امروز:
پنج شنبه 27 مهر 1396
بازدید :
870
ترجمه الميزان: سوره نمل آيات 93 - 45


ترجمة الميزان ج : 15ص :530


وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا إِلي ثَمُودَ أَخَاهُمْ صلِحاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ فَإِذَا هُمْ فَرِيقَانِ يخْتَصِمُونَ‏(45) قَالَ يَقَوْمِ لِمَ تَستَعْجِلُونَ بِالسيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسنَةِلَوْ لا تَستَغْفِرُونَ اللَّهَ لَعَلَّكمْ تُرْحَمُونَ‏(46) قَالُوا اطيرْنَا بِك وَ بِمَن مَّعَكقَالَ طئرُكُمْ عِندَ اللَّهِبَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ‏(47) وَ كانَ في الْمَدِينَةِ تِسعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ في الأَرْضِ وَ لا يُصلِحُونَ‏(48) قَالُوا تَقَاسمُوا بِاللَّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِ مَا شهِدْنَا مَهْلِك أَهْلِهِ وَ إِنَّا لَصدِقُونَ‏(49) وَ مَكَرُوا مَكراً وَ مَكَرْنَا مَكراً وَ هُمْ لا يَشعُرُونَ‏(50) فَانظرْ كَيْف كانَ عَقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْنَهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ‏(51) فَتِلْك بُيُوتُهُمْ خَاوِيَةَ بِمَا ظلَمُواإِنَّ في ذَلِك لاَيَةً لِّقَوْمٍ يَعْلَمُونَ‏(52) وَ أَنجَيْنَا الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ‏(53)


ترجمه آيات


وبه ثموديان برادرشان صالح را فرستاديم كه خداي يكتا را بپرستيد آن وقت دو گروه شدند كه با يكديگر مخاصمه مي‏كردند ( 45) .


گفت : اي قوم چرا شتاب داريد كه حادثه بد پيش از حادثه خوب فرا رسد ، چرا از خداي يكتا آمرزش نمي‏خواهيد ، شايد مورد لطف و رحمت خدا قرار گيريد ( 46) .


گفتند : ما به تو و پيروانت فال بد زده‏ايم ، گفت : فال بد ( و نيك ) شما نزد خداست ، بلكه شما گروهي هستيد كه مورد آزمايش قرار گرفته‏ايد ( 47) .



ترجمة الميزان ج : 15ص :531


در آن شهر نه نفر بودند كه در آن سر زمين فساد مي‏كردند و اصلاح نمي‏كردند ( 48 ) .


گفتند : بياييد قسم ياد كنيد به خدا كه شبانه او را با كسانش از ميان بر داريم آنگاه به خونخواه و ولي دم وي گوييم ما هنگام هلاك كسان او حاضر نبوديم و ما راست گويانيم ( 49) .


آنها نيرنگي كردند و ما نيز در آن حال كه غافل بودند تدبيري كرديم ( 50) .


بنگر عاقبت نيرنگشان چه شد كه ما همگيشان را با قومشان هلاك كرديم ( 51) .


اينك خانه‏هايشان براي آن ستم‏ها كه مي‏كردند خالي مانده كه در اين براي گروهي كه بدانند عبرتي است ( 52) .


و كساني را كه ايمان داشتند و پرهيزكار بودند نجات داديم ( 53 ) .


بيان آيات


اين چند آيه ، اجمالي از داستان صالح پيغمبر و قومش را آورده ، و در آن جانب تهديد و انذار بر جانب بشارت و نويد غلبه دارد و اين معنا را در سابق نيز ، خاطرنشان كرديم .


و لقد ارسلنا الي ثمود اخاهم صالحا ... يختصمون كلمه اختصام به معناي تخاصم و نزاع طرفيني است و اگر دو فريق را با صفت جمع يختصمون توصيف كرد ، با اينكه جا داشت بفرمايد : فريقان يختصمان بدين جهت است كه مراد از فريقان ، تنها دو فريق معيني نيست ، بلكه مراد از آن ، مجموع امت است و كلمه اذا فجائيه و به معناي ناگهان است .


و معنايآيه اين است كه : ما به سوي قوم ثمود برادر و فاميلشان صالح را فرستاديم و اميد آن مي‏رفت كه بر ايمان به خدا اجتماع نموده و متفق گردند و ليكن بر خلاف انتظار و بطور ناگهاني به دو فريق از هم جدا شدند ، فريقي ايمان آورد ، و فريقي ديگر كفر ورزيد ، در باره حق با هم به نزاع و كشمكش پرداختند و هر فريقي مي‏گفت حق با من است .


و بعيد نيست مراد از اختصامشان با يكديگر ، همان جرياني باشد كه خداي تعالي در جاي ديگر از كلام مجيدش ، از آنان حكايت كرده و فرموده است : قال الملأ الذين استكبروا من قومه للذين استضعفوا لمن آمن منهم ا تعلمون ان صالحا مرسل من ربه ؟ قالوا انا بما ارسل به مؤمنون ، قال الذين استكبروا انا بالذي آمنتم به كافرون .



ترجمة الميزان ج : 15ص :532


از همينجا معلوم مي‏شود كه در حقيقت ، قوم صالح سه فريق شدند : فريقي از آنان از ايمان به خدا استكبار ورزيدند ، فريق دوم طايفه‏اي از مستضعفين ، كه پيرو همان مستكبرين شدند ، طايفه سوم ، يكدسته از مستضعفين كه به وي ايمان آوردند .


قال يا قوم لم تستعجلوا بالسيئة قبل الحسنة ... معناي استعجال به سيئه قبل از حسنه ، اين است كه : قبل از رحمت الهي كه سببش ايمان و استغفار است به درخواست عذاب مبادرت كنند .


و با اين معنا روشن مي‏شود كه صالح اين توبيخ را وقتي كرد كه ايشان ناقه را كشته و به وي گفته بودند : يا صالح ائتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين .


بنا بر اين ، جمله لو لا تستغفرون الله لعلكم ترحمون تحريك و تشويق به ايمان و توبه است ، تا شايد خدا به ايشان رحم كند و عذابي كه به ايشان وعده داده به وعده‏اي كه دروغ نمي‏شود از آنان بر دارد .


قالوا اطيرنا بك و بمن معك قال طائركم عند الله بل انتم قوم تفتنون كلمه : اطيرنا در اصل تطيرنا بوده ، كه صيغه متكلم مع الغير از باب تفعل است ، كه مصدرش تطير مي‏شود و تطير به معناي فال بد زدن به چيزي و شوم دانستن آن است ، خواهي پرسيد ، ثلاثي مجرد آن طير است كه به معناي مرغ است ، پس چرا در باب تفعل معناي فال بد زدن را مي‏دهد ؟ در جواب مي‏گوييم : چون مردم غالبا با مرغ فال مي‏زدند و لذا شوم دانستن چيزي را تطير خواندند و همچنين به طوري كه گفته‏اند بهره هر كسي را از شر ، طائر او ناميدند .


پس اينكه مردم به صالح خطاب كردند كه ما به تو تطير مي‏زنيم و به هر كس كه با توست معنايش اين است كه : تو و هم مسلكانت را شوم مي‏دانيم ، چون مي‏بينيم از روزي كه تو قيام به دعوت خود كردي ما گرفتار محنت‏ها و بلاها شديم ، پس هرگز به تو ايمان نمي‏آوريم .


صالح در پاسخ تطير آنان فرمود : طائرتان نزد خداست يعني بهره‏تان از شر ، و آن عذابي كه اعمال شما مستوجب آن است نزد خداست .



ترجمة الميزان ج : 15ص :533


و به همين جهت دوباره از همين گفته خود اعراض نموده فرمود : بلكه شما مردمي هستيد كه در حال آزمايشيد ، يعني خداوند شما را با خير و شر مي‏آزمايد ، تا مؤمن شما از كافرتان و مطيع شما از عاصيتان ، متمايز و جدا گردد .


و معناي آيه اين است كه قوم صالح گفتند : ما به تو وبه آنان كه با تو هستند فال بد مي‏زنيم ، و هرگز بتو ايمان نياورده ، و استغفار نمي‏كنيم .


صالح فرمود : و طائرتان يعني نصيبتان از شر نزد خدا است ، و آن نامه اعمال شما است و من و آنهايي كه با من هستند اثري در شما نداريم ، تا اين ابتلاآت را به سوي شما سوق دهيم ، بلكه اين خود شماييد كه در بوته آزمايش قرار گرفته‏ايد و با اين ابتلاآت امتحان مي‏شويد ، تا مؤمنتان از كافرتان جدا و مطيعتان از عاصيتان متمايز گردد .


و چه بسا بعضي گفته‏اند كه : طائر به معناي شر نيست ، بلكه به معناي آن علتي است كه يا به انسان خير برساند يا شر ، چون قوم صالح يا همه عرب همانطور كه با طير فال بد مي‏زدند ، با طير نيز فال خوب مي‏زدند ، و همانطور كه بعضي مرغها را نحس مي‏دانستند ، بعضي ديگر را نيز داراي ميمنت مي‏پنداشتند ، پس طائر در نزد عرب به معناي هر چيزي است كه دنبالش يا خير بياورد يا شر ، همچنان كه در قرآن كريم نامه اعمال را كه يا خير است يا شر طائر خوانده و فرموده : و كل انسان الزمناه طائره في عنقه و نخرج له يوم القيمة كتابا .


و چون آنچه از خير و شر كه به انتظار آدمي است به قضاء و حكم خداي سبحان است و در نامه‏اي نوشته شده است ، ناچار طائر همان كتابي خواهد بود كه مقدرات انسان در آن محفوظ شده است .


ليكن اين حرف صحيح نيست زيرا در ذيل آيه سوره اسري آمده كه مراد از طائر نامه اعمال است ، نه كتاب مقدرات ، همچنان كه آيه بعدش كه مي‏فرمايد : اقرء كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيبا بر اين گفته ما دلالت مي‏كند .


بعضي گفته‏اند : معناي جمله بل انتم قوم تفتنون اين است كه شما مردمي هستيد كه عذاب خواهيد شد ، ليكن آن معنا كه ما براي جمله مذكور كرديم مناسبتر است .



ترجمة الميزان ج : 15ص :534


و كان في المدينة تسعة رهط ... راغب مي‏گويد كلمه رهط به معناي خويشاوندان كمتر از ده نفر است .


و بعضي گفته‏اند تا چهل نفر را هم شامل مي‏شود .


بعضي ديگر گفته‏اند : فرق ميان رهط و كلمه نفر اين است كه كلمه رهط از سه و يا هفت تا ده را شامل مي‏شود و كلمه نفر از سه تا نه را .


و اما اينكه مراد از رهط چيست ؟ بعضي گفته‏اند : يعني اشخاص و لذا تمييز براي عدد نه واقع شده ، چون معناي جمع را مي‏داده ، پس معلوم مي‏شود آنهايي كه بر سر سوگند اختلاف داشته‏اند نه نفر مرد بوده‏اند .


قالوا تقاسموا بالله لنبيتنه و اهله ثم لنقولن لويه ما شهدنا مهلك اهله و انا لصادقون كلمه تقاسم به معناي شركت در سوگند است .


و كلمه تبييت ، به معناي سوء قصد در شب است .


و كلمه اهل به معناي آن كسي است كه : يك خانه ، او و مثل او را در خود جمع مي‏كند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع مي‏نمايد ، ( پس اهل خانه و اهل دين و اهل بيت ، به معناي كساني است كه يك خانه و يك دين و يك دودمان آنها را با هم جمع كند ) و شايد مراد از أهله در آيه مورد بحث ، همسر و فرزندان باشد ، به قرينه اينكه بعد از آن مي‏فرمايد : ثم نقول لوليه ما شهدنا - آنگاه به وليش مي‏گوييم ما ناظر نبوديم و جمله و انا لصادقون عطف است بر جمله ما شهدنا و در حقيقت جزو مقول قول و تتمه كلام است .


و معناي آيه اين است كه : آن جمعيتي كه فساد مي‏كردند به خدا سوگند خوردند و گفتند : ما شبانه او و اهل او را مي‏كشيم ، آنگاه صاحب خون آنان را اگر به خونخواهي برخاست و ما را تعقيب كرد ، مي‏گوييم كه ما حاضر و ناظر در هلاكت اهل او نبوده‏ايم و ما راست مي‏گوييم ، و معلوم است كه اگر شاهد و ناظر هلاكت اهل او نباشند ، شاهد هلاكت خود او هم نيستند ، حالا يا به ملازمه و يا به قول بعضي به اولويت .


و چه بسا بعضي گفته‏اند كه جمله و انا لصادقون حال از فاعل در نقول است، يعني ما به وليش چنين و چنان مي‏گوييم ، در حالي كه در اين گفتار راستگو باشيم،


ترجمة الميزان ج : 15ص :535


چون ما هلاكت خودش و اهلش هر دو را شاهد بوديم : نه هلاكت اهلش به تنهايي را .


ولي اين وجه دلپسندي نيست و بيهوده خود را به زحمت انداختن است و البته وجوه ديگري هم هست كه در آن بيش از اين وجه ، خود را به زحمت انداخته‏اند ، در حالي كه هيچ لزومي ندارد كه جمله را حال بگيريم ، تا به زحمت بيفتيم .


و مكروا مكرا و مكرنا مكرا و هم لا يشعرون اما مكر قوم صالح اين بود كه - بنا بر شهادت سياق قبلي - بر قصد سوء و كشتن صالح و اهل او تواطي و اتفاق كنند و سوگند بخورند و اما مكر خداي تعالي اين بود كه - به شهادت سياق لا حق - هلاكت همه آنان را تقدير كند .


فانظر كيف كان عاقبة مكرهم انا دمرناهم و قومهم اجمعين كلمه تدمير به معناي هلاكت كردن است و چند ضمير جمع در آيه به رهط بر مي‏گردد .


و اينكه فرمود : عاقبت مكرشان اهلاك خود و قومشان بود ، جهتش اين است كه مكر آنان استدعا و اقتضاي مكر الهي را به عنوان مجازات دارد و همين مستوجب هلاكتشان و هلاكت قومشان گرديد .


فتلك بيوتهم خاوية بما ظلموا ... كلمه خاويه به معناي خالي است از ماده خوي به معناي خالي بودن ، و بقيه الفاظ آيه روشن است .


و انجينا الذين آمنوا و كانوا يتقون در اين آيه مؤمنين را بشارت به نجات مي‏دهد و اگر در رديف آن فرمود و كانوا يتقون براي اين است كه تقوا مانند سپر است براي ايمان و نمي‏گذارد ايمان لطمه بخورد ، همچنان كه فرموده : و العاقبة للمتقين و نيز فرموده : و العاقبة للتقوي .



ترجمة الميزان ج : 15ص :536


وَ لُوطاً إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفَحِشةَ وَ أَنتُمْ تُبْصِرُونَ‏(54) أَ ئنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ شهْوَةً مِّن دُونِ النِّساءِبَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تجْهَلُونَ‏(55) × فَمَا كانَ جَوَاب قَوْمِهِ إِلا أَن قَالُوا أَخْرِجُوا ءَالَ لُوطٍ مِّن قَرْيَتِكُمْإِنَّهُمْ أُنَاسٌ يَتَطهَّرُونَ‏(56) فَأَنجَيْنَهُ وَ أَهْلَهُ إِلا امْرَأَتَهُ قَدَّرْنَهَا مِنَ الْغَبرِينَ‏(57) وَ أَمْطرْنَا عَلَيْهِم مَّطراًفَساءَ مَطرُ الْمُنذَرِينَ‏(58)


ترجمه آيات


و لوط ( را به ياد آر ) هنگامي كه به قوم خود گفت : شما كه چشم داريد ( و زشتي و نتايج شوم اين كار را مي‏بينيد ) چرا اين كار زشت را مي‏كنيد ( 54) .


چرا شما از روي شهوت به جاي زنان به مردان رو مي‏كنيد ، راستي كه شما گروهي جهالت پيشه‏ايد ( 55 ) .


جواب قومش جز اين نبود كه گفتند : خاندان لوط را از دهكده خويش بيرون كنيد كه آنان مردمي هستند كه پاكيزه‏خويي مي‏كنند ( 56) .


پس وي را با كسانش نجات داديم مگر زنش كه او را در رديف باقيماندگان به شمار برده بوديم ( 57) .


آنگاه باراني عجيب بر آنان بارانديم و باران بيم يافتگان چقدر بد بود ( 58) .



ترجمة الميزان ج : 15ص :537


بيان آيات


اين آيات اجمال داستان لوط را بيان مي‏كند ، در اين چند آيه نيز مانند آيات قبل جانب انذار و تهديد بر جانب بشارت و نويد غالب است .


و لوطا اذ قال لقومه ا تاتون الفاحشة و انتم تبصرون اين آيه بطوري كه بعضي گفته‏اند : عطف است بر محل جمله ارسلنا در داستان سابق به فعلي كه در تقدير است و تقدير آن چنين است و لقد ارسلنا لوطا همچنان كه در داستان قبلي فرمود : و لقد ارسلنا الي ثمود ... .


ممكن هم هست بگوييم عطف است بر اصل داستان ، آن وقت فعل اذكر را در تقدير بگيريم ، يعني و به ياد آر لوط را كه ... و كلمه فاحشة به معناي خصلتي است كه بي نهايت شنيع و زشت باشد ، كه در اينجا مراد عمل زشت لواط است .


و انتم تبصرون يعني اين عمل زشت را در حالي انجام مي‏دهيد كه مردم هم آن را مي‏بينند و بنا بر اين معنا ، جمله مورد بحث نظير جمله و تاتون في ناديكم المنكر است .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از آن بصيرت قلب است ، يعني با اينكه دلتان گواه بر اين زشتي و شناعت است ، ليكن اين معنا بعيد است .


ا ئنكم لتاتون الرجال شهوة من دون النساء بل انتم قوم تجهلون اين استفهام براي انكار است و اگر دو تا از ادوات تاكيد - إن و لام - را بر سر جمله استفهاميه آورده ، براي اين است كه دلالت كند بر اينكه مضمون جمله در تعجب و استبعاد به حدي است كه احدي آن را نمي‏پذيردو تصديق نمي‏كند .


و جمله مزبور به هر حال به منزله تفسيري است براي فحشاء .


بل انتم قوم تجهلون - يعني اين توبيخ ما فايده‏اي ندارد ، چون شما مردمي هستيد كه مي‏خواهيد هميشه جاهل بمانيد و با اين توبيخ و انكار و استبعاد ما متنبه نمي‏شويد و اگر نفرمود : بلكه شما از مردمي هستيد كه جهل مي‏ورزند و به جاي آن فرمود : بلكه شما مردمي هستيد كه جهل مي‏ورزيد اين در حقيقت از باب به كار بردن مسبب در جاي سبب


ترجمة الميزان ج : 15ص :538


است .


فما كان جواب قومه الا ان قالوا اخرجوا آل لوط من قريتكم انهم اناس يتطهرون يعني قوم لوط جوابي نداشتند جز اينكه گفتند : خاندان لوط را از شهر خود بيرون كنيد ، چون آنان مردمي هستند كه مي‏خواهند از اين عمل منزه باشند ، البته معلوم است كه اين كه گفتند : مي‏خواهند منزه باشند به عنوان مسخره گفتند و گر نه عمل خود را زشت نمي‏دانستند ، تا دوري از آن نزاهت باشد .


فانجيناه و اهله الا امراته قدرناها من الغابرين مراد از كلمه اهله اهل بيت لوط است ، چون در سوره ذاريات فرموده : فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين پس قهرا اهل لوط منحصر در همان اهل خانه‏اش مي‏شود و اينكه در باره همسر او فرمود : قدرناها من الغابرين معنايش اين است كه : ما او را از جمله باقي ماندگان در عذاب قرار داديم .


و امطرنا عليهم مطرا فساء مطر المنذرين مراد از مطر در اينجا سنگريزه‏اي از سجيل است ، زيرا در جاي ديگر فرموده : و امطرنا عليهم حجارة من سجيل و اگر كلمه مطرا - باراني ، را نكرده آورد كه نوعيت را مي‏رساند ، براي اين است كه بفهماند باراني بر آنان بارانديم كه داستاني عظيم داشت .



ترجمة الميزان ج : 15ص :539


قُلِ الحَْمْدُ للَّهِ وَ سلَمٌ عَلي عِبَادِهِ الَّذِينَ اصطفَيءَاللَّهُ خَيرٌ أَمَّا يُشرِكُونَ‏(59) أَمَّنْ خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض وَ أَنزَلَ لَكم مِّنَ السمَاءِ مَاءً فَأَنبَتْنَا بِهِ حَدَائقَ ذَات بَهْجَةٍ مَّا كانَ لَكمْ أَن تُنبِتُوا شجَرَهَاأَ ءِلَهٌ مَّعَ اللَّهِبَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ‏(60) أَمَّن جَعَلَ الأَرْض قَرَاراً وَ جَعَلَ خِلَلَهَا أَنْهَراً وَ جَعَلَ لهََا رَوَسي وَ جَعَلَ بَينَ الْبَحْرَيْنِ حَاجِزاًأَ ءِلَهٌ مَّعَ اللَّهِبَلْ أَكثرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ‏(61) أَمَّن يجِيب الْمُضطرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِف السوءَ وَ يَجْعَلُكمْ خُلَفَاءَ الأَرْضِأَ ءِلَهٌ مَّعَ اللَّهِقَلِيلاً مَّا تَذَكرُونَ‏(62) أَمَّن يَهْدِيكمْ في ظلُمَتِ الْبرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مَن يُرْسِلُ الرِّيَحَ بُشرَا بَينَ يَدَي رَحْمَتِهِأَ ءِلَهٌ مَّعَ اللَّهِتَعَلي اللَّهُ عَمَّا يُشرِكونَ‏(63) أَمَّن يَبْدَؤُا الخَْلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ مَن يَرْزُقُكم مِّنَ السمَاءِ وَ الأَرْضِأَ ءِلَهٌ مَّعَ اللَّهِقُلْ هَاتُوا بُرْهَنَكُمْ إِن كُنتُمْ صدِقِينَ‏(64) قُل لا يَعْلَمُ مَن في السمَوَتِ وَ الأَرْضِ الْغَيْب إِلا اللَّهُوَ مَا يَشعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ‏(65) بَلِ ادَّرَك عِلْمُهُمْ في الاَخِرَةِبَلْ هُمْ في شكٍ مِّنهَابَلْ هُم مِّنْهَا عَمُونَ‏(66) وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَ ءِذَا كُنَّا تُرَباً وَ ءَابَاؤُنَا أَ ئنَّا لَمُخْرَجُونَ‏(67) لَقَدْ وُعِدْنَا هَذَا نحْنُ وَ ءَابَاؤُنَا مِن قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلا أَسطِيرُ الأَوَّلِينَ‏(68) قُلْ سِيرُوا في الأَرْضِ فَانظرُوا كيْف كانَ عَقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ‏(69) وَ لا تحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لا تَكُن في ضيْقٍ مِّمَّا يَمْكُرُونَ‏(70) وَ يَقُولُونَ مَتي هَذَا الْوَعْدُ إِن كُنتُمْ صدِقِينَ‏(71) قُلْ عَسي أَن يَكُونَ رَدِف لَكُم بَعْض الَّذِي تَستَعْجِلُونَ‏(72) وَ إِنَّ رَبَّك لَذُو فَضلٍ عَلي النَّاسِ وَ لَكِنَّ أَكثرَهُمْ لا يَشكُرُونَ‏(73) وَ إِنَّ رَبَّك لَيَعْلَمُ مَا تُكِنُّ صدُورُهُمْ وَ مَا يُعْلِنُونَ‏(74) وَ مَا مِنْ غَائبَةٍ في السمَاءِ وَ الأَرْضِ إِلا في كِتَبٍ مُّبِينٍ‏(75) إِنَّ هَذَا الْقُرْءَانَ يَقُص عَلي بَني إِسرءِيلَ أَكثرَ الَّذِي هُمْ فِيهِ يخْتَلِفُونَ‏(76) وَ إِنَّهُ لهَُدًي وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ‏(77) إِنَّ رَبَّك يَقْضي بَيْنهُم بحُكْمِهِوَ هُوَ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ‏(78) فَتَوَكلْ عَلي اللَّهِإِنَّك عَلي الْحَقّ‏ِ الْمُبِينِ‏(79) إِنَّك لا تُسمِعُ الْمَوْتي وَ لا تُسمِعُ الصمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ‏(80) وَ مَا أَنت بهَدِي الْعُمْي عَن ضلَلَتِهِمْإِن تُسمِعُ إِلا مَن يُؤْمِنُ بِئَايَتِنَا فَهُم مُّسلِمُونَ‏(81)



ترجمة الميزان ج : 15ص :540


ترجمه آيات


بگو ستايش مخصوص خداي يكتا است و درود بر بندگان برگزيده‏اش ، آيا خدا بهتر است يا آن چيزهايي كه به جاي وي مي‏پرستند و شريك او مي‏گيرند ؟ ( 59) .


(آيا بت‏ها ) بهترند يا كسي كه آسمانها و زمين را آفريده ؟ و براي شما از آسمان آبي فرود آورده و با آن بوستان‏هاي خرم رويانيديم كه رويانيدن درخت آن كار شما نبود چگونه با اين خدا خدايي هست ؟ ( نه ) بلكه آنان گروهي هستند كه انحراف پيدا كرده‏اند ( 60 ) .


يا آنكه زمين را آرامگاه ساخت و در آن جوي‏ها پديد آورد و براي زمين كوههاي ثابت و پا بر جا ايجاد كرد و ميان دو دريا مانعي قرار داد ، چگونه با اين خدا خدايي هست ؟ ( 61) .


يا آن كه درمانده ، وقتي كه او را بخواند اجابتش كند و محنت از او بر دارد و شما را جانشينان اين سر زمين كند ، چگونه با اين خدا خدايي هست ؟ چه كم است اندرز گيري شما ( 62) .


يا آنكه در ظلمت‏هاي خشكي و دريا هدايتتان مي‏كند و آنكه بادها را پيشاپيش رحمت خود نويد فرستد ، چگونه با اين خدا خدايي هست ؟ خداي يكتا از آنچه با او شريك مي‏كنيد والاتر است ( 63 ) .


يا آنكه خلق را پديد كند و آن را باز آورد و آنكه از آسمان و زمين روزيتان دهد ، چگونه با اين خدا خدايي هست ؟ بگو اگر راست مي‏گوييد برهان خويش را بياوريد ( 64) .


بگو در آسمانها و زمين جز خداي يكتا كسي غيب نداند و ندانند كه چه وقت زنده مي‏شوند ( 65) .


مگر علم ايشان در باره آخرت كامل است ؟ ( نه ) بلكه در مورد آن شك دارند بلكه ( از اين هم بدترند و ) در باره آخرت اصلا كورند ( 66 ) .


كساني كه كافرند گويند چگونه وقتي ما و پدرانمان خاك شديم دوباره از گور بيرون شدني


ترجمة الميزان ج : 15ص :541


باشيم ( 67) .


پيش از اين نيز به ما و به پدرانمان اين وعده‏ها را داده بودند ، اين جز همان داستانهاي خرافي گذشتگان نيست ( 68) .


بگو در اين سرزمين بگرديد و بنگريد ، سرانجام بزه‏كاران چسان بود ( 69) .


غم آنان مخور و از آن نيرنگها كه مي‏كنند تنگدل مباش ( 70) .


گويند اگر شما راست مي‏گوييد اين وعده چه وقت مي‏رسد ( 71) .


بگو شايد شمه‏اي از آن عذاب كه به وقوع آن شتاب مي‏كنيد هم اكنون در پي شما است ( 72 ) .


پروردگارت نسبت به اين مردم صاحب كرم است ، ولي بيشترشان سپاس نمي‏دارند ( 73) .


پروردگارت آنچه را در سينه‏هايشان نهان است و آنچه آشكار كنند مي‏داند ( 74) .


هيچ نهفته‏اي در آسمانها و زمين نيست مگر در نامه‏اي آشكار است ( 75) .


اين قرآن براي بني اسرائيل بيشتر چيزها را كه در باره آن اختلاف دارند حكايت مي‏كند ( 76) .


و همين قرآن براي مؤمنان هدايت و رحمتي است ( 77) .


پروردگارت به رأي خويش ميان ايشان داوري مي‏كند كه او نيرومند و دانا است ( 78 ) .


توكل به خدا كن كه تو پيرو حق آشكاري ( 79) .


تو نمي‏تواني سخنت را به گوش مردگان برساني و نمي‏تواني كران را هنگامي كه روي بر مي‏گردانند و پشت مي‏كنند صدا كني ( 80) .


تو نمي‏تواني كوران را از ضلالتشان هدايت كني تو فقط مي‏تواني سخنت را به گوش آن كساني كه به آيه‏هاي ما ايمان دارند و مسلمانند برساني ( 81) .


بيان آيات


در اين آيات از داستانهايي كه خداي سبحان به منظور ارائه نمونه‏اي از سنت جاري و رايج خود در نوع بشر از نظر هدايت ( قبلا ) ذكر كرده بود كه : چگونه راه سعادت را به ايشان نشان مي‏داده و راه يافتگان از ايشان به سوي صراط مستقيم را با رساندن به مقام اصطفاء و با نعمتهايي عظيم ، گرامي مي‏داشته و آنان را كه به وي شرك مي‏ورزيدند و از ياد او اعراض مي‏كردند به عذاب انقراض و بلاهايي الم انگيز مبتلا مي‏كرده است منتقل شده به حمد و سلام بر بندگان مصطفايش ، آن بندگان كه به مقام اصطفاء رسيدند ، منتقل است به بيان اين نكته كه : تنها ذات اقدس او مستحق عبوديت است ، نه غير او از خداياني كه شريكش كردند ،


ترجمة الميزان ج : 15ص :542


آنگاه دنباله كلام را به مساله توحيد و اثبات معاد و آنچه مناسب آن از معارف حقه گوناگون است كشانده .


پس مي‏توان گفت : سياق آيات اين سوره ، شبيه به سياق آيات سوره مريم است ، كه بيانش در همانجا گذشت .


قل الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي ء الله خير ام ما يشركون گفتيم كه در آيات قبل ، داستانهايي از انبياي گذشته و امت‏هايشان آورد و در ضمن آنها به سنت جاري خود در همه امتها اشاره كرد كه : با مؤمنين ايشان چه رفتاري كرد ، انبياي آنان را به مقام اصطفاء رسانيد سايرين را هم به مزيد احسان اختصاص داد ، و با كفار ايشان چه كرد ؟ آنان را به عذاب استيصال و انقراض دچار ساخت، - و آنچه كرده همه خير و جميل بود و سنتش هم بر وفق حكمت بالغه‏اش جريان يافت - اينك از آن بيان منتقل مي‏شود به وضع پيغمبر خاتمش (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و دستورش مي‏دهد كه خداي را حمد و ثناگوي و بر بندگان برگزيده شده‏اش سلام و تحيت بفرست و در آخر تقرير مي‏كند كه تنها او متعين براي عبادت است و غير او كسي و چيزي نيست كه شايستگي پرستش داشته باشد .


پس بنا بر اين در حقيقت بيان اين آيات از باب انتقال است ، نه نتيجه گيري ، انتقال از داستانهاي گذشته به حمد و ثنا و تسليم و توحيد ، هر چند كه اين انتقال در حكم نتيجه گيري نيز هست ، و ليكن نتيجه نيست ، چون اگر نتيجه داستانهاي قبل بود ، جا داشت بفرمايد : فقل الحمد لله ... و يا بگويد : فالله خير ، ولي چنين نفرمود .


پس ، جمله قل الحمد لله امر به حمد خدا گفتن است ، به اينكه همه حمدهاي ديگر را نيز به حمد خداي تعالي ارجاع دهد ، چون در آيات سابق بيان فرمود كه مرجع تمامي خلقها و تدبيرها به سوي خداست و او است كه هر چيزي را بر طبق حكمتش افاضه نموده ، هر جميلي را به مقتضاي قدرتش انجام مي‏دهد.


و سلام علي عباده الذين اصطفي - اين جمله عطف است بر ما قبل ، يعني بر مقول قل - بگوو در اين كه ، دستور مي‏دهد به اين بندگان برگزيده شده سلام كن ، اين معنا خوابيده كه نفس خود را از هر چه كه با اين تسليم ، ضديت دارد و مانع آن مي‏شود خالي كن ، چرا ؟ براي اينكه نزد آن بندگان ، غير از هدايت الهي و آثار جميل آن چيزي نيست ، ( تا نفس آن را بهانه قرار داده و از سلام بر آنان دريغ بورزد ) چون معناي سلام ، مقتضي تسليم شدن است .


پس ، در حقيقت امر به سلام ، امر ضمني نيز هست به اينكه نفس را آماده قبول آن هدايت كه نزد ايشان است و نيز آثار حسنه آن بكن ، بنا بر اين ، آيه شريفه به وجهي در معناي آيه


ترجمة الميزان ج : 15ص :543


اولئك الذين هدي الله فبهديهم اقتده خواهد بود ، دقت بفرماييد .


جمله ء الله خير اما يشركون تتمه خطاب به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است و استفهام در آن براي تقرير است و مي‏فهماند كه خدا بهتر است و حاصل مقصود اين است كه : وقتي ثناء همه‏اش براي خدا است و اوست كه بندگان برگزيده شده‏اش را اصطفاء كرده .


پس او بهتر است از آلهه‏اي كه ايشان مي‏پرستند ، با اينكه نه خالقند و نه مدبر ، مع ذلك آنها را حمد مي‏گويند و حال آنكه هيچ خيري از دست آنها به ايشان افاضه نشده است .


امن خلق السموات و الأرض و انزل لكم من السماء ماء ... كلمه حدائق جمع حديقه است ، كه به معناي بستان محدودي است كه آن را ديوار محاصره كرده باشد و كلمه ذات بهجة صفت حدائق است ، در مجمع البيان گفته : ذات بهجه ، يعني چيزي كه داراي منظره‏اي نيكو است كه هر كس آن را ببيند مبتهج و خوشحال مي‏گردد و اگر به صورت جمع نفرمود : ذوات بهجه ، به عنايت اين است كه در حدائق جماعت مراد است و جماعت هم مفرد مؤنث است .


كلمه ام در آيه شريفه منقطعه است ، كه معناي بلكه را مي‏دهد و كلمه من مبتدايي است كه خبرش حذف شده ، همچنان كه شق ديگر ترديد نيز حذف شده است .


و استفهام در آيه تقريري است كه شنونده را وادار مي‏كند كه به حق اقرار كند و تقدير آيه بطوري كه سياق بر آن دلالت دارد اين است كه : بل امن خلق السموات و الأرض ... خير اما يشركون .


و در چهار آيه بعد هم مطلب از اين قرار است .


معناي آيه اين است كه : بلكه آيا كسي كه آسمانها و زمين را خلق كرده ، و براي شما ، يعني به نفع شما از آسمان - بالاي زمين - آبي - باراني - فرستاد و در نتيجه با آن آب بستانهاي داراي بهجت و خرمي رويانديم كه در قدرت خود شما نبود ، كه درختان آن را برويانيد .


آيا با اين حال معبود ديگري با خداي سبحان مي‏گيريد ؟ و اين استفهام در حقيقت انكار و توبيخ است .


در اين آيه - بطوري كه در سابقش ديديد - التفاتي از غيبت ( آيا كسي كه آسمانها و زمين را خلق كرده ) به خطاب ( رويانديم ) به كار رفته و روي سخن در مي‏گيريد ، به مشركين شده است و نكته اين التفات ، تشديد توبيخ است ، چون توبيخ حضوري شديدتر از غيابي است .


آري مقام آيات قبل مقام تكلم بود ، تكلم از كسي كه فردي از خواص خود را در


ترجمة الميزان ج : 15ص :544


حضور بندگان متمرد و معرض از عبوديتش مخاطب قرار مي‏داد و به او شكايت مي‏كرد و او هم شكايت وي را به گوش بندگانش مي‏رسانيد ، تا وقتي حجت تمام شد و اقامه بينه تكميل گرديد ، آنچنان كه در جمله ء الله خير اما يشركون ناگهان تاسف و تاثرش به هيجان آمده ، خطاب را از آن شخص به سوي همه بندگان گردانيده ، تا ايشان را كه تاكنون اعراض داشتند ، وادار بر اقرار به حق كند و براي همين منظور يكي پس از ديگري آيات خود را به رخ آنان مي‏كشد و شركشان را انكار و توبيخ مي‏كند ، كه شما از من به غير من عدول كرديد و شما بيشترتان نمي‏دانيد .


و بسيار كم توجهيد ، با اينكه مي‏دانيد كه من منزه از داشتن شريكم و شما هم هيچ برهاني بر ادعاي خود نداريد .


بل هم قوم يعدلون - يعني بلكه آنان مردمي هستند كه از حق به سوي باطل و از خداي سبحان به سوي غير او عدول مي‏كنند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : يعني غير خدا را معادل و مساوي خدا مي‏دانند .


در اين جمله نيز ، التفاتي از خطاب مشركين به غيبت به كار رفته ، چون قبل از اين جمله فرمود : شما نمي‏توانيد درختش را برويانيد و در اين جمله مي‏فرمايد آنان مردمي هستند كه عدول مي‏كنند كه در اين جمله روي سخن باز متوجه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شده ، و در اول آن كلمه بل را كه براي اعراض است آورده ، تا بفهماند : اي رسول من ! دنبال اينان را گرفتن و به حق وادار كردنشان هيچ فايده ندارد ، چون از حق عدول خواهند كرد .


امن جعل الأرض قرارا ... كلمه قرار مصدر و به معناي اسم فاعل ، يعني قار و مستقر بين دو چيز است و كلمه رواسي جمع راسيه است ، كه به معناي ثابت و ريشه‏دار است و مراد از رواسي كوهها است كه در زمين ريشه دارند و پاي بر جايند و كلمه حاجز به معناي مانعي است كه بين دو چيز جاي داشته باشد .


معناي آيه اين است كه : بلكه ، آيا كسي كه زمين را پا بر جا كرد ، تا شما را نلغزاند ودر شكافها كه در جوف آن است نهرها قرار داد و براي آن كوههاي ثابت و پابرجا درست كرد و بين دو دريا مانع نهاد تا آبهاي آن دو بهم مخلوط نگردند ، بهتر است يا آن شريك‏ها كه مي‏پرستيد ؟ ! و آن گفتاري كه در آيه قبلي گذرانديم عينا در اين آيه نيز مي‏آيد .



ترجمة الميزان ج : 15ص :545


امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء و يجعلكم خلفاء الأرض ء اله مع الله قليلا ما تذكرون مراد از اجابت مضطر وقتي كه او را بخواند اين است كه خدا دعاي دعا كنندگان را مستجاب و حوائج‏شان را بر مي‏آورد ، و اگر قيد اضطرار را در بين آورد براي اين است كه در حال اضطرار ، دعاي داعي از حقيقت برخوردار است و ديگر گزاف و بيهوده نيست ، چون تا آدمي بيچاره و درمانده نشود ، دعاهايش آن واقعيت و حقيقت را كه در حال اضطرار واجد است ندارد ، و اين خيلي روشن است .


قيد ديگري براي دعا آورده و آن اين است كه فرموده : اذا دعاه - وقتي او را بخواند ، و اين براي آن است كه بفهماند خدا وقتي دعا را مستجاب مي‏كند كه داعي ، به راستي او را بخواند ، نه اينكه در دعا رو به خدا كند و دل به اسباب ظاهري داشته باشد و اين وقتي صورت مي‏گيرد كه اميد داعي از همه اسباب ظاهري قطعشده باشد ، يعني بداند كه ديگر هيچ كس و هيچ چيز نمي‏تواند گره از كارش بگشايد ، آن وقت است كه دست و دلش با هم متوجه خدا مي‏شود و در غير اين صورت همانطور كه گفتيم غير خدا را مي‏خواند .


پس ، اگر دعا صادق بود ، يعني خوانده شده فقط خدا بود و بس ، در چنين صورتي خدا اجابتش مي‏كند و گرفتاريش را كه او را مضطر كرده بر طرف مي‏سازد ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : ادعوني استجب لكم كه در اين آيه بطوري كه ملاحظه مي‏فرماييد هيچ قيدي براي دعا نياورده جز اينكه فرموده در دعا مرا بخوانيد .


باز در جاي ديگر فرموده : و اذا سئلك عبادي عني فاني قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان بطوري كه مي‏بينيد تنها اين شرط را آورده كه در دعا او را بخوانند ، و ما در جلد دوم اين كتاب در ذيل همين آيه بحثي پيرامون دعا گذرانديم .


از بياني كه گذشت فساد گفتار بعضي از مفسرين روشن مي‏شود كه گفته‏اند : لام در المضطر لام جنس است ، نه لام استغراق ، براي اينكه چه بسيار دعاها كه مي‏بينيم اجابت نمي‏شود .


پس ، مراد از اين آيه اين است كه اجابت دعاي مضطر هر جا كه اجابت شود از ما است ، نه اينكه هر دعايي كه شود ما اجابت مي‏كنيم .



ترجمة الميزان ج : 15ص :546


وجه فساد آن اين است كه تعبير در مثل ادعوني استجب لكم ، و در فاني قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان ، تعبيري است كه با تخلف دعا از استجابت نمي‏سازد .


و اما اينكه گفت : چه بسيار دعاها كه مي‏بينيم اجابت نمي‏شود به هيچ وجه قبولش نداريم و آنچه از دعاهاي غير مستجاب كه در نظر وي است ، در حقيقت دعا نيست ، چون داعي در آنها خدا را به صدق نمي‏خواند ، كه بيانش گذشت .


علاوه بر اين در اين ميان آيات بسياري ديگر نيز هست كه دلالت مي‏كند بر اينكه انسان هنگامي كه مضطر شد ، مثلا ، در كشتي سوار شد و خود را در معرض خطر ديد، در آنجا خداي را مي‏خواند و خدا هم اجابتش مي‏كند مانند آيه و اذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قائما و نيز آيه حتي اذا كنتم في الفلك ... و ظنوا انهم احيط بهم دعوا الله مخلصين له الدين .


و چطور ممكن است نفس آدمي به توجه غريزي و فطريش به امري متوجه شود كه اطمينان به آن ندارد .


پس ، حكم فطرت در اين مساله عينا نظير حكم اوست در وقتي كه حاجت خود را نزد كسي مي‏بيند و مي‏داند كه او آن را ايجاد و تدبير مي‏كند و يقين دارد كه او كسي است كه حاجتش را برمي‏آورد ، همانطور كه در اين صورت فطرتش حكم مي‏كند به اينكه حاجتش را از او بخواهد در مساله مورد بحث نيز فطرت ، آدمي را به دعا و خواندن خدا و عرض حاجت به پيشگاه او وامي‏دارد ، چون در فرض مساله انسان دريافت مي‏كند كه تمامي اسبابهاي ظاهري از كار افتاده‏اند .


حال اگر بگويي : بسياري از اوقات ، ما در حوائج خود متوسل به اسباب ظاهري مي‏شويم ، در حالي كه يقين نداريم كه در رفع حاجت ما تاثير دارد ، فقط و فقط به اميد تاثير ، متوسل مي‏شويم ، پس چنان نيست كه گفتيد ممكن نيست نفس به چيزي دل ببندد كه اطميناني بدان ندارد .


در جواب مي‏گوييم آنچه ما گفتيم ، توجه و تعلق غريزي قلب بود و آنچه شما مي‏گوييد توجه فكري است ، كه منشاش طمع و اميد است و اين با آن فرق دارد ، بله ، البته در ضمن توجه و توسل فكري توجه غريزي فطري نيز هست ، ولي نه به خصوص آن سببي كه فكر


ترجمة الميزان ج : 15ص :547


متوجه آن است ، بلكه مطلق سبب ، و مطلق سبب هم هرگز تخلف نمي‏پذيرد ( مثلا بيماري كه براي نجات از بيماري‏اش متوسل به دارو و درمان مي‏شود ، فطرت او ، او را به چنين كاري واداشته ، يعني به او فهمانده كه شفا دهنده‏اي هست ، ولي فكر او به اين طمع افتاده كه شايد آن شفا دهنده اين دارو بوده باشد ، پس اگردارو ، درمان نكرد آن حكم فطري نقض نشده است) .


و نيز از بيان ما ، فساد گفتار آن مفسر ديگر روشن مي‏شود كه گفته است : مراد از مضطر وقتي كه او را بخواند ، گنه‏كاري است كه استغفار كند ، چون خدا او را مي‏آمرزد و همين آمرزش اجابت او است .


وجه فساد گفتارش اين است كه - گفتيم - لام در المضطر استغراق را مي‏رساند و اينطور نيست كه هر استغفاري مغفرت را به دنبال داشته باشد و خدا هر استغفار كننده‏اي را بيامرزد ، علاوه بر اين كه هيچ دليلي بر اين تقييد نداريم ، آيه شريفه در باره مطلق مضطر است ، و شما نمي‏توانيد بدون دليل ، مختص به گنه كارش كنيد .


بعضي از صاحبان اين نظريه در رفع اشكال استغراق گفته‏اند كه : استغراق به حال خود باقي است ، چيزي كه هست بايد آن را مقيد به مشيت خدا كرد ، زيرا خود خداي تعالي اجابت را مقيد بدان نموده ، و فرموده است : فيكشف ما تدعون اليه ان شاء .


ولي اين جواب نيز كافي نيست ، زيرا آيه سوره انعام سياقي دارد كه نمي‏تواند آيه اجابت مضطر را تقييد كند و اينك تمامي آيه انعام قل ا رايتكم ان اتيكم عذاب الله او اتتكم الساعة ا غير الله تدعون ان كنتم صادقين بل اياه تدعون فيكشف ما تدعون اليه ان شاء - بگو بهمن خبر دهيد اگر راست مي‏گوييد در صورتي كه عذاب خدا شما را دريابد ، و يا قيامتتان بپا شود ، آيا باز هم غير خدا را مي‏خوانيد ؟ نه ، بلكه تنها و تنها او را مي‏خوانيد ، پس اگر بخواهد حاجتتان را برمي‏آورد و مساله قيامت قضايي است محتوم ، كه درخواست نشدن آن ممكن نيست ، همچنان كه ممكن نيست انسان بطور حقيقت آن را طلب كند .


و اما آن لنگه ديگر آيه ، يعني عذاب الهي ، اگر رفع آن عذاب را از مسير واقعي آن بخواهد ، يعني توبه كند و ايمان حقيقي به خدا بياورد ، بطور قطع حاجت را برمي‏آورد ، همچنان كه از قوم يونس عذاب را بر داشت ، چون رفع آن را از مسير واقعي آن خواستند ، يعني توبه كردند و ايمان حقيقي آوردند .


اما اگر از اين مسير نباشد ، بلكه بخواهند حيله كنند و براي نجات خود نيرنگ بزنند ، قطعا


ترجمة الميزان ج : 15ص :548


مستجاب نمي‏شود ، چون طلب و خواستن ، خواستن حقيقي نيست ، بلكه مكر و نيرنگ است در صورت طلب ، همچنان كه نظير آن را خداي تعالي از فرعون حكايت كرده است وقتي دچار غرق شدن شد قال آمنت انه لا اله الا الذي آمنت به بنوا اسرائيل و انا من المسلمين الان و قد عصيت قبل و كنت من المفسدين و نيز از اقوامي ديگر حكايت كرده كه وقتي دچار عذاب خدا شدند : قالوا يا ويلنا انا كنا ظالمين فما زالت تلك دعويهم حتي جعلناهم حصيدا خامدين .


و كوتاه سخن اينكه ، مورد آيه سوره انعام كه قيد ان شاء را داشت ، موردي است كه چون هم ممكن است طلب در آن حقيقي باشد و هم غير حقيقي ، لازم بود كشف ضر و اجابت را در آن مقيد به مشيت كند ، و بفرمايد : اگر خدا بخواهد حاجتشان را برمي‏آورد و قهرا اين در موردي است كه درخواستشان حقيقي و با ايمان خالص باشد ، نه آنجا كه درخواست از باب نيرنگ بوده باشد ، به خلاف آيه مورد بحث و ساير آيات راجع به اجابت دعا ، كه درخصوص موردي است كه - همانطور كه گفتيم - نيرنگ در آن تصور ندارد و دعا در آن مورد دعاي حقيقي است ، يعني تنها و تنها خدا خوانده مي‏شود .


و يجعلكم خلفاء الأرض - آنچه از سياق استفاده مي‏شود اين است كه : مراد از خلافت ، خلافت زميني باشد كه خدا آن را براي انسانها قرار داده ، تا با آن خلافت در زمين و هر چه مخلوق زميني است به هر طوري كه خواستند تصرف كنند همچنان كه درباره اين خلافت فرمود : اذ قال ربك للملائكة اني جاعل في الأرض خليفة .


توضيح اينكه تصرفاتي كه انسان در زمين و مخلوقات زمين مي‏كند ، اموري است كه با زندگي و معاشش ارتباط دارد و گاهي ناگواريها و عوامل سوء او را از اين تصرف باز مي‏دارد ، در نتيجه آن سوء كه وي را مضطر و بيچاره نموده و از خدا كشف آن سوء را مي‏خواهد ، حتما چيزي است كه نمي‏گذارد او تصرفي را كه گفتيم بكند ، يا تصرفات او را


ترجمة الميزان ج : 15ص :549


محدود مي‏سازد و از بعضي از آنها جلو گيري مي‏كند و درب زندگي و بقاء و همچنين ساير تعلقات زندگي را به روي او مي‏بندد ، پس اگر خداي تعالي در چنين فرضي به دعاي آن شخص مضطر ، كشف سوء از او بكند ، در حقيقت خلافتي را كه به او داده بود تكميل كرده است .


اين معنا وقتي بيشتر واضح و روشن مي‏شود كه دعا و درخواست در جمله اذا دعاه را ، بر اعم از دعاي زباني و غير زباني حمل كنيم ، دعاي زباني كه آيه و اتيكم من كل ما سالتموه و دعاي غير زباني كه آيه يساله من في السموات و من في الأرض متعرض آن است : چون بنا بر اين تمامي آنچه كه به انسان داده شده و هر تصرفي كه ارزاني شده ، همه از مصاديق كشف سوء از مضطر محتاج خواهد بود ، البته كشف سوء بعد از دعاي او .


پس خليفه قرار دادن انسان مستلزم اين اجابت دعا و كشف سوئي است كه او را مضطر و بيچاره مي‏كند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند ، معناي آيه اين است كه : خداوند شما را جانشين امتهايي كه قبل از شما در زمين بودند مي‏كند ، تا در مسكن ايشان در زمين مسكن كنيد و بعد از رفتن آنان در زمين تصرف كنيد ، ليكن معنايي كه ما براي آيه كرديم با سياق آيه مناسبتر است .


بعضي ديگر گفته‏اند : معناي آيه اين است كه : خداوند شما را جانشينان كفار مي‏كند و شما را در بلاد آنان جاي مي‏دهد ، تا به جاي شرك آنان در آن بلاد ، طاعت خدا كنيد و به جاي عنادي كه آنان با خدا مي‏ورزيدند ، سر در طاعتش نهيد .


ليكن اين وجه نيز درست نيست ، براي اينكه خطاب در آيه مانند ساير آيات پنجگانه قبل ، به كفار است ، نه به مؤمنين ، در حالي كه در اين وجه كه گفته‏اند خطاب به مؤمنين است .


قليلا ما تذكرون - خطاب در اين جمله خطابي است توبيخي به كفار ، البته در بعضي از قرائتها يذكرون هم خوانده شده و اين قرائت بهتر است ، براي اينكه با ذيل ساير آيات پنجگانه موافق است ، چون در آخر همه آنها صيغه جمع غايب آمده ، در يكي فرموده : بل هم قوم يعدلون ، در ديگري آمده بل اكثرهم لا يعلمون و همچنين در بقيه .


ديگر اينكه اصولا روي سخن در اين پنج آيه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، نه به كفار تا به صيغه جمع حاضر ، بفرمايد تذكرون - كم متذكر مي‏شويد ، بلكه از آنجايي كه گفتيم روي سخن با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، بايد به طريق التفات - كه بيانش


ترجمة الميزان ج : 15ص :550


گذشت - به آن جناب بفرمايد كه كفار كم متذكر مي‏شوند ، و يا مردمي هستند كه عدول مي‏كنند ، يا بيشترشان نمي‏دانند .


امن يهديكم في ظلمات البر و البحر و من يرسل الرياح بشرا بين يدي رحمته ... مراد از ظلمات بر و بحر ، ظلمت‏هاي شبها در خشكي و دريا است .


بنا بر اين ، در آيه شريفه مجاز عقلي به كار رفته ، ( يعني ظلمت شب دريا را به دريا و ظلمت شب خشكي را به خشكي نسبت داده ) و مراد از ارسال رياح بشرا ، اين است كه : بادها را قبل از فرستادن باران مي‏فرستد ، تا مردم را با آمدن باران مژده دهد و مراد از رحمت همان باران است ، و بقيه الفاظ آيه روشن است .


امن يبدء الخلق ثم يعيده و من يرزقكم من السماء و الأرض ... بدء خلق به معناي ايجاد خلق است ابتداء و براي اولين بار و اعاده خلق به معناي دوباره خلق كردن و برگرداندن آنان در قيامت است .


در اين آيه شريفه مشركين را ملزم و مجاب مي‏كند به اينكه چرا شرك ورزند ، آيا آن كسي كهعالم را براي بار اول و نيز در قيامت براي بار دوم خلق مي‏كند بهتر است يا سنگ و چوبي كه آنان مي‏پرستند ؟ و حال آنكه مشركين اصلا قيامت و معاد را قبول ندارند ، همچنان كه در همين آيات بدان اشاره نموده مي‏فرمايد : و قال الذين كفروا ... و اين از اين نظر است كه در كلام مجيدش ، مساله معاد با ادله قاطعه اثبات شده و در اينجا به عنوان اصل مسلم اخذ شده است ، آنگاه در آيات بعد به عنوان استدراك مي‏فرمايد كه همه اين روگردانيها به خاطر اين است كه مشركين معاد را منكرند و يا در آن شك دارند .


بعضي از مفسرين در تفسير آيه مورد بحث گفته‏اند : مراد از بدء الخلق و سپس اعاده آن ، ايجاد فردي از يك نوع و از بين بردن آن و دوباره ايجاد نظير آن است .


خلاصه ، مراد ايجاد مثلي بعد از مثل ديگر است و به عبارت ديگر تكرار عمل ايجاد است ، پس ديگر كسي اشكال نكند كه مشركين قائل به معاد نبودند ، پس چرا در اين آيه با مساله معاد عليه ايشان احتجاج شده است .


و ليكن تفسيري است كه از ظاهر آيه بعيد است .


يكي از آن لطايفي كه آيه شريفه از حقايق قرآني دارد ، بر مي‏آيد كه بطور كلي بطلان


ترجمة الميزان ج : 15ص :551


و نيستي در عالم وجود راه ندارد، بلكه آنچه را كه خداي تعالي براي اولين بار هستي داده به زودي با اعاده به سوي او برمي‏گردد و اگر به چشم خود مي‏بينيم كه موجوداتي معدوم مي‏شوند ما آن را فقدان و نيستي بعد از هستي مي‏بينيم و گر نه در واقع چنين نيست بلكه - همانطور كه گفتيم - براي ما فقدان است .


و اما اينكه علماي كلام اتفاق كرده‏اند بر اينكه اعاده معدوم در بعضي موجودات مانند عرضها ( يعني هر چيزي كه اگر بخواهد موجود باشد محتاج به محلي است تا در آن خود نمايي كند مانند رنگها و هيئت‏ها و كيفيت‏ها و امثال آن ) محال است و در بعضي موجودات ديگر مانند جواهر ( هر چيزي كه در هستي‏اش محتاج به موضوعي نيست مانند اجسام ) ، اختلاف كرده‏اند ربطي به مساله مورد بحث ما نيست ، زيرا مساله بعثت در قيامت آن هم آنطور كه آيه شريفه تقرير كرده از باب اعاده معدوم نيست ، تا آقايان آن را محال و يا مورد اختلاف بدانند ، بلكه بعث عبارت است از : برگشتن خلق و رجوع آن - در حالي كه همان خلق اول است - به سوي پروردگاري كه مبدء آن است .


و من يرزقكم من السماء و الأرض - اين جمله ، اشاره است به تدبير امري كه ميان بدء خلقت و عود آن در موجودات واقع شده و آن عبارت است از رزق آنها با اسباب آسماني مانند بارانها ، و اسباب زميني مانند روييدنيها ، كه انسان از آنها غذا تهيه مي‏كند .


قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين - خداي تعالي در آيات و جملات قبل ، فصولي در خلقت عمومي عالم و تدبير آنها ، با اشاره به ارتباط تدبير بعضي با تدبير بعض ديگر و ارتباط و به هم پيوستگي همه با خلقت ، ذكر فرمود و در نتيجه معلوم شد كه خلقت و تدبير در سراسر عالم امري است واحد و مستند به او و قائم به او ، ( و وقتي ثابت كند كه تدبير ، همان خلقت است با در نظر گرفتن اينكه مشركين اعتراف دارند كه خلقت تنها مستند به خداست ناگزيرنداعتراف كنند كه تدبير نيز مستند به خدا به تنهايي است ) پس ثابت شد كه خداي تبارك و تعالي تنها رب تمامي موجودات است و شريكي ندارد و لازمه اين بحث اين است كه الوهيت آلهه‏اي كه مشركين به جاي خدا مي‏خوانند باطل باشد .


براي اينكه الوهيت كه به معناي استحقاق عبادت است ملازم با ربوبيت است ، چون كسي مستحق عبادت و پرستش است كه رب باشد ، يعني مالك و مدبر باشد ، پس عبادت مشركين به هر طريقي كه معمول ايشان است يا به اين منظور است كه شكر نعمت معبود باشد ، يا اينكه باعث شود كه معبود عابد را از شر و نقمت حفظ كند و هر چه باشد و به هر منظوري باشد عبادت مشرك مربوط به تدبيري است كه از شؤون ربوبيت است .



ترجمة الميزان ج : 15ص :552


و چون غرض در فصول مذكور ابطال الوهيت خدايان دروغي است ، همچنان كه ديديم بعد از هر فصلي مي‏فرمود : ء اله مع الله - آيا با خدا خدايي ديگر است ؟ ، لذا در جمله مورد بحث ، رسول گرامي خود را دستور مي‏فرمايد از مشركين مطالبه برهان كند ، كه به چه دليل خدايان شما خدايند ؟ تا وقتي از آوردن برهان عاجز ماندند خود بفهمند كه در ادعاي خويش گزافگو و در عقيده‏شان خرافي هستند ، چون اگر بخواهند به راستي درباره الوهيت ، دليلي بياورند بايد آن دليل تدبير ناحيه‏اي از عالم باشد ، در حالي كه ثابت شد كه تدبير تمامي خلايق از خدا به تنهايي است .


قل لا يعلم من في السموات و الأرض الغيب الا الله و ما يشعرون ايان يبعثون در آيه قبلي - گفتيم - بعد از آنكه الوهيت آلهه مشركين را ابطال نمود و ثابت كرد كه خلقت و تدبير همه عالم از خداي تعالي به تنهايي است ، به آن جناب دستور داد تا از مشركين بخواهد تا بر خدايي آلهه خود اقامه برهان كنند و اينك در اين آيه براي نوبت دوم دستورش مي‏دهد تا با برهان ديگري بر بطلان الوهيت آنان با ايشان روبرو شود ، و آن برهان اين است كه خدايان آنان علمي به غيب و به قيامت ندارند ، و نمي‏دانند كه در چه زماني مبعوث مي‏شوند ، درست است كه هيچ كس از موجودات زميني و آسماني علمي بدان ندارد ولي شان معبود اين است كه امر پرستندگان خود را تدبير كند و يكي از امور خلق همانا مساله جزاء در روز بعث است ، كه بايد آن را نيز تدبير كند و در نتيجه روز و تاريخ آن را بداند و حال آنكه آلهه ايشان چه ملائكه و چه جن و چه قديسين از بشر ، هيچ يك از روز بعث اطلاعي ندارند ، پس إله و معبود نيستند .


با اين بيان روشن مي‏شود كه جمله لا يعلم منفي السموات و الأرض الغيب الا الله برهان مستقلي است بر ابطال الوهيت آلهه مشركين ، و اختصاص الوهيت به خداي تعالي به تنهايي و اينكه جمله و ما يشعرون ايان يبعثون ، از قبيل عطف روشن‏ترين فرد غيب است بر آن ، چون گفتيم مهم‏ترين چيزي كه معبود بايد علم به آن داشته باشد و آن را تدبير كند مساله جزا در روز بعث است .


و نيز ، اين معنا روشن گرديد كه دو ضمير جمع در يشعرون و يبعثون به من في السموات و الأرض بر مي‏گردد ، چون بيان قبلي بدون اين جمله و تتمه ، تمام نمي‏شود .


پس اينكه بعضي گفته‏اند : دو ضمير مذكور به مشركين بر مي‏گردد ، هر چند كه


ترجمة الميزان ج : 15ص :553


بي اطلاعي از روز قيامت مختص به آلهه نيست و عمومي است و ليكن به خاطر اينكه بين اين دو ضمير جمع ، با ضميرهاي آينده تفكيك نشود ، - چون ضمائر آينده بطور قطع همه به مشركين بر مي‏گردد - بناچار اين نيز بايد به آنان برگردد ، تا تفكيك نشود حرف صحيحي نيست .


براي اينكه مخالف با بياني است كه سياق آيه براي افاده آن است ، چون همانطور كه گفتيم آيه شريفه مي‏خواهد برهاني ديگر اقامه كند ، كه جز با برگشتن ضميرها به من في السموات - هر كس كه در آسمانها و زمين است ، تمام نمي‏شود و با وجود چنين قرينه‏اي روشن ، تفكيك در ضميرها عيبي ندارد .


بل ادارك علمهم في الآخرة بل هم في شك منها بل هم منها عمون كلمه ادارك در اصل تدارك بوده ، و تدارك به معناي اين است كه اجزاي چيزي يكي پس از ديگري ( مانند حلقه زنجير ) بيايد تا تمام شود و چيزي از آن باقي نماند و در اينجا معناي تدارك علمشان در آخرت اين است كه ايشان علم خود را تا آخرين جزءش در باره غير آخرت مصرف كردند ، تا بكلي تمام شد ، و ديگر چيزي از آن نماند ، تا با آن امر آخرت را دريابند بنا بر اين ، جمله مذكور در معناي اين آيه است كه مي‏فرمايد : فاعرض عمن تولي عن ذكرنا و لم يرد الا الحيوة الدنيا ، ذلك مبلغهم من العلم و كلمه عمون جمع عمي است .


بعد از آنكه احتجاج خداي تعالي در آيه قبل بدينجا منتهي شد كه احدي غير از خداي تعالي هنگام بعث را نمي‏داند و با همين جمله مشركين را مجاب كرد ، در آيه مورد بحث رو به پيغمبر خود مي‏كند و به يادش مي‏آورد كه مشركين قابل خطاب نيستند و از اين مرحله‏ها بدورند ، چون هيچ خبري از امور آخرت ندارند ، تا چه رسد به وقت و ساعت آن ، و اين بدان جهت است كه ايشان آنچه استعداد براي درك و علم داشتند ، همه را در ماديات وزندگي دنيا مصرف كردند ، در نتيجه نسبت به امور آخرت در جهل مطلقند ، بلكه اصلا در باره آخرت ترديد مي‏كنند ، چون از طرز احتجاجاتشان بر نبود قيامت كه جز استبعاد ، اساسي ندارد ، همين معنا برمي‏آيد ، بلكه از اين بالاتر ، آنان نسبت به امور آخرت كورند ، يعني خدا دل‏هايشان را از تصديق بدان و اعتقاد به وجود آن كور كرده است .


پس از اين بيان معلوم شد كه چرا كلمه بل كه براي اعراض است در يك آيه تكرار شده ؟ و روشن گرديد كه مراتب محروميت مشركين از علم به آخرت مختلف است و آيه شريفه


ترجمة الميزان ج : 15ص :554


آن مراتب را مي‏فهماند و مي‏فرمايد كه مشركين در اعلا مرتبه آن محروميتند ، پس معناي جمله بل ادارك علمهم في الآخرة اين است كه علمي بدان ندارند ، به گوششان نخورده و معناي جمله بل هم في شك منها اين است كه اگر هم خبر قيامت به گوششان خورده و به دلهاشان وارد شده ، ليكن يقين بدان نيافته‏اند و درباره آن در شكند و تصديقش نكرده‏اند و معناي اينكه فرمود : بل هم منها عمون اين است كه اگر از اعتقاد به قيامت بي بهره شدند .


به اختيار خود نشده‏اند و اصولا مربوط به آنان نيست ، بلكه خداي سبحان قلوبشان را از درك آن كور كرده ، و درنتيجه ديگر نخواهند توانست آن را درك كنند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از تدارك علم مشركين ، تكامل علم ايشان و رسيدنش به حد يقين است ، يعني علم مشركين به خاطر تكامل حجت‏هاي ما كه بر حقيقت بعث دلالت مي‏كند تكامل يافته است ، و اين را از باب استهزاء فرموده ، و ليكن به نظر ما اين معنا با دنباله آن كه دو نوبت اضراب مي‏كند - يك بار در شك ، و يك بار در كوري آنان - نمي‏سازد .


و قال الذين كفروا ء اذا كنا ترابا و آباؤنا ا ئنا لمخرجون لقد وعدنا هذا نحن و آباؤنا من قبل ان هذا الا اساطير الأولين اين آيه شريفه ، حجتي را از مشركين حكايت مي‏كند كه بر نبود بعث و قيامت اقامه كرده‏اند و اساس آن بر استبعاد است و حاصلش اين است كه : چگونه ممكن است ما از دل زمين به صورت انساني تام الخلقه درآييم ، همانطور كه الآن هستيم ، با اينكه بعد از مردن مي‏دانيم كه همه خاك مي‏شويم و پدرانمان نيز همه خاك شدند ؟ و جمله لقد وعدنا هذا نحن و آباءنا من قبل حجتي ديگر است از ايشان ، كه اساس آن نيز بر استبعاد است و آن اين است كه : اين بعث را قبلا هم انبياي گذشته به ما و به پدران ما وعده دادند و چيز نو ظهوري نيست ، بلكه خيلي قديمي است و اگر درست بود و خبري صادق بود تا به امروز اتفاق مي‏افتاد و مردم گذشته از قبرهايشان برمي‏خاستند ، و چون بر نخاستند ، مي‏فهميم كه جزو خرافاتي است كه گذشتگان آن را درست كرده‏اند ، چون آنان خيلي در جعل اوهام و خرافات و شنيدن داستانهاي خرافي علاقه‏مند و حريص بودند .


قل سيروا في الأرض فانظروا كيف كان عاقبة المجرمين در اين جمله ، خداي تعالي دستور مي‏دهد تا مشركين را در برابر انكار بعث ، تهديد و


ترجمة الميزان ج : 15ص :555


انذار كند و دستورشان دهد كه در زمين سير كنند و عاقبت مجرميني كه انبياء را تكذيب كردند و انذارآنان از روز قيامت را به هيچ گرفتند ، ببينند ، چون نظر و تفكر در عاقبت امر ايشان ، آنطور كه خانه‏هاي خرابشان و آباديهاي ويران و خاليشان دلالت مي‏كند براي صاحب بصيرتي كه بخواهد عبرت بگيرد كافي است .


و اگر در آيه شريفه از تكذيب كنندگان ، به مجرمين تعبير فرمود ، خواست تا نسبت به مؤمنين كه ترك جرائم گفته‏اند لطف فرموده باشد ، ( بعضي اينچنين گفته‏اند) .


و ممكن هم هست بگوييم : آيه شريفه ، حجتي را بر معاد اقامه كرده ، به اين بيان كه منتهي شدن عاقبت امر مجرمين به عذاب انقراض ، خود دليل است بر اينكه جرائم و ظلم‏ها اين اثر را در پي دارد كه صاحبش را گرفتار مؤاخذه و عذاب كند و بطور كلي عمل چه احسان و چه ظلم براي صاحبش نگهداري مي‏شود ، تا روزي طبق آن محاسبه گردد و اگر حساب تمامي اعمال مردم و كيفر آنها - مخصوصا پاداش اعمال صالح - در دنيا واقع نمي‏شود قطعا نشاه ديگري هست كه در آنجا واقع خواهد شد و آن نشاه آخرت است .


پس آيه شريفه در معناي آيه ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين في الأرض ام نجعل المتقين كالفجار مي‏باشد و مؤيد اين بيان ، جمله عاقبة المجرمين است ، زيرا اگر مراد ، تهديد مكذبين رسالت و تحريف ايشان بود ، مناسبتر آن بود كه بفرمايد : عاقبة المكذبين ، همچنان كه قبلا نيز اشاره كرديم .


و لا تحزن عليهم و لا تكن في ضيق مما يمكرون يعني از اينكه ايشان اصرار بر كفر و انكار مي‏ورزند خيلي غم مخور و حوصله‏ات سر نرود كه چرا با مكرشان دعوتت را باطل نموده .


مردم را از راه خدا باز مي‏دارند ، براي اينكه هر چه مي‏كنند در حضور خدا مي‏كنند و نمي‏توانند خدا را به تنگ و عجز بياورند ، و او به زودي كيفر اعمالشان را مي‏دهد .


پس ، آيه شريفه در اين صدد است كه رسول گرامي‏اش (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را تسليت و دلخوشي دهد و جمله و لا تكن في ضيق عطف تفسير است براي ما قبلش .


و يقولون متي هذا الوعد ان كنتم صادقين ظاهرا مراد از وعد ، وعده به عذاب مجازات است اعم از عذاب در دنيا و آخرت و


ترجمة الميزان ج : 15ص :556


سياق ، مؤيد اين معناست ، بقيه الفاظ آيه روشن است .


قل عسي ان تكون ردف لكم بعض الذي تستعجلون گفته‏اند : لام در ردف لكم زايد و براي افاده تاكيد است مانند حرف باء در آيه و لا تلقوا بايديكم الي التهلكة و معناي جمله مورد بحث ، اين است كه بگو اميد است كه شما را متابعت كند ، و به شما ملحق شود بعضي از آنچه درباره‏اش عجله مي‏كنيد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمه ردف معناي فعلي را متضمن است كه همواره با لام متعدي مي‏شود .


و مراد از بعضي از آنچه درباره‏اش عجله مي‏كنند همانا عذاب دنيا است ، كه قبل از عذاب آخرت فرا مي‏رسد ، چون كفار همواره درباره آن عجله مي‏كردند و به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏گفتند : پس چه شد آن عذاب كه ما را از آن مي‏ترساني و آن حكم فصلي كه خدا وعده آن را داده ، و حكم فصل خود ملازم با عذاب است و عذاب دنيا هم بعضي از آن عذابها است كه درباره‏اش عجله مي‏كردند آن قسمتش است كه كفار در باره‏اش عجله مي‏كردند و شايد مراد آيه عذاب روز بدر باشد ، همچنان كه ديگران نيز احتمالش را داده‏اند .


مفسرين درباره كلمه عسي گفته‏اند : اين كلمه و كلمه لعل در باره خداي تعالي معناي وجوب را مي‏دهد ، زيرا اصولا كسي مي‏گويد شايد و يا اميد است كه به سر نوشت آينده خود جاهل باشد ، و چون جهل بر خداي تعالي محال است ، در نتيجه معناي عسي ان يكون ردف لكم اين مي‏شود كه سيردفكم و ياتيكم العذاب محققا - به زودي به دنبال سرتان عذاب خواهد آمد .


ليكن اين حرف صحيح نيست ، زيرا معناي اميدواري و آرزومندي و امثال آن ، همانطور كه ممكن است قائم به نفس و جان گوينده باشد ، ( يعني گوينده خودش در دل آرزومند و اميدوار باشد ) ، همچنين ممكن است قائم به مقام و يا به شنونده و يا غير آن دو باشد و در اين آيه و هر جاي ديگر از كلام مجيد خداي تعالي ، قائم به غير گوينده ، يعني خداست ، حال يا قائم است به مقام ، يا به غير مقام و جوابي كه در آيه آمده از آنجا كه راجع است به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، پس اميدي هم كه از كلمه عسي استفاده مي‏شود راجع مي‏شود به آن جناب و قائم است به نفس شريف او و معناي آيه اين مي‏شود كه : به


ترجمة الميزان ج : 15ص :557


ايشان بگو من اميدوارم كه چنين و چنان شود .


و در تفسير ابي السعود آمده كه كلمه عسي و لعل و سوف در تهديدهاي پادشاهان به منزله حكم جزمي است و اگر حكم قطعي خود را به اين عبارات تعبير مي‏كنند ، به منظور اظهار وقار سلطنت ، و اشعار به اين معناست ، كه رمز از امثال ايشان مانند تصريح از ديگران است و همه وعده‏هاي خدا و تهديدهايش نيز بر اين منوال است ، و اين گفته ابي السعود وجه خوبي است .


و معناي آيه اين است كه : به اين درخواست كنندگان عذاب كه از وقت رسيدن آن مي‏پرسند ، بگو من اميدوارم كه بعضي از تهديدهاي خدا كه شما در آن عجله مي‏كنيد ، يعني عذاب دنيا كه شما را به عذاب آخرت نزديك مي‏كند و به آن مي‏رساند به زودي شما را دنبال كند و همين هم كه تعبير كرد به ردف لكم - دنبالتان كند باز براي اشاره است به نزديكي آن عذاب .


و ان ربك لذو فضل علي الناس و لكن اكثرهم لا يشكرون معناي آيه شريفه از نظر خود آيه روشن است ، ليكن وقوع آن در سياق تهديد و تخويف ، اين نكته را افاده مي‏كند كه : اگر خداي تعالي عذاب ايشان را تاخير انداخت ، با اينكه استحقاق آن را دارند ، از اين جهت است كه او داراي فضل و كرم است و درباره آنان به فضل خود رفتار كرده و ايشان بايد شكر همين را هم به جاي آرند ، اما بجاي نمي‏آورند ، بلكه عجله در آن عذاب را مي‏خواهند .


و ان ربك ليعلم ما تكن صدورهم و ما يعلنون يعني تاخير عذاب از ايشان ، ناشي از جهل خداي تعالي نيست ، بلكه او از حال ايشان و آنچه كه به كيفر كفر و جحودشان مستحقند آگاه است ، چون او خبر دارد از آنچه كه سينه‏هاي آنان در خود پنهان مي‏كند و يا آشكار مي‏سازد .


آنگاه با آيه و ما من غائبة في السماء و الأرض الا في كتاب مبين همان معنا را تاكيد فرمود .


ان هذا القرآن يقص علي بني اسرائيل اكثر الذي هم فيه يختلفون و انه لهدي و رحمة للمؤمنين ان ربك يقضي بينهم بحكمه و هو العزيز العليم اين آيه شريفه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را تسليت و دلگرمي مي‏دهد و نيز زمينه را براي بعد كه به زودي از حقانيت دعوتش و تقويت ايمان مؤمنين سخن مي‏گويد ،


ترجمة الميزان ج : 15ص :558


فراهم مي‏كند ، و به همين بيان وجه اتصال آيه به ما قبل كه فرمود : فلا تحزن عليهم ... ، كه باز به حقيقت دعوتش اشعار دارد ، معلوم مي‏شود .


پس جمله ان هذا القرآن يقص علي بني اسرائيل اكثر الذي هم فيه يختلفون - اين قرآن براي بني اسرائيل بيشتر آن مسائلي كه مورد اختلافشان است بيان مي‏كند ، به داستانهايي از قصص انبياء اشاره مي‏كند و حق را در آنچه كه در آن اختلاف مي‏كنند بيان مي‏نمايد و يكي از آن داستانها داستان مسيح (عليه‏السلام‏) است ، كه حق مطلب را در آن معارف و احكام كه مورد اختلافشان بود بيان مي‏كند .


و اينكه فرمود : و انه لهدي و رحمة للمؤمنين به اين معنا اشاره مي‏كند كه با اين داستانها كه بر بني اسرائيل مي‏خواند ، مؤمنين را به سوي حق هدايت مي‏كند و نيز رحمتي است براي آنان كه دلهايشان را آرامش مي‏دهد و به اين وسيله ايمان را هم در دلهايشان ريشه دار و ثابت مي‏كند .


و اينكه فرمود : ان ربك يقضي بينهم بحكمه و هو العزيز العليم اشاره است به اينكه قضاء و داوري ميان آنان با خداست ، پس همان خدا پروردگار اوست كه عزيز است ، يعني كسي است كه هيچگاه مغلوب نمي‏شود و عليم است ، يعني هرگز جهل و خطاء در حكمش راه ندارد ، پس اوست كه با حكم خود در بين آنان قضاوت مي‏كند ، پس بايد كه دل رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به قضاء پروردگار عزيز و عليمش راضي شود و امر را به او محول نمايد ، همچنان كه جا دارد عين اين رفتار را در حق مشركين داشته باشد ، نه اينكهاز شرك و كفر آنان و از مكر و حيله ايشان اندوهناك و دلتنگ شود .


فتوكل علي الله انك علي الحق المبين اين جمله تفريع و نتيجه‏گيري است از مجموع چند امري كه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در خصوص شرك مشركين و اختلاف بني اسرائيل فرمود و معنايش اين است كه امر همه آنان محول به خداي تعالي است ، نه به تو ، پس بايد كه تو او را وكيل بگيري ، كه او كافي تو است و بايد كه از هيچ چيز نترسي كه تو در امنيتي از حق هستي .


انك لا تسمع الموتي و لا تسمع الصم الدعاء اذا ولوا مدبرين و ما انت بهادي العمي عن ضلالتهم ان تسمع الا من يؤمن باياتنا فهم مسلمون اين جمله ، امر به توكل در آيه قبل را تعليل مي‏كند و مي‏فرمايد كه ما تو را در مساله ايمان و كفر مردم ، امر به توكل بر خدا كرديم و اين بدان جهت است كه ايشان مرده‏اند و در طاقت تو نيست كه دعوتت را به مردگان بشنواني ، زيرا كه ايشان كرند و نمي‏شنوند و كورند و


ترجمة الميزان ج : 15ص :559


گمراه و تو نمي‏تواني دعوتت را به گوش كران آن هم در حالي كه پشت مي‏كنند و مي‏روند برساني - و چه بسا قيد در حالي كه پشت مي‏كنند و مي‏روند براي همين باشد كه اگر پشت نمي‏كردند ، باز ممكن بود و لو با اشاره حرف را به ايشان فهمانيد - و نيز تو نمي‏تواني كور را از گمراهيش رهانيده و هدايتش كني ، تنها قدرتي كه تو داري اين است كه دعوتت و آيات ما را كه دلالت بر ما مي‏كند به گوش مؤمنين برساني ، چون مؤمنين به خاطر اذعان و ايماني كه به اين حجت‏هاي حقه دارند تسليم ما هستند و تو را در آنچه كه دلالت مي‏كني تصديق مي‏كنند .


با اين بيان چند نكته روشن گرديد : اولا : مراد از سماع هدايت است .


ثانيا : مراد از آيات ، ادله و حجت‏هايي است كه بر توحيد و معارف حقي كه از فروع توحيد است دلالت مي‏كند .


ثالثا : اينكه هر كس حجت‏هاي حق را چه از آيات آفاق باشد و چه از آيات انفس ، با سلامت عقل تعقل كند و آنگاه با ايمان و انقياد تسليم آن شود ، چنين كسي از مردگان و از مهر شدگان ، كه خدا بر گوش و چشمشان مهر نهاده نيست .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل جمله و سلام علي عباده الذين اصطفي آورده كه امام فرمود : منظور از اين بندگان آل محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هستند .


مؤلف : اين روايت را تفسير جمع الجوامع نيز ، از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) به دو نحو آورده ، يكي بدون سند ، و ديگري هم بطور مضمر ( يعني گفته : از آن جنابو معين نكرده از كدام يك از ائمه نقل كرده) .


خواننده عزيز به خاطر دارد كه در بيان گذشته خود كه در ذيل همين آيه آورديم ، گفتيم : از سياق برمي‏آيد كه مراد از اين بندگان به حسب مورد آيه انبياء (عليهم‏السلام‏) هستند كه به نعمت اصطفاء متنعم بودند و خداي تعالي داستانهاي جمعي از ايشان را در قرآن كريم آورده .


بنا بر اين ، اگر روايت صحيح باشد از قبيل جري و تطبيق فرد بر كلي خواهد بود .



ترجمة الميزان ج : 15ص :560


و نظير روايت مذكور روايتي است كه الدر المنثور از عده‏اي از صاحبان كتب از ابن عباس روايت كرده ، كه در ذيل آيه مورد بحث گفته : منظور از اين بندگان ، اصحاب محمدند اين روايت نيز - اگر صحيح باشد - از باب جري و تطبيق است .


بنا بر اين ، آن روايت ديگري كه الدر المنثور از عبد بن حميد و ابن جرير ، از سفيان ثوري ، در ذيل آيه نقل كرده كه گفت : آيه شريفه تنها مربوط به اصحاب محمد است صحيح نيست ، زيرا اولا گفتيم درباره انبياء است و در ثاني اگر هم از باب تطبيق شامل اصحاب شود باري شامل خصوص آنان نيست .


و در تفسير قمي نيز در ذيل آيه بل هم قوم يعدلون نقل كرده كه فرمودند : يعني از حق عدول مي‏كنند .


و نيز در همان تفسير در ذيل آيه امن يجيب المضطر اذا دعاه ... مي‏گويد : پدرم از حسن بن علي بن فضال ، از صالح بن عقبه ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : اين آيه درباره قائم آل محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شده ، به خدا سوگند مضطر او است ، كه در مقام ابراهيم دو ركعت نماز مي‏خواند و خداي عز و جل را مي‏خواند ، پس او اجابتش مي‏فرمايد و خليفه در زمينش مي‏سازد .


مؤلف : اين روايت هم از باب جري و تطبيق مصداق بر كلي است ، زيرا آيه درباره عموم مضطرين است .


و در الدر المنثور است كه طبراني از سعد بن جناده روايت كرده كه گفت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : هر كس از جماعت جدا و دور شود در آتش است ، آن هم با صورتش ، براي اينكه خداي تعالي مي‏فرمايد : امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء و يجعلكم خلفاء الأرض ، پس به حكم اين آيه خلافت از خداي عز و جل است ، اوست كه خليفه را خليفه مي‏كند ، چيزي كه هست اگر خير باشد كه هيچ و اگر شر باشد باز خود او مؤاخذه‏اش مي‏كند ، اما تو ! بر تو واجب است كه هر چه خدا گفته اطاعت كني .


مؤلف : اين روايت خالي از بوي جعل و دسيسه نيست ، براي اينكه در سابق معلوم شد كه مراد از خلافت در آيه - بطوري كه از سياقش برمي‏آيد - خلافت زميني است ، كه براي هر انساني مقدر شده و معنايش اين است كه نوع بشر جانشين خداست در زمين و در اينكه انواع


ترجمة الميزان ج : 15ص :561


تصرفات را در زمين بكند ( و خداوند زمين و آنچه در شكم آن و در دريا و خشكي آنست ، براي بشر مسخر و رام كرده است ، تا بتواند در آنها تصرف كند ) ، نه خلافت به معناي حكومت بر امت و چرخاندن آسياي مجتمع آن ، ( تا معنايش اين شود كه هر كس خليفه مسلمين شود خدايش خليفه كرده ، اگر خوب باشد كه هيچ اگر هم بد باشد خدا خودش مي‏داندبا او چه معامله كند و اما افراد امت بايد اوامر آن خليفه را هر چند مثلا كشتن اخيار و ابرار باشد اطاعت كنند) .


از اين هم كه صرف نظر كنيم اصلا متن روايت اضطراب دارد و صدر و ذيلش با هم تطبيق نمي‏كند ، براي اينكه اگر مراد از اينكه گفت خلافت از جانب خداست اين باشد كه تسلط خليفه بر مردم به تقدير خداست و به عبارت ديگر تكوين آن منسوب به خداي سبحان است ، همچنان كه درباره سلطنت نمرود فرموده : ان اتيه الله الملك - اينكه خدا سلطنتش داده و از فرعون حكايت كرده كه گفت : ا ليس لي ملك مصر .


كه خود بسيار روشن است كه خلافت به اين معنا مستلزم وجوب اطاعت خليفه و حرمت مخالفت با وي نيست و گر نه لازم مي‏آيد كه اصل دعوت ديني نقض شود و اطاعت امثال نمرودها و فرعونها و صدها نظائر آن واجب باشد .


و اگر مراد از اين جمله در صدر روايت اين باشد كه خدا به حكم دين خلافت او را امضاء كرده و به عبارت ديگر قانونا منسوب به خداي تعالي است و در نتيجه اطاعتش در آنچه امر مي‏كند واجب است ، هر چند كه امر به گناه و خيانت باشد ، اينهم كه نقض صريح احكام ديني است و اگر بگويي در غير معصيت خدا اطاعتش واجب است ، چون رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرموده بود : لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق ، در اين صورت پس جدا شدن از جماعت و نافرماني خليفه جايز است ولي اين با صدر روايت نمي‏سازد .


و نظير اين اشكال در ذيل روايت وارد است ، كه مي‏گفت : اما تو ! بر تو واجب است كه هر چه خدا گفته اطاعت كني ، زيرا اگر مقصود از هر چه خدا امر كرده اين است كه هر چه خليفه گفته ، گر چه نافرماني خدا باشد ، اطاعت كني ، باز نقض صريح تشريع احكام مي‏شود و اگر مراد از آن اطاعت خدا است ، هر چند نافرماني خليفه باشد نقض صريح صدر روايت مي‏شود .



ترجمة الميزان ج : 15ص :562


و امروز در ابحاث اجتماعي مسلم و روشن شده كه امضاء و پذيرفتن حكومت كسي كه احترامي براي قوانين مقدس و جاريه قائل نيست ، امضايي است كه عقل آن را نمي‏پذيرد و افراد يك جامعه عاقل و رشيد زير بار چنين كسي نمي‏روند ، به همين دليل بايد ساحت شارع و آورنده دين را از چنين روايت و سفارشهايي منزه دانست .


و اگر بگويي حفظ يك پارچگي مملكت و اتحاد كلمه و اتفاق امت مهم‏تر است از حفظ بعضي از احكام ، در جواب مي‏گوييم معناي اين حرف اين است كه جايز باشد حقيقت دين را به خاطر حفظ اسم آن هدم نمود و حقيقت دين را فداي نام آن كنيم .


و درالدر المنثور است كه : طيالسي ، سعيد بن منصور ، احمد ، عبد بن حميد ، بخاري ، مسلم ، ترمذي ، نسائي ، ابن جرير ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، ابو الشيخ ، ابن مردويه و بيهقي - در كتاب اسماء و صفات - همگي از مسروق روايت كرده‏اند كه گفت : من نزد عايشه تكيه داده بودم ، عايشه گفت : سه چيز است كه هر كس دهن به يكي از آنها باز كند افتراء بزرگي بر خدا زده است ، پرسيدم آن سه چيست ؟ گفت هر كس بپندارد كه محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پروردگارش را ديد ، افتراء بزرگي بر خدا بسته ، من كه تا اين هنگام تكيه داده بودم برخاستم و گفتم : اي ام المؤمنين صبر كن ، و مرا مهلت بده بپرسم و به عجله سخن مگوي ، مگر خداي تعالي نفرموده : و لقد رآه في الافق المبين - رسول خدا را در افق آشكار بديد و در جاي ديگر فرموده : و لقد رآه نزلة اخري - باري ديگر او را ديد ؟ عايشه در پاسخ گفت : من اولين فرد امت اسلامم ، كه همين سؤال تو را از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كردم ، فرمود : جبرئيل ، يعني من جبرئيل را به آن صورتي كه با آن صورت خلق شده نديدم غير از اين دو نوبت ، كه در اين دو آيه است ، يك بار او را ديدم كه داشت از آسمان به زير مي‏آمد ، بسيار بزرگ بود ، كه بزرگي خلقتش ما بين آسمان تا زمين را پر مي‏كرد ، عايشه سپس به من گفت : مگر نشنيدي كلام خداي را كه مي‏فرمايد : لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير - ديدگان او را نمي‏بيند و او ديدگان را مي‏بيند و او لطيف و خبير است و نيز فرموده : و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا ... علي حكيم .


و كسي كه بپندارد كه محمد چيزي از كتاب خداي را كتمان كرده و ناگفته گذارده ، او افتراي بزرگي بر خدا زده است و خداي عز و جل مي‏فرمايد : يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس .


سپس عايشه اضافه كرد كه : هر كس بپندارد كه محمد از فرداي مردم خبر مي‏داد،


ترجمة الميزان ج : 15ص :563


باز بر خدا افتراي بزرگي زده است ، زيرا خداي تعالي مي‏فرمايد : قل لا يعلم من في السموات و الأرض الغيب الا الله - بگو در آسمانها و زمين كسي غيب نمي‏داند جز خدا .


مؤلف : در متن روايت اشكالاتي است كه آدمي را نسبت به آن بدبين مي‏كند ، اما آيات رؤيت كه مي‏فرمايد چشم‏ها خدا را نمي‏بيند ، رؤيت حسي را نفي مي‏كند ، نه رؤيت قلبي را و اين قسم رؤيت غير از ايمان است كه به معناي اعتقاد مي‏باشد و ما در چند مورد مناسب پيرامون آن مفصل بحث كرده‏ايم .


و اما آيه يا ايها الرسول بلغ ... در تفسيرش گفتيم كه منظور از آن ابلاغ عامه آيات و دستورات خدا نيست ، بلكه در مورد خاصي نازل شده و بر فرض هم كه عموميش بدانيم تازه دلالت مي‏كند بر اينكه آنچه بر آن جناب به عنوان پيام و رسالت نازل شده بايد ابلاغش كند ، نه هر چيزي را ، چون ممكن است به آن جناب چيزي نازل شود كه دانستن آن مختص به خود آن جناب باشد و از ديگران كتمان كند .


و اما اينكه فرمود : قل لا يعلم ... كه هيچ كس در زمين و آسمانها غيب نمي‏داند، اين آيه مانند ساير آيات كه غيب را مختص به خدا مي‏داند بيش از اين دلالت ندارد كه علم غيب ذاتا مختص خداي تعالي است و اما خدا اين علم را به كسي تعليم مي‏كند يا نمي‏كند آيات از آن ساكت است ، بلكه آيات ديگر دلالت دارد بر اينكه خدا علم غيب را به بعضي افراد تعليم مي‏كند ، مانند آيه عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احدا الا من ارتضي من رسول .


و نيز خود خداي تعالي پاره‏اي از خبرهاي غيبي را از مسيح (عليه‏السلام‏) حكايت كرده و فرموده : و انبئكم بما تاكلون و ما تدخرون .


و پر واضح است كه اگر كسي بگويد : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مردم را از فردايشان خبر مي‏داد ، هرگز نمي‏گويد كه اين علم را پيغمبر از خود داشته و خدا به او تعليم نكرده است .


و از سوي ديگر اخبار متواتره - هر چند متفرق و متنوع است - از طريق شيعه و سني وارد شده ، كه آن جناب از بسياري حوادث آينده خبر مي‏داده است .



ترجمة الميزان ج : 15ص :564


× وَ إِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِمْ أَخْرَجْنَا لهَُمْ دَابَّةً مِّنَ الأَرْضِ تُكلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاس كانُوا بِئَايَتِنَا لا يُوقِنُونَ‏(82) وَ يَوْمَ نحْشرُ مِن كلّ‏ِ أُمَّةٍ فَوْجاً مِّمَّن يُكَذِّب بِئَايَتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ‏(83) حَتي إِذَا جَاءُو قَالَ أَ كذَّبْتُم بِئَايَتي وَ لَمْ تحِيطوا بهَا عِلْماً أَمَّا ذَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ‏(84) وَ وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِم بِمَا ظلَمُوا فَهُمْ لا يَنطِقُونَ‏(85) أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا الَّيْلَ لِيَسكُنُوا فِيهِ وَ النَّهَارَ مُبْصِراًإِنَّ في ذَلِك لاَيَتٍ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‏(86) وَ يَوْمَ يُنفَخُ في الصورِ فَفَزِعَ مَن في السمَوَتِ وَ مَن في الأَرْضِ إِلا مَن شاءَ اللَّهُوَ كلٌّ أَتَوْهُ دَخِرِينَ‏(87) وَ تَرَي الجِْبَالَ تحْسبهَا جَامِدَةً وَ هِي تَمُرُّ مَرَّ السحَابِصنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كلَّ شي‏ءٍ إِنَّهُ خَبِيرُ بِمَا تَفْعَلُونَ‏(88) مَن جَاءَ بِالْحَسنَةِ فَلَهُ خَيرٌ مِّنهَا وَ هُم مِّن فَزَعٍ يَوْمَئذٍ ءَامِنُونَ‏(89) وَ مَن جَاءَ بِالسيِّئَةِ فَكُبَّت وُجُوهُهُمْ في النَّارِ هَلْ تجْزَوْنَ إِلا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ‏(90) إِنَّمَا أُمِرْت أَنْ أَعْبُدَ رَب هَذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِي حَرَّمَهَا وَ لَهُ كلُّ شي‏ءٍوَ أُمِرْت أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسلِمِينَ‏(91) وَ أَنْ أَتْلُوَا الْقُرْءَانَفَمَنِ اهْتَدَي فَإِنَّمَا يهْتَدِي لِنَفْسِهِوَ مَن ضلَّ فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ الْمُنذِرِينَ‏(92) وَ قُلِ الحَْمْدُ للَّهِ سيرِيكمْ ءَايَتِهِ فَتَعْرِفُونهَاوَ مَا رَبُّك بِغَفِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ‏(93)


ترجمه آيات


و چون فرمان عذاب آنها رسد جانوري را از زمين براي آنها بيرون آريم تا با آنها تكلم كند و بگويد كه اين


ترجمة الميزان ج : 15ص :565


مردم آيه‏هاي ما را باور نمي‏كرده‏اند ( 82) .


(به خاطر بياور ) روزي را كه از هر امتي دسته‏اي از آنها را كه آيه‏هاي ما را دروغ شمرده‏اند محشور كنيم و رديف شوند ( 83 ) .


و چون بيايند گويد چرا آيه‏هاي مرا كه دانش شما بدان نمي‏رسيد دروغ شمرديد ؟ شما چه اعمالي انجام مي‏داديد ( 84) .


و به سزاي آن ستم‏ها كه كرده‏اند عذاب بر آنان واجب شود و سخن نگويند ( 85) .


مگر نمي‏بينند كه ما شب را پديد آورده‏ايم تا در آن آرام گيرند و روز را روشن كرده‏ايم ، كه در اين براي گروه داراي ايمان عبرتي است ( 86) .


روزي كه در صور ، دمند و هر كه در آسمانها و در زمين است وحشت كند جز آنكه خدا بخواهد و همگي با تذلل به پيشگاه وي رو كنند ( 87) .


و كوهها را بيني و پنداري كه بي حركتند ولي مانند ابر در حركتند ، صنع خداي يكتاست كه همه چيز را به كمال آورده كه وي از كارهايي كه مي‏كنيد آگاه است ( 88 ) .


هر كه كار نيك انجام دهد پاداشي بهتر از آن دارد و آنان از وحشت آن روز ايمنند ( 89) .


هر كه كار بد انجام دهد آنها به رو در آتش سرنگون شوند آيا جز در مقابل اعمالي كه مي‏كرده‏ايد سزايتان مي‏دهند ( 90) .


حق اين است كه من فرمان يافته‏ام پروردگار اين شهر را كه آن را محترم كرده و همه چيز از اوست پرستش كنم ، فرمان يافته‏ام كه از مسلمانان باشم ( 91) .


و اين قرآن را بخوانم پس هر كه هدايت يافت براي خويش هدايت يافت و هر كه گمراه گشت بگو من فقط بيم رسانم ( 92 ) .


بگو ستايش خدايي را كه آيه‏هاي خويش را به شما نشان خواهد داد و آن را خواهيد شناخت و پروردگارت از اعمالي كه مي‏كنيد بي خبر نيست ( 93) .


بيان آيات


اين آيات فصل سابق را تمام مي‏كند و به مساله بعث و پاره‏اي از ملحقات به آن ، از قبيل اموري كه در قيامت و قبل از قيامت رخ مي‏دهد اشاره مي‏كند و سوره را با همان مطلبي ختم مي‏نمايد كه با آن آغاز شده بود و آن مساله انذار و بشارت است .


و اذا وقع القول عليهم اخرجنا لهم دابة من الأرض تكلمهم ان الناس كانوا


ترجمة الميزان ج : 15ص :566


باياتنا لا يوقنون مقتضاي سياق آيه - از اين نظر كه متصل به ما قبل است ، يعني به آياتي است كه پيرامون مشركين معاصر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و يا خصوص مشركين مكه و قريش كه دشمن‏ترين مردم بودند با آن جناب و دعوت او بحث مي‏كرد - اين ظهور را به آيه مي‏دهد كه : ضميرهاي جمع در عليهم و در لهم و در تكلمهم به مشركين بر گردد ، كه گفتگو درباره آنان است اما نه به خصوص آنان ، بلكه به آنان از اين نظر كه به سوي اسلام دعوت مي‏شوند ، پس در حقيقت مراد عموم مردم اين امتند ، چون همه از نظر دعوت يكي هستند ، اولشان به آخرشان ملحق است و اين گونه عنايت در كلام خداي تعالي بسيار وارد شده است .


و مراد از اينكه فرمود : وقتي قول بر ايشان واقع مي‏شود ، تحقق مصداق قول ، در ايشان و تعين ايشان در صدق قول بر آنان است ( و معنايش اين است كه زماني كه امت اسلام مصداق قول خدا قرار مي‏گيرند و قول خدا درباره آنان محقق مي‏شود ) همچنان كه در آيه بعدي هم كه مي‏فرمايد : و وقع القول عليهم بما ظلموا - و به خاطر ظلمي كه كردند قول بر ايشان واقع شد ، مراد همين است ، يعني عذاب خدا بر آنان محقق گشته ، مصداق آن قرار گرفتند .


پس ، بنا بر اين ، جمله مورد بحث در معناي حق عليهم القول مي‏باشد ، كه در كلام خداي تعالي زياد آمده .


و فرق بين اين دو تعبير اين است كه در اولي ، يعني وقع القول عليهم عنايت در اين است كه نامبردگان را متعين در مصداق قول كند و در دومي يعني حق عليهم القول عنايت در اين است كه قول را در آنان ثابت و مستقر كند ، بطوري كه زوال پذير نباشد .


و اما اينكه اين قول چيست كه بر آنان واقع مي‏شود ، آنچه از كلام خداي تعالي صلاحيت دارد كه اين قول را تفسير كند آيه سنريهم اياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق مي‏باشد ، براي اينكه ميدانيم مراد از اين آيات كه خدا به زودي به آنان نشان مي‏دهد غير آيات آسماني و زميني است ، كه خود آنان همواره آنها را مي‏بينند ، و دائما در پيش رو و بيخ گوششان قرار دارد ، بلكه مراد ، بعضي از آياتي است كه جنبه خارق عادت داشته باشد و مردم از ديدن آن ناگزير به ايمان شوند و در حالي فرا رسد كه به هيچ يك از


ترجمة الميزان ج : 15ص :567


آيات آسماني و زميني معمولي ايمان نداشته باشند ، ولي از ديدن آن آيت كه گفتيم ايمان بياورند .


از اين بيان روشن مي‏شود كه جمله ان الناس كانوا باياتنا لا يوقنون - مردم قبلا به آيات ما ايمان نمي‏آوردند ، تعليل باشد براي اينكه چرا قول بر ايشان واقع مي‏شود و تقدير جمله مذكور لان الناس ... است و كلمه كانوا استقرار بدون يقين آنان را مي‏رساند و مراد از آيات ، آيات مشهوده و حسي آسمان و زمين است ، نه آيات خارق العاده ، البته كلمه إن به كسر همزه نيز قرائت شده و از نظر معنا اين قرائت بهتر است از قرائت به فتحه و گفتار ما را تاييد مي‏كند كه - گفتيم - جمله ان الناس ... تعليل را مي‏رساند ، چيزي كه هست اگر إن را به كسره بخوانيم خود جمله ، تعليل را مي‏رساند و احتياجي به تقدير لام ندارد .


جمله اخرجنا لهم دابة من الأرض تكلمهم بيان آن آيتي است كه گفتيم مراد از آن ، آيت خارق العاده‏اي است كه در آيه سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق آن را وعده داده ، و همين كه جمله مورد بحث صفت قرار گرفته براي آن آيت خارق العاده ، خود دليل است بر اينكه مراد از اخراج از زمين ، يا احياء و بعث بعد از مرگ است و يا امري است نزديك بدان ، ( حال ببينيم كدام يك مي‏تواند باشد) .


و اما اينكه آن جنبنده ، جنبنده‏اي باشد كه با مردم صحبت كند ، از آنجا كه كلمه دابه - جنبنده به هر صاحب حياتي اطلاق مي‏شود كه در زمين راه مي‏رود ، مي‏تواند انسان باشد و مي‏تواند حيواني غير انسان باشد ، اگر انسان باشد كه تكلم و سخن گفتنش امري عادي است ، نه خارق العاده و اگر حيواني بي زبان باشد آن وقت حرف زدنش مانند بيرون شدنش از زمين امري است خارق العاده .


ليكن - متاسفانه - در آيات كريمه قرآن چيزي كه بتواند اين آيت را تفسير كند و معلوم سازد كه اين جنبده‏اي كه خدا به زودي از زمين بيرون مي‏آورد چيست ؟ و چه خصوصياتي دارد ؟ و صفات و نشانيهايش چيست ؟ و با مردم چه تكلمي مي‏كند و چه خصوصياتيدارد ؟ و چگونه از زمين بيرون مي‏آيد ؟ و چه مي‏گويد ؟ وجود ندارد ، بلكه سياق آيه بهترين دليل است بر اينكه مقصود مبهم گويي است و جمله مزبور از كلمات مرموز قرآن است .


و حاصل معنا اين است كه : وقتي برگشت امر مردم به اين شود - كه به زودي هم مي‏شود - كه از آيات حسي و مشهود ما يقين برايشان حاصل نشود و به عبارت ديگر استعدادشان براي ايمان آوردن به ما به كلي باطل گشته ، تعقل و عبرت‏گيري از دستشان


ترجمة الميزان ج : 15ص :568


خارج شود ، در اين هنگام وقت آن مي‏رسد كه آن آيت خارق العاده كه وعده داده بوديم نشانشان دهيم ، و حق را برايشان آنچنان بيان مي‏كنيم كه ديگر جز اعتراف به حق چاره‏اي برايشان نماند ، پس در آن هنگام آن آيت را كه دابه و جنبنده‏اي است از زمين بيرون مي‏آوريم ، تا با ايشان صحبت كند .


اين آن معنايي است كه با كمك سياق و به هدايت تدبر در آيه به دست مي‏آيد .


ولي مفسرين در معناي آن حرفهاي عجيب و غريبي زده‏اند و در معناي مفردات آيه و جمله‏هاي آن دقت‏هاي زياده از حد كرده‏اند ، و همچنين در آنچه از آيه فهميده مي‏شود و در حقيقت اين جنبنده ، و صفات آن و معناي سخن گفتنش و كيفيت خروج آن ، و زمان خروجش و اينكه چند مرتبه از زمين بيرون مي‏آيد و در چه مكاني بيرون مي‏شود ، اقوال بسياري گفته‏اند ، كه به هيچ يك آنها نمي‏توان اعتماد كرد ، مگر به زور و به همين جهت از نقل آنها و بحث در پيرامونش صرف نظر كرديم ، اگر كسي بخواهد بدانها اطلاع يابد بايد به تفاسير مطول مراجعه كند .


و يوم نحشر من كل امة فوجا ممن يكذب باياتنا فهم يوزعون كلمه فوج - بطوري كه راغب گفته - به معناي جماعتي است كه به سرعت عبور كنند و كلمه يوزعون ، مضارع از ايزاع است كه به معناي نگاه داشتن و جلوگيري از حركت آنان است ، به طوري كه اول جمعيت با آخرش يكجا گرد آيند .


كلمه يوم در و يوم نحشر منصوب است تا ظرف باشد براي فعلي مقدر و تقدير كلام و اذكر يوم نحشر - بياد آر روزي كه محشور مي‏كنيم است و مراد از حشر ، جمع كردن بعد از مرگ است ، چون محشورين عبارتند از فوجي از هر امت ، و تمامي امتهاي زنده هيچ وقت در زمان واحد جمع نمي‏شوند .


و كلمه من در جمله من كل امة براي تبعيض است و در جمله ممن يكذب ، هم ممكن است براي بيان باشد و هم براي تبعيض .


و مراد از آيات در جمله يكذب باياتنا مطلق آياتي است كه بر مبدأ و معاد دلالت مي‏كند ، كه از آن جمله‏اند انبياء و امامان و كتب آسماني ، نه اينكه مراد از آيات ، قيامت و حوادث واقعه در آن و هنگام قيام آن باشد و نه آيات قرآني به تنهايي ، براي اينكه حشر ، منحصر در امت اسلامي نيست ، بلكه از امتهاي مختلف ، از هر امتي فوجي محشور مي‏شوند .


و از عجايب ، اصراري است كه بعضي از مفسرين كرده‏اند بر اينكه : اين كلام


ترجمة الميزان ج : 15ص :569


نص است در اينكه مراد از آيات در اينجا و در آيه بعدي ، آيات قرآني است ، نه مثل قيامت و حوادث آن ، به دليل اينكه آيات قرآني پر است از دلائل صدق ، آن قدر كه در عين اينكه دقت و تامل در آن بر همه واجب بوده و هست ، تاكنون نتوانسته‏اند به همه دلائل صدق مذكور احاطه يابند .


و فساد آن روشن است ، براي اينكه صرف اينكه مراد از آن ، امثال قيامت و حوادث آن نيست ، دليل نمي‏شود بر اينكه پس حتما مراد از آن ، آيات قرآني است ، با اينكه آيه ، ظهور در اين دارد كه محشورين ، افواجي از جميع امتها هستند و قرآن تنها كتاب يك فوج از ايشان است ، نه كتاب همه افواج .


و از ظاهر آيه برمي‏آيد كه حشر در آن ، حشر در غير روز قيامت است ، زيرا حشر در روز قيامت اختصاص به يك فوج از هر امت ندارد ، بلكه تمامي امت‏ها در آن محشور مي‏شوندو حتي به حكم آيه و حشرناهم فلم نغادر منهم احدا ، يك نفر هم از قلم نمي‏افتد و اما در اين آيه مي‏فرمايد : از هر امتي فوجي را محشور مي‏كنيم .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از اين حشر ، حشر عذاب است ، بعد از حشر كلي ، كه شامل همه خلق مي‏شود و اين حشري است بعد از حشر .


ليكن اين حرف دردي را دوا نمي‏كند و اشكال را بر طرف نمي‏سازد ، براي اينكه اگر مراد ، حشر براي عذاب بود لازم بود غايت ( براي عذاب ) را ذكر كند تا مبهم نباشد ، همچنان كه در آيه و يوم يحشر اعداء الله الي النار فهم يوزعون حتي اذا ما جاؤها اين غايت ذكر شده است ، با اينكه بعد از اين آيه هم به جز عتاب و حكم فصل ، ذكري از عذاب نيامده و آيه شريفه - بطوري كه ملاحظه مي‏فرماييد - مطلق است ، و در آن هيچ اشاره‏اي نيست ، كه بگوييم مقصود از آن اين حشر خاصي است كه ذكر شد و اين اطلاق را آيه بعدي بيشتر مي‏كند ، كه مي‏فرمايد : حتي اذا جاؤ - تا آنكه بيايند و نمي‏فرمايد بيايند عذاب را يا آتش را يا چيزي ديگر را .


باز مؤيد گفتار ما - كه منظور حشر در قيامت نيست - اين است كه اين آيه و دو آيه بعدش بعد از داستان بيرون شدن دابه از زمين واقع شده‏اند ، كه خود يكي از علائمياست كه


ترجمة الميزان ج : 15ص :570


قبل از قيامت واقع مي‏شود ، قيامتي كه در چند آيه بعد درباره آن مي‏فرمايد : و نفخ في الصور و تا چند آيه بعد اوصاف وقايع آن روز را بيان مي‏كند ، و معنا ندارد كه قبل از شروع به بيان اصل قيامت و وقايع آن ، يكي از وقايع آن را جلوتر ذكر كند ، چون ترتيب وقوعي اقتضاء مي‏كند كه اگر حشر فوج از هر امتي هم جزو وقايع قيامت باشد آن را بعد از مساله نفخ صور ذكر فرمايد ، ولي اينطور ذكر نكرد ، بلكه قبل از نفخ صور مساله حشر فوج از هر امتي را آورده ، پس معلوم مي‏شود اين حشر جزو وقايع قيامت نيست .


به همين جهت است كه مي‏بينيم بعضي از مفسريني هم كه آيه را حمل بر حشر در قيامت كرده ، متوجه اين اشكال شده و گفته‏اند : شايد جلوتر ذكر كردن اين واقعه بر نفخ صور و قيام قيامت ، براي اين بوده كه اعلام كند هر يك از اين دو ، يعني نفخ صور و حشر هر فوجي از هر امت ، آن قدر مهمند كه جا دارد هر يك جداگانه مورد توجه قرار گيرند و احوال آنها كه طامه كبري و داهيه دهياء است جداگانه خاطر نشان شود و گر نه اگر مي‏خواست ترتيب رعايت شود بايد اول نفخ صور ، بعد حشر فوج از هر امت ذكر شود ، چيزي كه هست اگر ترتيب رعايتمي‏شد خواننده خيال مي‏كرد هر دو يك داهيه است .


ليكن خواننده توجه دارد كه اين وجهي است ساختگي كه به هيچ وجه قانع كننده نيست و اگر مقصود از آيه همين مي‏بود جا داشت به جاي دفع توهم مزبور كه اين مفسر آن را توهم كرده توهمي مهم‏تر از آن را دفع مي‏كرد و آن اين است كه كسي توهم كند كه حشر فوجي از هر امت در غير روز قيامت است و براي دفع اين توهم ، اول مساله نفخ صور را بياورد ، بعد حشر فوج از هر امت را ، تا كسي خيال نكند حشر مذكور در غير قيامت است ، آنگاه بعد از آن جمله‏اي بياورد تا توهم مفسر نامبرده را رفع كند .


پس معلوم شد كه آيه شريفه نمي‏تواند مربوط به وقايع قيامت باشد ، بلكه از حشري خبر مي‏دهد كه قبل از روز قيامت واقع مي‏شود ، البته در افاده اين معنا نيز صريح نيست ، بطوري كه قابل تاويل نباشد .


حتي اذا جاؤا قال ا كذبتم باياتي و لم تحيطوا بها علما اما ذا كنتم تعملون مراد از آمدن - البته به كمك سياق - حضور در موطن خطاب است ، آن خطابي كه از جمله قال ا كذبتم ... استفاده مي‏شود و مراد از آيات - همانطور كه در آيه قبلي هم گفتيم - مطلق آيات است كه بر حق دلالت كند و جمله و لم تحيطوا بها علما جمله‏اي


ترجمة الميزان ج : 15ص :571


است حاليه و معنايش اين است كه : آيات مرا تكذيب كرديد ، در حالي كه هيچ علمي به آن نداشتيد ، چون از آن اعراض داشتيد ، پس چگونه چيزي را تكذيب كرديد كه نمي‏شناختيد ؟ و چگونه نسبت دروغ به آن داديد ، در حالي كه هيچ دليلي علم آور بر گفته خود نداشتيد ؟ .


ام ما ذا كنتم تعملون يعني غير از تكذيبي كه كرديد چه كارها مي‏كرديد .


و معناي آيه اين است كه : از هر امتي فوجي از تكذيب كنندگان به آياتمان را محشور مي‏كنيم و همچنان بازداشت مي‏شوند ، تا آنكه در محضر خطاب ، حضور به هم رسانند ، در آن هنگام خداي تعالي به ايشان مي‏فرمايد : آيا آيات مرا تكذيب كرديد در حالي كه هيچ احاطه علمي به آن نداشتيد ؟ و يا چه كارها غير از تكذيب مي‏كرديد ؟ و اين سؤال متضمن توبيخ آنان است از اين جهت كه جز تكذيب آيات كار ديگري نداشته‏اند .


و وقع القول عليهم بما ظلموا فهم لا ينطقون حرف باء در جمله بما ظلموا سببيت را مي‏رساند و ما مصدريه است و معنايش اين است كه : قول ، به سبب اينكه ظالم بودند ، عليه ايشان واقع گشت و جمله فهم لا ينطقون تفريعي است بر وقوع قول عليه ايشان .


با اين بيان ، اين احتمال تاييد مي‏شود كه مراد از آن قولي كه عليه ايشان واقع مي‏شود اين قول است كه ان الله لا يهدي القوم الظالمين و معنا اين است كه ايشان به خاطر اينكه در تكذيبشان به آيات ستمكار بودند ، به عذري كه با آن اعتذار جويند راه نيافتند و در نتيجه از سخن فرو ماندند فهم لا ينطقون .


و چه بسا مفسريني كه وقوع قول عليه ايشان را تفسير كرده‏اند به وجوب عذاب بر ايشان و مناسب‏تر آن است كه بنا بر اين تفسير مراد از قول واقع عليه ايشان ، قضاي خداي تعالي به عذاب در حق ستمكاران باشد ، كه در امثال آيه الا ان الظالمين في عذاب مقيم خاطر نشان شده و آن وقت معناي آيه چنين باشد : ايشان به خاطر اينكه ستمكارند قضاي عذاب در ايشان رانده شد و ديگر چيزي نخواهند داشت كه سخن بدان آغاز كنند ، و ليكن وجه سابق وجيه‏تر است .


و اما اينكه وقوع قول را به حلول عذاب و داخل شدن در آتش تفسير كرده‏اند ، از سياق بعيد است ، براي اينكه با تفريع مذكور نمي‏سازد .



ترجمة الميزان ج : 15ص :572


ا لم يروا انا جعلنا الليل ليسكنوا فيه و النهار مبصرا ان في ذلك لآيات لقوم يؤمنون بعد از آنكه در آيات سابق وضع بسياري از مردم را چنين توصيف كرد كه : از شنيدن كلمه حق ، كر و از نظر كردن در آيات خدا كورند و نمي‏توانند از آنها عبرت گيرند و سپس داستان دابة الارض را پيش آورد ، كه به زودي او را به عنوان آيتي خارق العاده از زمين بيرون مي‏كند ، تا با ايشان سخن گويد و آنگاه اين نكته را خاطر نشان ساخت كه به زودي از هر امتي فوجي از مكذبين را محشور مي‏كند و مورد عتاب قرار مي‏دهد ، كه بدون هيچ علمي به آيات از آن اعراض كردند ، اينك در آيه مورد بحث ايشان را ملامت و توبيخ مي‏كند بر اينكه علاوه بر اينكه دليلي بر تكذيب خود ندارند دليل بر عليه خود دارند و آن اين است كه آنان شب را مي‏بينند چون در شب به سر برده‏اند ، پس بالطبع از وضع آن آگاهند و همچنين روز را ديده‏اند كه آيات آسمان و زمين را برايشان روشن مي‏كند و با اين حال چرا آنها را به عنوان آيات ما نمي‏بينند ؟ ان في ذلك لايات لقوم يؤمنون - يعني در اينكه شب را هنگام سكونت و روز را هنگام ديدن قرار داد ، تا آيات آسمان و زمين را ببينند خود آيت‏ها است براي مردمي كه در ايشان اثري از ايمان و تصديق به حق وجود داشته باشد .


و مراد از آيات ، علامتها و جهات داله آنها بر توحيد و فروعي است كه متفرع بر توحيد مي‏شود ، كه از آن جمله است دلالت آنها بر اين حقيقت كه بر انسان لازم است در جايي و زماني سكونت كند و آرام گيرد ، كه براي همين آرامش و سكونت درست شده و آن شب است كه با پرده ظلمتش ديدگان را در حجاب مي‏كند و در مقابل در جايي و زماني به جنب و جوش در آيد ، كه براي جنب و جوش درست شده و آن روز است كه با روشني‏اش همه چيز را - مخصوصا آن چيزها را كه متضمن منافع حيات آدمي است - نشان آدمي مي‏دهد .


پس بر انسان لازم است از چيزي هم كه پرده ظلمت جهل از ايشان پوشانده سكوت كند و خلاصه چيزي را كه نمي‏داند نه بگويد و نه انكار كند و چيزي را بگويد و به چيزي ايمان داشته باشد كه آيات بينات كه چون روز روشنند ، آن را برايشان روشن كرده باشند .


و يوم ينفخ في الصور ففزع من في السموات و من في الأرض من شاء الله و كل اتوه داخرين نفخ صور - دميدن در بوق كنايه است از اعلام به جمعيت انبوهي چون لشكر ، مطلبي را كه بايد همگي عملي كنند ، مثل اينكه همگي در فلان روز و فلان ساعت حاضر


ترجمة الميزان ج : 15ص :573


باشند و يا حركت كنند و يا امثال اين ، و كلمه فزع بطوري كه راغب گفته به معناي آن گرفتگي و نفرتي است كه از منظره‏اي نفرت آور به انسان دست مي‏دهد و فزع هم از همان جنس جزع است و كلمه دخور به معناي كوچكي و خواري است .


بعضي گفته‏اند : مراد از اين نفخ صور ، نفخه دومي است كه با آن ، روح به كالبدها دميده مي‏شود ، و همه براي فصل قضاء مبعوث مي‏گردند ، مؤيد اين ، جمله ذيل آيه است كه مي‏فرمايد : و كل اتوه داخرين يعني همگي با ذلت و خواري بدانجا مي‏آيند ، چون مراد از اتوه - مي‏آيند آن را حضورشان نزد خداي سبحان است و نيز مؤيد ديگر آن استثناي من شاء الله - هر كس را كه خدا بخواهد ، از حكم فزع است ، كه بعد از آن جمله و هم من فزع يومئذ امنون ، را در باره نيكوكاران آورده و همين خود دلالت مي‏كند بر اينكه فزع مذكور همان فزع در نفخه دوم است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن ، نفخه اول است كه با آن همه زندگان مي‏ميرند ، به دليل اينكه در جاي ديگر فرمود ، و نفخ في الصور فصعق من في السموات و من في الأرض الا من شاء الله ثم نفخ فيه اخري فاذا هم قيام ينظرون چون صعقه ، در اين آيه همان فزع در آن آيه است ، كه در هر دو آيه ، نتيجه نفخه اولي گرفته شده و بنا بر اين ، مراد از جمله كل اتوه داخرين رجوعشان به سوي خدا به سبب مردن مي‏باشد .


و بعيد نيست كه مراد نفخ در صور ، در اين صورت مطلق نفخ باشد ، چه آن نفخي كه با آن مي‏ميرند و يا آن نفخي كه با آن زنده مي‏شوند ، براي اينكه ، نفخه هر چه باشد از مختصات قيامت است و اينكه بعضي در فزع و بعضي در ايمني هستند و نيز كوهها به راه مي‏افتند ، همه از خواص نفخه اول باشد و اينكه مردم با خواري نزد خدا مي‏شوند ، از خواص نفخه دوم باشد ، كه بنا بر اين احتمال ، اشكالي كه چه بسا ممكن است بر هر دو وجه سابق بشود دفع مي‏گردد .


خداي تعالي از حكم فزع عمومي كه شامل همه موجودات آسمانها و زمين است


ترجمة الميزان ج : 15ص :574


جمعي از بندگان خود را استثناء كرده و به زودي گفتاري پيرامون اين استثناء خواهد آمد ، آنجا كه در باره جمله و هم من فزع يومئذ امنون بحث خواهيم كرد .


و ظاهرا مراد از جمله و كل اتوه داخرين رجوع تمامي موجودات عاقل در آسمانها و زمين است ، حتي آنهايي كه از حكم فزع استثناء شده‏اند ( چه آنها و چه اينها ) همه نزد پروردگار متعال حاضر مي‏شوند و آيه شريفه فانهم لمحضرون الا عباد الله المخلصين هم با اين گفتار ما منافات ندارد و نمي‏خواهد غير اين را بگويد ، چون مراد از حضور در آن ، مطلق حضور و رجوع به خدا نيست ، بلكه مراد از آن حضور در موقف حساب و سؤال است ، ممكن است همه به سوي خدا برگردند و حتي استثناء شدگان نيز برگردند و نيز بندگان مخلص خدا برگردند ، و ليكن بندگان مخلص در موطن جمع حاضر نشوند ، نه اينكه بعث و رجوع نداشته باشند ، پس آيات قيامت نص صريحند بر اينكه بعث شامل همه خلائق مي‏شود و احدي از آن مستثنا نيست .


و اگر دخور و ذلت را به اولياي خداي تعالي هم نسبت داده ، منافاتي با عزت آنان نزد خدا ندارد ، چون عزت و غناي بنده نزد خدا ذلت و فقر او است در نزد خودش ، بله ذلت دشمنان خدا در قبال عزت كاذبه‏اي كه براي خود قائل بودند ، ذلت واقعي و خواري حقيقي است .


و تري الجبال تحسبها جامدة و هي تمر مر السحاب صنع الله الذي اتقن كل شي‏ء انه خبير بما تفعلون اين آيه شريفه از آن جهت كه در سياق آيات قيامت قرار گرفته ، آنچه مي‏گويد در باره همان قيامت است و پاره‏اي از وقايع آن روز را توصيف مي‏كند ، كه عبارت است از به راه افتادن كوهها ، كه در باره اين قضيه در جاي ديگر قرآن فرموده : و سيرت الجبال فكانت سرابا و نيز در مواردي ديگر از آن خبر داده است .


پس اينكه مي‏فرمايد : و تري الجبال - و مي‏بيني كوهها را خطاب در آن به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است و مراد از آن مجسم كردن واقعه است ، همچنان كه در آيه و تري الناس سكاري حال مردم را در آن روز مجسم مي‏كند ، نه اينكه تو الآن ايشان را


ترجمة الميزان ج : 15ص :575


مي‏بيني ، بلكه اگر مي‏ديدي حال ايشان را آنچه از وضعشان كه ديدني است اينطور به نظرت مي‏رسيد كه مستند .


تحسبها جامدة - يعني كوهها را مي‏بيني و آنها را جامد گمان مي‏كني ، اين جمله بعد از جمله قبلي ، جمله‏اي است معترضه و معناي آن دو اين است كه : تو در آن روز كوهها را - كه امروز جامد گمان مي‏كني - ، مي‏بيني چون ابر به حركت درمي‏آيند ، ممكن هم هست آن را جمله‏اي حاليه گرفت ، كه در اين صورت معنايش اين مي‏شود : تو در آن روز كوههارا - در حالي كه جامد گمانش مي‏كني - مي‏بيني چون ابر به حركت درمي‏آيند .


و جمله و هي تمر مر السحاب حال است از كلمه جبال و عامل آن فعل تري است و معنايش اين است كه : تو كوهها را وقتي در صور دميده مي‏شود ، در حالي مي‏بيني كه سير مي‏كنند مانند سير ابرها در آسمان .


كلمه صنع ، در جمله صنع الله الذي اتقن كل شي‏ء ، مفعول مطلق براي فعل تقديري است و تقدير كلام صنعه صنعا مي‏باشد ، يعني آن را آفريد آفريدني و در اين جمله تلويح و اشاره‏اي است به اينكه اين صنع و اين عمل از خداي تعالي تخريب و ويراني عالم است ، ليكن چونتكميل آن را در پي دارد و مستلزم اتقان نظام آن است ، نظامي كه در آن هر چيزي به منتها درجه كمال خود مي‏رسد ، آن كمالي كه اگر كمال سعادت باشد ، و اگر كمال شقاوت ، زمينه‏اش را قبلا فراهم كرده بود ، از اين رو اين ويراني را صنع و آفرينش ناميد ، چون اين خود صنع خداست ، آن صنعي كه هر چيزي را متقن كرده ، پس خداي سبحان اتقان را از هر چه كه متقن كرده سلب نمي‏كند و فساد را بر آنچه اصلاح فرموده مسلط نمي‏سازد ، پس اگر دنيا را خراب مي‏كند براي اين است كه آخرت را تعمير نمايد .


انه خبير بما تفعلون بعضي از مفسرين گفته‏اند : اين جمله تعليل مطالب قبل است ، كه نفخ صور و ما بعد آن را صنع محكم خدا مي‏دانست و معنايش اينست كه : از اين جهت صنع محكم او است ، كه او به ظواهر و بواطن افعال مكلفين آگاه است ، و همين آگاهي اقتضاء مي‏كند كه آن بواطن و كيفيات اعمال را آنطور كه هست و حسن و قبحي كه دارد ، ظاهر كند و آثار آن حسن و قبح را كه همان ثواب و عقاب است بعد از بعث و حشر و به راه انداختن كوهها بر آن اعمال مترتب كند .


ليكن خواننده توجه دارد كه اين گونه تفسير كردن ، بيهوده خود را به زحمت انداختن


ترجمة الميزان ج : 15ص :576


است واز آنهم كه بگذريم اصلا سياق آن را نمي‏پذيرد .


بعضي ديگر گفته‏اند : جمله خبير بما تفعلون اصلا ربطي بما قبل ندارد ، و جمله‏اي است استينافي ، در حكم جواب از سؤالي مقدر ، گويا كسي پرسيده : بعد از آن همه حوادث عجيب چه مي‏شود ؟ در پاسخ فرموده : خدا به عمل هر عاملي خبير و مطلع است ، آنان را بر طبق عمل‏هايشان پاداش و كيفر مي‏دهد و آنگاه همين اجمال را در جمله و من جاء بالحسنة فله خير منها تا آخر دو آيه تفصيل مي‏دهد .


البته در اين ميان وجه ديگري نيز هست كه با دقت در سياق آيات قبلي فهميده مي‏شود ، توضيح اينكه : خداي سبحان نخست به رسول گرامي‏اش دستور داد بر خدا توكل كند و امر مشركين و بني اسرائيل را به او واگذارد ، براي اينكه او تنها قدرت آن دارد كه مؤمنين به آياتش و تسليم شدگان در برابر حق را هدايت كند و اما مشركين به خاطر انكار و لجبازيشان ، و يهوديان به خاطر اختلافشان مردگاني شده‏اند كه گوششان از شنيدن حق كر شده و چشمشان از ديدن آن كور ، ديگر نمي‏شنوند و به سوي حق راه نمي‏يابند و با نظر در آيات آسمان و زمين اعتبار نمي‏گيرند و همه را اينها به اختيار خود مي‏كنند ، نه اينكه ما قدرت ديدن و شنيدن را از آنها گرفته باشيم .


در مرحله دوم آينده آنان را كه با اين حال مي‏ميرند ، يعني هيچ معجزه و آيتي در آنها اثر نمي‏گذارد ، بيان مي‏كند و مي‏فرمايد به زودي جنبنده‏اي از زمين بيرون مي‏شود و با ايشان صحبت مي‏كند ، كه چون معجزه‏اي است خارق العاده و بسيار عجيب ، ناگزيرشان مي‏كند از اينكه حق را قبول كنند و ديگر اينكه از هر امتي فوجي از تكذيب كنندگان را محشور مي‏كند و حجت را بر آنان تمام مي‏سازد و بالأخره او داناي به افعال ايشان است و به زودي هر كه حسنه يا سيئه‏اي كرده باشد ، پاداش يا كيفرش مي‏دهد و اين پاداش در روزي است كه در صور دميده شود ، پس همه به فزع درآيند و با خواري و ذلت نزد خدا آيند .


دقت در اين دو فراز ، اين را به دست مي‏دهد كه ملايمتر با سياق اين است كه ما كلمه يوم ينفخ را ظرف بگيريم براي جمله انه خبير بما يفعلون ، و كلمه يفعلون را هم با يا بخوانيم و تفعلون نخوانيم ، هر چند كه در قرائت متعارف با تاي خطاب آمده .


و آن وقت معنا چنين مي‏شود : خدا به آنچه اهل آسمانها و زمين مي‏كنند در روزي كه در صور دميده مي‏شود ، و همه با خواري نزدش مي‏آيند ، دانا و با خبر است ، هر كس حسنه


ترجمة الميزان ج : 15ص :577


آورده باشد ، به بهتر از آن پاداش مي‏شود و هر كس سيئه آورده باشد با صورت به جهنم انداخته مي‏شود و همه جزاي عمل خود را مي‏بينند .


و بنا بر اين ، آيه مورد بحث همان معنا را خواهد داد كه آيه ا فلا يعلم اذا بعثر ما في القبور و حصل ما في الصدور ان ربهم بهم يومئذ لخبير و آيه يوم هم بارزون لا يخفي علي الله منهم شي‏ء در مقام بيان آن است ، آن وقت جمله من جاء بالحسنة ... تفصيلي مي‏شود براي جمله انه خبير بما يفعلون تفصيل از نظر لازمه با خبر بودن ، كه همان جزاي عملكرد آنان است ، همچنان كه در ذيل هم به آن اشاره نموده مي‏فرمايد : هل تجزون الا ما كنتم تعملون و قبلا مردم غايب فرض شده بودند و در اينجا حاضر و مورد خطاب ، اين التفات به منظور تشديد نهيب و تهديد است .


البته در آيه و تري الجبال تحسبها جامدة و هي تمر مر السحاب دو قول ديگر هست .


يكي اينكه : آن را حمل كرده‏اند بر حركت جوهري و اينكه تمامي موجودات با جوهره ذاتشان به سوي غايت وجود خود در حركتند و اين همان معناي حشر و رجوع به خداي سبحان است .


و اين معنا ، از نظر اشاره‏اي كه در جمله تحسبها جامدة - تو آنها را جامد مي‏پنداري هست - به اينكه همين امروز كه قيامتي به پا نشده ، متحركند - مناسبترين معناست ، براي اينكه نمي‏شود روز قيامت را ظرف گرفت هم براي جامد ديدن كوهها و هم براي حركت آنها چون ابر .


دوم اينكه : آن را حمل كرده‏اند بر حركت انتقالي زمين .


و اين معنا از نظر آيه - في نفسها - معناي خوبي است ، الا اينكه دوتا اشكال متوجه آن مي‏شود ، اول اينكه : بنا بر اين معنا ، آيه شريفه از ما قبل و ما بعد خود بريده و غير مربوط مي‏شود ، چون هم ما قبل آن و هم ما بعدش راجع به قيامت بود ، دوم اينكه با اين بريدگي اتصال جمله انه خبير بما تفعلون به ما قبلش نيز به هم مي‏خورد .


من جاء بالحسنة فله خير منها و هم من فزع يومئذ امنون اين آيه و آيه بعدش - همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم - تفصيلي است براي اجمالي - كه در جمله انه خبير بما تفعلون است ، البته تفصيل از نظر اثر خبير بودن خدا ، زيرا اثر


ترجمة الميزان ج : 15ص :578


آن جزاء است و مراد از جمله من جاء بالحسنة فله خير منها اين است كه كسي كه عمل نيك كند جزايي دارد بهتر از آن عمل نيك ، چون عمل هر چه باشد مقدمه است براي مزد و جزاء ، كسي با خود عمل كاري ندارد ، هر عملي را انجام مي‏دهد براي نتيجه و اثر آن است ، پس غرض و غايت هر عملي از مقدمه بهتر است .


و از ظاهر سياق برمي‏آيد كه مقصود از فزع در جمله و هم من فزع ... فزع بعد از نفخه دوم صور است ، نه نفخه اول ، در نتيجه آيه شريفه همان معنا را مي‏دهد كه آيه لا يحزنهم الفزع الاكبر و تتلقيهم الملائكة هذا يومكم الذي كنتم توعدون در مقام آن است .


و من جاء بالسيئة فكبت وجوههم في النار هل تجزون الا ما كنتم تعملون كلمه كبت از كب به معناي به رو انداختن كسي است ، پس در حقيقت عملي است كه بر شخص واقع مي‏شود ، نه بر روي او و اگر نسبت آن را به روي آنان داده ، از باب مجاز عقلي است و گر نه اصل آن كبوا علي وجوههم - بر رويها افتادند بوده است .


و استفهام در جمله هل تجزون الا ما كنتم تعملون استفهام انكاري است و معنايش اين است كه لا تجزون الا ... ، يعني جزا داده نمي‏شويد مگر خود آن عملي كه كرده‏ايد ، خود آن عمل برايتان مجسم مي‏شود و گريبانتان را مي‏گيرد ، پس هيچ ظلمي در جزاء و هيچ جوري در حكم نيست .


اين دو آيه در مقام بيان طبيعت حسنه و سيئه است ، طبيعتي كه از نظر جزاء دارند ، پس در اين دو آيه حكم كسي بيان شده كه فقط عمل نيك دارد ، يا تنها عمل زشت دارد ، اما كسي كه هم از آن اعمال دارد ، و هم از اين ، حكمش در اينجا بطور اجمال فهميده مي‏شود و اما تفصيلش در جاهاي ديگر آمده است .


انما امرت ان اعبد رب هذه البلدة الذي حرمها و له كل شي‏ء و امرت ان اكون من المسلمين اين آيه تا آخر سوره كه سه آيه است خاتمه سوره است و اين حقيقت را بيان مي‏كند كه دعوت حق بشارت و انذاري است كه در آن حجت بر همه تمام مي‏شود و كار مردم به گردن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيست او تنها مامور است و اما زمام امر دست خداست ، به زودي آيات خود را به ايشان نشان خواهد داد و آن را خواهند شناخت و خدا از اعمالشان غافل نيست .



ترجمة الميزان ج : 15ص :579


و جمله انما امرت ... سخني از زبان رسول خدا است و در معناي اين است كه فرموده باشد قل انما امرت - بگو من تنها مامور شده‏ام كه ... ، و كلمه هذه اشاره است به مكه معظمه و در اين تعبير از دو جهت ، شهر مكه تعظيم شده است ، يكي از جهت اينكه كلمه رب را بر آن اضافه كرده و فرموده : رب هذه البلدة ، دوم از اين جهت كه آن را به حرمت توصيف كرده و فرموده الذي حرمها و در اين توصيف و تعظيم خود تعريض و گوشه‏اي است به مردمش ، كه به اين نعمت بزرگ كفران كرده و شكر خدا را با پرستش او به جا نياوردند و در عوض به عبادت بتها پرداختند .


و جمله و له كل شي‏ء اشاره است به سعه ملك خداي تعالي ، تا كسي توهم نكند كه او تنها مالك مكه است ، چون رب آنجا است و مانند ساير بتها كه هر يك مالك جزئي از عالم از قبيل آسمان و زمين و فلان شهر و فلان قوم و فلان قبيله‏اند ، او هم يك معبودي است در عرض آنها ، كه يك ناحيه‏اي از عالم را مالك است .


امرت ان اكون من المسلمين - يعني مامور شده‏ام تا از كساني باشم كه تسليم اراده او شده‏اند و او اراده نمي‏كند مگر همان را كه خلقت به سوي آن هدايت مي‏كند و زبان فطرت به سوي آن مي‏خواند و آن دين حنيف فطري است ، كهملت و كيش ابراهيم است .


و ان اتلو القرآن فمن اهتدي فانما يهتدي لنفسه و من ضل فقل انما انا من المنذرين اين آيه عطف است بر جمله ان اعبد و معنايش اين است كه : من مامور شده‏ام كه پروردگار اين خانه را بپرستم و اينكه قرآن را بخوانم و مراد از تلاوت قرآن تلاوت بر مردم است ، به دليل تفريعي كه بر آن كرده و مي‏فرمايد : فمن اهتدي ... .


فمن اهتدي فانما يهتدي لنفسه يعني هر كس با اين قرآن كه تو بر او مي‏خواني هدايت شد ، كه به نفع خود شده و سود هدايتش عايد من نمي‏شود .


و من ضل فقل انما انا من المنذرين - يعني و هر كسهدايت نشود و از ياد پروردگارش اعراض كند ، ضلالتش به ضرر خودش و وبال كفرش به گردن خودش است ، نه من ، براي اينكه من جز بيم‏رساني نيستم ، مامورم كه مردم را از خطري كه در پيش دارند بيم دهم ، ولي وكيل آنان نيستم ، خدا وكيل بر ايشان است .


پس اگر مي‏بينيم به جاي اينكه بفرمايد : و من ضل فانما انا من المنذرين با اينكه ظاهر كلام هم همان را اقتضاء داشت ، فرمود فقل انما انا من المنذرين و كلمه بگو را اضافه فرمود ، براي اين بود كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را متذكر آن عهدي


ترجمة الميزان ج : 15ص :580


كند كه قبلا تذكرش داده بود و آن اين بود كه غير از انذار پستي ندارد و هيچگونه مسؤوليت در باره امور مردم ندارد و موظف است كه بر خدا توكل كند و امور ايشان را محول به او نمايد ، همچنان كه فرمود : فتوكل علي الله انك علي الحق المبين انك لا تسمع الموتي ... .


پس گويي كه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرموده : و هر كس گمراه شد به او بگو : من از پروردگارم شنيده‏ام كه به غير از انذار مسؤوليتي به گردنم نينداخته ، پس من از ضلالت هر كس گمراه شود بازخواست نخواهم شد .


و قل الحمد لله سيريكم اياته فتعرفونها و ما ربك بغافل عما تعملون اين آيه عطف است به جمله فقل انما انا من المنذرين و در اين عطف ، انعطافي به دنباله آيه قبل شده ، كه بعد از امر به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به توكل بر او در امور مردم ، به او فرمود : به زودي عاقبت بدي براي مشركين قرار خواهد داد و ميان بني اسرائيل در آنچه اختلاف مي‏كنند قضاوت خواهد كرد و از آيات خود آيه‏هايي نشانشان خواهد داد ، كه مضطر به تصديق او شوند ، آنگاه بر طبق اعمالشان جزايشان دهد .


و حاصل معناي آيه اين است كه : و بگو كه ثناي جميل همه براي خداي تعالي است در آنچه كه در ملك خود جاري مي‏سازد ، از آن جمله ، بشر را به سوي آنچه خير و سعادتشان در آن است مي‏خواند و مؤمنين را كه به آيات او ايمان آورده و تسليم او شده‏اند هدايت نموده و دلهاي تكذيب كنندگان را مي‏رانده و گوشهايشان را كر ، و ديدگانشان را كور نموده ، در نتيجه گمراه شدند و آيات او را تكذيب كردند .


سيريكم آياته فتعرفونها - اين جمله اشاره است به مطالب قبل كه از آيه و اذا وقع القول عليهم اخرجنا لهم دابة من الأرض شروع مي‏شد و ظهور جمله آياته در عموم ، دليل بر اين است كه منظور ، آيت مخصوصي نيست ، بلكه هر آيتي است كه مردم را ناگزير از قبول حق كند و هر آيتي است كه قبل از قيام قيامت و بعد از آن اتفاق مي‏افتد .


و جمله و ما ربك بغافل عما تعملون ، خطاب در اين جمله به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است و اين جمله به منزله تعليل و بيان مطالب گذشته است و معنايش اين است : اعمال شما بندگان در برابر ديدگان پروردگار تو است ، پس هيچ چيز از آنچه حكمت در قبال اعمال شما اقتضاء مي‏كند از او فوت نمي‏شود ، اگر حكمت اقتضاء دعوت و هدايت داشته باشد ، مي‏كند و اگر اقتضاي اضلال و نشان دادن آيات و سپس پاداش نيكوكاران و كيفر بدكاران را داشته باشد ، انجام مي‏دهد .


البته جمله مورد بحث به صورت غايب يعني عما يعملون نيز ، قرائت شده و شايد هم


ترجمة الميزان ج : 15ص :581


بهتر باشد ، چون مفادش تهديد تكذيب كنندگان است و اگر كلمه رب را اضافه به كاف خطاب كرده براي اين است كه مايه دلگرمي و تقويت دل آن جناب باشد .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل آيه و اذا وقع القول عليهم ... مي‏گويد پدرم از ابن ابي عمير ، از ابي بصير ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به امير المؤمنين برخورد و او را در مسجد خوابيده ديد ، بدين حال كه مقداري ريگ جمع كرده و سرش را روي آن گذاشته ، حضرت با پاي خود حركتش داد و فرمود : برخيز اي دابة الارض ! مردي از اصحاب عرضه داشت : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آيا ما هم مي‏توانيم رفقاي خود را به اين نام بناميم ؟ فرمود : نه به خدا سوگند ، اين نام جز براي او نيست و او همان دابه‏اي است كه خداي تعالي در كتابش در باره او فرمود : و اذا وقع القول عليهم اخرجنا لهم دابة من الأرض تكلمهم ان الناس كانوا باياتنا لا يوقنون .


آنگاه فرمود : يا علي ! چون آخر الزمان مي‏شود ، خداي تعالي تو را در بهترين صورت بيرون مي‏كند ، در حالي كه با تو است وسيله داغ نهادن و دشمنان خود را با داغ ، نشان مي‏كني .


مردي به امام صادق (عليه‏السلام‏) عرضه داشت : عامه مي‏گويند : اين آيه شريفه به صورت تكلمهم است ، يعني ايشان را جراحت مي‏زني حضرت فرمود : خدا ايشان را در جهنم زخمي كند براي اينكه آيه شريفه از كلام مي‏باشد ، نه از كلم .


مؤلف : روايات در اين باب از طرق شيعه بسيار زياد است .


و در مجمع البيان از محمد بن كعب ، قرظي ، روايت كرده كه گفته است : علي (عليه‏السلام‏) از دابه در اين آيه پرسيد ، حضرت فرمود : آگاه باشيد به خدا سوگند اين جنبده‏اي دم‏دار نيست ، بلكه ريش دارد .


مؤلف : در اين كه اين دابه چگونه خلقتي دارد ، روايات بسياري است ، كه حرف‏هاي عجيب و غريب در آنها آمده و در عين حال با هم متعارض هم هستند ، اگر كسي


ترجمة الميزان ج : 15ص :582


بخواهد به آنها دست يابد بايد به كتب جوامع حديث مانند الدر المنثور و يا تفاسير طولاني چون روح المعاني مراجعه كند .


و در تفسير قمي آمده كه پدرم از ابن ابي عمير ، از حماد و از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه به من فرمود : مردم در باره آيه يوم نحشر من كل امة فوجا ، چه مي‏گويند ؟ گفتم : مي‏گويند : اين آيه در باره قيامت است ، فرمود : نه ، اين طور كه آنان مي‏گويند نيست ، بلكه در باره رجعت است ، مگر خداي تعالي در قيامت از هر امتي فوجي را محشور مي‏كند ؟ و بقيه آن امت‏ها را رها مي‏كند ؟ با اينكه خودش فرموده : و حشرناهم فلم نغادر منهم احدا - آنان را محشور كرديم و احدي را از قلم نينداختيم ؟ .


مؤلف : روايات در باب رجعت از طريق شيعه بسيار زياد است .


و در مجمع البيان در ذيل آيه و نفخ في الصور گفته : در معناي صور اختلاف شده ، - تا آنجا كه مي‏گويد - و بعضي گفته‏اند شاخي است كه چون بوق در آن مي‏دمند .


و حديثي هم بر اين معنا آمده است .


باز در همان كتاب در ذيل جمله الا من شاء الله گفته : بعضي گفته‏اند : يعني شهداء ، زيرا شهداء هستند كه در آن روز فزع و ترسي ندارند و در اين باره خبري نيز به طور مرفوع روايت شده است .


و در تفسير قمي در ذيل جمله صنع الله الذي اتقن كل شي‏ء مي‏گويد : امام فرمود : يعني فعل خدا كه با آن هر چيزي را متقن كرده .


و در همين كتاب در تفسير جمله من جاء بالحسنة فله خير منها ، و هم من فزع يومئذ امنون و من جاء بالسيئة فكبت وجوههم في النار فرموده : منظور از حسنه به خدا سوگند ولايت امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و مراد از سيئه به خدا سوگند دشمني با اوست .


مؤلف : اين روايت از باب جري و تطبيق مصداق بر كلي است ، نه اينكه تنها در خصوص ولايت و عداوت آن جناب نازل شده باشد ، البته به اين مضمون روايات بسياري وارد شده ، كه چه بسا ممكن است آنها را به محملي كه خواهد آمد حمل نمود .


و در خصال از يونس بن ظبيان روايت كرده كه گفت : امام صادق جعفر بن محمد (عليهماالسلام‏) فرمود : مردم خداي را سه گونه عبادت مي‏كنند ، يك طبقه او را به خاطر رغبتي


ترجمة الميزان ج : 15ص :583


كه به ثوابش دارند عبادت مي‏كنند و اين طبقه عبادتشان عبادت حريصان است ، كه داعيشان بر عبادت طمع است .


دسته دوم ، او را عبادت مي‏كنند بدين جهت كه از آتش او بيمناكند و اين عبادت عبادت بردگان است ، كه داعيشان بر عبادت ترس است ، و ليكن من خدا را به خاطر محبتي كه به او دارم عبادت مي‏كنم و اين عبادت كرام است ، كه داعيشان بر عبادت محبت است كه خود مستلزم امنيت است ، كه خداي تعالي در باره‏شان فرمود : و هم من فزع يومئذ امنون و نيز فرموده : قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم .


پس كسي كه خداي را دوست بدارد خدا هم دوستش مي‏دارد و كسي كه خدا دوستش بدارد از ايمنان مي‏باشد .


مؤلف : لازمه استدلالي كه در اين حديث شده اين است كه حسنه در آيه شريفه به ولايت تفسير شود ، ولايتي كه عبارت است از عبادت خداي تعالي از طريق محبت و باعث است كه اراده عبد در اراده خدا فاني گشته ، در عوض خداي تعالي هم امور آن بنده را خودش تكفل نموده و در او تصرف نمايد و اين يكي از دو معناي ولايت علي (عليه‏السلام‏) است .


پس آن جناب صاحب ولايت و اولين كسي است كه از اين مساله براي امت فتح باب كرد و ممكن است بيشترروايات وارده در اينكه مراد از حسنه ولايت علي است نيز به همين معنا تفسير شود .


و در الدر المنثور است كه ابو الشيخ و ابن مردويه و ديلمي ، از كعب بن عجزه از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه در معناي جمله من جاء بالحسنة فله خير منها فرمود : منظور از حسنه شهادت به لا اله الا الله است ، همچنان كه منظور از سيئه شرك به خداست ، كه فردا به اولي گفته مي‏شود : نجات يافتي و به اين گفته مي‏شود : هلاك شدي .


مؤلف : اين معنا از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به عبارات مختلف و به طرق گوناگوني نقلشده و جا دارد اين تفسير ، يعني تفسير حسنه به لا اله الا الله مقيد شود به سائر احكام شرعيه ، كه از لوازم توحيدند و گر نه بايد تشريع آن احكام لغو باشد ، ( خلاصه اينكه معنا ندارد حسنه در آيه منحصر در كلمه توحيد بوده باشد) .



ترجمة الميزان ج : 15ص :584


و در تفسير قمي در ذيل آيه انما امرت ان اعبد رب هذه البلدة الذي حرمها ، فرمود : مقصود مكه است .


و نيز در همان كتاب از پدرش ، از حماد بن عيسي ، از حريز ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : روزي كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مكه را فتح كرد ، در مسجد الحرام درب خانه كعبه را گشود و دستور داد تا عكسهايي كه در آنجا كشيده بودند محو كنند ، پس دستها را به چهارچوبه درب گرفت و فرمود : هان اي مردم خداي تعالي از روزي كه آسمانها و زمين را آفريد ، مكه را محترم كرد ، پس مكه حرمتش بستگي دارد به حرمت خدا ، كه تا روز قيامت ادامه دارد ، احدي شكار مكه را فراري ندهد و درختش را نكند و هيچ مكاني از آن را به خود اختصاص ندهد و هيچ افتاده‏اي را بر ندارد مگر آنكه بخواهد به صاحبش برساند .


آنگاه عباس عرضه داشت يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بجز چوب أذخر كه براي قبر و ساختن خانه لازم است ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : بله بجز أذخر .


مؤلف : اين حديث از طرق اهل سنت نيز روايت شده است .


و در الدر المنثور است كه ابن مردويه ، از ابن مسعود ، از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه فرمود : در قرآن كريم هر جا و ما الله بغافل عما تعملون هست با تاء خوانده مي‏شود و هر جا و ما ربك بغافل عما يعملون هست با ياء خوانده مي‏شود .


و الحمد لله رب العالمين.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :