امروز:
سه شنبه 28 شهريور 1396
بازدید :
902
ترجمه الميزان: سوره زمر آيات 52 - 21


ترجمة الميزان ج : 17ص :384


أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السمَاءِ مَاءً فَسلَكَهُ يَنَبِيعَ في الأَرْضِ ثُمَّ يخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مخْتَلِفاً أَلْوَنُهُ ثمَّ يَهِيجُ فَترَاهُ مُصفَرًّا ثُمَّ يجْعَلُهُ حُطماًإِنَّ في ذَلِك لَذِكْرَي لأُولي الأَلْبَبِ‏(21) أَ فَمَن شرَحَ اللَّهُ صدْرَهُ لِلاسلَمِ فَهُوَ عَلي نُورٍ مِّن رَّبِّهِفَوَيْلٌ لِّلْقَسِيَةِ قُلُوبهُم مِّن ذِكْرِ اللَّهِأُولَئك في ضلَلٍ مُّبِينٍ‏(22) اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسنَ الحَْدِيثِ كِتَباً مُّتَشبِهاً مَّثَاني تَقْشعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يخْشوْنَ رَبهُمْ ثمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلي ذِكْرِ اللَّهِذَلِك هُدَي اللَّهِ يهْدِي بِهِ مَن يَشاءُوَ مَن يُضلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ(23) أَ فَمَن يَتَّقِي بِوَجْهِهِ سوءَ الْعَذَابِ يَوْمَ الْقِيَمَةِوَ قِيلَ لِلظلِمِينَ ذُوقُوا مَا كُنتُمْ تَكْسِبُونَ‏(24) كَذَّب الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَأَتَاهُمُ الْعَذَاب مِنْ حَيْث لا يَشعُرُونَ‏(25) فَأَذَاقَهُمُ اللَّهُ الخِْزْي في الحَْيَوةِ الدُّنْيَاوَ لَعَذَاب الاَخِرَةِ أَكْبرُلَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ‏(26) وَ لَقَدْ ضرَبْنَا لِلنَّاسِ في هَذَا الْقُرْءَانِ مِن كلّ‏ِ مَثَلٍ لَّعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ‏(27) قُرْءَاناً عَرَبِياًّ غَيرَ ذِي عِوَجٍ لَّعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ‏(28) ضرَب اللَّهُ مَثَلاً رَّجُلاً فِيهِ شرَكاءُ مُتَشكِسونَ وَ رَجُلاً سلَماً لِّرَجُلٍ هَلْ يَستَوِيَانِ مَثَلاًالحَْمْدُ للَّهِبَلْ أَكْثرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ‏(29) إِنَّك مَيِّتٌ وَ إِنهُم مَّيِّتُونَ‏(30) ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِ عِندَ رَبِّكُمْ تخْتَصِمُونَ‏(31) × فَمَنْ أَظلَمُ مِمَّن كذَب عَلي اللَّهِ وَ كَذَّب بِالصدْقِ إِذْ جَاءَهُأَ لَيْس في جَهَنَّمَ مَثْوًي لِّلْكَفِرِينَ‏(32) وَ الَّذِي جَاءَ بِالصدْقِ وَ صدَّقَ بِهِأُولَئك هُمُ الْمُتَّقُونَ‏(33) لهَُم مَّا يَشاءُونَ عِندَ رَبهِمْذَلِك جَزَاءُ الْمُحْسِنِينَ‏(34) لِيُكفِّرَ اللَّهُ عَنهُمْ أَسوَأَ الَّذِي عَمِلُوا وَ يجْزِيهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسنِ الَّذِي كانُوا يَعْمَلُونَ‏(35) أَ لَيْس اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُوَ يخَوِّفُونَك بِالَّذِينَ مِن دُونِهِوَ مَن يُضلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ(36) وَ مَن يَهْدِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُّضِلٍأَ لَيْس اللَّهُ بِعَزِيزٍ ذِي انتِقَامٍ‏(37)



ترجمة الميزان ج : 17ص :385


ترجمه آيات


مگر نديدي كه خدا از آسمان آبي را فرستاد و همان را در رگ و ريشه‏ها و منابع زيرزميني بدوانيد و سپس به وسيله همان آب همواره كشت و زرع بيرون مي‏آورد ، زرعي با رنگهاي گوناگون و سپس آن زرع را مي‏خشكاند و تو مي‏بيني كه پس از سبزي و خرمي زرد مي‏شود آنگاه آن را حطامي مي‏سازد كه در اين خود تذكري است براي خردمندان ( 21) .


آيا كسي كه خدا سينه‏اش را پذيراي اسلام كرد و در نتيجه همواره با نور الهي قدم برمي‏دارد چون سنگدلان است .


پس واي بر سنگدلاني كه ياد خدا دلهايشان را نرم نمي‏كند آنان در ضلالتي آشكارند ( 22) .


خدا بهترين سخن را نازل كرده كتابي كه ابعاضش بهم مربوط و به يكديگر منعطف است آنهايي كه از پروردگارشان خشيت دارند از شنيدنش پوست بدنشان جمع مي‏شود و در عين حال پوست و دلشان متمايل به ياد خدا مي‏گردد اين هدايت خداست كه هر كه را بخواهد با آن هدايت مي‏كند و كسي كه خدا گمراهش كند ديگر راهنمايي نخواهد داشت ( 23) .


آيا كسي كه روي خود را از عذاب در روز قيامت حفظ مي‏كند مثل بي‏پروايان است در آن روز به ستمكاران گفته مي‏شود بچشيد آنچه را كه خود كسب كرده‏ايد ( 24) .


كساني هم كه قبل از ايشان بودند آيات خدا را تكذيب كردند در نتيجه عذاب ، آنان را گرفت در حالي كه احتمالش را هم نمي‏دادند ( 25 ) .


پس خداي تعالي خواري در زندگي دنيا را به آنان چشانيد و هر آينه عذاب آخرت بزرگتر است اگر بفهمند ( 26) .


در اين قرآن براي مردم از هر نوع مثلي آورديم شايد متذكر شوند ( 27) .


قرآني عربي و بدون انحراف شايد كه بپرهيزند ( 28) .


خداي تعالي مردي را مثل زده كه چند شريك ناسازگار بر سر او نزاع كنند و مردي را كه تنها مملوك يك نفر باشد آيا اين دو در مثل با هم يكسانند ؟ حمد همه‏اش از خدا است و ليكن بيشترشان


ترجمة الميزان ج : 17ص :386


نمي‏دانند ( 29) .


تو خواهي مرد و ايشان هم خواهند مرد ( 30) .


و سپس همه شما در روز قيامت نزد پروردگارتان مخاصمه خواهيد كرد ( 31) .


پس كيست ستمكارتر از كسي كه بر خدا دروغ ببندد و سخن راستي را كه آمده تكذيب كند ؟ آيا پنداشته كه در دوزخ جايي براي كفار نيست ( 32) .


و كساني كه سخن راست دارند و سخن راست را تصديق هم مي‏كنند تنها ايشانند پرهيزكاران ( 33) .


كه نزد پروردگارشان هر چه بخواهند دارند و اين است جزاي نيكوكاران ( 34) .


تا خدا بدترين گناهانشان را بريزد و اجرشان را بر طبق بهترين عملشان بدهد ( 35 ) .


آيا خدا كافي براي امور بنده خود نيست ؟ و شما را از معبودهاي ديگر مي‏ترساند و كسي كه خدا گمراهش كرده باشد ديگر راهنمايي برايش نخواهد بود ( 36) .


و كسي كه خدا هدايتش كرده باشد او هم ديگر گمراه كننده‏اي برايش نخواهد بود آيا خدا عزيز و منتقم نيست ؟ ( 37) .


بيان آيات


در اين آيات به همان احتجاجي كه در آغاز سوره بر ربوبيت خداي تعالي مي‏شد ، برگشت شده ، و نيز پيرامون هدايت راه يافتگان ، و ضلالت گمراهان و مقايسه بين اين دو گروه و سرانجام كار هر يك از آن دو ، سخن مي‏رود ، و نيز بيان مي‏شود كه هدايت قرآن به چه معنا است .


ا لم تر ان الله أنزل من السماء ماء فسلكه ينابيع في الأرض ... در مجمع البيان مي‏گويد : كلمه ينابيع جمع ينبوع است ، و آن جايي است كه آب از آن مي‏جوشد ، مثلا مي‏گويند : نبع الماء من موضع كذا - آب از فلان محل مي‏جوشد و فوران مي‏كند و كلمه زرع عبارت است از آنچه از زمين مي‏رويد و مانند درخت ساقه ندارد .


و كلمه شجر عبارت است از آنچه كه ساقه و شاخه دارد .


و كلمه نبات هر دو قسم روييدني را شامل مي‏شود .


و كلمه بهيج از مصدر هيج است كه به معناي نهايت مرتبه خشك شدن نبات است، و كلمه حطام به معناي كاه و خس متفرق است .



ترجمة الميزان ج : 17ص :387


و معناي جمله فسلكه ينابيع في الأرض اين است كه : خداوند آب را در چشمه‏ها و رگه‏هاي زميني كه چون رگهاي بدن آدمي است داخل كرده ، و زمين آن را از جانبي به جانبي ديگر انتقال مي‏دهد .


و بقيه الفاظ آيه روشن است .


آيه شريفه - به طوري كه ملاحظه مي‏كنيد - بر يگانگي خداي تعالي در ربوبيت احتجاج مي‏كند .


أ فمن شرح الله صدره للاسلام فهو علي نور من ربه فويل للقاسية قلوبهم من ذكر الله ... بعد از آنكه در آيه قبلي فرمود كه در مساله انزال آب از آسمان و روياندن روييدنيها تذكري است براي خردمندان ، كه همان بندگان با تقوي خدايند .


و نيز قبلا فرموده بود كه اين طايفه همان كساني هستند كه خدا هدايتشان كرده ، اينك در اين آيه مي‏فرمايد : اين طايفه چون ديگران گمراه نيستند و علت اين معنا را توضيح مي‏دهد ، و آن اين است كه اين طايفه داراي نوري از ناحيه پروردگار خويشند كه با آن نور ، حق را مي‏بينند .


و سبب ديگرش اين است كه اين طايفه دلي نرم دارند كه از پذيرفتن حق ، و هر كلام نيكويي كه بشنوند سرپيچي نمي‏كنند .


پس جمله أ فمن شرح الله صدره ... مبتدايي است كه خبرش حذف شده .


و جمله فويل للقاسية قلوبهم ... ، مي‏فهماند كه آن خبر چيست ، و تقدير كلام چنين است .


أ فمن شرح الله صدره للاسلام كالقاسية قلوبهم - آيا كسي كه خدا دلش را براي پذيرفتن اسلام نرم و پذيرا كرده ، چون سنگدلانند ؟ و اين استفهام انكاري است و معنايش اين است كه : هرگز برابر نيستند .


و شرح صدر به معناي گشادگي سينه است ، تا ظرفيت پذيرفتن سخن را داشته باشد و چون شرح صدر به خاطر اسلام است ، و اسلام عبارت است از تسليم در برابر خدا و آنچه او اراده كرده و او هم جز حق را اراده نمي‏كند ، در نتيجه شرح صدر براي اسلام ، به اين معنا خواهد بود كه انسان وضعي به خود بگيرد كه هر سخن حقي را بپذيرد و آن را رد نكند .


البته معناي اين حرف اين نيست كه هر سخني را هر چه باشد كوركورانه بپذيرد ، بلكه با بصيرت نسبت به حق و شناختن راه رشد ، آن را مي‏پذيرد ، و به همين جهت دنبالش اضافه كرده : فهو علي نور من ربه و با آوردن كلمه علي او را به سواره‏اي تشبيه كرد كه بر نوري سوار شده ، راه مي‏پيمايد ، و از هر چه بگذرد ( هر چه كه بر دلش بگذرد ) ، آن را به خوبي مي‏بيند و اگر حق باشد آن را از باطل تميز مي‏دهد ، به خلاف گمراهي كه درسينه‏اش


ترجمة الميزان ج : 17ص :388


شرحي و ظرفيتي نيست تا گنجايش حق را داشته باشد ، و نيز بر مركبي از نور سوار نيست ، تا حق را از باطل تميز دهد .


و جمله فويل للقاسية قلوبهم من ذكر الله تفريع بر جمله قبلي است ، چون دلالت مي‏كند بر اين كه اشخاص قاسية القلوب - با در نظر داشتن اينكه قساوت قلب و سختي آن لازمه نداشتن شرح صدر و نور قلبي است - با آيات خدا متذكر نمي‏شوند ، و در نتيجه به سوي حقي كه آيات خدا بر آن دلالت مي‏كند راه نمي‏يابند ، و به همين جهت دنبالش فرموده : اولئك في ضلال مبين .


و در اين آيهشريفه هدايت به لازمه‏اش تعريف شده ، كه همان شرح صدر و نورانيت قلب باشد ، و ضلالت هم به لازمه‏اش ، يعني قساوت قلب از ذكر خدا .


در سابق در تفسير آيه فمن يرد الله أن يهديه يشرح صدره للاسلام ... نيز گفتاري در معناي هدايت ايراد كرديم بدانجا مراجعه فرماييد .


الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثاني ... اين آيه شريفه نسبت به آيه قبلي نظير اجمال بعد از تفصيل است ، چون در آيه قبلي هدايت را بطور مفصل بيان كرده بود ، و در اين آيه بطور اجمال بيان مي‏كند ، هر چند كه اين آيه بيان هدايت قرآن و تعريف آن نيز هست .


پسمنظور از بهترين حديث در جمله الله نزل احسن الحديث قرآن كريم است و كلمه حديث به معناي سخن است ، همچنان كه در آيه فلياتوا بحديث مثله و نيز در آيه فباي حديث بعده يؤمنون ، نيز به همين معنا است .


پس قرآن بهترين سخن است ، به خاطر اينكه مشتمل است بر محض حق ، حقي كه باطل بدان رخنه نمي‏كند ، نه در عصر نزولش ، نه بعد از آن ، و نيز به خاطر اينكه كلام مجيد خداست .


كتابا متشابها - يعني كتابي است كه هر قسمتش شبيه ساير قسمت‏ها است ، و اين تشابه غير از تشابهي است كه در مقابل محكم استعمال شده ، چون تشابه دومي صفت بعضي از آيات قرآن است و در آيه مورد بحث همه آيات را متشابه خوانده ، پس اين تشابه غير آن تشابه است ، آن تشابه به معناي واضح نبودن معناي آيه است ، و اين تشابه به معناي آن است


ترجمة الميزان ج : 17ص :389


كه سراسر قرآن آياتش از اين جهت كه اختلافي با هم ندارند ، و هيچ آيه‏اي با آيه ديگر ضديت ندارد مشابه يكديگر هستند .


مثاني - اين كلمه جمع مثنيه است كه به معناي معطوف است ، و قرآن را مثاني خوانده ، چون بعضي از آياتش انعطاف به بعضي ديگر دارد ، و هر يك ديگري را شرح و بيان مي‏كند ، بدون اينكه اختلافي در آنها يافت شود و يكديگر را نفي و دفع كنند ، همچنان كه فرموده : أ فلا يتدبرون القرآن و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا .


تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم - اين جمله مانند جملات قبل كتاب را وصف مي‏كند ، نه اينكه جمله‏اي ابتدايي و نو باشد .


و كلمه تقشعر از مصدر اقشعرار است كه به معناي جمع شدن پوست بدن است به شدت ، از ترسي كه در اثر شنيدن خبر دهشت آور و يا ديدن صحنه‏اي دهشت آور دست مي‏دهد .


و اين جمع شدن پوست بدن اشخاص در اثر شنيدن قرآن ، تنها به خاطر اين است كه خود را در برابر عظمت پروردگارشان مشاهده مي‏كنند ، پس در چنين وضعي وقتي كلام خدا را بشنوند ، متوجه ساحت عظمت و كبريايي او گشته و خشيت بر دلهايشان احاطه مي‏يابد و پوست بدنهايشان شروع به جمع شدن مي‏كند .


ثم تلين جلودهم و قلوبهم الي ذكر الله - كلمه تلين متضمن معناي سكون و آرامش است ، چون اگر چنين نبود احتياج نداشت كه با حرف الي متعدي شود ، پس معنايش اين است كه : بعد از جمع شدن پوستها از خشيت خدا ، بار ديگر پوست بدنشان نرم مي‏شود .


و دلهايشان آرامش مي‏يابد ، چون به ياد خدا مي‏افتند ، و با همان ياد خدا آرامش مي‏يابند .


در جمله قبلي كه جمع شدن پوستها را بيان مي‏كرد ، سخني از قلوب به ميان نياورد ، براي اينكه مراد از قلوب جانها و نفوس است و جان اقشعرار يعني جمع شدن پوست ندارد ، عكس العمل جانها در برابر قرآن همانا خشيت و ترس است .


ذلك هدي الله يهدي به من يشاء - يعني اين حالت جمع شدن پوست از شنيدن قرآن كه به ايشان دست مي‏دهد و آن حالت سكونت پوستها و قلبها در مقابل ياد خدا ، هدايت خداست ، و اين تعريف ديگري است براي هدايت از طريق لازمه آن .



ترجمة الميزان ج : 17ص :390


يهدي به من يشاء من عباده - يعني خداوند با هدايت خود هر كه از بندگانش را بخواهد هدايت مي‏كند ، و آنها كساني هستند كه استعدادشان براي پذيرش هدايت باطل نگشته ، و سرگرم كارهايي چون فسق و ظلم كه مانع هدايتند ، نيستند و در اين سياق اشعاري هم به اين معنا هست كه هدايت خود از فضل خدا است ، نه اينكه چيزي آن را بر خدا واجب كرده باشد و او مجبور بدان شده باشد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مشار اليه به اشاره ذلك در جمله ذلك هدي الله قرآن است ، يعني اين قرآن هدايت خداست .


و ليكن خواننده خود مي‏داند كه اين حرف صحيح نيست .


بعضي از مفسرين با اين آيات استدلال كرده‏اند بر اينكه هدايت صنع خداست و احدي در آن دخالت ندارد .


ولي حق مطلب اين است كه : اين آيات هيچ گونه دلالتي بر اين مدعا ندارد ، هر چند كه اصل مطلب صحيح و حق است ، به اين معنا كه اصل هدايت از خداي سبحان است و تبعا به كساني نسبت داده مي‏شود كه خدا اختيارشان كرده است ، همچنان كه از امثال آيه قل ان هدي الله هو الهدي و آيه ان علينا للهدي و آيه و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و آيه و انك لتهدي الي صراط مستقيم ، استفاده مي‏شود .


پس هدايت همه‏اش از خداست ، يا بدون واسطه و يا به واسطه هدايتي كه قبلا به انبيا و اولياي راه يافته خود داده .


و بنا بر اين پس اگر از خلقش كسي را گمراه كرده باشد ، يعني نه بدون واسطه و نه با وساطت هاديان راه يافته‏اش هدايت نكرده باشد ، هادي ديگر براي او نخواهد بود .


و اين همان حقيقتي است كه جمله و من يضلل الله فما له من هاد بيانگر آن است ، و به زودي بعد از چند آيه به آن مي‏رسيم ، و اين معنا در كلام خداي تعالي مكرر آمده .


أ فمن يتقي بوجهه سوء العذاب يوم القيمة و قيل للظالمين ذوقوا ما كنتم تكسبون مقايسه‏اي است بين اهل عذاب در قيامت و بين ايمنان از آن عذاب ، يعني بين اهل ضلالت و اهل هدايت ، و به همين جهت آيه مورد بحث را دنبال آيه قبلي آورده .



ترجمة الميزان ج : 17ص :391


و استفهام در اين آيه انكاري و خبر من در كلام نيامده و نفرموده : كسي كه روي خود از عذاب به قيامت نگه مي‏دارد چه كرده و يا چه مي‏كند ، و تقدير آن اين است : آيا كسي كه روي خود از عذاب بد قيامت نگه مي‏دارد ، مثل كسي است كه از آن ايمن است ؟ .


و كلمه يوم القيامة متعلق است به كلمه يتقي و معنايش اين است : آيا كسي كه تلاش مي‏كند روي خود از عذاب بد قيامت نگه بدارد ، چون با دست نمي‏تواند ، زيرا دستهايش را به گردنش بسته‏اند ، مثل كسي است كه اصلا مكروهي به او نمي‏رسد ؟ اين معنايي است كه ديگران براي آيه كرده‏اند .


بعضي هم گفته‏اند : جمله يتقي بوجهه به آن معنايي كه كرده‏اند درست نيست ، زيرا وجه ( روي ) از چيزهايي نيست كه آدمي با آن مكروهي را از خود دور كند ، بلكه مراد آن است كه كليه اعضا و يا فقط صورت خود را در دنيا از عذاب قيامت حفظ كند ، و قيد يوم القيامة قيد عذاب است ، نه قيد حفظ كردن ، در نتيجه منظور عكس وجه سابق است براي اينكه در وجه قبلي جمله أ فمن يتقي وصف دوزخيان بود و در اين وجه وصف اهل نجات است و معنايش اين است كه : آيا كسي كه در دنيا به وسيله تقوي خود را از عذاب روز قيامت حفظ مي‏كند ، مثل كسي است كه بر كفر خود اصرار مي‏ورزد ؟ ليكن اين تفسير خالي از تكلف نيست .


و قيل للظالمين ذوقوا ما كنتم تكسبون - اين حرف را ملائكه دوزخ به ظالمين مي‏گويند ، و ظاهر آن اين است كه در اصل - چه كلمه قد در تقدير بگيريم و يا نگيريم - و قيل لهم بوده .


و اگر به جاي ضمير ، كلمه ظالمين را آورده ، براي آن است كه به علت حكم اشاره كرده بفهماند اگر به كفار چنين خطاب و شماتتي مي‏كنند ، به خاطر ظلم ايشان است .


كذب الذين من قبلهم فاتيهم العذاب من حيث لا يشعرون يعني قبل از اين مردم ، اقوامي ديگر آيات خدا را تكذيب كردند .


پس عذاب به سويشان از جهتي كه هيچ احتمالش را نمي‏دادند آمد .


در نتيجه عذابشان ناگهاني و غافلگير بود ، كه خود بدترين عذاب است و در اين آيه و آيه بعدش بيان عذاب خزي است ، كه بعضي از كفار بدان مبتلا مي‏شوند ، تا مايه عبرت ديگران شوند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :392


فاذاقهم الله الخزي في الحيوة الدنيا و لعذاب الاخرة اكبر لو كانوا يعلمون كلمه خزي به معناي ذلت و خواري است و خدا به كفار اين قسم عذاب را به صورتهاي مختلف چشانيد : گاهي به وسيله غرق و گاهي به فرو رفتن در زمين ، گاهي با صيحه آسماني ، گاهي با زلزله و مسخ شدن ، و يا كشتار دسته جمعي .


و لقد ضربنا للناس في هذا القرآن من كل مثل لعلهم يتذكرون يعني براي مردم در اين قرآن از هر مثلي آورديم ، باشد كه متذكر گردند .


و منظور از هر مثل اين است كه از هر نوع مثل چيزي آورديم ، تا شايد متنبه گشته و عبرت گيرند و با تذكر مضامين آن مثلها پند پذيرند .


قرانا عربيان غير ذي عوج لعلهم يتقون كلمه عوج به معناي انحراف و انعطاف است ، و دو كلمه قرآنا و عربيا منصوب به مدح است ، يعني فعل امدح - مدح مي‏كنم و يا اخص - اختصاص مي‏دهم و امثال آن در تقدير است و يا حالي است متكي بر وصف .


ضرب الله مثلا رجلا فيه شركاء متشاكسون و رجلا سلما لرجل هل يستويان ... راغب مي‏گويد : كلمه شكس - به فتح حرف اول و كسر حرف دوم - به معناي شخص بد اخلاق است .


و در قرآن جمله شركاء متشاكسون معنايش شركايي است كه از بد خلقي هميشه با هم مشاجره داشته باشند و كلمه سلم را به چيزي تفسير كرده‏اند كه از آن يك نفر و ملك خالص او باشد ، نه اينكه جمع كثيري در آن شريك باشند .


اين آيه متضمن مثلي است كه خداي تعالي براي مشرك و موحد زده ، مشركي كه ارباب و آلهه متعدد و مختلف مي‏پرستد كه همه در شخص وي شريكند .


و بر سر او با هم مشاجره دارند .


اين خدا او را دستور مي‏دهد كاري را انجام دهد و آن خداي ديگر از آن عملش نهي مي‏كند ، و هر يك از خدايان مي‏خواهند كه مشرك نامبرده بنده خصوصي او باشد .


و تنها او را خدمت كند .


و موحدي كه خالص در اختيار يك مخدوم است و احدي با آن مخدوم در وي شركت ندارد ، در نتيجه موحد تنها او را بر طبق اراده‏اش خدمت مي‏كند بدون اينكه كسي با خدا بر سر او منازعه داشته باشد و نزاعش منجر به حيرت گردد .



ترجمة الميزان ج : 17ص :393


پس مشرك مردي است كه شركايي متشاكس دارد و موحد مردي است كه سلم براي يكي است ، و اين دو مرد وضعي يكسان ندارند ، بلكه وضع آنكه خالص براي يك نفر است بهتر است از وضع آن بيچاره‏اي كه در اختيار چند نفر است .


و اين يك مثل ساده و همه كس فهم است ، چيزي كه هست با دقت در آن از يك برهان عقلي سر درمي‏آورد ، برهاني كه آيه لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا بر نفي تعدد ارباب و آلهه اقامه كرده است .


و جمله الحمد لله ثنايي است براي خدا بدان جهت كه بندگي كردن براي او بهتر است از بندگي براي غير او .


و معناي جمله بل اكثرهم لا يعلمون اين است كه بيشتر آنان مزيت و برتري پرستش خدا بر پرستش غير خدا را نمي‏دانند ، با اينكه اين مزيت براي كسي كه كمترين بصيرتي داشته باشد كاملا روشن است .


انك ميت و انهم ميتون ثم انكم يوم القيمة عند ربكم تختصمون جمله اولي كه مي‏فرمايد تو مي‏ميري و ايشان هم مي‏ميرند مقدمه است براي جمله دوم كه مي‏فرمايد : روز قيامت نزد پروردگارتان مخاصمه خواهيد كرد .


و خطاب در انكم به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و عموم امت او و يا خصوص مشركين از امت آن جناب است .


و كلمه اختصام به طوري كه در مجمع البيان آمده ، به معناي اين است كه هر يك از دو طرف دعوي ، كلام طرف ديگر را كه بر وجه انكار بيان شده رد كند .


و معناي آيه چنين است : عاقبت تو و عاقبت ايشان هر دو مردن است و سپس شما همگي در روز قيامت بعد از آنكه نزد پروردگارتان حاضر شديد ، مخاصمه خواهيد كرد .


و در سوره فرقان گوشه‏اي از اين اختصام يعني كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عليه دشمنانش را حكايت كرده مي‏فرمايد : و قال الرسول يا رب ان قومي اتخذوا هذا القرآن مهجورا .


و اين دو آيه به حسب لفظ عامند ، و اختصام همه انبيا با امت آنان را شامل مي‏شود و ليكن چهار آيه بعد از آن ، اين معنا را تاييد مي‏كند كه مراد از اختصام ، مخاصمه است كه


ترجمة الميزان ج : 17ص :394


در روز قيامت بين رسول اسلام (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با كفار از امتش اتفاق مي‏افتد .


فمن اظلم ممن كذب علي الله و كذب بالصدق اذ جاءه ا ليس في جهنم مثوي للكافرين در اين آيه و آيه بعدش به ذكر سرانجام كار اختصام در قيامت مبادرت شده و نيز اشاره دارد به اينكه نتيجه داوري بين آن جناب و كفار چه خواهد بود .


گويا فرموده : نتيجه حكمي كه بين شما خواهد شد معلوم است و نيز معلوم است كه كدام يك از شما دو گروه نجات مي‏يابد ؟ و كدام يك هلاك مي‏شود ناجي از شما دو فريق كيست ؟ ، چون داوري در روز قيامت ، همه بر محور ظلم و احسان است .


و معلوم است كه هيچ ستمكاري ظالم‏تر از كافر و هيچ نيكوكاري نيكوكارتر از محسن متقي نيست و ظلم راه به سوي آتش و احسان راه به سوي بهشت مي‏برد .


اين معنايي است كه از سياق استفاده مي‏شود .


پس منظور از دروغ بستن به خدا در جمله فمن اظلم ممن كذب علي الله افترا بستن به خدا است ، به اينكه برايش شركايي قائل شوند ، و چون بزرگي و كوچكي ظلم با در نظر گرفتن موقعيت متعلق ظلم فرق مي‏كند ، به اين معنا كههر قدر متعلق آن بزرگ‏تر باشد ، به همان نسبت ظلم بزرگتر مي‏شود ، و چون در مساله شرك ، متعلق ظلم خداي سبحان است كه از هر بزرگي بزرگتر است ، ناگزير ظلم به او بزرگترين ظلم و مرتكب آن بزرگترين ظالم است .


و در جمله و كذب بالصدق اذ جاءه مراد از صدق خبرهاي صادق است كه در اينجا به قرينه جمله اذ جاءه عبارت است از دين الهي كه رسول آن را آورده .


و در جمله أ ليس في جهنم مثوي للكافرين مثوي اسم مكان و به معناي منزل و محل اقامت است ، و استفهام در آن تقريري است ، يعني : در جهنم جا براي اين ستمكاران هست ، به خاطر تكبري كه در برابر حق كردند ، و همين تكبر باعث شد بر خدا افتراء ببندند و خبرهاي صادق را كه رسول آورده بود تكذيب كنند .


اين آيه شريفه مخصوص به مشركين عهد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و يا مشركين از امت اوست ، ولي بر حسب سياق عام است و هر كسي را كه بدعتي بگذارد و يا سنتي از سنت‏هاي دين را ترك كند شامل مي‏شود .


و الذي جاء بالصدق و صدق به اولئك هم المتقون مراد از آوردن صدق آوردن دين حق است .


و مراد از تصديق به آن ، ايمان آوردن بدان است .


و مراد از آن كسي كه آن را آورده ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است .


و اينكه در جمله اولئك هم المتقون با لفظ جمع اولئك به شخص آورنده دين


ترجمة الميزان ج : 17ص :395


اشاره شده شايد به لحاظ معني بوده باشد ، چون به حسب معنا عبارت مي‏شود از هر پيغمبري كه دين حق را آورده و به آن مؤمن مي‏باشد و بلكه هر مؤمني كه به دين حق ايمان آورده و به سوي آن دعوت كرده باشد ، چون دعوت به سوي حق چه زباني و چه عملي از شؤون پيروي انبيا است ، همچنان كه قرآن مي‏فرمايد : قل هذه سبيلي أدعوا الي الله علي بصيرة أنا و من اتبعني .


لهم ما يشاؤن عند ربهم ذلك جزاء المحسنين اين آيه پاداشي را كه متقين نزد پروردگارشان دارند ، بيان مي‏كند ، و آن عبارت است از اينكه ايشان هر چه كه خواستشان بدان تعلق گيرد در اختيار دارند ، پس سرمايه در بهشت تنها خواستن است كه سبب تامي است براي به دست آمدن آنچه مورد خواست واقع شود ، حال هر چه مي‏خواهد باشد ، به خلاف دنيا كه به دست آوردن چيزي از مقاصد دنيا ، علاوه بر خواستن ، احتياج به عوامل و اسباب بسيار دارد كه يكي از آنها سعي و عمل با استمداد از تعاون اجتماعي است .


پس آيه شريفه اولا دلالت دارد بر اينكه متقين در دار قرب و جوار رب العالمين هستند ، و ثانيا هرچه بخواهند در اختيار دارند ، پس اين دو پاداش متقين است كه عبارتند از : نيكوكاران .


پس علت تامه اين اجرشان همان احسانشان است ، و همين نكته سبب شد كه به جاي ضمير ذلك جزاؤهم اسم ظاهر بياورد و بر خلاف مقتضاي ظاهر بفرمايد ذلك جزاء المحسنين .


و توصيف متقين به احسان و ظهور آن در عمل صالح و اعتقاد حق و يا تنها در عمل صالح همه شاهد بر آن است كه مراد از تصديق مذكور تصديق قولي و فعلي است .


علاوه بر اين قرآن كريم كسي را كه پاره‏اي از احكام خدا را پشت پا زده ، هرگز مصدق قرآن نخوانده پس مصدق آن كسي است كه تمامي احكام آن را تصديق كند ، هم زباني و هم عملي .


ليكفر الله عنهم اسوء الذي عملوا ... و معلوم است كه وقتي بدترين اعمال آنان تكفير شود ، پايين‏تر از آن نيز تكفير مي‏شود .


و مراد از بدترين اعمال همان شرك و نيز گناهان كبيره‏اي است كه در حال شرك مرتكب شده‏اند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :396


در مجمع البيان در ذيل اين آيه گفته است : يعني خدا عقاب شرك و گناهاني را كه قبل از ايمان آوردن مرتكب شده‏اند ، از آنان ساقط كرد به خاطر اينكه ايمان آوردند و نيكوكاري نمودند و به سوي خداي تعالي برگشتند و اين معناي خوبي است براي آيه ، از جهت اينكه هم شامل همه اعمال زشت مي‏شود و هم اينكه ساقط كردن را مقيد كرده به گناهان قبل از ايمان و احسان و توبه ، چون آيه شريفه اثر تصديق صدق را بيان مي‏كند و آن عبارت است از تكفير گناهان به خاطر تصديق و نيز جزاي خير در آخرت .


و يجزيهم اجرهم باحسن الذي كانوا يعملون بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد اين است كه به اعمال ايشان نظر مي‏شود ، آن وقت به بهترين آن اعمال با بهترين جزايي كه لايق بدان است پاداش مي‏دهند ، و باقي اعمال نيكشان را بر طبق آن به بهترين جزاء پاداش مي‏دهند .


بنا بر اين حرف باءدر جمله باحسن براي مقابله است مانند بايي كه در جمله بعت هذا بهذا به كار مي‏رود .


و ممكن است گفته شود : مراد اين است كه در بلند پايه‏ترين اعمال ايشان نظر مي‏شود ، و درجات ايشان را بر حسب آن عمل بالا مي‏برند ، و در نتيجه هيچ درجه‏اي از كمال كه عملشان به آن رسيده از ايشان فوت نمي‏شود .


ليكن اين وجه آن طور كه بايد روشن نمي‏كند كه چطور نظير اين كلام در مساله أسوء الذي عملوا جريان مي‏يابد ؟ بعضي ديگر گفته‏اند : اصلا كلمه أسوء و احسن در اين آيه به معناي بدتر و بهتر نيست ، بلكه در زيادي مطلق استعمال شده ، چون معصيت خدا همه‏اش بد ، و اطاعتش همه‏اش خوب است .


ا ليس الله بكاف عبده و يخوفونك بالذين من دونه مراد از بالذين من دونه به طوري كه از سياق استفاده مي‏شود آلهه مشركين است و مراد از عبد همان بندگاني است كه در آيات سابق مدح آنان را مي‏كرد كه در درجه اول شامل رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏شد .


و استفهام در آيه تقريري است و معنايش اين است كه : خدا كافي امور بندگان خود هست .


و در اين جمله به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تامين مي‏دهد ، در مقابل تهديدي كه مشركين به خدايان خود نسبت به وي كردند .


و نيز كنايه است از وعده به كفايتي


ترجمة الميزان ج : 17ص :397


كه جمله فسيكفيكهم الله و هو السميع العليم به آن تصريح دارد .


و من يضلل الله فما له من هاد و من يهد الله فما له من مضل ... اين آيه مشتمل بر دو جمله عكس هم است كه به عنوان دو ضابطه كلي ايراد شده و به همين جهت با اينكه در آيات قبل ضميري به الله برمي‏گردانيد ، در اين جا خود اين نام مقدس را آورده ، پس اين آيه از قبيل به كار بردن اسم ظاهر در جاي ضمير است .


و در اينكه دنبال جمله أ ليس الله بكاف ... فرمود : و من يضلل ... خود اشاره است به اينكه اين تهديد كنندگان كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به خدايان خود تهديد مي‏كردند ، تا ابد به سوي ايمان راه نمي‏يابند ، و سعي و تلاششان به نتيجه نمي‏رسد و هرگز به آرزوي خود در باره رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و اميدهاي خامشان نمي‏رسند ، براي اينكه خدا او را كه هدايت كرده هرگز گمراه نمي‏كند .


و استفهام در جمله أ ليس الله بعزيز ذي انتقام ، استفهامي است تقريري ، يعني مطلب همين طور است ، خدا عزيز و داراي انتقام است ، و اين خود تعليلي روشن است براي جمله و من يضلل الله ... ، براي اينكه عزتخدا و انتقام داشتن او ، اقتضا مي‏كند از كسي كه حق را انكار و بر كفر خود اصرار ورزيده انتقام بگيرد و انتقامش اين است كه او را گمراه كند و ديگر راهنمايي نباشد كه او را هدايت كند ، چون خداي تعالي عزيزي است كه كسي بر اراده او غالب نمي‏شود ، و عكس قضيه نيز چنين است ، يعني اگر او كسي را به پاداش تقوا و احسانش هدايت كند ، ديگر احدي نمي‏تواند آن هدايت شده را گمراه نمايد .


و در تعليل مزبور اين دلالت هست كه اضلال خدايي به عنوان مجازات است و گر نه خدا ابتداء هيچ كس را گمراه نمي‏كند .


و اين نكته مكرر در اين كتاب خاطرنشان شده است .


بحث روايتي


از روضة الواعظين شيخ مفيد ( رحمت الله عليه ) نقل شده ، كه وي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه بعد از تلاوت آيه أ فمن شرح الله صدره للاسلام فهو علي


ترجمة الميزان ج : 17ص :398


نور من ربه فرمود : نور وقتي در قلب قرار گرفت ، قلب براي پذيرش آن گشاد و پذيرا مي‏گردد .


اصحاب عرضه داشتند : يا رسول الله آيا براي آن علامتي هست كه با آن شناخته شود ؟ فرمود : علامتش دست برداشتن از ماديات دار غرور و رجوع به سوي دار خلود و مستعد گشتن براي مرگ ، قبل از فرا رسيدن آن است .


مؤلف : اين روايت را الدر المنثور هم از ابن مردويه ، از عبد الله بن مسعود و حكيم ترمذي از ابن عمر و نيز ابن جرير و ديگران از قتاده روايت كرده‏اند .


و در تفسير قمي در ذيل آيه أ فمن شرح الله صدره ... مي‏گويد : اين آيه در باره امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) نازل شده است .


مؤلف : نازل شدن سوره به يك دفعه با اين روايت سازگار نيست همچنان كه نظيرش گذشت .


و در الدر المنثور است كه : ابن جرير ، از ابن عباس روايت كرده كه اصحاب عرضه داشتند : يا رسول الله چه مي‏شد قدري براي ما سخن مي‏گفتي ؟ پس اين آيهنازل شد : الله نزل احسن الحديث .


مؤلف : اين روايت از باب تطبيق است ، نه اينكه آيه مخصوص اين مورد باشد .


و در مجمع البيان در ذيل جمله تقشعر منه جلود ... مي‏گويد از عباس بن عبد المطلب روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : هرگاه پوست بدن بنده از ترس خدا جمع شد ، گناهانش مي‏ريزد ، همانطور كه برگهاي خشك از درخت مي‏ريزد .


و در الدر المنثور در ذيل جمله قرانا عربيا غير ذي عوج مي‏گويد : ديلمي در مسند الفردوس از انس از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه در معناي جمله غير ذي عوج فرمود : يعني غير مخلوق .


مؤلف : آيه شريفه نمي‏تواند منطبق با اين روايت باشد .


در سابق هم در تفسير آيه تلك الرسل فضلنا بعضهم علي بعض در جلد دوم اين كتاب سخني پيرامون كلام مزبور


ترجمة الميزان ج : 17ص :399


ايراد كرديم .


و در مجمع البيان در ذيل جمله و رجلا سلما لرجل مي‏گويد : حاكم ابو القاسم حسكاني ، به سند خود از علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : منم آن مردي كه خالص از آن رسول خدايم .


مؤلف : اين حديث را از عياشي هم نقل كرده ، كه او به سند خود از ابي خالد ، از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) حديث كرده است و هر دو نقل از باب جري و تطبيق است ، و گر نه مثل عمومي است .


و نيز در همان كتاب در ذيل جمله ثم انكم يوم القيمة عند ربكم تختصمون از ابن عمر روايت آورده كه گفت : ما معتقد بوديم اين آيه در باره ما و يهود و نصارا نازل شده و ما خيال مي‏كرديم منظور از اختصام در آن ، مخاصمه ما با اهل كتاب است ، چون باور نمي‏كرديم كه ما امت اسلام با اينكه پيامبرمان يكي و كتابمان يكي است ، رو در روي هم بايستيم و جنگ و مخاصمه كنيم ، تا آنكه ديدم رو در روي هم ايستاديم .


و شمشير به روي هم كشيديم ، فهميدم كه آيهدر باره خود ما نازل شده .


و ابو سعيد خدري هم گفته : همواره مي‏گفتم پروردگار ما يكي ، پيامبرمان يكي و دينمان يكي است ، پس منظور از خصومت در اين آيه چيست ؟ تا آنكه جنگ صفين پيش آمد ، و مسلمانان به شدت به روي هم شمشير كشيدند ، آن وقت گفتيم بله ، آيه شريفه پيشگويي امروز را مي‏كرد .


مؤلف : در الدر المنثور حديث اولي را به طرقي مختلف از ابن عمر روايت كرده و در الفاظ آنها اختلافي هست ، ولي معناي هر دو نقل يكي است ، و نيز آن را از عده‏اي از اصحاب كتب جوامع از ابراهيم نخعي نقل كرده ، و قريب به آن مضمون را به دو طريق از زبير بن عوام نقل كرده ، و حديث دوم را از سعيد بن منصور ، از ابي سعيد خدري نقل كرده است .


ولي اين احاديث معارض است با روايتي كه مي‏گويد : صحابه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آنها كه مجتهدند نزد خدا ماجورند ، چه اينكه به صواب رأي دهند ، و چه به خطا روند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :400


و در مجمع البيان در ذيل جمله و الذي جاء بالصدق و صدق به مي‏گويد : بعضي گفته‏اند : منظور از آن كس كه صدق آورده ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است و منظور از آنكه وي را تصديق كرده علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) است .


و اين معنا از ائمه هدي از آل محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيز روايت شده .


مؤلف : اين روايت را الدر المنثور هم از ابن مردويه ، از ابو هريره روايت كرده و ظاهرا مضمونش از باب تطبيق باشد ، چون در ذيل آيه تصديق كنندگان را به متقين تعبير نموده .


و از طرق اهل سنت روايت شده كه آن كس كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را تصديق كرد ، ابو بكر بود .


اين روايت هم از باب تطبيق خود راوي است ، و روايت شده كه آن كس كه قرآن را آورده جبرئيل است .


و آن كس كه قرآن را تصديق كرده رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است .


اين روايت هم باز از باب تطبيق است ، علاوه بر اين سياق آن را تكذيب مي‏كند ، چون آيات مورد بحث در مقام بيان اوصاف رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنين است و جبرئيل از اين سياق بيگانه است و سخني در باره او نيست .



ترجمة الميزان ج : 17ص :401


وَ لَئن سأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض لَيَقُولُنَّ اللَّهُقُلْ أَ فَرَءَيْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرَادَني اللَّهُ بِضرٍ هَلْ هُنَّ كشِفَت ضرِّهِ أَوْ أَرَادَني بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكَت رَحْمَتِهِقُلْ حَسبي اللَّهُعَلَيْهِ يَتَوَكلُ الْمُتَوَكلُونَ‏(38) قُلْ يَقَوْمِ اعْمَلُوا عَلي مَكانَتِكمْ إِني عَمِلٌفَسوْف تَعْلَمُونَ‏(39) مَن يَأْتِيهِ عَذَابٌ يخْزِيهِ وَ يحِلُّ عَلَيْهِ عَذَابٌ مُّقِيمٌ‏(40) إِنَّا أَنزَلْنَا عَلَيْك الْكِتَب لِلنَّاسِ بِالْحَقّ‏ِفَمَنِ اهْتَدَي فَلِنَفْسِهِوَ مَن ضلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَاوَ مَا أَنت عَلَيهِم بِوَكيلٍ‏(41) اللَّهُ يَتَوَفي الأَنفُس حِينَ مَوْتِهَا وَ الَّتي لَمْ تَمُت في مَنَامِهَافَيُمْسِك الَّتي قَضي عَلَيهَا الْمَوْت وَ يُرْسِلُ الأُخْرَي إِلي أَجَلٍ مُّسمًّيإِنَّ في ذَلِك لاَيَتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ‏(42) أَمِ اتخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ شفَعَاءَقُلْ أَ وَ لَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شيْئاً وَ لا يَعْقِلُونَ‏(43) قُل لِّلَّهِ الشفَعَةُ جَمِيعاًلَّهُ مُلْك السمَوَتِ وَ الأَرْضِثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ‏(44) وَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشمَأَزَّت قُلُوب الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِوَ إِذَا ذُكِرَ الَّذِينَ مِن دُونِهِ إِذَا هُمْ يَستَبْشِرُونَ‏(45) قُلِ اللَّهُمَّ فَاطِرَ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ عَلِمَ الْغَيْبِ وَ الشهَدَةِ أَنت تحْكمُ بَينَ عِبَادِك في مَا كانُوا فِيهِ يخْتَلِفُونَ‏(46) وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِينَ ظلَمُوا مَا في الأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لافْتَدَوْا بِهِ مِن سوءِ الْعَذَابِ يَوْمَ الْقِيَمَةِوَ بَدَا لهَُم مِّنَ اللَّهِ مَا لَمْ يَكُونُوا يحْتَسِبُونَ‏(47) وَ بَدَا لهَُمْ سيِّئَات مَا كسبُوا وَ حَاقَ بِهِم مَّا كانُوا بِهِ يَستهْزِءُونَ‏(48) فَإِذَا مَس الانسنَ ضرٌّ دَعَانَا ثمَّ إِذَا خَوَّلْنَهُ نِعْمَةً مِّنَّا قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلي عِلْمِبَلْ هِي فِتْنَةٌ وَ لَكِنَّ أَكْثرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ‏(49) قَدْ قَالهََا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَمَا أَغْني عَنهُم مَّا كانُوا يَكْسِبُونَ‏(50) فَأَصابهُمْ سيِّئَات مَا كَسبُواوَ الَّذِينَ ظلَمُوا مِنْ هَؤُلاءِ سيُصِيبهُمْ سيِّئَات مَا كَسبُوا وَ مَا هُم بِمُعْجِزِينَ‏(51) أَ وَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَبْسط الرِّزْقَ لِمَن يَشاءُ وَ يَقْدِرُإِنَّ في ذَلِك لاَيَتٍ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‏(52)



ترجمة الميزان ج : 17ص :402


ترجمه آيات


و اگر از ايشان بپرسي چه كسي آسمانها و زمين را خلق كرد حتما مي‏گويند خدا .


بگو پس خبر دهيد مرا از اين خدايان كه مي‏پرستيد چكاره‏اند ؟ آيا اگر خدا شر مرا بخواهد آنها مي‏توانند آن را برطرف سازند و يا اگر رحمتي برايم بخواهد آنها مي‏توانند جلوگيرش شوند ؟ ! بگو خدا مرا بس است ، بر او توكل مي‏كنند متوكلان ( 38) .


بگو اي قوم ! به همين كفر خود ادامه دهيد من نيز به كار خود مي‏پردازم به زودي خواهيد فهميد ( 39) .


كه چه كسي دچار عذاب مي‏شود ، و عذاب او را خوار مي‏كند و به عذابي دائم دچار مي‏شود ( 40) .


ما اين كتاب را كه بر تو نازل كرديم براي مردم و به حق نازل كرديم ، پس هر كس از هدايت آن بهره‏مند شود به نفع خود اوست و هر كس گمراه گردد عليه خود اوست و تو وكيل و مسؤول آنان نيستي ( 41 ) .


خداست كه جان‏ها را در دم مرگ مي‏گيرد و آنها هم كه نمرده‏اند در خواب مي‏گيرد ، پس هر يك از جان‏ها كه مرگش رسيده باشد ، نگه مي‏دارد و آن ديگري را به بدنش برمي‏گرداند تا مدتي معين ، به درستي كه در اين جريان آيت‏ها هست براي مردمي كه تفكر كنند ( 42) .


مثل اينكه خدايان دروغين را شفيعاني براي خود گرفته‏اند از ايشان بپرس حتي اگر مالك هيچ چيز نباشند و عقل نداشته باشند باز هم شفيعند ؟ ( 43) .


بگو شفاعت همه‏اش از آن خداست ملك آسمانها و زمين از اوست و سپس به سوي او باز مي‏گرديد ( 44 ) .


و چون سخن از خداي يگانه مي‏شود دلهاي كساني كه به آخرت ايمان ندارند متنفر مي‏شود و چون سخن از خدايان ديگر مي‏شود خشنود مي‏گردند ( 45) .



ترجمة الميزان ج : 17ص :403


بگو بار الها اي آفريدگار آسمانها و زمين و اي داناي غيب و شهود تويي كه بين بندگانت در آنچه اختلاف مي‏كنند داوري مي‏كني ( 46) .


و اگر ستمگران دو برابر تمامي آنچه در زمين است مالك باشند همه را براي دفع عذاب روز قيامت مي‏دهند آري در آن روز چيزهايي برايشان هويدا مي‏شود كه هرگز احتمالش را نمي‏دادند ( 47 ) .


و آثار سوء اعمالي كه كردند برايشان ظهور مي‏كند و همان عذابها كه مسخره‏اش مي‏كردند بر سرشان مي‏آيد ( 48) .


انسان چنين است كه وقتي گرفتار مي‏شود ما را مي‏خواند و همين كه نعمتي به او ارزاني مي‏داريم مي‏گويد اين از علم خودم به دست آمده ليكن همين نعمت فتنه و آزمايش اوست اما بيشترشان نمي‏فهمند ( 49) .


اقوام قبل از ايشان نيز همين سخن را مي‏گفتند اما آنچه مي‏كردند به دردشان نخورد ( 50) .


در نتيجه آثار سوء گناهانشان گريبانشان را بگرفت و كساني كه از اينان ستمكار باشند به زودي آثار سوء اعمالشان را خواهند ديد و نمي‏توانند خدا را عاجز كنند ( 51 ) .


آيا ندانستند كه خدا رزق را براي هر كسي بخواهد فراخ نموده و يا تنگ مي‏گيرد ، به راستي در همين جريان آيت‏هايي است براي مردمي كه ايمان آورند ( 52) .


بيان آيات


در اين آيات حمله ديگري به مشركين شده و بر يگانگي خداي تعالي در ربوبيت و عدم صلاحيت شركاء براي ربوبيت احتجاج شده است .


و نيز اين معنا خاطرنشان گشته كه شفاعتي كه مشركين براي شركاي خود قائلند ، و كسي به جز خدا مالك آن نيست ، و امور ديگري مربوط به دعوت به توحيد از قبيل موعظه و انذار و تبشير نيز در آن آمده .


و لئن سالتهم من خلق السموات و الأرض ليقولن الله ... در اين آيه شروع به اقامه حجت شده و قبل از اقامه ، مقدمه‏اي آورده كه حجت مذكور مبتني بر آن است ، مقدمه‏اي كه خود خصم ، آن را قبول دارد ، و آن اين است كه خالق عالم خداي سبحان است ، چون خصم در اين مساله هيچ نزاعي ندارد ، او هم معتقد است كه آفريننده تنها خداست ، و خدا در آفرينش شريك ندارد ، و شركاي ايشان به زعم ايشان ، شريك در تدبير خلقند ، نه در آفرينش .


و وقتي خلقت مستند به خدا بود ، پس آنچهدر آسمانها و زمين هست ، چه عين آنها ، و


ترجمة الميزان ج : 17ص :404


چه اثرشان ، مستند به خداي تعالي است ، پس هر چيزي كه خير برساند و يا شر ، هستي‏اش از خداست .


و احدي نمي‏تواند جلو خيري كه خدا مي‏خواهد برساند بگيرد و يا شري را كه خداي تعالي مي‏خواهد به كسي برساند او جلوگيري كند ، براي اينكه گفتيم خير و شر هم مخلوقي از خدا هستند ، و كسي در خلقت شريك خدا نيست تا در خلقت مزاحم او شود ، و يا جلو خلق كردن او را بگيرد و يا در خلقت چيزي از او پيش دستي كند .


و تدبير جز همين نيست كه امور را با نظم و ترتيب بيافرينند ، به طوري كه بين آنها ترتيب باشد و يكي مترتب بر ديگري شود ، و اين خود ، آفريدن و ايجاد است .


پس خداي تعالي كه خالق هر چيزي است كافي در تدبير امر عالم است ، براي اينكه گفتيم خالق هر چيز است ، و غير از خلقت چيزي ديگري سواي آن نيست تا به غير او نسبت دهند ، پس او رب هر چيز و اله هر چيز است ، و ربي به غير او و معبودي سواي او نيست .


پس اينكه فرموده : قل ا فرأيتم ما تدعون من دون الله معنايش اين است كه : اي پيامبر من ! عليه اين مشركين احتجاج كن و حجت خود را بر اين مقدمه كه مسلم نزد خود ايشان است مبتني كن كه خدا خالق هر چيز است ، وقتي اعتراف كردند ، نتيجه بگير و بگو : به من خبر دهيد از اين خدايان كه معتقديد شريك خدا هستند و از آنها به لفظ آلهه تعبير مي‏كنيد ، آيا چيزي خلق كرده‏اند يا نه ؟ خواهند گفت : نه ! نتيجه بگير : كه پس آنها مدبر هم نيستند ، چون تدبير عبارت است از خلقت چند چيز مترتب .


و اگر در آيه شريفه از خدايان مشركين به كلمه ما - آنچه تعبير كرد ، نه به كلمه من - آنان كه و يا الذين - كساني كه به اين منظور بود كه عموميت بيشتري به بيان دهد ، و احتجاج در آيه ، هم شامل بت‏ها شود و هم شامل ارباب آنها ، چون خواص از مشركين هر چند عبادت را منحصر بر ارباب كه ملائكه هستند و يا جن و يا كملين از بشر مي‏كنند و بت‏ها را قبله آن ارباب و آلهه و وسيله توجه به ارباب مي‏دانند و ليكن عوام از ايشان بسا مي‏شود كه خود بت‏ها را معبود و ارباب و آلهه مي‏پندارند ، و براي خود آنها عبادت مي‏كنند ، در نتيجه احتجاج در آيه متوجه هر دو طايفه مي‏شود .


ان أرادني الله بضر هل هن كاشفات ضره او أرادني برحمة هل هن ممسكات رحمته - كلمه ضر به معناي مرض و شدت و امثال آن است ، و ظاهر مقابله آن با رحمت مي‏رساند كه مراد از آن عموم گرفتاريها و مصائب است .


و اضافه شدن اين كلمه و كلمه رحمت به ضمير خداي تعالي در ضره و رحمته به منظور حفظ نسبت است و به عبارت ساده اينكه مي‏فهماند اگر كسي نيست كه گرفتاري كسي را برطرف كند و يا رحمت


ترجمة الميزان ج : 17ص :405


خدا را از او بگرداند ، براي اين است كه گرفتاري و رحمت از خداست .


و اگر گرفتاري و رحمت خصوص رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را مورد كلام قرار داده و فرموده : بگو اگر خدا گرفتاري و يا رحمت مرا بخواهد با اينكه گرفتاري و رحمت تمامي مردم از خداست ، و حجت هم حجتي است براي آن جناب و همه مردم بدين جهت است كه طرف خصومت مشركين ، در اصل آن جناب است و مشركين آن جناب را به نفرين خدايان خود تهديد مي‏كردند .


و اگر در جمله هل هن ضمير جمع مؤنث را به خدايان مشركين ارجاع داده از باب غلبه دادن جانب خدايان بي‏شعور يعني بت‏ها است ، و همين خود مؤيد بيان ما است كه در ذيل جمله ا فرأيتم ما تدعون من دون الله گفتيم : بدين جهت فرمود : ما تدعون و نفرمود من تدعون كه حجت را عموميت دهد تا هم شامل ارباب اصنام گردد و هم شامل خود اصنام .


قل حسبي الله - در اين جمله رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را امر به توكل بر خداي تعالي مي‏كند ، همچنان كه جمله بعدش هم كه مي‏فرمايد عليه يتوكل المتوكلون مؤيد آن است و اين جمله در جاي نتيجه حجت قرار گرفته ، گويا فرموده : به ايشان بگو : من خدا را وكيل خود گرفتم ، براي اينكه امر تدبير من به دست اوست ، همچنان كه امر تدبير خلقتم به دست وي است .


پس جمله مورد بحث در معناي اين است كه گفته باشيم : پس حجت دلالت كرد بر ربوبيت خدا ، و منهم اين معنا را عملا تصديق مي‏كنم ، يعني تنها او را در امور خود وكيل مي‏گيرم .


عليه يتوكل المتوكلون - مي‏توانست بفرمايد : و المتوكلون يتوكلون عليه واگر ظرف ( عليه ) را بر متعلق آن مقدم داشت ، براي اين بود كه دلالت كند بر انحصار و بفهماند متوكلين تنها بر او توكل مي‏كنند ، نه بر غير او ، و اگر فعل توكل را به وصفي از همان ماده متوكلين نسبت داده ، براي اين است كه دلالت كند بر اينكه مراد از متوكلين ، متوكلين به حقيقت معناي كلمه است ، در نتيجه ، در جمله ، مورد بحث ثنايي هم از خداي تعالي شده به اينكه او اهليت آن را دارد كه بر او توكل كنند و اهل بصيرت هم در توكل تنها بر او توكل مي‏نمايند .


پس من اگر گفتم : حسبي الله نبايد ملامت شوم ، چون بر كسي توكل كرده‏امكه تنها او اهليت آن را دارد .


قل يا قوم اعملوا علي مكانتكم اني عامل ... عذاب مقيم كلمه مكانت به معناي مقام و منزلت و قدر است ، و اين كلمه در معقولات به كار


ترجمة الميزان ج : 17ص :406


مي‏رود ، همچنان كه كلمه مكان در محسوسات استعمال مي‏شود ، در اين جمله دستور مي‏دهد كه بر مكانت خود عمل كنند و معنايش اين است كه مشركين مي‏توانند به اين حال و روش خود يعني كفر و عناد و جلوگيري از راه خدا ادامه دهند .


فسوف تعلمون من ياتيه عذاب يخزيه - ظاهرا كلمه من استفهامي ، و به معناي چه كسي است ، نه موصوله به معناي كسي كه ، چون مي‏فرمايد : به زودي مي‏فهميد .


و فهميدن به جمله اطلاق مي‏شود ، نه به مفرد ، در نتيجه معنايش اين است كه : به زودي مي‏فهميد چه كسي دچار عذاب مي‏شود ، و عذاب او را خوار مي‏كند ، ولي اگر موصوله باشد معنا چنين مي‏شود : به زودي مي‏فهمي كسي را كه دچار عذاب مي‏شود ، و عذاب او را خوار مي‏كند .


و يحل عليه عذاب مقيم - عذاب مقيم به معناي عذاب دايم است ، و مناسب با حلول هم همين است ، و جدا كردن عذابي كه خواركننده است از عذاب مقيم ، شاهد آن است كه مراد از اولي ، عذاب دنيا و مراد از دومي عذاب آخرت است .


و در اين جمله شديدترين تهديد است .


و معنايش اين است كه به مشركين از قوم خود خطاب كن و بگو : اي مردم همچنان و مستمر عمل كنيد بر همين حال كفر و عناد كه در آن هستيد ، من هم بر طبق آنچه مامور شده‏ام به استمرار عمل مي‏كنم و به هيچ وجه از آن منصرف نمي‏شوم .


پس به زودي مي‏فهميد چه كسي در دنيا به عذابي دچار مي‏شود كه خوارش كند ، - همچنان كه در جنگ بدر دچار شدند - و در آخرت به عذابي كه هرگز از او جدا شدني نيست .


انا أنزلنا عليك الكتاب للناس بالحق ... اين آيه در مقام تعليل دستوري است كه در آيه قبلي داده بود .


و لام در كلمه للناس لام تعليل است ، يعني ما اين كتاب را براي مردم بر تو نازل كرديم ، تا تو بر آنان تلاوت كني و مطالبش را به آنان برساني ، و حرف باء در كلمه بالحق براي ملابست است ، يعني كتاب را در حالي كه حق بوده و با هيچ باطلي آميخته نبود بر تو نازل كرديم .


فمن اهتدي فلنفسه و من ضل فانما يضل عليها اين جمله فرع و نتيجه انزال كتاب است به حق ، براي اينكه هر كس به وسيله آن راه يابد ، نفع اين هدايت كه سعادت زندگي دنيا و ثواب دار آخرت است به خودش عايد مي‏شود و هر كس به گمراهي خود باقي بماند و با اين كتاب راه را نيابد ، شقاوت و وبال گمراهي‏اش كه ( بدبختي در دنيا و ) عذاب آخرت است به خودش عايد مي‏شود ، پس خداي سبحان بزرگتر


ترجمة الميزان ج : 17ص :407


از آن است كه از هدايت آنان سود و از گمراهي‏شان ضرر ببيند .


و ما أنت عليهم بوكيل - يعني امر آنان به تو واگذار نشده تا در تدبير شؤون آنان مسؤول باشي و در نتيجه تلاش كني تا هدايت را به هر نحوي شده در دل آنان وارد سازي .


و معناي آن اين است كه ما به تو دستور داده‏ايم ايشان را به آنچه گفته‏ايم تهديد كني ، چون ما قرآن را به حق و براي اين نازل كرده‏ايم كه آن رابر مردم بخواني و بس ، حال هر كس با آن هدايت يافت ، نفع هدايتش عايد خودش مي‏شود و هر كس گمراه شد و هدايت نيافت ، ضرر گمراهي نيز عايد خودش مي‏شود ، و تو از طرف من وكيل و مدبر شؤون آنان نيستي ، تا هدايت را در دل آنان جاي دهي ، تو از اين بابت هيچ اختياري و مسؤوليتي نداري .


الله يتوفي الانفس حين موتها ... در مجمع البيان گفته : كلمه توفي به معناي گرفتن چيزي است به طور تمام ، مثلا وقتي مي‏گويند : توفيت حقي من فلان و نيز استوفيت حقي من فلان معنايش اين است كه من تمامي حقم را از فلاني گرفتم .


و اگر در آيه شريفه مسند اليه الله را مقدم بر مسند يتوفي آورد ، براي اين است كه حصر را برساند و بفهماند قبض روح تنها كار خدا است ، نه غير .


و اگر اين آيه با آيه قل يتوفيكم ملك الموت الذي وكل بكم و آيه حتي اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا .


ضميمه شود ، اين معنا را مي‏دهد كه : اصالت در گرفتن جانها كار خداست نه غير ، ولي به تبعيت و به اجازه خدا كار ملك الموت و فرستادگان خدا كه ياران ملك الموتند نيز هست ، همانطور كه اين ياران هم به اجازه ملك الموت كار مي‏كنند .


الله يتوفي الانفس حين موتها - مراد از انفس ، ارواح است ، ارواحي كه متعلق به بدنها است ، نه مجموع روح و بدن ، چون مجموع روح و بدن كسي در هنگام مرگ گرفته نمي‏شود ، تنها جان‏ها گرفته مي‏شود ، يعني علاقه روح از بدن قطع مي‏گردد ، و ديگر روح به كار تدبير بدن و دخل و تصرف در آن نمي‏پردازد .


و مراد از كلمه موتها مرگ بدنها است ، حال يا اينكه مضافي در عبارت تقدير بگيريم و بگوييم تقدير آيه الله يتوفي الانفس حين موت ابدانها - خدا جان‏ها را در هنگام مرگ بدن‏ها مي‏گيرد بوده ، و يا اينكه نسبت دادن مرگ به


ترجمة الميزان ج : 17ص :408


روح را مجاز عقلي بگيريم ، و عين همين حرف در كلمه منامها مي‏آيد ، چون روح نمي‏خوابد ، بلكه اين بدن است كه به خواب مي‏رود .


پس در اينجا نيز يا بايد بگوييم : تقدير في منام ابدانها است و يا مجاز عقلي قائل شويم .


و التي لم تمت في منامها - اين جمله عطف است بر كلمه أنفس در جمله قبلي و ظاهرا كلمه منام اسم زمان و متعلق به كلمه يتوفي باشد .


و تقدير آيه يتوفي الانفس التي لم تمت في وقت نومها باشد ، يعني و آن أنفسي كه در هنگام خواب نمرده‏اند .


خداي تعالي ما بين همين ارواح و انفسي كه در هنگام خواب قبض مي‏شوند ، تفصيل مي‏دهد ، و آن را دو قسم مي‏كند و مي‏فرمايد : فيمسك التي قضي عليها الموت و يرسل الاخري الي أجل مسمي يعني آن ارواحي كه قضاي خدا بر مرگشان رانده شده ، نگه مي‏دارد و ديگر به بدنها برنمي‏گرداند ، و آن ارواحي كه چنين قضايي بر آنها رانده نشده ، آنها را روانه به سوي بدن‏ها مي‏كند ، تا آنكه براي مدتي معين كه منتهي اليه زندگي آنهاست زنده بمانند .


و اينكه مدت معين را غايت روانه كردن ارواح قرار داده ، خود دليل بر آن است كه مراد از روانه كردن ارواح ، جنس آن است ، به اين معنا كه بعضي از أنفس را يك بار ارسال مي‏كند ، و بعضي را دو بار و بعضي را بيشتر و بيشتر تا برسد به آن مدت مقرر .


از اين جمله دو نكته استفاده مي‏شود : اول اينكه : نفس آدمي غير از بدن اوست ، براي اينكه در هنگام خواب از بدن جدا مي‏شود و مستقل از بدن و جداي از آن زندگي مي‏كند .


دوم اينكه : مردن و خوابيدن ، هر دو توفي و قبض روح است ، بله اين فرق بين آن دو هست كه مرگ قبض روحي است كه ديگر برگشتي برايش نيست ، و خواب قبض روحي است كه ممكن است روح دوباره برگردد .


خداي سبحان سپس آيه را با جمله ان في ذلك لايات لقوم يتفكرون تمام مي‏كند و مي‏فهماند كه : مردم متفكر از همين خوابيدن و مردن متوجه مي‏شوند كه مدبر أمر آنان خداست ، و روزي همه آنان به سوي خدا برمي‏گردند و خداوند سبحان به حساب اعمالشان مي‏رسد .


ام اتخذوا من دون الله شفعاء ... كلمه أم منقطعه و به معناي بلكه است .


و معناي آيه چنين است : بلكه مشركين به جاي خدا شفيعاني كه همان خدايانشان باشد گرفته ، و آنها را پرستيدند ، تا نزد خدا شفاعتشان كنند .


و اين همان مضموني است كه آيه اول سوره يعني ما نعبدهم الا ليقربونا الي


ترجمة الميزان ج : 17ص :409


الله زلفي و آيه و يقولون هؤلاء شفعاؤنا عند الله آن را افاده مي‏كنند .


قل أ و لو كانوا لا يملكون شيئا و لا يعقلون - در اين جمله رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را دستور مي‏دهد سخن مشركين را از اين طريق كه اطلاق كلامشان درست نيست رد كند ، چون اين معنا بديهي است كه شفاعت وقتي تصور دارد كه شفيع علمي به حال ما داشته باشد و بفهمد كه از مقام بالاتر خود براي ما چه بخواهد و نيز بداند كه از چه كسي مي‏خواهد و براي چه كسي مي‏خواهد ؟ بنا بر اين ، معنا ندارد كه مشتي سنگ بي‏شعور كه نامش را شفيع نهاده‏اند شفيع بوده باشند .


علاوه بر اين شفيع بايد مالك شفاعت و داراي چنين اختياري باشد ، و مقام بالاتر به او چنين حقي داده باشد ، و ما مي‏دانيم كه غير از خدا كسي مالك چيزي نيست ، مگر آنچه را كه باز خدا به كسي تمليك كرده باشد ، و اجازه تصرف در آن چيز را به او داده باشد ، پس اينكه به طور مطلق مي‏گويند : اين بت‏ها و اولياي ما شفيع ما هستند ، درست نيست ، چون اطلاق كلامشان شامل مي‏شود آنچه را حتي مالك نيستند ، و آنچه را كه اصلا علمي بدان ندارند ، با اينكه هيچ دليل و اطلاعي ندارند كه خدا چنين حقي به بت‏ها داده ، پس اين سخن مشركين گزافي بيش نيست و گزاف ، نمي‏شود پايه عقايد آدمي باشد .


پس استفهام در جمله أ و لو كانوا ... استفهام انكاري است ، و معنايش اين است كه به ايشان بگو : آيا آلهه را شفيعان خود مي‏گيريد ، هر چند كه مانند ملائكه از پيش خود مالك هيچ چيز نباشند ؟ و يا مانند بت‏ها علم و عقلي نداشته باشند ؟ اين عقيده ، بسيار سفيهانه است .


قل لله الشفاعة جميعا له ملك السموات و الأرض ... اين جمله توضيح و تاكيد مطلب سابق است كه مي‏فرمود : هر چند اگر مالك چيزي نباشند ؟ .


و لام در كلمه لله - براي خدا لام ملكيت است .


و جمله له ملك السموات و الأرض در مقام تعليل جمله قبل است و معنايش اين است كه : هر شفاعتي كه فرض شود مملوك خداست ، براي اينكه مالك تمامي اشيا اوست ، مگر آنكه او به كسي اجازه در چيزي را بدهد ، در آن صورت آن كس مالك آن چيز مي‏شود ، ( در عين حالي كه باز مالك اصلي و حقيقي همان چيز خداست ) و اما اينكه معتقدند كه بعضي از بندگان خدا مانند ملائكه مالك شفاعت هستند ، هيچ دليلي بر آن ندارند ، بلكه خود خداي تعالي صريحا فرموده : ما من شفيع


ترجمة الميزان ج : 17ص :410


الا من بعد اذنه .


البته براي آيه شريفه مورد بحث معنايي دقيق‏تر هست ، در صورتي كه آن را با امثال آيه ليس لهم من دونه ولي و لا شفيع ضميمه كنيم ، و آن معنا اين است كه شفيع در حقيقت ، خود خداي سبحان است .


و شفيعان ديگري كه به راستي مي‏توانند شفاعت كنند ، شفاعت آنان نيز به اذن خدا است .


و ما در جلد اول اين كتاب در بحث شفاعت گفتيم كه : برگشت شفاعت بالأخره به اين مي‏شود كه يكي از صفات خدا بين خدا و شخص شفاعت خواه واسطه گردد تا حال او را اصلاح كند ، مانند واسطه شدن رحمت و مغفرت او ، بين او و بين بنده گنهكار ، تا او را از وبال گناهش و از عذاب ، نجات بخشد .


و فرق بين اين ملك و ملك در وجه قبلي اين است كه در وجه قبلي مالك شفاعت متصف به مملوكش نمي‏شود ، يعني او را شفيع نمي‏گويند ، و شفاعت داشتن او مثل خانه داشتن زيد و عمرو نيست ، بخلاف ملك در اين وجه ، كه مالك در آن متصف به مملوكش مي‏شود ، و او را شفيع مي‏ناميم ، همان طور كه زيد شجاع را به خاطر اينكه مالك شجاعت و داراي آن است شجاع مي‏ناميم .


ثم اليه ترجعون - اين جمله تعليل ديگري است براي جمله قبلي كه مي‏فرمود : خدا مالك همه شفاعتها است و شفاعت را در خدا منحصر مي‏كرد .


به اين بيان كه شفاعت را كسي مالك است كه امر مشفوع له و شخص محتاج به شفاعت بالأخره به او منتهي مي‏شود ، اگر خواست شفاعت را قبول نموده و حال او را اصلاح مي‏كند و گرنه ، نه .


و اما غير او ، وقتي مالك شفاعت مي‏شود كه باز آن مالك راضي باشد و به وي اجازه شفاعت داده باشد و تنها كسي كه امور بندگان محتاج به شفاعت به او منتهي مي‏شود خداست نه آلهه‏اي كه مشركين به جاي خدا مي‏خوانند ، پس مالك تمامي شفاعت‏ها خداست ، پس اينكه مي‏گويند : اوليايشان به طور مطلق شفيعان ايشان هستند و به همين جهت به طور مطلق آنها را عبادت مي‏كنند ، عقايدي است كه هيچ مبناي قابل اعتمادي ندارد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : جمله ثم اليه ترجعون تهديدي است براي كفار ، گويا فرموده : سپس به سوياو برمي‏گرديد و مي‏فهميد كه آلهه شما .


شما را شفاعت نمي‏كنند ، آن وقت عبادت يك عمرتان هدر رفته است .



ترجمة الميزان ج : 17ص :411


بعضي ديگر گفته‏اند : احتمال دارد كه اين جمله تصريح باشد بر اينكه خدا مالك آخرت است كه شفاعت بيشتر در آنجا سود مي‏دهد ، و نيز اشاره باشد به اينكه ملك‏هاي صوري كه غير خدا خود را مالك آن مي‏پندارند روزي خواهد رسيد كه از غير خدا منقطع گردد .


ولي وجه صحيح همان است كه ما گفتيم .


و اذا ذكر الله وحده اشمازت قلوب الذين لا يؤمنون بالاخرة ... مراد از اينكه فرمود : وقتي خدا به تنهايي ذكر مي‏شود اين است كه وقتي خدا را ياد مي‏كنند و نامي از خدايان ايشان نمي‏برند ، كه مصداق روشن آن كلمه لا اله الا الله است .


و كلمه اشمازت از مصدر اشمئزاز است كه به معناي انقباض و نفرت از چيزي است .


و اگر از اوصاف مشركين تنها مساله بي‏ايماني به آخرت را نام برد ، بدين جهت است كه ريشه و اساس نفرت آنان از شنيدن نام خدا همين بي‏ايماني به آخرت بوده است ، چون اگر به آخرت ايمان مي‏داشتند و باور داشتند كه روزي به سوي خدا برمي‏گردند و جزاي كرده‏هاي خود را مي‏بينند ، قطعا خدا را پرستش مي‏كردند ، نه اوليايخود را و هرگز از شنيدن نام خدا به تنهايي نفرت نمي‏كردند .


و اذا ذكر الذين من دونه اذا هم يستبشرون - منظور از الذين من دونه همان آلهه ايشان است .


و كلمه استبشار به معناي مسرت دروني است ، مسرتي كه اثرش در چهره انسان ظاهر شود .


قل اللهم فاطر السموات و الأرض عالم الغيب و الشهادة انت تحكم ... وقتي رشته كلام به جايي رسيد كه ديگر براي كسي اميد خيري در مشركين نماند ، چون امر آخرت را فراموش و بازگشت به سوي خدا را انكار كردند ، به حدي كه از شنيدن نام خدا متنفر مي‏شدند ، لذا پيامبر خود را دستور مي‏دهد نام خداي تعالي را به تنهايي ببرد و حكم او در بندگان را در آنچه اختلاف دارند به صورت التجا به خداي تعالي به ايشان تذكر دهد ، التجايي كه در آن اقرار به معاد هست ، در اين التجا خداي تعالي را به وصف فاطر السموات و الأرض ستوده ، يعني خدايي كه آسمانها و زمين را از كتم عدم به ساحت وجود درآورده ، و نيز به وصف عالم الغيب و الشهادة ستوده ، يعني خدايي كه هيچ چيزي بر او پوشيده نيست ، ( نه از عالم ماوراي محسوسات و نه از محسوسات ) ، و لازمه چنين علمي اين است كه به حق


ترجمة الميزان ج : 17ص :412


حكم كند و حكمش هم نافذ است .


و لو ان للذين ظلموا ما في الأرض جميعا و مثله معه لافتدوا به من سوء العذاب يوم القيمة ... مراد از الذين ظلموا كساني است كه در دنيا ظلم كردند ، بنا بر اين فعل ظلموا در اينجا مفاد وصف را افاده مي‏كند و مراد منكرين معادند ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : ان لعنة الله علي الظالمين الذين يصدون عن سبيل الله و يبغونها عوجا و هم بالاخرة كافرون .


و معناي آيه اين است كه : اگر ظالمين كه منكر معادند دو برابر آنچه در زمين از اموال و ذخائر و گنجينه‏ها است ، مي‏داشتند ، همانا همه آن را مي‏دهند تا از سوء عذاب برهند .


و بدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون - كلمه بدا فعل ماضي از مصدر بداء و بدو است كه به معناي ظهور است .


و كلمه يحتسبون از مصدر حساب و حسبان است كه به معناي شمردن است .


و احتساب به اين معنا است كه انسان بنا بگذارد چيزي را مورد اعتنا قرار داده ، آن را چيزي بشمارد و بپندارد ، و بسيار مي‏شود كه حسبان و احتساب به معناي ظن و پندار استعمال مي‏شود ، همچنان كه بعضي گفته‏اند در جمله ما لم يكونوا يحتسبون به همين معنا استعمال شده است ، يعني در قيامت چيزهايي برايشان هويدا مي‏شود كه خيالش را هم نمي‏كردند .


ليكن راغب ميان حسبان و ظن فرق گذاشته ، چون مي‏گويد : حسبان اين است كه به يكي از دو نقيض مثلا آمدن و نيامدن مسافر حكم كند و در ذهن ترجيح دهد كه او مي‏آيد بدون اينكه اصلا به احتمال نيامدن توجهي داشته باشد ، ولي نسبت به آمدن او در معرض آن باشد كه دچار شك شود ، ظن هم قريب به همين معنا است .


و ليكن با اين تفاوت كه صاحب ظن ، هم احتمال آمدن وي را مي‏دهد و هم احتمال نيامدن ، ولي احتمال آمدن در نظرش قوي‏تر است .


و مقتضاي سياق آيه اين است كه : مراد اين باشد كه اعلام بدارد : مشركين به زودي در روز قيامت به اموري برخواهند خورد كه وضع آن امور مافوق تصورشان و بزرگتر و


ترجمة الميزان ج : 17ص :413


هول‏انگيزتر از آن بوده كه به ذهن آنان خطور كرده ، نه اينكه مراد اين باشد كه ايشان چيزهايي خواهند ديد كه اعتقاد به آن نداشتند .


و كوتاه سخن آنكه مشركين از انبيا و مؤمنين مي‏شنيدند كه خدا حساب و ميزاني براي اعمال دارد و قضا و آتش و الواني از عذاب دارد ، آنگاه شنيده‏هاي خود را - با انكاري كه نسبت به آن داشتند - بر آنچه در ذهنشان بود يعني آتش دنيا و عذاب دنيا و حساب و ميزان دنيا مقايسه مي‏كردند و چون در قيامت به آنها برخورند ، خواهند ديد كه بزرگتر از آن است كه در دنيا به خاطر كسي خطور كند .


پس اين آيه در توصيف عذاب خدا ، نظير آيه فلا تعلم نفس ما أخفي لهم من قرة أعين است در توصيف نعيم اهل بهشت .


و نيز مقتضاي سياق آن است كه ظهور مزبور از قبيل ظهور بعد از خفا ، و انكشاف بعد از استتار باشد ، همچنان كه آيه لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد نيز همين معنا را مي‏رساند و مي‏فهماند كه عالم آخرت در همين عالم نيز بوده ، و ليكن پنهان و در پرده ، و در قيامت اين پرده‏ها كنار مي‏رود .


و بدا لهم سيئات ما كسبوا ... يعني در آن روز كارهاي زشتشان بعد از آنكه در دنيا از نظرشان پنهان بود ، برايشان آشكار مي‏شود .


بنا بر اين ، اين جمله همان را مي‏گويد كه آيه يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء ، آن را افاده مي‏كند .


و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن - يعني همان عذابهاي گوناگون و هولها و شدايدي كه از اولياي دين در باره قيامت مي‏شنيدند ، و آن را استهزا مي‏كردند ، بر آنان نازل شد و به ايشان رسيد .


فاذا مس الانسان ضر دعانا ثم اذا خولناه نعمة منا قال انما اوتيته علي علم ... اين آيه شريفه در مقام تعليل آن بياني استكه در سابق در وصف ظالمان داشت و به همين جهت بر سر آن فا تفريع آورد تا سخن را نتيجه و متفرع بر مطالب قبل كند ، تفرعي


ترجمة الميزان ج : 17ص :414


كه بيان بر مبين دارد .


پس خداي تعالي بعد از آنكه حال ستمگران را بيان كرد كه از هر آيتي كه بر حق دلالت مي‏كرد روي‏گردان بودند و به حجت‏هايي بر عليه‏شان اقامه مي‏شد گوش فرا نمي‏دادند و موعظه را نمي‏شنيدند و به عبرت ، اعتنايي نداشتند ، و در نتيجه همين سرسختي‏ها ربوبيت خداي تعالي و مساله بعث و حساب را منكر شدند و كارشان به جايي رسيد كه حتي دلهايشان از شنيدن نام خداي يگانه متنفر مي‏شد .


اينك در اين آيه مي‏فرمايد كه : اين اعراض ، مخصوص كفار معاصر آن جناب نيست ، بلكه اين مقتضاي طبع هر انساني است كه به پيروي هواي نفس گرايش دارد و به نعمت‏هاي مادي و اسباب ظاهري پيرامونش مغرور است ، پس انسان طبعا هم فراموشكار است ، هر وقت دچار گرفتاري شود ، متوجه پروردگارش گشته و او را به خلوص مي‏خواند و چون پروردگارش نعمتي به او ارزاني بدارد ، آن نعمت را به خودش نسبت مي‏دهد ، و مي‏گويد هنر خودم بود و پروردگارش را فراموش مي‏كند ، و نمي‏داند كه همين خود فتنه‏اي است كه با آن امتحانش مي‏كنند .


پس جمله فاذا مس الانسان ضر يعني و چون مرض يا شدتي به انسان برسد ، دعانا ما را مي‏خواند ، و تنها به سوي ما متوجه مي‏شود ، و از غير ما قطع اميد مي‏كند .


و در جمله ثم اذا خولناه نعمة منا قال انما اوتيته علي علم كلمه خولناه ماضي از مصدر تخويل است و تخويل به معناي عطا كردن به طور بخشش است .


و اگر نعمت را مقيد به قيد منا كرد ، براي اين است كه بفهماند وصف نعمت براي آن محفوظ است ، و معنايش اين است كه : چون نعمتي از ناحيه خود به او بدهيم كه نعمت بودنش كاملا روشن است ، و همه مي‏دانند كه از ناحيه ماست، مع ذلك مي‏گويد : اين نعمت‏ها از هنرمندي خودم است .


و ضمير در اوتيته به نعمت برمي‏گردد ، البته نه به اعتبار لفظش چون اگر به اين اعتبار بود بايد مي‏فرمود اوتيتها چون لفظ نعمت مؤنث است و بايد ضمير مؤنث بدان برگردد ، بلكه به اعتبار معناي نعمت كه يا مال است و يا مطلق شي‏ء و چون كلمه مال و كلمه شي‏ء مذكر است مي‏توان ضمير مذكر به آن برگردانيد .


و عنايت در جمله مورد بحث اين است كه اشاره كند كه چنين انسان ناسپاسي ، اعتراف نمي‏كند كه نعمتش از ماست ، بلكه رابطه‏اش را از ما قطع مي‏كند ، و به همين منظور نمي‏گويد : اوتيتها ( چون كلمه نعمت دلالت دارد بر اينكه منعمي آن را داده ) بلكه مي‏گويد : اوتيته ، تا اعتراف نكرده باشد به اينكه خدا آن نعمت را به او داده .



ترجمة الميزان ج : 17ص :415


و نيز نمي‏گويد : آتاني الله ، خدا آن را به من داده ، بلكه با صيغه مجهول تعبير مي‏كند و مي‏گويد اوتيته تا به كلي دهنده را مسكوت بگذارد .


و اين دو تعبير ، يعني تعبير نعمة منا و تعبير اوتيته از تعبيرهاي لطيف قرآني است .


البته مفسرين ديگر براي مذكر آمدن ضمير در اوتيته وجوه ديگري ذكر كرده‏اند كه هيچ يك موجه نيست و اگر خواننده بخواهد به آنها اطلاع يابد ، بايد به تفاسير مفصل مراجعه كند .


و سازگار با سياق آيه آن است كه معناي علي علم ، علي علم مني باشد ، يعني من اين مال را با علم و هنر و خبرگي خودم به دست آورده‏ام و راه جمع كردن ثروت را مي‏دانستم .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد اين است كه من اين مال را با علمي از خدا به دست آوردم ، چون خدا در من خيري سراغ داشت .


و خلاصه چون مي‏دانست من آدم خوبي هستم ، و مستحق آنم كه نعمتم بدهد ، لذا آن را به من ارزاني داشت .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد اين است كه من اين مال را كه به دست آوردم ، مي‏دانستم كه خدا از من راضي است .


ولي خواننده عزيز خود متوجه است به اينكه بياني كه ما در معناي جمله ثم اذا خولناه نعمة منا قال انما اوتيته آورديم با هيچ يك از اين اقوال نمي‏سازد .


بل هي فتنة و لكن اكثرهم لا يعلمون - يعني بلكه آن نعمتي كه ما به وي داديم فتنه و آزمايشي بود كه خواستيم او را به وسيله آن نعمت بيازماييم ، اما بيشترشان متوجه اين معنا نيستند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : معناي آن اين است كه بلكه نعمت مزبور عذابي است براي آنان .


و بعضي ديگر گفته‏اند : بلكه اين سخني كه مي‏گويند ، فتنه‏اي است براي آنان كه به خاطر همان عقاب خواهند شد .


ولي اين دو وجه و مخصوصا وجه دومي بعيد است .


قد قالها الذين من قبلهم فما اغني عنهم ما كانوا يكسبون فاصابهم سيئات ما كسبوا .


ضمير در قد قالها به سخن قبلي ناسپاسان برمي‏گردد و به اين اعتبار آن را مؤنث آورده كه مقاله و يا كلمه‏اي به شمار مي‏رود .



ترجمة الميزان ج : 17ص :416


اين آيه رد سخن ايشان و اثبات اين معنا است كه نعمت مزبور فتنه‏اي است كه با آن امتحان مي‏شوند ، مي‏فرمايد : اگر اين نعمت‏ها كه در دست دارند ، با هنر خود كسب كرده باشند و اين نيرو وتوانايي خودشان است كه مايه چنين نعمت‏ها شده ، بايد همين نيرو نگذارد عذاب گناهان ، آنها را از دستشان ببرد ، بلكه بايد آن نعمت‏ها را براي خود حفظ كنند و هميشه از آن متنعم باشند نه اينكه آن نعمت‏ها را بگذارند و خود هلاك گردند .


با اينكه چنين نيست نه مي‏توانند نعمت‏ها را براي خود حفظ كنند و نه با خود ببرند ، اينك اقوام قبل از آنان شاهد صدق اين حقيقتند ، چون آنها هم همين سخنان را از در غرور گفتند ، ولي كسب و تجارت و حول و قوه‏شان جلو هلاكتشان را نگرفت و همه به كيفر كرده‏هاي زشت خود رسيدند .


و ظاهرا جمله قد قالها الذين من قبلهم اشاره به قارون و امثال وي مي‏كند ، چون قارون هم نظير همين حرف را زد و به حكايت قرآن گفت : انما اوتيته علي علم عندي كه داستانش در سوره قصص گذشت .


و الذين ظلموا من هؤلاء سيصيبهم سيئات ما كسبوا و ما هم بمعجزين كلمه هؤلاء - اينان به قوم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اشاره دارد و معنايش اين است كه : اين ستمگران از قوم تو ، راهشان راه اقوام گذشته است ، به زودي عذاب آنچه كرده‏اند به ايشان خواهد رسيد .


و نمي‏توانند با جلوگيري از آمدن و بال اعمالشان ، خدا را عاجز كنند .


أ و لم يعلموا أن الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر ... اين جمله پاسخ ديگري از گفتار آن كسي است كه از بين آن مردم ناسپاس گفته : انما اوتيته علي علم چيزي كه هست جواب اول يعني جمله قد قالها الذين من قبلهم ... جواب نقضي بود ، ولي اين جواب از طريق معارضه است ، به ادله‏اي اشاره مي‏كند كه همه دلالت دارند بر اينكه رزق را خداي سبحان براي بعضي فراخ و براي بعضي تنگ مي‏گيرد .


توضيح اينكه : سعي و كوشش آدمي و علم و اراده او براي تحصيل رزق سبب تام به دست آمدن آن نيست ، و گر نه مي‏بايستي همواره و در همه اشخاص اين سعي و اين كارداني


ترجمة الميزان ج : 17ص :417


مؤثر واقع شود ، و صاحبش را به رزق فراوان برساند ، با اينكه به چشم خود مي‏بينيم كه اين طور نيست ، بسيار جويندگان هستند كه مايوس برمي‏گردند و بسيار كوشندگان هستند كه نتيجه‏اي عايدشان نمي‏شود .


پس معلوم مي‏شود غير از كوشش و كارداني خود انسان شرايط و علل زماني و مكاني ديگري هم مؤثر است و موانع مختلفي هم هست ، كه به اختلاف ظروف ، مانع از به نتيجه رسيدن كوششها مي‏شوند .


و اين شرايط از حد شمار بيرونند در صورتي كه همه عوامل و شرايط دست به دست هم دهند و هيچ يك از موانع هم پيش نيايد ، آن وقت سعي و كوششها و كارداني‏ها هم مؤثر مي‏شوند و اجتماع همه علل و شرايط با آنهمه اختلاف و تفرقه و تشتت كه از نظر ماده و زمان و مكان و مقتضيات ديگر در آنها هست كه مرتبط به آن عواملند ، بعضي مقارن آنها و بعضي ديگر جلوتر از آن عواملند ، و اين دسته اخير هم خود علل بي شمار ديگري دارند ، يك اجتماع و اتفاق تصادفي نيست ، براي اينكه تصادف هيچ وقت دايمي و حتي اكثري نيست ، يعني اين طور نيست كه در تمامي آثار و يا بيشتر آنها علل و شرايطش تصادفا دست به دست هم داده باشند ، و قانون ارتزاق ما انسانها و يا ما و ساير موجودات زنده و روزي خوار ، يك نظام جداگانه‏اي از نظام جاري در اقطار عالم ماده و مشهود ندارد ، بلكه داخل در آن نظام است ، و اين نظام عمومي عالم با همه وسعتش امري است ثابت و محفوظ كه اگر از هم گسيخته شود ، در همان لحظه اول فورا تمامي اشياء نابود مي‏شوند .


و اين نظام جاري با اينكه يك نظام است و اجزايش با هم تناسب و سازگاري دارند ، خود دلالت بر وحدانيت ناظم و مدبر و مديرش دارد ، مدبر و مديري كه خودش جزو اجزاي اين عالم نيست ، چون گفتيم اجزاي عالم به وسيله اين نظام محفوظ مانده‏اند پس نمي‏شود ناظم ، خودش يكي از اجزاي عالم باشد ، و آن مدبر واحد خداي عز و جل است .


علاوه بر اين ، نظام ، خود از تدبير است ، و مكرر در باره تدبير هم گفتيم كه از خلقت است ، ( و عبارت است از خلق كردن موجودي بعد از موجود ديگر ) ، پس بنا بر اين خالق عالم مدبر آن است و مدبر آن رازق آن است ، و آن همان خدايتعالي شانه است .


و اين برهان كه شنيدي از جمله لمن يشاء در آيه استفاده مي‏شود ، چون وقتي فراخي رزق و كمي آن به مشيت خداي تعالي باشد ، قهرا مشيت خود انسان كه بدان مي‏بالد ، و دم از كارداني و كوشش خود مي‏زند ، هيچ دخالتي در آن ندارد ، همچنان كه مشيت و ايجاب هيچ يك از علل و اسبابي كه علت و سبب پيدايش آنند ، در پيدايش آن دخالت ندارد ، و اين خيلي روشن است ، از سوي ديگر اين را هم نمي‏توانيم بگوييم كه اين فراخي و


ترجمة الميزان ج : 17ص :418


تنگي رزق تصادفي است ، چون مي‏بينيم كه بر طبق نظام جريان دارد ، نتيجه مي‏گيريم كه پس به مشيت مجري اين نظام ، يعني خداي سبحان جريان مي‏يابد .


در سابق هم در ذيل آيه و ترزق من تشاء بغير حساب گفتاري در معناي رزق گذشت و به زودي در تفسير آيه فو رب السماء و الأرض انه لحق مثل ما انكم تنطقون نيز خواهد آمد - ان شاءالله .


بحث روايتي


در كتاب توحيد ، از علي (عليه‏السلام‏) روايت شده كه در ضمن حديثي كه پاسخ به سؤالات مردي است كه آياتي از قرآن برايش مشتبه شده فرمود : اما آيه يتوفيكم ملك الموت الذي وكل بكم با آيه الله يتوفي الانفس حين موتها .


و آيه توفته رسلنا و هم لا يفرطون و آيه الذين تتوفيهم الملائكة ظالمي انفسهم و آيه الذين تتوفيهم الملائكة طيبين يقولون سلام عليكم ، ( كه چطور در اولي قبض روح انسانها را به ملك الموت ، و در دومي به خود خدا ، و در سومي به رسولان و در چهارمي و پنجمي به ملائكه نسبت مي‏دهد ، جوابش اين است كه : ) همانا خداي تبارك و تعالي يگانه مدبر امور است ، به هر طور كه خودش بخواهد و كساني از مخلوقات خود را كه مي‏خواهد موكل بر اموري مي‏كند كه خودش بخواهد ، و اما ملك الموت ، خدا او را به خصوص ، موكل براي قبض روح اشخاص معيني از خلق كه خود بخواهد مي‏كند و رسولان را از ملائكه انتخاب نموده ، و براي قبض روح بعضي ديگر از خلقش ، كه باز خودش بخواهد موكل مي‏كند .


و چنان نيست كه هر علمي را كه صاحب علم داراي آن است ، ممكن باشد براي همه مردم شرح دهد ، زيرا مردم همگي در درك علوم يكسان نيستند ، بعضي قويند و بعضي ضعيف .


ديگر اينكه اصلا بعضي از علوم هست كه مانند بعض ديگر قابل فرا گرفتن نيست ، چون مافوق طاقت است ، مگر كسي از اولياي خدا كه خدا آن را برايش آسان كرده و در حمل آن ياريش كرده باشد .


و اين مقدار تو را بس است كه بداني كه خدا محيي ( زنده كننده ) و مميت ( ميراننده)


ترجمة الميزان ج : 17ص :419


است .


و اوست كه جانها را بدست هر كس از خلقش كه بخواهد مي‏گيرد چه ملائكه ، و چه غير ايشان .


و در خصال از علي (عليه‏السلام‏) روايت اربعماة ( 400 بندي ) را آورده كه در آن فرمود : مسلمان جنب نمي‏خوابد ، و جز باطهارت به بستر نمي‏رود ، حتي اگر آب نيافت با خاك تيمم مي‏كند ، چون روح مؤمن در خواب به سوي خداي تعالي بالا مي‏رود و اگر با طهارت باشد ، خدا او را مي‏پذيرد ، و مباركش مي‏كند ، حال اگر اجلش رسيده باشد ، او را در گنجينه‏هاي رحمت خود جاي مي‏دهد و اگر نرسيده باشد ، او را با امينان از ملائكه‏اش روانه مي‏كند تا او را به جسدش باز گردانند .


و در مجمع البيان است كه عياشي به سند خود از حسن بن محبوب ، از عمرو بن ثابت ، از ابي المقدام ، از پدرش ، از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : هيچ كس به خواب نمي‏رود مگر آنكه نفسش به آسمان عروج مي‏كند و جانش در بدنش باقي مي‏ماند و بين نفس و جان او رابطه‏اي چون شعاع خورشيد برقرار است ، حال اگر خدا اجازه قبض ارواح را داده باشد ، جان هم به سوي نفس مي‏رود ، و اگر اجازه برگشتن روح را داده باشد ، نفس به سوي روح مي‏رود ، و اين است معناي آيه الله يتوفي الانفس حين موتها ... .


پس نفس هر آنچه را كه در ملكوت آسمانها مشاهده كرده باشد ، رؤياي صادقه‏اي است كه تاويل دارد ، و هر آنچه را كه در مابين آسمان و زمين ديده ، از موهوماتي است كه شيطان در خيال او انداخته ، و تاويلي ندارد .


و در الدر المنثور است كه ابن ابي حاتم و ابن مردويه ، از سليم بن عامر ، روايت كرده كه گفت : عمر بن خطاب گفت ، عجب است اين رؤياها كه آدمي مي‏بيند ، انسان به خواب مي‏رود و چيزهايي مي‏بيند كه تا آن ساعت اصلا به ذهنش خطور نكرده و چون بيدار مي‏شود عين آن را مي‏بيند .


و شخص ديگر رؤيايي مي‏بيند كه در بيداري هيچ اثري از آن پيدا نمي‏شود .


پس علي بن ابي طالب فرمود : اي امير مؤمنان آيا مي‏خواهي بگويم علتش چيست ؟ خداي تعالي مي‏فرمايد : الله يتوفي الانفس حين موتها و التي لم تمت في منامها فيمسك التي قضي عليها الموت و يرسل الاخري الي اجل مسمي پس به حكم اين آيه همه نفس‏ها را


ترجمة الميزان ج : 17ص :420


خدا مي‏گيرد ، پس آنچه نفس در آسمان نزد خدا مي‏بيند ، رؤياي صادقه است ، و آنچه در مراجعت به سوي جسد خود مي‏بيند ، تلقينات شيطانهاي در هواست ، شيطانها ديده‏هاي او را تكذيب مي‏كنند ، و از اباطيلي به او خبر مي‏دهند ، عمر از كلام علي (عليه‏السلام‏) تعجب كرد .


مؤلف : گفتار مفصل ما پيرامون رؤيا در سوره يوسف گذشت و مراجعه بدانجا براي فهميدن معناي اين دو روايت مؤثر است .


اين را هم بگوييم كه در اين دو روايت كلمه سماء بر همان معناي اصطلاحي علمي يعني بر عالم مثال اعظم اطلاق شده كه بزرگتر از آسمان و زمين است و كلمه ما بين آسمان و زمين بر عالم مثال اصغر در اصطلاح علمي اطلاق شده است ، متوجه اين نكته باشيد .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :