امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
971
ترجمه الميزان: سوره لقمان آيات 34 - 1


ترجمة الميزان ج : 16ص :311


( 31 )سوره لقمان مكي است وداراي سي و چهار آيه مي باشد ( 34)


سورة لقمان‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الم‏(1) تِلْك ءَايَت الْكِتَبِ الحَْكِيمِ‏(2) هُدًي وَ رَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِينَ‏(3) الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ هُم بِالاَخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ‏(4) أُولَئك عَلي هُدًي مِّن رَّبِّهِمْوَ أُولَئك هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏(5) وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَشترِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَن سبِيلِ اللَّهِ بِغَيرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَهَا هُزُواًأُولَئك لهَُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ‏(6) وَ إِذَا تُتْلي عَلَيْهِ ءَايَتُنَا وَلي مُستَكبراً كَأَن لَّمْ يَسمَعْهَا كَأَنَّ في أُذُنَيْهِ وَقْراًفَبَشرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ‏(7) إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ لهَُمْ جَنَّت النَّعِيمِ‏(8) خَلِدِينَ فِيهَاوَعْدَ اللَّهِ حَقًّاوَ هُوَ الْعَزِيزُ الحَْكيمُ‏(9) خَلَقَ السمَوَتِ بِغَيرِ عَمَدٍ تَرَوْنهَاوَ أَلْقَي في الأَرْضِ رَوَسي أَن تَمِيدَ بِكُمْ وَ بَث فِيهَا مِن كلّ‏ِ دَابَّةٍوَ أَنزَلْنَا مِنَ السمَاءِ مَاءً فَأَنبَتْنَا فِيهَا مِن كلّ‏ِ زَوْجٍ كَرِيمٍ‏(10) هَذَا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُوني مَا ذَا خَلَقَ الَّذِينَ مِن دُونِهِبَلِ الظلِمُونَ في ضلَلٍ مُّبِينٍ‏(11)


ترجمه آيات


به نام خدا ، كه رحمتي عمومي ، و رحمتي خاص مؤمنين دارد ، الم ( 1) .


اين آيه‏هاي كتابي است سراسر حكمت ، ( كتابي كه جايي براي لهو در آن نيست ) ( 2) .


كتابي كه هدايت و رحمت براي نيكوكاران است ( 3) .



ترجمة الميزان ج : 16ص :312


آن كساني كه نماز گزارند و زكات دهند ، و خود به دنياي ديگري يقين دارند ( 4) .


آنان قرين هدايتي از پروردگار خويشند ، وآنان خود رستگارانند ( 5) .


بعضي از مردم گفتار بازيچه را ميخرند ، تا بدون علم مردم را از راه خدا گمراه كنند ، و راه خدا را مسخره گيرند ، آنان عذابي خفت‏آور دارند ( 6) .


و چون آيه‏هاي ما را بر آنان بخوانند ، تكبركنان پشت كنند و بروند ، گويي آن را نشنيده‏اند ، تو گويي گوشهايشان كر است ، اينگونه افراد را به عذابي غم انگيز نويد ده ( 7) .


(در مقابل ) كساني كه ايمان آورده ، و كارهاي شايسته كرده‏اند ، بهشتهاي پر از نعمت دارند ( 8) .


كه جاودانه در آن متنعم باشند ، و اين وعده درست خدا است ، كه نه ضعف دراو راه دارد ، و نه لغو ، بلكه نيرومند و حكيم است ( 9) .


آسمان‏ها را بدون ستوني كه شما ببينيد بيافريد ، و در زمين لنگرها انداخت ، تا كه شما را نلرزاند و در آن از همه گونه جانوران پراكنده كرد ، و از آسمان آبي نازل كرديم ، و در آن همه گونه گياه خوب رويانديم ( 10) .


اين خلقت خدا است ، پس شما هم به من نشان دهيد ، غير از خدا كه شما خدايشان پنداشته‏ايد چه چيزي خلق كرده‏اند ، ( خودشان اعتراف دارند كه جز خدا خالقي نيست ، پس علت شركشان خلقت نيست ) ، بلكه علت شرك اين ستمكاران اين است كه در ضلالتي آشكار قرار دارند ( 11 ) .


بيان آيات


غرض اين سوره - به طوري كه آغاز و انجام آن ، و نيز سياق تمامي آيات آن اشاره مي‏كند - دعوت به توحيد و ايقان و ايمان به معاد ، و عمل به كليات شرايع دين است .


از ابتداي سوره پيداست كه در باره بعضي از مشركين نازل شده ، كه مردم را از راه خدا و شنيدن قرآن ، به وسيله تبليغاتي دروغ جلوگيري نموده ، مي‏خواستند مساله خدا و دين را از ياد مردم ببرند ، اتفاقا روايت وارده در تفسير آيه و من الناس من يشتري لهو الحديث ... - به طوري كه خواهيد ديد - نيز همين را مي‏گويد .


پس اين سوره نازل شد تا اصول عقايد و كليات شرايع حق را بيان نمايد ، و در برابر احاديث سرگرم كننده آنان مقداري از داستان لقمان و مواعظش را ايراد كرده است .


و اين سوره - به شهادت سياقي كه آيات آن دارد - در مكه نازل شده ، و يكي از آيات بر جسته آن آيه ذلك بان الله هو الحق و ان ما يدعون من دونه هو الباطل ... است .



ترجمة الميزان ج : 16ص :313


الم تلك آيات الكتاب الحكيم هدي و رحمة للمحسنين ... يوقنون تفسير مفردات اين آيات در سوره‏هاي قبل گذشت ، چيزي كه تذكرش لازم است اين است كه : كتاب را به لفظ حكيم توصيف كرده ، و اين دلالت دارد بر اينكه هيچ لهو الحديثي در آن وجود ندارد ، بلكه نقطه ضعف و درزي ندارد كه سخن باطل و لهو الحديث بخواهد آن را پر كند ، و نيز آن را توصيف كرد به دو وصف هدي و رحمة للمحسنين تا صفت حكيم بودن قرآن را تكميل كند ، پس قرآن به سوي واقع و حق هدايت مي‏كند ، و به واقع نيز مي‏رساند ، نه مثل لهو الحديث كه انسان را از مهمش باز داشته ، و به واقعي نمي‏رساند ، و نيز قرآن رحمت است ، نه نقمت تا از نعمت باز بدارد .


آن گاه محسنين را توصيف و معرفي نموده به اين كه نماز مي‏خوانند و زكات مي‏دهند ، كه دو ركن مهم عملند ، و به اين كه داراي ايقان به آخرتند ، و معلوم است كه يقين به آخرت مستلزم يقين به توحيد و رسالت و همه شرايط و مراحل تقوي نيز هست ، و همه اين توصيف‏ها كه براي كتاب كرده در مقابل لهو الحديث است ، و دارد به كسي كه گوش به لهو الحديث مي‏دهد ، مي‏گويد : به اين حقايق گوش كن ، نه به لهو الحديث .


و من الناس من يشتري لهو الحديث ليضل عن سبيل الله بغير علم و يتخذها هزوا ... كلمه لهو به معناي هر چيزي است كه آدمي را از مهمش باز بدارد ، و لهو الحديث آن سخني است كه آدمي را از حق منصرف نموده و به خود مشغول سازد ، مانند حكايات خرافي، و داستانهايي كه آدمي را به فساد و فجور مي‏كشاند ، و يا از قبيل سرگرمي به شعر و موسيقي و مزمار و ساير آلات لهو كه همه اينها مصاديق لهو الحديث هستند .


ليضل عن سبيل الله بغير علم - مقتضاي سياق اين است كه مراد از سبيل الله قرآن كريم ، و معارف حق و صحيح ، از اعتقادات ، و دستور العملها ، و به خصوص داستانهاي انبياء ، و امم گذشته بوده باشد ، چون لهو الحديث و خرافات ساخته و پرداخته فكر انسانهاست كه است دست به دست گشته ، در درجه اول معارض با اين داستانهاي حق و صحيح است ، و در درجه دوم بنيان ساير معارف حق و صحيح رادر انظار مردم سست نموده ، و سپس منهدم مي‏سازد .


مؤيد اين معنا جمله بعدي است كه مي‏فرمايد : و يتخذها هزوا ، يعني حديث را مسخره مي‏كند ، چون نام خرافات نيز حديث است ، و همين باعث و هن هر حديثي مي‏شود ، و سبب مي‏گردد مردم احاديث واقعي را نيز به سخريه بگيرند .


پس همان طور كه گفتيم مراد از سبيل الله ، قرآن است ، بدان جهت كه مشتمل بر


ترجمة الميزان ج : 16ص :314


قصص و معارف است ، و گويا مراد كسي كه خريدار لهو الحديث است اين است كه مردم را از قرآن منصرف نموده و گمراه نمايد ، و قرآن را به سخريه بگيرد بهاين كه به مردم بگويد اين نيز حديثي است مانند آن احاديث ، و اساطيري است چون آن اساطير .


جمله بغير علم متعلق به كلمه يضل است ، و در حقيقت وصف ضلالت گمراهان است ، نه ضلال گمراه كنندگان ، هر چند گمراه كنندگان نيز علم ندارند ، آنگاه ايشان را تهديد مي‏كند به اينكه اولئك لهم عذاب مهين - ايشان عذابي خوار كننده دارند ، چون در دنيا مغرور و متكبر بودند .


و اذا تتلي عليه آياتنا ولي مستكبرا كان لم يسمعها كان في اذنيه وقرا ... در اين آيه آن كسي را كه خريدار لهو الحديث بود ، توصيف مي‏كند و كلمه وقر به معناي بار سنگيناست ، و مراد از اينكه فرمود : گويا در دو گوشش وقر است اين است كه گويا چيزي به گوشهايش بسته كه از شنيدن جلوگيري مي‏كند .


بعضي هم گفته‏اند : اصلا اين كلمه كنايه از كري است .


و معناي آيه اين است كه چون بر اين خريدار لهو الحديث آيات قرآني ما قرائت مي‏شود ، پشت مي‏كند ، و از آن رو مي‏گرداند و استكبار مي‏ورزد ، مثل اينكه اصلا آن را نشنيده باشد ، گويي كر است ، پس تو او را به عذابي دردناك بشارت ده .


در سياق آيات مورد بحث ، هم ضمير مفرد به من يشتري برگردانده و فرموده : يشتري - مي‏خرد ، و ليضل - تا گمراه كند، و يتخذها - آن را مي‏گيرد تا رعايت لفظ شده باشد ، و هم ضمير جمع برگردانده و فرموده اولئك لهم - آنان برايشان تا رعايت معنا شده باشد ، چون خريدار لهو الحديث يك نفر نيست ، آنگاه مجددا چند ضمير مفرد برگردانيده و فرموده : عليه ، ولي ، يسمعها ، اذنيه تا باز رعايت لفظ شده باشد بعضي اين طور گفته‏اند ، ليكن ممكن است بگوييم به من يشتري لهو الحديث همه جا ضمير مفرد برگردانيده ، و ضمير جمع آيه قبلي به مجموع گمراه كننده و گمراه شده كه سياق بر او دلالت دارد بر مي‏گردد .


پس ضميرهاي مفرد همه به من كه مفرد است برگشته است .


ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم جنات النعيم ... العزيز الحكيم در اين آيه بعد از انذار آن خريدار ، و تهديدش به عذاب خوار كننده ، و سپس عذاب اليم ، رجوع شده است به بشارت محسنين ، و خوشدل ساختن آنان به بهشت نعيم جاودان ، كه


ترجمة الميزان ج : 16ص :315


خود او وعده داده ، و وعده‏اش حق است .


و چون غرض آن كسي كه خريدار لهو الحديث بوده اين بوده كه امر را بر فريب خوردگانش مشتبه سازد ، و بدين غرض قرآن را اساطير و افسانه‏هاي كهنه‏اي مانند افسانه‏هاي خودش پنداشته ، و آن را خوار شمرده است و هر چه از آيات آن بر او تلاوت شود اعتناء نمي‏كند ، و از پذيرفتنش استكبار مي‏كند ، و اين عمل خوار شمردن خداي سبحان است ، لذا در اين آيه اولا وعده به محسنين را با جمله وعد الله حقا تاكيد نمود ، و در ثاني خود را به عزت مطلق ستوده ، تا بفهماند او با خوار شمردن وي خوار نمي‏شود ، و نيز با حكمت مطلق ستوده ، تا بفهماند هيچ باطلي در سخن او نيست ، و نه هيچ خرافه و مزاحي .


آنگاه براي بار سوم خود را چنين ستوده ، كه تدبير مي‏كند امر آسمان‏ها و زمين و نبات و حيوان و انسان را ، چون آفريدگار آنهاست ، پس مي‏تواند اين دسته را وعده بهشتداده و آن دسته را وعده عذاب دهد ، و وعده او حق است ، و جمله خلق السموات بغير عمد ترونها ... ، در اين مقام است .


خلق السموات بغير عمد ترونها ... من كل زوج كريم در تفسير آيه الله الذي رفع السموات بغير عمد ترونها گفتيم كه كلمه ترونها احتمال دارد قيد توضيحي باشد ، و معنا اين باشد كه شما آسمانها را مي‏بينيد كه ستون ندارد ، و احتمال هم دارد قيد احترازي باشد و معنا چنين باشد كه : خدا آنها را بدون ستوني ديدني خلق كرده ، تا اشعار داشته باشد به اينكه آسمانها ستون دارد ، ليكن ديدني نيست .


و القي في الارض رواسي انتميد بكم - يعني كوه‏هاي شامخي در زمين نهاد ، تا زمين دچار اضطراب نگشته و شما را مضطرب نكند ، و اين خود اشعار دارد بر اينكه بين كوهها و زلزله‏ها رابطه‏اي مستقيم است .


و بث فيها من كل دابة - يعني در زمين از هر جنبده‏اي منتشر كرد .


و انزلنا من السماء ماء فانبتنا فيها من كل زوج كريم - يعني نازل كرديم از جهت بالاي سر شما آبي ، ( كه همان باران باشد ) ، و رويانديم در آن مقداري از هر دو جفت نباتي شريف ، كه منافع شما در آن است ، و برايتان فوايدي دارد .


در اين بيان اشاره است به اينكه نباتات نيز مانند حيوانات نر و ماده‏اند ، كه بحث


ترجمة الميزان ج : 16ص :316


مفصل آن در آياتي كه نظير اين آيه است گذشت .


در اين آيه التفاتي از غيبت ( القي ، بث - خداوند افكند و منتشر كرد ) ، به تكلم با غير ( ما از آسمان آب نازل كرديم ) به كار رفته - تا به طوري كه گفته‏اند - اشاره باشد به اينكه نسبت به اينكار خود يعني فرستادن آب عنايت بيشتري دارد .


هذا خلق الله فاروني ما ذا خلق الذين من دونه بل الظالمون في ضلال مبين بعد از آنكه خلقت و تدبير خود را نسبت به آسمانها و زمين و آنچه روي آنهاست به رخ آنان كشيد ، و با اين بيان ربوبيت و الوهيت خود را اثبات كرد ، اينك در اين آيه به ايشان تكليف مي‏فرمايد كه حال ، شما به من نشان دهيد ، خدايان شما اگر راستي اله و رب هستند ، چه چيزي خلق كرده‏اند ، تا اگر نتوانستند چيزي نشان دهند ، وحدانيت خداي تعالي در الوهيت و ربوبيت ثابت گردد .


و اگر به ايشان تكليف كرده كه به من نشان دهيد خدايانتان چه چيزي خلق كرده‏اند ، با اينكه مشركين اعتراف دارند كه خلقت تنها از خدا است ، و خلقت هيچ موجودي را مستند به آلهه خود نمي‏دانند ، تنها و تنها تدبير را مستند به آنها مي‏دانند ، از اين جهت است كه : خلقتي را بهخدا نسبت داده كه در عين اينكه خلقت است تدبير نيز هست ، و از تدبير جدا نيست ، پس اگر تدبير عالم به دست خدايان ايشان است بايد آنها نيز چون خدا چنين خلقت و تدبيري داشته باشند ، و چون خلقتي ندارند تدبيري نيز ندارند ، پس هيچ معبودي غير از او نيست ، و هيچ ربي سواي او وجود ندارد .


سياق آيه شريفه خطاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مردم است ، چون نوع اين خطابها جز به زبان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) درست در نمي‏آيد ، و معنا ندارد خدا به مردم بگويد به من نشان دهيد .


بحث روايتي


در مجمع البيان گفته آيه و من الناس من يشتري لهو الحديث ... در باره نضر بن حارث بن علقمة بن كلدة بن عبد الدار بن قصي بن كلاب نازل شد ، چون او مردي تاجر بود ، به ايران سفر مي‏كرد و در آن جا اخبار و افسانه‏هاي ايراني را از منابعش مي‏گرفت و مي‏آمد براي قريش تعريف مي‏كرد ، و به ايشان مي‏گفت : محمد از عاد و ثمود برايتان تعريف مي‏كند ، و من از


ترجمة الميزان ج : 16ص :317


رستم و اسفنديار و اكاسره ، مردم هم قصه‏هاي او را گوش مي‏دادند و به آيات قرآن گوش فرا نمي‏دادند ، ( نقل از كلبي) .


مؤلف : اين معنا در الدر المنثور از بيهقي از ابن عباس نيز آمده ، و بعيد نيست كه علت نزول همه سوره بوده باشد .


همچنان كه قبلا نيز بدان اشاره شد .


و در كتاب معاني الاخبار به سند خود از يحيي بن عباده ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در معناي لهو الحديث فرمود : يكي از مصاديق آن غناست .


مؤلف : اين معنا در كافي هم به سند وي از مهران از امام صادق (عليه‏السلام‏) ، و نيز به سندش از وشاء از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) ، و نيز به سندش از حسن بن هارون از آن جناب روايت شده است .


و در كافي به سند خود از محمد بن مسلم از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه گفت : من از آن جناب شنيدم كه مي‏فرمود غنا از آن گناهاني است كه خدا وعده آتش به مرتكبش داده ، آن گاه اين آيه را خواند : و من الناس من يشتري لهو الحديث ليضل عن سبيل الله بغير علم و يتخذها هزوا اولئك لهم عذاب مهين .


و نيز در همان كتاب به سند خود از ابي بصير روايت كرده كه گفت از امام باقر (عليه‏السلام‏) پرسيدم كسب زنان آوازخوان چطور است ؟ فرمود : اگر مي‏خواند تا مردها دورش جمع شوند حرام است ، و اگر براي عروسي‏ها دعوت مي‏شود عيبي ندارد ، و اين كلام خدا است كه مي‏فرمايد : و من الناس من يشتري لهو الحديث ليضل عن سبيل الله .


و در مجمع البيان گفته : ابو امامه از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه فرمود : آموختن غنا به زنان ، و كنيز مغنيه را فروختن حلال نيست ، و پول آن حرام است ، و خدا در تصديق اين فتوي در كتاب خود نازل كرده كه : و من الناس من يشتري لهو


ترجمة الميزان ج : 16ص :318


الحديث ... .


مؤلف : اين روايت را الدر المنثور هم از جمع كثيري از صاحبان كتب حديث از ابي امامه از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده است .


و نيز در همان كتاب است كه از امام صادق(عليه‏السلام‏) روايت شده كه آن جناب فرمود : لهو الحديث عبارت است از طعنه و استهزاي حق ، همان رفتاري كه ابو جهل و ياران او مي‏كردند ، و ابو جهل فرياد مي‏زد اي گروه قريش آيا مي‏خواهيد خبرتان دهم كه آن زقومي كه رفيقتان شما را از آن مي‏ترساند چيست ؟ آنگاه مي‏فرستاد تا كره و خرما مي‏آوردند ، مي‏گفت : اين همان زقوم است كه او شما را از آن مي‏ترساند ، امام صادق (عليه‏السلام‏) سپس فرمود : غنا نيز از مصاديق لهو الحديث است .


و در الدر المنثور است كه ابن ابي الدنيا ، از علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) روايت كرده كه فرمود : هيچ امتي كه در آن موسيقي باشد پاك و مقدس نشده و نمي‏شود .


و در تفسير قمي در روايت ابي الجارود از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در تفسير و من الناس من يشتري لهو الحديث ليضل عن سبيل الله بغير علم فرمود : اين شخص نضر بن حارث بن علقمة بن كلدة ، يك نفر از بني عبد الدار بن قصي است ، و اين نضر مردي دانا و داراي روايات و احاديث تاريخي بود ، و اشعار مردم را نيز مي‏دانست ، آيه شريفه او را ملامت كرده كه دنبال احاديث لغو مي‏رود ، ولي وقتي آيات ما بر او خوانده مي‏شود رو مي‏گرداند .


و نيز در همان كتاب از پدرش از حسين بن خالد روايت كرده كه گفت از ابو الحسن حضرت رضا (عليهماالسلام‏) پرسيدم معناي آيه و السماء ذات الحبك چيست ؟ حضرت انگشتان خود را مشبك نموده فرمود : آسمان اين طور محبوك به زمين است ، پرسيدم چطور محبوك به زمين است ، با اينكه خداي تعالي مي‏فرمايد : رفع السموات بغير عمد ترونها ؟ فرمود : سبحان الله مگر نفرموده بغير عمد ترونها ؟ عرض كردم : بله ، فرمود : پس معلوم مي‏شود ستوني هست ولي آن را نمي‏بينيد .



ترجمة الميزان ج : 16ص :319


وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا لُقْمَنَ الحِْكْمَةَ أَنِ اشكُرْ للَّهِوَ مَن يَشكرْ فَإِنَّمَا يَشكُرُ لِنَفْسِهِوَ مَن كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَني حَمِيدٌ(12) وَ إِذْ قَالَ لُقْمَنُ لابْنِهِ وَ هُوَ يَعِظهُ يَبُني لا تُشرِك بِاللَّهِإِنَّ الشرْك لَظلْمٌ عَظِيمٌ‏(13) وَ وَصيْنَا الانسنَ بِوَلِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلي وَهْنٍ وَ فِصلُهُ في عَامَينِ أَنِ اشكرْ لي وَ لِوَلِدَيْك إِلي الْمَصِيرُ(14) وَ إِن جَهَدَاك عَلي أَن تُشرِك بي مَا لَيْس لَك بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَاوَ صاحِبْهُمَا في الدُّنْيَا مَعْرُوفاًوَ اتَّبِعْ سبِيلَ مَنْ أَنَاب إِليثُمَّ إِلي مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ‏(15) يَبُني إِنهَا إِن تَك مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن في صخْرَةٍ أَوْ في السمَوَتِ أَوْ في الأَرْضِ يَأْتِ بهَا اللَّهُإِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ(16) يَبُني أَقِمِ الصلَوةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنكَرِ وَ اصبرْ عَلي مَا أَصابَكإِنَّ ذَلِك مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ(17) وَ لا تُصعِّرْ خَدَّك لِلنَّاسِ وَ لا تَمْشِ في الأَرْضِ مَرَحاًإِنَّ اللَّهَ لا يحِب كلَّ مخْتَالٍ فَخُورٍ(18) وَ اقْصِدْ في مَشيِك وَ اغْضض مِن صوْتِكإِنَّ أَنكَرَ الأَصوَتِ لَصوْت الحَْمِيرِ(19)


ترجمه آيات


به تحقيق لقمان را حكمت داديم ، ( و چون لازمه حكمت شكر منعم است ، به او گفتيم : ) خدا را سپاس بدار ، و هر كس سپاس بدارد به نفع خود سپاس مي‏دارد ، و هر كه كفران كند ، ( دود كفرانش به


ترجمة الميزان ج : 16ص :320


چشم خودش مي‏رود ، ) چون خدا بي نياز است ، ( از شكر نكردن خلق متضرر نمي‏شود ) ، و نيز ستوده است ، ( چه شكرش بگزارند و چه كفرانش كنند ) ( 12) .


و آن دم كه لقمان به پسر خويش كه پندش مي‏داد گفت : اي پسرك من ! به خدا شرك ميار ، كه شرك ، ستمي است بزرگ ( 13 ) .


ما انسان را در مورد پدر و مادرش ، و مخصوصا مادرش ، كه با ناتواني روز افزون حامل وي بوده ، و از شير بريدنش تا دو سال طول مي‏كشد ، سفارش كرديم ، و گفتيم : مرا ، و پدر و مادرت را سپاس بدار ، كه سرانجام به سوي من است ( 14) .


و اگر بكوشند تا چيزي را كه در مورد آن علم نداري با من شريك كني اطاعتشان مكن ، و در اين دنيا به نيكي همدمشان باش ، طريق كسي را كه سوي من بازگشته است پيروي كن ، كه در آخر بازگشت شما نيز نزد من است ، و از اعمالي كه مي‏كرده‏ايد خبرتان مي‏دهيم( 15 ) .


اي پسرك من ! اگر عمل تو هم وزن دانه خردلي ، آنهم پنهان در دل سنگي ، يا در آسمان يا در زمين باشد ، خدا آن را مي‏آورد ، كه خدا دقيق و كاردان است ( 16) .


اي پسرك من ! نماز به پا دار ، و امر به معروف و از منكر نهي كن ، و بر مصائب خويش صبر كن ، كه اين از كارهاي مطلوب است ( 17) .


اي پسرك من ، از در كبر و نخوت از مردم روي بر مگردان و در زمين چون مردم فرحناك راه مرو ، خدا خودپسندان گردن فراز را دوست نمي‏دارد ( 18) .


در راه رفتن خويش معتدل باش ، و صوت خود ملايم كن ، كه نامطبوع‏ترين آوازها آواز خران است ( 19 ) .


بيان آيات


در اين آيات اشاره شده به اينكه به لقمان حكمت داده شد ، و چند حكمت نيز از او در اندرز به فرزندش نقل شده ، و در قرآن كريم جز در اين سوره نامي از لقمان نيامده ، و اگر در اين سوره آمده ، به خاطر تناسبي است كه داستان سراسر حكمت او با داستان خريدار لهو الحديث داشته ، چون اين دو نفر در دو نقطه مقابل هم قرار دارند ، يك فرد انسان آن قدر دانا و حكيم است كه كلماتش راهنماي همه مي‏شود ، و در مقابل ، فرد ديگري يافت مي‏شود كه راه خدا را مسخره مي‏كند ، و براي گمراه كردن مردم اين در و آن در مي‏زند ، تا لهو الحديثي جمع آوري نمايد .



ترجمة الميزان ج : 16ص :321


و لقد آتينا لقمن الحكمة ان اشكر لله ... فان الله غني حميد كلمه حكمت - به طوري كه از موارد استعمالش فهميده مي‏شود - به معناي معرفت علمي است در حدي كه نافع باشد ، پس حكمت حد وسط بين جهل و جربزه است .


در جمله ان اشكر لله بعضي گفته‏اند : كلمه قلنا در تقدير است ، و معنايش اين است كه : بدو گفتيم ما را شكر بگزار ، ولي ظاهرا احتياجي به اين تقدير نيست ، و جمله مذكور تفسير حكمت دادن به لقمان است و مي‏خواهد بفرمايد حكمتي كه به لقمان داديم اين بود كه : خدا را شكر بگزار چون شكر عبارت است از به كار بردن هر نعمتي در جاي خودش ، به طوري كه نعمت ولي نعمت را بهتر وانمود كند ، و به كار بردن نعمت به اين نحو محتاج است به اينكه اول منعم ، و سپس نعمتهايش ، بدان جهت كه نعمت اوست شناخته شود ، سپس كيفيت به كار بردن در محلش ، آن طور كه لطف و انعام او را بهتر وانمود كند شناخته گردد ، پس حكمت دادن به لقمان ، لقمان را وادار كرد تا اين مراحل را در شكر طي كند ، و در حقيقت حكمت دادن به او مستلزم امر به شكر نيز هست .


در جمله ان اشكر لله التفاتي از تكلم به غيبت بهكار رفته ، چون قبلا سياق ، سياق تكلم با غير بود ، و مي‏فرمود : آتينا اين جا هم بايد فرموده باشد ان اشكر لنا و اگر اينطور نفرمود ، بدان جهت است كه تعبير به نا - ما در جمله آتينا از گوينده براي اظهار عظمت از قبال خودش و خدمه‏اش صحيح است ، ولي در مساله شكر صحيح نبود ، چون با توحيد در شكر تناسب نداشت .


و من يشكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان الله غني حميد اين آيه بي نيازي خدا را خاطرنشان مي‏سازد ، و مي‏فرمايد فايده شكر تنها به خود شاكر عايد مي‏شود ، همچنان كه ضرر كفران هم به خود كفران كننده عايد مي‏گردد ، نهبه خدا ، چون خدا غني مطلق است ، و احتياج به شكر كسي ندارد ، و چون حميد و محمود است ، چه شكرش بگزارند و چه نگزارند ، پس كفران هم به او ضرر نمي‏رساند .


و اگر در شكر تعبير به مضارع كرده ، كه دلالت بر استمرار دارد ، و در كفر تعبير به


ترجمة الميزان ج : 16ص :322


ماضي كرده ، كه تنها يك بار را مي‏رساند ، براي اين است كه شكر وقتي نافع است كه استمرار داشته باشد ، ولي كفر با يك بار هم ضررش خواهد رسيد .


و اذ قال لقمن لابنه و هو يعظه يا بني لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم عظمت هر عملي به عظمت اثر آن است، و عظمت معصيت به عظمت كسي است كه نافرماني‏اش مي‏شود ، چون كه مؤاخذه عظيم نيز عظيم است ، بنابر اين بزرگترين گناهان و نافرماني‏ها نافرماني خدا است ، چون عظمت كبريايي همه از او است ، و فوق هر عظمت و كبريايي است ، چون خدايي است بي شريك ، و بزرگترين نافرمانيهاي او اين است كه برايش شريك قائل شوي .


ان الشرك لظلم عظيم - در اين جمله عظمت شرك را مقيد به قيدي با مقايسه با ساير گناهان نكرد ، تا بفهماند كه عظمت ظلم شرك آن قدر است كه با هيچ گناه ديگري قابل قياس نيست .


و وصينا الانسان بوالديه ... إلي المصير اين آيه ، جمله معترضه‏اي است كه در وسط كلمات لقمان قرار گرفته ، و از كلمات او نيست ، و اگر در اينجا واقع شده ، براي اين است كه دلالت كند بر وجوب شكر والدين ، مانند شكر خدا ، بلكه شكر والدين ، شكر خدا است ، چون منتهي به سفارش و امر خداي تعالي است ، پس شكر پدر و مادر عبادت خدا و شكر اوست .


حملته امه وهنا علي وهن و فصاله في عامين - در اين جمله پاره‏اي از مشقات و اذيت‏ها كه مادر در حمل فرزند ، و تربيت او تحمل مي‏كند ، ذكر شده تا شنونده را به شكر پدر و مادر و بخصوص مادر وا بدارد .


كلمه وهن به معناي ضعف است ، و در آيه شريفه حال و به معناي صاحب وهن است ، ممكن هم هست مفعول مطلق باشد ، و تقدير كلام تهن وهنا علي وهن بوده باشد .


و كلمه فصال ، به معناي از شير جدا شدن ، و شير ندادن به بچه است ، و معناي اينكه فرمود : از شير گرفتنش در دو سال است ، يعني بعد از تحقق دو سال ، آن نيز محقق مي‏شود ، و در نتيجه مدت شير دادن دو سال مي‏شود ، و چون با آيه و حمله و فصاله ثلاثون شهرا - حملش و از شير گرفتنش سي ماه است ضميمه شود ، اين نكته به دست مي‏آيد كه كمترين مدت حاملگي زن شش ماه است ، كه در بحث روايتي آينده ، باز به اين نكته اشاره خواهدشد


ترجمة الميزان ج : 16ص :323


ان شاء الله .


ان اشكر لي و لوالديك الي المصير - اين جمله تفسير وصينا ... است ، و معنايش اين است كه وصيت ما همانا امر به شكر پدر و مادر بود ، همچنان كه امر به شكر خدا نيز كرديم ، و جمله الي المصير انذار و تاكيد امر به شكر است .


در اين جمله نيز التفاتي نظير التفات در جمله ان اشكر لله بكار رفته ، كه نكته‏اش نيز همان نكته است .


و ان جاهداك علي ان تشرك بي ما ليس لك به علم فلا تطعهما ... كنتم تعملون يعني اگر پدر و مادر به تو اصرار كردند كه چيزي را كه علم بدان نداري و يا حقيقت آن را نمي‏شناسي شريك من بگيري ، اطاعتشان مكن ، و براي من شريكي مگير ، و مراد از اينكه شريك مفروض حقيقتش نامعلوم است ، اين است كه چنين چيزي اصلا وجود ندارد ، و مجهول مطلقي است كه علم بدان تعلق نمي‏گيرد ، پس برگشت معنا به اين مي‏شود كه چيزي را كه چيزي نيست شريك من مگير ، اين حاصل آن چيزي است كه زمخشري در كشاف گفته ، و چه بسا آيه ا تنبئون الله بما لا يعلم في السموات و لا في الأرض اين معنا را تاكيد مي‏كند ، يعني به شريكي كه در همه اين عوالم وجود ندارد .


ولي بعضي ديگر از مفسرين گفته‏اند كلمه تشرك در اينجا به معناي تكفر و كلمه ما به معناي الذي است ، و معناي آيه اين است كه هر چه پدر و مادر به تو اصرار كردند كه به من كفر بورزي ، كفري كه هيچ دليل و حجتي بر آن نداشته باشي ، اطاعتشان مكن ، مؤيد اين احتمال اين است كه خداي تعالي در كلام مجيدش مكرر سلطان يعني برهان بر شرك را نفي كرده ، از آن جمله مثلا فرموده : ما تعبدون من دونه الا اسماء سميتموها انتم و آباؤكم ما انزل الله بها من سلطان و آيات ديگري نظير آن .


و صاحبهما في الدنيا معروفا و اتبع سبيل من اناب الي - اين دو جمله به منزله


ترجمة الميزان ج : 16ص :324


خلاصه و توضيحي است از مطالب دو آيه قبل ، كه سفارش والدين را مي‏كرد ، و از اطاعت آنان در مورد شرك به خدا نهي مي‏كرد .


مي‏فرمايد : بر انسان واجب است كه در امور دنيوي نه در احكام شرعي كه راه خدا است ، با پدر و مادر خود به طور پسنديده و متعارف مصاحبت كند ، نه به طور ناشايست ، و رعايت حال آن دو را نموده ، با رفق و نرمي رفتار نمايد ، و جفا و خشونت در حقشان روا ندارد ، مشقاتي كه از ناحيه آنان مي‏بيند تحمل نمايد ، چون دنيا بيش از چند روزي گذرا نيست ، و محروميتهايي كه از ناحيه آن دو مي‏بيند قابل تحمل است ، بخلاف دين ، كه نبايد به خاطر پدر و مادر از آن چشم پوشيد ، چون راه سعادت ابدي است ، پس اگر پدر و مادر از آنهايي باشند كه به خدا رجوع دارند ، بايد راه آن دو را پيروي كند ، و گر نه راه غير آن دو را ، كه با خدا انابه دارند .


از اين بيان روشن مي‏شود كه در جمله و اتبع سبيل من اناب الي اختصاري لطيف بكار رفته ، چون در عين كوتاهيش مي‏فهماند اگر پدر و مادر با خدا بودند ، بايد راهشان را پيروي كني ، و گر نه اطاعتشان بر تو واجب نيست ، و بايد راه غير آن دو را ، يعني راه كساني را كه با خدا هستند پيروي نمايي .


ثم الي مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون - يعني اين مطلبي كه گفته شد تكليف و وظيفه دنيايي شما است ، و سپس چيزي نمي‏گذرد كه به سوي من بر مي‏گرديد ، آن وقت شما را به حقيقت آنچه مي‏كرديد آگاه مي‏كنم ، و بر حسب كرده‏هايتان چه خير و چه شر حكم خواهم كرد .


از آنچه گذشت اين معنا روشن شد كه جمله في الدنيا سه نكته را در بر دارد ، اول اينكه مصاحبت به نيكي و معروف را منحصر مي‏كند در امور مادي و دنيايي ، نه امور ديني و معنوي ، دوم اينكه تكليف را سبك مي‏كند ، و مي‏فهماند تكليف مذكور هر چه هم دشوار باشد ، در چند روزي انگشت‏شمار ، و مدتي اندك به دوش شما است ، پس تحمل بار خدمت به آنان شما را خيلي به ستوه نياورد ، سوم اينكه مي‏فهماند اين كلمه در مقابل جمله ثم الي مرجعكم قرار دارد ، و در نتيجه سفارش مي‏شود به اينكه آخرت را در نظر داشته باشند .


يا بني انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكن في صخرة او في السموات او في الأرض يات بها الله ... مي‏گويند كه ضمير در انها به خصلت - كه يا خير است يا شر - ، بر مي‏گردد ، چون


ترجمة الميزان ج : 16ص :325


از سياق چنين بر مي‏آيد ، و در عين حال همين ضمير اسم كان ، و جمله مثقال حبة خبر آن است .


و مراد از بودن آن در صخره ، پنهان بودن و جايگير بودنش در شكم صخره محكم است ، يا در جوف آسمانها يا در دل زمين ، و مراد از آوردن آن ، حاضر كردنش براي حساب و جزاست .


فصل سابق از كلام لقمان كه نقل شد راجع به توحيد و نفي شريك بود ، و مضمون آيه مورد بحث فصل ديگري از كلام اوست ، كه مربوط به معاد و حساب اعمال است ، و معنايش اين است كه اي پسرم ! اگر آن خصلتي كه انجام داده‏اي ، چه خير و چه شر ، از خردي و كوچكي همسنگ يك دانه خردل باشد ، و همان عمل خرد و كوچك در شكم صخره‏اي ، و يا در هر مكاني از آسمانها و زمين باشد ، خدا آن را براي حساب حاضر خواهد كرد ، تا بر طبقش جزاء دهد ، چون خدا لطيف است ، و چيزي در اوج آسمانها و جوف زمين و اعماق دريا از علم او پنهان نيست و علم او به تمامي پنهان‏ها احاطه دارد ، خبيري است كه از كنه موجودات با خبر است .


يا بني اقم الصلوة و أمر بالمعروف و انه عن المنكر و اصبر علي ما اصابك ان ذلك من عزم الامور اين آيه و آيه بعدش جزو گفتار لقمان و مربوط به پاره‏اي از دستورات راجع به عمل و اخلاق پسنديده است .


از جمله اعمال ، نماز است ، كه عمود دين است ، و دنبال آن امر به معروف و نهي از منكر است ، و از جمله اخلاق پسنديده صبر در برابر مصائبي است كه به آدمي مي‏رسد .


و كلمه ذلك در جمله ان ذلك من عزم الامور اشاره است به صبر ، و اگر اشاره را به لفظ ذلك آورده ، كه براي دور است ، نه هذا كه براي نزديك است ، براي اين است كه به اهميت آن اشاره كرده باشد ، و بلندي مرتبه صبر را رسانده باشد .


و اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند اشاره است به همه مطالب قبلي ، كه عبارت است از نماز ، امر به معروف ، و نهي از منكر ، و صبر ، صحيح نيست ، چون تنها در اين آيه نيست كه صبر به عنوان عزم الامور ستوده شده ، بلكه اين مطلب مكرر در كلامخداي تعالي آمده ، از آن جمله فرموده : و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور و نيز فرموده : ان


ترجمة الميزان ج : 16ص :326


تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزم الامور .


كلمه عزم به طوري كه راغب گفته عبارت است از تصميم قلبي بر گذراندن و فيصله دادن به كاري ، و اگر صبر را كه همان حبس نفس از انجام امري است ، از عزم دانسته ، از اين جهت است كه عقد قلبي مادام كه سست نشده ، و اين گره دل باز نگشته ، انسان بر آن امري كه بر انجامش تصميم گرفته ، و در دل گره زده است ، پا بر جا و بر تصميم خود باقي است ، پس كسي كه بر امري صبر مي‏كند ، حتما در عقد قلبي‏اش و محافظت بر آن جديت دارد ، و نمي‏خواهد كه از آن صرفنظر كند ، و اين خود از قدرت و شهامت نفس است .


و اينكه بعضي گفته‏اند : معنايش اين است كه اين از عزيمت خدا ، و ايجاب او در امور است ، صحيح نيست ، و از لفظ آيه دور است .


و همچنين گفتار بعضي ديگر كه گفته‏اند كه عزم در لغت هذيل عبارت است از جزم .


و لا تصعر خدك للناس و لا تمش في الأرض مرحا ان الله لا يحب كل مختال فخور راغب گفته كلمه صعر به معناي كج بودن گردن ، و كلمه تصعير به معناي گرداندن گردن از نظرها از روي تكبر است، همچنان كه خداي تعالي فرمود : و لا تصعر خدك للناس ، و نيز گفته : كلمه مرح به معناي شدت خوشحالي ، و زياده روي در آن است .


و بنا به گفته وي معنا چنين مي‏شود كه : روي خود از در تكبر از مردم بر مگردان ، و نيز در زمين چون آنان كه بسيار خوشحالند راه مرو ، كه خدا دوست نمي‏دارد كساني را كه دستخوش خيلاء و كبرند ، و اگر كبر را خيلاء خوانده‏اند ، بدين جهت است كه آدم متكبر خود را بزرگ خيال مي‏كند ، و چون فضيلت براي خود خيال مي‏كند ، زياد فخر مي‏فروشد .


بعضي ديگر در معناي آيه گفته‏اند : معناي لا تصعر خدك للناس اين است كه در وقت حاجت ، گردن خود را از در تذلل و احساس خواري براي مردم كج مكن ، و در مقابل


ترجمة الميزان ج : 16ص : 327


هنگام بي نيازي هم غرور و خيلاء تو را نگيرد ليكن اين معنا با ذيل آيه نمي‏سازد ، چون در ذيل آيه مي‏فرمايد خدا متكبران را دوست نمي‏دارد .


و اقصد في مشيك و اغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير كلمه قصد در هر چيز به معناي حد اعتدال در آن است ، و كلمه غض به طوري كه راغب گفته به معناي نقصان در نگاه كردن و صدا كردن است ، و بنا به گفته وي غض صوت به معناي آهسته و كوتاه صدا كردن است ، و معناي آيه اين است كه در راه رفتنت ميانه‏روي را پيش گير ، و در صدايت كوتاه و ناقص آن را پيشه ساز ، كه ناخوش‏ترين صوت‏ها صوت خران است ، كه در نهايت بلندي است .


بحث روايتي


در كافي به سند خود از عبد الله بن سنان روايت كرده كه گفت از امام صادق (عليه‏السلام‏) شنيدم مي‏فرمود : يكي از گناهان كبيره عقوق والدين ، و يكي ديگر نوميدي از رحمت خدا ، و يكي ايمني از مكر اوست ، و روايت شده كه از هر گناهي بزرگتر شرك به خدا است .


و در كتاب فقيه در حقوقي كه از امام زين العابدين (عليه‏السلام‏) روايت كرده فرموده : بزرگترين حقخدا بر تو اين است كه او را بپرستي ، و چيزي شريكش نسازي كه اگر اينكار را به اخلاص كردي خداوند حقي براي تو بر خود واجب مي‏كند ، و آن اين است كه امور دنيا و آخرتت را كفايت مي‏كند .


و نيز فرمود : و اما حق مادرت اين است كه بداني او تو را طوري حمل كرد كه احدي ، احدي را آن طور حمل نمي‏كند ، آري او تو را در داخل شكم خود حمل كرد ، و از ميوه قلبش چيزي به تو داد ، كه احدي به احدي نمي‏دهد ، و او با تمامي اعضاي بدنش تو را محافظت نمود ، و باك نداشت از اينكه گرسنه و تشنه بماند ، بلكه پروايش همه از گرسنگي و تشنگي تو بود، او باك نداشت از اينكه برهنه بماند ، همه پروايش از برهنگي تو بود ، او هيچ پروايي


ترجمة الميزان ج : 16ص :328


نداشت از گرما ، ولي سعيش اين بود كه بر سر تو سايه بيفكند ، او به خاطر تو از خواب خوش صرفنظر كرد ، و تو را از گرما و سرما حفظ نمود ، همه اين تلاشها براي اين است كه تو مال او باشي ، و تو نمي‏تواني از عهده شكر او برآيي ، مگر با ياري و توفيق خدا .


و اما حق پدرت اين است كه بداني او ريشه تو است ، چون اگر او نبود تو نبودي ، پس هر وقت از خودت چيزي ديدي كه خوشت آمد ، بدان كه اصل آن نعمت پدر تو است، پس حمد خدا گوي ، و شكر پدر بجاي آر ، آن قدر كه با اين نعمت برابري كند ، و هيچ نيرويي نيست جز به وسيله خدا .


و در كافي به سند خود از هشام بن سالم ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : مردي نزد رسول اكرم (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفت و گفت : يا رسول الله به چه كس نيكي كنم ؟ فرمود به مادرت ، عرضه داشت : سپس به چه كس ؟ فرمود : به مادرت ، عرضه داشت : سپس به چه كس ؟ فرمود : به مادرت ، عرضه داشت : سپس به چه كس ؟ فرمود به پدرت .


و در مناقب آمده كه روزي حسين بن علي (عليهماالسلام‏) به عبد الرحمان بن عمرو بن عاص گذشت ، پس عبد الرحمان گفت : هر كه مي‏خواهد به مردي نظر كند كه محبوبترين اهل زمين است نزد اهل آسمان ، به اين شخص نظر كند ، كه دارد مي‏گذرد ، هر چند كه من بعد از جنگ صفين تاكنون با او همكلام نشده‏ام .


پس ابو سعيد خدري او را نزد آن جناب آورد ، حسين (عليه‏السلام‏) به او فرمود : آيا مي‏دانستي كه من محبوبترين اهل زمين نزد اهل آسمانم ، و با اين حال در صفين شمشير به روي من و پدرم كشيدي ؟ به خدا سوگند پدر من بهتر از من بود ، پس عبد الرحمان عذر خواهي كرد و گفت : آخر چه كنم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به خود من سفارش فرمود كه پدرت را اطاعت كن ، حضرت فرمود : مگر كلام خداي را نشنيدي كه فرمود : و ان جاهداك علي ان تشرك بي ما ليس لك به علم فلا تطعهما و نيز مگر از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نشنيده‏اي كه فرمود : اطاعت ( پدر و مادر و يا هر كس كه اطاعتش واجب است ) بايد كه معروف باشد ، و اطاعتي كه نافرماني خدا است معروف و پسنديده نيست ، و نيز مگر نشنيده‏اي كه هيچ مخلوقي در نافرماني خدا نبايد اطاعت شود .



ترجمة الميزان ج : 16ص :329


و در كتاب فقيه در ضمن كلمات كوتاه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده كه فرمود : لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق كه ترجمه‏اش در صفحه قبل گذشت .


و در كافي به سند خود از ابي بصير از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفت شنيدم مي‏فرمود : بپرهيزيد از گناهان كوچك ، كه آنها هم باز خواست كننده‏اي دارد ، ممكن است فكر كنيد كه گناه مي‏كنم و سپس از خدا طلب آمرزش مي‏كنم ، ولي خداي عز و جل مي‏فرمايد : سنكتب ما قدموا و آثارهم و كل شي‏ء احصيناه في امام مبين - به زودي مي‏نويسيم آنچه به دست خود از پيش فرستاده‏اند ، و آنچه اثر از ايشان بجاي مانده ، و ما هر چيزي را در كتابي آشكارا مي‏نويسيم و نيز فرموده : انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكن في صخرة او في السموات او في الأرض يات بها الله ان الله لطيف خبير كه ترجمه‏اش گذشت .


و نيز در همان كتاب به سند خود از معاويه بن وهب روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) پرسيدم بهترين چيزي كه با آن بندگان خدا به پروردگار خود تقرب مي‏جويند ، و نزد خدا محبوب‏ترين چيز است چيست ؟ فرمود : من بعد از معرفت هيچ چيزي بهتر از اين نماز سراغ ندارم ... .


و نيز در همان كتاب به سند خود از محمد بن فضيل ، از ابي الحسن ( رضا (عليه‏السلام‏) ، روايت كرده كه فرمود : نماز مايه تقرب هر پرهيزكار است .


و در مجمع البيان جمله و اصبر علي ما اصابك را تفسير كرده ، به مشقت‏ها و اذيت‏هايي كه در اثر امر به معروف و نهي از منكر به انسان مي‏رسد ، و اين تفسير را به علي (عليه‏السلام‏) نسبت داده .


و نيز جمله و لا تصعر خدك للناس ، را تفسير كرده به اينكه روي خود را به كلي از مردم مگردان ، و از كسي كه دارد با تو سخن مي‏گويد از در توهين اعراض مكن ، و اين معنا را به ابن عباس ، و امام صادق (عليه‏السلام‏) نسبت داده است .


و در الدر المنثور است كه طبراني ، و ابنعدي ، و ابن مردويه ، از ابي ايوب انصاري


ترجمة الميزان ج : 16ص :330


روايت كرده كه گفت : شخصي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از معناي جمله و لا تصعر خدك للناس پرسيد : فرمود : اينكه در استهزاء و توهين به اشخاص دهن كجي نموده لوچه آويزان كني .


و در مجمع البيان در ذيل جمله ان انكر الاصوات لصوت الحمير گفته كه : از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده كه فرمود : منظور ، عطسه كردن به صداي بلند و زشت است ، و همچنين اينكه كسي در سخن گفتن صداي خود را به طور ناخوشايندي بلند كند ، مگر اينكه در حال دعا يا قراءت قرآن باشد .


مؤلف : و در همه اين معاني كه گذشت مخصوصا در مساله عاق والدين ، روايات بسيار زيادي هست كه به منظور اختصار از نقلش خودداري كرديم .


گفتاري در داستان لقمان و پاره‏اي از كلمات حكمت آميزش در دو فصل


فصل اول نام لقمان در كلام خداي تعالي جز در سوره لقمان نيامده ، و از داستانهاي او جز آن مقدار كه در آيات و لقد آتينا لقمن الحكمة ان اشكر لله ... آمده ، سخني نرفته است ، ولي در داستانهاي او و كلمات حكمت آميزش روايات بسيار مختلف رسيده ، كه ما بعضي از آنها را كه با عقل و اعتبار سازگارتر است نقلمي‏كنيم .


در كافي از بعضي راويان اماميه ، و سپس بعد از حذف بقيه سند ، از هشام بن حكم روايت كرده كه گفت : ابو الحسن موسي بن جعفر (عليه‏السلام‏) به من فرمود : اي هشام خداي تعالي كه فرموده : و لقد آتينا لقمن الحكمة منظور از حكمت فهم و عقل است .


و در مجمع البيان گفته : نافع از ابن عمر روايت كرده كه گفت : از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شنيدم مي‏فرمود : به حق مي‏گويم كه لقمان پيغمبر نبود ، و ليكن بنده‏اي بود كه بسيار فكر مي‏كرد ، و يقين خوبي داشت ، خدا را دوست مي‏داشت ، و خدا هم او را دوست بداشت ، وبه دادن حكمت به او منت نهاد .



ترجمة الميزان ج : 16ص :331


روزي در وسط روز خوابيده بود كه ناگهان ندايي شنيد : اي لقمان ! آيا مي‏خواهي خدا تو را خليفه خود در زمين كند ، تا بين مردم به حق حكم كني ؟ لقمان صدا را پاسخ داد كه : اگر پروردگارم مرا مخير كند ، عافيت را مي‏خواهم ، و بلاء را نمي‏پذيرم ، ولي اگر او اراده كرده مرا خليفه كند سمعا و طاعتا ، براي اينكه ايمان و يقين دارم كه اگر او چنين اراده‏اي كرده باشد ، خودش ياريم نموده و از خطا نگهم مي‏دارد .


ملائكه - به طوري كه لقمان ايشان را نمي‏ديد - پرسيدند : اي لقمان چرا ؟ گفت : براي اينكه هيچ تكليفي دشوارتر از قضاوت و داوري نيست ، و ظلم آن را از هر سو احاطه مي‏كند ، اگر در داوري راه صواب رود اميد نجات دارد ، نه يقين به آن ، ولي اگر راه خطا رود راه بهشت را عوضي رفته است ، و اگر انسان در دنيا ذليل و بي اسم و رسم باشد ، ولي در آخرت شريف و آبرومند ، بهتر است از اينكه در دنيا شريف و صاحب مقام باشد ، ولي در آخرت ذليل و بي مقدار ، و كسي كه دنيا را بر آخرت ترجيح دهد ، دنيايش از دست مي‏رود ، و به آخرت هم نمي‏رسد .


ملائكه از منطق نيكوي او تعجب كردند ، لقمان به خواب رفت ، و در خواب حكمت به او داده شد ، و چون از خواب برخاست به حكمت سخن مي‏گفت و او با حكمت خود براي داوود وزارت مي‏كرد ، روزي داوود به او گفت : اي لقمان خوشا به حالت كه حكمت به تو داده شد ، و بلاي نبوت هم از تو گردانده شد .


و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابو هريره روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : آيا مي‏دانيد لقمان چه بوده ؟ گفتند : خدا و رسولش داناتر است فرمود : حبشي بود .


فصل دوم در تفسير قمي به سند خود از حماد روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) از لقمان سراغ گرفتم ، كه چه كسي بود ؟ و حكمتي كه خدا به او ارزاني داشت چگونه بود ؟ فرمود آگاه باش كه به خدا سوگند حكمت را به لقمان به خاطر حسب و دودمان و مال و فرزندان و يا درشتي در جسم و زيبايي رخسار ندادند ، و ليكن او مردي بود كه در برابر امر خدا سخت نيرومندي به خرج مي‏داد و به خاطر خدا از آنچه خدا راضي نبود دوري مي‏كرد ، مردي ساكت و فقير احوال بود ، نظري عميق و فكري طولاني و نظري تيز داشت ، همواره


ترجمة الميزان ج : 16ص :332


مي‏خواست تا از عبرت‏ها غني باشد و هرگز در روز نخوابيد ، و هرگز كسي او رادر حال بول و يا غايط و يا غسل نديد ، بس كه در خودپوشي مراقبت داشت ، و نظرش بلند و عميق بود ، و مواظب حركات و سكنات خويش بود ، هرگز از ديدن يا شنيدن چيزي نخنديد ، چون مي‏ترسيد گناه باشد ، و هرگز خشمگين نشد ، و با كسي مزاح نكرد ، و چون چيزي از منافع دنيا عايدش مي‏شد اظهار شادماني نمي‏كرد ، و اگر از دست مي‏داد اظهار اندوه نمي‏نمود ، زناني بسيار گرفت ، و خدا فرزنداني بسيار به او مرحمت نمود ، و ليكن بيشتر آن فرزندان را از دست داد ، و بر مرگ احدي از ايشان نگريست .


لقمان هرگز از دو نفر كه نزاع و يا كتك‏كاري داشتند نگذشت ، مگر آنكه بين آن دو را اصلاح كرد ، و از آن دو عبور نكرد ، مگر وقتي كه دوستدار يكديگر شدند ، و هرگز سخن نيكو از احدي نشنيد ، مگر آنكه تفسيرش را پرسيد ، و پرسيد كه اين سخن را از كه شنيده‏اي ؟ لقمان بسيار با فقهاء و حكما نشست و برخاست مي‏كرد ، و به ديدن قاضيان و پادشاهان و صاحبان منصب مي‏رفت ، قاضيان را تسليت مي‏گفت ، و برايشان نوحه‏سرايي مي‏كرد ، كه خدا به چنين كاري مبتلايشان كرده ، و براي سلاطين و ملوك اظهار دلسوزي و ترحم مي‏نمود ، كه چگونه به ملك و سلطنت دل بسته ، و از خدا بي خبر شده‏اند ، لقمان بسيار عبرت مي‏گرفت ، و طريقه غلبه بر هواي نفس را از ديگران مي‏پرسيد ، و ياد مي‏گرفت ، و با آن طريقه همواره با هواي نفس در جنگ بود ، و از شيطان احتراز مي‏جست ، و قلب خود را با فكر ، و نفس خويش را با عبرت ، مداوا مي‏كرد ، هرگز سفر نمي‏كرد مگر به جايي كه برايش اهميت داشته باشد ، به اين جهات بود كه خدا حكمتش بداد ، و عصمتش ارزاني داشت .


و خداي تبارك و تعالي دستور داد به طوائفي از فرشتگان كه در نيمه روزي كه مردم به خواب قيلوله رفته بودند ، لقمان را ندا دهند - به طوري كه صداي ايشان را بشنود ، ولي اشخاص ايشان رانبيند - كه : اي لقمان آيا مي‏خواهي خدا تو را خليفه خود در زمين كند ؟ تا فرمانفرماي مردم باشي ؟ لقمان گفت : اگر خدا بدين شغل فرمانم دهد كه سمعا و طاعتا ، چون اگر او اينكار را از من خواسته باشد ، خودش ياريم مي‏كند ، و راه نجاتم مي‏آموزد ، و از خطا نگهم مي‏دارد ، ولي اگر مرا مخير كند من عافيت را اختيار مي‏كنم .


ملائكه گفتند : اي لقمان چرا ؟ گفت براي اينكه داوري بين مردم در دشوارترين موقعيت‏ها براي حفظ عصمت است ، و فتنه و آزمايشش از هر جاي ديگر سخت‏تر و بيشتر است و آدمي بيچاره مي‏ماند ، و كسي هم كمكش نمي‏كند، ظلم از چهار سو احاطه‏اش نموده ، كارش به يكي از دو احتمال مي‏انجامد ، يا اين است كه در داوري‏اش رأي و نظريه‏اش مطابق


ترجمة الميزان ج : 16ص :333


حق و واقع مي‏شود ، كه در اين صورت جا دارد كه سالم باشد ، و احتمال آن هست ، و يا اين است كه راه را عوضي مي‏رود كه در اين صورت راه بهشت را عوضي مي‏رود و هلاكتش قطعي است ، و اگر آدمي در دنيا ذليل و ضعيف باشد آسان‏تر است تا آنكه در دنيا رئيس و آبرومند بوده ولي در آخرت ذليل و ضعيف باشد ، از سوي ديگر كسي كه دنيا را بر آخرت ترجيح دهد هم در دنيا خاسر و زيانكار است ، و هم در آخرت ، چون دنيايش تمام مي‏شود ، و به آخرت هم نمي‏رسد .


ملائكه از حكمت او به شگفت آمده ، خداي رحمان نيز منطق او را نيكو دانست ، پس همين كه شام شد ، و در بستر خوابش آرميد ، خدا حكمت را بر او نازل كرد ، به طوري كه از فرق سر تا قدمش را پر كرد ، و او خود در خواب بود كه خدا پرده و جامعه‏اي از حكمت بر سراسر وجود او بپوشانيد .


لقمان از خواب بيدار شد ، در حالي كه قاضي‏ترين مردم زمانش بود ، و در بين مردم مي‏آمد ، و به حكمت سخن مي‏گفت ، و حكمت خود را در بين مردم منتشر مي‏ساخت .


سپس امام صادق (عليه‏السلام‏) فرمود : بعد از آنكه فرمان خلافت به او داده شد ، و او نپذيرفت ، خداي عز و جل ملائكه را فرمود تا داوود را به خلافت ندا دهند ، داوود پذيرفت بدون اينكه شرطي را كه لقمان كرده بود به زبان آورد پس خداي عز و جل خلافت در زمين را به او داد ، و چند مرتبه مبتلا به آزمايش شد ، و در هر دفعه پايش بطرف خطا لغزيد و خدا او را نگهداري نموده و از آن انحرافش در گذشت .


لقمان بسيار بديدن داوود مي‏رفت ، و او را اندرز مي‏داد ، و مواعظ و حكمت‏ها و علوم بسيار در اختيارش مي‏گذاشت ، و داوود همواره به او مي‏گفت : خوشا به حالت اي لقمان ، كه حكمت به تو داده شد ، و به بلاي خلافت هم گرفتار نگشتي ، و به داوود خلافت داده شد و به حكم و فتنه گرفتار آمد .


آن گاه امام صادق (عليه‏السلام‏) در ذيل آيه و اذ قال لقمن لابنه و هو يعظه : يا بني لا تشرك بالله ، ان الشرك لظلم عظيم فرمود : لقمان پسرش باثار را وقتي اندرز مي‏داد آن قدر كلماتش نافذ بود كه فرزندش در نهايت درجه تاثر قرار مي‏گرفت .


اي حماد از جمله مواعظي كه به فرزندش كرد يكي اين بود كه : اي پسرم ! تو از آن روزي كه به دنيا افتادي ، پشت به دنيا و رو به آخرت كردي ، و خانه‏اي كه داري به طرف آن مي‏روي نزديك‏تر به تو است ، از خانه‏اي كه از آن دور مي‏شوي ، پسرم همواره با علما بنشين ، و با دو زانوي خود مزاحمشان شو ، ولي با آنان مجادله مكن ، كه اگر چنين كني از تعليم تو


ترجمة الميزان ج : 16ص :334


دريغ مي‏ورزند ، و از دنيا بقدر بلاغ و رفع حاجت بگير ، و يك باره ترك آن مگوي ، و گر نه سربار جامعه خواهي شد ، و در دنيا آن چنان داخل مشو كه به آخرتت ضرر رساند ، آن قدر روزه بگير كه از شهوتت جلوگيري كند ، و آن قدر روزه مگير كه از نماز بازت دارد ، زيرا نماز نزد خدا محبوبتر از روزه است .


پسرم دنيا دريايي است عميق ، كه دانشمنداني بسيار در آن هلاك شدند ، و چون چنين است تو كشتي خود را در اين دريا از ايمان بساز ، و بادبان آن را از توكل قرار ده ، و آذوقه‏اي از تقواي خدا در آن ذخيره كن ، اگر نجات يافتي ، به رحمت خدا يافته‏اي و اگر هلاك شدي به گناهانت شده‏اي .


پسرم اگر طفل صغيري را در كودكي ادب كني ، تو را در بزرگي سود مي‏رساند و تو از آن بهرمند شوي ، و معلوم است كسي كه براي ادب ارزشي قائل است ، نسبت به آن اهتمام مي‏ورزد ، و كسي كه بدان اهتمام بورزد نخست راه بكاربستنش را مي‏آموزد و كسي كه مي‏خواهد راه تاديب را بياموزد ، سعي و كوشش بسيار مي‏شود ، و كسي كه سعي و كوشش را در طلب آن بسيار كرد قدم قدم به نفع آن بر مي‏خورد ، و آن را عادت خود قرار مي‏دهد .


آري خواهي ديد كه تو خود جانشين گذشتگان خود شده‏اي ، و از جانشين خودت سود مي‏بري ، و هر صاحب رغبتي به تو اميد مي‏بندد ، كه از ادبت چيزي بياموزد ، و هر ترسنده‏اي از صولتت هراسناك مي‏شود .


زنهار ، كه به خاطر بدست آوردن و طلب غير علم و ادب ، در طلب ادب دچار كسالت نشوي ، و اگر در امر دنيا شكست خوردي ، زنهار كه در امر آخرت مغلوب نشوي ، و بدان كه اگر طلب علم از تو فوت شود ، در امر آخرتت شكست خورده‏اي ، و در روزها و شبها و ساعتهايت بهره‏اي بگذار براي طلب علم ، براي اينكه عمر گرانمايه را هيچ چيز چون ترك علم ضايع نمي‏كند .


و مبادا كه هرگز با اشخاص لجوج در افتي ، و هرگز با مردي فقيه جدال مكن ، و هرگز با صاحب سلطنتي دشمني مورز ، و با هيچ ستمگري سازگاري و دوستي مكن ، و با هيچ فاسقي برادري مورز ، و با هيچ متهمي رفاقت مكن ، و علم خود را مانند پولت گنجينه كن ، و بهر كس و ناكس عرضه مدار .


پسرم از خداي عز و جل آنچنان بترس كه اگر در قيامت نيكيهاي همه نيكان جن و انس را داشته باشي باز ترس آن داشته باشي كه عذابت كند ، و از خدا اميد رحمت داشته باش آنچنان كه اگر در روز قيامت تمامي گناهان جن و انس را داشته باشي ، باز احتمال و


ترجمة الميزان ج : 16ص :335


اميد اينكه خدا تو را بيامرزد داشته باشي .


پسرش به او گفت : پدر جان چطور چنين چيزي ممكن است ، كه در عين داشتن چنان خوفي ، اين چنين اميدي هم داشته باشم ، و اين دو حالت متضاد در يك دل چگونه جمع مي‏شود ؟ لقمان گفت : پسرم اگر قلب مؤمن را بيرون آرند ، در آن دو نور يافت مي‏شود ، نوري براي خوف ، و نوري براي رجاء و اگر آن دو را با مقياسي بسنجند ، برابر همند ، هيچ يك از ديگري حتي به سنگيني يك ذره بيشتر نيست ، و كسي كه به خدا ايمان دارد ، به گفته او نيز ايمان دارد ، و كسي كه به گفته او ايمان داشته باشد ، به فرمان او عمل مي‏كند ، و كسي كه به فرمان او عمل نكند ، گفتار او را تصديق نكرده ، پس اين حالات دل هر يك گواه ديگري است .


پس كسي كه به راستي ايمان به خدا داشته باشد ، براي خدا عمل را خالص و خيرخواهانه انجام مي‏دهد ، و كسي كه براي خدا عمل را خالص و خيرخواهانه انجام دهد ، براستي ايمان به خدا دارد ، و كسي كه خدا را اطاعت مي‏كند ، از او هراسناك نيز هست ، و كسي كه از خدا هراسناك باشد او را دوست هم دارد ، و كسي كه او را دوست بدارد ، اوامرش را پيروي مي‏كند ، و كسي كه پيرو اوامر خدا باشد ، مستوجب بهشت و رضوان او مي‏شود ، و كسي كه پيروي خشنودي خدا نكند ، از غضب او هيچ باكي ندارد ، و پناه مي‏بريم به خدا از غضب او .


پسرم به دنيا ركون و اعتماد مكن ، و دلت را مشغول بدان مدار ، چون خداي تعالي هيچ خلقي را خوارتر از دنيا نيافريده ، آيا نمي‏بيني كه نعيم دنيا را مزد و پاداش مطيعان نكرده ، و آيا نمي‏بيني كه بلاي دنيا را عقوبت گنه‏كاران قرار نداده ؟ .


ودر كتاب قرب الاسناد ، هارون ، از ابن صدقه ، از جعفر بن محمد از پدرش (عليهماالسلام‏) روايت كرده كه فرمود : شخصي از لقمان پرسيد : آن چه دستوري است كه جامع همه حكمتهاي تو باشد ؟ گفت : اينكه خود را در باره چيزي كه برايم ضمانت كرده‏اند به زحمت نيندازم ، و آنچه را كه به خود من واگذار نموده‏اند ضايع نكنم ، ( يعني عمر خود را صرف رزقي كه ضامن آن شده‏اند نسازم ، و در باره سعادت آخرتم كه به خود من واگذار نموده‏اند اهمال نكنم) .



ترجمة الميزان ج : 16ص :336


و در بحار از قصص الانبياء به سند خود از جابر از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : از جمله نصايحي كه لقمان به فرزندش كرد ، يكي اين است كه : پسرم اگر در باره مردن شك داري ، خواب را از خودت بردار ، و هرگز نمي‏تواني چنين كني ، و اگر در باره قيامت شك داري ، بيداري را از خودت بردار ، و هرگز نمي‏تواني .


براي اينكه اگر در اين اندرز من دقت كني خواهي ديد كه نفس تو به دست ديگري اداره مي‏شود ، و نيز خواهي دانست كه خواب به منزله مرگ ، و بيداري بعد از خواب به منزله بعث بعد از مردن است .


و نيز فرمود : لقمان به فرزندش گفت : پسرم زياد نزديكش مشو ، كه از آن دور خواهي ماند ، و زياد هم دور مشو كه خوار خواهي گشت ، ( يعني در طلب دنيا ميانه‏رو باش ) .


و نيز فرموده : پسرم هر جنبنده‏اي مثل خود را دوست مي‏دارد ، مگر فرزند آدم كه هم افق خود را - در مزيتي از مزايا - دوست نمي‏دارد ، و متاعي كه داري نزد خواهان آن عرضه بدار ، ( و گر نه بازارش كساد خواهد شد ) همانطور كه بين گرگ و گوسفند هرگز دوستي برقرار نمي‏گردد ، همچنين بين نيكوكار و فاجر دوستي برقرار نمي‏شود ، ( پسرم ) هر كه با قير سر و كار پيدا كند ، سرانجام به قير آلوده مي‏شود ، آميزش با فاجران نيز چنين است ، عاقبت از او ياد مي‏گيرد ، ( چون نفس انسان خود پذير است ) ، ( پسرم ) هر كس سر و كله زدن و مجادله را دوست بدارد ، عاقبت زبانش به فحاشي باز خواهد شد ، و هر كس به جايي ناباب قدم نهد ، عاقبت متهم مي‏شود ، و كسي كه همنشيني با بدان كند ، سالم نمي‏ماند ، و كسي كه اختيار زبان خود را در كف ندارد ، سرانجام پشيمان مي‏شود .


و نيز در اندرز فرزندش فرمود : پسرم صد دوست بگير ، ولي يك دشمن مگير ، پسرم وظيفه‏اي نسبت به خلاق خود داري ، و وظيفه‏اي نسبت به خلقت ، اما خلاق تو همان دين تو است ، و خلق تو عبارت است از طرز رفتارت در بين مردم ، پس مراقب باش خلقت را مبغوض و منفور مردم مسازي و به همين منظور محاسن اخلاق را ياد بگير .


پسرم بنده اخيار باش ، ولي فرزند اشرار مباش ، فرزندم امانت را بپرداز ، تا دنيا و آخرتت سالم بماند ، و امين باش كه خدا خائنين را دوست ندارد ، پسرم اين طور مباش كه به مردم نشاندهي كه از خدا مي‏ترسي ، و در قلب بي‏پرواي از او باشي .


و در كافي به سند خود از يحيي بن عقبه از دري از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت


ترجمة الميزان ج : 16ص :337


كرده كه گفت : از جمله مواعظي كه لقمان به فرزندش كرد اين بود كه : پسرم مردم قبل از زمان تو براي فرزندان خود جمع كردند ، و الآن تو مي‏بيني كه نه آنچه جمع كرده بودند مانده است ، و نه آن فرزندان كه برايشان جمع كردند ، آخر مگر نه اين است كه تو بنده‏اي اجير هستي كه مامور شده‏اي كاري را انجام دهي ، و وعده‏ات دادند كه در مقابل مزدت بدهند ؟ پس عملت را مستوفي و كامل انجام بده ، تا اجرت را كامل دهند .


و در اين دنيا چون گوسفندي مباش كه در زراعتي سبز و خرم بيفتد و بچرد تا چاق شود .


چون آن حيوان هر چه زودتر چاق شود ، به كارد قصاب نزديك‏تر شده است ، و ليكن دنيا را به منزله پلي بگير ، كه بر روي نهري زده باشند ، كه تو از آن بگذري و رهايش كني ، و ديگر تا ابد به سوي آن برنگردي ، پس بايد آن را خراب كني ، نه اينكه تعمير نمايي ، چون تو مامور به تعمير آن نيستي .


و نيز بدان كه تو به زودي و در فردايي نزديك وقتي پيش خداي عز و جل بايستي ، از چهار چيز بازخواست خواهي شد ، از جواني‏ات كه در چه راهي تباه كردي ، و از عمرت كه در چه فاني‏اش ساختي ، و از مالت كه از كجا آوردي و در كجا مصرف نمودي ، پس خود را آماده كن و جوابي مهيا بساز ، و از آنچه از دنيا از كفت رفته غم مخور ، چون اندك دنيا دوام و بقاء ندارد ، و بسيارش از گزند بلاء ايمن نيست ، پس حواست را جمع كن ، و سخت در كار خويش بكوش ، و پرده از روي خود كنار زن ، و متعرض رحمت پروردگارت شو ، و در دلت همواره توبه را تجديد كن ، و در زمان فراغتت در عمل شتاب كن قبل از آن كه مرضها و بلاها به سوي تو روي آورند ، و قبل از آنكه ايامت به سر آيد و مرگ بين تو و خواسته‏هايت حائل شود .


و در بحار از قصص نقل كرده كه به سند خود از حماد از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفت : لقمان به پسرش گفت : پسر جان ! زنهار از كسالت و بد خلقي و كم صبري ، كه با داشتن اين چند عيب هيچدوستي با تو دوام نمي‏آورد ، و همواره در امور خود ملازم وقار و سكينت باش ، و نفس خود را بر تحمل زحمات برادران صابر كن ، و با همه مردم خوش خلق باش .


پسرم اگر مال دنيايي نداشتي كه با آن صله رحم كني ، و بر برادران تفضل نمايي ، حسن خلق و روي خوش داشته باش ، چون كسي كه حسن خلق دارد اخيار او را دوست مي‏دارند ، و فجار از او دوري مي‏نمايند ، پسر جان ! به آنچه خدا قسمت تو كرده قانع باش تا


ترجمة الميزان ج : 16ص :338


زندگي تو با صفا شود ، پس اگر خواستي عزت دنيا برايت جمع شود ، طمعت را از آنچه در دست مردم است ببر ، چون انبياء و صديقين اگر رسيدند به آنچه كه رسيدند به سبب قطع طمعشان بود .


مؤلف : اخبار در مواعظ لقمان بسيار زياد است ، ما به منظور اختصار به همين مقدار اكتفاء كرديم .



ترجمة الميزان ج : 16 ص :339


أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سخَّرَ لَكُم مَّا في السمَوَتِ وَ مَا في الأَرْضِ وَ أَسبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظهِرَةً وَ بَاطِنَةًوَ مِنَ النَّاسِ مَن يجَدِلُ في اللَّهِ بِغَيرِ عِلْمٍ وَ لا هُدًي وَ لا كِتَبٍ مُّنِيرٍ(20) وَ إِذَا قِيلَ لهَُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ ءَابَاءَنَاأَ وَ لَوْ كانَ الشيْطنُ يَدْعُوهُمْ إِلي عَذَابِ السعِيرِ(21) × وَ مَن يُسلِمْ وَجْهَهُ إِلي اللَّهِ وَ هُوَ محْسِنٌ فَقَدِ استَمْسك بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَيوَ إِلي اللَّهِ عَقِبَةُ الأُمُورِ(22) وَ مَن كَفَرَ فَلا يحْزُنك كُفْرُهُإِلَيْنَا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُواإِنَّ اللَّهَ عَلِيمُ بِذَاتِ الصدُورِ(23) نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلاً ثمَّ نَضطرُّهُمْ إِلي عَذَابٍ غَلِيظٍ(24) وَ لَئن سأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض لَيَقُولُنَّ اللَّهُقُلِ الحَْمْدُ للَّهِبَلْ أَكثرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ‏(25) للَّهِ مَا في السمَوَتِ وَ الأَرْضِإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَني الحَْمِيدُ(26) وَ لَوْ أَنَّمَا في الأَرْضِ مِن شجَرَةٍ أَقْلَمٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سبْعَةُ أَبحُرٍ مَّا نَفِدَت كلِمَت اللَّهِإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ‏(27) مَّا خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ إِلا كنَفْسٍ وَحِدَةٍإِنَّ اللَّهَ سمِيعُ بَصِيرٌ(28) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُولِجُ الَّيْلَ في النَّهَارِ وَ يُولِجُ النَّهَارَ في الَّيْلِ وَ سخَّرَ الشمْس وَ الْقَمَرَ كلٌّ يجْرِي إِلي أَجَلٍ مُّسمًّي وَ أَنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ(29) ذَلِك بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَطِلُ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلي الْكبِيرُ(30) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْك تجْرِي في الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ لِيرِيَكم مِّنْ ءَايَتِهِإِنَّ في ذَلِك لاَيَتٍ لِّكلّ‏ِ صبَّارٍ شكُورٍ(31) وَ إِذَا غَشِيهُم مَّوْجٌ كالظلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نجَّاهُمْ إِلي الْبرِّ فَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌوَ مَا يجْحَدُ بِئَايَتِنَا إِلا كلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ(32) يَأَيهَا النَّاس اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَ اخْشوْا يَوْماً لا يجْزِي وَالِدٌ عَن وَلَدِهِ وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَن وَالِدِهِ شيْئاًإِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّفَلا تَغُرَّنَّكمُ الْحَيَوةُ الدُّنْيَا وَ لا يَغُرَّنَّكم بِاللَّهِ الْغَرُورُ(33) إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ الساعَةِ وَ يُنزِّلُ الْغَيْث وَ يَعْلَمُ مَا في الأَرْحَامِوَ مَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّا ذَا تَكسِب غَدًاوَ مَا تَدْرِي نَفْس بِأَي أَرْضٍ تَمُوتإِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرُ(34)



ترجمة الميزان ج : 16ص :340


ترجمه آيات


مگر نمي‏بينيد كه خدا هر چه را كه در آسمانها و زمين هست رام شما كرد ؟ و نعمتهاي خويش را آشكارا و نهان بر شما كامل نمود ؟ ( و باز ) بعضي از مردم بدون علم و هدايت و كتاب ، در باره خدا مجادله مي‏كنند ( 20) .


و چون به آنها گفته شود : چيزي را كه خدا نازل كرده پيروي كنيد ، گويند : ( نه ) ، تنها آييني را كه پدران خود را بر آن يافته‏ايم پيروي مي‏كنيم ، حتي اگر شيطان ( در نتيجه پيروي از پدرانشان ) به سوي عذاب سوزان دعوتشان كند ، باز هم آنان را پيروي مي‏كنند ؟ ( 21) .


هر كس توجه بي شائبه خويش را سوي خدا كند ، و نيكوكار باشد ، به دستاويز محكمي چنگ زده ، و عاقبت كارها سوي خدا است ( 22 ) .


و هر كه انكار كند انكارش ترا محزون نكند ، چون بازگشتشان سوي من است ، و ما از اعمالشان خبرشان مي‏دهيم ، كه خدا مكنون سينه‏ها را مي‏داند ( 23) .


اندكي برخوردارشان كنيم ، و سپس به سوي عذابي سختشان بكشيم ( 24) .


اگر از آنان بپرسي آسمانها و زمين را كي آفريده ؟ گويند : خدا ، بگو پس ستايش هم خاص خداست ، ولي بيشترشان نمي‏دانند ( 25) .


هر چه در آسمانها و زمين هست از خدا است ، و خدا همو بي نياز وستوده است ( 26) .


اگر آنچه در زمين درخت هست ، قلم باشد ، و دريا ، به كمك آن دريا ، هفت درياي ديگر مركب ، كلمات خدا تمام نشود ، كه خدا نيرومند و حكيم است ( 27) .


خلق كردن شما ، و از نو زنده كردنتان جز به مانند خلق كردن يك تن نيست ، چون خدا شنوا و بينا است ( 28) .


مگر نمي‏بيني كه خدا شب را به روز مي‏برد ، و روز را به شب مي‏برد ، و آفتاب و ماه را به خدمت


ترجمة الميزان ج : 16ص :341


گرفته ، كه هر يك به مدتي معين روان است ، و خدا از اعمالي كه مي‏كنيد آگاه است ( 29) .


چنين است ، چون خدا حق است ، و آنچه سواي او مي‏خوانند باطل است ، و خدا والاي بزرگ است ( 30 ) .


مگر نمي‏بيني كه به نعمت خدا كشتي به دريا روان است ، تا آيه‏هاي خويش به شما بنماياند ؟ كه در اين براي همه صبرپيشگان سپاسگزار عبرتهاست ( 31) .


و چون موجي بمانند كوه‏ها ، آنان را فرا گيرد ، خدا را بخوانند ، و دين را خاص او كنند ، و چون به خشكيشان برد ، تنها بعضي‏شان معتدلند ، و آيه‏هاي ما را جز عهدشكنان كفران پيشه انكار نمي‏كنند ( 32) .


اي مردم ! از پروردگارتان بترسيد ، و از روزي كه پدر براي فرزندش كاري نسازد ، و فرزند به هيچ وجه كارساز پدر خود نشود ، بيمناك باشيد ، كه وعده خدا حق است ، زندگي اين دنيا فريبتان ندهد ، و شيطان فريبنده ، در كار خدا به فريبتان نكشد ( 33) .


بدرستي علم رستاخيز پيش خدا است ، كه باران فرود آورد ، و آنچه را در رحمها است بداند ، كسي نمي‏داند كه فردا چه مي‏كند و كسي نمي‏داند كه در كدام سرزمين مي‏ميرد ، اما خدا دانا و آگاه است ( 34) .


بيان آيات


در اين آيات به ما قبل داستان لقمان برگشته ، كه آيات وحدانيت خدا و نداشتن شريك ، و ادله آن را ذكر نمود ، و بدين جا منتهي شد ، كه فرمود : هذا خلق الله فاروني ما ذا خلق الذين من دونه بل الظالمون في ضلال مبين .


ا لم تروا ان الله سخر لكم ما في السموات و ما في الأرض و اسبغ عليكم نعمه ظاهرة و باطنة از اين جا به ما قبل داستان لقمان رجوع شده ، و همين خود دليل است بر اينكه خطاب ( آيا نمي‏بينيد ) به مشركين است ، هر چند كه ذيل آيه اشعار دارد بر عموميت خطاب .


و بنابر اين صدر آيه تتمه كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و متصل است به جمله هذا خلق الله فاروني ما ذا خلق الذين من دونه و ديگر التفاتي در جمله ا لم تروا نيست .


و بنابر تقديري كه آيه مورد بحث جزو كلام خداي تعالي باشد ، آن وقت در جمله ا لم تروا التفاتي از سياق غيبت در جمله بل الظالمون في ضلال مبين ، به سياق خطاب ، به كار رفته است ، و التفات در مثل اين گونه موارد از باب شدت يافتن و جد گوينده ، و


ترجمة الميزان ج : 16ص :342


عصبانيتش از جهل شنوندگان ، و اصرارشان بر گمراهي است ، كه هيچ راهنمايي سودي به ايشان نمي‏بخشد ، و هيچ اشارتي در حالشان مؤثر واقع نمي‏شود ، به همين جهت با اينكه تا كنون در سياق غيبت حرف مي‏زد ، ناگهان روي سخن به خود شنوندگان نموده ، آنچه كه در معرض ديد و شنوايي ايشان است به رخشان مي‏كشد، بلكه از خواب خرگوشي خود بيدار گشته ، و از غفلت بدر آيند .


و به هر حال چه اينكه بنا به گفته ما جمله ا لم تروا متصل به جمله فاروني باشد ، و التفاتي در كار نباشد ، و چه به گفته ديگران عطف و متصل به جمله بل الظالمون باشد ، و التفاتي از غيبت به خطاب در آن شده باشد ، مراد از تسخير آسمانها و زمين براي انسان ، انساني كه آسمان و زمين را مي‏بيند ، آن نظام و ارتباطي است كه در اجزاي عالم مشاهده مي‏كنيم ، و مي‏بينيم كه چگونه سراپاي عالم را در تحت نظامي عام اداره نموده ، و انسان را كه اشراف اجزاي اين عالم محسوس است، شعور و اراده‏اش را درست كرده و تدبير مي‏كند ، پس مي‏فهميم كه خداي تعالي سراپاي عالم را مسخر و محكوم اين نظام كرده ، تا انسان كه شريف‏ترين اجزاي آن است پديد آيد و به كمال برسد .


كلمه تسخير به معناي وادار كردن فاعل به فعلش مي‏باشد ، به طوريكه فاعل ، فعل خود را به اراده خود انجام ندهد ، بلكه به اراده تسخير كننده انجام دهد ، همان طور كه نويسنده ، قلم را وادار مي‏كند تا به اراده او بنويسد ، و مخدوم و مولي ، بنده و خدمتگزار خود را وادار مي‏كند تا مطابق دستور و خواست او عمل را انجام دهد ، و اسباب مؤثر در عالم هر چه باشد ، با سببيتي كه هر يك مخصوص به خود دارد ، آن كاري را انجام مي‏دهد كه خدا مي‏خواهد ، و خدا از مجموع آنها نظامي را مي‏خواهد كه با آن عالم انساني را تدبير كند ، و حوائج او را بر آورد .


از آنچه گذشت معلوم شد كه لام در كلمه لكم لام تعليل غايي است ، و معناي آن به خاطر شما است ، و در نتيجه تسخير كننده اين اسباب خدا خواهد بود ، نه انسان به خلاف اينكه لام را براي ملك بگيريم كه در آن صورت تسخير كننده انسان خواهد بود ، ولي با مشيت خداي تعالي ، همچنان كه بعضي احتمال آن را داده‏اند ، و پيشرفت انسانها در مرورزمان ، و به خدمت گرفتن اجزاي عالم را در بيشتر مقاصدش ، شاهد گفته خود گرفته‏اند ، و ليكن اين احتمال با جمله ا لم تروا نمي‏سازد ، چون اگر تسخير كننده خود انسان بود ، مسخر خود را مي‏ديد ، و ديگر حاجت به اين سؤال نبود .


و اسبغ عليكم نعمه ظاهرة و باطنة - كلمه اسباغ به معناي سنگ تمام گذاشتن ، و


ترجمة الميزان ج : 16ص :343


نيز توسعه دادن است ، و معناي جمله اين است كه : نعمت‏هاي ظاهري و باطني را بر شما تمام كرد ، و توسعه داد .


كلمه نعم جمع نعمت است ، و نعمت در اصل لغت به معناي بناي نوع بوده ، ولي استعمالش در هر چيزي كه سازگار آدمي است ، و انسان از آن لذت مي‏برد ، غلبه كرده است ، و بيشتر در اين امور استعمال مي‏شود .


و مراد از نعمتهاي ظاهري بنا بر اين كه خطاب در آيه به مشركين باشد ، حواس ظاهري ، از گوش چشم و اعضاي بدن ، و نيز سلامتي و عافيت و رزق طيب و گوارا ، و مراد از نعمت‏هاي باطني نعمتهاي غايب از حس است ، مانند شعور و اراده و عقل .


و اما بنا بر اينكه خطاب به عموم انسانها باشد مراد از نعمت‏هاي ظاهري آن نعمت‏هاي ظاهري مذكور به اضافه دين خواهد بود ، چون دين نيز از نعمت‏هاي محسوسي است كه امور دنيا و آخرت مردم را نظام مي‏بخشد .


و مراد از نعمت‏هاي باطني باز همان نعمت‏هاي باطني مذكور خواهد بود ، به اضافه مقامات معنوي كه تنها از راه اخلاص در عمل حاصل مي‏گردد .


و من الناس من يجادل في الله بغير علم و لا هدي و لا كتاب منير در اين آيه به سياق سابق برگشت شده ، كه خطاب را متوجه شخص رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏كرد ، و كلمه مجادله به معناي بحث و مناظره به منظور غلبه يافتن بر خصم است ، و مقابله‏اي كه بين علم و هدي و كتاب انداخته ، اشاره دارد به اينكه مراد از علم آن حجتهاي عقلي است كه با تحصيل و اكتساببه دست مي‏آيد ، و مراد از هدايت ، آن حقايقي است كه خدا از طريق وحي و يا الهام به دل انسان افاضه مي‏كند ، و مراد از كتاب ، كتابهاي آسماني است كه از طريق وحي و نبوت به خدا منتهي و مستند مي‏شود ، و به همين جهت كه مستند به اوست آن را منير و روشنگر توصيف كرد ، و اين سه طريق از طرق علم است كه چهارمي برايش نيست .


و بنابر اين معناي آيه اين مي‏شود كه : بعضي از مردم بدون هيچ يك از اين سه علم در وحدانيت خدا از حيث ربوبيت و الوهيت مجادله مي‏كنند ، و هيچ حجت قابل اعتمادي ندارند ، تنها و تنها مدركشان تقليد است .


و اذا قيل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما وجدنا عليه آباءنا ... ضميرهاي جمع همه به كلمه من بر مي‏گردد ، كه از لحاظ معنا جمع است ، همچنان كه ضمير مفرد در آيه قبلي نيز به من بر مي‏گشت از لحاظ لفظش ، كه مفرد است .


و اگر در جمله و اذا قيل لهم اتبعوا ما انزل الله فرمود پيروي كنيد آنچه را كه خدا


ترجمة الميزان ج : 16ص :344


نازل كرده ، با اينكه مي‏توانست بفرمايد : پيروي كنيد كتاب و يا قرآن را ، براي اين است كه اشاره كند به اينكه دعوت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) داراي حجت و برهان است ، نه صرف زورگويي و ادعا ، براي اينكه نزول اين كتاب مؤيد به حجت نبوت است ، پس گويا فرموده : وقتي دعوت مي‏شوند به سوي توحيد ، توحيدي كه كتاب بر آن دلالت دارد ، كتابي كه نزولش از ناحيه خدا قطعي است ، در پاسخ چنين و چنان مي‏گويند .


و به عبارتي ديگر ، وقتي حقايق و معارف را با دليل در اختيار آنان قرار مي‏دهند ، ايشان در مقابل با تحكم و زور جواب مي‏دهند ، بدون اينكه هيچ حجتي بر گفتار خود ارائه دهند ، و آن اين است كه مي‏گويند : ما پدران خود را بر كيش شرك يافتيم ، و ايشان را پيروي مي‏كنيم .


ا و لو كان الشيطان يدعوهم الي عذاب السعير - يعني آيا پدران خود را پيروي مي‏كنند حتي در صورتي كه شيطان ايشان را به وسيله اين پيروي به سوي عذاب آتش دعوت كرده باشد ؟ و بنابر اين ، استفهام در آيه انكاري ، و كلمه لو وصليه ، و عطف بر محذوف خواهد بود ، و تقدير آن چنين مي‏شود : ا يتبعونهم لو لم يدعوهم الشيطان و لو دعاهم ؟ يعني آيا پدران خود را پيروي مي‏كنند ، چه در صورتي كه شيطان ايشان را دعوت نكرده باشد ، و چه در صورتي كه دعوت كرده باشد ؟ و حاصل كلام اين مي‏شود ، كه پيروي وقتي نيكو و بجاست ، كه پيروي شدگان بر حق بوده باشند ، و اما اگر خود آنان بر باطل بوده باشند ، و پيروي آنان پيروان را به شقاوت و عذاب سعير بكشاند ، ديگر اين پيروي به جا و صحيح نيست ، چون پيروي در پرستش غير از خدا است ، و كسي غير از خدا قابل پرستش نيست .


و من يسلم وجهه الي الله و هو محسن فقد استمسك بالعروة الوثقي و الي الله عاقبة الامور اين جمله استينافي است و احتمال هم دارد كه حال از مفعول يدعوهم باشد ، و در معناي جمله حاليه ضميري به ايشان برگردد ، كه در اين صورت معناي آيه و ما قبلش اين است كه : آيا حتي اگر شيطان ايشان را دعوت به فلان و فلان كرده باشد ، در حاليكه هر كس محسنباشد و روي خود تسليم به سوي خدا كرده باشد نجات يافته ، و رستگار است و نيز در حالي كه عاقبت امور به سوي خدا راجع است ، پس واجب مي‏شود كه همو معبود باشد .


و اسلام وجه به سوي خدا ، به معناي تسليم آن براي اوست ، به اين معنا كه انسان با همه وجودش رو به خدا كند .


و او را پرستش نمايد ، و از ما سواي او اعراض كند ، و كلمه


ترجمة الميزان ج : 16ص :345


محسن اسم فاعل از مصدر احسان است ، و احسان به معناي به جا آوردن اعمال صالح است با داشتن يقين به آخرت ، همچنان كه در اول سوره كه مي‏فرمايد : هدي و رحمة للمحسنين ، خودش محسنين را به اين معنا تفسير كرده ، فرموده : الذين يقيمون الصلوة و يوتون الزكوة و هم بالآخرة هم يوقنون - كساني كه نماز مي‏خوانند و زكات مي‏دهند ، و در حالي كه به آخرت يقين دارند .


و كلمه عروة الوثقي به معناي دست‏آويزي است كه قابل جدا شدن نباشد .


و معناي آيه اين است كه هر كس خود را يگانه بداند ، و با يقين به معاد عمل صالح انجام دهد ، او اهل نجات است ، و سرانجام هلاك نخواهد شد ، چون سرانجامش به سوي خدا است ، و همو وعده نجات و رستگاريش داده است .


از اين بيان روشن مي‏شود كه جمله و الي الله عاقبة الامور ، در مقام تعليل جمله فقد استمسك بالعروة الوثقي مي‏باشد ، چون اين جمله ( دستاويز محكم ) استعاره تمثيلي ، از نجات و رستگاري است ، مي‏گويد براي اين به چنين دستاويزي چنگ زده ، كه منتهي به خدايي است ، كه وعده چنين نجات و فلاحي را داده است .


و من كفر فلا يحزنك كفره ... الي عذاب غليظ اين آيه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را تسليت مي‏دهد و دلخوش مي‏كند تا اندوه بر او چيره نشود ، به اينكه بالاخره روزي به سوي خدا بر مي‏گردند ، و خدا به آنچه مي‏كرده‏اند آگاهشان مي‏كند ، يعني حقيقت اعمالشان و آثار سوء آن كه همان آتش است برايشان هويدا مي‏گردد .


نمتعهم قليلا ثم نضطرهم الي عذاب غليظ - در اين جمله با بياني ديگر از حقيقت حال كفار پرده برداري مي‏كند ، چون در جمله الينا مرجعهم فننبئهم بما عملوا چه بسا توهم گردد ، مادامي كه در دنيا و متنعم به نعمت‏هاي آن هستند ، دست خدا به ايشان نمي‏رسد ، و از قدرت خدا خارجند ، بله بعد از آنكه مردند يا مبعوث شدند آن وقت داخل در قدرت خدا مي‏شوند ، و خدا با عذاب خود از ايشان انتقام مي‏گيرد .


لذا اين جمله اين توهم را دفع نموده و مي‏فهماند كه كفار در دنيا نيز حتي يك لحظه خارج از تدبير خدا نيستند ، و اگر با متاع اندك دنيا بهره‏مندشان مي‏كند ، چيزي نخواهد گذشت كه مضطر و ناچارشان مي‏كند ، تا با پاي خود به سوي عذابي غليظ روان شوند .


پس به هر حال مغلوب و مقهورند ، و دائما امر آنان به دست خدا است و نمي‏توانند خدا را به ستوه آورند نه در حال بهره‏منديشان ، و نه در غير آن حال .



ترجمة الميزان ج : 16ص :346


و لئن سئلتهم من خلق السموات و الأرض ليقولن الله قل الحمد لله بل اكثرهم لا يعلمون اين آيه اشاره است به اينكه كفار نيز مانند عموم بشر مفطور بر توحيد ، و به آن معترفند ، اعتراف ناخودآگاه ، براي اينكه اگر از ايشان سؤال شود چه كسي آسمانها و زمين را آفريده ؟ اعتراف خواهند كرد به اينكه خدا عز اسمه آن را آفريده ، و وقتي آفريدگار آنها خدا باشد ، پس مدبر آنها نيز همو خواهد بود ، چون تدبير جدا از خلقت نيست .


و وقتي خالق و مدبر عالم خدا باشند ، و آن منعمي كه نعمت‏ها را قبض و بسط مي‏دهد ، به يكي تنگ مي‏گيرد ، و به ديگري توسعه مي‏دهد .


و نيز آن كسي كه همه ترسها و اميدها از او و به او است ، پس معبود هم همو است ، و شريكي برايش نيست پس ناخودآگاه به وحدانيت خدا اعتراف دارند .


لذا به رسول گرامي خود (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور مي‏دهد ، تا خدا را بر اين اعتراف ناخودآگاهشان حمد گويد ، مي‏فرمايد : قل الحمد لله آن گاه اشاره به اين معنا مي‏كند كه اكثر آنان معناي اعتراف خود را كه خدا خالق است ، و لوازم اين اعتراف را نمي‏دانند ، بل اكثرهم لا يعلمون ، بله اندكي از ايشان اين معنا را مي‏دانند ، و ليكن آنها هم در برابر حق خضوع ندارند ، و آن را دانسته و با يقين بدان انكار مي‏كنند ، همچنان كه در جاي ديگر در باره اين طائفه فرموده : و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم .


لله ما في السموات و الأرض ان الله هو الغني الحميد چون اعترافشان به خالق بودن خداي سبحان مستلزم اثبات يگانگي او در ربوبيت و الوهيت بود ، زيرا تدبير و تصرف در دست اوست ، و اعتراف به خالق بودن او كافي در استلزام مذكور بود لذا در تماميت حجت به همان مقدار اكتفاء نمود ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را مامور به حمد نمود و قوم را به خاطر غفلتشان جاهل خواند .


آنگاه در آيه مورد بحث براي بار دوم از طريق انحصار ملك حقيقي در خدا ، احتجاج كرد بر وحدانيت او ، چون او غني مطلق ، و محمود مطلق است .


بيان اين احتجاج اين است كه خداي تعالي مبدأ تمامي خلائق ، و دهنده تمامي كمالات است ، پس خود او بايد داراي هر چيز باشد كه موجودات محتاج به آنند ، پس او غني علي الاطلاق است ، چون اگر از جهتي غني و از جهتي ديگر محتاج باشد ، نمي‏تواند از آن جهت ، دهنده كمال باشد و اين خلف فرض است ، زيرا گفتيم كه او دهنده هر كمال است .



ترجمة الميزان ج : 16ص :347


و چون غني علي الاطلاق است ، پس آنچه در زمين و آسمانهاست ، ملك اوست ، پس او مالك علي الاطلاق نيز هست ، و مي‏تواند در ملك خود به هر نحو كه بخواهد تصرف كند ، پس هر تدبير و تصرفي كه در عالم واقع مي‏شود از آن اوست، چون اگر چيزي از آن تدبيرها از غير او باشد ، آن غير نيز به همان مقدار مالك خواهد بود ، و حال آنكه گفتيم مالك علي الاطلاق اوست ، و چون تدبير و تصرف تنها از خدا است ، پس تنها او رب العالمين ، و الهي است كه بايد پرستيده شود ، و از انعام و احسانش سپاسگزاري گردد .


اين آن معنايي است كه جمله : لله ما في السموات و الأرض ان الله هو الغني بدان اشاره مي‏كند ، جمله لله ما في ... حجت بر وحدانيت خدا است ، و جمله ان الله هو الغني تعليل مالكيت علي الاطلاق اوست .


و اما كلمه حميد كه به معناي محمود در افعال است ، مبدء ديگري است براي حجت ، چون حمد به معناي ثناي در مقابل جميل اختياري است ، و هر جميل كه در عالم است ملك خداي سبحان است ، پس قهرا ثناهايي هم كه هر جميلي استحقاق آن را دارد ، به خدا بر مي‏گردد ، و ثناي خدا است ، پس خدا حميد علي الاطلاق است ، و اگر از اين تدبير متقن و جميل كه در عالم است چيزي و مقداري از آن از غير خدا بود ، و آن مقدار هيچ نسبتي و ارتباطي با خدا نداشت ، حمد و ثناي آن مقدار جميل نيز مال غير خدا مي‏شد .


نه مال خدا ، در نتيجه خدا حميد علي الاطلاق ، و حميد نسبت به هر چيز نمي‏بود ، و حال آنكه فرض كرديمكه او حميد علي الاطلاق است ، و خلف فرض باطل است .


و لو ان ما في الأرض من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات الله ... كلمه من شجرة ، بيان موصول ما مي‏باشد ، و شجرة واحد شجر است ، كه در اين مقام كه سياق ، سياق لو مي‏باشد ، استغراق و كليت را مي‏رساند ، يعني هر درختي كه در زمين است ، و مراد از بحر هم ، مطلق دريا است ، و معناي جمله يمده من بعده سبعة ابحر اين است كه هفت درياي ديگر نظير درياي مفروض آن را كمك كند ، و بر آن اضافه شود .


و ظاهرا مراد از عدد هفت افاده تكثير است ، نه اينكه اين عدد خصوصيتي داشته باشد .


و اما لفظ كلمة در لغت به معناي لفظي است كه دلالت بر معنايي داشته باشد ، و به همين جهت لفظ بي معنا را كلمه نمي‏گويند ، ولي در كلام خداي سبحان بر هستي اطلاق شده است ، البته هستي افاضه شده به امر او ، كه از آن به كلمه كن تعبير كرده و فرموده :


ترجمة الميزان ج : 16ص :348


انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون و نيز حضرت مسيح را كلمة خوانده و فرموده : و كلمته القيها الي مريم .


پس معناي آيه اين است كه اگر تمامي درختان زمين قلم گردد ، و دريا به اضافه هفت درياي ديگر مانند آن مركب فرض شود ، و با اين قلم و مركب كلمات خدا را - بعد از تبديل آنها به الفاظ - بنويسند ، آب درياها قبل از تمام شدن كلمات ( مخلوقات ) خدا تمام مي‏شود ، چون آب درياها هر چه باشد متناهي است ، و كلمات خدا نامتناهي .


از اينجا معلوم مي‏شود كه در آيه شريفه حذف و اختصارگويي شده ، و جمله ان الله عزيز حكيم در مقام تعليل است ، و معناي آن اين است كه : زيرا خداي تعالي عزيز است ، و چيزي عزيز و قاهر بر او نيست ، پس اين كتابي هم كه گفتيم آنچه را نزد خدا است تمام نمي‏كند ، و حكيم است ، و به همين جهت تدبير را به غير واگذار نمي‏سازد .


آيه مورد بحث متصل به ماقبل است ، براي اينكه اين آيه نيز مانند آيه قبلي دلالت دارد بر اينكه تدبير خلق مخصوص خداي سبحان است ، و نه غير ، چيزي كه هست آيه مورد بحث در اين صدد است كه وسعت تدبير خدا ، و كثرت اوامر تكويني او را در خلق و تدبير برساند ، مي‏فرمايد : آن قدر اوامرش در خلق و تدبير بسيار است ، كه دريا و هفت درياي ديگر مثل آن اگر مداد شوند ، و درختان زمين به صورت قلم در آيند ، و بخواهند كلمات او را بنويسند ، درياها قبل از تمام شدن اوامر او تمام مي‏شوند .


ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة ان الله سميع بصير اين جمله در مقام بيان امكان معاد است ، چون مشركين از اين جهت كه بسياري مردگان و در هم و برهم شدن خاك آنها با خاك زمين را مي‏ديدند ، و مي‏ديدند كه هيچ امتيازي بين خاك فلان شخص با خاك آن ديگري نيست ، لذا زنده شدن مردگان را بعيد مي‏شمردند .


به همين جهت خداي تعالي در اين آيه فرموده : خلقت و بعث همه شما عينا مانند بعث يك فرد است ، همانطور كه بعث يك فرد براي ما ممكن است ، بعث افراد در هم و برهم شده نيز مثل آن ممكن است چون هيچ چيزي خدا را از چيز ديگر باز نمي‏دارد ، و بسياري عدد


ترجمة الميزان ج : 16ص :349


او را به ستوه نمي‏آورد ، و نسبت به قدرت او يكي با بسيار ، مساوي است ، و اگر در آيه مورد بحث با اينكه گفتگو از مساله بعث بود ، خلقت را هم ضميمه فرمود ، براي اين است كه در ضمن سخن بفهماند خلقت و بعث از نظر آساني و دشواري يكسانند ، بلكه اصلا فعل خدا متصف به آساني و دشواري نمي‏شود .


شاهد اين معنا اضافه شدن خلق و بعث به ضمير جمع مخاطب ( كم - شما ) مي‏باشد ، كه منظور از آن ، همه مردم است ، و آنگاه تشبيه همه به يك نفر است ، و معنايش اين است كه : خلقت همه شما مردم با همه كثرتي كه داريد ، و همچنين بعث شما ، مانند خلق و بعث يك نفر است ، و شما با همه بسياريتان با يك نفر مساوي هستيد ، براي اينكه اگر فرض شود كه بعث همه شما و پاداش و كيفر دادن به اعمال همه شما دشوار باشد ، لابد به خاطر جهل دشوار مي‏شود ، يعني از آنجايي كه هر يك نفر از شما هزاران كار نيك و بد دارد ، اين كارها با هم مخلوط و مشتبه مي‏شود ، و خدا نمي‏داند كدام كار از كدام يك از شما است .


و ليكن بعد از آنكه ثابت شد كه خدا جاهل نيست ، چون شنواي اقوال و بيناي اعمال شماست ، و به عبارتي ديگر هر چه از شما سر بزند در برابر او ، و زير نظر او سر مي‏زند ، پس ديگر مخلوط و مشتبه شدن اعمال شما براي او فرضي است محال .


با اين بيان جواب اعتراضي كه به آيه شده ، داده مي‏شود .


اعتراضي اين است كه مناسب با تعليل براي يكسان بودن بعث يك نفر و يك ميليون نفر به ( سميع و بصير ) نيست ، بلكه مناسب براي چنين تعليلي اين است كه بفرمايد : ان الله علي كل شي‏ء قدير ، و يا ان الله قوي عزيز و يا امثال آن ، چون قدرت و قوت و عزت و امثال آن با خلقت و بعث ارتباط دارد ، نه با سميع و بصير بودن .


جوابش اين شد كه آيه شريفه در مقام پاسخ به اعتراض و اشكالي است كه در ذهن مشركين بود ، و آن اين است كه هزارها عمل از ميليونها نفوس چطور ضبط مي‏شود ، و مخلوط و مشتبه نمي‏گردد ، تا جزاء داده شود .


پس اشكال متوجه جمله فننبئهم بما عملوا در سه آيه قبل است ، كه آيه مورد بحث از آن جواب مي‏دهد به اينكه چطور گفتارها و كردارهاي ميليونها نفوس بر او مشتبه مي‏شود ، با اينكه هر كس هر چه مي‏كند زير نظر و مشاهده او مي‏كند ، و هيچ گفتار و كرداري از نظر او پوشيده نيست .


در سه آيه قبل كه مي‏فرمود : فننبئهم بما عملوا دنباله‏اش فرمود : ان الله عليم بذات الصدور يعني چون خدا داناست به آنچه كه در دلهاست، و معلوم است كه بنابر اين تعليل ملاك در جزاء خوبي و بدي دلهاست ، همچنان كه آيه و ان تبدوا ما في انفسكم او


ترجمة الميزان ج : 16ص :350


تخفوه يحاسبكم به الله همين معنا را مي‏رساند .


و بنابر اين ، آيه شريفه در هر دو حال جواب از اشكال بالا مي‏شود ، اما ، اگر آن اشكال را هم بر اساس بسياري منويات ، و نهاني‏هاي دلها تصوير كنيم ، و بگوييم خداوند چطور به حساب اين همه منويات خلايق مي‏رسد ، و اشتباه نمي‏كند ، آيه مذكور در پاسخ مي‏گويد : ان الله عليم بذات الصدور - خدا داناي به منويات است .


و اگر اشكالي بر اساس اعمال و اقوال خارجي طرح شود و گفته شود كه خدا چگونه به حساب اين همه اعمال از اين همه خلايق مي‏رسد و اشتباه نمي‏كند ، آن وقت آيه مورد بحث جواب آن را مي‏دهد كه خدا شنواي اقوال و بيناي اعمال است ، پس اشكال و جوابي كه در آيه مورد بحث آمده نظير اشكال و جوابي است كه در آيه قال فما بال القرون الاولي قال علمها عند ربي في كتاب لا يضل ربي و لا ينسي آمده ، دقت بفرماييد .


بعضي از مفسرين از اعتراض مذكور جوابهاي ديگري داده‏اند ، كه تمام نيست ، اگر از خوانندگان كسي بخواهد بدانها واقف شود ، بايد به تفاسير مفصل مراجعه نمايد .


ا لم تر ان الله يولج الليل في النهار و يولج النهار في الليل و سخر الشمس و القمر كل يجري لاجل مسمي ... در اين آيه براي مضمون آيه قبلي ، يعني علم خدا به اعمال بندگان استشهاد شده است به تدبيري كه در نظام شب و روز جاري است ، كه گاهي اين طولاني و آن كوتاه ، و گاهي اين كوتاه و آن طولاني مي‏شود ، كه البته فصول سال و نيز سرزمينهاي مختلف در اين كوتاهي و بلندي شب و روز مؤثرند ، اما در هر فصل و در هر منطقه نظام ثابت است .


و همچنين تدبيري كه در آفتاب و ماه ، و اختلاف طلوع و غروب آن دو جاري است ، و همچنين اختلافي كه بر حسب حس در مسير و جريان آن دو است ، همه اينها دليل بر تدبيري است كه خدا در سراسر جهان دارد ، چون مي‏بينيم هر يك از آفتاب و ماه نظام دقيقي دارد ، كه هيچ خلل و تشويش و اضطرابي در آن نيست ، و همه اينها دليل بر علم و اطلاع مدبر آنهاست ، چون برقرار ساختن چنين نظامي دقيق بدون علم محال است .



ترجمة الميزان ج : 16ص :351


پس مراد از ايلاج شب در روز اين است كه شب رو به بلندي بگذارد و بعضي از ساعات روز را اشغال كند ، يعني ، بعضي از ساعات كه قبلا روز بودند جزو خود سازد و مراد از ايلاج روز در شب عكس اين معنا است ، و مراد از اينكه فرمود : هر يك از آفتاب و ماه مسخر و رام شده ، تا اجلي مسمي جريان دارند ، اين است كه هر وضعي از اوضاعشان تا وقتي معين است ، و دوباره به وضع اول بر مي‏گردند .


پس هر كس اين نظام دقيق را كه در آفتاب و ماه است در نظر بگيرد ، شكي نمي‏كند در اينكه مدبرش با علم ، امر آنها را تدبير كرده ، علمي كه آميخته با جهل نيست ، نه اينكه خودش تصادفا و اتفاقا چنين نظامي به خود گرفته باشد .


و ان الله بما تعملون خبير - اين جمله عطف است بر موضع جمله ان الله يولج ، و تقديرش چنين است : ا لم تر ان الله يولج ... ، و ا لم تر ان الله بما تعملون خبير ، چون به طوري كه گفته‏اند كسي كه نظام شب و روز و آفتاب و ماه را ببيند ، ممكن نيست از عالم بودن صانع آن به دقايق و اعمال مهم آن غافل بماند .


ليكن به نظر ما اين نتيجه‏گيري ، يعني نتيجه‏گيري علم به آنچه مردم مي‏كنند ، از علم به نظامي كه در شب و روز و آفتاب و ماه جاري است ، درست نيست ، زيرا چنين استنتاجي صرف حدس است ، يعني مردم بايد حدس بزنند كه خدايي كه داناي به آن نظام است ، به اعمال ايشان نيز عالم است ، و علم حدسي را مشاهده و رؤيت خواندن صحيح نيست ، ( چون از علم قطعي به رؤيت تعبير مي‏كند نه از حدس ) .


و شايد مراد از ديدن خبير بودن خدا به اعمال ، در جمله آيا نمي‏بيني كه خدا به اعمال شما خبير است ؟ اين باشد كه اگر انسان در نظام و اعمال خودش بدان جهت كه عمل يك فرد انساني است دقت كند ، خواهد ديد كه اعمال او از چند جهت قابل تقسيم است ، از يك جهت تقسيم مي‏شود به اعمالي كه از قواي ظاهري يعني حواس پنجگانه بينايي ، شنوايي ، بويايي ، چشايي ، و لامسه صادر مي‏شود ، و اعمالي كه از قواي باطني او يعني قوه مدركه و فعاله سر مي‏زند .


از جهت دوم تقسيم مي‏شود به اعمالي كه همه قواي او در آن دخالت دارند ، و اعمالي كه بعضي از آن قوا در آن مؤثرند .


و از جهت سوم اعمالي كه جنبه جاذبه دارند ، و جلب نفع مي‏كنند ، و اعمالي كه جنبه


ترجمة الميزان ج : 16ص :352


دافعه دارند ، و دفع ضرر مي‏نمايند .


و از جهت چهارم تقسيم مي‏شود به اعمالي كه در طفوليت از او سر مي‏زند ، و اعمالي كه در دوران كودكي‏اش و اعمالي كه در دوران جواني‏اش ، و اعمالي كه در دوران پيري‏اش انجام مي‏دهد ، و همچنين تقسيماتي ديگر .


آنگاه اگر در ارتباط اين اعمال با يكديگر ، و استخدام بعضي از آنها براي بعضي ديگر ، وراه‏يابي نفس در انجام هر يك از آنها در آنجايي كه انجام داده ، و سزاوار بوده كه انجام دهد و نيز در حركت انسان با اين كاروان قوي و اعمال به سوي غايت‏ها ، و آن كمال و سعادتي كه در مال كار مترتب بر آنها مي‏شود .


و نيز در فرورفتگيش در ورطه‏هاي ماديت ، و موطن زينت و فتنه و سرانجام ناجي بودن بعضي و هالك شدن بعضي ديگر ، تدبر و دقت كند .


آري اگر در اين نظام حيرت انگيز باريك شود ، خواهد ديد و ديگر شكي نخواهد كرد در اينكه آنچه كرده و مي‏كند ، تقديري بوده كه خدا مقدرش كرده ، و نظامي بوده كه صانع عليم و آفريدگار توانا رديف كرده است ، و ديدن اين نظام علمي عجيب ، ديدن اين معنا است كه خدا به آنچه مي‏كنيد خبير است ( و خدا داناتر است ) .


ذلك بان الله هو الحق و ان ما يدعون من دونه الباطل و ان الله هو العلي الكبير بعد از آنكه خداي سبحان فرمود : مبدأ هر چيز خدا است ، و در نتيجه وجود و تدبير امر هر چيز مستند به اوست ، و عود هر چيزي هم به سوي اوست ، بدون فرق بين فرد و جمعيت ، و بين قليل و كثير ، و نيز خاطرنشان كرد كه هيچ چيز از خلقت و امر به دست خداياني كه ايشان مي‏خوانند نيست ، اينك تمامي اين مطالب را در تحت يك بيان جامع جمع كرد ، و با كلمه ذلك به آنچه تاكنون گفته شده اشاره نموده و فرموده : ذلك بان الله هو الحق و ان ما يدعون من دونه الباطل ... .


توضيح آن : كلمه حق به معناي ثابت است ، اما نه از هر جهت ، بلكه از جهت ثبوتش ، و در مقابل آن كلمه باطل به معناي غير ثابت است ، از جهت عدم ثبوتش ، و جمله ان الله هو الحق به خاطر ضمير فصلي كه در آن هست ، و نيز بخاطر معرفه آوردن خبر ، - الف و لام آوردن بر سر كلمه حق - انحصار را مي‏رساند ، يعني انحصار مبتداء در خبر .


پس جمله بان الله هو الحق ثبوت را منحصر مي‏كند در خدا ، و مي‏فرمايد : تنها خدا است كه ثابتي است كه با بطلان آميخته نيست ، و به عبارت ديگر ثابت از جميع جهات است ، و به عبارت سوم موجود بر هر تقدير است ، پس وجودش مطلق است ، يعني مقيد به هيچ


ترجمة الميزان ج : 16ص :353


قيد و مشروط به هيچ شرطي نيست ، پس وجود او ضروري و عدمش محال است ، به خلاف غير او از موجودات ممكن الوجود ، كه وجودشان تقديري است ، يعني به تقدير و فرضي كه مسبب آن موجود شود آن نيز موجود مي‏شود ، پس وجود ممكنات مقيد است به وجود سبب آنها ، پس به دست آن سبب موجود مي‏شوند ، نه بخودي خود و به ضرورتي از ذات خود .


و وقتي حقيقت هر چيز عبارت است از ثبوت آن ، پس خداي تعالي كه ثبوتش ضروري است ، به ذات خود حق است ، ولي غير او به وسيله او حق مي‏شوند .


و وقتي اين معنا مورد دقت قرار گيرد ، و آن طور كه شايد و بايد در آن تامل شود ، معلوم مي‏شود : اولا تمامي موجودات در وجود يافتن ، مستند به خداي تعالي هستند ، و همچنين نظام عامي كه در عموم آنها ، و نيز نظامهاي جزئي كه در بعضي از آنها يعني در هر نوعي و فردي از آنها جاري است ، همه مستند به خداي تعالي است .


و ثانيا كمالات وجودي كه در حقيقت ، صفات وجودند ، از قبيل علم ، قدرت، حيات ، سمع ، بصر ، وحدت ، خلق ، ملك ، غني ، حمد ، و خبير بودن ، چه آنها كه در آيات سابق ذكر شده ، و چه آنها كه ذكر نشده ، صفاتي است كه قائم به خداي تعالي است ، كه يا عين ذات اويند ، مانند علم و قدرت ، و يا صفاتي خارج از ذات اويند ، كه از فعل او انتزاع مي‏شود ، مانند صفت خالق و رازق و رحيم ، كه از خلقت و رزق و رحمت او انتزاع مي‏شوند .


و ثالثا قبول شريك در ذات او ، يا در تدبيرش ، و نيز هر صفتي كه معناي فقدان و نقص را داشته باشد ، از ذات خداي تعالي مسلوب است ، يعني اينگونه اوصاف در او نيست ، و به همين جهت آنها را صفات سلبيه خدا مي‏گوييم ، مانند بي‏شريكي ، تعددناپذيري ، بي جسمي ، بي مكاني ، بي زماني ، جهل ، عجز ، بطلان ، زوال و امثال آن .


براي اينكه همه اين صفات معناي عدمي دارند ، و چون وجود خدا مقيد به قيدي نيست ، همين نداشتن قيد عدمي ( به حكم نفي در نفي موجب اثبات است ) ، اطلاق وجود او را اثبات مي‏كند .


و شايد جمله و ان الله هو العلي الكبير ، ثبوت صفات را به هر دو مرحله‏اش افاده كند ، چون نام العلي تنزه خدا را از هر چيز كه لايق به ساحت او نيست افاده مي‏كند ، پس بدليل اينكه العلي است مجمع همه صفات سلبي است .


و كلمه كبير وسعت او را نسبت به هر كمال وجودي افاده مي‏كند ، پس چون كبير است مجمع تمام صفات ثبوتي است .



ترجمة الميزان ج : 16ص :354


پس صدر آيه يعني جمله ذلك بان الله هو الحق برهان بر مضمون ذيل آن ، يعني جمله ان الله هو العلي الكبير است ، و ذيل آن برهان بر جامعيت خداي تعالي نسبت به صفات ثبوتيه و سلبيه هر دو است ، كه بيانش گذشت ، پس خدا ذاتي است مستجمع و دارنده همه صفات كمال ، پس او الله است ، كه عزيز است نام او .


جمله و ان ما يدعون من دونه الباطل ، از آنجا كه در مقابل جمله ذلك بان الله هو الحق است ، لذا هر چه در باره اين جمله گفته شد ، مقابل آن ، در آن جمله جريان مي‏يابد ، يعني خداياني كه مشركين براي خود اتخاذ كرده‏اند ، هيچ بهره‏اي از حقيقت ندارند ، و از خلق و تدبير چيزي مستند به آنها نيست ، چون شريك در الوهيت و ربوبيت باطل است و حقيقتي در آن نيست و چون به هر تقدير باطل است ، پس از خلق و تدبير به هيچ وجه چيزي مستند به آنها نمي‏شود .


مطلب ديگر اينكه در آيه شريفه از اسماء الحسني سه اسم حق و علي و كبير ذكر شده ، و از آنچه گذشت معلوم شد كه كلمه حق به معناي واجب الوجود است ، و كلمه علي از صفات سلبيه ، و كلمه كبير از صفات ثبوتيه كه قريب المعني با عبارت مستجمع صفات كمال است .


ا لم تر ان الفلك تجري في البحر بنعمت الله ليريكم من آياته ... حرف باء در جمله بنعمت الله باء سببيت است ، و ذكر نعمت از قبيل مقدمه چيني براي آخر آيه است ، و در آن اشاره است به وجوب شكر خداي تعالي ، در برابر نعمتش ، براي اينكه شكر منعم واجب است .


و معناي آيه اين است كه آيا نمي‏بيني كه كشتي در دريا به وسيله نعمت او به حركت در مي‏آيد ؟ و آن نعمت عبارت است از اسباب حركت ، و جريان كشتي ، يعني باد ، و رطوبت داشتن آب ، و امثال آن .


بعضي از مفسرين احتمال داده‏اند كه باي مذكور باي تعديه ، و يا به معناي مع - با باشد ، و مراد از نعمت طعام و ساير محمولاتي باشد كه كشتي‏ها بارگيري مي‏كنند ، بنابر احتمال دوم معنا چنين مي‏شود كه : آيا نمي‏بيني كه كشتي با بارش در دريا به حركت در مي‏آيد ؟ و بنابر احتمال اول چنين مي‏شود : آيا نمي‏بيني كه كشتي بارش را در دريا به حركت در مي‏آورد ؟


ترجمة الميزان ج : 16ص :355


و آيه شريفه با جمله ان في ذلك لآيات لكل صبار شكور تمام شده است .


كلمه صبار يعني كسي كه در هنگام ناملايمات بسيار صبر مي‏كند ، و شكور يعني كسي كه در برخورد با نعمت‏ها بسيار شكرگزار است ، و اين تعبير به طوري كه گفته‏اند كنايه از مؤمن است .


و اذا غشيهم موج كالظلل دعوا الله مخلصين له الدين ... كل ختار كفور راغب گفته كلمه ظلة به معناي ابري است سايه افكن ، و بيشتر به ابري ظلة مي‏گويند كه عواقب ناگواري داشته باشد ، از آن جمله در قرآن فرموده : كانه ظلة و نيز فرموده : عذاب يوم الظلة .


و معنايش اين است كه چون موجي در دريا مانند قطعه‏اي ابر برايشان احاطه مي‏كند ، دست از همه چيز شسته ، فقط متوجه خدا مي‏شوند ، و از او نجات خود را مي‏طلبند ، درحالي كه دين را برايش خالص دارند ، و خلاصه مي‏خواهد بفرمايد : اين خواندن خدا در آن حال دليل بر اين است كه فطرتشان فطرت توحيد و يگانه‏پرستي است .


فلما نجيهم الي البر فمنهم مقتصد - كلمه مقتصد به معناي كسي است كه راه قصد يعني راه مستقيم را مي‏پيمايد كه مراد از آن راه توحيدي است كه فطرتشان در آن حال بر آن دلالتشان مي‏كرد ، و تعبير به منهم - بعضي از ايشان ، براي اندك شمردن آنان است ، و معنايش اين است كه همين كه خداي سبحان اين گرفتاران دريا را كه خدا را به خلوص مي‏خواندند نجات داد ، و به خشكي رساند ، اندكي از ايشان مقتصدند .


و ما يجحد باياتنا الا كل ختار كفور - كلمه ختار مبالغه است و از ماده ختر مي‏باشد كه به معناي شدت مكر و حيله است ، و از سياق بر مي‏آيد كه اين عده بيشتر آن مردمند ، و معنايش اين است كه از آن جمعيت گرفتار در دريا ، بيشترشان آيات ما را انكار كردند ، و آيات ما را انكار نمي‏كند ، مگر هر نيرنگ‏باز كفران پيشه .


يا ايها الناس اتقوا ربكم ... و لا يغرنكم بالله الغرور بعد از آنكه حجت‏ها و مواعظ شافي و وافي را بيان نمود ، در اين جمله كه خاتمه آن مواعظ است ، در بياني عمومي همه را مخاطب قرار داده و به سوي تقوي دعوت و از روز قيامت انذار مي‏كند ، قيامتي كه هيچ بي‏نياز كننده‏اي نيست ، كه آدمي را بي‏نياز كند ، مگر ايمان و تقوي .



ترجمة الميزان ج : 16ص :356


راغب گفته : كلمه جزاء به معناي بي نيازي و كفايت است ، و گفته : غررت فلانا به اين معنا است كه من رگ خواب او را جستم ، و آنچه از او مي‏خواستم گرفتم ، و غرة به معناي غفلت در بيداري است ، و كلمه غرار به معناي غفلت با چرت و فتور است ، - تا آنجا كه مي‏گويد : پس غرور به معناي هر چيزي است كه آدمي را فريب مي‏دهد ، چه مال باشد ، و چه جاه ، و چه شهوت ، و چه شيطان ، چيزي كه هست بعضي از مفسرين كلمه غرور را به شيطان تفسير كرده‏اند ، و اين بدان جهت است كه او خبيث‏ترين فريب‏دهندگان است و بعضي ديگر آن را به دنيا تفسير كرده‏اند چون در مثل گفته شده الدنيا تغر و تضر و تمر - دنيا غرور مي‏آورد و ضرر مي‏زند و مي‏گذرد .


و بنا به گفته وي معناي آيه اين مي‏شود : اي انسانها بپرهيزيد از پروردگارتان ، و او خداي سبحان است ، و بترسيد روزي را و آن روز قيامت است ، كه لا يجزي كفايت نمي‏كند پدري از فرزندش ، و نه مولودي كفايت كننده و بي نياز كننده است چيزي را از والد خويش ، كه وعده خدا به آمدن قيامت حق است ، يعني ثابت است و تخلف ناپذير ، فلا تغرنكم الحيوة الدنيا پس زنهار ، كه زندگي دنيا با زينت فريبنده خود شما را بفريبد و لا يغرنكم بالله الغرور و بطور كلي بهوش باشيد ، كه هيچ فريبنده‏اي چه از شؤون زندگي باشد ، و چه خصوص شيطان شما را گول نزند .


ان الله عنده علم الساعة و ينزل الغيث و يعلم ما في الارحام و ما تدري نفس ما ذا تكسب غدا و ما تدري نفس باي ارض تموت ان الله عليم خبير كلمه غيث به معناي باران مي‏باشد ، و معناي جمله‏هاي آيه روشن است .


چيزي كه در تفسير اين آيه لازم است گفته شود ، اين است كه در اين آيه سه مورد از مواردي كه علم خدا متعلق بدانها است بر شمرده ، يكي علم به قيام قيامت ، كه از مسائلي است كه خداوند علم بدان را به خود اختصاص داده ، و احدي جز او از تاريخ وقوع آن خبر ندارد ، همچنان كه جمله ان الله عنده علم الساعة - به درستي خدا نزد او است علم به قيامت ، نيز اين انحصار را مي‏رساند .


دوم مساله فرستادن باران ، و سوم علم بدانچه در رحم زنان است ، از پسر و دختر ، كه خداوند اين دو را نيز به خود اختصاص داده مگر آنكه خودش تعليم كسي كند .



ترجمة الميزان ج : 16ص :357


و دو چيز ديگر هم شمرده ، كه انسان از آن اطلاعي ندارد ، و به خاطر همين از حوادث آينده خود بي‏خبر است ، اول اينكه : و ما تدري نفس ما ذا تكسب غدا - هيچ كس نمي‏داند كه فردا چه به دستش مي‏آيد ، دوم اينكه : و ما تدري نفس باي ارض تموت - و هيچ كس نمي‏داند در چه سرزميني مي‏ميرد .


و گويا مراد از تذكر اين دو نكته ، يادآوري اين معنا باشد ، كه خداي تعالي ، عالم به هر كوچك و بزرگ است ، حتي مثل مساله قيامت را مي‏داند ، كه علمش براي خلق فراهم نمي‏شود ، و خود شما به آن كه مهمترين مساله است علمي نداريد ، پس خدا مي‏داند و شما نمي‏دانيد ، و چون چنين است ، پس زنهار كه به وي شرك ورزيد ، و از اوامرش تمرد كنيد ، و از پذيرفتن دعوتش رو گردانيد ، و در نتيجه به خاطر ناداني خود هلاك شويد .


بحث روايتي


در كتاب كمال الدين به سندي كه به حماد بن ابي زياد دارد روايت كرده ، كه وي گفت : من از آقاي خودم موسي بن جعفر (عليه‏السلام‏) از آيه و اسبغ عليكم نعمة ظاهرة و باطنة پرسيدم ، فرمود نعمت ظاهري ، امام ظاهر ، و نعمت باطني ، امام غائب است .


مؤلف : البته اين روايت از باب تطبيق يكي از مصاديق بر كل آيه است ، و آيه مدلولش اعم از مورد روايت است .


و در تفسير قمي به سند خود از جابر روايت كرده كه گفت : مردي نزد امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) به عنوان سؤال آيه و اسبغ عليكم نعمه ظاهرة و باطنة را تلاوت كرد ، امام (عليه‏السلام‏) فرمود : اما نعمت ظاهري ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و معرفت و توحيدي است كه آن جناب در باره خداي عز و جل آورده ، و اما نعمت باطني ولايت ما اهل بيت و عقد مودت ما است ... .


مؤلف : اين روايت نيز مانند روايت قبلي از باب تطبيق است .


و در مجمع البيان در ذيل جمله و اسبغ عليكم ... گفته : و در روايت ضحاك از ابن عباس آمده كه گفت : من از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيدم معناي اين آيه


ترجمة الميزان ج : 16ص :358


چيست ؟ حضرتش فرمود : اي ابن عباس اما آنچه كه ظاهر است اسلام است و آنچه كه خدا آفريده ، از خلقت و رزقي كه به تو افاضه كرده ، و اما آنچه باطن است اين است كه اعمال زشتت را پوشانده و رسوايت نكرده ، اي ابن عباس خداي تعالي مي‏فرمايد : من سه چيز را به مؤمن داده‏ام ، كه از خود او نيست ، اول دعائي كه مؤمنين بعد از او بر او مي‏خوانند با اينكه او ديگر عملي ندارد ، و دوم اينكه ثلث مالش را براي خودش قرار دادم ، تا با آن گناهانش را ببخشم ، سوم اينكه كارهاي زشتش را پوشاندم ، و به هيچ يك از آنها رسوايش نكردم ، با اينكه اگر يكي از آنها را بر ملا و فاش مي‏ساختم ، حتي خاندانش او را طرد مي‏كردند ، تا چه رسد به غريبه‏ها .


مؤلف : قريب به اين مضمون را سيوطي در الدر المنثور به چند طريق از ابن عباس آورده ، و اين حديث هم مانند دو حديث قبلي از باب تطبيق يكي از مصاديق نعمت‏هاي ظاهري و باطني بر كلي آن است .


و در توحيد به سند خود از عمر بن اذينه از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در حديثي فرمود : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرموده : هر مولودي با فطرت يعني معرفت اينكه خدا آفريدگار اوست متولد مي‏شود ، و اين همان است كه خداي تعالي مي‏فرمايد : و لئن سئلتهم من خلق السموات و الأرض ليقولن الله - و اگر از ايشان بپرسي چه كسي آسمانها و زمين را آفريده هر آينه حتما خواهند گفت الله .


و در تفسير قمي در ذيل آيه ا لم تر ان الفلك تجري في البحر بنعمت الله از امام (عليه‏السلام‏) نقل كرده كه فرمود كشتي‏ها در دريا به قدرت خدا حركت مي‏كنند .


و نيز در همان كتاب در ذيل آيه ان في ذلك لآيات لكل صبار شكور نقل كرده كه فرمود : صبار آن كسي است كه در برابر فقر و فاقه خويشتن داري مي‏كند ، و شكور آن كسي است كه بر همه احوال شكر خدا مي‏گزارد .


و در مجمع البيان در ذيل همين آيه گفته : در حديث آمده ، كه ايمان دو نيم است ، نيمي صبر است ، و نيمي شكر .



ترجمة الميزان ج : 16ص :359


مؤلف : اين حديث از همين آيه شريفه گرفته شده ، كه ما در ذيل آن گفتيم كنايه است از مؤمن .


و در تفسير قمي در ذيل جمله الا كل ختار كفور معصوم فرموده : ختار به معناي خداع و نيرنگ‏باز است ، و در ذيل جمله ان وعد الله حق فرموده : منظور از اين وعده ، وعده قيامت است .


و در كتاب ارشاد مفيد نقل كرده كه امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) شنيد كه مردي از دنيا بدگويي مي‏كند ، بدون اينكه بفهمد چه مي‏گويد ، و چه بايد در باره آن بگويد پس در پاسخش مطالبي فرمود ، كه از آن جمله اين است كه : دنيا جاي راستي است ، براي كسي كه با دنيا صادق باشد ، و جاي عافيت است براي كسي كه از دنيا چيز بفهمد ، و جاي بي‏نياز كردن خويش است ، براي كسي كه از آن توشه برگيرد ، و نيز دنيا ، مسجد انبياي خدا ، و محل نزول وحي اوست ، و مصلاي ملائكه ، و تجارتخانه اولياي خدا است ، در دنيا رحمت به چنگ آوريد ، و در آن بهشت را كسب كنيد ، پس اين كي است كه دنيا را مذمت مي‏كند ؟ با اينكه خود دنيا ناپايداري و جدا شدنش از اهل دنيا را اعلام مي‏كند ، و به بانگ بلند از فراق و جدايي خبر مي‏دهد ، و خودش خبر از مرگ خود مي‏دهد ، با نمونه‏اي كه از سرور دارد بشر را به سرور آخرت تشويق مي‏كند ، و با نمونه‏اي كه از بلاء دارد مردم را از بلاي آخرت بر حذر مي‏دارد ، و اين ترغيب و تحذيرش را به بهترين بيان صورت مي‏دهد .


پس هان اي كسي كه دنيا را مذمت مي‏كني ، و در عين حال كه آن را فريبگر مي‏خواني ، فريب خورده اين بيان خويشي ، او كي تو را فريب داده ؟ آيا با بستر مرگ پدرانت ؟ و قبور ايشان كه ايشان را كهنه و پوسيده كرد تو را گول زده ؟ و يا با افتادن مادرانت در گودال گورها ؟ تو مگر يادت نيست كه چقدر با دست خود و به مباشرت خود آنان را پرستاري و عيادت كردي ، به اميد اينكه شايد بهبودي يابند ، و چقدر و با چه علاقه‏اي شرح بيماريشان را براي پزشكان بيان مي‏كردي ، و از آنان التماس دواء مي‏نمودي ، نه آن علاقه و حرصت سودي به حال آنان بخشيد ، و نه ميانجي‏گريت فائده‏اي به حالشان داشت ، اين وضع كه خودت ديدي و دنيا نشان تو داد ، بستر مرگ تو را به تو نشان داد ، كه در آن روز نيز نه گريه‏ات به جايي مي‏رسد ، و نه دوستانت سودي به حالت دارند .



ترجمة الميزان ج : 16ص :360


و در خصال از ابي اسامة از ابي عبد الله امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه وي گفت : امام صادق (عليه‏السلام‏) فرمود : آيا نمي‏خواهيد از پنج چيز خبرتان دهم ، كه خداي تعالي احدي از خلق خود را به آنها آگاه نساخته ؟ مي‏گويد : عرضه داشتم : بله ، فرمود : خداوند تاريخ قطعي قيام قيامت را مي‏داند ، و به احدي از خلق خود خبر نداده ، و خداوند باران را نازل مي‏كند ، و آنچه در رحم‏ها هست مي‏داند ، و هيچ كس نمي‏داند كهفردا چه چيزي كسب مي‏كند ، و هيچ كس نمي‏داند در چه سرزميني مي‏ميرد ، ولي خدا همه اينها را مي‏داند ، و از آنها با خبر است .


مؤلف : در عين حال روايات بسيار زيادي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ائمه (عليهم‏السلام‏) رسيده كه اين حضرات از آينده حال خود و از زمان مرگشان و اينكه در چه سرزميني از دنيا مي‏روند خبر داده‏اند ، و اين روايات بسيار ، روايت بالا و نظائر آن را تقييد مي‏كند ، و حاصل مجموع روايات اين مي‏شود ، كه علم اين پنج امر مخصوص خدا است ، و به كسي نداده ، مگر آن كس كه خود به وي تعليم نموده است ، البته در اين دسته از روايات رواياتي هست كه قبول تقييد نمي‏كند ، مثلا در آنها آمده كه حتي به تعليم الهي نيز كسي در اين پنج مساله آگاه نمي‏شود ، ليكن به اين روايات نبايد اعتناء كرد ، براي اينكه روايات پيشگوييهاي ائمه و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن قدر زياد است ، كه نمي‏شود به خاطر يك روايت از همه آنها چشم پوشيد .


و در الدر المنثور است كه ابن منذر ، از عكرمه روايت كرده كه گفت : مردي به نام وراث از قبيله بني مازن بن حفصة بن قيس غيلان ، نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد ، و گفت : ايمحمد قيام قيامت چه وقت است ؟ تا از اين بدبختي‏ها نجات يابيم ؟ ديگر اينكه قحطي همه جا و همه سرزمينهاي ما را فرا گرفته ، چه وقت نعمت فراوان مي‏شود ؟ ، و من وقتي از قبيله‏ام بيرون مي‏آمدم زنم حامله بود ، چه وقت پا سبك مي‏كند ؟ ديگر اينكه امروز فهميدم چه چيزها به دستم آمد ، بفرما فردا چه به دست مي‏آورم ؟ و ديگر اينكه من فهميدم در كجا بدنيا آمدم ، بفرما ببينم در كجا از دنيا مي‏روم ؟ پس اين آيه در پاسخ وي نازل شد .


مؤلف : اين روايت خالي از اشكال نيست ، براي اينكه آيه شريفه با فقرات سؤال منطبق نيست ، در آيه نيامده كه خدا مي‏داند حمل حامله چه وقت به دنيا مي‏آيد ، تا جواب از


ترجمة الميزان ج : 16ص :361


سؤال وراث باشد ، و نيز در آيه نيامده كه تنها خدا مي‏داند چه وقت قحطي بر طرف مي‏شود .


و در همان كتاب است كه ابن مردويه از علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفت : هيچ چيز از نظر پيامبرتان مخفي نيست ، مگر همان پنج سر غيبي كه آيه آخر سوره لقمان متعرض آن است .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :