امروز:
يکشنبه 30 مهر 1396
بازدید :
951
ترجمه الميزان: سوره زمر آيات 75 - 53


ترجمة الميزان ج : 17ص :421


× قُلْ يَعِبَادِي الَّذِينَ أَسرَفُوا عَلي أَنفُسِهِمْ لا تَقْنَطوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِإِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوب جَمِيعاًإِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ‏(53) وَ أَنِيبُوا إِلي رَبِّكُمْ وَ أَسلِمُوا لَهُ مِن قَبْلِ أَن يَأْتِيَكُمُ الْعَذَاب ثُمَّ لا تُنصرُونَ‏(54) وَ اتَّبِعُوا أَحْسنَ مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِيَكمُ الْعَذَاب بَغْتَةً وَ أَنتُمْ لا تَشعُرُونَ‏(55) أَن تَقُولَ نَفْسٌ يَحَسرَتي عَلي مَا فَرَّطت في جَنبِ اللَّهِ وَ إِن كُنت لَمِنَ السخِرِينَ‏(56) أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللَّهَ هَدَاخ لَكنت مِنَ الْمُتَّقِينَ‏(57) أَوْ تَقُولَ حِينَ تَرَي الْعَذَاب لَوْ أَنَّ لي كرَّةً فَأَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ‏(58) بَلي قَدْ جَاءَتْك ءَايَتي فَكَذَّبْت بهَا وَ استَكْبرْت وَ كُنت مِنَ الْكَفِرِينَ‏(59) وَ يَوْمَ الْقِيَمَةِ تَرَي الَّذِينَ كَذَبُوا عَلي اللَّهِ وُجُوهُهُم مُّسوَدَّةٌأَ لَيْس في جَهَنَّمَ مَثْوًي لِّلْمُتَكَبرِينَ‏(60) وَ يُنَجِّي اللَّهُ الَّذِينَ اتَّقَوْا بِمَفَازَتِهِمْ لا يَمَسهُمُ السوءُ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ‏(61)


ترجمه آيات


بگو اي بندگانم كه بر نفس خود ستم و اسراف كرديد از رحمت خدا نوميد مشويد كه خدا تمامي گناهان را مي‏آمرزد ، زيرا او آمرزنده رحيم است ( 53) .


و به سوي پروردگارتان رجوع نموده قبل از آنكه عذاب بر سرتان آيد و ديگر ياري نشويد ، تسليمش گرديد ( 54) .



ترجمة الميزان ج : 17ص :422


و آنچه را كه از ناحيه پروردگارتان نازل شده كه بهترين حديث است پيروي كنيد قبل از آنكه عذاب ناگهاني و بي خبر شما را بگيرد ( 55 ) .


بترسيد از روزي كه هر كسي به خود مي‏گويد : وا حسرتا بر من از آن ستم‏ها كه به درگاه خدا روا داشتم ، اعتراف مي‏كنم كه به راستي از مسخره كنندگان بودم ( 56) .


و يا مي‏گويد : اگر خدا هدايتم كرده بود از پرهيزكاران مي‏بودم ( 57) .


و يا وقتي عذاب را مي‏بيند مي‏گويد : ايكاش مي‏توانستم برگردم و از نيكوكاران مي‏شدم ( 58) .


در پاسخش مي‏گويند آري آيات من برايت بيامد و تو به آيات من تكذيب كردي و از پذيرفتن آن تكبر نمودي و اصولا از كافران بودي ( 59 ) .


و روز قيامت تكذيب كنندگان بر خدا را مي‏بيني كه رويشان سياه است آيا در دوزخ جايي براي متكبران نيست ( 60).


خدا كساني را كه براي رستگاريشان تقوا پيشه كردند نجات مي‏دهد و به چنين كساني عذاب نمي‏رسد و اندوهناك نمي‏گردند ( 61) .


بيان آيات


در اين آيات رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را دستور مي‏دهد كه مشركين را به اسلام و به پيروي از آنچه خدا نازل كرده دعوت كند و از عواقب اسرافشان بر نفس خود ، يعني از حسرت و ندامت روزي كه حسرت و ندامت سود نمي‏دهد .


برحذر دارد ، آري چگونه سود مي‏دهد با اينكه در دنيا از پذيرفتن حق ، استكبار ورزيدند .


و نيز به يادشان بياورد كه در آن روز متقين رستگاري و نجات و كفار خسران و آتش دارند .


و در لسان اين آيات لحن رأفت و رحمت به خوبي استفاده مي‏شود .


قل يا عبادي الذين أسرفوا علي انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ... در اين آيه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را دستور مي‏دهد تا مردم كافر را از طرف خداوند و با لفظ يا عبادي - اي بندگان من صدا بزند .


و اين تعبير نكته‏اي را هم به يادشان مي‏آورد و آن اين است كهچرا خدا كفار را به عبادت خود دعوت مي‏كند .


و نيز ترغيب آنان به پذيرفتن دعوت است ، اما يادآوري دليل دعوت براي اين است كه يادآوري كند كه ايشان عبد اويند و او مولاي ايشان است و حق مولي بر عبدش اين است كه او را عبادت كند و اوامرش را اطاعت كند ، پس مولي حق دارد كه او را به اطاعت و عبادت خود دعوت كند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :423


و اما اينكه گفتيم ترغيب مي‏كند به اينكه دعوت را بپذيرند ، براي اينكه كلمه عباد را بر يا ي متكلم اضافه كرده ، مي‏فرمايد بندگان من و اين تعبير ايشان را بر مي‏انگيزد تا به ذيل رحمت و مغفرت او متمسك شوند .


الذين اسرفوا علي انفسهم - كلمه أسرفوا جمع غايب ماضي از مصدر اسراف است و - به طوري كه راغب گفته - اسراف به معناي تجاوز از حد در هر عملي است كه كسي انجام دهد ، هر چند كه در خصوص خرج كردن مال مشهورتر است ، و گويي در آيه مورد بحث متضمن معناي جنايت و يا معنايي قريب به آن نيز هست ، چون با كلمه علي متعدي شده .


و اسراف بر نفس تعدي بر نفس به جنايت كردن و به ارتكاب گناه است چه شرك باشد و چه گناهان كبيره و چه گناهان صغيره ، چون سياق اين عموميت را افاده مي‏كند .


جمعي از مفسرين گفته‏اند : مراد از عباد مؤمنانند ، چون كه در قرآن استعمال عبادي كه به يا ي متكلم اضافه شده در مؤمنين غلبه دارد .


پس معناي آيه چنين مي‏شود : بگو اي مؤمنيني كه مرتكب گناه شده‏ايد .


و ليكن اين حرف صحيح نيست ، براي اينكه آيه مورد بحث تا هفت آيه بعد از آن همه در يك سياق و متصل به يكديگرند ، و همه در مقام دعوتند ، و ما مي‏بينيم كه در ضمن اين آيات مي‏فرمايد : بلي قد جاءتك آياتي فكذبت بها و استكبرت - آري آيات من به سوي تو اي مشرك بيامد ، ولي تو آن را تكذيب كردي و استكبار ورزيدي و اين خود مثل تصريح است به اينكه كلمه عبادي در اول آيات ، شامل مشركين هم مي‏شود .


و اگر مي‏بينيم كه لفظ عبادي در چيزي بيشتر از ده مورد به معناي مؤمنان آمده ، همه اين موارد قرينه‏هايي در خود كلام همراه دارد كه نمي‏شود با بودن آن قرائن لفظ مزبور را اعم از مؤمن و مشرك گرفت ، ولي چنان هم نيست كه هر جايي بدون قرينه و مطلق استعمال شد ، باز منصرف به مؤمنين باشد ، همچنان كه مي‏بينيم در كلام خدا هر جا مطلق ذكر شده ، اعم از مؤمن و مشرك اراده شده است .


و كوتاه سخن آنكه شمول لفظ يا عبادي در آيه شريفه در مورد مشركين ، جاي هيچ ترديد نيست ، بلكه مي‏توان گفتاين نظريه كه كلمه يا عبادي در آيه مورد بحث به خاطر


ترجمة الميزان ج : 17ص :424


سياقي كه دارد مختص به مشركين است ، قابل قبول‏تر است از اينكه بگوييم مختص به مؤمنين است ، همچنان كه از ابن عباس هم نقل شده .


لا تقنطوا من رحمة الله - قنوط به معناي نوميدي است ، و مراد از رحمت در آيه مورد بحث به قرينه اينكه خطاب و دعوت در آن به گناهكاران است ، رحمت مربوط به آخرت است ، نه رحمت اعم از دنيا و آخرت و اين هم معلوم است كه از شؤون رحمت آخرت آن قسمت كه مورد احتياج مستقيم و بلا واسطه گناهكاران است ، همانا مغفرت خداست .


پس مي‏توان گفت مراد از رحمت در اينجا مغفرت است ، و به همين جهت نهي از نوميدي را با جمله ان الله يغفر الذنوب جميعا تعليل آورد .


در اين آيه شريفه التفاتي از تكلم عبادي ، به غيبت يغفر به كار رفته ، با اينكه جا داشت بفرمايد : اني اغفر - من مي‏آمرزم ، و اين التفات براي آن به كار رفته كه اشاره نمايد به اينكه : آن كسي كه مي‏گويد اي بندگان من از رحمت من نوميد نشويد الله است كه اسمايي حسني دارد كه از آن جمله است غفور و رحيم .


گويا فرموده : از رحمت من نوميد مشويد ، چون كه من الله هستم ، همه گناهان را مي‏آمرزم ، چون الله غفور و رحيم است .


ان الله يغفر الذنوب جميعا - اين جمله نهي از نوميدي را تعليل نموده و هم اعلام مي‏دارد كه تمامي گناهان قابل آمرزشند پس مغفرت خدا عام است ، ليكن آمرزش گناهان هر كسي سبب مي‏خواهد و به طور گزاف نمي‏باشد و آنچه كه قرآن سبب مغفرت معرفي فرموده دو چيز است : يكي شفاعت كه بحث آن در جلد اول اين كتاب گذشت و يكي هم توبه .


حال ببينيم در جمله مورد بحث كه گفتيم خطاب در آن به عموم بندگان خدا اعم از مشرك و مؤمن است ، كدام يك از اين دو سبب آمرزش است ؟ به طور مسلم شفاعت نمي‏تواند باشد ، چون شفاعت به نص قرآن كريم در آياتي چند شامل شرك نمي‏گردد و در سابق هم گفتيم كه آيه ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك لمن يشاء ناظر به شفاعت است ، يعني مي‏فرمايد مادون شرك را براي كساني كه شفيع داشته باشند مي‏آمرزد .


ناگزير از آن دو سبب باقي مي‏ماند توبه و كلام خداي تعالي هم صريح در اين است كه خدا همه گناهان حتي شرك را هم با توبه مي‏آمرزد .


از اين هم كه بگذريم گفتيم كه آيات هفتگانه مورد بحث در يك سياق قرار دارد .



ترجمة الميزان ج : 17ص :425


كلامي است واحد و متصل به هم كه در آن نخست و بهعنوان زمينه چيني از نوميد شدن نهي مي‏كند و سپس امر به توبه و اسلام و عمل صالح مي‏فرمايد و آيه اولي كلامي مستقل و بريده از آيات بعد نيست تا كسي احتمال دهد عموم مغفرت مقيد به توبه و هيچ سبب ديگري كه فرض شود ، نشده .


و اين آيه شريفه يعني جمله ان الله يغفر الذنوب جميعا در بين مفسرين معركه آراء شده .


بعضي گفته‏اند : عموم مغفرت در آن مقيد است به غير از شرك و غير از گناهاني كه خدا وعده آتش به مرتكبين آنها داده و اما به توبه مقيد نيست ، در نتيجه عموم آيه تنها شامل گناهان صغيره مي‏شود .


دسته‏اي ديگر گفته‏اند : اطلاق مغفرت نه مقيد به توبه است ، و نه به هيچ قيدي ديگر از اسباب مغفرت .


چيزي كه هست اين عده ، اطلاق مزبور را مقيد به غير شرك كرده‏اند ، چون آيه ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك لمن يشاء صريح در اين است كه شرك آمرزيده نمي‏شود ، آنگاه نتيجه گرفته‏اند ، كه مغفرت عموميت دارد هر چند كه سبب مخصصي مانند شفاعت و توبه در كار نباشد تا گناهكار آمرزيده را بر گناهكار نا آمرزيده ترجيح دهد ، و اين همان مغفرت گزافي است ، كه ما ردش كرديم ، و استدلالهايي هم كه بر گفته خود كرده‏اند هيچ يك درست نيست .


از آن جمله ، آلوسي در تفسير روح المعاني براي اثبات اين مدعا كه مغفرت در آيه مقيد به توبه نيست به هفده وجه استدلال كرده كه هيچ فايده‏اي دست نداده و در اين شبهه ما كه گفتيم : آمرزيدن بعضي از گناهكاران و نيامرزيدن ديگران سببي مي‏خواهد ، تا گزافي و منافي با حكمت نشود مناقشه كرده .


و تنها اطلاق آيه را مقيد به قيد لمن يشاء كرده ، كه در بعضي از قراءتهاي غير مشهور آمده .


خواننده عزيز اگر بخواهد به وجوه او واقف شود ، مي‏تواند به تفسير وي مراجعه كند .


اين را هم بگوييم كه خواننده خود توجه دارد كه مورد آيه ، شرك و ساير گناهان است ، و از كلام خداي تعالي اين معنا معلوم است كه شرك جز با توبه آمرزيده نمي‏شود پس به هر حال چاره‏اي جز مقيد كردن اطلاق آيه به توبه نداريم .


و انيبوا الي ربكم و أسلموا له من قبل أن ياتيكم العذاب ثم لا تنصرون اين آيه عطف است بر جمله لا تقنطوا .


و كلمه أنيبوا امر از مصدر انابه است


ترجمة الميزان ج : 17ص :426


كه به معناي برگشتن به سوي خداست ، كه آن را توبه هم مي‏گويند .


و جمله الي ربكم از باب به كار بردن اسم ظاهر در جاي ضمير است ، چون مقتضاي ظاهر كلام اين بود كه بفرمايد : و انيبوا اليه ، وحال آن كه اين طور نفرمود تا به علت اين دستور اشاره كرده باشد ، چون ملاك در برگشتن به سوي خدا همانا صفت ربوبيت اوست .


و مراد از اسلام تسليم شدن و منقاد گشتن براي خداست در آنچه اراده مي‏كند .


و اگر فرمود : اسلموا و نفرمود آمنوا ، براي اين است كه قبل از اين آيه و بعد از آن سخن از استكبار كفار در برابر حق رفته و مقابل استكبار اسلام است ، نه ايمان .


و جمله من قبل أن ياتيكم العذاب ثم لا تنصرون متعلق به دو كلمه أنيبوا و أسلموا است .


و مراد از عذاب به قرينه آيات بعد ، عذاب آخرت است ، و به احتمالي بعيد ممكناست مراد مطلق عذابهايي باشد كه توبه بردار نيست ، مانند عذاب استيصال و انقراض ، همچنان كه در باره آن فرموده : فلم يك ينفعهم ايمانهم لما رأوا باسنا سنة الله التي قد خلت في عباده .


و مراد از جمله ثم لا تنصرون اين است كه آمرزش هرگز به شما نمي‏رسد ، چون سبب آن محقق نيست ، اما توبه كه مفروض آن است كه توبه نكردند ، و شفاعت هم شامل شرك نمي‏شود .


و اتبعوا احسن ما انزل اليكم من ربكم من قبل أن ياتيكم العذاب بغتة و انتم لا تشعرون .


اين خطاب عام است و مانند خطاب‏هاي قبلي هم شامل مؤمن و هم كافر مي‏گردد ، براي اينكه قرآن عزيز در باره هر دو طايفه نازل شده است .


و در اين آيه دستور مي‏دهد به اينكه از بين آنچه از ناحيه خدا نازل شده ، بهترش را پيروي كنند ، حال ببينيم معناي بهتر چيست ؟ بعضي گفته‏اند : مراد پيروي احكام آن از حلال و حرام است ، نه داستانهاي آن .


بعضي ديگر گفته‏اند : منظور پيروي عزائم يعني واجبات و محرمات آن است ، ( نه مستحبات و مكروهات ) ، بعضي ديگر گفته‏اند : مراد دستوراتي است كه بدان امر و از آن نهي كرده ، چون بجا آوردن واجبات و مستحبات و اجتناب از محرمات و مكروهات .


بعضي ديگر گفته‏اند : پيروي ناسخ آناست ، نه منسوخ .


و بعضي


ترجمة الميزان ج : 17ص :427


ديگر گفته‏اند منظور از جمله ما أنزل تمامي كتابهاي آسماني است ، و منظور از احسن - بهتر آنها قرآن است .


پس پيروي از بهترين دستوري كه نازل شده همان پيروي از قرآن است.


و انصاف اين است كه جمله و أسلموا له كه در آيه قبلي بود ، شامل مضمون همه اين اقوال مي‏شود .


پس حمل كردن آيه و اتبعوا احسن ما انزل اليكم بر يكي از آنها تقريبا تكراري است بي‏جهت .


و بعيد نيست مراد از أحسن ما انزل خطابهايي باشد كه به طريقه به كار بردن حق عبوديت در راه امتثال خطابهاي الهي اشاره مي‏كند ، چه آنها كه مربوط به عقايد است و چه آنها كه مربوط به اعمال ، مانند خطابهايي كه دعوت به استغراق در ذكر خداي تعالي مي‏كند .


و نيز دعوت به حب خدا و تقواي از او به حق ، و به اخلاص دين براي او مي‏كند ، چون پيروي اين خطابها انسان را به حياتي طيب زنده مي‏كند و روح ايمان را در او مي‏دمد و اعمالش را صالح مي‏سازد ، و او را در ولايت خدا يعني كرامتي كه مافوقش كرامت نيست ، داخل مي‏نمايد .


من قبل أن ياتيكم العذاب بغتة و انتم لا تشعرون - اين آيه مناسبتر است با آن معنايي كه ما گفتيم ، براي اينكه غالبا در جايي دعوت به عمل را با تهديد به فوت وقت مي‏آورند و مي‏گويند تا فرصت از دست نرفته و ناگهان مانعي فرصت را از دستت نگرفته اين كار را انجام بده كه طرف مقابل در انجام آن عمل امروز و فردا مي‏كند ، و دل خود را به اين خوش دارد كه اگر امروز نشد فردا انجام مي‏دهم ، در چنين جايي است كه دعوت كننده او را تهديد مي‏كند ، به پيش آمدن ناگهاني موانع ، و از دست رفتن فرصت ، و اين طرز بيان و اين نحوه دعوت با اصلاح باطن سازگارتر است تا موارد اصلاح ظاهر و آوردن كالبد بي‏روح عمل .


خلاصه بيشتر در مواردي اين تهديد را مي‏آورند كه مي‏خواهند طرف را به اصطلاح به باطن خود دعوت كنند ، و گر نه آوردن عملي بي‏روح اين همه اهميت ندارد كه پاي چنين تهديدي در ميان آيد .


پس منظور از احسن ما انزل همان خطابهايي است كه با باطن انسانها سر و كار دارد ، و مي‏خواهد آنجا را اصلاح كند ، مانند خطابهايي كه به يادآوري خدا و محبت ورزيدن به او ، و ترس از او و اخلاص دين براي او دعوت مي‏كند ، همچنان كه آيه يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم و اعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه .


قريب به همين معنا را افاده مي‏كند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :428


أن تقول نفس يا حسرتا علي ما فرطت في جنب الله ... در مجمع البيان گفته : كلمه تفريط به معناي اهمال كاري در عملي است كه بايد فورا به آن اقدام نمود ، تا جايي كه وقتش فوت شود .


و نيز در معناي كلمه يا حسرتا گفته : تحسر به معناي غم خوردن از چيزي است كه وقتش فوت شده باشد ، به خاطر انحسار ( متضرر شدن ) آدمي به صورتي كه ديگر تداركش ممكن نباشد .


و راغب در معناي كلمه جنب گفته در اصل به معناي عضو ( پهلو ) بوده ، سپس به طور استعاره در سمت آن عضو استعمال كرده‏اند ، چون عادتشان در ساير اعضاء نيز بر اين بوده كه نام آن را در سمت آن به نحو استعاره استعمال مي‏كردند .


مانند راست و چپ و بنا بر اين جنب الله كه به معناي جانب و ناحيه خدا است عبارت است از چيزهايي كه بر عبد واجب است با خداي خود معامله نموده از سوي خود به سوي خدا روانه كند و مصداق آن اين است كه تنها او را عبادت كند و از نافرماني او اجتناب ورزد .


و تفريط در جنب خدا به معناي كوتاهي در آن است .


و در جمله و ان كنت لمن الساخرين كلمه ان مخفف ان است .


و ساخرين اسم فاعل از سخر به معناي استهزاء كنندگان مي‏باشد .


و معناي آيه چنين است : اگر من شما را به اين خطاب مخاطب مي‏سازم ، تنها بدان جهت است كه بيم آن مي‏رود - و يا تا آنكه نكند - يكي از شما بگويد : وا حسرتا ! از آن كوتاهي كه من در جانب خدا كردم ، و من به درستي از استهزاء كنندگان بودم .


و محل گفتن اين سخن قيامت است .


أو تقول لو ان الله هديني لكنت من المتقين ضمير در تقول به همان نفس برمي‏گردد ، و مراد از هدايت در هديني ارشاد و نشان دادن راه است ، و معنايش اين است : تا آنكه كسي نگويد : اگر خدا راهنمائيم مي‏كرد از پرهيزكاران مي‏بودم ، در حقيقت با اين خطاب عذر و بهانه را از دست كفار مي‏گيرد .


أو تقول حين تري العذاب لو أن لي كرة فاكون من المحسنين كلمه لو براي تمني است ( كه در فارسي مي‏گوييم : اي كاش) .


و كلمه كرة


ترجمة الميزان ج : 17ص :429


به معناي برگشت است .


و معناي آيه چنين است : و يا ، تا آن كه نكند كسي و آرزومندي هنگام ديدن عذاب روز قيامت بگويد : اي كاش برگشتي به دنيا بود ، در نتيجه من از نيكوكاران مي‏شدم .


بلي قد جاءتك اياتي فكذبت بها و استكبرت و كنت من الكافرين اين آيه رد و پاسخ خصوص كلام دوم او است كه مي‏گفت : اگر خدا مرا هدايت كرده بود از پرهيزكاران مي‏بودم و اين جواب را خداي تعالي در قيامت مي‏دهد ، همچنان كه سخن او هم در همان موطن است .


و سياق جواب ، شاهد بر آن است .


در اين آيات بين سخن كافر و جوابش آيه أو تقول حين تري ... ، فاصله شده و جوابي هم به آن نداده ، تنها جواب از سخن دوم او را داده است ، كه گفت : لو أن الله هديني لكنت من المتقين .


و دليلش اين است كه : اين سه جمله‏اي كه از نفس نقل كرده ، مترتب بر ترتيب صدورش از مجرمين است ، چون در قيامت مجرمين متوجه مي‏شوند كه امروز روزي است كه جزاي اعمال را مي‏دهند و ايشان در عمل كوتاهي كرده‏اند ، و وقت تدارك هم گذشته ، لذا حسرت مي‏خورند و به حسرت فرياد مي‏زنند و مي‏گويند يا حسرتا علي ما فرطت .


در خصوص اين اظهار حسرت در جاي ديگر فرموده : حتي اذا جاءتهم الساعة بغتة قالوا يا حسرتنا علي ما فرطنا فيها .


آنگاه وقتي به حسابشان رسيدگي شد و به متقين دستور داده شود كه به بهشت در آيند و گفته مي‏شود : و امتازوا اليوم ايها المجرمون ، آن وقت تعلل كرده مي‏گويند : لو ان الله هديني لكنت من المتقين - اگر خدا مرا هم هدايت كرده بود ، از متقيان مي‏بودم .


و چون دستور مي‏رسد كه به آتش در آيند و بر كنار آتششان مي‏برند ، و سپس به آتشواردشان مي‏كنند آرزو مي‏كنند اي كاش به دنيا برمي‏گشتند تا در آنجا كار نيك كنند و سعادتمند شوند : أو تقول حين تري العذاب لو ان لي كرة .


در جاي ديگر راجع به همين آرزو مي‏فرمايد : و لو تري اذ وقفوا علي النار فقالوا يا ليتنا نرد و لا نكذب بايات ربنا و نكون من المؤمنين ، و نيز از قول ايشان حكايت كرده كه خواهند گفت : ربنا أخرجنا منها فان عدنا


ترجمة الميزان ج : 17ص :430


فانا ظالمون .


سپس ، بعد از آنكه اقوال را با ترتيبي كه در آنها است نقل كرده شروع نموده به جواب دادن و اگر جمله اول را كه در آخر همه سخنان جواب داده ، در آخر سخنان و متصل به جواب مي‏آورد و يا جواب را جلوتر و متصل به آن كلام قرار مي‏داد ، نظم كلام بهم مي‏خورد .


و به طوري كه ملاحظه مي‏كنيد از بين اين سه سخن ، تنها سخن دوم را كه گفتند : لو ان الله هديني ... پاسخ داده ، و از پاسخ آن دو جمله ديگر يعني اولي و سومي خودداري نموده و اين بدان جهت است كه جمله اولي مساله استهزاء به حق و به اهل حق بود .


و در جمله سومي آرزو مي‏كردند كه به دنيا برگردند ، و خداي سبحان در روز قيامت اين طايفه را زجر مي‏دهد ، و نمي‏گذارد سخني بگويند و پاسخي هم به سخن ايشان نمي‏دهد ، همچنان كه آيه شريفه زير بدان اشاره مي‏كند : قالوا ربنا غلبت علينا شقوتنا و كنا قوما ضالين ربنا أخرجنا منها فان عدنا فانا ظالمون قال اخسؤا فيها و لا تكلمون انه كان فريق من عبادي يقولون ربنا آمنا فاغفر لنا و ارحمنا و انت خير الراحمين فاتخذتموهم سخريا حتي أنسوكم ذكري و كنتم منهم تضحكون اني جزيتهم اليوم بما صبروا انهم هم الفائزون .


و يوم القيمة تري الذين كذبوا علي الله وجوههم مسودة ا ليس في جهنم مثوي للمتكبرين كذب بر خدا به همين است كه كسي بگويد : خدا شريك دارد و يا بگويد خدا فرزند


ترجمة الميزان ج : 17ص :431


دارد ، و يكي هم عبارت است از بدعت گذاشتن در دين .


و سواد وجه ( و رو سياهي ) نشانه ذلت است كه سزاي تكبر ايشان است ، و به همين جهت فرمود : أ ليس في جهنم مثوي للمتكبرين .


و ينجي الله الذين اتقوا بمفازتهم لا يمسهم السوء و لا هم يحزنون ظاهرا كلمه مفازه مصدر ميمي از فوز به معناي رستگاري باشد كه عبارت مي‏شود از ظفر يافتن و رسيدن به هدف .


و حرف باء كه بر سر اين كلمه در آمده باي ملابست و يا سببيت است ، پس فوزي كه خدا حكم آن را برايشان رانده ، سبب نجات ايشان است .


و جمله لا يمسهم ... ، بيان اين نجات دادن است ، گويا فرموده : خداوند نجاتشان مي‏دهد ، و ديگر نه از خارج بدي و ناملايمي به ايشان مي‏رسد و نه از درون اندوهي آزارشان مي‏دهد .


و اين آيه شريفه نظري دارد به آيه اني جزيتهم اليوم بما صبروا انهم هم الفائزون كه در ذيل آيات سوره مؤمنون در چند سطر قبل گذشت دقت بفرماييد و از اين نكته غافل نمانيد .


بحث روايتي


در مجمع البيان از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : در قرآن كريم هيچ آيه‏اي به قدر آيه يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم ... گشايش‏آورتر نيست .


مؤلف : اين روايت را الدر المنثور هم از ابن جرير ، از ابن سيرين ، از آن جناب نقل كرده و - ان شاء الله - بزودي در تفسير سوره ليل ، همين روايت را از آن جناب نقل مي‏كنيم ، كه خود آن حضرت فرموده : در قرآن هيچ آيه‏اي اميدواركننده‏تر از آيه و لسوف يعطيك ربك فترضي نيست .


و نيز در الدر المنثور است كه احمد ، ابن جرير ، ابن ابي حاتم ، و ابن مردويه و بيهقي - در كتاب شعب الايمان - از ثوبان روايت آورده‏اند ، كه گفت : من از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 17ص :432


شنيدم كه فرمود : من دوست نمي‏دارم كه دنياو آنچه را كه در آن است با آيه يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم ... معاوضه كنم .


پس مردي عرضه داشت : يا رسول الله ! آيا اين آيه شرك را هم شامل مي‏شود ؟ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سكوت كرد ، و سپس فرمود : نه ، شرك را شامل نيست .


مؤلف : در اين روايت اشكالي است و آن اشكال در تفسير خود آيه گذشت ، كه گفتيم : مورد آيه مساله شرك است و آيه مقيد شده به توبه .


و نيز در همان كتاب است كه ابن ابي شيبه ، و مسلم ، از ابي ايوب انصاري روايت كرده‏اند كه گفت : از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شنيدم كه فرمود : اگر شما گناه نمي‏كرديد خداي تعالي خلقي مي‏آفريد تا گناه كنند ، و او بيامرزد .


مؤلف : مغفرتي كه در اين حديث آمده با قيود و اسبابي كه براي مغفرت هست - مانند توبه و شفاعت - منافاتي ندارد .


و در مجمع البيان آمده كه بعضي گفته‏اند : آيه يا عبادي الذين اسرفوا ... در باره وحشي قاتل حمزه نازل شد .


و آن ، هنگامي بود كه وي مي‏خواست مسلمان شود مي‏ترسيد توبه‏اش قبول نشود .


پس همين كه آيه نازل شد ، اسلام آورد .


بعضي از صحابه پرسيدند : يا رسول الله ! آيا اين آيه بخصوص در باره قبول توبه وحشي نازل شده ، و يا براي عموم مسلمين است ؟ فرمود : نه ، براي عموم مسلمانان است .


و از كتاب سعد السعود تاليف ابن طاووس ، به نقل از تفسير كلبي آمده كه وحشي و جماعتي نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پيام فرستادند ، كه چرا بايد ما از دين تو محروم باشيم ، هيچ مانعي براي ما نيست جز اينكه از كتاب تو شنيده‏ايم كه مي‏فرمايد : هر كس با الله خداياني ديگر بخواند و قتل نفس و زنا كند اثر گناه خود را مي‏بيند .


و در آتش جاودان است و ما همه اين كارهاي زشت را كرده‏ايم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پيام فرستاد كه : الا من تاب و آمن و عمل صالحا آن جماعت پيام دادند ممكن است ايمان بياوريم ، و توبه هم بكنيم ، ولي خوف داريم كه عمل صالح به جا نياوريم .


باز رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پيام فرستاد : ان الله لا يغفر أن يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء گفتند : مي‏ترسيم كه داخل در مشيت قرار نگيريم .


ايشان در


ترجمة الميزان ج : 17ص :433


پاسخشان اين آيه را فرستاد : يا عبادي الذين أسرفوا علي أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا پس آن جمعيت آمدند و مسلمان شدند .


پس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به وحشي فرمود : تا مي‏تواني با من رو برو مشو كه من نمي‏توانم قاتل حمزه عمويم را ببينم ، لذا وحشي به شام رفت ، و در اثر ميگساري بمرد .


مؤلف : قريب به اين مضمون را الدر المنثور به چند طريق روايت كرده و در بعضي از آن طريقها آمده كه آيه يا عبادي الذين أسرفوا ... در باره او نازل شده همان طور كه در خبر سابق مجمع البيان آمده بود .


ولي يك اشكال ، اين روايت را ضعيف مي‏كند ، و آن اين است كه سوره مورد بحث در مكه نازل شده ، و وحشي بعد از هجرت ، مسلمان شده .


علاوه بر اين ، از ظاهر خبر برمي‏آيد كه اطلاق مغفرت در آيه مقيد به توبه نشده ، و حال آنكه توجه فرموديد كه سياق با اين سخن سازگار نيست .


و اينكه در روايت آمده كه : فمات في الخمر - وي در شام در اثر ميگساري بمرد ، احتمال دارد كه اين كلمه خمر - به فتحه خاء و تشديد ميم - باشد كه نام محلي از اطراف مدينه است ، و احتمال هم دارد غلطي از ناسخ باعث شده حمص را خمر بنويسد .


و احتمال هم دارد كه مراد آن باشد كه وي به خاطر ميگساري مرده است ، چون وحشي هميشه ميگساري مي‏كرده ، و چند نوبت به خاطر همين گناه تازيانه خورد ، بعد رهايش كردند .


در اين بين روايات بسياري هم از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) آمده كه آيات مورد بحث را بر شيعيان خود تطبيق كرده‏اند و جنب الله را عبارت از ايشان دانسته‏اند و همه اين روايات و آن روايات از باب تطبيق مصداق بر آيه است ، نه از باب تفسير ، و به همين جهت ما از ايراد آنها خودداري نموديم .



ترجمة الميزان ج : 17ص :434


اللَّهُ خَلِقُ كلّ‏ِ شي‏ءٍوَ هُوَ عَلي كلّ‏ِ شي‏ءٍ وَكِيلٌ‏(62) لَّهُ مَقَالِيدُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِوَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِئَايَتِ اللَّهِ أُولَئك هُمُ الْخَسِرُونَ‏(63) قُلْ أَ فَغَيرَ اللَّهِ تَأْمُرُوني أَعْبُدُ أَيهَا الجَْهِلُونَ‏(64) وَ لَقَدْ أُوحِي إِلَيْك وَ إِلي الَّذِينَ مِن قَبْلِك لَئنْ أَشرَكْت لَيَحْبَطنَّ عَمَلُك وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الخَْسِرِينَ‏(65) بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَ كُن مِّنَ الشكِرِينَ‏(66) وَ مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الأَرْض جَمِيعاً قَبْضتُهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ وَ السمَوَت مَطوِيَّت بِيَمِينِهِسبْحَنَهُ وَ تَعَلي عَمَّا يُشرِكُونَ‏(67) وَ نُفِخَ في الصورِ فَصعِقَ مَن في السمَوَتِ وَ مَن في الأَرْضِ إِلا مَن شاءَ اللَّهُثمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَي فَإِذَا هُمْ قِيَامٌ يَنظرُونَ‏(68) وَ أَشرَقَتِ الأَرْض بِنُورِ رَبهَا وَ وُضِعَ الْكِتَب وَ جِاي‏ءَ بِالنَّبِيِّينَ وَ الشهَدَاءِ وَ قُضي بَيْنهُم بِالْحَقّ‏ِ وَ هُمْ لا يُظلَمُونَ‏(69) وَ وُفِّيَت كلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَت وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَا يَفْعَلُونَ‏(70) وَ سِيقَ الَّذِينَ كفَرُوا إِلي جَهَنَّمَ زُمَراًحَتي إِذَا جَاءُوهَا فُتِحَت أَبْوَبُهَا وَ قَالَ لَهُمْ خَزَنَتهَا أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسلٌ مِّنكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ ءَايَتِ رَبِّكُمْ وَ يُنذِرُونَكُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَاقَالُوا بَلي وَ لَكِنْ حَقَّت كلِمَةُ الْعَذَابِ عَلي الْكَفِرِينَ‏(71) قِيلَ ادْخُلُوا أَبْوَب جَهَنَّمَ خَلِدِينَ فِيهَافَبِئْس مَثْوَي الْمُتَكبرِينَ‏(72) وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبهُمْ إِلي الْجَنَّةِ زُمَراًحَتي إِذَا جَاءُوهَا وَ فُتِحَت أَبْوَبُهَا وَ قَالَ لهَُمْ خَزَنَتهَا سلَمٌ عَلَيْكمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَلِدِينَ‏(73) وَ قَالُوا الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي صدَقَنَا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا الأَرْض نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْث نَشاءُفَنِعْمَ أَجْرُ الْعَمِلِينَ‏(74) وَ تَرَي الْمَلَئكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسبِّحُونَ بحَمْدِ رَبهِمْوَ قُضي بَيْنهُم بِالحَْقّ‏ِ وَ قِيلَ الحَْمْدُ للَّهِ رَب الْعَلَمِينَ‏(75)



ترجمة الميزان ج : 17ص :435


ترجمه آيات


خدا آفريدگار هر چيزي است و او بر هر چيزي وكيل است ( 62) .


كليدهاي آسمانها و زمين از اوست و آنان كه به آيات خدا كفر ورزيدند تنها آنان زيانكارند ( 63).


بگو اي مردم نادان آيا با اين حال باز هم به من دستور مي‏دهيد غير از خدا را بپرستم ؟ ( 64) .


و با اينكه به تو و به انبياي قبل از تو وحي شد كه اگر شرك بورزي عملت بدون اجر مي‏شود و به طور قطع اززيانكاران خواهي بود ( 65) .


بلكه تنها خدا را بپرست و از شاكران باش ( 66) .


و خدا را آن طور كه حق شناسايي او است نشناخته‏اند چون او را از نظر معاد نشناخته‏اند كه تمامي موجودات زمين در قبضه او و آسمانها به دست قدرت او است ، منزه و متعالي است از شركي كه به وي مي‏ورزند ( 67) .


و در صور دميده مي‏شود كه ناگهان آنچه جنبده‏اي در آسمانها و هر كس كه در زمين است مي‏ميرند مگر كسي كه خدا خواسته باشد .


سپس نفخه‏اي ديگر در آن دميده مي‏شود كه ناگهان همه به حالت قيام درآمده خيره نگاه مي‏كنند ( 68) .


و زمين بهنور پروردگارش روشن مي‏شود و كتاب را پيش رو مي‏گذارند و پيامبران و شهداء را مي‏آورند و بين مردم به حق داوري مي‏شود و به كسي ظلم نمي‏شود ( 69) .


و هر كسي عمل خود را به تمام و كمال دريافت مي‏كند و چيزي از عمل كسي كم نمي‏گذارند و او داناتر است به آنچه مردم مي‏كردند ( 70) .


و كساني كه كافر شدند دسته دسته به سوي جهنم رانده مي‏شوند تا آنجا كه به كنار جهنم برسند درها به رويشان باز مي‏شود و خازنان دوزخ به ايشان مي‏گويند آيا رسولاني از جنس خود شما به سوي شما نيامدند كه آيات پروردگارتان را بر شما بخوانند و شما را از لقاي امروزتان بترسانند .


مي‏گويند : بله ، آمدند و ليكن كلمه عذاب عليه كفار محقق شده بود ( 71) .


آنگاه گفته مي‏شود : از هر در به دوزخ داخل شويد در حالي كه در آن ، كه جاي متكبرين است ، جاودان باشيد ( 72) .



ترجمة الميزان ج : 17ص :436


و كساني كه از پروردگارشان مي‏ترسند دسته دسته به سوي بهشت رانده مي‏شوند تا وقتي كه نزديك آن شوند درهايش گشوده مي‏شود و خازنانش به ايشان گويند سلام بر شما كه پاك بوديد پس براي هميشه داخل بهشت شويد ( 73) .


و گفتند حمد خدا را كه به وعده خود وفا كرد و زمين را به ارث در اختيار ما قرار داد تا در هر جاي بهشت كه بخواهيم منزل كنيم و چه خوب است اجر اهل عمل ( 74 ) .


و ملائكه را مي‏بيني كه پيرامون عرش مي‏چرخند و به حمد خدا تسبيح مي‏كنند و بين ايشان به حق داوري مي‏شود و گفته مي‏شود : الحمد لله رب العالمين ( 75) .


بيان آيات


فصلي است از آيات سوره زمر كه سوره با آن ختم مي‏شود ، و در آن خلاصه‏اي از آنچه از ادله مزبور در سوره استنتاج مي‏شود بيان كرده و سپس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را مامور مي‏كند كه مشركين را مخاطب قرار دهد و بگويد : پيشنهادي كه عليه او كردند مبني بر اين كه آن جناب هم خدايان ايشان را بپرستد ، جز جهل به مقام خداي تعالي منشاي نداشته .


و تذكرشان دهد كه هم به او و هم به ساير انبياي قبل از او وحي شده كه اگر شرك بورزند ، اعمالشان بي‏نتيجه مي‏شود .


سپس خداي سبحان تذكر مي‏دهد كه مشركين آن طور كه بايد خدا را نشناخته‏اند ، و گر نه در ربوبيت خدا نسبت به ايشان شك و ترديد نمي‏كردند ، و غير از خدا را نمي‏پرستيدند ، و سپس خداي تعالي نظام بازگشت به سوي خود را كه همان تدبير معاد خلق است ، ذكر نموده و با بياني جامع و كافي كه بيش از آن تصور ندارد ، توضيح داده ، و سوره را با حمد خود ختم مي‏كند .


الله خالق كل شي‏ء اين همان حقيقتي است كه قبلا اعتراف مشركين را در باره‏اش ذكر كرد ، و فرمود : و لئن سالتهم من خلق السموات و الأرض ليقولن الله ، و اين اعتراف را زير بناي اين استدلال خود كه تدبير همه اشياء مستند به خدا است ، قرار داد .


و اين جمله در مقام زمينه چيني است براي همان مساله تدبير ، كه بعدا خاطر نشان


ترجمة الميزان ج : 17ص :437


مي‏كند ، چون - قبلا هم مكرر گفته‏ايم - كه خلقت جداي از تدبير نيست ، به همين جهت در مقام استناد خلقت به خدا ، منتقل مي‏شودبه اينكه ملك هم مختص به خداست ، و مي‏فرمايد : له مقاليد السموات و الأرض .


و از اختصاص ملك براي خدا ، منتقل مي‏شود به اينكه پس خدا وكيل بر هر چيز و قائم مقام آن در تدبير امر آن است .


و ما در سابق در ذيل آيه ذلكم الله ربكم لا اله الا هو خالق كل شي‏ء در جلد هفتم اين كتاب گفتاري پيرامون معناي شمول خلقت نسبت به همه چيز گذرانديم .


و هو علي كل شي‏ء وكيل و اين بدان جهت است كه خلقت و هستي هر چيز منتهي بدو است ، و اين اقتضا دارد كه او مالك هر چيز باشد ، پس هيچ موجودي از موجودات مالك چيزي نيست ، نه خودش را و نهچيز ديگر را كه از وجود خودش ترشح مي‏شود ، مگر به تمليكي از خداي تعالي ، پس هر چيزي كه تصور شود ، به خاطر فقر مطلقش مالك هيچ تدبيري نيست .


و خدا مالك تدبير آن است .


و اما تمليك خدا نسبت به هستي آن موجود ، و عمل آن ، نيز نوعي از تدبير خدا است و ملك او را تاكيد مي‏كند ، نه اينكه با مالكيتش منافات داشته باشد ، حتي اگر ملائكه را وكيل خود بر چيزي از امور مي‏كند اين خود قوت وكالت خودش را مي‏رساند ، نه اينكه امري را به آن ملائكه تفويض كرده باشد ، و دست وكالت خود را بسته باشد ، ( بخلاف تمليك ما و توكيل ما ، كه وقتي چيزي را به كسي تمليك مي‏كنيم ، ديگر خود مالك آن نيستيم ، و يا اگر كسي را وكيل در كاري مي‏كنيم دامنه دخل و تصرفات خود را كمتر مي‏كنيم ) - دقت بفرماييد .


و كوتاه سخن آنكه : وقتي هر موجودي از موجودات كه فرض شود مالك خود نباشد ، قهرا خداي سبحان وكيل او و قائم مقام او و مدبر امر او خواهد بود ، حال چه اينكه موجود فرض شده از اسباب عالم باشد و چه از مسببات ، پس هر چه باشد خداي سبحان يگانه ، رب او است .


پس روشن شد كه جمله مورد بحث در اين مقام است كه به يگانگي خدا در ربوبيت اشاره كند ، و مقصود هم بيان همين نكته است .


پس اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند : ذكر


ترجمة الميزان ج : 17ص :438


جمله و هو علي كل شي‏ء وكيل بعد از جمله الله خالق كل شي‏ء براي آن است كه دلالت كند بر اينكه خداي تعالي غني مطلق است ، و منافع و مضار مربوط به بندگان است و يا گفته‏اند كه مراد اين است كه بفهماند خداي تعالي حافظ هر چيز است ، پس مي‏خواهد اشاره كند به اينكه اشيا در بقايشان محتاج به اويند ، همچنان كه در پيدايش خود محتاج او هستند بياناتي است كه به كلي اجنبي از معناي آيه است .


له مقاليد السموات و الأرض ... كلمه مقاليد - به طوريكه گفته‏اند - به معناي كليدها است ، و اين كلمه جمعي است كه مفرد ندارد .


و منظور از مفاتيح و مقاليد آسمانها و زمين ، مفاتيح خزاين آسمان و زمين است ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : و لله خزائن السموات و الأرض و خزاين آسمانها و زمين ، عبارت است از : غيبت آنها كه اشياء و نيز نظام اشياء از آن غيب درآمده ، ظهور پيدا مي‏كنند ، و به عالم شهود منتقل مي‏شوند .


همچنان كه باز در اين باره فرموده : و ان من شي‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم .


و مالك كليدهاي آسمانها و زمين بودن ، كنايه است از اينكه مالك آن خزينه‏هايي است كه هستي موجودات و ارزاقشان و عمرها و اجلهايشان و ساير چيزهايي كه از آغاز پيدايش تا وقتي كه به خدا باز مي‏گردند و در مسير هستي به آنها مواجه مي‏شوند از آنجاست .


و اين جمله يعني جمله له مقاليد ... در مقام تعليل جمله و هو علي كل شي‏ء وكيل است ، و به همين جهت واو عاطفه بين آن دو نياورده است .


و الذين كفروا بايات الله اولئك هم الخاسرون در سابق گفتيم كه جمله الله خالق كل شي‏ء تا جمله و الأرض ، از حجت‏هايي كه در خلال آيات سابق بود خلاصه‏گيري مي‏كند .


و بنا بر همين ادعا ، جمله و الذين كفروا بايات الله ... عطف بر جمله الله خالق كل شي‏ء مي‏شود ، و معناي مجموع آن چنين مي‏شود : آنچه حجت‏ها و آيات بر آن دلالت مي‏كند اين است كه خدا خالق و در


ترجمة الميزان ج : 17ص :439


نتيجه مالك و در نتيجه مالك بودن هم وكيل بر هر چيز است ، و خلاصه يگانه در ربوبيت و الوهيت است .


و كساني كه به آيات پروردگارشان كفر ورزيده ، و او را يگانه در ربوبيت ندانسته و عبادتش نكردند ، زيانكارند .


مفسرين در اينكه جمله و الذين كفروا ... به كجا عطف شده ، اختلاف كرده‏اند ، و وجوه بسيار و مختلفي آورده‏اند كه چون فايده‏ايدر نقلش نديديم ، از نقل آن صرفنظر كرديم ، شما مي‏توانيد به تفاسير مفصل مراجعه كنيد .


قل أ فغير الله تامروني اعبد ايها الجاهلون بعد از آنكه خداي سبحان خلاصه حجتهاي مزبور در سوره را ، يعني يگانگي خدا را در خلقت ، ملك و تدبير را بيان كرد .


و لازمه آن ، يگانگي او در ربوبيت و الوهيت بود ، لذا به رسول گرامي خود دستور مي‏دهد كه مشركين را - كه به وي مي‏گفتند خدايان ايشان را بپرستد - مخاطب قرار داده ، بفرمايد : بعد از آن همه حجتهاي روشن ديگر محلي براي پرستش غير خدا و پذيرفتن پيشنهاد شما باقي نمي‏ماند ، و آيا اين پيشنهاد به غير از جهل چيز ديگري مي‏تواند باشد ؟ پس در جمله أ فغير الله تامروني اعبد حرف فا براي آن است كه مضمون جمله را بر جمله الله خالق كل شي‏ء - تا آخر و آيه - تفريع كند و اين را نتيجه آن قرار دهد .


و استفهام در آن استفهام انكاري است و كلمه غير الله مفعول جمله اعبد است ، و اگر مفعول جلوتر از فعلش قرار گرفته ، براي اين است كه بر ذكر آن عنايت داشته .


و جمله تامروني جمله‏اي است معترضه كه بين فعل و مفعولش فاصله شده ، و اصل جمله تامروني ، تامرونني بوده كه يكي از نون‏ها در نون ديگر ادغام شده است .


و جمله ايها الجاهلون خطاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به ايشان است تا اشاره كند به اينكه پيشنهاد آنان - كه آن جناب هم غير خدا را بپرستد - با اينكه ادله گذشته در يگانگي خدا در ربوبيت و الوهيت روشن بود ، چيزي جز نفهمي و ناداني ايشان نمي‏تواند باشد .


و لقد اوحي اليك و الي الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطن عملك ... اين جمله مدلول و معناي حجتهاي عقلي را كه به وسيله وحي اقامه شد ، تاييد مي‏كند ، گويا فرموده : غير از خدا را نپرست ، چون پرستش غير خدا جهل است ، و چگونه جايز باشد براي تو با اينكه وحي صريحا تو را دلالت كرد بر اينكه از اين كار نهي شده‏اي همچنان كه عقل هم از آن نهي مي‏كند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :440


پس در جمله و لقد اوحي اليك لام ، لام قسم است ، و جمله لئن اشركت ليحبطن عملك ، بيان مي‏كند كه آن وحيي كه نازل شده چه بوده ، و تقدير كلام چنين است : سوگند مي‏خورم كه اين معنا به تو وحي شده كه اگر شرك بورزي چنين و چنان مي‏شود ، و به انبياي قبل از تو نيز وحي شده بود كه اگر شرك بورزيد عملتان بي‏نتيجه گشته و از زيانكاران خواهيد شد .


و خطاب در آيه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ساير انبيا(عليهم‏السلام‏) به نهي از شرك و انذارشان به حبط شدن عمل و جزو زيانكاران شدن خطابي است حقيقي ، و تهديد و انذاري است واقعي ، چون همانطور كه قبلا هم گفتيم غرض اين سوره اشاره به اين حقيقت است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم مامور به ايمان آوردن است او مشركين را به هر چه دعوت مي‏كند كه بدان ايمان آورند ، خودش نيز بايد بدان ايمان آورد و به هر تكليفي كه دعوت مي‏كند انجام دهند خودش هم بايد انجام دهد .


خلاصه او هم فردي از افراد مسلمين است ، پس ديگر نمي‏تواند پيشنهاد مشركين را در پرستش بت‏هاي ايشان بپذيرد .


و صرف اينكه انبياء معصوم به عصمت الهي هستند و با داشتن آن ديگر ممكن نيست معصيت از ايشان سربزند ، باعث نمي‏شود كه تكليف از ايشان ساقط باشد و توجه تكليف به ايشان صحيح نباشد ، چون اگر اين طور بود ديگر عصمت در حقشان تصور نمي‏شد ، همچنان كه در حق جمادات و گياهان تصور ندارد ، پس معصوم به كسي گفته مي‏شود كه بتواند گناه كند ، ولي نكند .


علاوه بر اين ، عصمت - كه عبارت است از قوه‏اي كه با داشتن آن صدور معصيت ممتنع مي‏شود - خود از شؤون مقام علم است ، و اين معنا همانطور كه در سابق در تفسير آيه و ما يضلون الا أنفسهم و ما يضرونك من شي‏ء بداند اشاره كرديم ، منافات با داشتن اختيار ندارد ، چون اختيار از شؤون مقام عمل است ، و معنايش اين است كه : هم صدور فعل از جوارح و اعضا صحيح باشد و هم ترك فعل .


و معلوم است كه علم قطعي به مفسده گناه كه مانع از صدور آن گناه از دارنده آن علم باشد منافاتي با اينكه دارنده آن علم مختار باشد ندارد ، مثلا كسي كه علم قطعي دارد به اينكه در اثر خوردن فلان سم مي‏ميرد .


و يا نابينا مي‏شود ، چنين علمي مانع قطعي او از خوردن سم است ، ولي لازمه اين منع اين نيست كه خوردن سم از او محال باشد ، بلكه باز هم صدور و


ترجمة الميزان ج : 17ص :441


عدم صدور اين عمل از اعضا و جوارح او صحيح است ، هم مي‏تواند بخورد و هم مي‏تواند اجتناب كند ، در نتيجه پس باز هم صحيح است كه به او بگوييم : از خوردن سم اجتناب كن .


و از آنچه گذشت به خوبي روشن شد اينكه از كلام بعضي از مفسرين برمي‏آيد كه خواسته‏اند بگويند : نهي از شرك و امثال آن نسبت به معصوم نهي صوري است ، و منظور نهي امت است ، و مبناي كلام از باب مثل معروف است كه مي‏گويند : دخترم بتو مي‏گويم عروسم تو بشنو ، حرف درستي نيست .


و وجه نادرستي‏اش از آنچه گذشت واضح شد .


و اما اينكه خود ما هم در سابق گفتيم ، و در بعضي روايات هم آمده كه اينگونه خطابهاي قرآني كه به معصومين شده از باب مثل معروف دخترم بتو مي‏گويم عروسم تو بشنو است ، معنايش اين نيست كه خطاب به معصوم اصلا غلط است ، بلكه معنايش اين است كه اگر تكليف به كساني را كه هم ممكن است آن را اطاعت كنند ، و هم ممكن است مخالفت و معصيت كنند ، متوجه كسي كنيم كه حتما آن را اطاعت مي‏كند ، مؤثرتر مي‏افتد ، همانطور كه گفته‏اند : كنايه رساتر از تصريح است .


و لتكونن من الخاسرين - معناي اين جمله از بياني كه گذشت روشن شد، و ممكن است الف و لام در الخاسرين عهد را افاده كند ، آن وقت معنا چنين مي‏شود : در اين صورت تو از همان خاسريني خواهي بود كه به آيات خدا كفر ورزيده ، و از حجت‏هاي داله بر وحدانيت خدا اعراض كردند .


بل الله فاعبد و كن من الشاكرين كلمه بل اعراض از نهي مستفاد از كلام قبلي را مي‏رساند ، گويا فرموده : پس بنا بر آنچه گفته شد غير خدا را نپرست ، بلكه تنها خدا را بندگي كن .


و اگر اسم مقدس الله را كه مفعول است جلوتر از فعل فاعبد آورد ، براي افاده حصر است .


و حرف فاء در جمله فاعبد زايده است و - به طوري كه گفته‏اند - تنها به منظور تاكيد در كلام آمده .


ولي بعضي هم گفته‏اند كه فاي جزاء است ، جزايي كه شرط آن حذف شده ، و تقدير كلام : بل ان كنت عابدا او عاقلا فاعبد الله بوده .


و كن من الشاكرين - يعني با خداپرستيت از شاكرين شو ، از كساني كه شكر


ترجمة الميزان ج : 17ص :442


نعمت خدا به جا مي‏آورند .


نعمت‏هايي كه همه بر يگانگي او در ربوبيت و الوهيت دلالت دارد .


در تفسير جمله و سيجزي الله الشاكرين و جمله و لا تجد اكثرهم شاكرين ، گفتيم كه مصداق شاكرين - البته شاكرين به حقيقت معناي كلمه - همانا مخلصين - به فتحه لام - هستند بدانجا مراجعه فرماييد .


و ما قدروا الله حق قدره ... قدر هر چيز ، همان مقدار و اندازه آن است ، حال يا اندازه حجمش ، يا عددش ، يا وزنش ، يا امثال آن .


ولي همين كلمه را به طور استعاره در امور معنوي هم ، يعني در مقام و منزلت نيز به كار مي‏برند .


پس اينكه فرمود : و نمي‏توانند خدا را آن طور كه حق اندازه‏گيري او است ، اندازه بگيرند ، تمثيلي است براي اينكه مردم آن طور كه بايد خدا را نمي‏شناسند ، چون از حيث معاد و برگشت اشياء به او ، كه جمله و الأرض جميعا قبضته يوم القيمة - تا آخر سوره - آن را افاده مي‏كند او را نمي‏شناسند .


چون در اين جمله اين معنا را خاطر نشان مي‏كند كه در روز قيامت تمامي اسباب از سببيت مي‏افتند و دست خلق از همه آنها بريده مي‏شود ، تنها يك سبب مي‏ماند و آن هم خداي مسبب الاسباب است .


و در آن روز زمين را قبضه مي‏كند ، آسمانها را درهم مي‏پيچد ، و براي مردن همه زنده‏ها ، و زنده شدنشان در صور مي‏دمد ، و زني به نور پروردگارش نوراني مي‏گردد ، و كتاب را مي‏گذارند و انبياء و شهداء را مي‏آورند ، و بين خلق داوري مي‏شود ، و هر كسي آنچه را كه كرده به طور كامل دريافت مي‏كند ، و مجرمين را به سوي آتش و متقين را به سوي بهشت مي‏برند .


خوب ، خدايي كه چنين شاني در مالكيت و تصرف دارد اگر كسي او را با اين شؤون بشناسد ، همين شناسايي ايجاب مي‏كند كه تنها به سوي او روي آورد و به كلي از غير او اعراض كند .


و ليكن مشركين چون ايماني به معاد ندارند پس در حقيقت قدر خدا را به حقيقت قدرداني ندانسته و نشناخته‏اند ، و بدين سبب بوده كه از پرستش او اعراض نموده به پرستش غير او پرداخته‏اند .


و الأرض جميعا قبضته يوم القيمة منظور از كلمه أرض كره زمين است با همه اجزأ و اسبابي كه در آن در يكديگر


ترجمة الميزان ج : 17ص :443


فعاليت دارند .


و كلمه قبضة مصدر به معناي مقبوض است ، و قبض بر هر چيز و بودن آن در قبضه ، كنايه است از تسلط تام بر آن ، يا انحصار تسلط صاحب قبضه بر آن .


و مراد در اينجا معناي دوم است ، چون آيه و الامر يومئذ لله و آياتي ديگر اين معنا را تاييد مي‏كند .


در سابق هم مكرر گفتيم كه آيه معناي انحصار ملك و امر و حكم و سلطان و امثال آن در روز قيامت براي خداي تعالي ، اين نيست كه اين عناوين در دنيا منحصر در خدا نباشد ، بلكه معنايش اين است كه در قيامت اين عناوين بهتر ظهور دارد و اهل محشر آنها را به وضوح درك مي‏كنند ، بر خلاف دنيا كه در آنجا اين معاني براي همه روشن نيست و گرنه در دنيا هم اين عناوين مال خدا است .


پس معناي بودن زمين در قيامت در قبضه خدا ، اين است كه در قيامت اين معنا را براي مردم روشن مي‏شود ، نه اينكه اصل آن تنها در قيامت پيدا مي‏شود و خدا تنها در آن روز داراي چنين تسلط و مالكيت مي‏گردد .


و السموات مطويات بيمينه - يمين هر چيزي ، دست راست و سمتي كه از سمت ديگر قوي‏تر است مي‏باشد ، و اين كلمه را به طور كنايه در قدرت استعمال مي‏كنند .


و از سياق آيه بر مي‏آيد كه حاصل دو جمله ، يعني دو جمله و الأرض جميعا قبضته يوم القيمة و جمله و السموات مطويات بيمينه ، اين است كه در آن روز سبب‏هاي زميني و آسماني از سببيت مي‏افتند ، و ساقط مي‏شوند و آن روز اين معنا ظاهر مي‏گردد كه هيچ مؤثري در عالم هستي بجز خداي سبحان نيست .


سبحانه و تعالي عما يشركون - اين جمله خداي تعالي را از شرك‏هايي كه مشركين ورزيده و غير خدا را شريك در ربوبيت و الوهيت خدا دانستند و در نتيجه تدبير عالم را به خدايان خود نسبت دادند و آنها را پرستيدند ، منزه مي‏دارد .


و نفخ في الصور فصعق من في السموات و من في الأرض الا من شاء الله ... ظاهر آنچه در كلام خداي تعالي در معناي نفخ صور آمده اين است كه اين نفخه دو بار صورت مي‏گيرد ، يك بار براي اينكه همه جانداران با هم بميرند ، و يك بار هم براي اينكه همه مردگان زنده شوند .


و اين معنا از روايات وارده از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) ، و بعضي از روايات وارده از طرق اهل سنت از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برمي‏آيد ، هر چند كه بعضي ديگر از روايات اهل سنت خالي از ابهام نيست و همين جهت باعث شده كه


ترجمة الميزان ج : 17ص :444


بعضي از علماي اهل سنت ، اين نظريه را اختيار كنند كه : نفخهصور در سه نوبت صورت مي‏گيرد : اول براي ميراندن .


دوم براي زنده كردن و بعث .


و سوم براي فزع و صعقه .


و بعضي ديگر بگويند كه : چهار نفخه است و ليكن اثبات اين معنا از ظواهر آيات بسيار مشكل است .


و شايد همين انحصار نفخ صور در دو نفخه اماته و احيا ، باعث شده كه كلمه صعق را در نفخه اول به مردن خلايق تفسير كنند ، با اينكه معروف از معناي اين كلمه غش كردن است .


صاحب صحاح مي‏گويد : وقتي گفته مي‏شود : صعق الرجل صعقا و تصعقا معنايش اين است كه غش كرد و اصعقه غيره ، يعني ديگري او را به غش درآورد آنگاه مي‏گويد : صعقه در آيه فصعق من في السموات و الأرض به معناي مردن است .


و جمله الا من شاء الله استثنايي است از اهل آسمانها و زمين .


و اما اينكه اين استثناء شدگان چه كساني هستند ، بعضي گفته‏اند : جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيلند ، كه پيشوايان فرشتگانند ، چون اين نامبردگان در هنگام نفخ صور نمي‏ميرند ، بلكه بعد از آن مي‏ميرند .


بعضي ديگر گفته‏اند : آن چهار نفر با حاملان عرشند .


بعضي هم گفته‏اند : آن نامبردگان با رضوان و حور و مالك و زبانيه‏اند .


بعضي ديگر - كه سخنشان از همه سخنان سخيف‏تر و بي‏پايه‏تر است - گفته‏اند : منظور از جمله من شاء الله ، خود خداي سبحان است .


و خواننده عزيز توجه دارد كه هيچ يك از اين اقوال به دليلي از لفظ آيات كه بتوان بدان استناد جست مستند نيستند .


بله اگر براي خدا خلقي تصور شود كه در وراي آسمانها و زمين بوده باشند ، آن وقت ممكن است بگوييم استثناي مزبور به طور منقطع آنان را استثنا كرده .


و يا بگوييم مرگ عبارت است از جدايي روح از جسد ، و اين تنها در جانداران داراي جسد تصور دارد ، و اما ارواح نمي‏ميرند ، و منظور از استثنا ايشانند ، و در اين صورت استثناي مزبور منقطع نيست ، بلكه متصل است ، چون ارواح هم در بين من في السموات و الأرض هستند .


مؤيد اين وجه بعضي از رواياتي است كه از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) رسيده .



ترجمة الميزان ج : 17ص :445


مانند آن روايتي كه در ذيل آيه شريفه لمن الملك اليوم وارد شده كه فرموده‏اند : جوابي كه در آيه آمده ، يعني جمله لله الواحد القهار ، كلام ارواح انبياء (عليهم‏السلام‏) است ، و رواياتي ديگر كه اين معنا را تاييد مي‏كند .


ثم نفخ فيه اخري فاذا هم قيام ينظرون - ضمير در فيه به كلمه صور بر مي‏گردد .


و كلمه أخري صفت براي موصوفي است كه حذف شده وتقديرش و نفخ فيه نفخة اخري است .


و كلمه قيام جمع قائم است .


و كلمه ينظرون به معناي ينتظرون - منتظرند و يا به معناي معروف خود كلمه است كه همان نظر كردن باشد .


و معناي آيه اين است كه : در صور نفخه ديگري دميده مي‏شود كه ناگهان همه از قبرها برمي‏خيزند و منتظر مي‏ايستند تا چه دستوري برسد ، و يا چه رفتاري با ايشان مي‏شود .


و يا معنايش اين است : برمي‏خيزند و مبهوت و متحير نگاه مي‏كنند .


و اينكه در اين آيه آمده كه بعد از نفخه دوم برمي‏خيزند و نظر مي‏كنند ، منافاتي با مضمون آيه و نفخ في الصور فاذا هم من الاجداث الي ربهم ينسلون و آيه يوم ينفخ في الصور فتاتون افواجا و آيه و يوم ينفخ في الصور ففزع من في السموات و من في الأرض ندارد ، براي اينكه فزعشان و دويدنشان به سوي عرصه محشر ، و آمدن آنان فوج فوج بدانجا ، مانند بپا خاستن و نظر كردنشان حوادثي نزديك بهمند ، و چنان نيست كه با هم منافات داشته باشند .


و أشرقت الأرض بنور ربها ... اشراق الارض به معناي نوراني شدن زمين است .


و كلمه نور معنايش معروف است .


البته اين كلمه در كلام خداي تعالي در بسياري موارد به همان معناي معروفش يعني نور حسي آمده ، و در بعضي موارد به عنايتي بر ايمان و بر قرآن نيز اطلاق شده است ، و آن عنايت اين است كه ايمان و قرآن حقايقي را براي دارنده‏اش روشن مي‏كند ، كه اگر ايمان و قرآن


ترجمة الميزان ج : 17ص :446


نبود به آن حقايق دست نمي‏يافت ، از جمله موارد اطلاقش بر ايمان آيه الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور است .


و يكي از موارد اطلاقش بر قرآن آيه فامنوا بالله و رسوله و النور الذي انزلنا مي‏باشد .


مفسرين در معناي اشراق زمين به نور پروردگارش اختلاف كرده‏اند .


بعضي گفته‏اند : آن روز زمين به نوري روشن مي‏شود كه خدا خلقشكرده ، نه به نور اجسام نوراني چون خورشيد و ماه .


و اگر نور را به كلمه پروردگارش اضافه كرده ، در حقيقت از قبيل روحي و ناقة الله است .


ليكن اين وجه هيچ دليل قابل اعتمادي ندارد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن ، تجلي پروردگار متعال است براي داوري بين خلق ، همچنان كه در بعضي اخبار از طرق اهل سنت نيز آمده است .


اشكال اين وجه اين است كه به فرضي كه آن روايت صحيح باشد ، هيچ دلالتي بر اين معنا ندارد كه اشراق زمين ناظر به آن نور باشد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن ، روشن شدن زمين به عدالت پروردگار است در قيامت ، چون همانطور كه نور علم به عمل است ، نور زمين هم به عدالت است .


اشكال اين هم آن است كه : اگر فرضا استعاره گرفتن نور را در عدالت صحيح بدانيم ، لازمه‏اش آن نيست كه نور در آيه هم به همان معناي عدالت باشد ، مگر آنكه دليلي بر آن دلالت كند ، آنهم به عهده صاحب اين قول است كه بياورد ، و نياورده .


و در تفسير كشاف آمده كه : خداي عز و جل كلمه نور را استعاره گرفته براي حق و برهان ، و اين استعاره در چند جاي قرآن آمده كه آيه مورد بحث هم يكي از آنها است ، و معنايش اين است كه : زمين به خاطر آن حقي كه در آن اقامه مي‏شود ، و آن عدلي كه در آن گسترده مي‏گردد ، و آن ميزان حقي كه با آن حسنات و سيئات را مي‏سنجد ، نوراني مي‏شود .


و همين كه كلمه نور را به نام خودش اضافه كرد و فرمود به نور رب با در نظر گرفتن اينكه رب همان حق و عدل است و نيز اضافه كردن نام خودش بر ضمير زمين ربها ، با در نظر گرفتن اينكه نام او زمين را زينت مي‏دهد ، چون عدل خود را در آن مي‏گستراند ، و موازين


ترجمة الميزان ج : 17ص :447


قسط را در آن نصب مي‏كند ، و بين اهل زمين به حق حكم مي‏كند ، خود به بانگ بلند اين معنا را تاييد مي‏نمايد .


آري، آراسته‏ترين مكانها آنجا است كه در آن عدالت باشد و از آن آبادتر نخواهي يافت .


و در اين اضافه‏ها اين اشاره هست كه رب و خالق زمين است كه در زمين عدالت را بر قرار مي‏كند و اگر در زمين جور مي‏شود از ناحيه غير خدا است .


و نيز عطفي كه بر جمله اشرقت الأرض بنور ربها كرده ، يعني جمله و وضع الكتاب و جمله و جي‏ء بالنبيين و خلاصه كتاب را نهادن و بر طبق آن حكم كردن ، و آوردن انبيا و شهدا و صديقين ، و داوري به حق ، همه عبارتند از همان نور .


چون در بين خود ما نيز معمول است ، و مي‏بيني كه مردم به پادشاه عادل مي‏گويند : اشرقت الافاق و اضاءت الدنيا بقسطك - همه آفاق و سراسر جهان با عدالت تو روشن گرديد و نيز در مقابلش مي‏گويند : اظلمت البلاد بجور فلان - تمام شهرها از ظلم فلاني تاريك شد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم فرموده : ظلم همان ظلمات روز قيامت است و نيز مي‏بينيم كه آيه شريفه با اثبات عدالت آغاز شده و با نفي ظلم خاتمه يافته است .


و ما بر آن دو اشكال داريم : اول اينكه در آغاز كلامش گفت : در بسياري از موارد كلمه نور در قرآن كريم ، استعاره در حق و قرآن و برهان شده .


قرآنش را قبول داريم ، ولي استعاره شدن آن را براي حق و برهان قبول نداريم ، چون از هيچ آيه‏اي چنين چيزي برنمي‏آيد .


دوم اينكه : كلمه حق و عدل هر چند كه در بعضي موارد يك مصداق پيدا مي‏كنند ، ولي هر چه باشد دو مفهوم متغايرند ، و صرف اينكه نور در آيه استعاره براي حق شده باشد ، مستلزم آن نيست كه مقصود از آن عدالت بوده باشد .


و آقاي زمخشري وقتي مي‏خواهد بگويد كه از كلمه نور عدالت اراده شده ، پاي حق و عدالت هر دو را به ميان مي‏آورد ، آن وقت عدالت به تنهايي را نتيجه مي‏گيرد ، و ديگر سخني از حق به ميان نمي‏آورد .


و اما آنچه به نظر ما مي‏رسد - و خدا داناتر است - اين است كه : بعيد نيست مراد از اشراق زمين به نور پروردگارش آن حالتي باشد كه از خصايص روز قيامت است ، از قبيل كنار رفتن پرده‏ها ، و ظهور حقيقت اشيا و بروز و ظهور واقعيت اعمال ، از خير يا شر ، اطاعت يا معصيت ، حق يا باطل ، به طوري كه ناظران حقيقت هر عملي را ببينند ، چون اشراق هر چيزي


ترجمة الميزان ج : 17ص :448


عبارت است از ظهور آن به وسيله نور ، و اين هم جاي شك نيست ، كه ظهور دهنده آن روز خداي سبحان است ، چون غير از خدا هر سبب ديگري در آن روز از سببيت ساقط است .


پس اشيا در آن روز با نوري كه از خداي تعالي كسب كرده روشن مي‏شوند .


و اين اشراق هر چند عمومي است و شامل تمامي موجودات مي‏شود و اختصاصي به زمين ندارد ، و ليكن از آنجا كه غرض بيان حالت آن روز زمين ، و اهل زمين است ، لذا تنها از اشراق زمين سخن گفته و فرموده : و أشرقت الأرض بنور ربها .


و اگر به جاي كلمه الله كلمه رب را آورده براي تعريض بر مشركين است ، كه منكر ربوبيت خداي تعالي براي زمين ، و موجودات زميني هستند .


و مراد از زمين در عين حال زمين و موجودات در آن و متعلقات آن است ، همچنانكه در جمله و الأرض جميعا قبضته ، نيز گفتيم كه منظور ، زمين و آنچه در آن است مي‏باشد .


اين معنايي كه به نظر ما رسيده از مواضعي از كلام خداي تعالي استفاده مي‏شود : مانند آيه لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد و آيه يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء و آيه شريفه يومئذ تحدث اخبارها بان ربك اوحي لها يومئذ يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره ، و آيات بسياري ديگر كه دلالت دارند بر ظهور اعمال و تجسم آنها ، و شهادت اعضاي بدن آدميان و امثال آن .


و وضع الكتاب - بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از نهادن كتاب رسيدگي به حساب اعمال است .


ولي اين وجه - به طوري كه ملاحظه مي‏كنيد - صحيح نيست .


و بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از كتاب ، همان نامه‏هاي اعمال است ، كه حساب بر طبق آنها صورت مي‏گيرد و بر طبق آن حكم مي‏كنند .


و بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از كتاب لوح


ترجمة الميزان ج : 17ص :449


محفوظ است .


مؤيد اين وجه آيه هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون است .


و جي‏ء بالنبيين و الشهداء - اما آوردن انبيا - به طوري كه از سياق برمي‏آيد - براي اين است كه ازايشان بپرسند آيا رسالت خدا را انجام داديد يا نه ؟ و آيه شريفه فلنسئلن الذين ارسل اليهم و لنسئلن المرسلين ، هم مؤيد اين معنا است .


و اما آوردن شهدا كه عبارتند از گواهان اعمال ، آن نيز براي اين است كه آنچه از اعمال قوم خود ديده‏اند و تحمل كرده‏اند ، اداء كنند كه در جاي ديگر در اين باره فرموده : فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنا بك علي هؤلاء شهيدا .


و قضي بينهم بالحق و هم لا يظلمون - دو ضمير جمع كه در بينهم و يظلمون است ، به عموم مردم كه از سياق استفاده مي‏شود ، برمي‏گردد ، هر چند كه كلمه ناس قبلا ذكر نشده باشد .


و قضاي بين مردم ، عبارت است از داوري بين آنان در آنچه كه در آن اختلاف مي‏كردند .


و اين معنا مكرر در كلام خداي تعالي آمده ، مانند : ان ربك يقضي بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون .


و وفيت كل نفس ما عملت و هو اعلم بما يفعلون كلمه توفيه به معناي دادن و پرداختن چيزي است به حد كمال و تمام .


و در جمله مورد بحث به خود عمل متعلق شده ، يعني فرموده در قيامت خود اعمال را به صاحبانشان مي‏دهيم ، نه جزا و پاداش آن را و اين بدان جهت است كه ديگر جاي شكي در عادلانه بودن جزاي آن روز باقي نگذارد ، و در نتيجه آيه مزبور به منزله بيان براي جمله و هم لا يظلمون است .


و هو اعلم بما يفعلون - يعني حكم خدا بدين منوال كه كتاب را بگذارند و از روي


ترجمة الميزان ج : 17ص :450


آن به حساب خلايق برسند ، و همچنين آوردن انبياء و شهداء بدين جهت نيست كه خدا از اعمال بندگان بي‏اطلاع است و محتاج است تا آگاهان و گواهان بيايند و شهادت دهند ، بلكه بدين منظور است كه حكمش بر اساس عدالت اجرا گردد .


و گرنه او به هر چه كه خلايق مي‏كنند آگاه است .


آيه سابق در باره اصل قضاي خدا و حكم او بود ، و آيه مورد بحث در خصوص اجرايآن است و آيات بعدي همين اجرا را تفصيل مي‏دهد .


و سيق الذين كفروا الي جهنم ... كلمه سيق ماضي مجهول از مصدر سوق به - فتحه سين و سكون واو - است ، و به طوري كه در مجمع البيان گفته به معناي به حركت واداشتن است .


و كلمه زمر جمع زمرة است كه - به طوري كه در صحاح آمده - به معناي جماعتي از مردم است .


و معناي آيه چنين است : در قيامت كفار را دسته دسته از پشت سر به سوي جهنم مي‏رانند .


حتي اذا جاؤها و چون به جهنم مي‏رسند فتحت ابوابها درهاي آن باز مي‏شود ، تا داخل آن شوند .


و از اينكه در اينجا فرمود درهاي آن باز مي‏شود معلوم مي‏شود درهاي متعددي دارد .


آيه لها سبعة ابواب به اين معنا تصريح مي‏كند ، و قال لهم خزنتها ، خازنان دوزخ يعني ملائكه‏اي كه موكل برآنند ، از در ملامت و انكار برايشان مي‏گويند : أ لم ياتكم رسل منكم ، آيا رسولاني از خود شما يعني از نوع خود شما انسانها به سويتان نيامدند ؟ يتلون تا بخوانند عليكم آيات ربكم بر شما آيات پروردگارتان را ؟ و آن حجت‏ها و براهيني كه بر وحدانيت خدا در ربوبيت ، و وجوب پرستش او دلالت مي‏كند برايتان اقامه كنند ؟ قالوا بلي گفتند چرا چنين رسولاني براي ما آمدند ، و آن آيات را براي ما خواندند ، و لكن زير بار نرفتيم و آنان را تكذيب كرديم ، و در نتيجه حقت كلمة العذاب علي الكافرين فرمان خدا و حكم ازلي‏اش در باره كفار به كرسي نشست .


و منظور از كلمه عذاب همان است كه در هنگامي كه به آدم فرمان مي‏داد به زمين فرود آيد ، فرمود : و


ترجمة الميزان ج : 17ص :451


الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون .


قيل ادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها فبئس مثوي المتكبرين گوينده اين فرمان - به طوري كه از سياق برمي‏آيد - خازنان دوزخند .


و از جمله فبئس مثوي المتكبرين برمي‏آيد كه اين فرمان در باره كفاري صادر مي‏شود كه از در تكبر آيات خدا را تكذيب كرده ، و با حق عناد ورزيده‏اند .


و سيق الذين اتقوا ربهم الي الجنة زمرا حتي اذا جاؤها و فتحت ابوابها در اين آيه بر خلاف آيه قبلي جواب اذا ذكر نشده ، و اين خود اشاره به آن است كه امر بهشت مافوق آن است كه با زبان گفته شود و ماوراي هر مقياسي است كه اندازه‏اش را معين كند .


و جمله و فتحت ابوابها حاليه است ، يعني تا آنكه به بهشت مي‏رسند ، در حالي كه درها برايشان باز شده .


و منظور از جمله خزنتها ملائكه‏اي هستند كه موكل بر بهشتند .


و معناي آيه اين است كه : سيق به حركت وا مي‏دارند الذين اتقوا ربهم الي الجنة زمرا كساني را كه از انتقام پروردگار خود پرهيز داشتند دسته دسته به سوي بهشت حتي اذا جاءها تا آنكه بدانجا برسند ، در حالي كه فتحت ابوابها ، درهاي آن برويشان باز شود و قال لهم خزنتها موكلين بهشت در حالي كه بهشتيان را استقبال مي‏كنند به ايشان مي‏گويند : سلام عليكم شما همگي در سلامت مطلق خواهيد بود ، و جز آنچه مايه خشنودي است نخواهيد ديد .


طبتم بعيد نيست كه اين جمله بيانگر علت اطلاق سلام باشد .


فادخلوها خالدين اينك داخل شويد كه اثر پاكي شما اين است كه جاودان در آن زندگي كنيد .


و قالوا الحمد لله الذي صدقنا وعده و أورثنا الأرض ... گويندگان اين سخن - به گفته جمعي - مردم پرهيزگارند ، و مرادشان از وعده‏اي كه خدا به آنان داده بود ، آن وعده‏اي است كه در قرآن و در ساير وحي‏ها كه به انبياي ديگر كرده بود مكرر آمده ، و متقين را وعده بهشت داده ، از آن جمله در قرآن عزيزش فرموده : للذين اتقوا عند ربهم جنات و نيز فرموده : ان للمتقين عند ربهم جنات النعيم بعضي هم گفته‏اند :


ترجمة الميزان ج : 17ص :452


مراد از اين وعده وعده آمدن قيامت و ثواب در آن است .


و بعيد نيست كه مراد از اين وعده ، وعده به ارث دادن بهشت باشد ، همچنانكه در قرآن فرموده : اولئك هم الوارثون الذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون ، و بنا بر اين احتمال جمله و اورثنا الأرض عطف تفسير مي‏شود براي جمله صدقنا وعده ( و معنا چنين مي‏شود : گفتند حمد آن خدايي را سزد كه به وعده خود وفا كرد ، و بهشت ديگران را هم به ما ارث داد) .


و اورثنا الأرض - مراد از كلمه أرض - به طوري كه گفته‏اند - زمين بهشت است ، يعني همانجايي كه بهشتيان در آنجا مستقر مي‏شوند .


و در اول سوره مؤمنون هم گذشت كه مراد از ارث دادن بهشت ، اين است كه : بهشت را برايشان باقي گذاشت ، با اينكه در معرض آن بود كه ديگران آن را ببرند و يا حداقل شريك ايشان شوند ، ولي آن ديگران ( در اثر گناه و شرك ) سهم بهشت خود را از دست دادند و به اينان منتقل گرديد .


نتبوء من الجنة حيث نشاء - اين جمله بيانگر ارث دادن زمين به ايشان است ، و اگر با اينكه جا داشت بفرمايد نتبوء منها ، فرمود : نتبوء من الجنة و خلاصه با اينكه جا داشت ضمير كلمه أرض را به كار ببرد كلمه جنت را آورد براي اين است كه كلمه ارض را معنا كند ، و بفهماند كه منظور ما از أرض همان بهشت است .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از ارض همين زمين دنيا است .


ولي تفسيري است بسيار بي‏پايه ، مگر اينكه آن را توجيه كنند ، و بگويند بهشت عبارت است از آخرت همين زمين دنيا ، همچنان كه خداي تعالي فرموده : اولئك لهم عقبي الدار .


و معناي آيه اين است كه : پرهيزكاران بعد از داخل شدن در بهشت ، مي‏گويند حمد خدايي را كه به وعده خود وفا كرد ، آن وعده‏اي كه مي‏داد كه به زودي ما را داخل بهشت مي‏كند .


و يا آن وعده‏اي كه مي‏داد كه به زودي بهشت را به ما به ارث مي‏دهد ، و ما در بهشت هر جايش كه دلمان بخواهد مسكن خواهيم كرد - و از اين جمله اخير به دست مي‏آيد كه بهشتيان هر چه بخواهند در بهشت دارند .


فنعم أجر العاملين - يعني چه خوب است اجر آنهايي كه براي خدا عمل كردند ، و


ترجمة الميزان ج : 17ص :453


اين جمله - به طوري كه از سياق برمي‏آيد - سخن اهل بهشت است .


احتمال هم دارد تتمه كلام خداي تعالي باشد .


و تري الملائكة حافين من حول العرش يسبحون بحمد ربهم ... كلمه حافين اسم فاعل از ماده حف است كه به معناي احاطه كردن و حلقه زدن دور چيزي است .


و كلمه عرض عبارت است از آن مقامي كه فرامين و اوامر الهي از آن مقام صادر مي‏شود ، فراميني كه با آن امر عالم را تدبير مي‏كند .


و ملائكه عبارتند از : مجريان مشيت خدا ، و عاملان به اوامر او .


و ديدن ملائكه به اين حال كنايه است از اينكه بعد از درهم پيچيده شدن آسمانها ، ملائكه را به اينصورت و حال مي‏بيني .


و معناي آيه اين است كه : تو در آن روز ملائكه را مي‏بيني در حالي كه گرداگرد عرشند و پيرامون آن طواف مي‏كنند ، تا اوامر صادره را اجرا كنند ، و نيز مي‏بيني كه سرگرم تسبيح خدا با حمد اويند .


و قضي بينهم - احتمال دارد ضمير هم به ملائكه برگردد .


و احتمال هم دارد به ملائكه ومردم هر دو برگردد .


و احتمال هم دارد به جميع خلايق و يا تنها به مردم برگردد ، و معناي قضاء داوري در بين اهل بهشت و اهل آتش و يا بين انبيا و امت‏هاي ايشان باشد .


ولي يك نكته احتمال اخير را تضعيف مي‏كند و آن اين است كه داوري در بين مردم را قبلا در جمله و قضي بينهم بالحق و هم لا يظلمون فرموده بود و دوباره سخن از قضاي بين مردم راندن تكراري است بي‏جهت .


ليكن ظاهر قضاوت در ما بين يك جماعت ، اين است كه به نفع بعضي ، و به ضرر بعضي داوري شود ، چون در جايي قضا به كار مي‏آيد كه اختلافي در بين آن گروه بوده باشد و اختلاف در بين ملائكه فرض ندارد و همين خود مؤيد آن است كه ضمير مزبور به ملائكه بر نگردد و به غير ملائكه يعني مردم برگردد .


چيزي كه هست كلمه قضا همان طور كه بر حكم حاكم و داوري او اطلاق مي‏شود ، اطلاقش بر مجموع حكم و مقدمات و آثار و دنباله‏هاي آن ، از قبيل احضار دو طرف دعوي ، طرح دعوي ، و شهادت خواستن از شهود ، حكم حاكم ، و رساندن حق به صاحب حق ، نيز صحيح است .


پس ممكن است مراد از كلمه قضا در آيه قبل ، خود حكم الهي باشد ، و مراد از قضا در جمله مورد بحث مجموع جزئيات باشد ، جزئياتي كه از ساعت مبعوث شدن تاآخرين لحظه ، يعني لحظه داخل شدن دوزخيان در دوزخ و استقرار در آن و در آمدن بهشتيان در بهشت ، و استقرار در آن ، پيش مي‏آيد .


پس با اين بيان اشكال تكرار كلمه قضا برطرف


ترجمة الميزان ج : 17ص :454


شده و تكرار آن بدون جهت نمي‏باشد .


و قيل الحمد لله رب العالمين - اين كلمه خاتمه آغاز و انجام خلقت است ، و هم ثنايي است عمومي براي خداي تعالي ، كه هيچ كاري نكرده و نمي‏كند ، مگر آنكه آن كار جميل و زيبا است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : گوينده اين حمد همان متقين هستند ، چون حمد اولشان براي داخل شدن در بهشت بوده ، و حمد دومشان براي اين بوده كه خدا حكم را به نفع آنان صادر فرمود و به حق بين ايشان و غير ايشان داوري كرد .


بعضي ديگر گفته‏اند : گوينده آن ملائكه هستند ، و اگر صريحا به ايشان نسبت نداد ، براي اين است كه خواست تعظيمشان كرده باشد .


بعضي ديگر گفته‏اند : صاحب اين كلام تمامي خلائق‏اند .


مؤيد وجه اول اين آيه شريفه است كه در صفت اهل بهشت مي‏فرمايد : و آخر دعويهم أن الحمد لله رب العالمين و اين خود حمدي است عام كه قبلا گفتيم حمد آخرين روز خلقت است .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل جمله لئن أشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين آمده : اين گفتگو و خطاب با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، ولي منظور امت اوست ، و اين همان كلام امام صادق (عليه‏السلام‏) است كه مي‏فرمايد : خداي تعالي پيغمبر خود را به روش دخترم به تو مي‏گويم عروسم تو بشنو مبعوث فرموده .


و از كتاب توحيد حكايت شده كه وي به سند خود از فضيل بن يسار روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) شنيدم كه فرمود : خداي عز و جل را نبايد وصف كرد ، چون به وصف نمي‏گنجد .


آنگاه مي‏گويد : زراره از امام باقر ( صلوات الله عليه ) روايت كرده كه فرمود : خداي تعالي وصف نمي‏شود ، و چگونه ممكن است او را وصف كرد با اينكه خودش در كلام


ترجمة الميزان ج : 17ص :455


مجيدش فرموده : و ما قدروا الله حق قدره ، پس خدا با هيچ مقياسي توصيف نمي‏شود الا آنكه او از آن توصيف بزرگتر است .


و نيز در همان كتاب به سند خود از سليمان بن مهران روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) از آيه و الأرض جميعا قبضته يوم القيمة پرسيدم ، فرمود : يعني مالك زمين اوست و احدي با او شريك در ملك او نيست .


و كلمه قبض از خداي تعالي در جاي ديگر به معناي دريغ ورزيدن از بخشش، و كلمه بسط به معناي اعطا و گشايش دادن آمده ، از آن جمله فرموده : و الله يقبض و يبسط و اليه ترجعون يعني خداي تعالي تنگ مي‏گيرد و عطا مي‏كند و وسعت مي‏دهد و قبض از ناحيه اوست .


و به وجهي ديگر قبض به معناي گرفتن به عنوان قبول است ، همچنان كه فرمود : و ياخذ الصدقات ، يعني خدا صدقات را مي‏پذيرد ، و اهلش را در برابر آن اجر مي‏دهد .


عرضه داشتم : پس معناي جمله و السموات مطويات بيمينه چيست ؟ فرمود : منظور از يمين دست است و منظور از دست هم قدرت و قوت است .


و معناي اينكه فرموده : و السموات مطويات بيمينه اين است كه : آسمانها به قدرت و قوه خداي سبحان در هم پيچيده شده ، و او بزرگتر از آن است كه مشركين در باره‏اش مي‏گويند .


مؤلف : در الدر المنثور از ابو هريره از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت آورده كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در ذيل آيه فصعق من في السموات و من في الأرض الا من شاء الله فرموده : اينهايي كه استثنا شده‏اند ، شهيداني هستند كه شمشيرها را به كمر بسته پيرامون عرش خدا قرار دارند كه از ظاهر آن برمي‏آيد منظور از نفخه در اين آيه غير از نفخه اول است كه براي مردن جاندارها دميده مي‏شود ، در حالي كه در سابق گفتيم ظاهر آيه خلاف اين را مي‏رساند .


و از انس از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت شده كه فرمود استثنا شدگان در آيه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و ملك الموت و حاملان عرشند كه در آن نفخه نمي‏ميرند ، بلكه بعدا مي‏ميرند ... آيه مورد بحث ظاهر در خلاف اين روايت نيز هست .


و از جابر روايت آورده كه گفت : اين آيه موسي (عليه‏السلام‏) را استثنا مي‏كند،


ترجمة الميزان ج : 17ص :456


چون او يك بار در زمان حياتش دچار صعقه شد ... و اين روايت از اين نظر قابل قبول نيست ، كه كلمه صعقه چهبه معناي غش كردن باشد ، و چه مردن ، اختصاص به موسي نداشت ، بلكه چندين نفر از بني اسرائيل هم با او بودند و دچار آن صعقه شدند .


و در مجمع البيان ، در ذيل آيه لها سبعة ابواب گفته است : در معناي اين آيه دو قول است ، يكي روايتي است كه از علي ، امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) نقل شده كه فرمود : جهنم كه هفت در دارد بدين جهت است كه هفت طبقه دارد ، هر طبقه روي طبقه ديگر قرار گرفته .


آنگاه براي مجسم كردن مطلب ، دست‏هاي خود را روي هم گذاشت ، و فرمود : همين طور روي همند و خداي تعالي بهشت را همكف زمين قرار داده و آتش دوزخ را روي هم ، كه از همه پايين‏تر جهنم است ، و طبقه دوم آن لظي و سومش حطمة و چهارمش سقر و پنجمش جحيم و ششمش سعير و هفتمش هاويه است و در روايت كلبي طبقه زيرين را هاويه و طبقه بالاتر از همه را جهنم دانسته .


و در خصال از امام صادق (عليه‏السلام‏) از پدرش ، از جدش ، از علي (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : براي بهشت هشت در است ، دري كه از آن ، انبياء و صديقين داخل مي‏شوند ، و دري كه از آن ، شهداء و صالحين وارد مي‏شوند ، و از پنج در ديگرش شيعيان و محبين ما وارد مي‏شوند .


و من همچنان بر صراط مي‏ايستم و دعا مي‏كنم ، مي‏گويم پروردگارا شيعيان من ، دوستانم ، ياورانم ، و هر كس كه در دار دنيا به من محبت مي‏ورزيده ، سلامت بدار .


از دل عرش ندا مي‏رسد : دعايت مستجاب شد ، و شفاعتت در باره شيعيانت پذيرفته گشت ، حتي در آن روز هر يك نفر از شيعيان و دوستان و ياوران و آنها كه با دشمنان من جنگيدند ، چه با زبان و چه با عمل ، شفاعتشان در هفتاد هزار نفر از همسايگان و اقربايشان پذيرفته مي‏شود .


و دري ديگر است كه ساير مسلمانان يعني كساني كه شهادت به لا اله الا الله مي‏داده‏اند و در دلشان ذره‏اي بغض ما اهل بيت نبوده از آن در وارد مي‏شوند .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :