امروز:
چهار شنبه 1 شهريور 1396
بازدید :
770
ترجمه الميزان: سوره فاطر آيات 45 - 15


ترجمة الميزان ج : 17ص :43


× يَأَيهَا النَّاس أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلي اللَّهِوَ اللَّهُ هُوَ الْغَني الْحَمِيدُ(15) إِن يَشأْ يُذْهِبْكمْ وَ يَأْتِ بخَلْقٍ جَدِيدٍ(16) وَ مَا ذَلِك عَلي اللَّهِ بِعَزِيزٍ(17) وَ لا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَيوَ إِن تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلي حِمْلِهَا لا يحْمَلْ مِنْهُ شي‏ءٌ وَ لَوْ كانَ ذَا قُرْبيإِنَّمَا تُنذِرُ الَّذِينَ يخْشوْنَ رَبهُم بِالْغَيْبِ وَ أَقَامُوا الصلَوةَوَ مَن تَزَكي فَإِنَّمَا يَتزَكي لِنَفْسِهِوَ إِلي اللَّهِ الْمَصِيرُ(18) وَ مَا يَستَوِي الأَعْمَي وَ الْبَصِيرُ(19) وَ لا الظلُمَت وَ لا النُّورُ(20) وَ لا الظلُّ وَ لا الحَْرُورُ(21) وَ مَا يَستَوِي الأَحْيَاءُ وَ لا الأَمْوَتإِنَّ اللَّهَ يُسمِعُ مَن يَشاءُوَ مَا أَنت بِمُسمِعٍ مَّن في الْقُبُورِ(22) إِنْ أَنت إِلا نَذِيرٌ(23) إِنَّا أَرْسلْنَك بِالحَْقّ‏ِ بَشِيراً وَ نَذِيراًوَ إِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلا خَلا فِيهَا نَذِيرٌ(24) وَ إِن يُكَذِّبُوك فَقَدْ كَذَّب الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ جَاءَتهُمْ رُسلُهُم بِالْبَيِّنَتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْكِتَبِ الْمُنِيرِ(25) ثُمَّ أَخَذْت الَّذِينَ كَفَرُوافَكَيْف كانَ نَكِيرِ(26)


ترجمه آيات


اي مردم ! شما محتاج به خداييد و خدا تنها بي‏نياز و ستوده است ( 15) .


اگر بخواهد شما را مي‏برد و خلق تازه‏اي مي‏آورد ( 16) .


و اين براي خدا دشوار نيست ( 17) .


هيچ بار برداري بار گناه ديگري را برنمي‏دارد و اگر كسي كه بارش سنگين است براي برداشتن


ترجمة الميزان ج : 17ص :44


آن كسي را دعوت كند چيزي از آن را برندارد اگر چه خويشاوند باشد ، تو فقط كساني را كه ناديده از پروردگار خود مي‏ترسند و نماز برپا كنند بيم مي‏دهي ، هر كه تذكيه كند براي خويش تزكيه مي‏كند و سرانجام به سوي خدا است ( 18 ) .


(هرگز ) كور و بينا يكسان نيستند ( 19) .


و ( همچنين ) ظلمات و نور ( 20) .


و سايه و آفتاب ( يكسان نيستند ) ( 21) .


و زندگان و مردگان نيز يكسان نيستند ، كه همانا خدا هدايت خويش را به هر كه خواهد مي‏شنواند و تو چيزي را به كساني كه در گورستان ( كفر و جهالت ) فرو رفته‏اند نمي‏شنواني ( 22) .


تو جز بيم‏رساني بيش نيستي ( 23) .


ما ترا به حق بشارت دهنده و بيم‏رسان فرستاديم و هيچ امتي نيست مگر بيم‏رساني در آن بوده ( 24) .


اگر ترا تكذيب كنند ، كساني كه پيش از ايشان بوده‏اند نيز پيغمبرانشان را كه با معجزه‏ها و پيامها و كتاب روشن به سويشان آمده بودند تكذيب كردند ( 25 ) .


آنگاه من هم از كساني كه انكار ورزيدند مؤاخذه كردم و تعرض من چه قدر سخت بود ( 26) .


بيان آيات


بعد از آنكه براي مشركين بيان كرد كه خلقت و تدبير مستند به خداي تعالي است و نتيجه گرفت كه رب ايشان همان خدا است ، و تنها مالك اوست ، نه آلهه‏اي كه به جاي او مي‏پرستند ، پس آلهه ، مالك چيزي نيستند تا آنكه مدبر آن چيز باشند .


اينك در اين آيات ، شروع كرده همان مطلب را با بياني آميخته با وعده و وعيد افاده كند .


و خلاصه‏اش اين است كه خدا از ايشان بي‏نياز ، و ايشان محتاج خدايند ، پس او مي‏تواند ايشان را به كيفر اعمالي كه كردند از بين ببرد و اگر خواست خلقي جديد بياورد .


آنگاه خطاب را متوجه رسول گرامي خود مي‏كند ، خطابي كه حاصلش اين است كه : اين مؤاخذه و نابود كردن ما ، شامل نمي‏شود مگر تنها همين‏هايي را كه تكذيب مي‏كنند ، و اما مؤمنين كه انذار تو در آنان اثر مي‏كند ، با مشركين فرقي روشن دارند ، و پيامبر نذيري است مانند نذيران گذشته ، و حال آنان را دارد .


بنا بر اين اگر او را تكذيب مي‏كنند ، انبياي گذشته را تكذيب كردند ، و(همانطوري كه ) خداي تعالي تكذيب كنندگان از امت آنان را به


ترجمة الميزان ج : 17ص :45


اخذ شديدي بگرفت ، مكذبين اين امت را هم خواهد گرفت .


يا ايها الناس انتم الفقراء الي الله و الله هو الغني الحميد هيچ شكي نيست كه در اين آيه نوعي زمينه‏چيني براي دو آيه بعد است ، و مي‏خواهد مضمون آن دو را روشن كند ، در عين اينكه خودش در مفادش مستقل مي‏باشد .


توضيح اينكه : سياق ، به اين نكته اشعار دارد كه اعمال تكذيب كنندگان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كاشف از اين است كه خيال كرده‏اند مي‏توانند با پرستش بت‏ها از بندگي خدا بي‏نياز شوند ، در نتيجه اگر خدا ايشان را به پرستش خود دعوت مي‏كند ، لابد احتياج به عبادت ايشان دارد ، پس در اين قضيه از يك طرف بي‏نيازي است ، و از طرف ديگر فقر و احتياج ، به همان مقدار كه آنان از بي‏نيازي بهره‏مند هستند ، خدا به همان مقدار فقير و محتاج ايشان است ( تعالي الله عن ذلك ) .


لذا خداي سبحان در رد توهم آنان فرمود : يا ايها الناس انتم الفقراء الي الله و الله هو الغني و در اين جمله فقر را منحصر در ايشان ، و بي‏نيازي را منحصر در خود كرد ، پس تمامي انحاي فقر ، در مردم ، و تمامي انحاي بي‏نيازي ، در خداي سبحان است ، و چون فقر و غني عبارت از فقدان و وجدان است ، و اين دو ، دو صفت متقابل يكديگرند ، ممكن نيست موضوعي از هر دو خالي باشد ، هر چيزي كه تصور شود ، يا فقير است ، و يا غني ، و لازمه انحصار فقر در انسان ، و انحصار غني در خدا انحصاري ديگر است و آن عبارت از اين است كه : انسان‏ها منحصر در فقر باشند ، و خدا منحصر در غني ، پس انسان‏ها غير از فقر ندارند ، و خدا غير از غني ندارد .


پس خداي سبحان غني بالذات است ، او مي‏تواند همه انسان‏ها را از بين ببرد ، چون از آنان بي‏نياز است ، و آنان بالذات فقيرند ، و نمي‏توانند به چيزي غير از خدا ، از خدا بي‏نياز شوند .


و ملاك در غناي خدا از خلق ، و فقر خلق به خداي تعالي ، اين است كه : خدا خالق و مدبر امور ايشان است .


و آوردن لفظ جلاله الله اشاره به فقر خلق و غناي خدا دارد .


و آوردن جمله اگر بخواهد شما را از بين مي‏برد ، و خلقي جديد مي‏آورد اشاره به خلقت و تدبير او دارد ، و همچنين آوردن كلمه الحميد براي اين است كه او در فعل خودش كه همان خلقت و تدبر باشد ، محمود و ستايش شده است .


در نتيجه برگشت معناي كلام به نظير اين مي‏شود كه بگوييم : هان اي انسانها ! شما بدان جهت كه مخلوق و مدبر خداييد ، فقراء و محتاجان به او هستيد ، در شما همه گونه


ترجمة الميزان ج : 17ص :46


فقر و احتياج هست ، و خدا بدان جهت كه خالق و مدبر است ، غني است و غير از او كسي غني نيست .


بنا بر اين ديگر جاي آن باقي نمي‏ماند ، كه كسي اشكال كند كه : چرا در اين آيه فقر را منحصر در مردم كرد - حال چه اينكه منظور از مردم عموم مردم باشد ، يا خصوص مشركين ، كه آيات خدا را تكذيب مي‏كنند - با اينكه غير از مردم نيز همه فقيرند ، و تمامي موجودات محتاج خدايند .


زيرا وقتي براي فقر مردم علتي آورد كه اين علت ( مخلوق بودن ، و مدبر بودن ) در تمامي موجودات وجود داشت ، خود باعث مي‏شود كه حكم هم عموميت داشته باشد .


پس گويا فرموده : شما مخلوقات ، فقير و محتاج به خالق و مدبر امر خود هستيد ، و خالق و مدبر شما غني و حميد است .


بعضي از مفسرين از اشكال بالا كه چرا فقر را منحصر در مردم كرد ، با اينكه تمامي موجودات فقيرند ، جوابهايي داده‏اند كه : اينك بعضي از آنها از نظر خواننده مي‏گذرد : يكي از آن جوابها اين است كه : منحصر كردن فقر در انسانها مبالغه در فقر ايشان است ، گويا از بس فقر انسان زياد است ، و ازبس احتياجاتشان بسيار است كه گويي غير از ايشان هيچ چيز ديگري فقير و محتاج نيست ، چون فقر و احتياج ساير موجودات نسبت به فقر انسانها به حساب نمي‏آيد ، و به همين عنايت در جاي ديگر فرمود : خلق الانسان ضعيفا با اينكه غير از انسانها هم ضعيفند ، و ليكن غير از انسان ، مثلا جن ، مانند انسان محتاج به غذا و لباس و امثال آن نيستند .


دوم اينكه : مراد از كلمه ناس همه موجودات از انسان و غير از انسان است ، و اين تعبير از باب تغليب حاضر بر غايب ، و موجود عالم بر غير عالم است .


سوم اينكه : بايد الف و لام در الناس را حمل بر عهد ، و الف و لام در الفقراء را حمل بر جنس كرد ، چون مخاطبين در آيه همان كساني هستند كه در جمله ذلكم الله ربكم له الملك ... مخاطب بودند ، كه در اين صورت معناي آيه با در نظر گرفتن دو آيه قبل ، اين است كه : آن معبودي كه بايد بپرستيد ، همان كسي است كه به اوصاف جلال توصيف شد ، نه آنهايي كه شما به جاي او مي‏خوانيد ، با اينكه شما از تمامي خلائق محتاج‏تر به معبود حقيقي هستيد .



ترجمة الميزان ج : 17ص :47


چهارم اينكه : انحصار مستفاد از آيه ، انحصاري است نسبت به خداي تعالي ، نه انحصار حقيقي .


و از نظر خواننده گرامي پوشيده نيست كه مفاد آيه و سياقي كه آيه در آن سياق قرار گرفته ، با هيچ يك از اين جوابها نمي‏سازد ، بله مي‏توان جواب آخري را طوري توجيه كرد كه برگشتش به همان وجهي باشد كه ما بيان كرديم .


و اگر در ذيل آيه خدا را به صفت حميد ستود ، براي اشاره به اين بود كه خداي تعالي غني است و افعالش پسنديده است ، چه عطا كند و چه منع ، براي اينكه اگر عطا كند ( مانند ما انسانها ) براي عوض عطا نمي‏كند چون بي‏نياز از شكر و جزا است ، و اگر عطا نكند ( باز مانند ما انسانها ) ، مورد ملامت قرار نمي‏گيرد ، چون احدي از خلايق حقي بر او ندارد ، و از او چيزي را مالك نيستند .


ان يشا يذهبكم و يات بخلق جديد و ما ذلك علي الله بعزيز يعني اي مردم ! اگر او بخواهد شما را ( از بين ) ببرد مي‏برد ، براي اينكه او از شما بي‏نياز است ، و با از بين رفتن شما متضرر نمي‏شود ، و خلقي جديد مي‏آورد ، تا او را بستايند ، و ثنايش گويند ، البته نه از اين جهت كه او محتاج انسان باشد ، بلكه از اين جهت كه او ذاتا حميد است ، و مقتضاي حميد بودنش همين است كه خلقي باشد تا او به ايشان جود و بخشش كند و ايشان او را بستايند ، و اين براي خدا دشوار نيست ، چون قدرتش مطلق است .


و اگر بپرسي به چه دليل ؟ مي‏گويم به اين دليل كه الله ( عز اسمه ) است .


پس روشن شد كه مضمون آيه متفرع بر مضمون آيه قبلي است ، پس اينكه فرمود : ان يشا يذهبكم نتيجه است براي غني بودن خدا ، و جمله و يات بخلق جديد فرع و نتيجه است بر حميد بودن او ، و در جايي ديگر مضمون اين دو جمله را فرع غنا و رحمت خدا قرار داده و فرموده : و ربك الغني ذو الرحمة ان يشا يذهبكم و يستخلف من بعدكم ما يشاء .


و لا تزر وازرة وزر اخري ... راغب گفته : كلمه وزر - به فتحه واو و زا - به معناي ملجا و پناهگاهي است از كوه ، كه در مواقع ضرورت به آنجا پناهنده مي‏شوند و در آيه كلا لا وزر به همين معنا است .


و كلمه وزر - به كسره واو ، و سكون زا - به معناي سنگيني است كه هر چيز سنگيني


ترجمة الميزان ج : 17ص :48


را به كوه تشبيه مي‏كنند از گناه هم به وزر تعبير مي‏كنند و هم به ثقل همچنان كه در قرآن كريم آمده يك جا فرموده : ليحملوا اوزارهم كاملة ، و جايي ديگر همين مضمون را به عبارت و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم آورده است .


پس مي‏فهميم كه وزر ، و ثقل ، به يك معنا است ، و معناي جمله چنين است ، كه : هيچ نفسي در حالي كه بارگناه خود را به دوش دارد ، بار گناه شخص ديگر را به دوش نمي‏كشد ، و لازمه اين آن است كه هيچ شخصي جز به آنچه خود به دوش مي‏كشد بازخواست نشود ، و تنها كيفر وزر و گناه خود را ببيند .


گويا اين آيه مي‏خواهد از توهمي كه ذيل آن ، بدان اشعار دارد جلوگيري كند ، و گويا بعد از آنكه فرمود : اگر بخواهد شما را مي‏برد ، و مردمي ديگر مي‏آورد و با اين جمله مشركين را تهديد به هلاكت و فنا كرد ، كسي مي‏گويد : مشركين آيات خدا را تكذيب كردند ، بايد وزر گناه خود را به دوش بكشند ، مؤمنين در اين ميان چه تقصيري دارند ؟ آيا آنها هم به جرم ديگران هلاك مي‏شوند ؟ جواب مي‏دهد : و لا تزر وازرة وزر اخري يعني احدي وزر گناه ديگري را حمل نمي‏كند ، و سنگيني گناه هيچ كس بر شخص ديگر نيست ، هر چند كه خويشاوند گنه‏كار باشد .


پس تنها تكذيب كنندگان در تهديد آيه ، مورد نظر هستند ، و دعوت و انذار تو اي پيامبر هيچ سودي به حال آنان ندارد ، براي اينكه دلهايشان مهر خورده ، تنها انذار تو به كساني سود مي‏بخشد كه از پروردگار نديده خود خشيت دارند و نماز را به پا مي‏دارند ، و معلوم است كه اين دو طايفه مثل هم و برابر نيستند ، چون مثل آنان مثل كور و بينا ، ظلمات و نور ، سايه و سوزندگي آتش ، و زنده و مرده است .


پس معناي جمله و لا تزر وازرة وزر اخري اين است كه : هيچ كس كه حامل وزر و گناه باشد ، غير از وزر و گناه خود ، وزر كس ديگري را كه آن نيز حامل آن است نمي‏كشد .


و ان تدع مثقلة الي حملها لا يحمل منه شي‏ء و لو كان ذا قربي - يعني اگر شخص گرانباري كه بار گناه به ستوهش آورده ، به ديگري التماس كند ، كه : مقداري از بار او را بردارد و به دوش بكشد ، احدي نيست كه خواهش وي را بپذيرد ، و چيزي از بار گناه او را برداشته،


ترجمة الميزان ج : 17ص :49


حمل كند ، هر چند درخواست شده خويشاوند درخواست كننده باشد مثل پدر يا مادر يا برادر يا خواهر .


انما تنذر الذين يخشون ربهم بالغيب و اقاموا الصلوة - يعني اينها كه تو را تكذيب مي‏كنند ، از انذار تو سود نمي‏برند و اصلا انذار حقيقي نسبت به آنان محقق نمي‏شود ، براي اينكه گفتيم دلهايشان مهر شده است ، تو تنها كساني را به حقيقت انذار مي‏كني و انذارت به آنان سود مي‏دهد كه از پروردگار ناديده خود خشيت دارند ، و نماز به پا مي‏دارند ، كه بهترين عبادات و مهم‏ترين آنهاست .


و كوتاه سخن اينكه : به خدا ايمان آورده ، او را مي‏پرستند ، يعنيآنان كه از پروردگار خود به غيب يعني به صرف انذار تو خشيت دارند ، و نماز به پا مي‏دارند ، نه اينكه قبل از انذار تو از پروردگارشان خشيت دارند ، و نماز به پا مي‏دارند ، و سپس تو ايشان را انذار مي‏كني ، تا گفته شود اين تحصيل حاصل است .


پس آيه شريفه نظير آيه اني اريني اعصر خمرا است .


و من تزكي فانما يتزكي لنفسه - در اين جمله خشيت و اقامه نماز كه در جمله قبلي بود ، به عبارت خود را تزكيه كند مبدل شد ، تا اشاره باشد به اينكه مقصود اصلي از دعوت بشر به سوي توحيد و انذار آنان ، اين است كه نفوس بشر از رذايل و خرافات پاك شود ، و پاك شدن نفس ، به خشيت او از خداي ناديده و اقامه نماز است .


و اين جمله مطلب قبلي را تاكيد و تقرير مي‏كند ، كه خدا را غني و حميد معرفي مي‏كرد ، مي‏فرمايد : خدا از تزكيه شدن شما كه شما را بدان مي‏خواند استفاده نمي‏كند ، بلكه هر كس تزكي كند ، به نفع خود تزكي كرده است .


آنگاه آيه را با جمله و الي الله المصير ختم مي‏كند ، تا دلالت كند بر اينكه تزكيه كسي كه تزكي كند هدر نمي‏رود ، چون هر يك از دو فريق به سوي پروردگارشان بازگشت مي‏كنند ، و به طور قطع روزي خداوند به حسابشان رسيدگي مي‏كند و پاداش و كيفر آنان را مي‏دهد و به اين گونه افرادي كه تزكيه كردند ، بهترين جزا را خواهد داد .


و ما يستوي الاعمي و البصير ظاهرا اين جمله عطف باشد بر جمله و الي الله المصير و در حقيقت تعليلي است به صورت تمثيل ، تا بفهماند افرادي كه خود را تزكيه كرده‏اند ، با آنها كه تكذيب مي‏كنند ، يكسان نيستند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :50


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : عطف بر جمله سابق است ، كه فرمود : و ما يستوي البحران .


و لا الظلمات و لا النور در اين آيه شريفه و آيه بعدش چند مرتبه حرف نفي لا تكرار شده ، و منظور از آن تاكيد نفي است .


و لا الظل و لا الحرور كلمه حرور - به طوري كه گفته‏اند - به معناي شدت حرارت آفتاب است .


و بعضي ديگر گفته‏اند : حرور به معناي باد سموم است .


بعضي هم گفته‏اند : سموم بادي است كه در روز بوزد ، و حرور بادي است كه در شب و روز بوزد .


و ما يستوي الاحياء و لا الاموات ... اين جمله عطف است بر جمله و ما يستوي الاعمي و البصير .


و اگر كلمه و ما يستوي را در اينجا مجددا آورد ، با اينكه مي‏توانست مثل جمله قبلي بفرمايد : و لا الاحياء و لا الاموات براي اين است كه فاصله زياد شده بود ، ناگزير ما يستوي را تكرار كرد تا معنا را در ذهن شنونده تجديد كند .


پس در نتيجه اين تكرار نظير تكرار كلمه كيف است ، كه در آيه كيف يكون للمشركين عهد عند الله و عند رسوله ... كيف و ان يظهروا عليكم ... مي‏باشد ، كه به خاطر طول فاصله ، كلمه كيف تكرار شده است .


و اين چند جمله پشت سر هم يعني جمله و ما يستوي الاعمي و البصير و و لا الظلمات و لا النور ، و و لا الظل و لا الحرور و و ما يستوي الاحياء و لا الاموات تمثيل‏هايي براي مؤمن و كافر است و مي‏خواهد تبعه و اثر اعمال اين دو طايفه را شرح دهد .


و منظور از جمله : ان الله يسمع من يشاء - خدا مي‏شنواند هر كه را بخواهد مؤمن است ، كه قبلا مرده بود ، و خداي تعالي زنده‏اش كرد ، و هدايت را به گوشش شنوانيد ، چون در نفس ، استعداد آن را داشت ، لذا در باره مؤمن فرموده : ا و من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا و اما منظور از اين جمله رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيست ، چون آن جناب


ترجمة الميزان ج : 17ص :51


وسيله هدايت است و هدايت هم همانا هدايت خدا است .


و مراد از جمله و ما انت بمسمع من في القبور اموات است يعني كفاري هستند كه خاصيت پذيرفتن هدايت را ندارند ، چون دلهايشان مهر خورده .


ان انت الا نذير اين انحصار كه مي‏فرمايد : تو بجز نذير چيز ديگري نيستي ، انحصار حقيقي نيست ، بلكه انحصار نسبي است ، و معنايش اين است كه : تو وظيفه‏اي به جز انذار خلق نداري ، و اما هدايت آنكه هدايت مي‏شود ، و اضلال آنكه گمراه است و هدايت نمي‏پذيرد به خاطر اينكه خدا به كيفر اعمال زشتش گمراهش كرده ، كار خداي سبحان است .


و اگر در مقابل نذير كلمه بشير را ذكر نكرد ، با اينكه آن جناب هر دو صفت را داشت ، براي اين بود كه مقام ، مقام انذار به تنهايي بود ، و مناسبت اقتضا مي‏كرد تنها متعوض اين صفت شود ، علاوه بر اين در آيه بعدي ، هر دو صفت را آورده بود .


انا ارسلناك بالحق بشيرا و نذيرا و ان من امة الا خلا فيها نذير مفاد اين جمله آن طور كه سياق اقتضاء دارد ، اين است كه : ما تو را فرستاديم ، تا بشير و نذير باشي ، و اين كار ما كاري نوظهور و غريب نيست ، براي اينكه هيچ امتي از امم گذشته نيست ، مگر آنكه نذيري در آنها بوده و گذشته ، و اين فرستادن بشير و نذير از سنت‏هاي جاري خدا است ، كه همواره در خلقتش جريان دارد .


و از ظاهر سياق برمي‏آيد كه مراد از نذير پيغمبري است كه از ناحيه خدا مبعوث شود .


ولي بعضي از مفسرين نذير را به مطلق كساني تفسير كرده‏اند كه بشر را انذار مي‏كنند ، چه پيغمبر باشد و چه عالمي از علماء ليكن اين تفسير خلاف ظاهر آيه است .


بله اين هم از آيه برنمي‏آيد كه نذير هر امتي ، از خود آن امت بوده ، چون نفرموده خلا منها - از افراد آن امت نذيري بوده و گذشته بلكه فرموده : خلا فيها - در آن امت نذيري بوده و گذشته .


و ان يكذبوك فقد كذب الذين من قبلهم جاءتهم رسلهم بالبينات و بالزبر و بالكتاب المنير كلمه بينات به معناي آيات و معجزاتي است كه به حقانيت رسولان شهادت دهد .


و كلمه زبر جمع زبور است ، و شايد مراد از آن به قرينه اينكه مقابل كتاب قرار گرفته ،


ترجمة الميزان ج : 17ص :52


صحف بوده باشد ، يعني آن كتابهايي كه تنها متضمن ياد خدا است ، بدون اينكه احكام و شرايعي در آن باشد .


و كتاب منير كتابي را گويند كه از آسمان نازل شده ، و متضمن احكام و شرايع باشد ، مانند : كتاب نوح ، ابراهيم ، تورات موسي ، و انجيل عيسي (عليه‏السلام‏) .


و معناي آيه روشن است .


ثم اخذت الذين كفروا فكيف كان نكير كلمه اخذ كنايه است از عذاب دادن .


و كلمه نكير به معناي انكار است .


و بقيه الفاظ آيه روشن است .


گفتاري پيرامون معناي عموم انذار


در بحث‏هايي كه در جلد دوم راجع به نبوت داشتيم ، و نيز در جلد دهم در داستانهاي نوح (عليه‏السلام‏) مطالبي عقلي گذشت ، كه دلالت مي‏كرد بر عموم نبوت ، و اين معنا را قرآن نيز تاييد مي‏كند .


بنا بر اين ، هيچ امتي از امت‏هاي بشري نبوده كه دعوت به حق پيامبران در آن ظهور نكرده باشد ، و اما اينكه پيغمبر هر امتي از خود آن امت بوده باشد ، دليلي در دست نيست كه بر آن دلالت كند ، همچنان كه - به خاطر داريد كه گفتيم - جمله : و ان من امة الا خلا فيها نذير ... ، نيز همين را افاده مي‏كند .


و اما اينكه : علاوه بر اصل اقتضا ، انذار هر پيغمبري فعليت هم داشته باشد ، يعني انذار هر پيغمبر به يك يك امتش برسد ، و دعوتش يك يك افراد را شامل گردد ، و كسي از افراد امت باقي نماند كه دعوت پيغمبر به گوشش نرسيده باشد ، مطلبي است كه نمي‏توان آن را از آن ادله فهميد ، زيرا نشاه دنيا محل تزاحم علل و اسباب است ، و اين تزاحم در آن حكمفرماست ، و نمي‏گذارد اين غرض حاصل شود ، همچنان كه ساير مقتضيات عمومي كه عامل صنع آنها را تقدير كرده ، با اين غرض مساعد نيست ، مثلا هر انساني كه به دنيا مي‏آيد ، اين اقتضا را دارد كه عمري طبيعي كند ، و ليكن حوادث نشاه تزاحم دنيا ، در بيشتر افراد ، مزاحم اين اقتضاء مي‏شود ، و نمي‏گذارد كه بيشتر افراد عمر طبيعي خود را بكنند .


و نيز هر انساني كه به دنيا مي‏آيد مجهز به جهاز تناسلي است ، تا بتواند با گرفتن زن ، و يا شوهر رفتن ، نسلي از خود باقي بگذارد ، و ليكن بعضي از افراد قبل از فرزنددار شدن مي‏ميرند ، و همچنين نظاير اين مثالها .



ترجمة الميزان ج : 17ص :53


پس نبوت و انذار در هر امتي لازم و واجب است ، و مستلزم آن نيست كه به طور ضروري و حتمي تمامي افراد آن امت از هدايت پيغمبر خود برخوردار شوند ، و دعوت او بگوش يك يك اشخاص برسد .


و ممكن است بعضي‏ها دعوت او را از خود او نشنوند ، بلكه با واسطه و يا وسايطي بشنوند ، و بعضي هم اصلا به گوششان نخورد ، و علل و اسبابي بين او و آن دعوت حايل شود ، در نتيجه هر فردي كه دعوت متوجه او شد و به گوشش رسيد حجت بر او تمام مي‏شود و هر فردي كه دعوت پيغمبرش به گوشش نرسيد ، حجت بر او تمام نيست ، و او جزو مستضعفين است ، كه امرشان به دست خدا است ، و خدا هم در باره آنان فرموده : الا المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان لا يستطيعون حيلة و لا يهتدون سبيلا .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه : احمد ، ترمذي - وي حديث را صحيح دانسته - ، و نسائي ، و ابن ماجه در ذيل آيه و لا تزر وازرة وزر اخري از عمرو بن احوص روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در حجة الوداع فرمود : آگاه باشيد كه هيچ كس جنايتي مرتكب نمي‏شود ، مگر آنكه از خودش بايد قصاص كرد ، و هيچ پدري به جاي فرزندش قصاص نمي‏شود ، و هيچ فرزندي به جاي پدرش كه جنايت كرده قصاص نمي‏شود .


و در تفسير قمي در ذيل آيه ان الله يسمع من يشاء و ما انت بمسمع من في القبور از امام (عليه‏السلام‏) نقل كرده كه فرموده : منظور كفارند ، كه از تو چيزي نمي‏شنوند ، همان طور كه مردگان اهل قبور چيزي نمي‏شنوند .


و در الدر المنثور است كه : ابو سهل سري بن سهل جنديشاپوري ، پنجمين حديث خود را از طريق عبد القدوس ، از ابي صالح ، از ابن عباس ، روايت كرده كه در ذيل جمله انك لا تسمع الموتي و ما انت بمسمع من في القبور گفته رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در جنگ بدر ، بر كنار كشته شدگان بدر مي‏ايستاد ، و مي‏فرمود : اي فلان بن فلان ، آيا


ترجمة الميزان ج : 17ص :54


آنچه را كه پروردگارت وعده مي‏داد حق يافتي ؟ آيا تو نبوديكه به پروردگارت كفر ورزيدي ؟ تو نبودي كه فرستاده پروردگارت را تكذيب مي‏كردي ؟ آيا تو نبودي كه قطع رحم خود كردي ؟ اصحاب مي‏گفتند : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آيا آنها مي‏شنوند آنچه را كه تو به ايشان مي‏گويي ؟ فرمود : شما كه زنده هستيد بهتر از اينها سخنان مرا نمي‏شنويد .


در اينجا بود كه خداي سبحان اين آيه را نازل كرد انك لا تسمع الموتي و ما انت بمسمع من في القبور ، و اين مثالي است كه خدا در حق كفار زده كه مانند مردگان دعوت او را نمي‏شنوند .


مؤلف : در اين روايت نشانه‏هايي از جعل هست ، كه بر كسي پوشيده نيست ، براي اينكه ساحت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اجل از آن است كه قبل از آنكه پروردگارش دستوري دهد ، از پيش خود چيزي بگويد ، آنگاه خداي سبحان آيه‏اي بفرستد و در آن آيه او را تكذيب كند ، او ادعا كند و خبر دهد از اينكه مردگان در شنيدن سخنانش كمتر از زندگان نيستند ، بعد آيه مورد بحث نازل شود ، و بفرمايد خير مردگان چيزي نمي‏شنوند .


علاوه بر اين آيه‏اي كه راوي نقل كرده ، اصلا با آيات قرآن مطابق نيست ، براي اينكه صدر آن از آيه 80 سوره نمل گرفته شده ، و ذيلش از آيه 22 سوره فاطر .


از اين هم كه بگذريم ، سياق آيه شهادت مي‏دهد كه آيه مزبور مانند آيات قبل و بعدش در مكه نازل شده ، و روايت مي‏گويد در مدينه در جنگ بدر نازل شده .


و در كتاب احتجاج در ضمن احتجاجهاي امام صادق (عليه‏السلام‏) آمده كه سائل پرسيد : پس بفرما ببينم آيا مجوسيان پيغمبري داشتند ؟ چون من در ميان آنان كتابهايي محكم ، و مواعظي بليغ ، و مثلهايي شافي مي‏بينم .


و مي‏بينم كه به ثواب و عقاب قيامت معتقدند ، و شرايعي دارند كه بدان عمل مي‏كنند ، امام (عليه‏السلام‏) فرمود : هيچ امتي نبوده مگر آنكه نذير و پيامبري داشته ، و براي مجوس هم مانند همه امت‏ها ، خداوند پيغمبري به سويشان فرستاد ، و او از ناحيه خدا كتابي برايشان آورد ، ولي منكرش شدند ، و زير بار كتابش نرفتند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :55


أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ ثَمَرَتٍ مخْتَلِفاً أَلْوَنهَاوَ مِنَ الْجِبَالِ جُدَدُ بِيضٌ وَ حُمْرٌ مخْتَلِفٌ أَلْوَنهَا وَ غَرَابِيب سودٌ(27) وَ مِنَ النَّاسِ وَ الدَّوَاب وَ الأَنْعَمِ مخْتَلِفٌ أَلْوَنُهُ كَذَلِكإِنَّمَا يخْشي اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَؤُاإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ(28) إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتَب اللَّهِ وَ أَقَامُوا الصلَوةَ وَ أَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً يَرْجُونَ تجَرَةً لَّن تَبُورَ(29) لِيُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزِيدَهُم مِّن فَضلِهِإِنَّهُ غَفُورٌ شكورٌ(30) وَ الَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْك مِنَ الْكِتَبِ هُوَ الْحَقُّ مُصدِّقاً لِّمَا بَينَ يَدَيْهِإِنَّ اللَّهَ بِعِبَادِهِ لَخَبِيرُ بَصِيرٌ(31) ثمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَب الَّذِينَ اصطفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَافَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَ مِنهُم مُّقْتَصِدٌ وَ مِنهُمْ سابِقُ بِالْخَيرَتِ بِإِذْنِ اللَّهِذَلِك هُوَ الْفَضلُ الْكبِيرُ(32) جَنَّت عَدْنٍ يَدْخُلُونهَا يحَلَّوْنَ فِيهَا مِنْ أَساوِرَ مِن ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاًوَ لِبَاسهُمْ فِيهَا حَرِيرٌ(33) وَ قَالُوا الحَْمْدُ للَّهِ الَّذِي أَذْهَب عَنَّا الحَْزَنَإِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شكُورٌ(34) الَّذِي أَحَلَّنَا دَارَ الْمُقَامَةِ مِن فَضلِهِ لا يَمَسنَا فِيهَا نَصبٌ وَ لا يَمَسنَا فِيهَا لُغُوبٌ‏(35) وَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ لا يُقْضي عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُوا وَ لا يخَفَّف عَنْهُم مِّنْ عَذَابِهَاكَذَلِك نجْزِي كلَّ كفُورٍ(36) وَ هُمْ يَصطرِخُونَ فِيهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صلِحاً غَيرَ الَّذِي كنَّا نَعْمَلُأَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُم مَّا يَتَذَكرُ فِيهِ مَن تَذَكَّرَ وَ جَاءَكُمُ النَّذِيرُفَذُوقُوا فَمَا لِلظلِمِينَ مِن نَّصِيرٍ(37) إِنَّ اللَّهَ عَلِمُ غَيْبِ السمَوَتِ وَ الأَرْضِإِنَّهُ عَلِيمُ بِذَاتِ الصدُورِ(38)



ترجمة الميزان ج : 17ص :56


ترجمه آيات


آيا نديدي كه خدا از آسمان ، آبي فرستاد پس با آن ميوه‏هايي از زمين بيرون كرديم كه رنگهاي مختلف دارد ، و نيز از كوهها راههاي سفيد و سرخ با رنگهاي مختلف و سياهي‏هاي غليظ پديد آورديم ( 27 ) .


و همچنين آدميان و جانوران و چارپايان را به رنگهاي مختلف ( پديد كرديم ) از جمله بندگان خدا تنها دانايان از او بيم دارند و خدا نيرومند و آمرزنده است ( 28) .


كساني كه كتاب خدا را مي‏خوانند و نماز به پا مي‏دارند و از آنچه روزيشان داده‏ايم نهان و عيان انفاق مي‏كنند به تجارتي كه نابودي ندارد اميدوارند ( 29) .


خدا پاداش ايشان را تمام دهد و از كرم خويش افزونشان كند كه آمرزنده و شكور است ( 30) .


آنچه از اين قرآن به تو وحي كرديم حق است و مصدق كتابهاي پيش است ، كه خدا به كار بندگانش آگاه و بينا است ( 31 ) .


آنگاه اين كتاب را به آن كساني كه از بندگان خود كه انتخابشان كرده‏ايم به ميراث داديم ، پس بعضي از ايشان ستمگر خويشند و بعضي معتدلند ، و بعضي از ايشان به اذن خدا به سوي نعمت‏ها مي‏شتابند و كرم بزرگ اين است ( 32) .


بهشت‏هاي جاويد كه وارد آن شوند و در آنجا با دستبندهايي از طلا و مرواريد زيور كنند و لباسشان در آنجا حرير است ( 33) .


و گويند ستايش خدايي را كه غم و اندوه را از ما ببرد كه پروردگارمان آمرزنده و شكور است ( 34) .


همان خدايي كه از كرم خويش ما را به اين سراي دائم درآورد كه در اينجا رنج و ملالي به ما نرسد ( 35 ) .


و كساني كه كافرند براي آنان آتش جهنم است نه مرگشان دهند تا بميرند و نه عذاب جهنم را از آنها سبك كنند همه كفرپيشگان را چنين سزا دهيم ( 36) .


و آنها در جهنم فرياد زنند پروردگارا بيرونمان كن تا كار شايسته‏اي جز آنچه مي‏كرده‏ايم بكنيم ( خطاب شود ) مگر آن قدر عمرتان نداديم كه هر كه پند گرفتني بود در طي آن پند گيرد و بيم‏رسان نيز برايتان آمد ( اينك عذاب را ) بچشيد كه ستمگران ياري ندارند ( 37) .


خدا داناي نهفته آسمانها و زمين است و همانا او داناي به مكنونات و اسرار سينه‏هاست ( 38 ) .



ترجمة الميزان ج : 17ص :57


بيان آيات


در اين آيات دوباره به مساله توحيد برگشته ، آيت‏هايي ديگر كه دلالت بر توحيد مي‏كند برمي‏شمارد ، و در ضمن به داستان كتاب منتقل شده ، در باره حقانيت آن ، و اينكه از ناحيه خدا نازل شده ، سخن گفته است ، و چون در فصل قبلي رشته كلام به مساله نبوت و كتاب كشيده شده بود ، و فرموده بود : انا ارسلناك بالحق بشيرا و نذيرا و نيز در باره كتاب فرموده بود : جاءتهم رسلهم بالبينات و بالزبر و بالكتاب المنير جاداشت كه متعرض آثار و خصوصيات كتاب بشود ، و لذا فرمود : ا لم تر ان الله انزل من السماء ماء فاخرجنا به ثمرات مختلفا الوانها ... اين آيه حجت ديگري است بر مساله توحيد ، به اين بيان كه خداي سبحان آب را بوسيله بارانها از آسمان نازل مي‏كند و اين خود قوي‏ترين عامل براي روييدن نباتات و ميوه‏هاست ، و اگر بيرون آمدن ميوه‏ها از مقتضاي همين آمدن باران بود ، بايد همه ميوه‏ها به يكرنگ باشند ، چون آب باران يكي است ، و حال اينكه مي‏بينيم الوان مختلفي دارند ، پس همين اختلاف الوان دلالت مي‏كند بر اينكه تدبير الهي دست اندر كار اين رنگ‏آميزي است .


و اما اينكه گفته‏اند : اين رنگ‏آميزيها منوط به اختلاف عواملي است كه در آنها مؤثر است ، و از آن جمله اختلاف عناصر موجود در آنهاست ، كه از نظر نوع و مقدار و تركيب مختلف هستند حرف صحيحي نيست ، براي اينكه ما سؤال خود را از اين كه اين رنگهاي مختلف از كجا آمد ، برداشته ، و به اينجا منتقل مي‏كنيم كه اين اختلاف عوامل از كجا آمد ، با اينكه تمامي اين عوامل منتهي مي‏شود به عامل ماده ، كه در همه هست .


پس اختلاف عناصري كه موجودات از آنها تركيب مي‏شوند ، خود دليل بر اين است كه عامل ديگري ماوراي ماده هست كه ماده را به سوي صورت‏هاي گوناگون سوق مي‏دهد .


و ظاهرا مراد از اختلاف الوان ميوه‏ها ، اختلاف خود الوان است ، ولي لازمه‏اش اختلافهاي ديگري از جهت طعم و بو و خاصيت نيز مي‏باشد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : اصلا منظور از اختلاف الوان ، اختلاف انواع موجودات است ، چون بسيار مي‏شود كه كلمه الوان بر انواع فواكه و انواع طعامها اطلاق مي‏شود ، مثلا


ترجمة الميزان ج : 17ص :58


مي‏گويند : فلاني در ميهماني‏اش الواني از طعام و ميوه حاضر كرده بود .


پس در حقيقت تعبير به الوان تعبيري است كنايه‏اي .


ولي جمله و من الجبال جدد بيض و حمر تا اندازه‏اي وجه اول را تاييد مي‏كند كه مراد خود رنگها باشد نه طعم و خاصيت ، چون در كوهها اختلاف انواع نيست تنها اختلاف الوان است .


و در جمله فاخرجنا به ... التفاتي از غيبت ( خدا از آسمان آبي فرو فرستاد ) ، به تكلم ( پس به وسيله آن ميوه‏هايي بيرون كرديم ) ، به كار رفته .


و بعضي از مفسرين در وجه آن گفته‏اند : اين التفات بدان جهت بوده كه كمال اعتناي به اين عمل را برساند ، چون از نظر صنع بسيار بديع و حيرت‏انگيز است ، و از كمال قدرت و حكمت صانعش خبر مي‏دهد .


نظير اين وجه در جمله قبلي هم كه مي‏فرمود : انا ارسلناك بالحق بشيرا و نذيرا مي‏آيد .


و اما التفاتي كه در آيه قبل از آن مي‏فرمود : ثم اخذت الذين كفروا فكيف كان نكير بعيد نيست وجهش اين باشد كه خواسته باشد با اين التفات بفهماند امر كفار به دست خود من است ، و بين من و ايشان احدي نمي‏تواند حائل شود .


پس كسي نمي‏تواند شفاعت و يا ياري آنان كند ، و در نتيجه از عذاب من نجات يابند .


و من الجبال جدد بيض و حمر مختلف الوانها و غرابيب سود - كلمه جدد - به ضمه جيم و فتحه دال - جمع جده - به ضمه جيم - است ، كه به معناي جاده و راه است .


و دو كلمه بيض و حمر جمع ابيض و احمر به معناي سفيد و سرخ است .


و ظاهرا كلمه مختلف صفت جدد ، و كلمه الوانها فاعل مختلف است ، چون - به قول بعضي - اگر جمله مبتدا و خبر بود ، مي‏فرمود : مختلفة الوانها .


و كلمه غرابيب جمع غريب به معناي سياهي شديد است ، و غراب ( كلاغ سياه ) را هم به همين جهت غراب مي‏گويند .


و كلمه سود بدل و يا عطف بيان است براي غرابيب .


و معناي آيه اين است كه : آيا نمي‏بيني كه در بعضي از كوهها راههايي سفيد و سرخ و سياه ، و با رنگهاي مختلف هست ؟ و مراد از اين راهها ، يا راههايي است كه در كوهها قرار دارد و داراي الواني مختلف است ، و يا مراد خود كوهها است ، كه به صورت خطوطي كشيده شده در روي كره زمين قرار دارد ، بعضي از اين سلسله جبال به رنگ سفيدند ، بعضي سرخ ، بعضي سياه ، و بعضي ديگر چند رنگ هستند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :59


و من الناس و الدواب و الانعام مختلف الوانه كذلك يعني بعضي از انسانها و حيوانات نيز مثل كوهها و ميوه‏ها داراي رنگهاي مختلف هستند ، بعضي سفيد ، بعضي سرخ ، بعضي سياهند .


و كلمه دواب به معناي هر جنبده‏اي است كه در زمين حركت مي‏كند .


و كلمه انعام به معناي شترو گوسفند و گاو است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمه كذلك خبري است براي مبتداي محذوف ، و تقدير آن الامر كذلك - امر چنين است مي‏باشد ، و اين جمله تقريري است اجمالي براي بيان تفصيلي قبل ، كه اختلاف الوان ثمرات و كوهها و انسانها و جنبندگان چهارپايان را بيان مي‏كرد .


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه كذلك مربوط است به كلمه يخشي در جمله انما يخشي الله من عباده العلمؤا و اشاره است ، به عبرت‏گيري از ثمرات و كوهها و ساير موارد مذكور ، و معنايش اين است كه : تنها كساني از خدا خشيت دارند و اين چنين از آيات عبرت مي‏گيرند كه عالم باشند .


ولي اين وجه ، هم از نظر لفظ بعيد است و هم از نظر معنا .


انما يخشي الله من عباده العلمؤا اين جمله جمله‏اي است از نو كه توضيح مي‏دهد چگونه و چه كساني از اين آيات عبرت مي‏گيرند ، و اين آيات اثر خود را كه ايمان حقيقي به خدا و خشيت از او به تمام معناي كلمه مي‏باشد ، تنها در علما مي‏بخشد ، نه جهال .


در سابق هم گذشت كه انذار تنها در علما نتيجه بخش است ، چون در آنجا فرمود : انما تنذر الذين يخشون ربهم بالغيب و اقاموا الصلوة .


پس در حقيقت آيه مورد بحث ، بيانگر معناي آن آيه است ، و روشن مي‏سازد كه خشيت به معني حقيقي كلمه ، تنها در علما يافت مي‏شود .


و مراد از علما ، علماي بالله است ، يعني كساني كه خداي سبحان را به اسماء و صفات و افعالش مي‏شناسند ، شناسايي تامي كه دلهايشان به وسيله آن آرامش مي‏يابد ، و لكه‏هاي شك و دو دلي از نفوسشان زايل گشته ، و آثار آن در اعمالشان هويدا مي‏گردد ، و فعلشان مصدق قولشان مي‏شود .


و مراد از خشيت در چنين زمينه‏اي ، همان خشيت حقيقي است كه به دنبالش خشوع باطني و خضوع در ظاهر پيدا مي‏شود ، اين آن معنايي است كه از سياق آيه برمي‏آيد .



ترجمة الميزان ج : 17ص :60


و جمله ان الله عزيز غفور معناي تعليل را افاده مي‏كند .


و مي‏رساند كه خدا به علت اينكه عزيز است ، يعني قاهري غير مقهور ، و غالبي غير مغلوب از هر جهت است ، لذا عارفان از او خشيت دارند ، و نيز به علت اينكه غفور يعني نسبت به گناهان و خطاها ، بسيار آمرزنده است ، لذا عارفان به او ايمان مي‏آورند ، و به درگاهش تقرب مي‏جويند ، و مشتاق لقاي او هستند .


ان الذين يتلون كتاب الله و اقاموا الصلوة و انفقوا مما رزقناهم سرا و علانية يرجون تجارة لن تبور تلاوت كتاب به معناي خواندن قرآن است ، كه خداي سبحان آن را ستوده .


و اقامه نماز به معناي ادامه برآوردن آن و محافظت از ترك نشدن آن است .


و انفاق از رزق در سر و علانيه به معناي اين است كه : از مال خود به فقراء مي‏دهند ، و چون در انفاق‏هاي مستحبي مي‏ترسند جنبه خودنمايي به خود بگيرد ، و خلوص آن از بين برود ، لذا آن را پنهاني مي‏دهند ، و در انفاقهاي واجب براي اينكه اطاعت خدا در بين مردم شايع شود و ديگران هم تشويق شوند ، علني مي‏دهند .


يرجون تجارة لن تبور - يعني تجارتي را اميدوارند كه به هيچ وجه ضرر نمي‏آورد ، بعضي از مفسرين گفته‏اند : جمله يرجون ... خبر است براي كلمه ان كهدر اول آيه است .


و نزد بعضي ديگر خبر ان مقدر است .


و جمله ليوفيهم ... متعلق به آن است و معنايش اين است كه : اگر كردند آنچه را كه كردند ، براي اين بود كه خدا پاداشهايشان را بدهد .


ليوفيهم اجورهم و يزيدهم من فضله انه غفور شكور كلمه ليوفيهم متعلق است به جمله يتلون و آنچه كه در آيه سابق ، بر آن عطف شده بود ، و معنايش اين است كه : آنان كه كتاب خدا را تلاوت مي‏كنند ، و نماز را به استمرار انجام مي‏دهند ، هر چه مي‏كنند به اين منظور مي‏كنند كه خدا پاداشهايشان را به طور كامل بدهد ، و چيزي از ثواب اعمال از ايشان فوت نشود .


و يزيدهم من فضله - ممكن است مراد از اين فضل و زيادت ، دو چنداني ثواب باشد ، همچنان كه فرموده : من جاء بالحسنة فله عشر امثالها و نيز فرموده : مثل الذين


ترجمة الميزان ج : 17ص :61


ينفقون اموالهم في سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل في كل سنبلة مائة حبة و الله يضاعف لمن يشاء .


و ممكن هم هست مراد از آن زيادتي باشد از غير سنخ ثواب اعمال ، همچنان كه مي‏دانيم در آيه لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد منظور غير از ثواب است .


و جمله انه غفور شكور مضمون آيه و زيادتي ثواب ، يا غير ثواب را تعليلمي‏كند ، و معنايش اين است كه : اگر گفتيم : خداوند لغزشهاي آنان را ناديده مي‏گيرد ، براي اين است كه خدا غفور است ، و اگر گفتيم ايشان را به بيش از آن ثوابي كه مستحقند پاداش مي‏دهد ، براي اين است كه او شكور است .


و الذي اوحينا اليك من الكتاب هو الحق ضمير فصل و الف و لام در جمله هو الحق براي تاكيد حقانيت كتاب است ، نه براي انحصار ، به عبارت ساده‏تر اينكه : اين كتاب حقي است كه به هيچ وجه باطل در آن راه ندارد ، نه اينكه اين كتاب به تنهايي حق است .


ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا ... وقتي مي‏گويند : اورثهم مالا كذا معنايش اين است كه : فلاني فلان مال را به ارث براي آنان باقي گذاشت تا ايشان بعد از مرگ وي به امر آن مال قيام كنند ، با اينكه تا خودش زنده بود خودش قائم به امر آن مال و متصرف در آن بود ، و به همين معنا است ارث دادن علم و جاه و امثال آن ، كه وارث بعد از مرگ صاحب علم و جاه ، به امر آن دو قيام مي‏كند ، بعد از آنكه قبلا نزد ديگري بود و ديگري صاحبش بود و از آن بهره مي‏گرفت .


بنا بر اين معناي ارث دادن كتاب به قوم و مردمي ، اين است كه : كتاب را نزد ايشان بگذارد تا نسل به نسل و از سلف به خلف دست به دست بگردد ، و همه از آن برخوردار شوند .


بنا بر اين ، اين نسبت مزبور صحيح است ، هر چند كه قائم به امر كتاب ، بعضي از قومند نه همه آنان ، و به همين جهت مي‏بينيم همه جا دادن كتاب را به همه قوم نسبت مي‏دهد مثلا مي‏فرمايد : و لقد آتينا موسي الهدي و اورثنا بني اسرائيل الكتاب هدي و ذكري


ترجمة الميزان ج : 17ص :62


لاولي الالباب .


و نيز فرموده : انا انزلنا التورية فيها هدي و نور يحكم بها النبيون الذين اسلموا للذين هادوا و الربانيون و الاحبار بما استحفظوا من كتاب الله .


و نيز فرموده : و ان الذين اورثوا الكتاب من بعدهم لفي شك منه مريب كه در اين چند آيه نسبت ارث بردن تورات را به همه بني اسرائيل داده ، با اينكه متصديان امر تورات ، بعضي از بني اسرائيل بودند نه همه .


و مراد از كتاب در آيه مورد بحث - به طوري كه از سياق برمي‏آيد - قرآن كريم است ، و غير از اين هم نمي‏تواند باشد ، براي اينكه در آيه قبلي بدان تصريح كرده ، فرمود و الذي اوحينا اليك من الكتاب .


بنا بر اين الف و لام در الكتاب الف و لام عهد خواهد بود ، ( و معناي الكتاب همان كتاب خواهد بود ) ، نه الف و لام جنس ( به معناي همه كتابها) .


بنا بر اين ديگر نبايد به گفته كسي كه گفته : الف و لام براي جنس است ، و مراد از كتاب مطلق كتابهاي آسماني است كه بر انبياء نازل شده اعتناء كرد .


و كلمه اصطفاء از ماده صفو گرفته شده كه معنايش قريب به معناي اختيار است ، با اين تفاوت كه اختيار به معناي انتخاب يك چيز از بين چند چيز است كه بهترين آنها است و اصطفاء نيز انتخاب يكي از چند چيز است ، اما يكي كه از بين همه صفوه و خالص باشد .


من عبادنا - احتمال دارد كلمه من براي بيان باشد ، احتمال هم دارد براي ابتدا ، يا تبعيض باشد .


ولي آنچه به ذهن قريب‏تر است اين است كه بيانيه باشد ، چون در آيه و سلام علي عباده الذين اصطفي هم سلام را بر همه بندگان خالص فرستاده ، نه بر بعضي از ايشان .



ترجمة الميزان ج : 17ص :63


مفسرين در اينكه منظور از اين بندگان خاص چه كساني هستند اختلاف كرده‏اند ، بعضي گفته‏اند : انبيا هستند .


بعضي ديگر گفته‏اند : بني اسرائيلند ، كه جزو مشمولين آيه ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين هستند .


و بعضي ديگر گفته‏اند : امت محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هستند كه قرآن را از پيغمبر خود ارث برده ، و نيز به سوي او بازگشت مي‏كنند ، و علمايشان بدون واسطه و بقيه امت به واسطه علما از قرآن بهره‏مند مي‏شوند .


و بعضي ديگر گفته‏اند : تنها علماي امت محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هستند .


بعضي ديگر - كه روايات بسيار زيادي از امام باقر و صادق (عليهماالسلام‏) بر طبق گفته آنان هست - گفته‏اند : مراد از اين كسان كه اصطفاء شده‏اند ، ذريه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از اولاد فاطمه (عليهم‏السلام‏) هستند ، كه جزو آل ابراهيم و مشمول آيه ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين نيز هستند .


و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم تصريح فرموده ، به اينكه : آنان عالم به قرآن هستند ، و نظر ايشان در باره قرآن صائب است .


و در روايت اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي لن يفترقا حتي يردا علي الحوض - كه متواتر و مورد اتفاق دو طايفه شيعه و سني است - فرموده : آنان ملازم قرآنند .


پس بنا بر اين ، معناي آيه چنين مي‏شود : بعد از آنكه ما قرآن را به تو وحي كرديم - چون كلمه ثم معناي تاخير رتبه را افاده مي‏كند - آن را به ذريه تو ارث داديم ، البته آن ذريه‏ات كه ما اصطفايشان كرديم ، و از بين همه بندگان آنان را در همان روزي كه آل ابراهيم را برمي‏گزيديم انتخاب كرديم ، و اضافه شدن كلمه عباد به كلمه نا كه نون عظمت است اضافه تشريفي است ، و مي‏خواهد به شرافت ذريه اشاره كند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :64


فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات - احتمال دارد ضمير در منهم به همان برگزيده شدگان برگردد ، كه در نتيجه هر سه طايفه يعني ظالم به نفس ، مقتصد ، و سابق به خيرات ، در وراثت شريكند ، چيزي كه هست وارث حقيقي همان عالم به كتاب ، و حافظ كتاب است ، كه عبارت است از سابق به خيرات .


احتمال هم دارد ضمير مزبور به كلمه عبادنا برگردد ، البته در صورتي كه اضافه عباد به كلمه نا شرافتي به عباد ندهد ، آن وقت كلمه فمنهم تعليل را مي‏رساند ، و چنين معنا مي‏دهد : ما تنها كتاب را به بعضي از بندگان خود ارث داديم ، و آنان عبارتند از عده‏اي كه ما ايشان را برگزيديم ، نه همه بندگان ، براي اينكه بعضي از بندگان ما ظالم به نفس خود بودند ، و بعضي هم ميانه رو بودند ، و بعضي سابق به خيرات بودند ، و همه اين سه طايفه صلاحيت وراثت كتاب را نداشتند .


ممكن است وجه اول را تاييد كرد به اينكه چه مانعي دارد وراثت را به همه نسبت دهيم ، در حالي كه قائمين واقعي به امر وراثت بعضي از افراد باشند ، همچنان كه نظير اينگونه نسبت را در آيه و اورثنا بني اسرائيل الكتاب مي‏بينيم .


و از اينكه در آيه شريفه بين سه طايفه ظالم به نفس ، مقتصد ، و سابق به سوي خيرات ، مقابله انداخته ، فهميده مي‏شود كه مراد از ظالم به نفس كسي است كه گناهي به گردن داشته باشد ، و اين عنوان شامل هر مسلماني از اهل قرآن مي‏شود ، چون اهل قرآن است كه عنوان اصطفاء و وارث قرآن بر او صادق است .


و مراد از مقتصد كه به معناي متوسط است ، آن كسي است كه : در وسط راه ، و بين طريق واقع است .


و مراد از سابق به سوي خيرات به اذن خدا ، آن كسي است كه : از دسته اول يعني ظالم به نفس ، و از دسته دوم ، يعني ميانه‏روها ، به درجات قرب نزديك‏تر است ، و اين طايفه به اذن خدا نسبت به آن دو طايفه ديگر ، به خاطر فعل خيرات ، امامت دارند ، همچنان كه خداي تعالي مي‏فرمايد : و السابقون السابقون اولئك المقربون .


ذلك هو الفضل الكبير - يعني اينكه قبلا گفتيم كتاب را ارث داديم ، خود فضلي است بزرگ ، از ناحيه خدا ، كه فعاليت و كوشش كسي در آن دخالت ندارد ، و چنان نيست كه كسي از راه عمل به وظايف ، به آن فضل برسد .



ترجمة الميزان ج : 17ص :65


اين آن معنايي است كه سياق آيه و نيز رواياتي كه در معناي آيه وارد شده ، آن را افاده مي‏كند .


اما مفسرين در تفسير آيه اختلافهاي عجيبي به راه انداخته‏اند ، اختلافي در معناي كلمه ثم كرده‏اند كه بعضي گفته‏اند : اين كلمه براي تراخي است ، يعني بعديت در خبر دادن را مي‏رساند .


بعضي ديگر گفته‏اند : براي تراخي و افاده بعديت رتبي است .


بعضي گفته‏اند : براي افاده بعديت زماني است .


و در عطف كردن اين كلمه نيز اختلاف است .


بعضي گفته‏اند : آيه عطف است بر جمله اوحينا .


بعضي ديگر گفته‏اند : عطف است بر جمله الذي اوحينا .


باز در معناي جمله اورثنا اختلاف كرده‏اند كه بعضي گفته‏اند : مراد همان معناي ظاهر جمله است .


بعضي ديگر گفته‏اند : معنايش اين است كه : ما حكم كرديم و مقدر نموديم به اينكه كتاب به ايشان ارث برسد .


و نيز در معناي كتاب اختلاف كرده‏اند كه بعضي گفته‏اند : مراد از آن ، قرآن است .


بعضي ديگر گفته‏اند : جنس كتابهاي آسماني ، و همه آنها است .


و در معناي جمله الذين اصطفينا اختلاف كرده‏اند .


بعضي گفته‏اند : مراد از آن انبياء (عليهم‏السلام‏) مي‏باشند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مرادبني اسرائيل است .


و بعضي ديگر مراد از آن را امت محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دانسته‏اند .


بعضي ديگر علماي امت .


و بعضي ديگر ذريه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از فرزندان فاطمه (عليهاالسلام‏) دانسته‏اند .


و در معناي كلمه من در جمله من عبادنا اختلاف كرده‏اند ، بعضي گفته‏اند : براي تبعيض است .


بعضي ديگر آن را براي ابتداء ، و بعضي ديگر براي بيان دانسته‏اند .


البته به خاطر اختلاف مزبور در معناي من معناي عباد نيز مختلف مي‏شود ، و همچنين اضافه كلمه عباد به كلمه نا اختلاف پيدا مي‏كند ، بنا به بعضي از وجوه اضافه تشريفي مي‏شود ، و بنا به بعضي ديگر غير تشريفي .


و نيز در مرجع ضمير منهم اختلاف كرده‏اند ، بعضي گفته‏اند : كلمه الذين است .


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه عبادنا است .



ترجمة الميزان ج : 17ص :66


و در معناي ظالم به نفس و مقتصد و سابق نيز اختلاف كرده‏اند ، بعضي گفته‏اند : ظالم ، كسي است كه ظاهرش از باطنش بهتر باشد و مقتصد ، آن كسي است كه ظاهر و باطنش يكسان باشد ، و سابق ، آن كسي است كه باطنش از ظاهرش بهتر باشد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از سابق آن كساني هستند كه در عهد رسول خدا(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اسلام آوردند ، يعني صحابه آن جناب ، و مقتصد كساني هستند كه پا به جاي پاي اصحاب آن جناب گذاشته باشند ، و ظالم به نفس ساير مردمند .


بعضي ديگر گفته‏اند : ظالم به نفس كسي است كه گناه بر او غلبه كرده باشد ، و مقتصد آن كسي است كه گناه و ثوابش يكسان ، و خلاصه متوسط الحال باشد ، و سابق آن كسي است كه به درگاه خدا تقرب جسته ، و در درجات قرب از ديگران پيشي گرفته باشد .


البته در اين بين اقوال متفرق ديگري هست كه ذكر نكرديم ، و اگر احتمالات مذكور را در يكديگر ضرب كنيم از هزار احتمال بالاتر مي‏شود .


جنات عدن يدخلونها يحلون فيها من اساور من ذهب و لؤلؤا و لباسهم فيها حرير كلمه يحلون مضارع مجهول از باب تفعيل است و مصدر آن تحليه است و تحليه به معناي خودآرايي است .


و كلمه اساور جمع أسوره و أسوره هم جمع سوار - به كسره سين - است ، راغب گفته : سوار زن ، دستواره آن است ( النگو ) و اين كلمه فارسي است ، كه بعد از عربي شدن به صورت سوار درآمده .


جنات عدن - ظاهرا اين جمله بيان همان فضل كبير باشد .


در مجمع البيان گفته : اين جمله تفسير فضل است گويا شخصي پرسيده : اين فضل كبير چيست ؟ در پاسخ فرموده : بهشتهايي است كه تقديرش يا پاداش جنات است ، يا دخول جنات ، و ممكن هم هست كلمه جنات بدل از فضل باشد ، گويا فرموده : ذلك دخول جنات - آن داخل شدن بهشت است .


و بقيه الفاظ آيه روشن است .



ترجمة الميزان ج : 17ص :67


و قالوا الحمد لله الذي اذهب عنا الحزن ان ربنا لغفور شكور بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از حزن - كه خدا را ، به خاطر اينكه ايشان را با بردن در بهشت از آن حزن نجات داده ، حمد گفته‏اند - آن شدائد و مصائب و اندوهي است كه اهل بهشت در دنيا داشتند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن اندوهي است كه بعد از رحلت از دنيا و قبل از دخول به بهشت به ايشان احاطه مي‏كند ، اندوهي كه منشاش ترس از گناهان است .


بنا بر اين ، مي‏توان گفت آيه شريفه حكايت كلام دسته اول از آن سه طايفه است ، يعني ظالم به نفس و يا كلام آن دسته و دسته دوم ، يعني مقتصدين است ، و اما طايفه سوم كه سابق به خيراتند گناهي در صحيفه اعمال ندارند ، تا از عذاب آن بترسند .


و اين وجه دوم با آخر گفتار آنان كه گفتند : ان ربنا لغفور شكور مناسب‏تر است .


الذي احلنا دار المقامة من فضله لا يمسنا فيها نصب و لا يمسنا فيها لغوب كلمه مقامة به معناي اقامه است ، و دار المقامه آن منزلي است كه كسي از آن بيرون نمي‏رود و از آنجا به جاي ديگر كوچ نمي‏كند .


و كلمه نصب به فتحه نون و صاد - به معناي تعب و مشقت است .


و كلمه لغوب - به ضمه لام - به معناي خستگي و تعب در طلب معاش و غير آن است .


و معنايش اين است كه : آن خدايي كه ما را به فضل خودش و بدون اينكه استحقاقي داشته باشيم در خانه جاودانه داخل كرد ، بهشتي كه نه در آن مشقتي هست و نه تعبي ، و نه ما در آنجا در طلب آنچه مي‏خواهيم دچار خستگي و كندي مي‏شويم ، چون هر چه بخواهيم در آن هست .


و كلمه من فضله مناسبت خاصي با جمله سابق ، يعني جمله : ذلك هو الفضل الكبير دارد .


و الذين كفروا لهم نار جهنم ... لام در لهم لام اختصاص است ، و مي‏فهماند كه آتش جزايي است خاص ايشان و از ايشان جدا شدني نيست .


و جمله لا يقضي عليهم فيموتوا ، معنايش اين است كه : حكم نمي‏شود بر آنان به مرگ ، تا بميرند ، در نتيجه در آن شدت عذاب همواره زنده‏اند ، و عذاب آتش از ايشان تخفيف نمي‏پذيرد ، اين چنين ما هر كفرانگر را كه كفرانش يا شديد است و يا


ترجمة الميزان ج : 17ص :68


بسيار ، كيفر مي‏دهيم .


و هم يصطرخون فيها ربنا اخرجنا ... در مجمع البيان گفته : كلمه اصطراخ به معناي شيون و فرياد و استغاثه است ، و اين كلمه از باب افتعال از ماده صراخ - ناله است .


و جمله ربنا اخرجنا بيان همان شيون و فرياد است .


و جمله ا و لم نعمركم ما يتذكر فيه من تذكر پاسخ آن فرياد است .


و جمله فذوقوا و جمله فما للظالمين من نصير هر يك نتيجه جمله ما قبل خودش است .


و معناي آيه اين است كه : اين كفار كه در آتشند ، شيون و فرياد مي‏كنند ، و استغاثه مي‏نمايند ، در حالي كه فريادشان اين است كه : پروردگارا ما را از آتش بدر آور ، تا عمل صالح كنيم غير از آن عمل زشت كه مي‏كرديم ، در پاسخ به ايشان گفته مي‏شود : نه ، هرگز ، مگر ما آن قدر عمر به شما نداديم كه هر كس مي‏خواست متذكر شود مجال آن را داشته باشد ؟ ما اين مقدار عمر را به شما داديم ، پيامبران بيم‏رسان هم نزد شما آمدند ، و از اين عذاب بيمتان دادند ، ولي متذكر نشديد و ايمان نياورديد ، حال عذاب را بچشيد كه ستمكاران را ياوري نباشد ، تا به ياري آنان برخيزند و از عذاب خلاصشان كنند .


ان الله عالم غيب السموات و الأرض انه عليم بذات الصدور خدا عالم غيب آسمان‏ها و زمين است ، و او به آنچه در سينه‏ها پنهان است داناست ، با شما بر طبق آنچه در باطن نهفته داريد ، از عقايد و آثار اعمال معامله مي‏كند ، و بر طبق آن محاسبه مي‏نمايد ، چه اينكه ظاهرتان با باطن مطابق باشد و چه مخالف ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : ان تبدوا ما في انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله و نيز فرموده : يوم تبلي السرائر .


بحث روايتي


در مجمع البيان در ذيل جمله انما يخشي الله من عباده العلمؤا ... مي‏گويد : از امام


ترجمة الميزان ج : 17ص :69


صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده كه فرمود : منظور خداي تعالي از علما ، آن كسي است كه عملش مصدق قولش باشد ، كسي كه عملش مصدق قولش نباشد ، او عالم نيست ، و نيز در حديثي آمده كه فرمودند : از همه شما عالم‏تر به خدا ، ترسنده‏تر از خدا است .


مؤلف : و در روضه كافي به سند خود از ابي حمزه ، از علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) روايتي در اين معنا آورده .


و در الدر المنثور است كه ابن ابي شيبه ، ترمذي ، و حاكم ، از حسن روايت كرده‏اند كه گفت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : علم دو قسم است ، يكي آن علمي است كه در قلب است ، و علم نافع هم همان است ، و ديگري علمي است كه بر زبان است ، و آن حجتي است براي خدا ، عليه خلق ، كه خدا با همان علم عليه صاحبش احتجاج مي‏كند .


و در مجمع البيان مي‏گويد : ابن مسعود از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه در تفسير جمله : و يزيدهم من فضله گفته : منظور از اين فضل شفاعت است ، شفاعت براي كسي كه آتش بر او واجب شده ، از جانب كسي كه آن شخص دوزخي در دنيا به وي احساني كرده .


و در كافي به سند خود از ابن عمر روايت كرده كه گفت : من از حضرت ابو الحسن رضا (عليه‏السلام‏) از اين كلام خداي عز و جل پرسيدم كه مي‏فرمايد : ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا ... مي‏گويد : امام فرمود : منظور فرزندان فاطمه (عليهاالسلام‏) مي‏باشند .


و منظور از سابق به خيرات امام است ، و منظور از مقتصد عارف به امام ، و مقصود از ظالم به نفس كسي است كه امام خود را نشناسد .


و از كتاب سعد السعود ابن طاووس روايت شده كه ابو اسحاق سبيعي ، از امام باقر (عليه‏السلام‏) در تفسير آيه مزبور حديثي نقل كرده كه فرمود : اي ابا اسحاق اين آيه مخصوص ما است ، اما سابق به خيرات علي ابن ابي طالب ، و حسن و حسين ، و شهيداني از ما هستند و اما مقتصد آن كسي است كه روزها روزه بدارد و شب‏ها به نماز بگذارند ، و اما ظلم به


ترجمة الميزان ج : 17ص :70


نفس در او همان است كه در ساير مردم است ، و او بالأخره آمرزيده مي‏شود .


مؤلف : مراد از شهيد ، به قرينه روايات ديگر امام است .


و در معاني الاخبار با ذكر سند از امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل شده كه در تفسير آيه مذكور فرمود : الظالم يحوم حوم نفسه و المقتصد يحوم حوم قلبه و السابق بالخيرات يحوم حوم ربه - ظالم همواره پيرامون خواسته‏هاي نفس خويش است ، و مقتصد همواره پيرامون آن است كه قلب خود را اصلاح كند ، و سابق به خيرات آن كسي است كه همواره متوجه به پروردگار خويش است .


مؤلف : كلمه حوم كه در اين روايت آمده و همچنين كلمه حومان به معناي دوران است ، و اينكه فرمود : ظالم به نفس همواره پيرامون نفسش دوران دارد ، مراد اين است كه : او هميشه گرفتار خواهش‏هاي نفس است ، و همه كوشش او براي آن است كه نفس را راضي كند ، و مقتصد پيرامون قلبش دوران دارد ، يعني همواره در اين مقام است كه قلب خود را تزكيه كند ، و آن را به وسيله زهد و عبادت پاك نگه دارد ، و دوران سابق به خيرات پيرامون پروردگار خود به اين معنا است كه او همواره در صدد اين است كه خود را براي خدا خالص كند ، همواره به ياد او باشد ، و غير از او را از ياد ببرد ، جز به او به كسي ديگر اميد نداشته باشد ، و جز او را قصد نكند .


و بدان كه روايات از طرق شيعه از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) در اينكه آيه شريفه خاص فرزندان فاطمه (عليهاالسلام‏) است بسيار زياد است .


و در الدر المنثور است كه : فاريابي ، احمد ، عبد بن حميد ، ابن جرير ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، طبراني ، حاكم ، ابن مردويه ، و بيهقي از ابي درداء روايت كرده‏اند كه گفت : از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شنيدم در تفسير آيه ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن الله مي‏فرمود : اما طايفه سوم كه گوي سبقت را در خيرات مي‏ربودند ، بدون حساب داخل بهشت مي‏شوند ، و اما طايفه دوم كه ميانه‏رو بودند ، آنها هستند كه قرآن در باره‏شان مي‏فرمايد حسابي آسان پس مي‏دهند .


و اما طايفه اول كه ظالم به نفس هستند ، آنها در تمامي طول مدتي كه محشر برپا است مشغول پس دادن حسابند ، و آنگاه همانهايند كه خدا را با رحمتش ديدار مي‏كنند .


پس همين ظالمان به


ترجمة الميزان ج : 17ص :71


نفس هستند كه مي‏گويند : الحمد لله الذي اذهب عنا الحزن ان ربنا لغفور شكور الذي احلنا دار المقامة من فضله لا يمسنا فيها نصب و لا يمسنا فيها لغوب .


مؤلف : اين روايت را صاحب مجمع نيز از ابي درداء از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل كرده ، و در معناي آن احاديث ديگري نيز هست ، و در مقابل ، احاديث ديگري هست كه مخالف با اينها است ، از آن جمله در مجمع البيان از ابن مردويه از عمر از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت آورده كه در تفسير جمله فمنهم ظالم لنفسه فرمود : منظور كافر است .


ليكن به اين احاديث نبايد اعتناء كرد .


و در تفسير قمي در ذيل جمله لا يمسنا فيها نصب و لا يمسنا فيها لغوب از امام نقل كرده كه فرمود : نصب به معناي خستگي و لغوب به معناي كسالت و ضجر است .


و در نهج البلاغه از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) نقل كرده كه فرمود : آن عمري كه اگر خدا به آدمي بدهد جاي عذري برايش باقي نمي‏گذارد ، شصت سال است .


مؤلف : همين روايت را صاحب مجمع البيان نيز از آن جناب نقل كرده .


و نيز الدر المنثور هم آن را از ابن جرير از آن جناب روايت كرده است .


و در الدر المنثور است كه حكيم ترمذي در نوادر الاصول ، بيهقي در سنن ، ابن جرير ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، طبراني ، ابن مردويه ، و بيهقي ( در شعب الايمان ) همگي از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : چون روز قيامت برسد ، صدا مي‏زنند شصت‏ساله‏ها كجايند ؟ و اين شصت ساله همان معمري است كه خداي تعالي در آيه ا و لم نعمركم ما يتذكر فيه من تذكر در باره‏اش سخن گفته .


مؤلف : اين معنا به طرق ديگري از سهل بن سعد و ابو هريره از آن جناب روايت شده .



ترجمة الميزان ج : 17ص :72


و در مجمع البيان است كه : بعضي گفته‏اند : اين آيه توبيخ كساني است كه به سن هجده سالگي رسيده باشند .


و اين معني از امام باقر (عليه‏السلام‏) نيز روايت شده .


مؤلف : اين روايت را فقيه از امام باقر (عليه‏السلام‏) به تعبير مضمر ( آن جناب فرمود ) روايت كرده .



ترجمة الميزان ج : 17ص :73


هُوَ الَّذِي جَعَلَكمْ خَلَئف في الأَرْضِفَمَن كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُوَ لا يَزِيدُ الْكَفِرِينَ كُفْرُهُمْ عِندَ رَبهِمْ إِلا مَقْتاًوَ لا يَزِيدُ الْكَفِرِينَ كُفْرُهُمْ إِلا خَساراً(39) قُلْ أَ رَءَيْتُمْ شرَكاءَكُمُ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُوني مَا ذَا خَلَقُوا مِنَ الأَرْضِ أَمْ لهَُمْ شِرْكٌ في السمَوَتِ أَمْ ءَاتَيْنَهُمْ كِتَباً فَهُمْ عَلي بَيِّنَتٍ مِّنْهُبَلْ إِن يَعِدُ الظلِمُونَ بَعْضهُم بَعْضاً إِلا غُرُوراً(40) × إِنَّ اللَّهَ يُمْسِك السمَوَتِ وَ الأَرْض أَن تَزُولاوَ لَئن زَالَتَا إِنْ أَمْسكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِّن بَعْدِهِإِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً(41) وَ أَقْسمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمَنهِمْ لَئن جَاءَهُمْ نَذِيرٌ لَّيَكُونُنَّ أَهْدَي مِنْ إِحْدَي الأُمَمِفَلَمَّا جَاءَهُمْ نَذِيرٌ مَّا زَادَهُمْ إِلا نُفُوراً(42) استِكْبَاراً في الأَرْضِ وَ مَكْرَ السييوَ لا يحِيقُ الْمَكْرُ السيئُ إِلا بِأَهْلِهِفَهَلْ يَنظرُونَ إِلا سنَّت الأَوَّلِينَفَلَن تجِدَ لِسنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلاًوَ لَن تجِدَ لِسنَّتِ اللَّهِ تحْوِيلاً(43) أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا في الأَرْضِ فَيَنظرُوا كَيْف كانَ عَقِبَةُ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَ كانُوا أَشدَّ مِنهُمْ قُوَّةً وَ مَا كانَ اللَّهُ لِيُعْجِزَهُ مِن شي‏ءٍ في السمَوَتِ وَ لا في الأَرْضِإِنَّهُ كانَ عَلِيماً قَدِيراً(44) وَ لَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاس بِمَا كسبُوا مَا تَرَك عَلي ظهْرِهَا مِن دَابَّةٍ وَ لَكن يُؤَخِّرُهُمْ إِلي أَجَلٍ مُّسمًّيفَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِعِبَادِهِ بَصِيرَا(45)


ترجمه آيات


او كسي است كه شما را در زمين جانشين قرار داد ( هر نسلي جانشين نسلي ديگر ) پس هر كس


ترجمة الميزان ج : 17ص :74


كافر شود كفرش عليه خود اوست و كفر كافران نزد پروردگارشان جز خشم بيشتر اثر ندارد و كفر كافران جز خسارت و زيان نمي‏افزايد ( 39) .


بگو اين شركايي كه به جاي خدا مي‏خوانيد به من بگوييد ببينم چه چيزي از زمين را آفريده‏اند و يا در آسمانها شركتي دارند و يا ما به ايشان كتابي نازل كرده و در آن از وجود چنين شريكي خبر داده‏ايم و اين مشركين دليلي بر شرك خود دارند ، نه هيچ يك از اينها نيست بلكه جز اين نبوده كه اين ستمكاران به يكديگر وعده غرور مي‏دهند ( 40 ) .


خدا است كه نمي‏گذارد زمين و آسمان فرو ريزند و اگر فرو ريزد احدي بعد از خدا نيست كه از ريختن آنها جلوگيري به عمل آورد و او حليم و آمرزنده است ( 41) .


و به خدا سوگند خوردند و تا توانستند آن را غليظتر كردند كه اگر براي ما هم پيامبري بيايد ما نيز يكي از امت‏هاي صاحب كتاب خواهيم شد و از همه آنها راه يافته‏تر خواهيم بود ولي وقتي پيامبر به سويشان آمد اين آمدن ثمره‏اي جز دوري و نفرت بيشتر برايشان نداشت ( 42 ) .


دوري آنان از راه به جهت استكبار و بلندپروازي در زمين و نيز به علت مكر بدي كه داشتند بود و مكر بد جز به اهل مكر برنمي‏گردد ، پس آيا منتظر سنتي هستند كه در امم گذشته جاري ساختيم ، در اين صورت براي سنت خدا نه دگرگوني خواهند يافت و نه برگشتن از قومي به قومي ديگر ( 43) .


آيا در زمين سير نكرده‏اند تا ببينند سرانجام آنهايي كه قبل از ايشان بودند چه شد با اينكه اينان نيرومندتر بودند ، آري هيچ چيزي در آسمان و زمين خدا را عاجز نمي‏كند كه او دانا و توانا است ( 44) .


و اگر مردم را به كيفر اعمال زشتشان به عذاب خود مي‏گرفت بر روي زمين هيچ جنبده‏اي نمي‏ماند و ليكن عذاب آنان را تا مدتي معين تاخير مي‏اندازد همين كه اجلشان رسيد خداوند بر احوال بندگانش كاملا آگاهست ( 45 ) .


بيان آيات


اين آيات نخست بر مساله توحيد خدا در ربوبيت احتجاج مي‏كند ، و آيات هو الذي جعلكم خلائف في الأرض ... و ان الله يمسك السموات و الأرض ان تزولا ... متضمن آن احتجاج است ، و سپس بر نبودن شريكي براي خدا در ربوبيت احتجاج مي‏كند ، كه آيه قل ا رايتم شركاءكم الذين تدعون من دون الله ... متضمن آن است .


و آنگاه مشركين را بر نقض عهد و سوگند ، و كارهاي زشتي كه مرتكب مي‏شدند سرزنش مي‏كند ، و در آخر اين معنا را مسجل مي‏سازد كه هيچ كس و هيچ چيز نمي‏تواند


ترجمة الميزان ج : 17ص :75


خدا را عاجز كند ، و اگر خدا به افرادي از اين ستمكاران مهلت مي‏دهد ، براي مدتي معين است ، همين كه مدتشان سرآمد به آنچه مستحقند جزا مي‏دهد .


و با اين بيان سوره خاتمه مي‏يابد .


هو الذي جعلكم خلائف في الأرض ... كلمه خلائف جمع خليفه است .


و خليفه بودن مردم در زمين به اين معنا است كه هر لاحقي از ايشان جانشين سابق شود و سلطه و توانايي بر دخل و تصرف و انتفاع از زمين داشته باشد ، همان طور كه سابقين بر اين كار توانايي و تسلط داشتند .


و اگر انسانها به اين خلاف رسيدند ، از جهت نوع خلقتشان است ، كه خلقتي است از طريق توالد و تناسل ، چون اين نوع از خلقت است كه مخلوق را به دو گروه سابق و لاحق تقسيم مي‏كند .


و خليفه قرار دادن در زمين ، خود يك نوع تدبيري است آميخته با خلقت كه از آن انفكاك نمي‏پذيرد ، و به همين جهت از اين طريق استدلال مي‏كند بر يگانگي خداي تعالي در ربوبيت ، چون چنين خلقت و تدبيري مختص او است ، كسي نمي‏تواند آن را براي غير او ادعا كند .


پس اينكه مي‏فرمايد : هو الذي جعلكم خلائف في الأرض حجتي است بر يگانگي خدا در ربوبيت ، و نفي ربوبيت از آلهه مشركين .


توضيح اينكه : آن كسي كه خلافت زميني را در عالم انساني درست كرده ، او رب انسانها و مدبر امر آنان است ، و چون خليفه قرار دادن ، از نوع خلقت انفكاك ندارد ، ناگزير خالق انسان همان رب انسان است ، و چون به عقيده مشركين هم ، خالق تنها خدا است پس رب انسان هم به تنهايي او است .


فمن كفر فعليه كفره - يعني پس خداي سبحان رب آدمي است نه غير او .


پس هر كس به اين حقيقت كافر شود ، و آن را بپوشاند و ربوبيت را به غير خدا نسبت دهد ، عليه خود كفر ورزيده است .


و لا يزيد الكافرين كفرهم عند ربهم الا مقتا و لا يزيد الكافرين كفرهم الا خسارا - اين قسمت از آيه بيان مي‏كند كه كفر كفار بر ضرر خود ايشان است ، چون كفرشان باعث خشم و عذاب خدا مي‏شود .


و كلمه مقت به معناي شدت خشم است ، چون كفر باعث مي‏شود انسان از عبوديت خدا سر برتابد و ساحت مقدس او را خوار بشمارد ، و نيز اين عمل باعث مي‏شود كه كافران در نفس خود خسارت بينند ، چون نفس خود را كه قابليت داشت از


ترجمة الميزان ج : 17ص :76


سعادت انسانيت برخوردار گردد ، مبتلا به شقاوت و بلا كردند ، كه به زودي در مسير انتقال خود به سوي دار جزا با آن روبرو مي‏شوند .


و اگر از اثر كفر تعبير به زيادت كفر كرد ، بدان جهت است كه فطرت انسان بسيط و ساده است ، و در معرض استكمال و كسب زيادت قرار دارد ، - تا اينكه ببيني فطرت در چه مسيري قرار گيرد - اگر در مسير اسلام و ايمان به خدا قرار گيرد ، روز به روز همين ايمان و اسلامش كامل و زياد مي‏شود و به خدا نزديك‏تر مي‏گردد ، و اگر در مسير كفر قرار گيرد ، باز فطرت او در اين مسير استكمال مي‏كند ، يعني روز به روز كفرش زيادتر شده و در نتيجه خشم خدا از او بيشتر و خسران او زياده‏تر مي‏گردد .


و اگر مقت را مقيد به عند ربهم كرد ، ولي خسار را مقيد به آن نكرد ، براي اين بود كه خسار از تبعات و آثار تبديل ايمان به كفر و تبديل سعادت به شقاوت است ، و اين امري است در نزد خود انسان‏ها ، ولي مقت كه شدت خشم خدا است امري است در نزد خداي سبحان .


و اما حب و بغضي كه به خداي تعالي نسبت داده مي‏شود ، دو تا از صفات افعال است ، و معاني‏اي است خارج از ذات خدا و غير قائم به او .


و معناي حب خداي تعالي نسبت به يكي از بندگان ، اين است كه : رحمتش را بر او گسترده كند ، وبه سوي او بكشاند و بغض خداي تعالي نسبت به كسي اين است كه رحمتش را از او بازدارد و دور كند .


قل ا رايتم شركاءكم الذين تدعون من دون الله ... اضافه شركاء به مشركين ، به اين عنايت است كه مشركين ادعاي شركت در خدايي براي آنها كردند ، پس در نتيجه اضافه شركاء به ضمير كم اضافه‏اي است لامي و مجازي ، ( چون بت‏ها شركاي مشركين نبودند ، تا اين نسبت حقيقي باشد) .


و در اين آيه شريفه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تلقين مي‏كند كه چگونه عليه ربوبيت آلهه مشركين ، و معبودهاي آنان احتجاج كند .


بيان حجت چنين استكه : اگر بت‏ها ارباب و آلهه باشند بجز خدا ، بايد حد اقل سهمي از تدبير عالم به دست آنها باشد ، و اگر چنين تدبيري مي‏داشتند ، بايد خالق همان مقداري كه تدبيرش را در دست دارند بوده باشند ، براي اينكه تدبير بدون خلقت تصور ندارد همان طور كه خلقت بدون تدبير تصور ندارد ( براي اينكه تدبير عبارت از اين است كه : خلقتي را بعد از خلقتي قرار دهد ، و چيزي را بعد از چيزي بيافريند) .


و اگر بتها خالق بودند ، قطعا دليلي بر خالقيت آنها دلالت مي‏كرد ، و اين دليل يا از


ترجمة الميزان ج : 17ص :77


ناحيه عالم بود و يا از ناحيه خداي سبحان ، اما از ناحيه عالم ، كه مي‏بينيم هيچ موجودي در عالم دلالت بر خالقيت بت‏ها و مخلوقيت خودش براي آنها ندارد ، حتي به طور شركت ، كه جمله اروني ما ذا خلقوا من الأرض ام لهم شرك في السموات اين شق مساله را بيان مي‏كند ، و اما از ناحيه خداي سبحان ، اگر دليلي مي‏بود ، قطعا در كتابي از كتب آسماني كه از ناحيه او نازل شده ديده مي‏شد ، و آيه‏اي از آيات آن كتب مي‏گفت كه خدا به ربوبيت بت‏ها اعتراف دارد و جايز مي‏داند كه مردم آنها را بپرستند و معبود و خداي خود بگيرند ، و ما مي‏بينيم كه چنين پيامي از ناحيه خدا نازل نشده و خود مشركين هم به اين اعتراف دارند و جمله ام آتيناهم كتابا فهم علي بينة منه اين شق ديگر را بيان مي‏كند .


و اگر در مقام خالق نبودن بت‏ها در زمين تعبير كرد به اينكه : به من نشان دهيد ببينم چه موجودي را در زمين خلق كرده‏اند و نفرمود : به من خبر دهيد ببينم ، آيا بت‏ها در خلقت زمين شركت دارند و نيز در خصوص آسمان‏ها تعبير كرد به اينكه : و يا در خلقت آسمان‏ها شركت دارند ، و نفرمود : به من خبر دهيد و يا نشان دهيد ، ببينيم چه چيز در آسمان‏ها خلق كرده‏اند ، براي اين بود كه مراد از كلمه ارض - به طوري كه سياق احتجاج ، بر آن دلالت دارد - عالم ارضي است ، يعني زمين و هر چه در آن و بر روي آن هست ، و مراد از آسمان‏ها نيز عالم سماوي است ، كه مشتمل است بر آسمانها ، و آنچه كه در آسمان‏ها و بر آسمان است .


پس بنا بر اين ، اينكه فرمود : ما ذا خلقوا من الأرض در معناي اين است كه فرموده باشد : آيا در زمين شركت دارند ؟ اگر داشته باشند لابد پاره‏اي از آن را خلق كرده‏اند .


و همچنين جمله ام لهم شرك في السموات در معناي اين است كه : فرموده باشد : و يا چه چيزي از آسمان‏ها خلق كرده‏اند ؟ .


كه در جانب زمين اكتفاء كرد، به ذكر خلق ، تا اشاره كرده باشد به اينكه به طور كلي ربوبيت جز با خلقت تصور ندارد .


ام آتيناهم كتابا فهم علي بينة منه - يعني بلكه ( و يا ) كتابي در جواز شرك و اعتراف به ربوبيت آلهه آنان نازل كرده‏ايم ، و مشركين به استناد آن ، شرك ورزيدند ، و خلاصه حجتي ظاهر از كتاب دارند بر اينكه آلهه آنان با ما شريكند ؟ در اين جمله فرمود : ام اتيناهم كتابا و نفرمود : ام لهم كتاب و يا عبارتي نظير آن ، تا نفي و انكار را بهتر برساند ، چون عبارت دومي انكار وجود كتاب است ، ولي عبارت اولي انكار وجود آن از ناحيه كسي است كه اگر كتابي نازل شود از ناحيه او نازل مي‏شود .


پس از آنچه گذشت روشن گرديد كه ضمير جمع در اتيناهم و نيز در فهم علي


ترجمة الميزان ج : 17ص :78


بينة به مشركين برمي‏گردد و ديگر نبايد به گفته آن مفسري كه ضمير را به شركاء بر گردانده اعتناء نمود .


بل ان يعد الظالمون بعضهم بعضا الا غرورا - اين جمله اعراض از احتجاج گذشته است ، به اين بيان كه : داعي مشركين بر شرك ورزيدن ، حجتي نبوده كه آنان را بر اين كار وادار كرده باشد ، و خواسته باشند بر آن حجت اعتماد كنند ، بلكه انگيزه آنها صرف فريبي است كه بعضي نسبت به بعض ديگر روا مي‏دارند ، به اين معنا كه نياكان و اسلاف ، آيندگان را مغرور مي‏كردند به اينكه : بت‏ها نزد خدا شفاعت مي‏كنند ، و نيز رؤساي هر قوم مرئوسين خود را فريب مي‏دادند به اينكه اين شركاء نزد خداي سبحان شفاعت خواهند كرد ، در حالي كه اين وعده‏ها همه پوچ بود و حقيقت نداشت .


احتجاجي كه در آيه شده ، عليه تمامي طوايف مشركين است ، و نسبت به همه عموميت دارد ، چه آنها كه ملائكه و جن و قديسين از بشر را مي‏پرستيدند ، و براي آنها صنمي ( بتي ) درست مي‏كردند تا رو به آن بت‏ها بايستند ، و چه آنهايي كه روحانيين كواكب را مي‏پرستيدند ، و رو به ستاره ، عبادت مي‏كردند ، و براي هر ستاره ، صنمي ( بتي ) مي‏تراشيدند .


و چه آنهايي كه ملائكه و عناصر را مي‏پرستيدند و ديگر براي آنها صنمي اتخاذ نمي‏كردند مانند : مشركين فرس قديم - بطوري كه نقل شده - .


و چه آنهايي كه بعضي از افراد بشر را مي‏پرستيدند ، مانند : نصاري كه مسيح (عليه‏السلام‏) را عبادت مي‏كنند ، حجت آيه شريفه عليه همه اين طوايف است .


ان الله يمسك السموات و الأرض ان تزولا و لئن زالتا ان امسكهما من احد من بعده ... بعضي از مفسرين گفته‏اند : اين آيه شريفه استينافي است كه نتيجه قبح شرك و دلهره ناشي از آن را بيان مي‏كند ، و ربطي به ما قبل ندارد ، مي‏خواهد بفرمايد : خداي تعالي آسمانها و زمين را حفظ مي‏كند ، چون نمي‏خواهد فرو بريزند ، و يا حفظ مي‏كند تا فرو نريزند و مضمحل نشوند ، چون ممكن الوجود همان طور كه در حال پديد آمدنش محتاج پديد آورنده است ، در بقايش نيز محتاج اوست .


اما آنچه از آيه ظاهر مي‏شود ، اين است كه : خداي تعالي مي‏خواهد بعد از استدلال بر


ترجمة الميزان ج : 17ص :79


يگانگي خود در ربوبيت ، به اينكه من خلافت را در نوع انساني قرار دادم و بعد از نفي شرك به حجت مزبور ، حجت و استدلال خود را عموميت دهد تا شامل تمامي مخلوقات ، يعني آسمانها و زمين بشود ، لذا در آيه مورد بحث استدلال مي‏كند بر يگانگي خود به اينكه خلق را بعد از ايجاد ، ابقاء هم كرده و نگذاشته مضمحل شوند ، چون اين معنا خيلي روشن است ، و جاي هيچ شكي نيست كه پيدايش موجود و اصل هستي يك مساله است ، و بقاي آن موجود و داشتن هستي‏هاي پي در پي بعد از هستي اولش مساله ديگري است ، آري هر موجودي كه مي‏بينيم هنوز هست ، در حقيقت هستي آن ، هستي‏هايي متصل به هم است ، كه چون استمرار دارد ، ما آن را يك هستي مي‏پنداريم .


واين نيز روشن است كه ابقاي موجود بعد از پديد آوردن ، همانطور كه ايجادي بعد از ايجادي ديگر است ، همچنين تدبيري بعد از تدبير ديگر است ، چون اگر خوب در اين قضيه تامل كني و دقت نظر به خرج دهي ، خواهي ديد كه نظام جاري در عالم به وسيله احداث و ابقاء جاري است ، و چون پديد آورنده و خالق ، حتي به عقيده مشركين تنها خداي سبحان است ، پس قهرا خداي تعالي خالق و مدبر آسمانها و زمين است ، و كسي ديگر شريك او نيست .


پس معلوم شد آيه شريفه ان الله يمسك السموات و الأرض ان تزولا ... متصل به ما قبل است .


كلمه امساك در اين آيهبه همان معناي معروف است .


و جمله ان تزولا در تقدير كراهة ان تزولا و يا لئلا تزولا مي‏باشد .


و جمله تزولا متعلق به امساك است ، يعني نگه مي‏دارد از اينكه فرو ريزند .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمه امساك به معناي معروفش نيست ، بلكه به معناي جلوگيري و يا حفظ است .


و به هر حال امساك كنايه است از باقي نگهداشتن ، و ابقاء همان ايجاد بعد از ايجاد است ، البته ايجادهاي مستمر و متصل ، بر خلاف زوال كه به معناي مضمحل شدن و باطل گشتن است .


و از بعضي از مفسرين نقل شده كه گفته‏اند : زوال به معناي انتقال از مكاني به مكان ديگر است ، و معناي آيه اين است كه : خدا نمي‏گذارد زمين و آسمان‏ها از جايي كه هر يك دارند تكان بخورند و به جايي ديگر منتقل شوند ، مثلا يكي از آنجا كه دارد بالا رود ،


ترجمة الميزان ج : 17ص :80


و يكي ديگر پايين آيد .


ولي در تصور اينكه آنان چه مي‏خواهند بگويند ، البته در تصور صحيح آن تامل است .


و لئن زالتا ان امسكهما من احد من بعده - سياق اقتضا مي‏كند كه مراد از زوال در اينجا مشرف شدن بر زوال است ، چون خود زوال كه با امساك جمع نمي‏شود .


و خلاصه ، معناي آيه اين است كه : سوگند مي‏خورم كه اگر آسمان‏ها و زمين مشرف بر فرو ريختن شوند ، احدي بعد از خدا وجود ندارد كه از فرو ريختن آنها جلوگيري به عمل آورد ، براي اينكه غير از او كسي نيست كه افاضه وجود كند .


ممكن هم هست مراد از زوال معناي حقيقي‏اش باشد ، ولي مراد از امساك قدرت بر امساك باشد .


و معلوم شد كه كلمه من اولي زايده است و تنها خاصيت تاكيد را دارد ، و من دومي ابتدايي است ، و ضمير در من بعده به خداي تعالي برمي‏گردد .


بعضي هم گفته‏اند : به كلمه زوال برمي‏گردد ، كه از معناي تزولا استفاده مي‏شود .


انه كان حليما غفورا - پس خداي تعالي بهخاطر اينكه حليم است ، در هيچ كاري عجله نمي‏كند ، و به خاطر اينكه آمرزنده است ، جهات عدمي هر چيزي را پنهان مي‏دارد ، و مقتضاي اين دو اسم اين است كه آسمان‏ها و زمين را از اينكه مشرف به زوال شوند ، تا مدتي معين جلوگير شود .


صاحب كتاب ارشاد العقل السليم گفته : خدا حليم و غفور است ، يعني در عقوبتي كه جنايات بشر مستوجب آن است عجله نمي‏كند ، و لذا مي‏بينيد كه آسمانها و زمين را همچنان نگه داشته ، با اينكه جا داشت به خاطر آن جنايات فرو ريزند ، همچنان كه خود خداي تعالي در اين باره فرموده : تكاد السموات يتفطرن منه و تنشق الأرض .


و اقسموا بالله جهد ايمانهم لئن جاءهم نذير ليكونن اهدي من احدي الامم فلما جاءهم نذير ما زادهم الا نفورا راغب مي‏گويد : كلمه جهد به فتحه جيم - و جهد - به ضمه جيم - به معناي طاقت و مشقت است .


تا آنجا كه مي‏گويد : و خداي تعالي فرموده : و اقسموا بالله جهد ايمانهم يعني سوگند خوردند به خدا و سعي كردند كه سوگند خود را تا آنجا كه در وسع و طاقتشان هست پايدار و مؤكد كنند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :81


و در باره كلمه نفور گفته : اين كلمه از ماده نفر است كه هم به معناي تنفر از چيزي است ، و هم به معناي رو كردن به چيزي ، مانند كلمه فزع كه آن نيز به دو معناست ، هم مي‏گوييم : فزع الي فلان - به فلان كس پناه برد ، و نزد او آرامش گرفت و هم مي‏گوييم : فزع عن الشي‏ء - از فلان چيز رو بگردانيد در نفر هم وقتي مي‏گوييم : نفر عن الشي‏ء نفورا معنايش اين است كه : از آن چيز تنفر و اعراض كرد ، در قرآن فرموده : و ما زادهم الا نفورا .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : قبل از بعثت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خبر به قريش رسيد كه اهل كتاب پيغمبران خود را تكذيب كردند .


قريش گفتند : خدا يهود و نصاري را لعنت كند كه پيامبراني به سويشان آمدند و آنان تكذيبشان كردند .


به خدا سوگند اگر پيامبري به سوي ما آيد ، قطعا و به طور حتم راه يافته‏ترين امت‏ها خواهيم بود .


و سياق آيه شريفه مصدق اين نقل است و آن را تاييد مي‏كند .


پس در جمله و اقسموا بالله جهد ايمانهم ضمير جمع به قريش برمي‏گردد كه اين سوگند را قبل از بعثت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خورده بودند به دليل اينكه دنبالش مي‏فرمايد : فلما جاءهم نذير و سوگندشان هم همين بود كه : لئن جاءهم نذير ... - اگر نذيري به سوي ما بيايد ما چنين و چنان مي‏كنيم .


و معناي جملهلئن جاءهم نذير ليكونن اهدي من احدي الامم اين است كه : اگر نذيري به سوي ما بيايد ما راه يافته‏تر از يكي از امت‏ها خواهيم بود ، يعني يكي از امت‏هايي كه نذير برايشان آمد از قبيل يهود و نصاري .


در اينجا ممكن بود بگويند : راه يافته‏تر از ايشان خواهيم بود ، و ليكن اين طور نفرمود ، براي اينكه معناي آنچه را گفتند اين است كه ما امتي هستيم كه فعلا نذيري نداريم ، و اگر براي ما هم نذيري بيايد و ما نيز امتي صاحب نذير شويم ، مانند يكي از اين امتهاي صاحب نذير ، آن وقت با تصديق نذير خود راه يافته‏تر از امت مثل خود مي‏شويم .


اين آن معنايي است كه از تعبير اهدي من احدي الامم استفاده مي‏شود ، ( دقت بفرماييد كه نكته‏اي لطيف است) .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مقتضاي مقام اين است كه بگويند از همه امتها راه


ترجمة الميزان ج : 17ص :82


يافته‏تر خواهيم بود ، و اين عموميت را عبارت احدي الامم مي‏رساند ، هر چند كه كلمه احدي نكره در سياق اثبات است ، و الف و لام در امم هم براي عهد است اما در عين حال معنايش اين است كه : به طور حتم ما راه يافته‏تر از يك يك امتها كه رسول خدا را تكذيب كردند مانند يهود و نصاري و غير از ايشان ، خواهيم بود .


بعضي ديگر گفته‏اند : معناي آيه اين است كه : ما راه يافته‏تر از امتي مي‏شويم كه از شدت خوبي و برتري نسبت به امتهاي ديگر در باره‏اش گفته مي‏شود : احدي الامم - يگانه امتها است ، همچنان كه در باره مردي كه فوق العادگي دارد ، مي‏گويند اين يگانه قوم و عصر خويش است .


ولي قول اخير خالي از تكلف و بعد نيست .


فلما جاءهم نذير ما زادهم الا نفورا - وقتي مراد از سوگند خورندگان ، قريش شد ، قهرا مراد از نذير هم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خواهد بود .


و نفور به معناي تنفر و دور شدن و فرار كردن است .


استكبارا في الأرض و مكر السي‏ء و لا يحيق المكر السي‏ء الا باهله راغب مي‏گويد : كلمه مكر به معناي آن است كه با حيله شخصي را از هدفي كه دارد منصرف كني ، و اين دو جور مي‏شود ، يكي به نحوه پسنديده مثل اينكه بخواهي با حيله او را به كاري نيك وا بداري ، و چنين مكري به خدا هم نسبت داده مي‏شود ، همچنان كه خودش فرمود : و الله خير الماكرين .


دوم به نحو نكوهيده و آن اينكه بخواهي با حيله او را به كاري زشت وا بداري ، كه در آيه و لا يحيق المكر السي‏ء الا باهله همين مكر منظور است .


و نيز در معناي كلمه يحيق گفته : يعني نازل نمي‏شود و نمي‏رسد مكر مگر به خود صاحب مكر .


و بعضي گفته‏اند : كلمه يحيق در اصل يحق بوده است كه يكي از دو قاف آن مبدل به ياء شده ، مانند كلمه زل كه به زال قلب مي‏شود ، و لذا در آيه فازلهما بعضي فازالهما نيز خوانده‏اند ، و بر همين قياس است ذم و ذام .


استكبارا في الأرض - كلمه استكبارا مفعول له براي كلمه نفورا است ، و معناي آن اين است كه : وقتي نذير به سويشان آمد ، از او اعراض و دوري كردند ، براي خاطر اينكه در زمين استكبار كنند ، و جمله مكر السي‏ء عطف است بر استكبار ، و مثل او مفعول له است .



ترجمة الميزان ج : 17ص :83


بعضي هم گفته‏اند : عطف است بر كلمه نفورا و اضافه در آن ، اضافه موصوف به صفت است ، به دليل اينكه بار دوم فرموده : و لا يحيق المكر السي‏ء ... و لا يحيق المكر السي‏ء الا باهله - يعني مكر بد نازل نمي‏شود و نمي‏رسد مگر به صاحبش ، و در غير از خود او مستقر نمي‏شود ، براي اينكه هر چند مكر بد ، بسا مي‏شود كه به شخص مكر شده صدمه‏اي وارد مي‏آورد ، و ليكن چيزي نمي‏گذرد كه از او زايل مي‏شود و دوام نمي‏آورد ، ولي اثر زشت آن بدان جهت كه مكر سيي‏ء است در نفس مكر كننده باقي مي‏ماند ، و چيزي نمي‏گذرد كه آن اثر ظاهر گشته ، گريبانش را مي‏گيرد و به خاطر آن مجازات مي‏شود ، حال يا در دنيا و يا در آخرت .


و به همين جهت در مجمع البيان آيه شريفه را تفسير كرده به اينكه : كيفر مكر سيي‏ء جز به مرتكبش نمي‏رسد .


و اين آيه شريفه كلامي است از باب مثل ، نظير اين جمله كه قرآن كريم فرموده : انما بغيكم علي انفسكم ، و نيز فرموده : و من نكث فانما ينكث علي نفسه.


فهل ينظرون الا سنة الأولين - نظر و انتظار هر دو به معناي توقع است ، و فاء براي تفريع و نتيجه است كه جمله را از ما قبل نتيجه‏گيري مي‏كند .


و استفهام در آن انكاري است ، و معنايش اين است كه : و چون مكر سيي‏ء مي‏كنند ، و مكر سيي‏ء جز به صاحبش برنمي‏گردد ، پس مكاران ، جز سنت جاري در امم گذشته كه همان عذاب الهي نازل بر مكاران است ، كه اثر مكر و تكذيبشان به آيات خدا بود ، انتظار ديگري را نمي‏كشند .


فلن تجد لسنة الله تبديلا و لن تجد لسنة الله تحويلا - تبديل سنت خدا به اين است كه : عذاب خدا را بردارند ، و به جايش عافيت و نعمت بگذارند ، و تحويل سنت عبارت از اين است كه : عذاب فلان قوم را كه مستحق آن مي‏باشند ، به سوي قومي ديگر برگردانند ، و سنت خدا نه تبديل مي‏پذيرد و نه تحويل ، براي اينكه خداي تعالي بر صراط مستقيم است ، حكم او نه تبعيض دارد و نه استثناء .


همچنان كه خداي تعالي مشركين مورد نظر آيه را در جنگ بدر به عذاب خود گرفت ، و همگي را كشت .


و خطاب در آيه به رسول خدا


ترجمة الميزان ج : 17ص :84


(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و يا به عموم شنوندگان است .


ا فلم يسيروا في الأرض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم و كانوا اشد منهم قوة اين آيه شريفه براي سنت جاري در امت‏هاي گذشته ، شاهد مي‏آورد و مي‏فرمايد كه : امت‏هاي گذشته با اينكه از مشركين مكه قوي‏تر بودند ، با اين حال خداوند آنها را به كيفر مكر و تكذيبشان بگرفت .


و ما كان الله ليعجزه من شي‏ء في السموات و لا في الأرض انه كان عليما قديرا اين آيه تتمه بيان است ، تا مشركين مكه را بيشتر انذار و تخويف كرده باشد ، و حاصل معنايش اين است كه : پس اينان بايد از خدا بترسند ، و بايد به او ايمان بياورند ، و با او نيرنگ نكنند ، و آياتش را تكذيب ننمايند ، كه سنت خدا در اين باره همان عذاب است ، همچنان كه ماجراي امت‏هاي گذشته كه چگونه خدا هلاكشان كرد و عذابشان نمود ، بر اين سنت شهادت مي‏دهد ، زيرا با اينكه آن امت‏ها از اين مشركين قوي‏تر بودند ، نتوانستند خدا را عاجز كنند ، چون در همه آسمانها و زمين چيزي و كسي نيست كه با نيرو و يا نيرنگ خود خدا را عاجز كند ، زيرا او عليم علي الاطلاق است ، غفلت و جهل در او راه ندارد تا دشمن ، او را در حال غفلت و جهل فريب دهد ، و نيز او قادر علي الاطلاق است و چيزي تاب مقاومت با او را ندارد .


و لو يؤاخذ الله الناس بما كسبوا ما ترك علي ظهرها من دابة ... مراد از مؤاخذه در اين آيه ، مؤاخذه دنيوي است ، به دليل اينكه دنبالش فرموده : و لكن يؤخرهم الي اجل مسمي - ليكن عذابشان را براي مدتي معين تاخير مي‏اندازد ... .


و مراد از كلمه ناس تمامي مردم است ، چون قبل از آيه شريفه ، از مؤاخذه بعضي از مردم كه همان نيرنگبازان و تكذيب كنندگان به آيات خدا باشند ، گفتگو كرده بود .


و مراد از جمله ما كسبوا گناهاني است كه كسب كرده‏اند ، به قرينه مؤاخذه ، كه همان عذاب باشد ، و به شهادت اينكه در جاي ديگر همين معنا را آورده ، و فرموده : و لو يؤاخذ الله الناس بظلمهم ما ترك عليها من دابة .



ترجمة الميزان ج : 17ص :85


و مراد از ظهرها روي زمين است ، چون مردم روي زمين زندگي مي‏كنند ، علاوه بر اين در آيه قبلي ذكرياز زمين به ميان آمده بود .


و مراد از دابة - جنبنده هر موجودي است كه روي زمين جنب و جوش و حركتي داشته باشد ، چه حيوان و چه انسان .


و اگر به كيفر كفر و تكذيب انسانها ، همه جنبندگان را هلاك مي‏كند ، براي اين است كه همه جنبندگان براي انسان خلق شده‏اند ، همچنان كه خالق تعالي خودش فرمود : خلق لكم ما في الأرض جميعا و اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند : اين هلاكت همه جنبندگان به خاطر شومي گناهان است ، همچنان كه از آيه و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة برمي‏آيد كه پاره‏اي از گناهان و ظلم‏ها فتنه‏اي مي‏آورد عالم‏گير ، كه غير از مرتكب ظلم را نيز شامل مي‏شود .


درست نيست ، براي اينكه شومي گناه نبايد از گناهكار تجاوز كند و دامنگير غير او شود ، همچنان كه خداي تعالي فرموده : و لا تزر وازرة وزر اخري و اما آيه‏اي كه شاهد آورد ، يعني آيه و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة مدلولش - به بياني كه در تفسير سوره انفال گذشت - اين است كه : فتنه ناشي از ظلم تنها به كساني از ايشان مي‏رسد كه مرتكب ظلم شدند ، نه به عموم مردم اعم از ستمكاران و غير آنها - براي مزيد اطلاع به همانجا مراجعه شود .


و لكن يؤخرهم الي اجل مسمي - منظور از اجل مسمي مرگ و يا قيامت است ، فاذا جاء اجلهم فان الله كان بعباده بصيرا ، يعني وقتي اجلشان رسيد ، خدا به كار بندگان بصير است ، هر يك را به آنچه كه كرده جزا مي‏دهد ، و به اعمالشان داناست ، چون بندگان او هستند ، و چگونه ممكن است خالق از خلق خود و رب از عمل بنده خود غافل و جاهل باشد ؟ از آنچه گذشت روشن شد كه : جمله فان الله كان بعباده بصيرا از باب به كار بردن سبب در جاي مسبب است ، كه همان جزا باشد .


و آيه شريفه يعني جمله و لو يؤاخذ الله الناس ... در حقيقت در جاي جواب از سؤالي تقديري قرار گرفته ، سؤالي كه ناشي از آيه قبلي مي‏شد ، چون در آيه قبلي خداي تعالي اهل نيرنگ و تكذيب را - كه همان مشركين مكه باشند - تهديد مي‏كرد به مؤاخذه ، و براي آنان


ترجمة الميزان ج : 17ص :86


از امت‏هاي سابق شاهد آورد ، كه آنها نتوانستند خدا را به ستوه آورند .


چون سخن بدينجا انجاميد ، گويا كسي پرسيده : وقتي هيچ چيز نه در آسمان و نه در زمين خدا را به ستوه نمي‏آورد ، پس چطور ساير مردم را به حال خود واگذاشته ، هر گناهي مي‏خواهند مرتكب مي‏شوند و چرا آنها را به جرم گناهانشان عذاب نمي‏كند ؟ در پاسخ فرموده : اگر خدا مي‏خواست همه مردم را به جرم گناهانشان مؤاخذه كند ، آن طور كه نيرنگ بازان از مشركين و مكذبين را مؤاخذه كرد ، ديگر هيچ جنبده‏اي بر روي زمين باقي نمي‏ماند .


و حال آنكه خدا چنين حكم كرده كه : مردم ، در روي زمين بمانند و زمين را آباد كنند ، همچنان كه فرموده : و لكم في الأرض مستقر و متاع الي حين پس بدين جهت گناهكاران را مؤاخذه نمي‏كند ، و آنها را تا روزي معين مهلت مي‏دهد .


و آن روز يا روز مرگ است و يا روز قيامت .


پس وقتي آن روز رسيد هر عاملي از ايشان را به آنچه عمل كرده ، جزا مي‏دهد ، كه او به كار بندگانش بصير است .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه : ابن ابي حاتم ، از طريق سفيان ، از ابو زكرياي كوفي ، از مردي روايت كرده كه آن مرد برايش حديث كرد كه روزي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : زنهار از مكر سيي‏ء بپرهيزيد كه مكر سيي‏ء جز به صاحبش برنمي‏گردد ، و مكاران از ناحيه خدا مورد تعقيبند .


و در تفسير قمي مي‏گويد : پدرم از نوفلي ، از سكوني ، از امام جعفر صادق (عليه‏السلام‏) از پدرش (عليه‏السلام‏) برايم حديث كرد كه فرمود رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرموده : از علم خدا گذشته و مركب قلم خدا به اين قضايي كه رانده و اين قدري كه مقدر كرده خشك شده ، كه كتاب خدا جاي خود را در بشر باز كند ، و رسولان خدا تصديق شوند ، و آنها كه ايمان مي‏آورند و تقوي دارند به سعادت برسند ، و آنها كه تكذيب مي‏كنند و كفر مي‏ورزند به شقاوت برسند ، و مؤمنين به ولايتي از خداي عز و جل و مشركين به براءتي از او نايل شوند .


آنگاه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : خداي عز و جل مي‏فرمايد : اي


ترجمة الميزان ج : 17ص :87


فرزند آدم ! تو به مشيت من براي خودت مي‏خواهي آن چه را مي‏خواهي ، و به اراده من براي خودت اراده مي‏كني آن چه را اراده مي‏كني ، و به فضل نعمت من بر تو ، چنان نيرومند شده‏اي كه مي‏تواني سر از فرمانم برتابي ، و به قوت و عصمت من و عافيتم موفق شده‏اي كه واجبات مرا ادا كني .


پس اگر واقعا حسناتي داري ، خود من به آن حسنات از تو سزاوارترم ، و تو به گناهانت از من سزاوارتري ، هميشه خير من به سوي تو نازل است ، و من با آن خير به تو انعام مي‏كنم ، و شر تو به خودت برمي‏گردد ، به عنوان كيفر جناياتي كه كرده‏اي و به كثرت تسلطي كه من به تو دارم به سوي طاعتم رو نهادي و به سوء ظني كه به من داري از رحمتم مايوس شدي .


پس با اين بيان حمد براي من است و حجت عليه تو تمام است ، و تو با اين عصيان راه مؤاخذه مرا به روي خود گشودي ، و با احسانت ، مستحق پاداش نيكي كه نزد من است گشتي .


من هيچگاه از تحذير تو كوتاهي نكردم ، و تو را در حين سرگرمي و غرورت به عذاب نگرفتم .


آنگاه فرمود : اين همان كلام خدا است كه مي‏فرمايد : و لو يؤاخذ الله الناس بما كسبوا ما ترك علي ظهرها من دابة و نيز مي‏فرمايد : من تو را به بيش از طاقتت تكليف نكردم ، و از امانت جز همان مقداري را كه خودت عليه نفست اقرار داري تحميلت ننمودم ، من از تو براي خود به آنمقدار راضيم كه تو از من براي خودت راضي باشي .


آنگاه خداي عز و جل فرمود : و لكن يؤخرهم الي اجل مسمي فاذا جاء اجلهم فان الله كان بعباده بصيرا .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :