امروز:
پنج شنبه 26 مرداد 1396
بازدید :
764
ترجمه الميزان: سوره زمر آيات 20 - 1


ترجمة الميزان ج : 17ص :351


( 39 )سوره زمر در مكه نازل شده و هفتاد و پنج آيه دارد ( 75)


سورة الزمر


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ تَنزِيلُ الْكِتَبِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الحَْكِيمِ‏(1) إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْك الْكتَب بِالْحَقّ‏ِ فَاعْبُدِ اللَّهَ مخْلِصاً لَّهُ الدِّينَ‏(2) أَلا للَّهِ الدِّينُ الخَْالِصوَ الَّذِينَ اتخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِيَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلا لِيُقَرِّبُونَا إِلي اللَّهِ زُلْفَي إِنَّ اللَّهَ يحْكُمُ بَيْنَهُمْ في مَا هُمْ فِيهِ يخْتَلِفُونَإِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ كَذِبٌ كفَّارٌ(3) لَّوْ أَرَادَ اللَّهُ أَن يَتَّخِذَ وَلَداً لاصطفَي مِمَّا يخْلُقُ مَا يَشاءُسبْحَنَهُهُوَ اللَّهُ الْوَحِدُ الْقَهَّارُ(4) خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض بِالْحَقّ‏ِيُكَوِّرُ الَّيْلَ عَلي النهَارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهَارَ عَلي الَّيْلِوَ سخَّرَ الشمْس وَ الْقَمَرَكلٌّ يجْرِي لأَجَلٍ مُّسمًّيأَلا هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفَّرُ(5) خَلَقَكم مِّن نَّفْسٍ وَحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنهَا زَوْجَهَا وَ أَنزَلَ لَكم مِّنَ الأَنْعَمِ ثَمَنِيَةَ أَزْوَجٍيخْلُقُكُمْ في بُطونِ أُمَّهَتِكمْ خَلْقاً مِّن بَعْدِ خَلْقٍ في ظلُمَتٍ ثَلَثٍذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكلا إِلَهَ إِلا هُوَفَأَني تُصرَفُونَ‏(6) إِن تَكْفُرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَني عَنكُمْوَ لا يَرْضي لِعِبَادِهِ الْكُفْرَوَ إِن تَشكُرُوا يَرْضهُ لَكُمْوَ لا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَيثمَّ إِلي رَبِّكم مَّرْجِعُكمْ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَإِنَّهُ عَلِيمُ بِذَاتِ الصدُورِ(7) × وَ إِذَا مَس الانسنَ ضرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِيباً إِلَيْهِ ثمَّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِّنْهُ نَسي مَا كانَ يَدْعُوا إِلَيْهِ مِن قَبْلُ وَ جَعَلَ للَّهِ أَندَاداً لِّيُضِلَّ عَن سبِيلِهِقُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِك قَلِيلاًإِنَّك مِنْ أَصحَبِ النَّارِ(8) أَمَّنْ هُوَ قَنِتٌ ءَانَاءَ الَّيْلِ ساجِداً وَ قَائماً يحْذَرُ الاَخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِقُلْ هَلْ يَستَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَإِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُوا الأَلْبَبِ‏(9) قُلْ يَعِبَادِ الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْلِلَّذِينَ أَحْسنُوا في هَذِهِ الدُّنْيَا حَسنَةٌوَ أَرْض اللَّهِ وَسِعَةٌإِنَّمَا يُوَفي الصبرُونَ أَجْرَهُم بِغَيرِ حِسابٍ‏(10)



ترجمة الميزان ج : 17ص :352


ترجمه آيات


به نام خداوند بخشنده مهربان .


اين كتابي است كه از ناحيه خداي عزيز و حكيم نازل شده ( 1) .


ما كتاب را به حق بر تو نازل كرديم پس خدا را عبادت كن در حالي كه دين را خالص براي او بداني ( 2) .


آگاه باش كه دين خالص تنها براي خداست و كساني هم كه به جاي خدا اوليايي مي‏گيرند منطقشان اين است كه ما آنها را بدين منظور مي‏پرستيم كه قدمي به سوي خدا نزديكمان كنند به درستي كه خدا در بين آنان در خصوص آنچه مورد اختلافشان است حكم مي‏كند .


به درستي خدا كسي را كه دروغگو و كفران پيشه است هدايت نمي‏كند ( 3 ) .


اگر خدا بخواهد فرزند بگيرد از بين آنچه خلق كرده هر چه را بخواهد انتخاب مي‏كند اما او منزه است .


او خداي واحد قهار است ( 4) .


آسمانها و زمين را به حق آفريد و داخل مي‏كند شب را بر روز و داخل مي‏كند روز را بر شب و آفتاب و ماه را آن چنان مسخر كرده كه هر يك براي مدتي معين در جريانند .


آگاه باش كه او عزيز و آمرزنده است ( 5) .


شما را از يك انسان آفريد و آنگاه همسر آن انسان را هم از جنس خود او قرار داد و براي شما از چارپايان هشت جفت نازل كرد شما و چارپايان را در شكم مادران نسلا بعد نسل مي‏آفريند آن هم در ظلمت‏هاي سه‏گانه ، اين خداست پروردگار شما كه ملك از آن اوست .


جز او هيچ معبودي نيست پس ديگر به كجا منحرف مي‏شويد ( 6) .


اگر كفر بورزيد خدا بي‏نياز از شماست و او كفر را براي بندگان خود نمي‏پسندد .


و اگر شكر بگزاريد همان را برايتان مي‏پسندد و هيچ گناهكاري وزر گناه ديگري را به دوش نمي‏كشد و در آخر به سوي پروردگارتان بازگشتتان است و او شما را به آنچه مي‏كرده‏ايد خبر مي‏دهد كه او داناي به اسرار سينه‏هاست ( 7) .


و چون ناملايمي به انسان برسد پروردگار خود را همي خواند در حالي كه به سوي او برگشته باشد و چون نعمتي از خود به وي دهد باز همان دعا و زاري قبلي خود را فراموش مي‏كند و براي خدا شركائي


ترجمة الميزان ج : 17ص :353


مي‏گيرد تا مردم را از راه خدا گمراه كند .


به او بگو سرگرم كفر خود باش و به اين بهره اندك دلخوش باش كه تو از اهل آتشي ( 8) .


آيا كسي كه در اوقات شب در حال سجده و ايستاده به عبادت مشغول است و از آخرت مي‏ترسد و اميدوار رحمت پروردگار خويش است مانند از خدا بي‏خبران است ؟ بگو آيا آنها كه مي‏دانند و آنها كه نمي‏دانند يكسانند ؟ هرگز ولي تنها كساني متذكر مي‏شوند كه داراي خرد باشند ( 9 ) .


بگو اي بندگان من كه ايمان آورده و از پروردگارتان مي‏ترسيد آنهايي كه در اين دنيا نيكي مي‏كنند پاداشي نيك دارند و زمين خدا هم گشاده است كساني كه خويشتن‏دار باشند اجرشان را بدون حساب و به طور كامل درخواهند يافت ( 10) .


بيان آيات


از خلال آيات اين سوره برمي‏آيد كه مشركين معاصر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از آن جناب درخواست كرده‏اند كه از دعوتش به سوي توحيد و از تعرض به خدايان ايشان صرف نظر كند ، و گر نه نفرين خدايان گريبانش را خواهد گرفت .


در پاسخ آنان اين سوره كه به وجهي قرين سوره ص است ، نازل شده و به آن جناب تاكيد كرده كه دين خود را خالص براي خداي سبحان كند ، و اعتنايي به خدايان مشركين نكند ، و علاوه بر آن به مشركين اعلام نمايد كه مامور به توحيد و اخلاص دين است ، توحيد و اخلاصي كه آيات و ادله وحي و عقل همه بر آن تواتر دارند .


و لذا مي‏بينيم خداي سبحان در خلال سوره چند نوبت كلام را متوجه اين مساله مي‏سازد ، مثلا در آغاز سوره مي‏فرمايد : فاعبد الله مخلصا له الدين و باز در آيه بعدي مي‏فرمايد : الا لله الدين الخالص سپس در وسط سوره دوباره به اين مساله بر مي‏گردد و مي‏فرمايد : قل اني امرت أن أعبد الله مخلصا له الدين و باز در آيه 14 مي‏فرمايد : قل الله أعبد مخلصا له ديني و در آيه 15 مي‏فرمايد : فاعبدوا ما شئتم من دونه .


آنگاه در آيه 30 اعلام مي‏دارد كه : انك ميت و انهم ميتون ... و در آيه 36 مي‏پرسد : أ ليس الله بكاف عبده و يخوفونك بالذين من دونه و در آيه 39 تهديد مي‏كند به اينكه : قل يا قوم اعملوا علي مكانتكم اني عامل و در آيه 64 مي‏فرمايد : قل أ فغير الله تامروني اعبد ايها الجاهلون و همچنين اشارات ديگري كه همه دلالت بر اين دارد كه مشركين از آن جناب خواسته بودند دست از دعوت به توحيد بردارد .


آنگاه به استدلال بر يكتايي خدا در ربوبيت و الوهيت پرداخته ، هم از طريق وحي و


ترجمة الميزان ج : 17ص :354


هم از طريق برهان عقلي ، و هم از راه مقايسه بين مؤمنين و مشركين ، آن را اثبات مي‏كند .


و مقايسه مزبور مقايسه‏اي لطيف است .


چند نوبت مؤمنين را به بهترين اوصاف ستوده ، و به پاداشهايي كه به زودي در آخرت دارند بشارت مي‏دهد .


و هر جا سخن از مشركين به ميان آورده - علاوه بر وبال اعمالشان ، كه در دنيا گريبانشان را مي‏گيرد ، وبالي نظيرآن وبالها كه به ساير امت‏هاي گذشته به كيفر تكذيب آيات خدا رسيد ، و آن عبارت بود از خواري در دنيا كه البته عذاب آخرت قابل مقايسه با آن نيست - ايشان را به خسران و عذاب آخرت بشارت مي‏دهد .


و به همين منظور در اين سوره - و مخصوصا در آخرش - روز قيامت را به روشن‏ترين اوصافش وصف كرده ، و در همين جا سوره را خاتمه داده است .


و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده ، و چنين به نظر مي‏رسد كه يك دفعه نازل شده باشد ، چون آيات آن بسيار به هم مربوط و متصل است .


و اين ده آيه كه ما از اول آن آورديم ، هم از طريقوحي دعوت مي‏كند .


و هم از طريق حجت‏هاي عقلي ، و نخست روي سخن را متوجه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏كند .


تنزيل الكتاب من الله العزيز الحكيم كلمه تنزيل الكتاب خبر است براي مبتدايي كه حذف شده .


و كلمه تنزيل مصدر به معناي مفعول است ، در نتيجه اضافه اين مصدر به كلمه كتاب اضافه صفت به موصوف خودش است .


و كلمه من الله متعلق به تنزيل است .


در نتيجه معناي آيه چنين مي‏شود : اين كتابي است نازل شده از طرف خداي عزيز حكيم .


ولي بعضي از مفسرين كلمه تنزيل الكتاب را مبتدا و كلمه من الله را خبر آن گرفته‏اند .


و بعيد نيست وجه اول به ذهن نزديك‏تر باشد .


انا انزلنا اليك الكتاب بالحق فاعبد الله مخلصا له الدين در اين آيه بر خلاف آيه قبلي تعبير به انزال كرده ، نه تنزيل ، براي اينكه در اين آيه منظور بيان اين نكته است كه بفهماند قرآن كريم به حق نازل شده ، و در چنين مقامي مناسب آن است كه تعبير به انزال كند كه به معناي نازل شدن مجموع قرآن است ، بخلاف مقام در آيه قبلي كه چون چنين مقامي نبود ، تعبير به تنزيل كرد كه به معناي نازل شدن تدريجي است .



ترجمة الميزان ج : 17ص :355


و باء در كلمه بالحق براي ملابست است ، كه معنايش چنين مي‏شود : ما قرآن را به سوي تو نازل كرديم در حالي كه متلبس به جامه حق بود ، پس در هر جاي از آن كه امر به عبادت و پرستش خداي يگانه شده است ، حق است .


و چون حرف باء اين معنا را به آيه مي‏دهد جمله فاعبد الله مخلصا له الدين را با حرف فاء متفرع بر آن كرد .


و فهمانيده حالا كه معلوم شد قرآن متلبس به لباس حق نازل شده ، پس خداي يگانه را عبادت كن ، در حالي كه دين را براي او خالص كرده باشي ، براي اينكه در اين قرآن مكرر آمده كه بايد خداي يگانه را بپرستي .


و مراد از كلمه دين - به طوري كه ازسياق برمي‏آيد - عبادت است .


و ممكن هم هست سنت حيات از آن اراده شود ، يعني طريقه‏اي كه در زندگي اجتماعي انساني پيموده مي‏شود .


و مراد از عبادت همان اعمالي است كه خضوع قلبي و پرستش دروني را مجسم و ملموس مي‏كند ، و آن عبارت از همان طريقه‏اي است كه خود خداي سبحان آن را تشريع كرده و معناي آيه اين است كه : حال كه قرآن به حق نازل شده پس عبوديت قلبي خود را براي خدا در تمامي شؤون زندگيت با پيروي كردن از آنچه براي تو تشريع كرده اظهار كن در حالي كه دين خود را براي او خالص سازي ، و غير از آنچه خدا براي تو تشريع كرده پيروي مكن .


الا لله الدين الخالص در اين جمله آنچه را در كلمه بالحق سر بسته فرموده بود ، علني و روشن بيان مي‏كند ، و آنچه را در جمله فاعبد الله مخلصا له الدين به طور خاص بيان كرده بود تعميم مي‏دهد ، مي‏فرمايد : آنچه به تو وحي كرديم كه دين را براي خدا خالص كني ، مخصوص به شخص تو نيست ، بلكه اين وظيفه‏اي است بر هر كس كه اين ندا را بشنود و به خاطر اينكه جمله مورد بحث ندايي مستقل بود ، لذا اسم جلاله الله را به كار برد ، و با آوردن ضمير نفرمود : الا له الدين الخالص با اينكه مقتضاي ظاهر كلام همين بود كه ضمير بياورد .


و معناي خالص بودن دين براي خدا اين است كه : خدا عبادت آن كسي را كه فقط براي او عبادت نمي‏كند نمي‏پذيرد ، حال چه اينكه هم خدا را بپرستد و هم غير خدا را و چه اينكه اصلا غير خدا را بپرستد .


و الذين اتخذوا من دونه اولياء ما نعبدهم الا ليقربونا الي الله زلفي ... در سابق گفتيم كه مسلك وثنيت معتقد است كه خداي سبحان بزرگتر از آن است كه ادراك انسان‏ها محيط بر او شود ، نه عقلش مي‏تواند او را درك كند و نه وهم و حسش .


پس او منزه از آن است كه ما ، روي عبادت را متوجه او كنيم .



ترجمة الميزان ج : 17ص :356


ناگزير واجب مي‏شود كه از راه تقرب به مقربين او به سوي او تقرب جوييم و مقربين درگاه او همان كساني‏اند كه خداي تعالي تدبير شؤون مختلف عالم را به آنان واگذار كرده .


ما بايد آنان را ارباب خود بگيريم ، نه خداي تعالي را .


سپس همانها را معبود خود بدانيم و به سويشان تقرب بجوييم تا آنها به درگاه خدا ما را شفاعت كنند ، و ما را به درگاه او نزديك سازند .


و اين آلهه و ارباب عبارتند از ملائكه و جن و قديسين از بشر ، اينها ارباب و آلهه حقيقي ما هستند .


و اما اين بت‏ها كه در بتكده‏ها و معابد نصب مي‏كنند ، تمثالهايي از آن ارباب و آلهه هستند ، نه اينكه راستي خود اين بت‏ها خدا باشند .


چيزي كه هست عوام آنها بسا مي‏شود كه بين بت‏ها و ارباب آن‏ها فرق نگذاشتنه ، خود بت‏ها را هم مي‏پرستند همان طور كه ارباب و آلهه را مي‏پرستند .


عرب جاهليت هم اين طور بودند .


و همچنين عوامهاي صابئين .


بسا مي‏شود كه فرقي بين بت‏هاي كواكب و كواكب كه آنها نيز بتهاي ارواح موكل بر آن‏ها هستند ، و بين ارواح كه ارباب و آلهه حقيقي نزد خواص صابئين هستند ، فرقي نمي‏گذارند .


به هر حال پس ارباب و آلهه معبود در نزد وثنيت هستند ، و اين ارباب موجوداتي ممكن و مخلوقند ، چيزي كه هست خداوند اين مخلوقات را از آنجا كه مقرب درگاه خود مي‏داند موكل بر تدبير عالم كرده و هر يك را بر حسب مقام و منزلتي كه دارد ماموريتي داده .


و اما خود خداي سبحان به غير از خلق كردن و پديد آوردن كار ديگري ندارد ، و او رب ارباب و اله آلهه است .


حال كه اين معاني را متوجه شدي مي‏تواني بفهمي كه منظور از آيه مورد بحث كه مي‏فرمايد : و الذين اتخذوا من دونه اولياء چيست ؟ منظور همين وثنيت است كه قائلند غير از خدا اربابي دگر هستند ، كه امور عالم را تدبير مي‏كنند ، و ربوبيت و تدبير منسوب به ايشان است ، نه منسوب به خداي تعالي .


پس در نظر وثنيت اين ارباب مدبر امور هستند ، نتيجه‏اش هم اين است كه پس بايد در مقابل همين ارباب خاضع شد و آنها را عبادت كرد تا ما را از منافعي برخوردار و بلاها و ضررها را دفع كنند .


و حتي بايد از اينها تشكر كرد ، چون كارها همه به دست آنان است ، نه به دست خدا .


پس معلوم شد كه مراد از اتخاذ اولياء اين است كه مشركين به غير از خدا اربابي مي‏گيرند ، و خلاصه مي‏خواهيم بگوييم ولايت و ربوبيت قريب المعني هستند ، چون رب به معناي مالك مدبر است و ولي به معناي مالك تدبير و يا متصدي تدبير است .



ترجمة الميزان ج : 17ص :357


و به همين جهت دنبال كلمه اوليا مساله عبادت را ذكر كرده و فرموده : ما نعبدهم الا ليقربونا .


بنا بر اين ، كلمه الذين در جمله و الذين اتخذوا من دونه اولياء مبتدا و خبر آن جمله ان الله يحكم ... مي‏باشد .


و مراد از الذين مشركين است كه قائل به ربوبيت شركا و الوهيت آنها هستند ، و براي خدا ربوبيت و الوهيتي قائل نيستند ، مگر عوام آنها ، كه معتقدند خدا هم با ارباب در معبوديت شريك است .


و جمله ما نعبدهم الا ليقربونا الي الله زلفي تفسيري است براي معناي اتخاذ اوليا به جاي خدا .


و اين جمله حكايت كلام مشركين است و يا به تقدير قول است كه در اين صورت تقدير آن يقولون ما نعبدهم ... است ، يعني مي‏گويند ما شركاء را نمي‏پرستيم مگر بدين جهت كه آنها ما را قدمي به سوي خدا نزديك كنند .


پس مشركين از خدا به سوي غير خدا عدول كرده‏اند و اگر مشركشان مي‏ناميم از اين جهت است كه مشركين براي خدا شريك قائل شده‏اند ، يعني غير خدا را ارباب و آلهه عالم خوانده‏اند ، و خدا را رب و اله آن ارباب و آلهه ناميده‏اند .


و اما شركت در خلقت و ايجاد ، مطلبي است كه احدي از مشركين و موحدين قائل بدان نيست .


و در جمله ان الله يحكم بينهم فيما هم فيه يختلفون بعضي گفته‏اند : ضمير جمع در آن به مشركين و اولياي آنان ، يعني همان خدايان برمي‏گردد و معنايش اين است كه خدا بين مشركين و بين اولياي ايشان ، در آنچه اختلاف دارند حكم مي‏كند .


و بعضي ديگر گفته‏اند : ضمير مزبور در هر دو جا به مشركين و دشمنان آنان ، يعني اهل اخلاص در دين كه از سياق فهميده مي‏شود برمي‏گردد ، و معناي آن اين است كه : خداي تعالي بين مشركين و متدينين حكم خواهد كرد .


و كلمه كفار در جمله ان الله لا يهدي من هو كاذب كفار به معناي كسي كه نعمت‏هاي خدا را بسيار كفران مي‏كند و يا به معناي اين است كه بسيار حق را مي‏پوشاند .


و در اين جمله اشعار بلكه دلالتي است بر اينكه آن حكمي كه خدا در روز قيامت بين مشركين و مخلصين مي‏كند عليه مشركين است ، نه به نفع ايشان .


و مي‏رساند كه مشركين به سوي آتش خواهند رفت .


و مراد از هدايت در اينجا رساندن به حسن عاقبت است ، نه راهنمايي ( چون خداي تعالي هدايت به معناي راهنمايي را از هيچ كس دريغ نمي‏فرمايد) .



ترجمة الميزان ج : 17ص :358


لو اراد الله ان يتخذ ولدا لاصطفي مما يخلق ما يشاء سبحانههو الله الواحد القهار اين آيه شريفه احتجاجي است عليه اين اعتقاد مشركين كه خدا فرزند براي خود گرفته و نيز عليه اين اعتقاد ديگر بعضي از ايشان است كه ملائكه دختران خدايند .


و اعتقاد به فرزند داشتن خدا در بين عموم وثني‏ها شايع است ، البته با اختلافي كه در مذاهب خود دارند ، مثلا نصاري معتقدند كه مسيح پسر خداست و يهوديان بنا به حكايت قرآن معتقدند به اينكه عزيز پسر خداست ، و گويا منظور اين دو مذهب از پسر بودن مسيح و عزيز براي خدا صرف احترام از آن دو باشد .


و مساله فرزند داشتن خداي تعالي به هر معنايي كه باشد اقتضا دارد كه بين پدر و فرزند شركتي باشد .


حال اگر فرزند حقيقي باشد ، يعني فرزند از پدر مشتق و متولد شده باشد ، لازمه‏اش اين مي‏شود كه آن شركت هم شركت حقيقي باشد ، يعني فرزند در ذاتش و خواصش و آثاري كه از ذات او سرچشمه مي‏گيرد عين پدر باشد ، همان طوري كه فرزند بودن يك انسان براي انساني ديگر اقتضاي همين شركت را دارد ، يعني او هم مانند پدرش انسانيت و لوازم آن را دارد .


و اگر مساله فرزندي آنها براي خدا يك تشريف و احترامي باشد ، نظير فرزندي يك فرد براي اجتماع كه آن را تبني مي‏گويند در اين صورت بايد اين فرزندبا پدرش در شؤونات خاصه او شريك باشد ، مثلا اگر او در اجتماع سيادت و آقايي دارد و يا ملك و املاك و يا حيثيت و آبرو و يا تقدم و وراثت و پاره‏اي احكام نسب را دارد ، فرزند هم بايد داشته باشد .


و حجتي كه در آيه اقامه شده دلالت مي‏كند بر اينكه فرزند گرفتن بر خداي تعالي به هر دو معنا محال است .


پس جمله لو اراد الله ان يتخذ ولدا جمله‏اي است شرطيه و به خاطر اين كه كلمه لو كه دلالت بر امتناع مدلول خود دارد ، بر سر آن آمده مي‏فهماند كه چنين چيزي ممكن نيست .


و معناي جمله لاصطفي مما يخلق ما يشاء اين است كه : اگر خدا مي‏خواست فرزندي براي خود بگيرد از هر مخلوقي كه خودش مي‏خواست مي‏گرفت .


و خلاصه آن كسي را فرزند خود مي‏گرفت كه متعلق مشيت و اراده‏اش باشد .


اين آن معنايي است كه از سياق استفاده مي‏شود .


و اگر فرمود : مما يخلق براي اين است كه ماسواي خدا هر چه فرض شود مخلوق اوست .


و اينكه فرمود : سبحانه تنزيهي است از خداي سبحان .


و جمله هو الله الواحد


ترجمة الميزان ج : 17ص :359


القهار بيان محال بودن جمله شرطيه است يعني جمله اگر خدا مي‏خواست فرزند بگيرد .


و وقتي جمله شرطيه محال شد ، قهرا جمله جزائيه ، يعني لاصطفي مما يخلق ما يشاء نيز محال مي‏شود .


به اين بيان كه خداي سبحان در ذاتش واحد و متعالي است و چيزي نه با او مشاركت دارد و نه مشابهت ، و اين حكم ادله توحيد است .


و همچنين واحد در صفات ذاتي است كه عين ذات اوست ، مانند حيات ، قدرت و علم .


و همچنين واحد در شؤوني است كه از لوازم ذات او است مانند خلق كردن ، مالك بودن ، عزت ، و كبريا كه هيچ موجودي در اين گونه شؤون با او مشاركت ندارد .


و نيز خداي سبحان به حكم آيه مورد بحث ، قهار است ، يعني بر هر چيز قاهر به ذات و صفات است ، در نتيجه هيچ چيزي در ذاتش ووجودش مستقل از ذات و وجود خدا نيست ، و در صفات و آثار وجودي‏اش مستغني از او نمي‏باشد .


پس تمامي عالم نسبت به او ذليل و خوارند و مملوك و محتاج اويند .


پس حاصل برهان آيه يك برهان استثنايي ساده است كه در آن نقيض مقدم استثنا مي‏شود ، تا نقيض تالي را نتيجه دهد و در مثل مانند اين است كه بگوييم : اگر خدا مي‏خواست فرزندي بگيرد ، بعضي از كساني از مخلوقات خود را كه مشيتش بدو تعلق مي‏گرفت انتخاب مي‏كرد ، و ليكن اراده فرزند گرفتن براي او ممتنع و محال است ، به خاطر اينكه واحد و قهار است ، پس انتخاب آن بعض هم محال خواهد بود .


بعضي از مفسرين در توجيه و بيان برهان آيه سخني عجيب و غريب گفته‏اند و آن اين است كه : حاصل معناي آيه چنين مي‏شود كه اگر خداي سبحان اراده مي‏كرد فرزندي بگيرد ، اين اراده ممتنع مي‏شد ، چون به امري ممتنع ( فرزنددار شدن ) متعلق شده است ، و اراده ممتنع از خدا جايز نيست ، چون باعث مي‏شود بعضي از ممكنات بر بعضي رجحان پيدا كنند .


و اصل كلام در آيه اين است كه اگر خدا فرزند بگيرد ممتنع مي‏شود ، چون مستلزم چيزي است كه با الوهيت او نمي‏سازد ، ولي قرآن كريم اين طور نفرموده ، و به جاي آن فرموده : اگر خدا اراده كند فرزند گرفتن را همين اراده ممتنع مي‏شود بدين جهت به اين تعبير عدول كرده تا در رساندن معنا بليغ‏تر و رساتر باشد .


آنگاه جواب اگر را يعني جمله همين اراده ممتنع مي‏شود را حذف كرده و به جايش جمله لاصطفي را آورده تا خواننده را متوجه كند اين كه اين يكي ( لاصطفي ) ممكن است ، نه آن اولي ( همين اراده ممتنع مي‏شود ) ، و نيز


ترجمة الميزان ج : 17ص :360


بفهماند كه اگر ( لاصطفي ) اتخاذ ولد شمرده شود ، چنين اتخاذ ولدي براي خداي سبحان جايز است ، پس با اين بيان بدون هيچ صعوبتي هم تلازم بين شرط و جزا درست شد ، و هم نفي لازم و اثبات ملزوم .


و گويا اين حرف را از كلام زمخشري در كشاف گرفته كه در تفسير آيه مي‏گويد : معنايش اين است كه اگر خدا اراده اتخاذ ولد كند ممتنع مي‏شود ، و صحيح نيست ، براي اينكه محال است و بيش از اين شدني نيست كه بعض مخلوقات خود را انتخاب كند ، و خصايصي به آنها بدهد ، و مقرب درگاه خود كند ، همان طور كه يك انسان ما بين فرزند خود و بيگانگان فرق مي‏گذارد و او را به خود نزديك و مقرب مي‏سازد و خدا همين كار را با ملائكه كرده ، و همين خود باعث شده كه شما مشركين به اشتباه بيفتيد و از روي جهل ملائكهرا فرزندان خدا بپنداريد ، جهل به خدا و به حقيقت او كه مخالف با حقايق اجسام و اعراض است .


پس گويا فرموده : اگر خدا اراده اتخاذ ولد هم بكند كاري بيش از آنچه كرده نمي‏كند ، باز هم بعضي از مخلوقات خود را كه همان ملائكه باشند ، اصطفا مي‏كند چيزي كه هست اين اشتباه از شماست كه خيال مي‏كنيد اصطفاي ملائكه به معناي فرزند گرفتن است بعدا هم اين جهل و اشتباه خود را ادامه داده و ملائكه را دختران خدا قرار داديد .


پس شما مشتي مردم كذاب و كفار و دروغ‏پرداز و جنجالي هستيد ، كه بزرگترين افترا را به خدا و ملائكه او بسته ودر كفر غلو كرديد .


و خواننده عزيز خود متوجه است كه سياق آيه شريفه هيچ سازگاري با اين بيان ندارد .


علاوه بر اين ، همه اين حرفها جواب اشكال تبني تشريفي را نمي‏دهد .


چون يهود نگفته‏اند كه خدا عزيز را زاييده ، بلكه به عنوان احترام و تشريف او را فرزند خدا مي‏دانند ، چون در او خصايصي سراغ دارند كه در ديگران نيست ، و اين همان اصطفا است .


البته در اين آيه شريفه توجيهات و بيانات ديگري نيز هست كه فايده‏اي در نقل آنها نيست .


خلق السموات و الأرض بالحق ... بعيد نيست اشاره اين آيه به مساله خلقت و تدبير ، بيانيباشد براي قهاريت خداي تعالي ، و ليكن اتصال دو آيه و ارتباطشان به يكديگر از نظر مضمون و مخصوصا اينكه آيه دومي


ترجمة الميزان ج : 17ص :361


با جمله ذلكم الله ربكم ... ختم مي‏شود ، تقريبا صريح در اين است كه آيه مورد بحث مربوط به ما قبل نباشد ، و بياني مستقل و از نو براي احتجاج بر توحيد ربوبيت باشد .


پس اين آيه و آيه بعدش در اين سياق و مقامند كه توحيد در ربوبيت را اثبات كنند .


در اين دو آيه بين خلقت و تدبير جمع شده ، و اين بدان جهت است كه همچنان كه - بارها گفته‏ايم - اثبات وحدت خالق مستلزم ابطال مرام مشركين نيست ، چون مشركين هم خالق را واحد و خلقت و ايجاد را منحصر در خداي تعالي مي‏دانند ، و به همين جهت خداي سبحان در كلام عزيزش هر جا در صدد اثبات توحيد در ربوبيت و الوهيت ، و ابطال مسلك مشركين بر مي‏آيد ، بين خلقت و تدبير جمع مي‏كند و به اين نكته اشاره مي‏كند كه تدبير خارج از خلقت نيست ، بلكه به يك معنا همان خلقت است ، همچنان كه خلقت به يك معنا همان تدبير است .


و با اين بيان است كه احتجاج عليه شرك تمام مي‏شود ، و به مشركين كه معتقدند تدبير عالم واگذار به ارباب شده مي‏فهماند كه تدبير نيز مانند خلقت منحصر در خداي تعالي است .


پس جمله خلق السموات و الأرض بالحق اشاره است به مساله خلقت ، و جمله بالحق - با در نظر گرفتن اينكه باء در آن براي ملابست است - اشاره است به مساله بعث و قيامت ، چون خلقت وقتي به حق و غير باطل است كه غرض و غايتي در آن باشد ، و خلقت به سوي آن غرض سوق داده شود .


و اين همان بعث است كه خداي تعالي در باره‏اش فرموده : و ما خلقنا السماء و الأرض و ما بينهما باطلا .


و جمله يكور الليل علي النهار و يكور النهار علي الليل به مساله تدبير اشاره مي‏كند .


در مجمع البيان در باره كلمه يكور گفته است : تكوير عبارت است از اين كه بعضي از اجزاي چيزي را روي بعض ديگرش بيندازيم بنا بر اين مراد انداختن شب است روي روز و انداختن روز است بر روي شب .


در نتيجه عبارت مزبور استعاره به كنايه مي‏شود .


و معنايش نزديك به معناي آيه يغشي الليل النهار مي‏گردد ، و مراد از آن پشت سر هم قرار گرفتن شب و روز به طور استمرار است كه لا ينقطع مي‏بينيم روز شب را و شب روز را پس مي‏زند و خود ظهور مي‏كند ، و اين همان مساله تدبير است .


و سخر الشمس و القمر كل يجري لاجل مسمي - يعني خداي سبحان خورشيد و


ترجمة الميزان ج : 17ص :362


ماه را رام و مسخر كرده تا بر طبق نظام جاري در عالم زميني ، جريان يابند و اين جريان تا مدتي معين باشد ، و از آن تجاوز نكنند .


الا هو العزيز الغفار - ممكن است ذكر اين دو اسم از بين همه اسمهاي خداي تعالي به منظور اشاره به همان برهان باشد كه بر يگانگي خداي تعالي در ربوبيت و الوهيت اقامه فرمود .


چون عزيزي كه هرگز دچار ذلت نمي‏شود اگر باشد تنها خداي تعالي است پس تنها اوست كه بايد عبادت شود ، نه غير او كه اگر عزتي دارند مشوب به ذلت است ، و خود سراپا فقرند .


و همچنين است غفار كه چون با سايرين كه چنين نيستند مقايسه شود ، پرستش متعين در او مي‏گردد .


ممكن هم هست ذكر اين دو اسم تشويق و تحريك بر توحيد و ايمان به خداي واحد بوده باشد و معنايش چنين باشد : من شما را متنبه مي‏كنم به اينكه خدا عزيز است ، پس به او ايمان بياوريد تا به عزتش اعتزاز يابيد ، و او غفار است ، پس به او ايمان آوريد تا شما را بيامرزد .


خلقكم من نفس واحدة ثم جعل منها زوجها ... خطاب در اين آيه به عموم بشر است .


و مراد از نفس واحده ، به طوري كه نظاير اين آيه تاييد مي‏كند ، آدم ابو البشر است و مراد از زوجها همسر اوست كه از نوع خود او است .


ودر انسانيت مثل او است ، و كلمه ثم براي تراخي و تاخر رتبي در كلام است .


و مراد اين است كه : خداي تعالي اين نوع را خلق كرد ، و افراد آن را از نفس واحد و همسرش بسيار كرد .


و انزل لكم من الانعام ثمانية ازواج - كلمه انعام به معناي شتر و گاو و گوسفند و بز است ، و اگر آنها را هشت جفت خوانده ، به اين اعتبار مجموع نر و ماده آنهاست .


و نيز اگر از خلقت چارپايان در زمين تعبير كرده به اينكه ما آنها را نازل كرديم با اينكه آن حيوانها از آسان نازل نشده‏اند ، به اين اعتبار است كه خداي تعالي ظهور موجودات در زمين را بعد از آنكه نبودند انزال آن خوانده ، چون در آيه شريفه و ان من شي‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم به طور كلي موجودات را نازل شده ، و اندازه‏گيري شده از خزينه‏هايي مي‏داند كه از هر چيز بي‏اندازه‏اش در آنجاست .



ترجمة الميزان ج : 17ص :363


يخلقكم في بطون امهاتكم خلقا من بعد خلق في ظلمات ثلاث - اين جمله بيان كيفيت خلقت نامبردگان قبلي ، يعني انسان و انعام است .


و اينكه خطاب را تنها متوجه انسان كرده و مي‏فرمايد : شما را خلق مي‏كند به اعتبار اين است كه در بين اين پنج نوع جاندار ، تنها انسان داراي عقل است ، لذا جانب او را بر ديگران غلبه داده و خطاب را متوجه او كرده است و معناي خلق بعد از خلق ، پشت سر هم بودن آن است ، مانند نطفه را علقه كردن ، و علقه را مضغه كردن ، و همچنين .


و مراد از ظلمات ثلاث - به طوري كه گفته‏اند - ظلمت شكم ، رحم ، و ظلمت مشيمه ( تخمدان ) است ، و همين معنا را صاحب مجمع البيان از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از آن ، ظلمت صلب پدر ، و رحم مادر ، و مشيمه اوست ولي اين اشتباه است ، چون آيه شريفه كه مي‏فرمايد : في بطون امهاتكم صريح در اين است كهمراد ظلمت‏هاي سه‏گانه در شكم مادران است ، نه پشت پدران .


ذلكم الله ربكم - يعني آن حقيقتي كه در اين دو آيه به خلقت و تدبير وصف شده ، تنها او پروردگار شماست ، نه غير او ، چون پروردگار عبارت است از كسي كه مالك و مدبر امر ملك خود باشد .


و چون خدا خالق شما و خالق هر موجود ديگري غير از شما است ، و نيز پديد آورنده نظام جاري در شماست ، پس او مالك و مدبر امر شماست ، در نتيجه او رب شماست ، نه ديگري .


له الملك - يعني بر هر موجودي از مخلوقات دنيا و آخرت كه بنگري ، مليك علي الاطلاق آن ، خداست .


و اگر ظرف له را جلوتر آورد و نفرموده الملك له ، براي اين است كه افاده حصر كند ، يعني بفهماند ملك عالم تنها از اوست .


و اين جمله خبري است بعد از خبري ديگر براي جمله ذلكم الله ، همچنان كه جمله لا اله الا هو خبر سومي است براي ذلكم .


و انحصار الوهيت در خدا ، فرع آن است كه ربوبيت منحصر در او باشد ، چون اله بدين جهت عبادت مي‏شود كه رب است و مدبر الامور .


ناگزير عبادت مي‏شود تا امور را به نفع عابد به جريان اندازد ، ( اگر انگيزه در عبادت رجا باشد ) و بلايا و امور خطرناك را از عابد دور كند ، ( اگر انگيزه در عبادت خوف باشد ) ويا آنكه عبادت مي‏شود صرفا براي اينكه شكرش بجا آورده شود .



ترجمة الميزان ج : 17ص :364


فاني تصرفون - يعني پس باز چگونه از عبادت خدا به سوي عبادت غير خدا بر مي‏گرديد ، با اينكه او رب شماست كه شما را خلق كرده و امرتان را تدبير نموده ، و مليك و حكمران بر شماست .


ان تكفروا فان الله غني عنكم و لا يرضي لعباده الكفر ... اين آيه در صدد بيان اين معنا است كه دعوت به سوي توحيد و اخلاص دين براي خداي سبحان ، از اين جهت نيست كه خداي تعالي محتاج است به اينكه مشركين رو به سوي او آورند و از عبادت غير او منصرف شوند ، بلكه بدين جهت است كه خداي تعالي به سعادتمندي ايشان عنايت و لطف دارد و ايشان را به سوي سعادتشان دعوت مي‏كند ، همانطور كه به رزقشان عنايت دارد و نعمت‏هاي بي‏شمار به ايشان افاضه مي‏كند ، و همچنان كه به حفظشان نيز عنايت دارد ، و به همين جهت ايشان را ملهم كرده كه آفات را از خود دفع كنند .


پس در جمله ان تكفروا فان الله غني عنكم خطاب به عموم مكلفين است .


مي‏فرمايد : اگر به خدا كفر بورزيد و او را يگانه ندانيد ، او به ذات خود از شما بي‏نياز است .


از ايمان و طاعت شما بهره‏مند و از كفر و نافرمانيتان متضرر نمي‏شود ، چون به طور كلي نفع و ضرر و احتياج در عالم امكان پيدا مي‏شود ، و اما واجب ، غني بالذات است ، و در حق او نه انتفاع تصور دارد ، و نه متضرر شدن .


و جمله و لا يرضي لعباده الكفر دفع توهمي است كه ممكن است از جمله فان الله غني عنكم به ذهن كسي آيد ، و آن توهم اين است كه : وقتي خدا از ما بي‏نياز است ، نه از كفر ما متضرر مي‏شود و نه از ايمان ما بهره‏مند پس ديگر براي چه از ما مي‏خواهد كه ايمان آورده و شكرش به جاي آوريم ؟ جمله مورد بحث اين توهم را دفع مي‏كند كه هر چند خدا از شما بي‏نياز است ، ليكن عنايت الهيه‏اش اقتضا مي‏كند كه كفر را براي شما نپسندد ، چون شما بندگان او هستيد ( همچنان كه اقتضا مي‏كند كه هر يك از آفريده‏هايش را به كمالي كه براي آن كمال خلق شده برساند ) .


و مراد از كفري كه خدا بر بشر نمي‏پسندد كفران نعمت است كه عبارت است از ترك شكر ، چون جمله مقابل اين جمله كه مي‏فرمايد : و ان تشكروا يرضه لكم - و اگر شكر گزاريد شكر را برايتان مي‏پسندد قرينه بر اين معنا است .


و از همين جا روشن مي‏شود كه چرا فرمود : خدا براي بندگانش كفر را نمي‏پسندد و نفرمود براي شما براي اين است كه خواست به علت حكم ( راضي نبودن ) اشاره كرده باشد .



ترجمة الميزان ج : 17ص :365


و حاصل معناي آيه اين مي‏شود : شما بنده و مملوك خداي سبحانيد ، و غوطه‏ور در نعمتهاي او ، رابطه مملوكيت و مالكيت و عبوديت و مولويت با كفران عبد و ناديده گرفتن نعمتهاي مولايش سازگار نيست .


عبد نمي‏تواند ولايت مولاي خود را فراموش كند و براي خود اوليايي ديگر بگيرد .


او نمي‏تواند به مولاي خود كه غرق در نعمتهاي اوست عصيان ورزد ، آن وقت دشمن او را اطاعت كند ، با اينكه آن دشمن هم بنده خداست و مهر بندگي او به پيشاني‏اش خورده و مالك هيچ نفع و ضرري براي خودش نيست ، تا چه رسد براي غير .


و ان تشكروا يرضه لكم - ضمير در يرضه به شكر برمي‏گردد كه از كلمه تشكروا استفاده مي‏شود ، نظير آيه اعدلوا هو اقرب للتقوي كه ضمير هو در آن به عدالتي برمي‏گردد كه از كلمه اعدلوا استفاده مي‏شود .


و معنايش اين است كه : اگر به مقتضاي عبوديت و اخلاص دين براي خدا ، شكر خدا را بجا آورديد ، خداوند همين شكر را براي شما كه بندگان او هستيد مي‏پسندد .


و شكر خدا منطبق با ايمان به خداست ، هم چنان كه در مقابلش كفران خدا منطبق با كفر به وي است .


و از آنچه گذشت روشن گرديد كه كلمه عباد در جمله و لا يرضي لعباده الكفر عام است و شامل جميع بندگان خدا مي‏شود ، پس اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند كه : منظور از اين كلمه اشخاص خاصي است كه در آيه ان عبادي ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين سخن از آنان رفته و آنان عبارتند از مخلصين و يا - بنا بر تفسير زمخشري - معصومين ، صحيح نيست .


چون لازمه اين تفسير آن است كه بگوييم : خدا ايمان را براي مؤمنين و كفر را براي كفار پسنديده ، مگر معصومين كه از ايشان ايمان خواسته و از كفر حفظشان فرموده .


اين تفسيري است كه بسيار ناپسند و سياق جدا آن را رد مي‏كند، چون اگر معناي آيه اين باشد آن وقت آيه اشعار دارد به اينكه خدا كفر را براي كفار پسنديده در اين صورت برگشت كلام به مانند اين مي‏شود كه بگوييم : اگر كافر شويد خدا از شما بي‏نياز است ، و براي انبيائش مثلا كفر را نمي‏پسندد ، چون ايمان را براي آنان پسنديده و اما اگر شما شكر كنيد براي شما هم


ترجمة الميزان ج : 17ص :366


همين شكر را مي‏پسندد ، و اگر كفران كنيد همين كفران را برايتان مي‏پسندد .


و اين معنا به طوري كه ملاحظه مي‏فرماييد بسيار سخيف و بي‏پايه و ساقط است ، و مخصوصا از نظر وقوعش در سياق آياتي كه بشر را به سوي خدا و شكر او دعوت مي‏كند .


علاوه بر اين ، انبيا - مثلا - داخل در شكرگزارانند ، و خدا شكر و ايمان را برايشان پسنديده ، و كفر را برايشان نپسنديده ، پس ديگر چه معنايي دارد كه دوباره تنها انبيا را نام ببرد و بفرمايد : و لا يرضي لعباده الكفر با اينكه قبلا يعني در جمله و ان تشكروا يرضه لكم خشنودي خود را از انبيا در ضمن همه شكرگزاران اعلام كرده بود .


و لا تزر وازرة وزر اخري - يعني هيچ كس كه خود حامل وزر ، و بار گناه خويش است ، بار گناه ديگري را نمي‏كشد ، يعني به جرم گناهي كه ديگران كرده‏اند مؤاخذهنمي‏گردد ، يعني كسي به جرم گناهان مؤاخذه مي‏شود كه مرتكب آن شده باشد .


ثم الي ربكم مرجعكم فينبئكم بما كنتم تعملون انه عليم بذات الصدور - يعني اينهايي كه در باره شكر و كفران ذكر شد ، همه راجع به دنياي كساني بود كه شكر و يا كفر مي‏ورزيدند ، سپس شما را دوباره زنده مي‏كند و حقيقت اعمالتان را برايتان روشن ساخته و بر طبق آنچه كه در دلهايتان هست شما را محاسبه مي‏كند .


و در معاني اين چند جمله در سابق مكررا بحث و گفتگو كرديم .


گفتاري در معناي خشم و رضاي خدا


رضا يكي از معاني است كه صاحبان شعور و اراده با آن توصيف مي‏شوند ، و به عبارتي وصف صاحبان شعور و اراده است ، ( هيچ وقت نمي‏گوييم اين سنگ از من راضي است ) و در مقابل اين صفت ، صفت خشم و سخط قرار دارد .


و هر دو وصف وجودي هستند ( نه چون علم و جهل كه علم وجودي و جهل عدمي است ، و به معناي عدم علم است) .


مطلب ديگر اين كه : رضا و خشنودي همواره به اوصاف و افعال مربوط مي‏شود ، نه به ذوات ، ( مثلا مي‏گوييم من از اوصاف و افعال فلاني راضيم ، و نمي‏گوييم من از اين گل راضي هستم) .


در قرآن كريم مي‏فرمايد : و لو انهم رضوا ما آتاهم الله و رسوله و نيز فرموده : و رضوا بالحيوة الدنيا .



ترجمة الميزان ج : 17ص :367


و اگر گاهي مي‏بينيم كه به ذوات هم مربوط مي‏شود ، حتما عنايتي در كار هست و بالأخره برگشتش باز به همان معني مي‏شود ، مانند آيه و لن ترضي عنك اليهود و لا النصاري كه هر چند عدم رضايت يهود و نصاري را مربوط به شخص رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده ، ولي مي‏دانيم كه منظور رفتار رسول خداست ، و معنايش اين است كه : يهود و نصاري هرگز از رفتار تو راضي نمي‏شوند مگر آن كه چنين و چنان كني) .


و ديگر اينكه : بايد دانست كه رضا عبارت از اراده نيست ، هر چند كه هر عملي كه اراده متعلق بدان شود ، بعد از وقوعش رضايت هم دنبالش هست ، ولي رضايت عين اراده نيست ، براي اينكه اراده - به طوري كه ديگران هم گفته‏اند - همواره به امري مربوط مي‏شود كه هنوز واقع نشده ، و رضا همواره به چيزي تعلق مي‏گيرد كه واقع شده و يا وقوعش فرض شده .


و راضي بودن انسان از يك عمل ، عبارت از اين است كه آن عمل را با طبع خود سازگار ببيند ، و از آن متنفر نباشد ، و اين حالت حالتي است قائم به شخص راضي نه به عمل مرضي .


مطلب ديگر اينكه : رضا به خاطر اينكه بعد از وقوع چيزي بدان متعلق مي‏شود ، در نتيجهبا وقوع و حادث شدن آن عمل حادث مي‏گردد ، لذا ممكن نيست آن را صفتي از اوصاف قائم به ذات خدا بدانيم ، چون خداي تعالي منزه هست از اينكه محل حوادث قرار گيرد .


پس هر جا رضايت به خداي سبحان نسبت داده شده ، بايد بدانيم كه رضا صفت فعل او و قائم به فعل اوست ، و خلاصه صفتي است كه از فعل انتزاع مي‏شود مانند رحمت ، غضب ، اراده و كراهت .


و ما براي نمونه چند آيه از كلام مجيدش در اين جا ذكر مي‏كنيم : رضي الله عنهم و رضوا عنه و آيه و ان أعمل صالحا ترضيه و آيه و رضيت لكم الاسلام دينا .


پس رضايت خدا از امري از اموري، عبارت از اين است كه فعل خدا با آن امر سازگار باشد ، در نتيجه از آنجا كه فعل خدا به طور كلي دو قسم است ، يكي تشريعي و يكي تكويني ، قهرا رضاي او هم دو قسم مي‏شود ، رضاي تكويني و رضاي تشريعي .


پس هر امر تكويني يعني هر چيزي كه خدا اراده‏اش كرده و ايجادش نموده ، مرضي به رضاي تكويني خداست ، به اين معنا كه فعل او ( ايجادش ) ناشي از مشيتي سازگار با آن موجود بوده .



ترجمة الميزان ج : 17ص :368


و هر امر تشريعي يعني دستورات و تكاليف اعتقادي و عملي ، مانند ايمان آوردن و عمل صالح كردن ، مرضي خداست ، به رضاي تشريعي او .


به اين معنا كه آن اعتقاد و آن عمل با تشريع خدا سازگار است .


و اما عقايد و اعمالي كه در مقابل اين عقايد و اعمال قرار دارند ، يعني عقايد و اعمالي كه نه تنها امر بدان نفرموده ، بلكه از آن نهي نموده ، مورد رضاي او نمي‏تواند باشد ، چون با تشريع او سازگار نيست ، مانند كفر و فسوق همچنان كه خودش فرموده : ان تكفروا فان الله غني عنكم و لا يرضي لعباده الكفر و نيز فرموده : فان ترضوا عنهم فان الله لا يرضي عن القوم الفاسقين .


و اذا مس الانسان ضر دعا ربه منيبا اليه ... كلمه انابه به معناي برگشتن است .


و كلمه خوله ماضي است از باب تفعيل و از ماده خول ، تخويل - به طوري كه در مجمع البيان گفته - به معناي عطيه‏اي بزرگ به عنوان بخشش و كرامت است .


بعد از آنكه در آيه قبلي سخن از كفرانگران نعمت بود و در آن فرمود : خداي سبحان با اينكه بي‏نياز از مردم است ، مع ذلك اين عمل را براي آنان نمي‏پسندد ، اينك در اين آيه تنبه مي‏دهد به اينكه انسان طبعا كفران پيشه است ، با اينكه او بالفطره پروردگار خود را مي‏شناسد و در هنگام بيچارگي و اضطرار كه دستش از همه جا كوتاه مي‏شود ، بيدرنگ رو به سوي او مي‏كند و از او نجات مي‏طلبد همچنان كه خود او فرموده : و كان الانسان كفورا و نيز فرموده : ان الانسان لظلوم كفار .


بنا بر اين ، معناي آيه چنين مي‏شود كه : وقتي شدت و يا مرض يا قحطي و امثال آن به انسان مي‏رسد ، پروردگار خود را در حالي كه اعتراف به ربوبيتش دارد مي‏خواند ، و به سوي او برمي‏گردد ، و از ماسواي او اعراض مي‏كند ، از او مي‏خواهد كه گرفتاري‏اش را برطرف سازد .



ترجمة الميزان ج : 17ص :369


و معناي ثم اذا خوله نعمة منه نسي ما كان يدعوا اليه من قبل اين است كه : چون خداي سبحان گرفتاريش را برطرف كرد و نعمتي از ناحيه خود به اوداد ، سرگرم و مستغرق در آن نعمت شده ، دوباره آن گرفتاري‏اش را از ياد مي‏برد ، گرفتاريي كه خدا را به سوي آن مي‏خواند ، يعني مي‏خواند تا آن را برطرف كند .


و بنا بر اين كلمه ما در جمله ما كان يدعوا اليه موصوله است ، و منظور از آن همان گرفتاري‏هاي قبل از نجات است .


و ضمير در اليه به همان ما برمي‏گردد .


ولي بعضي گفته‏اند : ما مصدريه است و ضمير در اليه به خداي سبحان برمي‏گردد ، و معنايش اين است كه : دعا كردن به سوي پروردگارش را از ياد مي‏برد ، دعايي كه قبل از رفع گرفتاري مي‏كرد بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه ماموصوله است و مراد از آن خداي سبحان است .


اين كلام از ساير وجوه بعيدتر است .


و جعل لله اندادا ليضل عن سبيله - كلمه اندادا به معناي امثال است ، و مراد از آن - به طوري كه گفته شده - بت‏ها و رب النوع‏هاي آنهاست .


و لام در جمله ليضل عن سبيله لام عاقبت است ، و معنايش اين است كه : براي خدا امثالي گرفته كه آنها را به پندار خود شريك در ربوبيت و الوهيت مي‏دانند تا آنجا كه همين پندار باعث آن مي‏شود كه مردم از راه خدا گمراه گردند ، چون مردم داراي اين طبيعتند كه به يكديگر نگاه مي‏كنند ، هر چه آن يكي كرد اين هم كوركورانه تقليد مي‏كند و همان طور كه با زبان دعوت مي‏شوند با عمل هم دعوت مي‏شوند .


و بعيد نيست كه مراد از انداد مطلق اسبابي باشد كه بشر بر آنها اعتماد نموده ، و آرامش دروني پيدا مي‏كند و در نتيجه از خدا غافل مي‏ماند .


و يكي از آن اسباب ، بت‏هاي بت‏پرستان است ، چون آيه شريفه همه انسانها را به اين وصف معرفي مي‏كند ، و همه انسانها بت‏پرست نيستند ، اگر چه مورد آيه كفارند ، اما مورد مخصص نمي‏شود و باعث نمي‏گردد كه بگوييم منظور از آيه هم همين مورد خاص است .


قل تمتع بكفرك قليلا انك من اصحاب النار - يعني اي انسان غافل از خدا ! با همين بي‏خبريت از خدا ، سرگرم باش ، سرگرمي اندك و ناپايداري ، چون تو از اهل آتشي ، بازگشتت به سوي آتش است .


و اين امر ( سرگرم باش ) امر و دستوري است تهديدي و در


ترجمة الميزان ج : 17ص :370


معناي خبر دادن است .


يعني تو سرانجام به سوي آتش مي‏روي ، و اين سرگرمي در چند روزي اندك ، آتش را از تو دفع نمي‏كند .


امن هو قانت اناء الليل ساجدا و قائما يحذر الاخرة و يرجوا رحمة ربه ... اين آيه بي‏مناسبت و بدون اتصال با آيه قبلي نيست كه مي‏فرمود : و لا تزر وازرة وزر اخري ، چون فحواي آيه قبل اين است كه : كافر و شاكر برابر نيستند ، و با هم متشبه و مختلط نمي‏گردند ، و در آيه مورد بحث آن را توضيح داده مي‏فرمايد : قانت و عابدي كه از عذاب خدا مي‏ترسد ، و به رحمت پروردگارش اميدوار است ، با كسي كه چنين نيست يكسان نمي‏باشد .


پس جمله امن هو قانت اناء الليل ساجدا و قائما يحذر الاخرة و يرجو رحمة ربه يكي از دو طرف ترديد است و طرف ديگرش حذف شده ، و تقدير كلام چنين است : أ هذا الذي ذكرنا خير ام من هو قانت ... .


و كلمه قنوت - به طوري كه راغب گفته - به معناي ملازم بودن با عبادت است ، البته عبادت با خضوع .


و كلمه آناء جمع أني است كه به معناي وقت است ، و معناي يحذر الاخرة ، يحذر عذاب الاخرة است ، همچنان كه خداي تعالي فرموده : ان عذاب ربك كان محذورا و اين جمله با جمله يرجوا رحمة ربه مجموعا خوف از عذاب و رجاء رحمت را مي‏رسانند .


و اگر عذاب را مقيد به آخرت كرد ، ولي رحمت را مقيد به آن نكرد ، بدين جهت است كه رحمت آخرت اي بسا دنيا را هم فرا مي‏گيرد .


و معناي آيه اين است كه : آيا اين كافر كه گفتيم از اصحاب آتش است ، بهتر است يا كسي كه همواره ملازم با اطاعت و خضوع براي پروردگارش است و در اوقاتي از شب هنگامي كه فرا مي‏رسد به نماز مي‏ايستد و در حالي كه يا در سجده است و يا ايستاده ، و از عذاب آخرت مي‏ترسد و در عين حال اميدوار به رحمت پروردگارش است ؟ يعني اين دو با هم يكسان نيستند .


قل هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون - در اين آيه شريفه علم داشتن و نداشتن هر دو مطلق آمده ، و نفرموده ، علم به چه چيز ، و ليكن مراد از آن بر حسب مورد آيه ، علم به خداست ، چون علم به خداست كه آدمي را به كمال مي‏رساند و نافع به حقيقت معناي كلمه است ، و نيز نداشتنش ضرر مي‏رساند ، و اما علوم ديگر مانند مال هستند ، كه تنها


ترجمة الميزان ج : 17ص :371


در زندگي دنيا بدرد مي‏خورد و با فناي دنيا فاني مي‏گردد .


انما يتذكر اولوا الالباب - يعني از اين تذكر تنها كساني متذكر مي‏شوند كه صاحبان عقلند ، و اين جمله در مقام تعليل مساوي نبودن دو طايفه است ، مي‏فرمايد : اينكه گفتيم مساوي نيستند ، علتش آن است كه اولي به حقايق امور متذكر مي‏شود و دومي نمي‏شود ، پس برابر نيستند ، بلكه آنها كه علم دارند بر ديگران رجحان دارند .


قل يا عباد الذين امنوا اتقوا ربكم للذين احسنوا في هذه الدنيا حسنة ... جار و مجرور في هذه الدنيا متعلق است به جمله احسنوا در نتيجه مراد از آن وعده‏اي است به كساني كه نيكوكارند ، يعني همواره ملازم اعمال نيكند .


مي‏فرمايد : اين گونه اشخاص حسنه و پاداشي دارند كه نمي‏توان وصف آن را بيان كرد .


و در اين آيه حسنه را مطلق آورده و معين نكرده كه مراد از آن پاداشهاي دنيوي و يا اخروي است ، و ظاهر اين اطلاق آن است كه مراد از آن اعم از حسنه آخرت و حسنه دنيا است كه نصيب مؤمنين نيكوكار مي‏شود ، از قبيل طيب نفس ، سلامت روح ، و محفوظ بودن جانها از آنچه دلهاي كفار بدان مبتلا است ، مانند تشويش خاطر ، پريشاني قلب ، تنگي سينه ، خضوع ، در برابر اسباب ظاهري ، و نداشتن كسي كه در همه گرفتاري‏هاي روزگار به او پناهنده شود و از او ياري بگيرد ، و در هنگام پيش آمدن حوادث ناگوار به او تكيه داشته باشد .


و همچنين براي مؤمنين نيكوكار در آخرت سعادت جاودان و نعيم مقيم است و بعضي از مفسرين گفته‏اند : جمله في هذه الدنيا متعلق به حسنه است .


ولي اينطور نيست .


و ارض الله واسعة - اين جمله تحريك و تشويق ايشان است به مهاجرت كردن از مكه ، به خاطر اين كه توقف در مكه براي مؤمنين به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دشوار بود ، و مشركين هر روز بيشتر از روز قبلسخت‏گيري مي‏كردند و ايشان را دچار فتنه و گرفتاري مي‏نمودند البته آيه شريفه از نظر لفظ عام است و اختصاص به مهاجرت از مكه ندارد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از ارض الله بهشت است مي‏فرمايد : بهشت وسيع است ، و در آن مزاحمتي نيست ، پس در صدد به دست آوردن آن به وسيله اطاعت و عبادت باشد و ليكن اين معنا از لفظ آيه بعيد است .


انما يوفي الصابرون اجرهم بغير حساب - توفيه اجر به معناي آن است كه آن را به طور تام و كامل بدهند .


و از سياق برمي‏آيد انحصاري كه كلمه انما مفيد آن است،


ترجمة الميزان ج : 17ص :372


متوجه جمله بغير حساب باشد .


بنا بر اين جار و مجرور بغير حساب متعلق مي‏شود به كلمه يوفي و صفتي است براي مصدري كه يوفي بر آن دلالت دارد .


و معنايش اين است كه : صابران اجرشان داده نمي‏شود ، مگر اعطايي بي‏حساب .


پس صابران بر خلاف ساير مردم به حساب اعمالشان رسيدگي نمي‏شود و اصلا نامه اعمالشان بازنمي‏گردد ، و اجرشان همسنگ اعمالشان نيست .


در آيه شريفه صابران هم مطلق ذكر شده و مقيد به صبر در اطاعت و يا صبر در ترك معصيت و يا صبر بر مصيبت نشده هر چند كه صبر در برابر مصائب دنيا ، بخصوص صبر در مقابل اذيت‏هاي اهل كفر و فسوق كه به مؤمنين مخلص و با تقوا مي‏رسد با مورد آيه منطبق است ( و ليكن همانطور كه در ساير موارد گفته‏ايم مورد مخصص نيست ) .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : بغير حساب حال از اجرهم است يعني اجر بي‏حساب و بسيار ولي وجه سابق قريب‏تر است به ذهن .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه : ابن مردويه از يزيد رقاشي روايت كرده كه گفت : مردي به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عرضه داشت : ما اموال خود را به اين و آن مي‏دهيم تا در غياب ذكر خير ما گويند ، آيا در اين گونه انفاقها اجري هم داريم يا نه ؟ رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : خداي تعالي هيچ عمل نيكي را نمي‏پذيرد ، مگر از كسي كه آن را خالص براي خدا انجام داده باشد ، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود : الا لله الدين الخالص .


و نيز در همان كتاب آمده كه ابن جرير از طريق جويبر ، از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير جمله و الذين اتخذوا من دونه اولياء ... گفته : اين آيه در باره سه قبيله بني عامر ، بني كنانه ، و بني سلمه ، نازل شد كه هر سه بت مي‏پرستيدند و مي‏گفتند ملائكه دختران خدايند .


و نيز مي‏گفتند : ما نعبدهم الا ليقربونا الي الله زلفي .


مؤلف : آيه شريفه مطلق است ، و شامل عموم وثني مذهبان مي‏شود ، و جمله ما نعبدهم الا ليقربونا الي الله زلفي منطق همگي آنان است ، و همچنين اعتقاد به فرزند داشتن خدا ، و در آيه هم تصريحي نشده به اينكه ملائكه را دختران خدا مي‏پنداشتند .


پس حق مطلب آن است كه اين روايت از باب تطبيق است .



ترجمة الميزان ج : 17ص :373


و در كافي و علل الشرايع هر يك به سند خود از زراره از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت آورده‏اند كه در ذيل جمله اناء الليل ساجدا و قائما فرمود : منظور نماز شب است، .


و در كافي به سند خود از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در ذيل اين آيه از كلام خداي عز و جل كه مي‏فرمايد : هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون انما يتذكر اولوا الالباب فرموده : ما هستيم كه داراي علميم و دشمنان مايند كه بي‏علمند و شيعيان ما صاحبان خردند .


مؤلف : اين مضمون به طرق بسياري از امام باقر و صادق (عليهماالسلام‏) روايت شده ، و از باب تطبيق كلي بر مورد است ، نه از باب تفسير .


و در الدر المنثور است كه : ابن سعد در طبقات خود و ابن مردويه ، از ابن عباس روايت كرده‏اند كه در ذيل جمله امن هو قانت اناء الليل ساجدا و قائما گفته است : اين آيه در حق عمار بن ياسر نازل شد .


مؤلف : نظير اين مضمون از جويبر از عكرمه نيز نقل شده .


و از جويبر از ابن عباس نيز آمده كه گفت : اين آيه در باره ابن مسعود ، عمار ، و سالم مولاي ابي حذيفه نازل شده ، و از ابي نعيم و ابن عساكر از ابن عمر روايت شده كه گفت : عثمان بوده و روايات ديگري آن را در باره اشخاص ديگري دانسته‏اند .


و همه اين روايات از باب تطبيق عموم آيه به مورد آن است ، نه اينكه آيه در خصوص موردي نازل شده باشد تا شان نزول اصطلاحي باشد ، چون اين سوره يك مرتبه و دفعتا نازل شده است، (ديگر معنا ندارد كه در باره همه نامبردگان نازل شده باشد) .


و در مجمع البيان آمده كه عياشي به سند خود از عبد الله بن سنان از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : روزي كه نامه‏هاي اعمال باز مي‏شود و ميزان اعمال نصب مي‏گردد ، براي اهل بلاء نه ميزاني نصب مي‏شود ، و نه نامه عملي بازمي‏گردد ، آن وقت اين آيه را تلاوت فرمود : انما يوفي الصابرون اجرهم بغير حساب .


مؤلف : در الدر المنثور هم از ابن مردويه ، از انس بن مالك ، از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايتي نقل كرده كه در آن اين مضمون آمده .



ترجمة الميزان ج : 17ص :374


قُلْ إِني أُمِرْت أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ مخْلِصاً لَّهُ الدِّينَ‏(11) وَ أُمِرْت لأَنْ أَكُونَ أَوَّلَ الْمُسلِمِينَ‏(12) قُلْ إِني أَخَاف إِنْ عَصيْت رَبي عَذَاب يَوْمٍ عَظِيمٍ‏(13) قُلِ اللَّهَ أَعْبُدُ مخْلِصاً لَّهُ دِيني‏(14) فَاعْبُدُوا مَا شِئْتُم مِّن دُونِهِقُلْ إِنَّ الخَْسِرِينَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِأَلا ذَلِك هُوَ الخُْسرَانُ الْمُبِينُ‏(15) لهَُم مِّن فَوْقِهِمْ ظلَلٌ مِّنَ النَّارِ وَ مِن تحْتهِمْ ظلَلٌذَلِك يخَوِّف اللَّهُ بِهِ عِبَادَهُيَعِبَادِ فَاتَّقُونِ‏(16) وَ الَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطغُوت أَن يَعْبُدُوهَا وَ أَنَابُوا إِلي اللَّهِ لهَُمُ الْبُشرَيفَبَشرْ عِبَادِ(17) الَّذِينَ يَستَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسنَهُأُولَئك الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُوَ أُولَئك هُمْ أُولُوا الأَلْبَبِ‏(18) أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَيْهِ كلِمَةُ الْعَذَابِ أَ فَأَنت تُنقِذُ مَن في النَّارِ(19) لَكِنِ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبهُمْ لهَُمْ غُرَفٌ مِّن فَوْقِهَا غُرَفٌ مَّبْنِيَّةٌ تجْرِي مِن تحْتهَا الأَنهَرُوَعْدَ اللَّهِلا يخْلِف اللَّهُ الْمِيعَادَ(20)


ترجمه آيات


بگو من مامور شده‏ام كه خدا را بپرستم و دين را خالص براي او بدانم ( 11) .


و نيز مامورم كه اولين مسلمان باشم ( 12) .


بگو من مي‏ترسم در صورت نافرماني‏ام از امر خدا دچار عذاب روزي عظيم گردم ( 13) .


بگو من تنها خدا را مي‏پرستم و دين خود را براي او خالص مي‏سازم ( 14) .



ترجمة الميزان ج : 17ص :375


شما هر چه مي‏خواهيد به جاي خدا بپرستيد بگو براستي زيانكاران واقعي آنهايند كه نفس خود و خويشان خود را در روز قيامت باخته باشند ، آگاه باشيد كه براستي خسران مبين همين است ( 15 ) .


كه از بالاي سر طبقاتي از آتش و در زير پا طبقاتي از آتش دارند اين است كه خداوند بندگان خود را با آن مي‏ترساند كه اي بندگان من از قهر من بپرهيزيد ( 16) .


و كساني كه اجتناب دارند از طاغوت از اينكه او را بپرستند و به سوي خدا بازمي‏گردند ايشان ( نزد خدا ) بشارت دارند .


پس بندگان مرا بشارت ده ( 17) .


همانهايي را كه به هر سخني گوش مي‏دهند پس بهترين آن را پيروي مي‏كنند ، آنان هستند كه خدا هدايتشان كرده و آنان هستند صاحبان خرد ( 18 ) .


آيا كسي كه عذاب برايش حتمي شده آيا تو مي‏خواهي كسي را كه داخل آتش است نجات دهي ؟ ( 19) .


ليكن كساني كه از پروردگارشان مي‏ترسند غرفه‏هايي دارند كه مافوق آن نيز غرفه‏هايي است بنا شده كه از دامنه و چشم اندازش نهرها جاري است اين وعده خداست و خدا خلف وعده نمي‏كند ( 20) .


بيان آيات


در اين آيات به نوعي به آغاز كلام برگشت شده ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را دستور مي‏دهد به مردم ابلاغ كند كه اگر ايشان را به توحيد و اخلاص دين براي خدا مي‏خواند ، بدان جهت است كه او مامور از طرف خداست، و نيز مامور شده است كه خود او هم مانند سايرين به اين دعوت پاسخ مثبت دهد ، چيزي كه هست اين فرق را با سايرين دارد كه او بايد اولين كس باشد به اسلام آوردن و تسليم در برابر آنچه به سويش دعوت مي‏كند ، و خلاصه به چيزي دعوت كند كه خودش قبل از دعوت ديگران به آن ايمان داشته باشد حال چه اينكه مردم دعوتش را بپذيرند و يا آن را رد كنند .


پس ديگر مردم چشم اين طمع را نبايد داشته باشند كه آن جناب بر خلاف دعوتش عمل كند و سيره‏اش مخالف دعوتش باشد ، براي اينكه آن جناب دعوت پروردگار خود را قبلا پذيرفته و اجابت كرده ، و او در دين خود استوار و ثابت قدم و از عصيان خداي تعالي ترسان است ، با چنين حالي مردم را دعوت مي‏كند ، كفار را انذار و مؤمنين را بشارت مي‏دهد .


آنان را به عذابي كه خدا برايشان آماده كرده ، و اينان را به نعيمي كه خدا برايشان تهيه كرده


ترجمة الميزان ج : 17ص :376


قل اني امرت ان اعبد الله مخلصا له الدين ... اول المسلمين اين آيه به نحوي به اول سوره برگشت كرده ، كه مي‏فرمود : انا انزلنا اليك الكتاب بالحق فاعبد الله مخلصا له الدين و منظور از آن اين است كه كفار را به كلي از اينكه آن جناب انعطافي بخرج دهد مايوسكند تا ديگر طمعي به او نكنند و سخني از ترك دعوت و سازگاري با شرك ورزيدن او به ميان نياورند ، و اين معنا در اول سوره ص و نيز در آياتي ديگر خاطرنشان شده است .


پس گويا در آيه مورد بحث مي‏خواهد بفرمايد : به ايشان بگو آنچه من بر شما تلاوت كردم كه بايد خدا را بپرستم و دين خدا را خالص كنم ، هر چند خطاب در آن متوجه من است ، و ليكن بايد متوجه باشيد كه اين صرف دعوت نيست كه من فقط شنونده‏اي باشم و مامور باشم كه خطاب خدا را به شما برسانم ، و خودم هيچ وظيفه‏اي ديگر نداشته باشم ، بلكه من نيز مانند يك يك شما مامورم او را عبادت نموده ، دين را براي او خالص سازم .


باز تكليف من به همينجا خاتمه نمي‏يابد ، بلكه مامورم كه قبل از همه شما در برابر آنچه بر من نازل شده تسليم باشم ، و به همين جهت قبل از همه شما من تسليم شده‏ام ، و اينك بعد از تسليم شدن خودم به شما ابلاغ مي‏كنم .


آري من از پروردگارم مي‏ترسم و او را به اخلاص مي‏پرستم ، و به او ايمان آورده‏ام ، چه اينكه شما ايمان بياوريد و يا نياوريد .


پس ديگر طمعي به من نداشته باشيد .


پس اينكه فرمود : قل اني امرت ان اعبد الله مخلصا له الدين اشاره است به اينكه آن جناب در اطاعت دستور خدا به اخلاص در دين و داشتن دين خالص مانند ساير مردم است .


و جمله و امرت لان اكون اول المسلمين اشاره است به اينكه در امري كه متوجه من شده زيادتي است بر امري كه متوجه همه شده است ، و آن زيادتي عبارت از اين است كه خطاب ، قبل از شما متوجه من شده ، و غرض از توجه آن به من قبل از شما اين است كه من اولين كسي باشم كه تسليم اين امر شده‏ام و به آن ايمان آورده‏ام .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : لام در جمله لان اكون لام تعليل است ، و چنين معنا مي‏دهد : من به اين علت مامور شده‏ام كه اولين مسلم هستم ، بعضي ديگر گفته‏اند : لام زايد است ، همچنان كه مي‏بينيم در آيه قل اني امرت ان اكون اول من اسلم حرف لام نيامده .



ترجمة الميزان ج : 17ص :377


ولي برگشت هر دو وجه به يك معنا است ، براي اينكه اولين مسلمان بودن آن جناب ، عنواني به اسلام او مي‏دهد ، و همين عنوان هم مي‏تواند غايت امر به اسلام آوردن باشد ، و هم مي‏تواند متعلق امر باشد ، و به آن امر بفرمايد ، مثل اينكه هم صحيح است بگوييم او را بزن براي اينكه ادب بشود و هم صحيح است بگوييم او را با زدن ادب كن .


(كه در اين مثال تاديب كه عنوان فعل است ، در اولي غايت و علت واقع شده ، و در دومي خود آن متعلق امر واقع شده است ) .


در كشاف مي‏گويد در معناي اين آيه شريفه چند وجه است : يكي اينكه من اولين كسي باشم كه در عصر خودم و از بين قومم اسلام آورده باشم چون آن جناب اولين كسي بود كه با دين پدران خود مخالفت كرده ، و نيز اولين كسي بوده كه بت‏ها را رها كرده و نابود نموده است .


دوم اينكه من اولين كسي از بين دعوت شدگان باشم كه اسلام آورده .


سوم اينكه من اولين كسي باشم كه خودش را به همان چيزي كه ديگران را دعوت كرده ، دعوت كرده باشد ، تا هم در قولم و هم در فعلم مقتداي قومم باشم، و چون پادشاهان نباشم كه مردم را به چيزي دعوت مي‏كنند كه خود عمل نمي‏كنند .


و اين كه رفتارم ، به گونه‏اي باشد كه با اوليت در اسلام سازگار باشد تا مردم را به سبب عمل كه همان اوليت است رهنمون شود .


و ليكن خواننده عزيز متوجه است كه از وجوه مزبور آنكه با سياق آيات سازگارتر است همان وجه سوم است ، و آن همان وجهي است كه ما قبلا گفتيم و البته ساير وجوه هم از لوازم آن وجه است .


قل اني اخاف ان عصيت ربي عذاب يوم عظيم مراد از نافرماني رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نسبت به پروردگارش ، به شهادت سياق اين است كه : با امر او به اين كه دين را براي خداي اخلاص نمايد مخالفت ورزد .


و مراد از يوم عظيم روز قيامت است .


و اين آيه در حقيقت به منزله زمينه‏چيني براي آيه بعدي است .


قل الله اعبد مخلصا له ديني فاعبدوا ما شئتم من دونه اين آيه تصريح دارد به اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) امر پروردگار خود


ترجمة الميزان ج : 17ص :378


را اطاعت و امتثال كرده ، بر خلاف آيه قبلي كه همين معنا را به طور كنايه مي‏رساند .


در اين آيه بكلي كفار را مايوس كرده ، و براي هميشه از اينكه آن جناب در برابر خواسته‏هايشان(كه همان مخالفت با اوامر الهي است ) روي خوش نشان دهد ، نوميدشان ساخته است .


و اگر كلمه الله را كه از نظر تركيب‏بندي كلام ، مفعول كلمه اعبد است ، و بايد بعد از آن آمده باشد ، جلوتر آورده ، براي اين است كه انحصار را افاده كند ، و بفهماند كه من تنها خدا را مي‏پرستم .


و جمله مخلصا له ديني معناي حصر را تاكيد مي‏كند .


و جمله فاعبدوا ما شئتم من دونه امري است تهديدي كه مي‏فهماند به غير خدا هر چه را بپرستيد سودي به حالتان نخواهد داشت و بالأخره عذاب و وبال اعراضتان از پرستش خدا با اخلاص ، گريبانتان را خواهد گرفت .


و اين معنا كه از مفهوم جمله مزبور استفاده مي‏شود ، صريح در ذيل آيه است كه مي‏فرمايد : قل ان الخاسرين ... .


قل ان الخاسرين الذين خسروا أنفسهم و اهليهم يوم القيمة ... كلمه خسر و خسران هر دو به معناي از دست دادن سرمايه است ، يا همه‏اش و يا بعضي از آن .


البته كلمه خسران رساتر از كلمه خسر است ، و خسران نفس به معناي آن است كه آدمي نفس خود را در معرض هلاكت و بدبختي قرار دهد ، به طوري كه استعداد كمالش از بين برود و سعادت به كلي از او فوت شود .


خسارت اهل هم به همين معنا است .


در اين آيه شريفه تعريضي است به مشركين ، كه در جمله فاعبدوا ما شئتم مورد خطاب واقع شده‏اند ، گويا فرموده ، شما هر چه را بپرستيد بالأخره سرمايه نفس را از دست داده‏ايد ، به خاطر اينكه آن را با به كفر كشاندن به هلاكت رسانديد ، و همچنين اهل و خويشاوندان خود را هلاك كرديد ، چون شما آنان را وادار به كفر و شرك كرديد ، و اين كفر و شرك همان خسران حقيقي است .


ألا ذلك هو الخسران المبين - آگاه باشيد كه خسران حقيقي هم همين است ، براي اينكه خسرانهاي مربوط به امور دنيا هر چه باشد چه مال و چه جاه ، ناپايدار است ، به خلاف خسران روز قيامت كه پاياني ندارد ، دائم و جاودان است ، چون نه زايل مي‏شود و نه منقطع .


علاوه بر اين ، مال و يا جاه وقتي با خسران از دست رفت ، جبرانش ممكن است ، چه بسا مي‏شود كه مثل آن و يا بهتر از آن جايگزين آن گردد ، به خلاف خسران نفس ، كه ديگر جبران نمي‏پذيرد .


البته اين در صورتي است كه مراد از اهل خويشاوندان و نزديكان دنيايي انسان


ترجمة الميزان ج : 17ص :379


باشد .


چون بعضي گفته‏اند : مراد از آن همسران و خدمتكاراني است كه خدا براي انسان مؤمن و متقي در بهشت آماده كرده و اين معنا بهتر و با مقام آيه مناسب‏تر است ، چونخويشاوندي و هر رابطه اجتماعي دنيا در روز قيامت از هم گسيخته مي‏شود ، همچنان كه خداي تعالي خبر داده كه فلا انساب بينهم يؤمئذ و نيز فرموده : يوم لا تملك نفس لنفس شيئا و آياتي ديگر غير از اينها .


و نيز مؤيد معناي دوم اين آيه است كه مي‏فرمايد : فاما من اوتي كتابه بيمينه فسوف يحاسب حسابا يسيرا و ينقلب الي اهله مسرورا .


لهم من فوقهم ظلل من النار و من تحتهم ظلل ... كلمه ظلل جمع ظله است و - به طوري كه گفته‏اند - به معناي ساتري است در بالاي سر .


و مراد از اينكه ساتري از آتش در بالاي سر و ساتري ديگر در زير پا دارند ، اين است كه آتش از همه جهات به ايشان احاطه دارد .


و بقيه الفاظ آيه روشن است .


و الذين اجتنبوا الطاغوت ان يعبدوها و أنابوا الي الله لهم البشري راغب گفته : كلمه طاغوت عبارت است از هر متجاوز و از هر معبودي به غير خداي تعالي .


و اين كلمه هم در يك نفر استعمال مي‏شود ، و هم در جمع و ظاهرا مراد از آن در آيه شريفه بت‏ها و هر معبود طاغي ديگري است كه به جاي خدا پرستيده شود .


در آيه شريفه به صرف اجتناب از پرستش طاغوت اكتفا نشده ، بلكه بر آن و أنابوا الي الله اضافه كرده است و اين اشاره بدان است كه صرف نفي خدايان ديگر هيچ فايده‏اي ندارد ، آنچه فايده مي‏دهد اين است كه انسان بين نفي آن آلهه و اثبات اله واحد ، جمع كند .


هم خدا را بپرستد و هم غير او را نپرستد .


اين است عبادت با اخلاص دين .


لهم البشري - اين جمله ، جمله‏اي است انشايي ، كه در عين حال خبر واقع شده براي الذين اجتنبوا ... .


فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه ... مقتضاي ظاهر عبارت اين بود كه بفرمايد : لهم البشري فبشرهم و حاجت نبود كه


ترجمة الميزان ج : 17ص :380


كلمه عباد آورده شود ، و ليكن به منظور از آوردن آن اين بوده كه با اضافه شدن به ضمير متكلم آورده شود ، تا احترامي از آنان به عمل آمده باشد ، و هم دنبالش با جمله الذين يستمعون القول ... توصيف شوند .


و مراد از قول به شهادت اينكه دنبالش مساله اتباع آمده ، آن قولي است كه ارتباط و مساسي با عمل داشته باشد ، پس بهترين قول آن قولي است كه آدمي را بهتر به حق برساند ، و براي انسان خيرخواهانه‏تر باشد .


و انسان فطرتا اين طور است كه حسن و جمال را دوست مي‏دارد و به سويش مجذوب مي‏شود ، و معلوم است كه هر چه آن حسن بيشتر باشد اين جذبه شديدتر است .


و اگر زشت و زيبا ، هر دو را ببيند ، بهسوي زيبا متمايل مي‏شود ، و اگر زيبا و زيباتر را ببيند به سوي زيباتر مي‏گرايد .


و اما اگر به سوي زيباتر نرود ، و باز به همان زيبا سرگرم شود معلوم مي‏شود كه سرگرمي‏اش به زيبا به خاطر زيبايي آن نبوده ، چون اگر براي زيبايي آن بود با بيشتر شدن زيبايي ، بايد بيشتر مجذوب شود ، و زيبا را رها كرده به طرف زيباتر متمايل شود .


پس اينكه آيه شريفه بندگان خدا را توصيف فرموده به اينكه پيرو بهترين قولند معنايش اين است كه مطبوع و مفطور بر طلب حقند و به فطرت خود رشد و رسيدن به واقع را طالبند .


پس هر جا امرشان دائر شود بين حق و باطل ، بين رشد و گمراهي ، البته حق و رشد را متابعت مي‏كنند و باطل و گمراهي را رها مي‏نمايند .


و هر جا امرشان داير شود بين حق و احق - حق‏تر - و رشد و رشد بيشتر ، البته حق‏تر و رشد بيشتر را انتخاب مي‏كنند .


پس حق و رشد ، مطلوب بندگان خداست ، و به همين جهت هر چه بشنوند به آن گوش مي‏دهند و اين طور نيست كه متابعت هواي نفس كنند و هر سخني را به صرف شنيدن بدون تفكر و تدبر رد كنند .


پس جمله الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه مفادش اين است كه : بندگان خدا طالب حق و رشدند ، به هر سخني كه گوش دهند بدين اميد گوش مي‏دهند كه در آن حقي بيابند و مي‏ترسند كه در اثر گوش ندادن به آن ، حق از ايشان فوت شود .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از گوش دادن به حرف و پيروي كردن از بهترين آن گوش دادن به قرآن و غير قرآن ، و پيروي كردن از قرآن است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد استماع اوامر خداي تعالي و پيروي كردن بهترين آنها


ترجمة الميزان ج : 17ص :381


است ، مثلا در مساله قصاص ، خدا هم اجازه قصاص به ايشان داده ، و هم عفو ، و ايشان عفو را پيروي مي‏كنند .


و نيز هم اجازه داده صدقه را آشكارا دهند و هم پنهاني ، و ايشان پنهاني صدقه مي‏دهند .


ولي اين دو قولي كه از مفسرين نقل كرديم بدون دليل عموم آيه را تخصيص مي‏زند .


اولئك الذين هديهم الله - اين جمله اشاره است به اينكه صفت پيروي از بهترين قول ، خود هدايتي است الهي ، و اين هدايت - كه گفتيم عبارت است از طلب حق و آمادگي تام براي پيروي از آن هر جا كه يافت شود - هدايتي است اجمالي كه تمامي هدايت‏هاي تفصيلي و رسيدن به هر يك از معارف الهي بدان منتهي مي‏شود .


و اولئك هم اولوا الالباب - يعني اينهايند تنها كساني كه صاحب عقلند .


و از اين جمله استفاده مي‏شود كه عقل عبارت است از نيرويي كه با آن به سوي حق راه يافته مي‏شود ، و نشان داشتن عقل پيروي از حق است .


و در تفسير آيه و من يرغب عن ملة ابراهيم الا من سفه نفسه كه از آن استفاده مي‏شود كه سفيه آن كسي است كه دين خدا را پيروي نكند ، در نتيجه عاقل آن كسي است كه دين خدا را پيروي كند .


أ فمن حق عليه كلمة العذاب أ فانت تنقذ من في النار كلمه عذاب براي هر كس كه كفر بورزد آن روز ثابت شد كه آدم به سوي زمين هبوط مي‏كرد ، در آن روز به او گفتند : و الذين كفروا و كذبوا بايتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون و در اين معنا آيات ديگري نيز هست .


مقتضاي سياق اين است كه در آيه چيزي در تقدير گرفته شده باشد ، چيزي كه جمله أ فانت تنقذ من في النار بر آن دلالت كند ، و تقدير كلام اين است كه : أ فمن حق عليه كلمة العذاب ينجو منه - آيا كسي كه كلمه عذاب بر او ثابت شده ، از عذاب نجات مي‏يابد ؟ .


و اين تقدير بهتر از آن است كه بگوييم تقديرش ا فمن حق عليه كلمة العذاب خير أم من وجبت عليه الجنة - آيا كسي كه كلمه عذاب بر او ثابت شده بهتر است ، يا كسي كه بهشت بر او واجب گشته مي‏باشد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : معني جمله اين است كه آيا كسي كه وعيد خداي


ترجمة الميزان ج : 17ص :382


تعالي به عقاب بر او واجب گشته ، آيا تو مي‏تواني او را از آتش خلاص كني و با آوردن من في النار اكتفا كرده ، از اينكه ضمير تنقذه را بياورد .


و براي اينكه بيشتر شنونده را متوجه معنا كند ، استفهام را تكرار كرده .


بعضي ديگر گفته‏اند : تقدير آيه أ فانت تنقذ من في النار منهم است ، يعني آيا تو مي‏تواني از ايشان آن كساني را كه در آتشند نجات دهي ؟ چيزي كه هست ضمير منهم از آن حذف شده .


و اين وجه از همه وجوه نامربوطتر است .


لكن الذين اتقوا ربهم لهم غرف من فوقها غرف مبنية تجري من تحتها الانهار كلمه غرف جمع غرفه به معناي بالاخانه است .


بعضي گفته‏اند : اين جمله در مقابل جمله لهم من فوقهم ظلل من النار و من تحتهم ظلل كه در باره كفار است قرار دارد .


وعد الله - يعني خداوند به ايشان وعده داده اين وعده را .


در نتيجه كلمه مزبور مفعول مطلق است كه به جاي فعل خود نشسته .


لا يخلف الله الميعاد - اين جمله از سنت خداي تعالي در وعده‏هايش خبر مي‏دهد و در عين حال دلهاي بندگان خود را خرسند مي‏سازد .


بحث روايتي


در تفسير قمي در روايت ابي الجارود ، از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) آمده كه در ذيل جمله قل ان الخاسرين خسروا أنفسهم و اهليهم فرموده : يعني در نفس خود و اهلشان مغبون شدند .


و در مجمع البيان در ذيل آيه و الذين اجتنبوا الطاغوت أن يعبدوها و أنابوا الي الله لهم البشري مي‏گويد : ابو بصير از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : شما ( پيروان مكتب اهل بيت ) همانها هستيد .


و هر كس جباري را اطاعت كند گويا او را پرستيده .



ترجمة الميزان ج : 17ص :383


مؤلف : اين روايت از باب تطبيق مصداق بر مفهوم عام است .


و در كافي است كه بعضي از اصحاب ما بدون ذكر سند از هشام بن حكم روايت كرده‏اند كه گفت : امام ابو الحسن موسي بن جعفر (عليه‏السلام‏) به من فرمود : اي هشام خداي تبارك و تعالي اهل عقل و فهم را در كتاب خود بشارت داده و فرموده : فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه اولئك الذين هديهم الله و اولئك هم اولوا الالباب .


و در الدر المنثور است كه : ابن جرير و ابن ابي حاتم از زيد بن اسلم روايت كرده‏اند كه در ذيل آيه و الذين اجتنبوا الطاغوت أن يعبدوها گفته است : اين دو آيه در باره سه نفر كه در جاهليت مي‏گفته‏اند لا اله الا الله نازل شده ، و آن سه نفر عبارت بودند از زيد بن عمرو بن نفيل ، وابو ذر غفاري ، و سلمان فارسي .


مؤلف : اين روايت را صاحب مجمع البيان از عبد الله بن زيد نقل كرده و در الدر المنثور هم از ابن مردويه از ابن عمر آورده كه گفت : در باره سعيد بن زيد و ابو ذر و سلمان نازل شده .


و نيز از جويبر از جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت : در باره مردي از انصار نازل شده كه وقتي آيه لها سبعة ابواب ... نازل شد هفت غلام خود را آزاد كرد .


ولي ظاهرا تمامي اين روايات از باب تطبيق داستان بر آيه مي‏باشد.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :