امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
467
چه شد كه پيروان عيسي ـ عليه السّلام ـ با اينكه افراد ناشناسي از اهالي جليل و يهوديه بودند ناگهان به شهرت جهاني رسيدند؟

شواهد تاريخي نشان مي دهد كه مسيحيت در سال هاي اوليه پيدايش به كندي رشد نموده و پيروانش در انزوا به سر مي بردند. چنين امري مولود شرايط وجودي و پيدايش دين مسيح بوده. از يك طرف مسيحيت در ميان قومي به وجود آمد كه زمينه سختي براي پذيرش دعوت عموماً و دعوت مسيح خصوصاً داشتند. چرا كه دين جديد درصدد تجربه عظمت بني اسرائيل نبود. از جانب ديگر دولت مشرك روم در قبال آن موضعي محدود كننده و آزار رساننده داشت. ولي دو ويژگي برتر مسيحيت نسبت به يهوديت، هموار شدن مسير پيشرفت آن را فراهم مي آورد؛ يكي اينكه مسيحيت برخلاف يهوديت، دين بسته اي نبود و براي به دست آوردن پيروان جديد تلاش مي نمود. و دوّم تأييد دين مسيح بر محبت و اخلاق بود كه آن را از جاذبه بيشتري برخوردار مي كرد. عليرغم اين خصيصه موانع جدي اي براي شهرت جهاني اين دين و پيروانش وجود داشت. اين موانع برخي به ذات و اصالت اين دين برمي گشتند كه دست برداشتن از آن، به منزله استحاله و تحريف اين دين بود. و برخي مربوط به اهداف و شرايط مورد پذيرش اين دين بود كه اغماض از آن، خلع يد نمودن دين از متن اجتماع بود. تغيير و تحول عميق در مسيحيت راه را براي برطرف نمودن اين موانع هموار نموده، به گو نه اي كه در دل مسيحيت اصيل، مسيحيت ديگري زاده شد.

مسيحيت اوليه و دوران انزوا
از آنجا كه دين مسيح در ناحيه جليل كه مركز يهود متعصب بود به وجود آمد و مخاطبين خود را يهوديان قرار داد، پيروان اوليه اش در انزوا بسر مي بردند. جوامع اوليه مسيحي فاقد سازمان مناسب و كارآمد بوده و اداره كنندگان آن متشكل از هيئت مشايخ (پرلبيترها) بودند.[1] آنها تمام آداب و رسوم شريعت يهود را رعايت نموده و مرتباً جهت عبادت به همان معابد يهود مي رفتند. تنها چيزي كه آنها را از ساير يهود جدا مي ساخت، اعتقاد به پيامبري مسيح بود. پس از مدتي با  ورود پولس رسول به جمع حواريون، تفرقه شديدي ميان آنها درباره­ي اجراي دستورات شريعت موسي به وجود آمد. يعقوب به عنوان رهبر كليساي اورشليم و جمعي ديگر از حواريون برجسته مسيح، اعتقاد داشتند كه تنها ايمان به مسيح جهت رستگاري كافي نبوده و بايد احكام شريعت موسي به دقت اجرا شود. در مقابل پولس عقيده داشت كه صرف ايمان به مسيح جهت رستگاري كافي است. پولس با تأسي جستن از افكار و عقايد رومي و يوناني، تأثيرات عميقي در مسيحيت ايجاد نمود. به طوري كه به عنوان مؤسس دوم دين مسيح شهرت يافت. سرانجام پولس بر دسته اول چيره شده و توانست افكار خود را در ميان ملتها گسترش دهد. با نشر اين افكار، زمينه مساعد شهرت جهاني مسيحيت فراهم آمد.

دوران شهرت
شهرت دين مسيح و پيروان آن، معلول عوامل چندي است كه مهمترين آن عبارتند از:
الف. هماهنگي آيين مسيح با عقايد مشركان: گفته شد كه پولس، تغييرات عمده اي را در مسيحيت به وجود آورد. اين تحولات باعث شد كه نگرش و اعتقادات مسيحيت، به باورهاي مشركين نزديك شده و به اين وسيله امتهاي غير مسيح، جهت پذيرش آن آمادگي بيشتري پيدا كنند.[2]
به اين ترتيب انسان هاي بي­شماري كه در جوامع غير يهودي به دين مسيح گرايش مي يافتند، چون با ديني مواجه مي شدند كه دربردارنده ي افكاري بود كه قبلاً با آن انس يافته بودند، نمي توانستند به حقيقت ماهوي اين دين برسند. و مسيحيت رفته رفته چنان فرهنگ شرك را در خود جذب نمود كه ماهيت واقعي خود را از دست داد.[3]
ب. دولتي شدن كليسا: تغيير و تحولاتي كه در دين مسيح ايجاد شد راه را براي پذيرش آن از طرف دولت روم هموار نمود. تا پيش از اين حاكمان رومي، مسيحيت را در مقابل خود ديده و به تعقيب و آزار مسيحيان مي پرداختند. ولي پس از اين تغييرات، دولت روم دليلي براي برخورد با آن نمي ديد. و مي توانست آن را به بزرگترين پشتيبان خود بدل سازد، به همين دليل قسطنطنيه در سال 313 م. آن را مورد پذيرش قرار داده و به گونه اي از آن جانبداري نمود كه توانست آن را تحت نفوذ خود درآورد.[4] پس از آن كليساي شهر روم از آنچنان شهرتي برخوردار شد كه اسقف آن از لقب اختصاصي «پاپ» برخوردار شد. موقعيت جديد دين مسيح موجب شد كه اين دين تشكيلات و سازماني كارآمد يافته و تحت حمايت متفكران بانفوذ مسيحي قرار گيرد.[5]
اين امر موجب شد كه دين مسيح از نظر اعتقادي كاملاً دگرگون شود. تا قبل از آن مسيحيت تعاليم اخلاقي انجيل را وسيله اي براي تغيير رفتار بشر در اين جهان مي دانست، ولي پس از رسميت يافتن، آن را اصولي براي زندگي در جهان ديگر دانست. به همين دليل هر چند مسيحيت از انزواي اوليه خارج شده و پيروانش به شهرت رسيدند، (وليكن) تعاليم مسيح از واقعيت هاي اجتماعي دور شده و تأثير عملي خود را به ميزان قابل توجهي از دست دادند. و با چنين دگرگوني عميقي بود كه قسطنطنيه توانست بدون اينكه تعاليم عيسي را در امور سياسي رعايت نمايد، آن را حافظ دولت روم نمايد.[6] و به اين ترتيب مسيحيت پس از رسمي شدنش آبرويي براي كساني شد كه در پي پيشرفت دنيوي بودند.[7]

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تمدن مغرب زمين، اشپيل فوگل، محمدحسين آريا، بخش پيروزي مسيحيت، اميركبير، 1380.
2. تاريخ تمدن، ويل دورانت، گروه مترجمين، ج سوم، فصل سي ام (پيروزي مسيحيت) سازمان انتشارات آموزش انقلاب اسلامي، دوم، 1367.
3. در آمدي بر تاريخ و كلام مسيحيت، محمدرضا زيبايي نژاد.

پي نوشت ها:
[1] . ر.ك: اشپيل فوگل، محمد حسين آريا، تمدن مغرب زمين اميركبير، 1380، ج1، صفحة 253.
[2] . ر.ك: جان بي ناس، تاريخ جامع اديان، علي اصغر حكمت، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چهارم، 1370، ص617؛ و نيز اشپيل فوگل، تمدن مغرب زمين، محمد حسين آريا، ج1، ص260.
[3] . ر.ك: هنري بحفور و پاركز، خدايان و آدميان، ترجمه محمد بقايي (ماكان)، قصيده/1380، ص462، 463.
[4] . ر.ك: جان بي ناس، تاريخ جامع اديان، علي اصغر حكمت، ص633.
[5] . خدايان و آدميان، ص457.
[6] . همان، ص458.
[7] . ر.ك: جوان اُ.گريدي، مسيحيت و بدعتها، عبدالرحيم سليماني اردستاني، مؤسسه فرهنگي طه، 1377، ص223.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :