امروز:
سه شنبه 25 مهر 1396
بازدید :
1039
ترجمه الميزان: سوره احزاب آيات 27 - 1


ترجمة الميزان ج : 16ص :407


( 33 )سوره احزاب مدني است ، و هفتاد و سه آيه دارد ( 73)


سورة الأحزاب‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ يَأَيهَا النَّبي اتَّقِ اللَّهَ وَ لا تُطِع الْكَفِرِينَ وَ الْمُنَفِقِينَإِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً(1) وَ اتَّبِعْ مَا يُوحَي إِلَيْك مِن رَّبِّكإِنَّ اللَّهَ كانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيراً(2) وَ تَوَكلْ عَلي اللَّهِوَ كفَي بِاللَّهِ وَكِيلاً(3) مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَينِ في جَوْفِهِوَ مَا جَعَلَ أَزْوَجَكُمُ الَّئِي تُظهِرُونَ مِنهُنَّ أُمَّهَتِكمْوَ مَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْذَلِكُمْ قَوْلُكُم بِأَفْوَهِكُمْوَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السبِيلَ‏(4) ادْعُوهُمْ لاَبَائهِمْ هُوَ أَقْسط عِندَ اللَّهِفَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا ءَابَاءَهُمْ فَإِخْوَنُكمْ في الدِّينِ وَ مَوَلِيكُمْوَ لَيْس عَلَيْكمْ جُنَاحٌ فِيمَا أَخْطأْتُم بِهِ وَ لَكِن مَّا تَعَمَّدَت قُلُوبُكُمْوَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً(5) النَّبي أَوْلي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْوَ أَزْوَجُهُ أُمَّهَتهُمْوَ أُولُوا الأَرْحَامِ بَعْضهُمْ أَوْلي بِبَعْضٍ في كتَبِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهَجِرِينَ إِلا أَن تَفْعَلُوا إِلي أَوْلِيَائكُم مَّعْرُوفاًكانَ ذَلِك في الْكتَبِ مَسطوراً(6) وَ إِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَقَهُمْ وَ مِنك وَ مِن نُّوحٍ وَ إِبْرَهِيمَ وَ مُوسي وَ عِيسي ابْنِ مَرْيمَوَ أَخَذْنَا مِنْهُم مِّيثَقاً غَلِيظاً(7) لِّيَسئَلَ الصدِقِينَ عَن صِدْقِهِمْوَ أَعَدَّ لِلْكَفِرِينَ عَذَاباً أَلِيماً(8)


ترجمه آيات


به نام خدايي كه رحمتي عالم‏گير ، و نيز رحمتي خاص مؤمنان دارد ، اي پيغمبر از خدا بترس ، و


ترجمة الميزان ج : 16ص :408


اطاعت كافران و منافقين مكن ، كه خدا دانا و فرزانه است ( 1) .


و آنچه از ناحيه پروردگارت به تو وحي مي‏شود پيروي كن ، كه خدا به آنچه كه مي‏كنيد همواره با خبر است ( 2) .


و بر خدا توكل كن ، كه خدا براي توكل و اعتماد كافي است ( 3 ) .


خدا براي يك نفر دو قلب در جوفش ننهاده ، و خدا همسراني را كه ظهار مي‏كنيد ( و مي‏گوييد پشت تو پشت مادرم باد ) مادر شما نكرده ، و خدا پسر خوانده‏هايتان را پسرانتان نكرده ، اين سخناني است كه شما از پيش خود مي‏تراشيد ، ولي خدا حق مي‏گويد ، و به سوي راه ، هدايت مي‏كند ( 4) .


پسر خوانده‏ها را به نام پدرانشان صدا بزنيد ، كه اين نزد خدا به عدالت نزديك‏تر است ، و به فرضي كه پدر آنان را نمي‏شناسيد ، برادر ديني خطابشان كنيد ، و يا به عنوان دوست صدايشان بزنيد ، و خدا در آنچه كه تاكنون اشتباه كرده‏ايد شما را مؤاخذه نمي‏كند ، و ليكن آنچه را عمدا مرتكب مي‏شويد مؤاخذه مي‏كند ، و خدا همواره آمرزنده و رحيم است ( 5 ) .


پيغمبر اسلام از خود مؤمنين نسبت به آنان اختياردارتر است ، و همسران وي مادران ايشانند ، و ارحام بعضي مقدم بر بعضي ديگرند ، تا كسي از ارحامش وارثي دارد ، ارث او به مؤمنين و مهاجرين نمي‏رسد ، مگر آنكه بخواهيد با وصيت مقداري از ارث خود براي آنان ، احساني به آنان كرده باشيد ، اين حكم در لوح محفوظ هم نوشته شده است ( 6) .


و چون از پيامبران پيمانشان را بستانديم ، و نيز از تو پيمانت را گرفتيم ، و از نوح و ابراهيم و موسي و عيسي بن مريم ، و از همه‏شان ميثاق غليظي بستانديم ( 7 ) .


تا از راستگويان بخواهم كه راستي باطني خود را اظهار كنند ، و خدا براي كافران عذابي دردناك آماده كرده است ( 8) .


بيان آيات


اين سوره مشتمل است بر معارف ، احكام ، قصص ، عبرتها ، و مواعظي چند ، و از آن جمله مشتمل است بر داستان جنگ خندق ، و اشاره‏اي هم به داستان يهوديان بني قريظه دارد ، و سياق آيات آن شهادت مي‏دهد به اينكه از سوره‏هايي است كه در مدينه نازل شده .


يا ايها النبي اتق الله و لا تطع الكافرين و المنافقين ان الله كان عليما حكيما در اين آيه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مامور شده به تقواي از خدا ، و در آن


ترجمة الميزان ج : 16ص :409


زمينه‏چيني شده براي نهي بعدي ، يعني نهي از اطاعت كافرين و منافقين .


در اين سياق ، كه سياق نفي است ، بين كفار و منافقين جمع شده ، و هر دو را ذكر كرده ، و از اطاعت هر دو نهي فرموده ، از اين معنا كشف مي‏شود كه كفار از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چيزي مي‏خواسته‏اند كه مورد رضاي خداي سبحان نبوده ، منافقين هم كه در صف مسلمانان بودند ، كفار را تاييد مي‏كردند ، و از آن جناب به اصرار مي‏خواستند كه پيشنهاد كفار را بپذيرد ، و آن پيشنهاد ، امري بوده كه خداي سبحان به علم و حكمت خود بر خلاف آن حكم رانده بوده ، و وحي الهي هم بر خلاف آن نازل شده بود .


و نيز كشف مي‏شود كه آن امر ، امر مهمي بوده ، كه بيم آن مي‏رفته كه اسباب ظاهري بر خلاف آن مساعدت نكند ، و بر عكس ، بر وفق آن كمك كند ، مگر آنكه خدا بخواهد جلو آن اسباب را بگيرد ، لذا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مامور شده از اجابت كفار نسبت به خواهششان خودداري كند ، و آنچه به او وحي شده متابعت نمايد ، و از كسي نهراسيده و بر خدا توكل كند .


با اين بيان روايتي كه در شان نزول آيه وارد شده تاييد مي‏شود ، چون در آن روايت آمده كه عده‏اي از صناديد و رؤساي قريش ، بعد از داستان جنگ احد به مدينه آمدند ، و از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) امان خواستند ، و درخواست كردند كه آن جناب با ايشان و بت‏پرستي ايشان كاري نداشته باشد ، ايشان هم با او و يكتاپرستي‏اش كاري نداشته باشند ، اين آيه‏ها نازل شد كه نبايد دعوت ايشان را اجابت كني ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم از اجابت خواسته آنان خودداري نمود ، كه ان شاء الله جريانش در بحث روايتي آينده خواهد آمد .


با بياني كه گذشت وجه اينكه چرا دنبال آيه فرمود : ان الله كان عليما حكيما و نيز وجه تعقيب آيه مورد بحث به دو آيه بعد معلوم و روشن مي‏شود .


و اتبع ما يوحي اليك من ربك ان الله كان بما تعملون خبيرا اين آيه شريفه در حد خود عموميت دارد ، چون رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بايد از همه آنچه كه به وي وحي مي‏شود پيروي كند ، و ليكن از جهت اينكه در سياق نهي قرار گرفته ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را امر مي‏كند به پيروي آنچه به وي وحي شده ، لذا مخصوص به مساله پيشنهادي كفار و منافقين است ، كه نتيجه پيروي آن اين است كه بر طبق آن عمل كند ، نه بر طبق خواسته آنان ، به دليل اينكه دنبالش فرمود : خدا به آنچه مي‏كنيد با خبر است .



ترجمة الميزان ج : 16ص :410


و توكل علي الله و كفي بالله وكيلا اين آيه مانند آيه سابق با اينكه في حد نفسه عام است ، ليكن به خاطر وقوعش در سياق نهي دلالت مي‏كند بر امر به توكل بر خدا در خصوص عمل به امر خدا و وحي او ، و نيز اشعار دارد بر اينكه امر مزبور مطلب مهمي است ، كه از نظر اسباب ظاهري عمل به آن محذور داردو درد سر ايجاد مي‏كند ، و هر دلي كه باشد دچار وحشت و دل واپسي مي‏شود مگر آنكه كسي در عمل به آن توكل به خداي سبحان كند ، كه او يگانه سببي است كه هيچ سبب مخالفي بر او غلبه نمي‏كند .


ما جعل الله لرجل من قلبين في جوفه اين جمله كنايه است از اينكه ممكن نيست كسي بين دو اعتقاد متنافي و دو رأي متناقض جمع كند ، اگر دو اعتقاد متنافي ديديم بايد بدانيم كه دو قلب به آن دو معتقد است ، يعني دو فرد مخالف هر يك به يكي از آن دو اعتقاد دارند ، و ممكن نيست يك فرد به هر دو معتقد باشد ، و اينكه فرمود : ما جعل الله لرجل من قلبين في جوفه - خدا در جوف كسي دو قلب ننهاده منظور از آن بيشتر بيان كردن است ، همچنان كه در جمله و لكن تعمي القلوب التي في الصدور نيز اين زيادي آمده .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : جمله مورد بحث زمينه‏چيني و مقدمه‏اي است كه الغاي مساله ظهار و پسرگيري را كه بعدا بيان مي‏كند تعليل نمايد ، براي اينكه ظهار ( اينكه به همسرت بگويي پشت تو چون پشت مادرم است ، و با اين سخن او را بر خود حرام كني ) جمع بين دو متنافي است ، يعني زوجيت و مادري ، و همچنين فرزند ديگران را فرزند خود خواندن دو متنافي است ، كه در يك قلب جمع نمي‏شوند : ما جعل الله لرجل من قلبين في جوفه .


ولي به نظر ما بعيد نيست كه بگوييم آيه شريفه تعليل مطلب قبل است ، كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را از اطاعت كفار و منافقين نهي مي‏كرد و به پيروي آنچه به وي وحي مي‏شود امر مي‏فرمود ، جمله مورد بحث اين امر و نهي را تعليل مي‏كند و مي‏فرمايد اطاعت خدا با اطاعت كفار و منافقين تنافي دارد ، چون قبول ولايت خدا و ولايت آنان متنافي است ، مثل توحيد و شرك ، كه در يك قلب جمع نمي‏شود ما جعل الله لرجل من قلبين في جوفه .



ترجمة الميزان ج : 16ص :411


و ما جعل ازواجكم اللائي تظاهرون منهن امهاتكم در جاهليت ، رسم بود وقتي مرد از دست همسرش به خشم مي‏آمد ، و مي‏خواست او را طلاق دهد يك نوع طلاقشان اين بود كه بگويد : پشت تو چون پشت مادرم است ، و يا بگويد بر من باد كه پشت تو را چون پشت مادرم بدانم ، و اين عمل را ظهار مي‏ناميدند و يك نوع طلاق مي‏دانستند كه اسلام آن را لغو كرد .


و بنابر اين مفاد آيه اين است كه خداي تعالي همسران شما را به صرف اينكه ظهار كنيد ، و بگوييد پشت تو چون پشت مادرم است ، مادر شما قرار نمي‏دهد ، و چون قرار نداده ، پس هيچ اثري براي اين كلام نيست ، و شارع اسلام آن را معتبر نشمرده .


و ما جعل ادعياءكم ابناءكم كلمه ادعياء جمع دعي ، به معناي پسر خوانده است ، و در جاهليت اين عمل دعاء و تبني در بينشان دائر و معمول بوده است ، و همچنين در بين امت‏هاي مترقي آن روز ، مانند روم و فارس كه وقتي كودكي را پسر خود مي‏خواندند ، احكام فرزند صلبي را در حق او اجراء مي‏كردند ، يعني اگر دختر بود ازدواج با او را حرام مي‏دانستند ، و چون پدر خوانده مي‏مرد ، به او نيز مانند ساير فرزندان ارث مي‏دادند ، و همچنين ساير احكام پدر و فرزندي را در باره او اجراء مي‏كردند ، و اسلام اين عملرا نيز لغو كرد .


بنابر اين مفاد آيه اين است كه خداي تعالي آن كساني را كه شما آنها را فرزند خود خوانده‏ايد ، فرزندان شما قرار نداده تا احكام فرزندان صلبي در حق آنان نيز جاري باشد .


ذلكم قولكم بافواهكم و الله يقول الحق و هو يهدي السبيل كلمه ذلكم در اين آيه اشاره به مساله ظهار ، و فرزندخواندگي ، و يا تنها اشاره به مساله دومي است ، كه البته ظهور آيه در احتمال دومي روشن‏تر است ، مؤيدش هم اين است كه در آيه بعدي تنها حكم فرزندخواندگي را بيان مي‏كند .


و اينكه فرمود : قولكم بافواهكم معنايش اين است : اينكه شمافرزند ديگري را به خود نسبت مي‏دهيد ، سخني است كه با دهان‏هاي خود مي‏گوييد ، و جز اين اثري ندارد ، و اين تعبير كنايه است از بي اثر بودن اين سخن ، همچنان كه در آيه كلا انها كلمة هو قائلها نيز كنايه از بيهودگي آن سخن است .


و الله يقول الحق و هو يهدي السبيل - معناي حق بودن قول خدا اين است كه او از


ترجمة الميزان ج : 16ص :412


چيزي خبر مي‏دهد كه واقع و حقيقت مطابق آن است ، و اگر حكم و فرماني براند ، آثارش بر آن مترتب مي‏شود ، و مصلحت واقعي مطابق آن است .


و معناي راهنمايي‏اش به راه ، اين است كه هر كس را هدايت كند ، بر آن راه حقي وادارش مي‏كند كه خير و سعادت در آن است ، و در اين دو جمله اشاره است به اينكه وقتي سخن شما بيهوده و بي اثر است ، و سخن خدا همواره با اثر و مطابق واقع است ، پس سخن خود را رها نموده و سخن او را بگيريد .


ادعوهم لآبائهم هو اقسط عند الله ... و كان الله غفورا رحيما حرف لام در كلمه لآبائهم لام اختصاص است ، و معناي آيه اين است كه : وقتي مي‏خواهيد پسر خوانده خود را معرفي و يا صدا كنيد ، طوري صدا بزنيد كه مخصوص پدرانشان شوند ، يعني به پدرشان نسبت دهيد ( و بگوييد اي پسر فلاني ، و نگوييد پسرم ) .


هو اقسط عند الله - ضمير هو به مصدري بر مي‏گردد كه از ادعوهم فهميده مي‏شود ، و معناي جمله اين است كه خواندنتان آنان را به نام پدرانشان ، به عدالت نزديك‏تر است ، و نظير اين آيه در برگشتن ضمير به مصدر مفهوم از جمله آيه اعدلوا هو اقرب للتقوي مي‏باشد .


و كلمه اقسط صيغه تفضيل از ماده قسط است ، كه به معناي عدالت است .


و معناي آيه اين است كه پسر خوانده‏هايتان را وقتي صدا مي‏زنيد به پدرانشان نسبت دهيد ، براي اينكه نسبت دادن به پدرانشان ، عادلانه‏تر در نزد خدا است .


فان لم تعلموا آباءهم فاخوانكم في الدين و مواليكم - مراد از علم نداشتن به پدران پسرخواندگان اين است كه پدران ايشان را با اسم و رسم و خصوصيات نشناسند .


و كلمه موالي به معناي اولياء است ، و معناي آيه اين است كه : اگر پدران پسرخواندگان خود را نمي‏شناسيد ( هنگام صدا زدن ) به غير پدرانشان نسبت ندهيد ، بلكه آنان را برادر خطاب كنيد ، و يا به اعتبار ولايت ديني ولي خود بخوانيد .


و ليس عليكم جناح فيما اخطاتم به و لكن ما تعمدت قلوبكم - يعني گناهي بر شما نيست در مواردي كه اشتباها و يا از روي فراموشي ايشان را به غير پدرانشان نسبت دهيد ، و ليكن در مواردي كه دلهايتان آگاه است ، و عمدا اين كار را مي‏كنيد ، گناهكاريد - اين معنا


ترجمة الميزان ج : 16ص :413


در صورتي است كه كلمه ما را موصوله ، و به معناي آنچه بگيريم ، و اما اگر مصدر بگيريم معنايش چنين مي‏شود - و ليكن در تعمد دلهايتان گناه هست ، و جمله و كان الله غفورا رحيما مربوط به موارد اشتباه و خطا است .


النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم و ازواجه امهاتهم انفس مؤمنين ، يعني خود مؤمنين ، و بنابر اين ، معناي أولي بودن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مؤمنين از خود مؤمنين اين است كه آن جناب اختياردارتر نسبت به مؤمنين است از خود مؤمنين ، و معناي اولويت اين است كه فرد مسلمان هر جا امر را دائر ديد بين حفظ منافع رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و حفظ منافع خودش ، بايد منافع رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را مقدم بدارد .


و بنابر اين معناي آيه اين مي‏شود كه مؤمن هر حق و منافعي كه براي خودش قائل است ، اگر حفظ جان خويش است و اگر دوست داشتن خودش است ، و اگر براي خود حرمتي قائل است ، و اگر استجابت دعوت است ، و اگر به كار بردن اراده خويش است ، هر چه باشد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مقدم بر او است ، يعني هر جا كه امر دائر شد بين حفظ جان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، يا جان خودش ، يا بين دوست داشتن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، يا دوست داشتن خودش ، و همچنين ساير موارد ديگر ، جانب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را بر جانب خود ترجيح دهد .


در نتيجه ، اگر در هنگام خطر ، جان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مخاطره قرار گيرد ، يك فرد مسلمان موظف است كه با جان خود سپر بلاي آن جناب شود و خود را فدايش كند .


و همچنين در تمامي امور دنيا و دين ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أولي و اختياردارتر است ، و اينكه گفتيم در تمامي امور دنيا و دين ، به خاطر اطلاقي است كه در جمله النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم هست .


از اينجا روشن مي‏شود اينكه بعضي گفته‏اند : مراد اولويت آن جناب در دعوت است ، يعني وقتي آن جناب مؤمنين را به چيزي دعوت كرد ، و نفس مؤمنين ايشان را به چيز ديگر ، واجب است دعوت او را اطاعت كنند و دعوت نفس خود را عصيان كنند ، در نتيجه آيه مورد بحث همان را مي‏گويد كه آيه و اطيعوا الرسول و آيه و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع


ترجمة الميزان ج : 16ص :414


باذن الله و آياتي ديگر نظير آن ، در مقام بيان آن است ، تفسير ضعيفي است براي اينكه گفتيم آيه مطلق است ، و همه شؤون دنيايي و ديني را شامل مي‏شود .


و همچنين آن تفسير ديگر كه گفته‏اند : مراد نافذتر بودن حكم آن جناب نسبت به حكمي كه مؤمنين عليه يكديگر مي‏كنند ، مي‏باشد همچنان كه در آيه فسلموا علي انفسكم منظور سلام كردن به يكديگر است ، پس به گفته اين مفسرين برگشت معناي آيه مورد بحث به اين است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر مؤمنين ولايت دارد ، ولايتي كه فوق ولايت آنان نسبت به يكديگر است ، كه آيه و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض بر آن دلالت دارد اين قول نيز ضعيف است براي اينكه سياق با آن مساعد نيست .


و ازواجه امهاتهم - اينكه زنان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مادران امتند ، حكمي است شرعي و مخصوص به آن جناب ، و معنايش اين است كه همانطور كه احترام مادر ، بر هر مسلمان واجب ، و ازدواج با او حرام است ، همچنين احترام همسران رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر همه آنان واجب ، و ازدواج با آنان بر همه حرام است ، و در آيات بعد به مساله حرمت نكاح با آنان تصريح نموده و مي‏فرمايد و لا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابدا .


پس تشبيه همسران رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مادران ، تشبيه در بعضي از آثار مادري است ، نه همه آنها ، چون مادر به غير از وجوب احترام و حرمت نكاح ، آثار ديگري نيز دارد ، از فرزند خود ارث مي‏برد ، و فرزند از او ارث مي‏برد ، و نظر كردن به روي او جائز است ، و با دختراني كه از شوهر ديگر دارد نمي‏شود ازدواج كرد ، چون خواهر مادري آدمي است ، و نيز پدر و مادر مادر ، جد و جده آدمي است ، و برادرانش دايي ، و خواهرانش خاله انسان است ، ولي همسران رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به غير از آن دو حكم ، احكام ديگر مادري را ندارند .


و اولوا الارحام بعضهم اولي ببعض في كتاب الله من المؤمنين و المهاجرين ... مسطورا كلمه ارحام جمع رحم است ، كه همان عضوي از زنان است كه نطفه شوهر را در


ترجمة الميزان ج : 16ص :415


خود جاي مي‏دهد ، تا به صورت جنين در آمده ، و سپس متولد شود ، و چون قرابتهاي نسبي بالأخره منتهي به يك رحم مي‏شود ، بدين مناسبت خويشاوندان نسبي را رحم گفته‏اند ، و دارندگان نسبت را ذي رحم خوانده‏اند .


و مراد از اولويت در اين جمله كه فرمود : صاحبان رحم بعضي اولي بر بعض ديگرند ، اولويت در توارث ( از يكديگر ارث بردن ) است ، و منظور از كتاب خدا ، يا لوح محفوظ است ، و يا قرآن ، و يا سوره قرآن ، و جمله من المؤمنين و المهاجرين ، بيان مي‏كند آن كساني را كه صاحبان رحم از آنان اولي به ارثند .


و مراد از مؤمنين ، مؤمنين غير مهاجر است ، و معناي آيه اين است كه صاحبان رحم بعضيشان اولي به بعض ديگر از مهاجرين ، و سائر مؤمنين هستند كه به ملاك برادري ديني از يكديگر ارث مي‏بردند ، و اين اولويت در كتاب خدا است ، و چه بسا احتمال داده شود كه جمله من المؤمنين و المهاجرين ، بيان صاحبان رحم باشد ، كه در اين صورت معنا چنين مي‏شود : صاحبان رحم از مهاجرين و غير مهاجرين بعضي اولي از بعضي ديگرند .


اين آيه ناسخ حكمي است كه در صدر اسلام اجراء مي‏شد و آن اين بود كه كساني كه به خاطر حفظ دينشان از وطن و آنچه در وطن داشتند چشم مي‏پوشيدند ، و يا صرفا به خاطر دين با يكديگر دوستي مي‏كردند ، در بين خود از يكديگر ارث مي‏بردند ، آيه مورد بحث اين حكم را نسخ كرد ، و فرمود : از اين به بعد تنها خويشاوندان از يكديگر ارث مي‏برند .


كلمه الا در جمله الا ان تفعلوا الي اولياءكم معروفا استثناء منقطع است ، ( استثنايي است كه مستثني از جنس مستثني منه نباشد ) و مراد از فعل معروف نسبت به اولياء ، اين است كه چيزي از مال را براي آنان وصيت كني ، كه در شرع اسلام به ثلث مال و كمتر از آن تحديد شده .


كان ذلك في الكتاب مسطورا ، يعني حكم فعل معروف ، و وصيت كردن به چيزي از مال ، در لوح محفوظ يا در قرآن و يا در سوره نوشته شده .


و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابراهيم و موسي و عيسي ابن مريم و اخذنا منهم ميثاقا غليظا اضافه ميثاق به ضميري كه به انبياء بر مي‏گردد ، خود دليل است بر اينكه مراد از ميثاق انبياء ، ميثاق خاص به ايشان است ، همچنان كه بردن نام پيغمبران به لفظ انبياء اين معنا را مي‏فهماند ، كه ميثاق پيغمبران ميثاقي است كه با صفت نبوت آنان ارتباط دارد ، و غير از آن ميثاقي است كه از عموم بشر گرفته و آيه و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم


ترجمة الميزان ج : 16ص :416


و اشهدهم علي انفسهم ا لست بربكم قالوا بلي از آن خبر مي‏دهد .


و مساله ميثاق گرفتن از انبياء در جاي ديگر نيز آمده ، و فرموده : و اذ اخذ الله ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جاءكم رسول مصدق لما معكم لتؤمنن به و لتنصرنه قال ء اقررتم و اخذتم علي ذلكم اصريقالوا أقررنا .


آيه مورد بحث هر چند بيان نكرده كه آن عهد و ميثاقي كه از انبياء گرفته شده چيست ، و تنها به طوري كه گفتيم اشاره‏اي دارد به اينكه عهد مزبور چيزيست مربوط به پست نبوت ، ليكن ممكن است از آيه ديگري كه از سوره آل عمران نقل كرديم استفاده كرد كه آن ميثاق عبارت است از وحدت كلمه در دين و اختلاف نكردن در آن ، همچنان كه آيه ان هذه امتكم امة واحدة و انا ربكم فاعبدون و آيه شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا و الذي اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسي ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه نيز بدان اشارهنموده است .


در آيه مورد بحث نبيين را به لفظ عام آورد ، تا شامل همه شود ، آنگاه از بين همه آنان پنج نفر را با اسم ذكر كرده ، و به عموم انبياء عطف كرده ، فرموده : از تو و از نوح و ابراهيم و موسي و عيسي بن مريم ، و معناي عطف اين پنج نفر به عموم انبياء اين است كه ايشان را به خاطر خصوصياتي كه دارند از بين انبياء بيرون كرده و به خصوص ذكر نموده است ، پس گويا فرموده : و چون از شما پنج نفر و از ساير انبياء ميثاق گرفتيم ، چنين و چنان شد .


و اگر به اين اسلوب ، اين پنج نفر را اختصاص به ذكر داد ، تنها به منظور تعظيم و احترام ايشان است ، چون شاني عظيم و مقامي رفيع داشتند ، براي اينكه اولو العزم و صاحب


ترجمة الميزان ج : 16ص :417


شريعت و داراي كتاب بودند ، و به همين ملاك بود كه چهار نفر از ايشان را به ترتيب عصرشان ذكر كرد ، ولي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را بر آنان مقدم داشت ، با اينكه آن جناب از لحاظ عصر آخرين ايشان بود ، براي اينكه آن جناب برتري و شرافت و تقدم بر همه آنان دارد .


و اخذنا منهم ميثاقا غليظا - اين جمله تاكيد ميثاق مذكور است ، مي‏خواهد بفرمايد : پيمان مزبور بسيار غليظ و محكم بود ، نظيرآيه و لما جاء أمرنا نجينا هودا و الذين آمنوا معه برحمة منا و نجيناهم من عذاب غليظ .


ليسئل الصادقين عن صدقهم و اعد للكافرين عذابا اليما لام در ليسئل لام تعليل ، و يا لام غايت است ، و در هر حال متعلق به محذوفي است كه جمله و اذ اخذنا بر آن دلالت دارد ، و جمله و أعد بر همان محذوف عطف شده ، تقدير كلام اين است كه : خداوند اگر اين كار را كرد ، و از انبياء پيمان گرفت ، براي اين است كه زمينه فراهم شود ، تا از راستگويان از راستيشان بپرسد ، و براي كفار عذابي دردناك آماده كند .


چيزي كه هست به جاي اينكه بفرمايد : وبراي كفار عذابي دردناك آماده كند ، فرموده : و عذابي دردناك براي كفار آماده كرده ، و اين بدان علت است كه كسي نپندارد كه عذاب كفار علت غائي گرفتن پيمان است ، بلكه جهنمي شدن آنان ، و نقصشان از ناحيه خودشان است ، و اين خود آنان بودند كه خلف پيمان كردند .


و اما اينكه از راستي راستگويان بپرسد چه معنايي دارد ؟ بعضي گفته‏اند : مقصود از صادقين انبياء ، و مقصود از پرسش از راستي آنان ، اين است كه روز قيامت از ايشان مي‏پرسند كه امت‏شان چه كارها كردند ؟ و گويا مفسر نامبرده اين معنا را از آيه يوم يجمع الله الرسل فيقولما ذا اجبتم استفاده كرده .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد ، سؤال از مطلق راستگويان است ، نه تنها انبياء ، بلكه هر


ترجمة الميزان ج : 16ص :418


راستگوي در توحيد خدا ، و عدالت او و شرايع او ، و مراد از راستي آنان ، هر چيزي است كه در باره‏اش سخني گفته باشند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از سؤال از صادقان ، صادقان در سخن ، و مراد از صدقشان صدق در عملشان است ، ( و حاصل معنايش اين است كه از هر راستگويي مي‏پرسند آيا اعمالشان هم مطابق اقوالشان راست بوده يا نه ؟ ) بعضي ديگر گفته‏اند : مراد ، پرسش از صادقان است، از آن هدفها و منظورهايي كه در دل از راستگوييهاي خود پنهان داشتند ، آيا منظورشان از راستگوييها وجه الله ( رضاي خدا ) بوده يا چيز ديگر ؟ و از اين قبيل توجيهات براي آيه كرده‏اند ، و بطوري كه ملاحظه مي‏كنيد هيچ يك از آنها دلچسب نيست .


و اما آنچه به نظر ما مي‏رسد اين است كه دقت در مفاد جمله ليسئل الصادقين عن صدقهم انسان را بر خلاف آن توجيهات رهنمون مي‏شود ، چون فرق است بين اينكه بگوييم : سئلت الغني عن غناه - از بي نيازي پرسيدم از بي‏نيازي‏اش و يا از عالم از علمش سؤال كردم ، و بين اينكه بگوييم از فلاني از مالش سؤال كردم ، و يا از فلاني از علمش پرسيدم ، اين دو قسم عبارت مفادشان يكي نيست ، آنچه از عبارت اول به ذهن تبادر مي‏كند ، و جلوتر از معاني ديگر به ذهن مي‏رسد ، اين است كه من از شخص غني خواستم تا غنايش را اظهار كند ، و يا علمش را بنماياند ، و آنچه از عبارت دوم به ذهن تبادر مي‏كند كه من از او خواستم تا مرا از مال و يا علم خود خبر دهد ، آيا مال و يا علم دارد يا نه ؟ و يا از او خواستم تا برايم تعريف كند ، چقدر مال دارد ؟ و از مال چه چيزهايي دارد ، و يا چه چيزهايي مي‏داند ؟ و به هر حال معناي سؤال از صادقان از صدقشان ، اين است كه صدق باطني خود را اظهار كنند ، و در مرحله گفتار و كردار آن را نمايش دهند ، و خلاصه در دنيا عمل صالح كنند ، ( چون عمل صالح مساوي است با تطابق گفتار و كردار با صدق باطني ) .


پس مراد از سؤال از صادقان از صدق آنان اين مي‏شود كه تكليف‏هاي ديني را طوري متوجه ايشان سازد ، كه با مقتضاي ميثاق سازگار و منطبق باشد ، تا در نتيجه آن صدق كه در بطون دلها نهفته است ، در گفتار و كردار ظهور و جلوه كند .


و البته معلوم است كه جاي اين ظهور دنيا است ، نه آخرت ، و نيز معلوم مي‏شود كه اخذ ميثاق در دنيا نبوده ، بلكه قبل از دنيا بوده ، همچنان كه آيات ذر نيز بر آن دلالت دارد ، و مي‏فهماند كه خداي تعالي قبل از آنكه انسانها را به نشاه دنيا بياورد ، پيمانهايي از ايشان


ترجمة الميزان ج : 16ص :419


بگرفت ، از آن جمله مي‏فرمايد : و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم ا لست بربكم قالوا بلي كه ترجمه‏اش گذشت .


و كوتاه سخن اينكه دو آيه مورد بحث از آياتي است كه از عالم ذر خبر مي‏دهند ، چيزي كه هست اخذ ميثاق از انبياء ، و ترتب شان آنان و اعمالشان بر طبق ميثاق را در ضمن ترتب صدق هر صادقي بر ميثاقيكه از وي گرفته‏اند بيان مي‏كند ، ( ساده‏تر بگويم در دو آيه مورد بحث سخني صريح از عالم ذر به ميان نيامده ، تنها در آيه اولي فرموده از انبياء ميثاقي محكم گرفتيم ، و در آيه دومي فرموده تا از صادقان بخواهد كه صدق خود را نشان دهند ، تا در دنيا گفتار و كردارشان از ميثاق ازلي حكايت كند و آن را نشان دهد) .


و چون در آيه دوم خصوص انبياء (عليهم‏السلام‏) مورد گفتار قرار نگرفته‏اند ، بلكه عنواني كلي يعني صادقان مورد كلام واقع شده‏اند ، لذا سرانجام كفار را هم با اينكه از انبياء نيستند بيان فرموده ، پس گويا فرموده : ما از انبياء ميثاقي غليظ گرفتيم ، مبني بر اينكه بر دين واحد متفق الكلمه باشند و همان را تبليغ كنند ، تا در نتيجه خداي تعالي با تكليف و هدايت خود از صادقان بخواهد كه عمل و گفتارشان نمايانگر آن ميثاق باشد ، از ايشان صدق در اعتقاد و عمل را مطالبه كند ، انبياء هم همين كار را كردند ، و خداوند پاداشي براي آنان مقدر فرمود ، و براي كافران عذابي دردناك آماده كرده .


از اينجا معلوم مي‏شود كه چرا در دو آيه مورد بحث التفات به كار رفته ، در آيه اول و اذ اخذنا - و چون گرفتيم سياق ، سياق متكلم بود ولي در آيه دومي غايب شد ليسئل - تا خدا بازخواست كند نكته اين التفات اين است كه ميثاق عبارت است از پيمان بر پرستش او به تنهايي و شرك نورزيدن بر او ، و اين هر چند كه با وساطت ملائكه صورت گرفته ، و به همين جهت كلمه گرفتيم به كار رفته ، ولي در حقيقت آنكسي كه از صادقان مطالبه صدق مي‏كند ، و كافران را عذاب مي‏كند ، تنها خدا است ، لذا در آيه دوم فرمود تا مطالبه كند تا همه مردم تنها او را بپرستند ( دقت بفرماييد ) .


بحث روايتي


در مجمع البيان ذيل آيه يا ايها النبي اتق الله گفته : اين آيات در باره ابي سفيان


ترجمة الميزان ج : 16ص :420


بن حرب ، و عكرمة بن ابي جهل ، و ابي الاعور سلمي ، نازل شده ، كه وقتي جنگ احد تمام شد ، از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أمان گرفتند ، و سپس به مدينه آمده بر عبد الله بن ابي وارد شدند ، و آنگاه بوسيله ميزبان خود از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رخصت خواستند تا با آن جناب گفتگو كنند ، بعد از كسب اجازه به اتفاق ميزبان و عبد الله بن سعيد بن ابي سرح ، و طعمة بن أبيرق ، به خدمت آن جناب رفتند ، و گفتند اي محمد ! تو دست از خدايان ما بردار ، و لات و عزي و منات را ناسزا مگو ، و چون ما معتقد باش كه اين خدايان شفاعت مي‏كنند كسي را كه آنها را بپرستد ، ما نيز دست از پروردگار تو برمي‏داريم ، اين سخن سخت بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گران آمد ، عمر بن خطاب گفت : يا رسول الله اجازه بده تا هم اكنون گردنشان را بزنيم ، فرمود : آخر من به ايشان امان داده‏ام ، ناگزير دستور داد تا از مدينه بيرونشان كنند ، آنگاه مي‏گويد : آيه و لا تطع الكافرين در اين باره نازل شد ، كه مراد از كافرين كفار اهل مكه ابو سفيان و ابو اعور سلمي و عكرمه است ، و مراد از و المنافقين ابن ابي ، و ابن سعيد ، و طعمه مي‏باشد .


مؤلف : اجمال اين داستان را سيوطي هم در الدر المنثور از ابن جرير از ابن عباس روايت كرده ، البته روايات ديگري در شان نزول آيه مزبور هست كه چون از سياق آيات بيگانه بودند ، از نقل آنها صرفنظر كرديم .


و در تفسير قمي در ذيل آيه و ما جعل ادعياءكم ابناءكم مي‏گويد : پدرم از ابن ابي عمير ، از جميل ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) برايم حديث كرد ، كه فرمود : سبب نزول اين آيه اين بود كه وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با خديجه دختر خويلد ازدواج كرد ، به منظور تجارت از مكه به عكاظ رفت و در آنجا زيد را ديد كه در معرض فروش قرار گرفته ، او را جواني زيرك و تيزهوش و عفيف يافت ، پس وي را خريداري كرد ، و همينكه به نبوت رسيد ، زيد را به اسلام دعوت نمود ، و زيد مسلمان شد ، از آن روز مردم به وي مي‏گفتند : مولي محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


از سوي ديگر وقتي حارثة بن شراحيل كلبي از سرگذشت پسرش زيد خبردار شد ، به مكه آمد ( تا فرزندش را از مولايش خريده آزاد كند ) ، و حارثه مردي محترم و بزرگ بود ، نزد ابو طالب آمده گفت : اي ابو طالب ! پسر من ( در حادثه‏اي ) اسير شده ، و شنيده‏ام كه دست به


ترجمة الميزان ج : 16ص :421


دست بفروش رفته ، تا به دست برادرزاده‏ات افتاده ، ( از تو خواهش مي‏كنم ) به ايشان پيشنهاد كني يا پسرم را بفروشد ، و يا عوض آن غلامي ديگر بگيرد ، و يا آزادش كند .


ابو طالب با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) صحبت كرد ، حضرت فرمود : من او را آزاد كردم هر جا مي‏خواهد برود ، حارثه برخاست و دست زيد را گرفت و گفت : پسر بر خيز و به شرافت و حسب و آبروي سابقت برگرد ، زيد گفت : به هيچ وجه تا زنده‏ام از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) جدا نمي‏شوم ، حارثه گفت : آيا دست از شرافت و دودمان خود بر مي‏داري ، و برده قريش مي‏شوي ؟ زيد مجددا گفت به هيچ وجه و تا چندي كه زنده‏ام از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) جدا نمي‏شوم ، پدرش خشم كرده گفت اي گروه قريش شاهد باشيد كه من از او بيزاري جستم و او ديگر پسر من نيست ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به حاضران خطاب كرد كه شاهد باشيد ، زيد پسر من است ، از من ارث مي‏برد ، و من از او ارث مي‏برم .


از آن روز مردم به زيد مي‏گفتند : ابن محمد و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را دوست مي‏داشت ، و نامش را زيد محبت گذاشته بود .


بعد از آنكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مدينه مهاجرت فرمود ، زينب دختر جحش را به ازدواج زيد درآورد ، روزي دير به خدمت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفت ، آن جناب به منزل وي رفت تا از او خبر بگيرد ، و در آن هنگام زينب وسط اطاق خود نشسته ، و با فهر ( سنگي كه ادويه را با آن نرم مي‏كنند ) عطر جامد خود را مي‏ساييد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) درب را باز كرد تا از زينب خبر بگيرد ، ناگهان چشمش به زينب كه زني زيبا بود بيفتاد و گفت : منزه است خدا آفريدگار نور و تبارك الله احسن الخالقين و سپس به منزل خود برگشت ، در حالي كه به ياد زيبايي او بود .


زيد به منزل آمد ، زينب جريان را به شوهرش گفت : زيد گفت : آيا ميل داري تو را طلاق دهم تا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با تو ازدواج كند ؟ زينب گفت : مي‏ترسم تو طلاقم بدهي ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم با من ازدواج نكند ، زيد نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفت و عرضه داشت : پدر و مادرم فدايت ، زينب جرياني به اين صورت برايم تعريف كرد ، آيا ميل داري من او را طلاق دهم تا شما با او ازدواج كنيد ؟ فرمود : نه ، برو و از خدا بترس ، و همسرت را نگهدار ، خداي تعالياين جريان را حكايت كرده و فرمود امسك عليك زوجك و اتق الله و تخفي في نفسك ما الله مبديه و تخشي الناس و الله احق ان تخشاه فلما قضي زيد منها وطرا زوجناكها ... و كان امر الله مفعولا پس خداي تعالي در بالاي عرش خود زينب را به ازدواج آن جناب درآورد .



ترجمة الميزان ج : 16ص :422


منافقين گفتند : زنان پسران ما را بر ما حرام مي‏كند ، آن وقت خودش همسر پسرش زيد را مي‏گيرد ، خداي تعالي در پاسخ آنان فرمود : و ما جعل ادعياءكم ابناءكم ... يهدي السبيل .


مؤلف : سيوطي قريب به اين مضمون را با مختصري اختلاف در الدر المنثور از ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده .


و نيز در الدر المنثور است كه احمد و ابو داوود و ابن مردويه ، از جابر روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏فرمود : من اولاي به هر مؤمنم از خود او ، پس هر مردي از دنيا برود ، و قرضي بگذارد ، آن قرض به عهده من است ، و هر كس بميرد و مالي از خود بگذارد ، از آن ورثه اوست .


مؤلف : در اين معنا روايات ديگري از طريق شيعه و اهل سنت رسيده .


و در همان كتاب است كه ابن ابي شيبه و احمد و نسائي ، از بريده روايت كرده‏اند كه گفت : من با علي (عليه‏السلام‏) در جنگ يمن شركت داشتم ، و از او جفائي ديدم ، پس همين كه به مدينه برگشته ، شرفياب محضر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شدم ، نزد آنجناب از علي بدگويي كردم و عيب گرفتم ، ديدم كه رنگ آن جناب دگرگون شد ، و فرمود : اي بريده مگر من اولي به مؤمنين از خود آنان نيستم ؟ عرض كردم : بله يا رسول الله فرمود : پس هر كه من مولاي اويم ، علي مولاي اوست .


و در احتجاج از عبد الله بن جعفر بن ابي طالب روايت كرده كه در ضمن حديثي طولاني گفت : از رسول خدا شنيدم كه مي‏فرمود : من به مؤمنين اولي هستم از خود آنان ، هر كس من اولايم به او از خود او ، تو اولي هستي به او از خودش ، و اين سخن را خطاب به علي كه در خانه در مقابل حضرت بود فرمود .


مؤلف : اين روايت را كافي هم به سند خود از جعفر از آن جناب نقل كرده ، و احاديث در اين معنا از طريق شيعه و سني از حد شمار بيرون است .


و در كافي به سند خود از حنان روايت كرده كه گفت : به امام صادق (عليه‏السلام‏)


ترجمة الميزان ج : 16ص :423


عرضه داشتم كه : موالي ( بردگان ) چه حقي از آدم مي‏برند ؟ فرمود : هيچ سهمي از ارث به ايشان نمي‏رسد ، مگر همان كه قرآن فرمود : الا ان تفعلوا الياولياءكم معروفا .


و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت : شخصي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيد : چه وقت از تو پيمان گرفتند ؟ فرمود آن وقت كه آدم بين روح و جسد بود .


مؤلف : اين روايت با همين لفظ و عبارت به چند طريق مختلف از آن جناب نقل شده ، و معنايش اين است كه ميثاقي كه گرفته شد ، در نشاه‏اي قبل از نشاه دنيا بود .



ترجمة الميزان ج : 16ص :424


يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسلْنَا عَلَيهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَاوَ كانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيراً(9) إِذْ جَاءُوكُم مِّن فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسفَلَ مِنكُمْ وَ إِذْ زَاغَتِ الأَبْصرُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوب الْحَنَاجِرَ وَ تَظنُّونَ بِاللَّهِ الظنُونَا(10) هُنَالِك ابْتُلي الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزَالاً شدِيداً(11) وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنَفِقُونَ وَ الَّذِينَ في قُلُوبهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسولُهُ إِلا غُرُوراً(12) وَ إِذْ قَالَت طائفَةٌ مِّنهُمْ يَأَهْلَ يَثرِب لا مُقَامَ لَكمْ فَارْجِعُواوَ يَستَئْذِنُ فَرِيقٌ مِّنهُمُ النَّبي يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَ مَا هِي بِعَوْرَةٍإِن يُرِيدُونَ إِلا فِرَاراً(13) وَ لَوْ دُخِلَت عَلَيهِم مِّنْ أَقْطارِهَا ثُمَّ سئلُوا الْفِتْنَةَ لاَتَوْهَا وَ مَا تَلَبَّثُوا بهَا إِلا يَسِيراً(14) وَ لَقَدْ كانُوا عَهَدُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الأَدْبَرَوَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسئُولاً(15) قُل لَّن يَنفَعَكُمُ الْفِرَارُ إِن فَرَرْتُم مِّنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلا قَلِيلاً(16) قُلْ مَن ذَا الَّذِي يَعْصِمُكم مِّنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِكُمْ سوءاً أَوْ أَرَادَ بِكمْ رَحْمَةًوَ لا يجِدُونَ لهَُم مِّن دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً(17) × قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنكمْ وَ الْقَائلِينَ لاخْوَنِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنَاوَ لا يَأْتُونَ الْبَأْس إِلا قَلِيلاً(18) أَشِحَّةً عَلَيْكُمْفَإِذَا جَاءَ الخَْوْف رَأَيْتَهُمْ يَنظرُونَ إِلَيْك تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كالَّذِي يُغْشي عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِفَإِذَا ذَهَب الخَْوْف سلَقُوكم بِأَلْسِنَةٍ حِدَادٍ أَشِحَّةً عَلي الخَْيرِأُولَئك لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَط اللَّهُ أَعْمَلَهُمْوَ كانَ ذَلِك عَلي اللَّهِ يَسِيراً(19) يحْسبُونَ الأَحْزَاب لَمْ يَذْهَبُواوَ إِن يَأْتِ الأَحْزَاب يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُم بَادُونَ في الأَعْرَابِ يَسئَلُونَ عَنْ أَنبَائكُمْوَ لَوْ كانُوا فِيكُم مَّا قَتَلُوا إِلا قَلِيلاً(20) لَّقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسولِ اللَّهِ أُسوَةٌ حَسنَةٌ لِّمَن كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الاَخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً(21) وَ لَمَّا رَءَا الْمُؤْمِنُونَ الأَحْزَاب قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسولُهُ وَ صدَقَ اللَّهُ وَ رَسولُهُوَ مَا زَادَهُمْ إِلا إِيمَناً وَ تَسلِيماً(22) مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صدَقُوا مَا عَهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِفَمِنْهُم مَّن قَضي نحْبَهُ وَ مِنهُم مَّن يَنتَظِرُوَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً(23) لِّيَجْزِي اللَّهُ الصدِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّب الْمُنَفِقِينَ إِن شاءَ أَوْ يَتُوب عَلَيْهِمْإِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَّحِيماً(24) وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنَالُوا خَيراًوَ كَفَي اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَوَ كانَ اللَّهُ قَوِياًّ عَزِيزاً(25) وَ أَنزَلَ الَّذِينَ ظهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْكِتَبِ مِن صيَاصِيهِمْ وَ قَذَف في قُلُوبِهِمُ الرُّعْب فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً(26) وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضهُمْ وَ دِيَرَهُمْ وَ أَمْوَلهَُمْ وَ أَرْضاً لَّمْ تَطئُوهَاوَ كانَ اللَّهُ عَلي كلّ‏ِ شي‏ءٍ قَدِيراً(27)



ترجمة الميزان ج : 16ص :425


ترجمه آيات


اي كساني كه ايمان آورده‏ايد نعمتي را كه خدا به شما ارزاني داشته به ياد آوريد و فراموش مكنيد روزي را كه لشكرها به سويتان آمدند ، ما ، بادي و لشكري كه نمي‏ديديد بر شما فرستاديم ، و خدا به آنچه شما مي‏كنيد بينا است ( 9 ) .


هنگامي كه از نقطه بالا و از پايين‏تر شما بيامدند ، آن روزي كه چشمها از ترس خيره ، و دلها به گلوگاه رسيد ، و در باره خدا به پندارها افتاديد ( 10) .


در آن هنگام بود كه مؤمنين آزمايش شدند ، و سخت متزلزل گشتند ( 11) .


همان روزي كه منافقان و بيماردلان گفتند : خدا و رسولش جز فريبي به ما وعده ندادند ( 12) .


روزي كه طائفه‏اي از ايشان گفتند : اي اهل مدينه ! ديگر جاي درنگ برايتان نيست ، برگرديد ، وعده‏اي از ايشان از پيامبر اجازه برگشتن گرفتند ، به اين بهانه كه گفتندخانه‏هاي ما در و بام محكمي ندارد ، در حالي كه چنين نبود ، و منظوري جز فرار نداشتند ( 13) .


به شهادت اينكه اگر دشمن از هر سو بر آنان در خانه‏هايشان درآيند ، و بخواهند كه اينان دست از دين بردارند ، جز اندكي بدون درنگ از دين بر مي‏گردند ( 14) .



ترجمة الميزان ج : 16ص :426


در حالي كه قبلا با خدا عهد بستند كه پشت به خدا و دين نكنند ، و خدا از عهد خود بازخواست خواهد كرد ( 15).


بگو به فرضي هم كه از مرگ يا كشته شدن فرار كنيد ، تازه جز اندكي زندگي نخواهيد كرد ( 16) .


بگو آن كيست كه شما را از خدا اگر بدي شما را بخواهد نگه بدارد ؟ و يا جلو رحمت او را اگر رحمت شما را بخواهد بگيرد ؟ نه ، به غير خدا ولي و ياوري براي خود نخواهند يافت ( 17 ) .


و بدانند كه خدا مي‏شناسد چه كساني از شما امروز و فردا كردند ، و چه كساني بودند كه به برادران خود گفتند : نزد ما بياييد ، و به جنگ نرويد ، اينها جز اندكي به جنگ حاضر نمي‏شوند ( 18) .


آنان نسبت به جان خود بر شما بخل مي‏ورزند ، به شهادت اينكه وقتي پاي ترس به ميان مي‏آيد ، ايشان را مي‏بيني كه وقتي به تو نگاه مي‏كنند مانند كسي كه به غشوه مرگ افتاده ، حدقه‏هايشان مي‏چرخد ، ولي چون ترس تمام مي‏شود ، با زبانهايي تيز به شما طعن مي‏زنند ، و در خير رساندن بخيلند ، ايشان ايمان نياورده‏اند ، و خدا هم اعمال نيكشان را بي اجر كرده ، و اين براي خدا آسان است ( 19 ) .


پنداشتند احزاب هنوز نرفته‏اند ، و اگر هم برگردند ، دوست مي‏دارند اي كاش به باديه رفته بودند ، و از آنجا جوياي اخبار شما مي‏شدند ، و به فرضي هم در ميان شما باشند ، جز اندكي قتال نمي‏كنند ( 20) .


در حالي كه شما مي‏توانستيد به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به خوبي تاسي كنيد ، و اين وظيفه هر كسي است كه اميد به خدا و روز جزا دارد ، و بسيار ياد خدا مي‏كند ( 21 ) .


و چون مؤمنان احزاب را ديدند ، گفتند : اين همان وعده‏اي است كه خدا و رسولش به ما داد ، و خدا و رسولش راست گفتند ، و از ديدن احزاب جز بيشتر شدن ايمان و تسليم ، بهره‏اي نگرفتند ( 22) .


بعضي از مؤمنان مرداني هستند كه بر هر چه با خدا عهد بستند وفا كردند ، پس بعضي‏شان از دنيا رفتند ، و بعضي ديگر منتظرند و هيچ چيز را تبديل نكردند ( 23) .


تا خدا به صادقان ، پاداش صدقشان را دهد و منافقان را اگر خواست عذاب كند ، و يا بر آنان توبه كند ، كه خدا آمرزنده رحيم است ( 24 ) .


و خدا آنان را كه كافر شدند ، به غيظشان برگردانيد ، به هيچ خيري نرسيدند ، و خدا زحمت جنگ را هم از مؤمنان برداشت ، و خدا همواره توانا و عزيز است ( 25) .


و ياران كتابي ايشان را كه كمكشان كردند از قلعه‏هايشان بيرون كرد ، و ترس در دلهايشان بيفكند ، عده‏اي از ايشان را كشتيد ، و جمعي ديگر را اسير كرديد ( 26) .


و سرزمين ايشان ، و خانه‏هايشان ، و اموالشان ، و زميني را كه تا امروز در آن قدم ننهاده بوديد ، همه را به شما ارث داد ، و خدا همواره بر هر چيزي توانا است ( 27) .



ترجمة الميزان ج : 16ص :427


بيان آيات


در اين آيات ، داستان جنگ خندق ، و به دنبالش سرگذشت بني قريظه را آورده ، و وجه اتصالش به ماقبل اين است كه در اين آيات نيز در باره حفظ عهد و پيمان‏شكني گفتگو شده است .


يا ايها الذين آمنوا اذكروا نعمة الله عليكم اذ جاءتكم جنود ... بصيرا اين آيه مؤمنين را يادآوري مي‏كند كه در ايام جنگ خندق چه نعمتها به ايشان ارزاني داشت ، ايشان را ياري ، و شر لشكر مشركين را از ايشان برگردانيد ، با اينكه لشكرياني مجهز ، و از شعوب و قبائل گوناگون بودند ، از قطفان ، از قريش ، احابيش ، كنانه ، يهوديان بني قريظه ، بني النضير جمع كثيري آن لشكر را تشكيل داده بودند ، و مسلمانان را از بالا و پايين احاطه كرده بودند ، با اين حال خداي تعالي باد را بر آنان مسلط كرد ، و فرشتگاني فرستاد تا بيچاره‏شان كردند .


كلمه اذ در جمله اذ جاءتكم ظرف است براي نعمت ، يا براي ثبوت آن ، جاءتكم جنود ، لشكرهايي از هر طائفه به سر وقتتان آمدند ، لشكري از قطفان ، لشكري از قريش ، و لشكرياني از ساير قبائل ، فارسلنا اين جمله بيان آن نعمت است ، و آن عبارت است از فرستادن باد كه متفرع بر آمدن لشكريان است ، و چون متفرع بر آمدن آنها است ، حرففاء بر سر جمله آورد ، عليهم ريحا ، فرستاديم بر آنان بادي ، كه مراد از آن ، باد صبا است ، چون نسيمي سرد در شبهايي زمستاني بوده ، و جنودا لم تروها لشكرهايي كه شما ايشان را نمي‏ديديد ، و آن ملائكه بودند كه براي بيچاره كردن لشكر كفر آمدند ، و كان الله بما تعملون بصيرا - و خدا به آنچه مي‏كنيد بيناست .


اذ جاؤكم من فوقكم و من اسفل منكم ... لشكري كه از بالاي سر مسلمانان يعني از طرف مشرق مدينه آمدند ، قبيله قطفان ، و يهوديان بني قريظه ، و بني نضير بودند ، و لشكري كه از پايين مسلمانان آمدند ، يعني از طرف غرب مدينهآمدند ، قريش و هم پيمانان آنان از احابيش و كنانه بودند ، و بنابر اين جمله اذ جاؤكم من فوقكم و من اسفل منكم عطف بيان است براي جمله اذ جاءتكم جنود .


و جمله اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر عطف بيان ديگري است براي جمله اذ جاءتكم ... ، و كلمه زاغت از زيغ بصر است ، كه به معناي كجي ديد چشم


ترجمة الميزان ج : 16ص :428


است ، و مراد از قلوب جانها و مراد از حناجر ، حنجره‏ها است ، كه به معناي جوف حلقوم است .


و اين دو وصف يعني كجي چشم ، و رسيدن جانها به گلو ، كنايه است از كمال چيرگي ترس بر آدمي ، و مسلمانان در آن روز آن قدر ترسيدند كه به حال جان دادن افتادند ، كه در آن حال چشم تعادل خود را از دست مي‏دهد ، و جان به گلوگاه مي‏رسد .


و تظنون بالله الظنونا - يعني منافقين و كساني كه بيمار دل بودند ، آن روز در باره خدا گمانها كردند ، بعضي از آنها گفتند : كفار به زودي غلبه مي‏كنند ، و بر مدينه مسلط مي‏شوند ، بعضي ديگر گفتند : بزودي اسلام از بين مي‏رود و اثري از دين نمي‏ماند ، بعضي ديگر گفتند : جاهليت دو باره جان مي‏گيرد ، بعضي ديگر گفتند : خدا و رسول او مسلمانان را گول زدند ، و از اين قبيل پندارهاي باطل .


هنالك ابتلي المؤمنون و زلزلوا زلزالا شديدا كلمه هنالك كه اسم اشاره است و مخصوص اشاره به دور است ، دور از جهت زمان ، و يا دور از جهت مكان ، در اينجا اشاره است به زمان آمدن آن لشكرها ، كه براي مسلمانان مشكلي بود كه حل آن بسيار دور به نظر مي‏رسيد ، و كلمه ابتلاء به معناي امتحان ، و زلزال به معناي اضطراب ، و شدة به معناي قوت است ، چيزي كه هست موارد استعمال شديد و قوي مختلف است ، چون غالب موارد استعمال شديد در محسوسات است ، و غالب موارد استعمال قوي به طوري كه گفته‏اند در غير محسوسات است ، و به همين جهت به خداي تعالي قوي گفته مي‏شود ، ولي شديد گفته نمي‏شود .


و معناي آيه اين است كه در آن زمان سخت ، مؤمنين امتحان شدند ، و از ترس دچار اضطرابي سخت گشتند .


و اذ يقول المنافقون و الذين في قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا منظور از آنهايي كه در دلهايشان مرض دارند افراد ضعيف الايمان از مؤمنين‏اند ، و اين دسته غير منافقين هستند كه اظهار اسلام نموده و كفر باطني خود را پنهان مي‏دارند و اگر منافقين ، پيغمبر اكرم (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را رسول خواندند ، با اينكه در باطن او را پيامبر نمي‏دانستند ، باز براي همين است كه اظهار اسلام كنند .


كلمه غرور به معناي اين است كه كسي آدمي را به شري وادار كند كه به صورت خير باشد ، و اين عمل او را غرور ( فريب ) مي‏خوانند ، و عمل ما را كه فريب او را خورده و آن


ترجمة الميزان ج : 16ص :429


عمل را مرتكب شده‏ايم اغترار مي‏خوانند ، راغب گفته : معناي اينكه بگوييم : غررت فلانا اين است كه من رگ خواب فلاني را يافتم ، و توانستم فريبش دهم ، و به آنچه از او مي‏خواستم برسم ، و كلمه غرة به كسره غين ، به معناي غفلت در بيداري است .


و وعده‏اي كه منافقين آن را فريبي از خدا و رسول خواندند، به قرينه مقام ، وعده فتح و غلبه اسلام بر همه اديان است ، و اين وعده در كلام خداي تعالي مكرر آمده ، همچنانكه در روايات هم آمده كه منافقين گفته بودند محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به ما وعده مي‏دهد كه شهرهاي كسري و قيصر را براي ما فتح مي‏كند ، با اينكه ما جرأت نداريم در خانه خود تا مستراح برويم ؟ ! ! و اذ قالت طائفة منهم يا اهل يثرب لا مقام لكم فارجعوا كلمه يثرب نام قديمي مدينه طيبه است ، قبل از ظهور اسلام اين شهر را يثرب مي‏خواندند ، بعد از آنكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به اين شهر هجرت كردند نامش را مدينة الرسول نهادند ، و سپس كلمه رسول را از آن حذف كرده و به مدينه مشهور گرديد .


و كلمه مقام به ضمه ميم به معناي اقامه است ، و اينكه گفتند اي اهل مدينه شما در اين جا مقام نداريد ، و ناگزير بايد برگرديد ، معنايش اين است كه ديگر معنا ندارد در اين جا اقامت كنيد ، چون در مقابل لشكرهاي مشركين تاب نمي‏آوريد ، و ناگزير بايد برگرديد .


خداي تعالي بعد از حكايت اين كلام از منافقين ، كلام يك دسته ديگر را هم حكايت كرده ، و بر كلام اول عطف نموده ، و فرموده و يستاذن فريق منهم ، يعني يك دسته از منافقين و كساني كه در دل بيماري سستي ايمان دارند ، النبي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اجازه مراجعت مي‏خواهند ، يقولون و در هنگام اجازه خواستن مي‏گويند : ان بيوتنا عورة ، يعني خانه‏هاي ما ، در و ديوار درستي ندارد ، و ايمن از آمدن دزد و حمله دشمن نيستيم ، و ما هي بعورة ان يريدون الا فرارا ، يعني دروغ مي‏گويند و خانه‏هايشان بدون در و ديوار نيست ، و از اين حرف جز فرار از جهاد منظوري ندارند .


و لو دخلت عليهم من اقطارها ثم سئلوا الفتنة لآتوها و ما تلبثوا الا يسيرا ضميرهاي جمع همه به منافقين و بيماردلان ، و ضمير درفعل دخلت به كلمه بيوت برمي‏گردد ، و معناي جمله دخلت عليهم اين است كه : اگر لشكريان مشركين


ترجمة الميزان ج : 16ص :430


داخل خانه‏ها شوند ، در حالي كه دخول بر آنان نيز باشد ، جز اندكي درنگ نمي‏كنند ، و كلمه اقطار جمع قطر به معناي ناحيه و جانب است ، و مراد از فتنه به قرينه مقام ، برگشتن از دين ، و مراد از درخواست آن ، درخواست از ايشان است ، و كلمه تلبث به معناي درنگ كردن است .


و معناي آيه اين است كه اگر لشكرهاي مشركين از اطراف ، داخل خانه‏هاي ايشان شوند ، و آنان در خانه‏ها باشند ، آنگاه از ايشان بخواهند كه از دين برگردند ، حتما پيشنهاد آنان را مي‏پذيرند ، و جز اندكي از زمان درنگ نمي‏كنند مگر همان قدر كه پيشنهاد كفار طول كشيده باشد ، و منظور اين است كه اين عده تا آنجا پايداري در دين دارند ، كه آسايش و منافعشان از بين نرود ، و اما اگر با هجوم دشمن منافعشان در خطر بيفتد ، و يا پاي جنگ پيش بيايد ، ديگر پايداري نمي‏كنند ، و بدون درنگ از دين برمي‏گردند .


و لقد كانوا عاهدوا الله من قبل لا يولون الادبار و كان عهد الله مسئولا لام در لقد لام قسم است ، و معناي لا يولون الادبار اين است كه پشت به دشمن نكرده از جنگ نمي‏گريزند ، و اين جمله بيان آن عهدي است كه قبلا كرده بودند ، و بعيد نيست كه مراد از عهد آنان از سابق ، بيعتي باشد كه بر مساله ايمان به خدا و رسولش ، و ديني كه آن جناب آورده با آن جناب كرده‏اند ، و يكي از احكام ديني كه آن جناب آورده مساله جهاد و حرمت فرار از جنگ است ، و معناي آيه روشن است .


قل لن ينفعكم الفرار ان فررتم من الموت او القتل و اذا لا تمتعون الا قليلا يعني بگو اگر از مرگ و يا قتل فرار كنيد ، اين فرار سودي به حالتان ندارد ، و جز اندكي زنده نمي‏مانيد ، براي اينكه هر كسي بايد روزي بميرد ، و هر نفس‏كشي اجلي معين و حتمي دارد ، كه حتي يك ساعت عقب و جلو نمي‏شود ، پس فرار از جنگ در تاخير اجل هيچ اثري ندارد .


و اذا لا تمتعون الا قليلا - يعني به فرضي هم كه فرار از جنگ در تاخير اجل شما مؤثر باشد ، تازه چقدر زندگي مي‏كنيد ؟ در چنين فرضي تازه بهره‏منديتان از زندگي بسيار اندك ، و يا در زماني اندك است ، چون بالاخره تمام مي‏شود .


قل من ذا الذي يعصمكم من الله ان اراد بكم سوء او اراد بكم رحمة و لا يجدون لهم من دون الله وليا و لا نصيرا آيه قبلي منافقين را هشدار مي‏داد كه زندگي انسان مدت و اجلي معين دارد ، كهبا آن تقدير ، ديگر فرار از جنگ هيچ سودي ندارد ، و در اين آيه تذكرشان مي‏دهد كه خير و شر همه


ترجمة الميزان ج : 16ص :431


تابع اراده خدا است ، و بس ، و هيچ سببي از اسباب ، از نفوذ اراده خدا جلوگير نمي‏شود ، و هيچ كس آدمي را از اراده خدا اگر به شر تعلق گرفته باشد نگه نمي‏دارد ، پس حزم و احتياط اين را اقتضاء مي‏كند كه انسان توكل به خدا نموده و امور را محول به او كند .


و از آنجا كه منافقين و بيماردلان به خاطر مرضي كه دارند ، و يا كفري كه در دل پنهان كرده‏اند و دلهايشان مشغول بدانست ، خداي تعالي كه تاكنون به رسول گرامي خود دستور داده بود با ايشان صحبت كند ، در اين جا خودش صحبت كرده ، و فرموده و لا يجدون لهم من دون الله وليا و لا نصيرا ايشان غير از خدا ولي و ياوري براي خود نمي‏يابند .


قد يعلم الله المعوقين منكم ... يسيرا كلمه معوقين اسم فاعل از تعويق است كه به معناي منصرف كردن و تاخير انداختن است ، و كلمه هلم اسم فعلي است كه معناي بيا را مي‏دهد ، و چون اسم فعل است تثنيه و جمع ندارد ، اين البته در لغت حجاز چنين است ، و كلمه باس به معناي شدت و جنگ و كلمه اشحة جمع شحيح است ، كه به معناي بخيل است ، و جمله كالذي يغشي عليه من الموت به معناي كسي است كه غشوه مرگ او را گرفته باشد ، و در نتيجه مشاعر خود را از دست داده و چشمانش در حدقه بگردش درآمده باشد ، و كلمه سلق - به فتحه سين و سكون لام - به معناي زدن و طعنه است .


و معناي دو آيه اين است كه : خدا مي‏شناسد آن كسان از شما را كه مردم را از شركت در جهاد بازمي‏دارند ، و آن منافقيني را كه از شركت مسلمانان در جهاد جلوگيري مي‏كنند ، و نيز آن منافقين را كه به برادران منافق خود و يا به بيماردلان مي‏گويند بياييد نزد ما و به جهاد نرويد ، و خود كمتر در جهاد شركت نموده و از شما مسلمانان جان خود را دريغ مي‏دارند .


و همين كه آتش جنگ شعله‏ور شد ، ايشان را مي‏بيني كه از ترس به تو نگاه مي‏كنند ، اما نگاهي بدون اراده ، و چشمانشان در حدقه كنترل ندارد ، و مانند چشمان شخص محتضر در حدقه مي‏گردد ، و همين كه ترس از بين رفت ، شما را با زبانهايي تيزتر از شمشير مي‏زنند ، در حالي كه از آن خيري كه به شما رسيده ناراحتند ، و بدان بخل مي‏ورزند .


اينگونه افراد - كه نشانيهايشان را داديم - ايمان نياورده‏اند ، به اين معنا كه ايمان در دلهايشان جايگير نشده ، هر چند كه در زبان آن را اظهار مي‏كنند پسخداوند اعمال آنان را بي اجر نموده و اين كار براي خدا آسان است .


يحسبون الاحزاب لم يذهبوا ... يعني از شدت ترس هنوز گمان مي‏كنند كه احزاب - لشكر دشمن - فرار نكرده‏اند ( و


ترجمة الميزان ج : 16ص :432


اگر آنها را احزاب خواند چون همگي عليه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) متحد شده بودند ) و اگر احزاب بعد از رفتن از مدينه بار ديگر برگردند ، اين منافقين دوست مي‏دارند اي كاش از مدينه بيرون شويم ، و در باديه منزل بگيريم ، و از آنجا خبر مسلمين را به دست آوريم ، كه از بين رفتند يا نه ، يسئلون عن انباءكماز آنجا اخبار شما را به دست آورند ، و لو كانوا فيكم و به فرضي كه به باديه نروند ، و در بين شما بمانند ، ما قاتلوا الا قليلا قتال نمي‏كنند مگر اندكي ، پس بودن منافقين با شما فايده زيادي براي شما ندارد ، چون قتال آنان خدمت قابل توجهي نيست .


لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجو الله و اليوم الآخر و ذكر الله كثيرا كلمه أسوة به معناي اقتداء و پيروي است ، و معناي في رسول الله يعني در مورد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و اسوه در مورد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، عبارت است از پيروي او ، و اگر تعبير كرد به لكم في رسول الله - شما در مورد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تاسي داريد كه استقرار و استمرار در گذشته را افاده مي‏كند ، براي اين است كه اشاره كند به اينكه اين وظيفه هميشه ثابت است ، و شما هميشه بايد به آن جناب تاسي كنيد .


و معناي آيه اين است كه يكي از احكام رسالت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و ايمان آوردن شما ، اين است كه به او تاسي كنيد ، هم در گفتارش و هم در رفتارش ، و شما مي‏بينيد كه او در راه خدا چه مشقت‏هايي تحمل مي‏كند ، و چگونه در جنگها حاضر شده ، آنطور كه بايد جهاد مي‏كند ، شما نيز بايد از او پيروي كنيد .


در تفسير كشاف گفته : اگر كسي بپرسد حقيقت معناي آيه لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة چيست ؟ البته با در نظر گرفتن اينكه كلمه اسوة به ضمه همزه قراءت شده ، در جواب مي‏گوييم دو احتمال هست ، اول اينكه خود آن جناب اسوه‏اي حسنه و نيكو است ، يعني بهترين رهبر و مؤتسي يعني مقتدي به است ، و اين تعبير نظير تعبير زير است ، كه در باره كلاهخود مي‏گويي بيست من آهن ، يعني اين كلاه بيست من آهن است ، دوم اينكه بگوييم خود آن جناب اسوه نيست ، بلكه در او صفتي است كه جا دارد مردم به وي در آن صفت اقتداء كنند ، و آن عبارت است از مواساة ، يعني اينكه خود را برتر از مردم نمي‏داند .


و


ترجمة الميزان ج : 16ص :433


وجه اول قريب به همان معنايي است كه ما بيان كرديم .


در جمله لمن كان يرجو الله و اليوم الآخر و ذكر الله كثيرا كلمه من - كسي كه بدل است از ضمير خطاب در لكم تا دلالت كند بر اينكه تاسي به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) صفت حميده و پاكيزه‏اي است كه هر كسي كه مؤمن ناميده شود بدان متصف نمي‏شود ، بلكه كساني به اين صفت پسنديده متصف مي‏شوند كه متصف به حقيقت ايمان باشند، و معلوم است كه چنين كساني اميدشان همه به خدا است ، و هدف و همشان همه و همه خانه آخرت است ، چون دل در گرو خدا دارند ، و به زندگي آخرت اهميت مي‏دهند و در نتيجه عمل صالح مي‏كنند ، و با اين حال بسيار به ياد خدا مي‏باشند و هرگز از پروردگار خود غافل نمي‏مانند ، و نتيجه اين توجه دائمي ، تاسي به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، در گفتار و كردار .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : جمله لمن كان ... صله است براي كلمه حسنة و يا صفتي است براي آن ، و منظورشان اين بوده كه كلمه من را بدل از ضمير خطاب نگيرند ، ولي برگشت هر سه وجه به يكي است .


و لما رأ المؤمنون الأحزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله اين آيه وصف حال مؤمنين است كه وقتي لشكرها را مي‏بينند كه پيرامون مدينه اتراق كرده‏اند ، مي‏گويند اين همان وعده‏اي است كه خدا و رسولش به ما داده ، و خدا و رسولش راست مي‏گويند ، و اين عكس العمل آنان براي اين است كه در ايمان خود بينا ، و رشد يافته‏اند ، و خدا و رسولش را تصديق دارند .


به خلاف آن عكس العملي كه منافقين و بيماردلان از خود نشان دادند ، آنها وقتي لشكرها ديدند به شك افتاده و سخنان زشتي گفتند ، از همين جا معلوم مي‏شود كه مراد از مؤمنين آن افرادي هستند كه با خلوص به خدا و رسول ايمان آوردند .


قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله - كلمه هذا اشاره است به آنچه ديدند ، منهاي ساير خصوصيات ، همچنان كه در آيه فلما را الشمس بازغة قال هذا ربي كلمه هذا صرفا اشاره است به همين معنا .


و وعده‏اي كه به آن اشاره كردند - به قول بعضي - عبارت بود از اينكه رسول خدا


ترجمة الميزان ج : 16ص :434


(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبلا فرموده بود به زودي احزاب عليه ايشان پشت بهم مي‏دهند ، و به همين جهت وقتي احزاب را ديدند فهميدند اين همان است كه آن جناب وعده داده بود .


بعضي ديگر گفته‏اند : منظور از وعده مزبور آيه سوره بقره است ، كه قبلا از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شنيده بودند : ام حسبتم ان تدخلوا الجنة و لما ياتكم مثل الذين خلوا من قبلكم مستهم الباساء و الضراء و زلزلوا حتي يقول الرسول و الذين آمنوا معه متي نصر الله الا ان نصر الله قريب و مي‏دانستند كه به زودي گرفتار مصائبي مي‏شوند ، كه انبياء و مؤمنين گذشته بدان گرفتار شده ، و در نتيجه دلهايشان دچار اضطراب و وحشت مي‏شود و چون احزاب را ديدند يقين كردند كه اين همان وعده موعود است ، و خدا به زودي ياريشان داده و بر دشمن پيروزشان مي‏كند .


اين دو وجهي است كه در باره وعده مذكور در آيه گفته‏اند ، و حق مطلب اين است كه بين آن دو جمع كنيم ، چون در آيه شريفه وعده را هم به خدا نسبت داده‏اند ، و هم به رسول او ، و گفتند : هذا ما وعدنا الله و رسوله .


جمله و صدق الله و رسوله شهادتي است از ايشان بر صدق وعده ، و ما زادهم الا ايمانا و تسليما ، يعني ديدن احزاب در آنان زياد نكرد ، مگر ايمان به خدا و رسولش ، و تسليم در برابر امر خدا ، و ياري كردن دين خدا ، و جهاد در راه او را .


منالمؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا راغب گفته كلمه نحب به معناي نذري است كه محكوم به وجوب باشد ، مثلا وقتي گفته مي‏شود فلان قضي نحبه معنايش اين است كه فلاني به نذر خود وفا كرد ، و در قرآن آمده فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر كه البته منظور از آن ، مردن است ، همچنان كه مي‏گويند : فلان قضي اجله - فلاني اجلش را به سر رساند و يا مي‏گويند فلان استوفي اكله - فلاني رزق خود را تا به آخر دريافت كرد و يا مي‏گويند : فلان قضي من الدنيا حاجته - فلاني حاجتش را ازدنيا برآورد .


صدقوا ما عاهدوا الله عليه - يعني صدق خود را در آنچه با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عهد كرده بودند به ثبوت رساندند ، و آن عهد اين بود كه هر وقت به دشمن


ترجمة الميزان ج : 16ص :435


برخوردند فرار نكنند ، شاهد اينكه مراد از عهد اين است ، محاذاتي است كه آيه مورد بحث با آيه سابق دارد ، كه در باره منافقين و بيماردلان سست ايمان مي‏فرمود : و لقد كانوا عاهدوا الله من قبل لا يولون الادبار - قبلا با خدا عهد كرده بودند كه پشت به دشمن نكنند همچنان كه همين محاذات بين آيه سابق و آيه‏اي كه قبلا فرموده بود كه : منافقين در چنين مخاطري به شك افتادند ، و تسليم امر خدا نشدند ، نيز برقرار است .


فمنهم من قضي نحبه - يعني بعضي از مؤمنين در جنگ اجلشان به سر رسيد ، يا مردند ، و يا در راه خدا كشته شدند ، و بعضي منتظر رسيدن اجل خود هستند ، و از قول خود و عهدي كه بسته بودند هيچ چيز را تبديل نكردند .


ليجزي الله الصادقين بصدقهم و يعذب المنافقين ان شاء او يتوب عليهم ان الله كان غفورا رحيما .


لام در اول آيه ، لام غايت است ، چون مضمون آيه غايت و نتيجه براي همه نامبردگان در آيات قبل است ، چه منافقين و چه مؤمنين .


ليجزي الله الصادقين بصدقهم - مراد از صادقين مؤمنين‏اند ، كه قبلا هم سخن از صدق ايشان بود ، و حرف باء در جمله بصدقهم باي سببيت است ، و آيه چنين معنا مي‏دهد ، كه نتيجه عمل منافقين و مؤمنين اين شد كه خداي تعالي مؤمنيني را كه به عهد خود وفا كردند ، به سبب وفايشان پاداش دهد .


و يعذب المنافقين ان شاء او يتوب عليهم - يعني و منافقين را اگر خواست عذاب كند ، كه معلوم است اين در صورتي است كه توبه نكنند ، و يا اگر توبه كردند نظر رحمت خود را به ايشان برگرداند ، كه خدا آمرزنده و رحيم است .


در اين آيه از جهتاينكه غايت رفتار منافقين و مؤمنين را بيان مي‏كند ، نكته لطيفي هست ، و آن اين است كه چه بسا ممكن است گناهان ، مقدمه سعادت و آمرزش شوند ، البته نه از آن جهت كه گناهند ، بلكه از اين جهت كه نفس آدمي را از ظلمت و شقاوت به جايي مي‏كشانند ، كه مايه وحشت نفس شده ، و در نتيجه نفس سرانجام شوم گناه را لمس نموده ، متنبه مي‏شود و به سوي پروردگار خود برمي‏گردد ، و با برگشتنش همه گناهان از او دور مي‏شود ، و معلوم است كه در چنين وقتي خدا هم به سوي او برمي‏گردد ، و او را مي‏آمرزد .


و رد الله الذين كفروا بغيظهم لم ينالوا خيرا و كفي الله المؤمنين القتال و كان الله قويا عزيزا كلمه غيظ به معناي اندوه و خشم است ، و مراد از خير آن آرزوهايي است كه


ترجمة الميزان ج : 16ص :436


كفار آن را براي خود خير مي‏پنداشتند ، و آن عبارت بود از غلبه بر مسلمانان ، و از بين بردن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


و معناي آيه اين است كه خداي تعالي كفار را به اندوه و خشمشان برگردانيد ، در حالي كه به هيچ آرزويي نرسيدند ، و خداوند كاري كرد كه مؤمنين هيچ احتياجي به قتال و جنگ پيدا نكردند ، و خدا قوي بر اراده خويش ، و عزيزي است كه هرگز مغلوب نمي‏شود .


و انزل الذين ظاهروهم من اهل الكتاب من صياصيهم ... قديرا ظاهروهم از مظاهر است ، كه به معناي معاونت و ياري است ، و صياصي جمع صيصية است ، كه به معناي قلعه بسيار محكمي است ، كه با آن از حمله دشمن جلوگيري مي‏شود ، و شايد تعبير به انزال از قلعه‏ها ، ( با اينكه ممكن بود بفرمايد آنها را از قلعه‏هايشان بيرون كرديم ) ، بدين جهت باشد كه اهل كتاب از بالاي برجها و ديوارهاي قلعه بر دشمنان خود كه در بيرون قلعه ايشان را محاصره مي‏كردند مشرف مي‏شدند .


و معناي آيه اين است كه و انزل الذين ظاهروهم خداوند آنهايي را هم كه مشركين را عليه مسلمانان ياري مي‏كردند ، يعني بني قريظه را كه من اهل الكتاب از اهل كتاب و يهودي بودند ، من صياصيهم از بالاي قلعه‏هايشان پايين آورد ، و قذف و افكند في قلوبهم الرعب ترس را در دلهايشان ، فريقا تقتلون عده‏اي را كه همان مردان جنگي دشمن باشند بكشتيد ، و تاسرون فريقا و جمعي كه عبارت بودند از زنان و كودكان دشمن را اسير كرديد و اورثكم ارضهم و ديارهم و اموالهم و ارضا لم تطؤها بعد از كشته شدن و اسارت آنان ، اراضي و خانه‏ها و اموال آنان ، و سرزميني را كه تا آنروز قدم در آن ننهاده بوديد به ملك شما درآورد .


و منظور از اين سرزمين ، سرزمين خيبر ، و يا آن اراضي است كه خداوند بدون جنگ نصيب مسلمانان كرد ، و اما اينكه بعضي گفته‏اند : مقصود هر زميني است كه تا روز قيامت به دست مسلمانان فتح شود ، و يا خصوص زمين مكه ، و يا زمين روم و فارس است ، تفسيري است كه سياق دو آيه مورد بحث با آن نمي‏سازد .


و اما جمله و كان الله علي كل شي‏ء قديرا معنايش روشن است .



ترجمة الميزان ج : 16ص :437


بحث روايتي


در مجمع البيان آمده كه محمد بن كعب قرظي ، و ديگران از تاريخ‏نويسان گفته‏اند : يكي از حوادث جنگ خندق اين بود كه عده‏اي از يهوديان كه يكي از آنان سلام بن ابي الحقيق ، و يكي ديگر حيي بن اخطب بود با جماعتي از بني النضير يعني آنهايي كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تبعيدشان كرده بود ، به مكه رفتند ، و قريش را دعوت به جنگ با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نموده ، گفتند : ما در مدينه به شما كمك مي‏كنيم ، تا مسلمانان را مستاصل نماييم .


قريش به يهوديان گفتند : شما اهل كتابيد آنهم كتاب اول تورات ، شما بگوييد : آيا دين ما بهتر است يا دين محمد ؟ گفتند البته دين شما بهتر است ، و شما به حق نزديكتر از اوييد ، كه آيه شريفه ا لم تر الي الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يؤمنون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين كفروا هؤلاء اهدي من الذين آمنوا سبيلا تا آنجا كه مي‏فرمايد : و كفي بجهنم سعيرا در باره همين جريان نازل شد .


و قريش از اين سخن يهوديان سخت خوشحال شده ، و دعوت آنان را با آغوش باز استقبال نموده ، براي جنگ با مسلمانان به جمع عده و عده پرداختند .


آنگاه يهوديان نامبرده از مكه بيرون شده مستقيما به غطفان رفتند و مردم آنجا را نيز به جنگ با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دعوت نمودند ، و گفتند كه اگر شما بپذيريد ما نيز با شما خواهيم بود ، همچنان كه اهل مكه نيز با ما در اين باره بيعت كردند .


آنان نيز دعوتشان را اجابت كردند .


چيزي نگذشت كه قريش به سرداري ابو سفيان پسر حرب از مكه و غطفان بسركردگي عيينة بن حصين بن حذيفة بن بدر ، در تيره فزاره ، و حارث بن عوف ، در قبيله بني مرة ، و مسعر بن جبلة اشجعي در جمعي از قبيله اشجع ، به حركت در آمدند ، و غطفان علاوه بر اين چند قبيله‏اش ، نامه‏اي به هم سوگنداني كه در بني اسد داشتند نوشتند ، و از بين آن قبيله جمعي به سركردگي طليحه به راه افتادند ، چون دو قبيله اسد و غطفان هم سوگند بودند .



ترجمة الميزان ج : 16ص :438


از سوي ديگر قريش هم به جمعي از قبيله بني سليم نامه نوشته ، و آنان به سركردگي ابو الأعور سلمي به مدد قريش شتافتند .


همين كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از جريان با خبر شد ، خندقي در اطراف مدينه حفر كرد ، و آن كسي كه چنين پيشنهادي به آنجناب كرده بود سلمان فارسي بود ، كه تازه به اسلام گرويده ، و اين اولين جنگ از جنگهاي اسلامي بود كه سلمان در آن شركت مي‏كرد ، و اين وقتي بود كه وي آزاد شده بود ، به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عرضه داشت : يا رسول الله ، ما وقتي در بلاد خود يعني بلاد فارس محاصره مي‏شويم ، پيرامون خود خندقي حفر مي‏كنيم ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پيشنهادش را پذيرفته ، با مسلمانان سرگرم حفر آن شدند ، و خندقي محكم بساختند .


از جمله حوادثي كه در هنگام حفر خندق پيش آمد ، و دلالت بر نبوت آن جناب مي‏كند ، جرياني است كه آن را ابو عبد الله حافظ ، به سند خود از كثير بن عبد الله بن عمرو بن عوف مزني ، نقل كرده ، او مي‏گويد : پدرم از پدرش برايم نقل كرد كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در سالي كه جنگ احزاب پيش آمد نقشه حفر خندق را طرح كرد ، و آن اين طور بود كه هر چهل ذراع ( تقريبا بيست متر ) را به ده نفر واگذار كرد ، مهاجرين و انصار بر سر سلمان فارسي اختلاف كردند ، و چون سلمان مردي قوي و نيرومند بود ، انصار گفتند سلمان از ماست ، و مهاجرين گفتند از ماست ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : سلمان از ما اهل بيت است .


آنگاه ناقل حديث يعني عمرو بن عوف مي‏گويد : من ، و سلمان ، و حذيفة بن يمان ، و نعمان بن مقرن ، و شش نفر از انصار چهل ذراع را معين نموده حفر كرديم ، تا آن جا كه از ريگ گذشته به رگه خاك رسيديم ، در آنجا خدايتعالي از شكم خندق صخره‏اي بسيار بزرگ ، و سفيد و گرد ، نمودار كرد ، كه هر چه كلنگ زديم كلنگها از كار افتاد ، و آن صخره تكان نخورد ، به سلمان گفتيم برو بالا و به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) جريان را بگو ، يا دستور مي‏دهد آن را رها كنيد ، چون چيزي به كف خندق نمانده ، و يا دستور ديگري مي‏دهد ، چون ما دوست نداريم از نقشه‏اي كه آن جناب به ما داده تخطي كنيم ، سلمان از خندق بالا آمده ، جريان را به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه در آن ساعت در قبه‏اي قرار داشت باز گفت ، و عرضه داشت : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ! سنگي گرد و سفيد در خندق نمايان شده كه همه آلات آهني ما را شكست ، و خود كمترين تكاني نخورد ، و حتي خراشي هم بر نداشت ، نه كم و نه زياد ، حال هر چه دستور مي‏فرمايي عمل كنيم .



ترجمة الميزان ج : 16ص :439


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) باتفاق سلمان به داخل خندق پايين آمد ، و كلنگ را گرفته ضربه‏اي به سنگ فرود آورد ، و از سنگ جرقه‏اي برخاست ، كه دو طرف مدينه از نور آن روشن شد ، به طوري كه گويي چراغي در دل شبي بسيار تاريك روشن كرده باشند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تكبيري گفت كه در همه جنگها در هنگام فتح و پيروزي به زبان جاري مي‏كرد ، دنبال تكبير آن جناب همه مسلمانان تكبير گفتند ، بار دوم ضربتي زد ، و برقي ديگر از سنگ برخاست ، بار سوم نيز ضربتي زد ، و برقي ديگر برخاست .


سلمان عرضه داشت : پدر و مادرم فدايت ، اين برقها چيست كه مي‏بينيم ؟ فرمود : اما اولي نويدي بود مبني بر اينكه خداي عز و جل به زودي يمن را براي من فتح خواهد كرد ، و اما دومي نويد مي‏داد كه خداوند شام و مغرب را برايم فتح مي‏كند ، و اما سومي نويدي بود كه خداي تعالي بزودي مشرق را برايم فتح مي‏كند ، مسلمانان بسيار خوشحال شدند ، و حمد خدا بر اين وعده راست بگفتند .


راوي سپس مي‏گويد : احزاب يكي پس از ديگري رسيدند ، از مسلمانان آنان كه مؤمن واقعي بودند ، وقتي لشكرها بديدند گفتند : اين همان وعده‏اي است كه خدا و رسول او به ما دادند و خدا و رسول راست گفتند ، و آنان كه ايمان واقعي نداشتند ، و منافق بودند ، گفتند : هيچ تعجب نمي‏كنيد از اينكه اين مرد به شما چه وعده‏هاي پوچي مي‏دهد ، به شما مي‏گويد من از مدينه ، قصرهاي حيره و مدائن را ديدم ، و به زودي اين بلاد براي شما فتح خواهد شد ، آن وقت شما را واميدارد كه از ترس دشمن دور خود خندق بكنيد ، و شما هم از ترس جرأت نداريد به قضاء حاجت برويد ؟ ! ! يكي ديگر از دلائل نبوت كه در اين جنگ رخ داد ، جرياني است كه باز ابو عبد الله حافظ آن را به سند خود از عبد الواحد بن ايمن مخزومي ، آورده ، كه گفت : ايمن مخزومي برايم نقل كرد كه من از جابر بن عبد الله انصاري شنيدم كه مي‏گفت : در ايام جنگ خندق روزي به يك رگه بزرگ سنگي برخورديم ، و به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عرضه داشتيم در مسير خندق كوهي سنگي است ، فرمود آب به آن بپاشيد تا بيايم ، آنگاه برخاست و بدانجا آمد ، در حالي كه از شدت گرسنگي شالي به شكم خود بسته بود ، پس كلنگ و يا بيل را به دست گرفته و سه بار بسم الله گفت ، و ضربتي بر آن فرود آورد كه آن كوه سنگي مبدل به تلي از ريگ شد .


عرضه داشتم : يا رسول الله اجازه بده تا سري به خانه بزنم ، بعد از كسب اجازه به خانه آمدم ، و از همسرم پرسيدم : آيا هيچ طعامي در خانه داريم ؟ گفت تنها صاعي جو و يك


ترجمة الميزان ج : 16ص :440


ماده بز داريم ، دستور دادم جو را دستاس و خمير كند و من نيز ماده بز را سر بريده و پوستش را كندم ، و به همسرم دادم ، و خود شرفياب حضور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شدم ، ساعتي در خدمتش نشستم ، و دوباره اجازه گرفته به خانه آمدم ، ديدم خمير و گوشت درست شده ، باز نزد آن حضرت برگشتم و عرضه داشتم يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ما طعامي تهيه كرده‏ايم شما با دو نفر از اصحاب تشريف بياوريد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : چقدر غذا تهيه كرده‏اي ؟ عرضه داشتم : يك من جو ، و يك ماده بز ، پس آن جناب به تمامي مسلمانان خطاب كرد كه برخيزيد برويم منزل جابر ، من از خجالت به حالي افتادم كه جز خدا كسي نمي‏داند ، و با خود گفتم خدايا اين همه جمعيت كجا ؟ و يك من نان جو و يك ماده بز كجا ؟ پس به خانه رفتم ، و جريان را گفتم ، كه الآن رسوا مي‏شويم ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تمامي مسلمانان را مي‏آورد ، زن گفت : آيا از تو پرسيدند كه طعامت چقدر است ؟ گفتم : بله پرسيدند و من جواب دادم ، زن گفت : پس هيچ غم مخور كه خدا و رسول خود به وضع داناترند ، چون تو گفته‏اي كه چقدر تهيه داري ؟ از گفته زن اندوه شديدي كه داشتم برطرف شد .


در همين بين رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وارد خانه شد ، و به همسرم گفت تو تنها چونه به تنور بزن ، و گوشت را به من واگذار ، زن مرتب چونه مي‏گرفت ، و به تنور مي‏زد ، و چون پخته مي‏شد به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏داد ، و آن جناب آنها را در ظرفي تريد مي‏كرد ، و آبگوشت روي آن مي‏ريخت ، و به اين و آن مي‏داد ، و اين وضع را همچنان ادامه داد ، تا تمامي مردم سير شدند ، در آخر ، تنور و ديگ پرتر از اولش بود .


آنگاه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به همسر جابر فرمود : خودت بخور ، و به همسايگان هديه بده ، و ما خورديم و به تمامي اقوام و همسايگان هديه داديم .


راويان احاديث گفته‏اند : همين كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از حفر خندق فارغ شد ، لشكر قريش رسيده ، بين كوه جرف و جنگل لشكرگاه كردند ، و عده آنان با هم سوگندان و تابعاني كه از بني كنانه و اهل تهامه با خود آورده بودند ده هزار نفر بودند ، از سوي ديگر قبيله غطفان با تابعين خود از اهل نجد در كنار احد منزل كردند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با مسلمانان از شهر خارج شدند تا وضع را رسيدگي كنند ، و صلاح در


ترجمة الميزان ج : 16ص :441


اين ديدند كه در دامنه كوه سلع لشكرگاه بسازند ، و مجموع نفرات مسلمانان سه هزار نفر بودند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پشت آن كوه را لشكرگاه كرد ، در حالي كه خندق بين او و لشكر كفر فاصله بود ، و دستور داد تا زنان و كودكان در قلعه‏هاي مدينه متحصن شوند .


پس دشمن خدا ، حيي بن اخطب نضيري به نزد كعب بن اسد قرظي رئيس بني قريظه رفت ، كه او را همراه خود سازد ، غافل از اينكه كعب با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) معاهده صلح و ترك خصومت دارد ، و به همين جهت وقتي صداي حيي بن اخطب را شنيد درب قلعه را به روي او بست ، ابن اخطب اجازه دخول خواست ، ولي كعب حاضر نشد در را به رويش بگشايد ، حيي فرياد كرد : اي كعب دربرويم باز كن ، گفت : واي بر تو اي حيي ، چرا باز كنم ، با اينكه مي‏دانم تو مردي شوم هستي .


و من با محمد پيمان دارم ، و هرگز حاضر نيستم براي خاطر تو پيمان خود را بشكنم ، چون من از او جز وفاي به عهد و راستي نديدم ، كعب گفت : واي بر تو در برويم بگشاي تا برايت تعريف كنم ، گفت : من اينكار را نخواهم كرد ، حيي گفت : از ترس اينكه قاشقي از آشت را بخورم در برويم باز نكردي ؟ و با اين سخن كعب را به خشم آورد ، و ناگزير كرد در را باز كند ، پس حيي گفت : واي بر تو اي كعب ! من عزت دنيا را برايت آوردم ، من دريايي بي‏كران آبرو برايت تهيه ديده‏ام ، من قريش را با همه رهبرانش ، و غطفان را با همه سرانش ، برايت آوردم ، با من پيمان بسته‏اند كه تا محمد را مستاصل و نابود نكنند دست برندارند ، كعب گفت : ولي به خدا سوگند يك عمر ذلت برايم آوردي ، و يك آسمان ابر بي باران و فريب‏گر برايم تهيه ديده‏اي ، ابري كه آبش را جاي ديگر ريخته ، و براي من فقط رعد و برق تو خالي دارد ، برو و مرا با محمد بگذار ، من هرگز عليه او عهدي نمي‏بندم ، چون از او جز صدق و وفا چيزي نديده‏ام .


اين مشاجره همچنان ادامه يافت ، و حيي مثل كسي كه بخواهد طناب در بيني شتربيندازد ، و شتر امتناع ورزد ، و سر خود را بالا گيرد ، تلاش همي كرد ، تا آنكه بالاخره موفق شده كعب را بفريبد ، اما با اين عهد و ميثاق كه اگر قريش و غطفان نتوانستند به محمد دست بيابند ، حيي وي را با خود به قلعه خود ببرد ، تا هر چه بر سر خودش آمد بر سر وي نيز بيايد ، با اين شرط كعب عهد خود با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را شكست ، و از آن عهد و آن سوابق كه با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) داشت بيزاري جست .


و چون خبر عهدشكني وي به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيد ، آن حضرت سعد بن معاذبن نعمان بن امرء القيس كه يكي از بني عبد الاشهل ، و او در آن روز رئيس قبيله اوس بود به اتفاق سعد بن عباده كه يكي از بني ساعدة بن كعب بن خزرج و


ترجمة الميزان ج : 16ص :442


رئيس خزرج در آن ايام بود ، و نيز عبد الله بن رواحه و خوات بن جبير را نزد وي فرستاد ، كه ببينند اين خبر كه به ما رسيده صحيح است يا نه ، در صورتي كه صحيح بود ، و كعب عهد ما را شكسته بود ، در مراجعت به مسلمانان نگوييد ( تا دچار وهن و سستي نشوند ) ، بلكه تنها به من بگوييد ، آنهم با كنايه ، كه مردم بو نبرند ، و اگر دروغ بود ، و كعب همچنان بر پيمان خود وفادار بود ، خبرش را علني در بين مردم انتشار دهيد .


و آنان هم به قبيله بني قريظه رفته و با كعب رئيس قبيله تماس گرفتند ، و ديدند كه انحراف بني قريظه از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بيش از آن مقداري است كه به اطلاع آن جناب رسانده‏اند ، و مردم قبيله صريحا به فرستادگان آن جناب گفتند : هيچ عهد و پيماني بين ما و محمد نيست ، سعد بن عباده به ايشان بد و بيراه گفت ، و آنها به وي گفتند ، و سعد بن معاذ بن ابن عباده گفت : اين حرفها را ول كن ، زيرا بين ما و ايشان رابطه سخت‏تر از بد و بيراه گفتناست ، ( يعني جوابشان را بايد با لبه شمشير داد) .


آنگاه نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده به كنايه گفتند : عضل و القاره و اين دو اسم نام دو نفر بود كه در واقعه رجيع با چند نفر از اصحاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به سركردگي خبيب بن عدي نيرنگ كرده بودند ، - رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : الله اكبر ، اي گروه مسلمانان شما را مژده باد .


در اين هنگام بلا و ترس بر مسلمانان چيره گشت ، و دشمنان از بالا و پايين احاطه‏شان كردند ، به طوري كه مؤمنين در دل خيالها كردند ، و منافقيننفاق خود را به زبان اظهار كردند .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مشركين بيست و چند شب در برابر يكديگر قرار گرفتند ، بدون اينكه جنگي كنند ، مگر گاهگاهي كه به صف يكديگر تير مي‏انداختند ، و بعد از اين چند روز ، چند نفر از سواره نظامهاي لشكر دشمن به ميدان آمدند ، و آن عده عبارت بودند از عمرو بن عبدود ، برادر بني عامر بن لوي ، و عكرمة بن ابي جهل ، و ضرار بن خطاب ، و هبيرة بن ابي وهب ، و نوفل بن عبد الله ، كه بر اسب سوار شده و به صف بني كنانه عبور كرده ، و گفتند : آماده جنگ باشيد ، كه بزودي خواهيد ديد چه كساني دلاورند ؟ آنگاه به سرعت و با غرور و به صف مسلمانان نهادند ، همين كه نزديك خندق رسيدند ، گفتند : به خدا سوگند اين نقشه نقشه‏اي است كه تاكنون در عرب سابقه نداشته ، ناگزير از اول تا به آخر خندق رفتند تا تنگ‏ترين نقطه را پيدا كنند ، و با اسب از آن عبور نمايند ، و همين كار را كردند ، چند نفر از خندق گذشته ، و در فاصله بين خندق و سلع را جولانگاه خود كردند ،


ترجمة الميزان ج : 16ص :443


علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) با چند نفر از مسلمانان رفتند ، و از عبور بقيه لشكر دشمن از آن نقطه جلوگيري كردند، در آنجا سوارگان دشمن كه يكي از آنها عمرو بن عبدود بود با علي (عليه‏السلام‏) و همراهانش روبرو شدند .


عمرو بن عبدود يگانه جنگجوي شجاع قريش بود ، قبلا هم در جنگ بدر شركت جسته بود ، و چون زخمهاي سنگيني برداشته بود نتوانست در جنگ احد شركت كند ، و در اين جنگ شركت كرد ، و با پاي خود به قتلگاه خود آمد ، اين مرد با هزار مرد جنگي برابري مي‏كرد ، و او را فارس و دلاور يليل مي‏ناميدند ، چون روزي از روزها در نزديكي‏هاي بدر ، در محلي كه آن را يليل مي‏ناميدند ، با راهزنان قبيله بني بكر مصادف شد ، به رفقايش گفت : شما همگي برويد ، من خود به تنهايي حريف اينها هستم ، پس در برابر صف بني بكر قرار گرفت ، و نگذاشت كه به بدر برسند ، از آن روز او را فارس يليل خواندند ، براي اينكه در آن روز به همراهان خود گفت شما همگي كنار برويد ، و خود به تنهايي به صف بني بكر حمله كرد ، و نگذاشت به بدر بروند .


و در مدينه اين محلي كه خندق را در آن حفر كردند نامش مذاد بود ، و اولين كسي كه از خندق پريد همين عمرو و همراهانش بودند ، و در شان او گفتند : عمرو بن عبد كان اول فارس جزع المذاد و كان فارس يليل يعني عمرو پسر عبد اولين سواره‏اي بود كه از مذاد گذشت ، و همو بود كه در واقعه يليل يكه سوار بود .


ابن اسحاق نوشته كه عمرو بن عبدود آن روز با بانگ بلند مبارزه طلب مي‏كرد ، علي (عليه‏السلام‏) در حالي كه روپوشي از آهن داشت ، برخاست و گفت : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مرا نامزدش كن ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اين مرد عمرو است ، بنشين ، بار ديگر عمرو بانگ زد ، كه كيست با من هماوردي كند ؟ و آيا در بين شما هيچ مردي نيست كه با من دست و پنجه نرم كند ؟ و براي اين كه مسلمانان را سرزنش و مسخره كند مي‏گفت : چه شد آن بهشتي كه مي‏گفتيد هر كس در راه دين كشته شود به آن بهشت مي‏رسد ؟ پس بياييد تا من شما را به آن بهشت برسانم ، در اين نوبت باز علي (عليه‏السلام‏) برخاست و عرضه داشت : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مرا نامزدش كن ، ( باز حضرت اجازه نداد ) .


بار سوم عمرو بن عبدود اين رجز را خواند : و لقد بححت عن النداء بجمعكم هل من مبارز


ترجمة الميزان ج : 16ص :444


و وقفت اذ جبن المشجع موقف البطل المناجز ان السماحة و الشجاعة في الفتي خير الغرائز من از بس رو در روي جمع شما فرياد ( هل من مبارز ) زدم صداي خود را خشن ساختم ، و كسي پاسخم نگفت .


و من همچنان در موقفي كه شجاعان هم در آن موقف دچار وحشت مي‏شوند ، با كمال جرأت ايستاده ، آماده جنگم ، راستي كه سخاوت و شجاعت در جوانمرد بهترين غريزه‏ها است .


اين بار نيز از بين صف مسلمين علي برخاست ، و اجازه خواست ، كه به نبرد او برود ، حضرت فرمود : آخر او عمرو است ، عرضه داشت : هر چند كه عمرو باشد ، پس اجازه‏اش داد ، و آن جناب به سويش شتافت .


ابن اسحاق مي‏گويد : علي (عليه‏السلام‏) وقتي به طرف عمرو مي‏رفت اين رجز را مي‏خواند : لا تعجلن فقد أتاك مجيب صوتك غير عاجز ذو نية و بصيرة و الصدق منجي كل فائز اني لأرجوا ان اقيم عليك نائحة الجنائز من ضربة نجلاء يبقي ذكرها عند الهزاهز يعني عجله مكن ، كه پاسخگوي فريادت مردي آمد كه هرگز زبون نمي‏شود ، مردي كه نيتي پاك و صادق دارد ، و داراي بصيرت است ، و صدق است كه هر رستگاري را نجات مي‏بخشد ، من اميدوارم ( در اينجا غرور به خود راه نداد همچون دلاوران ديگر خدا را فراموش نكرد ، و نفرمود من چنين و چنان مي‏كنم ، بلكه فرمود اميدوارم كه چنين كنم ) نوحه‏سرايان را كه دنبال جنازه‏ها نوحه مي‏خوانند ، به نوحه‏سرايي در مرگت برانگيزم ، آنهم با ضربتي كوبنده ، كه اثر و خاطره‏اش ، در همه جنگها باقي بماند .


عمرو وقتي از زير آن روپوش آهني اين رجز را شنيد ، پرسيد : تو كيستي ؟ فرمود : من علي هستم ، پرسيد : پسر عبد منافي ؟ فرمود : پسر ابي طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد منافم ، عمرو گفت : اي برادر زاده ! غير از تو كسي مي‏آمد كه سالدارتر از تو مي‏بود ، از قبيل عموهايت ، چون من از ريختن خون تو كراهت دارم .


علي (عليه‏السلام‏) فرمود : و ليكن به خدا سوگند من هيچ كراهتي از ريختن خون تو ندارم ، عمرو از شنيدن اين پاسخ سخت خشمناك شد ، و از اسب فرود آمد و شمشير خود را از غلاف كشيد ، شمشيري چون شعله آتش و با خشم به طرف علي حمله‏ور شد ، علي


ترجمة الميزان ج : 16ص :445


(عليه‏السلام‏) با سپر خود به استقبالش رفت ، و عمرو شمشير خود را بر سپر او فرود آورد و دو نيمش كرد ، و از شكاف آن فرق سر آن جناب را هم شكافت ، و علي (عليه‏السلام‏) شمشير خود را بر رگ گردن او فرود آورد ، و به زمينش انداخت .


و در روايت حذيفه آمده كه علي (عليه‏السلام‏) پاهاي عمرو را با شمشير قطع كرد ، و او به پشت به زمين افتاد ، و در اين گير و دار غبار غليظي برخاست و هيچ يك از دو لشكر نمي‏دانستند كدام يك از آن دو نفر پيروزند ، تا آن كه صداي علي به تكبير بلند شد ، رسول خدا فرمود : به آن خدايي كه جانم در دست اوست علي او را كشت ، و اولين كسي كه به سوي گرد و غبار دويد عمر بن خطاب بود ، كه رفت ، و برگشت و گفت : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عمرو را كشت ، پس علي سر از بدن عمرو جدا نمود و نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آورد ، در حالي كه رويش از شكرانه اين موفقيت چون ماه مي‏درخشيد .


حذيفه مي‏گويد : پس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به وي فرمود : اي علي بشارت باد تو را كه اگر عمل امروز تو در يك كفه ميزان ، و عمل تمامي امت در كفه ديگر گذاشته شود ، عمل تو سنگين‏تر است ، براي اينكه هيچ خانه‏اي از خانه‏هاي شرك نماند ، مگر آنكه مرگ عمرو خواري را در آن وارد كرد ، همچنان كه هيچ خانه‏اي از خانه‏هاي اسلام نماند ، مگر آنكه با كشته شدن عمرو عزت در آن داخل گرديد .


و از حاكم ابو القاسم نيز آمده كه به سند خود از سفيان ثوري ، از زبيد ثاني ، از مرة ، از عبد الله بن مسعود ، روايت كرده كه گفت : وي آيه را چنين مي‏خواند : و كفي الله المؤمنين القتال بعلي .


همراهان عمرو ، بعد از مرگ وي فرار كردند ، و از خندق پريدند ، و مسلمين به دنبالشان شتافتند ، نوفل بن عبد العزي را ديدند كه در داخل خندق افتاده او را سنگ باران كردند ، نوفل به ايشان گفت كشتن از اين بهتر است ، يكي از شما پايين بيايد ، تا با او بجنگم ، زبير بن عوام پايين رفت ، و او را كشت ، ابن اسحاق مي‏گويد علي (عليه‏السلام‏) با ضربتي كه به ترقوه او وارد آورد به قتلش رسانيد ، و ضربتش آن چنان شديد بود كه نيزه فرو رفت ، و از آنجا بيرون آمد .


آن گاه مشركين به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پيام دادند كه مردار عمرو را به ده هزار به ما بفروش ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : مردار او مال شما ، و ما از مرده‏فروشي رزق نمي‏خوريم ، و در اين هنگام علي (عليه‏السلام‏) اشعاري سرود ، كه چند بيت آن را مي‏خوانيد :


ترجمة الميزان ج : 16ص :446


نصر الحجارة من سفاهة رأيه و نصرت رب محمد بصواب فضربته و تركته متجدلا كالجذع بين دكادك و رواب و عففت عن اثوابه لو انني كنت المقطر بزني أثوابي يعني او راه سفاهت پيمود ، و به ياري بتهاي سنگي برخاست ، و من راه صواب رفتم ، و پروردگار محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را ياري كردم ، در نتيجه با يك ضربت كارش را بساختم و جيفه‏اش را چون تنه درخت خرما در ميان پستي و بلنديها روي زمين گذاشتم و رفتم ، و به جامه‏هاي جنگي‏اش طمع نكردم ، و از آن چشم پوشيدم ، با اينكه مي‏دانستم اگر او بر من دست مي‏يافت ، و مرا مي‏كشت ، جامه‏هاي مرا مي‏برد .


ابن اسحاق مي‏گويد : حنان بن قيس عرفه تيري به سوي سعد بن معاذ انداخت ، و بانگ زد : اين را بگير كه من فرستادم ، و من ابن عرفه‏ام ، تير ، رگ اكحل ( شاهرگ دست ) سعد را پاره كرد ، و سعد او را نفرين كرد ، و گفت خدا رويت را با آتش آشنا سازد ، و بار الها اگر از جنگ قريش چيزي باقي گذاشته‏اي ، مرا هم باقي بدار ، تابه جهادي قيام كنم ، كه محبوب‏ترين جهاد در نظرم باشد ، و خلاصه با مردمي كه پيامبر تو را اذيت كردند ، و او را تكذيب نموده و از وطنش بيرون نمودند ، آن طور كه دلم مي‏خواهد جنگ كنم ، و اگر ديگر جنگي بين ما و ايشان باقي نگذاشته‏اي ، همين بريده شدن رگ اكحلم را شهادت قرار ده ، و مرا نميران ، تا آنكه چشمم را از بني قريظه روشن كني .


آنگاه مي‏گويد : نعيم بن مسعود اشجعي به خدمت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده عرضه داشت يا رسول الله ! من در حالي مسلمان شده‏ام كه هيچ يك از اقوام و آشنايانم از مسلمان شدنم خبرندارند ، حال هر دستوري مي‏فرمايي انجام دهم ، و با لشكر دشمن به عنوان اينكه من نيز مشرك هستم نيرنگ بزنم ، آن حضرت فرمود : از هر طريق بتواني جلو پيشرفت كفار را بگيري مي‏تواني ، چون جنگ خدعه و نيرنگ است ، و ممكن است يك نفر با نيرنگ كار يك لشكر كند .


نعيم بن مسعود بعد از اين كسب اجازه نزد بني قريظه رفت ، و به ايشان گفت : من دوست شمايم ، و به خدا سوگند شما با قريش و غطفان فرق داريد ، چون مدينه ( يثرب ) شهر شماست ، و اموال و فرزندان و زنان شما در دست‏رس محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قرار دارد ، و اما قريش وغطفان خانه و زندگي ايشان جاي ديگر است ، آنها آمده‏اند و به شما وارد شده‏اند ، اگر فرصتي به دست آورند ، آن را غنيمت شمرده ، و اگر فرصتي نيافتند ، و شكست خوردند به شهر و ديار خود بر مي‏گردند ، و شما را در زير چنگال دشمنتان تنها مي‏گذارند ، و شما


ترجمة الميزان ج : 16ص :447


هم خوب مي‏دانيد كه حريف او نيستيد ، پس بياييد و از قريش و غطفان گروگان بگيريد ، آنهم بزرگان ايشان را گرو بگيريد ، تا به اين وسيله وثيقه‏اي به دست آورده باشيد كه شما را تنها نگذارند ، بني قريظه اين رأي را پسنديدند .


از سوي ديگر بهطرف لشكر قريش روانه شد ، و نزد ابو سفيان و اشراف قريش رفت و گفت : اي گروه قريش شما واقفيد كه من دوستدار شمايم ، و فاصله‏ام را از محمد و دين او مي‏دانيد ، اينك آمده‏ام شما را با نصيحتي خيرخواهي كنم ، به شرط آنكه به احدي اظهار نكنيد ، گفتند : مطمئن باش كه به احدي نمي‏گوييم ، و تو در نزد ما متهم نيستي ، گفت : هيچ مي‏دانيد كه بني قريظه از اينكه پيمان خود را با محمد شكستند ، و به شما پيوستند پشيمان شده‏اند ؟ و نزد محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پيام فرستاده‏اند ، كه براي اينكه تو از ما راضي شوي مي‏خواهيم بزرگان لشكر دشمن را گرفته به دست تو دهيم ، تا گردنهايشان را بزني ، و بعد از آن همواره با تو باشيم ، تا لشكر دشمن را از اين سرزمين بيرون برانيم ، و او قبول كرده ، پس هوشيار باشيد ، اگر بني قريظه نزد شما آمدند ، و چند نفر از شما را به عنوان رهن خواستند ، قبول نكنيد ، حتي يك نفر هم به ايشان ندهيد ، و زنهار از ايشان برحذر باشيد .


از آن جا برخاسته نزد بني غطفان رفت ، و گفت اي مردم ، من يكي از شمايم ، و همان حرفهايي را كه به قريش زده بود به ايشان زد .


فردا صبح كه روز شنبه و ماه شوال و سال پنجم هجرت بود ، ابو سفيان عكرمة بن ابي جهل با چند نفر ديگر از قريش را نزد بني قريظه فرستاد كه ابو سفيان مي‏گويد : اي گروه يهود آذوقه گوشتي ما تمام شد ، و ما در اينجا از خانه و زندگي خود دور هستيم و نمي‏توانيم تجديد قوا كنيم ، از قلعه‏ها بيرون شويد ، تا با محمد بجنگيم .


يهوديان گفتند : امروز روز شنبه است ، كه ما يهوديان هيچ كاري را جائز نمي‏دانيم ، و گذشته از اين اصلا ما حاضر نيستيم در جنگ با محمد با شما شركت كنيم ، مگر آنكه از مردان سرشناس خود چند نفر را به ما گروگان دهيد ، كه از اين شهر نرويد ، و ما را تنها نگذاريد ، تا كار محمد را يكسره كنيد .


ابو سفيان وقتي اين پيام يهوديان را شنيد گفت : به خدا سوگند نعيم درست گفت : ناگزير كسي نزد بني قريظه فرستاد كه احدي را به شما گروگان نمي‏دهيم ، مي‏خواهيد در جنگ شركت كنيد و مي‏خواهيد در قلعه خود بنشينيد ، يهوديان هم گفتند : به خدا قسم نعيم درست گفت ، در پاسخ قريش پيام دادند كه به خدا سوگند با شما شركت نمي‏كنيم ، مگر وقتي گروگان بدهيد ، و خداوند به اين وسيله اتحاد بين لشكر را بهم زد ، آن گاه در شبهاي زمستاني


ترجمة الميزان ج : 16ص :448


آن روز بادي بسيار سرد بر لشكر كفر مسلط نمود و همه را از صحنه جنگ مجبور به فرار ساخت .


محمد بن كعب مي‏گويد : حذيفة بن اليمان گفت : به خدا سوگند در ايام خندق آنقدر در فشار بوديم كه جز خدا كسي نمي‏تواند از مقدار خستگي و گرسنگي و ترس ما آگاه شود ، شبي از آن شبها رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برخاست ، و مقداري نماز گزاشته سپس فرمود : آيا كسي هست برود و خبري از اين قوم براي ما بياورد و در عوض رفيق من در بهشت باشد ؟ حذيفه سپس اضافه كرد : و چون شدت ترس و خستگي و گرسنگي به احدي اجازه پاسخ نداد ، ناگزير مرا صدا زد ، و من كه چاره‏اي جز پذيرفتن نداشتم ، عرضه داشتم : بله يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، فرمود : برو و خبري از اين قوم براي ما بياور ، و هيچ كاري مكن تا برگردي ، من به طرف لشكرگاه دشمن رفتم ، ديدم ( با كمال تعجب ) در آنجا باد سردي و لشكري از طرف خدا به لشكر دشمن مسلط شده ، آن چنان كه بيچاره‏شان كرده ، نه خيمه‏اي برايشان باقي گذاشته ، و نه بنايي ، و نه آتشي و نه ديگي مي‏تواند روي اجاق قرار گيرد .


همان طور كه ايستاده بودم و وضع را مي‏ديدم ، ناگهان ابو سفيان از خيمه‏اش بيرون آمد ، فرياد زد اي گروه قريش ! هر كس رفيق بغل دستي خود را بشناسد، مردم در تاريكي شب از يكديگر پرسيدند تو كيستي ؟ من پيش‏دستي كردم و از كسي كه در طرف راستم ايستاده بود پرسيدم تو كيستي ؟ گفت : من فلانيم .


آنگاه ابو سفيان به منزلگاه خود رفت ، و دو باره برگشت ، و صدا زد اي گروه قريش ! به خدا ديگر اين جا جاي ماندن نيست ، براي اينكه همه چهار پايان و مركبهاي ما هلاك شدند ، و بني قريظه هم با ما بي وفايي كردند ، اين باد سرد هم چيزي براي ما باقي نگذاشت ، و با آن هيچ چيزي در جاي خود قرار نمي‏گيرد ، آن گاه به عجله سوار بر مركب خود شد ، آنقدر عجول بود كه بند از پاي مركب باز نكرد، و بعد از سوار شدن باز كرد .


مي‏گويد : من با خود گفتم چه خوب است همين الان او را با تير از پاي در آورم ، و اين دشمن خدا را بكشم ، كه اگر اين كار را بكنم كار بزرگي كرده‏ام ، پس زه كمان خود را بستم و تير در كمان گذاشتم ، همين كه خواستم رها كنم ، و او را بكشم به ياد دستور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) افتادم ، كه فرمود : هيچ كاري صورت مده ، تا برگردي ، ناگزير كمان را به حال اول برگردانده ، نزد رسول خدا برگشتم ، ديدم همچنان مشغول نماز است،


ترجمة الميزان ج : 16ص :449


همين كه صداي پاي مرا شنيد، ميان دو پاي خود را باز كرد ، و من بين دو پايش پنهان شدم ، و مقداري از پتويي كه به خود پيچيده بود رويم انداخت ، و با همين حال ركوع و سجده را به جا آورد ، آنگاه پرسيد : چه خبر ؟ من جريان را به عرض رساندم .


و از سليمان بن صرد نقل شده كه گفت : رسول خدا بعد از پايان يافتن احزاب فرمود : ديگر از اين به بعد كفار به ما حمله نخواهند كرد ، بلكه ما با ايشان مي‏جنگيم ، و همين طور هم شد ، و بعد از احزاب ديگر قريش هوس جنگيدن نكرد ، و رسول خدا با ايشان جنگيد ، تا آنكه مكه را فتح كرد .


مؤلف : اين جريان را صاحب مجمع البيان ، مرحوم طبرسي نقل كرده ، كه ما خلاصه آن را در اين جا آورديم ، و مرحوم قمي در تفسير خود قريب همان را آورده ، و سيوطي در الدر المنثور روايات متفرقه‏اي در اين قصه نقل كرده است .


و نيز در مجمع البيان گفته : زهري از عبد الرحمن بن عبد الله بن كعب بن مالك ، از پدرش مالك ، نقل كرده كه گفت : وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از جنگ خندق برگشت ، و ابزار جنگ را به زمين گذاشت ، و استحمام كرد ، جبرئيل برايش نمودار شد ، و گفت در انجام جهاد هيچ عذري باقي نگذاشتي ، حال مي‏بينيم لباس جنگ را از خود جدا مي‏كني، و حال آنكه ما نكنده‏ايم .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از شدت ناراحتي از جاي پريد ، و فورا خود را به مردم رسانيد ، كه نماز عصر را نخوانند ، مگر بعد از آنكه بني قريظه را محاصره كرده باشند ، مردم مجددا لباس جنگ به تن كردند ، و هنوز به قلعه بني قريظه نرسيده بودند كه آفتاب غروب كرد ، و مردم با هم بگو مگو كردند ، بعضي گفتند : ما گناهي نكرده‏ايم ، چون رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به ما فرمود نماز عصر را نخوانيد مگر بعد از آنكه به قلعه بني قريظه برسيد ، و ما امر او را اطاعت كرديم ، بعضي ديگر به احتمال اينكه دستور آن جناب منافاتي با نماز خواندن ندارد ، نماز خود را خواندند ، تا در انجام وظيفه مخالفت احتمالي هم نكرده باشند ، ولي بعضي ديگر نخواندند ، تا نمازشان قضاء شد ، و بعد از غروب آفتاب كه به قلعه رسيدند نمازشان را قضاء كردند ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هيچ يك از دو طايفه را


ترجمة الميزان ج : 16ص :450


ملامت نفرمود .


عروه مي‏گويد : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) را به عنوان مقدمه جلو فرستاد ، و لواء جنگ را به دستش داد ، و فرمود ، همه جاپيش برو ، تا لشكر را جلو قلعه بني قريظه پياده كني ، علي (عليه‏السلام‏) از پيش براند ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به دنبالش براه افتاد ، در بين راه به عده‏اي از انصار كه از تيره بني غنم بودند برخورد ، كه منتظر رسيدن آن جناب بودند ، و چون آن جناب را ديدند خيال كردند كه آن حضرت از دور به ايشان فرمود ساعتي قبل لشكر از اين جا عبور كرد ؟ در پاسخ گفتند : دحيه كلبي سوار بر قاطري ابلق از اين جا گذشت ، در حالي كه پتويي از ابريشم بر پشت قاطر انداخته بود ، حضرت فرمود : او دحيه كلبي نبود ، بلكه جبرئيل بود، كه خداوند او را مامور بني قريظه كرده ، تا ايشان را متزلزل كند ، و دلهايشان را پر از ترس سازد .


مي‏گويند : علي (عليه‏السلام‏) همچنان برفت تا به قلعه بني قريظه رسيد ، در آن جا از مردم قلعه ، ناسزاها به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شنيد ، پس برگشت تا در راه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را بديد ، و عرضه داشت : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سزاوار نيست شما نزديك قلعه بياييد ، و به اين مردم ناپاك نزديك شويد .


حضرت فرمود : مثل اينكه از آنان سخنان زشت نسبت به من شنيده‏اي ؟ عرضه داشت : بله يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : به محضي كه مرا ببينند ديگر از آن سخنان نخواهند گفت ، پس به اتفاق نزديك قلعه آمدند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اي برادران مردمي كه به صورت ميمون و خوك مسخ شدند ، آيا خدا خوارتان كرد ، و بلا بر شما نازل فرمود ؟ يهوديان بني قريظه گفتند : اي ابا القاسم تو مردي نادان نبودي .


پس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بيست و پنج شب آنان را محاصره كرد ، تا به ستوه آمدند ، و خدا ترس را بر دلهايشان مسلط فرمود ، تصادفا بعد از آنكه قريش و غطفان فرار كردند ، حيي بن اخطب ( بزرگ خيبريان ) با مردم بني قريظه داخل قلعه ايشان شده بود ، و چون يقين كردند كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از پيرامون قلعه بر نمي‏گردد ، تا آنكه با ايشان نبرد كند ، كعب بن اسد به ايشان گفت : اي گروه يهود بلايي است كه مي‏بينيد به شما روي آورده ، و من يكي از سه كار را به شما پيشنهاد مي‏كنم ، هر يك را صلاح ديديد عملي كنيد .


پرسيدند ، بگو ببينيم چيست ؟ گفت : اول اينكه بياييد با اين مرد بيعت كنيم ، و دين او را بپذيريم ، براي همه شما روشن شده كه او پيغمبري است مرسل ، و همان شخصي است


ترجمة الميزان ج : 16ص :451


كه در كتاب آسماني خود نامش را يافته‏ايد ، اگر اين كار را بكنيم ، هم جان و مال و زنانمان محفوظ مي‏شود ، و هم دين خدا را پذيرفته‏ايم .


گفتند : ما هرگز از دين تورات جدا نخواهيم شد ، و آن را با ديني ديگر معاوضه نخواهيم نمود .


گفت : دوم اينكه اگر آن پيشنهاد را نمي‏پذيريد ، بياييد فرزندان و زنان خود را به دست خود بكشيم ، و سپس با محمد نبرد كنيم ، و حتي اموال خود را نيز نابود كنيم ، تا بعد از ما چيزي از ما باقي نماند ، تا خدا بين ما و محمد حكم كند ، اگر كشته شديم بدوندل واپسي كشته شده‏ايم ، چون نه زني داريم ، و نه فرزندي و نه مالي ، و اگر غلبه كرديم تهيه زن و فرزند آسان است ، گفتند : مي‏گويي اين يك مشت بيچاره را بكشيم ؟ آن وقت ديگر چه خيري در زندگي بدون آنان هست ؟ گفت : اگر اين را هم نمي‏پذيريد بياييد همين امشب كه شب شنبه است ، و محمد و يارانش مي‏دانند كه ما در اين شب نمي‏جنگيم ، از اين غفلت آنان استفاده نموده به ايشان شبيخون بزنيم ، گفتند : آيا حرمت شب شنبه خود را از بين ببريم ؟ و همان كاري را كه گذشتگان ما كردند بكنيم ، و به آن بلاي كه ميداني دچار شدند ، و مسخ شدند ما نيز دچار شويم ؟ نه ، هرگز اين كار را نمي‏كنيم ، كعب بن اسد وقتي ديد هيچ يك از پيشنهادهايش پذيرفته نشد ، گفت : عجب مردم بي عقلي هستيد ، خيال مي‏كنم از آن روز كه به دنيا آمده‏ايد حتي يك روز هم در خود حزم و احتياط نداشته‏ايد .


زهري مي‏گويد : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در پاسخ بني قريظه كه پيشنهاد كردند يك نفر را حكم قرار دهد ، فرمود : هر يك از اصحاب مرا كه خواستيد مي‏توانيد حكم خود كنيد ، بني قريظه سعد بن معاذ را اختيار كردند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبول كرد ، و دستور داد تا هر چه اسلحه دارند در قبه آن جناب جمع كنند ، و سپس دستهايشان را از پشت بستند ، و به يكديگر پيوستند و در خانه اسامه باز داشت كردند ، آنگاه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور داد سعد بن معاذ را بياورند ، وقتي آمد ، پرسيد : با اين يهوديان چه كنيم ؟ عرضه داشت جنگي‏هايشان كشته شوند ، و ذراري و زنانشان اسير گردند ، و اموالشان به عنوان غنيمت تقسيم شود ، و ملك و باغاتشان تنها بين مهاجرين تقسيم شود ، آنگاه به انصار گفت كه اين جا وطن شما است ، و شما ملك و باغ داريد و مهاجران ندارند .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تكبير گفت ، و فرمود : بين ما و آنان به حكم


ترجمة الميزان ج : 16ص :452


خداي عز و جل داوري كردي ، و در بعضي روايات آمده كه فرمود : به حكمي داوري كردي كه خدا از بالاي هفت رقيع رانده ، و رقيع به معناي آسمان دنيا است .


آنگاه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور داد مقاتلان ايشان را - كه به طوري كه گفته‏اند ششصد نفر بودند - كشتند ، بعضي‏ها گفته‏اند : چهار صد و پنجاه نفر كشته و هفتصد و پنجاه نفر اسير شدند ، و در روايت آمده كه : در موقعي كه بني قريظه را دست بسته مي‏بردند نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، به كعب بن اسد گفتند هيچ مي‏بيني با ما چه مي‏كنند ؟ كعب گفت : حالا كه بيچاره شديد اين حرف را مي‏زنيد ؟ چرا قبلا به راهنماييهاي من اعتناء نكرديد ؟ اي كاش همه جا اين پرسش را مي‏كرديد ، و چاره كار خود را از خيرخواهان مي‏پرسيديد ، به خدا سوگند دعوت كننده ما دست بردار نيست ، و هر يك از شما برود ديگر بر نخواهد گشت ، چون به خدا قسم با پاي خود به قتلگاهش مي‏رود .


در اين هنگام حيي بن اخطب دشمن خدا را نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آوردند ، در حالي كه حله‏اي فاختي در بر داشت ، و آن را از هر طرف پاره پاره كرده بود ، و مانند جاي انگشت سوراخ كرده بود ، تا كسي آن را از تنش بيرون نكند ، و دستهايش با طناب به گردنش بسته شده بود ، همين كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را ديد ، فرمود : آگاه باش كه به خدا سوگند من هيچ ملامتي در دشمني با تو ندارم ، و خلاصه تقصيري در خود نمي‏بينم ، و اين بيچارگي تو از اين جهت است كه خواستي خدا را بيچاره كني ، آن گاه فرمود : اي مردم از آنچه خدا براي بني اسرائيل مقدر كرده ناراحت نشويد ، اين همان سرنوشت و تقديري است كه خدا عليه بني اسرائيل نوشته ، و مقدر كرده ، آن گاه نشست و سر از بدن او جدا كردند .


بعد از اعدام جنگجويان عهدشكن بني قريظه ، زنان و كودكان و اموال ايشان را در بين مسلمانان تقسيم كرد ، و عده‏اي از اسراي ايشان را به اتفاق سعد بن زيد انصاري به نجد فرستاد ، تا به فروش برساند ، و با پول آن اسب و سلاح خريداري كند .


مي‏گويند وقتي كار بني قريظه خاتمه يافت ، زخم سعد بن معاذ باز شد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را به خيمه‏اي كه در مسجد برايش زده بودند برگردانيد ، ( تا به معالجه‏اش بپردازند) .


جابر بن عبد الله مي‏گويد : در همين موقع جبرئيل نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد ، و پرسيد اين بنده صالح كيست كه در اين خيمه از دنيا رفته ، درهاي آسمان برايش باز شده ، و عرش به جنب و جوش در آمده ؟ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مسجد


ترجمة الميزان ج : 16ص :453


آمد ، ديد سعد بن معاذ از دنيا رفته است .


مؤلف : اين داستان را قمي در تفسير خود به طور مفصل آورده ، و در آن آمده كه كعب ابن اسد را در حالي كه دستهايش را به گردنش بسته بودند آوردند ، همين كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نظرش به وي افتاد ، فرمود : اي كعب آيا وصيت ابن الحواس آن خاخام هوشيار كه از شام نزد شما آمده بود سودي به حالت نبخشيد ؟ با اينكه او وقتي نزد شما آمد گفت من از عيش و نوش و زندگي فراخ شام صرفنظر كردم ، و به اين سرزمين اخمو كه غير از چند دانه خرما چيزي ندارد آمده‏ام ، و به آن قناعت كرده‏ام ، براي اينكه به ديدار پيغمبري نايل شوم كه در مكه مبعوث مي‏شود ، و بدين سرزمين مهاجرت مي‏كند ، پيغمبري است كه با پاره‏اي نان و خرما قانع است ، و به الاغ بي پالان سوار مي‏شود ، و در چشمش سرخي ، و در بين دو شانه‏اش مهر نبوت است ، شمشيرش را به شانه‏اش مي‏گيرد ، و هيچ باكي از احدي از شما ندارد ، سلطنتش تا جايي كه سواره و پياده از پا درآيند گسترش مي‏يابد ؟ ! كعب گفت : چرا اي محمد همه اينها كه گفتي درست است ، ولي چكنم كه از سرزنش يهود پروا داشتم ، ترسيدم بگويند كعب از كشته شدن ترسيد ، و گر نه به تو ايمان مي‏آوردم ، و تصديقت مي‏كردم ، ولي من چون عمري به دين يهود بودم و به همين دين زندگي كردم ، بهتر است به همان دين نيز بميرم ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : بياييد گردنش را بزنيد ، مامورين آمدند ، و گردنش را زدند .


باز در همان كتاب آمده كه آن جناب يهوديان بنيقريظه را در مدت سه روز در سردي صبح و شام اعدام كرد و مكرر مي‏فرمود : آب گوارا به ايشان بچشانيد و غذاي پاكيزه به ايشان بدهيد ، و با اسيرانشان نيكي كنيد ، تا آنكه همه را به قتل رسانيد و اين آيه نازل شد : و انزل الذين ظاهروهم من اهل الكتاب من صياصيهم ... و كان الله علي كل شي‏ء قديرا .


و در مجمع البيان آمده كه ابو القاسم حسكاني ، از عمرو بن ثابت ، از ابي اسحاق ، از علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : آيه رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه در باره ما نازل شد ، و به خدا سوگند ماييم ، و من به هيچ وجه آنچه نازلشده بر خلاف معنا نمي‏كنم

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :