امروز:
دوشنبه 3 مهر 1396
بازدید :
898
ترجمه الميزان: سوره صافات آيات 132 - 71


ترجمة الميزان ج : 17ص :216


وَ لَقَدْ ضلَّ قَبْلَهُمْ أَكثرُ الأَوَّلِينَ‏(71) وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا فِيهِم مُّنذِرِينَ‏(72) فَانظرْ كيْف كانَ عَقِبَةُ الْمُنذَرِينَ‏(73) إِلا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ‏(74) وَ لَقَدْ نَادَانَا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ‏(75) وَ نجَّيْنَهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ‏(76) وَ جَعَلْنَا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْبَاقِينَ‏(77) وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِ في الاَخِرِينَ‏(78) سلَمٌ عَلي نُوحٍ في الْعَلَمِينَ‏(79) إِنَّا كَذَلِك نجْزِي الْمُحْسِنِينَ‏(80) إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ‏(81) ثمَّ أَغْرَقْنَا الاَخَرِينَ‏(82) × وَ إِنَّ مِن شِيعَتِهِ لابْرَهِيمَ‏(83) إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سلِيمٍ‏(84) إِذْ قَالَ لأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ مَا ذَا تَعْبُدُونَ‏(85) أَ ئفْكاً ءَالِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ‏(86) فَمَا ظنُّكم بِرَب الْعَلَمِينَ‏(87) فَنَظرَ نَظرَةً في النُّجُومِ‏(88) فَقَالَ إِني سقِيمٌ‏(89) فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ‏(90) فَرَاغَ إِلي ءَالِهَتهِمْ فَقَالَ أَ لا تَأْكلُونَ‏(91) مَا لَكمْ لا تَنطِقُونَ‏(92) فَرَاغَ عَلَيهِمْ ضرْبَا بِالْيَمِينِ‏(93) فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ‏(94) قَالَ أَ تَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ‏(95) وَ اللَّهُ خَلَقَكمْ وَ مَا تَعْمَلُونَ‏(96) قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْيَناً فَأَلْقُوهُ في الجَْحِيمِ‏(97) فَأَرَادُوا بِهِ كَيْداً فجَعَلْنَهُمُ الأَسفَلِينَ‏(98) وَ قَالَ إِني ذَاهِبٌ إِلي رَبي سيهْدِينِ‏(99) رَب هَب لي مِنَ الصلِحِينَ‏(100) فَبَشرْنَهُ بِغُلَمٍ حَلِيمٍ‏(101) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السعْي قَالَ يَبُني إِني أَرَي في الْمَنَامِ أَني أَذْبحُك فَانظرْ مَا ذَا تَرَيقَالَ يَأَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُستَجِدُني إِن شاءَ اللَّهُ مِنَ الصبرِينَ‏(102) فَلَمَّا أَسلَمَا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ‏(103) وَ نَدَيْنَهُ أَن يَإِبْرَهِيمُ‏(104) قَدْ صدَّقْت الرُّءْيَاإِنَّا كَذَلِك نجْزِي الْمُحْسِنِينَ‏(105) إِنَّ هَذَا لهَُوَ الْبَلَؤُا الْمُبِينُ‏(106) وَ فَدَيْنَهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ‏(107) وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِ في الاَخِرِينَ‏(108) سلَمٌ عَلي إِبْرَهِيمَ‏(109) كَذَلِك نجْزِي الْمُحْسِنِينَ‏(110) إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ‏(111) وَ بَشرْنَهُ بِإِسحَقَ نَبِيًّا مِّنَ الصلِحِينَ‏(112) وَ بَرَكْنَا عَلَيْهِ وَ عَلي إِسحَقَوَ مِن ذُرِّيَّتِهِمَا محْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِّنَفْسِهِ مُبِينٌ‏(113)



ترجمة الميزان ج : 17ص :217


ترجمه آيات


قبل از ايشان هم بيشتر اقوام گذشته گمراه شدند ( 71) .


و همانا ما در بين آنان انذاركنندگاني فرستاديم ( 72) .


حال ببين عاقبت آن اقوام انذار شده چگونه بود ( 73) .


(همه محروم از سعادت و هلاك گشتند ) مگر بندگان مخلص خدا ( 74 ) .


از آن جمله نوح ما را ندا كرد و چه پاسخگوي خوبي بوديم براي او ( 75) .


او و اهلش را از اندوه عظيم نجات داديم ( 76) .


و تنها ذريه او را در روي زمين باقي گذاشتيم ( 77) .


و ذكر خيرش را در امت‏هاي بعد حفظ كرديم ( 78) .


سلام بر نوح در همه عالميان ( 79) .


آري ما نيكوكاران را اين طور جزا مي‏دهيم ( 80) .


آخر او از بندگان مؤمن ما بود ( 81) .


او را باقي گذاشته و ديگران را غرق كرديم ( 82) .


به درستي كه ابراهيم يكي از پيروان اوست ( 83) .


ابراهيمي كه با دلي سالم به درگاه پروردگارش شتافت ( 84 ) .


آن زمان كه به پدر و همه بستگانش و مردم شهرش گفت : آخر اين چيست كه مي‏پرستيد ؟ ( 85) .


آيا ( سزاوار است ) كه از كوته‏بيني و افتراء به جاي خدا مريد چيزهايي پست‏تر از خود شويد ( 86) .


راستي شما در باره رب العالمين چه فكر مي‏كنيد ؟ ( 87) .


در اين هنگام نظر مخصوصي به ستارگان كرد ( 88) .



ترجمة الميزان ج : 17ص :218


و گفت : من بيمارم ( 89) .


مردم شهر به ناچار او را به حال خود گذاشته به بيرون شهر رفتند ( 90) .


ابراهيم كه شهر را خالي از اغيار ديد به سوي خدايان ايشان رفت(و ديد كه بر حسب معمول هر عيدي ، طعام پيش روي آنهاست ) پرسيد : پس چرا نمي‏خوريد ؟ ( 91) .


(و چون جوابي نشنيد ) گفت : چرا حرف نمي‏زنيد ؟ ! ( 92).


پس با نيروي هر چه تمام‏تر بر آنها كوفت ( و همه را خرد كرد ) ( 93) .


مردم شهر كه خبردار شده بودند سراسيمه به سوي او شتافتند ( 94) .


ابراهيم پرسيد چيزي را كه خودتان مي‏تراشيد مي‏پرستيد ؟ ( 95) .


با اينكه خدا شما و عمل شما را آفريده ؟ ( 96) .


گفتند بايد براي سوزاندنش آتشخانه‏اي بسازيد و او را در آتش بيفكنيد ( 97) .


آري آنها نقشه اين كار را مي‏كشيدند ولي خدا پستشان كرد ( 98 ) .


(ابراهيم پس از نجات از آتش ) گفت من به سوي پروردگارم خواهم رفت و او به زودي مرا راهنمايي مي‏كند ( 99) .


پروردگارا فرزندي به من بده كه از صالحان باشد ( 100) .


ما هم او را به فرزندي حليم بشارت داديم ( 101) .


همين كه به حد كار كردن رسيد بدو گفت پسرم در خواب مي‏بينم كه تو را ذبح مي‏كنم نظرت در اين باره چيست ؟ گفت پدرجان آنچه مامور شده‏اي انجام ده كه به زودي ان شاء الله مرا از صابران خواهي يافت ( 102) .


همين كه تسليم امر خدا شدند و ابراهيم او را به زمين انداخت و پهلوي صورتش را به زمين نهاد ( 103 ) .


ما او را ندا داديم كه اي ( 104) .


ابراهيم ماموريت را به انجام رساندي ما اين چنين نيكوكاران را جزا مي‏دهيم ( 105) .


اين به راستي آزمايشي بس آشكارا بود ( 106) .


و آن ذبح را به ذبحي بزرگ عوض كرديم ( 107) .


و نام نيكش را در آيندگان حفظ نموديم ( 108) .


سلام بر ابراهيم ( 109) .


ما اين چنين نيكوكاران را جزاء مي‏دهيم ( 110) .


آري راستي او از بندگان مؤمن ما بود ( 111) .



ترجمة الميزان ج : 17ص :219


و ما او را به اسحاق بشارت داديم در حالي كه پيامبري از صالحان باشد ( 112 ) .


و بر او و بر اسحق بركت نهاديم و از ذريه ايشان بعضي نيكوكار بودند و بعضي آشكارا به خود ستم كردند ( 113) .


بيان آيات


اين آيات غرض سياق سابق را كه متعرض شرك و تكذيب كفار به آيات خدا بود و ايشان را به عذابي اليم تهديد مي‏كرد تعقيب نموده ، مي‏فرمايد : بيشتر امت‏هاي گذشته نيز ضلالتي شبيه ضلالت اينان را داشتند ، رسولان خدا را كه ايشان را انذار مي‏كردند تكذيب نمودند ، همانطوري كه اينان تكذيب مي‏كنند .


آنگاه به عنوان شاهد داستانهايي از نوح ، ابراهيم ، موسي ، هارون ، الياس ، لوط و يونس (عليهماالسلام‏) مي‏آورد .


و آنچه كه در آيات مورد بحث آمده داستان نوح و خلاصه داستان ابراهيم (عليه‏السلام‏) است .


و لقد ضل قبلهم اكثر الاولين ... المخلصين اين كلامي است كه سياقش براي انذار مشركين اين امت است ، مي‏خواهد تشبيه كند اين مشركين را به امت‏هاي هلاك شده قبل ، چون اكثر امت‏هاي گذشته گمراه شدند ، همان طور كه اينان گمراه گشتند و به سوي آن امت‏ها رسولاني فرستاده شدند ، همان طور كه به سوي اين امت رسولي فرستاده شد و آنها رسولان خود را تكذيب كردند ، و در اثر تكذيب هلاك شدند ، مگر عده معدودي كه مخلص بودند .


لام در جمله لقد ضل لام قسم است ، و همچنين لام در جمله لقد ارسلنا .


و منذرين - به كسره ذال - در آيه 72 پيغمبران هستند كه انذار كنندگان امت‏هاي گذشته بودند و منذرين - به فتحه ذال - در آيه 73 امت‏هاي گذشته هستند .


الا عباد الله - اگر مراد از آنان بندگان مخلص از امت‏ها باشد ، استثناء متصل مي‏شود و اگر منظور اعم از مخلصين و انبيا باشد ، استثنا منقطع مي‏شود مگر اينكه غير انبيا را بر انبيا غلبه داده باشد و نام همه را مخلصين نهاده باشد .


و معناي آيه روشن است .


و لقد نادينا نوح فلنعم المجيبون لام در كلمه لقد و در كلمه لنعم هر دو لام قسم است .


و اين دو سوگند دلالت بر كمال عنايت به نداي نوح و اجابت خداي تعالي مي‏كند .


و خداي سبحان خود را در اجابت كردن نداي نوح مدح كرده .


و اگر خود را با اينكه يكي است مجيبون - اجابت كنندگان


ترجمة الميزان ج : 17ص :220


خوانده ، به منظور تعظيم است .


و - به طوري كه از سياق استفاده مي‏شود - منظور از نداي نوح همان نفريني است كه به قوم خود كرد و به درگاه پروردگار خويش براي هلاكت آنان استغاثه نمود ، همان نفريني كه در آيه و قال نوح رب لا تذر علي الأرض من الكافرين ديارا و نيز آيه فدعا ربه اني مغلوب فانتصر حكايت شده است .


و نجيناه و اهله من الكرب العظيم كلمه كرب - به طوري كه راغب گفته - به معناي اندوه شديد است .


و مراد از آن در اينجا همان طوفان و يا آزار قوم نوح است .


و مراد از اهل نوح ، اهل بيت او و گروندگان به او از قوم خودش است ، همچنان كه در باره آنان در سوره هود فرموده : قلنا احمل فيها من كل زوجين اثنين و اهلك الا من سبق عليه القول و من آمن .


و كلمه أهل همان طور كه بر همسر مرد و فرزندانش اطلاق مي‏شود ، بر همه خواص آدمي نيز اطلاق مي‏شود .


و جعلنا ذريته هم الباقين يعني ذريه او را از بين همه مردم جزو باقي ماندگان قرار داديم ، كه بعد از قرن نوح (عليه‏السلام‏) در زمين باقي بمانند - و ما در داستان نوح (عليه‏السلام‏) در سوره هود راجع به اين معنا بحث كرديم .


و تركنا عليه في الاخرين مراد از كلمه ترك باقي گذاشتن است و مراد از كلمه آخرين امم بعد از نوح (عليه‏السلام‏) و قبل از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، نه فقط امت‏هاي گذشته .


و اين جمله را بعد از ذكر ابراهيم (عليه‏السلام‏) نيز در همين سوره آورده ، و در همين قصه در سوره شعراء به جاي اين عبارتفرموده : و اجعل لي لسان صدق في الآخرين و ما در آن سوره از اين عبارت چنين استفاده كرديم كه مراد از لسان صدق اين است كه خداوند بعد از ابراهيم كسي را مبعوث كند كه دعوت ابراهيم (عليه‏السلام‏) را در بشر دنبال نموده و مردم را به سوي كيش او كه همان دين توحيد است بخواند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :221


از اينجا اين معنا تاييد مي‏شود كه : مراد از باقي گذاشتن نيز همين است كه خداي تعالي دعوت نوح را به سوي توحيد بعد از او هم در بشر زنده نگه داشته و در هر عصري بعد از عصر ديگر تا روز قيامت اثر مجاهدتهاي آن جناب را در راه خدا باقي و محفوظ داشته است .


سلام علي نوح في العالمين مراد از عالمين همه عالم است ، براي اينكه كلمه عالمين در آيه با الف و لام آمده ، و از نظر ادبيات كلمه جمع اگر با الف و لام بيايد عموميت را افاده مي‏كند و ظاهرا مراد از عالمين همه عوالم بشري و امت‏ها و جماعت‏هاي بشري تا روز قيامت باشد .


و اين سلامي كه خداي تعالي به نوح داده تا روز قيامت ، خود تهنيتي است مبارك و طيب كه خداي تعالي از ناحيه تمامي امت‏هاي بشري كه در اثر مجاهدتها و دعوت نوح ، از اعتقادات صحيح و اعمال صالح برخوردار شده‏اند ، به نوح داده است .


آري آن جناب اولين كسي است كه در بين بشر به دعوت توحيد و مبارزه عليه شرك و آثار شرك كه همان اعمال زشت است قيام نمود ، و در اين راه شديدترين رنج‏ها و محنت‏ها را تحمل كرد ، آنهم نه يك سال و دو سال بلكه نزديك به هزار سال ، آنهم نه با كمك كسي ، بلكه خودش به تنهايي .


پس آن جناب به تنهايي در هر خير و صلاحي كه در بشريت تا روز قيامت رخ بدهد سهيم و شريك است .


و در كلام خداي تعالي چنين سلامي به احدي داده نشده كه اين قدر وسيع باشد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از عالمين عوالم ملائكه و جن و انس است .


انا كذلك نجزي المحسنين اين جمله منتي را كه خدا بر نوح (عليه‏السلام‏) نهاده و كرامتي كه به وي كرده - از آن جمله اينكه ندايش را اجابت نمود و او و اهلش را از كرب عظيم نجات داد و ذريه‏اش را در قرون بعد باقي نگهداشت و آثارش را در قرون بعد از خودش حفظ كرد و درودي كه تا روز قيامت از ناحيه فرد فرد بشر صالح به وي فرستاده تعليل مي‏كند .


و اگر پاداش او را به پاداش محسنين و نيكوكاران تشبيه كرده اين تشبيه تنها در اصل پاداش است نه در خصوصيات مي‏خواهد بفرمايد : همانطور كه به همه نيكوكاران پاداش مي‏دهيم به نوح نيز پاداش داديم و نمي‏خواهد بفرمايد : به همه نيكوكاران همين پاداش را كه به نوح داديم مي‏دهيم ، و اين خود واضح است .



ترجمة الميزان ج : 17ص :222


انه من عبادنا المؤمنين اين جمله نيكوكاري نوح (عليه‏السلام‏) را كه از جمله قبلي استفاده مي‏شد تعليل مي‏كند كه چگونه نوح او نيكوكاران بود ، مي‏فرمايد : براي اينكه از بندگان مؤمن ما بود .


آري نوح (عليه‏السلام‏) خداي عز و جل را به حقيقت بندگي ، بندگي كرد .


او غير از آنچه خدا مي‏خواست نمي‏خواست ، و غير از آنچه خدا دستور داده بود نمي‏كرد .


و نيز براي اينكه آن جناب از مؤمنين حقيقي بود .


از اعتقادات ، غير از آنچه كه حق بود معتقد نبود ، و اين اعتقاد به حق در تمامي اركان وجودش جريان داشت ، و كسي كه چنين باشد غير از حسن و نيكويي از او عملي سرنمي‏زند .


پس او از نيكوكاران است .


ثم اغرقنا الاخرين كلمه ثم بعديت در كلام را مي‏رساند ، نه بعديت در زمان را ، و مراد از كلمه آخرين - ديگران همان قوم مشرك اويند .


و ان من شيعته لابراهيم كلمه شيعه عبارت است از مردمي كه پيرو غير خود باشند ، و دنبال او به راه بيفتند و كوتاه سخن : مردمي كه موافق طريقه كسي حركت كنند ، چنين مردمي شيعه آن كس مي‏باشند ، حال چه اينكه آن كس جلوتر از آن قوم باشد ، يا بعد از آن قوم ، همچنان كه خداي تعالي فرمود : و حيل بينهم و بين ما يشتهون كما فعل باشياعهم من قبل به طوري كه ملاحظه مي‏كنيد در اين آيه شيعه را به كساني اطلاق كرده كه قبل از افراد مورد نظر عذاب شدند ، و بين آنان و لذتهايشان حائل شد .


و از ظاهر سياق برمي‏آيد كه ضمير در كلمه شيعته به نوح برمي‏گردد و معنايش اين است كه : ابراهيم يكي از شيعيان نوح بود ، چون دينش موافق دين او ، يعني دين توحيد بود .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : ضمير مذكور به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر مي‏گردد .


ولي هيچ دليلي از ناحيه الفاظ آيه بر اين قول نيست .


بعضي گفته‏اند : در نظم اين آيات ترتيب زيبايي به كار رفته ، چون دنبال داستان نوح كه آدم دومي و ابو البشر ثاني است ، داستان ابراهيم را آورد كه پدر انبياء است ، يعني تمامي


ترجمة الميزان ج : 17ص :223


انبيايي كه بعد از او آمدند نسبشان بدو منتهي مي‏شود ، و نيز تمامي اديان زنده‏اي كه در دنيا هستند از قبيل اديان موسي ، عيسي و محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) همه بر دين ابراهيم تكيه دارند كه همان دين توحيد است .


و نيز نوح (عليه‏السلام‏) از غرق شدن در آب نجات يافت و ابراهيم (عليه‏السلام‏) از سوختن در آتش نمرود .


اذ جاء ربه بقلب سليم آمدن نزد پروردگار كنايه است از تصديق خدا و ايمان به او .


و مؤيد اين معنا اين است كه مراد از قلب سليم آن قلبي است كه از هر چيزي كه مضر به تصديق و ايمان به خداي سبحان است خالي باشد ، از قبيل شرك جلي و خفي ، اخلاق زشت و آثار گناه و هر گونه تعلقي كه به غير خدا باشد و انسان جذب آن شود و باعث شود كه صفاي توجه به سوي خدا مختل گردد .


از اينجا روشن مي‏شود كه مراد از قلب سليم آن قلبي است كه هيچ تعلقي به غير از خدا نداشته باشد ، همچنان كه در حديثي كه در بحث روايتي آينده - ان شاء الله - مي‏آيد نيز به همين معنا تفسير شده .


ولي بعضي گفته‏اند : معنايش قلب سالم از شرك است .


ممكن است اين گفتار را به نحوي توجيه كنيم كه به همان معنا كه ما ذكر كرديم برگشت مي‏كند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد قلب اندوهناك است ولي اين ديگر قابل توجيه نيست .


ظرف اذ در آيه شريفه متعلق به جمله من شيعته است ، و چون آن قواعدي كه در غير ظرف بخشوده نيست در ظرفها بخشوده شده .


لذا ديگر نبايد اعتراض كرد كه مگر قبل از آمدن نزد پروردگار ، از شيعه نوح نبود .


و بعضي گفته‏اند : ظرف اذ متعلق به اذكر تقديري است .


اذ قال لابيه و قومه ما ذا تعبدون يعني : چه چيز مي‏پرستيد ؟ و اگر با اينكه مي‏ديد كه بت مي‏پرستند ، مع ذلك پرسيد چه مي‏پرستيد ؟ منظورش از اين سؤال اظهار تعجب است ، و خواست بفهماند اين عمل شما سخت عجيب و غريب است .


ا ئفكا آلهة دون الله تريدون يعني آيا از در افتراء خداياني ديگر به جاي خداي عز و جل قصد مي‏كنيد .


و اگر كلمه


ترجمة الميزان ج : 17ص :224


افك و كلمه آلهه را مقدم ذكر كرده ، با اينكه مي‏بايست مي‏فرمود : ا تريدون آلهة دون الله إفكا بدين جهت است كه عنايت به آن دو كلمه داشته است .


فنظر نظرة في النجوم فقال اني سقيم شكي نيست در اينكه ظاهر اين دو آيه اين است كه خبر دادن ابراهيم (عليه‏السلام‏) از مريضي خود مربوط است به نظر كردن در نجوم ، حال اين نگاه كردن در ستارگان يا براي اين بوده كه وقت و ساعت را تشخيص دهد ، مثل كسي كه دچار تب نوبه است ، و ساعات عود تب خود را با طلوع و غروب ستاره‏اي و يا از وضعيت خاص نجوم تعيين مي‏كند .


و يا براي آن بوده كه از نگاه كردن به نجوم ، به حوادث آينده‏اي كه منجم‏ها آن حوادث را از اوضاع ستارگان بدست مي‏آورند ، معين كند .


و صابئي مذهبان به اين مساله بسيار معتقد بودند و در عهد ابراهيم (عليه‏السلام‏) عده بسياري از معاصرين او از همين صابئي‏ها بوده‏اند .


بنا بر وجه اول ، معنايش آيه چنين مي‏شود : وقتي اهل شهر خواستند همگي از شهر بيرون شوند تا در بيرون شهر مراسم عيد خود را به پا كنند ، ابراهيم نگاهي به ستارگان انداخت و سپس به ايشان اطلاع داد كه به زودي كسالت من شروع مي‏شود ، و من نمي‏توانم در اين عيد شركت كنم .


و بنا بر وجه دوم معنايش اين مي‏شود : ابراهيم در اين هنگام نگاهي به ستارگان كرد و طبق قواعد منجمين پيشگويي كرد كه به زودي من مريض خواهم شد ، و در نتيجه نمي‏توانم با شما از شهر بيرون شوم .


ولي وجه اولي با وضع ابراهيم (عليه‏السلام‏) مناسب‏تر به نظر مي‏رسد ، براي اينكه آن جناب با اينكه توحيدي خالص داشت ، ديگر معنا ندارد براي غير خدا تاثيري قائل باشد .


و از سوي ديگر دليلي هم كه به قوت دلالت كند بر اينكه آن جناب در آن ايام مريض نبوده در دست نداريم ، بلكه دليل داريم بر اينكه مريض بوده ، براي اينكه از يك سو خداي تعالي او را صاحب قلبي سليم معرفي كرده و از سوي ديگر از او حكايتكرده كه صريحا گفته است : من مريضم و كسي كه داراي قلب سليم است ، دروغ و سخن بيهوده نمي‏گويد .


اين بود آن وجهي كه ما در تفسير اين دو آيه اختيار كرديم .


و مفسرين در توجيه آن وجوهي ذكر كرده‏اند كه از همه وجيه‏تر و بهتر اين است كه : نگاه كردنش به نجوم ، و


ترجمة الميزان ج : 17ص :225


خبر دادنش از مريضي خود ، از باب معاريض كلام است .


و معاريض عبارت است از اينكه : گوينده چيزي را بگويد كه شنونده از ظاهر آن معنايي بفهمد و خود او معناي ديگري اراده كند .


پس شايد نظر كردن آن جناب در ستارگان نظر كردن موحد در صنع خداي تعالي باشد ، تا از آن راه بر وجود خداي تعالي و يكتايي او استدلال كند ، ولي مردم خيال كردند كه نظر كردن او مثل نظر كردن منجم‏ها است ، كه مي‏خواهد از وضع ستارگان بر پيش آمدن حوادثي استدلال كند .


آنگاه فرموده : من مريضم و منظورش اين بوده كه او به زودي دچار بيماري مي‏شود ، چون آدمي در طول عمر بدون بيماري نمي‏شود ، همچنان كه باز از همان جناب حكايت كرده كه گفت : و اذا مرضت فهو يشفين چيزي كه هست مردم خيال كردند منظور او اين است كه همين امروز كه روز عيد ايشان است مريض است ، و آنچه در نظر آن جناب مرجح بوده كه اين همه زحمت به خود بدهد ، اين بوده كه در شهر تنها بماند و آن هدفي را كه در نظر داشته انجام دهد ، يعني بت‏هاي اهل شهر را بشكند .


ليكن اين وجه - كه گفتيم بهترين وجوهي است كه مفسرين ذكر كرده‏اند - وقتي صحيح است كه آن جناب در آن روز مريض نبوده باشد و حال آنكه خواننده عزيز متوجه شد كه گفتيم هيچ دليلي بر اين معنا نيست .


علاوه بر اين گفتن معاريض براي انبياء جايز نيست ، زيرا باعث مي‏شود اعتماد مردم به سخنان ايشان سست گردد .


فتولوا عنه مدبرين ضمير جمع در تولوا به مردم معاصر ابراهيم (عليه‏السلام‏) و ضمير مفرد در عنه به خود آن جناب برمي‏گردد و معناي جمله اين است كه : مردم از آمدن ابراهيم صرف نظر كرده ، او را تنها گذاشته از شهر خارج شدند .


فراغ الي آلهتهم فقال الا تاكلون ما لكم لا تنطقون كلمه راغ ماضي از مصدر روغ است و روغ و رواغ و روغان همه به معناي متوجه شدن و ميل كردن است .


و بعضي گفته‏اند : ميل كردن به يكسو به منظور خدعه است .


و در اينكه به بت‏ها گفت : الا تاكلون اين نقل كه مشركين در ايام عيدشان طعام نزد بت‏ها مي‏گذاشتند تاييد مي‏شود اين جمله و جمله بعدش كه فرمود : ما لكم لا تنطقون


ترجمة الميزان ج : 17ص :226


سخناني است كه ابراهيم (عليه‏السلام‏) به بت‏هاي مشركين گفته ، با اينكه بت‏ها سنگ و چوب بودند و او مي‏دانست كه جمادات نه غذا مي‏خورند و نه حرف مي‏زنند و ليكن شدت خشمي كه از آنها داشته وادارش كرده آنها را موجوداتي باشعور فرض كند و همان اعتراضهايي كه به اشخاص باشعور مي‏شود به آنها بكند .


ابراهيم (عليه‏السلام‏) نظري به بت‏ها افكند كه درست به شكل انسانهايند ، انسانهايي كه در پيش رو طعام دارند و مشغول خوردنند ، پس سرشار از خشم و غيظ گشته ، پرسيد : الا تاكلون و چون پاسخي نشنيد ، پرسيد : مالكم لا تنطقون با اينكه شما خداياني هستيد كه پرستندگانتان خيال مي‏كنند شما عاقل و قادر و مدبر امور ايشانيد .


اينجا بود كه آخرين تصميم خود را گرفت .


و بت‏ها را شكست .


فراغ عليهم ضربا باليمين حرف فا در آغاز اين جمله اين معنا را مي‏رساند كه نتيجه آن خطابها اين شد كه تصميم گرفت با دست راست و يا با قدرت بت‏ها را درهم بكوبد ، و اينكه گفتيم با قدرت ، چون دست راست كنايه از قدرت است .


بعضي از مفسرين كلمه يمين را به معناي سوگند گرفته‏اند .


و اين بعيد است ، و بنا به گفته آنان معناي آيه چنين مي‏شود : تصميم گرفت تا به خاطر سوگندي كه قبلا خورده بود ، و گفته بود : تالله لاكيدن اصنامكم بت‏ها را درهم بشكند .


فاقبلوا اليه يزفون كلمه زف و نيز زفيف به معناي راه رفتن به سرعت است ، و معناي آيه اين است كه : مردم با سرعت به طرف ابراهيم (عليه‏السلام‏) آمدند ، به خاطر اهتمامي كه نسبت به حادثه داشتند و احتمال مي‏دادند كه به دست ابراهيم (عليه‏السلام‏) پيش آمده باشد .


و در اين كلام حذف و اختصارگويي به كار رفته ، برگشتن مردم از مراسم عيد ، و آمدنشان به بتخانه ، ديدن آن منظره ، تحقيق حادثه و گمانشان به آن حضرت كه در سوره انبياء آمده بود اينجا حذف شده است .


قال ا تعبدون ما تنحتون و الله خلقكم و ما تعملون در اين جمله نيز حذف و اختصارگويي به كار رفته : دستگيري ابراهيم (عليه‏السلام‏)


ترجمة الميزان ج : 17ص :227


آوردنش در جلو چشم مردم ، بازجويي كردن از او و ساير جزئيات ديگر ، حذف شده .


استفهامي كه در آيه شريفه هست استفهام توبيخي است ، و در عين حال احتجاجي است بر بطلان طريقه مردم ، مي‏فرمايد : چيزي كه انسان آن را به دست خود تراشيده ، صلاحيت ندارد كه مدبر انسان و معبود او باشد ، با اينكه آفريدگار انسان و اعمالش خداست و معلوم است كه خلقت از تدبير جدا نيست ، پس همان طور كه خداي سبحان خالق آدمي است ، رب آدمي نيز هست و اين از سفاعت و حماقت است كه اين خداي عزيز و رب واقعي را كنار گذاشته و سنگ و چوب بپرستند .


با اين بيان روشن گرديد كه كلمه ما در جمله ما تنحتون موصول است ، و رابط آن ( كه ضميري است كه از صله به موصول برمي‏گردد ) ، حذف شده و تقدير آن ما تنحتونه بوده ، و همچنين ما در جمله و ما تعملون موصول و تقدير آن ما تعملونه بوده است .


بعضي از مفسرين احتمال داده‏اند كه كلمه ما در هر دو جا مصدريه باشد .


ليكن مصدريه بودن اولي از آن دو بسيار بعيد است ، ( چون معنا ندارد از مردم بپرسد آيا مي‏پرستيد تراشيدن خود را ؟ ) .


و اگر خلقت را به اعمال انسانها و يا مصنوع انسانها هم نسبت داده ، فرموده : خدا شما را و اعمال شما را و يا مصنوع شما را خلق كرده عيبي ندارد ، براي اينكه آنچه انسان اراده مي‏كند و بعد از اراده انجام مي‏دهد ، هر چند با اراده و اختيار خود مي‏كند به اراده خداي سبحان نيز هست ، يعني خدا خواسته است كه انسان آن را بخواهد و به اختيار خود انجام دهد ، و اين نوع از اراده خداي تعالي باعث نمي‏شود كه اراده انسان باطل و بي‏اثر مانده، در نتيجه عمل او يك عمل جبري و بي اختيار شود ، و اين خود روشن است ( پس خدا هم خالق ما است و هم خالق آثار و اعمال ما ، چه اعمال فكري از قبيل اراده و امثال آن و چه اعمال بدني) .


و اگر مراد آيه شريفه اين بوده باشد كه بخواهد بفرمايد : خدا اعمال شما را خلق كرده و خود شما و اراده شما هيچ دخالت و وساطتي نداريد و خلاصه اگر آيه شريفه بخواهد جبر را افاده كند ، در اين صورت ديگر توبيخ و تقبيح نيست بلكه عذري است براي بندگان و حجتي


ترجمة الميزان ج : 17ص :228


است به نفع ايشان و عليه خدا .


و حال آنكه مي‏دانيم اين طور نيست ، بلكه خداي تعالي مي‏خواهد در اين آيه مردم را توبيخ كند ، نه اينكه بهانه به دست ايشان بدهد .


قالوا ابنوا له بنيانا فالقوه في الجحيم كلمه بنيان مصدر براي بني ، يبني است ، و مراد از آن اسم مفعول ، يعني مبني است .


و كلمه جحيم به معناي آتشي است كه شعله‏هايش شديد باشد ، و معنايش اين است كه : براي شكنجه وي محلي بسازيد كه گنجايش آتش افروخته داشته باشد ، سپس وي را در آن آتش بيفكنيد .


فارادوا به كيدا فجعلناهم الاسفلين كلمه كيد به معناي حيله است .


و مراد از آن نقشه كشيدن براي نابودي ابراهيم (عليه‏السلام‏) و سوزاندنش در آتش است .


و جمله فجعلناهم الاسفلين كنايه است از اينكه ما ابراهيم را بر آنان غالب ساختيم ، به طوري كه نقشه شوم آنان هيچ اثري در وي نگذاشت و آن اين بود كه به آتش گفتيم : براي ابراهيم سرد و گلستان باش : يا نار كوني بردا و سلاما علي ابراهيم .


در اينجا يك فصل از داستان‏هاي ابراهيم (عليه‏السلام‏) خاتمه مي‏يابد و خلاصه آن اين است كه : ابراهيم (عليه‏السلام‏) عليه پرستش بت‏ها قيام كرد و با بت‏پرستان به خصومت برخاست و سرانجام كارش بدينجا كشيد كه او را در آتش افكندند و خداي تعالي نقشه ايشان را باطل و بي‏اثر كرد .


و قال اني ذاهب الي ربي سيهدين از اينجا فصل ديگري از داستانهاي ابراهيم (عليه‏السلام‏) شروع مي‏شود ، و آن عبارت است از : مهاجرت وي از بين قومش ، و درخواست فرزند صالحي از خدا و اجابت خدا درخواست او را ، و داستان ذبح كردن اسماعيل و آمدن گوسفندي به جاي اسماعيل .


پس در حقيقت جمله و قال اني ذاهب الي ربي ... خلاصه‏اي است از گفتار مفصلي كه قبلا با آزر داشت ، و به وي فرموده بود : و اعتزلكم و ما تدعون من دون الله و ادعوا ربي عسي الا اكون بدعاء ربي شقيا .



ترجمة الميزان ج : 17ص :229


و از اين آيه معلوم مي‏شود كه مراد آن جناب از اينكه گفت : به سوي پروردگارم مي‏روم رفتن به محلي است خلوت ، تا در آنجا با فراغت به حاجت خواهي از خدا و عبادت او بپردازد ، و آن محل عبارت بود از سرزمين بيت المقدس .


و اينكه بعضي گفته‏اند : مراد از جمله مورد بحث اين است كه من بدانجا مي‏روم كه پروردگارم دستور داده تفسيري است كه هيچ شاهد و دليلي بر آن نيست .


و همچنين است اين كه بعضي ديگر گفته‏اند : معنايش اين است كه من به ملاقات پروردگارم مي‏روم ، چون شما مرا در آتش مي‏سوزانيد و قهرا من خواهم مرد و بعد از مردن ، پروردگارم را ديدار نموده و او مرا به سوي بهشت هدايت مي‏كند .


علاوه بر اين - همانطور كه ديگران هم گفته‏اند - ذيل آيه كه مي‏فرمايد رب هب لي من الصالحين - خدايا فرزندي از صالحان به من مرحمت فرما و نيز جمله فبشرناه بغلام حليم - ما او را به فرزندي حليم بشارت داديم با اين تفسير نمي‏سازد .


رب هب لي من الصالحين اين جمله حكايت دعا و فرزند خواستن ابراهيم (عليه‏السلام‏) از خدا است و معنايش اين است كه ابراهيم گفت : پروردگارا ... و آن جناب فرزندي را كه خواست مقيد كرد به اينكه از صالحان باشد .


فبشرناه بغلام حليم يعني پس ما او را بشارت داديم به اينكه به زودي فرزندي بردبار روزي او خواهيم كرد .


و در اين تعبير اشاره به اين است كه آن فرزند ، پسر خواهد بود ، و به حد غلامان ( جوانان ) خواهد رسيد .


و اگر آن فرزند را توصيف كرد به غلام با اينكه اسماعيل از حد جواني هم گذشت ، و به حد بزرگسالان رسيد ، براي اين است كه خواست اشاره كند به آن حالتي كه در آن حالت صفت كمال و صفاي ذات او و حلمش نمايان و شكفته مي‏شود و آن حد جواني است ، و براي همين بود كه گفت : يا ابت افعل ما تومر ستجدني ان شاء الله من الصابرين و در قرآن كريم هيچيك از انبيا به وصف حلم ستايش نشده‏اند به جز اين پيغمبر بزرگوار در اين آيه و نيز پدرش ابراهيم (عليه‏السلام‏) كه در آيه ان ابراهيم لحليم اواه منيب او را حليم خوانده .



ترجمة الميزان ج : 17ص :230


فلما بلغ معه السعي قال يا بني اني اري في المنام اني اذبحك فانظر ما ذا تري ... حرف فا در اول آيه فاي فصيحه است كه مي‏فهماند چيزي در اينجا حذف شده و تقدير كلام اين است كه : فلما ولد له و نشا و بلغ معه السعي - همين كه خداي تعالي پسري به او داد و آن پسر نشو و نمو كرد و به حد سعي و كوشش رسيد .


و منظور از رسيدنبه حد سعي و كوشش رسيدن به آن حد از عمر است كه آدمي عادتا مي‏تواند براي حوائج زندگي خود كوشش كند و اين همان سن بلوغ است ، و معناي آيه اين است كه : وقتي آن فرزند به حد بلوغ رسيد ، ابراهيم به او گفت اي پسرم ... قال يا بني اني اري في المنام اني اذبحك - اين جمله حكايت رؤيايي است كه ابراهيم در خواب ديد .


و تعبير به اني اري دلالت دارد بر اينكه اين صحنه را مكرر در خواب ديده ، همچنان كه اين تعبير در آيه و قال الملك اني اري ... نيز همين استمرار را مي‏رساند .


فانظر ما ذا تري - كلمه تري در اين جا به معناي مي‏بيني نيست بلكه از ماده رأي به معناي اعتقاد است ، يعني چه نظر مي‏دهي ، مي‏خواسته بفرمايد : تو در باره سر نوشت خودت فكر كن و تصميم بگير و تكليف مرا روشن ساز .


و اين جمله خود دليل است بر اينكه ابراهيم (عليه‏السلام‏) در رؤياي خود فهميده كه خداي تعالي او را امر كرده فرزندش را قرباني كند و گرنه صرف اين كه خواب ديده فرزندش را قرباني مي‏كند ، دليل بر آن نيست كه كشتن فرزند برايش جايز باشد .


پس در حقيقت امري كه در خواب به او شده به صورت نتيجه امر در برابرش ممثل شده است ، و به همين جهت كه چنين مطلبي را فهميده ، فرزندش را امتحان كرد ، تا ببيند او چه جوابي مي‏دهد .


قال يا ابت افعل ما تؤمر ستجدني ان شاء الله من الصابرين - اين آيه پاسخي است كه فرزند به پدر مي‏دهد .


و جمله پدرجان ! انجام بده آنچه بدان مامور شده‏اي اظهار رضايت اسماعيل است نسبت به سر بريدن و ذبح خودش ، چيزي كه هست اين اظهار رضايت را به صورت امر آورد .


و نيز اگر گفت : بكن آنچه را كه بدان مامور شده‏اي ، و نگفت : مرا ذبح كن ، براي اشاره به اين است كه بفهماند : پدرش مامور به اين امر بوده و به جز اطاعت و انجام آن ماموريت چاره‏اي نداشت .



ترجمة الميزان ج : 17ص :231


ستجدني ان شاء الله من الصابرين - اين جمله از ناحيه اسماعيل يك نحوه دلجويي است نسبت به پدر ، مي‏خواهد به پدر بگويد : من از اينكه قرباني‏ام كني به هيچ وجه اظهار ترس نمي‏كنم و در پاسخ چيزي نگفت كه باعث ناراحتي پدر شود و از ديدن آن جسد به خون آغشته فرزندش به هيجان درآيد ، بلكه سخني گفت كه اندوهش پس از ديدن آن منظره كاسته شود ، و اين كلام خود را كه يك دنيا صفا در آن بود با قيد ان شاء الله مقيد كرد ، تا صفاي بيشتري پيدا كند .


چون با آوردن اين قيد معناي كلامش چنين مي‏شود : من اگر گفتم در اين حادثهصبر مي‏كنم ، اتصافم به اين صفت پسنديده از خودم نيست و زمام امرم به دست خودم نيست ، بلكه هر چه دارم از مواهبي است كه خدا به من ارزاني داشته ، و از منتهايي است كه خدا بر من نهاده .


اگر او بخواهد من داراي چنين صبري خواهم شد و او مي‏تواند نخواهد و اين صبر را از من بگيرد .


فلما اسلما و تله للجبين اسلام به معناي رضايت دادن و تسليم شدن است .


و كلمه تل به معناي به زمين انداختن كسي است .


و كلمه جبين به معناي يكي از دو طرف پيشاني است .


و لام در للجبين بيان مي‏كند كه كجاي اسماعيل روي زمين قرار گرفت ، نظير آيه يخرون للاذقان سجدا و معناي آيه اين است كه : ابراهيم و اسماعيل تسليم امر خدا شدند و به آن رضايت دادند ، و ابراهيم (عليه‏السلام‏) فرزندش را به پهلو خواباند .


و اين جمله پاسخي مي‏خواهد كه در كلام نيامده ، چون معناي تحت اللفظي كلام چنين است : پس همين كه تسليم شدند ، ابراهيم فرزند خود را به زمين خواباند و يك طرف پيشاني‏اش را به زمين نهاد و ديگر نفرموده كه چه شد ، و اين به خاطر آن است كه بفهماند جواب لما از بس مهم و مصيبت آن جناب آن قدر شديد و تلخ بود كه قابل گفتن نيست .


و ناديناه ان يا ابراهيم قد صدقت الرؤيا اين آيه عطف است بر جوابي كه گفتيم از لما حذف شده .


و معناي جمله قد صدقت الرؤيا اين است كه : با آن رؤيا معامله رؤياي راست و صادق نمودي و امري كه ما در آن رؤيا به تو كرديم امتثال نمودي .


و منظور از اين كلام اين است كه : امري كه ما بتو كرديم براي امتحان تو و تعيين مقدار و ميزان بندگي تو بوده كه در امتثال چنين امري همين كه آماده


ترجمة الميزان ج : 17ص :232


شدي آن را انجام دهي ، كافي است ، چون همين مقدار از امتثال ميزان بندگي تو را معين مي‏كند .


انا كذلك نجزي المحسنين ان هذا لهو البلاء المبين كلمه كذلك اشاره به داستان قرباني كردن اسماعيل است كه در آن آزمايشي سخت و محنتي دشوار بود .


و مشار اليه به كلمه هذا نيز همان داستان است و مي‏خواهد شدت امر را تعليل كند .


و معنايش اين است كه : ما به همين منوال نيكوكاران را جزاء مي‏دهيم : نخست امتحان‏هاي به ظاهر شاق و دشوار و در واقع آسمان برايشان پيش مي‏آوريم ، تا وقتي به شايستگي از امتحان درآمدند ، بهترين جزا را هم در دنيا و هم در آخرت به ايشان بدهيم .


و اين را بدان دليل مي‏گوييم كه در داستان ابراهيم به روشني ديدند كه ابتلايش صرف امتحان بود و واقعيت نداشت و همان ظاهر هم بسيار شاق و ناگوار بود .


و فديناه بذبح عظيم يعني ما فرزند او را فدا داديم به ذبحي عظيم كه - بنا بر آنچه در روايات آمده - عبارت بود از قوچي كه جبرئيل از ناحيه خداي تعالي آورد .


و مراد از ذبح عظيم بزرگي جثه قوچ نيست ، بلكه چون از ناحيه خداآمد و خداي تعالي آن را عوض اسماعيل قرار داد عظمت داشت .


و تركنا عليه في الآخرين در سابق تفسير شد .


سلام علي ابراهيم اين جمله تحيتي است از خداي تعالي به ابراهيم (عليه‏السلام‏) ، و اگر سلام را بدون الف و لام و نكره آورد ، براي اين است كه بفهماند سلاميبر ابراهيم (عليه‏السلام‏) باد كه بيان نتواند عظمت آن را در خود بگنجاند .


كذلك نجزي المحسنين انه من عبادنا المؤمنين تفسير هر دو آيه در سابق گذشت .


و بشرناه باسحق نبيا من الصالحين ضمير به ابراهيم (عليه‏السلام‏) برمي‏گردد .


مي‏فرمايد : ما ابراهيم (عليه‏السلام‏) را بشارت داديم كه صاحب فرزندي مي‏شود به نام اسحاق .


بايد دانست اين آيه شريفه كه متضمن بشارت به ولادت اسحاق (عليه‏السلام‏) است،


ترجمة الميزان ج : 17ص :233


به خاطر اينكه بعد از بشارت قبلي است ، كه از تولد اسماعيل خبر مي‏داد ، و مي‏فرمود : فبشرناه بغلام حليم و دنبالش فرمود : فلما بلغ معه السعي ظاهر و بلكه صريح در اين است كه : ذبيح غير از اسحاق است ، بلكه اسماعيل است .


و ما در تفسير سوره انعام در ذيل قصص ابراهيم (عليه‏السلام‏) اين معنا را به طور مفصل اثبات كرده‏ايم .


و باركنا عليه و علي اسحق و من ذريتهما محسن و ظالم لنفسه مبين جمله باركنا از مصدر مباركة است ، و آن به اين است كه خير و دوام پر حاصلي را نصيب موجودي كنند .


پس معناي آيه چنين مي‏شود : ما ابراهيم و اسحاق را خير و دوام داديم و آن دو را پر حاصل و پر اثر گردانديم .


ممكن هم هست جمله و من ذريتهما ... قرينه باشد بر اينكه مراد از جمله باركنا اين باشد كه ما بركت و كثرت را در اولاد او و اولاد اسحاق قرار داديم .


و بقيه الفاظ آيه روشن است .


مي‏فرمايد : و از ذريه ابراهيم ، و اسحاق بعضي نيكوكار و بعضي آشكارا به خود ستم كردند .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل جمله بقلب سليم مي‏فرمايد : قلب سليم قلبي است كه خدا را ديدار مي‏كند در حالي كه به جز خداي عز و جل كسي ديگر در آن نباشد .


و نيز در همان كتاب است كه : امام قلب سليم را معنا كرده‏اند به قلب سليم از شك .


و در روضه كافي به سند خود از حجر از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود پدرم ، امام باقر (عليه‏السلام‏) فرمود : ابراهيم به خدايان مشركين بد گفت ، پس نظري به ستارگان افكند و گفت : اني سقيم و به خدا نه مريض بود و نه دروغ گفت .


مؤلف : در اين معنا روايات ديگري هست كه در بعضي از آنها آمده كه ابراهيم (عليه‏السلام‏) نه مريض بود و نه دروغ گفت ، بلكه منظورش اين بوده كه مريض در دين و دچار شك و ترديد است ( كه خود مرضي است قلبي) .



ترجمة الميزان ج : 17ص :234


اين روايات در داستان احتجاج كردن ابراهيم با قوم خود و شكستنبت‏ها و در آتش افكندنش در تفسير سوره انعام ، مريم ، انبياء و شعراء گذشت .


و در كتاب توحيد از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن حديثي در پاسخ مردي كه معناي آياتي كه بر او مشتبه شده بود پرسيد ، فرمود : من كه قبلا هم به تو گفتم كه بسيار مي‏شود كه آيه‏اي از كتاب خداي عز و جل تاويل و معناي باطني آن غير از تنزيل و معناي ظاهري آن مي‏باشد .


آري ، كلام خداي تعالي شباهتي به كلام بشر ندارد و من همين حالا نمونه‏هايي از آن آيات را برايت ذكر مي‏كنم ، آن قدر كه - ان شاء الله - تو را بس باشد : از آن جمله كلام ابراهيم (عليه‏السلام‏) است كه گفت : اني ذاهب الي ربي سيهدين كه منظور از رفتن به سوي خدا توجه در عبادت به سوي خداست ، و سعي و كوشش در تقرب به خداي عز و جل است ، نه رفتن با پا ، حال خوب فهميدي كه تنزيل اين آيه غير از تاويل آن است ؟ .


باز در همان كتاب به سند خود از فتح بن يزيد جرجاني ، از حضرت ابي الحسن ( رضا ) (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه به فتح فرمود : اي فتح براي خدا دو اراده و دو مشيت است ، يكي اراده حتمي و يكي اراده عزمي ، و لذا مي‏بينيم در مواردي از چيزهايي نهي كرده كه انجام آن را خواسته است وبه چيزهايي امر كرده كه انجام آن را نخواسته ، آيا نمي‏بيني كه آدم و همسران او را از خوردن فلان درخت نهي كرد با اينكه مي‏خواست از آن درخت بخورند ؟ اگر نمي‏خواست آنها هم نمي‏خوردند ، و اگر مي‏خوردند بايد شهوت و خواست آن دو بر مشيت خدا كه نخواسته غلبه كرده باشد و خدا برتر از آن است .


(پس جواب اين است كه : نهي از خوردن درخت نهي ظاهري و صوري است و منافاتي با خواست باطني خدا ندارد) .


و نيز به ابراهيم (عليه‏السلام‏) دستور مي‏دهد فرزندش را قرباني كند ، ولي از سوي ديگر اين را هم خواسته كه سر اين فرزند از تنش جدا نشود ، و اگر نمي‏خواست كه اسماعيل ذبح نشود لازمه‏اش اين بود كه مشيت ابراهيم بر مشيت خدا غلبه كند .


(يعني خدا ذبح او را خواسته باشد ، و ابراهيم نخواسته باشد ، و خواست ابراهيم تحقق پيدا كند ) عرضه داشتم : عقده‏اي از من گشودي ، خدا از تو عقده‏گشايي كند .


و از امالي شيخ نقل شده كه به سند خود از سليمان بن يزيد روايت كرده كه گفت :


ترجمة الميزان ج : 17ص :235


علي بن موسي (عليهماالسلام‏) براي ما حديث كرد و فرمود : پدرم از پدرش ، از حضرت باقي ، از پدرش ، از پدران بزرگوارش (عليهم‏السلام‏) برايم حديث كرد كه فرمودند : ذبيح همان اسماعيل (عليه‏السلام‏) است .


مؤلف : نظير اين معنا در مجمع البيان از حضرت باقر و حضرت صادق (عليه‏السلام‏) به اين مضمون آمده .


و روايات بسياري ديگر از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) در اين باره هست ، ولي در بعضي از آنها آمده كه ذبيح اسحاق بوده ، كه چون اين روايات با آيات قرآن مخالف است ، مطروح و مردود است .


و از كتاب فقيه نقل شده كه شخصي از امام صادق (عليه‏السلام‏) از ذبيح پرسيد : چه كسي بوده ؟ فرمود : اسماعيل بوده ، براي اينكه : خداي تعالي داستان تولد اسحاق را در كتاب مجيدش بعد از داستان ذبح نقل كرده و فرموده : و بشرناه باسحق نبيا من الصالحين .


مؤلف : اين معنا در بيان آيه مذكور گذشت ، كه گفتيم : سياق آن ظاهر و بلكه صريح در اين معنا است .


و در مجمع البيان از ابن اسحاق روايت كرده كه گفت : ابراهيم (عليه‏السلام‏) هر وقت مي‏خواست اسماعيل (عليه‏السلام‏) و مادرش هاجر را ديدار كند ، برايش براق مي‏آوردند ، صبح از شهر شام سوار براق مي‏شد و قبل از ظهر به مكه مي‏رسيد ، بعد از ظهر از مكه حركت مي‏كرد و شب نزد خانواده‏اش در شام بود ، و اين آمد و شد همچنان ادامه داشت تا آنكه اسماعيل (عليه‏السلام‏) به حد رشد رسيد ، پدرش وقتي در خواب ديد كه اسماعيل (عليه‏السلام‏) را ذبح مي‏كند ، به او فرمود : طناب و كاردي بردار تا به اتفاق به اين دره كوه برويم و هيزم بياوريم .


پس همينكه به آن دره خلوت كه نامش دره ثبير بود رسيدند ، ابراهيم (عليه‏السلام‏) او را از دستوري كه خداي تعالي در باره وي به او داده آگاه كرد ، اسماعيل گفت : پدرجان با اين طناب دست و پاي مرا ببند ، تا دست و پا نزنم و دامن خود را جمع كن تا خون من آن را نيالايد و مادرم آن خون را نبيند و كارد خود را تيز كن و به سرعت گلويم را ببر ، تا زودتر راحتشوم ، چون مرگ سخت است ، ابراهيم (عليه‏السلام‏) گفت : پسرم راستي در اطاعت فرمان خدا


ترجمة الميزان ج : 17ص :236


چه كمك كار خوبي هستي براي من .


آنگاه ابن اسحاق دنبال داستان را همچنان نقل مي‏كند ، تا مي‏رسد به اينجا كه ابراهيم (عليه‏السلام‏) خم شد و با كاردي كه به دست داشت خواست گلوي فرزند را ببرد .


جبرئيل كارد او را برگردانيد ، و اسماعيل را از زير دست او كنار كشيد .


و از سوي ديگر قوچي را كه از ناحيه دره ثبير آورده بود به جاي اسماعيل قرار داد و از طرف چپ مسجد خيف صدايي برخاست كه اي ابراهيم ! رؤياي خود را تصديق كردي و دستور خدا را انجام دادي .


مؤلف : روايات در خصوص اين قصه بسيار زياد است و خالي از اختلاف نيست .


و نيز در مجمع البيان از تفسير عياشي نقل كرده كه وي به سند خود از يزيد بن معاويه عجلي نقل كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) پرسيدم : بين دو بشارتي كه به ابراهيم (عليه‏السلام‏) داده شد ، يكي بشارت به ولادت اسماعيل و ديگري بشارت به ولادت اسحاق ، چند سال فاصله بود ؟ فرمود : بين اين دو بشارت پنج سال فاصله شد ، و آيه شريفه فبشرناه بغلام حليم اولين بشارتي بود كه خداي تعالي به فرزنددار شدن ابراهيم (عليه‏السلام‏) داد ، و منظور از غلام حليم اسماعيل (عليه‏السلام‏) بود .



ترجمة الميزان ج : 17ص :237


وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلي مُوسي وَ هَرُونَ‏(114) وَ نجَّيْنَهُمَا وَ قَوْمَهُمَا مِنَ الْكرْبِ الْعَظِيمِ‏(115) وَ نَصرْنَهُمْ فَكانُوا هُمُ الْغَلِبِينَ‏(116) وَ ءَاتَيْنَهُمَا الْكِتَب الْمُستَبِينَ‏(117) وَ هَدَيْنَهُمَا الصرَط الْمُستَقِيمَ‏(118) وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِمَا في الاَخِرِينَ‏(119) سلَمٌ عَلي مُوسي وَ هَرُونَ‏(120) إِنَّا كذَلِك نجْزِي الْمُحْسِنِينَ‏(121) إِنهُمَا مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ‏(122) وَ إِنَّ إِلْيَاس لَمِنَ الْمُرْسلِينَ‏(123) إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ‏(124) أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسنَ الخَْلِقِينَ‏(125) اللَّهَ رَبَّكمْ وَ رَب ءَابَائكُمُ الأَوَّلِينَ‏(126) فَكَذَّبُوهُ فَإِنهُمْ لَمُحْضرُونَ‏(127) إِلا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ‏(128) وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِ في الاَخِرِينَ‏(129) سلَمٌ عَلي إِلْ‏يَاسِينَ‏(130) إِنَّا كَذَلِك نجْزِي الْمُحْسِنِينَ‏(131) إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ‏(132)


ترجمه آيات


و همانا ما بر موسي وهارون منت نهاديم ( 114) .


و آن دو و قوم آن دو را از اندوهي عظيم رهايي بخشيديم ( 115) .


و نصرتشان داديم در نتيجه آنان غالب آمدند ( 116) .


و كتابي رازگشا به آن دو داديم ( 117) .



ترجمة الميزان ج : 17ص :238


و آن دو را به صراط مستقيم راهنمايي نموديم ( 118) .


و آثار و بركات و نام نيكشان را براي آيندگان حفظ كرديم ( 119) .


سلام بر موسي و هارون ( 120) .


ما اين چنين نيكوكاران را جزا مي‏دهيم ( 121) .


آري آن دو از بندگان مؤمن ما بودند ( 122) .


و به درستي كه الياس از پيامبران بود ( 123 ) .


به يادش آور آندم كه به قوم خود گفت آيا نمي‏خواهيد با تقوي باشيد ( 124) .


آيا بت بعل را مي‏خوانيد و بهترين خالقان را وامي‏گذاريد ( 125) .


همان الله را كه رب شما و رب پدران نخستين شما است ( 126) .


ولي مردم او را تكذيب كردند و در نتيجه از احضار شدگان شدند ( 127) .


آري همه‏شان احضار خواهند شد مگر بندگان مخلص خدا ( 128) .


ما نام نيك و آثار و بركات الياس را هم در آيندگان باقي گذاشتيم ( 129) .


سلام بر آل ياسين ( 130) .


آري ما به نيكوكاران اينچنين جزا مي‏دهيم ( 131) .


كه او از بندگان مؤمن ما بود ( 132 ) .


بيان آيات


اين آيات خلاصه‏اي است از داستان موسي و هارون (عليهماالسلام‏) البته اشاره‏اي هم به داستان الياس (عليه‏السلام‏) دارد ، و نعمت‏ها و منت‏هايي را كه خداي تعالي بر آنان ارزاني داشته ، برمي‏شمارد ، و نيز بيان مي‏كند كه چگونه دشمنان تكذيب‏گر آنان را عذاب كرد ، چيزي كه هست در اين آيات جانب رحمت و بشارت بر جانب عذاب و انذار غلبه دارد .


و لقد مننا علي موسي و هرون كلمه منت به معناي انعام است ، كه احتمال دارد مراد از آن ، همان نعمت‏هايي باشد كه بعدا در باره موسي و هارون (عليهماالسلام‏) و قوم آن دو مي‏شمارد كه چگونه از شر فرعونيان نجاتشان داده و ياريشان كرد و كتاب به سويشان نازل نمود و به سوي خود هدايتشان فرمود و امثال اينها ، و در نتيجه ، جمله و نجيناهما ... عطف تفسيري همان جمله مننا خواهد بود ، و تفسير مي‏كند كه آن منت چه بود .



ترجمة الميزان ج : 17ص :239


و نجيناهما و قومهما من الكرب العظيم منظور از كرب عظيم اندوه شديدي است كه بني اسرائيل از شر فرعون داشتند ، كه آنان را ضعيف كرد و بدترين شكنجه‏ها را به آنان داد و بچه‏هايشان را مي‏كشت ، و زنان و دخترانشان را زنده نگه مي‏داشت .


و نصرناهم فكانوا هم الغالبين نصرت بني اسرائيل اين بود كه منجر به بيرون رفتن از مصر و عبور از دريا ، و غرق شدن فرعون و لشكريانش در دريا گرديد .


اين را بدان جهت گفتيم تا اشكالي كه شده دفع شود ، چون بعضي توهم كرده‏اند كه : مقتضاي ظاهر اين است كه كلمه نصرت قبل از نجات دادن ذكر شود ، چون نجات يافتن بني اسرائيل نتيجه نصرت خدا بود ، در حالي كه مي‏بينيم اول فرمود : ما آنها را از اندوه شديد نجات داديم بعد فرمود : و ياريشان كرديم تا غلبه كردند .


جواب اين توهم همان است كه گفتيم ، با اين توضيح كه نصرت همواره در جايي استعمال مي‏شود كه شخص نصرت شده هم خودش مختصر نيرويي داشته باشد و هم به ضميمه نيروي ناصر كاري را از پيش ببرد ، به طوري كه اگر اين نصرت نبود نيروي خود او كافي نبود كه شر را از خود دفع كند ، و بني اسرائيل در هنگام بيرون شدن از مصر مختصر نيرويي داشتند .


پس اطلاق كلمه نصرت در آن هنگام مناسب است .


به خلاف كلمه نجات دادن كه بايد در جايي استعمال شود كه نجات يافته هيچ نيرويي از خود نداشته باشد ، و آن در داستان بني اسرائيل در روزگاري است كه اسير در دست فرعون بودند .


پس استعمال كلمه نصرت در آن هنگام مناسبت ندارد .


و آتيناهما الكتاب المستبين يعني كتابي كه مجهولات نهاني را روشن مي‏كند و آن اموري را كه مورد احتياج مردم در دنيا و آخرت است و براي خود آنان پوشيده است ، بيان مي‏نمايد .


و هديناهما الصراط المستقيم مراد از هدايت به سوي صراط المستقيم ، هدايت به تمام معناي كلمه است ، و به همين جهت آن را به موسي و هارون (عليهماالسلام‏) اختصاص داد و از قوم آن دو كسي را شريك آن دو نكرد و ما در سابق در تفسير سوره فاتحه هدايت به صراط مستقيم را معنا كرديم .


و تركنا عليهما في الآخرين ... المؤمنين كه تفسيرش گذشت .



ترجمة الميزان ج : 17ص :240


و ان الياس لمن المرسلين بعضي گفته‏اند : الياس (عليه‏السلام‏) از دودمان هارون (عليه‏السلام‏) بوده ، و در شهر بعلبك - يكي از شهرهاي لبنان كه به مناسبت اينكه بت بعل در آنجا منصوب بوده آن را بعلبك خواندند - مبعوث شد .


و ليكن گوينده اين حرف شاهدي بر گفتار خود نياورده ، در كلام خداي تعالي هم شاهدي بر آن نيست .


اذ قال لقومه الا تتقون ا تدعون بعلا و تذرون احسن الخالقين ... الأولين اين قسمتي از دعوت الياس (عليه‏السلام‏) است كه در آن قوم خود را به سوي توحيد دعوت مي‏كند ، و به پرستش بعل - كه بتي از بت‏هاي آنان بوده - و نپرستيدن خدا ، توبيخ مي‏نمايد و كلام آن جناب علاوه بر اينكه توبيخ و سرزنش مشركين است ، مشتمل بر حجتي كامل بر مساله توحيد نيز هست ، چون در جمله تذرون احسن الخالقين ربكم و رب آبائكم الاولين مردم را نخست سرزنش مي‏كند كه چرا أحسن الخالقين را نمي‏پرستيد ؟ و خلقت و ايجاد همان طور كه به ذوات موجودات متعلق است ، به نظام جاري در آنها نيز متعلق است كه آن را تدبير مي‏ناميم .


پس همان طور كه خدا خالق است مدبر نيز هست و همان طور كه خلقت مستند به او است تدبير نيز مستند به او استو جمله الله ربكم بعد از ستايش به جمله احسن الخالقين اشاره به همين مساله تدبير است .


و سپس اشاره مي‏كند به اينكه : ربوبيت خداي تعالي اختصاص به يك قوم و دو قوم ندارد .


و خدا مانند بت نيست كه هر بتي مخصوص به قومي مي‏باشد ، و بت هر قوم رب مخصوص آن قوم مي‏باشد .


بلكه خداي تعالي رب شما و رب پدران گذشته شما است ، اختصاص به يك دسته و دو دسته ندارد ، چون خلقت و تدبير او عام است و جمله الله ربكم و رب آبائكم الاولين اشاره به اين معنا دارد .


فكذبوه فانهم لمحضرون كلمه محضرون به اين معنا است كه : تكذيب كنندگان مبعوث مي‏شوند تا براي عذاب احضار شوند ، و در سابق هم گفتيم كه كلمه احضار هر جا به طور مطلق بيايد ، به معناي احضار براي شر و عذاب است .


الا عباد الله المخلصين احضار اين جمله دليل بر آن است كه در قوم الياس جمعي از مخلصين بوده‏اند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :241


و تركنا عليه في الآخرين ... المؤمنين در سابق در نظاير اين آيه سخن رفت .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل آيه ا تدعون بعلا آمده كه قوم الياس (عليه‏السلام‏) بتي داشتند كه آن را بعل مي‏ناميدند .


و در كتاب معاني به سند خود از قادح از امام صادق (عليه‏السلام‏) از پدرش از پدران بزرگوارش از علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در باره آيه سلام علي آل يس فرمود : يس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است .


و آل يس ما هستيم.


مؤلف : و از كتاب عيون از امام رضا (عليه‏السلام‏) نظير اين حديث روايت شده .


و البته اين دو روايت بر اين مبني صحيح است كه ما آيه را به صورت آل يس بخوانيم ، همچنان كه در قراءت نافع و ابن عامر و يعقوب و زيد اين طور قراءت شده .


سخني پيرامون داستان الياس (عليه‏السلام‏)


1 - نخست ببينيم در قرآن كريم در باره آن جناب چه آمده ؟ در قرآن عزيز جز در اين مورد و در سوره انعام آنجا كه هدايت انبيا را ذكر مي‏كند و مي‏فرمايد : و زكريا و يحيي و عيسي و الياس كل من الصالحين جاي ديگري نامش برده نشده .


و در اين سوره هم از داستان او به جز اين مقدار نيامده كه آن جناب مردمي را كه بتي به نام بعل مي‏پرستيده‏اند ، به سوي پرستش خداي سبحان دعوت مي‏كرده ، عده‏اي از آن مردم به وي ايمان آوردند و ايمان خود را خالص هم كردند ، و بقيه كه اكثريت قوم بودند او را


ترجمة الميزان ج : 17ص :242


تكذيب نمودند ، و آن اكثريت براي عذاب احضار خواهند شد .


و در سوره انعام آيه 85 در باره آن جناب همان مدحي را كرده كه در باره عموم انبيا (عليهم‏السلام‏) كرده ، و در سوره مورد بحث علاوه بر آن او را از مؤمنين و محسنين خوانده ، و به او سلام فرستاده ، البته گفتيم در صورتي كه كلمه مذكور بنا بر قرائت مشهور ال ياسين باشد


2 - حال ببينيم در احاديث در باره آن جناب چه آمده ؟ احاديثي كه در باره آن جناب در دست است ، مانند ساير رواياتي كه در باره داستانهاي انبيا (عليهم‏السلام‏) هست ، و عجايبي از تاريخ آنان نقل مي‏كند ، بسيار مختلف و ناجور است نظير حديثي كه ابن مسعود آن را روايت كرده مي‏گويد : الياس همان ادريس است .


يا آن روايت ديگر كه ابن عباس از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آورده كه فرمود : الياس همان خضر است .


و آن روايتي كه از وهب و كعب الاحبار و غير آن دو رسيده كه گفته‏اند : الياس هنوز زنده است ، و تا نفخه اول صور زنده خواهد بود .


و نيز از وهب نقل شده كه گفته : الياس از خدا درخواست كرد : او را از شر قومش نجات دهد و خداي تعالي جنبنده‏اي به شكل اسب و به رنگ آتش فرستاد ، الياس روي آن پريد ، و آن اسب او را برد .


پس خداي تعالي پر و بال و نورانيتي به او داد و لذت خوردن و نوشيدن را هم از او گرفت ، در نتيجه مانند ملائكه شد و در بين آنان قرار گرفت .


باز از كعب الاحبار رسيده كه گفت : الياس دادرس گمشدگان در كوه و صحرا است ، و او همان كسي است كه خدا او را ذو النون خوانده ، و از حسن رسيده كه گفت : الياس موكل بر بيابانها ، و خضر موكل بر كوهها است ، و از انس رسيده كه گفت : الياس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را در بعضي از سفرهايش ديدار كرد و با هم نشستند و گفتگو كردند .


سپس سفره‏اي از آسمان بر آن دو نازل شد .


از آن مائده خوردند و به من هم خورانيدند ، آنگاه الياس از منو از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خدا حافظي كرد .


سپس او را ديدم كه بر بالاي ابرها به طرف آسمان مي‏رفت .


و أحاديثي ديگر از اين قبيل ، كه سيوطي آنها را در تفسير الدر المنثور در ذيل آيات اين داستان آورده .


و در بعضي از احاديث شيعه آمده كه امام (عليه‏السلام‏) فرمود : او زنده و جاودان است .


و ليكن اين روايات هم ضعيف هستند و با ظاهر آيات اين قصه نمي‏سازند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :243


و در كتاب بحار در داستان الياس از قصص الانبيا و آن كتاب به سند خود از صدوق ، و وي به سند خود از وهب بنمنبه و نيز ثعلب در عرائس از ابن اسحاق و از ساير علماي اخبار ، به طور مفصل‏تر از آن را آورده‏اند ، و آن حديث بسيار مفصل است كه خلاصه‏اش اين است كه : بعد از انشعاب ملك بني اسرائيل ، و تقسيم شدن در بين آنان ، يك تيره از بني اسرائيل به بعلبك كوچ كردند و آنها پادشاهي داشتند كه بتي را به نام بعل مي‏پرستيد و مردم را بر پرستش آن بت وادار مي‏كرد .


پادشاه نامبرده زني بدكاره داشت كه قبل از وي با هفت پادشاه ديگر ازدواج كرده بود ، و نود فرزند - غير از نوه‏ها - آورده بود ، و پادشاه هر وقت به جايي مي‏رفت آن زن را جانشين خود مي‏كرد ، تا در بين مردم حكم براند پادشاه نامبرده كاتبي داشت مؤمن و دانشمند كه سيصد نفر از مؤمنين را كه آن زن مي‏خواست به قتل برساند از چنگ وي نجات داده بود .


در همسايگي قصر پادشاه مردي بود مؤمن و داراي بستاني بود كه با آن زندگي مي‏كرد و پادشاه هم همواره او را احترام و اكرام مي‏نمود .


در بعضي از سفرهايش ، همسرش آن همسايه مؤمن را به قتل رسانيد و بستان او را غصب كرد وقتي شاه برگشت و از ماجرا خبر يافت ، زن خود را عتاب و سرزنش كرد ، زن با عذرهايي كه تراشيد او را راضي كرد خداي تعالي سوگند خورد كه اگر توبه نكنند از آن دو انتقام مي‏گيرد ، پس الياس (عليه‏السلام‏) را نزد ايشان فرستاد ، تا به سوي خدا دعوتشان كند و به آن زن و شوهر خبر دهد كه خدا چنين سوگندي خورده شاه و ملكه از شنيدن اين سخن سخت در خشم شدند ، و تصميم گرفتند او را شكنجه دهند و سپس به قتل برسانند ولي الياس (عليه‏السلام‏) فرار كرد و به بالاترين كوه و دشوارترين آن پناهنده شد هفت سال در آنجا به سر برد و از گياهان و ميوه درختان سد جوع كرد .


در اين بين خداي سبحان يكي از بچه‏هاي شاه را كه بسيار دوستش مي‏داشت مبتلا به مرضي كرد ، شاه به بعل متوسل شد ، بهبودي نيافت شخصي به او گفت : بعل از اين رو حاجتت را برنياورد كه از دست تو خشمگين است ، كه چرا الياس (عليه‏السلام‏) را نكشتي ؟ پس شاه جمعي از درباريان خود را نزد الياس فرستاد ، تا او را گول بزنند و با خدعه دستگير كنند اين عده وقتي به طرف الياس (عليه‏السلام‏) مي‏رفتند ، آتشي از طرف خداي تعالي بيامد و همه را بسوزانيد ، شاه جمعي ديگر را روانه كرد ، جمعي كه همه شجاع و دلاور بودند و كاتب خود را هم كه مردي مؤمن بود با ايشان بفرستاد ، الياس (عليه‏السلام‏) به خاطر اينكه آن مرد مؤمن گرفتار غضب شاه نشود ، ناچار شد با جمعيت به نزد شاه برود .


در همين بين


ترجمة الميزان ج : 17ص :244


پسر شاه مرد و اندوه شاه الياس (عليه‏السلام‏) را از يادش برد و الياس (عليه‏السلام‏) سالم به محل خود برگشت .


و اين حالت متواري بودن الياس به طول انجاميد ، ناگزير از كوه پايين آمده در منزل مادر يونس بن متي پنهان شود ، و يونس آن روز طفلي شيرخوار بود ، بعد از شش ماه دوباره الياس از خانه مزبور بيرون شده به كوه رفت .


و چنين اتفاق افتاد كه يونس بعد از او مرد ، و خداي تعالي او را به دعاي الياس زنده كرد ، چون مادر يونس بعد از مرگ فرزندش به جستجوي الياس برخاست و او را يافته درخواست كرد دعا كند فرزندش زنده شود .


الياس (عليه‏السلام‏) كه ديگر از شر بني اسرائيل به تنگ آمده بود ، از خدا خواست تا از ايشان انتقام بگيرد و باران آسمان را از آنان قطع كند نفرين او مؤثر واقع شد ، و خدا قحطي را بر آنان مسلط كرد .


اين قحطي چندساله مردم را به ستوه آورد لذا از كرده خود پشيمان شدند ، و نزد الياس آمده و توبه كردند و تسليم شدند .


الياس (عليه‏السلام‏) دعا كرد و خداوند باران را بر ايشان بباريد و زمين مرده ايشان را دوباره زنده كرد .


مردم نزد او از ويراني ديوارها و نداشتن تخم غله شكايت كردند ، خداوند به وي وحي فرستاد دستورشان بده به جاي تخم غله ، نمك در زمين بپاشند و آن نمك نخود براي آنان رويانيد ، و نيز ماسه بپاشند ، و آن ماسه براي ايشان ارزن رويانيد .


بعد از آنكه خدا گرفتاري را از ايشان برطرف كرد ، دوباره نقض عهد كرده و به حالت اول و بدتر از آن برگشتند ، اين برگشت مردم ، الياس را ملول كرد ، لذا از خدا خواست تا از شر آنان خلاصش كند ، خداوند اسبي آتشين فرستاد ، الياس (عليه‏السلام‏) بر آن سوار شد و خدا او را به آسمان بالا برد ، و به او پر و بال و نور داد ، تابا ملائكه پرواز كند .


آنگاه خداي تعالي دشمني بر آن پادشاه و همسرش مسلط كرد ، آن شخص به سوي آن دو به راه افتاد و بر آن دو غلبه كرده و هر دو را بكشت ، و جيفه‏شان را در بستان آن مرد مؤمن كه او را كشته بودند و بوستانش را غصب كرده بودند بينداخت .


اين بود خلاصه‏اي از آن روايت كه خواننده عزيز اگر در آن دقت كند خودش به ضعف آن پي مي‏برد

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :