امروز:
پنج شنبه 27 مهر 1396
بازدید :
1151
ترجمه الميزان: سوره يس آيات 47 - 33


ترجمة الميزان ج : 17ص :123


وَ ءَايَةٌ لهَُّمُ الأَرْض الْمَيْتَةُ أَحْيَيْنَهَا وَ أَخْرَجْنَا مِنهَا حَبًّا فَمِنْهُ يَأْكلُونَ‏(33) وَ جَعَلْنَا فِيهَا جَنَّتٍ مِّن نخِيلٍ وَ أَعْنَبٍ وَ فَجَّرْنَا فِيهَا مِنَ الْعُيُونِ‏(34) لِيَأْكلُوا مِن ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْأَ فَلا يَشكرُونَ‏(35) سبْحَنَ الَّذِي خَلَقَ الأَزْوَجَ كلَّهَا مِمَّا تُنبِت الأَرْض وَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ مِمَّا لا يَعْلَمُونَ‏(36) وَ ءَايَةٌ لَّهُمُ الَّيْلُ نَسلَخُ مِنْهُ النهَارَ فَإِذَا هُم مُّظلِمُونَ‏(37) وَ الشمْس تجْرِي لِمُستَقَرٍّ لَّهَاذَلِك تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ‏(38) وَ الْقَمَرَ قَدَّرْنَهُ مَنَازِلَ حَتي عَادَ كالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ‏(39) لا الشمْس يَنبَغِي لهََا أَن تُدْرِك الْقَمَرَ وَ لا الَّيْلُ سابِقُ النهَارِوَ كلٌّ في فَلَكٍ يَسبَحُونَ‏(40) وَ ءَايَةٌ لهَُّمْ أَنَّا حَمَلْنَا ذُرِّيَّتهُمْ في الْفُلْكِ الْمَشحُونِ‏(41) وَ خَلَقْنَا لهَُم مِّن مِّثْلِهِ مَا يَرْكَبُونَ‏(42) وَ إِن نَّشأْ نُغْرِقْهُمْ فَلا صرِيخَ لهَُمْ وَ لا هُمْ يُنقَذُونَ‏(43) إِلا رَحْمَةً مِّنَّا وَ مَتَعاً إِلي حِينٍ‏(44) وَ إِذَا قِيلَ لهَُمُ اتَّقُوا مَا بَينَ أَيْدِيكُمْ وَ مَا خَلْفَكمْ لَعَلَّكمْ تُرْحَمُونَ‏(45) وَ مَا تَأْتِيهِم مِّنْ ءَايَةٍ مِّنْ ءَايَتِ رَبهِمْ إِلا كانُوا عَنهَا مُعْرِضِينَ‏(46) وَ إِذَا قِيلَ لهَُمْ أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَكمُ اللَّهُ قَالَ الَّذِينَ كفَرُوا لِلَّذِينَ ءَامَنُوا أَ نُطعِمُ مَن لَّوْ يَشاءُ اللَّهُ أَطعَمَهُ إِنْ أَنتُمْ إِلا في ضلَلٍ مُّبِينٍ‏(47)


ترجمه آيات


زمين مرده براي ايشان آيتي است كه زنده‏اش كرديم و دانه از آن بيرون آورديم دانه‏هايي كه از آن


ترجمة الميزان ج : 17ص :124


مي‏خورند ( 33) .


و در آن باغها و نخلها و انگورها قرار داديم و در آن چشمه‏هايي روان كرديم ( 34) .


تا مردم از ثمره آن و كارهاي خود برخوردار شوند آيا باز هم شكرگزاري نمي‏كنند ؟ ( 35) .


منزه است آن كسي كه تمامي جفت‏ها را بيافريد چه آن جفت‏هايي كه از زمين مي‏روياند و چه از خود انسانها و چه از آن جفت‏هايي كه انسانها از آن اطلاعي ندارند ( 36 ) .


و شب نيز براي آنان عبرتي است كه ما روز را از آن بيرون مي‏كشيم و آن وقت مردم در تاريكي قرار مي‏گيرند ( 37) .


و خورشيد كه به قرارگاه خود روان است ، اين نظم خداي عزيز داناست ( 38) .


و براي ماه منزلها معين كرديم تا دوباره به صورت هلال مانند چوب خوشه خرماي كهنه درآيد ( 39) .


نه خورشيد را سزد كه به ماه برسد و نه شب از روز پيشي گيرد و هر يك در فلكي سير مي‏كنند ( 40).


و عبرتي ديگر براي ايشان اين است كه ما نژادشان را در كشتي پر ، حمل مي‏كنيم ( 41) .


و آن چه نظير آن برايشان آفريده‏ايم كه سوار مي‏شوند ( 42) .


و هر آن بخواهيم غرقشان مي‏كنيم كه در اين صورت ديگر فريادرسي ندارند و نجات داده نمي‏شوند ( 43) .


باز مگر رحمتي از ما به فريادشان برسد كه تا مدتي برخوردار شوند ( 44) .


و چون به ايشان گفته مي‏شود از آنچه در پيش رو و پشت سر داريد بترسيد شايد ترحم شويد ( 45) .


ولي هيچ آيتي از آيات پروردگار نيايد براي آنان مگر اينكه از آن روي بگردانند ( 46) .


و چون به ايشان گفته مي‏شود از آنچه خدا روزيتان كرده انفاق كنيد آنان كه كافر شده‏اند به آنان كه ايمان آورده‏اند گويند آيا به كسي غذا بدهيم كه اگر خدا مي‏خواست غذايش مي‏داد ؟ شما نيستيد جز در ضلالتي آشكار ( 47 ) .


بيان آيات


بعد از آنكه داستان اهل قريه ( انطاكيه ) ، و سرانجام امرشان را در شرك و تكذيب رسولان الهي بيان كرد و آنان را در برابر بي‏اعتنايي به مساله رسالت توبيخ نموده و به نزول عذاب بر آنان تهديد كرد - همان طور كه عذاب بر تكذيب كنندگان از امتهاي گذشته نازل شد - و نيز خاطرنشان ساخت كه همگي حاضر خواهند شد وبه حسابشان رسيدگي شده جزا داده


ترجمة الميزان ج : 17ص :125


مي‏شوند .


چند آيت از آيات خلق و تدبير الهي را به رخشان مي‏كشد ، آياتي كه بر ربوبيت و الوهيت خداي تعالي دلالت دارد ، و به روشني دلالت مي‏كند بر اينكه خدا ، يگانه است و هيچ كس در ربوبيت و الوهيت با او شريك نيست ، آنگاه مجددا ايشان را در اينكه به آيات و ادله وحدانيت خدا و به معاد نظر نمي‏كنند و از آن روي گردانند ، و حق را استهزاء نموده و به فقرا و مساكين انفاق نمي‏كنند توبيخ مي‏نمايد .


و آية لهم الأرض الميتة احييناها و اخرجنا منها حبا فمنهياكلون خداي سبحان در اين آيه و دو آيه بعدش يكي از آيات و ادله ربوبيت خدا را ، يادآور مي‏شود ، و آن آيت عبارت است از تدبير امر ارزاق مردم ، و تغذيه آنان به وسيله حبوبات و ميوه‏ها ، از قبيل خرما و انگور و غيره .


پس جمله و آية لهم الأرض الميتة احييناها هر چند ظاهر در اين است كه آيت همان زمين است ، ليكن اين قسمت از آيه زمينه و مقدمه است براي جمله و اخرجنا منها حبا ... و مي‏خواهد اشاره كند به اينكه : اين غذاهاي نباتي ( كه شما در اختيار داريد ) از آثار زنده كردن زمين مرده است ، كه خدا حيات در آن مي‏دمد و آن راكه زميني مرده بود مبدل به حبوبات و ميوه‏ها مي‏كند تا شما از آن بخوريد .


بنا بر اين به يك نظر آيت خود زمين نيست ، بلكه زمين مرده است ، از اين جهت كه مبدأ ظهور اين خواص است ، و تدبير ارزاق مردم به وسيله آن تمام مي‏شود .


و اخرجنا منها حبا - يعني ما از زمين گياهاني رويانديم و از آن گياهان حبوباتي مانند گندم ، جو ، برنج ، و ساير دانه‏هاي خوراكي در اختيارشان قرار داديم .


و جمله فمنه ياكلون تفريع و نتيجه‏گيري از بيرون آوردن حبوبات از زمين است ، چون با خوردن حبوبات تدبير تمام مي‏شود ، و ضمير در كلمه منه به كلمه حب - دانه بر مي‏گردد .


و جعلنا فيها جنات من نخيل و اعناب و فجرنا فيها من العيون راغب مي‏گويد : كلمه جنت به معناي هر بستاني است كه داراي درخت باشد ، و با درختانش زمين را مستور كرده باشد و كلمه نخيل جمع نخل است كه از درختان معروف است .


و كلمه اعناب جمع عنب است كه هم بر درخت انگور اطلاق مي‏شود و هم بر ميوه آن .



ترجمة الميزان ج : 17ص :126


باز راغب در معناي عيون گفته : كلمه عين به معناي عضو و جارحه است ... ولي اين كلمه به عنوان استعاره به عنايات مختلفي در معاني ديگر استعمال مي‏شود ، البته همه آن معاني به وجهي از وجوه در عضو و جارحه هست ، - تا آنجا كه مي‏گويد - و منبع آب را هم به خاطر شباهت به چشم ، به خاطر آبي كه در آن هست ، عين مي‏گويند .


و كلمه يفجرون از باب تفعيل از مصدر تفجير ساخته شده و تفجير در زمين به معناي شكافتن زمين به منظور بيرون كردن آبهاي آن است .


و بقيه الفاظ آيه روشن است .


لياكلوا من ثمره و ما عملته ايديهم ا فلا يشكرون لام در ابتداي جمله براي تعليل است و علت آنچه را كه در آيه سابق آمده بود ذكر مي‏كند .


و معنايش اين است كه : ما در زمين بستانها قرار داديم ، و نيز آن را شكافتيم و چشمه‏ها روان ساختيم ، تا مردم از ميوه آن باغها بخورند .


و در جمله من ثمره بعضي گفته‏اند : ضمير آن به مجعول از جنات كه خدا جعل كرده برمي‏گردد ، و به همين جهت ضمير مفرد و مذكر آورده شد ، چون كلمه مجعول هم مفرد است و هم مذكر ، و گر نه بايد مي‏فرمود : من ثمرها - از ميوه آن جنات و يا مي‏فرمود : من ثمرهما - از ميوه آن نخيل و اعناب .


بعضي ديگر گفته‏اند : ضمير مزبور به كلمه مذكور برمي‏گردد ، چون گاهي مي‏شود كه ضمير در جاي اسم اشاره به كار مي‏رود ، همچنان كه رؤبه يكي از شعراي معروف عرب در شعر خود اين كار راكرده ، يعني ضمير را به جاي اسم اشاره به كار برده و گفته : فيها خطوط من سواد و بلق كانه في الجلد توليع البهق كه ضمير كانه را به سواد و بلق كه دو كلمه‏اند برگردانيده و تقدير كلام كان ذاك است .


مي‏گويند : ابا عبيده از رؤبه پرسيد : چرا گفته‏اي كانه با اينكه مرجع ضمير دو تا است ، در پاسخ گفته : منظور از ضمير اسم اشاره است و معناي كانه ، كان ذاك است .



ترجمة الميزان ج : 17ص :127


و در مرجع ضمير من ثمره اقوال بيهوده ديگري است ، مثل اين قول كه : ضمير تنها به نخيل برمي‏گردد ، و بدين جهت مفرد و مذكر آمده .


و اين قول كه : ضمير به كلمه ماء برمي‏گردد ، كه ماء از كلمه عيون استفاده مي‏شود ، و يا محذوف است كه در تقدير بر عيون اضافه شده ، و تقدير آيه و فجرنا فيها من ماء العيون بوده و اين قول كه : ضمير مذكور به تفجير برمي‏گردد ، البته تفجيري كه از كلمه فجرنا استفاده مي‏شود .


و بنا بر اين دو وجه ، مراد از ثمر مطلق فايده خواهد بود .


و اين قول كه : ضمير به خداي تعالي بر مي‏گردد ، و اضافه ثمر به خداي تعالي از اين بابت است كه خدا خالق و مالك آن است .


و ما عملته ايديهم - منظور از عمل همان فعل است ، و فرق بين عمل و فعل - به طوري كه راغب گفته - اين است كه : عمل بيشتر اوقات در فعلي استعمال مي‏شود كه با قصد و اراده انجام شود ، و به همين جهت كارهاي حيوانات و جمادات را به ندرت عمل مي‏گويند ، و باز به همين جهت عمل را به دو وصف صلاح و فساد توصيف مي‏كنند و مي‏گويند فلان عمل صالح است و آن ديگري فاسد و طالح ، ولي مطلق فعل را به اين دو صفت توصيف نمي‏كنند .


و كلمه ما در جمله و ما عملته نافيه است و معنايش اين است كه : تا از ميوه آن بخورند ، ميوه‏اي كه دست خود آنان درستش نكرده تا در تدبير ارزاق شريك ما باشند ، بلكه ايجاد ميوه وتتميم تدبير ارزاق به وسيله آن از چيزهايي است كه مخصوص ماست ، بدون اينكه از آنها كمكي گرفته باشم ، پس با اين حال چه مي‏شود ايشان را كه شكرگزاري نمي‏كنند .


مؤيد اينكه : كلمه ما نافيه است ، آيه اواخر سوره است كه در مقام منت‏گذاري بر مردم به خلقت چارپايان ، به منظور تدبير امر ارزاق آنان و حياتشان مي‏فرمايد : ا و لم يروا انا خلقنا لهم مما عملت ايدينا انعاما ... و منها ياكلون و لهم فيها منافع و مشارب ا فلا يشكرون چون در اين آيه نيز مي‏فرمايد : خلقت چارپايان كه وسيله اكل و شرب شماست ، عمل دست من است ، يعني عمل دست شما نيست ، در نتيجه كلمه ما در آيه مورد بحث نافيه است .


ولي بعضي از مفسرين احتمال داده‏اند كه كلمه ما موصوله ، و عطف بر ثمره باشد .


و معنايش چنين باشد كه : ما باغهايي از نخيل و اعناب قرار داديم تا مردم از ميوه‏اش و


ترجمة الميزان ج : 17ص :128


از آنچه به دست خود از ميوه‏اش درست مي‏كنند مانند سركه و شيره ، و چيزهاي ديگري كه از خرما و انگور مي‏گيرند بخورند .


اين وجه هر چند به نظر بعضي‏ها از وجه سابق بهتر آمده ، و ليكن به نظر ما وجه خوبي نيست ، براي اينكه مقام ، مقام بيان آياتي است كه بر ربوبيت خداي تعالي دلالت مي‏كند ، و در اين مقام مناسب آن است كه اموري از تدابير خاص به خدا ذكر شود ، و مناسبت ندارد كه سخن از سركه گرفتن و شيره درست كردن كه از تدابير انسانها است به ميان آيد ، چون ذكر آن هيچ دخالتي در تتميم حجت ندارد .


ممكن است كسي در جواب ما بگويد : منظور از ذكر تدابير انسانها ، از اين جهت است كه باز بالأخره منتهي به تدبير خدا مي‏شود ، چون خداي تعالي بشر را هدايت كرد به اينكه از خرما و انگور شيره و سركه بگيرند ، و اين خود از تدبير عام الهي است .


در پاسخ مي‏گوييم اگر منظور اين بود جا داشت بفرمايد : لياكلوا من ثمره و مما هديناهم الي عمله - تا از ميوه آن نخيل و اعناب ، و نيز از آنچه ما هدايتشان كرديم كه از آن دو ميوه درست كنند بخورند تا شنونده توهم نكند كه انسانها هم در تدبير سهمي دارند .


بعضي ديگر احتمال داده‏اند كه كلمه ما نكره موصوفه باشد ، و عطف باشد بر ثمره و معنا چنين باشد : تا از ميوه آن و از چيزي كه دست خودشان درستش كرده بخورند .


ليكن اين وجه هم به عين آن دليلي كه در وجه قبلش گفتيم ، درست نيست .


ا فلا يشكرون - اين جمله ناسپاسي مردم را تقبيح نموده ، آنان را در اين كار سرزنش مي‏كند .


و سپاسگزاري مردم از خدا در برابر اين تدبير به اين است كه : نعمتهاي جميل خدا را عملا و نيز به زبان اظهار بدارند ، و خلاصه اظهار كنند كه بندگان او ، و مدبر به تدبير اويند ، و اين خود عبادت است ، پس شكر خدا عبارت است از اينكه : به ربوبيت او ، و اينكه تنها او معبود و اله است اعتراف كنند .


سبحان الذي خلق الازواج كلها مما تنبت الأرض و من انفسهم و مما لا يعلمون اين آيه تنزيه خداي تعالي را انشاء مي‏كند ، چون قبلا متذكر شد كه شكر او را در برابر خلقت انواع نباتات و رزقها از حبوبات و ميوه‏ها براي آنان نكردند ، با اينكه اين كار را از راه تزويج بعضي نباتات با بعضي ديگر كرده ، همچنان كه در جاي ديگر نيز فرموده : و انبتنا


ترجمة الميزان ج : 17ص :129


فيها من كل زوج بهيج .


در ضمن اين آيه اشاره مي‏كند به اينكه : مساله تزويج دو چيز با هم و پديد آوردن چيز سوم ، اختصاص به انسان و حيوان و نبات ندارد ، بلكه تمامي موجودات را از اين راه پديد مي‏آورد ، و عالم مشهود را از راه استيلاد تنظيم مي‏فرمايد ، و به طور كلي عالم را از دو موجود فاعل و منفعل درست كرده كه اين دو به منزله نر و ماده حيوان و انسان و نباتند ، هر فاعلي با منفعل خود برخورد مي‏كند و از برخورد آن دو ، موجودي سوم پديد مي‏آيد ، آنگاه خدا را تنزيه كرده ، مي‏فرمايد : سبحان الذي خلق الأزواج كلها مما تنبت الأرض - منزه است خدايي كه همه جفت‏ها را آفريده .


پس جمله مذكور به دلالت سياق ، انشاي تنزيه و تسبيح خداست ، نه اينكه بخواهد از منزه بودن او خبر دهد .


و جمله مما تنبت الأرض با جمله بعديش ، بيان براي ازواج است .


آنچه كه زمين مي‏روياند ، عبارت است از نباتات ، و ممكن هم هست بگوييم شامل حيوانات ( كه يك نوع از آن آدمي است ) نيز مي‏شود ، چون اينها هم از مواد زميني درستمي‏شوند ، خداي تعالي هم در باره انسان كه گفتيم نوعي از حيوانات است فرموده : و الله انبتكم من الأرض نباتا باز مؤيد اين احتمال ظاهر سياق است كه شامل تمامي افراد مبين مي‏شود ، چون مي‏بينيم كه حيوان را در عداد ازواج نام نبرده ، با اينكه زوج بودن حيوانات در نظر همه از زوج بودن نبات روشن‏تر بود .


پس معلوم مي‏شود منظور از مما تنبت الأرض - هر چه را كه زمين از خود مي‏روياند همه گياهان و حيوانات و انسانهاست .


و من انفسهم - يعني از خود مردم و مما لا يعلمون يعني از آنچه مردم نمي‏دانند و آن عبارت است از مخلوقاتي كههنوز انسان از وجود آنها خبردار نشده ، و يا از كيفيت پيدايش آنها ، و يا از كيفيت زياد شدن آنها اطلاع پيدا نكرده .


و چه بسا بعضي در تفسير اين آيه گفته‏اند كه : مراد از ازواج انواع و اصناف است ، نه نر و ماده بودن موجودات ، و معناي آيه اين است كه : منزه است آن خدايي كه همه انواع موجودات را او آفريده ولي آيات ديگري كه متعرض خلقت ازواج است ، با اين گفتار سازگار نيست ، مانند آيه و من كل شي‏ء خلقنا زوجين لعلكم تذكرون علاوه بر اين اصولا


ترجمة الميزان ج : 17ص :130


مقارنه دو چيز با هم ، و نوعي تالف و تركب، از لوازم مفهوم زوجيت است ، و بنا بر معاني كه كرده‏اند ، نه مقارنتي در كار است ، و نه تالف و تركبي .


راغب مي‏گويد : به هر يك از دو قرين يعني هم نر و هم ماده ، در حيوانات زوج مي‏گويند ، و در غير حيوانات هم به قرين ، زوج گفته مي‏شود ، مثلا مي‏گويند يك جفت چكمه ، يك جفت دم‏پايي ( يك جفت قالي ) و امثال آن ، و نيز به هر چيزي كه با مماثل و يا با ضد خودش جمع شده باشد ، زوج مي‏گويند ، سپس مي‏گويد : خداي تعالي كه فرموده : خلقنا زوجين اين معنا را بيان كرده كه تمامي آنچه در عالم است زوج است ، چون يا ضدي دارد كه گفتيم ضد هر چيزي را هم زوج مي‏گويند ، و يا مثلي دارد كه آن نيز زوج است ، و يا با چيزي تركيب يافته كه تركيب هم خود نوعي زوجيت است ، بلكه اصلا در عالم چيزي نيست كه به هيچ وجه تركيب در آن نباشد .


و بنا به گفته او زوجيت زوج عبارت است از اينكه در وجود يافتن محتاج به تالف و تركب باشد ، به همين جهت به هر يك از دو قرين البته از آن جهت كه قرين است زوج مي‏گويند ، مثلا به يك يك دو عدد قالي كه قرين همند زوج مي‏گويند ، چون احتياج به آن لنگه ديگرش دارد ، و نيز به هر دو قرين زوج مي‏گويند ، به خاطر اينكه در جفت بودن هر دو محتاج همند .


پس زوج بودن اشياء عبارت شد از مقارنه بعضي با بعضي ديگر براي نتيجه دادن يك شي‏ء سوم ، و يا براي اينكه از تركيب دو چيز درست شده .


و آية لهم الليل نسلخ منه النهار فاذا هم مظلمون اين آيه شريفه آيتي ديگر از آيت‏هاي داله بر ربوبيت خدا را ذكر مي‏كند ، آيت‏هايي كه دلالت دارد بر وجود تدبيري عام آسماني ، براي پديد آمدن عالم انساني ، و اين آيت را در خلال چهار آيه بيان فرموده است .


و در اين معنا هيچ شكي نيست كه : آيه شريفه مي‏خواهد به پديد آمدن ناگهاني شب به دنبال روز اشاره كند ، و كلمه نسلخ از مصدر سلخ است كه به معناي بيرون كشيدن است ، به همين جهت با كلمه من متعدي شده ، چون ، اگر به معناي كندن بود ، همچنان كه در عبارت سلخت الاهاب عن الشاة - پوست را از گوسفند كندم به اين معنا است ( و به همين جهت كسي را كه شغلش اين كار است سلاخ مي‏گويند ) ، مي‏بايستي در آيه مورد بحث هم با كلمه عن متعدي شده باشد ، پس از اينكه با كلمه من متعدي شده مي‏فهميم


ترجمة الميزان ج : 17ص :131


كه سلخ در اين آيه به معناي بيرون كشيدن است ، نه كندن .


مؤيد اين معنا اين است كه : خداي تعالي در چند جا از كلام عزيزش از وارد شدن هريك از روز و شب در دنبال ديگري ، تعبير به ايلاج - داخل كردن كرده ، از آن جمله فرموده : يولج الليل في النهار و يولج النهار في الليل و وقتي وارد شدن روز بعد از شب ، ايلاج و ادخال روز در شب باشد ، قهرا آمدن شب به دنبال روز به طور ناگهاني نيز ، اخراج روز از شب خواهد بود ، البته هم آن ادخال اعتباري است ، و هم اين اخراج .


و گويا ظلمت شب بر مردم احاطه كرده ، و آنان را در برگرفته ناگهان روز اين روپوش را پاره مي‏كند و داخل ظلمت شده ، نورش به تدريج همه مردم را فرا مي‏گيرد ، و در هنگام غروب به ناگاه بار ديگر شب چون روپوشي روي مردم مي‏افتد ، و ظلمتش همه آن جاهايي را كه نور روز گرفته بود ، مي‏گيرد ، پس در حقيقت در اين تعبير نوعي استعاره به كنايه به كار رفته است .


و شايد همين وجهي كه ما براي آيه ذكر كرديم كافي باشد ، و احتياجي به نقل بحث‏هاي طولاني كه ديگران در معناي سلخ نهار از ليل و سپس ناگهان رسيدن شب ، ايراد كرده‏اند نباشد .


و الشمس تجري لمستقر لها ذلك تقدير العزيز العليم جريان شمس همان حركت آن است ، و لام در جمله لمستقر لها به معناي الي - به سوي و يا براي غايت - تا مي‏باشد .


و كلمه مستقر مصدر ميمي و يا اسم زمان و يا اسم مكان است .


و معناي آيه اين است كه : خورشيد به طرف قرار گرفتن خود حركت مي‏كند و يا تا آنجا كه قرار گيرد حركت مي‏كند ، يعني تا سرآمدن اجلش ، و يا تا زمان استقرار ، و يا محل استقرارش حركت مي‏كند .


حال ببينيم معناي جريان و حركت خورشيد چيست ؟ از نظر حس اگر حساب كنيم ، حس آدمي براي آفتاب اثبات حركت مي‏كند ، حركتي دوراني پيرامون زمين ، و اما از نظر بحثهاي علمي قضيه درست به عكس است .


يعني خورشيد دور زمين نمي‏چرخد ، بلكه زمين به دور خورشيد مي‏گردد .


و نيز اثبات مي‏كند كه : خورشيد با سياراتي كه پيرامون آنند به سوي ستاره نسر ثابت حركتي انتقالي دارند .



ترجمة الميزان ج : 17 ص :132


و به هر حال حاصل معناي آيه شريفه اين است كه : آفتاب پيوسته در جريان است ، مادامي كه نظام دنيوي بر حال خود باقي است ، تا روزي كه قرار گيرد و از حركت بيفتد ، و در نتيجه دنيا خراب گشته ، اين نظام باطل گردد .


البته آيه شريفه - به طوري كه گفته شده - طوري ديگر نيز قرائت شده و آن قراءتي است منسوب به اهل بيت (عليهم‏السلام‏) و بعضي ديگر غير از اهل بيت و در اين قرائت به جاي لام در لمستقر لاي نافيه آمده و خوانده‏اند : الشمس تجري لا مستقر لها - خورشيد حركت مي‏كند ، و هيچگاه ساكن نمي‏شود ، ولي معناي اولي هم سرانجام به اين معنا برگشت مي‏كند و اما اينكه : بعضي جريان خورشيد را بر حركت وضعي خورشيد به دور مركز خود حمل كرده‏اند درست نيست ، چون خلاف ظاهر جريان است ، زيرا جريان دلالت بر انتقال از مكاني به مكاني ديگر دارد .


ذلك تقدير العزيز العليم - يعني جريان مزبور خورشيد تقدير و تدبيري است از خدايي كه عزيز است ، يعني هيچ غلبه‏گري بر اراده او غلبه نمي‏كند ، و عليم است ، يعني به هيچ يك از جهات صلاح در كارهايش جاهل نيست .


و القمر قدرناه منازل حتي عاد كالعرجون القديم كلمه منازل جمع منزل است كه اسم مكان از نزول ، و به معناي محل پياده شدن و منزل كردن است ، و ظاهرا مراد از منازل نقاط بيست و هشت‏گانه‏اي است كه ماه تقريبا در مدت بيست و هشت شبانه روز طي مي‏كند .


و كلمه عرجون به معناي ساقه شاخه خرماست ، البته از نقطه‏اي كه از درخت بيرون مي‏آيد ، تا نقطه‏اي كه برگها از آن منشعب مي‏شود .


اين قسمت از شاخه را عرجون مي‏گويند ، كه ( به خاطر سنگيني برگها معمولا ) خميده مي‏شود ، و معلوم است كه اگر چند ساله شود خميدگي‏اش بيشتر مي‏گردد ، و اين قسمت چوبي زرد رنگ ، و چون هلال قوسي است و لذا در اين آيه هلال را به اين چوب كه چندساله شده باشد تشبيه كرده .


و قديم به معني عتيق است .


نظريه مفسرين در معناي آيه مختلف است ، چون در تركيب آن اختلاف دارند ، و از همه وجوه نزديك‏تر به فهم اين وجه است كه گفته‏اند : تقدير آيه چنين است : و القمر قدرناه


ترجمة الميزان ج : 17ص :133


ذا منازل - ماه را مقدر كرديم كه داراي منزلهايي باشد ، و يا و القمر قدرنا له منازل حتي عاد هلالا يشبه العرجون العتيق المصفر لونه - ما براي ماه منزلهايي مقدر كرديم تا دوباره برگردد هلالشود ، هلالي كه شبيه به ساقه شاخه خرماي سال خورده قوسي و زرد رنگ است .


و اين آيه شريفه به اختلاف منظره‏هاي ماه براي اهل زمين اشاره مي‏كند ، چون در طول سي روز به شكل و قيافه‏هاي مختلفي ديده مي‏شود ، و علتش اين است كه : نور ماه از خودش نيست ، بلكه از خورشيد است ، و به همين جهت ( مانند هر كره‏اي ديگر هميشه ) تقريبا نصف آن روشن است ، و قريب به نصف ديگرش كه روبروي خورشيد نيست تاريك است ، و اين دگرگوني همچنان هست تا دوباره به وضع اولش برگردد اگر ماه را در صورت هلالي‏اش فرض كنيم ، روز بروز قسمت بيشتري از سطح آن كه در برابر آفتاب است به طرف زمين قرار مي‏گيرد ، تا برسد به جايي كه تقريبا تمامي يك طرف ماه كه مقابل خورشيد قرار گرفته ، به طرف زمين هم قرار گيرد ( ماه شب چهارده ) از آن شب به بعد دوباره رو به نقصان نهاده تا برسد به حالت اولش كه هلال بود .


و به خاطر همين اختلاف كه در صورت ماه پيدا مي‏شود ، آثاري در دريا و خشكي و در زندگي انسانها پديد مي‏آيد ، كه در علوم مربوط به خودش بيان شده است .


پس آيه شريفه از آيت قمر ، تنها احوالي را كه نسبت به مردم زمين به خود مي‏گيرد بيان كرده ، نه احوال خود قمر را و نه احوال آن را نسبت به خورشيد .


و از اين جا است كه مي‏توان گفت : بعيد نيست مراد از تجري در جمله و الشمس تجري لمستقر لها اشاره باشد به احوالي كه خورشيد نسبت به ما دارد ، و حس ما از ظاهر اين كره احساس مي‏كند ، و آن عبارت است : از حركت روزانه و فصلي و ساليانه‏اش .


همچنين بعيد نيست كه : مراد از جمله لمستقر لها اشاره باشد به حالي كه خورشيد في نفسه دارد ، و آن عبارت است از اينكه : نسبت به سياراتي كه پيرامونش در حركتند ، ساكت و ثابت است ، پس گويا فرموده : يكي از آيت‏هاي خدا براي مردم اين است كه خورشيد در عين اينكه ساكن و بي حركت است ، براي اهل زمين جريان دارد ، و خداي عزيز عليم به وسيله آن سكون و اين حركت پيدايش عالم زميني و زنده ماندن اهلش را تدبير فرموده ، ( و خدا داناتر است ) .


لا الشمس ينبغي لها ان تدرك القمر و لا الليل سابق النهار و كل في فلك


ترجمة الميزان ج : 17ص :134


يسبحون كلمه ينبغي - سزاوار است دلالت بر ترجيح داشتن و بهتر بودن دارد ، و معناي اينكه فرموده : ترجيح ندارد خورشيد به ماه برسد اين است كه چنين چيزي از خورشيد سرنزده ، و منظور از اين تعبير اين است كه بفهماند تدبير الهي چيزي نيست كه روزي جاري شود و روزي از روزها متوقف گردد ، بلكه تدبيري است دائمي و خلل ناپذير ، مدت معيني ندارد تا بعد از تمام شدن آن مدت به وسيله تدبيري نقيض آن نقض گردد .


پس معناي آيه اين است كه : شمس و قمر همواره ملازم آن مسيري هستند كه برايشان ترسيم شده ، نه خورشيد به ماه مي‏رسد تا به اين وسيله تدبيري كه خدا به وسيله آن دو جاري ساخته مختل گردد ، و نه شب از روز جلو مي‏افتد ، بلكه اين دو مخلوق خدا در تدبير پشت سر هم قرار دارند ، و ممكن نيست از يكديگر جلو بيفتند ، و در نتيجه دو تا شب به هم متصل شوند يا دو تا روز به هم بچسبند .


در اين آيه شريفه تنها فرمود : خورشيد به ماه نمي‏رسد ، و شب از روز جلو نمي‏زند ، و ديگر نفرمود : ماه هم به خورشيد نمي‏رسد ، و روز هم از شب جلو نمي‏زند ، و اين بدان جهت است كه مقام آيه مقام بيان محفوظ بودن نظم و تدبير الهي از خطر اختلاف و فساد بود ، و براي افاده اين معنا خاطرنشان ساختن يك طرف قضيه كافي بود ، و چون خورشيد بزرگتر و قوي‏تر از ماه ، و ماه كوچكتر و ضعيف‏تر از خورشيد است ، لذا نرسيدن خورشيد به ماه را ذكر كرد و از ذكر آن ، حال عكسش هم روشن مي‏شود ، و شنونده خودش مي‏فهمد وقتي خورشيد با آن بزرگي و قوتش نتواند به ماه برسد ، ماه به طريق اولي نمي‏تواند به خورشيد برسد .


و همچنين است شب ، چون شب عبارت است از نبود روزي كه اين شب ، شب آن روز است ، و وقتي شب كه يك امر عدمي است ، و طبعا متاخر از روز است ، نتواند از روز پيشي گيرد ، عكسش هم معلوم است ، يعني شنونده خودش مي‏فهمد كه روز هم از شب يعني از عدم خودش پيشي نمي‏گيرد .


و كل في فلك يسبحون - يعني هر يك از خورشيد و ماه و نجوم و كواكب ديگر در مسير خاص به خود حركت مي‏كند و در فضا شناور است ، همان طور كه ماهي در آب شنا مي‏كند ، پس كلمه فلك عبارت است از همان مدار فضايي كه هر يك از اجرام آسماني در يكي از آن مدارها سير مي‏كنند ، و چون چنين است بعيد نيست كه مراد از كلمه كل هر يك از خورشيد و ماه و شب و روز باشد ، هر چند كه در كلام خداي تعالي شاهدي بر اين معنا نيست .



ترجمة الميزان ج : 17ص :135


و اگر در جمله يسبحون ضمير جمعي آورده كه خاص عقلا است ، براي اين است كه : اشاره كند به اينكه هر يك از اجرام فلكي در برابر مشيت خدا رام است و امر او را اطاعت مي‏كند ، عينا مانند عقلا ، همچنان كه اين تعبير در جاي ديگر نيز آمده و فرموده : ثم استوي الي السماء و هي دخان فقال لها و للأرض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين .


مفسرين در جملات آيه مورد بحث آراي ديگري دارند ، آرايي مضطرب كه ما از نقل آنها خودداري كرديم ، اگر كسي بخواهد مي‏تواند به تفاسير مفصل مراجعه كند .


و آية لهم انا حملنا ذريتهم في الفلك المشحون راغب مي‏گويد : كلمه ذرية در اصل به معناي فرزندان خردسال است ، ولي در استعمالهاي متعارف در خردسالان و بزرگ‏سالان هر دو استعمال مي‏شود ، هم در يك نفر به كار مي‏رود ، و هم در چند نفر ، ولي اصلش به معناي چند نفر است .


و كلمه فلك به معناي كشتي است .


و كلمه مشحون به معناي مملو است .


اين آيه شريفه آيت ديگري از آيت‏هاي ربوبيت خداي تعالي را بيان مي‏كند ، و آن عبارت است از جريان تدابير او در درياها كه ذريه بشر را در كشتي حمل مي‏كند و كشتي از آنان و از اثاث و كالاي آنان پر مي‏شود ، و از يك طرف دريا به طرف ديگر دريا عبور مي‏كنند و دريا را وسيله و راه تجارت و ساير اغراض خود قرار مي‏دهند .


آري كسي ايشان را در دريا حمل نمي‏كند ، و از خطر غرق حفظ نمي‏كند ، مگر خداي تعالي ، چون تمامي آثار و خواصي كه بشر در سوار شدن به كشتي از آنها استفاده مي‏كند ، همه اموري است كه خدا مسخرش كرده، و همه به خلقت خدا منتهي مي‏گردد ، علاوه بر اين ، اين اسباب اگر به خدا منتهي نشود ، هيچ اثر و خاصيتي نخواهد داشت .


و اگر حمل بر كشتي را به ذريه بشر نسبت داد ، نه به خود بشر ، و خلاصه اگر فرمود : حملنا ذريتهم و نفرمود : حملناهم به اين منظور است كه به اين وسيله غرق محبت و مهر و شفقت شنونده را تحريك كند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :136


و خلقنا لهم من مثله ما يركبون مراد از اين جمله - به طوري كه ديگران تفسير كرده‏اند - چارپايان است ، چون در جاي ديگر ، كشتي و چارپايان را با هم آورده و فرموده : و جعل لكم من الفلك و الانعام ما تركبون و نيز فرموده : و عليها و علي الفلك تحملون بعضي كشتي را در آيه قبل حمل بر كشتي نوح ، و آيه مورد بحث را حمل بر كشتي‏ها و زورق‏ها و بلم‏هاي ديگر كرده‏اند كه بشر بعد از كشتي نوح براي خود درست كرده .


و اين تفسير تفسيري است بد و بي‏معنا .


و نظير آن ، تفسير آن كسي است كه جمله مورد بحث را به شتر تنها معنا كرده .


و چه بسا مفسريني كه جمله مورد بحث را كه مي‏فرمايد : و براي شما از مثل كشتي چيزهاي ديگري خلق كرديم كه بر آن سوار مي‏شويد حمل بر طياره و سفينه‏هاي فضايي عصر حاضر كرده‏اند .


و ليكن تعميم دادن آيه بهتر است .


و ان نشا نغرقهم فلا صريخ لهم و لا هم ينقذون كلمه صريخ به معناي آن كسي است كه ناله آدمي را بشنود و استغاثه او را جواب گويد و به فرياد او برسد .


و كلمه انقاذ به معناي نجات دادن از غرق است .


و اين آيه شريفه با آيه قبلش كه مي‏فرمود : انا حملنا ذريتهم في الفلك المشحون متصل است و مي‏خواهد بفرمايد : اختيار ، با ماست ، اگر خواستيم غرقشان مي‏كنيم ، و در اين صورت احدي نيست كه استغاثه آنان را جواب بدهد ، و هيچ نجات دهنده‏اي نيست كه ايشان را از غرق شدن برهاند .


الا رحمة مناو متاعا الي حين اين استثناء ، استثناي مفرغ است ، و تقدير كلام : لا ينجون بسبب من الاسباب و بامر من الامور الا لرحمة منا تنالهم و لتمتع الي حين الاجل المسمي قدرناه لهم - به هيچ سببي از اسباب ، و هيچ امري از امور ، نجات پيدا نمي‏كنند ، مگر به خاطر رحمتي از ما كه شاملشان گردد ، و به خاطر اينكه تا مدتي معين كه برايشان تقدير كرده‏ايم زنده بمانند مي‏باشد .



ترجمة الميزان ج : 17ص :137


و اذا قيل لهم اتقوا ما بين ايديكم و ما خلفكم لعلكم ترحمون بعد از آنكه آيت‏هايي كه دلالت بر ربوبيت خدا مي‏كرد برشمرد ، اينك در اين آيه شريفه مشركين را مذمت مي‏كند به اينكه حق اين آيت‏ها را رعايت ننموده ، و بدانها اقبالي نكرده و آثار آنها را بر آنها مترتب نساختند .


وقتي به ايشان گفته مي‏شود كه : اين آيت‏هاي روشن ناطقند بر اينكه پروردگار شما الله است ، پس هم از معصيت او در حال حاضر بپرهيزيد ، و هم از گناهاني كه قبلا كرده بوديد و يا پس از عذاب شرك و گناهاني كه بدان مبتلاييد ، و آنچه قبلا مرتكب شده بوديد بپرهيزيد و يا پس از شرك و گناهاني كه فعلا در زندگي دنيا داريد ، و از عذابي كه در آخرت هست بپرهيزيد ، از اين سخن اعراض نموده واين دعوت را اجابت نمي‏كنند .


و اين اعراضشان بر حسب عادتي است كه هميشه در باره همه آيات دارند ، آياتي كه به وسيله آن تذكر داده مي‏شوند .


با اين بيان دو نكته روشن مي‏شود : اول اينكه : مراد از ما بين ايديكم و ما خلفكم شرك و گناهاني است كه در حال حاضر و در قبل از اين بدان مبتلا بودند ، و يا مراد عذابي است كه بدين سبب مستوجب آن شدند ، و برگشت هر دو به يكي است ، و يا مراد شرك و گناهان در دنيا و عذاب در آخرت است .


و اين وجه از وجوه ديگر وجيه‏تر است .


دوم اينكه : اگر جواب اذا حذف شده ، براي اين است كه : دلالت كند بر اينكه حال كفار در جرأت و جسارت به خداي تعالي ، و بي‏اعتنايي به حق به حدي رسيده كه ديگر نمي‏توان جوابي كه در مقابل اين دعوت مي‏دهند به زبان آورد .


پس چه بهتر اينكه اصلا گفته نشود ، هر چند كه با جمله و ما تاتيهم من آية من آيات ربهم الا كانوا عنها معرضين ، فهمانده كه آن جواب چه بوده .


و ما تاتيهم من آية من آيات ربهم الا كانوا عنها معرضين مراد از آوردن آيات نشان دادن آن ، به مشاهده و يا به تلاوت و تذكر است ، و نيز مراد اعم از آيات آفاقي و انفسي و آيت به معناي معجزه ( مانند قرآن ) است ، كفار در برابر همه اينها روگرداني مي‏كنند .


و اذا قيل لهم انفقوا مما رزقكم الله ... آيه قبلي كه مي‏فرمايد : و اذا قيل لهم اتقوا ما بين ايديكم و ما خلفكم متعرض جواب ايشان در مقابل دعوت به عبادت بود كه يكي از دو ركن دين حق است ، و اين آيه متعرض جواب ايشان در مقابل دعوت به سوي شفقت بر خلق خداست كه ركن دوم دين حق است ، و معلوم است كه : وقتي جوابشان از دعوت به ركن اول ، رد آن دعوت بود ، جوابشان از


ترجمة الميزان ج : 17ص :138


اين دعوت ديگري هم رد خواهد بود نه قبول .


پس جمله و اذا قيل لهم انفقوا مما رزقكم الله متضمن دعوتشان به انفاق بر فقرا و مساكين است .


و اگر از اموال آنان تعبير كرد به آنچه خدا روزيشان كرده براي اين است كه اشاره كند به اينكه مالك حقيقي اموال آنان خداست كه با آن اموال روزيشان داده و ايشان را مسلط بر آن اموال كرده است و همين خداست كه فقرا و مساكين را بيافريده و ايشان را محتاج آنان كرده تا از زيادي مؤونه خود حوائج ايشان را برآورند و به ايشان انفاق كنند و احسان و خوشرفتاري نمايند ، چون خدا احسان و خوشرفتاري را دوست مي‏دارد .


قال الذين كفروا للذين آمنوا ا نطعم من لو يشاء الله اطعمه - اين جمله جوابي است كه كفار از دعوت به انفاق داده‏اند ، و اگر از گوينده اين سخن به اسم ظاهر الذين كفروا تعبير كرده ، با اينكه مقتضاي مقام اين بود كه از آنان با ضمير تعبير كند ، و بفرمايد : قالوا - گفتند براي اين است كه به آن علتي كه وادارشان كرده اين حرف را بزنند اشاره كرده باشد و بفرمايد كفرشان نسبت به حق ، و اعراضشان از آن ، به خاطر پيروي شهوات ، علت شد كه به مثل اين عذرها كه اساسش روگرداني از دعوت فطرت است ، عذرخواهي كنند ، چون فطرت هر انساني حكم مي‏كند كه بايد نسبت به خلق خدا شفقت ورزيد ، و آنچه كه در اجتماع فاسد گشته اصلاح كرد .


و به عين همين جهت است كه از مؤمنين نيز به الذين آمنوا تعبير كرده كه اسم ظاهر است با اينكه مقتضاي مقام اين بود كه بفرمايد : قالوا لهم ا نطعم تا بفهماند آن علتي كه مؤمنان را وادار كرد به اينكه به كفار بگويند : از آنچه خدا روزيتان كرده انفاق كنيد همانا ايمان ايشان به خدا بود .


و در اينكه كفار گفتند : آيا طعام دهيم به كسي كه اگر خدا مي‏خواست خودش به او طعام مي‏داد اشاره است به اينكه : اگر مؤمنين گفتند : از آنچه خدا روزيتان كرده انفاق كنيد ، از اين باب گفتند كه انفاق به فقرا از اموري است كه خداخواسته و اراده كرده ، و خلاصه از احكام دين خداست ، لذا كفار آن را رد كرده و گفتند كه : اگر خدا اراده كرده بود خودش طعامشان مي‏داد ، پس اينكه مي‏بينيم نداده معلوم مي‏شود اراده نكرده ، چون اراده خدا از مرادش تخلف نمي‏كند .


و اين جواب مغالطه‏اي است كه : در آن ، بين اراده تشريعي خدا و اراده تكويني‏اش خلط كرده‏اند ، چون اساس اراده تشريعي خدا امتحان و هدايت بندگان است به سوي آنچه كه هم در دنيا و هم در آخرت صلاح حالشان در آن است ، و معلوم است كه چنين اراده‏اي ممكن


ترجمة الميزان ج : 17ص :139


است با عصيان كردن از مرادش تخلف كند .


ولي اراده تكويني از مرادش تخلف نمي‏كند ، و معلوم است كه مشيت و اراده خدا كه به اطعام فقرا و انفاق بر آنان تعلق گرفته ، مشيت و اراده تشريعي است نه تكويني .


پس تخلف اين اراده در مورد فقرا تنها كشف مي‏كند از اينكه كفار توانگر ، از آنچه كه بدان مامور شدند تمرد و عصيان ورزيدند ، و هيچ دلالتي ندارد بر اينكه اراده خدا به اين عمل آنان تعلق نگرفته ، و مؤمنين در اين مدعا دروغ گفته‏اند .


و اين مغالطه‏اي است كه به طور كلي همه سنت‏هاي وثنيت و بت‏پرستي را بر آن پايه بنا نهاده‏اند ، همچنانكه خداي سبحان از ايشان حكايت كرده و فرموده : و قال الذين اشركوا لو شاء الله ما عبدنا من دونه من شي‏ء نحن و لا آباؤنا و لا حرمنا من دونه من شي‏ء و نيز فرموده : سيقول الذين اشركوا لو شاء الله ما اشركنا و لا آباؤنا و لا حرمنا من شي‏ء و نيز فرموده : و قالوا لو شاء الرحمن ما عبدناهم .


ان انتم الا في ضلال مبين - اين جمله تتمه سخن كفار است ، و خطابشان در آن به مؤمنين است كه مي‏گويند : شما مؤمنين كه ادعا مي‏كنيد خدا به ما دستور داده انفاق كنيم ، و انجام اين دستور را از ما خواسته ، در گمراهي روشني هستيد .


بحثروايتي


در مجمع البيان از علي بن الحسين زين العابدين ، و از ابي جعفر امام باقر ، و از جعفر بن محمد امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده كه خوانده‏اند : لا مستقر لها - به فتحه راء - .


و در الدر المنثور آمده كه سعيد بن منصور ، احمد ، بخاري ، مسلم ، ابو داوود ، ترمذي ، نسائي ، ابن ابي حاتم ، ابو الشيخ ، ابن مردويه ، و بيهقي ، از ابو ذر ( رحمه الله ) روايت


ترجمة الميزان ج : 17ص :140


كرده‏اند كه گفت : از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيدم معناي جمله و الشمس تجري لمستقر لها چيست ؟ فرمود : مستقر آن در زير عرش است .


مؤلف : اين معنا از ابو ذر از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم به طرق خاصه ، و هم به طرق عامه ، به طور مختصر و هم به طور مفصل روايت شده ، و در بعضي از آنها آمده ، كه : آفتاب بعد از غروب به آسمانها يكي پس از ديگري بالا مي‏رود ، تا آنجا كه به نزديكي عرش برسد ، در آنجا به سجده مي‏افتد ، و از خدا اجازه مي‏خواهد كه باز طلوع كند ، همچنان در سجده هست تا دوباره نوري به خود بگيرد و اجازه داده شود تا طلوع كند .


و اين روايات بر فرض كه از نظر سند درست باشد و واقعا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چنين چيزي فرموده باشد ، بايد تاويل شود .


و در روضه كافي به سند خود از سلام بن مستنير ، از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : خداي عز و جل خورشيد را قبل از ماه ، و نور را قبل از ظلمت خلق كرد .


و در مجمع البيان آمده كه عياشي در تفسير خود با ذكر سند از اشعث بن حاتم روايت كرده كه گفت : در خراسان بودم كه حضرت رضا و فضل بن سهل و مامون در مرو در ايوان نزد يكديگر جمع بودند و چون سفره طعام آوردند ، حضرت رضا (عليه‏السلام‏) فرمود : مردي از بني اسرائيل در مدينه از من سؤالي كرد و آن اين بود كه آيا روز ، اول خلق شده يا شب ؟ آيا نزد شما در اين باب مطلبي هست ؟ مامون و فضل به گفتگو پرداختند ، و سرانجام پاسخي نيافتند .


آنگاه فضل به حضرت رضا (عليه‏السلام‏) عرضه داشت : اصلحك الله خودت جواب را بفرما ، امام (عليه‏السلام‏) فرمود : بله از قرآن بگويم ، و يا از نظر رياضيات ؟ فضل عرضه داشت : از نظر رياضيات جواب بدهيد ، فرمود : اي فضل تو مي‏داني كه طالع دنيا سرطان است البته در حالي كه كواكب در محل شرف خود قرار داشته باشند ، يعني زحل در ميزان ، مشتري در سرطان ، مريخ در جدي ، خورشيد در حمل ، زهره در حوت ، عطارد در سنبله ، و قمر در ثور قرار داشته باشد ، در نتيجه خورشيد در دهم در وسط آسمان قرار مي‏گيرد ، و روز قبل از شب مي‏شود .


و اما از نظر قرآن آيه شريفه كه مي‏فرمايد و لا الليل سابق النهار روز قبل از شب


ترجمة الميزان ج : 17ص :141


است و بر او سبقت دارد .


مؤلف : آلوسي در تفسير روح المعاني اين حديث را نقل كرده ، و آنگاه گفته است : در استدلال به آيه اشكالي روشن است ، و اما پاسخ علي بن موسي از نظر حساب تا اندازه‏اي درست است ، و نظر منجم‏ها نيز اين است كه ابتداي دوره فلك از نصف النهار شروع شده ، واين با گفته علي بن موسي (عليهماالسلام‏) مطابق است و آنچه در مظنه ما قوي است اين است كه : اين خبر از اصلش درست نيست ، و حضرت رضا (عليه‏السلام‏) اجل از آن است كه آنطور كه خبر مزبور مدعي آن بود به آيه شريفه استدلال كند .


ولي آقاي آلوسي نتوانسته حقيقت معناي شب و روز را بفهمد ، و گر نه به روايت اشكال نمي‏كرد .


توضيح اينكه : شب و روز دو مفهوم متقابلند ، و تقابل آن دو ، تقابل عدم و ملكه است ، نظير تقابلي كه بين دو مفهوم كوري و چشم هست ، چون همانطور كه كوري به معناي مطلق نبود چشم نيست ، و به همين جهت به ديوار كه چشم ندارد نمي‏گوييم كور ، بلكه كوري عبارت از نبود چشم در چيزي است كه مي‏بايست چشم مي‏داشت ، مانند انسان .


بي‏نوري شب نيز همينطور است ، يعني كلمه شب به معناي مطلق عدم نور نيست ، بلكه به معناي زماني است كه در آن زمان ناحيه‏اي از نواحي زمين از خورشيد نور نمي‏گيرد .


و پر واضح است كه چنين عدمي ( عدم ملكه ) وقتي تحقق مي‏يابد ، كه ضد آن يعني ملكه قبلا وجود داشته باشد ، تا نسبت به آن تعين پيدا كند ، چون اگر در عالم چيزي به نام چشم نمي‏بود ، كوري هم تحقق نمي‏يافت ، و نيز اگر در عالم چيزي به نام روز نمي‏بود ، شب هم معنا نمي‏داشت .


پس در معناي مطلق شب بدان جهت كه به خاطر آن شب شده است ، مسبوق بودن به روز خوابيده .


هر جا كلمه شب بدون قيد گفته شود ، هر شنونده مي‏فهمد كه قبل از آن روزي بوده است .


و جمله لا الليل سابق النهار هر چند كه ناظر به ترتبي است كه در ميان روز و شب فرض مي‏شود ، و اينكه روزي و شبي هست ، و دنبالش روزي و شبي و هر چند كه هيچ يك از اين شب‏ها جلوتر از روزي كه چسبيده بدانست نيست و ليكن خداي تعالي در جمله و لا الليل سابق النهار مطلق شب را در نظر گرفته و تقدم آن را بر مطلق روز


ترجمة الميزان ج : 17ص :142


نفي كرده ، و خلاصه نمي‏خواهد بفرمايد : هيچ يك از شب‏هايي كه در اين سلسله و ترتيب قرار دارد ، جلوتر از روزي كه در ترتيب قبل از آن واقع است ، نيست .


پس حكم در آيه مبني است بر مقتضاي طبيعت شب و روز ، بر حسب تقابلي كه خداوند بين آن دو قرار داده ، و از آن حكم انحفاظ ترتيب در تعاقب شب و روز استفاده شده است ، چون هر شبي كه فرض كني عبارت است از نبود روزي كه اين شب بعد از آن فرا رسيده ، و قهرا جلوتر از آن روز نمي‏شود .


حضرت رضا (عليه‏السلام‏) هم در آنجا كه بعد از ذكر آيه و لا الليل سابق النهار فرمود : روز ، قبل از شب بوده ، اشاره به اين معنا كرده ، يعني جلوتر قرار گرفتن روز از شب به همين است كه : قبل از آن خلق شود ، نه آن طور كه توهم مي‏شود كه اول روزها و شبها موجود بوده ، و سپس براي هر يك محلي معين شده است .


و اما اينكه گفت : و اما پاسخ علي بن موسي (عليهماالسلام‏) از نظر حساب في الجمله و تا اندازه‏اي درست است ، معني جمله تا اندازه‏اي معلوم نيست ، با اينكه كلام آن جناب صد در صد درست است ، و وجهي است تمام كه مبتني بر مسلم دانستن اصول علم نجوم است كه در فرض مسلم بودن آن ، كلام امام بالجمله درست است ، نه في الجمله .


و همچنين اينكه گفت : نظر منجم‏ها نيز اين است كه : ابتداي دوره فلك از نصف النهار شروع شده ، و اين با گفته علي بن موسي (عليهماالسلام‏) مطابق است ، معناي درستي ندارد ، براي اينكه : دايره نصف النهار كه دايره‏اي است فرضي كه از دو قطب شمال و جنوب مي‏گذرد و نقطه موهوم سومي است در بين اين دو نقطه كه غير متناهي است و جاي معيني در آسمان ندارد تا بودن آفتاب در آن نقطه براي زمين روز باشد ، نه در نقاط ديگر .


و در مجمع البيان در ذيل جمله و اذا قيل لهم اتقوا ما بين ايديكم و ما خلفكم مي‏گويد : حلبي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : معنايش اين است كه : بپرهيزيد از گناهان امروزتان ، و از عقوبتهاي فردايتان .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :