش آمده - يعني همان فرماني كه سليمان در نامه خود داده - كمك فكري دهيد و اگر من در اين پيشامد با شما مشورت مي‏كنم بدان جهت است كه من تاكنون در هيچ امري استبداد به خرج نداده‏ام ، بلكه هر كاري كرده‏ام با مشورت و در حضور شما كرده‏ام .


بنا بر اين ، آيه شريفه به فصل دومي از گفتار ملكه سبا اشاره مي‏كند ، فصل اول آن بود كه نامه سليمان را براي بزرگان مملكت خود خواند و فصل دومش اين است كه از آنان نظريه مي‏خواهد .


قالوا نحن اولوا قوة و اولوا باس شديد و الامر اليك فانظري ما ذا تامرين كلمه قوة به معناي هر چيزي است كه به انسان در رسيدن به مطلوبش نيرو دهد ، و در اين آيه منظور از آن ارتشي است كه بتواند با آن دشمن را دفع كند و با آن كارزار نمايد ، و


ترجمة الميزان ج : 15ص :513


كلمه باس به معناي شدت در عمل است و مراد از آن در اينجا شهامت و شجاعت است .


اين آيه ، حكايت پاسخي است كه درباريان به ملكه دادند و در سخن خود نخست چيزي گفتند كه مايه دلخوشي او باشد و بي تابي و اضطرابش را تسكين دهد و سپس اختيار را به خود او داده و گفتند : ناراحت مباش و هيچ غم مخور كه ما مرداني نيرومند هستيم و ارتشي قوي داريم ، كه از هيچ دشمني نمي‏ترسيم ، هر چند كه آن دشمن سليمان باشد ، در آخر هم باز اختيار با خود تو است هر چه مي‏خواهي فرمان بده كه ما مطيع تو هستيم .


قالت ان الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة و كذلك يفعلون إفساد قريه‏ها به معناي تخريب و آتش زدن و ويران كردن بناهاي آن است و إذلال عزيزان اهل قريه ، اين است كه آنان را بكشند و اسير كنند و تبعيد نمايند ، يا به ايشان زور بگويند .


و خلاصه : بعد از مشورتش با درباريان خود به طوري كه از اين دو آيه استفاده مي‏شود نظرش اين شد كه در باره سليمان تحقيق بيشتري كند و كسي را نزد او بفرستد كه از حال او و مظاهر نبوت و سلطنتش اطلاعاتي به دست آورده ، برايش بياورد ، تا او به يكي از دو طرف جنگ يا تسليم رأي دهد .


و از ظاهر كلام درباريان ، كه كلام خود را با جمله نحن اولوا قوة و اولوا باس شديد آغاز كردند ، برمي‏آيد كه آنان ميل داشتند جنگ كنند و چون ملكه هم همين را فهميده بود لذا نخست شروع كرد از جنگ مذمت كردن ، در آخر رأي خود را ارائه داد ، اول گفت : ان الملوكاذا دخلوا قرية افسدوها ... يعني ، جنگ عاقبتي ندارد ، مگر غلبه يكي از دو طرف و شكست طرف ديگر ، يعني فساد قريه‏ها و شهرها و ذلت عزيزان آن و چون چنين است ، نبايد بدون تحقيق اقدام به جنگ كرد ، بايد نيروي خود را با نيروي دشمن بسنجيم ، اگر تاب نيروي او را نداشتيم ، تا آنجا كه راهي به صلح و سلم داريم اقدام به جنگ نكنيم ، مگر اينكه راه ، منحصر به جنگ باشد و نظر من اين است كه هديه‏اي براي او بفرستيم ، ببينيم فرستادگان ما چه خبري مي‏آورند ، آن وقت تصميم به يكي از دو طرف جنگ يا صلح بگيريم .


بنا بر اين ، جمله ان الملوك اذا دخلوا ... زمينه است ، براي جمله و اني مرسلة اليهم بهدية فناظرة ... .


و جمله و جعلوا اعزة اهلها اذلة ، تعبيري است كه در افاده معنا ، بليغ‏تر از اين است كه مثلا بگوييم : استذلوا اعزتها ، براي اينكه تعبير قرآن كريم علاوه بر اينكه ، بر تحقق ذلت


ترجمة الميزان ج : 15ص :514


دلالت مي‏كند ، تلبس به صفت ذلت را هم مي‏رساند .


و جمله كذلك يفعلون ، بعد از جملات افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة كه اصل وقوع را مي‏رساند ، استمرار آن را نيز مي‏رساند و معنايش اين است كه : اين رفتار از پادشاهان هميشگي و مستمر است ، ( اينطور نيست كه نسبت به كشور ما رفتارشان طوري ديگر شود ) .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : اين جمله جزء كلام ملكه نيست ، بلكه كلام خداي سبحان است ، ولي حرف صحيحي نيست ، چون مقام ، اقتضاي چنين تصديقي را ندارد .


و اني مرسلة اليهم بهدية فناظرة بم يرجع المرسلون يعني من نزد سليمان خواهم فرستاد و اينگونه سخن گفتن لحن سخن گفتن پادشاهان است ، كه تجبر و عزت ملوكي را مي‏رساند و گر نه در كلام خود ، نام سليمان را مي‏برد ، ليكن زبان خود را از بردن نام او نگه داشت و مساله را به او و درباريانش با هم نسبت داد و نيزفهمانيد كه سليمان هم هر چه مي‏كند به دست ياران و ارتشيان و به كمك رعيت خود مي‏كند .


و معناي اينكه گفت : فناظرة بم يرجع المرسلون اين است كه ببينيم چه عكس العملي نشان مي‏دهد ، تا ما نيز به مقتضاي وضع او عمل كنيم و اين - همانطور كه گفتيم - اظهار نظر ملكه سباء بود ، و از كلمه مرسلون به دست مي‏آيد كه هديه‏اي را كه وي براي آن جناب فرستاد به دست جمعي از درباريانش بود ، همچنان كه از سخن بعدي سليمان (عليه‏السلام‏) كه فرمود : ارجع اليهم - برگرد نزد ايشان ، برمي‏آيد كه آن جمع ، رئيسي داشته‏اند و رئيس به تنهايي نزد سليمان راه يافته و هديه را به او داده است .


فلما جاء سليمان قال ا تمدونن بمال فما آتاني الله خير مما آتيكم بل انتم بهديتكم تفرحون ضمير در جاء به مالي برمي‏گردد كه به عنوان هديه نزد سليمان فرستاده شد .


احتمال هم دارد كه به حامل هديه يعني رئيس هيئت اعزامي سباء برگردد .


استفهام در جمله ا تمدونن بمال توبيخي است ، و خطاب در آن به فرستاده و فرستنده هر دو برمي‏گردد و اين را تغليب گويند ، كه صاحب سخن رو به حاضران كند ، ولي حاضر و غايب را مورد عتاب قرار دهد ، سليمان (عليه‏السلام‏) هم اينطور كلي سخن گفت و


ترجمة الميزان ج : 15ص :515


نامي از خصوص ملكه سباء نبرد ، همانطور كه - در گذشته ديديم - ملكه سباء هم نامي از او نبرد و گفت : من هديه‏اي نزد ايشان مي‏فرستم .


بعضي احتمال داده‏اند كه خطاب و روي سخن آن جناب تنها به فرستادگان باشد و اين احتمال صحيحي نيست ، براي اينكه اعتراض سليمان اين بود كه : آيا مرا با مال كمك مي‏كنيد و معلوم است كه اين كمك مالي ، كار فرستادگان نبود بلكه كار فرستنده ايشان بود و با اين حال ديگر معنا ندارد كه خصوص فرستادگان را توبيخ كند و اگر نفرمود : ا تمدونن بالمال بلكه كلمه مال را نكره آورد و فرمود : ا تمدونن بمال - آيا كمكم مي‏كنيد به مالي ، براي اين بود كه آن مال را تحقير كند و ناچيزش بشمارد و مرادش از ما آتاني الله همان سلطنت و نبوت بوده است .


و معناي آيه اين است كه : آيا شما مرا با مالي حقير و ناچيز كه كمترين ارزشي نزد من ندارد كمك مي‏كنيد ؟ مالي كه در قبال آنچه خدا به من داده ذره‏اي ارزش ندارد ؟ آنچه خدا از ملك و نبوت و ثروت به من داده بهتر است از آنچه به شما داده است .


و جمله بل انتم بهديتكم تفرحون اعراض از توبيخ قبلي به توبيخي ديگر است ، اول توبيخشان كرد به اينكه مگر من محتاج مال شما هستم ، كه هديه برايم فرستاده‏ايد و اين كار شما كار زشتي است و در اين جمله مي‏فرمايد : از آن زشت‏تر اينكه ، شما هديه خود را خيلي بزرگ مي‏شماريد و آن را ارج مي‏نهيد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از بهديتكم آن هديه‏اي كه فرستاده‏اند نيست ، بلكه هديه‏هايي است كه ديگران براي ايشان بفرستند و معناي جمله اين است كه : اين شماييد كه به خاطر علاقه‏اي كه به جمع مال و زياد كردن آن داريد وقتي از جايي برايتان هديه‏اي مي‏آيد خوشحال مي‏شويد ، ولي ما اينطور نيستيم ، و هيچ اعتنايي به مال دنيا نداريم .


ولي خواننده ، خود به بعد اين وجه آگاه است .


ارجع اليهم فلناتينهم بجنود لا قبل لهم بها و لنخرجنهم منها اذلة و هم صاغرون خطاب در اين آيه به رئيس هيئت اعزامي سباء است ، و ضميرهاي جمع همه به ملكه سباء و قوم او برمي‏گردند و كلمه قبل به معناي طاقت است و ضمير بها به كشور سباء برمي‏گردد و جمله و هم صاغرون تاكيد ماقبل خودش است و لام در جمله فلناتينهم و


ترجمة الميزان ج : 15ص :516


نيز در جمله لنخرجنهم لام سوگند است .


بعد از آنكه مردم سباء فرمان سليمان (عليه‏السلام‏) را كه فرموده بود : و اتوني مسلمين مخالفت نموده و آنرا به فرستادن هديه تبديل كردند و از ظاهر اين رفتار برمي‏آيد كه از تسليم شدن سرپيچي دارند ، بناچار سليمان كار ايشان را سر برتافتن از فرمان خود فرض كرده ، روي اين فرض ، ايشان را تهديد كرد به اينكه سپاهي به سويشان گسيل مي‏دارد كه در سباء طاقت نبرد با آن را نداشته باشند و به همين جهت ، ديگر به فرستاده ملكه نفرمود : اين پيام را ببر و بگو اگر تسليم نشوند و نزد من نيايند چنين لشكري به سويشان مي‏فرستم ، بلكه فرمود : تو برگرد كه من هم پشت سر تو اين كار را مي‏كنم ، هر چند كه در واقع و به هر حال لشكر فرستادن ، مشروط بود به اينكه آنان تسليم نشوند .


و از سياق برمي‏آيد كه آن جناب هديه مذكور را نپذيرفته و آن را برگردانيده است .


قال يا ايها الملؤا ايكم ياتيني بعرشها قبل ان ياتوني مسلمين اين سخني است كه سليمان (عليه‏السلام‏) بعد از برگرداندن هديه سباء و فرستادگانش گفته و در آن خبر داده كه ايشان به زودي نزدش مي‏آيند ، در حالي كه تسليم باشند ، سليمان (عليه‏السلام‏) در اين آيه به حضار در جلسه مي‏گويد : كداميك از شما تخت ملكه سبا را قبل از اينكه ايشان نزد ما آيند در اينجا حاضر مي‏سازد ؟ و منظورش از اين فرمان اين است كه وقتيملكه سباء تخت خود را از چندين فرسخ فاصله در حضور سليمان حاضر ديد ، به قدرتي كه خدا به وي ارزاني داشته و به معجزه باهره او ، بر نبوتش پي ببرد ، تا در نتيجه تسليم خدا گردد ، همچنان كه به شهادت آيات بعد ، تسليم هم شدند .


قال عفريت من الجن انا آتيك به قبل ان تقوم من مقامك و اني عليه لقوي امين كلمه عفريت - به طوري كه گفته‏اند - به معناي شرير و خبيث است .


و كلمه آتيك بنا بر آنچه بعضي گفته‏اند اسم فاعل است يعني من آورنده آنم ، ممكن هم هست متكلم وحده از مضارع اتي ياتي باشد ، يعني من آن را برايت مي‏آورم ، ولي اسم فاعل بودنش با سياق ، مناسبت بيشتري دارد ، چون بر تلبس يعني اشتغال به فعل دلالت دارد و نيز با عطف شدن جمله و اني عليه ... كه جمله‏اي است اسمي مناسب‏تر است .


ضمير عليه در جمله و اني عليه لقوي امين به إتيان - آوردن برمي‏گردد ، و


ترجمة الميزان ج : 15ص :517


معنايش اين است كه : من به آوردن آن نيرومند و امينم ، نيرومند بر آنم و حمل آن خسته‏ام نمي‏كند ، امين بر آنم و در آوردنش به تو خيانت نمي‏كنم .


قال الذي عنده علم من الكتاب در اين جمله ، مقابله‏اي با جمله قبل به كار رفته و اين مقابله دلالت مي‏كند بر اينكه صاحب علم كتاب ، از جن نبوده ، بلكه از انس بوده است ، رواياتي هم كه از ائمه اهل بيت در اين باره رسيده آن را تاييد مي‏كند و نام او را آصف بن برخيا وزير سليمان و وصي او معرفي كرده است ، بعضي هم گفته‏اند : او خضر بوده .


و بعضي گفته‏اند : مردي بوده كه اسم اعظم داشته - آن اسمي كه وقتي خدا با آن خوانده شود اجابت مي‏كند - بعضي ديگر گفته‏اند : جبرئيل بوده .


بعضي ديگر او را خود سليمان دانسته‏اند و اين وجوهي است كه بر هيچ يك از آنها دليلي نيست.


هر چه باشد و آن شخص هر كه بوده باشد از اينكه آيه مورد بحث را بدون عطف بر ما قبل آورد و آن را از ماقبل جدا ساخت ، براي اين بود كه در باره اين عالم كه تخت ملكه سباء را حاضر ساخت ، آن هم در زماني كمتر از زمان فاصله ميان نگاه كردن ، اعتناي بيشتري اعمال دارد و همچنين به علم او اعتناء ورزيد ، زيرا كلمه علم را نكره آورده ، فرمود : علمي از كتاب ، يعني علمي كه با الفاظ نمي‏توان معرفيش كرد .


و مراد از كتابي كه اين قدرت خارق العاده پاره‏اي از آن بود ، يا جنس كتابهاي آسماني است و يا لوح محفوظ و علمي كه اين عالم از آن كتاب گرفته علمي بوده كه راه رسيدن او را به اين هدف آسان مي‏ساخته است مفسرين در اينكه اين علم چه بوده ، اختلاف كرده‏اند ، بعضي گفته‏اند : اسم اعظم بوده .


بعضي ديگر گفته‏اند : آن اسم اعظم عبارت است از حي قيوم .


بعضي ديگر گفته‏اند : آن ذو الجلال و الاكرام بوده .


بعضي ديگر گفته‏اند : الله الرحمان بوده .


بعضي آن را به زبان عبراني آهيا شراهيا دانسته‏اند و بعضي گفته‏اند : آن عالم چنين دعا كرد : يا الهنا و اله كل شي‏ء الها واحدا لا اله الا انت ، ايتني بعرشها - اي معبود ما و معبود هر چيز كه معبودي واحد هستي و جز تو معبودي نيست ، تخت او را برايم بياور و سخناني ديگراز اين قبيل .


و ما در جلد هشتم اين كتاب - در بحثي كه پيرامون اسماء حسنا داشتيم - گفتيم كه : محال است اسم اعظمي كه در هر چيز تصرف دارد،


ترجمة الميزان ج : 15ص :518


از قبيل الفاظ و يا مفاهيمي باشد كه الفاظ بر آنها دلالت مي‏كند ، بلكه اگر واقعا چنين اسمي باشد و چنين آثاري در آن باشد لابد ، حقيقت اسم خارجي است ، كه مفهوم لفظ به نوعي با آن منطبق مي‏شود ، خلاصه : آن اسم حقيقتي است كه اسم لفظي اسم آن اسم است .


و در الفاظ آيه شريفه هيچ خبري از اين اسمي كه مفسرين گفته‏اند نيامده ، تنها و تنها چيزي كه آيه در اين باره فرموده اين است كه شخص نامبرده كه تخت ملكه سباء را حاضر كرد علمي از كتاب داشته و گفته است : من آن را برايت مي‏آورم غير از اين دو كلمه در باره او چيزي نيامده ، البته اين در جاي خود معلوم و مسلم است ، كه كار در حقيقت كار خدا بوده ، پس معلوم مي‏شود كه آن شخص علم و ارتباطي با خدا داشته ، كه هر وقت از پروردگارش چيزي مي‏خواسته و حاجتش را به درگاه او مي‏برده خدا از اجابتش تخلف نمي‏كرده .


و به عبارت ديگر ، هر وقت چيزي را مي‏خواسته خدا هم آن را مي‏خواسته است .


از آنچه گذشت اين نيز روشن شد كه علم مذكور از سنخ علوم فكري و اكتسابي و تعلم بردار نبوده است .


انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك - كلمه طرف به طوري كه گفته‏اند : به معناي نگاه و چشم برگرداندن است و ارتداد طرف به معناي اين است كه آن چيزي كه نگاه آدمي به آن مي‏افتد ، در نفس نقش بندد و آدمي آن را بفهمد كه چيست ، پس مقصود آن شخص اين بوده كه من تخت ملكه سباء را در مدتي نزدت حاضر مي‏كنم كه كمتر از فاصله نگاه كردن و ديد آن باشد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : طرف به معناي برداشتن پلك چشم و بازكردن آن براي ديدن است و ارتداد طرف به معناي بسته شدن پلكها به طور طبيعي است ، نه بستن عمدي و اختياري ، چون اگر آن مراد بود ، تعبير مي‏فرمود به رد طرف ، و اين خود نكته‏اي است كه نبايد از آن غفلت ورزيد .


ولي اين مفسر اشتباه كرده ، چون طرف ، يكي از افعال اختياري آدمي است ، ولي آنچه كه باعث بر اين فعل اختياري مي‏شود طبيعت آدمي است ، مانند نفس كشيدن و براي همين است كه احتياجي به فكر و انديشه قبلي ندارد ، به خلاف امثال خوردن و نوشيدن .


بنا بر اين ، فعل اختياري ، آن فعلي است كه به اراده آدمي مرتبط باشد ، حال چه اينكه محتاج به فكر و انديشه سابق باشد و چه نباشد .



ترجمة الميزان ج : 15ص :519


و علت اشتباه اين مفسر اين است كه : خيال كرده‏اند فعل اختياري آن فعلي است كه ناشي از تفكر و انديشه باشد ، و غير آن را اختياري ندانسته است .


پس نكته اين كه در آيه مورد بحث ، ارتداد را آورد نه رد را ، آن نيست كه وي گفته ، بلكه شايد اين باشد كه فعل چشم بر هم زدن ، از آنجا كه با فكر و انديشه قبلي انجام نمي‏شود ، در انظار چنين به نظر مي‏رسد كه پلكها خودش به هم مي‏خورد ، نه اينكه به خواست صاحبش باشد .


خطاب در جمله من آن را قبل از يك چشم بهم زدن و قبل از اينكه نگاهت برگردد برايت مي‏آورم خطاب آن عالم به سليمان (عليه‏السلام‏) است ، چون او بود كه مي‏خواست تخت ملكه سباء نزدش حاضر شود و نيز او بود كه گوينده سخن مي‏خواست تخت را برايش بياورد .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : خطاب عالم نامبرده متوجه به عفريت است ، كه قبلا به سليمان (عليه‏السلام‏) گفت : من آن را قبل از آنكه از جايت برخيزي مي‏آورم و اين عالم كه رو به او كرد و گفت : من آن را قبل از برگشتن نگاهت مي‏آورم ، خود سليمان بوده كه علمي از كتاب داشته است و اگر اين را گفته ، خواسته است فضيلت نبوت را به او بفهماند و برساند آن قدرتي كه خداي تعالي از راه تعليم كتاب به او داده ، برتر و عظيم‏تر است از قدرتي كه به عفريت داده و عفريت به آن مي‏بالد .


پس ، معناي آيه اين است كه : سليمان به عفريت گفت : من عرش او را برايت مي‏آورم قبل از آنكه نگاهت برگردد .


فخر رازي هم در تفسير كبير ، بر همين معنا اصرار ورزيده و وجوهي براي تاييد آن ذكر كرده ، كه ذره‏اي ارزش علمي ندارد ، علاوه بر اينكه ، اصل اين تفسير با سياق آيه - همانطور كه گفتيم - نمي‏سازد .


فلما رآه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربي ... يعني ، بعد از آنكه سليمان (عليه‏السلام‏) عرش ملكه سباء را نزد خود حاضر ديد ، گفت : اين - يعني حضور تخت بلقيس در نزد او در كمتر از يك طرفة العين - از فضل پروردگار من است ، بدون اينكه در خود من استحقاقي بوده باشد ، بلكه خداي تعالي اين فضيلت را به من ارزاني داشت تا مرا بيازمايد ، يعني امتحان كند آيا شكر نعمتش را به جا مي‏آورم ، و يا كفران مي‏كنم .


آنگاه فرمود : و هر كس شكر بگزارد براي خود گزارده ، يعني نفع آن عايد خودش مي‏شود نه عايد پروردگار من و هر كس كفران نعمت او كند ، باز ضررش عايد خودش


ترجمة الميزان ج : 15ص :520


مي‏شود ، چون پروردگار من بي نياز و كريماست .


و بطوري كه ملاحظه مي‏كنيد ذيل آيه ، صدر آن را تاكيد مي‏كند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مشار اليه به اشاره هذا ، قدرت به آوردن تخت ملكه سباء است ، چه بي واسطه و چه با واسطه .


ليكن اين حرف صحيح نيست ، چون ظاهر اينكه فرمود : فلما رآه مستقرا عنده قال ... اين است كه ثنا ( اين از فضل پروردگار من است ) مربوط باشد به حال رؤيت تخت و آن نعمت و فضلي كه در حال رؤيت به چشم مي‏خورد حضور تخت بوده ، نه قدرت بر احضار آن ، كه از مدتها پيش داشت .


در آيه مورد بحث ، حذف و اختصار به كار رفته و تقدير آن اين است كه فاذن له سليمان في الاتيان به كذلك فاتي به كما قال فلما راه ... - يعني ، سليمان به آن عالم اجازه داد كه تخت را آنطور كه خودش گفت بياورد ، پس همين كه آن را پابرجا ، نزد خود ديد گفت ... .


و از اين حذف فهميده مي‏شود كه آن قدر اين آوردن سريع بود كه گويي ميان ادعايش و ديدن سليمان ، هيچ فاصله‏اي نشد .


قال نكروا لها عرشها ننظر ا تهتدي ام تكون من الذين لا يهتدون در مفردات مي‏گويد : تنكير هر چيز از حيث معنا به اين است كه : آن را طوري كنند كه شناخته نشود ، بر خلاف تعريف ، كه به معناي آن است كه آن چيز را طوري كنند كه شناخته شود و در آيه نكروا لها عرشها تنكير استعمال شده .


از سياق آيه برمي‏آيد كه سليمان (عليه‏السلام‏) اين سخن را هنگامي گفت كه ملكه سبا و درباريانش به دربار سليمان رسيده و مي‏خواستند بر او وارد شوند و منظورش از اين دستور ، امتحان و آزمايش عقل آن زن بود ، همچنان كه منظورش از اصل آوردن تخت ، اظهار معجزه‏اي باهر از آيات نبوتش بود و به همين جهت دستور داد تخت او را به صورتي ناشناس درآورند ، و آنگاه متفرع كرد بر اين دستور ، اين را كه : ننظر ا تهتدي - ببينيم مي‏شناسد آن را يا نه و معناي آيه روشن است .


فلما جاءت قيل ا هكذا عرشك قالت كانه هو و اوتينا العلم من قبلها و كنا مسلمين يعني بعد از آنكه ملكه سباء نزد سليمان آمد از طرف سليمان به او گفتند : آيا تخت


ترجمة الميزان ج : 15ص :521


تو اينطور بود و اين جمله ، يعني جمله ا هكذا عرشك كلمه امتحان است .


و اگر فرمود : ا هكذا عرشك - آيا اين چنين بود تخت تو ، و نفرمود : ا هذا عرشك - آيا اين است عرش تو براي اين بود كه تخت را بيشتر مجهول و ناشناخته كند ، لذا از مشابهت اين تخت با تخت خود او در شكل و صفات پرسش نمود ، كه معلوم است اين گونه سؤال در ناشناخته كردن تخت، مؤثرتر است .


قالت كانه هو - مراد از اينكه گفت گويا اين همان است اين است كه : اين همان است و اگر اينطور تعبير كرد ، خواست تا از سبك مغزي و تصديق بدون تحقيق اجتناب كند ، چون غالبا از اعتقادات ابتدايي كه هنوز وارسي نشده و در قلب جاي نگرفته است با تشبيه ، تعبير مي‏آورند ، ( مي‏گويند مثل اينكه فلاني آمده ، يا گويا فلاني رفته و مثل اينكه اين كتاب مال فلاني است و همچنين) .


و اوتينا العلم من قبلها و كنا مسلمين - ضمير ها در كلمه قبلها به همين معجزه و آيت ، يا حالت رؤيت آن برمي‏گردد و معنايش اين است كه : ما قبل از اين معجزه ، يا قبل از اين حالت كه معجزه را مي‏بينيم عالم به آن بوديم و از ظاهر سياق برمي‏آيد كه اين جمله ، تتمه كلام ملكه سباء باشد ، بنا بر اين ، وضع چنين بوده كه وقتي ملكه تخت را مي‏بيند ، و درباريان سليمان از آن تخت از وي مي‏پرسند ، احساس كرده كه منظور آنان از اين پرسش اين است كه : به وي تذكر دهند كه متوجه قدرت خارق العاده سليمان (عليه‏السلام‏) باش ، لذا چون از سؤال آنان ، اين اشاره را فهميده ، در پاسخ گفته است : ما قبلا از چنين سلطنت و قدرتي خبر داشتيم ، يعني احتياجي به اين اشاره و تذكر نيست ، ما قبل از ديدن اين معجزه ، از قدرت او و از اين حالت خبر داشتيم و تسليم او شده بوديم و لذا در اطاعت و فرمان او سر فرود آورده‏ايم .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : جمله : و اوتينا العلم ... كلام سليمان است .


بعضي ديگر گفته‏اند : سخن درباريان سليمان است .


بعضي ديگر گفته‏اند : كلام ملكه سباء است ، و ليكن معنايش اين است كه ما قبلا مي‏دانستيم كه تخت ما از دربارمان به اينجا منتقل شده .


ولي هيچ يك از اين وجوه صحيح نيست .


و صدها ما كانت تعبد من دون الله انها كانت من قوم كافرين كلمه صد به معناي جلوگيري و برگرداندن است و متعلق آن ، تسليم خدا شدن


ترجمة الميزان ج : 15ص :522


است ، كه اعتراف ملكه هنگام داخل شدن به قصر كه مي‏گويد : اسلمت مع سليمان لله رب العالمين بر آن شهادت مي‏دهد .


و اين اسلامش ، با اسلامي كه قبلا بدان تصريح كرد و گفت : و كنا مسلمين اشتباه نشود ، براي اينكه آن اسلام ، تسليم سليمان شدنش بود و اين اسلام ، تسليم خدا شدن است .


اين آن معنايي است كه از سياق آيات برمي‏آيد ، ولي مفسرين وجوه ديگري در معناي آيه ذكر كرده‏اند ، كه ما از نقل آنها صرف نظر كرديم .


جمله انها كانت من قوم كافرين ، در مقام تعليل صد مذكور است و معنايش اين است : تنها چيزي كه او را از تسليم خدا شدن جلوگيري نمود ، همان معبودي بود كه به جاي خدا مي‏پرستيد و آن معبود - همچنان كه در خبر هدهد گذشت - آفتاب بوده و سبب اين جلوگيري اين بود كه ملكه نيز از مردمي كافر بود و ( از نظر افكار عمومي ) ايشان را در كفرشان پيروي مي‏كرد .


قيل لها ادخلي الصرح ... كلمه صرح به معناي قصر و هر بنايي است بلند و مشرف بر ساير بناها ، و نيز به معناي محلي است كه آن را تخت كرده باشند و سقف هم نداشته باشد و كلمه لجة به معناي آب بسيار زياد است و كلمه ممرد اسم مفعول از تمريد است كه به معناي صاف كردن است و كلمه قوارير به معناي شيشه است .


و اگر فرمود : بدو گفته شد داخل صرح شو ، گويا گوينده آن ، بعضي از خدمتكاران سليمان (عليه‏السلام‏) بوده ، كه در حضور او ملكه سباء را راهنمايي كرده كه داخل شود و اين رسم همه پادشاهان بزرگ است .


فلما راته حسبته لجة و كشفت عن ساقيها - يعني وقتي ملكه سباء آن صرح را ديد ، خيال كرد استخري از آب است ، ( چون خيلي آن شيشه صاف بود ) لذا جامه‏هاي خود را از ساق پا بالا زد تا دامنش تر نشود .


قال انه صرح ممرد من قوارير - گوينده اين سخن سليمان است ، كه به آن زن ، مي‏گويد : اين صرح ، لجه نيست .


بلكه صرحي است كه از شيشه ساخته شده ، پس ملكه سبا وقتي اين همه عظمت از ملك سليمان ديد و نيز آن داستان را كه از جريان هدهد و برگرداندن هدايا ، و نيز آوردن تختش از سبا به دربار وي به خاطر آورد ، ديگر شكي برايش نماند كه اينها همه معجزات و آيات نبوت او است و كار حزم و تدبير نيست ، لذا در اين هنگام گفت رب اني ظلمت نفسي ... .



ترجمة الميزان ج : 15ص :523


قالت رب اني ظلمت نفسي و اسلمت مع سليمان لله رب العالمين - در گفتار خود نخست به درگاه پروردگارش استغاثه مي‏كند ، و به ظلم خود كه خداي را از روز اول و يا از هنگامي كه اين آيات را ديد نپرستيده اعتراف نمود ، سپس به اسلام و تسليم خود در برابر خدا شهادت داد .


و در اين جمله‏اش كه گفت : اسلمت مع سليمان لله ، التفاتي نسبت به خداي تعالي به كار برد ، التفات از خطاب به غيبت ، و وجه اين التفات اين است كه خواست از ايمان اجمالي به خدا در جمله رب اني ظلمت نفسي ، به توحيد صريح انتقال يابد ، چون در جمله بعدي ، اسلام خود را بر طريقه اسلام سليمان دانست ، كه همان توحيد صريح باشد ، و آنگاه تصريح خود را با جمله رب العالمين تاكيد كرد ، يعني اقرار دارم كه جز خدا در هيچ جاي عالميان ربي نيست و اين همان توحيد در ربوبيت است ، كه مستلزم توحيد در عبادت است ، كه مشركين ( و از آن جمله آفتاب‏پرستان ) قائل به آن نيستند .


گفتاري پيرامون داستان سليمان (عليه‏السلام‏)


1- آنچه در قرآن از داستان او آمده در قرآن كريم از سرگذشت آن جناب جز مقداري مختصر نيامده ، چيزي كه هست دقت در همان مختصر ، آدمي را به همه داستانهاي او و مظاهر شخصيت شريفش راهنمايي مي‏كند .


يكي اينكه : آن جناب فرزند و وارث داود (عليه‏السلام‏) بود ، كه در اين باره فرمود : ووهبنا لداود سليمان و نيز فرموده : و ورث سليمان داود .


يكي ديگر اينكه خداي تعالي ملكي عظيم به او داد ، جن و طير و باد را برايش مسخر كرد و زبان مرغان را به وي آموخت ، كه ذكر اين چند نعمت در كلام مجيدش مكرر آمده است ، در سوره بقره آيه 102 ، در سوره انبياء ، آيه 81 ، در سوره نمل ، آيه 16 تا 18 ، در سوره سباء ، آيه 12 تا 13 و در سوره ص ، آيه 35 تا 39 .


قسمت سوم ، آن است كه به مساله انداختن جسد ، بر روي تخت وي اشاره مي‏كند ، كه در سوره ص ، آيه 33 واقع است .



ترجمة الميزان ج : 15ص :524


قسمت چهارم ، آيات مربوط به عرض صافنات جياد بر وي است ، كه در آيات 31 تا 33 سوره ص ، آمده است .


قسمت پنجم ، آياتي است كه به مساله داوري او در مساله افتادن گوسفند در زراعت پرداخته و اين آيات در سوره انبياء ، آيه 78 تا 79 آمده است .


قسمت ششم ، اشاره به داستان مورچه است ، كه در سوره مورد بحث ، آيه 18 و 19 آمده .


قسمت هفتم ، آيات مربوط به داستان هدهد و ملكه سباء است ، كه در همين سوره ، آيات 20 تا 44 آمده .


قسمت هشتم ، آيه مربوط به كيفيت درگذشت آن جناب است كه در سوره سبا آيه 14 واقع شده و ما شرحي كه مربوط به يك يك اينهشت قسمت است در ذيل آياتش در اين كتاب آورديم .


2- آياتي كه آن جناب را مي‏ستايد در قرآن كريم ، در پانزده - شانزده - مورد نام آن جناب را آورده و ثناي بسياري از او كرده ، بنده‏اش خوانده ، اوابش ناميده و فرموده : نعم العبد انه اواب و به علم و حكمتش ستوده و فرموده : ففهمناها سليمان و كلا آتينا حكما و علما و نيز فرموده : و لقد آتينا داود و سليمان علما و باز فرموده : يا ايها الناس علمنا منطق الطير و او را از انبياء مهدي و راه يافته خوانده ، فرموده : و ايوب و يونس و هرون و سليمان و نيز فرموده : و نوحا هدينا من قبل و من ذريته داود و سليمان .


3 - سليمان (عليه‏السلام‏) در عهد عتيق داستان آن جناب در كتاب ملوك اول آمده و بسيار در حشمت و جلالت امر او و


ترجمة الميزان ج : 15ص :525


وسعت ملكش و وفور ثروتش و بلوغ حكمتش سخن گفته ، ليكن از داستانهايش كه در قرآن ذكر شده ، جز همين مقدار نيامده كه : وقتي ملكه سباء خبر سليمان را شنيد و شنيد كه معبدي در اورشليم ساخته و او مردي است كه حكمت داده شده ، بار سفر بست و نزدش آمد و هدايايي بسيار آورد و با او ديدار كرد و مسائل بسياري به عنوان امتحان از او پرسيد و جواب شنيد ، آنگاه برگشت .


عهد عتيق بعد از آن همه ثناء كه براي سليمان كرده ، در آخر به وي اسائه ادب كرده و گفته كه : وي در آخر عمرش منحرف شد و از خداپرستي دست برداشته به بت‏پرستي گراييد و براي بتها سجده كرد ، بتهايي كه بعضي از زنانش داشتند و آنها را مي‏پرستيدند .


و نيز مي‏گويد : مادر سليمان ، اول ، زن اورياي حتي بود ، پدر سليمان عاشقش شد و با او زنا كرد و در همان زنا فرزندي حامله شد ناگزير داود ( از ترس رسوايي ) نقشه كشيد تا هر چه زودتر اوريا را سر به نيست كند و همسرش را بگيرد و همين كار را كرد ، بعد از كشته شدن اوريا در يكي از جنگها ، همسرش را به اندرون خانه و نزد ساير زنان خود برد ، در آنجا براي بار دوم حامله شد و سليمان را بياورد .


و اما قرآن كريم ساحت آن جناب را مبرا از پرستش بت مي‏داند ، همچنان كه ساحت ساير انبياء را منزه مي‏داند و بر هدايت و عصمتشان تصريح مي‏كند و در خصوص سليمان مي‏فرمايد : و ما كفر سليمان .


و نيز ، ساحتش را از اينكه از زنا متولد شده باشد منزه داشته است و از او حكايت كرده كه در دعايش بعد از سخن مورچه گفت : پروردگارا ، مرا به شكر نعمتها كه بر من و بر پدر و مادر من ارزاني داشتي ملهم فرما كه در تفسيرش گفتيم از اين دعا برمي‏آيد كه مادر او از اهل صراط مستقيم بوده ، يعني از كساني كه خداوند بر آنان انعام كرده ، از نبيين و صديقين و شهداء و صالحين .


4 - رواياتي كه در اين داستان وارد شده اخباري كه در قصص آن جناب و مخصوصا در داستان هدهد و دنباله آن آمده،


ترجمة الميزان ج : 15ص :526


بيشترش مطالب عجيب و غريبي دارد كه حتي نظائر آن در اساطير و افسانه‏هاي خرافي كمتر ديده مي‏شود ، مطالبي كه عقل سليم نمي‏تواند آن را بپذيرد و بلكه تاريخ قطعي هم آنها را تكذيب مي‏كند و بيشتر آنها مبالغه‏هايي است كه از امثال كعب و وهب نقل شده است .


و اين قصه‏پردازان مبالغه را به جايي رسانده‏اند كه گفته‏اند : سليمان پادشاه همه روي زمين شد و هفتصد سال سلطنت كرد و تمامي موجودات زنده روي زمين از انس و جن و وحشي و طير ، لشكريانش بودند .


و او در پاي تخت خود سيصد هزار كرسي نصب مي‏كرد ، كه به هر كرسي يك پيغمبر مي‏نشست ، بلكه هزاران پيغمبر و صدها هزار نفر از امراي انس و جن روي آنها مي‏نشستند و مي‏رفتند .


و مادر ملكه سباء از جن بوده و لذا پاهاي ملكه مانند پاي خران ، سم دار بوده و به همين جهت با جامه بلند خود ، آن را از مردم مي‏پوشاند ، تا روزي كه دامن بالا زد تا وارد صرح شود ، اين رازش فاش گرديد .


و در شوكت اين ملكه مبالغه را به حدي رسانده‏اند كه گفته‏اند : در قلمرو كشور او چهار صد پادشاه سلطنت داشتند و هر پادشاهي را چهار صد هزار نظامي بوده و وي سيصد وزير داشته است ، كه مملكتش را اداره مي‏كردند و دوازده هزار سر لشكر داشته كه هر سرلشكري دوازده هزار سرباز داشته ، و همچنين از اين قبيل اخبار عجيب و غير قابل قبولي كه در توجيه آن هيچ راهي نداريم ، مگر آنكه بگوييم از اخبار اسرائيليات است و بگذريم .


و اگر از خوانندگان عزيز ما كسي بخواهد به آنها دست يابد ، بايد به كتب جامع حديث چون الدر المنثور و عرائس و بحار و نيز به تفاسير مطول مراجعه نمايد .


بحث روايتي


در احتجاج از عبد الله بن حسن و او به سند خود از پدران بزرگوارش ، روايت كرده كه فرمودند : بعد از آنكه ابو بكر تصميم گرفت فاطمه (عليهاالسلام‏) را از فدك منع كند و اين خبر به گوش آن حضرت رسيد ، نزد ابو بكر آمد و فرمود : اي پسر ابي قحافه ! آيا ممكن است كه به حكم قرآن كريم ، تو از پدرت ارث ببري و من از پدرم ارث نبرم ؟ عجب رأي فاسدي داده‏اي ، آيا دانسته و عمدا كتاب خدا را مخالفت نموده و آن را كنار مي‏زنيد و پشت سر مي‏افكنيد ؟ كه مي‏فرمايد : و ورث سليمان داود تا آخر حديث .


و در تفسير قمي در روايت ابي الجارود از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده


ترجمة الميزان ج : 15ص :527


كه در ذيل جمله فهم يوزعون فرمود : يعني جلو لشكر را مي‏گرفتند تا دنباله آنان برسد و يكجا جمع شوند .


و در احتجاج از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در حديثي فرمود : در پاره‏اي از لهجه‏هاي عرب ناظره به معناي منتظره است ، مگر نشنيدي كلام خداي عز و جل را كه مي‏فرمايد : فناظرة بم يرجع المرسلون كه معنايش منتظره است .


و در بصائر به سند خود از جابر از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : اسم اعظم خدا از هفتاد و سه حرف تشكيل شده ، كه از آن يك حرفش نزد آصف بوده و با آن تكلم كرد ، زمين بين سليمان و بلقيس خسف شد و او تخت را با دست خود گرفته از آنجا برداشت و اينجا گذاشت ، دوباره زمين به حال اولش برگشت .


و اين تحويل و تحول در كمتر از يك چشم بر هم زدن صورت گرفت ، در حالي كه از آن هفتاد و سه حرف ، هفتاد و دو حرفش نزد ما است و يكي نزد خداي تعالي است ، كه آن را براي علم غيب خودش نگاه داشته است و عين حال لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم مؤلف : اين معنا از امام صادق (عليه‏السلام‏) نيز نقل شده و مرحوم كليني آن را در كافي از جابر از امام باقر و نيز از نوفلي از ابي الحسن صاحب عسكر (عليه‏السلام‏) روايت كرده است .


و اينكه فرمود : اسم اعظم از اين قدر حرف تشكيل شده و نزد آصف يك حرف از آن بوده ، كه با گفتن آن چنين و چنان شد ، منافات با مطلبي كه ما در باره اسم اعظم گفتيم ندارد ، چون ما در آنجا گفتيم اسم اعظم از مقوله الفاظ نيست ، اين روايت هم نمي‏گويد از مقوله الفاظ است ، بلكه سياق آن دلالت دارد بر اينكه مرادش از حرف ، حروف لفظي نيست و تعبير به حرف از باب اين است كه خواسته است با زبان مردم حرف بزند ، مردمي كه معهود در ذهنشان از اسم ، اسم لفظي و مركب از حروف ملفوظه است .


و در مجمع در ذيل جمله قبل ان يرتد اليك طرفك گفته است : در معناي اين جمله چند وجه است ... پنجم اينكه زمين برايش درهم پيچيده شد ، و اين معنا از امام صادق


ترجمة الميزان ج : 15ص :528


(عليه‏السلام‏) روايت شده .


مؤلف : آنچه وي روايت كرده در باب در هم پيچيده شدن زمين مغايرتي با روايت قبلي كه از آن به خسف تعبير كرد ندارد .


و اما اولين وجه از آن وجوه - كه ما پنجمش را نقل كرديم - اين است كه : ملائكه تخت را نزدش آورده باشند .


دوم اينكه : باد آن را آورده باشد .


سوم اينكه : خداي تعالي حركاتي متوالي در آن تخت خلق كرده باشد .


چهارم اينكه : در زمين فرو رفته باشد و در پيش روي سليمان سر از زمين درآورده باشد .


پنجم اينكه : خدا آن را در جاي خودش معدوم و در پيش روي سليمانش اعاده كرده باشد .


البته در اينجا وجه ديگري هست كه بعضي از مفسرين آن را گفته‏اند و آن اين است كه : به طور كلي وجود موجودات لحظه به لحظه از ناحيه خدا افاضه مي‏شود و وجود آن اول ، در آن دوم باقي نيست و خداي تعالي هستي را در آن اول افاضه كرد براي تخت آن زن در سبا ، سپس در آن بعد افاضه هستي كرد براي آن در نزد سليمان .


و اين وجوه در ممتنع و محال بودن مثل وجه پنجم‏اند و در دليل نداشتن ، مانند بقيه وجوه مي‏باشند .


و در همان كتاب است كه عياشي در تفسير خود و با سند روايت كرده كه موسي بن محمد بن علي بن موسي ( يعني موسي مبرقع ، فرزند حضرت جواد (عليه‏السلام‏) ، به يحيي بن اكثم ( بزرگترين دانشمند آن روز ) ، برخورد و ابن اكثم از او سؤالاتي كرد و او گفت : من داخل شدم بر برادرم علي بن محمد ، ( امام هادي ، (عليه‏السلام‏) و ميان من و او مواعظي گفتگو شد ، تا آنجا كه من سر در طاعتش نهادم و عرضه داشتم فدايت شوم ، ابن اكثم از من مسائلي پرسيده و فتوا خواسته است ، برادرم خنديد و پرسيد آيا فتوا دادي در آن مسائل ؟ عرضه داشتم : نه ، فرمود چرا ؟ عرضه داشتم چون آن مسائل را نمي‏دانستم ، فرمود : آنها چه بود ؟ عرضه داشتم : يكي اين بود كه گفت مرا خبر ده از سليمان .


آيا محتاج به علم آصف بن برخيا بود ؟ آنگاه مسائل ديگر را هم گفتم .


در پاسخ فرمود اي برادر بنويس : بسم الله الرحمن الرحيم ، مراد از اين آيه پرسش كردي كه خداي تعالي در كتابش فرموده : و قال الذي عنده علم من الكتاب و او آصف بن برخيا است و سليمان از آنچه آصف مي‏دانست عاجز نبود ، ليكن مي‏خواست به مردم بفهماند كه آصف ، بعد از او وصي و حجت است و علم آصف پاره‏اي از علم سليمان بوده ، كه به امر خدا


ترجمة الميزان ج : 15ص :529


به وي به وديعت سپرده بود و خدا اين را به فهم سليمان الهام كرد تا او حواله به آصف دهد ، تا در نتيجه امت ، بعد از درگذشت او در امامت و راهنمايي آصف اختلاف نكنند ، همانطور كه در زمان داود نيز ، خداي تعالي علم كتاب را به سليمان فهمانيد ، تا داود وي را در زندگي خود به امامت و نبوت بعد از خود معرفي كند ، تا حجت بر خلق مؤكد شود .


مؤلف : اين روايت را صاحب روح المعاني از مجمع نقل كرده و سپس گفته : اين روايت صحيح نيست .


و ليكن نفهميديم اعتراض روح المعاني به اين روايت چه بوده و هيچ وجهي برايش نديديم ، جز اينكه بگوييم ، چون كه در اين حديث از امامت گفتگو به ميان آمده ، لذا از حديث خوشش نيامده است .


و در نور الثقلين از كافي از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : به آنچه هيچ اميدي نداري اميدوارتر باش ، تا آنچه را كه اميدشرا داري - تا آنجا كه فرمود - ملكه سباء از كشورش بيرون شد و سرانجام مسلمان گشت .

مطالب مرتبط :
علی (سه شنبه 30 دي 1393)
پاسخ
سلام، ممنونم. بسیار مفید بود. خدا قوت علی (فرانسه)
* نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
* متن نظر :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :