امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
808
ترجمه الميزان: سوره قصص آيات 88 - 76


ترجمة الميزان ج : 16ص :108


× إِنَّ قَرُونَ كانَ مِن قَوْمِ مُوسي فَبَغَي عَلَيْهِمْوَ ءَاتَيْنَهُ مِنَ الْكُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصبَةِ أُولي الْقُوَّةِ إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْإِنَّ اللَّهَ لا يحِب الْفَرِحِينَ‏(76) وَ ابْتَغ فِيمَا ءَاتَاك اللَّهُ الدَّارَ الاَخِرَةَوَ لا تَنس نَصِيبَك مِنَ الدُّنْيَاوَ أَحْسِن كمَا أَحْسنَ اللَّهُ إِلَيْكوَ لا تَبْغ الْفَسادَ في الأَرْضِإِنَّ اللَّهَ لا يحِب الْمُفْسِدِينَ‏(77) قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلي عِلْمٍ عِندِيأَ وَ لَمْ يَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَك مِن قَبْلِهِ مِنَ القُرُونِ مَنْ هُوَ أَشدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَكثرُ جَمْعاًوَ لا يُسئَلُ عَن ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ‏(78) فَخَرَجَ عَلي قَوْمِهِ في زِينَتِهِقَالَ الَّذِينَ يُرِيدُونَ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا يَلَيْت لَنَا مِثْلَ مَا أُوتي قَرُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍ عَظِيمٍ‏(79) وَ قَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَيْلَكمْ ثَوَاب اللَّهِ خَيرٌ لِّمَنْ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صلِحاً وَ لا يُلَقَّاهَا إِلا الصبرُونَ‏(80) فخَسفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الأَرْض فَمَا كانَ لَهُ مِن فِئَةٍ يَنصرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَ مَا كانَ مِنَ الْمُنتَصِرِينَ‏(81) وَ أَصبَحَ الَّذِينَ تَمَنَّوْا مَكانَهُ بِالأَمْسِ يَقُولُونَ وَيْكَأَنَّ اللَّهَ يَبْسط الرِّزْقَ لِمَن يَشاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ يَقْدِرُلَوْ لا أَن مَّنَّ اللَّهُ عَلَيْنَا لَخَسف بِنَاوَيْكَأَنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكَفِرُونَ‏(82) تِلْك الدَّارُ الاَخِرَةُ نجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا في الأَرْضِ وَ لا فَساداًوَ الْعَقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ‏(83) مَن جَاءَ بِالحَْسنَةِ فَلَهُ خَيرٌ مِّنهَاوَ مَن جَاءَ بِالسيِّئَةِ فَلا يجْزَي الَّذِينَ عَمِلُوا السيِّئَاتِ إِلا مَا كانُوا يَعْمَلُونَ‏(84)



ترجمة الميزان ج : 16ص :109


ترجمه آيات


به درستي كه قارون كه از قوم موسي بود پس بر آنان طغيان كرد ، ما به وي از گنجينه‏ها آن قدر داده بوديم كه تنها كليد آنها ، مرداني نيرومند را خسته مي‏كرد ، مردمش به او گفتند ، اين قدر شادي مكن كه خدا خوشحالان را دوست نمي‏دارد ( 76 ) .


و بجو در آنچه خدا به تو داده خانه آخرتت را و بهره‏ات از دنيا را فراموش مكن و همان طور كه خدا به تو احسان كرده تو نيز احسان كن و در پي فساد انگيزي در زمين نباش كه خدا مفسدان را دوست نمي‏دارد ( 77) .


او در جواب مي‏گفت آنچه برايم فراهم شده با علم خودم فراهم شده آيا نمي‏داند كه خدا قبل از او از قرنها كساني را هلاك كرده كه از او نيرومندتر و ثروت اندوزتر بودند و مجرمان از جرمشان پرسش نمي‏شوند ( چون به سيما شناخته مي‏شوند ) ( 78) .


قارون غرق در زينتش به سوي قومش بيرون شد آنهايي كه هدفشان زندگي دنيا بود گفتند اي كاش ما نيز مي‏داشتيم مثل آنچه را كه قارون دارد كه او بهره عظيمي دارد ( 79 ) .


و كساني كه داراي علم بودند به ايشان گفتند واي بر شما پاداش خدا بهتر است براي آن كس كه ايمان آورد و عمل صالح كند و اين سخن را فرا نگيرند مگر خويشتن‏داران ( 80) .


پس ما او و خانه‏اش را در زمين فرو برديم هيچ كس را نداشت كه او را ياري كند چون غير از خدا ياوري نيست و خودش هم از ممتنعين نبود ( 81) .


كساني كه ديروز آرزو مي‏كردند كه به جاي باشند امروز مي‏گفتند واه گويي خداست كه رزق را براي هر كس از بندگانش بخواهد وسعت مي‏دهد و براي هر كه بخواهد تنگ مي‏گيرد اگر خدا بر ما منت ننهاده بود ما را هم در زمين فرو مي‏برد واي گويي كه كافران رستگار نمي‏شوند ( 82 ) .


(آري ) اين خانه آخرت را به كساني اختصاص مي‏دهيم كه نمي‏خواهند در زمين برتري نمايند و فساد انگيزي كنند و سرانجام خاص متقين است ( 83) .


هر كه نيكويي كند جزايي بهتر از آن دارد و هر كه بدي كند آنان كه بدي مي‏كنند جز خود آن عمل كيفري ندارند ( 84) .


بيان آيات


بعد از آنكه در آيات گذشته عذر و بهانه مشركين را نقل كرد ، كه گفتند : اگر به تو


ترجمة الميزان ج : 16ص :110


ايمان آوريم عرب ما را از سرزمينمان مي‏ربايند ، و سپس جوابهايي از آن داد ، اينك در اين آيات داستان قارون بني اسرائيل را خاطرنشان فرموده ، تا از اين داستان عبرت بگيرند ، چون حال و وضع قارون درست حال و روز مشركين را مجسم مي‏كند ، و چون كفر او ، كارش را به آن عاقبت زشت كشانيد ، پس مشركين نيز بترسند از اينكه مثل آنچه كه بر سر قارون آمد ، بر سرشان بيايد زيرا خداي تعالي از مال دنيا آن قدر به او روزي داده بود كه سنگيني كليد گنجينه‏هايش مردان نيرومند را هم خسته مي‏كرد ، و در اثر داشتن چنين ثروتي خيال مي‏كرد كه او خودش اين ثروت را جمع‏آوري كرده ، چون راه جمع‏آوري آن را مي‏دانسته و خودش فكر بوده و حسن تدبير داشته ، اين فكر او را مغرور نمود ، پس از عذاب الهي ايمن و خاطر جمع شد ، و زندگي دنيا را بر آخرت ترجيح داده و در زمين فساد برانگيخت ، خداي تعالي هم او و خانه او را در زمين فرو برد ، نه آن خوش فكري و حسن تدبيرش ، مانع از هلاكت او شد و نه آن جمعي كه دورش بودند .


ان قارون كان من قوم موسي فبغي عليهم و آتيناه من الكنوز ما ان مفاتحه لتنوء بالعصبة اولي القوة در مجمع البيان گفته : كلمه بغي به معناي برتري‏طلبي بدون حق است و نيز گفته : كلمه مفاتح جمع مفتح است ، همچنان كه كلمه مفاتيح جمع مفتاح است ، و معناي هر دو يكي است ، و آن عبارت است از هر چيزي كه قفلها را باز مي‏كند ، و نيز گفته : ناء بحمله ينوء نوءا ، معنايش اين است كه كسي بارش را با اينكه برايش سنگين بود از زمين بلند كرد ديگران گفته‏اند : ناء به الحمل معنايش اين است كه : بار او از شدت سنگيني كمرش را خوابانيد .


و اين معنا با آيه شريفه موافق‏تر است .


و نيز در مجمع البيان گفته : كلمه عصبة به معناي جماعتي بهم پيوسته است ، ولي در عدد آن اختلاف است ، بعضي گفته‏اند : عصبه ما بين ده نفر تا پانزده نفر را گويند - نقل از مجاهد - .


و بعضي ديگر گفته‏اند : ما بين ده تا چهل را عصبه گويند - نقل از قتاده - .


و بعضي ديگر گفته‏اند : عصبه به معناي چهل نفر است .


- نقل از ابي صالح - .


بعضي ديگر گفته‏اند ما بين سه تا ده نفر است - نقل از ابن عباس - .


و بعضي ديگر گفته‏اند : به معناي جماعتي است كه به يكديگر تعصب بورزند .


و ليكن كلام برادران يوسف كه به پدر گفتند : و نحن عصبة - ما عصبه هستيم


ترجمة الميزان ج : 16ص :111


غير از دو قول اخير را تضعيف مي‏كند ، چون برادران او آن روز نه نفر بودند .


و به هر حال معناي آيه اين است كه : قارون از بني اسرائيل بود ، و در مقام اين برآمد كه بدون حق بر بني اسرائيل تجاوز كند ، و ما از گنجينه‏ها آن قدر به او داديم كه حمل كليدهاي آنها جماعتي نيرومند را خسته مي‏كرد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از مفاتيح كليد گنجينه‏ها نيست ، بلكه خود گنجينه‏ها است .


و ليكن درست نيست .


اذ قال له قومه لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين كلمه فرح به معناي بطر تفسير شده ، و ليكن بطر ، لازمه فرح و خوشحالي از ثروت دنيا است ، البته فرح مفرط و خوشحالي از اندازه بيرون ، چون خوشحالي مفرط آخرت را از ياد مي‏برد ، و قهرا بطر و طغيان مي‏آورد ، و به همين جهت در آيه شريفه : و لا تفرحوا بما آتاكم و الله لا يحب كل مختال فخور اختيال ، و فخر را از لوازم فرح شمرده ، و فرموده به آنچه خدا به شما داده خوشحالي مكنيد ، كه خدا اشخاص مختال و فخور را دوست نمي‏دارد .


و نيز به همين جهت است كه در آيه مورد بحث نيز نهي از فرح را تعليل كرده به اينكه خدا اشخاص خوشحال را دوست نمي‏دارد .


و ابتغ فيما اتيك الله الدار الاخرة ... در آنچه خدا به تو عطا كرده از مال دنيا ، خانه آخرت را بطلب ، و با آن آخرت خود را تعمير كن ، به اينكه آن مال را در راه خدا انفاق نموده ، و در راه رضاي او صرف كني .


و لا تنس نصيبك من الدنيا - يعني آن مقدار رزقي را كه خدا برايت مقدر كرده ترك مكن ، ( و آن را براي بعد از خودت به جاي مگذار ) ، بلكه در آن براي آخرت عمل كن ، چون حقيقت بهره و نصيب هر كس از دنيا همان چيزي است كه براي آخرت انجام داده باشد ، چون آن چيزي كه برايش مي‏ماند همان عمل است .


بعضي از مفسرين ، جمله مورد بحث را چنين معنا كرده‏اند كه : فراموش مكن اينمعنا را كه نصيب تو از مال دنيايي - كه به تو روي آورده - مقدار بسيار اندكي است ، و آن همان مقداري است كه مي‏پوشي و مي‏نوشي و مي‏خوري ، بقيه‏اش زيادي است ، كه براي غير از خودت باقي مي‏گذاري ، پس از آنچه به تو داده‏اند به قدر كفايت بردار ، و باقي را احسان كن،


ترجمة الميزان ج : 16ص :112


و اين نيز وجه بدي نيست .


البته در اين ميان وجوه ديگري نيز هست كه چون با سياق آيه سازگاري ندارد ذكر نشد .


و احسن كما احسن الله اليك - يعني زيادي را از باب احسان به ديگران انفاق كن ، همان طور كه خدا از باب احسان به تو انفاق كرده ، بدون اينكه تو مستحق و مستوجب آن باشي ، اين جمله بنا بر وجه اول از قبيل عطف تفسير است ، براي جمله و لا تنس نصيبك من الدنيا ، و بنا بر وجه دوم به منزله متمم آن است .


و لا تبغ الفساد في الأرض ان الله لا يحب المفسدين - يعني در طلب فساد در زمين مباش ، و از آنچه خدا از مال و جاه و حشمت به تو داده استعانت در فساد مجوي ، كه خدا مفسدان را دوست نمي‏دارد ، چون بناي خلقت بر صلاح و اصلاح است .


قال انما اوتيته علي علم عندي ... شكي نيست در اينكه اين جمله پاسخي بوده كه قارون از همه گفتار مؤمنين از قومش، و نصيحت‏هاي آنان ، داده ، چون اساس گفتار آنان بر اين معنا بود كه آنچه وي از مال و ثروت داشته ، خدا به او داده ، و احسان و فضلي از خدا بوده ، و خود او استحقاق آن را نداشته ، پس واجب است كه او هم با اين فضل خدا خانه آخرت را طلب كند ، و آن را در راه احسان به مردم انفاق نمايد ، و با تكبر و استعلا و طغيان در زمين فساد برنينگيزد .


لذا قارون در پاسخ آنان ، اين اساس را تخطئه كرده و گفته است كه آنچه من دارم احسان خدا نيست ، و بدون استحقاق به دستم نيامده ، و ادعا كرده كه همه اينها در اثر علم و كارداني خودم جمع شده ، پس من از ميان همه مردم استحقاق آن را داشته‏ام ، چون راه جمع آوري مال را بلد بودم ، و ديگران بلد نبودند ، و وقتي آنچه به دستم آمده به استحقاق خودم بوده ، پس خود من مستقل در مالكيت و تصرف در آن هستم ، هر چه بخواهم مي‏توانم بكنم ، مي‏توانم آن را مانند ريك در انواع لذتها و گسترش نفوذ و سلطنت ، و بدست آوردن مقام و رسيدن به هر آرزوي ديگري صرف كنم ، و سزاوار هم نيست كه كسي در كارم مداخله كند .


و اين پندار غلطي كه در مغز قارون جاي گرفته بود و كار او را به هلاكت كشانيد ، كار تنها او نبوده و نيست ، بلكه همه ابناي دنيا كه ماديات در مغزشان رسوخ كرده ، به اين پندار غلط مبتلا هستند ، هيچ يك از آنان آنچه را كه دست تقدير برايشان نوشته و اسباب ظاهري هم با آن مساعدت كرده ، از اين فكر غلط بدور نيستند كه همه را از لياقت و كارداني خود بدانند و خيال كنند مال فراوانشان و عزت زودگذر ، و نيروي عاريه‏اي ، همه از هنرمندي و كارداني و لياقت خود آنان است ، اين خودشانند كه كار مي‏كنند ، و كارشان نتيجه مي‏دهد ،


ترجمة الميزان ج : 16ص :113


و اين علم و آگاهي آنان است كه ثروت و مقام را به سويشان سوق مي‏دهد ، و اين كارداني خودشان است كه مال و جاه را برايشان نگه مي‏دارد .


آيات زير هم به همگاني بودن اين فكر اشاره نموده و مي‏رساند كه اين پندار غلط مخصوص قارون نبوده ، هر انساني همين طور است ، كه وقتي نعمتش زياد شد ، طغيان مي‏كند ، و مي‏پندارد كه تنها سبب اقبال دنيا به وي ، خود او و كارداني اوست ، و آن آيات اينها است كه مي‏فرمايد : فاذا مس الانسان ضر دعانا ، ثم اذا خولناه نعمة منا ، قال انما اوتيته علي علم ، بل هي فتنة ، و لكن اكثرهم لا يعلمون قد قالها الذين من قبلهم ، فما اغني عنهم ما كانوا يكسبون ، فاصابهم سيئات ما كسبوا ، و الذين ظلموا من هؤلاء سيصيبهم سيئات ما كسبوا ، و ما هم بمعجزين ا و لم يعلموا ان الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر ، ان في ذلك لآيات لقوم يؤمنون ، و نيز مي‏فرمايد : ا فلم يسيروا في الأرض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم كانوا اكثر منهم ، و اشد قوة و آثارا في الأرض ، فما اغني عنهم ما كانوا يكسبون ، فلما جاءتهم رسلهم بالبينات فرحوا بما عندهم من العلم ، و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن ، و اگر اين آيات را بر داستان قارون عرضه كنيم جاي هيچ شكي نمي‏ماند كه مراد از علم در كلام قارون همان كارداني و مهارتي است كه ما گفتيم .


در آيه مورد بحث خيرخواهان به قارون گفتند : و ابتغ فيما آتيك الله الدار الاخرة - در اين اموالي كه خدا به تو داده خانه آخرت را بطلب ، و او در پاسخشان نگفت : انما آتاني الله علي علم عندي - خدا كه اينها را به من داده ، به خاطر كارداني من است ، بلكه


ترجمة الميزان ج : 16ص :114


اصلا نام خدا را نبرد ، و گفت : انما اوتيته - تنها و تنها به خاطر كاردانيم داده شده‏ام ، و اين تعبير مي‏رساند كه وي از ياد خدا اعراض داشته ، و خواسته است به ساحت كبرياي خدا بي اعتنايي كند .


ا و لم يعلم ان الله قد اهلك من قبله من القرون من هو اشد منه قوة و اكثر جمعا ؟ - استفهام در اين آيه توبيخي است ، و پاسخي است از اينكه گفته بود : تنها و تنها به خاطر كاردانيم داده شده‏ام ، پاسخي است قابل درك ، و آسان ، يعني آسانترين بياني كه ممكن است او را به خطا و فساد گفتارش متنبه كند ، چون او خيال مي‏كرد تنها چيزي كه مال را براي او فراهم آورده ، و هم براي او حفظ مي‏كند ، و از آن بهره‏مندش مي‏كند ، علم او و كارداني اوست ، با اينكه او خودش خبر دارد كه در قرون قبل از او كساني بودند كه از او كاردانتر و نيرومندتر و مال اندوزتر و داراي كاركناني بيشتر بودند ، و ايشان هم مثل خود وي فكر مي‏كردند ، و مي‏پنداشتند مال و نيرو ، و مددكاران همه از كارداني خودشان است ، ولي خدا به همين جرم هلاكشان كرد ، پس اگر تنها سبب و علتي كه مال فراهم مي‏كند و آن را حفظ نموده و وي را از آن برخوردار مي‏سازد علم بوده باشد ، همين علمي كه او را مغرور ساخته ، و اصلا به فضل و احسان خدا نبوده ، بايد آن اقوام گذشته هلاك نمي‏شدند ، و آن علم و مهارت ، ايشان را از هلاكت نجات داده باشد ، و همچنان از اموالشان برخوردار كرده باشد ، و با نيروي خود بلاء را از خود دفع كرده باشند ، و نفراتشان هم ياريشان كرده باشند ، و حال آنكه نه علمشان به كارشان خورد ، نه اموالشان ، و نه جمعشان .


و لا يسئل عن ذنوبهم المجرمون - از ظاهر سياق برمي‏آيد مراد از اين جمله بيان سنت الهي در عذاب كردن مجرمين و هلاكت ايشان به جرم گناهانشان باشد ، در نتيجه كنايه است از اينكه ايشان را مهلت نمي‏دهيم ، و به عذرهايي كه بهم ببافند گوش نمي‏دهيم ، و به تذلل و انابه‏اي كه قبلا به اميد نجات آماده كرده‏اند ، توجه نمي‏كنيم ، همچنان كه قدرتمندان بشر وقتي مي‏خواهند محكوم خود را شكنجه كنند از جرمش مي‏پرسند ، تا جرمش را شناخته و به جرم محكوم كنند و سپس عذابش كنند ، و در قوانين حكومتهاي بشري بسيار مي‏شود كه مجرم عذرهايي مي‏تراشد ، و عذاب حكومت را از خود دور مي‏كند ، ولي خداي سبحان چنين نيست ، چون به حقيقت حال آگاه است ، و لذا از مجرم نمي‏پرسد كه گناهت چيست ؟ بلكه تنها عليه او حكم مي‏كند و او بدون هيچ درنگي عذاب مي‏شود ، عذابي كه به هيچ وجه برگشت ندارد .


بنا بر اين از ظاهر امر چنين برمي‏آيد كه جمله مورد بحث تتمه توبيخ سابق باشد ، و


ترجمة الميزان ج : 16ص :115


پاسخي است به قارون كه ثروت خود را به علم و كارداني خود مستند مي‏كرد ، و حاصلش اين است كه : مؤاخذه الهي مانند مؤاخذه بشر نيست ، كه وقتي كسي را ملامت و يا نصيحت مي‏كنند ، براي برگرداندن ملامت از خود ، به علم و كارداني خود متشبث شده ، چيزهايي بهم مي‏بافند ، چون خداي سبحان عالم و شاهد اعمال هر كسي است و مؤاخذه او را نمي‏توان با نيرنگ پاسخ داد ، بلكه او به خاطر همين كه دانا و ناظر اعمال است ، از هيچ مجرمي نمي‏پرسد كه چه كردي ؟ بلكه تنها مطابق جرمش مؤاخذه‏اش مي‏كند ، و نيز مؤاخذه او ناگهاني است ، به طوري كه خود مجرم هيچ اطلاع قبلي از آن ندارد .


اين آن معنايي است كه از سياق آيه به دست مي‏آيد ولي مفسرين معاني ديگري براي آن ذكر كرده‏اند .


مثلا بعضي گفته‏اند : مراد از علم در جمله انما اوتيته علي علم عندي علم تورات است ، چون قارون از همه بني اسرائيل به تورات عالم‏تر بود .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد علم كيميا بوده ، چون قارون كيميا را از موسي و يوشع بن نون و كالب بن يوحنا فرا گرفته بود ، و منظور از اينكه گفت : علي علم عندي - با علمي كه نزد من است اين بوده كه علم كيميا مخصوص او بوده ، و ساير مردم آن را نمي‏دانستند ، و با اين علم مقدار زيادي طلا درست كرده بود .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراداز علم علم استخراج گنجينه‏ها و دفينه‏ها است ، چون قارون اين علم را داشته ، و به وسيله آن دفينه‏هاي بسياري استخراج كرده بود .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از علم ، علم خداي تعالي است و معنايش اين است كه : به نظر من خداي تعالي مرا به علم تحصيل ثروت اختصاص داده ، و منظورش از كلمه عندي اين بوده كه مطلب به نظر من چنين است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از علم همان علم خداست كه در وجه قبلي گذشت ، و ليكن علم به معناي معلوم است ، و معناي جمله اين است كه : اين اموال را كه خدا به من داده به وسيله معلوماتي داده كه آن را به من تعليم فرموده .


و كلمه علي در همه اين اقوال براي استعلا است ، البته بعضي گفته‏اند : ممكن هم هست كه براي تعليل بوده باشد .



ترجمة الميزان ج : 16ص :116


بعضي گفته‏اند : مراد از سؤال در جمله و لا يسئل عن ذنوبهم المجرمون ، سؤال در روز قيامت است ، و آن سؤالي كه نفي شده ، سؤال استعلام و خبرگيري است ، نه سؤال توبيخ ، چون خداي تعالي از خود مجرمين داناتر ، و باخبرتر از خود آنان به گناهان آنان است و احتياج ندارد كه از ايشان بپرسد چه گناهي مرتكب شده‏اند ، علاوه بر اين ملائكه نيز گناهان ايشان را از نامه‏هاي اعمال آنان مي‏فهمند ، و مجرمين را از سيماي آنان مي‏شناسند .


بخلاف آيه وقفوهم انهم مسئولون ، كه سؤال در آن سؤال توبيخ است ، نه استعلام و خبرگيري ، ممكن هم هست سؤال در هر دو آيه به يك معنا باشد ، و اگر در يكي نفي و در يكي اثبات شده ، به خاطر اختلاف مواقف روز قيامت است .


چون در موقفي سؤال نمي‏شوند و در موقفي ديگر سؤال مي‏شوند ، پس تناقضي در آيات نيست .


و نيز بعضي از مفسرين گفته‏اند : ضمير جمع در جمله عن ذنوبهم به - من هو اشد - كساني كه از قارون نيرومندتر بودند برمي‏گردد ، و مراد از مجرمين غير ايشان است ، و معناي آيه اين است كه : ساير مجرمين از گناهان اقوام گذشته كه خدا هلاكشان كرده پرسش و بازخواست نمي‏شوند .


اين بود آن وجوهي كه گفتيم مفسرين در تفسير آيه آورده‏اند ، و هيچ يك از آنها با سياق سازگار نيست .


فخرج علي قومه في زينته قال الذين يريدون الحيوة الدنيا يا ليت لنا مثل ما اوتي قارون انه لذو حظ عظيم كلمه حظ به معناي بهره آدمي از سعادت و بخت است .


الذين يريدون الحيوة الدنيا - يعني كساني كه زندگاني دنيا را هدف نهايي و يگانه غايت مساعي خويش مي‏دانند ، و غايتي ديگر وراي آن نمي‏بينند ، و خلاصه از آخرت غافل و جاهلند ، و نمي‏دانند كه خدا در آخرت چه ثوابها براي بندگان خود فراهم كرده ، آيه فاعرض عن من تولي عن ذكرنا ، و لم يرد الا الحيوة الدنيا ، ذلك مبلغهم من العلم نيز به اين معنا تصريح دارد ، و به همين جهت اموال قارون را سعادتي عظيم شمردند ، بدون اينكه قيد و


ترجمة الميزان ج : 16ص :117


شرطي در كلام خود بياورند ، گفتند : اي كاش ما هم مي‏داشتيم آنچه را كه قارون دارد ، چون او حظي عظيم ، و سعادتي بزرگ دارد .


و قال الذين اوتوا العلم ويلكم ثواب الله خير لمن آمن و عمل صالحا ... كلمه ويل به معناي هلاكت است ، كه در موارد نفرين به هلاكت و نيز انزجار از هر چه خوش آيند نيست استعمال مي‏شود ، و در آيه مورد بحث انزجار از آرزويي است كه دنياطلبان آن را آرزو كردند .


گويندگان اين حرف مؤمنين بني اسرائيل بوده‏اند ، كه به خدا علم داشتند ، و خطابشان در اين سخن بر همان نادانهايي است كه آرزو كردند اي كاش آنچه قارون دارد آنان نيز مي‏داشتند ، و آن را سعادتي عظيم آنهم بدون قيد و شرط پنداشتند ، و مقصودشان از اين سخن اين بوده كه ثواب خدا كه مخصوص اشخاصي است كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دهند ، بهتر است از آنچه قارون دارد ، پس اگر ايمان دارند و صالح هستند آرزوي آن ثوابها كنند ، نه آنچه كه قارون دارد .


و لا يلقيها الا الصابرون - كلمه يلقاها مضارع مجهول از مصدر تلقيه است ، كه به معناي فهماندن است ، همچنان كه تلقي به معناي فهميدن و گرفتن است ، و ضمير ها - به طوري كه گفته‏اند - به كلمه برمي‏گردد ، كه از سياق آيه استفاده مي‏شود ، هر چند كه لفظ كلمه قبلا در آيه نيامده و معناي آيه اين است : اين كلمه را - كه گفتيم : ثواب خدا براي آنان كه ايمان آورده و عمل صالح كنند بهتر است - نمي‏فهمند مگر كساني كه صابر باشند .


و بعضي ديگر از مفسرين گفته‏اند : ضمير مذكور به سيره يا طريقه برمي‏گردد ، - كه آن نيز از مفهوم آيه استفاده مي‏شود - ، و معنايش اين است كه : طريقه يا سيره ايمان و عمل صالح را كسي نمي‏فهمد ، و يا موفق به عمل به آن نمي‏گردد ، مگر صابران .


و صابران كساني هستند كه در هنگام شدائد و نيز در برابر اطاعتها و هم چنين ترك گناهان خويشتن‏دار باشند ، و وجه اينكه تنها اين دسته مي‏توانند به ثواب خدا برسند و اين كلمه ، يا سيره و يا طريقه را بفهمند ، اين است كه : تصديق به بهتر بودن ثواب آخرت از حظ دنيوي - كه قهرا مستلزم داشتن ايمان و عمل صالح است كه آن دو نيز ملازم با ترك بسياري از هواها و محروميت از بسياري از مشتهيات هستند - محقق نمي‏شود ، مگر براي كساني كه


ترجمة الميزان ج : 16ص :118


صفت صبر دارند ، و مي‏توانند تلخي مخالفت طبع و سركوبي نفس اماره را تحمل كنند .


فخسفنا به و بداره الأرض ... دو ضمير به و بداره به قارون برمي‏گردد ، و چون خسف و فرو بردن قارون و خانه‏اش در زمين متفرع بر بغي و طغيان او بود فاء تفريع بر سر اين جمله آمد .


فما كان له من فئة ينصرونه من دون الله ، و ما كان من المنتصرين - كلمه فئة به معناي جماعتي متمايل بهم است ، و در كلمه ينصرونه و كلمه منتصرين در اين آيه معناي منع و امتناع نهفته است و حاصل معنا اين است كه : قارون ، هيچ جماعتي نداشت كه او را از عذاب شدن منع كنند ، و خودش هم از ممتنعين نبود ، كه زير بار عذاب نرود ، و اين درست بر خلاف پنداري بود كه يك عمر در سر مي‏پرورانيد ، و خيال مي‏كرد كه آن عامل كه ثروت و خير را به سويش جلب نموده و شر را از او دفع مي‏كرد ، حول و قوت خودش و جمعيت و خدم و حشمش بود ، كه آنها را هم به علم خود كسب كرده بود ، ولي نه آن جمعش نگهش داشت ، و نه آن قوت و نيرويش از عذاب خدا نجاتش بخشيد ، و معلوم شد كه آنچه داشته خدا به او داده بود .


بنابر اين حرف فاء در جمله فما كان تفريع اين جمله را بر جمله فخسفنا به ... مي‏رساند ، و چنين معنا مي‏دهد كه ما او و خانه‏اش را در زمين فرو برديم ، پس برايش روشن شد بطلان آنچه ادعا مي‏كرد ، و مي‏گفت من خودم مستحق اين ثروت هستم ، و حاجتي به خدا ندارم ، و اين نبوغ علمي و نيروي خودم است كه جلب خير و رفع ضرر از من مي‏كند .


و اصبح الذين تمنوا مكانه بالامس ، يقولون ويكان الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر ... مي‏گويند كلمه وي كلمه‏اي است كه در هنگام اظهار ندامت استعمال مي‏شود ، و بسا هم مي‏شود كه در مورد تعجب به كار مي‏رود ، و هر دو معنا با آيه شريفه مي‏سازد ، هر چند كه معناي اول زودتر به ذهن مي‏رسد .


كان الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر - در اين جمله همان كساني كه ديروز آرزو مي‏كردند اي كاش به جاي قارون بودند ، بعد از خسف قارون ، اعتراف كرده‏اند به اينكه آنچه قارون ادعا مي‏كرد و ايشان تصديقش مي‏كردند ، باطل بوده ، و وسعت و تنگي رزق به مشيت خدا است ، نه به قوت و جمعيت و داشتن نبوغ فكري در اداره زندگي .


معمولا كلمه كان براي تشبيه چيزي است به چيزي، مي‏گوييم : فلاني كانه شير


ترجمة الميزان ج : 16ص :119


است ، يعني مثل اوست در شجاعت ، ولي مقام در آيه مورد بحث مقام تحقيق است نه تشبيه ، تا با شك و ترديد مناسبت داشته باشد ، لذا كلمه كان در اين آيه براي تشبيه نيست ، بلكه گويندگان اين سخن ، كلمه مذكور را به اين منظور آورده‏اند كه بفهمانند همين الآن ابتداء و اولين لحظه‏اي است كه ما ، در سخن قارون دچار ترديد شديم ، با اينكه قبلا او را تصديق كرده بوديم ، و به كار بردن كلمه كان به اين منظور شايع است .


شاهد اينكه كلمه مذكور را به منظور ترديد به كار نبرده‏اند ، جمله لو لا ان من الله علينا لخسف بنا است كه به طور جزم و تحقيق و بدون هيچ ترديد گفته‏اند ، اگر خدا بر ما منت ننهاده بود ما را هم فرو مي‏برد .


در جمله وي كانه لا يفلح الكافرون براي بار دوم اظهار ندامت كرده‏اند ، و اينكه گفته‏اند : واي ! گويا كافران رستگار نمي‏شوند ، رد مطلبي است كه لازمه آرزوي قلبي ايشان است ، كه گفتند : اي كاش ما جاي قارون بوديم ، چون لازمه اين آرزو اين است كه قارون‏ها رستگارند .


تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا في الأرض و لا فسادا و العاقبة للمتقين اين آيه و آيه بعدش به منزله نتيجه‏گيري از داستان قارون است .


و در جمله تلك الدار الآخرة كلمه تلك كه مخصوص اشاره به دور است ، شرافت و ارجمندي و علو مكان آخرت را مي‏رساند ، و همين خود شاهد است بر اينكه مراد از دار آخرت ، دار آخرت سعيده است ، نه هر آخرتي ، و نيز به همين جهت مفسرين دار آخرت را در آيه مورد بحث به بهشت تفسير كرده‏اند .


و معناي اينكه فرمود : نجعلها للذين لا يريدون علوا في الأرض و لا فسادا - قرارش مي‏دهيم براي كساني كه نمي‏خواهند در زمين گردن فرازي كنند ، و فساد انگيزند اين است كه : ما بهشت را اختصاص به چنين كساني مي‏دهيم ، و منظور از گردن فرازي اين است كه : بر بندگان خدا استعلا و استكبار بورزند ، و منظور از فسادانگيزي اين است كه : خواستار گناهان و نافرماني خدا باشند ، چون خداي تعالي شرايعش را ، كه انسانها را به آنها مكلف فرموده ، بر اساس آنچه كه فطرت و خلقت آنان اقتضاء دارد بنا نهاده ، و فطرت انسان تقاضا ندارد مگر آن كار و آن روشي را كه موافق با نظام اتم و احسن در حيات زميني انسانهاست ، پس هر معصيتي ، بي واسطه و يا با واسطه در فساد اين زندگي اثر دارد ، همچنان كه قرآن كريم مي‏فرمايد : ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت


ترجمة الميزان ج : 16ص :120


ايدي الناس .


از اينجا روشن مي‏شود كه علو خواهي يكي از مصاديق فساد خواهي است ، و اگر از ميان فسادها خصوص علوخواهي و برتري جويي را نام برده ، براي اين است كه نسبت به خصوص آن عنايت داشته است ، و حاصل معناي آيه اين است كه : اين خانه آخرت ، يعني بهشت را اختصاص به افرادي مي‏دهيم ، كه نمي‏خواهند با برتري‏جويي بر بندگان خداوند و با هر معصيتي ديگر در زمين فساد راه بيندازند .


اين آيه شريفه عموميت دارد ، و مي‏رساند كه تنها كساني به بهشت مي‏روند ، كه در زمين ، هيچ يك از مصاديق فساد و يا به عبارتي ديگر هيچ يك از گناهان را مرتكب نشوند ، به طوري كه حتي اگر در همه عمر يك گناه كرده باشند ، از بهشت محروم مي‏شوند ، و ليكن آيه ديگري از قرآن كريم اين عموم را تخصيص زده و فرموده : ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه ، نكفر عنكم سيئاتكم ، و ندخلكم مدخلا كريما .


و العاقبة للمتقين - يعني عاقبت نيك و پسنديده ، كه همان خانه سعيد آخرت ، و يا عاقبت سعيد در دنيا و آخرت است ، از آن مردمي است كه تقوي پيشه كنند ، چيزي كه هست از دو احتمال مزبور احتمال اول مورد تاييد سياق هر دو آيه است .


من جاء بالحسنة فله خير منها هر كس كاري نيك كند پاداشي بهتر از آن دارد ، براي اينكه پاداشش به فضل خدا چند برابر مي‏شود ، همچنان كه خودش در جاي ديگر فرمود : من جاء بالحسنة فله عشر امثالها .


و من جاء بالسيئة فلا يجزي الذين عملوا السيئات الا ما كانوا يعملون و كسي كه عمل زشت كند زشتكاران جز همان عملشان پاداش داده نمي‏شوند ، يعني بر آنچه كه كرده‏اند چيزي اضافه نمي‏شود ، و در اين ، كمال عدل الهي است ، همچنان كه در كار نيك پاداش به ده برابر كمال فضل اوست .


ظاهر كلام اقتضاء داشت به جاي جمله فلا يجزي الذين عملوا بفرمايد : فلا يجزون يعني ضميري به كلمه من - كسي كه برگرداند ، ولي چنين نفرمود ، بلكه دوباره


ترجمة الميزان ج : 16ص :121


اسم ظاهر به كار برد ، يعني به جاي ضمير ، موصول الذين را به كار برد ، و شايد اين تعبير اشاره به اين باشد كه حكم در آيه ، مخصوص كساني است كه زياد معصيت مي‏كنند ، و خطا سراپايشان را گرفته ، نه كسي كه در عمر يك گناه از او سرمي‏زند ، همچنان كه كلمه سيئات كه جمع سيئة است ، و نيز جمله كانوا يعملون - همواره مرتكب مي‏شدند ، نيز دلالت بر اين كثرت و اصرار و استمرار دارد ، و اما كسي كه هم گناه مي‏كند و هم حسنه به جاي مي‏آورد ، اميد هست كه خداي تعالي او را بيامرزد ، همچنان كه خودش فرموده : و آخرون اعترفوا بذنوبهم ، خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا ، عسي الله ان يتوب عليهم ان الله غفور رحيم .


اين را بايد دانست كه ملاك در حسنه و سيئه به خاطر اثري است كه از آنها براي انسان حاصل مي‏شود ، و به خاطر آن آثار ، اعمالي را حسنه ، و اعمالي ديگر را سيئه مي‏ناميم ، نه به خاطر جرم و اسكلت اعمال ، كه يك نوع حركت است .


ثواب و عقابي هم كه بر اعمال مترتب مي‏شود ، باز به لحاظ آن آثار است ، نه به خاطر متن عمل ، همچنان كه قرآن كريم نيت باطني را نيز مورد محاسبه قرار مي‏دهد ، و مي‏فرمايد : و ان تبدوا ما في انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله .


با اين بيان ، جواب از اشكالي كه بر اطلاق آيه شده ، كه : توحيد يك حسنه است ، و هيچ پاداشي مهم‏تر از آن نيست ، پس چگونه پاداش بهتر از آن را به شخص موحد مي‏دهند ؟ و لابد آيه شريفه يا مربوط به عقايد نيست ، و يا به مساله توحيد تخصيص خورده است ، روشن مي‏شود .


توضيح اينكه گفتيم : ملاك در ثواب و عقاب به خاطر آثار حاصل از اعمال است ، نه به خاطر خود اعمال ، در مساله توحيد هم ملاك اثري است كه بر اين عمل قلبي مترتب مي‏شود ، و اين اثر غير از خود توحيد است ، گر چه هيچ عملي بهتر از توحيد فرض ندارد ، ولي ممكن است چيزي را فرض كرد كه از اثر توحيد بهتر و افضل باشد .


علاوه بر اين توحيد هر چه و به هر معنا فرض شود ، قابل شدت و ضعف و نقصان و


ترجمة الميزان ج : 16ص :122


زيادت است ، و پر واضح است كه توحيد شخص موحد كه در يك حدي از شدت و ضعف قرار دارد ، اگر در وقت جزا دادن چند برابر شود از برابرش بهتر است .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه ابن ابي شيبه در كتاب مصنف و ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، حاكم - وي حديث را صحيح دانسته - و ابن مردويه ، از ابن عباس روايت آورده‏اند كه گفت : قارون مردي از قوم موسي (عليه‏السلام‏) ، و پسر عموي آن جناب بود ، و همواره در جستجوي علم بود ، تا آنكه علم بسياري جمع‏آوري نمود ، و همچنان به كار خود ادامه داد تا روزي كه بر موسي (عليه‏السلام‏) طغيان كرد ، و به وي حسد ورزيد .


موسي (عليه‏السلام‏) به او فرمود : خداي تعالي به من دستور داده كه از بندگانش زكات بگيرم ، تو هم بايد زكات مالت را بدهي ، قارون از اطاعت اين دستور سرباز زد ، و به مردم گفت : موسي (عليه‏السلام‏) مي‏خواهد مال مردم را بخورد ، اول دم از نماز زد ، شما اطاعتش كرديد ، و دستورهايي ديگر داد همه را اطاعت كرديد ، آيا باز او را اطاعت مي‏كنيد و اموالتان را به او مي‏دهيد ، مردم گفتند : نه ما نمي‏خواهيم به اين كار تن در دهيم ، ولي چه چاره‏اي داريم ؟ گفت : من نظرم اين است كه بفرستم به سراغ يكي از زنان فاحشه بني اسرائيل ، و وقتي آمد او را تحريك كنيم ، و به سر وقت موسي بفرستيم كه او را متهم كند به اينكه خواسته‏اي با من زنا كني .


مردم اين نظريه را پسنديده ، شخصي نزد آن زن فاحشه فرستادند و بدو گفتند : اگر شهادت دهي كه موسي با تو زنا كرده است هر چه بخواهي به تو مي‏دهيم ، زن پذيرفت .


قارون نزد موسي (عليه‏السلام‏) آمد ، و گفت : دستور بده بني اسرائيل جمع شوند ، و آنان را به آنچه خدايت فرموده آگاه كن ، موسي (عليه‏السلام‏) قبول كرد ، و بني اسرائيل را جمع كرد ، و به ايشان فرمود : شما را جمع كرده‏ام تا به اطلاعتان برسانم كه پروردگارم چه دستوراتي داده ، بني اسرائيل گفتند : چه دستور داده ؟ فرمود : مرا دستور داده تا به شما بگويم تنها خدا را بپرستيد ، و چيزي را شريك او مگيريد ، و صله رحم كنيد ، و چه و چه كنيد ، تا آنكه فرمود : و اينكه اگر كسي زنا كرد در صورتي كه زن داشته باشد سنگسارش كنيد ، گفتند : هر چند كه خودت باشي ؟ فرمود بله اگر خودم نيز زنا كنم بايد سنگسار شوم ، گفتند : خوب تو زنا كرده‏اي ، و بايد سنگسار شوي ، موسي (عليه‏السلام‏) با تعجب پرسيد : من زنا


ترجمة الميزان ج : 16ص :123


كرده‏ام ؟ اطرافيان قارون فرستادند نزد آن زن كه بيا و شهادت بده ، چون آمد ، پرسيدند در باره موسي (عليه‏السلام‏) چه شهادت مي‏دهي ؟ موسي (عليه‏السلام‏) از او پرسيد تو را به خدا سوگند راست بگو ، زن گفت : چون مرا به خدا سوگند مي‏دهي ( راستش را مي‏گويم ) اين مردم مرا خواستند و مزدي برايم مقرر كردند تا در برابرش من تو را متهم به زناي با خود كنم ، و اينك شهادت مي‏دهم تو از اين تهمت بري هستي ، و نيز شهادت مي‏دهم بر اينكه تو رسول خدايي .


موسي با چشم گريان به سجده افتاد ، خداي تعالي به وي وحي فرستاد كه چرا مي‏گريي ؟ با اينكه من زمين را مسخر تو كرده‏ام ، به زمين فرمان بده تا قارون را ببلعد ، كه اگر فرمانش دهي اطاعتت مي‏كند .


موسي (عليه‏السلام‏) سر از سجده برداشت ، و به زمين فرمود : قارون و اطرافيانش را بگير ، زمين آنان را تا اعقاب پاهايشان در خود فرو برد ، همينكه وضع راچنين ديدند ، از در التماس فرياد زدند : اي موسي اي موسي ! موسي (عليه‏السلام‏) مجددا فرمان داد بگير ايشان را ، پس زمين آنان را تا گردنهايشان فرو برد ، مجددا فريادشان به يا موسي يا موسي بلند شد ، بار سوم موسي (عليه‏السلام‏) فرمان داد كه بگير ايشان را ، پس زمين همه‏شان را در خود فرو برد ، و خداي تعالي به موسي وحي فرستاد كه : بندگان من هر چه تو را خواندند و تضرع كردند اجابت نكردي ، به عزتم سوگند اگر مرا مي‏خواندند اجابتشان مي‏كردم .


ابن عباس مي‏گويد : اين است معناي آيه شريفه كه مي‏فرمايد : فخسفنا به و بداره الأرض كه زمين قارون و اتباعش را تا طبقه تحتاني خود فرو برد .


مؤلف : در كتاب مزبور از عبد الرزاق ، و ابن ابي حاتم ، از ابن نوفل هاشمي ، نيز همين قصه روايت شده ، چيزي كه هست در روايات مذكور آمده كه آن زن را در مجلس قارون آوردند ، تا به عنوان شكايت از موسي آن تهمت را پيش قارون بزند ، ولي وقتي حضور بهم رسانيد ، نزد همه حضار شهادت داد به برائت موسي ، و اين خبر به گوش موسي رسيد ، و نزد خدا از قارون و رفقايش شكوه كرد ، خدا هم او را بر قارون مسلط كرد .


مرحوم قمي در تفسير خود در اين داستان گفته : موسي (عليه‏السلام‏) خودش نزد قارون آمد ، و حكم زكات را به وي ابلاغ نمود ، قارون او را استهزاء كرده و از خانه‏اش بيرون راند ، موسي (عليه‏السلام‏) نزد پروردگارش از رفتار قارون شكوه كرد ، خدا هم او را بر


ترجمة الميزان ج : 16ص :124


وي مسلط ساخت و زمين به فرمان وي قارون و خانه‏اش را در خود فرو برد .


ليكن اين روايت به خاطر اينكه حرفهاي ناپسندي دارد ، و از نظر سند هم موقوف و بريده است از ايراد همه آن خودداري كرديم ، دو روايت ابن عباس و ابن نوفل نيز موقوفند يعني از صحابي نقل كردند نه از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


علاوه بر اين روايت ابن عباس بغي و ستمكاري قارون را نسبت به موسي دانسته ، در حالي كه قرآن فرموده : فبغي عليهم ، قارون بر بني اسرائيل ستم كرد ، و نيز روايت مي‏گويد : علمي كه قارون داشته علمي بوده كه با درس خواندن فرا گرفته ، و آيه قرآن همان طور كه گفتيم ظاهر در اين است كه : مراد از علم به علم قارون ، علم به راه‏هاي جمع‏آوري ثروت و امثال ثروت است .


البته داستان قارون در تورات فعلي به نحو ديگري آمده ، در اصحاح شانزدهم ، از سفر عدد ، مي‏خوانيم : قورح بن بصهار بن نهات بن لاوي ، و داثان ، و ابيرام ، دو پسر ألياب ، و أون ، پسر فالت ، كه از نواده‏هاي رأوبين بودند ، با جمعي از بني اسرائيل و رؤساي ايشان كه دويست و پنجاه نفر مي‏شدند ، در مخالفت با موسي پافشاري مي‏كردند ، و در روزي مقرر ، يك جا جمع شدند ، تا عليه موسي و هارون قيام كنند ، به موسي و هارون گفتند : تا اينجا هر چه كرديد بس است ، اين جمعيت كه مي‏بينيد همه‏شان مقدسند ، و در وسطشان رب قرار دارد ، پس چرا بر جماعت رب برتري مي‏جوييد ؟ وقتي موسي اين سخن بشنيد به سجده افتاد ، پس قورح و همه مردمش را صدا كرد كه : فردا رب اعلام خواهد كرد كه او براي چه كسي است ؟ و چه كسي مقدس است ؟ آنگاه آن كسي را كه مقدس‏تر باشد به درگاه خود نزديك خواهد كرد ، آري او هر كه را بپسندد به خود نزديك مي‏كند ، اين كار را بكنيد ، و محابر قورح و همه جماعتش را براي خود بگيريد ، و آتشي در آن بيفكنيد ، و بر آن بخور دهيد ، فردا اين كار را در مقابل رب انجام دهيد ، چون آن مردي كه خدا او را بپسندد او مقدس است ، و همين شما را بس است اي دودمان لاوي .


تورات همچنان قصه را ادامه مي‏دهد ، و در ضمن مي‏گويد كه فرداي آن روز آمدند ، و آتشدانها كه در آن آتش و بخور بود آوردند ، و در باب خيمه اجتماع كردند، آنگاه در تورات گفته شده كه زمين زير پايشان شكافته شد و دهان خود را باز كرد ، آنان و خانه‏هايشان را بلعيد ، و قورح و همه مردمش و همه اموالش را نيز فرو برد ، و آنچه از آنان زنده ماند در همان


ترجمة الميزان ج : 16ص :125


بيابان در بين جمعيت در زمين فرو رفتند ، به طوري كه بقيه اسرائيليان كه در اطرافشان بودند از صداي آنان فرار كردند ، چون با خود گفتند : ممكن است ما را هم فرو ببرد ، آنگاه آتشي از ناحيه رب بيرون آمد ، و آن دويست و پنجاه مرد را كه بخور آورده بودند بسوزانيد ، اين بود آن مقدار از داستان تورات كه مورد حاجت ما بود .


و در مجمع البيان در ذيل آيه ان قارون كان من قوم موسي گفته است : كه وي پسر خاله موسي (عليه‏السلام‏) بود ، - نقل از عطاء از ابن عباس ، و از روايت امام صادق (عليه‏السلام‏) .


و در تفسير قمي در ذيل جمله ما ان مفاتحه لتنوء ... گفته : كليد گنجينه‏هايش را جمعي نيرومند نمي‏توانستند حمل و نقل كنند .


و در معاني الاخبار به سند خود از موسي بن اسماعيل بن موسي بن جعفر (عليه‏السلام‏) از پدرش از جدش از آباي گرامش از علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ذيل جمله و لا تنس نصيبك من الدنيا فرمود : سلامتي و نيرومندي و فراغت و جوانيت و نشاطت را فراموش مكن ، و با اين سرمايه‏هاي گرانبها آخرت خود را تامين نما .


و نيز در تفسير قمي در ذيل جمله فخرج علي قومه في زينته گفته : قارون با جامه‏هاي رنگين ، و دامن بلند از خانه بيرون مي‏آمد ، و دامن خود را به زمين مي‏كشيد .


و در مجمع البيان مي‏گويد : زاذان از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در دوران خلافتش در بازارها قدم مي‏زد و گم شدگان را به مقصد مي‏رساند ، و ضعيفان را كمك مي‏كرد ، و به فروشندگان و بقالان مي‏گذشت ، و قرآن را پيش رويش باز مي‏كرد ، و مي‏خواند : تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا في الأرض و لا فسادا و مي‏فرمود : اين آيه در باره اهل عدالت و تواضع از واليان امور ، و در باره قدرتمندان از ساير مردم نازل شده .


و نيز در مجمع البيان آمده كه سلام اعرج از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : بند كفش كسي باعث عجب او مي‏شود ، و به همين جهت مشمول اين آيه مي‏شود،


ترجمة الميزان ج : 16ص :126


كه مي‏فرمايد : تلك الدار الآخرة .


مؤلف : سيد بن طاووس در كتاب سعد السعود خود روايت را به اين صورت از مرحوم طبرسي صاحب مجمع البيان نقل كرده ، كه فرمود : مردي به همين مقدار كه بند كفش او بهتر از بند كفش رفيقش است باعث عجب او مي‏شود ، لذا مشمول اين آيه مي‏شود .


و در الدر المنثور است كه : محاملي و ديلمي از ابي هريره روايت كرده‏اند كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : جباري در زمين و اخذ بدون حق از مصاديق اين آيه است .



ترجمة الميزان ج : 16ص :127


إِنَّ الَّذِي فَرَض عَلَيْك الْقُرْءَانَ لَرَادُّك إِلي مَعَادٍقُل رَّبي أَعْلَمُ مَن جَاءَ بِالهُْدَي وَ مَنْ هُوَ في ضلَلٍ مُّبِينٍ‏(85) وَ مَا كُنت تَرْجُوا أَن يُلْقَي إِلَيْك الْكتَب إِلا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكفَلا تَكُونَنَّ ظهِيراً لِّلْكَفِرِينَ‏(86) وَ لا يَصدُّنَّك عَنْ ءَايَتِ اللَّهِ بَعْدَ إِذْ أُنزِلَت إِلَيْكوَ ادْعُ إِلي رَبِّكوَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشرِكينَ‏(87) وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً ءَاخَرَلا إِلَهَ إِلا هُوَكلُّ شي‏ءٍ هَالِكٌ إِلا وَجْهَهُلَهُ الحُْكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ‏(88)


ترجمه آيات


آن كس كه قرآن را بر تو واجب كرد تو را به مكه برمي‏گرداند بگو پروردگار من بهتر مي‏داند كه چه كسي هدايت آورده و چه كسي در گمراهي آشكاراست ( 85) .


تو هيچ اميد نداشتي كه اين كتاب به سويت نازل شود مگر مرحمتي از پروردگارت حال كه مشمول اين رحمت شدي هرگز پشتيبان كافران مباش ( 86) .


و كفار تو را از آيات خدا باز ندارند بعد از آنكه به سوي تو نازل شد و به سوي پروردگارت دعوت كن و از مشركين مباش ( 87) .


و با خدا معبود ديگري مخوان كه جز او معبودي نيست همه چيز هلاك پذير است مگر ذات پاك او ، حكم خاص اوست و به سوي او برمي‏گرديد ( 88) .



ترجمة الميزان ج : 16ص :128


بيان آيات


اين چند آيه ، آيات آخر اين سوره است ، و در آن به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وعده جميل مي‏دهد كه به زودي بر او منت نهاده و قدر و منزلتش را بلند مي‏كند ، و نفوذ كلمه‏اش مي‏دهد ، و دينش را بر ساير اديان برتري مي‏بخشد ، و امنيت و سلامتي را بر او و مؤمنين به او گسترش مي‏دهد ، همان طور كه اين كار را در باره موسي و بني اسرائيل كرد ، و در حقيقت آيات قبل هم كه داستان موسي (عليه‏السلام‏) را بيان مي‏كرد براي بيان همين نكته بود .


ان الذي فرض عليك القرآن لرادك الي معاد ... كلمه فرض - بطوري كه گفته‏اند - به معناي واجب كردن است ، و بنابر اين معناي جمله فرض عليك القرآناين است كه : واجب كرده بر تو عمل به قرآن را ، يعني عمل به آن احكامي كه در آن است ، پس در حقيقت در اين كه ايجاب را به خود قرآن نسبت داده مجاز در نسبت به كار برده .


از اين معنا بهتر ، تفسيري است كه بعضي كرده‏اند و گفته‏اند : معناي آن اين است كه : واجب كرده بر تو تلاوت و خواندن آن را به مردم ، و اينكه آن را به مردم برساني ، و به احكامش عمل كني چون اين معنا با جمله لرادك الي معاد ، به بياني كه در معناي آن خواهد آمد بهتر مي‏سازد .


لرادك الي معاد - كلمه معاد اسم محل عود ، يا اسم زمان عود است ، و مفسرين در معناي اين محل ، و يا زمان اختلاف كرده‏اند .


بعضي گفته‏اند : مراد مكه است ، و بنابر اين آيه شريفه وعده‏اي است كه خداي تعالي به پيامبر گرامي‏اش مي‏دهد كه به زودي او را بعد از آنكه از مكه هجرت كرد دوباره به مكه برمي‏گرداند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن مرگ است .


و بعضي گفته‏اند : قيامت است .


بعضي ديگر گفته‏اند : محشر است .


بعضي ديگر آن را مقام محمود دانسته‏اند ، كه همان


ترجمة الميزان ج : 16ص :129


موقف شفاعت كبري است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن بهشت است .


و بعضي ديگر گفته‏اند : بيت المقدس است ، كه بنابر اين قول آيه شريفه وعده‏اي است در خصوص معراج ، البته معراج دوم ، كه مي‏فرمايد : بعد از آنكه ما تو را در معراج اول به بيت المقدس برديم ، بزودي تو را بدانجا برمي‏گردانيم .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن هر امر محبوبي است كه دلخواه آن جناب باشد .


كه اين معناي آخري با همه اقوال قبلي و يا بيشتر آنها منطبق مي‏شود .


اما آنچه كه دقت در سياق آيات سوره به دست مي‏دهد ، اين است كه : آيه شريفه تصريحي باشد به آنچه كه داستان مزبور در اول سوره به آن اشاره مي‏كرد ، و آيات بعد از آن هم مؤيد آن است .


چون خداي تعالي در اول سوره ، داستان بني اسرائيل و موسي (عليهماالسلام‏) را نقل كرد ، و مفصل بيان داشت كه چه منت‏ها بر آنان نهاد ، امنيت ، سلامتي ، عزت ، و تمكن به آنان داد ، بعد از آن كه ذليل و زبون دست آل فرعون بودند ، و فرعونيان پسرانشان را مي‏كشتند ، و زنانشان را زنده مي‏گذاشتند .


و اين داستان به دلالت التزامي دلالت مي‏كند بر اينكه مي‏خواهد به همه مؤمنين وعده‏اي جميل دهد ، كه به زودي از فتنه‏ها و شدائد و عسرتي كه گرفتارش هستند نجاتشان مي‏دهد ، و دينشان را بر همه اديان تقديم و برتري مي‏بخشد ، و آنان را بعد از آنكه در زمين جايي نداشتند ، در زمين مكنت مي‏دهد ، و اين دلالت التزامي را مطلع سوره نيز تاييد مي‏كند .


آنگاه بعد از آنكه از نقل داستان مذكور فارغ شد ، فرمود : حكمت واجب مي‏كند كتابي نازل شود ، تا هم مردم را به سوي حق راهنما و تذكر باشد و هم اتمام حجت باشد ، تا به وسيله آن كتاب ، خود را از عذاب خدا حفظ كنند ، همچنان كه چنين كتابي بر موسي نازل كرد ، البته بعد از آنكه قرون اولي و نسل‏هاي گذشته را هلاك ساخته بود ، و همچنان كه كتابي بر پيامبر نازل كرد ، هر چند كه مردم او را از باب عنادي كه با حق داشتند تكذيب كردند ، و دنيا را بر آخرت ترجيح دادند .


و اين سياق هر شنونده‏اي را اميدوار مي‏سازد ، كه خداي تعالي به زودي آنچه را كه به اشاره و به دلالت التزامي فهماند صريحا بيان مي‏كند ، در چنين زمينه‏اي اگر بشنود كه خداي تعالي مي‏فرمايد : ان الذي فرض عليك القرآن لرادك الي معاد ، بدون درنگ مي‏فهمد ، كه منظور همان وعده جميلي است كه منتظرش بود ، مخصوصا كه در اولش فرمود : آن كسي كه


ترجمة الميزان ج : 16ص :130


قرآن را بر تو واجب كرده ، قبلا هم كه تورات را به قرآن تشبيه كرده بود ، و نجات دادن بني اسرائيل را هم قبل از فرستادن تورات آورده بود ، تا مقدمه براي نزول تورات باشد ، و بني اسرائيل با اخذ به آن و عمل به آن امامان و وارثان باشند .


پس در نتيجه معناي آيه اين مي‏شود : آن كسي كه قرآن را بر تو واجب كرد تا بر مردم بخواني و ابلاغ كني و دستوراتش را به كار بندي به زودي تو را به آن محلي برمي‏گرداند كه اين برگشتنت عود باشد و آنجا معادت شود همچنان كه تورات را بر موسي نازل كرد و با نزول آن قدر و منزلت خودش و قومش را بالا برد .


و معلوم است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبلا در مكه بود ، مكه‏اي كه در آنهمه گونه شدائد و فتنه‏ها را ديد ، آنگاه مهاجرت كرد و سپس بدانجا برگشت ، در حالي كه فتح و فيروزي داشت و در حالي كه پايه‏هاي دينش محكم ، و اركان ملتش مستحكم شده بود ، بت‏هاي مكه را بشكست ، و بنيان شرك را ويران ساخت ، و مؤمنين وارث آن سرزمين شدند ، در حالي كه از آنجا با ذلت و خواري بيرون گشته بودند .


و اگر كلمه معاد را نكره آورد ، براي اين است كه به عظمت اين عود اشاره كند ، و بفهماند كه اين برگشتن قابل قياس به بودن قبلي‏اش در مكه نيست و تاريخ هم اين معنا را تصديق مي‏كند .


قل ربي اعلم من جاء بالهدي و من هوفي ضلال مبين - اين جمله مؤيد معنايي است كه ما براي معاد كرديم ، چون نظير جمله‏اي است كه موسي (عليه‏السلام‏) وقتي كه مردم تكذيبش كرده ، و آيات بيناتش را به سحر نسبت دادند - گفت : ربي اعلم من جاء بالهدي و من تكون له عاقبة الدار .


در اين آيه رسول گرامي خود را دستور مي‏دهد به فرعونهاي زمان خود ، يعني بزرگان مشركين ، كه تكذيبش كردند ، و به سحر نسبتش دادند ، همان را بگويد ، كه موسي (عليه‏السلام‏) به آل فرعون گفت ، چون كه تكذيبش كردند ، و به سحر نسبتش دادند .


زيرا مشابهت تامي هست ميان بعثت آن جناب و موسي (عليه‏السلام‏) ، و همچنين سير دعوتشان ، همچنان كه از داستان وارده در اين سوره ظاهر مي‏شود ، و همچنان كه با تامل در آيه انا ارسلنا اليكم رسولا شاهدا عليكم كما ارسلنا الي فرعون رسولا كاملا ظاهر مي‏شود .



ترجمة الميزان ج : 16ص :131


و اگر در آيه مورد بحث اكتفاء كرد به اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قسمت اول كلام موسي را به مردم بگويد ، و قسمت دوم آن را يعني جمله و من تكون له عاقبة الدار را ، در آيه مورد بحث نياورد ، شايد از اين جهت بوده كه سياق كلام ، سياق اشاره است ، و مثل اينكه قرار بوده از حد اشاره تجاوز نشود ، همچنان كه اين معنا از جمله لرادك الي معاد ، كه خطاب را در آن متوجه رسول خود كرده ، و كلمه معاد را نكره آورده ، نيز استشمام مي‏شود .


و به هر حال مراد از جمله من جاء بالهدي شخص رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و مراد از جمله و من هو في ضلال مبين ، مشركين از قوم اوست و اختلاف سياق دو جمله - كه در اولي فرمود : كسي كه هدايت آورده ، و در دومي فرمود : و آن كسي كه در ضلالتي آشكار است ، با اينكه جا داشت ، در جمله اول هم بفرمايد : آن كس كه در هدايت است ، و خلاصه مقابله را بين هدايت آن جناب و ضلالت مشركين نينداخت ، بلكه بين هدايت آوردن آن حضرت ، و ضلالت مشركين انداخت - براي اين است كه تكذيب مشركين متوجه خود آن جناب نبود ، بلكه طبعا تكذيبشان متوجه دين آن حضرت بود .


مفسرين در جمله اعلم من جاء بالهدي گفته‏اند : كلمه من در باطن منصوب است به فعل مقدر ، كه كلمه اعلم بر آن دلالت دارد ، و تقدير كلام يعلم من جاء بالهدي است يعني او مي‏داند چه كسي هدايت آورده .


و اين را بر اساس آنچه مشهور است گفته‏اند كه فعل افعل التفضيل ( كه در فارسي در آخر آن كلمه تر مي‏آيد مي‏گويند بالاتر ، پايين‏تر و ... ) مفعول به را نصب نمي‏دهد ، ناگزير آن را به فعل يعلم تبديل كرده‏اند .


و بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمه من منصوب است به همان اعلم ، چيزي كه هست كلمه اعلم در اينجا به معناي عالم است .


ولي هيچ دليلي بر گفته خود ندارند .


من هيچ ياد ندارم كه كسي گفته باشد كلمه من منصوب است به حذف حرف جر ، با اينكه حرف بدي نيست ، و دليلي بر منع آن نداريم ، و خلاصه مي‏توان گفت كه كلمه من هر چند ظاهرش به خاطر اينكه اصلا حركت برنمي‏دارد منصوب نيست ، ولي در باطن منصوب است ، چون حرف جري بر سر داشته و افتاده ، زيرا اصلش اعلم بمن جاء بوده ، و در ادب عرب هر جا كه حرف جري از روي كلمه‏اي بيفتد آن كلمه ، منصوب ( با صداي بالا ) خوانده مي‏شود .



ترجمة الميزان ج : 16ص :132


و ما كنت ترجو ان يلقي اليك الكتاب الا رحمة من ربك فلا تكونن ظهيرا للكافرين صدر اين آيه همان وعده‏اي را كه در آيه ان الذي فرض عليك القرآن لرادك الي معاد بود ، تقدير مي‏كند ، و معنايش اين است كه : خدا تو را به سوي معاد ، و آنچه كه آرزويش را داشتي برمي‏گرداند ، همانطور كه قرآن را بر تو نازل كرد ، با اينكه اصلا هيچ انتظارش را نداشتي .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : آيه مورد بحث ربطي به وعده قبلي ندارد و جمله‏اي است ابتداي كه نعمت خدا را به ياد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏اندازد .


اين وجه هم وجه خوبي است ، به اين بيان كه بگوييم : بعد از آنكه خداي تعالي آن جناب را وعده داد كه به معاد برگرداند ، و در آن معاد يادش بلند شود ، و دعوتش از همه اديان بيشتر پيشرفت كند ، و دينش عالم‏گير شود ، اينك در اين آيه آن روشي را كه بر وي لازم است پيش بگيرد ، و در آن جد و جهد و مراقبت كند ، برايش ترسيم مي‏كند و مي‏فهماند كه كتاب نازل كردن بر تو يك امر عادي مانند ساير حوادث عادي نيست، كه كسي قبلا اميدوار آن و در انتظارش بوده باشد ، بلكه رحمتي است خاصه از ناحيه خداي تعالي ، و همان وعده‏اي است كه در آيه ان الذي فرض عليك القرآن داده بود ، پس بر آن جناب واجب است كه در قبال اين نعمت ، و نعمت پيشرفت دينش ، و رسيدن آن به نهايتي كه لازم بود برسد ، كفار را ياري و اطاعت نكند ، و همواره به سوي پروردگار خويش بخواند ، و خود از مشركين نباشد ، يعني با خدا هيچ خداي ديگر را نخواند .


جمله الا رحمة من ربك استثنايي است منقطع ، و معنايش اين است كه : ليكن رحمتي از پروردگارت به تو القاء شده ، نه يك امر عادي كه نظيرش توقع برود .


و جمله فلا تكونن ظهيرا للكافرين ، تفريعي است بر جمله الا رحمة من ربك ، و معنايش اين است كه : وقتي القاء قرآن به تو رحمتي بود از پروردگارت كه مافوق انتظارت بود كه به شخص تو اختصاص داده ، پس از كفار بيزاري جوي ، و معين و ياور آنان مباش .


احتمال قريب به ذهن هست كه در اين جمله نوعي محاذات با كلام موسي (عليه‏السلام‏) - آنجا كه قبطي را كشت - به كار رفته باشد ، چون او هم گفت : رب بما انعمت علي فلن اكون ظهيرا للمجرمين - پروردگارا به خاطر اين نعمت‏ها كه به من ارزاني داشتي هرگز تا زنده‏ام كمك‏كار مجرمان نمي‏شوم ، و بنابر اين در جمله مورد بحث نهي از ياري كردن كفار اشاره است به اينكه القاء كتاب به سوي خاتم الانبياء (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 16ص :133


نعمتي است كه خدا به وي ارزاني داشته ، تا بوسيله آن به سوي حق هدايت كند ، و به توحيد دعوت نمايد ، پس بر او لازم است كه هيچ كافري را بر كفرش اعانت نكند ، و در برابر جلوگيريهاي آنان از آيات خدا بعد از آنكه به وي نازل شده تسليم نگردد ، همچنان كه موسي (عليه‏السلام‏) با پروردگارش عهد بست كه در برابر نعمتهايي كه بر او انعام كرد ، يعني نعمت حكمت و علم ، هيچ وقت پشتيبان مجرمين نشود .


و به زودي خواهد آمد كه به رسول اكرم اسلام مي‏فرمايد : و لا يصدنك ... ، كه آن اجمال فلا تكونن ظهيرا للكافرين را شرح مي‏دهد .


و لا يصدنك عن آيات الله بعد اذ انزلت اليك ... اين آيه رسول گرامي (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را نهي مي‏كند از اينكه از آيات خدا روي بگرداند ، چيزي كه هست اين معنا را در لسان نهي كفار از جلوگيري از آيات ، و از منصرف كردن آن جناب بيان كرده ، و خلاصه به كفار مي‏فرمايد كه : نبايد رسول ما را از تبليغ آيات جلوگيري كنند ، و او را ازماموريت خود منصرف نماييد .


و وجه اين تعبير اين است كه : انصراف آن جناب مسبب از سد و جلوگيري آنان است ، و اين تعبير نظير نهيي است كه به آدم و همسرش كرده ، مي‏فرمايد : فلا يخرجنكما من الجنة - بايد كه شيطان شما را با وسوسه خود از بهشت بيرون نكند يعني شما با وسوسه شيطان از بهشت بيرون نشويد .


و ظاهرا اين آيه شريفه و آيه بعدش در مقام شرح است براي جمله فلا تكونن ظهيرا للكافرين ، و فايده اين شرح تاكيد نهي است از طريق شمردن موارد آن يكي پس از ديگري ، لذا اول او را نهي كرد از انصراف و روگرداني از قرآني كه بر او نازل شده ، به خاطر اينكه مشركين مي‏گويند اين قرآن شعر است يا كهانت است ، يا اساطير و خرافات قديمي است كه برايش نوشته‏اند ، بار دوم او را امر مي‏كند به اينكه مردم را به سوي پروردگار خود بخواند ، بار سوم نهي مي‏كند از اينكه از مشركين شود ، و آنگاه اين نهي را تفسير مي‏كند به اينكه با خدا ، خدايي ديگر بخواند .


و اگر صفت ربوبيت را تكرار كرد ، و نيز آن را به خود آن جناب نسبت داد ، و مكرر فرمود : ربك ، همه براي اين است كه بفهماند آنجناب را به رحمت و نعمت خود اختصاص داده ، و تنها اوست كه خدا را بندگي مي‏كند و مشركين با او خدا را عبادت نمي‏كنند .


و لا تدع مع الله الها آخر در سابق گفتيم كه اين جمله به منزله تفسيري است براي آيه و لا تكونن من


ترجمة الميزان ج : 16ص :134


المشركين .


لا اله الا هو كل شي‏ء هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون كلمه اخلاص لا اله الا الله در مقام تعليل جمله و لا تدع مع الله الها آخر است ، يعني براي اين گفتيم كه با خدا خدايي ديگر مخوان كه غير از او هيچ معبودي نيست .


جمله بعد از كلمه اخلاص ، كلمه اخلاص را تعليل مي‏كند ، كه بيانش خواهد آمد .


كل شي‏ء هالك الا وجهه - كلمه شي‏ء از نظر مصداق با كلمه موجود مساوي است ، ( هر چيزي كه موجود باشد چيز هم هست ، و هر چه كه چيز باشد موجود نيز هست ) ، در نتيجه بر تمامي موجودات اطلاق مي‏شود حتي بر خداي تعالي ، همچنان كه در آيه قل اي شي‏ء اكبر شهادة قل الله مي‏بينيم كلمه شي‏ء بر خدا اطلاق شده ، و كلمه هلاك به معناي بطلان و معدوم شدن است .


دو كلمه وجه و جهت به يك معنا است ، مانند كلمه وعد و عدة ، و وجه هر چيزي در عرف عام به معناي آن ناحيه‏اي از آن است كه با آن با غير روبرو مي‏شود و ارتباطي با آن دارد ، همچنان كه وجه هر جسمي سطح بيرون آن است ، و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش مي‏باشد ، يعني آن طرفي كه با آن با مردم روبرو مي‏شود ، و وجه خدا چيزي است كه با آن براي خلقش نمودار است ، كه خلقش هم با آن متوجه درگاه او مي‏شوند ، و اين همان صفات كريمه او از حيات و علم و قدرت و سمع و بصر است و نيز هر صفتي از صفات فعل مانند صفت خلقت و رزق و احياء و اماته و مغفرت و رحمت و همچنين آيات داله بر خدا بدان جهت كه آيتند ، وجه خدا مي‏باشند .


بنا بر اين هر موجودي كه تصور شود في نفسه هالك و باطل است ، و حقيقتي جز آنچه كه از ناحيه خداي تعالي به آن افاضه شود ندارد ، و آنچه كه منسوب به خداي تعالي نباشد از حقيقت به طور كلي خالي است ، و جز موهومي كه وهم متوهم آن را تراشيده نيست ، و يا سرابي است كه خيال آن را به صورت حقيقت جلوه داده ، مانند اصنام و بتها كه از حقيقت جز اين مقدار كه سنگ و يا چوب و يا فلز است ندارند ، و اما اينكه رب و يا معبود باشند و نفع و ضرر يا اثر ديگري داشته باشند حقيقت ندارد ، و بيش از نامهايي كه از ناحيه پرستندگان آنها صورت گرفته چيز ديگري نيستند .



ترجمة الميزان ج : 16ص :135


و نيز مانند انسان كه از حقيقت جز اين مقدار بهره ندارد ، كه موجودي است كهآفرينش خدا روحي و جسمي در او به كار برده ، و او خودش صفات كمالي براي خود كسب كرده ، اينها كه حقيقت انسان را تشكيل مي‏دهند همه صنع خدا و منسوب به اويند ، و اما زايد بر اينها آنچه را كه عقل اجتماعي بر آن اضافه مي‏كند ، همه موهوماتند كه ناچاري و اضطرار باعث شده آنها را معتبر بشمارد ، مانند اينكه فلان انسان نيرومند ، و آن يكي سلطان ، و آن ديگري رئيس ، و آن چهارمي محترم ، و آن پنجمي ثروتمند ، و آن ششمي عزيز ، و آن يكي صاحب اولاد ، و ديگري بازو و حمايت كننده دارد ، همه اينها جز سرابي هالك و آرماني كاذب ، چيز ديگري نيستند ، و بر همين منوال هر موجود ديگري را كه تحت تجزيه عقل بياوريم عبارت است از يك يا چند حقيقت و چند خرافه و موهوم .


پس ، از حقيقت آن مقداري در دست ما و نزد ما است كه خدا به فضل خود افاضه‏اش كرده باشد ، و آن افاضه آيات اوست ، كه بر صفات كريمه او از رحمت و رزق و فضل و احسان و صفات ديگرش دلالت مي‏كند .


پس حقيقتي كه در واقع ثابت است ، و هرگز هلاكت و بطلان ندارد ، عبارت است از صفات كريمه خدا ، و آيات داله بر صفاتش ، كه همه آنها با ثبوت ذات مقدسش ثابتند .


اين در صورتي است كه مراد از كلمه هالك در آيه شريفه هالك فعلي باشد كه در اين صورت حاصل تعليل كلمه اخلاص به عبارت كل شي‏ء هالك الا وجهه اين مي‏شود كه : هيچ اله - معبود به حق - جز خدا نيست ، براي اينكه معبود وقتي معبود به حق است ، كه خودش حقيقتي داشته باشد ، و مشتمل بر واقعيتي غير هالك باشد ، حقيقت و واقعيتي كه بطلان در او راه نيابد ، و نيز تدبيري در عالم داشته باشد ، آنهم تدبيري حقيقي و واقعي نه موهوم و خيالي ، و وقتي معبود عبارت از چنين موجودي باشد ، غير از خداي تعالي هيچ معبودي نخواهد بود ، چون غير از او هر چه باشد ، في نفسه هالك و باطل است ، مگر آن چيز كه وجه خدا و منسوب به اوست ، پس در عالم هستي غير از خداي سبحان هيچ معبودي نيست .


بت‏پرستان هر چند كه وجود بت را هم منسوب به خداي تعالي مي‏دانند ، و معترفند كه وجود آن از ناحيه خدا و وجه اوست ، الا اينكه آنها را مستقل در تدبير دانسته و تدبير آنها را منسوب به خدا و احكام آنها را احكام خدا نمي‏دانستند ، و به همين جهت آنها را مي‏پرستيدند ، و خدا را نمي‏پرستيدند ، و حال آنكه هيچ موجودي در هيچ اثري مستقل نيست ، پس در عالم هستي هيچ موجودي به غير از خداي سبحان مستحق پرستش نيست .


در اينجا وجه ديگري در تفسير آيه هست كه دقيق‏تر از وجه سابق است ، بنابر اين كه


ترجمة الميزان ج : 16ص :136


مراد از وجه ذات هر چيزي باشد ، همچنان كه بعضي آن را هم از معاني وجه ، شمرده‏اند ، و مثال زده‏اند به وجه النهار ، و وجه الطريق ، يعني خود روز ، و خود راه ، و ما فعلا كار به صحت و سقم اين معنا نداريم .


و بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن ذات شريف است ، و مثال زده‏اند به وجوه مردم ، يعني افراد برجسته و شريف ، كه البته اين معنا براي كلمه وجه از باب مجاز مرسل و يا استعاره است .


به هر حال ، بنا بر هر دو فرض ، مراد از آيه شريفه اين است كه : غير از خداي تعالي هر موجودي كه تصور شود ممكن است ، و ممكن هر چند كه به ايجاد خداي تعالي وجود يافته باشد ، از نظر ذات خودش معدوم و هالك است ، تنها موجودي كه في حد نفسه راهي براي بطلان و هلاكت در او نيست ذات خداوند است كه واجب بالذات است .


آن وقت حاصل تعليل كلمه اخلاص به جمله كل شي‏ء هالك الا وجهه اين مي‏شود كه : اگر گفتيم هيچ معبودي جز خدا نيست ، بدين علت است كه اله و معبود به حق بايد كسي باشد كه چيزي از تدبير عالم در دست داشته باشد ، و تدبير هيچ وقت از خلقت و ايجاد جدايي پذير نيست ، چون معنا ندارد كه حوادث عالم را كسي به وجود آورد ، و تدبير آن حوادث به دست كس ديگري باشد .


و ما مكرر در اين كتاب اين معنا را روشن ساختيم ، و چون خود مشركين هم اعتراف دارند كه خالق و ايجاد كننده عالم بايد واجب الوجود باشد ، و نيز واجب الوجودي به غير از خدا نيست ، پس معبودي هم به جز او نخواهد بود .


و اينكه مشركين مي‏گويند : خدا اجل از آن است كه عقل يا وهم آدمي بدو احاطه يابد ، پس ممكن نيست توجه عبادتي به او داشت ، و ناگزير بايد در عبادت متوجه بعضي از مقربين درگاه او نظير ملائكه كرام ، و امثال ايشان شد ، تا شفيع ما در درگاه او باشند سخن باطلي است ، چون توجه عبادي احتياج به احاطه علمي ندارد ، بلكه همين مقدار كافي است كه او را به وجهي بشناسيم ، كه آن هم در هر كس به قدر معرفتش حاصل است .


و اما بنابر اين كه مقصود از هالك چيزي باشد كه هلاك و فنا در پي دارد ، و بنا بر قول بعضي كه مي‏گويند : اسم فاعل ظاهر در آينده است ، پس ظاهر آيه اين است كه : هر


ترجمة الميزان ج : 16ص :137


موجودي كه تصور شود بعد از وجودش هلاكت و بطلان در پي دارد مگر وجه خدا .


اين نيز وجه صحيحي است ، براي اينكه در پي داشتن هلاكت به اختلاف موجودات مختلف مي‏شود ، آن موجودات كه زماني هستند ، بعد از سرآمد زمان وجودشان هالك و باطل مي‏شوند ، و آنهايي كه زماني نيستند ، وجودشان در احاطه فنا قرار دارد ، و فنا از هر طرف احاطه‏شان كرده است .


و هلاكت اشياء بنا بر اين عبارت است از بطلان وجود ابتدايي آنها ، به طوري كه دنيا و نشاه اول از وجود آنها خالي شود ، و همه به نشاه آخرت منتقل گشته و به سوي خدا بازگشت كنند ، و نزد او قرار گيرند ، و اما بطلان مطلق ، بعد از آنكه هست شدند ، صحيح نيست ، براي اينكه صريح قرآن آن را نفي كرده ، و آيات آن پيوسته مي‏فرمايد : بازگشت همه موجودات به سوي خداست ، و خدا منتهي ، و رجعت به سوي اوست و هو الذي يبدء الخلق ثم يعيده - اوست كه خلق را آغاز كرد ، و دوباره آن را برمي‏گرداند .


پس حاصل معناي آيه بر اساس چند معنايي كه گذشت بدين قرار است ، - اگر مراد از وجه صفات كريمه خدا باشد - ، كه : هر چيزي به زودي جا خالي كرده و به درگاه خدا مي‏رود ، مگر صفات كريمه خدا كه منشا فيض او هستند ، و بدون وقفه و تا بي نهايت مشغول افاضه فيضند ، و معبود هم بايد اين چنين باشد ، و بطلان در ذات او ، و انقطاع در صفات فياضه او راه نداشته باشد ، و غير از خدا هيچموجودي اين طور نيست ، پس هيچ معبودي جز او نيست .


و اگر مراد از وجه ذات مقدس باشد ، حاصل معنا اين مي‏شود كه : هر موجودي فنا در پي دارد ، و با رجوع به سوي خدا هلاك مي‏شود ، مگر ذات حق و ثابت او كه بطلان و هلاكت در او راه ندارد ، بنا بر اين وجه ، صفات ، صقع ذات ملاحظه مي‏شود ، - و معبود هم بايد كسي باشد كه فنا در او راه نداشته باشد ، و غير از خدا كسي به اين صفت نيست پس جز او هم معبودي نيست .


و با آنچه در معناي آيه گفته شد جواب اعتراضي كه به عموميت آيه شده روشن مي‏شود ، چون اعتراض كرده‏اند كه اگر آيه به عموميتش مراد باشد ، بايد بهشت و دوزخ و عرش هم فناپذير باشند ، با اينكه مي‏دانيم بهشت و دوزخ بعد از موجود شدن ديگر معدوم نمي‏شوند ، و تا بي نهايت موجود هستند ، و همچنين عرش نيز همينطور است چون در بعضي روايات آمده كه عرش سقف بهشت است .


حاصل جواب اين است كه گفتيم منظور از هلاكت ، نابودي نيست ، بلكه نابود شدن در دنيا ، و انتقال به نشاه ديگر ، و رجوع به خداست ، و اين انتقال از دنيا به آخرت ، و عود بعد از


ترجمة الميزان ج : 16ص :138


وجود اول ، در موجوداتي تصور دارد كه دنيايي باشند ، و اما موجودات آخرتي چون بهشت و دوزخ و عرش هلاكت به اين معنا را ندارند ، چون از جايي به جايي منتقل نمي‏شوند .


همچنان كه خداي تعالي در باره آنها فرموده : ما عندكم ينفد و ما عند الله باق و نيز فرموده : و ما عند الله خير للابرار و نيز فرموده : سيصيب الذين اجرموا صغار عند الله و نظير اين آيه در باره خزائن رحمت خدا آمده كه فرموده : و ان من شي‏ء الا عندنا خزائنه ، و همچنين در باره لوح محفوظ فرموده : و عندنا كتاب حفيظ .


و اما عرش كه به عنوان مثال ذكر كرده‏اند ما در باره آن در تفسير آيه ان ربكم الله شرحي گذرانديم ، كه بايد بدانجا مراجعه شود .


ممكن هم هست بگوييم مراد از كلمه وجه جهتي باشد كه منسوب به خدا است ، و آن ناحيه‏اي است كه خدا از آن ناحيه منظور مي‏شود ، و با آن به سويش توجه مي‏كنند ، مؤيد اين احتمال اين است كه استعمالش در كلام خداي تعالي بسيار است ، مثل جمله يريدون وجهه و جمله الا ابتغاء وجه ربه الاعلي و نظائر آن در آيات قرآني بسيار است .


و بنا بر اين معنا ، منظور از وجه هر چيزي خواهد بود كه تنها منسوب به خداست ، آنگاه اگر كلام را به همان ظاهر عمومي‏اش باقي بگذاريم اين معنا با معناي اول منطبق مي‏شود ، و از مصاديق آن ، اسماء و صفات و انبياء و خلفاء و دين خدا خواهد بود .


و اگر از اطلاق آن چشم پوشيده ، تنها مراد از وجه را دين بگيريم - همچنان كه در بعضي روايات نيز وجه به آن تفسير شده و بگوييم كه منظور روايات تطبيق نبوده - در اين صورت مراد از هلاكت ، فساد ، و بدون اثر شدن است ، آن وقت جمله مورد بحث تعليل مي‏شود براي جمله و لا تدع مع الله الها آخر ، و جمله ما قبلش قرينه مي‏شود براي اينكه مراد از كلمه شي‏ء دين و اعمال ديني است ، كه آن وقت معناي جمله مورد بحث چنين مي‏شود : به غير


ترجمة الميزان ج : 16ص :139


دين توحيد به هيچ دين ديگري متدين مشو ، براي اينكه تمامي دين‏ها باطل و بي اثر است مگر دين خدا .


و بنابر اين مناسب‏تر آن است كه بگوييم حكم در ذيل آيه كه مي‏فرمايد له الحكم ، به معناي حكم تشريعي ، و يا اعم از آن و از احكام تكويني است ، و آن وقت معنا چنين مي‏شود : هر ديني هالك است ، مگر دين او ، براي اينكه تشريع دين كار او است ، نه غير او ، و همه شما به سوي او بازگشت مي‏كنيد ، نه به سوي دين تراشان اديان ديگر .


اين آن معاني بود كه دقت و تدبر در آيه شريفه آن را دست مي‏دهد ، البته مفسرين در باره معناي آن اقوال مختلف ديگري دارند .


مثلا بعضي گفته‏اند : مراد از وجه ذات مقدس خدا ، و مراد از هلاكت انعدام است ، و معناي آيه اين است كه : هر چيزي في نفسه در معرض انعدام است ، چون وجودش از خودش نيست ، مگر ذات خدا كه واجب الوجود است ، و بنابر اين ، اساس كلام بر تشبيه است ، و مي‏خواهد بفرمايد : هر موجودي غير خدا مانند هالك است ، چون وجودش مستند به غير است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از وجه ذات هر چيزي است ، و ضمير در وجهه به خدا برمي‏گردد ، به اعتبار اينكه وجه هر چيزي مملوك اوست ، و معناي آيه اين است كه : هر چيزي هالك است ، مگر وجه خدا، كه ذات هر چيز و وجود اوست .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از وجه جهت مقصوده از هر چيز است ، و ضمير در وجهه به خدا برمي‏گردد ، و معناي آيه اين است كه : هر چيزي با همه متعلقاتش هالك است ، مگر تنها آن جهت از هر چيز كه منسوب به خداي تعالي است ، و آن وجودي است كه خدا به وي افاضه فرموده است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از وجه آن جهت مقصوده است و آن خداي سبحان است كه هر چيزي متوجه به او است ، و ضمير در وجهه به كلمه شي‏ء برمي‏گردد ، و معناي آيه اين است كه : هر چيزي هالك است ، مگر خدايي كه جهت مطلوب هر چيز است .


ودر معناي هلاك بعضي گفته‏اند : به معناي مرگ است ، و ظاهر عموم آيه مراد نيست ، بلكه مراد تنها جانداران است ، و معنايش اين است كه : هر موجود جانداري به زودي مي‏ميرد ، مگر وجه خدا .



ترجمة الميزان ج : 16ص :140


باز در معناي وجه بعضي گفته‏اند : مراد از آن عمل صالح است ، و معناي آيه اين است كه : هر عملي در معرض عدم است به جز آن عملي كه بنده خدا آن را به عنوان امتثال امر خدا به جا آورد ، كه خدا آن را باقي مي‏دارد و باطل نمي‏كند تا اينكه ثواب او را بدهد و يا به خاطر اينكه مقبول درگاه خدا واقع شد ، با قبولاو ديگر قابل هلاك نيست ، چون عمل با جزاء معاوضه شده ، و جزاء قائم مقام عمل شده ، و جزاء هم هلاك پذير نيست .


بعضي ديگر گفته‏اند : معناي وجه جاه خداي تعالي است ، كه آن را در بين مردم اثبات كرده .


و در باره هلاك بعضي گفته‏اند : همه ما سوي الله را به طور دايم شامل مي‏شود ، چون وجود در هر آن بر او افاضه مي‏شود ، پس او - يعني ، ما سوي الله - دائما در تغيير و هلاكت است ، هم در دنيا و هم در آخرت ، و معناي آيه اين است كه : هر چيزي دائما در ذاتش متغير است ، مگر وجه خدا .


ليكن هيچ يك از اين وجوه درست به نظر نمي‏رسد ، چون يا با سياق آيه شريفه منطبق نيست ، و يا دليلي كه آورده‏اند مدعايشان را اثبات نمي‏كند و يا معنائي است كه از فهم دور است ، و اگر در آن وجهي كه ما ذكر كرديم دقت شود ، اشكالهايي كه بر هر يك از اين وجوه وارد است روشن مي‏شود و ديگر ما طول نمي‏دهيم و مي‏گذريم .


له الحكم و اليه ترجعون - كلمه حكم به معناي قضاي نافذ خدا در موجودات است ، كه تدبير در نظام كون داير مدار همين قضاء است ، و اما اينكه بگوييم حكم در اين جمله به معناي رسيدگي به حساب اشخاص در روز قيامت است ، احتمالي است كه اگر درست بود جا داشت اول بفرمايد : اليه ترجعون و له الحكم ، چون اول بايد مردم به سوي خدا برگردند ، بعد به حسابشان رسيدگي شود ، پس همين كه اول حكم را آورده ، اين احتمال را بعيد مي‏سازد .


و هر دو جمله در مقام تعليل هستند ، و هر يك به تنهايي حجتي تمامند كه وحدانيت خدا را در الوهيت اثبات مي‏كنند ، و در عين حال مي‏توانند تعليل براي كلمه اخلاص مزبور نيز باشند ، در سابق هم گذشت كه گفتيم ممكن است حكم را بنابر بعضي وجوه به معناي حكم تشريعي و احكام ديني بگيريم .



ترجمة الميزان ج : 16ص :141


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه ابن ابي شيبه ، عبد بن حميد ، بخاري ، نسائي ، ابن جرير ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، ابن مردويه ، و بيهقي - در كتاب دلائل - از چند طريق از ابن عباس روايت كرده‏اند كه در ذيل جمله لرادك الي معاد گفته است : يعني به مكه ، چيزي كه هست در روايت ابن مردويه اين زيادي هم آمده : همان طور كه تو را از مكه بيرون كرد .


مؤلف : باز از ابن عباس از ابو سعيد خدري روايت شده كه گفتند : مراد از معاد مرگ است ، و نيز از علي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حديث كرده كه فرمود : مراد از معاد جنت است ، و انطباق اين حديث بر آيه خالياز خفاء نيست ، و قمي در تفسير خود از جرير از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) و از ابي خالد كابلي از علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) روايت كرده كه فرمود : مراد از معاد رجعت است ، و شايد مساله رجعت جزء باطن باشد ، نه تفسير ظاهر .


و در احتجاج از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن حديثي طولاني فرمود : و اما اينكه فرمود كل شي‏ء هالك الا وجهه ، مراد اين است كه : هر چيزي هالك است مگر دين او ، چون محال است كه از او همه چيزش هلاك شود ، تنها وجهش باقي بماند ، و خداي تعالي اجل و اعظم از اين است .


كسي هلاك مي‏شود كه از خدا نباشد ، مگر نمي‏بيني خودش فرمود : كل من عليها فان و يبقي وجه ربك - هر چيزي فاني است تنها وجه پروردگار تو مي‏ماند كه در آن بين خلقش و وجهش جدايي انداخت ؟ .


و در كافي به سند خود از سيف از كسي كه نامش را برده ، از حارث بن مغيرة نصري روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) معناي كلام خداي تعالي را پرسيدند كه مي‏فرمايد : كل شي‏ء هالك الا وجهه .


فرمود : مردم در باره آن چه مي‏گويند ؟ من عرضه داشتم : مي‏گويند يعني هر چيزي هلاك مي‏شود مگر وجه خدا ، فرمود سبحان الله ، حرف بزرگي مي‏زنند ، منظور از اين وجه ، آن وجه خداست كه خلق از آن وجه به خدا راه مي‏يابند


ترجمة الميزان ج : 16ص :142


(منظور ائمه هدي هستند) .


مؤلف : و نظير اين روايت را در كتاب توحيد به سند خود از حارث بن مغيره نصري از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده ، كه عبارتش چنين است : حارث گفت من از امام صادق (عليه‏السلام‏) از معناي آيه كل شي‏ء هالك الا وجهه پرسيدم فرمود : يعني هر چيزي هالك است مگر كسي كه راه حق را طي كند .


و در كتاب محاسن برقي نيز نظير آن آمده ، جز اينكه در آخرش دارد : مگر كسي كه راهي را بگيرد كه شما درآنيد .


و اين تشويش و اختلافي كه در روايات ديده مي‏شود از راه نقل به معنا در آنها راه يافته ، راويان فرمايش امام را با عبارت خودشان نقل كرده‏اند ، در نتيجه اين طور شده .


حال اگر مراد از اينكه امام صادق (عليه‏السلام‏) فرمود : منظور از اين وجه آن وجه خداست كه خلق از آن وجه به خدا راه مي‏يابند ، مطلق هر چيزي باشد كه منسوب به خداست ، و از ناحيه خود خدا مي‏باشد ، در اين صورت روايت با همان معنايي كه ما براي آيه كرديم منطبق مي‏شود .


و اگر مراد از وجه ، آن ديني باشد كه خلق از آن مسير متوجه خدا مي‏شوند ، در اين صورت مراد از هلاكت ، بطلان و بي تاثيري خواهد بود ، و معناي روايت اين مي‏شود كه لا اله الا الله هر ديني باطل است مگر دين حق او ، كه از آن مسير پرستيده مي‏شود ، كه آن دين حق است براي اينكه به زودي به دارنده‏اش سود مي‏رساند ، و دارنده‏اش پاداش داده مي‏شود ، و ما در تفسير آيه به اين دو معنا اشاره كرديم .


و در تفسير قمي در ذيل جمله فلا تكونن ظهيرا للكافرين فرموده : خطاب به رسول خدا است ، ولي مردم منظورند ، و نيز در جمله و لا تدع مع الله الها آخر باز خطاب به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، ولي مردم منظورند ، بعد مي‏گويد : اين قول امام صادق (عليه‏السلام‏) است كه فرموده خداي تعالي پيامبر خود را به طريقه اياك اعني و اسمعي يا جارة - به تو مي‏گويم ولي اي جارة تو بشنو مبعوث فرموده .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :