امروز:
دوشنبه 1 آبان 1396
بازدید :
975
ترجمه الميزان: سوره يس آيات 83 - 48


ترجمة الميزان ج : 17ص :143


وَ يَقُولُونَ مَتي هَذَا الْوَعْدُ إِن كُنتُمْ صدِقِينَ‏(48) مَا يَنظرُونَ إِلا صيْحَةً وَحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ يخِصمُونَ‏(49) فَلا يَستَطِيعُونَ تَوْصِيَةً وَ لا إِلي أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ‏(50) وَ نُفِخَ في الصورِ فَإِذَا هُم مِّنَ الأَجْدَاثِ إِلي رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ‏(51) قَالُوا يَوَيْلَنَا مَن بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَاهَذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمَنُ وَ صدَقَ الْمُرْسلُونَ‏(52) إِن كانَت إِلا صيْحَةً وَحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِيعٌ لَّدَيْنَا محْضرُونَ‏(53) فَالْيَوْمَ لا تُظلَمُ نَفْسٌ شيْئاً وَ لا تجْزَوْنَ إِلا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ‏(54) إِنَّ أَصحَب الجَْنَّةِ الْيَوْمَ في شغُلٍ فَكِهُونَ‏(55) هُمْ وَ أَزْوَجُهُمْ في ظِلَلٍ عَلي الأَرَائكِ مُتَّكِئُونَ‏(56) لهَُمْ فِيهَا فَكِهَةٌ وَ لهَُم مَّا يَدَّعُونَ‏(57) سلَمٌ قَوْلاً مِّن رَّبٍ رَّحِيمٍ‏(58) وَ امْتَزُوا الْيَوْمَ أَيهَا الْمُجْرِمُونَ‏(59) × أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَبَني ءَادَمَ أَن لا تَعْبُدُوا الشيْطنَإِنَّهُ لَكمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ‏(60) وَ أَنِ اعْبُدُونيهَذَا صِرَطٌ مُّستَقِيمٌ‏(61) وَ لَقَدْ أَضلَّ مِنكمْ جِبِلاًّ كَثِيراًأَ فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ‏(62) هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتي كُنتُمْ تُوعَدُونَ‏(63) اصلَوْهَا الْيَوْمَ بِمَا كُنتُمْ تَكْفُرُونَ‏(64) الْيَوْمَ نخْتِمُ عَلي أَفْوَهِهِمْ وَ تُكلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَ تَشهَدُ أَرْجُلُهُم بِمَا كانُوا يَكْسِبُونَ‏(65)


ترجمه آيات


و مي‏گويند پس اين وعده قيامت كي مي‏رسد اگر راست مي‏گوييد ( 48) .



ترجمة الميزان ج : 17ص :144


آنان منتظر جز يك صيحه نيستند صيحه‏اي كه ايشان را بگيرد در حالي كه سرگرم مخاصمه باشند ( 49) .


صيحه‏اي كه وقتي رسيد ديگر اينان نه مي‏توانند سفارشي كنند و نه به اهل خود برگردند ( 50) .


بعد از آن صيحه بار ديگر در صور دميده مي‏شود ، ناگهان همه از قبرها به سوي پروردگارشان مي‏شتابند ( 51) .


در حالي كه مي‏گويند : واويلا چه كسي ما را از اين خوابگاهمان برانگيخت ؟ اين همان وعده‏اي است كه خداي مهربان ( به توسط انبيايش ) به ما مي‏داد و ( معلوم شد ) انبياي او راست مي‏گفته‏اند ( 52) .


آن نفخه هم به جز يك صيحه نيست كه ناگهان همگي نزد ما حاضر مي‏شوند ( 53 ) .


امروز به هيچ وجه احدي ستم نمي‏شود و جزايي به شما داده نمي‏شود مگر خود آن اعمالي كه مي‏كرديد ( 54) .


به درستي كه اهل بهشت امروز در ناز و نعمت هستند و از هر فكر ديگر فارغند ( 55) .


هم خود و هم همسرانشان در زير سايه بر كرسي‏ها تكيه مي‏زنند ( 56) .


و ميوه‏اي در آنجا در اختيار دارند و هر چه بخواهند در اختيارشان قرار مي‏گيرد ( 57) .


در آن روز به عنوان پيام از پروردگار مهربان به ايشان ابلاغ سلام مي‏شود ( 58) .


و در جمع مردم گفته مي‏شود : هان اي مجرمين از ساير مردم جدا شويد ( 59 ) .


مگر با شما عهد نسبتم و نگفتم اي فرزندان آدم شيطان را اطاعت مكنيد كه او براي شما دشمني آشكار است ( 60) .


و مگر نگفتم كه مرا بپرستيد كه صراط مستقيم تنها همين است ( 61) .


و مگر اين شيطان نبود كه گروههاي بسياري از شما را گمراه كرد آيا هنوز هم به هوش نمي‏آييد ( 62) .


(همه اين هشدارها را به شما داديم و نپذيرفتيد ) اينك اين جهنمي است كه همواره وعده‏اش به شما داده مي‏شد ( 63) .


بچشيد امروز سوزش آن را به كيفر كفري كه مي‏ورزيديد ( 64) .


امروز مهر بر دهانشان مي‏زنيم و دستهايشان با ما سخن مي‏گويد و پاهايشان به آنچه همواره مي‏كردند شهادت مي‏دهد ( 65 ) .


بيان آيات


بعد از آنكه از تفصيل و شرح آيت‏هاي توحيد كه اجمالش را در اول گفتار آورده بود


ترجمة الميزان ج : 17ص :145


فارغ شد ، اينك شروع كرده در تفصيل آن خبر اجمالي كه قبلا از معاد داده بود ، و در اين تفصيل كيفيت قيام قيامت و احضار خلق براي حساب و جزا و پاداشي كه به اصحاب جنت مي‏دهد ، و كيفري را كه به مجرمين مي‏دهد ، شرح مي‏دهد .


و يقولون متي هذا الوعد ان كنتم صادقين سخني است از كفار كهدر مقام استهزا گفته‏اند ، و منظورشان انكار معاد است ، و شايد به همين جهت اسم اشاره هذا - اين وعده آورد كه مخصوص اشاره به نزديك است ، و اينكه گفتند : اگر راست مي‏گوييد خطابشان به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و همه مسلمانان است ، چون رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنين زياد داستان روز قيامت را به گوش آنان مي‏خواندند ، و به كيفر آن روز تهديدشان مي‏كردند .


كلمه وعد به تنهايي بدون كلمه وعيد هم به معناي وعده خبر مي‏آيد و هم به معناي وعده شر .


ولي اگر هر دو با هم در كلامي بيايند ، وعد به معناي وعده خير ، و وعيد به معناي وعده شر خواهد بود .


ما ينظرون الا صيحة واحدة تاخذهم و هم يخصمون كلمه نظر به معناي انتظار است .


و مراد از صيحه به شهادت سياق همان نفخه صور اولي است كه وقتي دميده مي‏شود همه مي‏ميرند ، و اگر صيحه را به وحدت وصف كرده ، براي اشاره به اين نكته است كه : امر كفار براي خدا ( جلت عظمته ) بسيار آسان است ، و براي او بيش از يك صيحه كاري ندارد .


و كلمه يخصمون در اصل يختصمون بوده كه مصدر آن اختصام ، به معناي مجادله و مخاصمه است .


و اين آيه شريفه جوابي است از اينكه كفار به عنوان استهزا گفتند : پس اين وعده كي است ، اگر راست مي‏گوييد خداي تعالي هم در اين جمله كفار مسخره كننده را سخريه و استهزا كرده ، و به امر آنان بي‏اعتنايي نموده .


و معناي آن اين است كه : اينها كه مي‏گويند پس اين وعده كي است ؟ در اين گفتارشان جز يك صيحه را منتظر نيستند ، و اين يك صيحه فرستادنش براي ما آسان است ، نه هزينه‏اي دارد و نه زحمتي ، صيحه‏اي كه وقتي ايشان را بگيرد ديگر راه گريز و نجاتي برايشان نمي‏گذارد ، بلكه ايشان را در حالي مي‏گيرد كه كاملا از آن غافلند ، و در بين خود مشغول مخاصمه مي‏باشند .


فلا يستطيعون توصية و لا الي اهلهم يرجعون يعني نتيجه چنين صيحه‏اي كه به ناگهاني مي‏رسد و مهلتشان نمي‏دهد ، اين است


ترجمة الميزان ج : 17ص : 146


كه همگي فورا بميرند ، در نتيجه ديگر نه مي‏توانند سفارشي بكنند - چون مرگشان عمومي است ، در نتيجه ديگر كسي نمي‏ماند تا رفتگان به ماندگان سفارشي كنند - و نه مي‏توانند به اهل خود برگردند ، چون بر فرض كه مرگشان در بيرون خانه برسد باز به اهلشان برنمي‏گردند .


و نفخ في الصور فاذا هم من الاجداث الي ربهم ينسلون اين نفخه صور ، نفخه دومي است كه به وسيله آن همه مردگان زنده مي‏شوند ، وقيامت برپا مي‏گردد .


و كلمه أجداث جمع جدث است كه : به معناي قبر است .


و كلمه ينسلون از ماده نسل است كه : به معناي راه رفتن به سرعت است .


و در تعبير از قيامت به الي ربهم - به سوي پروردگارشان هشدار و توبيخي است براي كفار كه منكر ربوبيت خداي تعالي هستند .


و بقيه الفاظ آيه روشن است .


قالوا يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون كلمه بعث به معناي بپا داشتن است .


و كلمه مرقد اسم محل رقاد - خواب است ، و مراد از آن قبر است .


و اگر كفار در قيامت مي‏گويند ما وعد الرحمن و از خدا بهرحمان تعبير مي‏كنند ، براي اين است كه به نوعي از خدا بخواهند بر آنان رحم كند ، چون همين‏ها بودند كه در دنيا مي‏گفتند : و ما الرحمن .


و جمله و صدق المرسلون عطف است بر جمله هذا ما وعد الرحمن ، چون جمله فعليه گاهي عطف بر جمله اسميه مي‏شود .


و اينكه از در تعجب گفتند : واي بر ما ، چه كسي ما را از خوابگاهمان بپا داشت ؟ اساسش همان انكار معاد است كه در دنيا مي‏ورزيدند و در دل از روز جزا غفلت داشتند ، و همواره مستغرق در هواها بودند ، وقتي به طور ناگهاني سر از قبر درمي‏آورند و به سرعت به طرف محشر مي‏روند ، به عالمي كه جز عذاب شر ، انتظار ديگري در آن ندارند ، ناگزير دچار فزع اكبر و دهشتي مي‏گردند كه حتي كوهها تاب تحمل آن را ندارد ، و به همين جهت طبق عادت و رسمي كه در دنيا در هنگام برخورد به خطر داشتند ، اولين عكس العملي كه نشان مي‏دهند ، گفتن واويلا است ، آنگاه مي‏پرسند : چه كسي آنان را از مرقدشان برانگيخت ؟ و اين بدان جهت است كه دهشت ، آنان را از توجه به هر چيز ديگري غافل مي‏سازد .


بعد از گفتن واويلا ، و بعد از پرسش از اينكه چه كسي آنان را از مرقدشان برانگيخته ؟ به يادشان مي‏افتد كه در دنيا فرستادگان خدا همواره وعده حق را در باره بودن روز بعث و جزا تذكرشان مي‏دادند ، آن وقت شهادت مي‏دهند به حق بودن آن وعده‏ها و خود را


ترجمة الميزان ج : 17ص :147


پناهنده رحمت خدا مي‏كنند و مي‏گويند : اين همان بعث و جزايي بود كه رحمان وعده مي‏داد .


همين گفتارشان نيز از در نيرنگ و كيدي است كه : در دنيا به آن خو گرفته بودند ، هر وقت دشمن بر آنان غلبه كرد ، شروع مي‏كردند به تملق و اظهار ذلت و اعتراف به ظلم و تقصير .


و در آخر با جمله و صدق المرسلون حقانيت رسولان را تصديق مي‏كنند .


از بيان گذشته چند نكته روشن مي‏شود : اول اينكه : چرا در هنگام بعث ، واويلا مي‏گويند .


دوم اينكه : چرا اول مي‏پرسند : چه كسي آنان را از مرقدشان برانگيخته و سپس اقرار مي‏كنند به اينكه : اين همان وعده‏اي است كه رحمان داده ، و نيز اقرار مي‏كنند به حقانيت و صدق مدعاي مرسلين ، با اينكه ظاهر آن سؤال اين است كه به همه اين مطالب جاهلند .


سوم اينكه : جمله من بعثنا من مرقدنا و جمله هذا ما وعد الرحمن ... هر دو از سخنان كفار است .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : جمله و صدق المرسلون عطف است بر جمله وعد الرحمن كه كلمه ما بر سر آن است و ما يا مصدريه است و يا موصوله .


و ( براي دفع اين اشكال كه چگونه كسي كه نمي‏داند چه كسي او را زنده كرده خودش مي‏گويد رحمان زنده كرده ) گفته‏اند : جمله هذا ما وعده الرحمن ... جوابي است كه : خدا و يا ملائكه و يا مؤمنين از سؤال كفار كه گفتند : چه كسي ما را از خوابگاهمان برانگيخت ؟ داده‏اند .


و بر خواننده پوشيده نيست كه اين تفسير خلاف ظاهر آيه است ، مخصوصا در صورتي كه كلمه ما را مصدريه بگيريم .


و اگر جمله هذا ما وعد الرحمن جواب خداي سبحان و يا ملائكه از سؤال كفار باشد كه پرسيدند : من بعثنا من مرقدنا بايد در جواب آن كه سؤال از فاعل است ، فاعل معرفي شود ، نه فعل فاعل ، چون آنها پرسيدند : چه كسي ما را از مرقدمان برانگيخت بايد بفرمايد : رحمان ، نه اينكه بفرمايد : اين آن وعده‏اي است كه رحمان مي‏داد .


و توجيهي كه بعضي در مقام رد اين اشكال كرده‏اند كه : اين تعبير براي آن است كه كفرشان را به رخشان بكشد و بر آن ، ملامتشان كند ، علاوه بر اين اشاره به فاعل هم دارد


ترجمة الميزان ج : 17ص :148


فايده‏اي ندارد .


چهارم اينكه : جمله هذا ما وعد الرحمن جمله‏اي است مركب از مبتدا و خبر .


و اينكه بعضي گفته‏اند : كلمه هذا صفت است براي مرقد، چون گاهي اسم اشاره تاويل به مشتق مي‏شود ، و كلمه ما مبتدا و خبرش محذوف است و تقديرش چنين است : چه كسي ما را از اين خوابگاهمان برانگيخت ، آنچه رحمان وعده داده حق است دور از فهم است .


ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم جميع لدينا محضرون در اين جمله اسم كانت حذف شده ، و تقدير كلام چنين است ان كانت الصيحة الا صيحة واحدة يعني آن صيحه و نفخه‏اي كه ايشان را ناگهاني رسيد ، و بدون درنگ و مهلت همه را نزد ما حاضر ساخت ، نبود مگر يك نفخه و صيحه .


و تعبير به لدينا - نزد ما بدين جهت است كه روز قيامت روز حضور نزد خدا است براي فصل قضا و رسيدگي به حساب اعمال و حقوقي كه مردم از يكديگر ضايع كرده‏اند .


فاليوم لا تظلم نفس شيئا و لا تجزون الا ما كنتم تعملون يعني در آن روز در بينشان به عدل قضاوت مي‏شود .


و به حق حكم مي‏شود و در نتيجه هيچ كس به هيچ وجه ستم نمي‏شود .


جمله و لا تجزون الا ما كنتم تعملون عطف تفسيري است براي جمله فاليوم لا تظلم نفس شيئا و در حقيقت بياني برهاني براي نبودن ظلم در آن روز است ، چون دلالت مي‏كند بر اينكه جزاي اعمال هر صاحب عملي در آن روز خود اعمال اوست ، ديگر با چنين جزايي ظلم تصور ندارد ، براي اينكه ظلم عبارت است از بيجا مصرف كردن چيزي ، ولي عمل كسي را جزاي عملش قرار دادن ، بي‏جا مصرف كردن جزا نيست ، و بهتر از آن تصور ندارد ، چه جزايي عادلانه‏تر از اينكه عين عمل كسي را مزد عملش قرار دهند ؟ خطابي كه در اين آيه است كه مي‏فرمايد : امروز خود اعمالتان را جزاي اعمالتان قرار مي‏دهند با اينكه روز قيامت هنوز نيامده ، از باب تمثيل قيامت و احضار آن و احضار مردمي است كه در آن هستند ، و اين خود عنايتي است در كلام كه گوينده آينده را احضار كند ، و با مردمي كه در آينده قرار مي‏گيرند ، سخن بگويد .



ترجمة الميزان ج : 17ص :149


اين است نكته خطاب ، نه آن طور كه بعضي توهم كرده‏اند كه : كلام مذكور حكايت از آينده كفار است ، و يا خطابي است كه از ناحيه خداي سبحان و يا ملائكه و يا مؤمنين در روز قيامت به ايشان مي‏شود ، چون احتياجي به اين توجيهات نيست ، و سياق گوياي به آن معنايي است كه ما بيان كرديم .


و مخاطب به جمله و لا تجزون الا ما كنتم تعملون همه مردمند ، چه اهل سعادت و چه اهل شقاوت ، هر كس هر چه كرده چه خوب و چه بد ، عين آن را جزاي عملش قرار مي‏دهد .


و اينكه بعضي در اين خصوص اشكال كرده‏اند كه : انحصار ( الا ) با عموميت سعدا و اشقيا نمي‏سازد ، علاوه بر اين خود خداي تعالي فرموده : أجر مؤمنان را به طور كامل مي‏دهد ، و بيشتر هم مي‏دهد ، و به فضل خود آن را دو چندان و بلكه چند برابر مي‏كند اشكالشان وارد نيست ، براي اينكه : انحصاري كه در مورد آيه مورد بحث هست ، ناظر به جزاي اعمال و پاداش و كيفر آن است و آن ادله و آياتي كه دلالت دارد بر اجر چند برابر از قبيل آيه لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد مساله‏اي است ماوراي جزا و أجر ، و خارج از طور عمل است ، ما هم نخواستيم بگوييم خداوند به اهل سعادت بيش از اعمالشان چيزي نمي‏دهد ، بلكه خواستيم بگوييم اجر همان عمل است و بس ، و اما اينكه ممكن است خداوند به فضل خود مثوباتي به اشخاصي بدهد ، از محل بحث بيرون است .


بعضي از مفسرين از اشكالي كه ذكر شد ، جواب داده‏اند به اينكه : معناي آيه شريفه اين است كه : صالح ثوابش كم نمي‏شود ، و طالح هم عقابش زياد نمي‏شود ، چون هم كم دادن اجر صالح منافات با حكمت دارد ، و هم زياد كردن عقاب طالح ، و اما زياد ثواب دادن و كمتر عقاب كردن مورد نظر آيه نيست ، و هيچ مانعي هم ندارد .


و يا جواب داده‏اند به اينكه : مراد از جمله لا تجزون الا ما كنتم تعملون اين است كه : شما جزايي نخواهيد ديد مگر جزايي را كه از سنخ عمل خودتان است ، چه خير و چه شر .


ولي اشكالي كه در اين جواب است اين است كه : اگر مدلول آيه اين بود اصلا اشكالي وارد نمي‏شد ، ليكن همه حرفها در اين است كه آيا آيه چنين مدلولي دارد يا نه ؟


ترجمة الميزان ج : 17ص :150


ان اصحاب الجنة اليوم في شغل فاكهون كلمه شغل به معناي كاري است كه آدمي را به خود مشغول سازد و از كارهاي ديگر باز بدارد .


و كلمه فاكه اسم فاعل از مصدر فكاهت است كه به معناي گفت و شنودي است كه مايه خوشحالي باشد و ممكن هم هست به معناي تمتع ولذت بردن باشد ، و - به طوري كه گفته شده - از مصدر مزبور غير از اسم فاعل هيچ فعلي مشتق نشده است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : معناي فاكه صاحب ميوه است ، همان طور كه مي‏گوييم لابن و تامر - فلاني داراي لبن و تمر است ولي اين معني را يك نكته بعيد مي‏سازد ، و آن اين است كه در اين آيات سخن از ميوه به ميان آمد ، ديگر لازم نبود كه بار ديگر تكرار شود ، به خلاف اينكه كلمه مذكور را به معناي گفت و شنود بگيريم كه ديگر تكراري لازم نمي‏آيد .


و معناي آيه اين است كه : اصحاب بهشت در آن روز در كاري هستند كه توجهشان را از هرچيز ديگري قطع مي‏كند و آن كار عبارت است از گفت و شنودهاي لذت بخش ، و يا عبارت است از تنعم در بهشت .


هم و ازواجهم في ظلال علي الارائك متكئون كلمه ظلال جمع ظل است كه به معناي سايه است .


بعضي گفته‏اند : جمع ظله - به ضمه ظاء - است ، كه به معناي سايبان ( و چتر ) يا سقف يا درخت و يا امثال اينها است كه مانع از نفوذ نور خورشيد مي‏شود .


و كلمه ارائك جمع أريكه است كه به معناي هر چيزي است كه بدان تكيه كنند ، مانند پشتي و متكا و امثال آن .


و معناي آيه اين است كه : ايشان يعني اهل بهشت و همسرانشان كه در دنيا محرم ايشان بودند و از مؤمنات بودند ، و يا حور العين كه همسران بهشتي ايشانند ، در سايه‏ها و يا در زير سايبانهايي كه ساتر از آفتاب يا هر حرارت ديگري است ، قرار دارند ، و بر پشتي‏ها به عزت تكيه مي‏كنند .


لهم فيها فاكهة و لهم ما يدعون كلمه فاكهة به معناي مطلق ميوه‏ها است ، مانند : سيب ، پرتقال و امثال آن .


و


ترجمة الميزان ج : 17ص :151


كلمه يدعون از مصدر ادعاء است كه به معناي تمني و خواستن است .


يعني مردم در بهشت ميوه و نيز هر چه را تمنا و اشتها كنند و بطلبند در اختيار دارند .


سلام قولا من رب رحيم كلمه سلام مبتدايي است كه خبرش حذف شده .


و اگر آن را نكره آورد و نفرمود : السلام به منظور اين است كه بفهماند سلامي است كه از عظمت نمي‏توان تعريفش كرد .


و خبري كه از آن حذف شده عبارت است از عليكم و يا لكم .


و كلمه قولا مفعول مطلق است براي فعل محذوف ، و تقديرش اين است كه : اقوله قولا من رب رحيم - من اين سلام را مي‏گويم ، گفتني از پروردگار رحيم .


از ظاهر كلام برمي‏آيد كه اين سلام از خداي تعالي باشد ، و اين غير از آن سلامي است كه ملائكه به بهشتيان مي‏گويند و قرآن چنين حكايتش كرده : و الملائكة يدخلون عليهم من كل باب سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبي الدار .


و امتازوا اليوم ايها المجرمون يعني آن روز به مجرمين مي‏گوييم : از بهشتيان جدا شويد .


و منظور از آن روز روز قيامت است اين آيه وعده‏اي را كه در جاي ديگر داده و فرموده : ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين في الأرض ام نجعل المتقين كالفجار و نيز فرموده : ام حسب الذين اجترحوا السيئات ان نجعلهم كالذين آمنوا و عملوا الصالحات سواء محياهم و مماتهم منجز و قطعي مي‏كند و از وفاي به آن وعده خبر مي‏دهد .


ا لم اعهد اليكم يا بني آدم ان لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين كلمه عهد به معناي وصيت ( سفارش ) است .


و مراد از عبادت كردن و پرستيدن شيطان اطاعت اوست در وسوسه‏هايي كه مي‏كند و به آن امر مي‏كند ( يعني وسوسه‏هاي شيطان را اطاعت نكنيد ، زيرا كه ) غير از خداوند و كساني را كه خداوند دستور داده نبايد اطاعت كرد .


در اين آيه براي نپرستيدن شيطان چنين علت آورده كه : او براي شما دشمني


ترجمة الميزان ج : 17ص :152


است آشكار .


آشكار بودن دشمني‏اش هم از اين جهت است كه دشمن در دشمني كردن خير كسي را نمي‏خواهد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از عبادت شيطان، پرستش خدايان دروغين است و اگر اين پرستش را به شيطان نسبت داده ، از اين جهت است كه : شيطان با تسويلات و جلوه دادن‏هاي خود ، اين عمل زشت را به گردن بت‏پرستان گذاشته .


ولي اين گونه تفسير كردن ، بيهوده خود را به زحمت افكندن است .


وجه اينكه چرا خداوند مجرمين را به عنوان بني آدم خطاب كرده اين است كه دشمني شيطان نسبت به مشركين ، به خاطر غرض خاصي كه به آنها داشته باشد ، نبوده ، بلكه به خاطر اين بوده كه فرزندان آدم بودند .


و اين دشمني در روز اول آن جا بروز كرد كه مامور به سجده بر آدم شد و زير بار نرفت و استكبار كرد ، نتيجه‏اش هم اين شد كه از درگاه خدا رانده شد از آن روز با ذريه آدم نيز دشمن گرديد و همه را تهديد كرد ، و به طوري كه قرآن حكايت كرده گفت : ا رايتك هذا الذي كرمت علي لئن اخرتن الي يوم القيمة لاحتنكن ذريته الا قليلا .


و اما آن عهدي كه خداي تعالي با بني آدم كرد كه شيطان را عبادت و پرستش و اطاعت نكنند ، همان عهدي است كه به زبان انبيا و رسولان خود به بشر ابلاغ فرمود و تهديدشان كرد از اينكه او را پيروي كنند ، مانند اين پيام كه فرمود : يا بني آدم لا يفتننكم الشيطان كما اخرج ابويكم من الجنة و نيز فرمود ولا يصدنكم الشيطان انه لكم عدو مبين .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از عهد مزبور عهدي است كه خداي تعالي در عالم ذر از انسانها گرفت و فرمود : ا لست بربكم قالوا بلي و ليكن اگر به خاطر داشته


ترجمة الميزان ج : 17ص :153


باشيد ، ما در تفسير آيه ذر گفتيم : عهد عالم ذر به وجهي عين آن عهدي است كه در دنيا متوجه بشر كرده .


و ان اعبدوني هذا صراط مستقيم اين جمله عطف است به جمله قبلش و ما در سابق در تفسير سوره حمد در ذيل آيه اهدنا الصراط المستقيم تفسير صراط مستقيم را بيان كرديم .


و لقد اضل منكم جبلا كثيرا ا فلم تكونوا تعقلون كلمه جبل - به كسره جيم و باء و تشديد لام - به معناي جماعت است .


و بعضي گفته‏اند : به معناي جماعت بسيار است .


و بناي آيه شريفه بر توبيخ و عتاب به كفار است كه آيا كسي را اطاعت مي‏كنيد كه قبل از شما جماعتهاي بسياري را گمراه كرد ، آيا نمي‏خواهيد تعقل كنيد ؟ هذه جهنم التي كنتم توعدون كلمه كنتم استمرار را مي‏رساند و مي‏فهماند تهديدتان به جهنم يك بار و دو بار نبود ، بلكه به زبان انبيا و رسولان (عليهم‏السلام‏) دائما تهديد مي‏شديد ، و اولين باري كه تهديد شديد ، همان روزي بود كه به ابليس فرمود : ان عبادي ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين و ان جهنم لموعدهم اجمعين .


و در لفظ آيه اشاره هست به اينكه : در روز قيامت جهنم را حاضر مي‏كنند .


اصلوها اليوم بما كنتم تكفرون كلمه صلا به معناي ملازمت و پيروي كردن است .


و بعضي گفته‏اند : به معناي تحمل و چشيدن حرارت است .


و از جمله بما كنتم تكفرون برمي‏آيد كه خطاب آيه به كفار است .


پس معلوم مي‏شود ، مراد از مجرمين در چند آيه قبل هم همان كفارند .


اليوم نختم علي افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون يعني هر يك از دست و پاهايشان شهادت مي‏دهد به آن كارهايي كه به وسيله آن عضو انجام داده‏اند ، مثلا دستها به آن گناهاني شهادت مي‏دهد كه صاحب دست به وسيله آن


ترجمة الميزان ج : 17ص :154


مرتكب شده ، ( سيلي‏هايي كه به ناحق به مردم زده ، اموالي كه به ناحق تصرف كرده ، شهادتهايي كه به ناحق نوشته و امثال آن ) ، و پاها به خصوص آن گناهاني شهادت مي‏دهند كه صاحب آن با خصوص آنها انجام داده ( لگدهايي كه به ناحق به مردم زده ، قدم‏هايي كه به سوي خيانت و ظلم و سعايت و فتنه‏انگيزي و امثال آن برداشته).


و از همين جا روشن مي‏گردد كه هر عضوي به عمل مخصوص به خود شهادت مي‏دهد و گويا مي‏گردد .


و نام دست و پا در آيه شريفه از باب ذكر نمونه است ( و گرنه چشم و گوش و زبان و دندان ، و هر عضو ديگر نيز به كارهايي كه به وسيله آنها انجام شده ، شهادت مي‏دهند) .


و لذا مي‏بينيم كه در جاي ديگر قرآن نام گوش و چشم و قلب را برده ، و فرموده : ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا و در سوره حم سجده ، آيه 20 نام پوست بدن را آورده كه ان شاء الله تعالي به زودي در تفسير سوره حم سجده مطالبي مربوط به اين بحث خواهد آمد .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل آيه ما ينظرون الا صيحة واحدة ... آمده كه : اين صيحه در آخر الزمان خواهد بود ، مردم در آن روزگار گرفتار يك صيحه مي‏شوند و در حالي كه مردم در بازارها مشغول مخاصمه هستند ، ناگهان گرفتار اين صيحه گشته و همه در جا مي‏ميرند .


و احدي نيست كه به خانه خود برگردد ، و يا سفارشي به كسي بكند ، و همين است معناي جمله فلا يستطيعون توصية و لا الي اهلهم يرجعون .


و در مجمع البيان گفته : در ضمن حديثي آمده كه : وقتي قيامت به پا مي‏شود كه مردم سرگرم كار و زندگي خويشند و بساط و كار و كسب خود را گسترده ، سرگرم دادوستدند ، و قبل از آنكه آن را جمع كنند قيامت به پا مي‏شود و چه بسا كه اشخاصي لقمه را برداشته به طرف دهان مي‏برند ، و قيام قيامت در اين مدت كوتاه فرا مي‏رسد ، و از رسيدن لقمه به دهانشان جلوگيري مي‏كند .


و چه بسا مردي در همان حالي كه مشغول پر كردن حوض است تا دامهاي خود را آب دهد ، قبل از آب دادن قيامت به پا مي‏شود .



ترجمة الميزان ج : 17ص :155


مؤلف : اين معنا در الدر المنثور از ابو هريره از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و نيز از قتاده از آن جناب به طور مرسل - بدون ذكر سند - روايت شده است .


و در تفسير قمي در ذيل آيه و نفخ في الصور فاذا هم من الاجداث الي ربهم ينسلون از امام (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : من الاجداث يعني از قبرها .


و در روايت ابي الجارود است كه از امام باقر (عليه‏السلام‏) در ذيل جمله يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا فرمود : ملائكه در پاسخشان مي‏گويند : اين همان وعده‏اي است كه رحمان مي‏داد ، و فرستادگان خدا راست مي‏گفتند .


و در كافي به سندي كه به ابي بصير رسانده از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : ابو ذر - كه خدا رحمتش كند - در خطبه‏اش مي‏فرمود : بين مرگ و قيامت بيشاز خوابي كه بكني و سپس بيدار شوي فاصله نيست .


و در تفسير قمي در ذيل جمله ان اصحاب الجنة اليوم في شغل فاكهون گفته : يعني با زنان ملاعبه و بازي مي‏كنند .


و نيز در همان كتاب در روايت ابي الجارود است كه امام باقر (عليه‏السلام‏) در تفسير جمله في ظلال علي الارائك متكئون فرموده : كلمه ارائك تختهايي است كه روي آن حجله‏ها باشد .


باز در همان كتاب در تفسير جمله سلام قولا من رب رحيم فرموده : سلام از ناحيه خدا به معناي امان است ، و در ذيل جمله و امتازوا اليوم ايها المجرمون فرموده : چون خدا خلق را در روز قيامت جمعكند ، همه برپا خواهند ماند به حدي كه عرق ايشان را فرا مي‏گيرد ، پس ندا مي‏كنند : پروردگارا به حساب ما رسيدگي كن هر چند كه جهنمي باشيم ، تكليفمان را معلوم كن ، تا اگر دوزخي هستيم به دوزخ برويم .


آنگاه فرمود : خداي تعالي بادهايي مي‏فرستد تا در بين آنان بوزد ، و مناديي ندا مي‏كند : اي مجرمين امروز از بهشتيان جدا شويد .


پس از يكديگر جدا مي‏شوند ، مجرمين در آتش مي‏افتند ، و كسي كه در قلبش ايمان باشد به سوي بهشت مي‏رود .



ترجمة الميزان ج : 17ص :156


مؤلف : در بعضي از روايات آمده كه : خداي سبحان براياهل محشر تجلي مي‏كند ، به جلوه‏اي كه آنان را از غير به خود مشغول مي‏سازد مادامي كه آن تجلي هست به هيچ چيز ديگر توجه ندارند .


و مراد از اين تجلي برطرف شدن همه حجابهايي است كه بين آنان و آفريدگارشان وجود داشت ، نه اينكه مراد ديدن به چشم باشد ، چون ديدن به چشم تنها از راه مقارنه جهات و ابعاد صورت مي‏گيرد ، و خداي تعالي در جهت قرار ندارد و چنين چيزي در حق خداي تعالي محال است .


در كتاب اعتقادات صدوق از امام (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : هر كس گوش به سخن كسي بدهد ، به همين مقدار او را پرستيده اگر گوينده از خدا بگويد شنونده خدا را پرستيده و اگر از ابليس بگويد ابليس را پرستيده .


و در كافي به سند خود از محمد بن سالم از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن حديثي فرمود : اينكه در روز قيامت اعضاي بدن عليه آدمي شهادت مي‏دهد ، مربوط به آدم مؤمن نيست ، بلكه اين راجع به كساني است كه : عذاب خدا بر آنان حتمي شده باشد ، و اما مؤمن نامه عملش را به دست راستش مي‏دهند ، همچنان كه خداي تعالي فرمود : فمن اوتي كتابه بيمينه فاولئك يقرؤن كتابهم و لا يظلمون فتيلا - پس آن كسي كه نامه‏اش را به دست راستش دهد ، اينگونه اشخاص خود كتاب خويشتن را مي‏خوانند ، و ذره‏اي ظلم نمي‏شوند .


و در تفسير عياشي از مسعدة بن صدقه از امام صادق از جدش (عليهماالسلام‏) روايت كرده كه فرمود : امير المؤمنين در آن خطبه‏اش كه راجع به اوصاف قيامت است ، فرمود : خداوند بر دهنها مهر مي‏زند و ديگر كسي نمي‏تواند سخني بگويد ، بلكه به جاي زبان دستها سخن مي‏گويند ، و پاها شهادت مي‏دهند ، و پوست بدنها به زبان مي‏آيند ، و به آنچه كرده‏اند ناطق مي‏شوند ، پس نمي‏توانند هيچ جرياني را از خدا كتمان كنند .


مؤلف : و در اين معنا رواياتي ديگر هست ، كه - ان شاء الله تعالي - بعضي از آنها را در تفسير سوره حم سجده آيه 20 نقل مي‏كنيم ، و بعضي ديگر از آنها را در تفسير آيه ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا نقل كرديم .



ترجمة الميزان ج : 17ص :157


وَ لَوْ نَشاءُ لَطمَسنَا عَلي أَعْيُنهِمْ فَاستَبَقُوا الصرَط فَأَني يُبْصِرُونَ‏(66) وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسخْنَهُمْ عَلي مَكانَتِهِمْ فَمَا استَطعُوا مُضِيًّا وَ لا يَرْجِعُونَ‏(67) وَ مَن نُّعَمِّرْهُ نُنَكسهُ في الخَْلْقِأَ فَلا يَعْقِلُونَ‏(68) وَ مَا عَلَّمْنَهُ الشعْرَ وَ مَا يَنبَغِي لَهُإِنْهُوَ إِلا ذِكْرٌ وَ قُرْءَانٌ مُّبِينٌ‏(69) لِّيُنذِرَ مَن كانَ حَيًّا وَ يحِقَّ الْقَوْلُ عَلي الْكَفِرِينَ‏(70) أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا خَلَقْنَا لَهُم مِّمَّا عَمِلَت أَيْدِينَا أَنْعَماً فَهُمْ لَهَا مَلِكُونَ‏(71) وَ ذَلَّلْنَهَا لهَُمْ فَمِنهَا رَكُوبهُمْ وَ مِنهَا يَأْكلُونَ‏(72) وَ لهَُمْ فِيهَا مَنَفِعُ وَ مَشارِبأَ فَلا يَشكُرُونَ‏(73) وَ اتخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ ءَالِهَةً لَّعَلَّهُمْ يُنصرُونَ‏(74) لا يَستَطِيعُونَ نَصرَهُمْ وَ هُمْ لهَُمْ جُندٌ محْضرُونَ‏(75) فَلا يحْزُنك قَوْلُهُمْإِنَّا نَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ‏(76) أَ وَ لَمْ يَرَ الانسنُ أَنَّا خَلَقْنَهُ مِن نُّطفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُّبِينٌ‏(77) وَ ضرَب لَنَا مَثَلاً وَ نَسي خَلْقَهُقَالَ مَن يُحْي الْعِظمَ وَ هِي رَمِيمٌ‏(78) قُلْ يحْيِيهَا الَّذِي أَنشأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍوَ هُوَ بِكلّ‏ِ خَلْقٍ عَلِيمٌ‏(79) الَّذِي جَعَلَ لَكم مِّنَ الشجَرِ الأَخْضرِ نَاراً فَإِذَا أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَ‏(80) أَ وَ لَيْس الَّذِي خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض بِقَدِرٍ عَلي أَن يخْلُقَ مِثْلَهُمبَلي وَ هُوَ الخَْلَّقُ الْعَلِيمُ‏(81) إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ‏(82) فَسبْحَنَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوت كلّ‏ِ شي‏ءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ‏(83)



ترجمة الميزان ج : 17ص :158


ترجمه آيات


و اگر بخواهيم ديدگانشان را محو مي‏كنيم آن وقت به سوي صراط مي‏شتابند و سبقت مي‏گيرند .


اما نمي‏توانند ، چون نمي‏بينند ( 66) .


و اگر بخواهيم بر جايشان مسخشان مي‏كنيم به طوري كه ديگر نتوانند رفت و برگشت كنند ( 67) .


و هر كه را عمر طولاني دهيم خلقتش را دگرگون مي‏كنيم آيا هنوز هم تعقل نمي‏كنند ( 68 ) .


و ما پيغمبر را شعر نياموخته‏ايم و شعر گفتن شان او و سزاوار او نيست آنچه بدو آموختيم جز پند و قرآني هويدا نمي‏باشد ( 69) .


تا هر كه را زنده دل است بيم دهد و آنان هم كه كافر و مرده دلند گفتار خدا در باره آنان محقق شود ( 70) .


مگر نمي‏بينيد كه براي انسان از آنچه دست قدرت ما درست كرده حيواناتي آفريديم كه مالك آن شده‏اند ( 71) .


و حيوانات را براي ايشان رام كرده‏ايم كه هم مركوبشان است و هم از آن مي‏خورند ( 72) .


و از آن سودها و نوشيدني‏ها دارند ، پس چرا باز هم سپاس نمي‏گزارند ( 73) .


غير از خدا خداياني گرفتند تا شايد ياري شوند ( 74) .


بت‏ها نتوانند ايشان را ياري كنند و ايشان سپاه احضار شده آنهايند ( 75) .


گفتارشان تو را اندوهگين نكند چرا كه ما آنچه را پنهان كنند و آنچه را عيان سازند مي‏دانيم ( 76) .


مگر انسان نمي‏بيند كه ما او را از نطفه‏اي آفريديم ؟ چطور با وجود اين دشمني آشكار شده است ( 77) .


براي ما مثلي زده و خلقت نخستين خود را فراموش كرده مي‏گويد : چه كسي اين استخوانهاي پوسيده را در عين اينكه پوسيده است زنده مي‏كند ؟ ( 78) .


بگو همان خدايي كه بار اول آن را بدونالگو ايجاد كرد دوباره زنده‏اش مي‏كند و او به همه مخلوقات دانا است ( 79) .


آن خدايي كه براي شما از درخت سبز آتش پديد آورد پس شما از آن آتش مي‏افروزيد ( 80) .


آيا كسي كه آسمانها و زمين را آفريده نمي‏تواند مانند آن بيافريند ؟ چرا ، و او آفريدگار داناست ( 81) .



ترجمة الميزان ج : 17ص :159


كار او وقتي چيزي را اراده كند فقط همين است كه بدو بگويد : باش پس وجود يابد ( 82) .


منزه است آنكه سلطنت همه چيز به دست اوست و به سوي او بازگشت مي‏يابيد ( 83) .


بيان آيات


اين آيات خلاصه‏اي از معاني سابق است كه در سياقي ديگر بيان شده‏اند و در ضمن كفار را به عذاب تهديد نموده و به اين نكته نيز اشاره مي‏كند كه پيامبر اسلام (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستاده خداست و كتاب او ذكر و قرآن است ، نه او شاعر است ، و نه كتابش شعر .


و در آخر به خلقت چارپايان اشاره نموده ، و با آن بر مساله توحيد و معاد احتجاج مي‏كند .


و لو نشاء لطمسنا علي اعينهم فاستبقوا الصراط فاني يبصرون در مجمع البيان گفته : كلمه طمس به معناي محو و نابود كردن چيزي است ، به طوري كه هيچ اثري از آن نماند ، در نتيجه طمس بر ديدگانت مثل پاك كردن خطياست كه نوشته شده .


و نظير آن طمس بر مال است كه به معناي از بين بردن آن است به طوري كه ديگر به هيچ دركي ادراك نشود .


و كور مطموس و طميس آن كوري را گويند كه اصلا شكاف بين دو پلك را نداشته باشد .


پس معناي جمله و لو نشاء لطمسنا علي اعينهم اين است كه : اگر ما مي‏خواستيم هر آينه ديدگان ايشان را از بين مي‏برديم به طوري كه هيچ اثري از آن نباشد و ديگر نه ديده‏اي داشته باشند ، و نه ديدي .


و معناي جمله فاستبقوا الصراط اين است كه : در طلب و خواست آن بودند كه به سوي طريق حق و واضح سبقت گيرند ، خواستند به آن طريقه‏اي سبقت گيرند كه سالك آن گمراه نمي‏شود ، ولي آن را نديدند و هرگز هم نخواهند ديد .


پس استبعادي كه از جمله فاني يبصرون استفاده مي‏شود ، خود كنايه از اين است كه هرگز نخواهند ديد .


بعضي از مفسرين چنين معنا كرده‏اند كه : به سوي صراط و راه حق سبقت مي‏گيرند ، ولي به سوي آن هدايت نمي‏شوند .


اما اين تفسير خالي از بعد نيست .


و لو نشاء لمسخناهم علي مكانتهم فما استطاعوا مضيا و لا يرجعون در مجمع البيان مي‏گويد : كلمه مسخ برگشتن آدمي به خلقتي زشت و بد منظره


ترجمة الميزان ج : 17ص :160


است ، همچنان كه در داستان بني اسرائيل جمعي از انسانها به صورت ميمون و خوك برگشتند .


و نيز در معناي كلمه مكانت مي‏گويد : اين كلمه و كلمه مكان به يك معنا است .


و مراد از مسخ كفار بر مكاني كه دارند اين است كه ما چنين قدرتي داريم كه كفار را در همان جايي كه فعلا نشسته‏اند بدون اينكه از جايشان تكان دهيم ، و بدون اينكه خود را به زحمت اندازيم ، به صرف مشيت خود مسخشان مي‏كنيم .


پس كلمه علي مكانتهم كنايه از اين است كه اين كار براي خداي تعالي آسان است و هيچ سختي ندارد .


معناي جمله فما استطاعوا مضيا و لا يرجعون اين است كه : نه مي‏توانند به سوي عذاب روانه شوند و نه از عذاب برگردند و حالت قبل از عذاب خود را دريابند .


پس كلمه مضي و رجوع كنايه هستند از برگشتن به حالت سلامت ، و از باقي ماندن بر حالت عذاب و مسخ .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد ، رفتن به سوي مقاصدشان ، و برگشتن به سوي خانه‏ها و زن و فرزندشان است .


ولي اين تفسير خالي از بعد نيست .


و من نعمره ننكسه في الخلق ا فلا يعقلون كلمه نعمره از مصدر تعمير است كه به معناي طولاني كردن عمر است ( تعبير خانه را هم از اين رو تعمير گفته‏اند كه باعث طول عمر آن است) .


و كلمه ننكسهاز مصدر تنكيس است كه به معناي برگرداندن چيزي است به صورتي كه بالايش پايين قرار گيرد و نيرويش مبدل به ضعف گردد ، و زيادتش رو به نقصان گذارد .


و انسان در روزگار پيري همينطور مي‏شود : قوتش مبدل به ضعف ، و علمش مبدل به جهل ، و ياد و هوشش مبدل به فراموشي مي‏گردد .


اين آيه شريفه مي‏خواهد براي امكان مضمون دو آيه قبل ( كه مساله مسخ و كور كردن را خاطرنشان مي‏ساخت ) استشهاد كند و بفرمايد آن خدايي كه خلقت انسان را در روزگار پيري‏اش تغيير مي‏دهد ، و هر چه داده مي‏گيرد ، قادر است بر اينكه چشم كفار را از آنها بگيرد و ايشان را در همان جايي كه هستند مسخ كند .


و در اين جمله كه فرمود : ا فلا يعقلون كفار را به خاطر نداشتن تعقل توبيخ مي‏كند و نيز تحريك مي‏كند به اينكه به تدبر در اين امور بپردازند ، و از آن عبرت گيرند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :161


و ما علمناه الشعر و ما ينبغي له ان هو الا ذكر و قران مبين اين آيه شريفه عطف و برگشت به مطلبي است كه در آغاز سوره آمده بود ، و آن تصديق رسالت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است و اينكه كتابش از ناحيه خداي تعالي نازل شده .


پس جمله و ما علمناه الشعر مي‏خواهد بفرمايد : ما به او شعر نياموختيم .


و لازمه اين نفي آن است كه آن جناب هيچ سررشته‏اي از شعر نداشته باشد ، نه اين كه شعر بلد باشد ولي از گفتن شعر امتناع بورزد ، براي اين كه مثلا خدا او را از اين كار نهي كرده باشد ، و نه اين كه بخواهد بفرمايد قرآن شعر نيست ، هر چند رسول اسلام (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شعر هم بلد باشد .


با اين بيان روشن مي‏گردد كه جمله و ما ينبغي له در مقام منت نهادن بر آن جناب است .


و مي‏خواهد بفرمايد : خداي سبحان رسول اسلام را از گفتن شعر منزه داشته .


پس جمله مزبور مي‏خواهد جلو يك احتمالي را كه ممكن است كسي بدهد بگيرد .


و حاصل آن اين است كه : خيال نكنيد اين كه ما به وي شعر نياموخته‏ايم نقصي براي اوست ، بلكه براي او كمال و مايه بلندي درجه ، و نزاهت ساحت اوست ، نزاهت از ننگي كه متخصصين اين فن دارند ، كه با الفاظ معاني را آرايش داده و با تخيلات شعري معاني را تزيين مي‏كنند ، آن هم تخيلات كاذب ، كه هر چه دروغش دقيق‏تر باشد ، شعرش مليح‏تر و دل‏پسندتر مي‏شود .


و نيز كلام خود را بر طبق آهنگ‏هاي موسيقي درمي‏آورند تا در گوش خوشتر آيد ، و چنين كاري شايسته مقام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيست .


و چگونه مي‏تواند شايسته او باشد ، با اينكه او فرستاده خداست ، و آيت رسالت و متن دعوتش قرآن است كه كلامي است در بيان خود معجز و نيز ذكر است و قرآن مبين .


و جمله ان هو الا ذكر و قرآن مبين تفسير و توضيحي است براي جمله و ما علمناه الشعر و ما ينبغي له به خاطر اينكه لازمه معناي آن اين است كه قرآن شعر نيست .


پس انحصاري كه از جمله ان هو الا ذكر ... استفاده مي‏شود ، از باب قصر قلب است و معنايش اين است كه : قرآن شعر نيست ، و قرآن چيزي نيست به جز ذكر و خواندني آشكارا .


و معناي ذكر و خواندني بودن قرآن ايناست كه قرآن ذكري خواندني است ، از طرف خدا كه هم ذكر بودنش روشن است ، و هم خواندني بودنش و هم از ناحيه خدا بودنش .


لينذر من كان حيا و يحق القول علي الكافرين اين تعليل مربوط است به جمله و ما علمناه الشعر و معناي مجموع آن دو چنين


ترجمة الميزان ج : 17ص :162


مي‏شود : ما به آن جناب شعر نياموختيم ، براي اينكه مردم زنده را با قرآن كه منزه از خيالبافي‏هاي شعري است انذار كند .


ممكن هم هست متعلق به جمله ان هو الا ذكر ... باشد ، كه در اين صورت معناي مجموع آن دو چنين مي‏شود : آنچه بر مردم مي‏خواند چيزي به جز ذكر و قرآن مبين نيست كه ما آن را به وي نازل كرديم تا انذار كند آن كسي را كه زنده است .


و به هر تقدير برگشت هر دو احتمال به يك معنا است .


اين آيه - به طوري كه ملاحظه مي‏كنيد - نتيجه ارسال رسول و انزال قرآن به رسول را عبارت دانسته از : يكي انذار كسي كه زنده باشد ، يعني حق را تعقل بكند ، و آن را بشنود ، و دوم حقانيت قول و واجب شدن آن بر كفار .


پس محاذي بودن اين آيه در برابر آيات اول سوره در اينكه هر دو يك معنا را دنبال مي‏كنند ، به خوبي روشن گرديد .


ا و لم يروا انا خلقنا لهم مما عملت ايدينا انعاما فهم لها مالكون در اين آيه يكي ديگر از آيات و دلائل يگانگي خدا در ربوبيت و تدبير عالم انساني را خاطرنشان مي‏سازد .


آيتي كه نظير آيات توحيد در اول سوره است ، كه مساله زنده كردن زمين مرده ، بيرون كردن دانه‏ها و ميوه‏ها ، و شكافتن چشمه‏ها را خاطرنشان مي‏ساخت .


و مراد از اينكه فرمود : چارپايان از چيزهايي است كه دستهاي خدا درستش كرده ، اين است كه : كسي در خلقت آنها شركت ندارد و خلقت آنها مختص به خداست .


پس عبارت درست كردن با دستها كنايه از اختصاص است .


و جمله فهم لها مالكون تفريع و نتيجه‏گيري از جمله خلقنالهم است ، چون معناي خلقنا لهم اين است كه : ما چارپايان را به خاطر انسان خلق كرده‏ايم و لازمه آن اختصاص چارپايان به انسان است ، و اختصاص هم بالأخره منتهي به ملكيت مي‏شود ، چون ملك اعتباري در اجتماع ، خود يكي از شعب اختصاص است .


با اين بيان اشكالي كه در كلام بعضي از مفسرين است روشن مي‏گردد ، چون گفته‏اند : نتيجه بودن جمله فهم لها مالكون براي جمله خلقنا لهم خيلي روشن نيست .


ناچار بايد گفت نتيجه آن مطلبي تقديري است و تقدير كلام چنين است : خلقناها لهم فهم لها مالكون .


در حالي كه خواننده عزيز توجه فرمود كههيچ خفايي در اين نتيجه‏گيري نمي‏باشد و احتياجي هم به تقدير نيست .



ترجمة الميزان ج : 17ص :163


بعضي ديگر از مفسرين گفته‏اند : ملك در اينجا به معناي قدرت و قهر است ( و معناي آيه اين است كه : ما چارپايان را براي آنان خلق كرديم در نتيجه ايشان مسلط و قاهر بر آن چارپايان شدند ) ولي اين تفسير صحيح نيست ، زيرا معناي تسلط و قهر از جمله بعدش كه مي‏فرمايد : و ذللناها لهم استفاده مي‏شود و بنا به گفته مفسر مزبور بايد جمله مذكور تاكيد باشد ، و حال آنكه هر جا امر دائر شد بين اين كه جمله‏اي را تاكيد بگيريم يا تاسيس ، تاسيس بهتر است .


و ذللناها لهم فمنها ركوبهم و منها ياكلون تذليل چارپايان براي انسان به اين معنا است كه خداوند اين حيوانات را براي انسانها رام و فرمانبردار كرده .


اين همان تذليل و تسخير حيوان است براي انسان .


و كلمه ركوب - به فتحه راء - به معناي مركب است ، مانند : گاو و شتر كه بار آدمي را مي‏برد .


و جمله منها ياكلون به معناي اين است كه : من لحمها ياكلون - از گوشتش مي‏خورند .


و لهم فيها منافع و مشارب ا فلا يشكرون مراد از منافع هر انتفاعي است كه آدمي از مو ، كرك ، پشم و پوست حيوان و ساير منافع آن مي‏برد .


و كلمه مشارب جمع مشرب است كه مصدر ميمي و به معناي مشروب است .


و مراد از مشروب شير حيوانات است .


و سخن در جمله ا فلا يشكرون همان سخني است كه : در تفسير جمله و ما عملته ايديهم ا فلا يشكرون ايراد كرديم .


و معناي آيات سه‏گانه اين است كه : آيا كفار نمي‏دانند كه ما به خاطر ايشان و به منظور تدبير امر زندگي ايشان در دنيا ، چارپاياني از شتر و گاو و گوسفند خلق كرديم و نتيجه‏اش اين شد كه انسان مالك اين حيوانات گرديد ، البته ملكيت به اين معنا ، كه صحيح است براي او هر نوع تصرفي كه خواست در اين حيوانات بكند ، و معارضي هم نداشته باشد .


و ما اين حيوانات را براي ايشان رام و منقاد و مسخر آنها نموديم ، به طوري كه ياراي عصيان و چموشي نداشته باشند .


در نتيجه بعضي از آنها باربر و مركب ايشان شد و بعضي ديگر ماكول ايشان گشت ، يعني از گوشت آنها استفاده مي‏كنند و منافع ديگري هم از مو و پشم و پوست آنها مي‏برند و از شير آنها مي‏نوشند ، آيا باز هم شكر خدا نمي‏گزارند كه چنين تدبير كاملي در حق آنها به كار برده ، تدبيري كه كشف مي‏كند كه او پروردگار ايشان است و آيا باز هم از در شكر نعمت ، او را عبادت نمي‏كنند ؟


ترجمة الميزان ج : 17ص :164


و اتخذوا من دون الله آلهة لعلهم ينصرون هر چه ضمير جمع در اين آيه است به مشركين برمي‏گردد ، چون مشركين بودند كه به جاي خدا خداياني ديگر براي خود گرفتند به اميد اينكه آن خدايان ياريشان كنند .


و مراد از آلهه همان اصنام و يا شياطين و يا فرعونهاي بشري است ، نه آن آلهه‏اي كه از جنس ملائكه مقربين ، و يا اوليائي از انسانها براي خود اتخاذ كرده بودند ، براي اينكه با ذيل آيه كه مي‏فرمايد : و هم لهم جند محضرون - و مشركين براي آلهه لشكري هستند كه در قيامت براي جزا حاضر مي‏شوند نمي‏سازد ، چون ملائكه مقرب خدا و اولياي او ، در اين جريان گناهي ندارند تا براي كيفر حاضر شوند .


و اينكه مشركين خداياني مي‏گرفتند به اين اميد بوده كه آن خدايان ايشان را ياري كنند چون عامه مشركين اين اعتقاد غلط را داشتند كه تدبير امورشان به اين خدايان واگذار شده ، و خير و شرشان هر چه هست در دست خدايان قرار گرفته ، در نتيجه آن خدايان را عبادت مي‏كردند ، تا با عبادت خود از خويشتن راضي‏شان كنند ، و در نتيجه بر ايشان خشم نگيرند و نعمت را از ايشان قطع ننموده و يا بلا و نقمت نفرستند .


لا يستطيعون نصرهم و هم لهم جند محضرون يعني آن آلهه‏اي كه مشركين ، خداي خود گرفته‏اند نمي‏توانند مشركين را ياري دهند ، براي اينكه هيچ خير و شري را مالك نيستند .


و در جمله و هم لهم جند محضرون ظاهر عبارت مي‏رساند كه ضمير اول به مشركين ، و ضمير دوم به آلهه برمي‏گردد .


و مراد اين است كه : مشركين لشكريان آلهه هستند ، چون از لوازم لشكري بودن ، تبعيت و ملازمت است ، و مشركين خود را تابع آلهه مي‏دانستند ، نه آلهه را تابع خود .


پس نمي‏شود گفت : آلهه براي مشركين جند و لشكر هستند .


و مراد از اينكه فرمود : محضرون - حاضر خواهند شد اين است كه : مشركين را در روز قيامت حاضر خواهند كرد تا كيفر شرك خود را بچشند .


همچنان كه خداي تعالي در جاي ديگر همين معنا را فرموده : و جعلوا بينه و بين الجنة نسبا و لقد علمت الجنة انهم لمحضرون و نيز فرموده : و لولا نعمة ربي لكنت من المحضرين و حاصل معناي آيه اين مي‏شود : آلهه‏اي كه مشركين براي خود ، خدا گرفته‏اند نمي‏توانند ايشان را ياري كنند .


اين


ترجمة الميزان ج : 17ص :165


مشركين تابع و پيرو آلهه شدند و مطيع آنها گشتند ، و در نتيجه در قيامت كه آلهه احضار مي‏شوند آنها نيز احضار خواهند شد .


اما اينكه بعضي گفته‏اند : معنايش اين است كه مشركين خود را لشكر آلهه مي‏دانند و در دنيا از آلهه دفاع مي‏كنند .


و يا آن كه : آلهه براي مشركين لشكرياني هستند كه براي عذاب مشركين در روز قيامت احضار مي‏شوند ، چون در آن روز آلهه آتشگيره آتشي هستند كه مشركين با آن عذاب مي‏شوند ، و يا چون بايد به مشركين فهمانده شود كه اين آلهه همانهايند كه شما اميد ياري از آنها داشتيد و امروز هيچ قدرتي بر نصرت شما ندارند ، و يا براي اينكه مشركين را از شفاعت آلهه نااميد كنند ، لذا آلهه را براي عذاب آنان احضار مي‏كنند تا مشركين بفهمند كه آلهه قدرت بر ياري و شفاعت ندارند .


معاني بيهوده‏اي است .


فلا يحزنك قولهم انا نعلم ما يسرون و ما يعلنون كلمه فاء كه بر سر جمله لا يحزنك درآمده فاي تفريع است از نهي از اندوه بر حقيقت آلهه‏اي كه اتخاذ كردند و آنها را پرستيدند به اميد آن كه ياريشان كنند ، مي‏فرمايد : وقتي حقيقت حال مشركين از اين قرار بود كه آن چيزهايي كه براي خود يار فرض كردند ابدا قدرت بر ياري ايشان نداشتند ، و از سوي ديگر ، هم مشركين و هم ياوران فرضيشان براي عذاب احضار مي‏شوند ، پس ديگر تو از شرك ايشان غمگين مباش ، براي اينكه ما از كار آنها غافل نيستيمتا بتوانند غافلگيرمان نموده از عذاب ما فرار كنند .


پس تو از سخنان ايشان محزون مشو ، كه ما از آنچه از سخنان خود را كه پنهان دارند و يا آشكار گويند با خبريم .


اين بود آن مطالبي كه در خصوص آيه مورد بحث به نظر ما رسيد .


البته ديگران وجوه ديگري در تركيب آيه اظهار داشته‏اند كه چون بيهوده بودند از نقلشان صرفنظر كرديم .


ا و لم ير الانسان انا خلقناه من نطفة فاذا هو خصيم مبين در اين آيه به مساله قيامت كه در سابق خاطرنشان كرده بود برگشت نموده و به دنبال انكار مشركين براي اثبات آن احتجاج مي‏كند و بعيد نيست كه بيان تفصيلي مطالب مشركين باشد كه جمله فلا يحزنك قولهم ... اشاره اجمالي بدانست .


و مراد از رؤيت - ديدن علم قطعي است ، نه ديدن به چشم .


و معنايش اين است كه : آيا انسان علم قطعي ندارد به اينكه ما او را از نطفه‏اي خلق كرديم ؟ و نكره آوردن نطفه به منظور تحقير آن است .


و كلمه خصيم به معناي دشمني است كه بر خصومت و جدال اصرار مي‏ورزد .


و استفهام در آيه


ترجمة الميزان ج : 17ص :166


استفهام تعجبي است ، و معنايش اين است كه : از عجائب اين است كه انسان مي‏داند كه ما او را از نطفه‏اي حقير و پشيز آفريديم ، با اين حال ناگهان دشمني سرسخت براي خود ما مي‏شود .


و ضرب لنا مثلا و نسي خلقه قال من يحيي العظام و هي رميم كلمه رميم به معناي استخوان پوسيده است .


و جمله و نسي خلقه حال از فاعل ضرب مي‏باشد .


و جمله قال من يحيي العظام و هي رميم بيان آن مثلي است كه انسان مذكور ( در باره مساله معاد ) زده ، و به همين جهت بدون واو عاطفه آمده ، چون كلام در معناي اين است كه كسي بپرسد : انسانها در انكار معاد چه مثلي زده‏اند ؟ پس در جواب بفرمايد : قال من يحيي العظام و هي رميم و معناي آيه اين است كه : انسان براي ما مثلي زده و خلقت خود را فراموش كرده ، كه در بار اول از نطفه خلق شده ، و اگر به ياد خلقت خود مي‏بود ، هرگز آن مثل را نمي‏زد ، و آن مثل اين است كه : چه كسي اين استخوانها را در حالي كه پوسيده شده زنده مي‏كند ؟ آري ، اگر خلقت بار اول خود را در نظر مي‏داشت ، خودش جواب اين اشكال خود را مي‏داد و كلام خود را رد مي‏كرد ، همچنان كه خداي تعالي اين جواب را به رسول گرامي خود تلقين كرد ، و آن اين است كه : قل يحييها الذي ... .


قل يحييها الذي انشاها اول مرة و هو بكل خلق عليم اين همان جوابي است كه : خداي تعالي به رسول گرامي خود تلقين كرده .


كلمه انشاء به معناي ايجاد ابتدايي است .


و اگر فرموده : اول مرة با اينكه كلمه انشاء آن را افاده مي‏كرد ، به منظور تاكيد بوده .


و جمله و هو بكل خلق عليم اشاره است به اينكه خداي تعالي نه چيزي را فراموش مي‏كند و نه نسبت به چيزي جاهل است ، و وقتي او آفريننده اين استخوانها در آغاز و در نوبت اول بود و در مدتي هم كه اين استخوان حيات داشت نسبت به هيچ حالي از احوال آن ، جاهل نبود ، و بعد از مردنش هم جاهل به آن نبود ، ديگر چه اشكالي دارد كه دوباره آن را زنده كند ؟ با اينكه قدرت خدا نسبت به احياي اين عظام ثابت است ، و جهل و نسياني هم در ساحت او راه ندارد .


الذي جعل لكم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون اين آيه شريفه بيان است براي جمله الذي انشاها اول مرة .


و كلمه توقدون مضارع ايقاد است كه به معناي شعله‏ور ساختن آتش است .


و اين آيه شريفه در اين صدد است كه استبعاد از زنده كردن استخوان مرده را برطرف كند .


استبعاد از اينكه چگونه ممكن


ترجمة الميزان ج : 17ص :167


است چيزي كه مرده است زنده شود با اينكه مرگ و زندگي متنافيند ؟ جواب مي‏دهد : هيچ استبعادي در اين نيست ، براي اينكه آب و آتش هم با هم متنافيند ، مع ذلك خدا از درخت تر و سبز آتش براي شما قرار داده و شما همان آتش را شعله‏ور مي‏كنيد .


و مراد از شجر - به طوري كه در بين مفسرين معروف است درخت مرخ - به فتحه ميم و سكون را و خا - و درخت عفار - به فتحه عين - است كه اين دو درخت ، چنين وضعي دارند كه هرگاه به يكديگر ساييده شوند مشتعل مي‏گردند و در قديم مردم براي تهيه آتش قطعه‏اي از شاخه اين درخت و قطعه‏اي ديگر از شاخه آن مي‏گرفتند ، و با اينكه سبز و تر بودند ، عفار را در زير و مرخ را روي آن قرار داده و به يكديگر مي‏ساييدند ، و هر دو به اذن خدا آتشمي‏گرفتند .


پس مرده را زنده كردن ، عجيب‏تر از مشتعل كردن آتش از چوب تر نيست ، با اينكه آب و آتش دو چيز متضادند .


ا و ليس الذي خلق السموات و الأرض بقادر علي ان يخلق مثلهم بلي و هو الخلاق العليم استفهام در آيه استفهام انكاري است ، و آيه شريفه بيان همان حجت است كه در سابق در جمله قل يحييها الذي انشاها اول مرة آمده بود ، چيزي كه هست اين بيان از بيان قبلي به ذهن نزديكتر است ، چون در بيان سابق ايجاد بار اول انسان را دليل مي‏گرفت بر اينكه قادر است بر زنده كردن ايشان در آخرت ، ولي در اين آيه خلقت آسمانها و زمين را كه به حكم وجدان و به فرموده خود خداي تعالي لخلق السموات و الأرض اكبر من خلق الناس بزرگتر از خلقت انسانهاست ، دليل گرفته بر قدرت او .


پس در حقيقت برگشت معناي آيه به اين مي‏شود كه : چگونه ممكن است كسي اين جرأت را به خود بدهد كه بگويد خدايي كه عالم آسمانها و زمين را با آن وسعتي كه دارند خلق كرده ، و آن نظام عام عجيب را در سراسر آن برقرار كرده ، به طوري كه تك تك نظامهاي جزئي آن دهشت‏آور و محير العقول است ، و يك نمونه آن نظام‏هاي موجود در خصوص عالم انساني است ، نمي‏تواند مثل همين مردم را دوباره خلق كند ؟ نه ، هرگز چنين چيزي ممكن نيست ، بلكه او قادر است ، چون او خلاقي است عليم .


و در اينكه مراد از خلق كردن مثل كفار در قيامت چيست اقوال مختلفي هست .



ترجمة الميزان ج : 17ص :168


بعضي گفته‏اند : مراد خلقت امثال كفار است يعني اشخاص ديگر .


ولي اين معنا صحيح نيست ، براي اينكه با معناي كلمه مثل تا آنجا كه از لغت و عرف شناخته شده مغايرت دارد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از مثل كفار خود كفار است ، مي‏خواهد بفرمايد خدا قادر است كفار را در قيامت زنده كند ، و خلق فرمايد ، ولي به طور كنايه مي‏فرمايد : قادر است مثل ايشان را خلق كند ، همانطوري كه خود ما به مخاطب خود مي‏گوييم : مثل تو شخصي از فلان چيز بي‏نياز است ، يعني تو از آن بي‏نيازي .


اين معنا نيز به نظر ما درست نيست ، براي اينكه اگر تعبير مورد بحث كنايه بود ، بايد تصريح به آن نيز ممكن باشد ، همانطور كه در مثال مذكور مي‏توانستيم به هر دو جور مقصود خود را تفهيم كنيم ، يعني هم بگوييم : مثل تو شخصي از فلان چيز بي‏نياز است و هم بگوييم : تو از آن بي‏نيازي ولي در آيه مورد بحث نمي‏توانيم بگوييم آيا آن كسي كه آسمانها و زمين را خلق كرده قادر نيست كه ايشان را خلق كند ؟ براي اينكه گفتگو در بعث ايشان در قيامت است ، نه در خلقت ايشان ، چون مشركين در اينكه خالقشان خداي سبحان است ، حرفي نداشتند .


بعضي ديگر گفته‏اند : ضمير در كلمه مثلهم به آسمانها و زمين برمي‏گردد ، به اين اعتبار كه عقلاي عالم در آسمانها و زمين قرار دارند ، و بدين جهت از باب تغليب ضمير عقلاء به همه آسمانها و زمين برگشته ، و بنا بر اين مراد از آيه اين است كه : خدا كه خالق عالم است قادر است مثل اين عالم را خلق كند .


اين وجه نيز به نظر درست نمي‏آيد ، براي اينكه مقام ، مقام اثبات بعث و زنده كردن انسانها در قيامت است ، نه مقام اثبات بعث آسمانها و زمين .


علاوه بر اين ، گفتار در مساله اعاده موجودات قبلي است ، نه خلق كردن مثل آنها ، چون خلق مثل يك موجود ، اعاده عين آن موجود نيست .


پس حق مطلب اين است كه گفته شود : مراد از خلق كردن مثل كفار اعاده ايشان بعد از مردن است براي جزاء ، همچنان كه از كلام طبرسي رحمة الله عليه ) در مجمع البيان نيز استفاده مي‏شود .



ترجمة الميزان ج : 17ص :169


و اما بيان اينكه چگونه منظور از خلقت مثل ، اعاده است ؟ اين است كه : انسان موجودي است مركب از نفس و بدن ، و بدن انسان در اين نشاه دستخوش تحليل رفتن و دگرگون شدن است ، و پيوسته اجزاي آن تغيير مي‏كند ، و از آنجا كه هر مركبي با نابودي يك جزءاش نابود مي‏شود ، در نتيجه انسان در هر آني ، غير از انسان قبل است ، و اين شخص آن شخص نيست ، در حالي كه مي‏بينيم شخصيتش هست ، و اين بدان جهت است كه روح آدمي شخصيت انسان را در همه آنات حفظ مي‏كند ، چون روح آدمي مجرد است ، و منزه از ماده و تغييرات عارض از طرف ماده است ، و باز به همين جهت ايمن از مرگ و فنا است .


از كلام خداي تعالي هم استفاده مي‏شود كه : نفس آدمي با مردن بدنش نمي‏ميرد و همچنان زنده و محفوظ است تا روزي كه به سوي خداي تعالي برگردد ، همچنان كه در سابق ديديد كه اين معنا را از آيه و قالوا ء اذا ضللنا في الأرض ء انا لفي خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون قل يتوفيكم ملك الموت الذي وكل بكم ثم الي ربكم ترجعون استفاده كرديم .


پس بدني كه بعد از مرگ كالبد آدمي مي‏شود ، وقتي با بدن قبل از مرگش مقايسه شود مثل آن بدن خواهد بود ، نه عين آن ، ولي انسان صاحب بدن لاحق وقتي با انسان صاحب بدن سابق مقايسه شود عين آن خواهد بود نه مثل آن براي اينكه : آن روحي كه وحدت بدن قبل از مرگ را در تمامي مدت عمر حفظ مي‏كرد ، همين روحي است كه بعد از مرگ در كالبد لاحق درآمده ( همچنان كه بدن‏هاي متعدد قبل از مرگ به خاطر يكي بودن روح يكي بود .


بدن‏هاي بعد از مرگ و قبل از مرگ هم به جهت يكي بودن روح يكي هستند و عين همند) .


و چون استبعاد مشركين از زنده شدن استخوانهاي پوسيده برگشت مي‏كند به استبعاد از خلقت بدني جديد ، نه از نفس و روحي جديد ، به همين جهت خداي سبحان در پاسخ از آن استبعاد ، امكان خلقت مثل آنان را ثابت كرد ، و متعرض برگشتن عين آنان نشد ، چون خلق شدن عين آنان بعد از مرگ ، وقتي صورت مي‏گيرد كه روح ايشان كه نزد خدا محفوظ است به بدنهاي جديدشان متعلق شود و يا تعلق مزبور عين انسانهاي موجود در دنيا دوباره موجود مي‏شوند ، همچنان كه خداي تعالي فرموده : ا و لم يروا ان الله الذي خلق السموات و الأرض


ترجمة الميزان ج : 17ص :170


و لم يعي بخلقهن بقادر علي ان يحيي الموتي و در اين كلام شريفش احيا را به عين مردگان نسبت داد ، نه به امثال آنها و فرمود : علي ان يحيي الموتي و نفرمود : علي ان يحيي امثال الموتي .


انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون ... اين آيه شريفه از آيات برجسته قرآن كريم است كه كلمه ايجاد را توصيفمي‏كند و مي‏فرمايد : خداي تعالي در ايجاد هر چيزي كه ايجاد آن را اراده كند ، بغير از ذات متعالي خود به هيچ سببي ديگر نيازمند نيست ، نه در اينكه آن سبب مستقلا آن چيز را ايجاد كند ، و نه در اينكه خدا را در ايجاد آن كمك نمايد ، و يا مانعي را از سر راه خدا بردارد .


قرآن كريم تعبيراتش از اين حقيقت ، مختلف است در آيه مورد بحث فرموده : انما امره و در سوره نحل ، آيه 40 تعبير به قول كرده و فرموده : انما قولنا لشي‏ء اذا اردناه ان نقول له كن فيكون و در سوره بقره آيه 117 تعبير به قضا كرده و فرموده : و اذا قضي امرا فانما يقول له كن فيكون .


و ظاهرا مراد از كلمه امر در آيه مورد بحث ، شان باشد ، يعني مي‏خواهد بفرمايد : شان خداي تعالي در هنگام اراده خلقت موجودي از موجودات چنين است ، نه اينكه مراد از آن ، امر در مقابل نهي باشد ، هر چند كه آيه سوره نحل تاييد مي‏كند كه به اين معنا باشد ، و ليكن تدبر و دقت در آيات اين معنا را افاده مي‏كند كه غرض در سه آيه مزبور وصف شان الهي در هنگام اراده خلقت است ، نه اينكه بخواهد بفهماند خداي تعالي وقتي مي‏خواهد چيزي را خلق كند اين كلام را مي‏گويد .


پس وجه صحيح همان است كه : ما كلمه قول را بر امر به معناي شان حمل كنيم به اين معنا كه بگوييم : اين كلمه از آن جهت كه خودش مصداقي از شان است در اينجا به كار رفته ، نه اينكه امر را بر قول در مقابل نهي حمل كنيم و معناي اينكه فرمود : اذا اراد شيئا اين است كه : اذا اراد ايجاد شي‏ء - وقتي اراده كند ايجاد چيزي را .


و اين معنا از سياق آيه استفاده مي‏شود .


و در عده‏اي از آيات كه متعرض اين حقيقتند ، به جاي اراده كلمه قضاء آمده ، مانند آيه اذا قضي امرا فانما يقول له كن فيكون و هيچ منافاتي هم ندارد ، براي اينكه قضا به معناي حكم است ، و حكم


ترجمة الميزان ج : 17ص :171


و قضا و اراده در خداي تعالي يك چيز است ، براي اينكه اراده از صفات فعل و خارج از ذات خداي تعالي است ، و از مقام فعل او انتزاع مي‏شود ، و معنايش اين است كه : هر چيز موجود را كه در رابطه با اراده خداي سبحان فرض كنيم طوري است كه هيچ چاره‏اي جز هست شدن ندارد .


پس معناي جمله اذا اردناه اين است كه : وقتي چيزي در موقف تعلق اراده خدا قرار بگيرد ، شان خدا اين است كه به آن چيز بگويد باش و آن هم موجود شود .


و جمله ان يقول له كن خبر است براي كلمه انما امره و معنايش اين است كه : خداوند آن چيز رابا كلمه كن مورد خطاب قرار مي‏دهد و اين هم واضح است كه در اين ميان لفظي كه خدا به آن تلفظ كند در كار نيست ، و گر نه تسلسل لازم مي‏آيد ، براي اينكه خود لفظ هم چيزي است كه بعد از اراده كردن ، تلفظ ديگري مي‏خواهد باز آن تلفظ هم چيزي از چيزها است كه محتاج به اراده و تلفظ ديگري است .


و نيز در اين ميان مخاطبي هم كه داراي گوش باشد و خطاب را با دو گوش خود بشنود و از در امتثال موجود شود ، در كار نيست ، براي اينكه اگر مخاطب وجود داشته باشد ، ديگر احتياج به ايجاد ندارد .


پس كلام در آيه مورد بحث كلامي است تمثيلي ، مي‏خواهد بفرمايد : افاضه وجود ، از ناحيه خدا به هر چيزي كه موجود مي‏شود ، به جز ذات متعالي خدا به هيچ چيز ديگر احتياج ندارد ، و چون ذات خداوندي اراده كند هستي آن را ، بدون تخلف و درنگ موجود مي‏شود .


با اين بيان ، فساد گفتار بعضي از مفسرين به خوبي روشن مي‏گردد ، كه گفته‏اند : از ظاهر آيه برمي‏آيد كه در ايجاد هر موجودي لفظي در كار است ، و آن لفظ كن است كه خدا آن را مي‏گويد ، و آن موجود هستي به خود مي‏گيرد و بيشتر مفسرين سلف هم همين را گفته‏اند ، و چون شؤون خداي تعالي ماوراي فهم بشري است ، لذا توصيه مي‏كنيم كه اصلا در اين مقوله سخني نگوييد و خصومت نكنيد .


وجه فساد آن اين است كه : درست است كه شؤون خداي تعالي ماوراي فهم بشري است ، و ليكن اين حقيقت نبايد باعث شود كه به كلي حجت‏هاي عقلي و قطعي باطل گردد ، براي اينكه اگر بنا باشد حجت‏هاي عقلي بي‏اعتبار شود ، ديگر اعتباري براي اصول معارف ديني باقي نمي‏ماند و راهي نداريم براي اينكه به دست بياوريم كه قرآن كتابي آسماني است ، و معارفي كه آورده همه صحيح و درست است .


آيا جز اين است كه اين مطالب همه با


ترجمة الميزان ج : 17ص :172


حجت‏هاي عقلي اثبات مي‏شود ؟ و مگر جز اين است كه حجيت خود كتاب و سنت و هر دليل ديگر با عقل اثبات مي‏شود ؟ آن وقت چگونه ممكن است يك آيه از قرآن و يا يك حديث حجيت عقل را كه اثبات كننده حجيت آن است از كار بيندازد و بي‏اعتبار معرفي كند ؟ هرگز ممكن نيست ، چون در اين صورت آن آيه و آن حديث قبل از ابطال حجيت عقل ، حجيت خودش را ابطال كرده .


و اين نيز واضح است كه در مساله خلقت غير از خدا و آن مخلوق پاي چيز ديگري در ميان نيست ، و اگر عليت و سببيت خلقت را به اراده خدا نسبت مي‏دهيم بعد از خلقت نسبت مي‏دهيم چون گفتيم اراده صفتي است كه از مقام فعل خداانتزاع مي‏شود .


و گر نه سبب و علت اصلي خداست نه اراده او ، و گر نه لازم مي‏آيد يك صفت انتزاعي باعث شود كه اشياء ، ديگر حاجتي به خود خداي تعالي نداشته باشند ، و بطلان اين حرف واضح است .


و نيز واضح است كه در مساله ايجاد و خلقت چيزي به نام ايجاد و يا وجود از خدا جدا نمي‏شود و به مخلوق نمي‏چسبد ، و افاضه او نظير افاضه ما نيست كه وقتي چيزي به كسي مي‏دهيم ، از خود جدا مي‏كنيم و به او ملحق مي‏سازيم .


پس بعد از خداي تعالي چيز ديگري جز وجود اشياء نيست .


و از اينجا روشن مي‏گردد كه : كلمه ايجاد يعني كلمه كن عبارت است از همان وجود چيزي كه خدا ايجادش كرده البته بدان اعتبار كه وجود منسوب به خدا و قائم به وجود خداست ، و اما به اين اعتبار كه وجودش وجود خود اوست ، موجود است نه ايجاد .


و مخلوق است نه خلق .


و نيز روشن مي‏شود كه : آنچه از ناحيه خداي تعالي افاضه مي‏شود ، قابل درنگ و مهلت نيست ، و تبدل و دگرگوني را هم تحمل نمي‏كند ، و تدريجيت نمي‏پذيرد ، و آنچه تدريجيت و مهلت و درنگ كه از موجودات مشاهده مي‏كنيم ، از ناحيه خود آنها است نه از آن ناحيه كه رو به خدايند ، و اين خود بابي است كه هزار باب از آن باز مي‏شود .


و در آيات ، اشارات لطيفي به اين حقايق شده ، از آن جمله فرموده : كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون كه كلمه كن را بعد از خلقت آورده و نيز مانند آيه و ما


ترجمة الميزان ج : 17ص :173


امرنا الا واحدة كلمح بالبصر و نيز فرموده : و كان امر الله قدرا مقدورا و آياتي ديگر .


و جمله فيكون بيانگر اطاعت آن شي‏ء است كه مورد اراده خدا قرار گرفته ، مي‏خواهد بفرمايد : همين كه هست شدن چيزي مورد اراده خدا قرار گرفت ، بدون درنگ لباس هستي مي‏پوشد .


فسبحان الذي بيده ملكوت كل شي‏ء و اليه ترجعون كلمه ملكوت مبالغهدر معناي ملك است ، مانند كلمه رحموت و كلمه رهبوت كه مبالغه در معناي رحمت و وحشت‏اند .


با انضمام اين آيه به ما قبلش اين معنا به دست مي‏آيد كه : مراد از ملكوت آن جهت از هر چيزي است كه رو به خداست ، چون هر موجودي دو جهت دارد ، يكي رو به خدا ، و يكي ديگر رو به خلق .


ملكوت هر چيز آن جهتي است كه رو به خدا است ، و ملك آن سمت رو به خلق است ممكن هم هست بگوييم : ملكوت به معناي هر دو جهت هر موجود است ، و آيات زير هم بر همين معنا حمل مي‏شود ، و كذلك نري ابراهيم ملكوت السموات و الأرض و ليكون من الموقنين و و لم ينظروا في ملكوت السموات و الأرض و قل من بيده ملكوت كل شي‏ء .


و اگر فرموده ملكوت هر چيزي به دست خداست ، براي اين است كه : دلالت كند بر اينكه خداي تعالي مسلط بر هر چيز است ، و غير از خدا كسي در اين تسلط بهره و سهمي ندارد .


و برگشت معنا در آيه فسبحان الذي بيده ملكوت كل شي‏ء به اين است كه : خدا از استبعادي كه مشركين در مساله معاد مي‏كنند ، منزه است ، چون مشركين غافلند از اينكه ملكوت هر چيزي به دست خدا و در قبضه قدرت اوست .


و جمله و اليه ترجعون خطاب به عموم مردم است ، چه مؤمن و چه مشرك ، و هم بيان نتيجه‏اي استاز بيان سابق بعد از تنزيه خدا .



ترجمة الميزان ج : 17ص :174


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل آيه و ما علمناه الشعر و ما ينبغي له ... آمده كه : قريش مي‏گفتند : آنچه محمد مي‏گويد شعر است ، خداي سبحان در همين آيه سخن ايشان را رد نموده و فرموده : ما به او شعر نياموخته‏ايم ، و او سزاوار شعرگويي نيست ، و آنچه آورده به جز ذكر و قرآني مبين نمي‏باشد .


و بدون شك رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در تمامي طول عمر شريفش حتي يك بار هم شعر نگفت .


در مجمع البيان آمده كه از حسن روايت شده كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وقتي به اين بيت مثل مي‏زد : كفي الشيب و الاسلام للمرء ناهيا اين طور مي‏خواند : كفي الاسلام و الشيب للمرء ناهيا ابو بكر روزي به آن جناب عرضه داشت ، شاعر گفته : كفي الشيب و الاسلام ... آنگاه اضافه كرد : من شهادت مي‏دهم به اينكه تو فرستاده خدايي ، و خدا شعر به تو نياموخته ، و سزاوار تو نيست كه شعر بگويي .


و در همان كتاب آمده كه عايشه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هر گاه مي‏خواست به شعر برادر بني قيس مثل بزند كه گفته بود : ستبدي لك الايام ما كنت جاهلا و ياتيك بالاخبار من لمتزود شعر او را چنين مي‏خواند و ياتيك من لم تزود بالاخبار و چون ابو بكر اعتراض مي‏كرد كه شعر اين طور نيست ، مي‏فرمود : من شاعر نيستم ، و سزاوار من شعر گفتن نيست .


مؤلف : در الدر المنثور هم اين دو خبر از حسن و عايشه به همين عبارت كه مجمع البيان آورده نقل شده .


و صاحب الدر المنثور اخبار ديگري از تمثل‏هاي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل كرده .


و نيز در مجمع البيان آمده : و اما اينكه آن جناب در ميدان جنگ رجز مي‏خواند ، و مي‏فرمود : انا النبي لا كذب انا ابن عبد المطلب جمعي گفته‏اند كه : اصلا اين ارجوزه شعر نيست .


بعضي ديگر گفته‏اند : اين


ترجمة الميزان ج : 17ص :175


يك بيت اتفاقي از آن جناب سرزد ، و نخواسته شعر بگويد .


اين بيت از آن جناب نقل شده و در باره‏اش بحث زيادي كرده‏اند ، و به نظر ما طرح روايت و نپذيرفتن آن آسان‏تر از آن است كه شعر بودن آن را انكار كنيم ، و يا بگوييم به طور اتفاق از آن جناب سرزده ، و قصد شعر گفتن نداشته .


و در الدر المنثور در تفسير جمله لينذر من كان حيا ... گفته : ممكن است مراد از كسي كه زنده باشد ، كسي كه عاقل باشد بوده باشد ، همچنان كه از علي (عليه‏السلام‏) هم اين معنا نقل شده .


و در تفسير قمي در روايت ابي الجارود از حضرت ابي جعفر (عليه‏السلام‏) نقل شده كه در تفسير جمله و اتخذوا من دون الله تا جمله محضرون فرموده : خدايان مشركين توانايي ياري مشركين را ندارند ، و مشركين قشوني هستند براي آلهه كه روزي احضار مي‏شوند .


و از تفسير عياشي نقل شده كه از حلبي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : ابي بن خلف استخوان پوسيده‏اي را از ديواري كند ، و آن را با دست نرم كرد و با خود گفت : آيا بعد از آنكه استخواني پوسيده شديم ، دوباره به خلقتي جديد خلق مي‏شويم ؟ خدايتعالي در پاسخش اين آيه را فرستاد : قال من يحيي العظام و هي رميم قل يحييها الذي انشاها اول مرة و هو بكل خلق عليم .


مؤلف : الدر المنثور به طرقي بسيار نظير اين حديث را از ابن عباس ، عروة بن زبير ، قتاده ، سدي ، و عكرمه آورده ، و نيز از ابن عباس روايت كرده كه گفت : گوينده اين سخن عاص بن وائل بوده و باز به طرقي ديگر از ابن عباس نقل كرده كه گفت : گوينده آن عبد الله بن ابي بوده است .


و در كتاب احتجاج در ضمن احتجاج امام صادق (عليه‏السلام‏) آمده كه : سائل پرسيد : آيا روح آدمي بعد از بيرون شدن از قالبش متلاشي مي‏شود ؟ و يا همچنان باقي مي‏ماند ؟ امام (عليه‏السلام‏) فرمود : نه ، بلكه تا روزي كه در صور دميده شود باقي مي‏ماند ، و


ترجمة الميزان ج : 17ص :176


بعد از آنكه در صور دميده شد ، همه چيز باطل و فاني مي‏شود ، ديگر نه حسي مي‏ماند و نه محسوسي ، آنگاه دوباره همه چيز به حال اول خود برمي‏گردد ، همان طوري كه مدبر آنها بار اول ايجاد كرده بود ، و اين بعد از گذشتن چهار صد سال سكون و آرامش خلق در فاصله بين دو نفخه است .


سائل پرسيد : چگونه مي‏تواند دوباره مبعوث شود با اينكه بدنش پوسيده و اعضاي آن متفرق شده ، يك عضوش در يك شهري طعمه درندگان شده ، و عضو ديگرش در شهري ديگر مورد حمله حشرات آنجا گشته ، و عضو ديگرش خاك شده با خاك آن شهر به صورت ديوار در آمده ؟ امام صادق (عليه‏السلام‏) فرمود : آن خدايي كه بار نخست او را از هيچ آفريد و بدون هيچ الگويي صورتگري كرد ، مي‏تواند دوباره به همان وضع اول اعاده‏اش دهد .


سائل عرضه داشت : اين معنا را برايم بيشتر توضيح بده .


فرمود : هر روحي در مكان مخصوص به خود مقيم است ، روح نيكوكاران در مكاني روشن و فراخ و روح بدكاران در تنگنايي تاريك ، و اما بدن‏ها خاك مي‏شود ، همان طور كه اول هم از خاك خلق شده بود ، و آنچه درندگان و حشرات از بدنها مي‏خورند و دوباره بيرون مي‏اندازند ، در خاك هست و در پيشگاه خدا كه هيچ چيز حتي موجودي ريز به اندازه ذره در ظلمات زمين از او غايب نيست ، و عدد تمامي موجودات و وزن آنها را مي‏داند ، محفوظ است و خاك روحانيان به منزله طلا است در خاك .


پس چون هنگام بعث مي‏رسد باران نشوز به زمين مي‏بارد ، و زمين ورم مي‏كند ، پس خاك بشر نسبت به خاكهاي ديگر ، چون خاك طلايي كه با آب شسته شود ، مشخص مي‏گردد و چون كره‏اي كه از ماست بگيرند ، جدا مي‏شود .


پس خاك هر قالبي به قالب خود درمي‏آيد ، و به اذن خداي قادر ، بدانجا كه روح او هست منتقل مي‏شود ، صورتها به اذن صورتگر به شكل اول خود برمي‏گردد و روح در آن دميده مي‏شود .


و چون خلقت هر كسي تمام شد هيچ كس از خودش چيزي را ناشناخته نمي‏يابد .


و در نهج البلاغه مي‏فرمايد : چون خدا اراده مي‏كند او را دوباره خلق كند ، مي‏گويد : باش و او بي‏درنگ خلق مي‏شود ، و اين گفتن چون گفتن ما با صوت و آوازي كه شنيده شود نيست ، بلكه كلام خداي سبحان همان فعل اوست ، كه آن را ايجاد كرده است در


ترجمة الميزان ج : 17ص :177


حالي كه مثل آن قبلا نبود ، چون اگر مي‏بود قديم بود و خداي دوم مي‏شد .


و نيز در نهج البلاغه است كه : خداي سبحان مي‏گويد ، ولي نه با تلفظ ، و اراده مي‏كند ، ولي نه با نيت و ضمير .


و در كافي به سند خود از صفوان بن يحيي روايت آورده كه گفت : به حضرت ابي الحسن (عليه‏السلام‏) عرضه داشتم : در باره اراده خدا و خلق كردنش ، چيزي بفرما مي‏گويد : آن جناب فرمودند : اراده در ما مخلوقات به معناي ضمير و خواست باطني است كه به دنبال آن فعل از ما سرمي‏زند ، و اما اراده در خداي تعالي به معناي ايجاد و احداث فعل است نه غير آن ، براي اينكه : خداي تعالي احتياج به تروي و تفكر قبلي ندارد ، او مثل ما نيست كه قبل از هر كار نخست تصميم بگيرد و سپس در طرز پياده كردنش فكر كند اين گونه صفات در خداي تعالي نيست و از خصايص مخلوقات است .


پس اراده خدا همان فعل است نه غير ، به آن فعل مي‏گويد : باش و آن فعل وجود پيدا مي‏كند ، اينهم كه گفتيم مي‏گويد گفتن با تلفظ و نطق به زبان نيست ، و تصميم و تفكر ندارد ، و همان طور كه خودش كيفيت ندارد ، فعل او نيز كيفيت ندارد .


مؤلف : روايات وارده از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) در اينكه اراده خدا از صفات فعل است زياد است ، به طوري كه به اصطلاح علمي به حد استفاضه مي‏رسد .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :