امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
882
ترجمه الميزان: سوره سجده آيات 30 - 1


ترجمة الميزان ج : 16ص :362


( 32 )سوره سجده مكي است و سي آيه دارد ( 30)


سورة السجدة


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الم‏(1)تَنزِيلُ الْكتَبِ لا رَيْب فِيهِ مِن رَّب الْعَلَمِينَ‏(2) أَمْ يَقُولُونَ افْترَاهُبَلْ هُوَ الْحَقُّ مِن رَّبِّك لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أَتَاهُم مِّن نَّذِيرٍ مِّن قَبْلِك لَعَلَّهُمْ يهْتَدُونَ‏(3) اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض وَ مَا بَيْنَهُمَا في سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ استَوَي عَلي الْعَرْشِمَا لَكُم مِّن دُونِهِ مِن وَلي‏ٍ وَ لا شفِيعٍأَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ‏(4) يُدَبِّرُ الأَمْرَ مِنَ السمَاءِ إِلي الأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ في يَوْمٍ كانَ مِقْدَارُهُ أَلْف سنَةٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ‏(5) ذَلِك عَلِمُ الْغَيْبِ وَ الشهَدَةِ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ‏(6) الَّذِي أَحْسنَ كلَّ شي‏ءٍ خَلَقَهُوَ بَدَأَ خَلْقَ الانسنِ مِن طِينٍ‏(7) ثُمَّ جَعَلَ نَسلَهُ مِن سلَلَةٍ مِّن مَّاءٍ مَّهِينٍ‏(8) ثُمَّ سوَّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِوَ جَعَلَ لَكُمُ السمْعَ وَ الأَبْصرَ وَ الأَفْئِدَةَقَلِيلاً مَّا تَشكُرُونَ‏(9) وَ قَالُوا أَ ءِذَا ضلَلْنَا في الأَرْضِ أَ ءِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدِبَلْ هُم بِلِقَاءِ رَبهِمْ كَفِرُونَ‏(10) × قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَك الْمَوْتِ الَّذِي وُكلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلي رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ‏(11) وَ لَوْ تَرَي إِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاكِسوا رُءُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا أَبْصرْنَا وَ سمِعْنَا فَارْجِعْنَا نَعْمَلْ صلِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ‏(12) وَ لَوْ شِئْنَا لاَتَيْنَا كلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا وَ لَكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِني لأَمْلأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ‏(13) فَذُوقُوا بِمَا نَسِيتُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا إِنَّا نَسِينَكمْوَ ذُوقُوا عَذَاب الْخُلْدِ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ‏(14)



ترجمة الميزان ج : 16ص :363


ترجمه آيات


به نام خدايي كه رحمتي عالمگير و رحمتي خاص به مؤمنان دارد الم ( 1) .


نازل كردن اين كتاب كه شكي در آن نيست ، از پروردگار جهانيان است ( 2) .


مگر گويند آن را تزوير كرده ؟ ( نه ) بلكه آن حق است ، و از پروردگار تو است ، تا گروهي را كه پيش از تو بيم‏رسان سويشان نيامده ، بيم دهي ، شايد هدايت يابند ( 3) .


خدا آن كسي است كه آسمانها و زمين را با هر چه ميان آنهاست به شش روز آفريد ، سپس به عرش پرداخت ، جز او سرپرست و شفيعي نداريد ، چرا پند نمي‏گيريد ؟ ( 4) .


از آسمان گرفته تا زمين تدبير هر كار را مي‏كند ، آنگاه در روزي كه اندازه‏اش هزار سال از آنهاست كه شما مي‏شماريد ، ( همه چيز ) به سوي او بالا مي‏رود ( 5 ) .


اين خدا داناي غيب و شهود ، و عزيز و رحيم است ( 6) .


همان كه خلقت همه چيز را نيكو كرده ، و خلقت انسان را از گلي آغاز كرد ( 7) .


و نژاد او را از مايه‏اي از آب پست قرار داد ( 8) .


آنگاه وي را پرداخت ، و از روح خويش در او بدميد ، و براي شما گوش و ديدگان و دلها آفريد ، اما شما چه كم سپاس مي‏داريد ! ( 9) .


گويند : چگونه وقتي در زمين گم شديم ، دوباره در خلقتي تازه در خواهيم آمد ؟ ( اينها كه مي‏گويند همه بهانه است ) ، بلكه علت واقعي انكارشان اين است كه رفتن به پيشگاه پروردگار خود را منكرند ( 10 ) .


بگو فرشته مرگ كه بر شما گماشته‏اند جانتان را مي‏گيرد ، سپس به سوي پروردگارتان بازگشت خواهيد كرد ( 11) .


اگر ببيني وقتي گنه‏كاران در پيشگاه پروردگارشان سرها به زير افكنده‏اند ، ( خواهي ديد كه مي‏گويند ) پروردگار را ديديم و شنيديم ، ما را بازگردان تا عمل شايسته كنيم ، كه ما ديگر به يقين رسيديم ( 12) .


اگر مي‏خواستيم همه كس را هدايت عطا مي‏كرديم ، ولي اين سخن از من مقرر شده كه جهنم را از جنيان و آدميان جملگي پر مي‏كنم ( 13 ) .


به سزاي آنكه ديدار اين روزتان را فراموش كرديد ، عذاب بكشيد ، كه ما نيز به فراموشيتان سپرديم ، و به سزاي اعمالي كه مي‏كرديد عذاب جاويد را تحمل كنيد ( 14) .



ترجمة الميزان ج : 16ص :364


بيان آيات


غرض اين سوره بيان مبدأ و معاد ، و اقامه برهان بر اين مساله است ، و نيز دفع شبهه‏هايي كه در باره اين دو مساله در دلها خلجان مي‏كند ، و در ضمن به مساله نبوت و كتاب نيز اشاره مي‏نمايد ، و امتيازي كه دو گروه مؤمنين حقيقي به آيات خدا ، و فاسقان خارج از زي عبوديت ، از يكديگر دارند بيان مي‏كند ، و نيز به دسته اول وعده ثوابي مي‏دهد كه از تصور هر متصور بيرون است ، و به دسته دوم وعيدي مي‏دهد ، و به انتقام شديدي تهديد مي‏كند كه عبارت است از عذاب اليم و ابدي در قيامت ، و عذابي كوچك‏تر از آن كه در دنيا به زودي خواهند چشيد ، و در آخر ، سوره را با تاكيد آن وعيد ، و دستور به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه تو نيز منتظر باش آنچنان كه آنان منتظرند ، ختم مي‏كند .


اين فهرست و اجمال مطالبي است كه در اين سوره آمده ، و اين سوره در مكه نازل شده ، مگر سه آيه آن كه بعضي گفته‏اند در مدينه نازل شده است ، و آن عبارت است از آيه ا فمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا تا تمامي سه آيه .


آنچه در اين فصل از آيات سوره مورد بحث آورده‏ايم ، فصل اول از آن فهرست را يعني مساله مبدأ و معاد را متضمن است .


الم تنزيل الكتاب لا ريب فيه من رب العالمين اين آيه در تقدير هذا تنزيل الكتاب بوده ، يعني اين تنزيل كتاب است ، و كلمه تنزيل مصدر به معناي اسم مفعول است ، و اگر مصدر را اضافه به كتاب كرده ، از باب اضافه صفت به موصوف است ، و معنايش اين است كه اين همان كتاب نازل شده است ، كه شكي در آن نيست .


در جمله من رب العالمين براعت استهلال به كار رفته ، و براعت استهلال اين است كه در ابتداي كتاب يا نامه سخني گفته شود كه به خواننده بفهماند در كتاب يا نامه چه چيزهايي آمده است .


در جمله مورد بحث نيز اين نكته بكار رفته ، و به خواننده مي‏فهماند كه در اين سوره از وحدانيت خدا و معادي كه وثنيت بت‏پرست منكر آن است گفتگو شده ، چون همانطور كه


ترجمة الميزان ج : 16ص :365


مكرر گفتيم ، وثني‏ها قائل به موجودي به نام رب العالمين نيستند ، براي هر عالمي ربي قائلند ، و رب همه آن رب‏ها را خدا مي‏دانند ، و ( خدا منزه و بزرگتر است از آنچه اينان مي‏گويند ، و بسيار هم بزرگتر است ) .


ام يقولون افتريه بل هو الحق من ربك لتنذر قوما ما اتيهم من نذير من قبلك ... كلمه ام به اصطلاح أدبي منقطعه است ، كه معناي بلكه را مي‏دهد ، و معنا را چنين مي‏كند : بلكه مي‏گويند قرآن را به خدا افتراء بسته ، و از ناحيه خدا نيست ، آنگاه سخن آنان را رد نموده ، مي‏فرمايد : بل هو الحق من ربك لتنذر ... .


لتنذر قوما ما اتيهم من نذير من قبلك - بعضي از مفسرين گفته‏اند منظور از اين قوم ، قريش است ، چون هيچ پيغمبري قبل از آن جناب به سوي قريش گسيل نشده بود ، به خلاف اقوام ديگر عرب ، كه بعضي از پيغمبران به سوي ايشان مبعوث شده بودند ، مانند خالد بن سنان عبسي ، و حنظله ، كه بنا به آنچه در روايات است دو تن از پيغمبران عرب بودند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از قوم مذكور ، همه اهل فترت ، يعني مردم ما بين عيسي و محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، چون در اين فاصله زماني ، مردم از مساله دين و از وظائفي كه در قبال نعمت‏هاي الهي داشتند ، و از آن غرض كه به خاطر آن خلق شده بودند ، يعني عبادت ، به كلي غافل ماندند .


ليكن اين تفسير صحيح نيست ، براي اينكه معناي فترت اين است كه مدتي پيغمبر صاحب شريعت و كتاب مبعوث نشده باشد ، كه اين مدت را مدت فترت مي‏نامند ، و اما مدت مبعوث نشدن پيامبران بي شريعت ، اولا فترت نيست ، و ثانيا قبول نداريم كه ما بين عيسي و محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چنين پيامبراني نيامده باشند ، با اينكه زمان فاصل بين آن دو پيامبر شش قرن بوده .


لعلهم يهتدون - غايتي است براي ارسال رسول ، اما نه غايتي حتمي ، بلكه رجائي و احتمالي ، ( توضيح اينكه : هدايت يافتن قوم مذكور نتيجه و غايت رسالت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، اما نتيجه احتمالي ، و لذا فرمود : شايد هدايت شوند ، و آرزوي مذكور از خدا نيست ، چون كسي آرزوي چيزي را مي‏كند كه از شدن و نشدن آن بي خبر باشد ، و خدا منزه از بي خبري است ، بلكه آرزو قائم به مقام است ، و يا قائم به مخاطب است ، كه همان


ترجمة الميزان ج : 16ص :366


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) باشد ، و اين مطلب در نظائر جمله مورد بحث گذشت .


الله الذي خلق السموات و الأرض ... ا فلا تتذكرون تفسير اين آيه در تفسير آيه خلق السموات و الأرض ثم استوي علي العرش و در آياتي نظير آن گذشت ، و نيز در گذشته گفتيم كه تعبير به استواء در عرش كنايه است از مقام تدبير موجودات ، و به نظام در آوردن آنها ، نظامي عام و پيوسته ، كه حاكم بر همه آنها باشد ، و به همين جهت كه كنايه از اين معنا است در اغلب مواردي كه اين تعبير آمده ، دنبالش يكي از تدبيرها را به عنوان نمونه ذكر كرده ، مثلا يك جا فرموده : ثم استوي علي العرش يغشي الليل النهار ، و در جاي ديگر فرموده : ثم استوي علي العرش يدبر الامر و جاي ديگر فرموده : ثم استوي علي العرش يعلم ما يلج في الأرض و نيز فرموده : ذو العرش المجيد فعال لما يريد .


و اگر بعد از خلقت آسمانها و زمين ، مساله استواء بر عرش را ذكر كرده براي اين است كه سخن در اختصاص ربوبيت و الوهيت به خداي يگانه است ، و در چنين مقامي صرف استناد خلقت به خداي تعالي ، در باطل كردن عقيده بت‏پرستان كافي نبود ، چون آنها منكر اين استناد نيستند ، بلكه منكر استناد تدبير به خدا هستند ، مي‏گويند تدبير عالم كه همان ربوبيت بوده باشد ، كار خدايان ماست ، در نتيجه الوهيت ( استحقاق پرستش ) نيز مختص به آن خدايان است ، و براي خدا تنها اين مي‏ماند كه رب آن ارباب و معبود آن معبودهاست .


لذا لازم بود بعد از مساله خلقت ، استواء بر عرش را هم بياورد ، چون بين خلقت و تدبير ملازمه هست ، يعني يكي از ديگري جدايي پذير نيست ، لذا در آيه مورد بحث هر دو را ذكر كرد تا بفهماند پديد آرنده موجودات همان كسي است كه مدبر آنها است ، پس همو به تنهايي رب و اله است ، همچنان كه به تنهايي خالق است .


و باز به همين جهت در آيه مورد بحث مانند آياتي كه به عنوان شاهد آورديم ، بعد از ذكر استواء بر عرش نمونه‏اي از تدبير خدا را ذكر نموده و فرموده : ثم استوي علي العرش ما


ترجمة الميزان ج : 16ص :367


لكم من دونه من ولي و لا شفيع چون ولايت و شفاعت نيز مانند استواء بر عرش از شؤون تدبير است .


ما لكم من دونه من ولي و لا شفيع - ولي به معناي كسي است كه مالك تدبير امر چيزي باشد ، و معلوم است كه امور ما و آن شؤوني كه قوام حيات ما به آنهاست قائم به هستي است ، و محكوم و در تحت تدبير نظام عامي است كه حاكم بر همه هستي است ، و نيز محكوم به نظام خاصي است كه خود ما انسانها داريم ، و نظام هر چه باشد چه عامش و چه خاصش از لوازم و خصوصياتي است كه خلقت هر چيزي دارد ، و خلقت هم هر چه باشد مستند به خداي تعالي است ، پس اوست كه خصوصيات هر موجودي و از آن جمله انسان را داده ، و در نتيجه باز همو است كه براي انسان نظامي مخصوص به خودش ، و نظامي عام مقرر كرده ، پس او مدبر و ولي ماست ، كه به امور ما رسيدگي نموده و شؤون ما را تدبير مي‏كند ، همانطور كه ولي هر چيزي است ، شريكي برايش نيست .


و شفيع - بنابر آنچه در مباحث شفاعت در جلد اول از اين كتاب گذشت - عبارت شد از كسي كه منظم به سببي ناقص شود ، و سببيت ناقص را تكميل كند ، پس شفاعت عبارت است از تتميم سبب ناقص در تاثيرش ، و چون اين معنا را با اسباب و مسببات خارجي تطبيق كنيم ، نتيجه‏اش اين مي‏شود كه هر يك از اسباب و شرايط عالم ، شفيع يكديگرند ، چون سببيت يكديگر را در تاثير تكميل مي‏كنند ، همچنان كه هر يك از ابر ، باران ، آفتاب ، سايه ، و امثال آن شفيع روييدنيها هستند ، چون هر يك از نامبردگان سببيت ديگري را تكميل مي‏كند .


حال مي‏گوييم ، وقتي پديد آورنده اسباب ، و اجزاي آنها ، و ربط دهنده بين آنها ، و مسببات ، خداي سبحان باشد ، پس خدا شفيع حقيقي است ، كه نقص هر سبب را تكميل مي‏كند ، پس شفيع واقعي و حقيقي تنها خدا است ، و غير از او شفيعي نيست .


به بياني ديگر و دقيق‏تر اينكه : قبلا كه پيرامون اسماء حسني بحث مي‏كرديم ، ( جلد هشتم ) ، گفتيم كه اسماء حسناي خداي تعالي واسطه‏هايي بين او و بين خلقشدر رساندن فيض به ايشان هستند ، مثلا خداي تعالي بدان جهت كه داراي اسم رازق ، جواد ، غني ، و رحيم است ، به خلق خود رزق مي‏دهد ، و بدان جهت كه شافي ، معافي ، رؤوف و رحيم است بيماران را شفا مي‏دهد ، و بدان جهت كه شديد البطش ، ذو انتقام و عزيز است ، ستمكاران را هلاك مي‏كند ، و همچنين هر فيضي را كه به خلق مي‏رساند ، به وساطت يكي از اسماء حسنايش مي‏رساند .



ترجمة الميزان ج : 16ص :368


و بنا بر اين هيچ چيز از مخلوقات او كه وجودش مركب است نخواهي ديد ، مگر آنكه در وجود آن ، چند اسم از اسماء حسناي خدا دخالت و وساطت دارند ، كه اين چند اسم بعضي مافوق بعضي ، و بعضي در عرض بعضي ديگرند ، و هر اسمي از آن اسماء كه خصوصي‏تر است ، واسطه است بين آن موجود ، و بين آن اسمي كه اعم از خودش است ، مثلا اسم شافي اخص از اسم رؤوف و رحيم است ، چون او تنها مربوط به شفاي بيماران است ، و آندوي ديگر هم شامل بيماران مي‏شود ، و هم غير آنان ، و به همين جهت اسم شافي واسطه مي‏شود بين مريض ، و بين اسم رؤوف و رحيم ، باز اسم رحيم خصوصي‏تر از اسم قدير است ، و به همين جهت واسطه مي‏شود ميان قدير و بيمار ، و به همين منوال ساير اسماء .


و اين وساطت در حقيقت تتميم تاثير سبب در مسبب است ، و يا به عبارت ديگر نزديك كردن مسبب است به سبب ، تا تاثير سبب به فعليت برسد ، و از اين معنا نتيجه مي‏گيريم كه خدا شفيع مي‏شود با بعضي از اسماي خود ، نزد بعضي ديگر ، پس صحيح است كه به استعمال حقيقي گفته شود كه خدا شفيع است ، و غير از او شفيعي نيست ، ( دقت بفرماييد ) .


از آنچه گذشت معلوم و روشن شد كه ديگر هيچ اشكالي در اين اطلاق و استعمال نيست ، و جا ندارد كسي اشكال كند كه چطور خدا شفيع مي‏شود نزد خودش ، چون گفتيم حقيقت اين شفاعت وساطت يكي از صفات كريمه او بين شخص محتاج ، و يكي ديگر از صفات اوست ، همچنان كه خود ما همه روزه پناه مي‏بريم به رحمت او از غضبش و يا پناه مي‏بريم به فضلش از عدلش ، و رحمت و فضلش را شفيع قرار مي‏دهيم بين خود و بين غضب و عدل او ، و اما اين معناي از شفاعت كه خدا براي كسي نزد غير خودش ، شفيع شود البته به هيچ وجه صحيح نيست .


مفسرين براي اينكه همين معناي دوم به نظرشان نزديك‏تر رسيده ، در تفسير آيه اختلاف كرده و حرفها زده‏اند : بعضي گفته‏اند : كلمه دون در جمله ما لكم من دونه من ولي و لا شفيع ، به معناي كلمه عند - نزد مي‏باشد ، و جمله من دونه حال از ضمير لكم است ، و معناي آيه اين است : شما در اين حال كه از خدا تجاوز كرده‏ايد ( براي خدا شريك قائل شده‏ايد ) ، ديگر هيچ ولي و شفيعي نداريد ، و خلاصه مي‏خواهد بفرمايد نزد خدا شفيع و وليي ندارند .



ترجمة الميزان ج : 16ص :369


ليكن اشكال اين تفسير اين است كه هر چند استعمال كلمه دون به معناي عند صحيح است ، ليكن بودن كلمه من در آيه قرينه است بر اينكه دون به معناي غير است ، و من دونه به معناي غير از خدا است ، نه نزد خدا ، و مفهوم تجاوز را در تقدير گرفتن و ارجاع كلمه من دونه به ما لكم عنده بي معنا است .


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه شفيع در آيه شريفه مجازا در معناي ناصر استعمال شده ، و كلمه دون به معناي غير است ، و جمله من دونه حال از ولي است ، و معناي آيه اين است كه شما ولي و ناصري غير از خدا نداريد ، اشكال اين تفسير اين است كه بدون جهت مرتكب اين مجاز شده است .


بعضي ديگر گفته‏اند : اطلاق شفيع در اينجا از قبيل مشاكله تقديري است ، يعني روي فرض صحت كلام خصم ، نظير او سخن بگويند ، و در مقام ما چون مشركين - كه آيه در مقام انذار ايشان است - در باره بت‏هاي خود مي‏گفتند اينها شفيعان ما هستند ، و معتقد بودند كه هر يك از آنها شفيع آنان در يك قسم حاجت است ، معناي آيه اين مي‏شود كه بر فرض كه معبود ، ولي و شفيع شما باشد ، ولي شما غير از خدا ولي و شفيعي نداريد .


كه معبود ، ولي و شفيع شما باشد ، ولي شما غير از خدا ولي و شفيعي نداريد .


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه دون به معناي عند - نزد است ، ولي ضمير من دونه به عذاب بر مي‏گردد ، و معناي جمله اين است كه براي شما نزد عذاب خدا ، وليي نيست ، يعني خويشاوندي كه به دردتان بخورد ، و عذاب را از شما برگرداند ، و نيز شفيعي كه سودي به حالتان بخشد نيست .


اشكال اين تفسير اين است كه برگرداندن ضمير به عذاب زورگويي و بي‏دليل حرف زدن است علاوه بر اين ، اشكال ديگري كه بر همه وجوهي كه نقل كرديم وارد است ، اين است كه صاحبان اين وجوه از اين جهت خود را به زحمت انداخته‏اند كه فكر كرده‏اند وقتي خدا شفيع باشد آن كس كه نزد او شفاعت كند كيست ؟ و خواننده عزيز متوجه شد كه با تحليلي كه كرديم ، خداي تعالي هم شفيع است و هم شفاعت پذير .


ا فلا تتذكرون - اين استفهام توبيخي است ، توبيخ بر اينكه تا كي مي‏خواهند متذكر


ترجمة الميزان ج : 16ص :370


نشوند ، و از ادله عقول روي بگردانند ، و نفهمند كه ملك و تدبير هر دو از خداي سبحان است ، و او يگانه معبود به حق است ، و غير از او ولي و شفيعي ندارند ، و شفاعتي كه براي آلهه خود قائلند خيالي بيش نيست .


يدبر الامر من السماء الي الأرض ثم يعرج اليه في يوم كان مقداره الف سنة مما تعدون اين آيه تتميم بيان اين معنا است كه فرمود : تدبير امر موجودات قائم به خداي سبحان است ، و اين خود قرينه است بر اينكه مراد از كلمه امر در آيه ، شان است ، نه امر در مقابل نهي .


و كلمه يدبر از تدبير است ، و تدبير از ماده دبر است كه به معناي دنباله و عقب چيزي است ، و تدبير اين است كه چيزي را پشت سر چيزي قرار دهي ، و يا دستوري را به دنبال ديگر قرار دهي ، و در آيه مورد بحث برگشت مي‏كند به اينكه خداي تعالي وجود حوادث يكي پس از ديگري را مانند سلسله زنجيري كه پشت سرهم و متصل ما بين آسمان و زمين باشد قرار مي‏دهد ، همچنان كه در جاي ديگر فرمود : و ان من شي‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم و نيز فرمود : انا كل شي‏ء خلقناه بقدر .


ثم يعرج اليه - اين جمله از اين جهت كه بعد از جمله يدبر الامر من السماء الي الأرض قرار گرفته ، خالي از اين اشعار نيست ، كه كلمه يدبر معناي تنزيل را متضمن است ، ومعنايش اين است كه او تدبير امر مي‏كند ، در حاليكه نازل كننده است ، و يا او نازل كننده است در حاليكه مدبر است ، از آسمان تا زمين را ، و بعيد نيست منظور از اين امر همان امري باشد كه در آيه فقضيهن سبع سموات في يومين و اوحي في كل سماء امرها آمده است .


و در جمله ثم يعرج اليه اشعار است به اينكه مراد از سماء مقام قربي است كه زمام همه امور بدانجا منتهي مي‏شود ، نه آسمان كه به معناي جهت بالا و يا ناحيه‏اي از نواحي عالم جسماني است ، براي اينكه قبلا فرمود : تدبير امر مي‏كند از آسمان تا زمين آنگاه


ترجمة الميزان ج : 16ص :371


فرمود : سپس به سوي او عروج مي‏كند ، پس معلوم مي‏شود عروج به سوي او از همان طريقي است كه از آن نازل شده ، و در آيه غير از علوي كه به تعبير سماء آمده و پاييني كه از آن به ارض تعبير كرده ، و نزول و عروج چيز ديگري نيامده پس قهرا نزول از سماء و عروج به سوي خدا را مي‏فهماند كه مراد از سماء ، مقام حضور است ، كه تدبير امر از آن مقام صادر مي‏شود .


و يا مراد اين است كه موطن و محل تدبير امور زميني ، آسمان است ، و خدا كه محيط به هر چيز است تدبير زمين را از آن موطن نازل مي‏كند ، كه البته اين معناي دوم به فهم نزديك‏تر است ، چون جمله و اوحي في كل سماء امرها با آن سازگارتر است .


في يوم كان مقداره الف سنة مما تعدون - معنايش چه به احتمال اول و چه دوم اين است كه خداي تعالي تدبير مذكور را در ظرفي انجام مي‏دهد كه اگر با مقدار حركت و حوادث زميني تطبيق شود با هزار سال از سالهايي كه شما ساكنان زمين مي‏شماريد برابر مي‏گردد ، چون مسلم است كه روز ، شب ، ماه و سالي كه ما مي‏شماريم بيشتر از عمر خود زمين نيست .


و چون مراد از سماي عالم ، قرب و حضور است ، و اين عالم از حيطه زمان بيرون است ، ناگزير مراد از آن ، ظرفي خواهد بود كه اگر با مقدار حركت و حوادث زميني تطبيق شود هزار سال از سالهايي كه ما مي‏شماريم خواهد شد .


و اما اينكه اين مقدار آيا مقدار نزول و مكث و عروج است يا مقدار نزول و عروج رويهم است ، بدون مكث ، و يا مقدار هر يك از اين دو است ، و يا تنها مقدار خود عروج است ، البته بنا بر اينكه كلمه في يوم قيد باشد براي يعرج اليه به تنهايي ، احتمالاتي است كه آيه تعرج الملائكة و الروح اليه في يوم كان مقداره خمسين الف سنة مؤيد احتمال اخير است ، چون مدت مذكور را تنها مدت عروج معرفي مي‏كند .


آنگاه بنا بر فرضي كه ظرف هزارسال قيد عروج باشد ، آيا منظور از عروج ، مطلق عروج حوادث به سوي خدا است ، يا تنها عروج آنها در روز قيامت است ، و مقدار هزار سال هم طول مدت قيامت است ، و اگر در آيه سوره معارج مقدار آن را پنجاه هزار سال خوانده ، چون مربوط به كفار است ، تا به خاطر كفرشان مشقت بيشتري بكشند ، ممكن هم هست بگوييم مقدار هزار سال مربوط به يكي از مواقف روز قيامت است ، و مقدار پنجاه هزار سال مقدار و طول مدت پنجاه موقف است .


از اين هم كه بگذريم احتمالات ديگري در خصوص هزار سال است ، كه آيا تحديدي


ترجمة الميزان ج : 16ص :372


است حقيقي ، و يا مراد صرف زياد جلوه دادن مدت است ، همچنان كه در آيه يود احدهم لو يعمر الف سنة نيز منظور همين است ، يعني مي‏خواهد بفرمايد دوست مي‏دارند بسيار زياد عمر كنند ، نه خصوص عدد هزار ، ليكن اين احتمال از سياق آيه بعيد است .


به طوري كه ملاحظه فرموديد آيه شريفه احتمالهاي زيادي را تحمل مي‏كند ، و با همه آنها مي‏سازد ، و ليكن از همه آنها نزديك‏تر به ذهن اين است كه كلمه في يوم قيد باشد براي ثم يعرج اليه و مراد از روز عروج امر ، يكي از پنجاه موقف از مواقف روز قيامت باشد ( و خدا داناتر است) .


ذلك عالم الغيب و الشهادة العزيز الرحيم تفسير مفردات اين آيه گذشت ، و مناسبت اسماي سه‏گانه در آن ، با اين مقام ظاهر است .


الذي احسن كل شي‏ء خلقه راغب مي‏گويد : كلمه حسن عبارت است از هر چيزي كه بهجت آورد و انسان به سوي آن رغبت كند ، و اين حالت سه قسم است ، يكي اينكه چيزي مستحسن از جهت عقل باشد ، يعني عقل آن را نيكو بداند ، دوم اينكه از نظر هواي نفس نيكو باشد ، سوم از نظر حسي زيبا و نيكو باشد .


البته اين تقسيمي است براي زيبايي از نظر ادراكات سه‏گانه انسان .


و حقيقت حسن عبارت است از سازگاري اجزاي هر چيز نسبت بهم ، و سازگاري همه اجزاء با غرض و غايتي كه خارج از ذات آن است ، بنابر اين ، زيبايي روي به معناي جور بودن و سازگار بودن اجزاي صورت از چشم و ابرو و بيني و دهان و غيره است ، و حسن عدالت سازگاريش با غرضي است كه از اجتماع مدني منظور است ، و آن به اين است كه در جامعه هر صاحب حقي به حق خود برسد ، و همچنين است حسن هر چيز ديگر .


دقت در خلقت اشياء كه هر يك داراي اجزايي موافق و مناسب با يكديگر است ، و اينكه مجموع آن اجزاء مجهز به وسايل رسيدن آن موجود به كمال و سعادت خويش است ، و اينكه اين مجهز بودنش به نحوي است كه بهتر وكامل‏تر از آن تصور ندارد ، اين معنا را دست مي‏دهد كه هر يك از موجودات في نفسه و براي خودش داراي حسني است ، كه تمام‏تر و


ترجمة الميزان ج : 16ص :373


كامل‏تر از آن براي آن موجود تصور نمي‏شود .


و اما اينكه مي‏بينيم موجودي زشت و ناپسند است ، براي يكي از دو علت است ، يا براي اين است كه آن موجود داراي عنوان عدمي است ، كه بدي و ناپسندي‏اش مستند به آن عدم است ، مانند ظلم ظالم و زناي زناكار ، كه ظلم بدان جهت كه فعلي از افعال است زشت نيست ، بلكه بدان جهت كه حقي را معدوم و باطل مي‏كند زشت است ، و زنا بدان جهت كه عمل خارجي است و هزاران شرايط دست بدست هم داده تا آن عمل صورت خارجي بگيرد زشت نيست ، چون صورت خارجي آن با صورت خارجي عمل نكاح مشترك است ، بلكه زشتي‏اش بدين جهت است كه مخالف نهي شرعي ، و يا مخالف مصلحت اجتماعي است .


و يا براي اين است كه با موجودي ديگر مقايسه‏اش مي‏كنيم ، و از راه مقايسه است كه زشتي و بدي عارضش مي‏شود ، مثلا حنظل ( هندوانه ابو جهل ) خودش نه زشتي دارد و نه بدي ، ولي وقتي با خربزه مقايسه‏اش مي‏كنيم ، مي‏گوييم بد است ، و يا مثلا خار كه در مقايسه با گل زشت و بد مي‏شود ، و عقرب كه در مقايسهبا انسان زشت و بد مي‏گردد ، بدي و زشتي ذاتي آنها نيست ، بلكه با مقايسه‏اش به چيز ديگر و سپس قياسش با طبيعت خودمان مي‏گوييم بد و ناگوار و زشت است ، كه اين زشتي و بدي نيز در حقيقت به همان زشتي به معناي اول بر مي‏گردد .


پس به هر حال هيچ موجودي بدان جهت كه موجود و مخلوق است متصف به بدي نمي‏شود ، به دليل اينكه خداي تعالي خلقت هر موجودي را نيكو خوانده و فرموده : الذي احسن كل شي‏ء خلقه - خدايي كه هر چيزي را نيكو خلق كرده ، كه اگر اين فرمايش خدا را با فرمايش ديگرش كه فرموده : الله خالق كل شي‏ء ضميمه كنيم ، اين نتيجه به دست مي‏آيد كه اولا خلقت ملازم با حسن است ، پس هر مخلوقي بدان جهت كه مخلوق است حسن و نيكو است .


و ثانيا هر زشت و بدي كه تصور كنيم مخلوق خدا نيست ، البته بدي و زشتي‏اش مخلوق نيست ، نه خودش ، كه توضيحش گذشت .


پس معصيت و نافرماني و گناهان از آن جهت كه گناه و زشت و بدند مخلوق خدا نيستند ، و بديها همه از ناحيه قياس پديد مي‏آيد .


و بدء خلق الانسان من طين مراد از انسان فرد فرد آدميان نيست ، تا بگويي خلقت فرد فرد از گل نبوده ، بلكه مراد


ترجمة الميزان ج : 16ص :374


نوع آدمي است ، مي‏خواهد بفرمايد : مبدأ پيدايش اين نوع گل بوده ، كه همه افراد منتهي به وي مي‏شوند ، و خلاصه تمامي افراد اين نوع از فردي پديد آمده‏اند كه او از گل خلق شده ، چون فرزندانش از راه تناسل و تولد از پدر و مادر پديد آمده‏اند و مراد از آن فردي كه از گل خلق شده آدم و حوا (عليهماالسلام‏) است .


دليل گفتار ما اين است كه دنبال جمله مورد بحث مي‏فرمايد : ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين ، يعني سپس نسل او را از آبي بي مقدار خلق كرد ، و اين تعبير مي‏فهماند كه منظور از مبدأ خلقت انسان ، همان اولين فردي است كه از گل خلق شده ، نه فرد فرد انسانها ، كه از آبي بي مقدار خلق شده‏اند ، تا معنا چنين شود كه خدا ابتداي انسانهاي مخلوق از آب بي مقدار را ، از گل قرار داد .


زيرا اگر مراد اين بود جا داشت بفرمايد : ثم جعله سلاله من ماء مهين - سپس همان انسان را سلاله و خلاصه‏اي كرد از آبي خوار و بي مقدار ، و ديگر حاجت به ذكر نسل نبود ، چون كلمه نسل به معناي ولادت و جدا شدن فرزند از پدر و مادر است ، و مقابله بين بدء خلق و بين نسل به خوبي مي‏فهماند كه مراد از انسان نوع است ، كه ابتداي خلقتش از گل ، و نسلش از آب مهين است ( دقت بفرماييد) .


ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين - كلمه سلالة بطوري كه در مجمع البيان گفته برگزيده و خلاصه‏اي است كه از چيزي ديگر گرفته شود ، و نطفه مرد را سلالة گفته‏اند ، چون از صلب او گرفته مي‏شود .


و كلمه مهين از هون است كه به معناي ضعف و حقارت است .


و كلمه ثم بعديت زماني را مي‏رساند ، و معناي جمله اين است كه : خداوند سپس ولادت انسان را از طريق جدا شدن و ولادت از خلاصه‏اي از آبي ضعيف يا حقير قرار داد .


ثم سويه و نفخ فيه من روحه تسويه به معناي تصوير و هم تتميم عمل است .


و در جمله نفخ فيه من روحه استعاره و كنايه‏گويي شده است ، يعني روح تشبيه شده به دم زدن و نفسي كه آدمي مي‏كشد و بر مي‏گرداند ، و احيانا آن را در غير خود مي‏دمد و اضافه كلمه روح به ضميري كه به خدا بر مي‏گردد اضافه تشريفي است ، و معنايش ثم نفخ فيه من روح شريف و منسوب اليه مي‏باشد ، يعني سپس خدا از روحي شريف و منسوب به خودش در او دميد .


و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة قليلا ما تشكرون در اين جمله به نعمت ادراكهاي حسي ، يعني چشم و گوش ، و ادراكهاي فكري يعني


ترجمة الميزان ج : 16ص :375


قلب منت نهاده است ، كه هم ادراكهاي جزئي و خيالي را شامل مي‏شود ، و هم كلي و عقلي را .


قليلا ما تشكرون - يعني شكر مي‏گزاريد ، اما بسيار اندك ، و اين خود اعتراضي است كه به جاي توبيخ و سرزنش به كار رفته ، بعضي از مفسرين گفته‏اند : جمله حاليه است ، و معناي آن اين است كه خدا براي شما چشم و گوش قرار داد ، در حالي كه شما كم شكر مي‏گزاريد و به هر حال چه به گفته ما و چه به گفته آن مفسر ، آيه شريفه در سياق گلايه و توبيخ است ، و مي‏خواهد بدين وسيله مردم را به شكر وابدارد .


قبل از آيه مورد بحث انسان غايب فرض شده بود ، و درباره‏اش مي‏فرمود : سپس او را تكميل كرد ، و از روح خود در او دميد ودر جمله مورد بحث ناگهان روي سخن متوجه انسان شده ، مي‏فرمايد : و برايتان چشم ، گوش و دل قرار داد اين التفات از غيبت به خطاب جمع ، براي اين است كه انعام الهي را كه شامل همه هست ، تسجيل كند ، تا به شكر خدا وادار شوند ، چون مردم در اين باره يا قاصرند و يا مقصر .


و قالوا ء اذا ضللنا في الأرض ء انا لفي خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون اين آيه ، دليل منكرين قيامت را نقل مي‏كند ، كه جز استبعاد اساسي ندارد ، مراد از گم شدن در زمين به قول بعضي از مفسرين ضايع شدن و ناپديد شدن است ، همچنان كه مي‏گويند : ضلت النعمة يعني نعمت ضايع گشت ، بعضي ديگر گفته‏اند : به معناي غايب و گم شدن است و به هر حال ، مراد كفار اين است كه آيا وقتي مرديم ، و اجزاي بدنمان متلاشي گشت ، و خاكش در زمين گم شد ، به طوري كه ديگر اجزاي بدنمان از يكديگر تميز داده نشد ، و چيزي از ما باقي نماند كه دوباره خلق شويم ، آيا دوباره خلق مي‏شويم و به همان صورت اول كه داشتيم بر مي‏گرديم ؟ و معلوم است كه استفهامشان انكاري است ، و مرادشان از خلقت جديد همان مساله بعث و معاد است .


جمله بل هم بلقاء ربهم كافرون اعراض از سخن ايشان است ، كه مي‏گفتند : آيا اگر در زمينگم شويم ... گويا فرموده : كفار منكر خلقت جديد و قدرت ما بر آن نيستند ، و بهانه ديگري هم ندارند ، بلكه تنها علت اين انكارشان اين است كه رجوع به سوي ما و لقاي ما را منكرند .


و چون برگشت كلامشان به اين معنا بوده ، پاسخشان را طوري داده كه دلالت به


ترجمة الميزان ج : 16ص :376


رجوع كند ، و آن اين است كه : قل يتوفيكم ملك الموت الذي وكل بكم .


قل يتوفيكم ملك الموت الذي وكل بكم ثم الي ربكم ترجعون كلمه توفي به معناي اين است كه چيزي را به طور كامل دريافت كني ، مانند توفي حق ، و توفي قرض از بدهكار ، كه معنايش تا دينار آخر حق و طلب را گرفتن است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : معناي ملك الموت موكل به شماست اين است كه موكل به ميراندن و قبض روح شماست ، ولي آيه شريفه مطلق است ، و ظاهر اطلاقش اين است كه موكل بر اعم از ميراندن باشد .


و اگر در اين آيه قبض روح و توفي را به ملك الموت و در آيه الله يتوفي الأنفس حين موتها به خدا نسبت داده ، و در آيه حتي اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا به فرستادگان ، و در آيه الذي تتوفيهم الملائكة ظالمي انفسهم به ملائكه نسبت داده ، به خاطر اختلاف مراتب اسباب است ، سبب نزديكتر به ميت ملائكه هستند ، كه از طرف ملك الموت فرستاده مي‏شوند ، و سبب دورتر از آنان خود ملك الموت است ، كه مافوق آنان است ، و امر خداي تعالي را نخست او اجراء مي‏كند ، و به ايشان دستور مي‏دهد ، خداي تعالي هم مافوق همه آنان و محيط بر آنان ، سبب اعلاي ميراندن و مسبب الاسباب است ، و اگر بخواهيم اين جريان را با مثلي مجسم سازيم ، نظير عمل كتابت است كه هم به قلم نسبت مي‏دهيم و مي‏گوييم قلم خوب مي‏نويسد ، و هم به دست و انگشتان نسبت مي‏دهيم و مي‏گوييم دست فلاني به نوشتن روان است ، و هم به انسان نسبت مي‏دهيم و مي‏گوييم فلاني خوب مي‏نويسد .


ثم الي ربكم ترجعون - اين رجوع همان است كه در آيه قبلي از آن به لقاي خدا تعبير كرده بود ، و موطن و جاي آن روز قيامت است ، كه بايد بعد از توفي و مردن انجام شود ، و براي فهماندن اين بعديت تعبير به ثم كرد ، كه تراخي و بعديت را مي‏رساند .


و به هر تقدير اين آيه پاسخي است از احتجاج كفار كه مي‏گفتند ما بعد از مردن در زمين گم مي‏شويم ، و مي‏خواستند اين حرف را دليل بر نبودن معاد بگيرند ، و معلوم است كه صرف اين كه ملك الموت انسانها را مي‏ميراند جواب از دليل ايشان نمي‏شود ، باقي مي‏ماند


ترجمة الميزان ج : 16ص :377


جمله ثم الي ربكم ترجعون و اين هم ادعائي است بي دليل ، در مقابل ادعاي با دليل كفار ، و كلام الهي منزه از اين گونه احتجاج است .


لذا مي‏گوييم خداي تعالي به رسول گرامي خود دستور داده كه در پاسخ از استبعاد ايشان به ايشان بگو كه حقيقت مرگ بطلان و نابود شدن انسان نيست ، و شما انسانها در زمين گم نمي‏شويد ، بلكه ملك الموت شما را بدون اينكه چيزي از شما كم شود ، بطور كامل مي‏گيرد ، ( چون گفتيم كلمه توفي گرفتن بطور كامل را مي‏رساند ) ، و ارواح شما را از بدنهايتان بيرون مي‏كشد ، به اين معنا كه علاقه شما را از بدنهايتان قطع مي‏كند .


و چون تمام حقيقت شما ارواح شماست ، پس شما يعني همان كسي كه كلمه شما خطاب به او است ، ( و يك عمر مي‏گفتيد من و شما ) ، بعد از مردن هم محفوظ و زنده‏ايد ، و چيزي از شما گم نمي‏شود ، آنچه گم مي‏شود و از حالي به حالي تغيير مي‏يابد ، و از اول خلقتش دائما در تحول و دستخوش تغيير بود ، بدنهاي شما بود نه شما ، و شما بعد از مردن بدنها محفوظ مي‏مانيد ، تا به سوي پروردگارتان مبعوث گشته و دوباره به بدنهايتان برگرديد .


با اين بيان دليل كفار بر نبودن معاد به كلي باطل مي‏شود ، چه دليل آنانرا طوري تقرير كنيم كه تنها استبعاد باشد ، و يا طوري تقرير كنيم كه به صورت برهاني فلسفي در آيد ، يعني بگوييم : بدن بعد از متلاشي شدن شخصيتش نيز نابود مي‏شود ، يعني آن خصوصياتي كه به خاطر آن ، اين بدن زيد فرزند عمرو بود از بين مي‏رود ، و اگر بخواهد دوباره موجود شود اعاده معدوم لازم مي‏آيد ، و آن هم محال است .


اين صورت برهاني سخن كفار است ، و آيه شريفه آن را باطل مي‏كند ، چون گفتيم حقيقت انسان عبارت است از جان و روح و نفس او ، كه با كلمه من - تو از آن حكايت مي‏كنيم ، و روح آدمي غير از بدن اوست ، و بدن در وجودش و شخصيتش تابع روح است ، و روح با مردن متلاشي نمي‏شود و معدوم نمي‏گردد ، بلكه در حيطه قدرت خداي تعالي محفوظ است ، تا روزي كه اجازه بازگشت به بدن يافته و به سوي پروردگارش براي حساب و جزاء بر گردد ، و با همان خصوصياتي كه خداي سبحان از آن خبر داده مبعوث شود .



ترجمة الميزان ج : 16ص :378


پس از آنچه گذشت دو مطلب روشن گرديد ، اول اينكه آيه قل يتوفيكم ... متصل است به آيه ء اذا ضللنا في الأرض ... ، و پاسخي است كه اشكال كفار را باطل ، و شبهه آنان را در باره معاد دفع مي‏كند .


ليكن بعضي از مفسرين كه كلمه توفي را به معناي مطلق ميراندن گرفته‏اند ، و متوجه نكته‏اي كه در اين تعبير هست نشده‏اند و در تفسير آيه دچار اشكال شده ، و در توجيه اتصال آن به آيه قبل دست و پا كرده‏اند ، و توجيهي كرده‏اند كه عقل سليم پذيراي آن نيست و آن را نمي‏پسندد .


نكته دوم اينكه اين آيه از روشن‏ترين آيات قرآني است كه دلالت بر تجرد نفس مي‏كند و مي‏فهماند كه نفس غير از بدن است ، نه جزو آن است ، و نه حالي از حالات آن .


و لو تري اذ المجرمون ناكسوا رؤسهم عند ربهم ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون نكس رؤس به معناي سر به پايين انداختن است و مراد از مجرمين - به قرينه ذيل آيه - خصوص منكرين معاد است ، و به همين جهت لام در آن خالي از معناي عهد نيست ، در نتيجه اين معنا را به آيه مي‏دهد كه : اگر ببيني مجرمين مذكور و معهود را ، كه منكر معاد بودند و مي‏گفتند : ء اذا ضللنا في الأرض ... ، چگونه سر به پايين انداخته‏اند ... و اگر از قيامت تعبير كرد به عند ربهم - نزد پروردگارشان ، به اين منظور است كه در مقابل جمله قبلي يعني جمله بل هم بلقاء ربهم كافرون قرار گيرد ، و چنين معنا دهد : همانهايي كه به لقاي پروردگارشان كافر بودند ، در موقفي از لقاي پروردگارشان قرار خواهند گرفت ، كه ديگر نتوانند لقاء را انكار كنند .


و اينكه مي‏گويند : پروردگارا ديديم و شنيديم ، پس ما را برگردان كه عمل صالح كنيم ، زيرا داراي ايمان و يقين شده‏ايم ، به خاطر اين است كه در آن روز حق برايشان آشكارا گشته ، و اين معنا منكشف مي‏شود كه نجات تنها در ايمان و عمل صالح است ، ايمان برايشان حاصل شده ، درخواست رجوع مي‏كنند تا عمل صالح را نيز تامين نمايند ، تا سبب نجاتشان كه گفتيم دو جزء است تمام و كامل بشود .


و معناي آيه اين است كه چه مي‏شد كه همين مجرمين منكر لقاء الله را مي‏ديدي ، كه چگونه سرها نزد پروردگارشان بزير افكنده و در موقفي از لقاء الله قرار گرفته‏اند ، كه موقف خواري و ذلت و پشيماني است ، مي‏گويند : پروردگارا با دو چشم خود ديديم و با دو گوشمان


ترجمة الميزان ج : 16ص :379


حق را شنيديم و تسليم شديم ، پس ما را برگردان تا عمل صالح هم انجام بدهيم ، چون يقين برايمان حاصل شد .


و خلاصه معنا اين است كه تو امروز آنان را مي‏بيني كه منكر لقاي خدايند ، اگر فردايشان را ببيني خواهي ديد كه خواري و ذلت از هر سو احاطه‏شان كرده و سرها از شرم به زير افكنده‏اند ، و به آنچه امروز منكرش هستند اعتراف مي‏كنند ، و درخواست مي‏نمايند كه بدين جا برگردند ، ولي هرگز برنخواهند گشت .


و لو شئنا لآتينا كل نفس هديها ... و الناس اجمعين يعني اگر مي‏خواستيم به هر كس چه مؤمن و چه كافر هدايتش را ارزاني بداريم ، يعني آن هدايتي كه مخصوص و مناسب شخص اوست بدهيم مي‏داديم .


البته منظور اين نيست كه همه را مجبور به هدايت كنيم ، بلكه منظور اين است كه كافران را نيز مانند مؤمنين هدايت مي‏كنيم ، تا به اختيار و اراده خود داراي هدايت شوند ، همانطور كه مؤمنين با اختيار و اراده خود داراي هدايت شدند ، چون اگر پاي جبر در ميان آيد تكليف در دنيا و جزاء در آخرت به كلي باطل مي‏شود .


و لكن حق القول مني لاملان جهنم من الجنة و الناس اجمعين - يعني ليكن اينطور نخواستيم ، چون در اين ميان قضائي است كه از سابق از ناحيه من رانده شده ، قضائي حتمي ، و آن اين است كه جهنم را از جن و انس پر كنم .


و اين قضاي حتمي سابق ، همان است كه بعد از امتناع ابليس از سجده بر آدم ، و سوگندش كه گفت : فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين فرموده : فالحق و الحق اقول لاملان جهنم منك و ممن تبعك منهم اجمعين .


و لازمه اين قضاء اين است كه به خاطر ظلمشان و فسقشان و خروجشان از زي عبوديت هدايتشان نكند ، همچنان كه باز خودش فرموده : ان الله لا يهدي القوم الظالمين و نيز فرموده : و الله لا يهدي القوم الفاسقين ، و نيز آياتي ديگر .



ترجمة الميزان ج : 16ص :380


فذوقوا بما نسيتم لقاء يومكم هذا انا نسيناكم ... اين جمله تفريع و نتيجه‏گيري از جمله و لكن حق القول مني است ، يعني چون چنين قضائي رانده شده ، پس بچشيد ... و كلمه نسيان به معناي محو شدن صورت ذهني چيزي است از مركز و نيروي ذاكره ، و گاهي كنايه مي‏شود از بي اعتنايي به امري مهم ، و همين معناي كنايي مورد نظر آيه است .


و معناي آيه اين است كه وقتي قضاي حتمي رانده شده كه پيروان ابليس عذاب را بچشند ، پس شما نيز عذاب را بچشيد ، به خاطر اينكه به لقاي چنين روزي بي اعتنايي كرديد ، آن قدر كه حتي آن را انكار نموديد و عمل صالحي انجام نداديد ، كه امروز پاداش نيكي بگيريد ، چون ما نيز امروز به آنچه براي شما مهم است يعني به سعادت و نجات شما بي‏اعتناييم .


جمله فذوقوا عذاب الخلد بما كنتم تعملون تاكيد و توضيح همان بيان سابق است ، و مي‏فهماند چشيدن عذاب كه شما را بدان مامور نموديم ، چشيدن عذاب دائمي است ، و بي‏اعتناييتان به لقاي امروز ( آخرت ) ، همان اعمال زشتي است كه مي‏كرديد .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه نحاس ، از ابن عباس ، روايت كرده كه گفت : سوره سجده در مكه نازل شده ، مگر سه آيه آن كه از آيه ا فمن كان مؤمنا شروع شده است .


و نيز در همان كتاب آمده كه سعيد بن منصور ، و ابن ابي شيبه از علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده‏اند كه گفت : عزائم ( سجده‏هاي واجب قرآن ) چهار است ، الم تنزيل ، حم تنزيل ، نجم ، اقرء باسم ربك الذي خلق .


و در كتاب خصال از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : عزائم چهار است ، اقرء باسم ربك الذي خلق ، نجم ، تنزيل سجده ، حم سجده .


باز در الدر المنثور است كه احمد ، و طبراني ، از شريد بن سويد ، روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مردي را ديد كه دامن خود را بلند گرفته ، به وي


ترجمة الميزان ج : 16ص :381


فرمود دامنت را جمع كن ، عرضه داشت : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) من مبتلا به گژي پايم ، دامن خود بلند كرده‏ام كه پيدا نباشد .


فرمود : دامنت را جمع كن كه تمامي خلقهاي خدا نيكو است .


و در كتاب فقيه آمده كه شخصي از امام صادق (عليه‏السلام‏) از كلام خداي عز و جل پرسيد ، كه مي‏فرمايد : الله يتوفي الانفس حين موتها و در جاي ديگر مي‏فرمايد : قل يتوفيكم ملك الموت الذي و كل بكم ، و در جاي ديگر مي‏فرمايد : الذين تتوفيهم الملائكة طيبين و نيز جاي ديگر مي‏فرمايد : الذين تتوفيهم الملائكة ظالمي انفسهم و جاي ديگر مي‏فرمايد : توفته رسلنا ، و نيز مي‏فرمايد : و لو تري اذ يتوفي الذين كفروا الملائكة با اينكه در يك ساعت در دنيا هزاران نفر كه عددشان را جز خدا كسي نمي‏داند مي‏ميرند ، اين چگونه ممكن است كه ملائكه ، و يا ملك الموت در آن واحد به قبض روح همه اينها برسد ؟ امام (عليه‏السلام‏) در جواب فرمود : خداي تبارك و تعالي براي ملك الموت كاركنان و ياوراني از ملائكه قرار داده ، كه او نسبت به آن اعوان به منزله فرمانده است ، و هر يك را به ماموريتي مي‏فرستد ، پس هم ملائكه قبض روح مي‏كنند ، و هم خود ملك الموت ، آنگاه خدا آن ارواح را از ملك الموت مي‏گيرد .


و در الدر المنثور است كه ابن ابي حاتم ، و ابو الشيخ ، از ابي جعفر محمد بن علي روايت كرده‏اند كه فرمود : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مردي از انصار وارد شد تا او را عيادت كند ، ديد كه ملك الموت بالايسر وي نشسته ، پرسيد اي ملك الموت نسبت به رفيق ما مدارا كن ، كه او مردي با ايمان است ، ملك الموت عرضه داشت : اي محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مژده كه من نسبت به هر مؤمني مدارا مي‏كنم .


اي محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بدان كه من بعد از آن كه روح آدميان را


ترجمة الميزان ج : 16ص :382


قبض مي‏كنم ، لحظه‏اي گوشه خانه مي‏ايستم ، و مي‏گويم به خدا سوگند كه من هيچ گناهي ندارم ، چون مامورم ، و من بار ديگر ، و بار ديگر به اين خانواده بر مي‏گردم ، الحذر الحذر ، و خداي تعالي هيچ اهل بيتي و كلوخي و موئي و كركي در خشكي و دريا خلق نكرده ، مگر آنكه من در هر شبانه روز پنج نوبت آنها را از نظر مي‏گذرانم .


حتي من به صغير آنان و كبيرشان از خودشان آشناترم ، و به خدا سوگند اي محمد من قادر نيستم كه حتي جان يك پشه را قبض كنم ، مگر وقتي كه خداي تعالي مرا دستور قبض آن را بدهد .


و در تفسير قمي در ذيل آيه و لو شئنا لآتينا كل نفس هديها معصوم (عليه‏السلام‏) فرمود : يعني اگر بخواهيم همه را معصوم از گناه كنيم ، مي‏توانيم .


مؤلف : مقام عصمت منافاتي با اختيار ندارد ، و به همين جهت بين مضمون اين روايت و آنچه در تفسير آيه گفتيم منافاتي نيست .


گفتاري در پيدايش انسان اولي


در تفسير سوره نساء گفتاري در اين معنا گذشت ، و گفتار ما در اينجا به منزله تكميل همان بحث است ، در آنجا گفتيم كه آيات كريمه قرآن ظاهر قريب به صريح است در اينكه بشر موجود امروزي - كه ما افرادي از ايشانيم - ، از طريق تناسل منتهي مي‏شوند به يك زن و شوهر معين ، كه قرآن نام آن شوهر را آدم معرفي كرده ، و نيز صريح است در اينكه اين اولين فرد بشر و همسرش از هيچ پدر و مادري متولد نشده‏اند ، بلكه از خاك يا گل يا لايه يا زمين ، به اختلاف تعبيرات قرآن - خلق شده‏اند .


اين آن معنايي است كه آيات با ظهور قوي خود ، آن را افاده مي‏كنند ، چيزي كه هست ظهور آيات در اين معنا به حد صراحت نمي‏رسد ، و نص در اين معنا نيست ، تا نشود آن را تاويل كرد ، از سوي ديگر ، مساله از ضروريات دين هم نيست ، تا منكر آن مرتد از دين باشد ، بله ممكن است اين معنا را از ضروريات قرآن دانست ، كه نسل حاضر بشر منتهي به مردي به نام آدم است .



ترجمة الميزان ج : 16ص :383


و اما آدم كيست ؟ آيا مقصود از اين كلمه ، آدم نوعي است ؟ يعني طبيعت انسانيت كه در همه افراد وجود دارد ؟ و يا عده معدودي از افراد بشر است كه ريشه‏هاي انسانهاي امروز بوده‏اند ؟ و يا فردي از جنس انسان است كه نامش آدم است ؟ ، معلوم نيست .


و بنابر اينكه فردي از نوع انسان باشد آيا اين فرد متولد از نوعي ديگر از حيوانات مثلا ميمون بوده ، و از طريق تطور انواع و پيدايش فردي كاملتر از فردي كامل ، و فردي كامل از فردي ناقص ، و همچنين ناقصي از ناقص‏تر ، بوجود آمده ؟ يا آنكه فرد نامبرده انساني كامل و داراي كمال فكر بوده ، كه از يك جفت انسان غير كامل و غير مجهز به جهاز تعقل ، متولد شده است ، و مبدأ ظهور و پيدايش نوع انسانهاي مجهز به تعقل و قابل تكليف شده ؟ كه بشر موجود در عصر حاضر نوع كاملي از انسان باشد كه هر فرد آن منتهي شود به انسان اول ، كه او نيز فردي كامل بوده به نام آدم ، كه او از طريق تطور از نوع ديگري از انسان متولد شده ، كه آن نوع ناقص و فاقد عقل بوده ، و همچنين آن نوع نيز منتهي شود به نوعي ديگر ، و اين سير قهقري در انواع حيوانات ادامه داشته باشد ، تا در آخر منتهي شود به بسيطترين و ساده‏ترين حيوان ، كه از هر حيوان ديگر ناقص‏تر باشد .


و به عكس اگر از آن حيوان ناقص و ساده شروع كنيم ، لايزال از ناقصي به كاملي ، و از كاملي به كامل‏تري برسيم، تا منتهي شويم به انسان ، اما انسان بدون تعقل ، و سپس از آن حيوان منتقل شويم به انسان كامل ، كه تمامي اين انواع همه در يك سلسله قرار داشته ، و بهم متصل و از يكدگر متولد شده باشند ، بطوري كه آن حيوان ساده‏اي كه گفتيم ، جد اعلاي انسان امروزي باشد .


و يا آنكه سلسله توالد و تناسلي كه فعلا در بين ما انسانها هست ، پس از رسيدن به آدم و همسرش منقطع شود ، و آدم و همسرش از زمين تكون يافته باشند ، و از مادر و پدري متولد نشده باشند ، هيچ يك از اين چند صورت ضروري دين اسلام و قرآن كريم نيست .


و به هر تقدير ظاهر آيات قرآني همين صورت اخير است ، يعني از ظاهر قرآن بر مي‏آيد كه نسل حاضر بشر منتهي به آدم و همسرش مي‏شود ، و آدم و همسرش از پدر و مادري متولد نشده ، بلكه از زمين تكون يافته‏اند .


چيزي كه هست آيات قرآني بيان نكرده كه چگونه آدم از زمين خلق شد ، آيا در خلقت او علل و عوامل خارق العاده دست داشته ؟ و آيا خلقتش به تكوين الهي آني بوده ، بدون اينكه مدتي طول كشيده باشد پس جسد ساخته شده از گل ، مبدل به بدني معمولي و عادي و


ترجمة الميزان ج : 16ص :384


داراي روح انساني شده ؟ و يا آنكه در زمانهايي طولاني اين دگرگوني صورت گرفته ، و استعدادهايي يكي پس از ديگري در او تبدل يافته ، و نيز صورتهايي يكي پس از ديگري به خود گرفته ، تا آنكه استعدادش براي گرفتن روح انساني به حد كمال رسيده ، آنگاه آن روح در او دميده شده است ، و كوتاه سخن نظير نطفه در رحم علل و شرايطي يكي پس از ديگري در او اثر كرده است ؟ هيچ يك از اين احتمالات در قرآن كريم نيامده .


تنها روشن‏ترين آيه‏اي كه در باره خلقت آدم در قرآن ديده مي‏شود آيه ان مثل عيسي عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون است ، چون اين آيه شريفه در پاسخ از احتجاج مسيحيان بر پسر بدون عيسي براي خدا نازل شده ، مسيحيان احتجاج مي‏كردند به اينكه او بدون پدري از جنس انساني ، به دنيا آمده ، و حال آنكه هر كس به دنيا بيايد از پدري متولد مي‏شود ، پس پدر عيسي بايد خدا باشد ، آيه شريفه در پاسخ آنان مي‏فرمايد : صفت عيسي (عليه‏السلام‏) مانند صفت آدم است ، كه خداي تعالي او را از خاك زمين خلق كرد ، بدون اينكه پدري داشته باشد ، كه از نطفه او متولد شود ، پس چرا مسيحيان نمي‏گويند آدم پسر خدا است .


و اگر مراد از خلقت از خاك ، منتهي شدن خلقت آدم به خاك باشد ، همانطور كه همه جانداران متولد از نطفه نيزخلقتشان منتهي به زمين مي‏شود ، در اين صورت معناي آيه چنين مي‏شود كه : صفت عيسي كه پدر ندارد مانند صفت آدم است كه خلقتش منتهي به خاك مي‏شود ، همچنان كه همه مردم نيز چنينند .


و معلوم است كه در اين صورت ديگر آدم خصوصيتي ندارد ، تا به خاطر آن عيساي بدون پدر را با وي مقايسه كنند ، و در نتيجه آيه شريفه بي معنا مي‏شود ، يعني احتجاج عليه نصاري و پاسخ به دليل آنان نمي‏شود .


با اين بيان روشن مي‏گردد كه تمامي آيات قرآني كه از خلقت آدم از تراب ، و يا گل يا امثال آن خبر مي‏دهد ، همه بر مدعاي ما دلالت مي‏كند ، يعني مي‏فهماند كه خلقت او آني ، و بدون گذشت زمان ، و بدون پدر و مادر بوده ، و گرنه همانطور كه گفتيم ديگر براي آدم خصوصيتي نمي‏ماند ، كه تنها خلقت او را به رخ ما بكشد ، و بفرمايد من او را از خاك يا گل خلق كرده‏ام ، چون در اين صورت تمامي حيوانات و انسانها نيز خلقتشان به گل و خاك منتهي مي‏شود .



ترجمة الميزان ج : 16ص :385


پس اگر فرموده : اني خالق بشرا من طين و يا مي‏فرمايد : و بدء خلق الانسان من طين .


همه دلالت دارد بر اينكه خلقت آدم با خلقت ساير افراد بشر و ساير جانداران فرق داشته است .


و اما اينكه بعضي گفته‏اند : مراد از آدم ، آدم نوعي ، يعني جنس و طبيعت انسان خارجي است ، كه در همه افراد هست ، نه آدم شخصي ، و مراد از اينكه افراد انسان بني آدم هستند اين است كه افراد اين نوع زياد شده چون قيود زيادي منضم به آن گشته ، و داستان داخل شدن آدم در بهشت ، و سپس بيرون شدنش به اغواي شيطان ، و نافرماني كردن او ، يك تمثيل تخيلي است ، تا بفهماند اين نوع از جانداران في نفسه چه مكانتي دارد ، و چقدر مقرب درگاه خدا است ، و وقتي دنبال هواي نفس را مي‏گيرد ، و ابليس را اطاعت مي‏كند ، تا چه پايه پايين مي‏آيد .


سخني است كهبا آيه سابق و ظواهر بسياري از آيات قرآني نمي‏سازد ، از قبيل آيه الذي خلقكم من نفس واحدة و جعل منها زوجها و بث منهما رجالا كثيرا و نساء .


چون اگر مراد از نفس واحد ( يك تن ) آدم نوعي باشد ، ديگر محلي براي فرض همسر براي او باقي نمي‏ماند ، و از قبيل اين آيه است ، آياتي كه مي‏رساند خدا او و همسرش را در بهشت داخل كرد ، و آن دو با خوردن از آن درخت ، خدا را نافرماني كردند .


و به هر حال بايد ببينيم منشا اين كه گفته‏اند مراد ، آدم نوعي است ، چيست ؟ اصل اين حرف ناشي از اعتقاد به قديم بودن زمين ، و انواع موجودات اصلي آن ، و از آن جمله انسان است ، كه قهرا افراد اين انواع اصلي ، از دو طرف گذشته و آينده غير متناهي خواهند بود ، يعني از ازل انسانها بوده‏اند ، و تا ابد نيز خواهند بود ، و اصول علمي اين دعوي را بطور قطع باطل مي‏كند .


و اما اينكه بعضي گفته‏اند : نسل حاضر بشر منتهي مي‏شود به چند تن انسان ، كه هر يك داراي رنگ مخصوصي بوده‏اند ، يكي سرخ پوست ، ديگري زرد پوست ، سومي سفيد


ترجمة الميزان ج : 16ص :386


پوست ، چهارمي سياه پوست ، و چهار نژاد فعلي بشر منتهي مي‏شود به چهار زن و شوهر ، و يا آنكه بعضي از اين نژادها قديمي ، و بعضي ديگر بعدها پيدا شده‏اند ، مانند نژاد سرخ و زرد ، كه در آمريكا و استراليا پديد آمده‏اند .


اين سخن نيز باطل است ، براي اينكه تمامي آيات قرآني كه متعرض آغاز خلقت بشر است ، نسل بشر حاضر را منتهي به يك زن و شوهر مي‏داند ، حال چه اينكه مراد از آدم را ، آدم شخصي بگيريم ، و چه آدم نوعي و طبيعت آدم ، و اما چهار زن و شوهر فرضيه‏اي است كه به هيچ وجه آيات قرآني با آن نمي‏سازد .


علاوه بر اين ، چهار جفت بودن كه مبدأ پيدايش چهار نژاد بشر مي‏باشد ، مبني بر اين است كه اين چهار نژاد سفيد و سياه و سرخ و زرد با هم تباين داشته باشند ، و چهار نوع جداگانه باشند ، تا مثلا نژاد سياه منتهي به منشاي شود غير منشا و مبدأ پيدايش نژاد سفيد و همچنين آن دو نژاد ديگر .


و يا قاره‏هاي زمين از ازل از يكديگر جدا بوده باشند ، و جدائيشان هرگز مسبوق به عدم نبوده باشد ، و بطلان اين نيز مانند فرضيه‏هاي بالا در امروز روشن ، و بلكه نزديك به بديهي شده است .


و اما اين فرضيه كه كسي بگويد : نسل حاضر بشر منتهي مي‏شود به يك جفت و يا چند جفت انسان ، كه اين جفت‏ها از يك نوع حيوان ديگر جدا شده‏اند ، كه آن حيوان از ساير حيوانات به مرز انسانيت نزديك‏تر بوده ، مانند ميمون ، همانطور كه گاهي از فردي كامل فردي كاملتر و نابغه پديد مي‏آيد ، كه اين تطور را در اصطلاح صاحبان فرضيه جهش مي‏گويند ، نيز با آيات قرآن نمي‏سازد .


براي اينكه آياتي كه در سابق ذكر كرديم ، صريح در اين بودند كه مبدأ پيدايش نسل انسان يك جفت انسان بوده ، كه خود آن دو ، نسل كسي نبوده‏اند ، و از هيچ جانداري متولد نشدند .


علاوه بر اين ، دليل علمي هم كه بر مدعاي خود اقامه كرده‏اند از اثبات آن قاصر است ، كه به زودي در پاسخ به فرضيه بعدي به قصور آن اشاره مي‏كنيم .


فرضيه ديگر اين است كه نسل حاضر منتهي مي‏شود به يك جفت انسان مثل خود ، يعني كامل و داراي عقل ، كه آن يك جفت با جهش و تطور از نوعي ديگر از انسان كه از نظر ظاهر انسان بودند ، ولي فاقد كمال فكري بودند ، پيدا شده ، آنگاه به حكم تنازع در بقاء ، و انتخاب اصلح ، نسل تكامل نيافته منقرض شد ، و دو نفر انسان تكامل يافته باقي ماند ، كه نسل حاضر از آن دو فرد تكامل يافته است .



ترجمة الميزان ج : 16ص :387


اين فرضيه نيز با آيات قرآني سازگار نيست ، و نمي‏شود آن را تحميل بر قرآن كرد ، چون آيه ان مثل عيسي عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون ، به همان بياني كه گذشت ، و نيز آيات ديگري كه همين معنا را مي‏رساند ، آن را باطل مي‏داند .


علاوه بر اين ، اين گفتار صرف فرضيه‏اي بيش نيست ، و ادله‏اي كه براي اثبات آن اقامه كرده‏اند ، از اثباتش قاصر است ، و شواهدي است كه ماخوذ مي‏باشد از تشريح تطبيقي و جنين‏هاي حيوان و فسيل‏هاي يافت شده در حفريات ، كه دلالت مي‏كند بر اينكه صفاتي كه در انواع حيوانات و نيز اعضاي آنهاست به تدريج ، و همچنين اصل پيدايش آنها به تدريج صورت گرفته است ، به اين معنا كه در آغاز خلقت زمين ، نخست ساده‏ترين حيوان پيدا شده ، و سپس حيوانات تكامل يافته‏تري با جهش به وجود آمده‏اند ، و همچنين به تدريج تركيبات بيشتري و محكم‏تري و پيچيده‏تري به خود گرفته‏اند ، تا در آخر كامل‏ترين حيوانات ، يعني انسان پديد آمده .


اين آن مطلبي است كه شواهد زيست‏شناسي بر آن دلالت مي‏كند ، و ليكن صرفنظر از اينكه گفتيم اين فرضيه را نمي‏توان بر قرآن كريم تحميل كرد ، از نظر علمي نيز دليل مذكور قانع كننده و اثبات كننده آن نيست ، زيرا صرف پيدايش نوع كامل از حيث تجهيزات ، بعد از نوع ناقص ، در مدتهاي طولاني ، بيش از اين دلالت ندارد كه سير تكاملي ماده براي قبول صورتهاي مختلف حيواني به تدريج بوده است ، پس او بعد از پذيرش صورت ناقص نوع حيواني استعداد قبول حيات كاملا انساني را پيدا كرده ، و بعد از پذيرش صورت موجوداتي پست به صورت موجوداتي شريف در آمده است .


اين نهايت چيزي است كه ادله زيست‏شناسي بر آن دلالت دارد ، و اما اينكه موجودات كامل از ناقص متولد شده‏اند ، - كه ادعاي زيست‏شناسان است - دليل مزبور آن را اثبات نمي‏كند ، و نمي‏گويد كه حيوانات كامل از حيوانات ناقص منشعب شده ، و بين همه آنها و در آخر ميان انسان و ميمون خويشاوندي است ، و اين بحث يعني بحث زيست‏شناسي با همه موشكافيها و طول مدتش تاكنون براي نمونه به هيچ فرد از نوع كاملي برنخورده ، كه از نوع ديگري متولد شده باشد ، البته به طوري كه خود تولد را مشاهده كنيم نه دو فرد كامل شبيه بهم را .


و آنچه تاكنون يافته‏اند كه شهادت مي‏دهد بر دگرگوني تدريجي ، هر چه هست دگرگوني در يك نوع است ، كه همواره از صفتي به صفتي ديگر منتقل مي‏شود ، ولي از نوعيتش به نوعيت ديگر منتقل نشده است ، و تاكنون به اين معنا برنخورده‏اند كه مثلا


ترجمة الميزان ج : 16ص :388


ميموني حيوان غير ميمون و كاملتري شود ، و مدعي هميناست كه انواع در سير تكاملي جاي خود را به يكديگر داده ، نوع ناقص بدل به نوع كامل مي‏شود .


آنچه مي‏توان پذيرفت ، و نمي‏شود انكار كرد ، تنها اين مقدار است كه نشاه زندگي از نظر كمال و نقص و شرافت و پستي داراي مراتبي مختلف است ، و اعلي مراتب زندگي ، زندگي انساني است ، و از آن پايين‏تر زندگي حيواناتي است كه به زندگي انسان شبيه‏تر است و همچنين حيوانات ديگري كه در مراتب پايين‏تر از زندگي انسان قرار دارد كه هر يك به زندگي انسان نزديكترند در مرتبه عالي‏تري قرار دارند .


و اما اينكه اين اختلاف مراتب از راه هر نوعيبه نوع همسايه خود كه كامل‏تر از آن است صورت گرفته ، هيچ دليلي در كار نيست ، كه آن را افاده كند ، و از اختلاف مراتب زندگي نمي‏توان تطور را نتيجه گرفت .


بله مي‏توان از آن حدس غير يقيني زد ، پس فرضيه تطور انواع ، فرضيه‏اي است حدسي ، كه اساس علوم طبيعي امروز را تشكيل داده ، كه ممكن است روز ديگر فرضيه‏اي قوي جاي آن را بگيرد ، چون علم هيچ وقت توقف نمي‏كند ، و همواره رو به پيشرفت ، و دامنه مباحث علمي رو به گسترش است .


و چه بسا بعضي از اهل بحث براي اثبات فرضيه مزبور استدلال كنند به آيه شريفه ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين .


به اين بيان كه اصطفاء به معناي انتخاب و برگزيدن نخبه هر چيزي است ، و اين برگزيدن وقتي صحيح است كه فرد برگزيده شده در بين جماعتي باشد ، تا انتخاب كننده آن فرد را از بين ساير افراد انتخاب كند .


و بر ديگران ترجيح دهد ، همانطور كه نوح را از بين مردم زمانش ، و آل ابراهيم و آل عمران را از بين مردم معاصرشان برگزيد .


و لازمه اين حرف اين است كه در زمان آدم نيز افرادي چون آدم بوده باشند ، تا خدا از بين آنان آدم را انتخاب كند ، و مجهز به عقل سازد ، و آن افراد غير از بشر اولي چيزي نمي‏تواند باشد ، بلكه بشر اولي بوده ، كه مجهز به جهاز عقل نبوده‏اند ، و خدا آدم را از بين آنان برگزيد ، و مجهز به عقل كرد ، و در نتيجه آدم با جهش خدايي از يك نوع جنبنده به نوعي ديگر منتقل شد و از مرتبه انسان اولي وحشي و بي عقل ، به مرتبه انسان مجهز به عقل كامل منتقل گشت ، و آنگاه نسل او زياد شده ، و نسل انسان اولي و ناقص ، رو به نقصان نهاد ، تا منقرض گشت .



ترجمة الميزان ج : 16ص :389


و ليكن غفلت كرده‏اند از اينكه كلمه عالمين كه الف و لام دارد ، افاده عموم مي‏كند ، يعني بر عالمها ، كهبر تمام بشر تا روز قيامت صادق است ، پس آدم و نوح و آل عمران و آل ابراهيم بر تمامي معاصرين خود و آيندگان از بشر اصطفاء و برگزيده شدند ، همانطور كه عالمين در آيه و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين افاده عموم مي‏كند با اين حال چه مانعي دارد كه بگوييم آدم نيز مانند ساير نامبردگان برتري بر همه بشر دارد ، چيزي كه هست ساير نامبردگان بر معاصرين خود و آيندگان ، برگزيده شدند ، ولي آدم بر آيندگان برگزيده شده است .


و بر فرض هم كه بگوييد اصطفاء ، بايد حتما از بين معاصرين باشد ، مي‏گوييم چه مانعي دارد كه آدم وقتي به مقام اصطفاء رسيده باشد ، كه فرزنداني داشته ، و از بين آنان برگزيده شده باشد ، چون در آيه دلالتي نيست بر اينكه از اول خلقتش و قبل از فرزنددار شدنش به اين مقام رسيده باشد .


علاوه بر اين اگر اصطفاء آدم ، و برگزيده شدنش از بين انسانهاي اولي باشد ، - كه مستدل هم همين را مي‏گويد - ، اين اصطفاء براي آدم فضيلتي نمي‏شود ، چون مستدل مي‏گويد آدم به خاطر عقل‏دار بودنش اصطفاء شد ، و داشتن عقل اختصاص به آدم نداشت ، فرزندان او نيز عقل داشتند ، پس تمامي بني آدم نسبت به انسانهاي اولي اصطفاء دارند ، و اينكه در آيه اصطفاء را تنها به آدم نسبت داده ، تخصيص بدون مخصص است .


و نيز چه بسا استدلال كرده باشند به آيه و لقد خلقناكم ثم صورناكم ثم قلنا للملائكة اسجدوا لآدم .


به اين بيان كه كلمه ثم در جايي استعمال مي‏شود كه بين ما قبل و ما بعدش زماني فاصله شده باشد .


و در آيه شريفه بين تصوير ، و خلقت ثم فاصله شده ، كه مي‏رساند بين آن دو فاصله زماني بوده ، پس انسان قبل از خلقت آدم وجود داشته و پس از انسان آدم وجود يافت ، و ملائكه مامور به سجده بر وي شدند .



ترجمة الميزان ج : 16ص :390


ليكن اين استدلال صحيح نيست ، زيرا كلمه ثم همهجا براي افاده تاخير زماني نمي‏آيد ، و در بسياري از موارد تنها ترتيب كلامي را مي‏رساند ، و حتي در كلام خداي تعالي بسياري اوقات تنها براي اين منظور آمده ، علاوه بر اين آيه شريفه اصلا معناي ديگري هم دارد ، كه ما در ذيل خود آن آيه در جلد هشتم اين كتاب بدان اشاره نموديم .


باز چه بسا استدلال شده است براي اثبات فرضيه مذكور به آيه و بدء خلق الانسان من طين ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين ثم سويه و نفخ فيه من روحه .


به اين بيان كه آيه اولي از آنها متعرض آغاز خلقت بشر است ، و مي‏فرمايد كه خلقت اولي بشر از خاك بوده ، خاكي كه مبدأ مشترك پيدايش همه افراد است ، و آيه سوم مساله صورتگري و نفخ روح در آدم را بيان مي‏كند كه آخرين مرحله تكامل انساني است ، و چون اين دو مرحله را با كلمه ثم عطف كرده ، مي‏فهماند كه فاصله زماني معتنابهي در بين اين دو مرحله بوده .


و اين زمان متوسط همان زماني است كه بين ساير انواع فاصله مي‏شده ، تا هر نوعي به نوع بالاتر خود تطور پيدا كند ، و با اين تطور تدريجي انسان كامل شود ، ( مثلا اگر بين ميمون تا انسان اولي بي شعور يك ميليون سال فاصله شده ، بين آن انسان و انسان داراي شعور نيز ، يك ميليون سالفاصله شده است .


مترجم ) مخصوصا از كلمه سلالة به خاطر اينكه نكره است ، و دلالت بر عموم مي‏كند ، فهميده مي‏شود كه هر نوع كاملتري از سلاله‏اي از نوع ناقص‏تر درست شده .


اين استدلال نيز درست نيست ، زيرا جمله ثم سويه عطف شده به جمله بدء و چون آيات در مقام بيان ظهور و پيدايش نوع انساني از راه خلقت است ، و اينكه ابتداي خلقت انسان كه همان خلقت آدم باشد از گل بوده ، و سپس مبدل شده به سلاله‏اي از آب مخصوص تا فرزندانش پديد آيند ، و سپس خلقت اين نوع يعني خود آدم و فرزندانش به وسيله صورتگري و نفخ روح پايان پذيرفت .


و اين معناي صحيحي است كه قابل انطباق با لفظ آيه است ، و لازم نيست كه ما جمله ثم جعل نسله من ماء مهين را بر انواع متوسط بين خلقت از گل و بين تسويه و نفخ روح بگيريم ، و نكره بودن سلالة نيز هيچ مستلزم عموميت نيست ، چون اگر شنيده‏ايد كه نكره


ترجمة الميزان ج : 16ص :391


عموميت را مي‏رساند ، در جايي است كه در سياق نفي باشد ، نه سياق اثبات ، و سياق آيه مورد بحث ، سياق اثبات است .


البته براي اثبات فرضيه تطور به آيات ديگري از قرآن كه مربوط به خلقت انسان است استدلال كرده‏اند ، كه بيانش نظير بيانهايي است كه گذشت ، و جوابش هم از جوابهاي گذشته معلوم مي‏شود ، و حاجتي به نقل آنها و اطاله كلام به جواب از آنها نيست .



ترجمة الميزان ج : 16ص :392


إِنَّمَا يُؤْمِنُ بِئَايَتِنَا الَّذِينَ إِذَا ذُكرُوا بهَا خَرُّوا سجَّداً وَ سبَّحُوا بحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ هُمْ لا يَستَكْبرُونَ (15) تَتَجَافي جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِع يَدْعُونَ رَبهُمْ خَوْفاً وَ طمَعاً وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ يُنفِقُونَ‏(16) فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِي لهَُم مِّن قُرَّةِ أَعْينٍ جَزَاءَ بِمَا كانُوا يَعْمَلُونَ‏(17) أَ فَمَن كانَ مُؤْمِناً كَمَن كانَ فَاسِقاًلا يَستَوُنَ‏(18) أَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ فَلَهُمْ جَنَّت الْمَأْوَي نُزُلا بِمَا كانُوا يَعْمَلُونَ‏(19) وَ أَمَّا الَّذِينَ فَسقُوا فَمَأْوَاهُمُ النَّارُكلَّمَا أَرَادُوا أَن يخْرُجُوا مِنهَا أُعِيدُوا فِيهَا وَ قِيلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذَاب النَّارِ الَّذِي كُنتُم بِهِ تُكَذِّبُونَ‏(20) وَ لَنُذِيقَنَّهُم مِّنَ الْعَذَابِ الأَدْني دُونَ الْعَذَابِ الأَكْبرِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‏(21) وَ مَنْ أَظلَمُ مِمَّن ذُكِّرَ بِئَايَتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَض عَنْهَاإِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ‏(22) وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا مُوسي الْكتَب فَلا تَكُن في مِرْيَةٍ مِّن لِّقَائهِوَ جَعَلْنَهُ هُدًي لِّبَني إِسرءِيلَ‏(23) وَ جَعَلْنَا مِنهُمْ أَئمَّةً يهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صبرُواوَ كانُوا بِئَايَتِنَا يُوقِنُونَ‏(24) إِنَّ رَبَّك هُوَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِ فِيمَا كانُوا فِيهِ يخْتَلِفُونَ‏(25) أَ وَ لَمْ يَهْدِ لهَُمْ كَمْ أَهْلَكنَا مِن قَبْلِهِم مِّنَ الْقُرُونِ يَمْشونَ في مَسكِنِهِمْإِنَّ في ذَلِك لاَيَتٍأَ فَلا يَسمَعُونَ‏(26) أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا نَسوقُ الْمَاءَ إِلي الأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تَأْكلُ مِنْهُ أَنْعَمُهُمْ وَ أَنفُسهُمْأَ فَلا يُبْصِرُونَ‏(27) وَ يَقُولُونَ مَتي هَذَا الْفَتْحُ إِن كنتُمْ صدِقِينَ‏(28) قُلْ يَوْمَ الْفَتْح لا يَنفَعُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِيمَنُهُمْ وَ لا هُمْ يُنظرُونَ‏(29) فَأَعْرِض عَنْهُمْ وَ انتَظِرْ إِنَّهُم مُّنتَظِرُونَ‏(30)



ترجمة الميزان ج : 16ص :393


ترجمه آيات


به آيات ما فقط آن كساني ايمان دارند كه چون بدان اندرزشان دهند سجده‏كنان بيفتند ، و به ستايش پروردگارشان تسبيح گويند ، بدون اينكه تكبر بورزند ( 15 ) .


پهلوهايشان را از رختخوابها دور مي‏كنند ، پروردگارشان را با بيم و اميد مي‏خوانند ، و از آنچه روزيشان كرديم انفاق مي‏كنند ( 16) .


هيچ كس نداند به سزاي آن عملها كه مي‏كرده‏اند چه مسرتها براي ايشان نهان كرده‏اند ( 17) .


آنكه مؤمن است با آنكه عصيان پيشه است چگونه همانند و يكسانند ( 18) .


(هرگز نيستند ) ، اما كساني كه ايمان آورده و كارهاي شايسته كرده‏اند ، به پاداش اعمال صالح ، منزلگاه پر نعمت در بهشت ابد يابند ( 19) .


اما كساني كه عصيان ورزيده‏اند ، جايشان جهنم است ، و هر وقت بخواهند از آن برون شوند ، بدان جا بازشان گردانند و گويند : عذاب جهنمي را كه تكذيبش مي‏كرديد بچشيد ( 20 ) .


ما عذاب نزديك را زودتر از عذاب بزرگ به آنها مي‏چشانيم ، شايد باز گردند ( 21) .


ستمگرتر از آن كس كه چون به آيه‏هاي پروردگارش پندش دهند از آن روي برمي‏گرداند ، كيست ؟ ما به يقين از تبه‏كاران انتقام مي‏گيريم ( 22) .


موسي را آن كتاب داديم ، از ديدار او به شك مباش ، و آن را براي بني اسرائيل هدايتي كرديم ( 23) .


و از آنان پيشواياني كرديم ، كه چون صبور بودند و به آيه‏هاي ما يقين داشتند ، به فرمان ما هدايت مي‏كردند ( 24 ) .


پروردگارت روز رستاخيز در مورد چيزهايي كه در آن اختلاف داشته‏اند ميانشان حكم مي‏كند ( 25) .


مگر ندانسته‏اند كه پيش از آنان چه نسلهايي را هلاك كرده‏ايم ؟ كه اينان در مسكنهايشان گام مي‏زنند ، و بدرستي كه در اين هلاك پيشينيان عبرتهاست ، چرا نمي‏شنوند ؟ ( 26) .


مگر نمي‏بينند كه ما اين آب را به زمين باير مي‏رانيم و با آن روئيدني پديد مي‏آوريم ، كه حيواناتشان و خودشان نيز از آن مي‏خورند ، چرا نمي‏بينند ؟ ( 27) .


گويند اگر راست مي‏گوييد پيروزي موعودتان كي مي‏رسد ؟ ( 28 ) .


روز پيروزي ، كافران را ايمان آوردنشان سود ندهد ، و مهلتشان ندهند ( 29) .



ترجمة الميزان ج : 16ص :394


از آنان روي بگردان و منتظر باش كه آنها نيز منتظرند ( 30) .


بيان آيات


اين آيات بين مؤمنين واقعي و به حقيقت معناي ايمان ، و بين فاسقان و ظالمان فرق مي‏گذارد ، و آثار و لوازم هر يك را بيان نموده سپس ظالمان را به عذاب دنيا تهديد مي‏كند ، و رسول گرامي‏اش را دستور مي‏دهد كه منتظر باشد تا فتح و پيروزي فرا رسد ، آنگاه سوره مورد بحث ختم مي‏شود .


انما يؤمن باياتنا الذين اذا ذكروا بها خروا سجدا و سبحوا بحمد ربهم و هم لا يستكبرون بعد از آنكه مقداري در باره كفار و منكرين معاد سخن گفت ، كه اينان در دنيا از ايمان و عمل صالح استكبار مي‏ورزند ، اينك در اين فصل از آيات شروع مي‏كند به بيان خصوصيات افرادي كه به پروردگار خود ايمان دارند ، كه وقتي حق را به يادشان بياورند ، و پند و اندرزشان دهند ، دلهايشان در برابر آن خاضع مي‏شود .


پس جمله انما يؤمن باياتنا ، ايمان به حقيقت معناي كلمه را منحصر در آنان مي‏كند ، و معنايش اين است كه علامت آمادگي براي ايمان حقيقي چنين و چنان است .


و جمله الذين اذا ذكروا بها خروا سجدا ، بيان پاره‏اي از اوصاف و رفتار مؤمنين است ، اما آنچه مربوط به اوصاف ايشان است ، اين است كه نسبت به مقام ربوبيت پروردگارشان تذلل دارند ، و از خضوع در برابر آن مقام و تسبيح و حمد او استكبار نمي‏ورزند ، اذا ذكروا بها يعني وقتي به آيات پروردگارشان - كه دلالت بر وحدانيت او در ربوبيت و الوهيت دارد - تذكر داده مي‏شوند ، و همچنين لوازم ربوبيت او را كه همان مساله معاد و دعوت نبي به سوي ايمان و عمل صالح است به يادشان بياورند خروا سجدا ، بي اختيار به زمين مي‏افتند ، و به حالت سجده براي خدا در مي‏آيند تا تذلل و استكانت خود را اظهار كنند .


و سبحوا بحمد ربهم ، و او را توأم با ثناي جميل از هر نقصي منزه مي‏دارند .


و اين سجده و تسبيح و تحميد هر چند مربوط به افعال است ، ليكن در عين حال مظاهر همان صفات مؤمنين است ، يعني صفت تذلل و خضوعشان در برابر مقام ربوبيت و الوهيت ، و به همين جهت دنبال اين سه عمل با اينكه از مقوله عمل بودند صفتي آورد كه ملازم آنهاست ، و آن اين است كه و هم لا يستكبرون در حالي كه استكبار نمي‏كنند .



ترجمة الميزان ج : 16ص :395


تتجافي جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ينفقون اين آيه معرف مؤمنين است از نظر اعمالشان ، همچنانكه آيه قبلي معرف ايشان بود از نظر اوصاف .


و بنابر اين جمله تتجافي جنوبهم عن المضاجع ، با در نظر گرفتن اينكه تجافي به معناي اجتناب و دوري است ، و جنوب جمع جنب به معني پهلو است و مضاجع جمع مضجع به معناي رختخواب و محل استراحت است ، كنايه مي‏شود از اينكه مؤمنين خواب خود را ترك مي‏كنند ، و به عبادت خدا مي‏پردازند .


يدعون ربهم خوفا و طمعا - اين جمله حال از ضمير در جنوبهم است ، و مراد اين است كه از بستر دوري مي‏كنند ، در حالي كه مشغول به دعاي پروردگارشانند ، در دل شب ، آن هنگامي كه چشمها به خواب و بدنها بي حركت افتاده ، خدا را مي‏خوانند ، اما نه تنها از خوف ، تا نوميدي از رحمت خدا بر آنان مسلط شود ، و نه تنها به طمع رحمت ، تا از غضب و مكر خدا ايمن باشند ، بلكه هم از ترس و هم به طمع ، او را مي‏خوانند ، و در دعاي خود ادب عبوديت را بيشتر رعايت مي‏كنند ، تا در خواست آن حوائجي كه هدايت براي آدمي پديد مي‏آورد ، و اين تجافي از بستر و دعا ، با نوافل شبانه و نماز شب ، منطبق است .


و مما رزقناهم ينفقون - اين جمله يك عمل ديگري از مؤمنين واقعي را يادآور شده ، و آن اين است كه براي خدا و در راه او انفاق مي‏كنند .


فلا تعلم نفس ما اخفي لهم من قرة اعين جزاء بما كانوا يعملون اين جمله تفريع اوصاف و اعمالي است كه مؤمنين دارند ، مي‏فرمايد : به خاطر آن اوصاف و اعمالي كه دارند خداوند چنين ثوابي برايشان فراهم كرده .


در اين جمله كلمه نفس كه نكره است و در سياق نفي قرار گرفته عموميت را مي‏رساند ، يعني هيچ كس نمي‏داند ، و اگر كلمه قرة را اضافه به كلمه اعين كرده ، نه به اعينهم ، براي اين است كه بفهماند آن نعمت‏ها آن قدر بزرگ و خيره‏كننده است ، كه تنها يكچشم و دو چشم از ديدنش روشن نمي‏شود ، بلكه هر صاحب چشمي كه آن را ببيند چشمش روشن مي‏گردد .


و معنايش اين است كه هيچ نفسي از نفوس بشر نمي‏داند كه خدا چه نعمتهايي كه مايه روشني ديده هر صاحب ديده‏اي است در قبال اعمال نيكي كه در دنيا كردند پنهان نموده ، و اين ندانستنشان به خاطر اين است كه آن نعمت‏ها مافوق علم و تصور ايشان است .



ترجمة الميزان ج : 16ص :396


ا فمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لا يستوون ايمان عبارت است از سكون و آرامش علمي خاصي در نفس ، نسبت به هر چيزي كه ايمان به آن تعلق گرفته ، و لازمه اين آرامش التزام عملي نسبت به آن چيزي است كه به آن ايمان دارد ، حال اگر كسي اين التزام را نداشته باشد ، و بر خلاف ايمانش عمل كند ، چنين كسي را فاسق گويند ، چون كلمه فسق به معناي بيرون شدن است ، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة كه خرما از پوست خود بيرون شده باشد ، كه برگشت معنايش بيرون شدن از زي بندگي است .


و استفهامي كه در آيه شريفه شده استفهام انكاري است ، و جمله لا يستوون برابري دو طائفه را نفي مي‏كند ، تا تاكيد همان استفهام انكاري باشد .


اما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فلهم جنات الماوي نزلا بما كانوا يعملون كلمه ماوي به معناي مكاني است كه انسان در آن منزل كند و مسكن خود قرار دهد .


و كلمه نزل به ضمه ن و ز به معناي هر چيزي است كه براي شخصي كه وارد خانه‏اي مي‏شود آماده شود ، مانند طعام و آب ، ولي از معناي لغوي آن تجاوز شده ، به هر عطيه‏اي هم نزل مي‏گويند و بقيه الفاظ آيه روشن است .


و اما الذين فسقوا فماواهم النار ... كنتم به تكذبون لازمه اينكه فرمود : آتش ، ماواي ايشان است اين است كه جاودانه در آتش باشند ، و به همين جهت دنبالش فرمود كلما ارادوا ان يخرجوا منها اعيدوا فيها - هر چه بخواهند از آن بيرون شوند به سوي آن برگردانده مي‏شوند .


و اينكه فرمود : و قيل لهم ذوقوا عذاب النار الذي كنتم به تكذبون ، دليل بر اين است كه مراد از فاسقان ، منكرين معادند ، و اينكه منكرين معاد را در داخل آتش چنين خطابي مي‏كنند ، براي شماتت ايشان است ، چون خود ايشان همواره در دنيا مؤمنين را شماتت مي‏كردند ، كه چرا شما به قيامت نديده ايمان داريد .


و لنذيقنهم من العذاب الادني دون العذاب الاكبر لعلهم يرجعون در اين آيه شريفه نتيجه چشاندنشان عذاب دنيا را اميد بازگشت قرار داده ، و اين بازگشتي كه آرزويش كرده همان بازگشت به خدا ، يعني توبه و انابه است ، در نتيجه مراد از عذاب أدني عذاب دنيا خواهد بود ، كه خداوند برايشان نازل كرد ، تا زهر چشمي بگيرد ، و از عذاب بزرگ قيامت بترساند ، و در نتيجه قبل از رسيدن عذاب استيصال توبه كنند ، و بنابر


ترجمة الميزان ج : 16ص :397


اين مراد از عذاب اكبر هم عذاب قيامت خواهد بود .


و معناي آيه اين است كه سوگند مي‏خورم كه به زودي از عذاب ادني يعني عذاب نزديكتر ، از عذاب قيامت چيزي از قبيل قحطي و مرض و جنگ و خونريزي و امثال آن به ايشان مي‏چشانيم ، باشد ، كه قبل از عذاب روز قيامت به سوي ما برگردند ، و از شرك و لجبازيشان توبه نمايند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : اگر عذاب دنيا را عذاب نزديكتر خواند ، و عذاب قيامت را عذاب بزرگتر ، با اينكه جا داشت عذاب دنيا را در مقابل عذاب بزرگتر قيامت ، عذاب كوچكتر بخواند ، براي اين است كه مقام ، مقام تهديد و تخويف بود ، و در چنين مقامي مناسب نبود عذاب را كوچكتر بخواند ، لذا آن را عذاب نزديك‏تر خواند ، و به همين علت عذاب قيامت را هم در مقابل عذاب نزديكتر دنيا عذاب دورتر نخواند ، چون با مقام تهديد مناسب نبود .


و من اظلم ممن ذكر بايات ربه ثم اعرض عنها انا من المجرمين منتقمون گويا اين آيه در مقام بيان علت مطالب قبل يعني چشاندن عذاب ادني قبل از عذاب اكبر است ، مي‏فرمايد به اين علت ايشان را عذاب مي‏كنيم كه مرتكب شديدترين ظلم شدند ، و آن اين است كه از آيات ما بعد از تذكر اعراض مي‏كردند ، پس اينان مجرمينند ، و خدا از مجرمين انتقام خواهد گرفت .


پس جمله و من اظلم ... ، تعليل عذاب است به اينكه شديدترين ظلم را مرتكب شدند ، آنگاه جمله انا من المجرمين منتقمون تعليل عذاب ظالمان است ، به اينكه چون مجرمند ، و عذاب هم انتقام از مجرمين است ، و خدا هم انتقام گيرنده از مجرمين است .


و لقد آتينا موسي الكتاب فلا تكن في مرية من لقائه و جعلناه هدي لبني اسرائيل مراد از الكتاب ، تورات است .


و كلمه مرية به معناي شك و بدگماني است .


مفسرين در مرجع ضمير در كلمه لقائه ، و نيز در معناي كلمه مزبور اختلاف كرده‏اند ، بعضي گفته‏اند : ضمير به موسي (عليه‏السلام‏) برمي‏گردد .


و مفعول كلمه ، لقاء است ، و تقدير كلام فلا تكن في مرية من لقائك موسي است ، يعني شك نكن در ديدارت با موسي ، چون رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) - به طوري كه در روايات هم آمده - شب


ترجمة الميزان ج : 16ص :398


معراج موسي را ديدار كرد ، پس در نتيجه اگر سوره مورد بحث ، بعد از معراج نازل شده باشد ، آيه شريفه يادآوري خاطرات شب معراج است ، و اگر قبل از شب معراج نازل شده باشد وعده‏اي از خدا به آن جناب است كه به زودي موسي را خواهي ديد .


بعضي ديگر گفته‏اند : ضمير به موسي برمي‏گردد ، ولي معناي آيه اين است كه شك مكن در اينكه روز قيامت موسي را مي‏بيني .


بعضي ديگر گفته‏اند : ضمير به كتاب برمي‏گردد ، و تقدير كلام فلا تكن في مرية من لقاء موسي الكتاب است يعني شك مكن در اينكه موسي كتاب را خواهد ديد ، بعضي ديگر تقدير را من لقائك الكتاب و يا منلقاء الكتاب اياك گرفته‏اند ، كه بنا به تقدير اول معنا چنين مي‏شود : شك مكن از اينكه كتاب را خواهي ديد ، و بنا به تقدير دوم : در شك مباش از اينكه كتاب تو را خواهد ديد .


بعضي ديگر گفته‏اند : ضمير به آزار و شكنجه‏اي برمي‏گردد كه موسي از دست قومش ديد ، و معناي آيه اين است كه : تو در شك مباش از ديدن اذيت ، همانطور كه موسي آن را از قومش بديد ، ليكن خواننده عزيز توجه دارد كه طبع و سليقه سالم هيچ يك از اين وجوه را نمي‏پذيرد ، علاوه بر اين ، اين وجوه نمي‏تواند اتصال آيه را به ماقبلش حفظ كند .


اما آنچه به نظر مامي‏رسد - و خدا داناتر است - اين است كه مي‏گوييم ممكن است ضمير لقائه به خداي تعالي برگردد ، و مراد از لقاي خدا مساله بعث و قيامت باشد ، به اين عنايت كه روز بعث روزي است كه همه در برابر خدا قرار مي‏گيرند ، در حالي كه - بطوري كه گذشت - حجابي بين آنان و بين پروردگارشان نيست .


شاهد و مؤيد اين معنايي كه ما براي لقاء كرديم ، اين است كه قبلا هم در جمله بل هم بلقاء ربهم كافرون گفتگو از لقاي پروردگارشان به ميان آورده ، و سپس در جمله ناكسوا رؤسهم عند ربهم ، نيز از سرافكندگي كفار در برابر پروردگارشان كه آن نيز در معناي لقاء است سخن گفت .


در نتيجه معناي آيه شريفه اين مي‏شود كه : ما به موسي هم كتاب داديم همانطور كه به تو داديم ، پس تو در باره مساله بعث كه قرآن از آن سخن مي‏گويد در شك مباش كه اين شك مستلزم شك در قرآن است .


و اين تاييد حقانيت قرآن به وسيله نزول تورات ، تنها در اين آيه نيامده ، بلكه در چند جا


ترجمة الميزان ج : 16ص :399


از قرآن خاطرنشان شده ، و نيز مؤيد اين معنا جمله بعد است كه مي‏فرمايد : و جعلناه هدي لبني اسرائيل و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا ... .


ممكن هم هست مراد از لقاي خدا ، دل بريدن از هر چيز به سوي خدا تعالي باشد ، هنگام وحي قرآن ، و يا بعضي از آن ، همچنان كه از روايات نيز اين معنا استفاده مي‏شود ، و بنابر اين ، در آيه شريفه به صدر سوره برگشت شده ، كه مي‏فرمود : تنزيل الكتاب لا ريب فيه من رب العالمين ، و ذيل آيه بعد كه مي‏فرمايد : و كانوا باياتنا يوقنون ، بيشتر اين وجه را تاييد مي‏كند ، چون در آن مي‏فرمايد : آنان كه پيشوايان هدايت بودند به آيات ما يقين داشتند ، پس تو هم با شك در مساله قيامت ، در قرآن شك مكن ، ( و به هر حال خدا داناتر است ) .


و جعلناه هدي لبني اسرائيل - يعني ما تورات را هادي بني اسرائيل قرار داديم ، و بنابر اين كلمه هدي مصدر به معناي اسم فاعل ، و يا به معناي خود مصدر آمده ، ولي به عنوان مبالغه ( مثل اينكه در فارسي مي‏گوييم فلاني عين سخاوت است ) .


و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون يعني ما بعضي از بني اسرائيل را پيشوايان قرار داديم ، تا مردم را به امر ما هدايت كنند و وقتي ايشان را به امامت و پيشوايي هدايت نصب كرديم ، كه در دين صبر كردند ، و قبلا هم به آيات ما يقين داشتند .


در تفسير آيه قال اني جاعلك للناس اماما و نيز در تفسير آيه و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و نيز در مواردي ديگر كه مناسب بوده بحثهايي پيرامون مساله امامت ، و اينكه هدايت امام به امر خدا چه معنايي دارد گذرانديم .


اين دو آيه از رحمت گسترده به وسيله تورات متضمن اين است كه تورات في نفسه هدايت است ، و پيروان خود را به سوي حق هدايت مي‏كند ، آنچنان كه در دامن تربيت خود افرادي را بار آورد ، كه در پيشرفتگي و لياقت به حدي رسيدند كه خدا براي امامتشان برگزيد ، و آنان را به مقامي رسانيد كه مردم را به امر او هدايت مي‏كردند ، پس تورات كتاب پر بركتي است براي عمل كردن ، و نيز بعد از عمل كردن .


ان ربك هو يفصل بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون منظور از اين اختلاف ، اختلاف مردم در دين است ، و اين اختلاف را به راه نينداختند


ترجمة الميزان ج : 16ص :400


مگر از باب ستم ، ستمي كه به يكديگر مي‏كردند ، همچنان كه در چند جا از كلامش به اين معنا اشاره نموده ، از آن جمله فرموده : و لقد آتينا بني اسرائيل الكتاب ... فما اختلفوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم .


و بنابر اين ، مراد از جمله يفصل بينهم قضاء و داوري بين حق و باطل ، و محق و مبطل است ، و بقيه الفاظ آيه روشن است .


ا و لم يهد لهم كم اهلكنا من قبلهم من القرون يمشون في مساكنهم ... كلمه او در اول آيه ، جمله را عطف مي‏كند به چيزي كه از كلام حذف شده ، گويا فرموده : آيا براي آنان روشن نشد كه چه و چه و آيا برايشان روشن نگرديد كه چقدر از قرون گذشته و ماقبل ايشان را كه اينان سرگرم قدم زدن در محل آنان مي‏باشند هلاك كرديم ؟ كلمه هدايت در آيه شريفه به معناي بيان كردن و يا به همان معناي راهنمايي است ، ولي متضمن معناي بيان كردن نيز هست ، چون مي‏بينيم كه با حرف ل متعدي شده ، و اگر متضمن معناي بيان نبود مي‏بايستي با الي متعدي شود .


كم اهلكنا من قبلهم من القرون - اين جمله اشاره به فاعل هدايت ، و قائم مقام آن است ، چون همين اهلاك امت‏هاي گذشته است كه بايد نسل حاضر را هدايت كند ، و معناي آيه اين است : آيا برايشان بيان و هدايت نكرد ، كثرت اهلاك ما امت‏هاي گذشته را ، در حالي كه اينان در مساكن آنان راه مي‏روند ؟ ان في ذلك لآيات ا فلا يسمعون - در اين سرگذشتها آيت‏ها هست ، آيا باز هم نمي‏شنوند ، و مراد از سمع شنيدن مواعظي است كه آدمي را به اطاعت حق و قبول آن وا بدارد .


ا و لم يروا انا نسوق الماء الي الأرض الجرز فنخرج به زرعا تاكل منه انعامهم و انفسهم ... در مجمع البيان گفته اصل كلمه سوق به معناي وادار كردن كسي است به راه رفتن ، و از ماده ساق ، يسوق است .


و نيز گفته كلمه جرز زمين خشكي را گويند كه به خاطر نيامدن باران بدون گياه باشد و كلمه زرع در اصل مصدر بوده ، و مراد از آن در اينجا


ترجمة الميزان ج : 16ص :401


مزروع ( زراعت ) است .


اين آيه يكي ديگر از آيات خداي سبحان را تذكر مي‏دهد كه بر حسن تدبير او نسبت به موجودات و مخصوصا موجودات زنده از قبيل چارپايان و انسان دلالت مي‏كند ، و مراد از سوق آب به سوي زمين خالي از گياه ، راندن ابرهاي حامل باران به سوي آن سرزمين است .


پس ، از نزول باران از ابر ، حيات زمين ، و بيرون شدن زرع ، و تغذي انسان و چارپايان تامين مي‏شود ، چارپاياني كه خداوند آنها را رام انسانها كرده ، تا براي رسيدن به مقاصد حيات خود تربيتشان كنند .


جمله ا فلا يبصرون تنبيه و توبيخ كفار است ، كه چرا اين آيات را نمي‏بينند ، و اگر خصوص آيت باران را اختصاص به ديدن داد ، و آيت سابق ، يعني اهلاك امت‏هاي گذشته را اختصاص به شنيدن ، براي اين است كه علم به هلاكت اقوام گذشته از راه شنيدن تاريخ و اخبار گذشتگان است ، كه به وسيله گوش حاصل مي‏شود .


و اما علم به راندن ابرها به اين سرزمين و آن سرزمين ، و بيرون آوردن زراعت از زمين‏هاي مرده ، و تغذي انسانها و چارپايان از آن زراعت ، از راه ديدن حاصل مي‏شود .


و يقولون متي هذا الفتح ... و لا هم ينظرون راغب گفته : كلمه فتح به معناي برداشتن قفل و حل اشكال است ، - تا آنجا كه مي‏گويد - و وقتي گفته مي‏شود فتح القضية فتحا معنايش اين است كه فلاني فلان كار را حل كرد ، و گره از آن برداشت ، همچنان كه در آيه ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين به همين معنا است .


در آيات سابق نيز مطالبي گذشت كه فتح به معناي فصل و حل بر آنها صادق است ، يكي فصل بين مردم در روز قيامت است ، كه در باره آن فرمود : ان ربك يفصل بينهم يوم القيمة و دوم ، چشاندن عذاب نزديك‏تر ، و يا انتقام از مجرمين در دنيا است ، كه معناي فتح بر آن نيز صادق است ، و لذا بعضي از مفسرين فتح را به روز قيامت تفسير كرده‏اند .


و بنابر اين ، معناي كلام كفار كه گفته‏اند : اين فتح چه وقت است اگر راست مي‏گوييد ؟ همان مطلبي است كه مكرر در قرآن از ايشان حكايت شده ، كه گفته‏اند : متي هذا الوعد ان كنتم صادقين - اين وعده چه وقت است اگر راست مي‏گوييد ؟ .



ترجمة الميزان ج : 16ص :402


بعضي از مفسرين آيه را به فتح در جنگ بدر تفسير كرده‏اند ، چون در آن روز مشركين كه كشته شدند ، از ايمان ، بعد از كشته شدن خود بهره‏مند نگشتند .


و بعضي از مفسرين آيه را به فتح مكه تفسير كرده‏اند ، ولي جوابي كه در آيه آمده با آن نمي‏سازد ، چون در جواب فرمود : بگو روز فتح ، ديگر ايمان آوردن كفار سودي به حالشان ندارد ، و ديگر مهلت داده نمي‏شوند ، و حال آنكه اگر كافري در روز فتح مكه ايمان مي‏آورد ، ايمانش سود داشت .


مگر آنكه كسي بگويد اگر هم ايمان مي‏آوردند ، بدين جهت سود نداشت كه معاند حق بودند ، و بارها با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) جنگيدند ، و در خاموش كردن نور حق كوشش‏ها كردند ، و معلوم است كه ايمان چنين اشخاصي ايمان واقعي نيست ، بلكه نفاق و دورويي است ، ايماني نيست كه در دلشان وارد شده باشد ، و دلهايشان را اصلاح كرده باشد ، در چنين وقتي چاره‏اي جز ايمان ندارند ، و به همين جهت مهلت داده نمي‏شوند .


ممكن هم هست كه مراد از فتح ، قضاي ما بين رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امت باشد ، كه در آخر الزمان همانطور كه در تفسير جمله و لكل امة رسول گذشت ، عملي مي‏شود .


و به هر حال مراد از اين دو آيه اين است كه مشركين عجله مي‏كردند در آمدن فتح ، و حال آنكه اين فتح سودي به حال كفار ندارد ، هر چند كه در آن روز ايمان بياورند ، چون آن روز ، روزي است كه ايمان احدي نفعي به صاحبش نمي‏بخشد ، و عذاب مهلتشان نمي‏دهد .


فاعرض عنهم و انتظر انهم منتظرون در اين جمله به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) امر مي‏كند به اينكه از كفار اعراض كند ، و منتظر فتح باشد ، همچنان كه كفار منتظر آن مي‏باشند ، چون كفار منتظر مرگ و يا كشته شدن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بودند ، و كوتاهسخن ، اينكه منتظر بودند دعوت حقه‏اش به آخر نرسد و نيمه‏كاره از بين برود ، پس او هم منتظر باشد ، همچنان كه آنان منتظرند ، تا خدا حق را بر باطل و محق را بر مبطل غلبه دهد .


از اين سياق بر مي‏آيد كه مراد از فتح ، فتح دنيوي است .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه ابن مردويه ، از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا


ترجمة الميزان ج : 16ص :403


(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در معناي آيه تتجافي جنوبهم عن المضاجع ، فرمود : اينان كساني هستند كه قبل از عشاء نمي‏خوابند ، خداي تعالي ثنايشان گفته ، از آن به بعد صحابه از رفتن در بستر خواب خودداري مي‏كردند ، مبادا خواب بر چشم آنان غلبه كند ، پس وقت عشاء عبارت است از آن هنگامي كه هنوز بچه‏ها به خواب نرفته ، و بزرگسالان كسل نشده باشند .


مؤلف : اين روايت را الدر المنثور به چند طريق ديگر كه بعضي سندش تمام و بعضي ناتمام است نقل كرده ، و صدر آن را شيخ طوسي - رحمه الله - در امالي به سند خود از امام صادق (عليه‏السلام‏) در ذيل همين آيه آورده ، چيزي كه هست عبارتش چنين است : صحابه ديگر نمي‏خوابيدند ، مگر اينكه نماز عشاء را مي‏خواندند .


و در كافي به سند خود از سليمانبن خالد از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : مي‏خواهي تو را خبر دهم از اصل و فرع و بلندي مقام اسلام ؟ عرضه داشتم : بله ، فدايت شوم ، فرمود : اصل آن نماز ، و فرعش زكات ، و مقام بلندش جهاد است .


آنگاه فرمود : اگر بخواهي تو را از ابواب خير خبر مي‏دهم ، عرضه داشتم : بفرماييد ، فدايت شوم ، فرمود : روزه سپر از آتش دوزخ ، و صدقه از بين برنده خطايا ، و نماز در دل شب ياد آورنده خدا است ، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود : تتجافي جنوبهم عن المضاجع .


مؤلف : اين معنا را برقي نيز در محاسن به سند خود از عليبن عبد العزيز از امام صادق (عليه‏السلام‏) و در مجمع البيان از واحدي به سند خود از معاذ بن جبل ، از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و در الدر المنثور از ترمذي و نسائي و ابن ماجه ، و ديگران از معاذ از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده‏اند .


و در الدر المنثور است كه ابن جرير از مجاهد روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مساله شب‏زنده‏داري را براي ما مي‏گفت ، ديدگانش پر از اشك شد ، بطوري كه اشك از ديدگانش فرو ريخت ، و همي خواند : تتجافي جنوبهم عن المضاجع .



ترجمة الميزان ج : 16ص :404


و نيز در همان كتاب آمده كه ابن ابي شيبه ، احمد ، مسلم ، طبراني ، ابن جرير ، و حاكم - وي حديث را صحيح دانسته - و ابن مردويه ، و محمد بن نصر در كتاب صلوة ، از طريق ابي صخر ، از ابي حازم از سهل بن سعد ، روايت كرده‏اند ، كه گفت در جمعي كه نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نشسته بوديم ، و ايشان اوصاف بهشت را برايمان مي‏گفت ، صحبت بدين جا كشيد كه در بهشت نعمتهايي هست كه نه هيچ چشمي ديده و نه هيچ گوشي شنيده و نه به قلب كسي خطور كرده ، آنگاه اين آيه را تا آخر آيه بعدي‏اش تلاوت كرد : تتجافي جنوبهم عن المضاجع .


و در مجمع البيان گفته : از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده كه فرمود : هيچ حسنه‏اي نيست مگر آنكه ثوابي براي آن بيان شده ، مگر نماز شب ، كه خداي عز و جل ثواب آن را بيان نكرده و به خاطر عظمتي كه داشته ، همين قدر فرموده : فلا تعلم نفس ... .


و در تفسير قمي آمده كه : پدرم از عبد الرحمان بن ابي نجران ، از عاصم بن حميد ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) برايم حديث كرد ، كه فرمود : هيچ عمل نيكي از بنده خدا سر نمي‏زند مگر آنكه در قرآن ثوابي برايش معين شده ، جز نماز شب كه خداي عز و جل ثوابي برايش بيان نكرده .


بس كه ثوابش عظيم بوده ، همينقدر فرموده : تتجافي جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ينفقون ... يعملون .


آنگاه فرمود : خداي عز و جل براي بندگان مؤمنش در هر جمعه كرامتي دارد ، چون روز جمعه مي‏شود خداوند فرشته‏اي به سوي بنده‏اش روانه مي‏كند ، كه با او دو جامه است ، فرشته‏اي آن جامه را به باغ بهشتي آن بنده مي‏برد ، و از دربان اجازه ورود مي‏خواهد ، خادمان از صاحب باغ اجازه مي‏خواهند ، از همسران خود مي‏پرسد مگر بهتر از اين نعمتها كه دارم نعمت ديگري وجود دارد كه اين فرشته برايم آورده ؟ همسرانش مي‏گويند : اي آقا و مولاي ما ، به آن خدايي كه اين بهشت را بر تو مباح كرده سوگند ، هديه‏اي آورده كه از آن زيباتر چيزي نديده‏ايم ، پس بنده مؤمن يكي از آن دو جامه را لنگ ، و ديگري را سردوشي مي‏كند ، به هيچ چيز عبور نمي‏كند مگر آنكه از نور آن دو جامه روشن مي‏شود ، تا به مكان مقرر برسد .


همين كه به آن قرارگاه رسيد ، و با ساير مؤمنان در آنجا گرد آمدند ، پروردگارشان برايشان تجلي مي‏كند ، چون به او نظر مي‏كنند ، يعني به رحمت او ، بي اختيار به سجده مي‏افتند،


ترجمة الميزان ج : 16ص :405


پروردگارشان خطاب مي‏كند كه سرها از سجده بر داريد ، اين جا ديگر جاي سجده نيست ، و امروز روز عبادت نيست ، من از شما زحمت هر عملي و عبادتي را برداشتم ، مي‏گويند : پروردگارا آخر هيچ چيزي بهتر از اين كه به ما داده‏اي نيست ، ( چگونه به شكرانه‏اش به سجده نيفتيم ؟ ) به ما بهشت ارزاني داشته‏اي ، مي‏فرمايد : شما هفتاد برابر آنچه داريد نيز نزد من داريد .


پس مؤمن در هر روز جمعه آنچه دارد هفتاد برابر مي‏شود ، و اين است معناي جمله و لدينا مزيد كه مربوط است به روز جمعه ، آري ، شب آن روز ، شبي بسيار بزرگ ، و روزش روزي بسيار تابناك است ، تا مي‏توانيد در شب و روز جمعه تسبيح و تهليل و تكبير و ثناي خداي عز و جل بگوييد ، و به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) درود بفرستيد .


آنگاه فرمود : پس مؤمن از آن قرارگاه مي‏رود و به هيچ چيز عبور نمي‏كند ، مگر آنكه روشنش مي‏سازد ، تا به همسرانش مي‏رسد ، همسرانش مي‏گويند : به آن خدايي كه اين بهشت را در اختيارمان گذاشت ، اي مولاي ما ، هرگز تو را زيباتر از اين ساعت نديده‏ايم ، مي‏گويد : من به نور پروردگارم نظر كردم ، تا آنجا كه گفت : عرضه داشتم : فدايت شوم ، باز هم برايم بگو ، فرمود : خداي تعالي بهشتي را به دست خود آفريد ، كه هيچ چشمي آن را نديده ، و احدي از آن خبر ندارد ، همه روزه صبح درب آن بهشت را باز مي‏كند ، و به آن فرمان مي‏دهد كه بوي خوشت را زيادتر كن ، و نسيمت را جانفزاتر ساز ، اين است كه خداي عز و جل در باره‏اش فرموده : فلا تعلم نفس ما اخفي لهم من قرة اعين جزاء بما كانوا يعملون .


مؤلف : ذيل روايت صدرش را تفسير مي‏كند ، كه منظور از اينكه گفت : چون به او نظر مي‏كنند ، همان است كه در ذيلش فرمود : من به نور پروردگارم نظر كردم ، و اما جمله يعني به رحمت او جزو روايت نيست ، بلكه تفسيري است كه راوي خودش براي آن جمله كرده .


و در كافي به سند خود از عبد الله بن ميمون قداح ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : كسي كه مؤمني را طعام دهد تا سير شود ، هيچ كس از خلق خدا نمي‏داند كه چه اجري در آخرت دارد ، نه هيچ ملكي مقرب ، و نه هيچ پيغمبري مرسل ، مگر خود رب العالمين .


و در تفسير قمي در روايتي از ابي الجارود از امام باقر (عليه‏السلام‏) آمده : كه در ذيل آيه ا فمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لا يستوون فرمود : علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) و وليد بن عقبة بن ابي معيط با هم مشاجره كردند ، فاسق ، يعني همان وليد بن عقبه ، مي‏گفت به خدا سوگند زبان من از تو گوياتر ، نيزه‏ام از نيزه تو تيزتر ، و در صف تيراندازان ثابت‏قدم‏ترم ، علي


ترجمة الميزان ج : 16ص :406


(عليه‏السلام‏) فرمود ساكت باش ، تو تنها فاسقي و بس ، پس خداي تعالي اين آيه را نازل كرد : ا فمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لا يستوون .


مؤلف : اين روايت را صاحب مجمع البيان از واحدي از ابن عباس و نيز سيوطي در الدر المنثور از كتاب اغاني و واحدي و ابن عدي و ابن مردويه و خطيب و ابن عساكر از ابن عباس ، و نيز از ابن اسحاق و ابن جرير از عطاء بن يسار ، و از ابن ابي حاتم از اسدي از ابن عباس نقل كرده ، و نيز از ابن ابي حاتم از ابن ابي ليلي ، نظير آن را روايت كرده .


و در كتاب احتجاج از حسن بن علي (عليهماالسلام‏) در حديثي كه راجع به احتجاج آن جناب با عده‏اي از اطرافيان معاويه است ، آمده كه فرمود : اما تو اي وليد بن عقبه ، به خدا سوگند من تو را به خاطر دشمني‏ات با علي ملامت نمي‏كنم ، زيرا آن جناب تو را به خاطر مي‏گساري‏ات هشتاد تازيانه زد ، و پدرت را هم در جنگ بدر با دست خود به سخت‏ترين وجهي بكشت ، ولي فقط از تو مي‏پرسم چگونه او را ناسزا مي‏گويي ؟ با اينكه خدا او را در ده آيه از قرآن مؤمن خوانده و تو را در قرآن فاسق معرفي كرده و فرموده : ا فمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لا يستوون .


و در الدر المنثور است كه : ابن مردويه ، از ابن ادريس خولاني ، روايت كرده كه گفت : من از عبادة بن صامت ، از آيه و لنذيقنهم من العذاب الادني دون العذاب الاكبر پرسيدم ، گفت : من معناي اين آيه را از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيدم ، فرمود : منظور از عذاب نزديكتر ، مصائب و بيماريها و دشواريهاست ، كه به سوي اسرافگران در دنيا روي مي‏آورد ، نه عذاب آخرت ، عرضه داشتم : يا رسول الله عذاب أدناي ما چيست ؟ ( ما كه نه مصيبت ديده‏ايم و نه بيمار شده‏ايم و نه گرفتاري سختي ديده‏ايم ) ، فرمود : عذاب ادناي شما زكات و طهارت است .


و در مجمع البيان گفته : در روايت از امام باقر و امام صادق (عليه‏السلام‏) آمده كه فرمودند : عذاب أدني دابه و دجال است .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :