امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
876
ترجمه الميزان: سوره سباء آيات 30 - 1


ترجمة الميزان ج : 16ص :534


سوره سبا مكي است و 54 آيه‏دارد


سورة سبإ


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الحَْمْدُ للَّهِ الَّذِي لَهُ مَا في السمَوَتِ وَ مَا في الأَرْضِ وَ لَهُ الحَْمْدُ في الاَخِرَةِوَ هُوَ الحَْكِيمُ الْخَبِيرُ(1) يَعْلَمُ مَا يَلِجُ في الأَرْضِ وَ مَا يخْرُجُ مِنهَا وَ مَا يَنزِلُ مِنَ السمَاءِ وَ مَا يَعْرُجُ فِيهَاوَ هُوَ الرَّحِيمُ الْغَفُورُ(2) وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَأْتِينَا الساعَةُقُلْ بَلي وَ رَبي لَتَأْتِيَنَّكمْ عَلِمِ الْغَيْبِلا يَعْزُب عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ في السمَوَتِ وَ لا في الأَرْضِ وَ لا أَصغَرُ مِن ذَلِك وَ لا أَكبرُ إِلا في كتَبٍ مُّبِينٍ‏(3) لِّيَجْزِي الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِأُولَئك لهَُم مَّغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كرِيمٌ‏(4) وَ الَّذِينَ سعَوْ في ءَايَتِنَا مُعَجِزِينَ أُولَئك لهَُمْ عَذَابٌ مِّن رِّجْزٍ أَلِيمٌ‏(5) وَ يَرَي الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك هُوَ الْحَقَّ وَ يَهْدِي إِلي صِرَطِ الْعَزِيزِ الحَْمِيدِ(6) وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكمْ عَلي رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ(7) أَفْترَي عَلي اللَّهِ كَذِباً أَم بِهِ جِنَّةُبَلِ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِ في الْعَذَابِ وَ الضلَلِ الْبَعِيدِ(8) أَ فَلَمْ يَرَوْا إِلي مَا بَينَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُم مِّنَ السمَاءِ وَ الأَرْضِإِن نَّشأْ نخْسِف بِهِمُ الأَرْض أَوْ نُسقِط عَلَيهِمْ كِسفاً مِّنَ السمَاءِإِنَّ في ذَلِك لاَيَةً لِّكلّ‏ِ عَبْدٍ مُّنِيبٍ‏(9)


ترجمه آيات


به نام خدايي كه رحمتي شامل ، و رحمتي خاص نيكان دارد ، سپاس آن خدايي را كه ملك آنچه


ترجمة الميزان ج : 16ص :535


در آسمانها و آنچه در زمين است از آن اوست ، و سپاس براي اوست ، در آخرت نيز ، و او حكيم و خبير است ( 1) .


آنچه كه در زمين دفن مي‏شود ، و آنچه كه از زمين بيرون مي‏آيد ، و آنچه كه از آسمان نازل مي‏گردد ، و آنچه كه به آسمان بالا مي‏رود ، همه را مي‏داند ، و او رحيم و آمرزنده است ( 2) .


كساني كه كفر ورزيدند گفتند : قيامتي به سر وقت ما نمي‏آيد ، بگو : چرا مي‏آيد ، و به پروردگار سوگند كه به طور قطع به سراغتان خواهد آمد ، و او عالم غيب است ، كه حتي به سنگيني ذره‏اي در همه آسمانها و زمين از او پوشيده نيست ، و نه كوچكتر از آن ذره ، و نه بزرگتر از آن ، مگر آنكه در كتاب مبين ثبت است ( 3) .


تا آنان كه ايمان آورده عملهاي صالح مي‏كنند پاداش دهد ، اينان آمرزشي و رزقي آبرومندانه دارند ( 4 ) .


و در مقابل ، كساني كه به منظور جلوگيري از پيشرفت آيات ما تلاش مي‏كنند عذابي پليد و دردناك دارند ( 5) .


آنان كه علم داده شده‏اند ، آنچه را كه از ناحيه پروردگارت به تو نازل شده حق مي‏بينند ، حقي كه به سوي صراط عزيز حميد راه‏نمايي مي‏كند ( 6) .


و آنان كه كفر ورزيدند گفتند : آيا مي‏خواهيد شما را به مردي رهنمون شويم كه خبر آورده كه چون شما پس از مرگ پاره پاره شديد دو باره به خلقت جديدي در مي‏آييد ( 7) .


چنين دروغي به خدا افتراءبسته ، و يا آنكه دچار جنون شده است ، ليكن نه آن است ، و نه اين ، بلكه كساني كه به آخرت ايمان ندارند در عذاب و ضلالتي بعيد قرار گرفته‏اند ( 8) .


مگر نمي‏بينيد آنچه را كه پيش روي ايشان و پشت سرشان از آسمان و زمين است ، كه اگر بخواهيم زمين را در زير پايشان مي‏شكافيم ، و يا پاره‏اي از آسمان بر سرشان مي‏كوبيم ، در همين مطلب آيتي است براي هر بنده‏اي كه به سوي خدا برگشت دارد ( 9) .


بيان آيات


اين سوره پيرامون اصول سه‏گانه اعتقادات ، يعني توحيد و نبوت و قيامت بحث مي‏كند .


بعد از بيان آنها كيفر كساني را كه منكر آنهايند ، و يا القاي شبهه در باره آنها مي‏كنند ، بيان نموده ، آن گاه از راه‏هاي مختلف آن شبهه‏ها را دفع مي‏كند ، يك بار از راه حكمت و موعظه ، بار ديگر از راه مجادله .


و از بين اين سه اصول بيشتر به مساله قيامت اهتمام مي‏ورزد،


ترجمة الميزان ج : 16ص :536


هم در اول كلام آن را ذكر مي‏كند ، و تا آخر سوره چند بار ديگر هم متعرض آن مي‏شود .


الحمد لله الذي له ما في السموات و ما في الأرض ... مطلوب در اين آيه بيان بعث و جزاء است ، بياني كه ديگر جاي شكي باقي نگذارد ، يعني به حجت و برهاني اشاره كند كه خصم را ساكت نموده ديگر نتواند سخني بگويد ، و اساسي كه اين حجت بر آن بنا شده دو چيز است ، اول مساله عموميت ملك خداي تعالي است نسبت به تمامي موجودات ، و به تمامي جهات آنها ، به طوري كه مي‏تواند هر رقم تصرفي در هر يك از آنها بكند ، ( بخلاف مالكيت ما ، كه از هر جهت نيست ، و نمي‏توانيم مثلا چشم خود را در آوريم ) .


ولي خدا مي‏تواند هر قسم تصرفي بكند ، خلق كند ، رزق دهد ، بميراند ، دو باره زنده كند ، پاداش و كيفر دهد .


اساس دوم برهان ، كمال علم خدا است به اشياء كه علم او به اشياء از جميع جهات است ، و علمش آميخته با جهل نيست ، و دستخوش زوال نمي‏شود ، چون اگر جز اين بود نمي‏توانست هر كه را بخواهد اعاده خلقت دهد ، و بر تمامي اعمال خير و شرش پاداش و كيفر دهد .


امر اول از دو امر مزبور مورد اشاره آيه اولي سوره است ، يعني همان آيه مورد بحث ، و امر دوم را آيه دوم اشاره مي‏كند ، و از همين جا روشن مي‏شود ، كه دو آيه اول سوره مقدمه است براي آيه سوم و چهارم .


پس آيه الحمد لله الذي له ما في السموات و ما في الأرض خدا را بر ملك عام و منبسط بر همه عالمش ثنا مي‏گويد ، و اشاره مي‏كند به اينكه او مي‏تواند در هر چيز و به هر نحو كه بخواهد تصرف كند .


و له الحمد في الآخرة - اگر حمد را اختصاص داد به ظرف آخرت ، براي اين است كه جمله اولي متضمن حمد خدا در دنيا بود ، چون نظام محسوس در آسمانها و زمين نظام دنيوي است ، به دليل اين كه در آيه يوم تبدل الأرض غير الأرض و السموات نظام آخرتي آسمانها و زمين را غير از نظام دنيوي آنها دانسته است .


و هو الحكيم الخبير - اين جمله آيه را با دو نام از نامهاي كريم خدا خاتمه مي‏دهد ، يكي حكيم ، و ديگري خبير ، تا دلالت كند بر اينكه تصرف خدا در نظام دنيا ، و در


ترجمة الميزان ج : 16ص :537


دنبال آن پديد آوردن نظام آخرت ، همه بر اساس حكمت و خبرويت است ، پس با حكمتش آخرت را بعد از دنيا قرار داد ، چون اگر قرار نمي‏داد ، خلقت دنيا لغو و عبث مي‏شد ، و نيكو كار از بد كار متمايز نمي‏گشت ، همچنان كه خودش فرموده : و ما خلقنا السماء و الأرض و ما بينهما باطلا تا آنجا كه باز مي‏فرمايد : ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين في الأرض ام نجعل المتقين كالفجار .


و با خبرويتش ايشان را بعد از مردن محشور مي‏كند ، در حالي كه احدي را از قلم نينداخته باشد ، و هر نفسي را به آنچه كسب كرده جزاء مي‏دهد .


كلمهخبير يكي از اسماء حسناي خدا است ، كه از ماده خبر گرفته شده ، كه به معناي اطلاع داشتن از جزئيات امور است .


پس مي‏توان گفت : خبير خصوصي‏تر از عليم است ، چون عليم در جزئيات و كليات هر دو به كار مي‏رود ، ولي خبير تنها در جزئيات به كار مي‏رود .


يعلم ما يلج في الأرض و ما يخرج منها و ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها كلمه يلج مضارع از ماده ولوج است ، كه به معناي فرو رفتن ، و بر خلاف خارج شدن است .


و كلمه يعرج از عروج است ، كه معناي مقابل نزول را مي‏دهد ، نزول يعني پايين آمدن ، و عروج يعني بالا رفتن ، و اينكهفرمود خدا علم دارد به آنچه در زمين فرو مي‏رود ، و از زمين بيرون مي‏شود ، و آنچه از آسمان فرو مي‏آيد ، و به آسمان بالا مي‏رود ، گويا كنايه است از علم خدا به حركت هر صاحب حركتي ، و آنچه انجام مي‏دهد ، و آيه شريفه با دو كلمه و هو الرحيم الغفور ختم شده و گويا در اين جمله اشاره است به اينكه خدا رحمتي دارد ثابت ، و مغفرتي كه خاص اقوامي است كه ايمان داشته باشند .


و قال الذين كفروا لا تاتينا الساعة قل بلي و ربي لتاتينكم عالم الغيب ... في كتاب مبين در اين آيه انكار منكرين معاد را به رخ ايشان مي‏كشد ، چون با عموميت ملك خدا و علمش به همه موجودات جايي براي شك و ترديد در آمدن آن نيست ، تا چه رسد به اينكه به ضرس قاطع آن را انكار كنند ، و به همين جهت به رسول گرامي (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 16ص :538


خود دستور داده كه به سخن ايشان جواب گويد ، كه : بلي و ربي لتاتينكم - آري به پروردگارم سوگند ، قيامت شما به طور قطع و مسلم خواهد آمد .


و چون علت عمده انكار ايشان اين بوده كه فكر كرده‏اند بدنهاي مردگان همه با هم مخلوط گشته ، و صورتها تغيير و تبدل يافته ، خاكي كه ديروز يك انسان بود ، امروز خاك و فردا ، خشت ، و چند صباح ديگر چيز ديگر مي‏شود ، با اين حال چگونه ممكن است بار ديگر همان انسان به همان خصوصيات موجود شود ؟ لذا براي دفع اين توهم ، در جمله عالم الغيب لا يعزب عن علمه مثقال ذرة في السموات و لا في الأرض فرموده كه : هيچ محلي براي استبعاد نيست ، براي اينكه خداي تعالي عالم به غيب است ، و كوچكترين موجود از علم او دور نيست ، حتي چيزي به سنگيني يك ذره ( معلق در فضا ) در همه آسمانها و زمين از علم او پنهان نيست ، و با اين حال براي او چه اشكالي دارد كه ذرات وجودي زيد را با ذرات وجودي عمرو اشتباه نكند ؟ و لا اصغر من ذلك و لا اكبر الا في كتاب مبين - اين جمله علم خدا را به تمامي موجودات تعميم مي‏دهد تا كسي نپندارد تنها موجودات نظير ذره را مي‏داند ، كوچكتر از آن و بزرگتر را هم مي‏داند .


نكته‏اي كه در اين آيه بدان اشاره كرده ، اين است كه اشياء هر چه باشند در كتاب مبين خدا ثبوتي دارند ، كه دستخوش تغيير و تبديل نمي‏شوند و انسان و هر موجود ديگر هر چند اجزاي دنيوي‏اش از هم متلاشي گردد ، و به كلي آثارش از صفحه روزگار محو و نابود شود ، باز هم اعاده‏اش براي خدا كاري ندارد ، چون همين نابودي در كتاب مبين بودي و ثبوتي دارد .


و ما در سوره انعام و در مواردي ديگر پيرامون كتاب مبين بحثهايي كرده‏ايم .


ليجزي الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك لهم مغفرة و رزق كريم لام در جمله ليجزي لام تعليل است ، و متعلق است به جمله لتاتينكم .


و در جمله لهم مغفرة و رزق كريم يك نوع محاذات با جمله قبلي و هو الرحيم الغفور هست .


و اين آيه يكي از دو سبب قيام قيامت را شرح مي‏دهد و مي‏گويد براي اين است كه خداي سبحان افراد با ايمان و داراي عمل صالح را به مغفرت و رزق كريم كه عبارت است از بهشت و آنچه در آن است جزاء دهد .


و سبب دومي قيام قيامت را جمله و الذين سعوا في آياتنا معاجزين ... بدان اشاره مي‏كند .


و الذين سعوا في آياتنا معاجزين اولئك لهم عذاب من رجز اليم كلمه سعي به معناي دويدن ، يا دوندگي است ، و كلمه معاجز مبالغه در اعجاز


ترجمة الميزان ج : 16ص :539


است ، و بعضي گفته‏اند به معناي مسابقه است ، و اساس اين كلام بر استعاره به كنايه است گويا آيات خدا را مسافتي فرض كرده ، كه افراد نامبرده در آن مسافت ، سعي و دوندگي مي‏كنند ، تا بلكه بتوانند خدا را به ستوه بياورند ، و بر او غلبه كنند ، و كلمه رجز مانند رجس به معناي پليدي است ، و شايد مراد از آن اعمال زشت باشد ، كه در اين صورت آيه شريفه اشاره‏اي مي‏شود به تبدل عمل به عذاب اليم ، و يا به اينكه عمل آنان سبب عذاب اليم آنان شده .


بعضي ديگر در معناي رجز گفته‏اند : به معناي عذاب زشت است .


و در اين آيه تعريض و طعنه به كفار است كه اصرار دارند در انكار معاد .


و يري الذين اوتوا العلم الذي انزل اليك من ربك هو الحق موصول اول ( الذين ) فاعل يري است ، و موصول دوم ( الذي ) مفعول اول آن است ، و كلمه حق مفعول دوم آن است .


و مراد از الذين اوتوا العلم كساني است كه عالم بالله و عالم به آيات اويند ، و مراد از الذين انزل اليك قرآن است ، كه به وي نازل شد .


و جمله و يري ... جمله‏اي است از نو ، كه متعرض جمله قبلي قال الذين كفروا شده ، آن را بيان مي‏كند .


ممكن هم هست حال از فاعل كفروا باشد ، و معنا چنين باشد : اينها مي‏گويند : لا تاتينا الساعة - قيامتي به سر وقت ما نمي‏آيد و آن را از روي جهل انكار مي‏كنند ، در حالي كه علماي بالله و به آيات او ، مي‏بينند و مي‏دانند كه اين قرآن نازل بر تو قرآني كه از قيامت خبر مي‏دهد حق است .


و يهدي الي صراط العزيز الحميد - اين جمله عطف است بر كلمه حق ، و معنايش اين است كه علماي بالله مي‏بينند كه قرآن و قيامتي كه از آمدن آن خبر مي‏دهد ، حق است ، و نيز مي‏بينند كه اين قرآن به سوي صراط كسي هدايت مي‏كند كه اجل از آن است كه كسي بر خواسته او غلبه كند ، صراط كسي كه محمود است ، و بر تمامي افعالش سزاوار حمد و ثناست ، چون او در عين عزتش جز جميل كاري نمي‏كند ، و او خداي سبحان است ، و اگر خدا را به وصف عزيز و حميد توصيف كرده ، براي اين است كه در مقابل الذين سعوا في آياتنا معاجزين قرار گيرد ، آري در مقابل كساني كه مي‏خواهند از پيشرفت آيات خدا جلوگيري كنند بايد عزت و ستودگي خدا به رخشان كشيده شود .


و قال الذين كفروا هل ندلكم علي رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم


ترجمة الميزان ج : 16ص :540


لفي خلق جديد اين آيه كه حكايت كلام كفار است ، سخني است كه در مقام استهزاء گفته‏اند ، و در آن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به يكديگر معرفي مي‏كنند ، كه اين مرد قائل به معاد است ! كلمه تمزيق به معناي تقطيع و تفريق است ، و تعبير به انكم لفي خلق جديد استمرار و استقرار را مي‏رساند ، و معنايش اين است كه : از در تمسخر به يكديگر گفتند : مي‏خواهيد شما را به مردي راهنمايي كنيم كه مي‏گويد : شما مردم وقتي در گور خود پاره پاره شديد دو باره خلق مي‏شويد ؟ و بعد از مردن دو باره زندگي جديدي پيدا مي‏كنيد ؟ و جمله : اذا مزقتم - وقتي پاره پاره شديد ظرف است براي جمله انكم لفي خلق جديد .


و معناي مجموع اين دو جمله اين است كه : شما در زمان پاره پاره شدن ، خلقت جديدي به خود مي‏گيريد ؟ و معناي آيه اين است كه : كساني كه كافر شدند از در تمسخر به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه ايشان را از قيامت و جزاي آن مي‏ترساند به يكديگر گفتند : آيا مي‏خواهيد شما را به مردي ( كه مقصود رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ) دلالت كنيم كه شما را خبر مي‏دهد از اينكه به زودي در هنگام پاره پاره شدن اجزايتان و در زماني كه هيچ يك از اجزاي شما از يكديگر متمايز نيست در خلقت جديدي قرار مي‏گيريد ؟ و هستي دو باره‏اي پيدا مي‏كنيد ؟ افتري علي الله كذبا ام به جنة ... استفهامي است از در تعجب ، چون در نظر كفار زنده شدن اجساد بعد از فنا و پوسيدن ، امري عجيب بوده ، آن قدر عجيب بوده كه به نظرشان هيچ عاقلي به خود اجازه نمي‏دهد كه چنين سخني بگويد ، مگر آنكه بخواهد مردم را دچار اشتباه و ضلالت كند ، و منافع آنان را تصاحب كند ، و اگر چنين منظوري در كار نباشد ، چطور يك فرد عاقل مطلب به اين روشني را نمي‏فهمد ؟ و نمي‏داند كه بدن پوسيده دو باره زنده نمي‏شود .


و چون مساله در نظرشان محال مي‏نموده ، لذا امر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را كه مدعي قيامت است ، داير بين دو چيز دانستند : يكي افتراء بستن به خدا ، و ديگري ديوانگي .


آن وقت از يكديگر مي‏پرسند : كه به نظر شما اين مرد كدام يك از اين دو انحراف را دارد ، آيا به خدا افتراء مي‏بندد ، تا به اغراض خود برسد ، و يا آنكه ديوانه است ؟ و معناي آيه اين است كه : آيا به نظر شما اين مرد عاقل است ؟ و عالما و عامدا به خدا


ترجمة الميزان ج : 16ص :541


افتراء مي‏بندد ؟ و دم از بعثت و قيامت مي‏زند ؟ و يا آنكه به نوعي جنون مبتلا شده ؟ و آنچه مي‏گويد بدون فكر مستقيم است ؟ بل الذين لا يؤمنون بالآخرة في العذاب و الضلال البعيد در اين جمله سخن كفار را رد مي‏كند ، و از ترديدي كه ايشان كردند ، كه آيا چنين است يا چنان ، اعراض نموده ، حاصلش اين است كه : اين مرد نه به خدا افتراء مي‏بندد ، و نه دچار جنون شده ، بلكه اين كفار در عذابي قرار گرفته‏اند كه به زودي برايشان ظاهر مي‏شود ، و چون اهل عذاب شده‏اند ، از حق دور گشته‏اند ، و در ضلالتي دور قرار گرفته‏اند ، آن قدر دور كه به اين زوديها نمي‏توانند حق را تعقل كنند ، و به آن ايمان بياورند .


و اگر در جمله بل الذين لا يؤمنون بالآخرة ... ، با اينكه مي‏توانست بفرمايد : بل هم في العذاب و الضلال البعيد به جاي ضمير ، نام آنان را مجددا ذكر كرده ، براي اين است كه به علت وقوعشان در عذاب و ضلالت آنان اشاره نموده ، و بفرمايد علت آن اين است كه به آخرت ايمان ندارند .


ا فلم يروا الي ما بين ايديهم و ما خلفهم من السماء و الأرض ان نشا نخسف بهم الأرض او نسقط عليهم كسفا من السماء ... اين آيه كفار را اندرز مي‏دهد ، و تهديد مي‏كند ، و اين عملشان را كه آيات خدا را تكذيب كرده ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را استهزا كردند ، جرمي بسيار بزرگ دانسته ، و ايشان را نسبت به ارتكاب آن جري و جسور مي‏خواند .


پس مراد از جمله ما بين ايديهم و ما خلفهم من السماء و الأرض ... اين است كه بفرمايد : آسمان و زمين ايشان را از جلو و عقب احاطه كرده ، هر جا كه نظر كنند آسماني مي‏بينند ، كه بر سرشان سايه افكنده ، و زميني كه روي آن هستند ، نه از طرف بالا مي‏توانند بگريزند ، و نه از طرف پايين .


ان نشا نخسف بهم الأرض او نسقط عليهم كسفا من السماء - يعني آسمان و زميني كه از بالا و پايين ايشان را احاطه كرده ، با تدبير ما مي‏گردند ، و اداره مي‏شوند ، و منقاد و مسخر ما هستند ، اگر ما بخواهيم زمين دهن باز كرده ، ايشان را در خود فرو مي‏برد ، و همه آنان را بدين وسيله هلاك مي‏كنيم ، و يا آنكه قطعه‏اي از آسمان را بر سرشان مي‏كوبيم ، و نابودشان مي‏سازيم .


پس چرا از اين حرفها دست بر نمي‏دارند ؟ ان في ذلك لاية لكل عبد منيب - يعني در آنچه گفته شد ( از احاطه آسمان و زمين بر انسانها ، و اينكه آن دو به تدبير ما اداره مي‏شوند ، و همواره به فرمان مايند ، اگر فرمان به زمين


ترجمة الميزان ج : 16ص :542


دهيم ايشان را در خود فرو مي‏برد ، و اگر به آسمان فرمان دهيم قطعه‏اي از آن بر سرشان مي‏افتد ، و هلاكشان مي‏كند ) خود آيتي است كه براي هر بنده‏اي كه بخواهد به خود آيد و به خدايش برگردد بس است ، و اگر اين مردم به اينگونه امور بي اعتنايي مي‏كنند ، و بر تكذيب اين آيات جسورانه اقدام مي‏نمايند ، جز بدين جهت نيست كه ايشان مغرور و متكبرند ، و روح سركششان اجازه به ايشان نمي‏دهد كه در برابر خدا تسليم شده ، و توبه نموده ، به اطاعت او برگردند .



ترجمة الميزان ج : 16ص :543


× وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا دَاوُدَ مِنَّا فَضلاًيَجِبَالُ أَوِّبي مَعَهُ وَ الطيرَوَ أَلَنَّا لَهُ الحَْدِيدَ(10) أَنِ اعْمَلْ سبِغَتٍ وَ قَدِّرْ في السرْدِوَ اعْمَلُوا صلِحاًإِني بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ(11) وَ لِسلَيْمَنَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شهْرٌ وَ رَوَاحُهَا شهْرٌوَ أَسلْنَا لَهُ عَينَ الْقِطرِوَ مِنَ الْجِنّ‏ِ مَن يَعْمَلُ بَينَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِوَ مَن يَزِغْ مِنهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السعِيرِ(12) يَعْمَلُونَ لَهُ مَا يَشاءُ مِن محَرِيب وَ تَمَثِيلَ وَ جِفَانٍ كالجَْوَابِ وَ قُدُورٍ رَّاسِيَتٍاعْمَلُوا ءَالَ دَاوُدَ شكْراًوَ قَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِي الشكُورُ(13) فَلَمَّا قَضيْنَا عَلَيْهِ الْمَوْت مَا دَلهَُّمْ عَلي مَوْتِهِ إِلا دَابَّةُ الأَرْضِ تَأْكلُ مِنسأَتَهُفَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الجِْنُّ أَن لَّوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْب مَا لَبِثُوا في الْعَذَابِ الْمُهِينِ‏(14) لَقَدْ كانَ لِسبَإٍ في مَسكَنِهِمْ ءَايَةٌجَنَّتَانِ عَن يَمِينٍ وَ شِمَالٍكلُوا مِن رِّزْقِ رَبِّكُمْ وَ اشكُرُوا لَهُبَلْدَةٌ طيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ(15) فَأَعْرَضوا فَأَرْسلْنَا عَلَيهِمْ سيْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْنَهُم بجَنَّتَيهِمْ جَنَّتَينِ ذَوَاتي أُكلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شي‏ءٍ مِّن سِدْرٍ قَلِيلٍ‏(16) ذَلِك جَزَيْنَهُم بِمَا كَفَرُواوَ هَلْ نجَزِي إِلا الْكَفُورَ(17) وَ جَعَلْنَا بَيْنهُمْ وَ بَينَ الْقُرَي الَّتي بَرَكنَا فِيهَا قُرًي ظهِرَةً وَ قَدَّرْنَا فِيهَا السيرَسِيرُوا فِيهَا لَيَالي وَ أَيَّاماً ءَامِنِينَ‏(18) فَقَالُوا رَبَّنَا بَعِدْ بَينَ أَسفَارِنَا وَ ظلَمُوا أَنفُسهُمْ فَجَعَلْنَهُمْ أَحَادِيث وَ مَزَّقْنَهُمْ كلَّ مُمَزَّقٍإِنَّ في ذَلِك لاَيَتٍ لِّكلّ‏ِ صبَّارٍ شكُورٍ(19) وَ لَقَدْ صدَّقَ عَلَيهِمْ إِبْلِيس ظنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلا فَرِيقاً مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ‏(20) وَ مَا كانَ لَهُ عَلَيهِم مِّن سلْطنٍ إِلا لِنَعْلَمَ مَن يُؤْمِنُ بِالاَخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا في شكٍوَ رَبُّك عَلي كلّ‏ِ شي‏ءٍ حَفِيظٌ(21)



ترجمة الميزان ج : 16ص :544


ترجمه آيات


و به تحقيق داوود را از ناحيه خود فضلي داديم ، ( و آن اين بود كه به كوهها و مرغان گفتيم : ) اي كوهها و اي مرغان ! با او همصدا شويد ! و آهن را هم برايش نرم كرديم ( 10 ) .


(و بدو گفتيم با اين آهن نرم ) زره بباف ، و سيم‏هاي آن را به يك اندازه ببر ، و عمل صالح كن ، كه من به آنچه مي‏كنيد بينايم ( 11) .


و براي سليمان باد را مسخر كرديم ، كه صبح مسافت يك ماه راه را مي‏رفت ، و عصر هم همين مسافت را طي مي‏كرد ، و چشمه مس را برايش جاري كرديم ، و از جن كساني به دستور و به اذن خدا برايش كار مي‏كردند ، و هر يك از امر ما منحرف مي‏شد از عذابي سوزان به وي مي‏چشانديم ( 12) .


براي او هر چه مي‏خواست از محرابها ، و تمثالها ، و كاسه‏هايي چون حوض، و ديگهاي ثابت در زمين ، درست مي‏كردند ، گفتيم : اي آل داوود ! شكر بگزاريد ، و بندگان شكرگزار من اندكند ( 13) .


بعد از آنكه قضاي مرگ بر او رانديم ، كسي جنيان را از مرگ وي خبر نداد ، مگر موريانه زمين ، كه عصايش را خورد ، و او به زمين افتاد ، همين كه افتاد جنيان فهميدند : كه اگر از مرگ او خبر مي‏داشتند ( در اين مدت طولاني ) در عذابي خوار كننده به سر نمي‏بردند ( 14) .


براي قوم سبا در شهرشان آيتي بود ، و آن دو باغستان از راست و چپ محل بود ، كه گفتيم رزق پروردگارتان را بخوريد ، و شكر بر او بگزاريد شهري پاكيزه ، و پروردگاري آمرزنده ( 15 ) .


ولي روي بگرداندند ، پس سيل عرم را به سويشان سرازير كرديم ، و دو باغستانشان را مبدل به دو زمين خشك كرديم ، كه جز خوراكي تلخ ، و اثل و مختصري سدر نمي‏رويانيد ( 16) .


اين كيفر را بدان جهت به آنان داديم كه كفران كردند ، و مگر جز مردم كفرانگر را كيفر مي‏كنيم ( 17) .


و ما بين آنان و دهكده‏هاي پر بركت قريه‏ها قرار داديم ، كه يكديگر را مي‏ديدند ، و مسافت بين آنها را به اندازه هم كرده بوديم ، گفتيم : در بين اين شهرها شبها و روزها سير كنيد ، در حالي كه ايمن باشيد ( 18) .


گفتند : پروردگار ما بين سفرهاي ما فاصله زياد قرار داده ، و به خود ستم كردند ، پس آن چنان هلاكشان كرديم كه داستان آيندگان شدند ، و آن چنان متفرقشان كرديم كه مافوق آن تصور ندارد ، و در اين آيت‏ها است براي هر پر صبر و پر شكري ( 19 ) .



ترجمة الميزان ج : 16ص :545


ابليس وعده خود را در باره آنان عملي كرد ، او را پيروي كردند ، مگر طايفه‏اي از مؤمنان ( 20) .


با اينكه ابليس سلطنتي بر آنان نداشت ، بلكه ما مي‏خواستيم مؤمنين به آخرت را ، از كساني كه در باره آن شك دارند متمايز كنيم ، و پروردگار تو بر هر چيزي آگاه است ( 21 ) .


بيان آيات


اين آيات به پاره‏اي از داستانهاي داوود و سليمان ، و نعمت‏هايي كه به ايشان موهبت فرموده بود ، اشاره مي‏كند ، و مي‏فرمايد : چگونه كوهها و مرغان را براي داوود مسخر كرديم ، و آهن را در دستش نرم ساختيم ، و چگونه باد را در فرمان سليمان در آورديم ، كه صبحگاهان مسير يك ماه را مي‏پيمود و عصرگاهان نيز مسير يك ماه را و جن را برايش مسخر كرديم كه هر چه او مي‏خواست از محرابها و تمثالها و غير آن برايش مي‏ساختند .


آن گاه داوود و سليمان را دستور مي‏دهد به اينكه به شكرانه اين مواهب عمل صالح كنند .


و آن دو بندگاني شكور بودند .


سپس به داستان سباء اشاره مي‏كند ، كه خدا به آنان دو تا بهشت در طرف راست و چپ شهر داده بود ، تا با عوايد آنها زندگي مرفهي داشته باشند ، ولي به جاي شكر خدا ، نعمت او را كفران نموده از اداي شكرش سر باز زدند ، و خداوند سيل عرم را به سويشان گسيل داشت ، و در نتيجه دو قسمت باغستانهاي راست و چپ محل از بين رفتند و در نتيجه مايه آبادي محلشان از بين رفت ، و خود مردم آنچنان متفرق شدند ، كه اثري از ايشان نماند ، تنها قصه‏هايي از آنان به جاي ماند ، همه اينها به خاطر كفران نعمت، و اعراضشان از شكر بود ، و خداوند جز مردم كفران گر را كيفر نمي‏كند .


و وجه اتصال اين داستانها به آيات قبل ، كه در باره معاد بحث مي‏كرد ، اين است كه خدا مدبر امور بندگان خويش است ، ولي از آنجايي كه بندگان او در دنيا فرو رفته در انواع نعمتهاي مادي هستند ، لذا معلوم نمي‏شود كه كدام يك شكر منعم خود را بجا آوردند ، و كدام يك كفران نمودند ، و چون در نشاه دنيا امتيازي بين اين دو طائفه نيست ، پس بايد حتما نشاه ديگر باشد ، تا در آنجا كفور از شكور ممتاز گردد .


و لقد آتينا داود منا فضلا يا جبال او بي معه و الطير و النا له الحديد كلمه فضل به معناي عطيه است .


و كلمه اوبي امر از مصدر تاويب است ، و تاويب از ماده أوب - برگشتن به معني ترجيع است و در اين جا به معناي چهچه صوت در تسبيح نمودن است ، به دليل اينكه در جاي ديگر فرموده : انا سخرنا الجبال معه يسبحن


ترجمة الميزان ج : 16ص :546


بالعشي و الاشراق و الطير محشورة كل له اواب .


كلمه طير عطف بر محل جبال است ، چون كلمه جبال كه در ظاهر مخاطب و منادي است ، و به همين جهت به صداي پيش خوانده مي‏شود ، در واقع مفعول تسخيري است كه با همين خطاب صورت گرفته است ، و معناي جمله در واقع اين است كه ما با خطاب خود جبال و طير را مسخر او كرديم ، و معلوم است كه در اين معنا جبال و طير مفعول تسخيرند ، باري اگر چه جبال را به خاطر حرف ندا با صداي پيش مي‏خوانيم طير را با صداي بالا مي‏خوانيم ، چون عطف است بر واقع جبال ، كه آن نيز منصوب است .


از همين جا روشن مي‏شود ، بطلان قول بعضي از مفسرين كه گفته‏اند : كلمه اوب به معناي سير ، است .


بعضي از مفسرين آيه را چنين معنا كرده‏اند كه : خداوند كوهها را براي داوود مسخر كرده بود ، كه هر جا او مي‏رود آنها نيز با او بروند و ما گفتيم كه : كلمه اوببه معناي برگشتن است ، و مراد اين است كه چون داوود تسبيح مي‏گفت ، كوهها و مرغان با وي هم آواز مي‏شدند ، نه اينكه با او به راه مي‏افتادند .


يا جبال اوبي معه و الطير - اين جمله بيان فضلي است كه خدا به داوود داد ، و در اين جمله خطابي كه به كوهها و مرغان شده - كه به آن خطاب مسخر شدند - در جاي تسخير قرار گرفته ، و بيان مي‏كند : عطيه‏اي كه ما به داوود داديم اين بود كه با چنين خطابي كوهها و مرغان را مسخر وي كرديم ، و اين گونه تعبير از قبيل به كار بردن سبب در جاي مسبب است ، و معنايش اين است كه ما كوهها را مسخر اوكرديم ، تا با او هم آواز شوند ، و مرغان را نيز اين آن معنايي است كه از تسخير جبال و طير براي داوود به دست مي‏آيد ، همچنان كه آيه 19 سوره ص كه در بالا نقل شده نيز به آن اشاره مي‏كند .


و النا له الحديد - يعني ما آهن را با همه صلابت و سختي‏اش براي او نرم كرديم .


ان اعمل سابغات و قدر في السرد ... كلمه سابغات جمع سابغة است ، كه به معناي زره فراخ است .


و كلمه سرد به معناي بافتن زره است .


و اينكه فرمود : قدر في السرد - در بافتن زره تقديري بگير معنايش اين است كه حلقه‏هاي زره را اندازه‏گيري كن ، تا با هم مناسب شوند .


و جمله ان اعمل ...


ترجمة الميزان ج : 16ص :547


يك نوع تفسير است براي جمله و النا له الحديد .


و اعملوا صالحا اني بما تعملون بصير - معناي اين جمله في نفسه و از نظر خود جمله روشن است ، چون مي‏فرمايد : عمل صالح كنيد ، كه من به آنچه مي‏كنيد بينا هستم ، ولي از نظر اينكه در سياقي قرار دارد كه مي‏خواهد فضل را بيان كند ، و نعمت‏هايي كه به داوود داده بر شمارد ، از اين رو معناي امر به شكر را افاده مي‏كند ، گويا فرموده ما به داوود گفتيم : به شكرانه اين نعمتها ، تو و قومت بايد عمل صالح كنيد .


و لسليمن الريح غدوها شهر و رواحها شهر ... يعني ما براي سليمان باد را در شعاع يك ماه راهي كه انسانها طي مي‏كنند مسخر كرديم ، به طوري كه مسير غدو يعني از اول روز تا ظهر آن يك ماه باشد ، و مسير رواح يعني از ظهر تا به عصرش نيز يك ماه باشد ، و در نتيجه از صبح تا به غروب دو ماه مسافت را طي كند .


و اسلنا له عين القطر - كلمه اسلنا از مصدر اساله است كه باب افعال از سيلان به معناي جريان است ، و كلمه قطر به معناي مس است .


و معناي جمله اين است كه ما معدن مس را مانند آب براي او روان و جاري كرديم .


و من الجن من يعمل بين يديه باذن ربه - يعني و جمعي از طايفه جن - چون بعدا فعل جمع به آنها نسبت داده ، مي‏فرمايد : يعملون له ، پس معلوم مي‏شود جمعي از جن بوده‏اند - كه نزد او و به اذن پروردگار او كار مي‏كردند ، چون خدا آنها را مسخر وي كرده بود .


و من يزغ عن امرنا - يعني و هر يك كه از امر ما منحرف مي‏شدند ، و اطاعت سليمان نمي‏كردند ، نذقه من عذاب السعير از عذاب آتش به وي مي‏چشانديم .


از ظاهر سياق بر مي‏آيد كه مراد از عذاب سعير عذاب آتش دنيا بوده ، نه آخرت ، و از ظاهر الفاظ آيه بر مي‏آيد كه : همه طوايف جن مسخر وي نبوده‏اند، بلكه بعضي از جن مسخرش بوده‏اند .


يعملون له ما يشاء من محاريب و تماثيل و جفان كالجواب و قدور راسيات ... كلمه محاريب جمع محراب است ، كه به معناي نمازگاه و محل عبادت است .


كلمه تماثيل جمع تمثال است ، كه به معناي مجسمه از هر چيز است و كلمه جفان جمع جفنه است ، كه به معناي كاسه طعام است ، و كلمه جواب - جوابي ، جمع جابيه است ، كه به معناي حوضي است كه آب در آن جمع شود ، و كلمه قدور جمع قدر است ، كه به معناي ديگ طعام است ، و راسيات به معناي ثابت و پا بر جا است .


منظور اين است كه ديگهايي كه جن براي سليمان درستمي‏كرده‏اند ، به قدري بزرگ بوده‏اند كه قابل نقل و


ترجمة الميزان ج : 16ص :548


انتقال نبوده ، و هر يك در جاي خود ثابت بوده است .


اعملوا آل داود شكرا - اين جمله خطاب به سليمان ، و ساير افراد دودمان داوود است كه با سليمان بودند ، به ايشان مي‏فرمايد خدا را بندگي كنند ، تا شكر او را به جاي آورده باشند .


و قليل من عبادي الشكور اين جمله يا مي‏خواهد مقام شاكران را بالا ببرد ، و بفرمايد كساني كه خدا را همواره شكر بگويند ، اندكند تنها افراد انگشت شمار و معدودي از آنان چنينند ، و يا مي‏خواهد حكم قبلي را تعليل كند ، و بفرمايد : اين كه به شما آل داوود گفتيم شكر بگزاريد ، براي اين است كه خواستيم عده شكرگزاران زياد شوند ، چون شكرگزاران ، خيلي كم هستند پس عده آنها را زياد كنيد .


فلما قضينا عليه الموت ما دلهم علي موته الا دابة الأرض تاكل منساته مراد از دابة الأرض - به طوري كه در روايت آمده - حشره معروف به موريانه است ، كه چوبها و پارچه‏ها را مي‏خورد ، و مراد از منساة عصا است ، و اينكه فرموده : فلما خر تبينت الجن ان لو كانوا يعلمون الغيب ما لبثوا في العذاب المهين كلمه خر از خرور است ، كه به معناي به خاك افتادن است .


از سياق استفاده مي‏شود كه سليمان در حالي كه تكيه به عصا داشته ، از دنيا رفته ، و كسي متوجه مردنش نشده ، و همچنان در حال تكيه به عصا بوده ، و از انس و جن كسي متوجه واقع مطلب نبوده ، تا آنكه خداوند موريانه‏اي را مامور مي‏كند ، تا عصاي سليمان را بخورد ، و عصا از كمر بشكند ، و سليمان به زمين بيفتد ، آن وقت مردم متوجه شدند ، كه وي مرده است ، و جن به دست آورد و گفت اي كاش علم غيب مي‏داشت ، چون اگر علم به غيب مي‏داشت ، تا به امروز در باره مرگ سليمان در اشتباه نمي‏ماند ، و اين عذاب خوار كننده را بيهوده تحمل نمي‏كرد .


لقد كان لسبا في مسكنهم آية جنتان عن يمين و شمال ... مردم سبا قومي قديمي از عرب بودند ، كه در يمن زندگي مي‏كردند ، و نام سبا - به طوري كه گفته‏اند - : نام پدر بزرگ ايشان ، سبا پسر يشحب ، پسر يعرب پسر قحطان است ، و منظور از جمله عن يمين و شمال سمت راست و چپ آبادي ايشان است .


كلوا من رزق ربكم - در اين جمله امر مي‏كند رزق پروردگارتان را از اين دو مزرعه بخوريد ، و اين كنايه است از اينكه اين دو مزرعه از جهت حاصلخيزي تمامي اقتصاد آن مردم را اداره مي‏كرده ، آنگاه بعد از امر به خوردن رزق ، امر به شكر پروردگار مي‏كند ، كه چنين نعمتي و رزقي مرحمت كرده ، و چنين سرزميني به آنها داده بلدة طيبة و رب غفور شهري


ترجمة الميزان ج : 16ص :549


پاكيزه و ملايم طبع ، و حاصلخيز ، و پروردگاري آمرزنده ، كه بسيار مي‏آمرزد ، و با يك گناه و دو گناه و ده گناه بنده خود را مؤاخذه نمي‏نمايد .


فاعرضوا فارسلنا عليهم سيل العرم و بدلناهم بجنتيهم جنتين ذواتي اكل خمط و اثل و شي‏ء من سدر قليل كلمه عرم به معناي سد در مقابل رودخانه است ، كه آب را حبس مي‏كند .


بعضي ديگر گفته‏اند : به معناي باران سيل‏زا مي‏باشد ، بعضي ديگر به معناي ديگري گفته‏اند .


و كلمه اكل - به دو ضمه - به معناي هر ميوه‏اي است كه براي انسان ماكول باشد .


و كلمه خمط - به طوري كه گفته‏اند - : به معناي هر گياهي است كه كمي تلخ مزه باشد ، و هر چه بگذرد ، تلخ‏تر شود .


و كلمه اثل به معناي گياه معروف طرفاء است و بعضي گفته‏اند شبيه طرفاء است ولي از آن بزرگتر است و بار و ميوه ندارد ، و كلمه سدر هم معنايش معروف است .


و دو كلمه اثل و شي‏ء عطف بر اكل هستند ، نه عطف بر خمط .


و معناي آيه اين است كه : مردم سبا از شكر خدا و عبادت او كه بدان مامور شده بودند ، روي گردانيدند ، و ما هم كيفرشان كرديم يعني سيل عرم را فرستاديم تا همه شهر و باغات و مزارع آن را غرق كند ، و به جاي آن دو بهشت ، دو سر زمين بگذارد ، كه طرفاء و گياهان تلخ و بوته سدر از آن سر در آورد .


ذلك جزيناهم بما كفروا و هل نجازي الا الكفور كلمه ذلك اشاره به مطلبي است كه قبلا ذكر كرد ، يعني فرستادن سيل و تبديل دو بهشت به دو سر زمين كذايي ، و كلمه ذلك در تقدير و در محل نصب است ، تا مفعول دوم جزيناهم باشد ، و تقدير آن جزيناهم ذلك است .


و به طوري كه گفته‏اند - : فرق است بين جزاء ، و مجازات ، چون مجازات تنها در شراستعمال مي‏شود ، ولي جزاء در خير و شر هر دو استعمال مي‏شود .


و معناي آيه اين است كه ما به مردم سبا چون كافر شدند ، و از شكر ما اعراض كردند ، و يا در مقابل كفرشان اين چنين جزاء داديم و ما جزاي بد نمي‏دهيم ، مگر كسي را كه بسيار كفران نعمت‏هاي ما كند .


و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة ... ضمير بينهم به مردم سبا بر مي‏گردد ، و سياق كلام سياق تكميل داستان ايشان


ترجمة الميزان ج : 16ص :550


است ، و جمله مورد بحث عطف است بر جمله كان لسباء و مراد از قرائي كه فرموده ( در آن بركت نهاديم ، قراي شام است ، و مراد از اينكه فرموده : قرائي ظاهره بود ، اين است كه نزديك به هم و پشت سر هم قرار داشتند ، به طوري كه از اين قريه آن قريه ديده مي‏شد .


و قدرنا فيها السير - يعني سير در آن قراء را به نسبتي متناسب قرار داديم ، نه مختلف ، به طوري كه نسبت مسافت بين اولي و دومي ، برابر بود با نسبت مسافتي كه بين دومي و سومي بود ، سيروا فيها ليالي و اياما آمنين در اين جمله كلمه قول در تقدير است ، و تقدير آن قلنا سيروا ... است ، يعني و به ايشان گفتيم كه : در اين قريه‏ها سير كنيد ، در حالي كه ايمن باشيد ، اگر خواستيد در روز گردش كنيد ، و اگر خواستيد در شب ، و خلاصه معنا ، اين است كه آن چنان امنيت در اين قراء برقرار كرديم ، كه سير شب و روز در آنها فرقي نداشت ، هر وقت مي‏خواستند مي‏توانستند با آرامش خاطر به سير بپردازند .


فقالوا ربنا باعد بين اسفارنا و ظلموا انفسهم ... يعني ما اين نعمتها را در اختيار آنان قرار داديم ، ميوه‏هاي فراوان ، و نزديكي قريه‏ها به يكديگر و امنيت راهها و آساني سير و فراخي زندگي ، از زيادي نعمت ملول شده ، و به تنگ آمدند و گفتند : پروردگارا بين سفرهاي ما دوري بينداز ، يعني سفرهايمان را طولاني كن ، تا مسافتهاي دور برويم ، و بار سفر دور ببنديم ، بيابانها و باديه‏ها بپيماييم ، و اين كفران و طغياني بود از ايشان ، همان طور كه بني اسرائيل كفران و طغيان كرده ، از من و سلوي به ستوه آمدند ، و تقاضاي سير و پياز كردند .


كوتاه سخن اينكه خداوند نعمت را بر آنان تمام كرد ، هم در سفر كه سفرهايشان را كوتاه و راههايشان را امن و نعمت را فراوان كرد ، و هم در حضر ، و انتظار داشت كه شكر نعمتهايش را به جا آورند ، ولي آنان كفران نعمت كردند ، هم در سفر ، و هم در حضر ، خداوند هم در عذابي كه خودشان خواستند شتاب نمود، شهرها و ديارشان را خراب ، و جمعشان را پراكنده ساخت .


و بنابر اين جمله ربنا باعد بين اسفارنا پيشنهاد عذابي بود ، كه خود آنان كردند ، البته پيشنهاد ضمني ، چون معناي كلامشان مستلزم همين بود كه شهرها و ديارشان ويران گرديد .


و ظلموا انفسهم و با ارتكاب گناهان به خود ستم كردند .


فجعلناهم احاديث و مزقناهم كل ممزق يعني ما عيني و اثري از آنان باقي نگذاشتيم ، و جز داستان‏ها چيزي از ايشان باقي نگذاشتيم .


اسمايي شدند ، بدون مسمي ، و جز در وهم متوهم ، و خيال متخيل ، وجودي برايشان


ترجمة الميزان ج : 16ص :551


نماند ، نه ديگر شهر سبائي ماند و نه قرائي و نه مردمي از آنان فقط سخني و حكايتي از ايشان به جاي ماند ، و حتي اجزاي وجودشان را هم متفرق كرديم ، به طوري كه دو جزء از اجزاي آنان متصل به هم باقي نماند ، تكه‏هاي خرد و كلانشان از هم جدا شد ، و بعد از آنكه مجتمعي نيرومند و داراي شوكت بودند ، غباري شدند ، كه حتي شبحي هم از ايشان نماند ، و براي نسلهاي بعدي ضرب المثل شدند ، كه هر موجود نابود شده و تار و پود از دست داده را به آنان تشبيه كنند ، و بگويند : تفرقوا أيادي سبا - آن چنان متلاشي شدند كه نعمت و قدرهاي مردم شهر سبا شد .


ان في ذلك لآيات لكل صبار شكور - يعني در اين داستانها كه از قوم سبا نقل كرديم ، اندرزها و آيت‏ها است ، براي هر كسي كه در راه خدا صبر بسيار داشته باشد ، و شكرش در برابر نعمتهاي بي شمار خدا نيز زياد باشد ، و از شنيدن و خواندن اين آيات استدلال كند بر اينكه بر انسان واجب است كه پروردگار خود را از در شكر عبادت كند ، و نيز بر اينكه در ماوراي اين زندگي ، روز بعثي هست ، كه در آن روز زنده مي‏شود و به خاطر اعمالش مجازات مي‏شود .


و لقد صدق عليهم ابليس ظنه فاتبعوه الا فريقا من المؤمنين يعني ابليس آرزو وپندار خود را در باره آنان محقق كرد و به كرسي نشاند ، و يا معنايش اين است كه شيطان ظني و پنداري كه در باره آنان داشت ، محقق يافت ، چون شيطان در باره تمامي ابناي بشر اين آرزو و اين پندار را دارد كه همگي آنان را گمراه كند ، چون خودش گفته : لاغوينهم اجمعين - همه ايشان را گمراه مي‏كنم ، و نيز گفته و لاضلنهم و باز وعده داد كه و لا تجد اكثرهم شاكرين - و اكثر آنان از شكرگزاران نباشند .


فاتبعوه الا فريقا من المؤمنين اين جمله بيان همان صدق ظن است .


و از اينجا معلوم مي‏شود كه ضمير جمع در كلمه عليهم ، در اين جمله، و همچنين در آيه بعدي ، به عموم مردم بر مي‏گردد ، نه تنها به قوم سبا ، هر چند كه آيه شريفه به خصوص آنان منطبق است .


و ما كان له عليهم من سلطان الا لنعلم من يؤمن بالآخرة ممن هو منها في شك از ظاهر سياق بر مي‏آيد كه مراد از اين آيه اين است كه شيطان ايشان را مجبور به گمراهي نكرد ، كه به اجبار او را پيروي كنند تا در نتيجه معذور باشند ، بلكه خود آنان به سوء اختيارشان شيطان را پيروي كردند ، و اين خودشان بودند كه پيروي او را اختيار نموده ، او هم


ترجمة الميزان ج : 16ص :552


بر آنان مسلط گرديد ، نه اينكه اول او بر ايشان مسلط شده ، و آنان به حكم اجبار پيرويش كرده باشند .


همچنان كه در جاي ديگر فرموده : ان عبادي ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين و نيز از ابليس حكايت كرده كه در قيامت مي‏گويد : و ما كان لي عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لي فلا تلوموني و لوموا انفسكم .


و منشا پيرويشان از شيطان شكي است كه در باره مساله آخرت دارند ، و آثارش كه همان پيروي شيطان است ظاهر مي‏شود .


پس اينكه خداي تعالي به ابليس اجازه داد تا به اين مقدار ، يعني به مقداري كه پاي جبر در كار نيايد ، بر ابناي بشر مسلط شود ، براي همين بود كه اهل شك از اهل ايمان متمايز و جدا شوند ، و معلومشان شود چه كسي به روز جزا ايمان دارد ، و چه كسي ندارد ، و اين باعث سلب مسؤوليتشان در پيروي شيطان نمي‏شود ، چون اگر پيروي كردند به اختيار خود كردند ، نه به اجبار كسي .


پس اينكه كلمه من بر سر سلطان آورد ، و فرمود : و ما كان له عليهم من سلطان براي اين است كه تمامي سلطانها را سلب كند .


الا لنعلم منظور از اين علم ، رفع جهل نيست ، كه بگويي در خدا محال است ، بلكه منظور متمايز كردن است و معنايش اين است كه : اين كار را كرديم تا فلان و بهمان را از هم جدا كنيم .


الا لنعلم من يؤمن بالآخرة ممن هو منها في شك - شاهد اين كه گفتيم جمله نعلم به معناي تمييز است ، كلمه ممن - از كسي كه مي‏باشد ، چون اگر نعلم به معناي علم متعارف بود ، احتياج به اين كلمه نبود ، و چون آورده معنايش اين است كه : مگر آنكه مشخص و جدا كنيم ، كسي را كه ايمان به آخرت دارد ، از كسي كه از آن در شك است .


و اين جمله استثناء از سلطان ابليس بر بندگان ، و پيروي اختياري آنان از وي است ، مي‏فرمايد : ابليس بر بندگان سلطنت نداشته ، مگر سلطنت از طريق پيروي اختياري ، چيزي كه هست ، مستثني يعني(سلطنت از طريق پيروي اختياري ) از جمله برداشته شده ، و در جايش غرض حاصل از آن نهاده شده ، و آن تمييز فلان از بهمان است .


و اگر در آيه مورد بحث ايمان و شك هر دو مقيد به قيد آخرت شده ، براي اين است


ترجمة الميزان ج : 16ص :553


كه تنها جلوگير آدمي از نافرماني خدا ، و تنها وادارنده‏اش به اطاعت او ، ايمان به آخرت است ، نه ايمان به خدا و رسول جداي از ايمان به آخرت ، همچنان كه خود خداي سبحان در جاي ديگر فرموده : ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب .


و ربك علي كل شي‏ء حفيظ - يعني خدا در باره هر چيزي علمي دارد كه معلومش به خاطر فراموشي و يا سهو و يا غير ذلك از دستش نمي‏رود ، و فوت نمي‏شود ، و اين تحذير و تهديدي است از كفران و معصيت ، و انذاري است براي اهل كفر و معصيت .


بحث روايتي


در كتاب كمال الدين به سند خود از هشام بن سالم ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده ، كه در ضمن حديثي كه راجع به داستان داوود (عليه‏السلام‏) است ، فرموده : داوود روزي از خانه بيرون شد تا زبور بخواند ، و آن جناب هر وقت زبور مي‏خواند هيچ كوهي و سنگي و مرغي نمي‏ماند ، مگر آنكه او را پاسخ مي‏گفت ، و گفته او را دو باره تكرار مي‏كرد .


و در تفسير قمي در ذيل آيه شريفه ان اعمل سابغات روايت كرده كه امام فرموده معنايش اين است كه به داوود گفتيم : زره بافي كن .


و قدر في السرد فرموده : يعني ميخ‏ها ( سيم‏ها ) ي آن را به يك اندازه ببر ( تا وقتي حلقه‏اش مي‏كني حلقه‏ها هم قد باشند ) ، و لسليمن الريح غدوها شهر و رواحها شهر فرمود : باد ، تخت سليمان را حمل مي‏كرد ، و آن را صبح تا مسافت يك ماه راه مي‏برد ، و عصر نيز تا مسافت يك ماه .


و در كافي به سند خود از داوود بن حصين ، و نيز از ابان بن عثمان ، از فضل ابي العباسروايت كرده كه گفت : به ابي جعفر عرض كردم : منظور از تمثال در آيه يعملون له ما يشاء من محاريب و تماثيل و جفان كالجواب چيست ؟ آيا مجسمه زنان و مردان است ؟ فرمود : نه ، منظور تماثيل مردان و زنان نيست ، بلكه تمثال درخت و امثال آن است .


و در همان كتاب از بعضي از علماي شيعه آمده كه او بدون ذكر سند از هشام بن


ترجمة الميزان ج : 16ص :554


حكم روايت كرده ، كه گفت : حضرت ابو الحسن موسي بن جعفر (عليه‏السلام‏) به من فرمود : اي هشام ! خداوند اقليت بشر را مدح كرده ، كه فرموده : و قليل من عبادي الشكور .


مؤلف : اين معنا در عده‏اي روايات ديگر نيز آمده ، و با يكي از دو معنايي كه در تفسير آيه گفته شد منطبق است .


و در كتاب علل به سند خود از حضرت ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : سليمان بن داوود به جن دستور داد تا قبه‏اي از شيشه برايش بسازند ، روزي در بيني كه در آن قبه تكيه به عصاي خود داده بود ، و به لشكر جن خود تماشا مي‏كرد ، كه چطور او را نگاه مي‏كنند ، كه ناگهان نظرش از لشكريان به سويي ديگر افتاد ، مردي را ديد كه در قبه اوست ، پرسيد : تو كيستي ؟ گفت : من آنم كه نه رشوه مي‏پذيرم ، و نه از ملوك پروايي دارم ، من ملك الموتم ، پس او را قبض روح كرد ، در حالي كه همچنان سر پا ايستاده ، و تكيه به عصاي خود داشت ، و جن او را تماشا مي‏كردند .


آنگاه فرمود : يك سال تمام براي او كار كردند ، به گمان اينكه او زنده است ، تا آنكه خداي عز و جل حشره موريانه را مامور كرد ، تا عصاي او را خورد ، همين كه سليمان به زمين افتاد ، آن وقت جن فهميدند كه اگر غيب مي‏دانستند ، يك سال تمام بيهوده در عذابي خوار كننده نمي‏ماندند ، ( تا آخر حديث) .


مؤلف : در اينكه بعد از مرگ يك سال تكيه به عصا باقي ماند ، روايات ديگري از شيعه و سني آمده است .


و در مجمع البيان در حديثي از فروة بن مسيك آمده ، كه گفت : از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيدم : سبا مرد بوده يا زن ؟ فرمود مردي از عرب بود كه ده فرزند داشت ، كه شش تن از آنان تيامن كردند ، ( يعني در يمن سكونت نمودند ) ، و چهار تن ديگر تشاوم كردند ، ( يعني در سرزمين شام منزل گزيدند ) ، اما آن شش نفر كه در يمن منزل كردند ، ازد ، كنده ، مذحج ، اشعرون ، انمار ، و حمير بودند ، در اين جا مردي پرسيد انمار چيست ؟ فرمود : قومي بودند كه خثعم و بجيله از ايشان‏اند ، و اما آن چهارتني كه در شام منزلگزيدند ، عامله ، خدام ، لخم ، و غسان بودند .


مؤلف : اين روايت را الدر المنثور هم از عده‏اي از صاحبان جوامع و سنن از آن جناب


ترجمة الميزان ج : 16ص :555


روايت كرده .


و در كافي به سند خود از سدير روايت كرده كه گفت : مردي از امام صادق (عليه‏السلام‏) از اين كلام خداي عز و جل پرسيد كه مي‏فرمايد : قالوا ربنا باعد بين اسفارنا و ظلموا انفسهم ... حضرتش در پاسخ فرمود : اينان قومي بودند كه آباديهايي پشت سر هم داشتند ، به طوري كه از اين آبادي ، آن آبادي را مي‏ديدند ، نهرهاي روان ، و اموال فراوان داشتند ، ونعمت‏هاي خداي عز و جل را كفران نموده ، عافيتي كه خدا به ايشان داده بود تغيير دادند ، خدا هم نعمت‏هاي خود را تغيير داد ، چون خدا نعمتي را كه به قومي مي‏دهد تغيير نمي‏دهد ، تا آنكه خود آن قوم وضع خود را تغيير دهند ، پس سيل عرم را به سويشان سرازير كرد ، و آباديهايشان را از هم پاشاند ، و ديارشان را ويران ساخت ، و اموالشان را از بين برد ، و باغاتي را كه داشتند به دو سرزمين مبدل كرد ، كه جز خوردنيهاي تلخ ، و بوته‏هاي اثل ، و مختصري سدر ، چيزي نداشت ، آن گاه خداي تعالي فرمود : ذلك جزيناهم بما كفروا و هل نجازي الاالكفور .


مؤلف : در عده‏اي روايات وارد شده كه آن قريه‏ها كه خدا بركت در آنها نهاده ، اهل بيت رسول خدايند (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و آن قريه‏ها كه پشت سر هم قرار دارند ، واسطه‏هاي بين اهل بيت و مردمند ، يعني علمايي كه احاديث اهل بيت و غير از ايشان را در سينه خود حمل مي‏كنند ، و اين روايات متعرض باطن قرآن است ، نه تفسير آن .



ترجمة الميزان ج : 16ص :556


قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُم مِّن دُونِ اللَّهِلا يَمْلِكونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ في السمَوَتِ وَ لا في الأَرْضِ وَ مَا لهَُمْ فِيهِمَا مِن شِرْكٍ وَ مَا لَهُ مِنهُم مِّن ظهِيرٍ(22) وَ لا تَنفَعُ الشفَعَةُ عِندَهُ إِلا لِمَنْ أَذِنَ لَهُحَتي إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَا ذَا قَالَ رَبُّكُمْقَالُوا الْحَقَّوَ هُوَ الْعَلي الْكَبِيرُ(23) × قُلْ مَن يَرْزُقُكُم مِّنَ السمَوَتِ وَ الأَرْضِقُلِ اللَّهُوَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكمْ لَعَلي هُدي أَوْ في ضلَلٍ مُّبِينٍ‏(24) قُل لا تُسئَلُونَ عَمَّا أَجْرَمْنَا وَ لا نُسئَلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ‏(25) قُلْ يجْمَعُ بَيْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنَا بِالْحَقّ‏ِ وَ هُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِيمُ‏(26) قُلْ أَرُوني الَّذِينَ أَلْحَقْتُم بِهِ شرَكاءََكلابَلْ هُوَ اللَّهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‏(27) وَ مَا أَرْسلْنَك إِلا كافَّةً لِّلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ لَكِنَّ أَكثرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ‏(28) وَ يَقُولُونَ مَتي هَذَا الْوَعْدُ إِن كنتُمْ صدِقِينَ‏(29) قُل لَّكم مِّيعَادُ يَوْمٍ لا تَستَئْخِرُونَ عَنْهُ ساعَةً وَ لا تَستَقْدِمُونَ‏(30)


ترجمه آيات


بگو : آن خدايان را كه به جاي خدا معبود خود پنداشته‏ايد بخوانيد ، ( آن وقت خواهيد ديد كه ) مالك حتي يك ذره در همه آسمانها و زمين نيستند ، و در هيچ چيز شريك خدا نبوده ، و احدي از آنها پشتيبان وي نيستند ( 22 ) .


و نزد خدا شفاعت سودي ندارد ، مگر از كسي كه به وي اجازه آن داده شود ، تا آنكه فزع از


ترجمة الميزان ج : 16ص :557


دلهايشان زايل شود ، آن وقت مي‏پرسند : پروردگار شما چه گفت ؟ مي‏گويند : حق گفت ، و او بلند مرتبه و والاست ( 23) .


بگو : چه كسي شما را از آسمانها و زمين روزي مي‏دهد ؟ و خودت پاسخ بده : خدا ، و بگو : من و يا شما بر طريق هدايت و يا در ضلالتي آشكاريم ( 24) .


بگو : اگر ما مجرم باشيم شما مسؤول جرم ما نيستيد ، و اگر شما مجرم باشيد ، ما از آنچه شما مي‏كنيد بازخواست نمي‏شويم ( 25 ) .


بگو : پروردگار ما بين ما و شما جمع نموده ، سپس به حق در بين ما داوري مي‏كند ، و او جدا كننده حق و باطل به دانايي است ( 26) .


بگو به من نشان دهيد آن خدايان موهومي كه به خدا ملحق كرده و شركاي او پنداشتيد ، ابدا ، نمي‏توانيد نشان دهيد ، بلكه خدا عزيز و حكيم است ( 27) .


ما تو را نفرستاديم مگر براي اينكه از خطا و گناه بازشان داري ، و نيز نويدبخش و بيم‏رسان باشي ، و ليكن بيشتر مردم نمي‏دانند ( 28) .


و مي‏گويند : اين وعده چه وقت است اگر راست مي‏گوييد ؟ ( 29 ) .


بگو ميعاد شما روزي معين است ، كه نه ساعتي آن را مي‏توانيد تاخير بيندازيد ، و نه جلو ( 30) .


بيان آيات


اين آيات بيانگر مساله توحيد است ، و پيرامون آن احتجاج مي‏كند .


قل ادعوا الذين زعمتم من دون الله لا يملكون مثقال ذرة ... رسول گرامي خود (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را امر مي‏كند : باز بر ابطال الوهيت آلهه آنان احتجاج و استدلال كند .


به اينكه اينها قدرت ندارند دعاي كسي را مستجاب كنند ، و بنابر اين معناي جمله قل ادعوا الذين زعمتم من دون الله اين است كه به ايشان بگو : آن خداياني را كه پنداشته‏ايد به جاي خدا معبود شمايند ، بخوانيد .


و بنابر اين ، دو مفعول كلمه زعمتم حذف شده ، چون سياق بر آن دو دلالت داشته ، ( و تقدير آن پنداشتيد آنها را كه معبود مي‏باشند ) و منظور از خواندن آنها حاجت خواستن از آنها است .


و جمله لا يملكون مثقال ذرة في السموات و لا في الأرض در جاي جواب قرار گرفته ، گويا شخصي پرسيده : اگر مشركين خدايان خود را بخوانند ، چه مي‏شود ؟ فرموده : هيچ حاجتي از ايشان را استجابت نمي‏كنند ، چون مالك حتي سنگيني و وزن يك ذره در همه


ترجمة الميزان ج : 16ص :558


آسمانها و زمين نيستند ، و اگر مالك بودند ، به همان مقدار مي‏توانستند استجابت كنند ، و ربوبيت و الوهيت تمام نمي‏شود ، مگر به مالك بودن رب و اله حوائج آدمي را ، بايد خود معبود و اله مالك حاجت آدمي باشد ، تا آن را به آدمي بدهد ، و تمليك آدمي كند ، و به آدمي انعام كند ، و در مقابل مستحق عبادت و شكر نعمت شود ، و آدمي او را عبادت كند ، تا اداي شكرش كرده باشد ، و اما وقتي مالك كوچكترين حاجت آدمي نباشد ، پس نه رب مي‏تواند باشد ، و نه اله .


و ما لهم فيهما من شرك - ملكي كه در جمله قبلي نفي شد ، و فرمود : بتها مالك چيزي نيستند ، ملك مطلق است ، كه بر همه موجودات منبسط و گسترده است ، و ملكي كه در جمله مورد بحث نفي شده ملك محدود و جزئي است ، كه گسترده بر بعضي موجودات است ، نه ملك كلي ، كه به دو قسم مشاع و مفروز تقسيم مي‏شود .


و ليكن مشركين ، عالم را ملك مشترك و مشاع بين خدا و ارباب خود نمي‏دانستند ، بلكه مي‏گفتند : ملك هر ناحيه عالم مال يكي از خدايان است ، و اما خداي سبحان مالك مالك‏ها ، و رب ارباب و آلهه است .


بنابر اين واجب مي‏شود كه اين آلهه كه از نظر آنان مالك همه عالمند ، بتوانند دعاي دعا كننده خود را مستجاب كنند ، و از اينكه مي‏بينيم مستجاب نمي‏كنند ، پس مي‏فهميم كه مالك نيستند ، و در نتيجه ربوبيت و الوهيتي هم ندارند .


و ما له منهم من ظهير - به حكم جمله قبلي آلهه در آسمانها و زمين شركتي با خدا نداشتند ، و به حكم اين جمله ، خدا از بين اين آلهه ، ياور و معيني ندارد ، چون هيچ موردي فرض نمي‏شود كه خدا خودش به تنهايي از اداره آن عاجز بماند ، و از همه آلهه يا از بعضي از آنها كمك و ياري بخواهد ، چون اگر آلهه به اين مقدار هم در عالم مؤثر بودند ، كه خدا را در تدبير ياري كنند ، باز مي‏توانستند دعاي دعا كننده خود را در اموري كه ياورند مستجاب كنند ، و چون مي‏بينيم به هيچ وجه نمي‏توانند دعاي خواننده خود را مستجاب كنند ، مي‏فهميم كه نه تنها مالك نيستند ، بلكه كمك كار خدا هم نيستند .


پس از آنچه تاكنون گفته شد معلوم شد كه : احتجاج آيه بر نفي مالك از راه مستجاب نكردن دعاي دعا كنندگان در همه صورتهاي سه‏گانه جريان دارد ، يعني صورتي كه آلهه خود مالك آسمانها و زمين باشند ، و ملكشان مطلق باشد ، و صورتي كه در مالكيت آسمانها و زمين با خدا شريك باشند ، يعني ملكشان مطلق نباشد ، و صورتي كه اصلا مالك نباشند ، ولي ظهير و ياور خدا باشند .


مشرك در باره آلهه خود هر يك از اين سه صورت را قائل


ترجمة الميزان ج : 16ص :559


باشد ، آيه شريفه آن را ابطال مي‏كند .


و لا تنفع الشفاعة عنده الا لمن اذن له مشركين در باره آلهه خود قائل به شفاعت بودند ، همچنان كه خداي تعالي عقيده آنان را در آيه هؤلاء شفعاؤنا عند الله حكايت نموده است ، و منظورشان از شفاعت ، شفاعت در روز قيامت كه قرآن آن را اثبات كرده ، نبوده ، چون به طور كلي مشرك اعتقاد به قيامت ندارد ، بلكه مراد آنان شفاعت آلهه در دنيا بوده ، كه براي بر آورده شدن حوائج دنيايي ، پرستندگان خودرا نزد خدا شفاعت مي‏كردند ، و به اين وسيله سعادت دنيايي آنان را تامين ، و اصلاح امورشان مي‏كردند .


آيه شريفه اين را نيز باطل نموده ، مي‏فرمايد : آلهه ، مخلوق و مملوك خدايند .


آن هم مملوك از هر جهت .


پس از پيش خود مالك شفاعتي نيستند ، و چنين نيست كه در اين اثر مستقل از خدا باشند ، مگر آنكه خدا چنين اجازه‏اي به آنها داده باشد ، و چنين قدرتي را تمليك آنها كرده باشد .


پس اصل شفاعت آلهه به فرضي هم كه شفاعت داشته باشند با اذن خدا است .


الا لمن اذن له - احتمال دارد حرف لام در كلمه لمن لام ملك باشد ، و مراد از من اذن له ملائكه باشد ، و معني اين باشد كه : شفاعت فايده‏اي ندارد ، مگر آنكه خداوند شفاعت را به شافع داده باشد ، و به اذن او شفاعت كند .


احتمال هم دارد لام مزبور لام تعليل باشد ، و آن وقت مراد از من اذن له صاحب حاجت بوده ، و معنا چنين باشد : شفاعت سودي نمي‏دهد ، مگر براي آن صاحب حاجتي كه خدا به شافع اجازه شفاعت در كار آنان داده باشد .


در تفسير كشاف گفته : اين احتمال يعني احتمال دوم وجه لطيفي است ، و آيه را بايد همينطور معنا كرد .


از نظر ما نيز همين احتمال متعين است ، براي اينكه ملائكه - به طوريكه از كلام خداي تعالي بر مي‏آيد - واسطه‏هايي هستند براي انفاذ و اجراي اوامر الهي ، چون مي‏فرمايد : لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون و نيز مي‏فرمايد : جاعل الملائكة رسلا اولي اجنحة و وساطت نامبرده خود نوعي از شفاعت است ، كه بيانش در جلد اول اين كتاب گذشت .



ترجمة الميزان ج : 16ص :560


و بنابر اين ملائكه همه‏شان شفيع هستند ، اما نه در هر امري ، و براي هر كسي ، بلكه در اموري كه خدا اجازه داده باشد ، و براي كساني كه باز خدا اجازه داده باشد ، بنابر اين اگر در آيه مورد بحث شفاعت را جز در صورت اذن نفيكرده ، اين نفي ، با شفاعت صاحبان حاجت مناسب است ، نه با شفيعان چون گفتيم شفيعان هميشه شفيع هستند ، و هيچ وقت خالي از شفاعت نيستند ، اين صاحبان حاجتند كه گاهي شفيعان اجازه شفاعت در حاجت آنان پيدا مي‏كنند ، و گاهي پيدا نمي‏كنند ، پس آيه مورد بحث در معناي آيه و لا يشفعون الا لمن ارتضي است ، نه در معناي آيه : ما من شفيع الا من بعد اذنه .


حتي اذا فزع عن قلوبهم قالوا ما ذا قال ربكم قالوا الحق و هو العلي الكبير كلمه فزع ماضي مجهول از تفزيع است ، و تفزيع به معناي از بين بردن فزع ، و وحشت از دلهاست ، و ضميرهاي جمع كه در آيه است - به طوري كه از سياق بر مي‏آيد - به شفعاء ، يعني ملائكه بر مي‏گردد .


و لازمه جمله حتي اذا فزع عن قلوبهم - با در نظر داشتن اينكه نتيجه و غايت است - اين است كه : چيزي در بين باشد كه غايت و آخرش تفزيع قلوب و راحت شدن دلها باشد ، و آن اين است كه دلها دچار فزع و اضطرابي ممتد ، در انتظار امر خداي سبحان باشد ، تا وقتي كه با صدور امر خدا فزع دلها تمام شود .


بنابر اين آيه مورد بحث در معناي آيه و لله يسجد ... و الملائكة و هم لا يستكبرون يخافون ربهم من فوقهم و يفعلون ما يؤمرون خواهد بود ، چون هم آيه مورد بحث و هم آيه سوره نحل هر دو براي ملائكه اثبات ترس و فزع مي‏كنند .


و فزع به معناي تاثر و انقباض دل از ترس است ، و مراد از سجده شان ، سجده تذلل و ترسي است كه از پروردگار و مافوق خود دارند .


از همين جا روشن مي‏شود ، كه مراد از فزع ملائكه ، و برطرف شدن آن از ايشان ، تذلل و احساس حقارتي است كه دلهايشان را پر كرده ، چون كه خود را اسباب و شفعاء ، و وسيله اجراي امر الهي مي‏دانند ، و همواره دل واپسي اين را دارند كه اوامر الهي بر طبق آنچه صادر شده ، و خواسته ، عملي بشود ، و بر طرف شدن فزع ملائكه به اين استكه اوامر الهي را تحويل گرفته ، و مشغول انجام آن بشوند ، به طوري كه از سراپاي وجودشان چيزي جز انجام امر خدا


ترجمة الميزان ج : 16ص :561


ظهور نكند ، و بين خدا و انجام خواسته‏هايش ، چيزي جز امرش واسطه نشده باشد ، ( دقت بفرماييد) .


و اگر فزع و تفزيع را به دلهاي آنان نسبت داده ، براي اين است كه دلالت كند بر اينكه آن چنان از خود بي خود ، و از هر چيز ديگري منصرف هستند ، كه غير از پروردگارشان به هيچ چيز ديگر توجه ندارند ، و اين بي توجهي همچنان ادامه دارد ، تا وقتي كه فزع دلشان به امر الهي برطرف شود ، كهالبته بدون درنگ و بلافاصله برطرف مي‏شود ، و تخلف‏پذير هم نيست ، چون امر الهي تعطيل و تاخير نمي‏پذيرد ، همچنان كه فرموده : انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون پس نظر به اين معنا از آيه شريفه استفاده مي‏شود ، كه ملائكه همچنان در فزع هستند ، تا با صدور امر الهي فزعشان زايل شود .


قالوا ما ذا قال ربكم قالوا الحق - اين جمله دلالت دارد بر اينكه ملائكه طوائفي مختلف و بسيارند ، كه بعضي از بعضي ديگر از امر الهي بعد از صدور آن و بعد از آنكه فزع از دلهاي پرسش كنندگان زايل شده باشد ، مي‏پرسند كه چه فرموده .


و اگر طوائف مختلف نبوده باشند بعد از صدور امر الهي ، و زايل شدن فزع از دلها ، بايد همه آن امر را فهميده باشند ، نه اينكه طايفه‏اي از طائفه ديگر بپرسد ، كه خداي تعالي چه فرمود ؟ از اين جا معلوم مي‏شود كه زايل شدن فزع از دلها ، و نزول امر الهي ، نسبت به بعضي جلوتر انجام مي‏شود ، تا بعضي ديگر ، و به همين جهت است آنهايي كه بعدا آرامش قلبي پيدا مي‏كنند ، از آنهايي كه قبلا آرامش پيدا كرده‏اند ، مي‏پرسند : امر الهي چه بود ، چون طبق قاعده بايد مسؤول قبل از سائل اطلاع پيدا كرده باشد .


پس معلوم مي‏شود همان طور كه گفتيم ملائكه مراتب مختلف ، و مقامات متفاوتي دارند ، بعضي مافوق بعضي ديگرند ، آنها كه در مرتبه پايين‏ترند ، امر الهي را از آنها كه عالي‏ترند دريافت مي‏كنند ، البته بدون فاصله ، و بدون تخلف ، و اين خود اطاعت طبقه پايين از طبقه بالا است ، همچنان كه از دقت در آيه و ما منا الا له مقام معلوم ، و آيه ذي قوة عند ذي العرش مكين مطاع ثم امين كه در وصف روح الامين است ، اين اختلاف مراتب


ترجمة الميزان ج : 16ص :562


استفاده مي‏شود .


پس در بين ملائكه ، بعضي مطاعند ، و بعضي مطيعند ، البته اطاعت مافوق اطاعت خداي سبحان است ، چون مافوق ايشان شاني و وظيفه‏اي جز رساندن امر الهي به مطيع و مادون خود ندارد ، پس اطاعت مادون از مافوق ، در حقيقت همان اطاعت خدا است .


ممكن است اين اختلاف مراتب از توصيف قول ، به حق نيز استفاده شود ، چون مي‏پرسند : پروردگار شما چه گفت ؟ مي‏گويند حق گفت يعني چيزي گفت كه ثابت است ، و براي بطلان و تبديل راهي به سوي آن نيست .


و چقدر لطيف است ختم شدن آيه به جمله و هو العلي الكبير ، چون مي‏رساند كه ملائكه مكرمين ، و آنهايي كه مافوق ساير ملائكه هستند ، جز تلقي و دريافت سخن حق از خدا ، و امتثال و اطاعت وي ، كاري و پستي ندارند ، زيرا هر چند مافوق ديگرانند ، اما آن مافوقي كه خود اين ملائكه نيز مادون اويند ، و آن كبيري كه همه چيز در برابرش صغير است ، تنها و تنها خدا است .


پس از آيه كريمه مورد بحث ، اين معنا به دست آمد كه : ملائكه در دلهايشان دچار پريشاني و فزعند ، و در ذاتشان آنچنان تذلل و خضوع هست ، كه جز از پروردگارشان از هر چيز ديگر در غفلتند ، تنها يادي كه در دلهاي آنان است ، ياد خدا است ، و تنها كاري كه مي‏كنند ، پروانه‏وار چرخيدن در پيرامون ساحت عظمت و كبريايي اوست و تنها انتظاري كه دارند ، صدور اوامر الهي است ، و اين فزع دلهايشان همچنان هست ، تا اينكه با صدور امري از ناحيه خدا ، فزع دلهايشان زايل شود ، و نيز اين معنا به دست آمد كه : ملائكه طوائف مختلف ، و داراي مقامات متفاوت هستند ، بعضي بالاتر ، و بعضي پايين‏ترند ، و هر طبقه‏اي واسطه رساندن امر خدا به مادون خويش است .


پس ملائكه با اينكه شفعاء و اسبابي هستند كه هر يك وساطت بين دو طبقه مافوق و مادون را دارند ، در عين حال شفاعت و وساطت در هيچ حادثي از حوادث خلق و تدبير نمي‏كنند ، مگر به اذن خاص از پروردگارشان نخست امر نازل از پروردگارشان را دريافت مي‏كنند ، و سپس آن حادث را پديد مي‏آورند ، نه اينكه خود در امري از امور ، و حادثي از حوادث مستقل از پروردگارشان باشند ، و يا استبداد در رأي داشته باشند ، و كسي كه وضعش چنين باشد ، جز اطاعت پروردگارش چيزي ديگر نمي‏داند ، و نمي‏فهمد ، آن وقت چگونه خودش ربي و معبودي مستقل مي‏شود ؟ ! چطور ممكن است عطاء و منعي به دلخواه خود داشته باشد ؟ !


ترجمة الميزان ج : 16ص :563


در تفسير اين آيه اقوال ديگري نيز هست .


اول اينكه ضمير در قلوبهم و در قالوا ي دومي به مشركين بر مي‏گردد ، نه به ملائكه ، و ضمير قالوا ي اول، به ملائكه بر گردد ، و معنا چنين باشد : تا آنكه فزع از قلوب مشركين زايل شود ، آن وقت ملائكه به ايشان مي‏گويند : پروردگارتان چه گفت ؟ مشركين در پاسخ به ملائكه مي‏گويند : هر چه گفت حق بود ، و خلاصه اعتراف مي‏كنند كه اوامر خدا در دنيا همه حق بود ، و ما به ناحق آن را انكار مي‏كرديم .


دوم اينكه ضمير در قلوبهم به ملائكه برگردد ، و مراد اين باشد كه : ملائكه موكل بر اعمال بندگان ، وقتي اعمال را به آسمان مي‏برند ، غوغا و سر و صدايي دارند ، ملائكه ديگر دچار فزع مي‏شوند ، كه نكند قيامت به پا شده ، از شدت فزع به سجده مي‏افتند ، تا آنكه فزع از دلهايشان زايل شود ، و بفهمند كه قيامت قيام نكرده ، آن وقت از آورندگان اعمال مي‏پرسند : پروردگارتان چه گفت ؟ مي‏گويند : حق گفت .


سوم اينكه خداي تعالي وقتي رسول گرامي خود (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را بعد از فترت تا زمان مسيح مبعوث كرد ، جبرئيل را براي آوردن وحي نازل كرد ، و اين اولين بار بود كه بعد از چند صد سال گذشتن از زمان مسيح (عليه‏السلام‏) جبرئيل به زمين نازل مي‏شد ، لذا ملائكه خيال كردند كه مقدمات قيام قيامت فرا رسيده ، دچار فزع شدند ، ناگزير جبرئيل به هر آسماني كه مي‏رسيد ، با گزارش آنچه واقع شده ، فزع از دلهاي ملائكه زايل مي‏كرد ، و ملائكه آن آسمان سرها بلند كرده ، به يكديگر مي‏گفتند : پروردگارتان چه امري پديد آورده ، مي‏گفتند : حق ، يعني وحي .


چهارم اينكه ضمير مزبور به ملائكه برگردد ، و مراد اين باشد ، كه : خداي سبحان وقتي به بعضي از ملائكه وحي مي‏فرستاد ، آن ملك از شنيدن وحي دچار فزع مي‏شد ، و بي اختيار فرياد مي‏كرد ، و از عظمت آن آيت به سجده مي‏افتاد ، و چون فزع از دلها مي‏رفت ، ملائكه از اين ملك مي‏پرسيدند : خدا چه چيز وحي كرده ؟ مي‏گفت حق را وحي كرده ، و يا از يكديگر مي‏پرسيدند : خدا چه وحي كرده ، و مي‏فهميدند آنچه وحي كرده مربوط به انسانها ، و ساكنان زمين است ، و مربوط به ايشان نيست .



ترجمة الميزان ج : 16ص :564


ولي خواننده عزيز بعد از تدبر و دقت در آيه شريفه ، و بياني كه ما در تفسير آن گفتيم ، به خوبي به ضعف اين اقوال متوجه مي‏شود .


و مي‏داند كه هيچ يك از آنها هر چند كه در جاي خود صحيح باشد ، نمي‏تواند تفسير آيه باشد .


قل من يرزقكم من السموات و الأرض قل الله ... اين آيه احتجاج ديگري است عليه مشركين ، از ناحيه رزق ، كه ملاك عمده بت‏پرستي ايشان است ، چون مشركين در پرستش بت ، اين مستمسك را براي خود درست كرده بودند ، كه پرستش بت ، مايه خوشنودي آلهه است ، و وقتي از ما راضي شدند ، رزق ما را توسعه مي‏دهند ، و در نتيجه سعادتمند مي‏شويم ، لذا رسول گرامي خود را دستور مي‏دهد از ايشان بپرسد : چه كسي از آسمان و زمين رزق ايشان را فراهم مي‏كند ؟ و خودش از اين سؤال پاسخ دهد : خداي سبحان رزق مي‏دهد ، چون رزق خودش مخلوقي از مخلوقات خدا است ، و در نظر خود مشركين هم جز خدا كسي خالق نيست ، چيزي كه هست مشركين از اعتراف به اين معتقد خود استنكاف مي‏ورزيدند ، با اينكه در دل به آن ايمان داشتند ، به همين جهت بود كه خداي سبحان دستور داد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از طرف ايشان پاسخ دهد .


پس فرمود : قل الله - بگو خدا .


و انا او اياكم لعلي هدي اوفي ضلال مبين - اين جمله تتمه كلامي است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مامور شده بعد از القاي حجت و وضوح حق در مساله الوهيت آن را با مشركين در ميان بگذارد ، و اساس اين كلام مبني بر انصاف خواستن از خصم است ، و مفادش اين است كه هر سخني و اعتقادي يكي از دو حال را ممكن است داشته باشد : يا هدايت باشد و يا ضلالت ، و ديگر شق سومندارد ، نه نفيا ، و نه اثباتا ، نه ممكن است سخني هيچ يك از آن دو نباشد ، و نه ممكن است هر دو باشد .


و ما و شما كه دو اعتقاد مختلف داريم ، ممكن نيست هر دوي ما در هدايت ، و يا هر دو در ضلالت باشيم ، و ناچار يكي از ما سخنش هدايت ، و از ديگري ضلالت است ، حالا يا سخن و اعتقاد ما هدايت ، و از شما ضلالت است ، و يا بعكس ، از شما هدايت و از ما ضلالت است ، حالا خودتان با نظر انصاف بنگريد ، آيا اين حجتي كه من عليه شما اقامه كردم حق است ؟ يا حجت شما ، آن وقت خودتان گمراه را از راه يافته تشخيص دهيد ، و اذعان كنيد كدام يك از ما محق و كدام مبطليم .


در اينجا سؤالي است ، و آن اين است كه چرا در دو جمله علي هدي و في ضلال تعبير مختلف شد ، در اولي با كلمه علي ، و در دومي كلمه في آمد ، با اينكه


ترجمة الميزان ج : 16ص :565


مي‏توانست در هر دو بفرمايد : لعلي هدي او علي ضلال ؟ بعضي در پاسخ اين سؤال گفته‏اند : اختلاف تعبير براي اشاره به اين نكته بوده كه مهتدي و راه يافته مثل كسي مي‏ماند كه بر بالاي مناره قرار دارد ، و راه و پايانش را مي‏بيند ، و مي‏بيند كه راه به سعادت او منتهي مي‏شود ، لذا فرمود : لعلي هدي - بر بالاي هدايت است ، ولي گمراه از آنجا كه فرو رفته در ظلمت است ، حتي جاي پاي خود را نمي‏بيند ، كه كجا قدم بگذارد ، تا چه رسد به اينكه منتهي اليه راه خود را ببيند ، و بفهمد كه چه وظيفه‏اي دارد ، لذا در طرف ضلالت فرمود : او في ضلال .


قل لا تسئلون عما اجرمنا و لا نسئل عما تعملون يعني عمل و مخصوصا عمل شر و جرم از عامل خود به ديگري تجاوز نمي‏كند ، و عمل زشت كسي و بالش به غير او نمي‏رسد .


پس غير او كسي از آن باز خواست نمي‏شود ، و بنابر اين ، نه شما مسؤول جرم ماييد ، و نه ما مسؤول كارهاي شماييم ، بلكه خود شما مسؤول كار خويشيد .


اين جمله مقدمه و زمينه است براي آيه بعدي كه متعرض مساله جمع و فتح است ، چون دو طايفه وقتي از نظر عمل با هم مختلف شدند ، يكي عمل خير كرد ، ديگري شر ، واجب است كه بين آنان فتحي پديد آيد ، يعني اين دو طايفه از هم متمايز شوند ، تا جزاي عمل هر طايفه به خود او برگردد ، چه خير و چه شر ، چه سعادت و شقاوت ، و آن كسي كه چنين فتحي پديد مي‏آورد ، پروردگار متعال است .


و اگر در آيه شريفه از عمل خود تعبير به جرم ، و از عمل مشركين تعبير به عمل كرد ، و هر دو را جرم نخواند ، و نفرمود : عما اجرمنا و عما تجرمون براي اين است كه در مناظره رعايت ادب را كرده باشد .


قل يجمع بيننا ربنا ثم يفتح بيننا بالحق و هو الفتاح العليم از آنجايي كه واجب است جزاي عمل هر كسي از نيكوكاران و بدكاران به خود او برگردد ، و لازمه اين قاعده آن است كه نخست هر دو طايفه يك جا جمع شده ، و سپس بين آنان جدايي بيفتد ، و هر يك در يكسو قرار گيرند ، ناگزير اين كار جز از كسي كه مدبر امور انسانهاست ، بر نمي‏آيد ، و او پروردگار متعال است ، لذا در اين آيه به رسول خود دستور مي‏دهد به ايشان تذكر دهد كه : آن كسي كه بين ما و شما جمع نموده ، سپس محق را در يكسو، و


ترجمة الميزان ج : 16ص :566


مبطل را در سويي ديگر قرار مي‏دهد ، خدا است ، پس همو رب هر دو طايفه است ، و هر يك ربي جداگانه ندارند ، و او است كه فتاح عليم است .


فتاح است ، چون با خلقت و تدبير ، هر چيزي را از ماسواي آن جدا مي‏كند ، همچنان كه فرموده : ان السموات و الأرض كانتا رتقا ففتقناهما و هم عليم است ، چون داناي به هر چيز است .


پس آيه مورد بحث دو چيز را اثبات مي‏كند ، يكي بعث و قيامت را ، تا همه يك جا جمع شده ، سپس هر طايفه‏اي در صفي جداگانه قرار گيرند ، نيكوكاران در صفي و بدكاران در صفي ديگر، و دوم انحصار اين جدا سازي براي خداي تعالي ، و اين را از راه انحصار ربوبيت براي او اثبات مي‏كند و از اين طريق ربوبيت ارباب مشركين را ابطال مي‏نمايد .


كلمه فتاح يكي از اسماء حسناي خدا است ، و فتح به معناي فاصله و جدايي انداختن بين دو چيز است ، به منظور اثري كه بر اين جدايي مترتب مي‏شود ، مثلا فتح باب ، براي داخل شدن به اين است كه بين دو لنگه در جدايي بيندازيم ، تا هر يك از ديگري جدا شده ، و ما داخل خانه بشويم ، و همچنين فتح بين دو چيز ، جدايي انداختن بين آن دو است ، تا از هم متمايز شوند ، هم به ذات ، و همبه صفات و هم به افعال .


قل اروني الذين الحقتم به شركاء كلا بل هو الله العزيز الحكيم در اين آيه دستوري ديگر به رسول گرامي‏اش (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏دهد ، و آن اين است كه از مشركين بپرسد و بخواهد خدايان خود را به وي نشان دهند تا آن جناب ببيند ، آيا آن صفاتي كه واجب است در يك خدا و معبود باشد ، در خدايان ايشان هست يا نه ؟ مثلا آيا استقلال در حيات دارند ؟ و آيا علم و قدرت و سمع و بصر دارند ؟ يا خير ، و معناي آيه اين است كه : به ايشان بگو : به من نشان دهيد آن خداياني كه ملحق به خدا كرديد ، و شريك او پنداشتيد .


آنگاه خودش اين تقاضا را رد نموده ، و فرموده : كلا - نه بتها شركاي خدا نيستند ، چون مشركين يا بتها را به عنوان معبود خود به وي نشان مي‏دهند كه يك مشت سنگ و چوب ، و خالي از حيات و علم و قدرتند ، و يا ارباب آن بتها را كه ملائكه ، و غير از ملائكه مي‏باشد نشان مي‏دهند ، و مي‏گويند : ما ملائكه را مي‏پرستيم ، و بتها عنوان تماثيلي از آن ارباب دارند ، كه در اين صورت هر چند خدايان ايشان خالي از حيات و علم و قدرت نيستند ، و ليكن هر چه از صفات كمال دارند ، خداي سبحان به ايشان افاضه فرموده ، و خودشان در داشتن آن صفات ،


ترجمة الميزان ج : 16ص :567


استقلال ندارند ، و حتي در كارهايشان كه اثر آن صفات است ، مستقل نيستند ، و با اين حال ديگر آن استقلال در تدبير كه براي ارباب خود ادعا مي‏كنند كجا است ! پس وجود واجبي با كمال بي منتهايش مانع از آن است كه يكي از مخلوقاتش در يكي از صفاتش با او شريك شود .


مگر آنكه بگويند : خداي تعالي آن آلهه را در بعضي از شؤون خدايي يعني در تدبير خلق شركت داده نه اينكه خودشان صلاحيت ذاتي داشته باشند ، و اينهم با حكمت خداي تعالي منافات دارد .


و به همين جهت در جمله بل هو الله العزيز الحكيم به اين جواب پاسخ داده ، و به اين حجت اشاره فرموده ، چون عزت خدا عبارت است از منيع بودن جانب او ، از اينكه متجاوزي به حريم كمال او تجاوز كند ، بي انتها است ، و به هيچ حدي محدود نيست ، و اين عزت مانع از آن است كه كسي يا چيزي شريك در صفات كمال او از قبيل ربوبيت و الوهيت ذاتي ، بشود .


پس كلمه عزيز شركت شريك را كه ناشي از صلاحيت ذاتي او باشد نفي مي‏كند ، و اما اينكه كسي بدون صلاحيت ذاتي ، بلكه به تمليك خدا شريك خدا شود ، اين هم از آنجايي كه مستلزم اراده گزافي است ، منافي با حكمت خدا است ، و كلمه حكيم آن را نفي مي‏كند .


با اين بيان روشن شد كه آيه شريفه متضمن برهان و حجتي قاطع است .


پس سزاوار است كه در آن دقت بيشتري بفرماييد .


و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا و لكن اكثر الناس لا يعلمون راغب در مفردات مي‏گويد : كلمه كف به معناي دست آدمي يعني آن عضوي است كه با آن دفع مي‏كند و مي‏گيرد ، و كففته معنايش اين است كه من مچ او را گرفتم ، و هم به اين معنا است كه من با دست خود او را دفع كردم ، و متعارف شده كه دفع را به هر وسيله كه باشد ، هر چند با غير كف باشد كف مي‏گويند حتي به كسي هم كه نابينا شده مكفوف مي‏گويند ، و در قرآن كريم آمده كه : و ما ارسلناك الا كافة للناس يعني من تو را نفرستاده‏ام مگر براي اينكه جلوگير مردم از گناه باشي ، كه البته در اين آيه حرف تاء در آخر كافة تاي مبالغه است ، نظير تايي كه در آخر كلمات راوية ، و علامة ، و نسابة ، در مي‏آيد .



ترجمة الميزان ج : 16ص :568


مؤيد گفتار وي اين است كه در آيه شريفه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به دو صفت بشير و نذير توصيف فرموده ، و در نتيجه اين دو كلمه دو حالند ، كه صفت كافة را بيان مي‏كنند .


و چه بسا گفته شده كه : تقدير آيهو ما ارسلناك الا ارسالة كافة للناس بوده يعني ما تو را ارسال نكرديم مگر ارسالي كه براي كافه مردم باشد ، ولي اين تفسير خالي از بعد نيست ، و بيهوده خود را به زحمت افكندن است .


و اما اينكه كافه به معناي همگي و حال از كلمه ناس باشد ، و معنا اين باشد كه ما تو را نفرستاديم مگر براي همگي مردم ، صحيح نيست ، چون علماي ادب جايز نمي‏دانند حال از صاحب حال آنهم صاحب حالي كه مجرور است مقدم بيفتد .


و بدان كه منطوق آيه هر چند در باره مساله نبوت است ، و در حقيقت از آيات قبل كه راجع به توحيد بود منتقل به مساله نبوت شده است ، و ليكن مدلول آن حجتي ديگر بر مساله توحيد است ، چون رسالت از لوازم ربوبيت است ، كه شانش تدبير امور مردم در طريق سعادتشان ، و مسيرشان به سوي غايات وجودشان مي‏باشد .


پس عموميت رسالت خاتم المرسلين ، كه رسول اوست ، نه رسول غير از او خود دليل است بر اينكه ربوبيت نيز منحصر در اوست ، چون اگر غير از او ربي ديگر بود ، او هم به مقتضاي ربوبيتش رسولي مي‏فرستاد ، و ديگر رسالت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عمومي و براي همه نمي‏بود ، و مردم با بودن او محتاج به رسول ديگر مي‏شدند كه از ناحيه آن رب ديگر بيايد ، و اين همان معنايي است كه علي (عليه‏السلام‏) - به طوري كه روايت شده - بدان اشاره نموده ، و فرموده : اگر براي پروردگار تو شريكي مي‏بود ، رسولان آن شريك نيز براي رساندن پيامهايش نزد شما مي‏آمدند .


مؤيد اين معنا جمله‏اي است كه در ذيل آيه آمده ، و فرموده : و لكن اكثر الناس لا يعلمون ، چون اگر معناي آيه تنها همان بود كه راغب در معناي كلمه كافة گفت چيزي نبود كه اكثر مردم آن را نفهمند ، ولي دلالت انحصار رسالت در رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر انحصار ربوبيت در خداي عز اسمه ، چيزي است كه اكثر مردم آن را نمي‏فهمند .


بنابر اين مفاد آيه اين مي‏شود : مشركين نمي‏توانند شريكي براي خدا نشان دهند ، در حالي كه ما تو را نفرستاديم مگر بازدارنده جميع مردم ، در حالي كه بشير و نذير باشي و اگر


ترجمة الميزان ج : 16ص :569


براي مشركين خداياني ديگر بود ، ما نمي‏توانستيم تو را به سوي همه مردم بفرستيم ، با اينكه عده‏اي بسيار از ايشان بندگان خدايي ديگرند - و خدا داناتر است - .


و يقولون متي هذا الوعد ان كنتم صادقين در اين جمله از وقت جمع و فتح ، يعني قيامت سؤال شده ، و بنابر اين آيه مورد بحث متصل است به آيه ما قبل ، كه مي‏فرمود : قل يجمع بيننا ربنا ... ، و اين خود يكي از شواهدي است بر معنايي كه ما براي آيه و ما ارسلناك الا كافة للناس كرديم ، چون اگر معنا غير از آن بود كه ما گفتيم ، آيه مورد بحث و آيه بعدي‏اش دو تا جمله متعرضه مي‏شدند ، كه بين آيه : و ما ارسلناك و آيات بعد كه متعرض مساله نبوتند فاصله شده‏اند .


قل لكم ميعاد يوم لا تستاخرون عنه ساعة و لا تستقدمون دستوري است از خداي تعالي به رسول گرامي‏اش ، به اينكه پاسخشان دهد به اينكه : ميعادي حتمي و معين دارند ، كه ممكن نيست تخلف بپذيرد ، بلكه قطعا واقع خواهد شد ، به اين معنا كه خدا به آمدن آن وعده‏اي داده كه خلف آن نمي‏كند ، چيزي كه هست وقت وقوع آن پوشيده است ، و كسي جز خود او از آن خبر ندارد .


و اينكه بعضي مفسرين گفته‏اند : مراد از ميعاد ، روز مرگ است ، صحيح نيست ، چون مشركين از روز مرگ سؤال نكرده بودند ، زيرا قبلا هم وعده مرگ به ايشان نداده بود ، تا بپرسند روز مرگ چه روزي است ، بلكه وعده جمع و فتح داده بود ، كه از خصائص معاد است ، نه روز مرگ .


بحث روايتي


در تفسير قمي در روايت ابي الجارود از امام باقر (عليه‏السلام‏) در ذيل آيه حتي اذا فزع عن قلوبهم قالوا ما ذا قال ربكم قالوا الحق و هو العلي الكبير آمده كه : فرمود چون اهل آسمانها از روز بعثت عيسي بن مريم تا روز بعثت محمد بن عبد الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هيچ وحيي نشنيده بودند ، همين كه خداي تعالي جبرئيل را به سوي محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستاد ، اهل آسمانها صوت وحي را شنيدند ، كه چون افتادن آهن بر روي سنگي صاف و محكم صدا كرد ، پس همه تكان خوردند .


و همين كه از وحي فارغ شد جبرئيل نازل شد ، به اهل هر آسماني برخورد ، پريشاني و فزع از دل‏هاي اهل آن آسمان زايل گشت ، آن وقت به خود آمده ، از يكديگر پرسيدند :


ترجمة الميزان ج : 16ص :570


پروردگارتان چه مي‏گفت ؟ و در پاسخ گفتند : خدا حق را گفت ، و او علي و كبير است .


مؤلف : نظير اين روايت از طرق اهل سنت نقل شده كه بعضي از آنها سندش تا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هست ، و بعضي ديگر سندش موقوف است ، و همه‏اش ذكر نشده ، و به هر حال كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مصداقي از مصاديق آيه است ، ولي به هيچ وجه صلاحيت براي تفسير آن ندارد .


و در الدر المنثور از ابن مردويه ، از ابن عباس و در مجمع البيان از ابن عباس ، از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده‏اند كه فرمود : به من پنج چيز داده‏اند ، كه به احدي از انبياي قبل از من ندادند ، اول اينكه من مبعوث شده‏ام به كافه مردم ، چه سرخ پوست ، و چه سياه پوست ، و اما ساير انبياء هر يك مبعوث مي‏شد به قوم خودش دوم اينكه خداي تعالي مرا به وسيله رعب و وحشت ياري فرمود ، دشمن من از مسافت يك ماه راه از من مرعوب مي‏شود ، سوم اينكه غنيمت براي من حلال شد ، چهارم اينكه تمام روي زمين برايم مسجد و هم طهور شد ، پنجم اينكه به من شفاعت دادند ، و من آن را براي امتم در روز قيامت ذخيره كرده‏ام ، و امتم ان شاء الله اگر چيزي را شريك خدا نسازد ، بدان نائل مي‏شود .


مؤلف : اين معنا از ابن منذر ، از ابي هريره ، از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيز روايت شده .


ليكن روايت مزبور معارض است با روايات بسياري كه مي‏گويند : نوح (عليه‏السلام‏) نيز مبعوث بود براي رسالت به سوي تمام بشر ، كه در بعضي از آن روايات نام ابراهيم (عليه‏السلام‏) و در بعضي ديگر همه انبياي اولوا العزم نيز برده شده .


و از سوي ديگر اينكه شفاعت را يكي از خصائص رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دانست ، مخالف است با روايات زيادي كه براي سايرانبياء هم شفاعت را اثبات مي‏كند ، خداي تعالي هم در قرآن شفاعت را خاص عموم كساني دانسته كه در دنيا شهيد و گواه بر حق باشند ، و فرموده : و لا يملك الذين يدعون من دونه الشفاعة الا من شهد بالحق و هم يعلمون و قرآن كريم گواهي داده به اينكه حضرت عيسي (عليه‏السلام‏) از شهداء است،


ترجمة الميزان ج : 16ص :571


و فرموده : و يوم القيمة يكون عليهم شهيدا .


و روايات از طرق عامه و خاصه در عموميت رسالت رسول اسلام بسيار است ، و از ظاهر بسياري از آن روايات بر مي‏آيد كه كلمه كافة را در جمله : و ما ارسلناك الا كافة للناس حال از ناس گرفته ، و حال را بر صاحب حال مقدم داشته ، در حالي كه علماي نحو در آن اختلاف دارند ، بصري‏ها آن را جايز ندانسته ، و كوفي‏ها جايزش مي‏دانند .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :