امروز:
چهار شنبه 1 شهريور 1396
بازدید :
957
ترجمه الميزان: سوره يس آيات 32 - 1


ترجمة الميزان ج : 17ص :88


( 36 )سوره يس مكي است و هشتاد و سه آيه دارد ( 83)


سورةُ يس‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ يس‏(1) وَ الْقُرْءَانِ الحَْكِيمِ‏(2) إِنَّك لَمِنَ الْمُرْسلِينَ‏(3) عَلي صِرَطٍ مُّستَقِيمٍ‏(4) تَنزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ‏(5) لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أُنذِرَ ءَابَاؤُهُمْ فَهُمْ غَفِلُونَ‏(6) لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلي أَكْثرِهِمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ‏(7) إِنَّا جَعَلْنَا في أَعْنَقِهِمْ أَغْلَلاً فَهِي إِلي الأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ‏(8) وَ جَعَلْنَا مِن بَينِ أَيْدِيهِمْ سدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سدًّا فَأَغْشيْنَهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ‏(9) وَ سوَاءٌ عَلَيهِمْ ءَ أَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ‏(10) إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكرَ وَ خَشي الرَّحْمَنَ بِالْغَيْبِفَبَشرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ كرِيمٍ‏(11) إِنَّا نحْنُ نُحْي الْمَوْتي وَ نَكتُب مَا قَدَّمُوا وَ ءَاثَرَهُمْوَ كلَّ شي‏ءٍ أَحْصيْنَهُ في إِمَامٍ مُّبِينٍ‏(12)


ترجمه آيات


به نام خداي بخشنده مهربان ، يس ( 1) .


به قرآن سراسر حكمت سوگند ( 2) .


كه تو به درستي و به يقين از مرسلين هستي ( 3) .


و بر صراط مستقيم قرار داري ( 4) .


كه خداي عزيز و رحيم آن را نازل كرده ( 5) .


تا تو با آن مردمي را انذار كني كه پدرانشان انذار نشده بودند و در غفلت قرار داشتند ( 6) .


سوگند مي‏خورم كه فرمان عذاب بر بيشتر آنان صادر شده در نتيجه ديگر ايمان نخواهند آورد ( 7) .



ترجمة الميزان ج : 17ص :89


ما به گردنشان غل‏هايي افكنده‏ايم كه تا چانه‏شان را گرفته به طوري كه ديگر نمي‏توانند سر پايين آورده خود را ببينند ( 8 ) .


ما از پيش رو و عقب سر سدي دورشان كشيده و ايشان را با آن پوشانده‏ايم ديگر جايي را نمي‏بينند ( 9) .


و ( بنا بر اين ) ديگر انذار كردن و نكردنت به حال ايشان يكسان است چه انذار بكني و چه نكني ايمان نمي‏آورند ( 10) .


تو تنها كسي را انذار مي‏كني و انذارت در حق كسي مؤثر واقع مي‏شود كه قرآن را تصديق كرده و ناديده از رحمان خشيت داشته باشد ، پس تو او را به آمرزش و اجري كريم بشارت بده ( 11) .


ماييم كه مردگان را زنده مي‏كنيم و آنچه كرده‏اند و آنچه از آثارشان بعد از مردن بروز مي‏كند همه را مي‏نويسيم و ما هر چيزي را در امامي مبين برشمرده‏ايم ( 12 ) .


بيان آيات


غرض اين سوره بيان اصول سه‏گانه دين است ، چيزي كه هست نخست از مساله نبوت شروع كرده ، حال مردم را در قبول و رد دعوت انبيا بيان مي‏كند ، و مي‏فرمايد كه : نتيجه دعوت حق انبياء ، احياي مردم است ، و اينكه آنان در راه سعادت واقع شوند و حجت را بر مخالفين تمام كند ، و به عبارت ديگر تكميل هر دو دسته مردم است ، عده‏اي را در طريق سعادت ، و جمعي را در طريق شقاوت .


آنگاه اين سوره بعد از بيان مساله نبوت ، منتقل مي‏شود به مساله توحيد ، و آياتي چند از نشانه‏هاي وحدانيت خدا را برمي‏شمارد ، و سپس به مساله معاد منتقل شده ، زنده شدن مردم را در قيامت براي گرفتن جزا ، و جداسازي مجرمين از متقين را بيان نموده سپس سرانجام حال هر يك از اين دو طايفه را توصيف مي‏كند .


و در آخر دوباره به همان مطلبي كه آغاز كرده بود برگشته ، خلاصه‏اي از اصول سه‏گانه را بيان ، و بر آنها استدلال مي‏كند و سوره را ختم مي‏نمايد .


و از آيات برجسته و بسيار علمي اين سوره آيه انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون فسبحان الذي بيده ملكوت كل شي‏ء و اليه ترجعون است ، پس اين سوره شاني عظيم دارد ، چون هم متعرض اصول سه‏گانه است و هم شاخه‏هايي كه از آن اصول منشعب مي‏شود .


روايات هم از طريق شيعه و سني آمده كه فرمودند : براي هر چيزي قلبي است ، و قلب قرآن


ترجمة الميزان ج : 17ص :90


سوره يس است .


اما از طريق شيعه ، صدوق در كتاب ثواب الاعمال آن را از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده ، و از طريق اهل سنت ، الدر المنثور آن را از انس و ابو هريره و معقل بن يسار از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل كرده است .


يس و القرآن الحكيم ... فهم غافلون خداي تعالي در اين آيه به قرآن حكيم سوگند مي‏خورد بر اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از مرسلين است .


و اگر قرآن را به وصف حكيم توصيف كرد ، براي اين است كه حكمت در آن جاي گرفته ، و حكمت عبارت است از معارف حقيقي و فروعات آن ، از شرايع و عبرتها و مواعظ .


جمله انك لمن المرسلين مطلبي است كه به خاطر آن سوگند خورد - كه بيانش گذشت - علي صراط مستقيم - اين جمله خبر بعد از خبر است براي حرف ان در انك .


و اگر صراط را نكره و بدون الف و لام آورد ، - به طوري كه مي‏گويند - براي اين بود كه بر عظمت آن راه دلالت كند .


و توصيف صراط به استقامت ، به منظور توضيح بوده ، و گر نه در معناي خود كلمه صراط استقامت خوابيده ، چون صراط به معناي راه روشن و مستقيم است ، و مراد از صراط مستقيم آن طريقي است كه : عابر خود را به سوي خدا مي‏رساند ، يعني به سعادت انساني‏اش كه مساوي است با قرب به خدا و كمال عبوديت .


و در تفسير سوره فاتحه مطالبي كه براي اينجا مفيد است گذشت .


جمله تنزيل العزيز الرحيم وصف قرآن است ، كه چون از وصفيت قطع شده ، بايد آن را به فتحه خواند .


و مصدر تنزيل به معناي مفعول است ، و حاصل معنا اين مي‏شود كه : منظورم از قرآن همين نازل شده‏اي است كه خداي عزيز رحيم كه عزت و رحمت در او مستقر است ، نازلش كرده .


و اينكه در آخر خدا را به دو صفت عزت و رحمت ستوده براي اشاره به اين معنا است كه او قاهري است كه مقهور كسي واقع نمي‏شود ، غالبي است كه از كسي شكست نمي‏خورد ، پس اعراض اعراض كنندگان از عبوديتش او را عاجز ، و انكار منكرين خدايي‏اش،


ترجمة الميزان ج : 17ص :91


و تكذيب تكذيب كنندگان آياتش ، او را ذليل نمي‏سازد ، و او براي هر كس كه تابع ذكر ( قرآن ) شود ، و به غيب از او خشيت داشته باشد ، داراي رحمتي واسع است ، اما نه براي اينكه از پيروي آنان و ايمانشان به غيب استفاده كند ، بلكه براي اينكه آنان را به سوي آنچه مايه كمال و سعادتشان است هدايت فرمايد .


پس او تنها به خاطر عزت و رحمتش رسول را فرستاده و قرآن بر او نازل كرده ، قرآن حكيم ، تا مردم را انذار كند ، و در نتيجه كلمه عذاب بر بعضي ، و كلمه رحمت بر بعضي ديگر مسلم شود .


لتنذر قوما ما انذر آباؤهم فهم غافلون - اين جمله ، ارسال رسول و تنزيل قرآن را تعليل مي‏كند .


و حرف ما در آن نافيه است ، و جمله بعد از ما صفت براي قوم است .


و معنايش اين است كه : ما تو را تنها به اين غرض فرستاديم و قرآن بر تو نازل كرديم كه مردمي را كه پدرانشان انذار نشده بودند و غافل بودند ، انذار كني و بترساني .


و در اينكه مراد از قوم چه كساني است ، دو احتمال هست : احتمال اول اينكه : مراد قريش و آنان كه ملحق به قريشند بوده باشد ، در اين صورت مراد از آباي قريش پدران نزديك ايشان است كه انذار نشده بودند ، چون پدران دورتر ايشان امت اسماعيل ذبيح الله (عليه‏السلام‏) ، و همچنين پيغمبراني ديگر بودند كه مبعوث بر عرب شدند ، مانند : هود و صالح و شعيب (عليهماالسلام‏) .


احتمال دوم اينكه : منظور از قوم همه مردم معاصر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بوده باشند ، چون رسول اسلام (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تنها به قريش مبعوث نبود ، بلكه رسالتش جهاني و عمومي بود .


در اين صورت باز منظور از پدران بشر آن روز كه انذار نشده بودند ، همان پدران نزديكشان است ، چون آخرين رسولي كه معروف است قبل از پيامبر اسلام مبعوث شده عيسي (عليه‏السلام‏) است ، كه او نيز مبعوث بر عامه بشر بود ، ناگزير منظور از پدران انذار نشده مردم ، چند پشت پدراني است كه در فاصله زماني بين عصر پيامبر اسلام و زمان عيسي (عليه‏السلام‏) در اين چند صدساله فترت قرار داشته‏اند .


اين را هم بايد بدانيد كه آنچه ما در باره تركيب آيات گفتيم ، چيزي بود كه از هر وجه ديگري زودتر به ذهن و فهم مي‏رسد ، و گر نه در باره آن تركيب وجوهي ديگر ذكر كرده‏اند كه از فهم دور است ، و از خوانندگان عزيز هر كس مايل باشد آن وجوه را ببيند ، بايد به تفاسير مفصل و طولاني مراجعه كند .


لقد حق القول علي اكثرهم فهم لا يؤمنون لامي كه بر سر جمله است لام قسم است ، و معنايش اين مي‏شود كه : سوگند


ترجمة الميزان ج : 17ص :92


مي‏خورم كه قول عذاب بر بيشترشان حتمي شد ، و منظور از ثابت شدن قول بر اكثريت اين است كه : مصداقي شده باشند كه قول بر آنان صادق باشد .


و مراد از قولي كه بر آنان ثابت شده ، كلمه عذاب است ، كه خداي سبحان در بدو خلقت در خطاب با ابليس آن را گفت ، و فرمود : فالحق و الحق اقول لاملأن جهنم منك و ممن تبعك منهم اجمعين .


و مراد از پيروي شيطان اطاعت او در هر دستوري است كه به وسيله وسوسه و تزوير مي‏دهد ، به طوري كه گمراهي او در نفس پيرو ثابت شود ، و در دلش رسوخ كند ، چون از اين خطاب كه به ابليس كرده و فرموده : ان عبادي ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين و ان جهنم لموعدهم اجمعين برمي‏آيد كه پيروان شيطان چنين كساني هستند .


و لازمه رسوخ يافتن پيروي از شيطان در نفس ، طغيان و استكبار در برابر حق است ، همچنان كه حكايت گفتگوي تابعان و متبوعان در آتش دوزخ در آيه بل كنتم قوما طاغين فحق علينا قول ربنا انا لذائقون فاغويناكم انا كنا غاوين و نيز آيه و لكن حقت كلمة العذاب علي الكافرين قيل ادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها فلبئس مثوي المتكبرين به اين معنا اشاره دارد .


و نيز لازمه رسوخ پيروي شيطان در دل ، اين است كه : چنين كساني با تمامتوجه قلبي متوجه دنيا شوند ، و به كلي از آخرت روي بگردانند ، و چنين حالتي در دلهايشان رسوخ كند همچنان كه خداي تعالي فرموده : و لكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من الله و لهم عذاب عظيم ذلك بانهم استحبوا الحيوة الدنيا علي الآخرة و ان الله لا يهدي القوم الكافرين اولئك الذين طبع الله علي قلوبهم و سمعهم و ابصارهم و اولئك هم الغافلون .



ترجمة الميزان ج : 17ص :93


پس خداوند بر قلبهايشان مهر مي‏زند و از آثار آن اين است كه : ديگر چنين كساني نمي‏توانند ايمان بياورند ، همچنان كه باز قرآن فرموده : ان الذين حقت عليهم كلمة ربك لا يؤمنون .


با بياني كه گذشت روشن گرديد كه : حرف فاء در جمله فهم لا يؤمنون براي تفريع است ، نه تعليل ، كه بعضي احتمالش را داده‏اند .


انا جعلنا في اعناقهم اغلالا فهي الي الاذقان فهم مقمحون كلمه اعناق جمع عنق - به دو ضمه - به معناي گردن است .


و كلمه اغلال جمع غل - به ضمه غين - است ، و غل - به طوري كه بعضي گفته‏اند - به معناي هر وسيله‏اي ( از قبيل طناب و زنجير و امثال آن ) است كه با آن دست را براي شكنجه دادن و تشديد عذاب به گردن ببندند .


و كلمه مقمحون اسم مفعول از ماده اقماح است و اقماح به معناي سر بلند كردن است .


از اين كلمه برمي‏آيد غلهايي كه در اهل دوزخ به كار مي‏رود ، طوري است كه بين سينه تا زير چانه آنان را پر مي‏كند ، به طوري كه سرهايشان رو به بالا قرار مي‏گيرد و ديگر نمي‏توانند سر را پايين آورند و راه پيش روي خود را ببينند ، و آن را از چاه تميز دهند .


و اگر كلمه اغلال را نكره ( بدون الف و لام ) آورده ، براي اين بود كه : به اهميت و هول انگيزي آن اشاره كرده باشد .


و اين آيه شريفه در مقام تعليل آيه سابق است كه مي‏فرمود : فهم لا يؤمنون .


و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون كلمه سد به معناي حائل بين دو چيز است .


و جمله من بين أيديهم و من خلفهم كنايه از همه جهات است .


و كلمه غشي و غشيان به معناي پوشاندن است ، مثلا مي‏گويند : غشيه كذا يعني فلان چيز او را پوشاند و فرا گرفت .


و نيز مي‏گويند : أغشي


ترجمة الميزان ج : 17ص :94


الامر فلانا يعني فلان گرفتاري شروع كرد فلاني را در خود فرو ببرد و بپوشاند .


و اين آيه شريفه متمم تعليل سابق است .


و جمله جعلنا در اين آيه عطف است بر جعلنا در آيه قبلي .


و از تفسير فخر رازي حكايت شده كه در معناي تشبيهي كه در اين دو آيه آمده گفته است : مانعي كه نمي‏گذارد آدمي در آيات خدا نظر كند ، دو قسم است : يكي از نظر در آيات أنفس جلو مي‏گيرد ، و ديگري از نظر در آيات آفاق ، موانع قسم اول را تشبيه كرده به غل و زنجيري كه صاحبش را مقمح مي‏كند ، و نمي‏گذارد سر خود را پايين آورده و خود را نگاه كند ، و چشم بر بدن خود بيفكند .


و قسم دوم را تشبيه كرده به سدي كه اطراف آدمي كشيده شده باشد و نگذارد انسان آفاق را ببيند و آياتي كه در آفاق هست برايش ظاهر گردد ، كسي كه مبتلا به اين دو مانع شود به كلي از نظر كردن محروم مي‏ماند .


و معناي دو آيه اين است كه : كساني كه از اين كفار ايمان نمي‏آورند ، براي اين است كه ما در گردنشان غل افكنده‏ايم و دستشان را بر گردنشان بسته‏ايم ، و غل تا چانه‏شان را فرا گرفته و سرهايشان را بالا نگه داشته ، به همين حال هستند ، و نيز از همه اطراف آنان سد بسته‏ايم ، ديگر نه مي‏توانند ببينند و نه هدايت شوند .


پس در اين دو آيه حال كفار را در محروميت از هدايت يافتن به سوي ايمان ، و اينكه خدا آنان را به كيفر كفرشان و گمراهي و طغيانشان محروم كرده ، مثل زده و مجسم ساخته است .


در تفسير آيه ان الله لا يستحيي ان يضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها در جلد اول اين كتاب گفتيم : اين اوصافي كه در اين مثل و در نظايرش در قرآن براي مؤمنين و كفار ذكر شده ، كشف مي‏كند از اينكه براي انسان حياتي ديگر در باطن اين حيات دنيوي هست كه از حس مادي ما پوشيده شده ، و به زودي در هنگام مرگ و يا در روز بعث ، آن حيات براي ما ظاهر و محسوس مي‏شود .


پس بنا بر اين كلام در نظاير اين آيات و در مثلهاي مورد بحث بر مبناي حقيقت‏گويي است ، نه مجازگويي ، كه بعضي از مفسرين پنداشته‏اند .


و سواء عليهم ء انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون اين جمله عطف تفسيري و بياني است ، و تقرير است براي مضمون سه آيه قبل ، و


ترجمة الميزان ج : 17ص :95


منظور از آنها را خلاصه‏گيري نموده و در عين حال زمينه‏چيني مي‏كند براي آيه انما تنذر من اتبع الذكر ... احتمال هم دارد عطف بر جمله لا يبصرون بوده باشد و معنايش اين باشد كه : اينها نمي‏بينند ، در نتيجه چه تو ايشان را انذار كني و چه نكني ايمان نخواهند آورد .


ولي وجه اول به ذهن نزديك‏تر است .


انما تنذر من اتبع الذكر و خشي الرحمن بالغيب فبشره بمغفرة و اجر كريم انحصاري كه كلمه انما آن را افاده مي‏كند ، به اصطلاح ادبيات ، قصر افراد است - كه معنايش در جلدهاي قبل گذشت - و مراد از انذار انذار مفيد و مؤثر است .


و مراد از ذكر ، قرآن كريم است .


و مراد از اتباع ذكر تصديق قرآن است ، و اينكه وقتي آياتش تلاوت مي‏شود ، به سوي شنيدن آن متمايل شوي .


و تعبير به اتبع - پيروي كرد كه صيغه ماضي است ، براي اشاره به تحقق وقوع است .


و مراد از خشيت رحمان به غيب خشيت از خدا در عالم ماده ، يعني در پس پرده ماديت است قبل از آنكه با مرگ يا قيامت حقيقت مكشوف گردد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : يعني در حالي كه آن شخص از مردم غايب است ، به خلاف منافق كه چنين ايماني ندارد .


ولي اين احتمال بعيد است .


در اين آيه شريفه خشيت متعلق شده است بر اسم رحمان كه خود دلالت بر صفت رحمت خدا مي‏كند ، و اميد اميدواران را تحريك و جلب مي‏نمايد ، ( با اينكه مقام خشيت اقتضا داشت يكي از صفات قهريه خدا را بكار ببرد)، .


و اين به خاطر آن است كه اشاره كند به اينكه خشيت مؤمنين ترسي است آميخته با رجاء و اين همان حالتي است كه : عبد را در مقام عبوديت نگه مي‏دارد ، در نتيجه نه از عذاب معبودش ايمن مي‏شود و نه از رحمت خدا نوميد .


و اگر كلمه مغفرة و نيز اجر كريم را نكره آورد ، براي اشاره به اهميت و عظمت آن دو است ، يعني : او را به آمرزش عظيمي از خدا و اجر كريمي بشارت بده كه با هيچ مقياسي نمي‏توان آن را اندازه‏گيري كرد ، و آن عبارت است از بهشت .


و دليل بر همه نكاتي كه ما آورديم ، سياق آيه است نه الفاظ آن .


و معناي آيه اين است كه : تو تنها كسي را انذار مي‏كني ، يعني انذارت تنها در كسي


ترجمة الميزان ج : 17ص :96


نافع و مؤثر است كه تابع قرآن باشد ، و چون آيات قرآن تلاوت مي‏شود ، دلش متمايل بدان مي‏شود ، و از رحمان خشيتي دارد آميخته با رجاء ، پس تو او را به آمرزشي عظيم ، و اجري كريم بشارت ده كه با هيچ مقياسي اندازه‏گيري نمي‏شود .


انا نحن نحيي الموتي و نكتب ما قدموا و آثارهم و كل شي‏ء احصيناه في امام مبين مراد از احياي موتي زنده كردن ايشان براي جزا است .


و مراد از ما قدموا اعمالي است كه قبل از مرگ خودشان كردند و از پيش ، براي روز جزاي خود فرستادند ، و مراد از آثارهم باقياتي است كه براي بعد از مردن خود بجاي گذاشتند كه يا سنت خيري است كه مردم بعد از او به آن سنت عمل كنند ، مانند علمي كه از خود به جاي گذاشته ، مردم بعد از او از آن علم بهره‏مند شوند ، و يا مسجدي كه بنا كرده تا مردم بعد از او در آن نماز بخوانند ، و يا وضوخانه‏اي كه مردم در آن وضو بگيرند .


و يا سنت شري است كه باب كرده و مردم بعد از او هم به آن سنت عمل كنند ، مانند اينكه محلي براي فسق و نافرماني خدا بنا نهاده ، همه اينها آثار آدمي است كه خدا به حسابش مي‏آورد .


و چه بسا گفته شده كه : مراد از ما قدموا نيات ، و مراد از اثار اعمالي است كه مترتب و متفرع بر آن نيات مي‏شود .


ولي اين معنا از سياق بعيد است .


و مراد از نوشتن ما قدموا و نوشتن اثار ثبت آن در صحيفه اعمال ، و ضبطش در آن به وسيله مامورين و ملائكه نويسنده اعمال است و اين كتابت غير از كتابت اعمال و شمردن آن در امام مبين است كه عبارت است از لوح محفوظ .


گويا بعضي توهم كرده‏اند كه نوشتن اعمال و آثار ، همان احصاء در امام مبين است .


و ليكن اين اشتباه است ، چون قرآن كريم از وجود كتابي خبر مي‏دهد كه تمامي موجودات و آثار آنها در آن نوشته شده ، كه اين همان لوح محفوظ است ، و از كتابي ديگر خبر مي‏دهد كه خاص امت‏هاست ، و اعمال آنان در آن ضبط مي‏شود ، و از كتابي ديگر خبر مي‏دهد كه خاص فرد فرد بشر است ، و اعمال آنان را احصاء مي‏كند .


همچنان كه در باره كتاب اولي فرموده : و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين و در باره دومي فرموده : كل امة تدعي الي كتابها و در باره سومي فرموده : و كل انسان الزمناه طائره في عنقه و


ترجمة الميزان ج : 17ص :97


نخرج له يوم القيمة كتابا يلقيه منشورا .


ظاهر آيه هم به نوعي از بينونت حكم مي‏كند به اينكه : كتابها يكي نيست ، و كتاب اعمال غير از امام مبين است ، چون بين آن دو فرق گذاشته ، يكي را خاص اشخاص دانسته و ديگري را براي عموم موجودات ( كل شي‏ء ) خوانده است ، و نيز تعبير را در يكي به كتابت آورده ، و در ديگري به احصاء .


و كل شي‏ء احصيناهفي امام مبين - منظور از امام مبين لوح محفوظ است ، لوحي كه از دگرگون شدن و تغيير پيدا كردن محفوظ است ، و مشتمل است بر تمامي جزئياتي كه خداي سبحان قضايش را در خلق رانده ، در نتيجه آمار همه چيز در آن هست ، و اين كتاب در كلام خداي تعالي با اسمهاي مختلفي ناميده شده لوح محفوظ ، ام الكتاب ، كتاب مبين ، و امام مبين ، كه در هر يك از اين اسماي چهارگانه عنايتي مخصوص هست .


و شايد عنايت در ناميدن آن به امام مبين ، به خاطر اين باشد كه بر قضاهاي حتمي خدا مشتمل است ، قضاهايي كه خلق تابع آنها هستند و آنها مقتداي خلق .


و نامه اعمال هم - به طوري كه در تفسير سوره جاثيه مي‏آيد - از آن كتاب استنساخ مي‏شود ، چون در آن سوره فرموده : هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از امام مبين ، نامه اعمال است ليكن سخن وي بيهوده است .


بعضي ديگر گفته‏اند : علم خدا است .


اين هم مثل همان تفسير قبل است بله اگر مرادشان از علم خدا علم فعلي او باشد باز وجهي دارد .


و از حرفهاي عجيبي كه در اين مقام گفته شده ، سخن بعضي از مفسرين است كه گفته : آنچه در لوح محفوظ نوشته مي‏شود ، عبارت است از آنچه بوده و آنچه خواهد بود ، اما تا روز قيامت ، نه تا ابد ، براي اينكه لوح نزد مسلمانان عبارت است از جسم ، و هر جسمي هر قدر هم بزرگ باشد ، بالأخره محدود و داراي ابعادي متناهي است ، و ادله علمي بر اين معنا شاهد است .


بنا بر اين ممكن نيست اين جسم محدود ، حاوي و مشتمل بر تمامي جزئيات حوادث


ترجمة الميزان ج : 17ص :98


آينده باشد ، و گر نه لازمه‏اش اين مي‏شود كه متناهي ظرف باشد براي غير متناهي ، و اين بالبداهه محال است پس چاره همين است كه عموميت كل شي‏ء را تخصيص بزنيم ، و بگوييم حوادث تا روز قيامت منظوراست .


و اين سخن تحكم و بي‏دليل است ، - كه ان شاء الله به زودي به طور مفصل متعرض آن مي‏شويم - .


و آيه شريفه نسبت به ما قبل در معناي تعليل است ، گويا فرموده آنچه گفتيم و آنچه از اوصاف آنان كه كلمه عذاب بر ايشان حتمي شده برشمرديم ، و آنچه در باره پيروان قرآن گفتيم كه به غيب از پروردگارشان خشيت دارند ، همه مطابق با واقع است زيرا زمام حيات همه به دست ماست ، و اعمال و آثارشان نزد ما محفوظ است ، پس ما در هر حال به سرانجام هر يك از دو گروه ، علم و اطلاع داريم .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل جمله فمنه مقمحون فرموده : يعني سرهايشان را بالا دارند .


و نيز در همان تفسير در روايت ابي الجارود ، از امام باقر (عليه‏السلام‏) آمده كه در ذيل جمله و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون فرموده : يعني هدايت را نمي‏بينند ، چون خدا گوش و چشم و دل و اعمالشان را از اينكه هدايت شوند گرفته است اين آيه در باره ابو جهل بن هشام و چند تن از خاندان وي نازل شده ، و جريان چنين بوده كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برخاست نماز بخواند ، ابو جهل ( لعنة الله عليه ) هم سوگند خورده بود هر وقت او را ديد نماز مي‏خواند فرقش را بشكافد ، پس ابو جهل آمد در حالي كه سنگي هم به دست داشت ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را ديد كه مشغول نماز است ، هر چه دست بلند كرد تا سنگ را به طرف آن جناب پرتاب كند ، خدا دستش را در گردنش بخشكانيد و نتوانست پايين بياورد ، و سنگ هم در دستش نمي‏چرخيد ، ناگزير به طرف اصحاب خود برگشت ، آن وقت سنگ از دستش بيفتاد .


بعد از او مردي ديگر برخاست كه او نيز از فاميلهاي ابو جهل بود ، گفت من او را مي‏كشم ، همين كه نزديكش شد ، گوش به قرائت او داد و دلش پر از رعب گشته برگشت و به ياران خودگفت : بين من و او چيزي به شكل فحل - شتر نر فاصله شد ، و با دنب خود به من


ترجمة الميزان ج : 17ص :99


اعلام خطر كرد ، و من ترسيدم نزديكش شوم .


خداوند فرموده : و سواء عليهم ء انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون .


همچنان كه تاريخ ثابت كرده كه بني مخزوم ( ابو جهل و يارانش ) احدي ايمان نياوردند .


مؤلف : نظير اين روايت را الدر المنثور از بيهقي در دلائل از ابن عباس روايت كرده ، و در روايت او آمده : جمعي از بني مخزوم با يكديگر عليه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) توطئه كردند تا او را به قتل برسانند ، از آن جمله ابو جهل و وليد بن مغيره بودند ، روزي در حالي كه آن جناب به نماز ايستاده بود ، صداي قرائتش را شنيدند ، وليد را فرستادند تا او را به قتل برساند ، وليد تا نزديك محلي كه آن جناب ايستاده بود آمد ، ولي ديد صداي قرائتش مي‏آيد اما خودش نيست ، او برگشت و جريان را نقل كرد .


ناگزير دسته جمعي آمدند و تا آنجا كه نماز مي‏خواند آمدند و صدايش را شنيدند ، به سوي او رفتند ، ديدند صدايش از پشت سرشان مي‏آيد ، و بالأخره به او دست نيافته برگشتند و آيه و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا در اين باره نازل شده .


و در الدر المنثور است كه : ابن مردويه و ابو نعيم در كتاب دلائل از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مسجد نماز مي‏خواند ، و نماز را بلند مي‏خواند ، به حدي كه مردمي از قريش از شنيدن آن ناراحت شدند ، تا آنجا كه برخاستند او را دستگير كنند ، ليكن دستهاي آنان به گردنهايشان بسته شد ، و ديدگانشان آن جناب را نديد ، ناگزير به التماس نزد آن جناب آمدند ، و او را به حرمت قرابت و رحم سوگند دادند ، چون هيچ تيره‏اي از عرب نبود مگر آنكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در آنها قرابتي داشت .


پس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دعا كرد ، و دستهايشان باز شد ، و آيات يس و القرآن الحكيم ... ام لم تنذرهم لا يؤمنون در اين باره نازل شد ، و همان طور كه اين آيات فرموده ، احدي از اين چند نفر ايمان نياوردند .


مؤلف : اين داستان را به اشكال مختلفي روايت كرده‏اند ، در بعضي از آن روايات آمده ، كه : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وقتي ديد قصد سوء برايش دارند ، اين آيات را خواند و از نظر آنها ناپديد شد ، دشمن او را نديد و خدا كيد و شرشان را از وي دفع كرد .



ترجمة الميزان ج : 17ص :100


و در بعضي ديگر آمده كه آيات اول سوره تا جمله فهم لا يؤمنون همه‏اش در باره اين قصه نازل شده ، و در نتيجه آيه انا جعلنا تا آخر دو آيه ، رفتار خدا را حكايت مي‏كند كه با دشمنان آن جناب چه كرد و چگونه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را از نظر آنان ناپديد ساخت ، و آيه سواء عليهم ... پيشگويي از اين است كه : اين چند نفر هرگز ايمان نمي‏آورند .


ولي خواننده عزيز خودش توجه دارد به اينكه : سياق آيات مورد بحث با اين روايات انطباق ندارد ، چون آيات مورد بحث داراي يك سياق و يك نظم هستند ، و حال دو طائفه از مردم را بيان مي‏كنند : يكي آنهايي كه قول خدا عليه آنان حتمي و ثابت شده ، و در نتيجه ايمان نمي‏آورند ، و يكي ديگر طايفه‏اي كه پيروي ذكر ( قرآن ) مي‏كنند ، و از پروردگارشان به غيب خشيت دارند .


و اين مضمون چه ارتباطي با قصه‏هاي مذكور دارد و چگونه مي‏توان آيه لقد حق القول علي اكثرهم را كه سخن از اكثريت مردم دارد ، حمل كرد بر مردم انذار شده ، و آيه انا جعلنا في اعناقهم ... و آيه و جعلنا من بين ايديهم سدا ... را حمل كرد بر داستان ابو جهل و نزديكان او ؟ و آيه سواء عليهم ء انذرتهم را حمل كرد بر خصوص اين چند نفر ، و از همه بالاتر جمله و نكتب ما قدموا و اثارهم را حمل كرد بر داستان جمعي از انصار در مدينه ، كه روايتش به زودي از نظرت خواهد گذشت ؟ چون حمل‏هاي مزبور ، وحدت نظم و سياق آيات را به هم مي‏زند .


پس حق مطلب اين است كه : آيات شريفه مورد بحث يك دفعه و با يك نظم و سياق نازل شده ، و در آن ، حال مردم را در هنگام شنيدن دعوت و انذار پيامبر بيان مي‏كند و مي‏فرمايد : مردم در برابر دعوت آن جناب دو دسته شدند ، و اين منافات ندارد كه داستان ابو جهل و مستور شدن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از دشمن مقارن اين آيات اتفاق افتاده باشد .


و نيز در آن كتاب آمده كه : عبد الرزاق ، ترمذي - وي حديث را حسن دانسته - بزاز ، ابن جرير ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، حاكم - وي حديث را صحيح دانسته - ، ابن مردويه و بيهقي - در كتاب شعب الايمان - همگي از ابي سعيد خدري روايت كرده‏اند كه گفت : بنو سلمه در محله‏اي از مدينه منزل داشتند ، خواستند از آنجا به نزديكي مسجد كوچ كنند ، خداي تعالي


ترجمة الميزان ج : 17ص :101


اين آيه را فرستاد : انا نحن نحيي الموتي و نكتب ما قدموا و اثارهم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ايشان را خواست و فرمود : خدا آثار شما را هم مي‏نويسد ، و آيه را برايشان خواند ايشان قانع شده در جاي خود باقي ماندند .


و باز در همان كتاب است كه : فاريابي ، احمد ، عبد بن حميد ، ابن ماجه - در كتاب زهد - ابن جرير ، ابن منذر ، طبراني ، و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت : منزلهاي انصار از مسجد دور بود ، خواستند به نزديك مسجد كوچ كنند ، آيه و نكتب ما قدموا و اثارهم نازل شد پس با خود گفتند ، در همان محل خود باقي مي‏مانيم .


مؤلف : اشكالي كه در اين دو روايت هست ، عين همان اشكالي است كه : در روايات قبل بود .


و نيز در همان كتاب آمده كه : ابن ابي حاتم ، از جرير بن عبد الله بجلي روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : هر كس سنت نيكي را باب كند ، مادامي كه در دنيا مردمي به آن سنت عمل مي‏كنند ، ثواب آن اعمال را به حساب اين شخص هم مي‏گذارند ، بدون اينكه از اجر عامل آن كم بگذارند ، و هر كس سنت زشتي در بين مردم باب كند ، مادامي كه در دنيا مردمي به اين سنت عمل مي‏كنند وزر آن عمل‏ها را به حساب او نيز مي‏گذارند ، بدون اينكه از وزر عامل آن كم بگذارند .


آنگاه اين آيه را تلاوت كردند : و نكتب ما قدموا و اثارهم .


و در تفسير قمي در ذيل جمله و كل شي‏ء احصيناه في امام مبين فرموده : يعني در كتابي مبين ، و آن محكم است ، يعني تاويل نمي‏خواهد .


و ابن عباس از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : به خدا سوگند منم امام مبين ، كه ما بين حق و باطل جدايي مي‏اندازم ، و اين را از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ارث برده‏ام .


و در كتاب معاني الاخبار به سند خود از ابي الجارود ، از امام باقر از پدرش ، از جدش (عليهم‏السلام‏) از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت آورده كه در ضمن حديثي در باره علي (عليه‏السلام‏) فرمود : او امامي است كه : خداي تعالي علم هر چيزي را در او احصاء كرده است .



ترجمة الميزان ج : 17ص :102


مؤلف : اين دو حديث در صورتي كه از نظر سند صحيح باشد ، ربطي به تفسير ندارد ، بلكه مضمون آن دو جزو بطن قرآن و اشارات آن است ، و هيچ مانعي ندارد كه خداي تعالي به بنده‏اي از بندگانش كه داراي توحيد و عبوديت خالص براي اوست ، علم به همه معلوماتي كه در كتاب مبين است بدهد ، و آن كس بعد از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سيد الموحدين امير المؤمنين علي (عليه‏السلام‏) است .



ترجمة الميزان ج : 17ص :103


وَ اضرِب لهَُم مَّثَلاً أَصحَب الْقَرْيَةِ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسلُونَ‏(13) إِذْ أَرْسلْنَا إِلَيهِمُ اثْنَينِ فَكَذَّبُوهُمَا فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ فَقَالُوا إِنَّا إِلَيْكُم مُّرْسلُونَ‏(14) قَالُوا مَا أَنتُمْ إِلا بَشرٌ مِّثْلُنَا وَ مَا أَنزَلَ الرَّحْمَنُ مِن شي‏ءٍ إِنْ أَنتُمْ إِلا تَكْذِبُونَ‏(15) قَالُوا رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكمْ لَمُرْسلُونَ‏(16) وَ مَا عَلَيْنَا إِلا الْبَلَغُ الْمُبِينُ‏(17) قَالُوا إِنَّا تَطيرْنَا بِكُمْلَئن لَّمْ تَنتَهُوا لَنرْجُمَنَّكمْ وَ لَيَمَسنَّكم مِّنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ‏(18) قَالُوا طئرُكُم مَّعَكُمْأَ ئن ذُكرْتُمبَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ مُّسرِفُونَ‏(19) وَ جَاءَ مِنْ أَقْصا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسعَي قَالَ يَقَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسلِينَ‏(20) اتَّبِعُوا مَن لا يَسئَلُكمْ أَجْراً وَ هُم مُّهْتَدُونَ‏(21) وَ مَا لي لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطرَني وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ‏(22) ءَ أَتخِذُ مِن دُونِهِ ءَالِهَةً إِن يُرِدْنِ الرَّحْمَنُ بِضرٍّ لا تُغْنِ عَني شفَعَتُهُمْ شيْئاً وَ لا يُنقِذُونِ‏(23) إِني إِذاً لَّفِي ضلَلٍ مُّبِينٍ‏(24) إِني ءَامَنت بِرَبِّكُمْ فَاسمَعُونِ‏(25) قِيلَ ادْخُلِ الجَْنَّةَقَالَ يَلَيْت قَوْمِي يَعْلَمُونَ‏(26) بِمَا غَفَرَ لي رَبي وَ جَعَلَني مِنَ الْمُكْرَمِينَ‏(27) × وَ مَا أَنزَلْنَا عَلي قَوْمِهِ مِن بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِّنَ السمَاءِ وَ مَا كُنَّا مُنزِلِينَ‏(28) إِن كانَت إِلا صيْحَةً وَحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَمِدُونَ‏(29) يَحَسرَةً عَلي الْعِبَادِمَا يَأْتِيهِم مِّن رَّسولٍ إِلا كانُوا بِهِ يَستهْزِءُونَ‏(30) أَ لَمْ يَرَوْا كمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُم مِّنَ الْقُرُونِ أَنهُمْ إِلَيهِمْ لا يَرْجِعُونَ‏(31) وَ إِن كلٌّ لَّمَّا جَمِيعٌ لَّدَيْنَا محْضرُونَ‏(32)



ترجمة الميزان ج : 17ص :104


ترجمه آيات


مردم قريه را برايشان مثل بياور كه فرستادگان خدا به سوي آنان آمدند ( 13) .


آن زمان كه ما دو نفر از رسولان را به سوي ايشان گسيل داشتيم و آن دو را تكذيب كردند پس به وسيله رسول سومي آن دو رسول را تقويت كرديم و همگي گفتند كه ما فرستاده به سوي شماييم ( 14) .


گفتند شما به جز بشري مثل ما نيستيد و رحمان هيچ پيامي نازل نكرده و مدعاي شما به جز دروغ نمي‏تواند باشد ( 15) .


گفتند : پروردگار ما مي‏داند كه ما فرستادگانبه سوي شماييم ( 16) .


و ما به جز رساندن پيام او به طور آشكار وظيفه ديگري نداريم ( 17) .


گفتند ما شما را بد قدم و نحس مي‏دانيم اگر دست از گفته خود برنداريد قطعا سنگسارتان مي‏كنيم و از ناحيه ما عذابي دردناك به شما خواهد رسيد ( 18) .


(رسولان ) گفتند نحوست با خود شماست كه وقتي تذكرتان مي‏دهند حق را نمي‏پذيريد بلكه شما مردم مسرف و متجاوزيد ( 19) .


و از دورترين نقطه شهر مردي شتابان آمد و گفت هان اي مردم ! فرستادگان خدا را پيروي كنيد ( 20) .


پيروي كنيد كساني را كه هم راه‏يافتگانند و هم به طمع مزد شما را به پيروي خود نمي‏خوانند ( 21 ) .


و چرا من آفريننده خود را نپرستم در صورتي كه بازگشت شما به سوي او است ( 22) .


آيا به جاي او خداياني ديگر اتخاذ كنم كه اگر خداي رحمان ضرري برايم بخواهد شفاعت آنها هيچ دردي از من دوا و از آن ضرر نجاتم نمي‏دهند ( 23) .


مسلم است كه من در اين صورت در ضلالتي روشن قرار گرفته‏ام ( 24) .


من به پروردگار شما رسولان ايمان مي‏آورم و شما بشنويد تا فردا شهادت دهيد ( 25) .


(مردم او را كشتند ) در همان دم به او گفته شد به بهشت درآي و او كه داشت داخل بهشت مي‏شد گفت اي كاش مردم من مي‏دانستند چه سعادتي نصيبم شده ( 26 ) .


مي‏دانستند چگونه پروردگارم مرا بيامرزيد و مرا از مكرمين قرار داد ( 27) .


و ما براي هلاك ساختن مردم او لشكري از آسمان نفرستاديم و نبايد هم مي‏فرستاديم ( 28) .


چون از بين بردن آنها به بيش از يك صيحه نياز نداشت آري يك صيحه برخاست و همه آنها در


ترجمة الميزان ج : 17ص :105


جاي خود خشكيدند ( 29) .


اي حسرت و ندامت بر بندگان من كه هيچ رسولي نزدشان نيامد مگر آنكه به جز استهزاء عكس العملي نشان ندادند ( 30) .


آيا نديدند چقدر از اقوام قبل از ايشان راهلاك كرديم و ديگر به سوي آنان برنمي‏گردند ( 31) .


با اينكه هيچ يك از آنان نيست مگر آنكه همگي نزد ما حاضر خواهند شد ( 32) .


بيان آيات


اين آيات مثلي است مشتمل بر انذار و تبشير كه خداي سبحان آن را براي عموم مردم آورده كه در آن به رسالت الهي و تبعات و آثار دعوت به حق اشاره مي‏كند كه عبارت است از مغفرت و اجر كريم براي هر كس كه ايمان آورد و پيروي ذكر ( قرآن ) كند و از رحمان بغيب خشيت داشته باشد ، و نيز عبارت است از عذاب اليم براي هر كس كه كفر بورزد و آن دعوت را تكذيب كند .


و نيز به وحدانيت خداي تعالي، و مساله معاد و برگشت همه مردم به سوي او اشاره مي‏نمايد .


در اينجا ممكن است اين اشكال به ذهن كسي وارد شود كه : در آيات قبل مي‏فرمود : آنها كه كلمه عذاب عليه آنان ثابت شده ، ايمان نمي‏آورند ، چه انذارشان بكني و چه نكني ، آن وقت در اين آيات ، خودش آنها را انذار مي‏كند .


جواب اين اشكال اين است كه : منافاتي بين اين دو دسته آيات نيست ، براي اينكه منظور از آيات مورد بحث اين است كه با ابلاغ انذار ، حجت بر آنها تمام شود ، و شقاوتشان به حد كمال برسد ، البته از طرف ديگر مؤمنين هم سعادتشان به حد كمال برسد .


همچنان كه در جاي ديگر فرموده : ليهلك من هلك عن بينة و يحيي من حي عن بينة ، و نيز فرموده : و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لا يزيد الظالمين الا خسارا .



ترجمة الميزان ج : 17ص :106


و اضرب لهم مثلا اصحاب القرية اذ جاءها المرسلون كلمه مثلا كه در اين جمله آمده به معناي كلام و يا داستاني است كه گوينده آن را مي‏گويد تا مقصدي از مقاصدش را براي شنونده ممثل و مجسم كند ، و چون داستان اصحاب قريه ، وعده و وعيد آيات قبل را روشن مي‏كند ، لذا خداوند رسول گرامي خود را دستور داد تا قصه را به صورت اين مثل براي كفار بيان كند .


و ظاهرا كلمه مثلا مفعول دوم باشد براي اضرب و مفعول اول آن اصحاب القرية باشد ، و معنا چنين باشد : براي آنها اصحاب قريه را كه چنين و چنان بودند مثل بزن .


و مفعول دوم كه بايد بعد از مفعول اول بيايد ، در اينجا جلوتر آمده ، تا از فاصله زياد كه مخل به معنا است جلوگيري شده باشد .


اذ ارسلنا اليهم اثنين فكذبوهما فعززنا بثالث فقالوا انا اليكم مرسلون كلمه عززنا از تعزيز است كه : مصدر باب تفعيل از ماده عزت است ، و عزت به معناي نيرو و شوكت و آسيب‏ناپذيري است .


و جمله اذ ارسلنا اليهم بيان تفصيلي جمله اذ جاءها المرسلون است .


و معناي آيه اين است كه : براي آنها مثل بزن اصحاب قريه را كه در زماني مي‏زيستند كه ما دو تا از رسولان خود را به سويشان فرستاده بوديم و مردم آن دو را تكذيب كرده بودند و ما آن دو را به رسول سوم تقويت كرديم ، و اين سه رسول گفتند : اي مردم ! ما از جانب خدا به سوي شما فرستاده شده‏ايم.


قالوا ما انتم الا بشر مثلنا و ما انزل الرحمن من شي‏ء ان انتم الا تكذبون مردم چنين مي‏پنداشتند كه بشر نمي‏تواند پيغمبر شود .


و وحي آسماني را بگيرد ، و استدلال مي‏كردند به خودشان كه پيغمبر نيستند ، و چنين چيزي را در خودشان سراغ ندارند ، و آن وقت حكم خود را به انبيا هم سرايت داده ، مي‏گفتند : پس آنها هم پيغمبر نيستند ، چون حكم امثال ، يكي است .


و بر اين اساس معناي جمله و ما انزل الرحمن من شي‏ء چنين مي‏شود : خدا هيچ وحيي نازل نكرده ، چون اگر وحيي بر بشري نازل كرده بود ما نيز در نفوس خود از آن خبردار مي‏شديم و خدا به ما هم وحي مي‏كرد .


همانطور كه شما ادعاي آن را مي‏كنيد .


و اگر از خداي تعالي تعبير به رحمان كردند ، براي اين است كه مشركين عرب مانند همه بت‏پرستان خدا را قبول داشتند ، و او را به صفات كمال متصف مي‏دانستند ، چيزي كه بود در تفسير آن صفات با هم اختلاف داشتند ، صابئي‏ها آن صفات را به نفي معنا


ترجمة الميزان ج : 17ص :107


مي‏كردند ، و به جاي اينكه بگويند خدا عالم است مي‏گفتند جاهل نيست ، و همچنين در مورد ساير صفات ، مانند قدرت ، خالقيت ، رحمت ، ملك و غير اينها .


با اين تفاوت كه مشركين مي‏گفتند : اين خداي داراي چنين صفات ، امر تدبير مخلوقات را به مقربين درگاه خود ، مانند ملائكه واگذار نموده و ديگر خودش در تدبير عالم هيچ كاره است ، ارباب و مدبران عالم ، ملائكه و آلهه هستند ، و اماخدا ( عز اسمه ) ، او تنها در اين ارباب ، ربوبيت و تدبير دارد ، پس خدا رب ارباب و اله آلهه است .


ممكن هم هست اسم رحمان تنها در حكايت قصه آمده باشد نه در خود قصه ، به اين معنا كه اهل قريه نگفته باشند و رحمان چيزي نازل نكرده شما دروغ مي‏گوييد بلكه يا گفته باشند خدا چيزي نازل نكرده ، و يا چيزي نازل نشده ، و آنگاه قرآن در نقل قصه كلمه رحمان را آورده باشد ، تا به حلم و رحمت خداي تعالي در قبال انكار و تكذيب حق صريحي كه مشركين داشتند اشاره كند .


و جمله ان انتم الا تكذبون به منزله نتيجه است براي صدر آيه ، و حاصل كلامشان اين مي‏شود كه : شما هم بشري هستيد مثل ما ، و ما با اينكه مثل شما بشر هستيم در نفس خود چيزي از وحي كه ادعا مي‏كنيد به شما نازل شده نمي‏يابيم ، و چون شما هم مثل ماييد ، پس رحمان هيچ وحيي نازل نكرده ، و شما دروغ مي‏گوييد ، و چون غير از اين ادعا ادعاي ديگري نداريد پس غير از دروغ چيز ديگري نداريد .


و با اين بيان نكته حصر در جمله ان انتم الا تكذبون روشن شد ، و همچنين وجه اينكه چرا فعل را نفي كرد ( و گفت : شما دروغ مي‏گوييد ولي اسم فاعل را نفي نكرد ) و نفرمود : شما نيستيد مگر دروغگو براي اينكه مراد ، تكذيب و نفي فعل در حال گفتگو بوده ، نه مستمرا و در آينده ( چون اسم فاعل زمان حال و آينده را به طور استمرار شامل مي‏شود ، به خلاف فعل ، كه تنها شامل حال و آينده مي‏شود ) .


قالوا ربنا يعلم انا اليكم لمرسلون و ما علينا الا البلاغ المبين خداي تعالي در اين قصه حكايت نكرده كه رسولان در پاسخ مردم كه گفتند : ما انتم الا بشر مثلنا ... - شما جز بشري چون ما نيستيد ... ، چه جوابي دادند ، در حالي كه در جاي ديگر از رسولان امتهاي گذشته حكايت كرده كه در پاسخ مردم خود كه گفته بودند : ان انتم الا بشر مثلنا - شما جز بشري چونما نيستيد گفتند : ان نحن الا بشر مثلكم و لكن الله يمن علي من يشاء من عباده كه بيانش گذشت .



ترجمة الميزان ج : 17ص :108


بلكه تنها از آن رسولان حكايت كرده كه به قوم خود گفتند : ما فرستاده خدا به سوي شما و مامور تبليغ رسالت او هستيم ، و جز اين شاني نداريم و احتياجي نداريم به اينكه ما را تصديق بكنيد و به ما ايمان بياوريد ، تنها براي ما اين كافي است كه : خدا مي‏داند كه ما فرستاده او هستيم و ما به بيش از اين هم احتياج نداريم .


پس در جمله قالوا ربنا يعلم انا اليكم لمرسلون رسولان از رسالت خود خبر مي‏دهند ، و كلام خود را با حرف ان - به درستي كه و حرف لام - هر آينه تاكيد كرده‏اند ، و نيز به منظور تاكيد كلام خود ، پروردگار خود را شاهد گرفته‏اند كه ربنا يعلم - پروردگار ما مي‏داند .


و جمله ربنا يعلم معترضه و به منزله سوگند است ، و به آيه چنين معنا مي‏دهد : ما فرستادگان به سوي شماييم ، و در ادعاي رسالت صادقيم ، و اين دليل ما را بس كه خدايي كه ما را به سوي شما فرستاده خود شاهد اين مدعاي ماست ، و ديگر ما حاجتي نداريم به اينكه شما هم ما را تصديق بكنيد ، و از تصديق شما سودي عايد ما نمي‏شود ، تا در صدد جلب تصديق شما برآييم ، بلكه آنچه براي ما مهم است اين است كه : رسالت خود را انجام بدهيم و حجت تمام شود .


و ما علينا الا البلاغ المبين - كلمه بلاغ به معناي تبليغ است و مراد از آن ، تبليغ رسالت است ، و معناي جمله اين است كه : ما مامور نشده‏ايم مگر تنها به اينكه رسالت خدا را به شما ابلاغ كنيم و حجت را تمام نماييم .


قالوا انا تطيرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنكم و ليمسنكم منا عذاب اليم گويندگان اين سخن مردم قريه‏اند ، و روي سخنشان با رسولان است .


و كلمه تطيرنا از مصدر تطير است كه به معناي شوم دانستن و فال بد زدن به چيزي است ، و اينكه گفتند : اگر دست از حرفهايتان برنداريد شما را سنگسار مي‏كنيم و عذابي دردناك به شما خواهد رسيد تهديد رسولان است از سوي مردم .


و معناي آيه اين است كه : مردم قريه به رسولان گفتند : ما شما را بد قدم و شوم مي‏دانيم ، و سوگند مي‏خوريم كه اگر دست از سخنان خود برنداريد و تبليغات خود را ترك نكنيد و همچنان به كار دعوت بپردازيد ، ما شما را سنگباران مي‏كنيم ، و از ما به شما عذابي دردناك خواهد رسيد .



ترجمة الميزان ج : 17ص :109


قالوا طائركم معكم ا ئن ذكرتم بل انتم قوم مسرفون اين سخن پاسخ رسولان به اهل قريه است .


و كلمه طائر در جمله طائركم معكم در اصل طير ( مرغي چون كلاغ ) است كه عرب با ديدن آن فال بد مي‏زد ، و سپس مورد استعمالش را توسعه دادند و به هر چيزي كه با آن فال بد زده مي‏شود طير گفتند ، و چه بسا كه در حوادث آينده بشر نيز استعمال مي‏كنند ، و چه بسا بخت بد اشخاصي را طائر مي‏گويند ، با اينكه اصلا بخت امري است موهوم ، ولي مردم خرافه‏پرست آن را مبدأ بدبختي انسان و محروميتش از هر چيز مي‏دانند .


و به هر حال اينكه فرمود : طائركم معكم ظاهر معنايش اين است كه : آن چيزي كه جا دارد با آن فال بد بزنيد آن چيزي است كه با خودتان هست ، و آن عبارت است از حالت اعراضي كه از حق داريد و نمي‏خواهيد حق را كه همان توحيد است بپذيريد ، و اينكه به سوي باطل يعني شرك تمايل و اقبال داريد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : معنايش اين است كه طائر شما يعني بهره و نصيب شما از خير و شر با خود شماست ، و آن اعمال نيك و بد شماست اگر خير باشد ، بهره شما خير مي‏شود ، و اگر شر باشد شر مي‏شود .


(دقت فرماييد ) كه اين مفسر طائر را به معناي دوم ( حوادث آينده ) گرفته ، و ليكن جمله بعدي آيه كه مي‏فرمايد : ا ئن ذكرتم بل انتم قوم مسرفون با معناي اول مناسب‏تر است .


استفهام در جمله ا ئن ذكرتم استفهامي است توبيخي و مراد از تذكير تذكر دادن ايشان است به حق ، يعني به وحدانيت خداي تعالي و اينكه بازگشت همه به سوي اوست ، و حقايقي نظير آنها .


و در اين جمله كه جمله‏اي است شرطيه جزاي شرط حذف شده تا اشاره كند به اينكه جزاي آن اين قدر شنيع و رسواست كه نمي‏شود گفت ، و بدان تفوه كرد ، و تقدير جمله چنين است : اگر به حق تذكر داده شويد اين تذكر را با انكار شنيع و تطير و تهديد رسوايتان مقابله مي‏كنيد .


بل أنتم قوم مسرفون - يعني شما مردمي هستيد متجاوز كه معصيت را از حد گذرانده‏ايد ، و كلمه بل كه به معناي اعراض است اعراض از مطلب سابق را مي‏رساند ، و معنايش اين است كه : نه ، بلكه علت اصلي در انكار حق ، و تكذيبشان اين است كه آنان مردمي هستند كه مستمر در اسراف و متجاوز از حدند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :110


و جاء من اقصي المدينة رجل يسعي قال يا قوم اتبعوا المرسلين اقصاي مدينه به معناي دورترين نقطه آن نسبت به ابتداي فرضي آن است .


در اول كلام قريه آورده بود ، و در اين جا از آن به مدينه تعبير كرد ، تا بفهماند قريه مذكور بزرگ بوده .


و كلمه سعي به معنايسريع راه رفتن است .


نظير اين تعبير در داستان موسي (عليه‏السلام‏) و آن مرد قبطي آمده و فرموده : و جاء رجل من اقصي المدينة يسعي - مردي از دورترين نقطه شهر آمد در حالي كه مي‏دويد .


در اين آيه كلمه رجل جلوتر از اقصي المدينة آمده ، و در آيه مورد بحث بعد از آن آمده ، بعيد نيست نكته‏اش اين باشد كه در آنجا عنايت و اهتمام به آمدن مردم و خبر دادنش به موسي (عليه‏السلام‏) بوده ، كه درباريان در باره كشتن تو شور مي‏كردند ، و لذا كلمه رجل را جلوتر آورد .


و در درجه دوم ، اهتمام خود آن مرد به زودتر رسيدن و خبر دادن به موسي (عليه‏السلام‏) است ، و لذا جمله يسعي را به عنوان حال مؤخر آورد ، به خلاف آيه مورد بحث كه اهتمام در آن به آمدن از دورترين نقطه شهر است ، تا بفهماند بين رسولان و آن مرد ، هيچ تباني و سازش قبلي در امر دعوت نبوده ، و هيچ رابطه‏اي با او نداشته‏اند ، لذا جمله من اقصي المدينة را مقدم آورد ، و كلمه رجل و يسعي را بعد از آن ذكر كرد .


و اما اينكه اين مرد نامش و نام پدرش چه بوده و چه شغل و حرفه‏اي داشته ؟ مفسرين سخت در آن اختلاف كرده‏اند ، و ما چون اهميتي در گفتگوي از آن نديديم ، چون دخالتي در فهم مراد آيه نداشت ، لذا از بحث پيرامون آن خودداري نموديم ، چون يقين داريم كه اگر اين جزئيات در فهم مراد آيه كمترين دخالتي مي‏داشت ، خداي سبحان در كلامش بدان اشاره مي‏كرد ، و آن را مهمل نمي‏گذاشت .


آنچه مورد اهميت است ، دقت و تدبر در اين معنا است كه اين شخص چه حظ وافري از ايمان داشته كه در چنين موقعي به تاييد رسولان الهي (عليهم‏السلام‏) برخاسته و ايشان را ياري كرده است ، چون از تدبر در كلام خدا كه داستان او را حكايت كرده اين معنا به دست مي‏آيد كه وي مردي بوده كه خداي سبحان دلش را به نور ايمان روشن كرده ، به خدا ايمان آورده و با ايمان خالص او را مي‏پرستيده ، نه به طمع بهشت و نه از ترس آتش ، بلكه از اين جهت كه او اهليت پرستش دارد ، و به همين جهت از بندگان مكرم خدا شده .


و خداي سبحان در كلامش هيچ كس به جز ملائكه را به صفت مكرم توصيف نكرده ، تنها ملائكه مقرب درگاهش و بندگان خالصش را به اين وصف ستوده ، و از آن جمله اين مرد است كه با مردم مخاصمه و احتجاج كرده و بر آنان غلبه جسته و حجت قوم را بر اينكه


ترجمة الميزان ج : 17ص :111


پرستش خدا جايز نيست و تنها بايد آلهه را پرسيد باطل نموده و در مقابل اثبات كرده است كه تنها بايد خدا را پرستيد ، و رسولان او را در دعوي رسالت تصديق نموده و سپس به آنان ايمان آورده است .


اتبعوا من لا يسالكم اجرا و هم مهتدون در اين آيه شريفه ، بياني است بر جمله اتبعوا المرسلين كه در آيه قبلي بود ، و به جاي كلمه مرسلين در آن آيه جمله من لا يسالكم اجرا و هم مهتدون را در اينجا آورده تا به علت متابعت مرسلين اشاره كرده باشد و بفرمايد اينكه گفتيم رسولان را پيروي كنيد علتش اين است كه رسولان خودشان راه يافته‏اند ، و در راهنمايي شما هم مزدي نمي‏خواهند ، چون پيروي كردن از غير ، براي يكي از دو جهت جائز نيست يا براي اين كه آن غير خودش گمراه است و سخنش گمراهي است ، معلوم است كه گمراه را نبايد در گمراهي‏اش پيروي كرد .


و يا براي اين كه هر چند سخنش حق است و پيروي حق واجب است ، ليكن او از اين سخن حق منظور فاسدي دارد ، او سخن حق را وسيله كسب مال يا جاه كرده ، و يا غرض فاسد ديگري از اين قبيل دارد .


و اما سخن كسي كه هم سخنش حق است و هم از داشتن اغراض فاسد مبرا و منزه است ، و از گفتن آن سخن حق نه نقشه‏اي در نظر دارد و نه كيد و خيانتي ، بايد از او پيروي كرد و سخنش را پذيرفت ، و اين رسولان چنينند ، و در اينكه مي‏گويند : غير از خدا را نپرستيد ، هم راه يافته‏اند و هم اجر و مزدي از شما نمي‏خواهند ، نه مال و نه جاه ، پس واجب است كه ايشان را پيروي كنيد .


اما اينكه راه يافته‏اند ، براي اين است كه : حجت بر حقانيت آنان و صدق مدعاي آنان يعني توحيد خدا قائم است ، و آن حجت عبارت است از كلام آن مرد كه گفت : و ما لي لا اعبد الذي فطرني ... و لا ينقذون .


و اما اينكه رسولان مزدي از مردم نمي‏خواستند ، دليلش كلام خود ايشان است كه گفتند : ربنا يعلم انا اليكم لمرسلون كه بيانش گذشت .


و با اين بياني كه ما ذكر كرديم ، بيان قبلي ما هم تاييد مي‏شود كه گفتيم در جمله ربنا يعلم انا اليكم لمرسلون منظورشان اين است كه : بفهمانند ما از مردم نه اجري مي‏خواهيم و نه غير آن .


و ما لي لا اعبد الذي فطرني و اليه ترجعون ء اتخذ من دونه الهة ... و لا ينقذون


ترجمة الميزان ج : 17ص :112


در اين آيه و آيه بعدي‏اش شروع شده به استدلال تفصيلي بر توحيد و نفي آلهه ، و براي اين منظور سياق تكلم وحده را برگزيده مگر در يك جمله معترضه كه وسط كلام آورده و با سياق خطاب فرموده : و اليه ترجعون - به سوي او برمي‏گرديد .


و اين برگزيدن براي اين است كه خود را بدان جهت كه يك انسان است ، و خدا او را ايجاد كرده محاكمه كند ، و آنگاه هر حكمي كه عليه خود كرد ، در هر انسان ديگري مثل خودش جاري سازد ، چون افراد يك نوع همه مثل همند ، پس اينكه گفت : و چرا خدايي را كه مرا آفريده نپرستيم ؟ در معناي اين است كه گفته باشد : و چرا انسان خدايي را كه خلقش كرده نپرستد و آيا كسي كه انسان باشد غير از خدا ، آلهه ديگري مي‏گيرد ؟ و اگر از خداي تعالي تعبير آورد به الذي فطرني براي اين است كه به علت حكم اشاره كرده و بفهماند كه چون لازمه فطر و ايجاد انسان بعد از آنكه عدم بود ، بازگشت همه چيز انسان به خداي تعالي است ، چه ذاتش و چه صفاتش و چه افعالش ، و نيز لازمه‏اش اين است كه قيام همه چيز انسان به او باشد ، و او مالك آدمي و همه چيز او باشد .


در نتيجه براي انسان به غير از عبوديت محض چيزي نيست ، بنا بر اين بر او لازم است كه خود را در مقام عبوديت نصب كرده و آن را نسبت به خداي تعالي اظهار بدارد ، و اين همان عبادت است .


پس بايد او را عبادت كند ، چون از اهليت پرستش دارد .


و اين نكته همان است كه چند سطر قبل در باره آن مرد گفتيم ، كه او خدا را با اخلاص بندگي مي‏كرد ، نه به طمع بهشت و نه از ترس دوزخ ، بلكه از اين جهت كه خدا اهليت براي عبادت دارد .


و چون ايمان به خدا و عبادت او چنين وضعي دارد قهرا عامه مردم به چنين مقامي نمي‏رسند ، چون اكثريت مردم يا از ترس خدا را عبادت مي‏كنند و يا به طمع و يا به هر دو جهت ، لذا مرد نامبرده بعد از آنكه خود را محاكمه كرد ، رو به مردم نمود و گفت : و اليه ترجعون و منظورش از اين التفات ، انذار ايشان به روز قيامت بود كه روز بازگشت ايشان به خداست ، روزي كه خدا به حساب اعمالشان مي‏رسد ، و بر طبق آن جزايشان مي‏دهد .


پس جمله و اليه ترجعون به منزله جمله معترضه و يا عين جمله معترضه است ، كه از سياق كلام خارج است .


نكته ديگر اينكه : اين دو آيه شريفه مشتمل بر دو حجت و برهان عليه دليلي است كه بت‏پرستان آن را اساس بت‏پرستي و اعتقاد به ارباب بودن بتها قرار داده بودند .


توضيح اينكه : بت‏پرستان معتقد بودند كه خداي سبحان اجل از آن است كه حس يا


ترجمة الميزان ج : 17ص :113


خيال بشر و يا عقل او به وي احاطه يابد و او را بشناسد و يا تصور كند ، و هيچ قوه ادراكي نمي‏تواند او را بشناسد و به همين جهت انسان نمي‏تواند با عبادت متوجه او شود ، پس تنها راه عبادت خدا آن است كه ما در عبادت متوجه مقربان درگاه او ، و اقوياي از خلقش مانند ملائكه گرامي‏اش و يا بعضي از جن و يا قديسين از بشر شويم ، تا آنها واسطه و شفيع ما در پيشگاه خدا شوند ، در رساندن خيرات و دفع شرور .


اين دو دليل اساس اعتقاد مشركين بود كه دو آيه مورد بحث از هر دو جواب مي‏دهد : اما از دليل اولشان جوابي مي‏دهد كه حاصلش اين است كه : هر چند انسان نمي‏تواند احاطه علمي به ذات متعالي خدا پيدا كند ، و ليكن مي‏تواند او را به صفات مخصوص به خودش بشناسد ، مثل اينكه او فاطر و پديد آورنده وي است و چون اين مقدار شناسايي خدا برايش ممكن است ، پس مي‏تواند عبادت خود را هم از طريق همين شناسايي انجام داده و متوجه خدا گردد ، و انكار اين مقدار شناسايي جز لجبازي ، معناي ديگري ندارد .


اين جواب همان است كه آيه و ما لي لا اعبد الذي فطرني بدان اشاره مي‏كند .


و اما از دليل دومشان جواب مي‏دهد به اينكه : اگر اين بتها به راستي شفاعت و وساطتي داشته باشند ، اين مقام را خدا به آنها افاضه كرده ، و خدا شفاعت را در جايي به آنها افاضه مي‏كند كه خودش نسبت به آن مورد ، اراده‏اي حتمي نداشته باشد ، و لازمه اين برهان آن است كه : شفاعت بتهاي شما تنها در مواردي نافذ باشد كهخدا اجازه شفاعتشان داده باشد ، همچنان كه خودش فرموده : ما من شفيع الا من بعد اذنه .


و اما در مواردي كه او اراده‏اي حتمي داشته باشد ، ديگر شفاعت همين شفيعان فرضي هم مفيد واقع نمي‏شود ، نه مي‏تواند خيري به ايشان برساند و نه ضرري را از ايشان دفع كند ، كه جمله ء اتخذ من دونه الهة ان يردن الرحمن بضر لا تغن عني شفاعتهم شيئا و لا ينقذون اشاره به اين جواب دارد .


و اگر از خداي تعالي به رحمان تعبير آورد ، براي اين بود كه به سعه رحمت خدا و بسياري آن اشاره نمايد و نيز بفهماند كه تمامي نعمت‏ها از ناحيه او و تدبير خير و شر همه به دست اوست .


از همين تعبير به رحمان برهان ديگري بر وحدانيت خداي تعالي در ربوبيت به دست مي‏آيد ، و آن اين است كه : وقتي تمامي نعمت‏ها و نيز نظام جاري در آنها مظاهر


ترجمة الميزان ج : 17ص :114


رحمت واسعه خدا و قائم بدان بود ، و هيچ يك از آنها از خود استقلالي در تدبير امر خود نداشت ، قهرا تدبير آنها مستقلا با خداي تعالي خواهد بود ، حتي تدبير ملائكه هم بر فرض كه به قول مشركين ، سهمي از تدبير به دست ملائكه باشد ، باز همان نيز از رحمت خدا و تدبير اوست ، پس نتيجه مي‏گيريم كه ربوبيت تنها از آن خداست ، و همچنين الوهيت خاص اوست .


اني اذا لفي ضلال مبين اين جمله ضلالت را در شرك و اتخاذ آلهه مسجل مي‏كند .


اني آمنت بربكم فاسمعون اين جمله باز از كلمات آن مرد است كه به رسولان خطاب كرده ، و اينكه گفته : فاسمعون - پس بشنويد كنايه از تحمل شهادت است ، يعني پس شاهد باشيد .


و جمله اني آمنت بربكم ... تجديد شهادت به حق ، و تاكيد ايمان است ، چون از ظاهر سياق بر مي‏آيد كه جمله اني آمنت بربكم را بعد از آن محاجه گفته ، و در آن محاجه اعتراف به ايمان كرده و شهادت به حق داده بود .


و منظورش از اين تكرار اين بوده كه با ايمان خود در حضور مردم قريه رسولان را تاييد كرده باشد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : خطاب در اين جمله فاستمعون - پس بشنويد به مردم قريه است ، تا رسولان را تاييد كرده باشد ، و معنايش اين است كه : من به خدا ايمان آوردم ، پس اي اهل قريه اين معنا را از من بشنويد ، ( و هر كاري مي‏خواهيد بكنيد ) ، كه من هيچ باكي از شما ندارم .


و يا معنايش اين است كه : اي اهل قريه ، من به خدا ايمان آوردم ، پس از من بشنويد و شما هم ايمان بياوريد ، و يا خواسته مردم را عليه خود عصباني كند تا به او بپردازند ، و آسيبي به رسولان خدا نرسانند ، چون ديده مردم تصميم گرفته‏اند آنان را به قتل برسانند ( دقت فرماييد ) .


و ليكن اشكالي كه در همه اين احتمالات هست اين است كه : با تعبير از خدا به ربكم - پروردگارتان سازگار نيست ، چون مردم خدا را پروردگار خود نمي‏شناختند ، و اربابي غير از خداي سبحان به ربوبيت مي‏شناختند و عبادت مي‏كردند .


بعضي خواسته‏اند از اين اشكال پاسخ دهند به اينكه : منظور پروردگاري است كه


ترجمة الميزان ج : 17ص :115


برهان مزبور را بر وجودش اقامه كردم ، و مسلم شد كه او پروردگار شما است ليكن اين پاسخ هيچ دليلي ندارد ، و تقييدي است بدون مقيد .


قيل ادخل الجنة قال يا ليت قومي يعلمون بما غفر لي ربي و جعلني من المكرمين خطاب در اين آيه به رجل نامبرده است - به طوري كه از سياق برمي‏آيد - اشاره مي‏كند به اينكه مردم قريه آن مرد را كشتند ، و خداي تعالي از ساحت عزتش به وي خطاب كرد كه داخل بهشت شو .


و مؤيد اين احتمال جمله بعد است كه مي‏فرمايد : و ما انزلنا علي قومه من بعده ، چون در آيه مورد بحث جمله قيل ادخل الجنة ، به جاي خبر از كشته شدن مرد نشسته تا اشاره باشد به اينكه بين كشته شدن آن مرد به دست مردم قريه ، و ما بين امر به داخل شدنش در بهشت ، فاصله چنداني نبوده ، آن قدر اين دو به هم متصل بودند كه گويي كشته شدنش همان و رسيدن دستور به داخل بهشت شدنش همان .


و بنا بر اين مراد از جنت بهشت برزخ است نه بهشت آخرت .


و اينكه : بعضي از مفسرين گفته‏اند : منظور بهشت آخرت است ، و معناي آيه اين است كه : به زودي در قيامت به او گفته مي‏شود داخل بهشت شو ، و اگر عبارت را به ماضي آورد ، و فرمود : قيل - به او گفته شده براي اين است كه بفهماند اين دستور محققا صادر مي‏شود صحيح نيست ، و خود را بي‏جهت و بدون دليل به زحمت انداختن است .


بعضي ديگر گفته‏اند : خداي تعالي او را به آسمان برد ، و در آنجا به وي گفته شد : داخل بهشت شو ، در نتيجه او همچنان زنده است و تا روز قيامت در بهشت متنعم خواهد بود و اين وجه هم مثل وجه قبل صحيح نيست .


بعضي هم گفته‏اند : گوينده ادخل الجنة خود مردم بودند كه در هنگام كشتن او به عنوان استهزا به او گفته‏اند : ما تو را مي‏كشيم و لحظه‏اي بعد داخل بهشت شو اشكال اين وجه اين است كه : با خبري كه دنبالش خداي تعالي داده و فرموده : قال يا ليت قومي يعلمون ... - گفت اي كاش مردم مي‏فهميدند كه چگونه خدا مرا بيامرزيد ، و از محترمينم قرار داد نمي‏سازد ، چون ظاهر اين خبر اين است كه : وي بعد از شنيدن نداي ادخل الجنة آرزو كرد اي كاش قومم حال و وضع مرا مي‏دانستند .


و اگر جمله ادخل الجنة كلام مردم در هنگام كشتن او بوده باشد ، ديگر موردي براي اين آرزو نمي‏ماند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :116


جمله قال يا ليت قومي يعلمون بما غفر لي ربي و جعلني من المكرمين استينافي است ، و مانند جمله قبلي‏اش به منزله جوابي است از سؤال تقديري ، گويا شخصي پرسيده بعد از آنكه رسولان را تاييد كرد ، چه شد ؟ در پاسخ فرموده : قيل ادخل الجنة دوباره پرسيده : بعداز آن چه شد ؟ در جواب فرموده : قال يا ليت قومي يعلمون ... و اين سخن را بدان جهت گفته كه خواسته است همان طور كه در حال حيات مردم را نصيحت مي‏كرده ، در حال مرگ نيز نصيحت و خيرخواهي كند .


كلمه ما در جمله بما غفر لي ربي مصدريه است ، كه فعل غفر را مبدل به مصدر مي‏كند ، و معنايش چنين مي‏شود : يا ليت قومي يعلمون بغفران ربي اياي - اي كاش قوم من مي‏دانستند آمرزش پروردگار من مرا و جمله و جعلني عطف است بر جمله غفر و معنايش اين است كه : اي كاش به آمرزش خدا مرا ، و به اينكه از مكرمينم قرار داد ، علم پيدا مي‏كردند و موهبت اكرام هر چند دامنه‏اش وسيع است كه شامل حال بسياري از مردم مي‏شود ، مانند : اكرام به نعمت ، كه در آيه فاما الانسان اذا ما ابتليه ربه فاكرمه و نعمه فيقول ربي اكرمن آمده و نيز اكرام به قرب خدا كه در آيه ان اكرمكم عند الله اتقيكم آمده ، چون كرامت داشتن عبد نزد خدا ، خود اكرامي است از خدا نسبت به او .


و ليكن با اين حال بنده‏اي كه برخوردار از نعمت‏هاي خدا است ، و يا نزد خدا محترم است ، جزو مكرمين شمرده نمي‏شود ، يعني كلمه مكرمين به طور اطلاق در باره او به كار نمي‏رود ، تنها اين كلمه علي الاطلاق در باره دو طائفه از خلايق خدا به كار مي‏رود : يكي ملائكه كه در آيه بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون به كار رفته ، و ديگري در افرادي از مؤمنيني كه ايمان‏شان كامل بوده باشد ، حال چه اينكه از مخلصين - به كسره لام - باشند ، كه در آيه اولئك في جنات مكرمون نامشان آمده ، و يا از مخلصين - به فتحه لام - باشند كه در آيه الا عباد الله المخلصين ... و هم مكرمون ذكر خيرشان شده .



ترجمة الميزان ج : 17ص :117


و اين آيه شريفه ( به همان بياني كه گذشت ) از ادله وجود برزخ است .


و ما انزلنا علي قومه من بعده منجند من السماء و ما كنا منزلين ضمير در قومه و در بعده هر دو به كلمه رجل برمي‏گردد .


و معناي من بعده ، من بعد قتله است ، و كلمه من اولي و سومي ابتدائي است ، و دومي زايده است كه صرفا نفي را تاييد مي‏كند ، و معنايش اين است كه : ما بعد از قتل او ، ديگر هيچ لشكري از آسمان بر قوم او نازل نكرديم ، و نازل كننده هم نبوديم .


اين آيه زمينه چيني براي آيه بعدي است و براي بيان اين معنا است كه كار و هلاكت آن قوم در نظر خداي تعالي بسيار ناچيز و غير قابل اعتنا بود ، و خدا انتقام آن مرد را از آن قوم گرفت و هلاكشان كرد ، و هلاك كردن آنها براي خدا آسان بود و احتياج به عده و عده‏اي نداشت ، تا ناگزير باشد از آسمان لشكري از ملائكه بفرستد تا با آنها بجنگند و هلاكشان كنند ، و به همين جهت در هلاكت آنان و هلاكت هيچ يك از امت‏هاي گذشته اين كار را نكرد ، بلكه با يك صيحه آسماني هلاكشان ساخت .


ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم خامدون يعني آن امري كه به مشيت ما سبب هلاكت آنان گرديد ، غير از يك صيحه چيز ديگري نبود .


و اگر فعل كانت را مؤنث آورد و نفرمود كان بدين جهت بود كه خبر اين فعل يعني صيحة مؤنث بود .


و اگر صيحة را نكره - بدون الف و لام - آورد ، و آن را به وصف وحدت متصف كرد ، براي اين بود كه : بفهماند هلاك كردن اهل قريه كاري ناچيز و حقير بود .


و كلمه خامدون از خمود است ، كه به معناي سكون و خاموشي از سر و صدا و جنب و جوش است ، مي‏فرمايد : وسيله هلاكت آنها چيزي به جز يك صيحه نبود ، كه ناگهان همه را خاموش و بي حركت كرد .


و اگر جمله مورد بحث را به ما قبل عطف نكرد ، براي اين است كه : اين جمله به منزله جوابي است از سؤالي تقديري و فرضي گويا كسي پرسيده : وسيله هلاكتشان چه بود ؟ فرموده : نبود مگر تنها يك صيحه .


و معناي آيه اين است كه : سبب هلاكت اهل قريه امري بود كه آسان‏تر از آن ديگر تصور نداشت ، و آن يك صيحه بود كه به ناگهاني برخاست ، و مردم را در جاي خود بخشكانيد ، مردمي بي سر و صدا و بي حس و حركت شدند ، به طوري كه صداي آهسته هم از ايشان شنيده نمي‏شد ، تا آخرين نفر مردند و بي حركت شدند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :118


يا حسرة علي العباد ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزؤن يعني اي حسرت و ندامت بر بندگان .


و اين تعبير بليغ‏تر از آن است كه ندامت را براي آنان اثبات كند ، مثلا بفرمايد : مردم قريه دچار ندامت و حسرت شدند .


و اماسبب حسرت و اينكه چرا دچار آن شدند ، در جمله ما ياتيهم من رسول ... آمده و مي‏فرمايد : به علت اين دچار حسرت شدند كه هر چه رسول به سويشان آمد ، به استهزايش پرداختند .


از اين سياق به خوبي برمي‏آيد كه مراد از عباد ، عموم مردم است ، و خواسته حسرت را بر آنان تاكيد كند ، مي‏فرمايد : چه حسرتي بالاتر از اين كه اينان بنده بودند و دعوت مولاي خود را رد كرده تمرد نمودند ، و معلوم است كه رد دعوت مولا شنيع‏تر است از رد دعوت غير مولا و تمرد از نصيحت خيرخواهان ديگر .


با اين بيان بي‏پايگي تفسير آن مفسري كه گفته : مراد ازعباد رسولان خدا ، و يا ملائكه و يا هر دو است ، روشن مي‏شود ، و همچنين بي‏پايگي اين گفتار كه مفسري ديگر گفته كه : در جمله يا حسرة علي العباد ... هر چند منظور از عباد مردمند و ليكن كلام مزبور سخن خداي تعالي نيست ، بلكه دنباله سخن آن مرد است .


پس معلوم شد كه جمله مذكور كلامي است از خداي تعالي نه دنباله سخن آن مرد .


ا لم يروا كم اهلكنا قبلهم من القرون انهم اليهم لا يرجعون در اين جمله همان كساني را كه در جمله قبل عليه ايشان به حسرت ندا مي‏شد توبيخ مي‏كند .


و كلمه من القرون بيان كلمه كم است ، و قرون جمع قرن است ، كه به معناي مردمي است كه در يك عصر زندگي كنند .


و جمله انهم اليهم لا يرجعون بيان جمله كم اهلكنا قبلهم من القرون است ، و ضمير جمع اولي به قرون ، و دومي و سومي به عباد برمي‏گردد .


و معناي آيه اين است كه : آيا از بسياري هلاك شدگان عبرت نمي‏گيرند كه در قرون گذشته به امر خدا هلاك شدند ؟ و به اخذ الهي ماخوذ گشتند ، و ديگر به عيش و نوش در دنيا بازنخواهند گشت ؟ مفسرين در مرجع ضميرها ، و نيز در معناي آيه اقوال ديگري دارند كه چون از فهم دور است متعرض آنها نمي‏شويم .



ترجمة الميزان ج : 17ص :119


وان كل لما جميع لدينا محضرون لفظ ان در اينجا حرف نفي است .


و كلمه كل مبتدا و تنوينش عوض از مضاف اليه است .


و كلمه لما به معناي الا است .


و كلمه جميع به معناي مجموع است .


و لدينا ظرفي است متعلق به همان مجموع .


و كلمه محضرون خبري است بعد از خبر ، كه همان جميع باشد .


بعضي هم احتمال داده‏اند صفت جميع باشد .


به هر حال معنا اين است كه : بدون استثناء همه‏شان دسته جمعي در روز قيامت براي حساب و جزا نزد ما حاضر خواهند شد .


بنا بر اين آيه شريفه در معناي آيه ذلك يوم مجموع له الناس و ذلك يوم مشهود مي‏باشد .


بحث روايتي


در مجمع البيان مي‏گويد : نقل مي‏كنند كه عيسي (عليه‏السلام‏) دو نفر از حواريين را به عنوان رسول به شهر انطاكيه گسيل داشت ، اين دو نفر وقتي به نزديكي‏هاي شهر رسيدند ، پير مردي را ديدند كه چند گوسفند خود را مي‏چرانيد ، و اين پير مرد همان حبيب صاحب داستان سوره يس است - رسولان عيسي (عليه‏السلام‏) بر او سلام كردند ، پير مرد از آن دو پرسيد : شما كي هستيد ؟ گفتند : ما رسولان عيساييم ، آمده‏ايم شما اهل شهر را دعوت كنيم به اينكه از پرستش بت‏ها دست برداشته ، خداي رحمان را بپرستيد .


پير مرد پرسيدآيا با شما معجزه‏اي هم هست ؟ گفتند : آري ما بيماران را شفا مي‏دهيم ، و كوري و برص را بهبودي مي‏بخشيم ، پير مرد گفت : من پسري دارم كه سالها بستري و مريض است ، رسولان گفتند : ما را به منزلت نزد او ببر ، تا از حال او مطلع شويم ، پير مرد رسولان را به خانه برد .


رسولان دست بر بدن او كشيدند ، در دم شفا يافته به اذن خدا در حالي كه صحيح و سالم بود از بستر برخاست ، اين خبر در شهر پيچيد ، و خداوند به دست آن دو جمع كثيري از بيماران را شفا داد .


مردم انطاكيه پادشاهي داشتند كه بت مي‏پرستيد ، چون خبر رسولان به گوش او رسيد


ترجمة الميزان ج : 17ص :120


احضارشان كرد ، و پرسيد : شما كي هستيد ؟ گفتند : ما فرستادگان عيسي (عليه‏السلام‏) هستيم ، آمده‏ايم تو را از پرستش بت‏ها كه نه مي‏شنوند و نه مي‏بينند ، به پرستش كسي دعوت كنيم كه هم مي‏شنود و هم مي‏بيند .


شاه پرسيد : مگر ما به غير از اين بت‏ها خدا هم داريم ؟ گفتند : بله ، كسي كه تو را و خدايان تو را ايجاد كرده .


شاه در پاسخ گفت : باشيد تا در امر شما فكر كنم .


پس مردم آن دو رسول را در بازار دستگير نموده و كتك زدند .


صاحب مجمع البيان ، سپس از وهب بن منبه نقل مي‏كند كه گفته : عيسي (عليه‏السلام‏) اين دو رسول را به انطاكيه فرستاد .


رسولان به انطاكيه رفتند ، و به حضور شاه نرفتند و اقامتشان در آن شهر به طول انجاميد تا آنكه روزي شاه از دربار بيرون آمد ، پس اين دو نفر تكبير و ذكر خدا گفتند .


شاه سخت در خشم شد ، و دستور داد آن دو رسول را به زندان برده و به هر يك صد تازيانه بزنند .


بعد از آنكه شاه رسولان را تكذيب كرد و تازيانه زد ، عيسي (عليه‏السلام‏) شمعون صفا ، بزرگ حواريين را فرستاد ، تا به كار آن دو رسيدگي نموده ياريشان كند .


شمعون به طور ناشناس وارد انطاكيه شدو با اطرافيان شاه معاشرت آغاز كرد ، تا جايي كه سخت با وي مانوس شدند ، و نزد شاه از او به خير و خوبي ياد كردند .


شاه او را به حضور طلبيد و معاشرتش را پسنديد و با او مانوس گشته ، مورد احترامش قرار داد .


آنگاه روزي شمعون به شاه گفت : من شنيده‏ام دو نفر را به جرم اينكه تو را به دين ديگري غير از ديني كه داري ، دعوت كرده‏اند ، زنداني كرده‏اي و شلاق زده‏اي ، آيا هيچ سخن آن دو را گوش دادي ببيني چه مي‏گويند ؟ شاه گفت : واقعش اين است كه خشم من نگذاشت كه به سخن آن دو گوش دهم ، شمعون گفت : حال اگر شاه صلاح بداند خوب است آن دو را بخواهد تا از مطالب و خواسته‏هاي آن دو مطلع شويم .


شاه اين رأي را پسنديد ، و آن دو رسول را به حضور طلبيد ، شمعون ( با اينكه آن دو را مي‏شناخت ، و آن دو وي را مي‏شناختند ، چون همگي از حواريين عيسي (عليه‏السلام‏) بودند ، خود را به بيگانگي زد ، و از آن دو ) پرسيد : چه كسي شما را به اين شهر فرستاده ؟ گفتند : خدايي كه همه چيز را خلق كرده و شريكي برايش نيست .


شمعون پرسيد : اين خدايي كه مي‏گوييد شما را فرستاده چه معجزه‏اي به شما داده ؟ گفتند : هر چه را كه تو بخواهي برايت انجام مي‏دهيم .


شاه چون اين را شنيد دستور داد پسر


ترجمة الميزان ج : 17ص :121


نابينا و بدون چشمي را بياورند ، كه حتي در صورتش گودي چشم هم نبود ، بلكه محل چشم او مانند پيشاني‏اش صاف بود .


رسولان عيسي شروع كردند به دعا خواندن ، اين قدر دعا خواندند تا محل چشم‏هاي او شكافته شد .


پس دو عدد فندق از گل درست كردند و در حدقه‏ها گذاشتند ، بدون فاصله دو چشم شد ، و پسر بينا گشت .


شاه از مشاهده اين معجزه سخت تعجب كرد ، شمعون به وي گفت : حال اگر صلاح بداني نظير اين خواسته را از خدايان خود بخواهي ، تا آنها نيز چنين قدرتي از خود نشان دهند ، هم مايه آبروي تو شود و هم باعث آبروي خودشان .


شاه گفت : من كه از تو چيزي پنهان ندارم ، خداي ما كه ما آن را مي‏پرستيم ، هيچ خاصيتي ندارد ، نه ضرري دارد و نه نفعي .


سپس شاه به آن دو رسول گفت : اگر خداي شما توانست مرده را زنده كند ، ما به آن خدا و به شما كه فرستادگان اوييد ايمان خواهيم آورد .


رسولان گفتند : خداي ما بر هر چيز قادر است .


شاه گفت : در اينجا مرده‏اي است كه هفت روز قبل از دنيا رفته ، و ما او را دفن نكرده‏ايم ، تا پدرش كه در مرگ او غايب بود برگردد .


پس مرده را آوردند كه وضعش دگرگون شده و متعفن شده بود .


آن دو رسول شروع كردند به دعا كردن علني و آشكارا ، و اما شمعون صفا شروع كرد به دعا كردن سري ( چون نمي‏خواست رازش فاش شود) .


چيزي نگذشت مرده از جاي برخاست و به حاضران مجلس گفت : من هفت روز است كه مرده‏ام ، و در اين چند روز مرا به هفت وادي از واديهاي جهنم بردند ، و من شما را زنهار مي‏دهم از آن شركي كه داريد ، و به خداي تعالي ايمان بياوريد .


شاه از ديدن اين ماجرا تعجب كرد .


شمعون احساس كرد كه نقشه‏اش در دل وي اثر گذاشته ، او هم وي را به سوي خدا دعوت كرد .


شاه ايمان آورد و بهدنبال او جمعي از اهل مملكتش ايمان آورده ، و جمعي ديگر همچنان كافر ماندند .


صاحب مجمع مي‏گويد : نظير اين روايت را عياشي به سند خود از ابو حمزه ثمالي ، و غير او از ابي جعفر و از امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل كرده‏اند ، چيزي كه هست در بعضي از روايات آمده كه : خداي تعالي اول دو نفر رسول به اهل انطاكيه فرستاد ، و سپس سومي را گسيل داشت .


و در بعضي ديگر آمده كه : خداوند به عيسي (عليه‏السلام‏) وحي فرستاد كه : آن دو رسول را به سوي آن شهر روانه كند ، و سپس وصي خودش شمعون را براي خلاصي آن دو روانه كرد و نيز آمده كه آن مرده‏اي كه خداوند به دعاي رسولان زنده كرد ، پسر شاه بوده .


و وقتي از قبر بيرون آمد خاك را از سر و روي خود مي‏تكاند .


پس شاه پرسيد : پسرم حالت چطور است ؟ گفت : من مرده بودم ، دو نفر مرد را ديدم كه سجده كرده ، از خدا خواستند مرا زنده كند .


شاه گفت : پسرم اگر آن دو نفر را ببيني مي‏شناسي ؟ گفت : آري .


پس مردم همگي به


ترجمة الميزان ج : 17ص :122


دستور شاه به صحرا رفتند ، و يكي يكي از جلو آن مرد عبور كردند .


بعد از عبور جمعي كثير يكي از آن دو رسول عبور كرد .


پسر شاه گفت : اين يكي از آن دوبود .


سپس آن رسول ديگر گذشت ، او را هم شناخت و با دست به هر دو نفر اشاره كرد كه اين دو بودند ، شاه و اهل مملكتش ايمان آوردند .


ابن اسحاق مي‏گويد : بلكه شاه و اهل مملكتش بر كفر اتفاق كرده ، و تصميم گرفتند .


رسولان را به قتل برسانند ، اين خبر به گوش حبيب رسيد كه دم دروازه بالاي شهر بود ، پس شتابان خود را به جمعيت رسانيده ايشان را نصيحت كرد و تذكرها داد ، و به اطاعت رسولان دعوت نمود مؤلف : سياق آيات اين داستان با مضمون بعضي از اين روايات نمي‏سازد .


و در الدر المنثور است كه : ابو داوود ، ابو نعيم ، ابنعساكر ، و ديلمي ، همگي از ابي ليلي روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : صديقين ( كه خداوند در قرآن ايشان را ستوده ) سه نفرند : حبيب نجار مؤمن آل يس ، كه داستانش در سوره يس آمده ، كه گفت : يا قوم اتبعوا المرسلين حزقيل مؤمن آل فرعون ، كه گفت : ا تقتلون رجلا ان يقول ربي الله و علي بن ابي طالب كه وي از آن دوتاي ديگر افضل است .


مؤلف : و در همان كتاب است كه : اين روايت را بخاري هم در تاريخ خود از ابن عباس از آن جناب نقل كرده ، و عبارتش چنين است : صديقين سه نفرند : حزقيل ، مؤمن آل فرعون ، حبيب نجار ، صاحب داستان سوره يس .


علي بن ابي طالب .


و در مجمع البيان از تفسير ثعلبي ، و او به سند خود از عبد الرحمان ابي ليلي ، از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه فرمود : سبقت يافتگان همه امتها سه نفرند ، كه حتي چشم بر هم زدني به خدا كفر نورزيدند : علي بن ابي طالب ، صاحب داستان سوره يس و مؤمن آل فرعون ، و صديقين همين‏هايند ، و علي از همه‏شان افضل است .


مؤلف : اين معنا را سيوطي هم در الدر المنثور از طبراني و ابن مردويه - وي حديث را ضعيف خوانده - از ابن عباس از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده ، و عبارت آن چنين است : سبقت گيرندگان سه نفرند آنكه به سوي موسي سبقت جست ، يوشع بن نون بود و آنكه به سوي عيسي سبقت گرفت ، صاحب داستان سوره يس بود ، و آنكه به سوي محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سبقت جست علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) بود .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :