امروز:
دوشنبه 3 مهر 1396
بازدید :
1046
ترجمه الميزان: سوره احزاب آيات 73 - 41


ترجمة الميزان ج : 16ص :491


يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً(41) وَ سبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً(42) هُوَ الَّذِي يُصلي عَلَيْكُمْ وَ مَلَئكَتُهُ لِيُخْرِجَكم مِّنَ الظلُمَتِ إِلي النُّورِوَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً(43) تحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سلَمٌوَ أَعَدَّ لهَُمْ أَجْراً كَرِيماً(44) يَأَيهَا النَّبي إِنَّا أَرْسلْنَك شهِداً وَ مُبَشراً وَ نَذِيراً(45) وَ دَاعِياً إِلي اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرَاجاً مُّنِيراً(46) وَ بَشرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لهَُم مِّنَ اللَّهِ فَضلاً كَبِيراً(47) وَ لا تُطِع الْكَفِرِينَ وَ الْمُنَفِقِينَ وَ دَعْ أَذَاهُمْ وَ تَوَكلْ عَلي اللَّهِوَ كَفَي بِاللَّهِ وَكيلاً(48)


ترجمه آيات


اي كساني كه ايمان آورده‏ايد ! ياد آوريد خدا را ، ياد بسيار ( 41) .


و صبح و شام تسبيحش بگوييد ( 42) .


اوست كسي كه بر شما درود مي‏فرستد ، و نيز ملائكه او ، تا شما را از ظلمت‏ها به سوي نور در آورد ، و خدا به مؤمنان مهربان است ( 43 ) .


تحيتشان در روزي كه او را ديدار كنند سلام است ، براي ايشان اجري محترمانه فراهم كرده است ( 44) .


اي پيامبر اسلام ما تو را شاهد بر امت ، و نويدبخش و زنهارده آنان قرار داديم ( 45) .


و قرارت داديم كه دعوت كننده به اذن خدا ، و چراغي نور بخش باشي ( 46) .



ترجمة الميزان ج : 16ص :492


و مؤمنان را مژده بده كه از ناحيه خدا فضلي بس بزرگ دارند ( 47) .


و كافران و منافقان را اطاعت مكن ، و آزارشان را واگذار كن و بر خدا توكل كن ، و خدا براي اعتماد كافي است ( 48 ) .


بيان آيات


اين آيات مؤمنين را به ذكر و تسبيح دعوت نموده و به ايشان بشارت و وعده جميل مي‏دهد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را با صفات كريم خود خطاب نموده و به او دستور مي‏دهد كه به مؤمنين بشارت دهد ، و كفار و منافقين را اطاعت نكند ، احتمال اين نيز هست ، كه گفتار در باره مؤمنين در ايامي و گفتار در باره كفار و منافقين در ايامي ديگر نازل شده باشد .


يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا كلمه ذكر در مقابل نسيان به معناي به ياد داشتن است ، و آن عبارت است از اينكه آدمي نيروي ادراك خود را متوجه ياد شده كند ، حالا يا به اينكه نام آن را ببرد ، و يا صفات او را به زبان جاري كند ، خلاصه چيزي به زبان بگويد ، كه حكايت از آن مذكور كند ، اين يكي از مصاديق ذكر است ، ( و گر نه مصداق مهم‏تر از آن اين است كه در قلب به ياد او باشي ) و سبحوه بكرة و اصيلا كلمه تسبيح به معناي منزه داشتن است ، و اين كلمه نيز مانند كلمه ذكر بستگي به لفظ ندارد ، هر چند تسبيح به لفظ يعني گفتن سبحان الله نيز يكي از مصاديق آن است ( و گرنه تسبيح در سويداي دل از آن مهم‏تر است ) .


كلمه بكرة به معناي اول روز و كلمه اصيل به معناي آخر روز و بعد از عصر است ، و اگر تسبيح را مقيد به بكره و اصيل كرده ، براي اين است كه اين دو هنگام ، هنگام تحول احوال افق است ، در صبح ، افق تاريك روشن مي‏شود ، و در غروب دوباره رو به تاريكي مي‏گذارد ، و اين تغيير و دگرگوني مناسب با اين است كه خداي را منزه از تغير و تحول ، و معرض دگرگوني بودن بدانيم ، ممكن هم هست دو كلمه بكرة و اصيل كنايه باشد از دوام ، مانند شب و روز در آيه يسبحون له بالليل و النهار .



ترجمة الميزان ج : 16ص :493


هوالذي يصلي عليكم و ملئكته ليخرجكم من الظلمات الي النور معناي جامع كلمه صلاة - به طوري كه از موارد استعمال آن فهميده مي‏شود - انعطاف است ، چيزي كه هست اين معناي جامع به خاطر اختلاف مواردي كه به آن نسبت داده مي‏شود مختلف مي‏شود ، و به همين جهت بعضي گفته‏اند : صلات از خدا به معناي رحمت ، و از ملائكه به معناي استغفار ، و از مردم دعا است ، ليكن اين را نيز بايد دانست كه هر چند صلات از خدا به معناي رحمت است ، اما نه هر رحمت ، بلكه رحمت خاصي كه ذخيره آخرت براي خصوص مؤمنين است ، و سعادت آخرتي آنان و فلاح ابديشان ، مترتب بر آن مي‏شود ، و بدين جهت است كه به دنبال جمله مورد بحث علت صلوات فرستادن خداي تعالي را چنين بيان كرده : ليخرجكم من الظلمات الي النور و كان بالمؤمنين رحيما صلوات مي‏فرستد ، تا شما را از تاريكي‏ها به سوي نور بيرون آورد ، چون او همواره نسبت به مؤمنين رحيم است .


اين نكته را نيز بايد دانست كه خداي تعالي در كلام خود همواره ياد خود مر بندگان را مترتب كرده بر ياد بندگان مر او را ، و فرموده : فاذكروني اذكركم همچنان كه فراموش كردن بندگان وي را ، باعث فراموشي خدا مر بندگان را دانسته ، و فرموده : نسوا الله فنسيهم ، يكي از مصاديق ياد آوري خدا بندگان خود را ، همانا درود فرستادن او بر آنان است ، و اين خود يادآوري ايشان است به رحمت ، كه مترتب شده بر ياد بندگان خداي خود را ، چون فرمود : اگر خدا را بسيار ياد كنند ، و او را صبح و شام تسبيح گويند ، خدا هم بسيار بر آنان درود مي‏فرستد ، و غرق نورشان مي‏كند ، و از ظلمتها دورشان مي‏سازد .


همه اينها را بدان جهت گفتيم كه معلوم شود جمله او كسي است كه صلوات بر شما مي‏فرستد ... ، در مقام تعليل آيه قبل است ، كه مي‏فرمود : اي كساني كه ايمان آورده‏ايد خدا را بسيار ياد كنيد ، و اينتعليل همان قاعده كلي قبل را مي‏رساند ، و مي‏فهماند كه اگر شما خدا را زياد ياد كنيد ، خدا هم به رحمت خود زياد شما را ياد مي‏كند ، و از ظلمتها به سوي نور بيرونتان مي‏سازد ، و از اين معنا استفاده مي‏شود كه مراد از ظلمتها ، ظلمتهاي فراموش كردن خدا ، و غفلت از او است ، و مراد از نور نور ذكر خدا است .


و كان بالمؤمنين رحيما در اينجا با اينكه جا داشت بفرمايد و كان بكم رحيما -


ترجمة الميزان ج : 16ص :494


و او به شما مهربان است چون قبلا نام مؤمنين ذكر شده بود ، ولي اين طور نفرمود ، بلكه نام مؤمنين را دو باره تكرار كرد ، تا دلالت كند بر اينكه سبب رحمت خدا همانا صفت ايمان ايشان است .


تحيتهم يوم يلقونه سلام و اعدلهم اجرا كريما از ظاهر سياق بر مي‏آيد كه كلمه تحيتهم مصدري است كه به مفعول خود اضافه شده است ، و معنايش اين است كه ايشان تحيت گفته مي‏شوند ، يعني روزي كه پروردگارشان را ملاقات مي‏كنند از ناحيه او و از ناحيه ملائكه او ، به ايشان تحيت و سلام گفته مي‏شود ، به اين معنا كه ايشان در روز لقاي خدا در امنيت و سلامتي هستند ، و هيچ مكروهي و عذابي به ايشان نمي‏رسد .


و اعد لهم اجرا كريما - يعني اجري بسيار بزرگ وآبرومند براي ايشان آماده كرده است .


يا ايها النبي انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا معناي شاهد بودن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، در تفسير آيه لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا و در آيات ديگري كه مساله شهادت آن جناب را متعرض است ، بيان كرده و گفتيم كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در دنيا شاهد بر اعمال امت است ، و آنچه امت مي‏كنند او تحمل نموده روز قيامت آن را اداء مي‏كند ، و نيز گفتيم : كه بعد از او امامان شاهد امت هستند ، و آن جناب شاهد شاهدان است .


و معناي مبشر و نذيربودن او اين است كه مؤمنين مطيع خدا و رسول را به ثواب خدا و بهشت بشارت ، و كفار عاصي را به عذاب خدا و آتش او انذار مي‏دهد .


و داعيا الي الله باذنه و سراجا منيرا دعوت آن جناب به سوي خدا همان دعوت مردم است به سوي ايمان به خداي يگانه ، كه لازمه آن ايمان به دين خدا است ، و اگر دعوت آن جناب را مقيد به اذن خدا كرد ، بدان جهت است كه به مساله بعثت و نبوت او اشاره كند .


و سراج منير بودنش به اين است ، كه آن جناب را طوري قرار داد كه مردم به وسيله او به سعادت خود و به راه نجاتشان از ظلمتهاي شقاوت و گمراهي هدايت شوند ، و بنابر اين ، تعبير مزبور از باب استعاره است ، و اينكه بعضي گفته‏اند : مراد از سراج منير ، قرآن است ،


ترجمة الميزان ج : 16ص :495


و تقدير آيه ذا سراج منير - صاحب سراجي منير است ، بيهوده خود را به زحمت انداخته‏اند .


و بشر المؤمنين بان لهم من الله فضلا كبيرا كلمه فضل به معناي عطا كردن بدون استحقاق گيرنده است ، و در جاي ديگر عطاي خود را توصيف كرده و فرموده : من جاء بالحسنة فله عشر امثالها ، و نيز فرموده : لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد ، كه در اين دو آيه بيان كرده كه او از ثواب آن قدر مي‏دهد ، كهيك مقدارش در مقابل عمل قرار مي‏گيرد ، و بيشترش در مقابل عملي قرار نمي‏گيرد ، و اين همان فضل است ، و در آيه شريفه هيچ دليلي نيست بر اينكه دلالت كند كه اين اجر زيادي مخصوص آخرت است .


و لا تطع الكافرين و المنافقين و دع اذاهم و توكل علي الله ... معناي اطاعت كافران و منافقان در اول سوره گذشت .


ودع اذاهم يعني آنچه به تو آزار مي‏رسانند رها كن ، و در مقام پي‏گيري آن برميا ، و خود را مشغول بدان مساز ، دليل بر اينكه معنايش اين است كه ما گفتيم ، جمله و توكل علي الله است ، يعني تو خود را در دفع آزار آنان مستقل ندان ، بلكه خدا را وكيل خود در اين دفع بدان ، و خدا براي وكالت كافي است .


بحث روايتي


در كافي به سند خود از ابن قداح ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفت : هيچ چيزي در عالم نيست مگر آنكه حد و اندازه‏اي دارد ، كه وقتي بدان حد رسيد تمام مي‏شود ، مگر ذكر خدا كه هيچ حدي برايش نيست ، كه بگويي وقتي از اين حد گذشت ديگر ذكر خدا خوب نيست ، خداي عز و جل واجباتي را واجب كرد كه هر كس آن واجبات را بجا آرد حدش را آورده ، مثلا ماه مبارك رمضان حد روزه واجب ، و حج خانه خدا ، حد آن است ، هر كس آن ماه را روزه بدارد ، و حج واجب را بجا بياورد ، حدش را آورده ، اما ذكر خدا چنين نيست ، چون خدا به اندك آن راضي نيست ، و براي زيادش هم حدي معين نكرده ، امام (عليه‏السلام‏) سپس اين آيه را تلاوت كرد : يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و


ترجمة الميزان ج : 16ص :496


سبحوه بكرة و اصيلا ، مجددا فرمود : به طوري كه مي‏بينيد در اين آيه براي ذكر ، حدي معين نفرموده .


آن گاه فرمود : پدرم كثير الذكر بود بارها من با او قدم مي‏زدم ، و مي‏ديدم كه مشغول ذكر است ، با او غذا مي‏خوردم ، مي‏ديدم مشغول ذكر است ، با مردم سخن مي‏گفت مع ذلك سخن با مردم او را از ذكر خدا باز نمي‏داشت ، و من بارها مي‏ديدم كه زبانش به سقف دهانش متصل است مي‏گويد : لا اله الا الله .


و نيز بارها ما را جمع مي‏كرد ، و وادارمان مي‏ساخت به گفتن ذكر ، تا آفتاب طلوع مي‏كرد ، و وادارمان مي‏كرد به اينكه هر كدام مي‏توانيم قرآن بخوانيم و هر كدام از خواندن قرآن عاجزيم ، ذكر بگوييم .


آري آن خانه‏اي كه ذكر خدا در آن بسيار شود ، بركتش بسيار مي‏شود ، و ملائكه در آن خانه حاضر ، و شيطانها دور مي‏گردند ، و آن خانه براي اهل آسمانها آنچنان درخشنده است كه ستارگان براي اهل زمين ، و خانه‏اي كه در آن قرآن خوانده نشود ، و ذكر خدا در آن نشود ، بركتش كم است ، و ملائكه از آن خانه گريزان ، و در عوض شيطانها در آن حاضر مي‏شوند .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم فرمود : آيا مي‏خواهيد شما را به بهترين اعمال خبر دهم ؟ عملي كه از نظر بالا بردن درجه شما از همه اعمال مؤثرتر است ، و درجه شما را بالاتر مي‏برد ، و از هر عملي ديگر نزد سلطان شما ، و مالكتان پاكيزه‏تر است ، و از درهم و دينار برايتان بهتر ، و حتي از اين هم برايتان بهتر است كه با دشمن خود بجنگيد ، شما ايشان را بكشيد و ايشان شما را بكشند ؟ اصحاب عرضه داشتند : بله ، بفرماييد ، فرمود : بسيار ذكر خداي عز و جل گفتن است .


آن گاه امام صادق (عليه‏السلام‏) اضافه كردند كه مردي نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد و عرضه داشت : بهترين اهل مسجد كيست ؟ فرمود آن كس كه بيشتر ذكر مي‏گويد .


و نيز رسول خدا فرمود : به هر كس زباني ذكرگو داده شد ، خير دنيا و آخرتش داده‏اند ، و در معناي آيه و لا تمنن تستكثر فرمود : آنچه از عمل خير كه براي خدا انجام مي‏دهي زياد مشمار ، و به نظرت جلوه نكند .


و در همان كتاب به سند خود از ابي المعزاء ( نام بقيه رجال حديث را انداخته )


ترجمة الميزان ج : 16ص :497


روايت كرده كه گفت : امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) فرمود : هر كس خدا را در نهان ذكر گويد ، خدا را ذكر بسيار گفته ، چون منافقين علني ذكر خدا مي‏گفتند ، و چون به خلوت مي‏رفتند ، به ياد خدا نبودند ، و خداي تعالي در باره ايشان فرموده : يراؤن الناس و لا يذكرون الله الا قليلا - با مردم ريا مي‏كنند ، و خدا را جز اندكي ذكر نمي‏گويند .


مؤلف : اين استفاده‏اي كه امام از آيه شريفه كرده ، استفاده لطيفي است ، ( چون آيه شريفه ذكر علني را اندك شمرده ، كه مفهومش اين مي‏شود كه ذكر سري ذكر كثير است ) .


و در خصال از زيد شحام روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليه‏السلام‏) فرمود : هيچ بلايي براي مؤمن سخت‏تر از اين سه بلاء نيست ، كه از سه نعمت محروم شود شخصي .


پرسيد : آن سه نعمت چيست ؟ فرمود : ياري مسلمان با آنچه خدا به او روزي كرده ، دوم انصاف دادن و خود را جاي ديگران فرض كردن ، و سوم زياد خدا را ذكر كردن ، البته منظور من از ذكر بسيار گفتن ، سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر تنها نيست ، هر چند كه آنهم ذكر خدا است ، و ليكن منظور من ذكر خدا در هنگام استفاده و بهره‏مندي از حلال او ، و باز ذكر خدا در هنگام برخورد به حرام او است .


و در الدر المنثور است كه احمد ، ترمذي ، بيهقي ، از ابي سعيد خدري روايت كرده‏اند كه گفت شخصي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيد : كدام يك از بندگان خدا در روز قيامت درجه بالاتري نزد خدا دارند ؟ فرمود : آنان كه ذكر خدا بسيار مي‏گويند .


من عرضه داشتم : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حتي از جهاد كنندگان در راه خدا هم بالاترند ؟ فرمود : آنها كه ذكر خدا مي‏گويند ، حتي از مجاهدي هم كه با شمشير خود جهاد كند، تا شمشيرش بشكند ، و خود غرق خون شود ، بالاترند .


و در كتاب علل به سند خود از عبد الله بن حسن ، از پدرش ، از جدش حسن بن علي (عليهماالسلام‏) روايت كرده كه فرمود : عده‏اي يهودي نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمدند ، از همه عالمترشان مسائلي از آن جناب پرسيد ، از جمله مسائلي كه پرسيد اين بود ، كه چرا تو را محمد ، احمد ، ابو القاسم ، بشير ، نذير ، و داعي ، ناميدند ؟ آن حضرت فرمود : اما مرا داعي خواندند ، چون من مردم را به دين پروردگار عز و جل خود مي‏خوانم ، و اما نذيرم


ترجمة الميزان ج : 16ص :498


خواندند ، چون كساني را كه از اطاعتم سر بر چينند از آتش دوزخ انذار مي‏دهم ، اما بشيرم ناميدند ، براي اينكه هر كس اطاعتم كند من او را به بهشت مژده مي‏دهم ... تا آخر .


و در تفسير قمي در ذيل آيه يا ايها النبي انا ارسلناك ... ودع اذاهم و توكل علي الله و كفي بالله وكيلا از معصوم نقل كرده كه فرمود : اين آيه در مكه و پنج سال قبل از هجرت نازل شد .



ترجمة الميزان ج : 16ص :499


يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِنَتِ ثُمَّ طلَّقْتُمُوهُنَّ مِن قَبْلِ أَن تَمَسوهُنَّ فَمَا لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونهَافَمَتِّعُوهُنَّ وَ سرِّحُوهُنَّ سرَاحاً جَمِيلاً(49) يَأَيُّهَا النَّبي إِنَّا أَحْلَلْنَا لَك أَزْوَجَك الَّتي ءَاتَيْت أُجُورَهُنَّ وَ مَا مَلَكَت يَمِينُك مِمَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَيْك وَ بَنَاتِ عَمِّك وَ بَنَاتِ عَمَّتِك وَ بَنَاتِ خَالِك وَ بَنَاتِ خَلَتِك الَّتي هَاجَرْنَ مَعَك وَ امْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَت نَفْسهَا لِلنَّبي‏ِ إِنْ أَرَادَ النَّبي أَن يَستَنكِحَهَا خَالِصةً لَّك مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَقَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضنَا عَلَيْهِمْ في أَزْوَجِهِمْ وَ مَا مَلَكت أَيْمَنُهُمْ لِكَيْلا يَكُونَ عَلَيْك حَرَجٌوَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً(50) × تُرْجِي مَن تَشاءُ مِنهُنَّ وَ تُئْوِي إِلَيْك مَن تَشاءُوَ مَنِ ابْتَغَيْت مِمَّنْ عَزَلْت فَلا جُنَاحَ عَلَيْكذَلِك أَدْني أَن تَقَرَّ أَعْيُنهُنَّ وَ لا يحْزَنَّ وَ يَرْضينَ بِمَا ءَاتَيْتَهُنَّ كلُّهُنَّوَ اللَّهُ يَعْلَمُ مَا في قُلُوبِكُمْوَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَلِيماً(51) لا يحِلُّ لَك النِّساءُ مِن بَعْدُ وَ لا أَن تَبَدَّلَ بهِنَّ مِنْ أَزْوَجٍ وَ لَوْ أَعْجَبَك حُسنهُنَّ إِلا مَا مَلَكَت يَمِينُكوَ كانَ اللَّهُ عَلي كلّ‏ِ شي‏ءٍ رَّقِيباً(52) يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوت النَّبي‏ِ إِلا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلي طعَامٍ غَيرَ نَظِرِينَ إِنَاهُ وَ لَكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَ لا مُستَئْنِسِينَ لحَِدِيثٍإِنَّ ذَلِكُمْ كانَ يُؤْذِي النَّبي فَيَستَحْي مِنكمْوَ اللَّهُ لا يَستَحْي مِنَ الْحَقّ‏ِوَ إِذَا سأَلْتُمُوهُنَّ مَتَعاً فَسئَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍذَلِكمْ أَطهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَّوَ مَا كانَ لَكمْ أَن تُؤْذُوا رَسولَ اللَّهِ وَ لا أَن تَنكِحُوا أَزْوَجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداًإِنَّ ذَلِكُمْ كانَ عِندَ اللَّهِ عَظِيماً(53) إِن تُبْدُوا شيْئاً أَوْ تخْفُوهُ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِكلّ‏ِ شي‏ءٍ عَلِيماً(54) لا جُنَاحَ عَلَيهِنَّ في ءَابَائهِنَّ وَ لا أَبْنَائهِنَّ وَ لا إِخْوَنهِنَّ وَ لا أَبْنَاءِ إِخْوَنهِنَّ وَ لا أَبْنَاءِ أَخَوَتِهِنَّ وَ لا نِسائهِنَّ وَ لا مَا مَلَكت أَيْمَنهُنَّوَ اتَّقِينَ اللَّهَإِنَّ اللَّهَ كانَ عَلي كلّ‏ِ شي‏ءٍ شهِيداً(55) إِنَّ اللَّهَ وَ مَلَئكتَهُ يُصلُّونَ عَلي النَّبي‏ِيَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا صلُّوا عَلَيْهِ وَ سلِّمُوا تَسلِيماً(56) إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسولَهُ لَعَنهُمُ اللَّهُ في الدُّنْيَا وَ الاَخِرَةِ وَ أَعَدَّ لهَُمْ عَذَاباً مُّهِيناً(57) وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَتِ بِغَيرِ مَا اكتَسبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَناً وَ إِثْماً مُّبِيناً(58) يَأَيهَا النَّبي قُل لأَزْوَجِك وَ بَنَاتِك وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيهِنَّ مِن جَلَبِيبِهِنَّذَلِك أَدْني أَن يُعْرَفْنَ فَلا يُؤْذَيْنَوَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً(59) × لَّئن لَّمْ يَنتَهِ الْمُنَفِقُونَ وَ الَّذِينَ في قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ في الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّك بِهِمْ ثُمَّ لا يجَاوِرُونَك فِيهَا إِلا قَلِيلاً(60) مَّلْعُونِينَأَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً(61) سنَّةَ اللَّهِ في الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلُوَ لَن تجِدَ لِسنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلاً(62)



ترجمة الميزان ج : 16ص :500


ترجمه آيات


اي كساني كه ايمان آورده‏ايد ، چون زنان مؤمن را نكاح كرديد و بعد طلاقشان داديد ، اگر قبل از نزديكي طلاق داده‏ايد ، لازم نيست عده طلاق شما را نگه دارند ، پس مي‏توانيد با آنان ازدواج كنيد ، و ( اگر بناي سازش نيست ) ، مي‏توانيد به صورتي خوش طلاق دهيد ( 49 ) .


اي پيامبر اسلام ! ما همسرانت را برايت حلال كرديم ، چه آنها كه حق شان را داده‏اي ، و چه آنها كه كنيز تو هستند ، و خدا به عنوان غنيمت نصيبت كرده ، و نيز دختران عمو ، و نيز دختران عمه ، و دختران دايي ، و دختران خاله‏هايت ، كه با تو مهاجرت كردند ، همه را برايت حلال كرديم ، و نيز زن مؤمن اگر خودش را به پيغمبر ببخشد ، و پيغمبر هم بخواهد با او ازدواج كند ، تنها اين نكاح بدون مهر براي اوست ، نه همه مؤمنين ، ما مي‏دانيم چه احكامي در باره همسران مؤمنين و كنيزهايشان واجب كرده‏ايم ، تا در اين باره حرجي بر تو نباشد ، و خدا همواره آمرزنده رحيم است ( 50 ) .


از آنان هر يك را بخواهي مي‏تواني قبول پيشنهاد را تاخير اندازي ، و هر يك را بخواهي مي‏تواني پيشنهاد ازدواجش را بپذيري ، و آن را هم كه قبلا طلاق گفته‏اي مي‏تواني بگيري ، اين به خوشنودي آنان ، و


ترجمة الميزان ج : 16ص :501


اينكه اندوهناك نشوند ، و اينكه به همه آنچه به آنان داده‏اي راضي شوند، نزديكتر است ، و خدا آنچه در دلهاي شماست مي‏داند ، و خدا داناي شكيبا است ( 51) .


بعد از آنچه برايت شمرديم ، ديگر هيچ زني برايت حلال نيست ، و نيز حلال نيست كه همسرانت را به همسري ديگر مبدل كني ، هر چند كه از كمال وي خوشت آيد ، مگر كنيزان ، و خدا بر هر چيز مراقب بوده است ( 52) .


اي كساني كه ايمان آورديد ! به خانه‏هاي پيغمبر در نياييد ، مگر آنكه شما را به طعامي دعوت كنند ، به شرطي كه به انتظار طعام زودتر نرويد ، بلكه وقتي شما را خواندند ، داخل شويد ، و چون طعام خورديد ، متفرق گرديد ، و آن جا را محل انس و گفتگو مكنيد ، كه اين ، پيغمبر را ناراحت مي‏كند ، او از شما خجالت مي‏كشد ، ولي خدا از بيان حق خجالت نمي‏كشد ، و چون از همسران او چيزي مي‏پرسيد ، از پشت پرده بپرسيد ، اين براي طهارت دل شما و دل آنان بهتر است ، و شما حق نداريد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را اذيت كنيد ، و بعد از مرگش با همسران او ازدواج نماييد ، اين كار تا ابد ممنوع است ، چون نزد خدا كاري عظيم است ( 53 ) .


چه آنكه چيزي را اظهار كنيد ، و چه پنهان داريد ، خدا به هر چيزي دانا است ( 54) .


هيچ حرجي براي همسران در خصوص نامبردگان زير نيست ، يعني لازم نيست خود را در برابر پدران ، فرزندان ، برادران ، و برادرزادگان ، پسران خواهران ، زنان ايشان و كنيزاني كه دارند بپوشانند ، و بايد كه از خدا بترسند ، كه خدا همواره بر هر چيزي شاهد و ناظر است ( 55 ) .


خدا و فرشتگان او بر پيامبر اسلام درود مي‏فرستند ، شما هم اي كساني كه ايمان آورده‏ايد بر او صلوات بفرستيد ، و آن طور كه بايد تسليم شويد ( 56) .


خدا آن كساني را كه او و پيامبرش را اذيت مي‏كنند ، در دنيا و آخرت لعنت كرده ، و عذابي خوار كننده براي ايشان مهيا نموده ( 57) .


و كساني كه مؤمنين و زنان مؤمن را بدون جرم اذيت مي‏كنند ، مرتكب بهتان و گناهي بزرگ مي‏شوند ( 58 ) .


هان اي پيامبر ! به همسرانت ، و دخترانت و زنان مؤمنين ، بگو تا جلباب خود پيش بكشند ، بدين وسيله بهتر معلوم مي‏شود كه زن مسلمانند ، در نتيجه اذيت نمي‏بينند ، و خدا همواره آمرزنده رحيم است ( 59) .


اگر منافقان و بيماردلان و گل‏آلودكنندگان جو مدينه ، دست بر ندارند ، تو را عليه آنان مامور مي‏كنيم ، تا ديگر جز مدتي كوتاه در مجاورتت نمانند ( 60) .


در حالي كه ملعون و رانده باشند ، به طوري كه هر جا ديده شوند كشته شوند ( 61) .



ترجمة الميزان ج : 16ص :502


سنت خدا در اقوام گذشته و قبل از اين نيز همين بود ، و تو هرگز سنت خدا را دگرگون نخواهي ديد ( 62) .


بيان آيات


اين آيات احكام متفرقي را متضمن است كه بعضي از آنها مخصوص رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و همسران او ، و بعضي ديگر مربوط به عموم مسلمانان است .


يا ايها الذين آمنوا ، اذا نكحتم المؤمنات ثم طلقتموهن من قبل ان تمسوهن فما لكم عليهن من عدة تعتدونها فمتعوهن و سرحوهن سراحا جميلا منظور از نكاح زنان ، عقد كردن آنان است ، و كلمه مس به معناي دخول و انجام دادن عمل زناشويي است .


و منظور از متعوهن اين است كه چيزي از مال به ايشان بدهند ، كه مناسب حال و شان ايشان باشد ، و كلمه تسريح به جميل ، به معناي اين است كه بدون نزاع و خصومت طلاق دهند .


و معناي آيه اين است كه : اي كساني كه ايمان آورده‏ايد ! وقتي زنان را طلاق مي‏دهيد ، بعد از آنكه با ايشان عقد ازدواج بسته‏ايد ، و قبل از اينكه عمل زناشويي با ايشان انجام داده باشيد ، ديگر لازم نيست زن مطلقه شما عده نگه دارد ، و بر شما واجب است كه اولا بدون خشونت و خصومت طلاق دهيد ، و در ثاني با چيزي از مال بهره‏مندشان كنيد .


اين آيه مطلق است ، و آن موردي را كه مهر براي زن معين كرده باشند ، و نيز موردي را كه معين نكرده باشند شامل است ، و خلاصه به اطلاقش شامل مي‏شود آنجا را هم كه مهر معين كرده‏اند ، و مي‏فرمايد هم بايد مهر بدهيد ، و هم به چيزي از مال بهره‏مندشان كنيد .


چون هر دو صورت را شامل بود ، آيه و ان طلقتموهن من قبل ان تمسوهن و قد فرضتم لهن فريضة فنصف ما فرضتم آن را مقيد به صورتي مي‏كند ، كه مهريه معين نكرده باشند ، چون آيه مزبور مي‏فرمايد : و چون زنان را قبل از آنكه عمل زناشويي انجام داده باشيد طلاق دهيد ، در صورتي كه مهر برايايشان معين كرده‏ايد ، تنها نصف مهر را مي‏برند ، آنگاه آيه مورد بحث در جايي حجت مي‏شود كه مهر معين نكرده باشند .


يا ايها النبي انا احللنا لك ازواجك اللاتي آتيت اجورهن ... خداي سبحان در اين آيه شريفه براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بيان


ترجمة الميزان ج : 16ص :503


مي‏كند از زنان آنچه من حلال كرده‏ام هفت طايفه‏اند ، طايفه اول : ازواجك اللاتي آتيت اجورهن كه مراد از اجور مهريه‏ها است ، طايفه دوم : و ما ملكت يمينك مما افاء الله عليك يعني كنيزاني كه به عنوان غنيمت و در جنگها خدا در اختيار شما قرار داد ، و اگر ملك يمين ( كنيز ) را مقيد به ما افاء الله عليك - آنچه خدا به عنوان غنيمت نصيب تو كرد ، نمود صرفا به منظور توضيح بود ، نه احتراز ، نظير تقييدي كه در ازدواج كرد ، و فرمود : همسراني كه مهرشان را داده‏اي .


سوم و چهارمين طايفه از زناني كه حلالند ، يعني مي‏توان با آنان ازدواج كرد ، و بنات عمك و بنات عماتك دختر عموها و دختر عمه‏هايند ، بعضي از مفسرين گفته‏اند : منظور از اين دو طايفه زنان قريشند .


پنجم و ششمين طايفه : و بنات خالك و بنات خالاتك دختران دايي و دختران خاله‏اند ، بعضي از مفسرين گفته‏اند يعني زنان بني زهره ، و قيد اللاتي هاجرن معك - آنهايي كه با تو هجرت كرده‏اند - به طوري كه در مجمع البيان گفته - مربوط به قبل از تحليل غير مهاجرات و نسخ آيه مورد بحث است ، يعني مربوط به ايامي است كه ازدواج آن جناب با غير زنان هجرت كرده حلال نبوده ، لذا در اين آيه فرموده : زنان نامبرده به شرطي بر تو حلالند كه با تو هجرت كرده باشند ، و گر نه ازدواج تو با آنان حرام است .


هفتم از زناني كه آن جناب مي‏توانسته با آنان ازدواج كند : و امراة مؤمنة ان وهبت نفسها للنبي ان اراد النبي ان يستنكحها زن مؤمنه‏اي است كه خود را به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ببخشد و آن جناب هم بخواهد با او ازدواج كند ، كه خداوند چنين زني را كه بخواهد بدون مهريه خود را در اختيار آن جناب بگذارد ، براي آن جناب حلال كرده است ، اگر بخواهد مي‏تواند با او ازدواج كند .


خالصة لك من دون المؤمنين - اين جمله اعلام مي‏دارد كه اين حكم - يعني حلال شدن زني براي مردي بصرف اينكه خود را به او ببخشد ، از خصايصي است كه مختص به آن جناب است ، و در مؤمنين جريان ندارد ، قد علمنا ما فرضنا عليهم في ازواجهم و ما ملكت ايمانهم اين جمله حكم اختصاص را تقرير مي‏كند و مي‏فرمايد : آنچه براي مؤمنين حلال و فرض كرديم مي‏دانيم كه چه زني و چه كنيزي بر آنان حلال شد .


لكيلا يكون عليك حرج - اين جمله حكمي را كه در صدر آيه بود ، و مي‏فرمود : انا احللنا لك تعليل مي‏كند ، ممكن هم هست تعليل ذيل آيه باشد ، و بفهماند كه چرا اين


ترجمة الميزان ج : 16ص :504


حكم مخصوص تو است ، ولي احتمال اول روشن‏تر به نظر مي‏رسد ، به خاطر اينكه مضمون آيه بيان رحمتهاي الهي نسبت به آن جناب ، و تنزيه ساحت مقدس او بود ، و آيه با دو كلمه غفور و رحيم ختم شد .


ترجي من تشاء منهن و تؤوي اليك من تشاء ... كلمه ترجي از مصدر ارجاء است ، كه به معناي تاخير و دور كردن است ، و در اينجا كنايه است از رد و نپذيرفتن ، و كلمه تؤوي از ايواء است ، كه به معناي اسكان دادن در مكان مي‏آيد ، و اين نيز كنايه است از پذيرفتن و به خود نزديك كردن .


سياق آيات دلالت دارد بر اينكه مراد از اين كلام اين است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مخير است در قبول و يا رد آن زني كه خود را به وي بخشيده .


و من ابتغيت ممن عزلت فلا جناح عليك - كلمه ابتغاء به معناي طلب است ، و معناي جمله اين است كه اگر يكي از آنهايي كه بعد از آنكه خود را به تو بخشيد رد كردي ، دو باره خواستي بپذيري منعي بر تو نيست ، مي‏تواني بپذيري ، نه گناهي دارد ، و نه سرزنش مي‏شوي .


و ممكن هم هست جمله مورد بحث اشاره باشد به مساله تقسيم بين همسران ، و اينكه آن جناب مي‏تواند اصلا خود را در بين همسرانش تقسيم نكند ، و مقيد نسازد كه هر شب به خانه يكي برود ، و به فرضي هم كه تقسيم كرد ، مي‏تواند اين تقسيم را به هم بزند ، و يا نوبت كسي را كه مؤخر است مقدم ، و آن كس را كه مقدم است مؤخر كند ، و يا آنكه اصلا با يكي از همسران متاركه كند ، و قسمتي به او ندهد ، و يا اگر متاركه كرده ، دو باره او را به خود نزديك كند ، و اين معنا با جمله و من ابتغيت ممن عزلت فلا جناح عليك ذلك ادني ... نزديك‏تر است ، و بهتر مي‏سازد ، چون حاصل آن اين است كه : اگر همسري را كه قبلا كنار زده بودي ، دو باره بخواهي نزديك سازي ، مي‏تواني ، و هيچ حرجي بر تو نيست ، و بلكه اين بهتر و نزديك‏تر است به اينكه چشمشان روشن شود ، يعني خوشحال شوند ، و راضي گردند به آنچه تو در اختيارشان قرار داده‏اي ، و خدا آنچه در دلهاي شماست مي‏داند ، چون آنكه قسمتش را پيش انداخته‏اي خوشحال ، و آنكه عقب انداخته‏اي به اميد روزي مي‏نشيند كه قسمتش جلو بيفتد .


و كان الله عليما حليما - يعني خدا مصالح بندگان خود را مي‏داند ، و چون حليم است در عقوبت آنان عجله نمي‏كند .


در اين آيه اقوال مختلف ديگري هست كه آنچه ما گفتيم با سياق آيه ، و سياق آيات


ترجمة الميزان ج : 16ص :505


سابق بر آن سازگارتر است ، رواياتي هم كه از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) رسيده ، همين معنا را تاييد مي‏كند ، و به زودي آن روايات از نظر خواننده خواهد گذشت .


لا يحل لك النساء من بعد و لا ان تبدل بهن من ازواج و لو اعجبك حسنهن ... ظاهر آيه به فرضي كه مستقل از ماقبل باشد ، و اتصال بدان نداشته باشد ، اين است كه زنان را بر آن جناب حرام مي‏كند ، مگر آن زني كه آن جناب مختارش كند ، و آن زن خدا را اختيار كند ، اين كه فرمود : جايز نيست زنان را عوض كني ، خود مؤيد اين احتمال است .


و ليكن اگر فرض شود كه متصل به ماقبل است كه مي‏فرمايد : انا احللنا لك ... ، در اين صورت مفادش تحريم ماسواي شش طايفه‏اي است كه قبلا شمرد .


و در بعضي روايات از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) آمده كه مراد از آيه شريفه تحريم آن زناني است كه در آيه حرمت عليكم امهاتكم و بناتكم نام برده شده‏اند .


پس معناي كلمه بعد در جمله لا يحل لك النساء من بعد بعد از زناني است كه خدا و رسول را برگزيدند ، كه همان نه زن نامبرده‏اند ، و يا بعد از آنانكه در آيه انا احللنا لك برايت شمرديم مي‏باشد ، و يا بعد از زنان حلالي كه برايت معين كرديم ، كه بنا به احتمال سوم مقصود زنان محرم خواهد بود .


و لا ان تبدل بهن من ازواج - يعني و ديگر نمي‏تواني بعضي از همسرانت را طلاق گفته و به جاي آنان همسراني ديگر بگيري الا ما ملكت يمينك يعني مگر كنيزكان ، و اين استثناء از صدر آيه است ، كه مي‏فرمود : لا يحل لك النساء .


و كان الله علي كل شي‏ء رقيبا معناي اين جمله روشن است ، و منظور از آن تحذير ، و زنهار دادن مردم است از مخالفت .


يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبي الا ان يؤذن لكم ... من الحق كلمه الا استثناء از نهي است ، و جمله الي طعام متعلق است به اذن ، و جمله غير ناظرين انيه معنايش اين است كه منتظر ورود ظرف طعام نباشيد ، و خلاصه زياد مزاحم او نشويد ، كه به انتظار رسيدن طعام زودتر از موعد حاضر شويد ، و در نتيجه وقت بيشتري از او تلف كنيد .


جمله و لكن اذا دعيتم فادخلوا فاذا طعمتم فانتشروا - وقتي دعوت مي‏شويد داخل خانه‏اش بشويد ( نه قبل از موعد ) ، و وقتي غذا خورديد متفرق شويد اين


ترجمة الميزان ج : 16ص :506


وظيفه را بيان مي‏كند ، و جمله و لا مستانسين لحديث - و منزل او را محل انس و گفت و شنود قرار ندهيد عطف است بر جمله غير ناظرين انيه و جمله حاليه‏اي است بعد از جمله حاليه ديگر ، كه مجموعا مي‏فهماند ، نه قبل از طعام به انتظار رسيدن طعام در آنجا بنشينيد ، و نه بعد از صرف طعام جا خوش كرده و منزل او را محل انس و نقالي قرار دهيد .


ان ذلكم كان يؤذي النبي فيستحيي منكم - اين عمل شما هميشه باعث اذيت پيغمبر است ، و او شرم مي‏كند از شما كه بگويد بيرون شويد اين جمله نهي قبلي را كه مي‏فرمود : در منزل وي زياد ننشينيد ، تعليل مي‏كند ، و مي‏فرمايد علتش اين است كه اين عمل شما مايه اذيت پيغمبر است و او از شما شرم دارد ، كه تقاضا كند بيرون شويد ، و الله لا يستحيي من الحق - و خدا از بيان حق شرم نمي‏كند و حق در اينجا همان خاطر نشان ساختن ، و اعلام اين معنا است ، كه پيغمبر از طرز رفتار شما ناراحت مي‏شود ، و نيز حق عبارت است از همان ادب لايقي كه قبلا به مردم ياد داد .


و اذا سالتموهن متاعا فسئلوهن من وراء حجاب ذلكم اطهر لقلوبكم و قلوبهن ضمير هن به همسران رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر مي‏گردد ، و در خواست متاع از ايشان ، كنايه است از اينكه مردم با ايشان در باره حوائجي كه دارند سؤال كنند ، و معنايش اين است كه اگر به خاطر حاجتي كه برايتان پيش آمده ، ناگزير شديد با يكي از همسران آن جناب صحبتي بكنيد ، از پس پرده صحبت كنيد ، ذلكم اطهر لقلوبكم و قلوبهن اين جمله مصلحت حكم مزبور را بيان مي‏كند ، و مي‏فرمايد : براي اينكه وقتي از پشت پرده با ايشان صحبت كنيد ، دلهايتان دچار وسوسه نمي‏شود ، و در نتيجه اين رويه ، دلهايتان را پاكتر نگه مي‏دارد .


و ما كان لكم ان تؤذوا رسول الله و لا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابدا ... شما را نمي‏سزد كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را با مخالفت كردن دستوراتش - چه آنها كه در خصوص همسرانش داده ، و چه غير آنها - او را اذيت كنيد ، و نيز سزاوار نيست كه شما بعد از در گذشت او با يكي از همسرانش ازدواج كنيد ، چون اين عمل نزد خدا جرمي است بزرگ .


در اين آيه اشعاري هست به اينكه گويا بعضي از مسلمانان گفته‏اند كه بعد از در گذشت او همسرانش را مي‏گيريم ، و به طوري كه در بحث روايتي آينده خواهيد خواند ، همينطور هم بوده .



ترجمة الميزان ج : 16ص :507


ان تبدوا شيئا او تخفوه فان الله كان بكل شي‏ء عليما معناي اين آيه روشن است ، و در حقيقت تنبيهي است با لحن تهديد عليه كساني كه آن جناب را اذيت مي‏كرده‏اند ، و يا مي‏گفته‏اند كه پس از وي با فلان همسرش ازدواج خواهيم كرد .


لا جناح عليهن في آبائهن ... ضمير عليهن باز به همسران آن جناب بر مي‏گردد ، و در حقيقت آيه شريفه در معناي استثنايي است از عموميت حكم حجاب ، مي‏فرمايد : اينكه گفتيم مسلمانها بايد از پس حجاب با ايشان گفتگو كنند ، شامل پدران ، فرزندان ، و برادران ، برادر زادگان ، خواهر زادگان ، و خلاصه محرمهاي ايشان نمي‏شود ، نامبردگان مي‏توانند بدون حجاب با آنان گفتگو كنند بعضي از مفسرين گفته‏اند : اگر عموها و داييهاي آنان را نام نبرد ، براي اين است كه ممكن بود عموي يكي از زنان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بعد از گفتگوي با او برود ، و براي پسرش تعريف كند ، كه برادر زاده و يا خواهرزاده من فلاني چنين و چنان است .


و نيز زنان قوم و خويش ايشان را نيز استثناء كرده ، و اينكه فرموده : زنان ايشان ، اشاره دارد به اينكه مراد از زنان ايشان تنها آن زنان از فاميل ايشان است كه ايمان داشته باشند، نه كفار ، همچنان كه در تفسير كلمه او نسائهن نيز اين معنا خاطر نشان شده ، و نيز از كساني كه استثناء شده‏اند ، كنيزان و غلامان خود ايشان است .


و اتقين الله ان الله كان علي كل شي‏ء شهيدا - در اين جمله حكم مذكور تاكيد شده ، و بخصوص از جهت التفاتي كه از غيبت به خطاب شده ، و با اينكه سياق قبل از اين جمله زنان را غايب گرفته بود ، در اين جمله خطاب به خود ايشان كرده ، كه و اتقين الله - از خدا بترسيد اين تاكيد روشن‏تر به چشم مي‏خورد .


ان الله و ملئكته يصلون علي النبي يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليماقبلا گفتيم كه كلمه صلوة در اصل به معناي انعطاف بوده ، و صلات خدا بر پيغمبر به معناي انعطاف او به وي است ، به وسيله رحمتش ، البته انعطافي مطلق ، چون در آيه شريفه


ترجمة الميزان ج : 16ص :508


صلات را مقيد به قيدي نكرده ، و همچنين صلات ملائكه او بر آن جناب ، انعطاف ايشان است بر وي ، به اينكه او را تزكيه نموده و برايش استغفار كنند ، و صلات مؤمنين بر او انعطاف ايشان است به وسيله درخواست رحمت براي او .


و در اينكه قبل از امر به مؤمنين كه بر او صلوات بفرستيد ، نخست صلات خود و ملائكه خود را ذكر كرده ، دلالتي هست بر اينكه صلوات مؤمنين بر آن جناب به پيروي خداي سبحان ، و متابعت ملائكه اوست ، و اين خود نهي آينده را تاكيد مي‏كند .


از طريق شيعه و سني هم روايت بسيار زياد رسيده ، در اينكه طريق صلوات فرستادن مؤمنين بر آن جناب ، اين است كه از خدا بخواهند بر او و آل او صلوات بفرستد .


ان الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا و الآخرة و اعد لهم عذابا مهينا همه مي‏دانيم كه خداي تعالي منزه است از اينكه كسي او را بيازارد ، و يا هر چيزي كه بويي از نقص و خواري داشته باشد به ساحت او راه يابد ، پس اگر در آيه مورد بحث مي‏بينيم كه خدا را در اذيت شدن با رسولش شريك كرده مي‏فهميم كه خواسته است از رسول خود احترام كرده باشد ، و نيز اشاره كند به اينكه هر كس قصد سويي نسبت به رسول كند ، در حقيقت نسبت به خدا هم كرده ، چون رسول بدان جهت كه رسول است ، هدفي جز خدا ندارد ، پس هر كس او را قصد كند ، چه به خير و چه به سوء ، خدا را قصد كرده است .


در آيه مورد بحث افرادي كه در صدد بر مي‏آيند كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را اذيت كنند ، به لعنت در دنيا و آخرت وعده داده شده‏اند ، و لعنت به معناي دور كردن از رحمت است ، و چون رحمتمخصوص به مؤمنين ، عبارت است از هدايت به سوي عقايد حق ، و ايمان حقيقي و بدنبال آن عمل صالح ، در نتيجه دوري از رحمت در دنيا ، به معناي محروميت او از اين هدايت است ، و اين محروم ساختن جنبه كيفر دارد ، و در نتيجه همان طبع قلوبي است كه در آيه لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسية و آيه و لكن لعنهم الله بكفرهم فلا يؤمنون الا قليلا و آيه اولئك الذين لعنهم الله ، فاصمهم و اعمي ابصارهم به آن اشاره نموده ، و آيه شريفه مورد بحث با اين آيات منطبق است .



ترجمة الميزان ج : 16ص :509


اين معناي لعنت در دنيا ، و اما لعنت درآخرت به معناي دور كردن از رحمت قرب است ، كه باز در جاي ديگر فرموده : كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون .


در آيه مورد بحث بعد از لعنت آزار كنندگان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در دنيا و آخرت اين تهديد را كرده كه براي آنان و براي آخرتشان عذابي خوار كننده تهيه كرده است .


و اگر عذابشان را به وصف خوار كننده توصيف كرده ، بدان جهت است كه تلافي استكبار آنان باشد ، چون اينان در دنيا ، خدا و رسول را اهانت مي‏كردند ، در مقابل اين رفتارشان عذابشان خوار كننده خواهد بود .


و الذين يؤذون المؤمنين و المؤمنات بغير ما اكتسبوا فقد احتملوا بهتانا و اثما مبينا در اين آيه ايذاء مؤمنين و مؤمنات را در گناه بودن ، مقيد كرده به قيد بغير ما اكتسبوا - بدون اينكه تقصيري كرده باشند و اين براي آن است كه شامل صورت قصاص و حد شرعي ، و تعزير نشود ، چون ايذاي مؤمنين و مؤمنات ، در اين چند صورت گناه نيست ، زيرا خود شارع اجازه داده ، تا مظلوم از ظالم خود قصاص بگيرد ، و به حاكم شرع اجازه داده تا بعضي از گنهكاران را حد بزند ، و بعضي ديگر را تنبيه كند .


و اما در غير اين چند صورت خداي تعالي آزار مؤمنين و مؤمنات را احتمال ( و زير بار و بال رفتن ) بهتان و اثم مبين خوانده .


و بهتان عبارت است از دروغ بستن به كسي در پيش روي خود او ، و اگر ايذاي مؤمنين را بهتان خوانده ، وجهش اين است كه آزار دهنده مؤمنين حتما پيش خودش علتي براي اين كار درست كرده ، علتي كه از نظر او جرم است ، مثلا پيش خودش گفته : فلاني چرا چنين گفت ؟ و چرا چنين كرد ؟ گفته و كرده او را جرم حساب مي‏كند ، در حالي كه در واقع جرمي نيست ، و اين همان دروغ بستن ، و نسبت جرم به بي گناهي دادن است ، و گفتيم كه اين طور نسبت دادن بهتان است .


و اگر آن را اثم مبين خواند ، بدين جهت است كه گناه بودن افتراء و بهتان ، از چيزهايي است كه عقل انسان آن را درك مي‏كند ، و احتياجي ندارد به اينكه از ناحيه شرع نهيي در مورد آن صادر شود .


يا ايها النبي قل لازواجك و بناتك و نساء المؤمنين يدنين عليهن من جلابيبهن ... كلمه جلابيب جمع جلباب است ، و آن جامه‏اي است سرتاسري كه تمامي بدن را


ترجمة الميزان ج : 16ص :510


مي‏پوشاند ، و يا روسري مخصوصي است كه صورت و سر را ساتر مي‏شود ، و منظور از جمله پيش بكشند مقداري از جلباب خود را ، اين است كه آن را طوري بپوشند كه زير گلو و سينه‏هايشان در انظار ناظرين پيدا نباشد .


ذلك ادني ان يعرفن فلا يؤذين - يعني پوشاندن همه بدن به شناخته شدن به اينكه اهل عفت و حجاب و صلاح و سدادند نزديك‏تر است ، در نتيجه وقتي به اين عنوان شناخته شدند ، ديگر اذيت نمي‏شوند ، يعني اهل فسق و فجور متعرض آنان نمي‏گردند .


بعضي از مفسرين در معناي آن گفته‏اند : اين پوشيدگي ، نزديك‏تر بودن ايشان به مسلمان بودن و آزاد بودن را مي‏شناساند ، چون زنان غير مسلمان ، و نيز كنيزان در آن دوره حجاب نداشتند ، و حجاب علامت زنان مسلمان بود ، و در نتيجه كسي متعرض آنان نمي‏شد ، و حتي كسي نمي‏پنداشت كه ايشان كنيز و يا غير مسلمانند ، و از ملت يهود و نصاري هستند ليكن معناي اول به ذهن نزديك‏تر است .


لئن لم ينته المنافقون و الذين في قلوبهم مرض و المرجفون في المدينة لنغرينك بهم ... كلمه انتهاء به معناي امتناع از عملي و ترك كردن آن است ، و كلمه مرجفون جمع اسم فاعل از ارجاف است ، و ارجاف به معناي اشاعه باطل ، و در سايه آن استفاده‏هاي نامشروع بردن است ، و يا حداقل مردم را دچار اضطراب كردن است .


و كلمه لنغرينك از اغراء است ، و اغراء به معناي تحريك كسي است به انجام عملي .


و معناي آيه اين است كه : سوگند مي‏خورم ، اگر منافقين و بيماردلان دست از فساد انگيزي بر ندارند ، و كساني كه اخبار و شايعات دروغي در بين مردم انتشار مي‏دهند ، تا از آب گل‏آلود اغراض شيطاني خود را بدست آورند ، و يا حداقل در بين مسلمانان دلهره و اضطراب پديد آورند ، تو را مامور مي‏كنيم تا عليه ايشان قيام كني ، و نگذاري در مدينه در جوارت زندگي كنند ، بلكه از اين شهر بيرونشان كني ، و جز مدتي كم مهلتشان ندهي ، و منظور از اين مدت كم فاصله بين مامور شدن ، و ماموريت را انجام دادن است .


ملعونين اين ما ثقفوا اخذوا و قتلوا تقتيلا كلمه ثقفوا مجهول ماضي از ماده ثقف است ، كه به معناي ادراك ، و ظفر


ترجمة الميزان ج : 16ص :511


يافتن به چيزي است ، و جمله مورد بحث حاليه است ، كه حال منافقين و آن دو طايفه ديگر را بيان مي‏كند ، و حاصل مجموع اين حال و آن صاحب حال ، اين مي‏شود كه اگر سه طايفه مذكور دست از فساد برندارند ، تو را عليه آنان مي‏شورانيم ، در حالي كه اين سه طايفه هر جا كه يافت شوند ملعون باشند ، و خونشان براي همه مسلمانان هدر باشد .


سنة الله في الذين خلوا من قبل و لن تجد لسنة الله تبديلا كلمه سنة به معناي طريقه معمول و رايج است ، كه به طبع خود غالبا يا دائما جاري باشد .


خداي سبحان مي‏فرمايد : اين عذاب و نكالي كه به منافقين و آن دو طايفه ديگر وعده داديم و گفتيم كه تبعيدشان مي‏كنيم و خونشان را هدر مي‏سازيم ، سنتي است از خدا كه در امتهاي پيشين نيز جاري ساخته ، هر وقت قومي به راه فساد انگيزي و ايجاد فتنه افتادند ، و خواستند تا بمنظور استفاده‏هاي نامشروع ، در بين مردم اضطراب افكنده ، تا در طغيان و سركشي بي مانع باشند ، ما آنان را به همين طريق گرفتيم ، و تو هرگز دگرگوني در سنت خدا نخواهي يافت ، پس در شما امت همان جاري مي‏شود كه در امتهاي قبل از شما جاري شد .


بحث روايتي


در كتاب فقيه آمده كه عمرو بن شمر ، از جابر ، از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرد كه در ذيل كلام خداي عز و جل ثم طلقتموهن من قبل ان تمسوهن فما لكم عليهن من عدة تعتدونها فمتعوهن و سرحوهن سراحا جميلا فرموده : متعوهن معنايش اين است كه تا آن جا كه مي‏توانيد به ايشان نيكي كنيد ، چون زن طلاق گرفته با نكبت ، وحشت ، اندوه بزرگ ، و شماتت دشمنان ، به خانه خود بر مي‏گردد ، و چون خدا خودش كريم و با حياء است ، اهل كرامت و حياء را دوست مي‏دارد ، و گرامي‏ترين شما كسي است كه نسبت به همسر خود كرامت و بزرگواري بيشتري داشته باشد .


و در كافي به سند خود از حلبي ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده ، كه در پاسخ اين مساله كه مردي همسرش را قبل از آنكه عمل زناشويي با وي انجام دهد طلاق داده ، فرمود : اگر مهرش را معين كرده ، نصف آن را بايد بدهد ، و اگر معين نشده ، بايد به مقدار پولي


ترجمة الميزان ج : 16ص :512


كه معمولا به مثل چنين زني مي‏دهند ، او را بهره‏مند سازد .


مؤلف : روايات در اين معنا بسيار است ، و همه آنها بر اين اساس صحيح است كه همانطور كه در تفسير آيه گفتيم - آيه شريفه با آيه سوره بقره تخصيص خوردهباشد .


و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد ، از حبيب بن ثابت روايت كرده كه گفت : مردي نزد علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) آمد ، و از او در باره شخصي سؤال كرد كه گفته است اگر من با فلان زن ازدواج كنم او خود بخود مطلقه باشد ، حال آيا مي‏تواند با او ازدواج كند ؟ فرمود : اين سخن او هيچ اثري ندارد ، چون طلاق بعد از ازدواج است ، و قبل از ازدواج اثري ندارد ، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود : يا ايها الذين آمنوا اذا نكحتم المؤمنات ثم طلقتموهن .


مؤلف : اين روايت را صاحب مجمع البيان نيز از حبيب بن ثابت از آن جناب نقل كرده .


و نيز در الدر المنثور است كه ابن ماجه ، و ابن مردويه ، از مسور بن مخرمه ، از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده‏اند كه فرمود : طلاق قبل از نكاح ، و آزاد كردن برده قبل از مالك شدن وي ، باطل است و اثري ندارد .


مؤلف : مثل اين را از جابر و عايشه از آن جناب روايت كرده .


و در كافي به سند خود از حضرمي ، از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ذيل آيه يا ايها النبي انا احللنا لك ازواجك در پاسخ كسي كه پرسيد : خداوند چند همسر را براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حلال كرد ؟ فرمودند : هر چه مي‏خواست مي‏توانست بگيرد .


و در همان كتاب به سند خود از حلبي ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفت : از آن جناب پرسيدم كه معناي آيه لا يحل لك النساء من بعد و لا ان تبدل بهن من


ترجمة الميزان ج : 16ص :513


ازواج چيست ؟ فرمود : براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) جايز بود كه هر قدر مي‏خواست زن بگيرد ، از دختران عموها و عمه‏ها ، و دختران دايي‏ها و دختران خاله‏ها ، با داشتن زناني كه با خود او مهاجرت كردند .


و نيز حلال بود براي او اينكه با همسران مؤمنين ( البته بعد از طلاق يا بعد از مرگ شوهرشان ) ، بدون مهر ازدواج كند ، و اين جنبه بخشش و هبه را داشت ، كه زني خود را به او مي‏بخشيد ، و اين از خصايص آن جناب بود ، و بر ساير مسلمانان جايز نيست و نمي‏توانند بدون مهر زن بگيرند .


اين خصيصه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) همان است كه قرآن در جمله و امراة مؤمنة ان وهبت نفسها للنبي بدان اشاره مي‏كند .


و در الدر المنثور است كه ابن سعد ، ابن ابي شيبه ، عبد بن حميد ، ابن جرير ، ابن منذر ، و طبراني ، از علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) روايت كرده‏اند ، كه در ذيل جمله و امراة مؤمنة فرمود : اين جمله در باره‏ام شريك ازدي نازل شد ، كه خود را به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بخشيد .


مؤلف : روايت شده كه نام آن زن خوله دختر حكيم بوده ، و نيز آمده كه ليلي دختر حطيم بوده ، و نيز آمده كه وي ميمونه بود ، و ظاهرا زناني چند بوده‏اند كه خود را به آن جناب بخشيده‏اند .


و در كافي با ذكر سند ، از محمد بن قيس ، از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : زني از انصار نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد ، و عرضه داشت : يا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هر چند رسم نيست كه زن به خواستگاري شوهر رود ، ولي من از آن جايي كه زني رسيده هستم ، و سالها است كه شوهر ندارم ، و فرزند دار نشده‏ام ، آيا شما ميل داري مرا بگيري ؟ اگر حاجتي به من داشته باشي ، من خود را به تو مي‏بخشم ، در صورتي كه قبول كني ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روي خوش به او نشان داد ، و دعاي خير كرد .


آن گاه فرمود : اي خواهر انصار ، خدا از ناحيه رسول خود به همه شما جزاي خير دهد ، مردان شما مرا ياري كردند ، و زنانشان به من رغبت نمودند ، حفصه ( دختر عمر و همسر آن


ترجمة الميزان ج : 16ص :514


جناب ) به آنزن گفت : چقدر حياي تو كم است ، و چقدر پر رو و بي اختياري در مقابل مردان ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اي حفصه دست از او بردار كه او از تو بهتر است ، براي اينكه او به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رغبت كرده ، و تو او را سرزنش مي‏كني ، و از او عيب مي‏گيري .


آن گاه به آن زن فرمود : برگرد ، خدا رحمتت كند ، برگرد كه خدا بهشتش را بر تو واجب كرد ، به همين جهت كه در من رغبت كردي و دوستدار من شدي ، و مرا خوشحال ساختي ، به زودي خبر من به تو خواهد رسيد ان شاء الله .


دنبال اين ماجرا بود كه آيه و امراة مؤمنة ان وهبت نفسها للنبي ان اراد النبي ان يستنكحها خالصة لك من دون المؤمنين نازل شد ، آن گاه امام فرمود : خدا با اين پيامش اين عمل را كه زني خود را به پيامبر هبه كند براي آن جناب حلال كرد ، ولي براي غير او حلال نكرد .


و در مجمع البيان گفته بعضي گفته‏اند كه : وقتي آن زن خود را به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بخشيد ، عايشه گفت : زنان را چه شده كه خود را بدون مهر مي‏بخشند ؟ پس اين آيه نازل شد ، و عايشه گفت : چقدر خدا موافق ميل تو عمل مي‏كند ؟ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : تو هم اگر خدا را اطاعت كني ، به ميل و خواهش تو هم عمل مي‏كند .


و نيز در مجمع البيان در ذيل جمله ترجي من تشاء منهن و تؤوي اليك من تشاء از امام ابي جعفر ، و امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل كرده كه فرمودند : هر يك را كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ارجاء مي‏كرد در حقيقت طلاقش داده بود ، و هر يك را كه منزل مي‏داد نگهش داشته بود .


و در كافي به سند خود از حضرمي ، از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ذيل آيه لا يحل لك النساء من بعد فرمود : منظور اين است كه : بعد از آنكه در آيه حرمت عليكم امهاتكم و بناتكم و اخواتكم و عماتكم و خالاتكم ... عده‏اي از زنان حرام شدند ديگر بر تو حلال نيست كه با يكي از آنان ازدواج كني .


چون اگر معناي آيه آن طور بود كه مردم مي‏گويند ، بايد زناني كه بر شما حلال است بر آن جناب حلال نباشد ، چون شما مي‏توانيد زن خود را عوض كنيد ، يكي را طلاق داده يكي


ترجمة الميزان ج : 16ص :515


ديگر را بگيريد ، آن وقت چگونه ممكن است اين عمل براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) جايز نباشد ؟ پس معناي آيه آن نيست كه مردم مي‏گويند ، بلكه خداي عز و جل براي پيامبرش حلال كرده كه هر زني راخواست بگيرد ، تنها آنهايي را كه در آيه سوره نساء نام برده بر او و همه مسلمانان حرام كرده است .


و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد ، ابن منذر ، و ابن ابي حاتم ، از طريق علي بن زيد ، از حسن روايت كرده ، كه در ذيل جمله و لا ان تبدل بهن من ازواج گفته است : خداي تعالي در اين آيه زنان را بر آن جناب حرام كرد ، مگر همان نه نفري كه تا روز رحلتش داشت .


علي مي‏گويد : من اين شنيده خود را ، به علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) گفتم ، فرمود : آن جناب اگر مي‏خواست مي‏توانست غير از آن نه نفر ، زنان ديگري را بگيرد .


و در روايت عبد بن حميد به اين عبارت آمده : آن جناب باز هم مي‏توانست غير از آن نه نفر زنان ديگر بگيرد .


و در تفسير قمي است كه فرمود : اما اينكه خداي عز و جل فرموده : يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبي الا ان يؤذن لكم سبب نزولش اين بود كه چون رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با زينب دختر جحش ازدواج كرد ، و او را دوست مي‏داشت ، پس وليمه‏اي درست كرد و اصحابش را به آن وليمه دعوت كرد ، و اصحاب بعد از خوردن غذا دوست مي‏داشتند بنشينند ، و با هم گفتگو كنند ، و آن جناب دلش مي‏خواست ميهمانان خانه را براي او و همسرش خلوت كنند ، پس خداي عز و جل اين آيه را فرستاد كه : اي كساني كه ايمان آورده‏ايد ! داخل خانه‏هاي رسول نشويد ، مگر بعد از آنكه به شما اجازه داده شود ، چون قبلا بدون اجازه هم داخل مي‏شدند ، و اين آيه اين كار را منع كرد ، و نيز گفتگو كردن با همسران آن جناب را بدون پرده و حائل منع نمود .


مؤلف : تفصيل اين قصه به چند طريق مختلف از انس روايت شده .


و در الدر المنثور است كه ابن سعد ، از صالح بن كيسان ، روايت كرده كه گفت : حجاب همسران رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در ذي القعده سال پنجم از هجرت


ترجمة الميزان ج : 16ص :516


نازل شد .


مؤلف : اين حديث را ابن سعد ، از انس نيز روايت كرده ، و در آن آمده كه سال پنجم همان سالي است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با زينب ازدواج كرد .


و نيز در آن كتاب در ذيل آيه و ما كان لكم ان تؤذوا آمده كه ابن ابي حاتم از سدي روايت كرده كه گفت : به ما چنين رسيده ، كه طلحة بن عبيد الله گفته : محمد ما را از گرفتن دختر عموهايمان منع مي‏كند ، آن وقت بعد از ما زنان ما را مي‏گيرد ؟ ! ما هم صبر مي‏كنيم تا او بميرد ، زنان او را بعد از او مي‏گيريم ، پس آيه مورد بحث درباره‏اش نازل شد .


مؤلف : در اينكه آيه مذكور در باره اين قصه نازل شده ، چند روايت رسيده ، كه در بعضي از آنها آمده كه : منظور طلحه ، عايشه ، و ام سلمه بوده .


و در كتاب ثواب الاعمال از ابي المعزا از حضرت ابي الحسن (عليه‏السلام‏) روايتي نقل شده كه در ضمن حديثي كه از آن جناب سؤال شد معناي صلوات خدا و صلات ملائكه و صلات مؤمن بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چيست ؟ فرموده : صلات خدا ، رحمت خدا است ، و صلات ملائكه ، تزكيه ايشان وي راست ، و صلات مؤمن دعايشان براي او است .


و در كتاب خصال ، از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) در ضمن حديث معروف به اربع مائة ( چهار صد ) آمده كه فرمود : صلوات را بر محمد و آل او بفرستيد كه خداي تعالي دعاي شما را هنگامي كه نام محمد را ببريد ، و حق او را رعايت كنيد ، مستجاب مي‏كند ، پس وقتي مي‏خوانيد ان الله و ملائكته يصلون علي النبي چه در نماز آن را بخوانيد ، و چه در غير نماز ، صلوات را بفرستيد .


و در الدر المنثور است كه : عبد الرزاق ، ابن ابي شيبه ، احمد ، عبد بن حميد ، بخاري ، مسلم ، ابو داوود ، ترمذي ، نسائي ، ابن ماجه ، و ابن مردويه ، از كعب بن عجره ، روايت كرده كه گفت : مردياز رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيد : ما سلام كردن به تو را فهميديم كه چگونه است ، بفرماييد ببينم صلوات را چگونه بفرستيم ؟ فرمود : بگو اللهم صل علي محمد و علي آل محمد كما صليت علي آل ابراهيم انك حميد مجيد اللهم بارك علي محمد و علي


ترجمة الميزان ج : 16ص :517


آل محمد كما باركت علي ابراهيم انك حميد مجيد .


مؤلف : سيوطي در الدر المنثور غير از اين حديث هجده حديث ديگر آورده ، كه همه دلالت دارند بر اينكه بايد آل را نيز در صلات اضافه نمود ، يعني بايد گفت : اللهم صل علي محمد و آل محمد و اين روايات را صاحبان سنن ، و جوامع حديث ، از عده‏اي از صحابه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از آن جمله ابن عباس ، طلحه ، ابو سعيد خدري ، ابو هريرة ، ابو مسعود ، كعب بن عجره ، و علي (عليه‏السلام‏) نقل كرده‏اند ، و اما روايات شيعه از حد شمار بيرون است .


و در آن كتاب است كه احمد و ترمذي از حسين بن علي (عليهماالسلام‏) روايت كرده‏اند كه فرمود : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : بخيل كسي است كه نام من نزد او برده شود ، و صلوات نفرستد .


و در تفسير قمي در ذيل آيه يا ايها النبي قل لازواجك و بناتك و نساءالمؤمنين يدنين عليهن من جلابيبهن از معصوم نقل كرده كه فرموده : سبب نزول اين آيه چنين بود ، كه زنان از خانه بيرون مي‏شدند تا به مسجد آيند ، و دنبال رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نماز بخوانند ، و چون شب مي‏شد ، و زنان براي نماز مغرب و عشاء بيرون مي‏آمدند ، جوانان سر راه آنان مي‏نشستند ، و متعرض ايشان مي‏شدند ، خداي تعالي اين آيه را نازل فرمود .


و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق ، عبد بن حميد ، ابو داود ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، و ابن مردويه ، از ام سلمه روايت كرده‏اند كه گفت : وقتي آيه يدنين عليهن من جلابيبهن نازل شد ، زنان انصار طوري از خانه‏ها بيرون شدند كه گويي كلاغ سياهند ، چون كيسه‏اي سياه به خود پوشانده بودند كه سراپايشان گرفته بود .


و در تفسير قمي در ذيل آيه لئن لم ينته المنافقون از معصوم نقل كرده كه فرموده : اين آيه در باره مردمي از منافقين نازل شد كه در مدينه زندگي مي‏كردند ، و همواره به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) زخم زبان مي‏زدند ، و چون آن جناب مي‏خواست به جنگي برود ، در بين مسلمانان انتشار مي‏دادند كه باز هم مرگ و اسيري ، و مسلمانان اندوهناك مي‏شدند ، و نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شكايت مي‏كردند ، خداي تعالي در اين آيه تا جمله


ترجمة الميزان ج : 16ص :518


الا قليلا دستور داد جز اندكي از ايشان همگي را از مدينه بيرون كند .


ملعونين اين ما ثقفوا اخذوا و قتلوا تقتيلا .


و در روايت ابي الجارود از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) آمده كه فرمود : معناي ملعونين اين است كه به فرمان خدا واجب شده است بر آنان لعنت بعد از لعنت .



ترجمة الميزان ج : 16ص :519


يَسئَلُك النَّاس عَنِ الساعَةِقُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللَّهِوَ مَا يُدْرِيك لَعَلَّ الساعَةَ تَكُونُقَرِيباً(63) إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْكَفِرِينَ وَ أَعَدَّ لهَُمْ سعِيراً(64) خَلِدِينَ فِيهَا أَبَداًلا يجِدُونَ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً(65) يَوْمَ تُقَلَّب وُجُوهُهُمْ في النَّارِ يَقُولُونَ يَلَيْتَنَا أَطعْنَا اللَّهَ وَ أَطعْنَا الرَّسولا(66) وَ قَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطعْنَا سادَتَنَا وَ كُبرَاءَنَا فَأَضلُّونَا السبِيلا(67) رَبَّنَا ءَاتهِمْ ضِعْفَينِ مِنَ الْعَذَابِ وَ الْعَنهُمْ لَعْناً كَبِيراً(68) يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَكُونُوا كالَّذِينَ ءَاذَوْا مُوسي فَبرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُواوَ كانَ عِندَ اللَّهِ وَجِيهاً(69) يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سدِيداً(70) يُصلِحْ لَكُمْ أَعْمَلَكمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْوَ مَن يُطِع اللَّهَ وَ رَسولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزاً عَظِيماً(71) إِنَّا عَرَضنَا الأَمَانَةَ عَلي السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ الْجِبَالِ فَأَبَينَ أَن يحْمِلْنهَا وَ أَشفَقْنَ مِنهَا وَ حَمَلَهَا الانسنُإِنَّهُ كانَ ظلُوماً جَهُولاً(72) لِّيُعَذِّب اللَّهُ الْمُنَفِقِينَ وَ الْمُنَفِقَتِ وَ الْمُشرِكينَ وَ الْمُشرِكَتِ وَ يَتُوب اللَّهُ عَلي الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَتِوَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيمَا(73)


ترجمه آيات


مردم از تو از قيامت مي‏پرسند ، بگو علم آن تنها نزد خدا است ، و تو چه مي‏داني شايد قيامت نزديك باشد ( 63) .



ترجمة الميزان ج : 16ص :520


به درستي خدا كافران را لعنت كرده ، و براي آنها عذابي سوزان تهيه ديده است ( 64) .


در حالي كه جاودان در آن باشند ، و سرپرستي و ياوري نيابند ( 65) .


روزي كه رويهايشان در آتش دگرگون شود ، و بگويند : اي كاش خدا را اطاعت كرده بوديم ، اي كاش پيغمبر را اطاعت كرده بوديم( 66 ) .


و گفتند : پروردگارا ! ما بزرگان و سالخوردگان خود را اطاعت كرديم ، و آنها ما را گمراه كردند ( 67) .


پروردگارا ! پس عذابشان را دو برابر كن ، و به لعنتي بزرگ لعنتشان فرما ( 68) .


هان اي كساني كه ايمان آورده‏ايد ! همانند كساني نباشيد كه موسي را اذيت كردند ، و خدا موسي را از آنچه آنان گفتند تبرئه كرد ، و او نزد خدا آبرويي داشت ( 69) .


هان اي كساني كه ايمان آورده‏ايد ! از خدا بترسيد و سخن سنجيده بگوييد ( 70) .


تا خدا اعمالتان را به سودتان اصلاح كند ، و گناهانتان را برايتان بيامرزد ، و هر كسخدا و رسولش را اطاعت كند مسلما به رستگاري عظيمي رستگار شده است ( 71) .


ما آن امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم ، پس آنها از تحمل آن امتناع كردند ، و ترسيدند ، و انسان آن را حمل كرد ، چون انسان ستم پيشه و جاهل بود ( 72) .


تا خدا منافقان و زنان منافق و مشركان و زنان مشرك را عذاب نموده و بر مؤمنين و زنان با ايمان ببخشايد ، و خدا همواره آمرزنده رحيم است ( 73) .


بيان آيات


اين آيات در باره ساعت ، يعني قيامت ، سخن مي‏گويد ، و پاره‏اي از آنچه بر سر كفار خواهد آمد ، و عذابهايي كه خواهند ديد، بيان مي‏كند ، و مؤمنين را دستور مي‏دهد به اينكه سخن سنجيده و منطقي بگويند ، و وعده‏شان مي‏دهد به وعده‏هايي جميل ، و در آخر ، سوره را با ذكر مساله امانت ختم مي‏كند .


يسئلك الناس عن الساعة قل انما علمها عند الله و ما يدريك لعل الساعة تكون قريبا آيه شريفه تنها مي‏فرمايد : مردم از قيامت مي‏پرسند ، و ديگر بيان نمي‏كند كه از چه چيز آن مي‏پرسند ، ولي از تعبير قيامت به ساعت بر مي‏آيد كه مراد پرسش كنندگان تاريخ وقوع قيامت است ، مي‏خواستند بفهمند آيا قيامت نزديك است يا دور ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 16ص :521


را دستور مي‏دهد كه در پاسخ ايشان بگويد : من از آن اطلاعي ندارم ، و نه تنها من اطلاع ندارم بلكه جز خدا احدي اطلاع ندارد ، و اين جواب تنها جوابي است كه در همه جاي قرآن در مواردي كه از تاريخ قيامت سؤال شده به كار رفته است .


و ما يدريك لعل الساعة تكون قريبا - چه مي‏داني ، اي بسا كه تاريخ آن خيلي نزديك باشد .


اين جمله ابهام در مساله را بيشتر مي‏كند ، تا بهتر بفهماند كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيز در اين مساله مانند ساير مردم است ، و قيامت از آن اسراري نيست كه خدا به وي گفته ، و از مردم پنهان كرده باشد .


ان الله لعن الكافرين و اعد لهم سعيرا لعن كفار به معناي دور كردن آنان از رحمت است .


و كلمه اعد از اعداد است ، كه به معناي تهيه ديدن است .


و كلمه سعير به معناي آتش شعله‏ور است ، و بقيه الفاظ آيه روشن است .


خالدين فيها ابدا لا يجدون وليا و لا نصيرا فرق بين ولي و نصير اين است كه : ولي هر كس عبارت است از كسي كه تمامي كارهاي او را انجام دهد ، و آن كس خودش به كلي كنار باشد .


ولي كلمه نصير به معناي آن كسي است كه در كارهاي وي او را كمك كند ، و گوشه‏اي از كارهاي او را بعهده گيرد ، و در كاري كه انجام مي‏شود هم صاحب كار دخالت داشته باشد ، و هم نصير او .


بنابر اين ولي عبارت است از كسي كه همه كارهاي مولي عليه خود را انجام مي‏دهد ، اما نصير قسمتي از آن را .


بقيه الفاظ آيه روشن است .


يوم تقلب وجوههم في النار يقولون يا ليتنا اطعنا الله و اطعنا الرسولا تقلب وجوه در آتش ، به معناي زير و رو شدن ، و حال به حال گشتن است ، لحظه‏اي زرد ، سپس سياه و در آخر كباب مي‏شوند ، و ممكن است مراد از آن جابجا كردن كفار در آتش باشد ، چون جابجا كردن ، در بهتر سوختن مؤثر است ، همچنان كه كباب را روي آتش جابجا مي‏كنند تا زودتر برشته شود .


جمله يا ليتنا اطعنا الله و اطعنا الرسولا سخني است كه كفار از باب حسرت و ندامت مي‏زنند ، و آرزو مي‏كنند : اي كاش خدا و رسول را اطاعت مي‏كردند .


و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و كبراءنا فاضلونا السبيلا كلمه سادة جمع سيد ( آقا ) است ، و كلمه سيد به طوري كه صاحب مجمع البيان گفته : به معناي مالك بزرگي است كه تدبير امور شهر و سواد اعظم ، يعني جمعيت


ترجمة الميزان ج : 16ص :522


بسياري را عهده دار باشد ، و كلمه كبراء جمع كبير است ، و شايد مراد از آن بزرگسالان باشد كه معمولا عامه مردم از آنان تقليد مي‏كنند ، چون مردم همانطور كه بزرگ قوم را اطاعت مي‏كنند ، بزرگسالان را نيز پيروي مي‏نمايند .


ربنا آتهم ضعفين من العذاب و العنهم لعنا كبيرا كلمه ضعفان به معناي مثلان ( دو مانند ) است ، و اگر عامه مردم از خدا در خواست كرده‏اند كه بزرگانشان را دو برابر عذاب كند ، براي اين است كه بزرگان قوم هم خودشان گمراه بودند ، و هم ديگران را گمراه كردند ، و به همين جهت در خواست مي‏كنند كه ايشان را به لعنتي بزرگ لعنت كند .


يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسي فبراه الله مما قالوا و كان عند الله وجيها در اين آيه مؤمنين را نهي مي‏فرمايد از اينكه مانند بعضي از بني اسرائيل باشند ، و با پيغمبرشان عملي انجام دهند كه آنان انجام دادند ، يعني پيغمبرشان را اذيت كنند .


و مراد از اين اذيت مطلق آزارهاي زباني ، و يا عملي نيست ، گرچه مطلق آزار پيامبران حرام و مورد نهي است ، ولي در خصوص آيه به قرينه جمله فبراه الله - خدا تبرئه‏اش كرد مراد آزار از ناحيه تهمت و افتراء است ، چون اين اذيت است كه رفع آن محتاج به تبرئه خدايي است .


و شايد علت اينكه از بيان آزار بني اسرائيل نسبت به موسي(عليه‏السلام‏) سكوت كرد ، و نفرموده كه آزارشان چه بوده ، مضمون آن حديث را تاييد كند ، كه فرمود : بني اسرائيل اين تهمت را به موسي زدند ، كه وي آنچه مردان دارند ندارد ، و خدا هم موسي را از اين تهمت تبرئه كرد ، و به زودي حديث مزبور از نظر خواننده عزيز خواهد گذشت .


و اما در خصوص رسول گرامي اسلام ، و اينكه تهمتي كه به وي زدند چه بوده ؟ بهترين وجهي كه ذكر كرده‏اند اين است كه آيه شريفه اشاره است به تهمتهايي كه به آن جناب در خصوص داستان زيد و زينب زدند ، و بعيد نيست كه چنين باشد ، چون در روايات بسياري كه در اين قصه وارد شده ، مطالبي است كه با قداست ساحت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مناسبت ندارند .


و كان عند الله وجيها - يعني او نزد خدا صاحب جاه و آبرو ، و مقام و منزلت بود ، و


ترجمة الميزان ج : 16ص :523


اين جمله علاوه بر اينكه به طور اجمال مشتمل بر تبرئه موسي است ، تبرئه را نيز تعليل مي‏كند ، و بيان مي‏نمايد كه چرا خدا او را تبرئه كرده ، و اين آيه و آيه بعدش نوعي اتصال به آيه قبل دارد ، كه از ايذاي پيغمبر نهي مي‏كرد .


يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سديدا كلمه سديد از ماده سداد است، كه به معناي اصابت رأي ، و داشتن رشاد است ، و بنابر اين ، قول سديد ، عبارت است از كلامي كه هم مطابق با واقع باشد ، و هم لغو نباشد ، و يا اگر فايده دارد ، فايده‏اش چون سخن‏چيني و امثال آن ، غير مشروع نباشد .


پس بر مؤمن لازم است كه به راستي آنچه مي‏گويد مطمئن باشد ، و نيز گفتار خود را بيازمايد ، كه لغو و يا مايه افساد نباشد .


يصلح لكم اعمالكم و يغفر لكم ذنوبكم و من يطع الله و رسوله فقد فاز فوزا عظيما اصلاح اعمال و مغفرت ذنوب را نتيجه قول سديد دانسته ، و فرموده : قول سديد بگوييد ، تا اعمالتان صالح گردد ، وگناهانتان آمرزيده شود ، و اين بدان جهت است كه وقتي نفس آدمي عادت كرد به راستي ، و به قول سديد ، و به هيچ وجه آن را ترك نكرد ، ديگر دروغ از او سر نمي‏زند ، و سخن لغو ، و يا سخني كه فساد از آن برخيزد از او شنيده نمي‏شود ، و وقتي اين صفت در نفس رسوخ يافت ، بالطبع از فحشاء و منكر ، و سخن لغو دور گشته ، در چنين وقتي اعمال انسان صالح مي‏شود ، و بالطبع از عمري كه در گناهان مهلك صرف كرده ، دريغ مي‏خورد ، و از كرده‏ها پشيمان مي‏گردد ، و همين پشيماني توبه است.


و وقتي توبه كرد ، و خدا هم در مابقي عمر از ارتكاب گناهان مهلك محافظتش فرمود ، ديگر گناهان كوچك خيلي خطري نيست ، چون خود خدا وعده داده كه اگر از گناهان كبيره اجتناب كنيد ، ما صغيره‏هايتان را مي‏آمرزيم ، ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و در نتيجه ملازمت قول سديد انسان را به سوي صلاح اعمال كشانيده ، و به اذن خدا به آمرزش گناهان منتهي مي‏شود .


و من يطع الله و رسوله فقد فاز فوزا عظيما - اين جمله وعده‏اي است جميل به كساني كه همه اعمال صالح را بجا آورند و از همه گناهان اجتناب كنند ، چون فوز عظيم را مترتب بر طاعت خدا و رسول كرده .



ترجمة الميزانج : 16ص :524


با اين آيه ، سوره احزاب در حقيقت تمام شده است ، چون مساله اطاعت خدا و رسول ، كلام جامعي است كه همه احكام سابق از واجبات و محرمات را شامل مي‏شود ، و دو آيه بعدي به منزله متمم براي آيه مورد بحث است .


انا عرضنا الامانة علي السموات و الأرض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا ... غفورا رحيما امانت - هر چه باشد - به معناي چيزي است كه نزد غير وديعه بسپارند ، تا او آن را براي سپارنده حفظ كند ، و سپس به وي برگرداند ، و در آيه مورد بحث امانت عبارت است از چيزي كه خداي تعالي آن را به انسان به وديعه سپرده ، تا انسان آن را براي خدا حفظ كند ، و سالم و مستقيم نگه بدارد ، و سپس به صاحبش يعني خداي سبحان برگرداند .


و اما اينكه اين امانت چيست ؟ از جمله ليعذب الله المنافقين و المنافقات ... بر مي‏آيد كه امانت مذكور چيزي است كه نفاق و شرك و ايمان هر سه بر حمل آن امانت مترتب مي‏شود ، در نتيجه حاملين آن امانت به سه طائفه تقسيم مي‏شوند ، چون كيفيت حمل آنان مختلف است .


از اين جا مي‏فهميم كه ناگزير امانت مذكور امري است مربوط به دين حق ، كه دارنده آن متصف به ايمان ، و فاقد آن متصف به شرك ، و آن كس كه ادعاي آن را مي‏كند ، ولي در واقع فاقد آن است ، متصف به نفاق مي‏شود .


حال آيا اين امر عبارت است از اعتقاد حق ، و شهادت بر توحيد خدا ، و يا مجموع عقايد و اعمال ؟ و به عبارت ديگر ، امر مزبور عبارت است از صرف اعتقاد به همه عقايد دين حق ، با قطع نظر از عمل به لوازم آن ؟ و يا اينكه عبارت از داشتن آن عقايد به ضميمه عمل به آن ، و يا آنكه هيچ يك از اين احتمال‏ها نيست بلكه عبارت است از آن كمالي كه از ناحيه داشتن يكي از آن امور براي انسان حاصل مي‏شود .


از اين احتمالها احتمال اولي كه توحيد است ممكن نيست منظور باشد ، براي اينكه آيه شريفه مي‏فرمايد آسمان و زمين و كوه‏ها از حمل آن امانت مضايقه كردند ، و حال آنكه به حكم صريح قرآن آسمانها و زمين و كوه‏ها و تمامي موجودات ، خدا را يگانه دانسته ، و به حمد او تسبيح مي‏گويند ، همچنان كه فرموده : و ان من شي‏ء الا يسبح بحمده و در آيه مورد بحث مي‏فرمايد آسمانها و زمين از پذيرفتن آن امانت سرباز زدند ، پس معلوم مي‏شود امانت


ترجمة الميزان ج : 16ص :525


مذكور توحيد خدا نيست .


و اما احتمال دوم كه بگوييم مراد از امانت پذيرش دين حق به طور تفصيل است، نيز صحيح نيست ، براي اينكه آيه شريفه مي‏فرمايد انسانها به طور مطلق ، يعني چه خوبشان و چه بدشان آن را حمل كردند ، و پذيرفتند ، و معلوم است كه بيشتر انسانها در هر دوره‏اي از ايمان به دين حق امتناع ورزيدند ، و كسي كه ايمان به آن نداشته باشد حمل آن را هم نكرده ، و اصلا اطلاعي از آن ندارد .


با اين بيان روشن مي‏شود كه احتمال سوم هم نمي‏تواند منظور از امانت باشد ، چون احتمال سوم اين بود به طور مفصل در عمل متلبس به دين حق باشد و معلوم است كه تمامي انسانها اين طور دين دار نبوده و نيستند .


احتمال چهارم هم نمي‏تواند مراد از امانت باشد ، براي اينكه آسمانها و زمين و ساير موجودات با اعتراف به توحيد خدا ، و اتصافشان به اين اعتراف كمال مزبور را دارند ، و آيه شريفه مي‏فرمايد آسمانها و زمين اين امانت را نپذيرفتند .


و اما اين احتمال كه مراد از آن امانت تلبس و اتصاف به كمالي باشد كه از ناحيه اعتقاد به حقانيت همه عقايد ، و علم به دين حق حاصل مي‏شود ، نيز صحيح نيست ، چون همانطور كه گفتيم امانت مذكور چيزي است كه هم نفاق مترتب بر آن مي‏شود ، و هم شرك ، و هم ايمان ، و اين سه بر صرف اعتقاد به حقانيت تكاليف اعتقادي و عملي دين مترتب نمي‏شود ، و صرف اين اعتقاد نه سعادتي مي‏آورد ، و نه شقاوتي ، آنچه سعادت و شقاوت مي‏آورد ، التزام به اين عقايد ، و تلبس در عمل به آن تكاليف است ، نه صرف عقيده به حقانيت آنها .


ناگزير از بين همه احتمالات باقي مي‏ماند احتمال ششم ، و آن اين است كه مراد از امانت مزبور كمالي باشد كه از ناحيه تلبس و داشتن اعتقادات حق ، و نيز تلبس به اعمال صالح ، و سلوك طريقه كمال حاصل شود به اينكه از حضيض ماده به اوج اخلاص ارتقاء پيدا كند و خداوند انسان حامل آن امانت را براي خود خالص كند ، اين است آن احتمالي كه مي‏تواند مراد از امانت باشد ، چون در اين كمال هيچ موجودي نه آسمان ، و نه زمين ، و نه غير آن دو ، شريك انسان نيست .


از سويي ديگر چنين كسي تنها خدا متولي امور اوست ، و جز ولايت الهي هيچ موجودي از آسمان و زمين در امور او دخالت ندارد ، چون خدا او را براي خود خالص كرده .


پس مراد از امانت عبارت شد از ولايت الهي ، و مراد از عرضه داشتن اين ولايت بر


ترجمة الميزان ج : 16ص :526


آسمانها و زمين ، و ساير موجودات مقايسه اين ولايت با وضع آنهاست .


و معناي آيه اين است كه : اگر ولايت الهي را با وضع آسمانها و زمين مقايسه كني ، خواهي ديد كه اينها تاب حمل آن را ندارند و تنها انسان مي‏تواند حامل آن باشد ، و معناي امتناع آسمانها و زمين ، و پذيرفتن و حمل آن به وسيله انسان اين است كه در انسان استعداد و صلاحيت تلبس آن هست ، ولي در آسمانها و زمين نيست .


اين است آن معنايي كه مي‏توان آيه را بر آن منطبق كرد ، و گفت آسمانها و زمين و كوهها با اينكه از نظر حجم بسيار بزرگ ، و از نظر سنگيني بسيار ثقيل و از نظر نيرو بسيار نيرومند هستند ، ليكن با اين حال استعداد آن را ندارند كه حامل ولايت الهي شوند ، و مراد از امتناعشان از حمل اين امانت ، و اشفاقشان از آن ، همين نداشتن استعداد است .


و ليكن انسان ظلوم و جهول نه از حمل آن امتناع ورزيد ، و نه از سنگيني آن و خطر عظيمش اشفاق كرد و به هراس افتاد ، بلكه با همه سنگيني و خطرناكي‏اش قبولش كرد ، و اين سبب شد كه انسان كه يك حقيقت و نوع است ، به سه قسم منافق و مشرك و مؤمن منقسم شود ، و آسمان و زمين و كوهها داراي اين سه قسم نباشند ، بلكه همه مطيع و مؤمن باشند .


در اينجا ممكن است بپرسي كه : خدا با اينكه حكيم و عليم است ، چرا چنين بار سنگيني را كه حملش از قدرت آسمانها و زمين بيرون است بر انسان ظلوم و جهولحمل كرد ؟ با اينكه مي‏دانست انسان نيز تاب تحمل آن را ندارد ، و قبول كردنش به خاطر ظلوم و جهول بودنش بوده ، و اين دو خصوصيت او را مغرور و غافل ساخته ، و به او مهلت نداده كه به عواقب اين كار بينديشد ، و اين در حقيقت مثل اين مي‏ماند كه سرپرستي و ولايت بر مردم يك كشور را به ديوانه‏اي واگذار كنيم ، خود ديوانه هيچ حرفي ندارد ، اما حرف نداشتنش براي اين است كه ديوانه است ، و گر نه ، عقلا اين كار را نمي‏پسندند ، و در باره ديوانه دچار اشفاق و دلسوزي مي‏شوند .


در پاسخ مي‏گوييم : ظلوم و جهول بودن انسان ، هر چند كه به وجهي عيب و ملاك ملامت و عتاب ، و خرده گيري است ، و ليكن ، عين همين ظلم و جهل انسان مصحح حمل امانت و ولايت الهي است ، براي اينكه كسي متصف به ظلم و جهل مي‏شود كه شانش اين است كه متصف به عدل و علم باشد ، و گر نه چرا به كوه ظالم و جاهل نمي‏گويند ، چون متصف به عدالت و علم نمي‏شود ، و همچنين آسمانها و زمين جهل و ظلم را حمل نمي‏كنند ، به خاطر اينكه متصف به عدل و علم نمي‏شوند ، به خلاف انسان كه به خاطر اينكه شان و استعداد علم و عدالت را دارد ، ظلوم و جهول نيز هست .



ترجمة الميزان ج : 16ص :527


و امانت مذكور در آيه كه گفتيم عبارت است از ولايت الهي ، و كمال صفت عبوديت ، وقتي حاصل مي‏شود كه حامل آن ، علم و ايمان به خدا داشته ، و نيز عمل صالح را كه عبارت ديگر عدالت است ، داشته باشد ، و كسي كه متصف به اين دو صفت بشود ، يعني ممكن باشد كه به او بگوييم عالم و عادل ، قهرا ممكن هم هست گفته شود ، جاهل و ظالم ، و چون علم و عدالت انسان موهبتي است كه خدا به او داده ، و اما خود او في حد نفسه جاهل و ظالم است ، پس همين اتصاف ذاتي‏اش به ظلم و جهل ، مجوز اين شده كه امانت الهي را حمل كند ، و در حقش گفته شود : انسان بار اين امانت را به دوش كشيد ، چون ظلوم و جهول بود - دقت بفرماييد .


و بنابر اين معناي دو آيه شريفه به وجهي نظير معناي آيه لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم ثم رددناه اسفل سافلين الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات فلهم اجر غير ممنون است ، چون آيه اولي مورد بحث نظير آيه اولي از اين سه آيه است ، و آيه دومي مورد بحث نظير دو آيه دوم و سوم از آيات سوره التين است .


پس جمله انا عرضنا الامانة معنايش اين است كه : ما ولايت الهي و استكمال به حقايق دين حق را ، چه علم به آن حقايق ، و چه عمل بدانها را ، بر آسمانها و زمين عرضه كرديم، و معناي عرضه كردن آن ، اين است كه ما يك يك موجودات را با آن سنجيديم ، و قياس كرديم ، هيچ يك استعداد پذيرفتن آن را نداشتند ، به جز انسان .


علي السموات و الأرض و الجبال - يعني اين موجودات بسيار بزرگ ، با اينكه از نظر خلقت بسيار بزرگتر از انسانند ، استعداد پذيرفتن آن را نداشتند ، همانطور كه خداوند مي‏فرمايد لخلق السموات و الأرض اكبر من خلق الناس فابين ان يحملنها و اشفقن منها پس امتناع كردند از اينكه آن را حمل كنند ، و از حمل آن اشفاق و اظهار ناراحتي كردند ، چون مشتمل بر صلاحيت تلبس به آن نبودند و اگر از قبول آن تعبير به حمل كرد ، براي اشاره به اين نكته است كه امانت مذكور آن قدر سنگين است كه آسمانها و زمين و كوهها با همه بزرگي‏شان قادر به پذيرفتن آن نيستند .


و حملها الانسان - يعني انسان با همه كوچكي حجمش صلاحيت و آمادگي پذيرفتن آن را داشت ، و آن را پذيرفت ، انه كان ظلوما جهولا ، يعني چون او ستمگر به نفس


ترجمة الميزان ج : 16ص :528


خويش ، و جاهل به آثار و عواقب وخيم اين امانت است ، او نمي‏داند كه اگر به اين امانت خيانت كند عاقبت وخيمي به دنبال دارد ، و آن هلاكت دايمي اوست .


و به معنايي دقيق‏تر چونكه : انسان به خودي خود فاقد علم و عدالت بود ، ولي قابليت آن را داشت كه خدا آن دو را به وي افاضه كند ، و در نتيجه از حضيض ظلم و جهل به اوج عدالت و علم ارتقاء پيدا كند .


و دو كلمه ظلوم و جهول دو وصف از ظلم و جهلند ، و كسي را ظلوم و جهول گويند كه ظلم و جهل در او امكان داشته باشد ، همچنان كه به قول فخر رازي اسب چموش ، و چارپاي چموش ، و آب طهور ، اوصافي هستند ، براي حيواني كه امكان چموشي ، و آبي كه امكان طهور بودن را داشته باشد ، و به همين جهت به سنگ و كلوخ ، چموش نمي‏گويند .


ممكن هم هست - به قول بعضي ديگر - دو كلمه مورد بحث به معناي مبالغه در ظلم و جهل را افاده كنند .


و به هر حال چه معناي فخر رازي درست باشد ، و چه غير از او ، معناي آيه مستقيم و معلوم است ، ( و خلاصه فرق بين اين وجه و وجه قبلي اين است كه در وجه قبلي استعداد انسان را ملاك قرار مي‏داديم و در اين وجه خالي بودن انسان از علم و عدالت را ملاك قرار داديم ، مترجم) .


ليعذب الله المنافقين و المنافقات و المشركين و المشركات - حرف لام در جمله ليعذب لام غايت است ، كه به آيه چنين معنا مي‏دهد : عاقبت اين حمل اين است كه خدا منافقين و منافقات و مشركين و مشركات را عذاب كند ، چون كساني كه به اين امانت خيانت مي‏كنند غالبا اظهار صلاح و امانت مي‏كنند ، و اين همان نفاق است ، آري كمتر يافت مي‏شوند كه به خيانت خود تظاهر كنند ، و اي بسا اعتبار همين معنا باعث شده كه قبل از مشركين و مشركات منافقين و منافقات را ذكر كند .


و يتوب الله علي المؤمنين و المؤمنات و كان الله غفورا رحيما - اين جمله عطف است بر جمله يعذب در نتيجه معنايش اين است كه عاقبت اين حمل ، علاوه بر عذاب منافقين و منافقات ، اين شد كه خدا بر مؤمنين و مؤمنات توبه كند ، و توبه خدا رجوع و بازگشت او به بندگان خود به رحمت است ، پس وقتي انسان‏ها به وي ايمان بياورند ، و خيانت نكنند ، خداوند به رحمت خود به آنان بر مي‏گردد ، و متولي امورشان مي‏شود ، كه او ولي مؤمنين است ، پس ايشان را به سوي خود هدايت نموده و ظلم‏شان و جهل‏شان را


ترجمة الميزان ج : 16ص :529


مي‏پوشاند ، و به جاي ظلم و جهل آنان را به زيور علم نافع و عمل صالح مي‏آرايد ، كه او آمرزنده و رحيم است .


ممكن است كسي بگويد : چرا امانت را به معناي تكليف كه همان دين حق باشد نگيريم ؟ و كلمه حمل را به معناي استعداد و صلاحيت تكليف معنا نكنيم ، و كلمه اباء - امتناع را به معناي نداشتن آن استعداد ، و كلمه عرض را به معناي مقايسه آسمانها و زمين و جبال با آن تكليف نگيريم ؟ و چه مانعي دارد آيه را اين طور معنا كنيم ، با اينكه اگر اين طور هم معنا كنيم همه مطالبي كه در بيان آيه گفته شد با اين معنا نيز منطبق است ؟ در جواب مي‏گوييم : بله ، ممكن است ، و ليكن اشكالي كه هست ، اين است كه تكليف مقدمه رسيدن به ولايت الهي و رسيدن به صفت كمال بندگي است پس آنچه در حقيقت عرضه شده و مورد نظر است ولايت الهي و كمال بندگي است ، نه اين كه مقدمه براي مطلوب باشد .


نكته‏اي كه در اين آيه به كار رفته ، التفاتي است كه در جمله ليعذب الله به كار رفته ، چون اول آيه خداي تعالي متكلم حساب شده ، و فرموده : ما امانت را عرضه كرديم ، و در اين جمله خود را غايب حساب كرده ، و فرموده : تا آنكه خدا عذاب كند ، و اين التفات براي اين است كه دلالت كند بر اينكه عواقب امور به سوي خداي سبحان است ، چون خداي سبحان الله است .


نكته ديگر اينكه در جمله و يتوب الله ممكن بود ضمير به جاي اسم ظاهر به كار رود ، يعني بفرمايد : و يتوب علي المؤمنين و المؤمنات ولي در اين جمله براي بار دوم اسم جلاله را آورد ، و اين براي اين است كه اشعار كند بر اينكه خداوند در حق مؤمنين و مؤمنات كمال عنايت و اهتمام را دارد .


مفسرين در تفسير امانت مذكور در آيه ، اقوال مختلفي دارند .


مثلا بعضي گفته‏اند : مراد از آن تكليف است ، كه اطاعت آن باعث مي‏شود بنده خدا داخل بهشت شود ، و مخالفتش باعث مي‏شود داخل جهنم شود ، و مراد از عرض تكليف بر آسمانها و زمين و جبال ، سنجيدن آن با استعداد آنهاست ، و مراد از امتناع آسمانها و زمين و جبال ، از حمل تكليف ، و اشفاقشان از آن ، عبارت است از استعداد نداشتن براي پذيرفتن آن و مراد از حمل انسان آن تكليف را ، اين است كه وي استعداد آن را داشت ، و تعبير عرضه و


ترجمة الميزان ج : 16ص :530


حمل و امتناع ، همه از باب تمثيل است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از امانت ، عقلي است كه ملاك تكليف ، مناط ثواب و عقاب است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن قول لا اله الا الله است .


بعضي گفته‏اند : مراد از آن اعضاي بدن ، از چشم ، گوش ، دست ، پا ، عورت و زبان است ، كه بر آدمي واجب است اين امانتها را حفظ نموده و جز در مواردي كه خدا راضي است به كار نگيرد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن امانتهاي مردم ، و وفاي به عهد ايشان است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن معرفت خدا ، و لوازم آن است ، و اين وجه از همه وجوه به حق نزديكتر است ، و برگشتش به همان وجهي است كه ما ذكر كرديم .


اين اقوالي بود كه در معناي امانت گفته بودند ، و همچنين در معناي عرض امانت اقوال مختلفي دارند ، يكي اينكه : عرض به معناي حقيقي كلمه است ، جز اينكه مراد از آسمانها و زمين و جبال ، اهل آسمان و زمين و جبال ، و ملائكه ساكن در آنهاست .


خداوند براي ملائكه بيان كرد كه خيانت به اين امانت گناه بزرگي است ، و به همين جهت ملائكه از حمل آن امتناع ورزيدند ، ولي به انسان عرضه شد و امتناع نورزيد .


يكي ديگر اينكه : عرضه امانت ، به همان معناي حقيقي كلمه است به اين بيان كه خدا وقتي جرم آسمانها و زمين و كوهها را آفريد ، فهمي هم در آنها قرار داد ، و به آنها فرمود : من واجباتي واجب كرده‏ام ، و براي هر كس كه اطاعتم كند بهشتي و براي هر كس كه نافرمانيم كند آتشي خلق كرده‏ام ، آسمانها و زمين و كوهها گفتند : ما حاضريم رام و مسخر باشيم براي آن غرضي كه بدان غرض خلقمان نمودي ، اما تاب تحمل واجبات را نداريم ، نه آن ثواب را مي‏خواهيم ، و نه آن آتش را ، و چون نوبت به خلقت بشر رسيد ، همين كه عرضه به وي شد ، قبول كرد ، چون او ظلوم به نفس خود ، و جهول به وخامت عاقبت كار بود .


وجه سوم در معناي عرضه ، اين است كه به معناي معارضه ، و مقابله باشد ، و حاصل كلام اين باشد كه ما مقابله كرديم بين اين امانت و بين آسمانها و زمين و كوهها ، و ديديم كه


ترجمة الميزان ج : 16ص :531


اين امانت سنگين‏تر بود .


چهارم اينكه كلام در آيه شريفه جاري مجراي فرض باشد ، و معناي آيه اين باشد كه : اگر ما فرض كنيم آسمانها و زمين و كوهها فهم و شعور داشته باشند ، آنگاه امانت خود را به آنها عرضه بداريم ، هر آينه ازتحمل آن امتناع خواهند ورزيد ، و از اقدام به اينكار خواهند ترسيد ، و ليكن انسان به علت ظلوم و جهول بودن آن را تحمل كرد .


و ليكن اگر بار ديگر به توجيهي كه ما براي آيه كرديم ، مراجعه كنيم ، خواهيم ديد كه هيچ يك از اين وجوه خالي از جهات ضعف نيست ، پس غفلت مورز .


بحث روايتي


در كافي به سند خود از محمد بن سالم ، از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده ، كه در حديثي فرمود : خدا هيچ مؤمني را لعنت نمي‏كند ، چون خودش فرموده : ان الله لعن الكافرين و اعد لهم سعيرا خالدين فيها ابدا لا يجدون وليا و لا نصيرا .


و در تفسير قمي به سند خود از ابي بصير ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده ، كه فرمود : بني اسرائيل مي‏گفتند : آنچه مردان دارند موسي ندارد ، و اين تهمت از اين نظر بهتر در دلها مي‏نشست ، كه موسي همواره بدن خود را در محلي مي‏شست كه احدي او را نبيند ، اين بود تا آنكه روزي موسي كنار نهري جامه خود را كند ، و روي سنگي گذاشت ، و مشغول شستشو شد خداوند سنگ را فرمود : تا از موسي دور شود ، و موسي مجبور شود به تعقيب آن برود و در نتيجه بني اسرائيل همه عورت او را ببينند ، و بدانند كه آن سخن تهمت است ، و همين طور هم شد ، و فهميدند آنچه مي‏گفتند تهمت بوده ، پس اين آيه در اين باره است كه مي‏فرمايد : يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسي ... .


و در مجمع البيان آمده كه مفسرين در تفسير اين آيه و اينكه منظور از اذيت بني اسرائيل چيست ؟ اقوالي گفته‏اند : اول اينكه موسي و هارون به بالاي كوه رفته بودند ، و در همانجا هارون مرد،


ترجمة الميزان ج : 16ص :532


بني اسرائيل به موسي گفتند : تو او را كشته‏اي ، خدا به ملائكه دستور داد ، جنازه هارون را برداشته ، به يك يك بني اسرائيل نشان دهند ، و بگويند كه او به مرگ خود مردهاست ، و بدين وسيله موسي را تبرئه كرد ( نقل از علي و ابن عباس) .


دوم اينكه موسي مردي بسيار با حياء و پوشيده ، و همواره شستشوي بدن خود را در نقطه‏اي انجام مي‏داد كه كسي او را نبيند ، بني اسرائيل به گمان افتادند ، كه لابد عيبي نظير پيسي و جذام در بدن او هست ، كه اين قدر خود را از ما پنهان مي‏دارد ، ناگزير روزي براي شستشو به نقطه خلوتي رفته بود ، و جامه خود را روي سنگي نهاده مشغول آب تني بود ، كه ناگهان ديد سنگ جامه را برداشته مي‏رود ، موسي لخت و عريان سنگ را تعقيب كرد ، و بني اسرائيل همه ديدند كه بدن او ازهر بدني ديگر بي عيب‏تر ، و پاكيزه‏تر است ، و خدا وي را از آنچه در باره‏اش مي‏گفتند تبرئه كرد ، ( بدون سند نقل از ابي هريره) .


مؤلف : روايت اولي را الدر المنثور هم از ابن مسعود ، و روايت دومي را از انس ، و ابن عباس نقل كرده .


و در الدر المنثور است كه ابن منذر ، و ابن مردويه ، از سهل بن سعد ساعدي ، روايت كرده كه گفت : هرگز نشد كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نوبتي بر اين منبر بنشيند ، و آيه يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سديدا را تلاوت نكند .


مؤلف : قريب به اين مضمون را از عايشه وابي موسي اشعري و عروه نيز نقل كرده .


و در نهج البلاغه فرموده : سپس اداء امانت است كه هر كس اهل امانت نباشد ، زيانكار و خائب است ، چون مساله امانت آن قدر اهميت دارد كه خدا آن را بر آسمانهاي مبنيه ، و زمين‏هاي گسترده ، و كوههاي بلند كه ديگر بلندتر و بزرگتر از آنها نيست عرضه كرد ، پس اگر بنا بود به ملاك داشتن طول و عرض و قوت و عزت چيزي از اشفاق امتناع بورزد كوهها و آسمانها و زمين مي‏ورزيدند و ليكن از عقوبت آن ترسيدند ، و به عقل آنها رسيد چيزي كه به عقل انسان كه ضعيف‏تر از آنهاست نرسيد ، چون انسان ظلوم و جهول بوده است .


و در كافي به سند خود از اسحاق بن عمار ، از مردي ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده ، كه در ذيل كلام خداي عز و جل : انا عرضنا الامانة ... ، فرموده : اين امانت


ترجمة الميزان ج : 16ص :533


عبارت است از ولايت امير مؤمنين (عليه‏السلام‏) .


مؤلف : منظور از ولايت امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) ، آن ولايتي است كه اولين نفر از اين امت كه بدان رسيد امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) بود ، و آن ولايت كه اولين كسي كه از امت اسلام فتح بابش را كرد علي (عليه‏السلام‏) بود ، عبارت است از اينكه آدمي به جايي از تكامل برسد ، كه خداي سبحان عهده‏دار امور او شود ، و اين از راه مجاهده و عبادت خالصانه به دست مي‏آيد .


منظور از ولايت اين است ، نه ولايت به معناي محبت و يا امامت ، هر چند كه از ظاهر بعضي از روايات بر مي‏آيد كه به معناي محبت و يا امامت است ، ولي آن روايات خواسته‏اند تطبيق كلي بر مصداق كنند ، و بگويند محبت علي ، و نيز امامت او ، هر دو از مصاديق ولايت است .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :