امروز:
دوشنبه 3 مهر 1396
بازدید :
921
ترجمه الميزان: سوره عنكبوت آيات 40 - 1


ترجمة الميزان ج : 16ص :143


( 29 )سوره عنكبوت مكي است و شصت و شش آيه دارد ( 66)


سورة العنكبوت‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الم‏(1) أَ حَسِب النَّاس أَن يُترَكُوا أَن يَقُولُوا ءَامَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ‏(2) وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْفَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكَذِبِينَ‏(3) أَمْ حَسِب الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السيِّئَاتِ أَن يَسبِقُونَاساءَ مَا يحْكُمُونَ‏(4) مَن كانَ يَرْجُوا لِقَاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لاَتٍوَ هُوَ السمِيعُ الْعَلِيمُ‏(5) وَ مَن جَهَدَ فَإِنَّمَا يجَهِدُ لِنَفْسِهِإِنَّ اللَّهَ لَغَني عَنِ الْعَلَمِينَ‏(6) وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سيِّئَاتِهِمْ وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسنَ الَّذِي كانُوا يَعْمَلُونَ‏(7) وَ وَصيْنَا الانسنَ بِوَلِدَيْهِ حُسناًوَ إِن جَهَدَاك لِتُشرِك بي مَا لَيْس لَك بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَاإِلي مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ‏(8) وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ في الصلِحِينَ‏(9) وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِي في اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذَابِ اللَّهِ وَ لَئن جَاءَ نَصرٌ مِّن رَّبِّك لَيَقُولُنَّ إِنَّا كنَّا مَعَكُمْأَ وَ لَيْس اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا في صدُورِ الْعَلَمِينَ‏(10) وَ لَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْمُنَفِقِينَ‏(11) وَ قَالَ الَّذِينَ كفَرُوا لِلَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّبِعُوا سبِيلَنَا وَ لْنَحْمِلْ خَطيَكُمْ وَ مَا هُم بحَمِلِينَ مِنْ خَطيَهُم مِّن شي‏ءٍإِنَّهُمْ لَكَذِبُونَ‏(12) وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالهَُمْ وَ أَثْقَالاً مَّعَ أَثْقَالهِِمْوَ لَيُسئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيَمَةِ عَمَّا كانُوا يَفْترُونَ‏(13)



ترجمة الميزان ج : 16ص :144


ترجمه آيات


به نام خداوند بخشنده مهربان الم ( 1) .


آيا مردم گمان كرده‏اند به صرف اينكه بگويند ايمان آورده‏ايم رها مي‏شوند و آزمايش نمي‏شوند ؟ ! ( 2) .


با اينكه ما كساني را كه قبل از ايشان بودند بيازموديم ، بايد خداوند راستگويان را معلوم كند و بايد حتما دروغگويان را مشخص سازد ( 3 ) .


و يا آنها كه عمل زشت مي‏كنند پنداشته‏اند كه از ما پيشي مي‏گيرند چه بد حكمي است كه ايشان مي‏كنند ( 4) .


كسي كه اميد ديدار خدا دارد بداند كه اجل خدا رسيدني است و او شنوا و داناست ( 5) .


و كسي كه جهاد كند به نفع خود جهاد كرده است كه خدا بي نياز از همه عالميان است ( 6) .


و كساني كه ايمان آوردند و عمل صالح كردند ما گناهان ايشان را از ايشان محو مي‏كنيم و به طور مسلم پاداش بهتر از آنچه مي‏كردند مي‏دهيم ( 7 ) .


و ما به انسان در باره پدر و مادرش سفارش به احسان كرده‏ايم ( و در عين حال گفته‏ايم ) اگر به تو اصرار ورزيدند كه چيزي را كه بدان علم نداري شريك من سازي اطاعتشان مكن ، برگشت شما فرزندان و پدر و مادرتان به سوي من است آن وقت به آنچه مي‏كرديد آگاهتان مي‏كنم ( 8) .


و كساني كه ايمان آورده و عمل صالح مي‏كنند ما به طور قطع آنها را در زمره صالحان در مي‏آوريم ( 9) .


و بعضي از مردمند كه مي‏گويند به خدا ايمان آورديم ولي همين كه به خاطر خدا اذيت مي‏شوند شكنجه مردم را همسنگ عذاب خدامي‏كنند و چون از طرف پروردگارت نصرتي برسد حتما مي‏گويند ما هم با شما بوديم آيا خدا داناتر نيست به آنچه در سينه عالميان پنهان است ( 10) .


بايد خدا كساني را كه ايمان آورده‏اند معين كند و كساني را كه نفاق ورزيدند مشخص سازد ( 11) .


و آنان كه كفر ورزيدند به كساني كه ايمان آوردند گفتند بياييد راه ما را پيروي كنيد و اگر راه ما خطا بود خطاي شما به گردن ما ، با اينكه هيچ يك از خطاهاي خود را نمي‏توانند حمل كنند و به يقين دروغ مي‏گويند ( 12) .


و بايد كه بارهاي خود را با وزر بارهاي ديگران حمل كنند و روز قيامتبه يقين از افتراهايي كه


ترجمة الميزان ج : 16ص :145


بسته‏اند بازخواست خواهند شد ( 13) .


بيان آيات


از سياق آيات اين سوره و مخصوصا آيات اول سوره برمي‏آيد كه بعضي از كساني كه در مكه و قبل از هجرت ، به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ايمان آورده بودند ، از ترس فتنه‏اي كه از ناحيه مشركين تهديدشان مي‏كرد ، از ايمان خود برگشته بودند ، چون مشركين دست از سر مسلمانان برنمي‏داشتند ، و مرتب آنان را دعوت مي‏كردند به اينكه از ايمان به آنجناب برگردند ، و ضمانت مي‏دادند كه اگر برگرديد هر ضرري از اين بابت ديديد ما جبران مي‏كنيم ، همچنان كه اگر برنگرديد بلا به سرتان مي‏آوريم ، و آن قدر شكنجه‏تان مي‏كنيم تا به كيش ما برگرديد .


كه آيه و قال الذين كفروا للذين آمنوا اتبعوا سبيلنا و لنحمل خطاياكم ... و آيه شريفه و من الناس من يقول آمنا بالله فاذا اوذي في الله جعل فتنة الناس كعذاب الله ... متضمن اين معاني است .


و گويا از اين عده كه از ايمان خود رجوع كرده‏اند كساني بوده‏اند كه رجوعشان به خاطر مجاهدت و تهديد و تشويق پدر و مادرشان بوده ، مانند بعضي از فرزندان مشركين كه از آيه شريفه و وصينا الانسان بوالديه حسنا و ان جاهداك لتشرك بي ما ليس لك به علم فلا تطعهما ... اين معنا استشمام مي‏شود ، و اين سوره در باره اين عده نازل شده است .


پس غرض سوره به طوري كه از اول و آخرش و سياق جاري در سراسرش استفاده مي‏شود ، اين است كه : غرض خداي تعالي از ايمان مردم تنها اين نيست كه به زبان بگويند ايمان آورديم ، بلكه غرض ، حقيقت ايمان است ، كه تندباد فتنه‏ها آن را تكان نمي‏دهد ، و دگرگوني حوادث ، دگرگونش نمي‏سازد ، بلكه هر چه فتنه‏ها بيشتر فشار بياورد ، پا بر جا و ريشه‏دارتر مي‏گردد .


پس غرض سوره اعلام اين معنا است كه مردم خيال نكنند به صرف اينكه بگويند ايمان آورديم دست از سرشان برمي‏دارند ، و در بوته آزمايش قرار نمي‏گيرند ، نه ، بلكه حتما امتحان مي‏شوند ، تا آنچه در دل نهان دارند ظاهر شود و معلوم شود ايمان است يا كفر ، فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين - پس خدا حتما بايد معلوم كند آن كساني را كه در دعوي ايمان راست مي‏گويند ، و آنهايي كه در اين دعوي دروغگويند .



ترجمة الميزان ج : 16ص :146


پس فتنه و محنت يكي از سنت‏هاي الهي است كه به هيچ وجه و در باره هيچ كس از آن گذشت نمي‏شود ، همان طور كه در امت‏هاي گذشته از قبيلقوم نوح ، عاد ، ثمود ، قوم ابراهيم ، لوط ، شعيب و موسي جريان يافت ، و جمعي استقامت ورزيده و جمعي ديگر هلاك شدند و در امت‏هاي حاضر و آينده نيز جريان خواهد داشت ، و خدا به كسي ظلم نكرده ، و نمي‏كند ، اين خود امت‏ها و اشخاصند كه به خود ظلم مي‏كنند .


پس كسي كه مي‏گويد من به خدا ايمان آوردم بايد در برابر ايمانش صبر كند ، و خداي يگانه را بپرستد و چون قيام به وظايف ديني برايش دشوار و يا غير ممكن شد بايد به دياري ديگر مهاجرت كند ، دياري و سرزميني كه در آنجا بتواند به وظيفه‏هاي خود عمل كند ، چون ، زمين خدا وسيع است .


و هرگز نبايد به خاطر ترس از گرسنگي و ساير امور زندگي از مهاجرت چشم بپوشد ، براي اينكه رزق بندگان به عهده خدا است ، و كاين من دابة لا تحمل رزقها الله يرزقها و اياكم - و چه بسيار جنبده كه خودش متحمل رزقش نيست بلكه خدا است كه رزق آنها و رزق شما را مي‏دهد .


و اما مشركين كه مؤمنين را آزار مي‏كردند با اينكه مؤمنين بغير از اينكه مي‏گفتند : پروردگار ما الله است ، هيچ جرمي مرتكب نشده بودند ، آنها هم بايد بدانند كه با اين رفتار خود خدا را عاجز نمي‏كنند ، و به ستوه نمي‏آورند ، و نمي‏توانند خواست خود را عليه خواست خدا به كرسي بنشانند ، بلكه خود اين آزارشان هم كه گفتيم فتنه و آزمايش مؤمنين است ، فتنه و آزمايش خودشان نيز هست ، و چنان نيست كه از علم و تقدير الهي خارج باشد ، بلكه اين خدا است كه آنان را در چنين بوته‏اي از آزمايش قرار داده ، و دارد عليه آنان ضبط مي‏كند ، تا اگر خواست در همين دنيا به وبال آن گرفتارشان كند ، و اگر خواست اين عذاب را تاخير انداخته در روزي كه به سوي او برمي‏گردند ، و ديگر راه گريزي ندارند ، عذاب كند .


و اما آن چه به عنوان حجت و دليل براي خود درست كرده و دل بدان خوش كرده‏اند ، سخن باطل و دليل مردودي است كه هيچ جا به دردشان نمي‏خورد ، و حجت عليه آنان تمام است .


اين حاصل و خلاصه‏اي از غرض سوره مورد بحث است ، و مقتضاي اين زمينه اين است كه سوره در مكه نازل شده باشد ، و اينكه بعضي گفته‏اند : مدني است كه يا همه‏اش و يا بيشترش و يا قسمتي از آن در مدينه نازل شده - اقوالشان در بحث روايتي آينده از نظر خواننده خواهد گذشت - صحيح نيست ، چون مضامين آيات آن جز با روزگار عسرت و شدت قبل از


ترجمة الميزان ج : 16ص :147


هجرت وفق نمي‏دهد .


الم ا حسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون كلمهحسب از ماده حسبان است كه معناي پندار را مي‏دهد و جمله ان يتركوا قائم مقام دو مفعول آن است ، ( چون اين ماده هميشه دو مفعول مي‏گيرد ، همچنان كه در فارسي هم مي‏گوييم : من فلاني را پسر فلاني پنداشتم ) ، و جمله ان يقولوا با تقدير باء سببيت ( بان يقولوا ) مي‏باشد و كلمه فتنه به معناي آزمايش است ، و چه بسا بر معناي مصيبت و عذاب اطلاق شود ، كه معناي اول با سياق سازگارتر است ، و استفهام در آيه استفهام انكاري است .


و معناي آن اين است كه : آيا مردم گمان كرده‏اند كه به صرف اينكه بگويند ايمان آورديم متعرضشان نمي‏شوند، و با بلاها و مصيبت‏ها آزمايش نمي‏گردند ، آزمايشي كه با آن آنچه در نهان دارند از صدق و كذب آشكار شود ؟ بعضي از مفسرين در معناي آن گفته‏اند : و آيا مردم گمان كرده‏اند كه به هيچ بليه‏اي مبتلا نمي‏شوند چون كه گفته‏اند ايمان آورديم و خلاصه بلا و مصيبت مخصوص كفار است اما مؤمنين به خاطر آن كرامت و احترامي كه نزد خدا دارند دچار هيچ مصيبتي نمي‏شوند ؟ .


و ليكن اين معنا از نظر سياق آيات معناي بعيدي است .


و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين لام در دو كلمه فليعلمن و و ليعلمن لام سوگند است ، و جمله و لقد فتنا الذين من قبلهم حال از كلمه ناس در آيه قبلي است ، و يا حال از ضمير جمعي است كه در كلمه يفتنون است .


بنا بر احتمال اول ، انكار و توبيخ متوجه به ظن و پندار ايشان است ، كه گمان كرده بودند آزمايش نمي‏شوند ، با اينكه سنت الهي بر آزمايش و امتحان خلق جريان دارد ، و بنا بر احتمال دوم اين سرزنش و توبيخ متوجه به اين پندارشان است كه سنت الهي در باره اقوام مختلف است ، چون كه قومي را آزمايش مي‏كند ، و قومي ديگر را آزمايش نمي‏كند ، و بعيد نيست احتمال اول با سياق موافق‏تر باشد .


پس ظاهر ايناست كه : مراد از جمله و لقد فتنا الذين من قبلهم ، اين است كه فتنه و امتحان سنت جاري ما است كه در امت‏هاي قبل از ايشان نيز جاري كرديم ، و تو هرگز تبديل و دگرگونگي در سنت ما نخواهي يافت .



ترجمة الميزان ج : 16ص :148


جمله فليعلمن الله الذين صدقوا ... ، تعليل مطلب قبل است ، و مراد از اينكه مي‏فرمايد : تا خداوند بداند كه چه كساني راست مي‏گويند و چه كساني دروغ گويند ، اين است كه : آثار صدق و كذب آنان به وسيله امتحان در مقام عمل ظاهر شود ، چون امتحان است كه باطن انسانها را ظاهر مي‏كند ، و لازمه اين ظهوراين است كه : آنهايي كه ايمان واقعي دارند ، ايمانشان پاي‏برجاتر شود ، و آنها كه ايمانشان صرف ادعا است همان صرف ادعا هم باطل گردد .


چون آن ثواب و سعادتي كه وعده داده‏اند بر ايمان ايشان مترتب شود ، بر ايمان واقعي و حقيقت ايمان مترتب مي‏شود ، ايماني كه آثارش در هنگام شدايد و نيز آنجا كه پاي اطاعت خدا به ميان مي‏آيد ظاهر مي‏شود ، يعني صاحب چنين ايماني در شدايد صبر مي‏كند ، و نيز در برابر دستورات الهي صبر نموده آنها را انجام مي‏دهد ، و در برابر معصيت‏ها صبر نموده و از آنها چشم مي‏پوشد ، چنين ايماني آن سعادت و آن ثوابها را در پي دارد ، نه ايمان ادعايي .


پس معلوم شد كه مراد از دانستن خدا ، ظاهر شدن نشانيهاي ايمان واقعي و ادعايي است ، ممكن هم هست مراد از دانستن خدا ، علم فعلي خدا باشد ، كه همان نفس امر خارجي است ، چون كه اعمال و اموري كه از ما سرمي‏زند عينا يكي از مراتب علم خدا هستند ، و گر نه علم ذاتي او احتياجي به امتحان ندارد .


(پس معناي آيه اين مي‏شود كه خدا سنت امتحان را در همه اقوام و هميشه جاري مي‏كند ، تا علم فعلي او يعني راست‏ها و دروغها ظهور پيدا كند) .


و بنا بر اين معناي آيه مورد بحث اين مي‏شود كه : آيا مردم پنداشته‏اند كه رها مي‏شوند ، و در بوته آزمايش قرار نمي‏گيرند ، و هر ادعايي بكنند از ايشان پذيرفته مي‏شود ؟ در حالي كه چنين نيست ، يكي از سنت‏هاي ما امتحان است كه در امم قبل از ايشان نيز جريان داشت ، در اين امت نيز بايد جريان يابد ، تا راستگويان از دروغگويان متمايز و جدا شوند ، يعني آثار راستگويي آنان و دروغگويي اينان ظاهر شود ، و در نتيجه ايمان راستگويان پا بر جاتر شده ، و ادعاي صوري و دروغي اينان نيز از دلهايشان بيرون شود .


حال ببينيم چرا تا كلمه فليعلمن الله همه جا مي‏فرمود : ما چنين و چنانكرده و مي‏كنيم ، و چون به اين كلمه رسيد فرمود : تا خدا بداند ، با اينكه جا داشت بفرمايد : تا ما بدانيم ، نكته اين التفات چيست ؟ بعضي از مفسرين گفته‏اند : براي اين است كه آيه شريفه در مقام تهديد


ترجمة الميزان ج : 16ص :149


دروغگويان است ، و آوردن اسم جلاله ( الله ) در مهابت و هول‏انگيزي مؤثرتر است .


ولي ظاهرا اين التفات در امثال اين مقام براي افاده تعليل است ، و مي‏خواهد علت حكم را برساند ، و بفرمايد دعوت به ايمان و هدايت به سوي آن و ثواب يافتن از آن از آنجايي كه مربوط به كسي است كه نامش الله است يعني همه عالم ابتداي خلقتش از اوست ، و قوام ذاتش به اوست ، و به سوي او هم بازگشت مي‏كند ، پس لازم و واجب است كه حقيقت ايمان از ايمان ادعايي متمايز شود و مساله از حال ابهام درآمده و صريح بيان شود ، و به همين جهت از تعبير مثل فلنعلمن به تعبير فليعلمن الله عدول كرد .


ام حسب الذين يعلمون السيئات ان يسبقونا ساء ما يحكمون كلمه ام منقطعه است ( كه در اصطلاح نحو به معناي بلكه است) .


و مراد از جمله الذين يعملون السيئات - كساني كه گناه مي‏كنند مشركين است ، كه مؤمنين را مي‏آزردند ، و آنان را از راه خدا جلوگيري مي‏كردند ، همچنان كه مراد از كلمه ناس در جمله ا حسب الناس كساني هستند كه گفته بودند : آمنا ولي در معرض برگشتن از ايمان بودند ، چون از فتنه و شكنجه مشركين مي‏ترسيدند .


و مراد از جمله ان يسبقونا - به طوري كه از سياق برمي‏آيد - غلبه و به ستوه آوردن خدا با فتنه مؤمنين ، و بازداري ايشان از راه خدا است .


و جمله ساء ما يحكمون تخطئه ايشان است ، كه گمان كرده بودند مي‏توانند بر خدا غلبه كنند ، و با فكر و خدعه خود و بازداري مؤمنين از راه خدا ، و شكنجه دادن ايشان ، از او سبقت بگيرند ، و حال آنكه همين پندار غلط مكري است كه خدا به ايشان كرده ، و ايشان را از اينكه به راه او كه راه راست است درآيند جلوگيري نموده و نمي‏گذارد به سعادت خود برسند و لا يحيق المكر السيي‏ء الا باهله .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مفاد آيه توبيخ عاصيان از مؤمنين است ، همچنان كه مراد از جمله قبلي هم كه مي‏فرمود : الذين يعملون السيئات همين مؤمنين است ، و مراد از سيئات گناهاني است كه مرتكب مي‏شوند ، نه شرك ولي خواننده خوب مي‏داند كه سياق با اين احتمال مساعدت ندارد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از عمل به سيئات اعم از شرك و ارتكاب ساير گناهان است ، و آيه شريفه عام است و جهت ندارد ما آن را مخصوص شرك و يا ساير گناهان بگيريم .



ترجمة الميزان ج : 16ص :150


ولي اين درست نيست ، چون اعتبار آيه از حيث اينكه در سياق خاصي قرار گرفته يك مطلب است ، و اعتبار آن از نظر خود الفاظش مطلبي ديگر است ، و آنچه كه اعتبار اولي اقتضاء مي‏كند و از نظر غرض سوره هم اهميت دارد همان است كه ما گفتيم ، و اما به اعتبار دوم اقتضايش عموميت است ، و هيچ حرفي در آن نيست .


من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لات و هو السميع العليم ... كانوا يعملون بعد از آنكه خداي سبحان مردم را سرزنشكرد بر اينكه در امر ايمان به خدا سهل‏انگارند ، و به خاطر بلا و اذيت مشركين از ايمان برمي‏گردند و مشركين را سرزنش كرد به اينكه همچنان مؤمنين را آزار مي‏دهند ، و از راه خدا بازمي‏دارند ، تا به اين وسيله به خيال خود نور خدا را خاموش كنند ، و خدا را بستوه آورند ، و جلو خواست او را بگيرند ، و نيز بعد از آنكه هر دو طايفه را در پندارشان تخطئه فرمود ، اينك در اين آيات لحن كلام را برگردانيده ، حق مطلب را بيان مي‏كند ، آن حقي كه به هيچ وجه نمي‏شود از آن به سوي چيز ديگري عدول نمود ، و آن واجبي كه به هيچ وجه نمي‏شود از آن شانه خالي كرد .


در اين آيات سه‏گانه بيان مي‏كند كه هر كس به خدا ايمان آورد به اين اميد كه به سوي او بازگردد ، و به ديدار او نائل شود ، بايد بداند كه روز ديدار او خواهد رسيد و نيز بايد بداند كه خدا گفته‏هايش را مي‏شنود ، و به احوال و اعمالش دانا است ، پس بايد حواس خود را جمع كند ، و احتياط را از دست ندهد ، و حقيقتا ايمان آورد ، ايماني كه هيچ فتنه و بلايي او را از آن برنگرداند ، و هيچ آزاري از ناحيه دشمنان خدا آن را سست نكند ، و بايد كه در راه خدا حقيقتا جهاد كند ، و باز بايد بداند كه آن كسي كه از جهادوي بهره‏مند مي‏شود خود اوست ، و خدا هيچ احتياجي به او ندارد ، نه به ايمانش ، و نه به جهادش ، نه به خود او ، و نه به احدي از عالميان .


و باز بايد بداند كه اگر ايمان بياورد و عمل صالح كند به زودي خدا گناهانش را مي‏آمرزد و به اعمال خويش پاداش مي‏دهد ، و اين دو علم اخير علم اول را تاكيد نموده ، و مستوجب ملازمه او با وجوب ايمان و صبر در برابر فتنه‏ها در راه خدا مي‏شوند .


پس جمله من كان يرجوا لقاء الله ابتداي برگشتن از لحن كلام سابق به بيان حال كسي است كه مي‏گويد : ايمان آوردم ، و مي‏فهماند چنين كسي حتي اگر مختصري هم راست بگويد ايمان مي‏آورد چون كه اميد دارد روزي به سوي خدا بازگردد ، و آن روز قيامت است ، زيرا اگر قيامتي در كار نبود دين و ايمان به كلي لغو و بيهوده مي‏شد .


پس مراد از جمله


ترجمة الميزان ج : 16ص :151


مورد بحث اين است كه : هر كس به خدا ايمان بياورد ، و يا هر كس كه به زبان بگويد : من ايمان آوردم ، اميد لقاي خدا را دارد ، و اگر به جاي اين فرموده : هر كس اميد لقاي خدا را دارد از باب به كار بردن سبب در جاي مسبب است .


و مراد از لقاء الله قرار گرفتن بنده است در موقعي كه ديگر بين او و بين پروردگارش حجابي نباشد ، همچنان كه روز قيامت نيز اين چنين است ، چون روز قيامت روز ظهور حقايق است ، كه قرآن كريم در باره‏اش فرمود : و يعلمون ان الله هو الحق المبين - آن روز يقين مي‏كنند كه خدا حق آشكار است .


بعضي از مفسرين در معناي لقاي خدا گفته‏اند : مراد از آن ، بعث است بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن رسيدن به عاقبت زندگي ، و ديدار ملك الموت ، و حساب و جزاء است بعضي ديگر گفتند : مراد ، ملاقات جزاي خدا ، يعني ثواب و يا عقاب اوست بعضي ديگر گفته‏اند : مراد ملاقات حكم او در روز قيامت است .


بنابر بعضي از اين وجوه كلمه رجاء به معناي ترس است .


و اين وجوه خرافه‏گويي و دور از ظاهر كلام است ، كه هيچ احتياجي به ارتكاب آنها نيست ، مگر آنكه بگوييم خواسته‏اند لقاء الله را به لازمه معنايش تفسير كنند .


(پس معناي صحيح همان است كه گفتيم لقاي هر چيز علم يافتن به وجود او است ، و روز قيامت مردم به حقانيت خدا علم پيدا مي‏كنند ، و لقاي علمي برايشان حاصل مي‏شود) .


فان اجل الله لات - كلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است كه زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي مي‏گردد ، گاهي هم اطلاق مي‏شود به مجموع زمان دين ، نه آخر آن ، ولياستعمالش غالبا در همان معناي اول است .


و اجل الله عبارت است از آن غايتي كه خدا براي لقاي خود معين كرده .


و آن آمدني است ، و هيچ شكي در آن نيست ، و در اين جمله خداي تعالي مطلب را در نهايت درجه تاكيد فرموده ، و لازمه حتمي بودن اين اجل يعني روز قيامت اين است كه بنده خدا در باره آن مسامحه روا ندارد ، و آن را سبك نشمارد ، و در ايمان حقيقي به خدا و صبر در برابر آن ، و تحمل فتنه‏هايي كه به خاطر آن رو مي‏آورد كوتاهي ننموده و از دين خدا و ايمان به او برنگردد .


خداي تعالي با جمله و هو السميع العليم بر اين تاكيد افزوده ، چون وقتي خداي


ترجمة الميزان ج : 16ص :152


سبحان سميع و شنواي گفتارها و داناي به احوال باشد ، ديگر به هيچ وجه صحيح نيست كسي بگويد : ايمان آوردم ، آن وقت در برابر فتنه‏ها از ايمان خود برگردد ، بلكه جا دارد كه ايمانش از باطن دلش به زبان جاري شود ، و در نتيجه در مقابل فتنه‏ها هر قدر هم كه سنگين باشد صبر كند .


از اين جا اين مطلب روشن مي‏شود كه جمله فان اجل الله لات از قبيل به كار بردن سبب در جاي مسبب است ، همچنان كه اين كار را در صدر آيه كرد ، و اصل اين است كه بفرمايد : هر كس گفت ايمان آوردم، بايد آن را به طور مستقيم و از صميم قلب بگويد ، در حالي كه بر ايمانش صابر باشد و در راه پروردگارش مجاهدت نمايد .


و من جاهد فانما يجاهد لنفسه ان الله لغني عن العالمين - مجاهده و جهاد مبالغه در جهدند ، و جهد به معناي به كار بستن طاقت و قدرت است ، پس مجاهده و جهاد ، يعني به كار بستن نهايت درجه قدرت و طاقت ، جمله مورد بحث مردم را به اين نكته متنبه مي‏كند ، كه مجاهده آنان در راه خدا ، يعني دست برنداشتن از ايمان ، و صبر در برابر شدايد ، و ناملايمات ، چيزي نيست كه نفع آن عايد خداي سبحان شود ، تا آنكه مردم در باره آن سهل‏انگاري نموده بگويند شد ، شد .


نشد ، نشد .


بلكه نفعش عايد خودشان مي‏شود ، چون خداي تعالي از همه عالميان بي نياز است ، پس مردم بايد به خاطر سعادت خودشان ايمان خود را محكم نگاه دارند ، و به خاطر ناملايمات از آن صرفنظر نكنند.


پس جمله مورد بحث حجتي را كه در آيه قبلي بود تاكيد مي‏كند .


و جمله ان الله غني عن العالمين تعليل براي ما قبلش مي‏باشد .


در اين آيه التفاتي به كار رفته ، چون سياق قبلي سياق تكلم با غير ( ما ) بود ، و سياق در اين آيه سياق غيبت است كه مي‏گويد : خدا چنين و چنان است ، و نفرموده : ما چنين و چنانيم ، و اين تغيير سياق همان نكته را مي‏رساند كه در آيه فليعلمن الله الذين صدقوا مي‏رساند ، و توضيحش گذشت .


و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لنكفرن عنهم سيئاتهم و لنجزينهم احسن الذي كانوا يعملون - اين آيه عاقبت ايمان واقعي آنان را كه توأم با جهاد است شرح داده و آن نكته را روشن مي‏سازد كه فرموده بود نفع ايمان عايد صاحبش مي‏شود ، نه عايد خدا ، و بيان مي‏كند كه ايمان واقعي و لوازم آن خود عطيه‏اي است از خدا ، و فضلي است از او .


و بنا بر اين آيه شريفه خالي از اين دلالت نيست كه جهاد در راه خدا همان ايمان و عمل صالح است ، چون در حقيقت همان آيه را به اين لحن آورده ، آنجا مي‏فرمود : هر كس


ترجمة الميزان ج : 16ص :153


جهاد كند براي خود كرده ، اينجا مي‏فرمايد : هر كس ايمان آورد و عمل صالح كند چنين و چنان مي‏شود ، پس معلوم شد ايمان و عمل صالح همان جهاد است .


و اما تكفير السيئات معنايش عفو از گناهان است ، و اصل در معناي تكفير ، پوشاندن است .


بعضي گفته‏اند : تكفير السيئات ، تبديل كفر سابق است به ايمان ، و تبديل معصيت‏هاي قبلي است به اطاعت .


و ليكن اين معنا صحيح نيست .


و اما اينكه فرمود : ايشان را به بهترين آنچه عمل كرده‏اند جزاء مي‏دهد معنايش اين است كه : آن قدر درجه ايشان را بالا مي‏برد كه مناسب بهترين اعمال ايشان باشد و يا اين است كه : در هنگام حساب در اعمالي كه كرده‏اند خرده‏گيري ننموده ، جهات نقص و عيبي كه در آنها است به حساب نياورند ، در نتيجه با همه آنها معامله بهترين عمل از نوع خودش را بكنند ، مثلا نمازشان را به جاي بهترين نماز بپذيرند ، هر چند كه مشتمل بر جهات نقص و بديهايي باشد ، و همچنين هر عمل ديگر .


و وصينا الانسان بوالديه حسنا و ان جاهداك لتشرك بي ما ليس لك به علم فلا تطعهماكلمه وصينا از مصدر توصيه است كه به معناي عهد سپردن است ، ولي در اينجا منظور از آن امر است .


و كلمه حسنا مصدر است ، كه در اينجا معناي وصفي را مي‏دهد ، و خود به جاي مفعول مطلقي نشسته ، كه در تقدير است ، و تقدير كلام : و وصينا الانسان بوالديه توصية حسنة ، و يا توصية ذات حسن مي‏باشد ، يعني ما دستور داديم به اينكه به پدر و مادر احسان شود .


نظير اين تعبير در آيه و قولوا للناس حسنا آمده كه تقدير آن قولوا للناس قولا حسنا و يا قولا ذات حسن است ، يعني به مردم گفتاري نيك بگوييد و يا گفتاري داراي صفت نيكي بگوييد .


بعيد هم نيست كه اگر به جاي صفت مصدر را آورده ، براي اين بوده باشد ، كه مبالغه را برساند ، همچنانكه به مردي كه بي نهايت عادل است مي‏گوييم : فلاني عدل است ، البته تعبير مورد بحث به توجيهاتي ديگر توجيه شده است .


و ان جاهداك لتشرك بي ... - اين جمله تتمه همان توصيه است ، كه آن را به انسان خطاب كرده ، و انسان را نهي كرده از اينكه پدر و مادر را در شرك اطاعت كند ، چون


ترجمة الميزان ج : 16ص :154


توصيه قبلي در معناي امر است و ممكن است كسي خيال كند اينكه دستور داده‏اند پدر و مادر را اطاعت كنند ، اين اطاعت در صورتي هم كه پدر و مادر فرزند را دعوت به شرك كردند واجب است ، لذا دنبالش از اين گونه اطاعت نهي كرده ، و فرموده اگر اصرار كردند كه شرك بورزي اطاعتشان مكن .


با اينكه در سابق انسان غايب فرض شده بود ، و مي‏فرمود : ما به انسان چنين و چنان توصيه كرديم ، در جمله مورد بحث ناگهان انسان مورد خطاب قرار گرفته ، مي‏فرمايد : و اگر پدر و مادر تو اصرار كردند ، كه چه و چه اطاعتشان مكن و اين التفات بدين منظور به كار رفته كه با انسان صريح‏تر سخن را گفته باشد ، و ديگر نقطه ابهامي باقي نماند ، و باز به همين جهت فرمود : لتشرك بي - كه به من شرك بورزيد و نفرمود : لتشرك بالله - دقت بفرماييد - .


و برگشت معناي جمله به اين است كه : ما انسان را نهي كرديم از شرك هر چند كه شرك ورزيدنش اطاعت پدر و مادرش باشد ، و در اين دستور خود هيچ نقطه ابهامي باقي نگذاشتيم .


و در اينكه فرمود : ما ليس لك به علم اشاره است به علت نهي از اطاعت ، و حاصل آن اين است كه : اگر گفتيم پدر و مادر را در شرك به خدا اطاعت مكن ، براي اين است كه اگر پدر و مادري فرزند خود را دعوت كنند به اينكه نسبت به خدا شرك بورزد ، در حقيقت دعوت كرده‏اند به جهل و ناداني و افتراء به خدا ، و خدا همواره از پيروي غير علم نهي كرده ، از آن جمله فرموده : و لا تقف ما ليس لك به علم - چيزي را كه بدان علم نداري پيروي مكن .


و به همين مناسبت در ذيل جمله مورد بحث فرموده : الي مرجعكم ، فانبئكم بما كنتم تعملون يعني به زودي به شما مي‏فهمانم كه اعمالتان كه يكي از آنها بت‏پرستي و شرك به خداي سبحان بود چه معنا داشت .


و معناي آيه اين است كه : ما به انسان‏ها در خصوص پدر و مادرشان عهد خوبي كرديم ، و دستورشان داديم كه به پدر و مادر احسان كنند ، و اگر كوشش كردند كه به من شرك بورزيد ، اطاعتشان مكنيد، براي اينكه اين اطاعت پيروي چيزي است كه علمي بدان نداريد .


در اين آيه شريفه - همان طوري كه قبلا اشاره كرديم - توبيخ كنايه‏اي است به بعضي از كساني كه ايمان به خدا آورده و سپس به اصرار پدر و مادر از ايمان خود برگشته‏اند .



ترجمة الميزان ج : 16ص :155


و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لندخلنهم في الصالحين معناي آيه روشن است ، چيزي كه هست چون دنبال آيه قبلي ، و در سياق آن قرار گرفته ، بر اين معنا دلالت دارد كه مي‏خواهد به كساني كه گرفتار پدر و مادر مشركند و آن پدر و مادر اصرار مي‏ورزند كه ايشان را به سوي شرك بكشانند ، و ايشان زير بار نرفته ، به حكم اجبار ترك پدر و مادر را گفته‏اند ، تسليت گفته ، با وعده‏اي جميل دلخوش سازد .


مي‏فرمايد : اگر پدر و مادر او را به سوي شرك خواندند ، و او به حكم خدا نافرمانيشان كرده ، و ناچار از ايشان كناره‏گيري كرد ، و پدر و مادر را به خاطر خدا از دست داد ، مسؤوليتي از اين بابت ندارد ، و ما در برابر پدر و مادري كه از دست داده بهتر از آن دو به او مي‏دهيم ، و به پاداش ايمان و عمل صالحش او را در زمره صالحان در مي‏آوريم ، به همان صالحان كه نزد ما در بهشت متنعم هستند ، و اين معنا را آيه شريفه يا ايتها النفس المطمئنة ارجعي الي ربك راضية مرضية فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي نيز افاده مي‏كند .


ممكن است بعضي احتمال دهند كه منظور از جمله ندخلنهم في الصالحين اين باشد كه در دنيا در جامعه صالح درآورد ، ولي اين احتمال از سياق آيات مورد بحث بعيد است.


و من الناس من يقول آمنا بالله فاذا اوذي في الله جعل فتنة الناس كعذاب الله ... افرادي كه ايمان عاريتي دارند ، از آنجايي كه ايمانشان مقيد به عافيت و سلامتي ، و تا حد ضرر و اذيت نديدن از آن است ، لذا قرآن كريم ايمانشان را به طور مطلق ايمان نخواند، و نفرمود : و من الناس من يؤمن بالله - بعضي از مردمند كه به خدا ايمان مي‏آورند بلكه فرمود : بعضي از مردمند كه مي‏گويند ايمان آورديم .


پس آيه مورد بحث به وجهي شبيه به آيه شريفه و من الناس من يعبد الله علي حرف ، فان اصابه خير اطمان به ، و ان اصابته فتنة انقلب علي وجهه است .


فاذا اوذي في الله - يعني و چون به جرم اينكه به خدا ايمان آورده اذيت ببيند،


ترجمة الميزان ج : 16ص :156


چون - به طوري كه گفته‏اند - كلمه في براي سببيت است ، و در همين كلمه عنايت لطيفي از نظر لفظ هست ، كه خداي تعالي را - يعني ايمان به خدا را - ظرف براي اذيت دادن كفار و اذيت ديدن مؤمنين قرار داده ، تا بفهماند كه اين اذيت منتسب و مستند به خداي تعالي است ، آن طور كه مظروف منسوب به ظرف است ، و اين لطيفه هم با سببيت مي‏سازد ، و هم با غرضيت ، نظير اين تعبير در آيه يا حسرتا علي ما فرطت في جنب الله و نيز در آيه و الذين جاهدوا فينا آمده است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : معناي ايذاء در خدا اين است كه : ايذاء را در راه خدا باشد گويا خواسته‏اند بگويند مضافي در كلام بوده و حذف شده ، و آن كلمه سبيل است .


ليكن بايد دانست كه عنايت كلامي مختلفاست ، ايذاء در خدا جايي گفته مي‏شود كه علت آن ايذاء تنها و تنها ايمان به خدا باشد ، تا ديگر نگويند ربنا الله ، و ايذاء در راه خدا در جايي گفته مي‏شود كه علت اذيت طي كردن راه دين باشد ، همچنان كه همين عنايت در آيه فالذين هاجروا و اخرجوا من ديارهم و اوذوا في سبيلي به كار رفته است .


شاهد بر اختلاف اين دو عنايت و اين دو اعتبار ، آيه آخر همين سوره است كه مي‏فرمايد : و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ، كه جهاد در راه خدا را ، طريقه پيدا كردن سبل خود خوانده ، و اگر هر دو به يك معنا بود ، ديگر اين آيه معناي صحيحي نداشت .


جعل فتنة الناس كعذاب الله - يعني ايمان آن قدر در نظرش خوار شده كه حكم عقل را بر اينكه از آزار و اذيت بايد دوري جست ، در باره اذيت مردم و عذاب خدا به يك اندازه مي‏پندارد ، و به همين جهت وقتي ايمانش باعث آزار ديدنش شد ، با خود مي‏گويد : هيچ عقلي به من نگفته كه تو خودت را به خاطر ايمان به خدا به زحمت و عذاب بيفكني ، آنگاه از ايمان چشم مي‏پوشد ، و به شرك مي‏گرايد ، تا مبادا مردم اذيتش كنند .


و حال آنكه اين پندار بسيار غلط است ، براي اينكه عذاب و شكنجه‏اي كه كفار به او بدهند اندك و تمام شدني است، بالأخره روزي از شر آنان خلاص مي‏شود ، و لو اينكه زير


ترجمة الميزان ج : 16ص :157


شكنجه‏شان بميرد ، چون همينكه مرد ديگر شكنجه‏اي نمي‏بيند ، به خلاف عذاب خدا كه هم عظيم است ، و هم ابدي است ، و هلاكت دائمي در پي دارد .


و لئن جاء نصر من ربك ليقولن انا كنا معكم - يعني اگر از ناحيه خدا راه نجاتي براي شما مؤمنين واقعي رسيد ، بعد از آن شدت و تنگي كه از كفار مي‏ديدند ، مؤمنين قلابي به شما مي‏گويند : ما هم با شماييم ، يعني ما هم از اين گشايش سهم مي‏بريم .


كلمه ليقولن - با ضمه لام - صيغه جمع است ، و ضميرشبه مؤمنين قلابي بر مي‏گردد ، كه در آيه به لفظ من از آنان تعبير شده ، خواهي گفت : در آيه ضمائري ديگر به اين كلمه بر مي‏گردد ، كه همه مفرد است ، در جواب مي‏گوييم اين ضمير جمع به اعتبار معناي من ، و ساير ضمائر كه مفردند به اعتبار لفظ آن به آن بر مي‏گردد .


ا و ليس الله باعلم بما في صدور العالمين - استفهام در اين جمله انكاري است ، كه دعوي آنان را رد مي‏كند ، به اينكه شما گمان كرده‏ايد به صرف ادعاي ايمان ، خدا را فريب مي‏دهيد ؟ نه ، خدا به آنچه كه در دلهاي مردم است آگاه است ، و مي‏داند كه دلهاي شما ايمان ندارد .


مراد از عالمين جماعتهايي از انسان ، و يا جماعتهايي از صاحبان عقل است ، چه انسان و چه جن ، و چه ملك .


و اگر مراد از آن تمامي مخلوقات باشد چه ذوي العقول و چه آنان كه عقل ندارند ، آن وقت مراد از سينه‏ها باطنها خواهد بود ، ولي اين احتمال بعيد است .


و ليعلمن الله الذين آمنوا و ليعلمن المنافقين اين جمله تتمه كلامي است كه در آيه قبلي بود ، و حاصل معناي آن اين است كه : خدا با همه اين احوال به وسيله امتحان بين مؤمنين واقعي و منافقين جدايي خواهد انداخت ، و از يكديگر متمايزشان خواهد كرد .


و در آيه شريفه اشاره است به اينكه طائفه‏اي كه مورد بحث در آيات سابق بودند همان منافقينند ، كه ايمان آوردنشان در واقع مقيد بود به اينكه دردسري برايشان ايجاد نكند ، ولي در ظاهر وانمود مي‏كرد كه ما در هر حال ايمان داريم ، ولي سنت الهي بر امتحان اشخاص كار خود را كرده ، رسواشان ساخت ، چون هيچ چيز جلو اين سنت را نمي‏گيرد .


بعضي از مفسرين به اين دو آيه كه گفتيم در باره منافقين است استدلال كرده‏اند به اينكه سوره مورد بحث يا خصوص اين چند آيه در مدينه نازل شده است ، چون آيات پيرامون


ترجمة الميزان ج : 16ص :158


نفاق و منافقينبحث مي‏كند ، كه ظهور و پيدايش منافقين آغازش در مدينه و بعد از هجرت بود ، كه اسلام ، شوكت و نيرويي به خود گرفت ، و اما در مكه كه اسلام در شدت ضعف و ذلت بود ، و همواره به مؤمنين اهانت مي‏شد ، و در تنور فتنه‏ها و گرفتاريها مي‏سوختند ، در آن روز رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و جامعه اسلامي نيرويي نداشت ، مخصوصا در مقابل قريش عزتي و شوكتي نداشت ، تا كسي از ترس شوكتش تظاهر به اسلام كند ، و كفر باطني خود را پنهان بدارد .


علاوه بر اين آيه شريفه و لئن جاء نصر من ربك ليقولن انا كنا معكم ، از نصرت و فتح و غنيمت خبر مي‏دهد ، و معلوم است كه همه اينها در مدينه اتفاق افتاده ، نه در مكه .


و نظير دو آيه مورد بحث آيه و من جاهد فانما يجاهد لنفسه است كه گفتگو از جهاد مي‏كند ، و معلوم است كه جهاد و جنگ همه در مدينه ، و بعد از هجرت اتفاق افتاده است .


و ليكن اين نظريه سخيف و باطل است ، و ادله‏اي كه آورده هيچ دلالت بر مدعايش ندارد ، اما داستان منافقين ، اتفاقا دليل بر اين است كه آيه شريفه در مكه نازل شده ، براي اينكه در آيه گفتگو از آزار و اذيت شده ، و در مدينه مسلمانان از كسي آزار و اذيت نديدند ، هر چه اذيت و شكنجه ديدند ، در مكه ديدند ، و اما آن ملاكي كه در آيه براي نفاق ذكر كرد ، كه منافقين مي‏گويند آمنا بالله فاذا اوذي في الله ... ، يعني مي‏گويند ايمان آورديم و بر اين دعوي ادامه مي‏دهند ، تا آنجا كه به خاطر ايمان به خدا اذيت شوند ، آن وقت از حرف خود بر مي‏گردند ، اين ملاك ، ملاكي است كه هم ممكن است در مكه تحقق پيدا كند و هم در مدينه .


و اما داستان نصرت آنان نيز مستلزم فتح و غنيمت نيست ، بلكه مصاديق ديگري نيز دارد ، كه خداوند با آن گشايشي به كار بندگانش بدهد ، علاوه بر اين آيه شريفه نمي‏خواهد بفرمايد كه نصرت خدا به ايشان رسيد ، بلكه مي‏فرمايد : اهل نفاق مادام كه اذيتي نديده‏اند دم از اسلام مي‏زنند ، همين كه آزار ديدند به عقب برمي‏گردند ، و اگر نصرتي از خدا به مؤمنين برسد ، آنها نيز خود را جزو مسلمانان قلمداد كرده و براي اينكه از آن پيروزي سهمي ببرند مي‏گويند : ما هم مسلمانيم ، و با شماييم ، و اين عبارت در باره آزار ديدن دلالت بر وقوع آن دارد ، چون مي‏فرمايد : و همين كه اذيت ديدند ، ولي در باره نصرت اين دلالت را ندارد ، چون فرموده : و اگر نصرتي از خدا به مؤمنين برسد ، و معلوم است كه كلمه اگر تنها امكان تحقق را مي‏رساند ، نه وقوع آن را ، ساده‏تر بگوييم كلمه اگر تنها دلالت دارد كه چنين چيزي


ترجمة الميزان ج : 16ص :159


ممكن است واقع شود ، و اما اينكه واقع هم شده ، دلالت ندارد .


و اما اينكه استدلال كرده به جمله و من جاهد ... ، اين نيز دلالت ندارد ، براي اينكه در سابق توضيح داديم كه مراد از اين جهاد ، جهاد با نفس است ، نه قتال با كفار ، پس حق مطلب اين است كه : آيات شريفه هيچ دلالتي ندارد بر اينكه سوره و يا بعضي از آن در مدينه نازل شده است .


و قال الذين كفروا للذين آمنوا اتبعوا سبيلنا ، و لنحمل خطاياكم و ما هم بحاملين من خطاياهم من شي‏ء انهم لكاذبون مراد از جمله آنان كه كافر شدند ، مشركين مكه است ، كه براي اولين بار نسبت به دعوت حقه اسلام اظهار كفر كردند ، و مراد از جمله كساني كه ايمان آوردند ، مؤمنين به آن دعوت است ، كه براي اولين بار به آن دعوت ايمان آوردند ، و اينكه آن كفار به اين مؤمنين گفتند : اگر راه ما را پيروي كنيد خطاهايتان را گردن مي‏گيريم ، در حقيقت نوعي دلجويي از مؤمنين است ، خواسته‏اند بگويند اگر به شرك قبلي برگرديد ، و راه ما را كه همان شرك است پيروي كنيد ، بهر حال ضرر نمي‏بينيد ، براي اينكه اگر اين برگشتن خطا نباشد ، كه هيچ ، و اگر هم خطا و گناه باشد ، ما گناهتان را گردن مي‏گيريم ، و به همين جهت نگفتند : اگر خطا باشد گردن مي‏گيريم ، بلكه به طور مطلق گفتند ما خطاهاي شما را گردن مي‏گيريم .


پس گويا گفته‏اند : به فرض كه پيرويتان از طريقه ما خطا باشد ، ما آن را از شما گردن مي‏گيريم ، و تمامي لوازمي هم كه بر آن خطا مترتب شود گردن مي‏گيريم ، و يا گفته‏اند ما از شما تمامي خطاها را كه از جمله آنها يكي همين خطاي برگشتن به شرك است گردن مي‏گيريم .


و ما هم بحاملين من خطاياهم من شي‏ء - اين جمله رد كلام مشركين است، كه گفتند ما حتما خطاهاي شما را گردن مي‏گيريم ، البته ردي است كه محفوف به حجت است ، چون اگر پيروي طريقه مشركين و برگشتن از ايمان به خدا به راستي خطا باشد اين خطا نزد خدا محفوظ خواهد بود ، و روزي به صاحبش برگشت خواهد كرد ، و انتقال اين خطا از عهده مرتكب آن به عهده ديگري محتاج به اذن خدا است ، چون اوست كه در برابر خطا مؤاخذه و كيفر مي‏كند ، و خدا هم نه تنها چنين اجازه‏اي نداده ، بلكه صريحا فرموده : آنان نمي‏توانند خطاهاي ايشان را گردن بگيرند ، و به طور عموم گردن گرفتن تمامي خطاهاي ايشان را از آنان نفي كرده، نه يك خطاي معين .


جمله انهم لكاذبون مشركين نامبرده را تكذيب مي‏كند ، چون سخن مشركين به طور


ترجمة الميزان ج : 16ص :160


ضمني دلالت داشت بر اينكه اگر حاضر شوند و خطاهاي مؤمنين را گردن بگيرند ، آن خطا ، به عهده آنان منتقل مي‏شود ، و خدا هم چنين اجازه‏اي به ايشان مي‏دهد ، جمله مورد بحث مي‏فرمايد كه در اين دعوايشان دروغ مي‏گويند ، پس تكذيب جمله مورد بحث مربوط به دعوايي است كه از فحواي كلام آنان استفاده مي‏شد ، نه از خود كلامشان ، چون در كلامشان دروغي نمي‏گفتند .


و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم ، و ليسئلن يوم القيمة عما كانوا يفترون اين آيه تتمه كلام سابق است ، كه مشركين را رد مي‏كرد ، و جنبه استدراك دارد ، و معنايش اين است كه : كفار نمي‏توانند عين خطاهاي مؤمنين را حمل كنند ، براي اينكه خطاي هر كسي به گردن خود اوست ، و ليكن خطاهاي خود را با مثل وزر و وبال مؤمنيني كه به دست آنان كافر شده‏اند ، حمل مي‏كنند بدون اينكه چيزي از وبال خود آن شخص از ايمان برگشته ، كم شود ، اما از وبال آنان كم نمي‏شود ؟ براي اينكه به اختيار خود دست از اسلام برداشتند ، و اما مشركين كه مثل خطاهاي آنان را با خطاهاي خود حمل مي‏كنند ، براي اينكه باعث گمراهي آنان شدند ، پس دو عذاب خواهند ديد يكي براي ضلالتشان و يك عذاب ديگر براي اضلالشان .


پس مي‏توان گفت آيه مورد بحث در معناي آيه ليحملوا اوزارهم كاملة يوم القيمة و من اوزار الذين يضلونهم بغير علم ، مي‏باشد .


و ليسئلن يوم القيمة عما كانوا يفترون - اين جمله مي‏فهماند كه شرك مشركين افتراء بر خداي سبحان است ، و همچنين اين ادعايشان كه ما مي‏توانيم به آنچه وعده داديم كه خطاياي شما را حمل كنيم وفا كنيم ، و خدا چنين اجازه‏اي به ما داده .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه ابن ضريس ، و نحاس ، و ابن مردويه ، و بيهقي در دلائل ، از ابن عباس ، و نيز ابن مردويه ، از عبد الله بن زبير ، روايت كرده كه گفت : سوره عنكبوت در مكه نازل شد .



ترجمة الميزان ج : 16ص :161


مؤلف : در روح المعاني از بحر از ابن عباس روايت آورده كه گفت اين سوره مدني است .


و در مجمع البيان است كه بعضي گفته‏اند : آيه ا حسب الناس ان يتركوا در باره عمار بن ياسر نازل شده ، كه در راه خدا شكنجه مي‏ديد ، - نقل از ابن جريح - و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد ، ابن جرير ، ابن منذر ، و ابن ابي حاتم ، از شعبي روايت كرده كه در ذيل آيه الم ا حسب الناس ان يتركوا گفته : اين سوره در باره مردمي از مكه نازل شد كه اقرار به اسلام آورده بودند ، و اصحاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از مدينه به ايشان نامه نوشتند كه آيه‏اي در باب هجرت نازل شده كه به حكم آن هيچ اقرار و اسلامي از شما پذيرفته نمي‏شود مگر وقتي كه هجرت هم بكنيد ، - بعد مي‏گويد - پس آن عده با عمد و اختيار خود به مدينه آمدند ، ولي مشركين از دنبال تعقيبشان كرده به مكه برگرداندند .


پس اين آيه در باره ايشان نازل شد ، و اصحاب نامه‏اي به ايشان نوشتند كه چنين آيه‏اي نازل شده ، مسلمانان مكه خود گفتند : يك بار ديگر از مكه بيرون مي‏شويم ، اگر كساني ما را دنبال كردند با ايشان مي‏جنگيم .


اين بار چون بيرون شدند مشركين به تعقيبشان برخاستند ، در راه با آنان كارزار كردند ، بعضي كشته شدند ، و بعضي ديگر نجات يافتند ، و آيه ثم ان ربك للذين هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا و صبروا ان ربك من بعدها لغفور رحيم در باره آنان نازل شد .


و نيز در همان كتاب آمده كه ابن جرير از قتاده روايت كرده كه گفت : از آيه و من الناس من يقول آمنا بالله - تا جمله و ليعلمن المنافقين در باره آن عده نازل شد كه مشركين آنها را به زور به مكه برگرداندند ، و اين ده آيه در مدينه نازل شده .


باز در همان كتاب است كه ابن جرير از ضحاك روايت كرده كه گفت : آيه و من الناس من يقول آمنا بالله ، در باره جمعي از منافقين مكه نازل شده ، كه ايمان مي‏آوردند ، ولي همين كه خود را در معرض خطر مي‏ديدند ، و يا شكنجه مي‏شدند ، به كفر سابق خود بر مي‏گشتند ، و اذيت مردم را در دنيا با عذاب آخرت خدا يكسان مي‏شمردند .


و نيز در آن كتاب آمده كه ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، و ابن مردويه ، از سعد بن ابي


ترجمة الميزان ج : 16ص :162


وقاص ، روايت كرده‏اند كه گفت : مادرم به من مي‏گفت : من لب به هيچ طعام و آبي نمي‏زنم تا آنكه به محمد كفر بورزي ، و همين كار را هم كرد ، و اين اعتصاب غذا را آن قدر ادامه داد كه دهانش را با عصا بازمي‏كردند ، پس اين آيه نازل شد : و وصينا الانسان بوالديه حسنا ... .


و در مجمع البيان از كلبي نقل كرده كه گفت آيه و من الناس من يقول ... ، در باره عياش بن ابي ربيعه مخزومي نازل شد ، و جريان چنين بود كه وي مسلمان شد و از ترس خاندانش قبل از آنكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مهاجرت كند به مدينه هجرت نمود ، مادرش اسماء دختر مخرمة بن ابي جندل تميمي سوگند خورد كه هرگز غذا و آبي نخورد ، و سر خود را نشويد ، و هرگز در زير سقف قرار نگيرد تا وي به نزدش برگردد ، وقتي دو پسر ديگرش كه از شوهر ديگر داشت ، يعني ابو جهل و حارث ، پسران هشام از جريان خبردار شدند ، و جزع و بي تابي مادر را ديدند سوار شدند ، و به تعقيب او رفتند ، تا به مدينه رسيدند ، و در مدينه برادر را ديده ، داستان مادر را بدو گفتند ، عياش زير بار نمي‏رفت ، تا در آخر از برادران پيمان محكم گرفت كه به دين او كاري نداشته باشند ، آنگاه با برادران روانه مكه شد ، از سوي ديگر مادرش اعتصاب غذا را تا سه روز بيشتر ادامه نداد ، و بعد از سه روز غذا خورد ، و آب نوشيد .


و اما عياش همين كه از مدينه بيرون آمد برادران او را گرفته و دستها و پاهايش را محكم بستند ، و سپس هر يك صد تازيانه به او زدند ، كه بايد از دين محمد بيزاري جويي ، عياش از شدت ناراحتي بيزاري جست ، و آنچه كه نبايد بگويد گفت : پس آيه شريفه نازل شد ، از آن دو برادر حارث بيشتر از ابو جهل به عياش بدرفتاري كرد ، و عياش سوگند خورد كه هرگاه او را در جايي خارج از حرم مكه گير بياورد گردنش را بزند .


و چون وارد مكه شدند ، چند روزي بيشتر نگذشت ، كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنين به مدينه مهاجرت كردند ، عياش نيز مهاجرت نموده اسلامش نيكو گشت ، بعد از او حارث بن هشام برادر مادري او نيز مسلمان شد ، و به مدينه هجرت كرد ، و با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بيعت بر اسلام نمود ، در آن هنگام عياش در مدينه نبود و از مسلمان شدن برادرش آگهي نداشت ، تصادفا روزي او را در بيرون آبادي قبا ، بديد ، پس بي درنگ گردنش را زد ، مردم گفتند چرا يك مسلمان را كشتي ؟ او مسلمان شده بود ، عياش گفت : انا لله و انا اليه راجعون ، و گريه‏كنان نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 16 ص :163


رفت ، و جريان را بازگفت ، در باره كار او اين آيه نازل شد : و ما كان لمؤمن ان يقتل مؤمنا الا خطا ... .


مؤلف : خواننده عزيز توجه دارد كه چگونه روايت در شان نزول آيات مورد بحث اختلاف دارد ، و ما قبلا گفتيم كه آنچه از سياق آيات بر مي‏آيد اين است كه : اين سوره تمامش در مكه نازل شده است .


و در كافي آمده كه عده‏اي از اصحاب ما از احمد بن محمد ، از معمر بن خلاد ، روايت كرده‏اند كه گفت : من از ابا الحسن (عليه‏السلام‏) شنيدم كه مي‏فرمود : ا حسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا بالله و هم لا يفتنون ، و كلمه بالله را اضافه مي‏كرد ، بعدابه من فرمود : هيچ مي‏داني فتنه چيست ؟ عرضه داشتم : فدايت شوم منظور فتنه در دين است ، فرمود : آن چنان آزمايش مي‏شوند ، كه طلا مي‏شود ، و آنچنان خالص مي‏گردند كه طلا مي‏گردد .


و در مجمع البيان آمده كه بعضي گفته‏اند : معناي كلمه يفتنون اين است كه در جان و مالشان دچار بلا و امتحان مي‏گردند ، و اين معنا از امام صادق (عليه‏السلام‏) نيز روايت شده .


و در همان كتاب در ذيل جمله او يلبسكم شيعا ، و نيز در تفسير كلبي آمده كه وقتي اين آيه نازل شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برخاست و وضوي شادابي گرفت ، و به نماز ايستاد و نمازي نيكو به جاي آورد ، آنگاه از خداي تعالي درخواست كرد كه عذابي از بالاي سر ، و يا از زير پا نفرستد ، و مسلمانان را فرقه فرقه نكند ، و آنان را به جان هم نيندازد .


در اين هنگام جبرئيل نازل شد ، خبر استجابت دعاي آن حضرت را نسبت به دو درخواست اولش آورد ، و گفت اما دو درخواست اخيرت مستجاب نيست ، پس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گفت : اي جبرئيل اگر بنا شود خداوند امت مرا به جان يكديگر بيندازد ، ديگر از من امتي باقي نمي‏ماند پس برخاست و دوباره دعا را از سرگرفت ، در استجابتش آيه الم .


ا حسب الناس ان يتركوا و آيه بعدي‏اش نازل شد ، و گفت : هيچ چاره‏اي از فتنه نيست ، چون امت بعد از پيغمبرش بايد آزمايش شود ، تا راستگو از دروغگو جدا گردد ، براي اينكه ديگر وحيي نيست ، تا با آن مشخص شوند ، ناگزير شمشير مي‏ماند ، و اختلاف كلمه تا روز قيامت .



ترجمة الميزان ج : 16ص :164


و در نهج البلاغه آمده كه مردي در محضر علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) برخاست و گفت ، ما را از معناي فتنه خبر بده ، و بفرما آيا خودت معناي آن را از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيده‏اي ؟ علي (عليه‏السلام‏) فرمود : وقتي آيه الم .


ا حسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون نازل شد ، من فهميدم كه مادام كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در بين ما است ، فتنه‏اي به ما نازل نمي‏شود ، از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيدم ، اين فتنه چيست ، كه خدا از آن به تو خبر داده ؟ فرمود : يا علي امت من به زودي بعد از من در بوته فتنه و آزمايش قرار مي‏گيرند .


و در كتاب توحيد از علي (عليه‏السلام‏) روايت آمده كه در ضمن حديثي طولاني كه در پاسخ سؤالات مردي از آن جناب از آيات قرآني است ، فرموده : در آيه من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لات ، مقصود از من كان يؤمن كسي است كه ايمان داشته باشد ، به اينكه روزي مبعوث مي‏شود ، و وعده خدا از ثواب و عقاب خواهد آمد ، پس لقاء در اين آيه به معناي ديدن با چشم نيست ، بلكه مراد از آن بعث است ، پس هر جا كه در كتاب خدا به كلمه لقاء - ديدار برخوردي معنايش را بفهم ، و بدان كه منظور آن بعث و قيامت است .


مؤلف : مراد امام (عليه‏السلام‏) اين است كه ديدن به چشم را نفي كند ، و آيه را با لازمه معنا ، معنا كرده است ، نه اينكه معناي لقاء بعث باشد .


و در تفسير قمي در ذيل آيه من كان يرجوالقاء الله آمده كه هر كس لقاي خدا را دوست بدارد .


و در معناي جمله و من جاهد آمده كه يعني بر سر لذات و شهوات و گناهان با نفس خود مبارزه كند : فانما يجاهد لنفسه ان الله لغني عن العالمين به نفع خود مبارزه كرده ، چون خدا بي نياز از عالميان است ، و در معناي جمله و وصينا الانسان بوالديه حسنا آمده كه مراد از والدين ، پدر و مادر تني است .


و نيز در همان كتاب در ذيل آيه و قال الذين كفروا للذين آمنوا اتبعوا سبيلنا و لنحمل خطاياكم فرمود : كفار به مؤمنين مي‏گفتند بياييد با ما باشيد ، و دست از دين خود برداريد ، براي اينكه آن قيامتي كه از آن مي‏ترسيد چيزي نيست ، و بفرضي هم كه حق باشد ، ما گناهان شما را بدوش خود مي‏كشيم ، و گردن مي‏گيريم ، خداوند هم دو بار ايشان را عذاب


ترجمة الميزان ج : 16ص :165


مي‏كند ، يكي به خاطر گناهان خودشان ، و باري ديگر به گناهان ديگران .


و در الدر المنثور است كه ابن ابي شيبه در كتاب المصنف ، و ابن منذر ، از ابي حنيفه ، روايت آورده‏اند كه گفت ابو جهل و بزرگان قريش افرادي را كه نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفته ، و مسلمان مي‏شدند ، مي‏ديدند ، و مي‏گفتند : محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شراب را حرام كرده ، و زنا و هر عملي كه عرب انجام مي‏داد تحريم نموده ، از دين او برگرديد ، و ما گناه شما را به گردن مي‏گيريم ، پس اين آيه نازل شد : ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم .


و نيز در همان كتاب آمده كه احمد از حذيفه روايت كرده كه گفت : مردي در عهد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از مردم گدايي كرد ، مردم چيزي به او ندادند ، تا آنكه يك نفر چيزي به او داد ، مردم هم دادند ، حضرت فرمود : كسي كه كار خيري را فتح باب كند ، و مردم هم آن را انجام دهند ، هم اجر خودش را به او مي‏دهند ، و هم اجر كساني كه از او پيروي كردند ، بدون اينكه از اجر آنان چيزي كاسته شود .


و همچنين كسي كه عمل شري را فتح باب كند ، و ديگران هم به پيروي او آن كار را مرتكب شوند ، هم وزر گناه خود او را به او مي‏دهند ، و هم وزر كساني را كه پيروي‏اش كردند ، بدون اينكه از وزر آنان بكاهند .


مؤلف : اين مضمون در رواياتي ديگر نيز آمده ، و در بعضي از آنها جمله و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم به آن تفسير شده است .



ترجمة الميزان ج : 16ص :166


وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا نُوحاً إِلي قَوْمِهِ فَلَبِث فِيهِمْ أَلْف سنَةٍ إِلا خَمْسِينَ عَاماً فَأَخَذَهُمُ الطوفَانُ وَ هُمْ ظلِمُونَ‏(14) فَأَنجَيْنَهُ وَ أَصحَب السفِينَةِ وَ جَعَلْنَهَا ءَايَةً لِّلْعَلَمِينَ‏(15) وَ إِبْرَهِيمَ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُذَلِكمْ خَيرٌ لَّكُمْ إِن كنتُمْ تَعْلَمُونَ‏(16) إِنَّمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَوْثَناً وَ تخْلُقُونَ إِفْكاًإِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشكُرُوا لَهُإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ‏(17) وَ إِن تُكَذِّبُوا فَقَدْ كذَّب أُمَمٌ مِّن قَبْلِكُمْوَ مَا عَلي الرَّسولِ إِلا الْبَلَغُ الْمُبِينُ‏(18) أَ وَ لَمْ يَرَوْا كيْف يُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُإِنَّ ذَلِك عَلي اللَّهِ يَسِيرٌ(19) قُلْ سِيرُوا في الأَرْضِ فَانظرُوا كيْف بَدَأَ الْخَلْقَثُمَّ اللَّهُ يُنشِئُ النَّشأَةَ الاَخِرَةَإِنَّ اللَّهَ عَلي كلّ‏ِ شي‏ءٍ قَدِيرٌ(20) يُعَذِّب مَن يَشاءُ وَ يَرْحَمُ مَن يَشاءُوَ إِلَيْهِ تُقْلَبُونَ‏(21) وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِينَ في الأَرْضِ وَ لا في السمَاءِوَ مَا لَكم مِّن دُونِ اللَّهِ مِن وَلي‏ٍ وَ لا نَصِيرٍ(22) وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِئَايَتِ اللَّهِ وَ لِقَائهِ أُولَئك يَئسوا مِن رَّحْمَتي وَ أُولَئك لهَُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ‏(23) فَمَا كانَ جَوَاب قَوْمِهِ إِلا أَن قَالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنجَاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِإِنَّ في ذَلِك لاَيَتٍ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‏(24) وَ قَالَ إِنَّمَا اتخَذْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَوْثَناً مَّوَدَّةَ بَيْنِكُمْ في الْحَيَوةِ الدُّنْيَاثُمَّ يَوْمَ الْقِيَمَةِ يَكْفُرُ بَعْضكم بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضكم بَعْضاً وَ مَأْوَاكُمُ النَّارُ وَ مَا لَكم مِّن نَّصِرِينَ‏(25) × فَئَامَنَ لَهُ لُوطٌوَ قَالَ إِني مُهَاجِرٌ إِلي رَبيإِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ‏(26) وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسحَقَ وَ يَعْقُوب وَ جَعَلْنَا في ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْكِتَب وَ ءَاتَيْنَهُ أَجْرَهُ في الدُّنْيَاوَ إِنَّهُ في الاَخِرَةِ لَمِنَ الصلِحِينَ‏(27) وَ لُوطاً إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ إِنَّكمْ لَتَأْتُونَ الْفَحِشةَ مَا سبَقَكم بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِّنَ الْعَلَمِينَ‏(28) أَ ئنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ وَ تَقْطعُونَ السبِيلَ وَ تَأْتُونَ في نَادِيكُمُ الْمُنكرَفَمَا كانَ جَوَاب قَوْمِهِ إِلا أَن قَالُوا ائْتِنَا بِعَذَابِ اللَّهِ إِن كنت مِنَ الصدِقِينَ‏(29) قَالَ رَب انصرْني عَلي الْقَوْمِ الْمُفْسِدِينَ‏(30) وَ لَمَّا جَاءَت رُسلُنَا إِبْرَهِيمَ بِالْبُشرَي قَالُوا إِنَّا مُهْلِكُوا أَهْلِ هَذِهِ الْقَرْيَةِإِنَّ أَهْلَهَا كانُوا ظلِمِينَ‏(31) قَالَ إِنَّ فِيهَا لُوطاًقَالُوا نحْنُ أَعْلَمُ بِمَن فِيهَالَنُنَجِّيَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلا امْرَأَتَهُ كانَت مِنَ الْغَبرِينَ‏(32) وَ لَمَّا أَن جَاءَت رُسلُنَا لُوطاً سي‏ءَ بهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قَالُوا لا تخَف وَ لا تحْزَنْإِنَّا مُنَجُّوك وَ أَهْلَك إِلا امْرَأَتَك كانَت مِنَ الْغَبرِينَ‏(33) إِنَّا مُنزِلُونَ عَلي أَهْلِ هَذِهِ الْقَرْيَةِ رِجْزاً مِّنَ السمَاءِ بِمَا كانُوا يَفْسقُونَ‏(34) وَ لَقَد تَّرَكنَا مِنْهَا ءَايَةَ بَيِّنَةً لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ‏(35) وَ إِلي مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شعَيْباً فَقَالَ يَقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ ارْجُوا الْيَوْمَ الاَخِرَ وَ لا تَعْثَوْا في الأَرْضِ مُفْسِدِينَ‏(36) فَكذَّبُوهُ فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصبَحُوا في دَارِهِمْ جَثِمِينَ‏(37) وَ عَاداً وَ ثَمُودَا وَ قَد تَّبَينَ لَكم مِّن مَّسكنِهِمْوَ زَيَّنَ لَهُمُ الشيْطنُ أَعْمَلَهُمْ فَصدَّهُمْ عَنِ السبِيلِ وَ كانُوا مُستَبْصِرِينَ‏(38) وَ قَرُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هَمَنَوَ لَقَدْ جَاءَهُم مُّوسي بِالْبَيِّنَتِ فَاستَكبرُوا في الأَرْضِ وَ مَا كانُوا سبِقِينَ‏(39) فَكُلاًّ أَخَذْنَا بِذَنبِهِفَمِنْهُم مَّنْ أَرْسلْنَا عَلَيْهِ حَاصِباً وَ مِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصيْحَةُ وَ مِنْهُم مَّنْ خَسفْنَا بِهِ الأَرْض وَ مِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَاوَ مَا كانَ اللَّهُ لِيَظلِمَهُمْ وَ لَكِن كانُوا أَنفُسهُمْ يَظلِمُونَ‏(40)



ترجمة الميزان ج : 16ص :167


ترجمه آيات


ما به تحقيق نوح را به سوي قومش گسيل داشتيم ، پس مدت هزار سال الا پنجاه سال در ميان آنان درنگ كرد ، و سرانجام طوفان ايشان را كه ستمگر بودند بگرفت ( 14) .


پس ما او و اصحابش را كه در كشتي قرار گرفته بودند نجات داديم و آن كشتي را آيتي براي عالميان كرديم ( 15) .



ترجمة الميزان ج : 16ص :168


و بياد آور ابراهيم را كه به قوم خود گفت خدا را بپرستيد و از او بترسيد كه اين براي شما اگر بدانيد بهتر است ( 16) .


شما به جاي خدا بتهايي مي‏پرستيد و تهمتها مي‏تراشيد با اينكه آنچه به جاي خدا مي‏پرستيد هيچ رزقي را براي شما مالك نيستند ، پس رزق را از نزد خدا بطلبيد و او را عبادت نموده و شكرش به جا آوريد كه به سويش بازمي‏گرديد ( 17 ) .


و به فرض كه مرا تكذيب كنيد اولين امت نيستيد كه پيامبر خود را تكذيب كردند زيرا قبل از شما امت‏ها بودند كه پيامبران خود را تكذيب كردند ، و يك پيامبر جز ابلاغ روشن وظيفه‏اي ندارد ( 18) .


آيا نمي‏بينند كه خدا خلقت خلايق را آغاز كرده و سپس آن را اعاده مي‏كند و اين براي خدا آسان است ( 19) .


بگو در زمين سير كنيد و نيك نظر كنيد كه چگونه خدا خلق را آفريد ، خداوند همين جور نشاه ديگر پديد مي‏آورد كه خدا بر هر چيز قادر است ( 20 ) .


هر كس را بخواهد عذاب مي‏كند و هر كه را بخواهد رحم مي‏كند و همه به سوي او برگردانيده مي‏شويد ( 21) .


و شما نمي‏توانيد خدا را در زمين و نه در آسمان به ستوه آوريد و به غير خدا سرپرست و ياوري نداريد ( 22) .


و كساني كه به آيات خدا و ديدار او كفر ورزيدند آنان از رحمت من مايوسند و آنان عذابي دردناك دارند ( 23) .


ولي از ناحيه مردمش جز اين پاسخي نبود كه بگويند : او را بكشيد يا بسوزانيد ، پس خدا ابراهيم را از آتش آنان نجات داد ، بدرستي در همين سرگذشت آيت‏هايي است براي مردمي كه ايمان آورند ( 24 ) .


ابراهيم ( بار ديگر ) گفت : به خاطر دوستي با يكديگر در زندگي دنيا به جاي خدا بت‏ها گرفتيد ، ولي در روز قيامت همين دوستي‏ها به دشمني مبدل گشته و به يكديگر كفر مي‏ورزيد و يكديگر را لعنت مي‏كنيد و سر منزلتان آتش است و از ياوران كسي را نداريد ( 25) .


لوط به ابراهيم ايمان آورد و اعلام داشت كه من به سوي پروردگارم از شما دوري مي‏جويم كه عزيز و حكيم تنها اوست ( 26) .


ما به ابراهيم ، اسحق ويعقوب عطا كرديم و در ذريه او نبوت و كتاب قرار داديم و اجر او را در دنيا داديم و در آخرت هم از صالحان است ( 27) .


و به ياد آور لوط را كه به قوم خود گفت به درستي شما عمل زشتي مي‏كنيد كه قبل از شما احدي از مردم عالم مرتكب آن نشده بود ( 28) .



ترجمة الميزان ج : 16ص :169


آيا شرم نمي‏كنيد كه با مردان جمع شده راه تناسل را قطع مي‏كنيد و در مجالس و انظار يكديگر عمل زشت مي‏كنيد ؟ اما جز اين پاسخي از قومش نيامد كه اگر راست مي‏گويي برو عذاب خدا را بياور ( 29) .


لوط گفت : پروردگارا مرا بر مردم فساد انگيز نصرت بده ( 30 ) .


و چون فرشته‏گان ما نزد ابراهيم آمدند كه او را بشارت دهند گفتند : ما اهل اين قريه را ( كه لوط در آن است ) هلاك خواهيم كرد و مامور اين كاريم چون اهل آن ستمگرند ( 31) .


ابراهيم گفت آخر لوط در آن قريه است ! گفتند ما از هر كس به اهل آن داناتريم لوط و خانواده‏اش را حتما نجات مي‏دهيم به جز همسرش كه از باقي ماندگان در قريه است ( 32) .


و چون فرستادگان ما نزد لوط آمدند از آمدن آنان اندوهناك شد به حدي كه خود را بيچاره ديد ، فرشته‏گان گفتند مترس و اندوه مخور كه ما نجات دهنده تو و خانواده توهستيم مگر همسرت كه بايد مانند سايرين در قريه بماند ( 33) .


و ما به زودي بلايي از آسمان بر اهل اين قريه نازل مي‏كنيم به خاطر آن فسق‏ها كه مرتكب مي‏شدند ( 34) .


چيزي نگذشت كه آن قريه را آيت و عبرت مردمي كرديم كه تعقل مي‏كنند ( 35) .


شعيب برادر اهل مدين را به سوي مدين گسيل داشتيم او به مردم گفت اي مردم من ، خدا را عبادت كنيد و روز جزا را اميدوار باشيد و در زمين فساد مينگيزيد ( 36) .


ليكن او را تكذيب كردند پس زلزله ايشان را بگرفت و صبح همه در خانه‏هاي خود مرده افتادند ( 37) .


عاد و ثمود را به يادآور كه مسكن‏هاي آنان براي شما مردم مكه هويدا و كشف شد ، و شيطان اعمال زشت آنان را براي آنان جلوه داد ، و از اين راه آنان را از راه خدا بازداشت با اينكه مردمي بينا بودند ( 38 ) .


و قارون و فرعون و هامان را به ياد آور كه موسي نزدشان آمد و معجزه‏ها بياورد پس در زمين تكبر كردند ، و نتوانستند بر عذاب خدا فايق آيند ( 39) .


پس ما هر يك از اين امت‏ها را به گناهشان بگرفتيم ، بعضي از آنان را با سنگريزه و بعضي را با صيحه بگرفتيم ، بعضي ديگر را در زمين فرو برديم و بعضي را غرق كرديم و خداوند هرگز به ايشان ظلم نمي‏كرد و ليكن خودشان به خود ظلم كردند ( 40 ) .


بيان آيات


بعد از آنكه خداي سبحان در آغاز سوره اين معنا را بيان فرمود كه فتنه ، سنتي است


ترجمة الميزان ج : 16ص :170


الهي ، كه به هيچ وجه و در حق هيچ كس از آن چشم‏پوشي نمي‏شود ، در همه امت‏هاي گذشته اجراء كرده ، در اين امت نيز اجراء مي‏كند ، اينك در اين آيات به هفت داستان از انبياي گذشته ، و امت‏هاي آنان اشاره مي‏كند كه ايشان عبارتند از : نوح ، ابراهيم ، لوط ، شعيب ، هود ، صالح و موسي (عليه‏السلام‏) كه خداي تعالي همه امت‏هاي آنان را با فتنه‏هايي كه برايشان پيش آورد ، بيازمود ، جمعي از آنان نجات يافته ، و جمعي ديگر هلاك شدند ، چيزي كه هست در باره سه امت اول ، هم نجات را ذكر كرده و هم هلاكت را ، و در باره چهار امت آخري تنها هلاكت را ذكر فرموده : و لقد ارسلنا نوحا الي قومه فلبث فيهم الف سنة الا خمسين عاما ، فاخذهم الطوفان و هم ظالمون در مجمع البيان گفته است : كلمه طوفان به معناي آب بسيار زياد و عميق است ، و بدين جهت آن را طوفان گفته‏اند كه به خاطر بسياري‏اش در اطراف زمين طواف مي‏كند ، و مي‏گردد .


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه طوفان به معناي هر چيزي است كه درعين بسياري و شدتش دور چيزي طواف كند ، مانند سيل ، باد و ظلمت ، و ليكن بيشتر در آب استعمال مي‏شود .


و اگر به جاي اينكه بفرمايد نهصد و پنجاه سال در بين مردم زيست كرد ، فرمود ، هزار سال مگر پنجاه سال ، منظور زياد جلوه دادن مدت دعوت اوست ، و از ظاهر آيه برمي‏آيد كه اين مدت يعني هزار الا پنجاه ، مدت دعوت نوح (عليه‏السلام‏) بوده ، يعني فاصله بين بعثت او ، و وقوع طوفان ، كه قهرا چند سال هم قبل از بعثت و بعد از طوفان زندگي كرده ، بنابر اين فرموده قرآن با گفته تورات در اين باره مغاير است ، چون تورات گفته كه نهصد و پنجاه سال مدت عمر او بوده ، و ما در تفسير سوره هود ، در ضمن داستانهاي آن جناب به اين نكته اشاره كرديم ، بقيه الفاظ آيه روشن است .


فانجيناه و اصحاب السفينة و جعلناها آية للعالمين يعني ما نوح و ياران او را كه با او سوار كشتي شدند نجات داديم ، و آنان عبارت بودند از خانواده نوح ، و عده كمي از كساني كه به وي ايمان آورده بودند ، و از ظالمان نبودند .


از ظاهر عبارت برمي‏آيد كه ضمير در جعلناها به واقعه ، و يا به نجات برمي‏گردد،


ترجمة الميزان ج : 16ص :171


و اما اينكه بگوييم به سفينه برمي‏گردد بعيد است، و كلمه عالمين به معناي جماعتهاي بسياري است كه در قرنهاي مختلف و متصل زندگي كرده باشند .


و ابراهيم اذ قال لقومه اعبدوا الله و اتقوه ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون اين آيه عطف است بر كلمه نوحا ، يعني و ارسلنا ابراهيم الي قومه و اينكه به قومش فرمود : اعبدوا الله و اتقوه آنان را به دين توحيد دعوت و از عذاب خدا انذار كرده ، به قرينه آيات بعد كه پيرامون همين دو مطلب است ، پس جمله مورد بحث فايده حصر را مي‏دهد ، يعني تنها خدا را بپرستيد .


علاوه بر اين اصلا در وثنيت يعني كيش بت‏پرستي خدا پرستيده نمي‏شود ، و وثني‏ها غير خدا را مي‏پرستند ، چون معتقدند كه خدا ممكن نيست پرستيده شود ، مگر از طريق سببهاي فعاله در عالم ، كه مقرب درگاه خدايند ، مانند ملائكه و جن ، و بنابر اين اگر خود خدا مستقيما پرستيده شود ، قهرا بدون شريك پرستيده شده ، پس دعوت بت‏پرست به پرستش خدا ، دعوت او به دين توحيد است ، هر چند كه گفته نشود تنها خدا را بپرستيد ، پس جمله يا قوم اعبدوا الله به همين جهت افاده حصر را مي‏كند ، هر چند كه كلمه حصري در آن نيامده باشد .


انما تعبدون من دون الله اوثانا و تخلقون افكا ... كلمه اوثان جمع وثن - به فتحه واو ، و ثاء - است ، كه به معناي بت است ، و كلمه افك به معناي هر چيزي است كه از صورت اصلي‏اش برگشته باشد ، چه قول باشد و چه فعل .


اين جمله بطلان بت‏پرستي را بيان مي‏كند ، و مي‏رساند كه تنها پرستش خدا عبادت حقيقي است ، و خلاصه عبادت حقيقي منحصرا عبادت خدا است ، و اگر كلمه اوثانا - بتهايي را ، نكرده آورده ، براي اين است كه دلالت كند بر وهن و بي‏پايگي اين عمل ، و اينكه الوهيت بت‏ها صرف دعوي است ، و هيچ حقيقتي ندارد ، و معنايش اين است كه : شما به جاي خدا نمي‏پرستيد مگر بتهايي كه چنين و چنانند ، و لذا دنبال آن فرمود : و تخلقون افكا يعني از خود دروغي را مي‏تراشيد و آنها را آلهه و معبود مي‏ناميد و همين تراشيده‏هاي خود را مي‏پرستيد ، درست است كه در اين ميان اله و معبودي هست كه بايد او را بپرستيد ، و ليكن آن خدا است نه بت‏ها .


ان الذين تعبدون من دون الله لا يملكون لكم رزقا - اين جمله مطلب قبلي را ، يعني دروغي بودن بتها و بطلان پرستش آنها را تعليل مي‏كند ، و حاصلش اين است كه : اينهايي كه شما به جاي خدا مي‏پرستيد ، كه مجسمه مقربين درگاه خدا از ملائكه و جن


ترجمة الميزان ج : 16ص :172


هستند ، از اين رو معبود شما شده ، و شما آنها را مي‏پرستيد كه از شما راضي شوند ، و در نتيجه روزي به شما بدهند ، و روزيتان را فراوان سازند ، و ليكن بايد بدانيد كه اينها مالك رزقي براي شما نيستند ، و آن كس كه مالك رزق شما است خدا است ، كه سبب امتداد بقاي شماست ، چون اوست كه شما را آفريده ، و نيز رزقتان را خلق كرده ، و آن رزق را سبب امتداد بقاي شما قرار داده ، چون ملكيت تابع خلقت و ايجاد است .


و چون برگشت معناي جمله مورد بحث به اين معنا بود ، لذا دنبال آن فرمود : فابتغوا عند الله الرزق و اعبدوه و اشكروا له يعني حال كه رزق شما نزد خدا است ، و غرض شما هم از عبادت رزق است ، پس رزق را از خدا بخواهيد ، چون اوست كه مالك رزق شماست ، پس غير او را نپرستيد ، بلكه تنها خدا را بپرستيد ، و او را شكر گزاريد كه به شما رزق داده ، و به انواع نعمت‏ها بهره‏مند ساخته ، و شكر منعم در برابر آنچه انعام كرده واجب است .


اليه ترجعون - اين جمله در مقام بيان علت جمله و اعبدوه و اشكروا له است ، و به همين جهت بدون واو عاطفه آمده ، و در آن فهمانده كه اين كه گفتيم خدا را عبادت كنيد ، نه براي اين كه به شما رزق دهد ، بلكه براي اينكه به سويش باز مي‏گرديد ، و از شما حساب مي‏كشد، چون اگر قيامتي و رجوعي و حسابي نبود ، براي عبادت خدا هيچ علت قانع كننده‏اي وجود نداشت ، چون رزق و امثال آن هر يك براي خود اسباب خاص طبيعي دارد ، و رزق نه با عبادت زياد مي‏شود ، و نه با كفر نقصان مي‏پذيرد ، پس تنها ملاك عبادت سعادت اخروي است ، كه با ايمان و كفر و عبادت و شكر و ترك عبادت و كفران مختلف مي‏شود ، پس بايد مساله رجوع به خدا باعث عبادت و شكر شود ، نه طلب رزق .


و ان تكذبوا فقد كذب امم من قبلكم و ما علي الرسول الا البلاغ المبين از ظاهر آيه برمي‏آيد كه تتمه كلام ابراهيم (عليه‏السلام‏) باشد ، ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلام خدا و خطاب به مشركين قريش است ولي به نظر ما بعيد است .


و معناي شرط ان و جزاء فقد كذب ... كه در صدر آيه است ، اين است كه : تكذيب از شما بعيد نيست ، بلكه انتظارش هم مي‏رفت ، براي اينكه اين عمل همانند سنت جاري در همه امت‏هاي مشرك است ، و بناي مشركين هميشه بر آن بوده ، شما هم يكي از آنها و آخرين آن امتهاييد ، و در اين ميان هيچ وظيفه‏اي متوجه من نيست ، چون من رسول هستم ، و بدان جهت كه رسولم جز ابلاغ ، هيچ مسؤوليتي ندارم .



ترجمة الميزان ج : 16ص :173


ممكن هم هست مراد اينباشد كه حال شما ، در تكذيبتان مانند حال امتهاي قبلتان است ، كه تكذيب هيچ سودي برايشان نداشت ، بلكه وقتي عذاب بر آنان نازل شد ، نه در زمين توانستند خدا را ناتوان كنند ، و نه در آسمان ، چون غير از خدا هيچ ولي و ياوري نداشتند ، شما هم مانند ايشانيد ، اين دو احتمال هر دو با جمله و ما علي الرسول تناسب دارند .


ا و لم يروا كيف يبدي‏ء الله الخلق ثم يعيده ان ذلك علي الله يسير اين آيه تا آخر پنج آيه بعدش در وسط داستان ابراهيم واقع شده ، با اينكه خود آنها ربطي به قصه آن جناب ندارد ، ولي چون مشركين منكر معاد هستند، و آن را بعيد مي‏شمارند ، لذا بر مساله معاد اقامه حجت نموده ، و استعباد مشركين را برطرف مي‏سازد ، چون در آيات قبل گفته شد كه عمده در تكذيب رسل همين است ، كه ايشان معاد را قبول ندارند ، ابراهيم (عليه‏السلام‏) هم در جمله اليه ترجعون و ان يكذبوا فقد كذب امم من قبلكم به همين معنا اشاره مي‏كند .


پس در جمله ا و لم يروا ... ضمير به تكذيب كنندگان از همه امت‏ها برمي‏گردد ، چه گذشتگان و چه آيندگان ، و مراد از رؤيت ، نظر كردن علمي است ، نه ديدن به چشم ، و جمله كيف يبدي‏ء الله الخلق ثم يعيده ، در معناي مفعول كلمه يروا است ، چون كه كلمه يعيده ، عطف بر محل يبدء شده ، و اين گفته ما خلاف گفتار بعضي است كه گفته‏اند : جمله يعيده عطف است بر جمله ا و لم يروا و به هر حال استفهامي كه در آيه شده توبيخي است .


و معناي آيه اين است كه : آيا چگونگي ايجاد و اعاده موجودات را نمي‏دانند ؟ يعني بايد بدانند ، كه كيفيت آن دو ، مثل هم است ، و آن عبارت است از پديد آوردن چيزي كه نبوده .


و در جمله ان ذلك علي الله يسير ، اشاره ذلك به اعاده بعد از ايجاد است ، و اين جمله مي‏خواهد استبعاد مشركين را برطرف سازد ، و بفرمايد : وقتي اعاده عبارت است از ايجاد بعد از ايجاد ، براي آن خدايي كه خود شما معتقديد كه عالم را ايجاد كرده ، چرا ممكن نيست كه ايجاد بعد از ايجاد هم بكند ، و حال آنكه در حقيقت اعاده عبارت است از انتقال دادن خلق از خانه‏اي به خانه ديگر ، و جاي دادن آنها در دار القرار .


و اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از ابداء و سپس اعاده اين است كه خلق


ترجمة الميزان ج : 16ص :174


را ايجاد كند ، و بعد مثل آنها را پديد آورد صحيح نيست ، براي اينكه ربطي به مساله معاد ندارد ، و آيه شريفه در مقام احتجاج بر مساله معاد است ، كه عبارت است از اعاده عين آنچه فاني كرده .


قل سيروا في الأرض فانظروا كيف بدء الخلق ثم الله ينشي‏ء النشاة الآخرة ان الله علي كل شي‏ء قدير اين آيه تا سه آيه بعد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را دستور مي‏دهد كه مشركين را مخاطب قرار داده ، و حجت خود را عليه ايشان تمام كند ، و به سير در زمين ارشادشان نمايد تا بفهمند كيفيت آغاز خلقت و ايجاد ايشان با اختلافي كه در طبيعتهاي خود دارند ، و تفاوتي كه در رنگها و اشكالشان هست ، چگونه بوده ، و چگونه خدا آنها را بدون الگو و نقشه قبلي ، و بدون حساب و عددي معين ، و يا نيرويي مثل هم آفريده ، اين طرز فكر دليل قاطعي است بر اينكه قدرت او حساب و اندازه ندارد ، وقتي چنين است ، نشاه آخرت را هم مانند نشاه اول خلق مي‏كند ، پس آيه شريفه در معناي آيه و لقد علمتم النشاة الاولي ، فلو لا تذكرون مي‏باشد .


يعذب من يشاء و يرحم من يشاء و اليه تقلبون اين قسمت نيز جزء كلامي است كه گفتيم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مامور شده به مردم بفرمايد ، و ظاهرا بيان جمله ينشي‏ء النشاة الآخرة ، باشد كه اين نشاه آخرت چگونه نشاه است ، و جمله تقلبون از قلب است ، كه به معناي برگرداندن هر چيزي است از وجهه و يا حالي كه بايد داشته باشد ، مثل اينكه چيزي را زير و رو كنند ، يا پشت و رو نمايند ، و معناي پشت و رو كردن ، با جمله يوم تبلي السرائر ، كه آن نيز در معرفي روز قيامت است ، مناسب‏تر است .


البته بعضي ديگر از مفسرين كلمه تقلبون را به تردون معنا كرده‏اند در مجمع البيان گفته : قلب به معناي رجوع و رد است ، و معناي تقلبون ، تردون مي‏باشد ، يعني شما برگردانده مي‏شويد ، از دار اسباب به زندگي در آخرت يعني ، جايي كه جز خدا كسي مالك نفع و ضرر نيست ، و اين معنايي است لطيف كه رجوع به خدا و رد به سوي او را به آن


ترجمة الميزان ج : 16ص :175


تفسير كرده ، چون روز قيامت در موقفي قرار مي‏گيرند ، كه تمامي سببها از سببيت افتاده ، و جز خداي سبحان حاكمي نيست ، پس آيه شريفه در معناي اين آيه است كه مي‏فرمايد : و ردوا الي الله مولاهم الحق و ضل عنهم ما كانوا يفترون .


و حاصل معناي آيه اين است كه : نشاه آخرت نشاه‏اي است كه خدا هر كه را بخواهد عذاب مي‏كند ، و آنان مجرمين هستند ، و هر كه را بخواهد رحم مي‏كند ، كه آنان غير مجرمين مي‏باشند ، و به سوي او برمي‏گرديد ، كه ديگر جز او كسي در باره شما حكم نمي‏راند .


و ما انتم بمعجزين في الأرض و لا في السماء اين آيه وصف آنان را در قيامت بيان مي‏كند همچنان كه آيه قبل وصف خداي سبحان را در آن روز بيان مي‏كرد .


يعني شما نمي‏توانيد خدا را در آن روز عاجز كنيد ، و فرار نموده ، و از تحت حكومت و سلطنتش خارج شويد ، و در اقطار زمين و آسمان پنهان گرديد ، و بنابر اين ، آيه شريفه جاري مجراي آيه يا معشر الجن و الانس ان استطعتم ان تنفذوا من اقطار السموات و الارض فانفذوا است .


بعضي ديگر از مفسرين گفته‏اند : جمله و لا في السماء در معناي و لا من في السماء است ، و كلمه من از اين جهت حذف شده كه كلام بر آن دلالت داشته ، و معناي آيه اين است كه : شما زميني‏ها نمي‏توانيد خدا را در زمين ناتوان كنيد ، آنهايي هم كه در آسمانند نمي‏توانند خدا را در آسمان عاجز كنند .


ليكن اين معناي بعيدي است ، و اينكه گفت كلام دلالت بر من داشت ، و لذا حذف شد ، به هيچ وجه قابل قبول نيست ، و به فرض هم كه مقصود افاده اين معنا بوده باشد ، كافي بود خطاب را متوجه انسان كند ، و به حكم تغليب جن و ملك را هم اراده نموده و بفرمايد و ما انتم بمعجزين في الأرض و لا في السماء - شما نمي‏توانيد خدا را عاجز كنيد ، نه در زمين و نه در آسمان .


و ما لكم من دون الله من ولي و لا نصير - يعني شما امروز به غير خدا هيچ سرپرستي كه عهده‏دار امورتان باشد ، و از خدا بي‏نيازتان كند ، و همچنين نصيري كه شما را با


ترجمة الميزان ج : 16ص :176


ياري خود تقويت نموده و كمبود نيرويتان را جبران كند ، و شما را بر خداي سبحان غلبه دهد ، نداريد .


پس آيه شريفه به طوري كه ملاحظه مي‏فرماييد - تعجيز خدا ، و غلبه بر او ، و خروج و امتناع از حكم او را ، با همه اقسامش نفي مي‏كند ، و مي‏رساند كه خلق ، نه خودشان مستقلا مي‏توانند خدا را عاجز سازند ، و نه غير ايشان مي‏توانند اين كار را برايشان انجام دهند ، و نه خودشان و غيرشان مي‏توانند به اين غرض نائل آيند ، معناي اول را جمله و ما انتم بمعجزين ... و معناي دوم را جمله و ما لكم من دون الله من ولي ، و معناي سوم را جمله و لا نصير افاده مي‏كند .


و الذين كفروا بايات الله و لقائه اولئك يئسوا من رحمتي و اولئك لهم عذاب اليم خطاب در اين جمله متوجه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و جزء آن مطالبي كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مامور بود به مشركين بگويد ، نيست ، و منظور از آن اين است كه : حق را در باره آنهايي كه شقي هستند ، وروز قيامت هلاك مي‏شوند ، براي پيامبر صريح بيان كند ، چون در جمله يعذب من يشاء و يرحم من يشاء آن را سربسته و مبهم بيان كرده بود .


دليل بر اين معنا خطاب در اولئك است ، كه آن را دو مرتبه آورده ، چون اگر جمله مورد بحث كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و تتمه ماموريت قبلي بود ، مي‏فرمود : اولئكم .


باز مؤيد اين معنا جمله من رحمتي است ، چون انتقال از مثل اولئك يئسوا من رحمة الله ، و يا من رحمته ، با اينكه مقتضاي سياق همين بود ، به مثل اولئك يئسوا من رحمتي تصديق و اعتراف را در ضمن دادن اصل خبر افاده مي‏كند ، و صريحا اهل عذاب را كه قبلا مجمل بيان كرده بود ، تعيين مي‏نمايد .


مؤيد ديگرش تكرار كلمه اولئك و نيز خود سياق است .


و گويا اينكه خبر را به شخص رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏دهد ، منظور تقويت نفس شريف آن جناب ، و نيز اشاره به اين باشد ، كه مردم قابليت و صلاحيت مثل اين كلام را ندارند ، و اينكه ايمان نمي‏آورند .


و به طوري كه از اطلاق كلمه آيات الله برمي‏آيد ، مراد از آن تمامي ادله‏اي است كه بر وحدانيت حق تعالي ، و نبوت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و حقانيت معاد


ترجمة الميزان ج : 16ص :177


دلالت دارد ، چه آيات آفاقي ، و چه معجزات نبوت ، كه يكي از آنها قرآن كريم است ، پس كفر به آيات خدا به عموميتش شامل كفر به معاد نيز مي‏شود ، و اگر در عين حال دوباره كفر به لقاي خدا يعني معاد را ذكر كرده ، از قبيل ذكر خاص بعد از عام است ، و نكته‏اش اشاره به اهميت ايمان به آن است ، چون با انكار معاد ، امر دين به كلي لغو مي‏شود .


و مراد از رحمت ، چيزي است كه مقابل عذاب باشد ، كه قهرا شامل بهشت مي‏شود ، و در كلام خداي تعالي اطلاق رحمت بر بهشت مكرر شده ، چون بين آن دو ملازمه هست ، مانند آيه فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيدخلهم ربهم في رحمته ، و آيه يدخل من يشاء في رحمته ، و الظالمين اعد لهم عذابا اليما .


و مراد از اينكه نسبت نوميدي به ايشان داده ، يا اين است كه واقعا نوميد هم هستند ، چون حيات آخرت را منكرند ، و كسي كه اصلا اعتقادي به آن ندارد ، قهرا از سعادت ابدي و رحمت جاوداني نوميد است ، و يا كنايه است از قضايي كه خدا در باره بهشت رانده كه هيچ كافري داخل آن نشود .


و معناي آيه اين است كه : كفاري كه آيات خدا را كه دلالت بر دين حق و مخصوصا بر مساله معاد مي‏كند منكر شدند ، ايشان از رحمتخدا و بهشت نوميدند ، و ايشان عذابي دردناك دارند .


فما كان جواب قومه الا ان قالوا اقتلوه او حرقوه فانجاه الله من النار ... اين جمله تفريع است بر آيه‏اي كه در صدر قصه بود ، و مي‏فرمود : و ابراهيم اذ قال لقومه اعبدوا الله و اتقوه .


و ظاهر جمله قالوا اقتلوه او حرقوه اين است كه : هر يك از دو طرف ترديد ( بكشيد و يا بسوزانيد ) كلام يكي از دو طايفه قوم ابراهيم است ، كه طايفه‏اي گفتند بكشيد ، و طايفه‏اي ديگر گفتند بسوزانيد و مراد از كشتن ، كشتن با شمشير و امثال آن است ، و اين ترديد و اختلاف ، مربوط به ابتداي مشورت آنان است ، ولي سرانجام حرفها يكي شد ، كه بايد او را آتش زد ، همچنان كه در سوره انبياء آيه 68 فرموده : قالوا حرقوه و انصروا آلهتكم .



ترجمة الميزان ج : 16ص :178


ممكن هم هست ترديد از همه باشد ، و همه با هم ابتداء در باره او گفته باشند ، يا بايد او را كشت ، و يا سوزانيد ، و بعدا همگي تصميم بر سوزاندن گرفته باشند .


در جمله فانجاه الله من النار حذف و ايجاز به كار رفته ، يعني سخن را كوتاه كرده ، و تقدير آن ثم اتفقوا علي احراقه فاضرموا نارا فالقوه فيها فانجاه الله منها بوده ، يعني بر سوزاندنش اتفاقكرده ، پس آتشي افروختند ، و ابراهيم را در آن افكندند ، پس خدا او را از آتش نجات داد ، كه تفصيل قصه در جاهاي ديگر قرآن آمده .


و قال انما اتخذتم من دون الله اوثانا مودة بينكم في الحيوة الدنيا ... از آنجايي كه مردم ، بر بت‏پرستي خود هيچ دليلي نداشتند ، ديگر بهانه‏اي برايشان نماند ، جز اينكه نسبت به كساني كه مورد احترامشان بود استناد بجويند ، مانند پدران براي فرزندان ، و رؤساء براي پيروان ، و دوستان در نظر دوستان ، و بالأخره امت براي تك تك افراد ، پس يگانه چيزي كه سنت‏هاي قومي را سر پا نگه مي‏دارد ، و باعث مي‏شود كه متروك نگردد همين ملاحظات است .


پس پيروي از سنت بت‏پرستي در حقيقت يكي از آثار علاقه‏هاي اجتماعي است ، كه عامه آن را از تك تك افراد مشاهده مي‏كنند ، و خيال مي‏كنند كه اين عمل صحيح است ، و علاقه قوميت وادارشان مي‏كند كه از آن تقليد كنند ، و آن را براي خود نيز سنت قرار دهند ، و اين سنت قرار دادن متقابلا آن علاقه قوميت را حفظ مي‏كند ، و اتحاد و اتفاق و يك پارچگي يك قوم را محفوظ مي‏دارد .


اين حال و وضع عامه مردم است ، و اما خواص قوم ، آنها هم چه بسا به حجتي اعتماد كنند كه در حقيقت هيچ حجيت ندارد ، مثل اينكه بگويند : خدا بزرگ‏تر از آن است كه حس انساني بدان احاطه يابد ، و يا وهم و يا عقل او را در خود بگنجاند ، و چون چنين است ، ما نمي‏توانيم در عبادت كه يك نوع توجه است به او توجه كنيم ، و لازم است چيز ديگري را كه مورد عنايت اوست از قبيل جن يا ملائكه بپرستيم ، تا آنها ما را به خدا نزديك كنند ، و نزد او وساطت و شفاعت ما را كنند .


پس آيه مورد بحث خطابي است از ابراهيم (عليه‏السلام‏) به عامه قومش كه : بت‏پرستي شما هيچ دليلي ندارد ، مگر علاقه قوميت ، شما مي‏خواهيد به اين وسيله امر زندگي خود را اصلاح كنيد .


و لذا مي‏بينيم قوم ابراهيم (عليه‏السلام‏) ، وقتي آن جناب دليل بت‏پرستي را از ايشان مي‏پرسد در جوابش مي‏گويند : بلكه ما پدران خود را يافتيم كه چنين مي‏كردند اذ قال لابيه


ترجمة الميزان ج : 16ص :179


و قومه ما هذه التماثيل التي انتم لها عاكفون قالوا وجدنا آباءنا لها عابدين و آيه قال هل يسمعونكم اذ تدعون او ينفعونكم او يضرون قالوا بل وجدنا اباءنا كذلك يفعلون .


از اين جا معلوم مي‏شود كه نصب كلمه مودت در جمله مودة بينكم ، هم مي‏شود بخاطر افتادن حرف جر باشد ، و تقدير آن لمودة بينكم بوده ، و لام تعليل از اولش حذف شده باشد ، كه در اين صورت مودت سبب بت‏پرستي مي‏شود ، و هم ممكن است به خاطر اين باشد كه كلمه مذكور مفعول له است ، و مودت غايتي است كه غرض از بت‏پرستي ، رسيدن به آن غايت است ، و خلاصه بت مي‏پرستيدند براي اينكه مودت پيدا بشود ، هر دو جور ممكن است ، و ليكن ذيل آيه با وجه دوم مناسب است كه توضيحش خواهد آمد .


بعد از جمله انما اتخذتم ... فرمود : ثم يوم القيمة يكفر بعضكم ببعض و يلعن بعضكم بعضا ، و به اين وسيله سرانجام بت‏پرستي را به علت مودت كه باطن و واقعيت آن است بيان نمود ، تا بدانند آن علاقه‏هاي اجتماعي كه وادارشان كرد به اينكه تن به بت‏پرستي دهند به زودي واقعيت خود را نشان داده ، در روزي كه باطن هر چيز بيرون مي‏افتد ، به صورت دشمني و نفرت از يكديگر جلوه مي‏كند .


آري مشركين به خاطر رسيدن به اين متاع قليل و اين سود بي ارزش متوسل به شرك شدند ، كه بزرگترين ظلم‏ها و هلاك‏كننده‏ترين گناهان است ، و آن وقت بر اين بت‏پرستي اتفاق كردند ، ليكن به زودي حقيقت عملشان برايشان ظاهر مي‏شود ، و وبال آن گردن‏گيرشان مي‏گردد ، و در نتيجه از يكديگر بيزار مي‏شوند ، و جرم را به گردن يكديگر مي‏اندازند .


و مراد از اينكه فرمود : به يكديگر كفر مي‏ورزند ، اين است كه : اين عابد و معبودها ، يكديگر را تكفير مي‏كنند ، خدايان دروغي به ايشان كفر مي‏ورزند ، يعني از ايشان بيزاري مي‏جويند ، همچنان كه قرآن كريم در جاي ديگر فرموده : سيكفرون بعبادتهم و يكونون عليهم ضدا و نيز فرمود : و يوم القيمة يكفرون بشرككم .



ترجمة الميزان ج : 16ص :180


و اين معنا را در باره هر متبوعي نسبت به تابع خود بيان كرده ، و فرموده : اذ تبرء الذين اتبعوا من الذين اتبعوا و راوا العذاب و تقطعت بهم الاسباب و مراد از لعن يكديگر اين است كه : اين عده آن عده را لعن مي‏كنند ، همچنان كه باز قرآن كريم مي‏فرمايد : كلما دخلت امة لعنت اختها .


آنگاه دنبال جمله فوق فرمود : و ماواكم النار و ما لكم من ناصرين و اين جمله اشاره است به اينكه وبال اعمالشان به ايشان مي‏رسد ، و كيفر خود را كه همان آتش است و هلاكي ابدي را دنبال دارد مي‏بينند ، و هيچ ناصري كه ياريشان كند ، و از آنان دفاع نمايد ، ندارند ، پس ايشان كه در دنيا متوسل به مودت شدند ، تا از ياري يكديگر و تعاون اجتماعي و پشتيباني از هم بهره‏مند شوند ، به همين خاطر شرك ورزيدند ، روز قيامت دشمن يكديگر خواهند شد ، و بر ضد يكديگر قيام خواهند نمود ، و سرانجامشان بيزاري و ترك ياري يكديگر خواهد شد .


فامن له لوط و قال اني مهاجر الي ربي انه العزيز الحكيم يعني لوط (عليه‏السلام‏) به ابراهيم (عليه‏السلام‏) ايمان آورد و اگر بپرسي بايد فرموده باشد فامن به لوط چرا فرمود : فامن له لوط ؟ در جواب مي‏گوييم : كلمه ايمان هم با لام متعدي مي‏شود ، و هم با باء ، و در هر دو صورت معنا يكي است .


بعضي از مفسرين در جمله و قال اني مهاجر الي ربي گفته‏اند كه : ضمير در آن به لوط برمي‏گردد ، يعني لوط گفت كه من مهاجرت مي‏كنم .


بعضي ديگر گفته‏اند : به ابراهيم برمي‏گردد .


مؤيد مفسر دوم آيه و قال اني ذاهب الي ربي سيهدين مي‏باشد .


و گويا منظور از مهاجرت به سوي پروردگار ، دوري از وطن ، و بيرون شدن از بين قوم و فاميل مشرك ، و رفتن به سرزمين غربت براي خداست ، يعني من اين زحمت‏ها را تحمل مي‏كنم ، تا در غربت كسي مانع يكتاپرستيم نشود ، بنابر اين مهاجرت را ، مهاجرت به سوي خدا خواندن نوعي مجاز عقلي است .



ترجمة الميزان ج : 16ص :181


و منظور از اينكه فرمود : انه عزيز حكيم ، اين است كه : او عزيزي است كه هر كس را ياري كند خوار نمي‏شود و حكيمي است كه هر كس را حفظ كند ضايع نمي‏شود ، ذليل نمي‏شود و حكيمي است كه هر كس جانب او را رعايت كند او تنها و بي‏كسش نمي‏گذارد .


و وهبنا له اسحق و يعقوب معني اين جمله ظاهر است .


و آتيناه اجره في الدنيا و انه في الآخرة لمن الصالحين كلمه اجر به معناي جزايي است كه در مقابل عملي قرار گيرد ، و عايد صاحب عمل شود ، و فرق بين اجر با اجرت اين است كه : اجرت تنها در پاداش‏هاي دنيايي به كار مي‏رود ، ولي كلمه اجر هم در پاداشهايي دنيايي استعمال مي‏شود و هم آخرتي .


و نيز فرق بين اجر و جزاء اين است كه : كلمه اجر تنها در پاداش‏هاي خير ونافع استعمال مي‏شود ، ولي جزاء هم در خير و هم در شر ، هم در نافع و هم در مضر .


همان طور كه گفتيم كلمه اجر ، هم در پاداشهاي دنيوي به كار مي‏رود و هم اخروي ، ليكن در كلام خداي تعالي غالبا در پاداشهاي اخروي به كار رفته ، كه خدا براي بندگان مؤمن خود تهيه ديده ، كه يا عبارت است از مقامات قرب ، و يا درجات ولايت ، كه يكي از آنها بهشت است ، آري در بعضي از آيات قرآني در پاداش دنيايي نيز به كار رفته ، مانند آيه انه من يتق و يصبر فان الله لا يضيع اجر المحسنين كه حكايت كلام يوسف (عليه‏السلام‏) است ، و نيز مانند آيه و كذلك مكنا ليوسف في الأرض يتبوء منها حيث يشاء نصيب برحمتنا من نشاء ، و لا نضيع اجر المحسنين كه در اين دو آيه كلمه اجر بر پاداش دنيوي اطلاق شده است .


و آتيناه اجره في الدنيا - ممكن است مراد از اين اجر ، اجر دنيوي نيكو باشد ، آن وقت مناسب‏تر آن است كه بگوييم كلمه في الدنيا متعلق به اجر است ، نه به ايتاء - دادن و اي بسا اين معنا به آيه‏اي ديگر تاييد شود ، كه مي‏فرمايد : و آتيناه في الدنيا حسنة ، و انه في الآخرة لمن الصالحين چون ظاهرا مراد از حسنه همان زندگي و عيش نيكو است ، و مراد از


ترجمة الميزان ج : 16ص :182


ايتاء اعطاي عملي است نه تقدير كردن و كتابت آن .


ممكن هم هست مراد از دادن آن ، جلو انداختن وعده‏اي باشد كه به عموم مؤمنين داده ، و معنايش اين باشد كه ما آن وعده را در حق وي جلو انداختيم ، و آن وعده عبارت است از مقامات قرب ، همچنان كه قرآن كريم مقامات او را در ضمن داستانهايش در سوره انعام برشمرده .


و انه في الآخرة لمن الصالحين - در معناي اين جمله در تفسير سوره بقره آنجا كه مي‏فرمود : و لقد اصطفيناه في الدنيا و انه في الآخرة لمن الصالحين ، در جلد اول اين كتاب بحث كرديم .


و لوطا اذ قال لقومه انكم لتاتون الفاحشة ما سبقكم بها من احد من العالمين يعني و ارسلنا لوطا ، و يا و اذكر لوطا و جمله انكم لتاتون الفاحشة - شما عمل زشت به جا مي‏آوريد ، به ظاهر جمله‏اي است خبري ، ولي منظور تعجب و انكار است .


و مراد از كلمه فاحشه همان عمل لواط است .


و جمله : ما سبقكم بها من احد من العالمين ، جمله‏اي است استينافي ، كه معناي فاحشه را روشن مي‏كند ، و فاحشه بودنش را تاكيد مي‏نمايد ، و گويا مراد اين است كه اين عمل به اين صورت كه در بين شما شيوع يافته در هيچ قومي قبل از شما شايع نشده ، و يا ممكن است جمله حاليه باشد ، از فاعل لتاتون كه در اين صورت معنا چنين مي‏شود : شما عمل زشتي مرتكب مي‏شويد ، در حالي كه هيچ قومي از اقوام قبل از شما ، مرتكب آن نشدند .


ا ئنكم لتاتون الرجال و تقطعون السبيل و تاتون في ناديكم المنكر ... اين استفهام ، استفهام از امري است كه سزاوار نيست هيچ شنونده‏اي تصديقش نمايد و صاحب عقلي آن را بپذيرد ، و چون چنين بود ، آن را با كلمه ان و لام در لتاتون كه هر دو براي تاكيد است تاكيدش كرد .


و اين سياق خود شاهد است بر اينكه مراد از آمدن رجال ، عمل لواط است ، و مراد از قطع سبيل ، اهمال گذاشتن طريق تناسل ، و لغو كردن آن است ، چون راه تناسل عبارت است از نزديكي و جماع با زنان ، و قوم لوط اين راه را قطع نمود ، و آن را لغو كردند ، پس تعبير به قطع سبيل كنايه است از اعراض از نسوان و ترك مقاربت با آنان ، و مراد از اتيانهم المنكر في ناديهم - با در نظر داشتن اينكه كلمه نادي به معناي مجلسي است كه جمعي در آن گرد هم باشند ، و وقتي گفته مي‏شود : نادي كه همه اهل مجلس حضور داشته باشند - ، اين است


ترجمة الميزان ج : 16ص :183


كه عمل لواط را و يا مقدمات شنيعه آن را در پيش روي همه انجام مي‏دادند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از قطع سبيل ، بستن راه‏هايي است كه به شهر و ديار ايشان منتهي مي‏شد ، چون قوم لوط از شهر بيرون مي‏شدند ، و سر راه را بر مسافريني كه مي‏خواستند به شهر آنان درآيند مي‏گرفتند ، و آنگاه هر يك سنگي به طرف آنها پرتاب مي‏كردند ، سنگ هر كس به هر كس مي‏خورد ، او را مي‏گرفتند و اموالش را غارت مي‏كردند ، و با او عمل لواط انجام مي‏دادند ، و تازه سه درهم نيز غرامت مي‏ستاندند ، و در شهر قاضي داشتند كه او هم همين طور قضاوت مي‏كرد ، و حق را به اهل شهر مي‏داد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از قطع سبيل ، اشاره به گناه ديگر آنان است ، و آن اينكه علاوه بر عمل زشت مزبور راهزني هم مي‏كردند ولي به طوري كه خواننده ملاحظه فرمود ، سياق آيه خلاف اين را مي‏رساند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از اتيان المنكر في النادي ، اين است كه : مجالسشان همه رقم منكرات و اعمال زشت داشت ، به يكديگر ناسزا ، و ناملايم مي‏گفتند ، و قمار مي‏كردند ، و به عابران سنگ مي‏انداختند ، و دف و ناي مي‏نواختند ، كشف عورت مي‏كردند ، لواط مرتكب مي‏شدند .


ولي خواننده عزيز آنچه را كه از سياق استفاده مي‏شد فهميد .


و جمله فما كان جواب قومه الا ان قالوا ائتنا بعذاب الله ان كنت من الصادقين استهزاء و سخريه‏اي بوده از ايشان ، كه از آن برمي‏آيد لوط (عليه‏السلام‏) ايشان را به عذاب خدا تهديد مي‏كرده ، و ايشان در پاسخش از باب مسخره مي‏گفتند : چرا معطلي ؟ اگر راست مي‏گويي بياور آن عذاب را ، و اين نكته در جاي ديگر به صراحت آمده كه و لقد أنذرهم بطشتنا فتماروا بالنذر .


قال رب انصرني علي القوم المفسدين اين جمله سؤال و درخواست فتح است از لوط (عليه‏السلام‏) و هم نفريني است به قوم بدكارش ، كه آنان را مفسد ناميد ، چون عملشان زمين را فاسد مي‏كرد براي اينكه نسل بشر را قطع وبشريت را تهديد به فناء مي‏نمود .



ترجمة الميزان ج : 16ص :184


و لما جاءت رسلنا ابراهيم بالبشري قالوا انا مهلكوا اهل هذه القرية ان اهلها كانوا ظالمين اين آيه اجمال سرگذشت هلاكت قوم لوط را بيان مي‏كند ، و مي‏رساند كه هلاكتشان به وسيله رسولاني از ملائكه بود ، كه خداوند آنان را نخست نزد ابراهيم (عليه‏السلام‏) فرستاد ، و آن ملائكه آن جناب و همسرش را به تولد اسحاق و يعقوب بشارت دادند ، و سپس خبر دادند كه مامور به سوي قوم لوط هستيم ، تا هلاكشان كنيم ، كه داستان مفصل آن در سوره هود ، و سوره‏هايي ديگر آمده .


قالوا انا مهلكوا اهل هذه القرية - يعني ملائكه به ابراهيم گفتند : ما اهل اين قريه را هلاك خواهيم كرد ، و از اينكه گفتند : اهل هذه القرية - اهل اين قريه و لفظ هذه كه براي اشاره قريب است آورده برمي‏آيد كه قريه لوط در نزديكي آن محلي بوده كه ابراهيم (عليه‏السلام‏) در آنجا منزل كرده بود ، و آن سرزمين مقدس فلسطين است .


و جمله ان اهلها كانوا ظالمين تعليل و بيان علت هلاك كردن ايشان است ، مي‏فرمايد : علت اينكه مي‏خواهيم هلاكشان كنيم ، اين است كه : ظالمند ، و رذيله ظلم در آنها ريشه‏دار شده ، در اينجا مقتضاي ظاهر آن بود كه بفرمايد انهم كانوا ظالمين ولي به جاي ضمير ، اسم ظاهر ( اهلها ) را به كار برده ، و اين اشاره است به اينكه ظلم اين قوم ، ظلم مخصوصي بوده ، كه آنان را مستوجب هلاكت كرده ، نه مطلق ظلم كه آن روز مردم بدان مبتلا بودند گويا فرموده : اهل اين قريه بدان جهت كه اهل چنين قريه‏اي هستند ظالمند .


قال ان فيها لوطا قالوا نحن اعلم بمن فيها لننجينه و اهله الا امرءته كانت من الغابرين از ظاهر سياق برمي‏آيد كه منظور حضرت ابراهيم (عليه‏السلام‏) از اينكه فرمود : لوط در آن قريه است ، اين بوده كه عذاب را از آن قوم بردارد ، تا لوط هم محفوظ بماند ، ملائكه هم در پاسخ گفتند : اين مطلب از ما پنهان نيست ، و ما بدان جاهل نيستيم ، بلكه نه تنها لوط مشمول عذاب نيست ، بلكه هستند كساني ديگر كه از عذاب مستثنايند ، مانند فرزندانش ولي همسرش بايد هلاك گردد .


پس ابراهيم از اين مساله جاهل نبوده كه خداوند لوط را كه پيغمبر اوست با اهل قريه هلاك نمي‏كند ، و نيز از تهديد ملائكه اين ترس در او پيدا نشد كه مبادا لوط هم هلاك شود ، پس منظورش از اينكه فرمود : آخر لوط در آن قريه است ، اين بوده كه به احترام لوط ، عذاب را از اهل قريه برگرداند ، ملائكه هم در پاسخش گفتند : كه نه ، ماموريم به اينكه او را از ميان قوم


ترجمة الميزان ج : 16ص :185


بيرون كنيم ، و همچنين اهل او را ، مگر همسرش را كه او از باقي‏ماندگان در قريه است .


دليل بر اين معنايي كه ما كرديم آيات فلما ذهب عن ابراهيم الروع و جاءته البشري يجاد لنا في قوم لوط ان ابراهيم لحليم اواه منيب يا ابراهيم اعرض عن هذا ، انه قد جاء امر ربك و انهم آتيهم عذاب غير مردود است ، و از اين آيات به خوبي برمي‏آيد كه در آيات مورد بحث هم منظور ابراهيم دفاع از قوم لوط بود ، نه از خود لوط .


ملائكه نيز از كلام او همين را فهميدند ، و كلامش را بر ظاهرش باقي گذاشتند ، و در پاسخش گفتند ما از هر كس داناتريم كه چه كساني در آن قريه هستند ، و مي‏دانيم كه لوط و خانواده‏اش كساني نيستند كه سزاوار عذاب باشند ، و به زودي او و خانواده‏اش نجات مي‏يابند ، به جز همسرش كه او هلاك شدني است ، و چون همان طور كه گفتيم ملائكه از كلام ابراهيم (عليه‏السلام‏) دفاع از اهل قريه را فهميدند لذا در پاسخ گفتند : عذاب اهل قريه امري است حتمي ، همان طور كه آيات سوره هود هم به آن اشاره مي‏كند .


مفسرين در معناي جمله ان اهلها كانوا ظالمين و جمله قال ان فيها لوطا مشاجراتي طولاني دارند ، كه چون فايده از آن عايد نمي‏شد از نقلش خودداري كرديم ، خوانندگان مي‏توانند به تفاسير مفصل مراجعه كنند .


و لما ان جاءت رسلنا لوطا سي‏ء بهم ، و ضاق بهم ذرعا و قالوا لا تخف و لا تحزن ... ضمير جمع در هر دو بهم به كلمه رسل برمي‏گردد ، و حرف باء بر سر آن دو سببيت را مي‏رساند ، و چنين معنا مي‏دهد كه چون فرستادگان ما نزد لوط شدند به سبب ايشان بد حالي عارضش شد ، براي اينكه فرستادگان به صورت جواناني زيبا و امرد مجسم شده بودند ، لوط ترسيد مبادا مردم در باره آنان قصد سوء كنند ، كه اگر چنين شود او از دفاع از آنان ناتوان خواهد شد ، و در برابر ميهمانان شرمنده خواهد گشت .


و قالوا لا تخف و لا تحزن - يعني فرستادگان گفتند : مترس و اندوهناك مباش كه خطر يقيني و احتمال خطري كه تو را تهديد كند در بين نيست ، چون خوف هميشه به خاطر مكروهي پيدا مي‏شود كه احتمال وقوعش برود ، و اندوه وقتي مي‏آيد كه آن مكروه واقع شده


ترجمة الميزان ج : 16ص :186


باشد .


انا منجوك و اهلك الا امرءتك كانت من الغابرين - يعني ما تو و خانواده‏ات را نجات خواهيم داد ، مگر همسرت را كه از باقي‏ماندگان خواهد بود، يعني باقي‏ماندگان در عذاب .


و اين جمله علت نداشتن ترس و اندوه را بيان مي‏كند .


انا منزلون علي اهل هذه القرية رجزا من السماء بما كانوا يفسقون اين آيه بيان است براي جمله انا منجوك و اهلك و مي‏فرمايد : غير از تو و خانواده‏ات آنچه در قريه هست به خاطر فسقهايي كه مي‏كردند ، دچار عذابي مي‏شوند كه ما آن را از آسمان نازل خواهيم كرد .


و كلمه رجز به معناي عذاب است .


و لقد تركنا منها آية بينة لقوم يعقلون ضمير مؤنث در منها به قريه برمي‏گردد ، و ترك به معناي باقي گذاشتن است ، و معنايش اين است كه : ما از اين قريه تنها علامتي روشن باقي گذاشتيم ، براي مردمي كه تعقل دارند ، تا از ديدن آن عبرت گيرند و از خدا بترسند ، و آن علامت همان آثار و خرابه‏هايي است كه بعد از نزول عذاب از قريه باقي مي‏ماند .


و ليكن امروز معلوم نيست كه آن آثار كجا است .


و چه بسا گفته مي‏شود كه : بعد از جريان هلاكت آنان ، آب دريا آن شهر را گرفت ، و آن دريا همان بحر لوط است .


و ليكن از ظاهر آيه - بطوري كه ملاحظه مي‏كنيد - برمي‏آيد كه آثار اين شهر در زمان نزول آيات مورد بحث معروف بوده ، و از اين ظاهرتر اين جمله است كه در سوره حجر در باره همين آثار صراحتا فرموده : و انها لبسبيل مقيم و در سوره صافات آيه 138 فرموده : و انكم لتمرون عليهم مصبحين و بالليل ا فلا تعقلون .


و الي مدين اخاهم شعيبا فقال يا قوم اعبدوا الله و ارجوا اليوم الآخر و لا تعثوا في الأرض مفسدين در اين آيه حكايت مي‏كند كه شعيب مردم را به عبادت خدا ، يعني به توحيد مي‏خواند ، و اينكه به معاد معتقد شوند ، چون رجاي آخرت همان اعتقاد به معاد است ، و اينكه در زمين فساد نكنند ، و - به طوري كه بعضي از مورخين در تاريخ قوم مدين گفته‏اند - عمده‏ترين فسادانگيزي آنان در زمين عبارت بوده از كمفروشيو خيانت در كيل و وزن .



ترجمة الميزان ج : 16ص :187


فكذبوه فاخذتهم الرجفة ، فاصبحوا في دارهم جاثمين كلمه رجفة به طوري كه راغب گفته به معناي اضطراب و لرزش خيلي سخت است .


و كلمه جاثمين از ماده جثم است ، و جثم و همچنين جثوم در مكان ، به معناي نشستن در آن ، و يا زانو نهادن بر آن است ، و اين تعبير كنايه است از مرگ و معناي آيه اين است كه : اهل مدين شعيب را تكذيب كردند ، پس زلزله سختي ايشان را گرفت ، و صبح همه در خانه‏هايشان مرده بودند ، و ديگر از جاي خود حركت نكردند .


قرآن كريم در جاي ديگر در باره داستان مدين فرموده : و اخذت الذين ظلموا الصيحة فاصبحوا في ديارهم جاثمين - و نيز فرموده : فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود ، و از اين آيات برمي‏آيد كه اهل مدين هم دچار صاعقه شدند و هم زلزله .


و عادا و ثمود و قد تبين لكم من مساكنهم ... در اينجا سياق را تغيير داد ، تا تفنني در كلام شده باشد ، لذا نخست عاد را آورد ، و سپس ثمود را ، همچنان كه در آيه بعد ، نخست قارون را ذكر كرده ، سپس فرعون و بعد از او هامان را ، به خلاف داستانهاي اممي كه قبلا ذكر فرمود ، زيرا در آن داستانها نخست نام انبياي هر امتي را مي‏آورد ، مانند : نوح ، ابراهيم ، لوط و شعيب ، بعدا نام عاصيان آن امت‏ها را .


و دو كلمه عاد و ثمود در جمله مورد بحث منصوبند به فعلي تقديري ، و تقدير كلام و اذكر عادا و ثمود - به ياد آر عاد و ثمود را مي‏باشد .


و زين لهم الشيطان اعمالهم فصدهم عن السبيل و كانوا مستبصرين - زينت دادن شيطان اعمال ايشان را كنايه به استعاره است از اينكه شيطان اعمال زشتشان را مورد علاقه و محبتشان قرار داد ، و علاقه به آن را در آنان تشديد كرد ، و معناي اينكه فرمود : از راه بازشان داشت ، اين است كه : از راه خدا كه راه فطرت است بازشان داشت ، و لذا بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از مستبصر بودن آنان ، اين است كه : قبلا بر فطرت ساده انساني خود بودند ، و ليكن در آخر شيطان آن را از ايشان بگرفت ولي ظاهر آيه - همان طور كه در تفسير آيه كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين نيز گفتيم - اين است كه : عهد فطرت ساده و سالم قبل از


ترجمة الميزان ج : 16ص :188


بعثت نوح بوده ، و عاد و ثمود اقوامي بوده‏اند كه بعد از نوح مي‏زيسته‏اند ، پس معلوم مي‏شود مستبصر بودن آنان قبل از فريب شيطان ، اين بوده كه پيرو دين توحيد ، يعني دين فطرت بوده‏اند ، و تنها خدا را مي‏پرستيدند .


و قارون و فرعون و هامان و لقد جاءهم موسي بالبينات ، فاستكبروا في الأرض و ما كانوا سابقين كلمه سابقين استعاره به كنايه است از غلبه ، يعني قارون و فرعون و هامان كه مورد دعوت موسي قرار داشتند ، و در برابر دعوتش استكبار كردند با اين عكس العمل خود بر او غالب نيامدند و بقيه الفاظ آيه روشن است .


فكلا اخذنا بذنبه ... يعني هر يك از امت‏هاي نامبرده را به جرم گناهي كه داشتند گرفتيم ، اين اجمال قضيه است ، آن وقت شروع مي‏كند به تفصيل آن ، و مي‏فرمايد : فمنهم من ارسلنا عليه حاصبا ، بعضي‏ها را حاصبي بر او فرستاديم ، و حاصب به معناي سنگ است ، بعضي هم گفته‏اند : به معناي بادي است كه سنگريزه ببارد ، و بنا به معناي اول جمله مورد بحث با قوم لوط منطبق مي‏شود ، و بنابر معناي دوم با قوم عاد .


و منهم من اخذته الصيحة - بعضي از آنها را صيحه گرفت ، و اين قوم ثمود ، و قوم شعيب است و منهم من خسفنا به الأرض و بعضي از آنها را در زمين فرو برديم ، و اين اشاره به داستان قارون است ، و منهم من اغرقنا بعضي‏ها كساني بودند كه غرقشان كرديم و اين هم قوم نوح را شامل است و هم قوم فرعون و هامان را .


خداي سبحان بعد از تفصيل آن اجمال ، به همه داستانهايي كه تا اينجا بيان كرده بود برگشته ، عاقبت امت‏هاي نامبرده را با بياني عام شرح مي‏دهد ، و مي‏فرمايد آنچه اين اقوام را گرفتار ببلايي كرد كه بدان مبتلا شدند ، تنها ظلم خود آنها بود ، نه ظلم خدا ، و ما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون - خدا هرگز به آنان ظلم نكرد ، و ليكن اين خودشان بودند كه به خود ظلم مي‏كردند يعني خدا آن بلاها را به عنوان مجازات بر آنان نازل كرد ، چون دنيا دار فتنه و امتحان است ، و اين سنتي است الهي كه به هيچ وجه از آن چشم‏پوشي نمي‏شود ، پس هر كس هدايت بيابد براي خود يافته ، و هر كس گمراه شود آن نيز عليه خود او است .



ترجمة الميزان ج : 16ص :189


بحث روايتي


در كافي به سند خود از ابي عمرو زبيري ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در حديثي كه در آن معاني كفر را بيان كرده مي‏فرمايد : وجه پنجم از كفر ، كفر براءت است ، و آن كفري است كه در آيه و قال انما اتخذتم من دون الله اوثانا مودة بينكم في الحيوة الدنيا ثم يوم القيمة يكفر بعضكم ببعض و يلعن بعضكم بعضا بدان اشاره شده است كه معنايش يتبرء بعضكم من بعض - بيزاري مي‏جوييد يكي از ديگري مي‏باشد .


- تا آخر حديث - .


مؤلف : اين معنا در كتاب توحيد از علي (عليه‏السلام‏) در حديثي طولاني كه به سؤالات اشخاصي در باره تعارض آيات قرآني پاسخ داده آمده ، و فرموده : اين كفر كه در اين آيه هست به معناي بيزاري جستن است ، مي‏خواهد بفرمايد : بعضي از بعضي ديگر بيزاري مي‏جوييد ، و نظير اين آيه در سوره ابراهيم است كه در حكايت كلام ابليس مي‏فرمايد : اني كفرت بما اشركتمون من قبل - من به آنچه قبلا مرا در آن شركت مي‏داديد كافرم ، يعني بيزارم ، و نيز در حكايت گفتار ابراهيم مي‏فرمايد : كفرنا بكم يعني تبري مي‏جوييم از شما .


و در الدر المنثور است كه ابن مردويه ، از جابر روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از خذف - يعني ريگ و يا هسته خرما را بين دو سبابه نهادن ، و آن را به سوي چيزي پرتاب كردن - نهي فرمود ، و به آيه و تاتون في ناديكم المنكر استشهاد فرمود .


مؤلف : اين معنا از عده‏اي از صاحبان كتب حديث از ام هاني دختر ابي طالب (عليه‏السلام‏) نيز روايت شده ، و عبارت آن چنين است كه گفت : از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) معناي جمله و تاتون في ناديكم المنكر را پرسيدم ، فرمود رسمشان اين بود كه بر سر راه مي‏نشستند ، و ريگ به سوي عابرين مي‏انداختند ، و عابران را مسخره مي‏كردند .


و در كافي به سند خود از ابي زيد حماد ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن حديث نزول ملائكه بر ابراهيم ، و بشارت دادن وي فرمود : ابراهيم به ملائكه گفت : براي چه آمده‏ايد ؟ گفتند : براي هلاك ساختن قوم لوط ، پرسيد : حتي اگر صد نفر


ترجمة الميزان ج : 16ص :190


مؤمن در ميان آنان باشد باز هلاكشان مي‏كنيد ؟ جبرئيل گفت : نه ، پرسيد اگر پنجاه نفر باشد چطور ؟ گفت : نه ، پرسيد اگر سي نفر باشد چطور ؟ گفت : نه ، پرسيد اگر بيست نفر باشد چطور ؟ گفت : نه ، پرسيد اگر ده نفر باشد ؟ گفت : نه ، پرسيد اگر پنج نفر باشد ؟ گفت : نه ، پرسيد اگر يك نفر باشد ؟ گفت : نه ، ابراهيم اينجا اتخاذ سند كرد ، و گفت : لوط در بين آنان است ؟ گفتند : ما از هر كس بهتر مي‏دانيم كه در آنجا چه كساني هستند ، و او و اهلش را نجات خواهيم داد ، مگر همسرش را كه از باقي‏ماندگان در قريه است .


حسن بن علي (عليهماالسلام‏) فرموده : من از كلام ابراهيم غير اين را نمي‏فهمم كه او مي‏خواسته قوم را از عذاب نجات دهد ، همچنان كه قرآن در اين باره فرموده : يجادلنا في قوم لوط ابراهيم بر سر قوم لوط با ما مجادله مي‏كرد .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :