امروز:
شنبه 28 مرداد 1396
بازدید :
860
ترجمه الميزان: سوره غافر آيات 20 - 1


ترجمة الميزان ج : 17ص :457


( 40 )سوره مؤمن در مكه نازل شده و هشتاد و پنج آيه دارد ( 85)


سورة غافر


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ حم‏(1) تَنزِيلُ الْكِتَبِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ‏(2) غَافِرِ الذَّنبِ وَ قَابِلِ التَّوْبِ شدِيدِ الْعِقَابِ ذِي الطوْلِلا إِلَهَ إِلا هُوَإِلَيْهِ الْمَصِيرُ(3) مَا يجَدِلُ في ءَايَتِ اللَّهِ إِلا الَّذِينَ كَفَرُوا فَلا يَغْرُرْك تَقَلُّبهُمْ في الْبِلَدِ(4) كذَّبَت قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ الأَحْزَاب مِن بَعْدِهِمْوَ هَمَّت كلُّ أُمَّةِ بِرَسولهِِمْ لِيَأْخُذُوهُوَ جَدَلُوا بِالْبَطِلِ لِيُدْحِضوا بِهِ الحَْقَّ فَأَخَذْتهُمْفَكَيْف كانَ عِقَابِ‏(5) وَ كَذَلِك حَقَّت كلِمَت رَبِّك عَلي الَّذِينَ كَفَرُوا أَنهُمْ أَصحَب النَّارِ(6)


ترجمه آيات


به نام خداي رحمان و رحيم ، حم ( 1) .


كتابي است نازل شده از ناحيه خداي عزيز عليم ( 2) .


آمرزنده گناه و پذيرنده توبه و شديد العقاب و نيرومند است ، معبودي جز او نيست و بازگشت به سوي اوست ( 3) .


در آيات خدا جدال نمي‏كنند مگر كساني كه كافر شدند پس غوطه‏ور شدنشان در ناز و نعمت تو را مغرور نسازد ( 4 ) .


قبل از ايشان هم قوم نوح و احزابي كه بعد از ايشان بودند آيات خدا را تكذيب كردند و هر امتي قصد جان پيامبر خود كرد تا او را بگيرند و با حربه باطل عليه حق مجادله كردند تا حق را از بين ببرند و من


ترجمة الميزان ج : 17ص :458


ايشان را گرفتم و چه عجيب است عذاب ( 5) .


و همچنين كلمه عذاب پروردگارت بر آنان كه كافر شدند حتمي شد كه بايد اهل آتش باشند ( 6) .


بيان آيات اين سوره پيرامون بلندپروازيهاي كفار ، و جدالشان به باطل به منظور از بين بردن حقي كه بر آنان نازل شده ، سخن مي‏گويد ، و لذا مي‏بينيم كه آيات آن يكي پس از ديگري متعرض جدال آنان ، و پاسخ دادن به جدالشان مي‏شود ، يكجا مي‏فرمايد : ما يجادل في ايات الله الا الذين كفروا فلا يغررك تقلبهم في البلاد ، جاي ديگر مي‏فرمايد : الذين يجادلون في آيات الله بغير سلطان اتاهم كبر مقتا ، باز هم مي‏فرمايد : أ لم تر الي الذين يجادلون في آيات الله اني يصرفون .


و با اين تكرار ، سورت استكبار و جدال آنان را از راه به رخ كشيدن عذابي كه امم گذشته به جرم تكذيب گرفتار آن شدند مي‏شكند ، و به همين منظور عذاب‏هاي خوار كننده‏اي را كه خدا به ايشان وعده داده ، با ذكر نمونه‏اي از آنچه در آخرت بر سرشان مي‏آيد خاطر نشان مي‏كند .


و سخنان باطلشان را با حجت‏هايي كه گوياي وحدانيت خدا در ربوبيت و الوهيت است ، به كلي مردود مي‏سازد و رسول گرامي خود (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را امر به صبر نموده هم آن جناب و هم همه مؤمنين را وعده نصرت مي‏دهد .


و نيز آن جناب را امر مي‏كند به اينكه به كفار اعلام كند كه تسليم پروردگار خويش است و دست از پرستش او برنخواهد داشت ، تا به كلي از آن جناب مايوس گردند .


و اين سوره تمامي آياتش در مكه نازل شده ، چون آيات آن به هم اتصالدارند و مضامين آن بر اين معنا شهادت مي‏دهد .


ولي بعضي‏ها گفته‏اند : پاره‏اي از آياتش در مدينه نازل شده .


و اين حرف قابل اعتنا نيست ، و به زودي - ان شاء الله - به آن آيات اشاره خواهيم كرد .


حم تنزيل الكتاب من الله العزيز العليم كلمه تنزيل مصدر به معناي مفعول ( نازل شده ) است .


و بنا بر اين ، عبارت تنزيل


ترجمة الميزان ج : 17ص :459


الكتاب از قبيل اضافه صفت بر موصوف خودش است و تقدير آن كتاب منزل من الله - كتابي نازل شده از خدا مي‏باشد .


و اگر در بين صفات خداي تعالي دو صفت عزيز و عليم را اختصاص به ذكر داد ، - به قول بعضي از مفسرين - براي اين است كه به اعجاز و انواع علوم قرآن اشاره كند ، علومي كه قدرت فهم بشر از آن عاجز است .


و به قول بعضي ديگر براي اين است كه تفنني در تعبير كرده باشد .


ولي هيچ يك از اين دو وجه به نظر درست نيست .


وجه صحيح آن است كه بگوييم سوره مورد بحث از آنجا كه پيرامون انكار منكرين و جدال آنان در پيرامون آيات خداست .


و اينكه جدالشان جاهلانه و جدال به باطل است ، و چون جاهلند خيال مي‏كنند كه جدالشان عالمانه است ، و به همين جهت به خود مي‏بالند كه چه خوب احتجاج مي‏كنند همچنان كه قرآن كريم اين باليدنشان را در آخر همين سوره چنين حكايت كرده : فلما جاءتهم رسلهم بالبينات فرحوا بما عندهم من العلم و نيز از فرعون حكايت كرده كه در باره حضرت موسي به قوم خود گفت : اني اخاف أن يبدل دينكم أو ان يظهر في الأرض الفساد و نيز به ايشان گفته : ما أريكم الا ما اري و ما أهديكم الا سبيل الرشاد .


بدين جهت سوره را با دو نام عزيز و عليم افتتاح كرد تا اشاره كرده باشد به اينكه اين كتاب كه بر آنان نازل شده ، از ناحيه كسي است كه عزيز علي الاطلاق است و هيچ غالبي بر او غلبه نمي‏كند تا بترسد دشمنان بر آن كتاب غالب شوند و به خاطر اوهام و خرافاتي كه دارند ، از پذيرفتن آن استكبار كنند .


و نيز او عليم علي الاطلاق است ، و علم او آميخته با جهل و ضلالت نيست ، پس جدال به باطل كفار نمي‏تواند تاب مقاومت در مقابل دين حق را بياورد ، دين حقي كه آن را با حجت‏ها و براهيني روشن بيان كرده است .


مؤيد اين وجه مضموني است كه در آيه بعد است ، و مي‏فرمايد : غافر الذنب و قابل التوب ... ، كه - ان شاء الله - بيانش خواهد آمد .



ترجمة الميزان ج : 17ص :460


غافر الذنب و قابل التوب شديد العقاب ذي الطول لا اله الا هو اليه المصير اينكه در جمله غافر الذنب و جمله قابل التوب مطلب را در قالب اسم فاعل آورده بعيد نيست كه براي اين بوده كه بر استمرار تجددي دلالت كند ، چون مغفرت و قبول توبه از صفات فعليه خداست ، و خداي تعالي همه روزه و لايزال گناهاني را مي‏آمرزد و توبه‏هايي را قبول مي‏كند .


و اگر جمله و قابل التوب را با واو عاطفه آورد ، ولي در جمله شديد العقاب و جمله ذي الطول واو عاطفه به كار نبرد ، بدين جهت است كه مجموع غافر الذنب و قابل التوب به منزله يك صفت است و يك رفتار خدا با بندگان گنهكار را افاده مي‏كند و آن اين است كه ايشان را مي‏آمرزد ، چيزي كه هست گاهي با توبه ، و گاهي بدون توبه و با شفاعت .


كلمه عقاب و همچنين معاقبة عبارت است از مؤاخذه‏اي كه در عاقبت گناه متوجه گنهكار مي‏شود .


راغب مي‏گويد : عقب و عقبي تنها در مورد ثواب و اجر خير به كار مي‏رود ، همچنان كه در قرآن فرموده : خير ثوابا و خير عقبا و نيز فرموده : اولئك لهم عقبي الدار و اما كلمه العاقبة اگر بدون اضافه در كلام آيد ، باز مختص به ثواب و اجر خير است و در عذاب به كار نمي‏رود ، مانند و العاقبة للمتقين و اگر به كلمه‏اي ديگر اضافه شود در اين صورت گاهي در معناي عقوبت و عذاب مي‏آيد ، مانند آيه ثم كان عاقبة الذين أساؤا و آيه فكان عاقبتهما انهما في النار .


و اين در حقيقت از باب استعاره گرفتن كلمه‏اي است در ضد معناي اصلي‏اش .


و اما كلمه عقوبت و معاقبة همواره در عذاب استعمال مي‏شود ، و مختص بدانست .


بنا بر اين كلمه شديد العقاب مانند كلمه ذو انتقام از اسماي حسنايي است كه صفت خداي تعالي را در طرف عذاب حكايت مي‏كند ، همچنان كه كلمه غفور و رحيم صفتش را در جانب رحمت حكايت مي‏نمايد .


و اما كلمه طول - به طوري كه مجمع البيان گفته - به معناي انعامي است كه مدتش طولاني باشد .


پس معناي ذو الطول با معناي منعم يكي است .


و هر دو از اسماي حسناي الهي است ، و ليكن ذو الطول اخص از منعم است ، چون تنها نعمتهاي طولاني را شامل مي‏شود ، ولي منعم هم آن را شامل است و هم نعمت‏هاي كوتاه مدت را .



ترجمة الميزان ج : 17ص :461


در آيه مورد بحث بعد از كلمه عليم اسماي چهارگانه غافر الذنب ، قابل التوب ، و شديد العقاب ، و ذي الطول را آورد ، تا اشاره كرده باشد به اينكه اساس تنزيل اين كتاب كه مشتمل بر دعوت حق است و دعوت حق هم مبتني بر علم است ، مبني بر آن حقايقي است كه مضامين اين اسما اقتضاي آن را دارد .


توضيح اينكه : عالم انساني در عين اينكه از نظر برخورداري از نعمت‏هاي الهي يك عالم است و همه انسانها در آن مشتركند و همه از نعمتهاي مستمر و متوالي او در طول زندگي دنيا برخوردارند ، ليكن از حيث زندگي آخرت دو سنخ موجود و دو نوع انسانند : يكي سعيد و يكي ديگر شقي و خداي سبحان به جزئيات و خصوصيات خلقش عالم و آگاه است و چگونه ممكن است عالم نباشد ؟ و حال آنكه او خالق آنها و فاعل آنهاست و مخلوقات فعل اويند .


و مقتضاي غافر الذنب و قابل التوب بودن خدا ، اين است كه هر فردي را كه لياقت و استعداد آمرزش و قبول شدن توبه را داشته باشد او را بيامرزد و توبه‏اش را قبول كند ، و مقتضاي اينكه او شديد العقاب است ، نيز اين است كه هر كس را كه مستحق عقاب است عقاب كند .


ناگزير مقتضاي اين معنا آن است كه مردم را به سوي صراط سعادت هدايت فرمايد ، همچنان كه خودش فرموده : ان علينا للهدي و ان لنا للاخرة و الاولي و نيز فرموده : و علي الله قصد السبيل ، تا در نتيجه مردم به دو دسته تقسيم شوند ، و سعيد از شقي ، و مهتدي از گمراه جدا گشته ، آن را ترحم و اين را عذاب كند .


پس تنزيل كتاب از ناحيه خداي عزيز و عليم اساسش مبني بر علم محيط خدا به خلقش مي‏باشد ، او مي‏داند كه خلقش محتاج به دعوتي هستند ، تا به وسيله آن دعوت قومي هدايت يافته و قومي ديگر با رد آن دعوت گمراه شوند ، و باز در نتيجه او قومي را بيامرزد و قومي ديگر را عذاب كند .


و نيز او مي‏داند كه خلقش به دعوتي نيازمندند ، تا به وسيله آن نظام معاششان در دنيا منتظم گشته و از طول و انعام او برخوردار گردند و بعد از دنيا هم در دار قرار از بركات آن دعوت منتفع شوند .


پس شان كتابي كه او نازل كرده چنين شاني است ، كتابي كه او با علم خود نازل


ترجمة الميزان ج : 17ص :462


كرده ، علمي كه آميخته با جهل نيست ، كتابي است بر حق كه با هيچ باطلي آميخته نيست ، چنين كتابي چگونه ممكن است با تكذيب مشتي جاهل و كوته‏بين باطل گردد ، مشتي افراد ظاهربين كه از زندگي دنيا چيزي جز ظاهر آن نمي‏دانند و مي‏خواهند با جدال باطل حق را از بين ببرند .


و گواه بر اين بياني كه ذكر كرديم ، و گفتيم عنايت در آيه شريفه به مساله علم است آيه‏اي است كه به زودي مي‏آيد كه در آن دعاي ملائكه را حكايت مي‏كند كه براي مؤمنين طلب مغفرت مي‏كنند و مي‏گويند : ربنا وسعت كل شي‏ء رحمة و علما فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك - در اين آيه دقت بفرماييد .


لا اله الا هو اليه المصير - در اينجا ذكر كلمه توحيد لا اله الا الله براي آن است كه به وجوب پرستش خداي يگانه اشاره كرده باشد تا دعوت ديني كه با تنزيل كتاب آغاز شده ، بي اثر و لغو نباشد و بعد از كلمه مزبور مساله بازگشت تمامي مردم به سوي خدا ، يعني مساله معاد را ذكر كرد ، تا به اين نكته اشاره كند كه اصلا او علت عمده و داعي اصلي به سوي ايمان به كتاب و پيروي آن است چون اعتقاد به روز حساب باعث مي‏شود كه مردم در بين خوف و رجا قرار گيرند ، خوف از عذاب ، و اميد به ثواب كه هم آن انسان را به عبادت وامي‏دارد ، و هم اين .


ما يجادل في ايات الله الا الذين كفروا فلا يغررك تقلبهم في البلاد بعد از آنكه تنزيل كتاب را ذكر فرمود و به حجتي باهره بر حقانيت آن اشاره نمود ، حجتي كه از صفات كريمه مذكور در دو آيه قبل استفاده مي‏شد و مي‏فهمانيد كه قرآن كريم به علم خدا نازل شده كه آميخته با جهل نيست و به حق نازل شده ، حقي كه هيچ باطلي نمي‏تواند آن را از بين ببرد ، اينك در اين آيه متعرض حال كساني شده كه با جدال به باطل مي‏خواهند با حجت‏هاي حق مقابله كنند و بدين منظور به طور اشاره مي‏فرمايد : اينطور اشخاص اهل عقابند واز قلم خدا نمي‏افتند و خدا از ايشان غافل نيست ، چون همان طور كه كتاب را نازل كرده تا مظهري براي دو نام غافر الذنب و قابل التوب فراهم گشته ، جمعي را بيامرزد ، و توبه‏شان را بپذيرد ، همچنين آن را نازل كرد تا مظهري براي نام شديد العقاب محقق گردد ، و اهل عقابي باشد تا عقابش كند ، پس پيامبر نبايد از جدال آنان ناراحت شود و از حال و وضعي كه در آنان مشاهده مي‏كند مغرور نگردد و فريب نخورد .


پس اگر فرمود ما يجادل في ايات الله و نفرمود ما يجادل في القران ، براي اين است كه جمله دلالت كند بر اينكه جدالي كه كفار مي‏كنند جدال در حق است كه آيات


ترجمة الميزان ج : 17ص :463


بدان جهت كه آياتند بر حق بودن آن دلالت دارند .


علاوه بر اين ، طرف مقابلشان در اين جدال شخص رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است كه او نيز به حكم آيات به سوي حق دعوت مي‏كند .


پس معلوم مي‏شود كه جدالشان براي از بين بردن حق است ، نه براي دفاع از حق .


از اين هم كه بگذريم جدال در آيه بعدي مقيد به باطل و براي از بين بردن حق شده ، پس مراد از مجادله در آيات خدا ، در آيه مورد بحث نيز مجادله به منظور از بين بردن حق ، و خلاصه مجادله مذموم است و شامل جدال براي اثبات حق و دفاع از آن نيست و چگونه مي‏تواند غير اين باشد با اينكه خداي سبحان رسول گرامي خود را مامور مي‏كند به جدال ، البته جدال به بهترين وجهش و مي‏فرمايد : و جادلهم بالتي هي أحسن .


الا الذين كفروا - از ظاهر سياق برمي‏آيد كه مراد از الذين كفروا كساني هستند كه كفر در دلهايشان رسوخ كرده ، آنچنان كه ديگر اميد زوال آن از دلهايشان قطع شده .


و اينكه فرمود : ما يجادل و نفرمود : لا يجادل و نيز ظاهر اينكه فرمود : فلا يغررك تقلبهم في البلاد - تسلطشان در بلاد تو را فريب ندهد ، شهادت مي‏دهد كه منظور از كفار نامبرده ، كفار معاصر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، نه فقط كفار اهل مكه .


و معناي تقلب در بلاد اين است كه : از حالتي از حالتهاي زندگي به حالتي ديگر و از نعمتي به نعمت ديگر منتقل مي‏شوند و داراي سلامت و صحت و عافيتند .


و اينكه نهي ( از مغرور گشتن در اثر تقلب كفار در بلاد ) را متوجه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده ، در حقيقت كنايه است از اينكه آن جناب از مشاهده وضع كفار مغرور نگردد ، يعني نپندارد كه كفار خداي سبحان را عاجز كرده‏اند .


كذبت قبلهم قوم نوح و الاحزاب من بعدهم ... اين آيه در مقام جواب دادن از شبهه‏اي است كه بعد از آيات قبل ممكن است به ذهن كسي وارد شود ، و آن شبهه اين است كه ما مي‏بينيم هميشه برد با همين كفار است كه از پذيرفتن حق استكبار مي‏ورزند و در آيات خدا جدال مي‏كنند و هيچ گرفتاري هم پيدا نمي‏كنند و باطل خود را پيش هم مي‏برند .


و حاصل جواب اين است كه : امت‏هاي گذشته چون قوم نوح ، و گروههاي بعد از ايشان مانند عاد و ثمود و قوم لوط و غيره ، از كفار امروز در تكذيب و جدال به باطل قويتر


ترجمة الميزان ج : 17ص :464


بودند ، آنها هم تا اين حد پيشروي كردند كه مي‏خواستند رسول خدا را بگيرند و از بين ببرند ، ولي عذاب خدا مهلتشان نداد و اين قضا در حق همه كفار رانده شده .


پس توهم اينكه كفار معاصر از خدا پيشي گرفته‏اند و اراده خود را عليه اراده خدا به كار زدند ، توهمي است باطل .


پس جمله كذبت قبلهم قوم نوح و الأحزاب من بعدهم دفع آن توهم است ، و به همين جهت جواب را بدون واو عاطفه آورد .


و در جمله و همت كل امة برسولهم لياخذوه ، كلمه همت كه با حرف با متعدي شده ، به معناي اين است كه هر امتي قصد كرد رسول خود را ، چون عبارت هم به به معناي قصد كرد آن را مي‏باشد ، چيزي كههست بيشتر در مورد قصد سوء استعمال مي‏شود .


پس معناي اين عبارت در آيه اين است كه : هر امتي قصد سوء به پيغمبر خود كرد ، و خواستند تا او را بگيرند و به قتل برسانند و يا از شهر خارج كنند ، يا آزاري ديگر برسانند ، همچنان كه تك تك انبيا و رفتار امت آنان در قرآن كريم آمده .


و جادلوا بالباطل ليدحضوا به الحق كلمه ادحاض به معناي زايل كردن و باطل ساختن است ، و اينكه فرموده : فاخذتهم - من ايشان را گرفتم با اينكه جا داشت بفرمايد : فاخذهم - خدا آنان را بگرفت ، براي اشاره به اين نكته است كه كار اين طغيان و استكبارشانآن قدر خطرناك و فاحش بود ، كه امر آن تنها به دست خداي تعالي بود و ديگر بين خدا و بين ايشان هيچ كس دخالتي نداشت ، تا شفاعتي كند و يا ايشان را ياري نمايد ، همچنان كه در جاي ديگر در باره اين امت‏ها فرموده : فصب عليهم ربك سوط عذاب ان ربك لبالمرصاد .


و در جمله فكيف كان عقاب ذهن شنونده را به چيزي كه خودش مي‏داند يعني به كيفيت عقاب آنان متوجه مي‏كند تا شدت بلاي آنان در ذهنش حاضر شود و خلاصه مي‏فهماند تو خود مي‏داني كه ما چگونه آنان را هلاك كرديم و نسلشان را منقرض ساختيم ، چون خداي تعالي قبلا به داستان يك يك آنها اشاره كرده بود .


و كذلك حقت كلمة ربك علي الذين كفروا انهم اصحاب النار از ظاهر سياق برمي‏آيد كه مطلب در اين آيه به مطلب در آيه سابق تشبيه شده ، و كلمه كذلك اين تشبيه را مي‏رساند و خلاصه مي‏فرمايد : در آخرت هم رفتار خداي تعالي در باره


ترجمة الميزان ج : 17ص :465


همه كفار ، شبيه به رفتاري است كه در آيه قبلي بدان اشاره شد كه كفار از امت‏هاي گذشته را در دنيا به عقاب خود بگرفت .


و مراد از جمله الذين كفروا مطلق كفار گذشته است و معناي آيه اين است كه همان طور كه تكذيب كنندگان از امت‏هاي گذشته را به عذاب دنيا گرفتار كرد ، همچنين كلمه عذاب آخرت نيز بر آن كفار از قوم تو حتمي شده است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از جمله الذين كفروا كفار مكه است .


ولي سياق آيه با اين تفسير سازگار نيست ، و بنا بر اين تفسير ، نظام تشبيه اختلال مي‏يابد .


و اگر فرمود كلمة ربك و نفرمود : كلمتي - كلمه من براي اين است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را دلخوش سازد و به اين وسيله او را تاييد كند كه آن ركني كه بدان تكيه داري ، ركني است شديد القوي .



ترجمة الميزان ج : 17ص :466


الَّذِينَ يحْمِلُونَ الْعَرْش وَمَنْ حَوْلَهُ يُسبِّحُونَ بحَمْدِ رَبهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَستَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا رَبَّنَا وَسِعْت كلَّ شي‏ءٍ رَّحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَ اتَّبَعُوا سبِيلَك وَ قِهِمْ عَذَاب الجَْحِيمِ‏(7) رَبَّنَا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنَّتِ عَدْنٍ الَّتي وَعَدتَّهُمْ وَ مَن صلَحَ مِنْ ءَابَائهِمْ وَ أَزْوَجِهِمْ وَ ذُرِّيَّتِهِمْإِنَّك أَنت الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‏(8) وَ قِهِمُ السيِّئَاتِوَ مَن تَقِ السيِّئَاتِ يَوْمَئذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُوَ ذَلِك هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ‏(9)إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنَادَوْنَ لَمَقْت اللَّهِ أَكْبرُ مِن مَّقْتِكُمْ أَنفُسكمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلي الايمَنِ فَتَكْفُرُونَ‏(10) قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَينِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَينِ فَاعْترَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلي خُرُوجٍ مِّن سبِيلٍ‏(11) ذَلِكُم بِأَنَّهُ إِذَا دُعِي اللَّهُ وَحْدَهُ كفَرْتُمْوَ إِن يُشرَك بِهِ تُؤْمِنُوافَالحُْكْمُ للَّهِ الْعَلي‏ِ الْكَبِيرِ(12)


ترجمه آيات


آنان كه عرش را حمل مي‏كنند و آنان كه پيرامون عرش هستند پروردگار خود را حمد و تسبيح مي‏گويند و به او ايمان دارند و براي كساني كه ايمان آورده‏اند استغفار مي‏كنند كه اي پروردگار ما سعه رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته پس كساني را كه توبه كردند و راه تو را پيروي نمودند بيامرز و از عذاب جهنم حفظ فرما ( 7 ) .


پروردگار ! ايشان را در جنات عدن كه وعده‏شان داده‏اي داخل فرما هم ايشان را و هم پدران و همسران و ذريات ايشان را كه صلاحيت دارند به درستي و به راستي كه تنها تو عزيز فرزانه‏اي ( 8) .



ترجمة الميزان ج : 17ص :467


و از كيفر گناهان و بديها حفظشان كن كه هر كس را تو از كيفر بديها حفظش كني براستي رحمتي بر او كرده‏اي رحمتي كه رستگاري عظيم ، همان رحمت است ( 9 ) .


به درستي آنان كه كافر شدند از نقطه‏اي دور ندا مي‏شوند : خشم خدا از خشم خود شما بسيار بزرگتر و سخت‏تر است آيا يادتان هست كه هر چه به سوي ايمان دعوت مي‏شديد كفر مي‏ورزيديد ( 10) .


مي‏گويند پروردگارا تو ما را دو بار ميراندي و دو نوبت زنده كردي اينك به گناهان خود اعتراف مي‏كنيم حال آيا راهي براي بيرون شدن از آتش هست ؟ ( 11) .


اين عذاب شما بدان جهت است كه وقتي خدا به تنهايي خوانده مي‏شد كفر مي‏ورزيديد و چون به وي شرك ورزيده مي‏شد به آن ايمان مي‏آورديد پس حكم تنها از آن خداي بلند مرتبه بزرگ است ( 12 ) .


بيان آيات


بعد از آنكه در آيات قبل تكذيب كفار و جدال به باطلشان در آيات خدا را خاطرنشان ساخت و نيز اشاره كرد به اينكه اينها نمي‏توانند خدا را عاجز سازند و خدا از اينان غافل نيست ، بلكه منظور او از اين دعوت همين است كه اينان تكذيب و جدال بكنند ، تا از ديگران متمايز و جدا گشته ، كلمه عذاب بر عليه آنان حتمي شود ، اينك در اين آيات به آغاز كلام برگشت كرده ، به آنجا كه مي‏فرمود : نازل كردن كتاب و به پا خاستن دعوت به منظور مغفرت و قبول توبه جمعي و عقاب جمعي ديگر است ، در اين آيات خاطر نشان مي‏سازد كه مردم در مقابل اين دعوت دو جورند .


يك طايفه آنهايند كه ملائكه حامل عرش خدا و طواف كنندگان پيرامون آن برايشان استغفار مي‏كنند و آنان عبارتند از : توبه كنندگان كه به سوي خدا بر مي‏گردند و راه او را پيروي مي‏كنند و نيز صلحا از پدران و همسران و ذريه ايشانند .


و دسته دوم عبارتند از ، كساني كه به جرم كفر ورزيدن به توحيد ، اهل عذابند .


الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يؤمنون به ... خداي سبحان در اين آيه و در هيچ جا از كلام عزيزش معرفي نفرموده كه اين حاملان عرش چه كساني هستند ، آيا از ملائكه‏اند ؟ يا كساني ديگر ؟ ولي عطف كردن جمله و من حوله بر حاملان عرش ، اشعار دارد بر اينكه حاملان عرش هم از ملائكه‏اند : چون در آيه و تري الملائكة حافين من حول العرش تصريح دارد كه طواف كنندگان پيرامون عرش از


ترجمة الميزان ج : 17ص :468


ملائكه‏اند .


پس نتيجه مي‏گيريم كه حاملين عرش نيز از اين طايفه‏اند .


و ما در جلد هشتم اين كتاب گفتار مفصلي پيرامون معناي عرش گذرانديم .


و با در نظر داشتن آن بحث معناي جمله الذين يحملون العرش و من حوله چنين مي‏شود : آن ملائكه‏اي كه حامل عرشند ، عرشي كه تمامي اوامر و همه احكام الهي از آنجا صادر مي‏شود اوامر و احكامي كه با آنها امور عالم تدبير مي‏شود ، و نيز آن ملائكه‏اي كه پيرامون عرشند ، يعني مقربين از ملائكه ، چنين و چنان مي‏كنند .


يسبحون بحمد ربهم - يعني خدا را منزه مي‏دارند ، در حالي كه اين تنزيهشان همراه با ثناي پروردگارشان است .


پس ملائكه ، خداي تعالي را از هر چيز كه لايق ساحت قدس او نيست ، و از آن جمله شريك داشتن در ملك ، منزه مي‏دارند و بر فعل او و تدبيرش ثنا مي‏گويند .


و يؤمنون به - ايمان آوردن ملائكه به خدا - با اينكه حامل عرش ملك و تدبير خدايند و يا پيرامون آن طواف مي‏كنند تا او امر صادره را بگيرند و نيز او را از هر نقصي تنزيه نموده بر افعالش ثنا مي‏گويند - به اين معنا است كه ملائكه به وحدانيت خدا در ربوبيت و الوهيت ايمان دارند .


پس ذكر عرش و نسبت دادن تنزيه و تحميد و ايمان به ملائكه خود ردي است بر مشركين كه ملائكه مقرب خدا را شركاي خدا در ربوبيت و الوهيت مي‏پنداشتند و آنها را به جاي خدا ارباب خود گرفته و مي‏پرستيدند .


و يستغفرون للذين امنوا - يعني از خداي سبحان مي‏خواهند تا هر كس را ايمان آورده بيامرزد .


ربنا وسعت كل شي‏ء رحمة و علما ... - اين جمله حكايت متن استغفار ملائكه است ، ملائكه قبل از درخواست خود نخست خدا را به سعه رحمت و علم ستوده‏اند ، و اگر در بين صفات خداوندي رحمت را نام برده و آن را با علم جفت كردند ، بدين جهت است كه خدا با رحمت خود بر هر محتاجي انعام مي‏كند و با علم خود احتياج هر محتاج و مستعد رحمت را تشخيص مي‏دهد .


فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك و قهم عذاب الجحيم حرف فا كه بر سر اين جمله آمده ، مي‏فهماند كه جمله فرع و نتيجه ثنايي است كه در جمله قبلي كرده ، و خدا را به سعه علم و رحمت ستودند .


و مراد از راهي كه مؤمنين از آن پيروي كردند ، همان ديني است كه خدا براي آنان تشريع كرده ، و آن دين اسلام است .


و پيروي دين اسلام عبارت است از اينكه عمل خود را با آن تطبيق دهند .


پس مراد از توبه


ترجمة الميزان ج : 17ص :469


اين است كه با ايمان آوردن به طرف خدا برگردند .


و معناي جمله اين است كه : خدايا حال كه رحمت و علم تو واسع است ، پس كساني را كه با ايمان آوردن به يگانگي تو و با پيروي دين اسلام ، به سوي تو برگشتند ، بيامرز و از عذاب جحيم حفظشان فرما .


و اين همان غايت و غرض نهايي از مغفرت است .


ربنا و أدخلهم جنات عدن التي وعدتهم ... در اين آيه مجددا نداي ربنا را تكرار كردند تا عطوفت الهي را بيشتر برانگيزند .


و مراد از وعده‏اي كه خداي تعالي داده ، وعده‏هايي است كه به زبان انبيايش و در كتب آسماني‏اش داده است .


و من صلح من ابائهم و ازواجهم و ذرياتهم - اين جمله عطف است بر محل ضميري كه در جمله ادخلهم است ، و مراد از صلاحيت ، صلاحيت براي داخل بهشت شدن است .


و معناي جمله چنين است : پروردگارا و هر كس از ايشان و پدران و همسران و فرزندان ايشان كه صلاحيت داخل شدن بهشت را دارند ، داخلبهشت‏هاي عدن بفرما .


اين نكته از سياق آيات به خوبي معلوم است كه استغفار ملائكه براي عموم مؤمنين است و نيز معلوم است كه مؤمنين را دو قسمت كردند : يكي آن مؤمنيني كه خودشان توبه كرده و راه خدا را پيروي كردند كه خدا هم وعده جنات عدن به ايشان داده .


و قسم دوم آن مؤمنيني كه خودشان چنين نبوده‏اند و ليكن صلاحيت داخل شدن در بهشت را دارند و ملائكه قسم اول را متبوع و قسم دوم را تابع آنان خواندند .


از اين تقسيم برمي‏آيد طايفه اول اشخاصي هستند كه در ايمان و عمل كاملند ، چون مقتضاي حقيقت معناي الذين تابوا و اتبعواسبيلك همين است ، لذا اول اين طايفه را ذكر كردند و از پروردگار خود خواستند تا ايشان را بيامرزد و وعده بهشت عدني كه به ايشان داده در حقشان منجز فرمايد .


و طايفه دوم در مقام و منزلت پايين‏تر از طايفه اولند .


كساني هستند كه ايمان و عمل صالح خود را به حد كمال نرسانده‏اند و ايماني ناقص و ضعيف دارند و عملي زشت .


ولي به طايفه اول منسوبند ، يا پدر و يا فرزند و يا همسر آنهايند لذا سپس اين طايفه را ذكر كرده و از خداي تعالي درخواست كرده‏اند كه اين طايفه را هم به طايفه اول كاملين در ايمان در جنات عدن ملحق نموده، و از بدي‏ها حفظشان فرمايد .


بنا بر اين بيان ، آيه شريفه مورد بحث در معناي آيه و الذين آمنوا و اتبعتهم ذريتهم


ترجمة الميزان ج : 17ص :470


بايمان الحقنا بهم ذريتهم و ما التناهم من عملهم من شي‏ء خواهد بود ، با اين تفاوت كه آيه مورد بحث دامنه شمولش وسيع‏تر است ، چون شامل پدران و همسران نيز مي‏شود ، به خلاف آيه سوره طور كه تنها شامل ذريات مي‏شود ، و از نظر ديگر نيز وسيع‏تر است ، چون در آيه سوره طور ايمان ذريه قيد شده و در آيه مورد بحث صلاحيت ذريه و آبا و ازواج ، و صلاحيت اعم از ايمان است .


انك انت العزيز الحكيم - ملائكه اين جمله را آوردند تا درخواست‏هاي خود را تعليل كنند ، چيزي كه هست ، مقتضاي ظاهر كلام اين بود كه بگويند : انك انت الغفور الرحيم چون مغفرت و رحمت خدا را درخواست كرده بودند ، ليكن به جاي آن گفتند : عزيز الحكيم ، و اين بدان جهت است كه در آغاز مسالت خود ، خدا را به رحمت و علم ستوده بودند ، و لازمه سعه رحمت يعني عموم اعطا اين است كه هر چه بخواهد و به هر كه بخواهد عطا كند ، و كسي جلوگيرش نباشد ، و اين همان عزت است ، چون عزت هم به همين معنا است كه قدرت بر اعطا و منع داشته باشد .


و لازمه سعه علم او و شمول دامنه علمش به تمامي موجودات اين است كه علم او به تمامي اقطار و نواحي فعل خودش نافذ باشد و در هيچ جهت جهل نداشته باشد و لازمه داشتن چنين علمي اين است كه هر عملي مي‏كند متقن و از هر جهت درست باشد و اين همان حكمت است .


پس اينكه فرمود : انك انت العزيز الحكيم در معناي شفيع قرار دادن سعه رحمت و سعه علم خداي تعالي است كه در آغاز درخواست خود ، به عنوان زمينه چيني براي بيان حاجت يعني آمرزش و بهشت ذكر كرده بودند .


و قهم السيئات و من تق السيئات يومئذ فقد رحمته ... از ظاهر سياق چنين برمي‏آيد كه ضمير در كلمه قهم به مجموع الذين تابوا و من صلح برمي‏گردد .


و مراد از سيئات - به طوري كه ديگران گفته‏اند - آثار گناهان است كه همان كيفر آنهاست .


و اگر آثار گناهان را سيئات خوانده ، بدين مناسبت است كه كيفر بدي هم


ترجمة الميزان ج : 17ص :471


بدي است ، همچنان كه خداي تعالي فرموده : و جزاء سيئة سيئة مثلها .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از كلمه سيئات خود گناهان و نافرمانيها است و در كلام چيزي كه مضاف به كلمه سيئات بوده حذف شده ، و تقدير كلام و قهم جزاء السيئات و يا و قهم عذاب السيئات بوده ، يعني : پروردگارا ايشان را از جزاي گناهان و يا عذاب گناهان حفظ بفرما .


و ظاهرا اين آيه هم از آياتي است كه دلالت مي‏كند بر اينكه پاداش روز قيامت خود اعمال است ، همچنان كه كيفر اعمال زشت نيز خود آن اعمال است و امثال اين گونه آيات در كلام خداي تعالي بسيار و مكرر آمده ، مانند : انما تجزون ما كنتم تعملون .


و به هر حال مراد از سيئات كه ملائكه درخواست حفظ مؤمنين را از آنها كرده‏اند ، هراس‏ها و شدايدي است كه در روز قيامت همه با آن مواجهند ، نه عذاب جهنم ، تا جمله و قهم عذاب الجحيم و جمله و قهم السيئات دو جمله تكراري شود .


بعضي گفته‏اند : مراد از سيئات خود آن گناهاني است كه در دنيا واقع مي‏شود ، و كلمه يومئذ هم اشاره به دنيا است و معناي جمله اين است كه : پروردگارا مؤمنين را به توفيق خود در دنيا از ارتكاب گناهان حفظ فرما .


ولي اين تفسير صحيح نيست ، چون سياق مؤيد آن است كه مراد از كلمه يومئذ - امروز روز قيامت باشد همچنان كه جمله و قهم عذاب الجحيم در آيه هفتم و جمله و أدخلهم جنات عدن در آيه هشتم نيز شاهد بر اين است كه گفتگو در اين سياق در باره روز قيامت است ، پس حق اين است كه مراد از كلمه سيئات هول و هراسها و شدايدي است كه در روز قيامت براي مردم ظهور مي‏كند .


و از اين آيات كه مشتمل بر دعاي ملائكه و درخواست ايشان براي مؤمنين است دو نكته استفاده مي‏شود : اول ، رعايت ادبي است كه ملائكه در دعاي خود كرده‏اند و قبل از درخواست حاجت ، خداي عزيز را حمد و ثنا گفته‏اند و علاوه بر اين ، از اسماي حسناي او اسمايي را كه مناسب با درخواستشان بوده شفيع قرار داده‏اند .



ترجمة الميزان ج : 17ص :472


دوم اينكه ، درخواست آمرزش را قبل از درخواست بهشت كرده‏اند و اين معنا يعني ذكر آمرزش قبل از ذكر بهشت در كلام خداي تعالي هر جا كه با هم آمده‏اند مكررآمده .


و همين هم با عقل موافق است ، براي اينكه به دست آمدن استعداد براي درك هر نعمتي ، با زوال موانع تامين مي‏شود ، يعني اول بايد موانع برطرف گردد ، بعد نعمت به دست آيد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : جمله فاغفر للذين تابوا ... دلالت دارد بر اينكه برداشتن و اسقاط عقاب بعد از توبه ، تفضلي است از خداي تعالي ، چون اگر واجب بود ديگر احتياج نداشت ملائكه درخواست آن را بكنند ، بلكه خود خداي تعالي عقاب تائبين را اسقاط مي‏كرد .


ليكن اين استدلال صحيح نيست ، براي اينكه واجب بودن اسقاط عقاب تائبين يا صدور هر كار ديگر از خداي تعالي منافاتي با صحت درخواست آن ندارد ، به شهادت كلام خود ملائكه ، كه بعد از استغفار گفته‏اند : ربنا و ادخلهم جنات عدن التي وعدتهم ، چون مي‏بينيم با اعترافشان به اينكه خدا وعده جنات عدن داده و با اينكه ملائكه مي‏دانند كه خدا خلف وعده نمي‏كند ، با اين حال درخواست كرده‏اند كه مؤمنين را داخل آن جنات بفرمايد .


و از اين آيه صريحتر آيه : ربنا و اتنا ما وعدتنا علي رسلك و لا تخزنا يوم القيمة انك لا تخلف الميعاد مي‏باشد كه حكايت دعاي خود مؤمنين است .


و قبول توبه از چيزهايي است كه خداي تعالي بر خود واجبكرده و آن را حق توبه كنندگان دانسته و فرموده : انما التوبه علي الله للذين يعملون السوء بجهالة ثم يتوبون من قريب فاولئك يتوب الله عليهم بنا بر اين طلب هر حقي كه خدا بر خود واجب كرده ، از قبيل درخواست مغفرت گناه توبه كننده ( و درخواست طلب روزي ، و يا استجابت دعا و امثال آن ) در حقيقت مراجعه به خداست براي اينكه وعده خود را انجاز كند ، و نيز اظهار اشتياق براي رسيدن به رستگاري به سبب كرامت اوست .



ترجمة الميزان ج : 17ص :473


و همچنين صرف اينكه مي‏دانيم فلان رفتار خدا با بندگانش تفضل است ، دليل نمي‏شود بر اينكه اين رفتار بر خدا واجب نيست ، چون هر عطيه از عطاياي خدا كه فرض كني ، تفضل او است ، چه واجب الصدور باشد و چه غير واجب ، چون اگر صدور فعلي از افعال از خداي تعالي واجب باشد ، چنان نيست كه ديگري در ايجاب آن دخالت كرده باشد و خدا را مقهور تاثير خود ساخته باشد ، چون مؤثر در هر چيز تنها و تنها خود او است و چيزي در او اثر نمي‏گذارد .


و معناي وجوب صدور آن فعل اين است كه خداي عزيز ، صدور آن را بر خود واجب كرده .


و برگشت معناي وجوب ، به اين است كه خداي عزيز قضا رانده كه اين كار انجام شود و اين عطيه افاضه گردد و قضايش هم حتمي است .


پس اگر آن كار را كه فرض كرديم بر خود واجب كرده ، انجام مي‏دهد به مشيتي از ناحيه خويش انجام مي‏دهد ، او منزه است از اينكه ديگري او را به كار مجبور و كاري را بر او الزام كند ، بلكه اگر آن كار عطيه‏اي باشد ، در عين اينكه بر حسب فرض واجب بوده ، تفضلي است كه كرده .


پس فعل او تفضلي است از او هر چند كه واجب الصدور باشد و اما اگر واجب الصدور نباشد ، تفضل بودنش واضح‏تر است .


ان الذين كفروا ينادون لمقت الله اكبر من مقتكم انفسكم اذ تدعون الي الايمان فتكفرون كلمه مقت به معناي شديدترين مرحله خشم است .


خداي تعالي بعد از آنكه پاره‏اي از آثار ايمان مؤمنين را برشمرد ، اينك به سراغ كفار برگشته ، پاره‏اي از آثار سويي كه از جهت كفر دارند ، برمي‏شمارد .


و ظاهر اين آيه و آيه بعدش اين است كه : ندايي كه در اين آيه حكايت مي‏كند ، ندايي است كه كفار در آخرت و بعد از داخل شدن در آتش به آن نداء مي‏شوند .


آن هنگامي كه عذاب كفر خود را مي‏چشند و مي‏فهمند كه كفرشان در دنيا در حقيقت خشم گرفتن بر خودشان بوده است ، آن روزي كه از طرف انبيا دعوت مي‏شدند به سوي ايمان و آن دعوت را مسخره مي‏كردند ، به دست خود اين آتش را براي خود افروختند و خويشتن را به هلاكت دايمي دچار كردند .


در آن روز از جانب خداي سبحان اين ندا را مي‏شنوند : سوگند مي‏خورم كه شدت خشم خدا براي شما خيلي بزرگتر و بيشتر از شدت خشمي است كه خودتان بر خود گرفتيد ، آن هنگام كه دعوت مي‏شديد - اگر مضارع آورده به اعتبار حكايت حال گذشته معناي گذشته را مي‏دهد - به سوي ايمان ، يعني انبيا شما را بدان دعوت مي‏كردند ، و شما كفر مي‏ورزيديد .



ترجمة الميزان ج : 17ص :474


قالوا ربنا امتنا اثنتين و أحييتنا اثنتين فاعترفنا بذنوبنا فهل الي خروج من سبيل سياق آيه و ما قبل آن اشعار دارد كه كفار اين سخن را بعد از شنيدن آن پاسخ مي‏گويند ، در حالي كه در آتش قرار دارند ، به دليل اينكه در آخرش مي‏گويند : فهل الي خروج من سبيل - آيا راهي هست كه ما از آتش بيرون شويم ؟ .


كفار قبل از اين التماس ، نخست اعتراف به گناه مي‏كنند و اين خود نوعي سبب خواهي و توسل است ، براي نجات از عذاب ، اما ولات حين مناص وقتي اين تشبثات را مي‏كنند كه كار از كار گذشته ، براي اينكه تا چندي كه در دنيا بودند نسبت به مساله معاد در شك بودند و ايماني به بازگشت به سوي خدا نداشتند و به همين جهت آن را انكار نموده و روز حساب را فراموش كردند .


و همين فراموشي روز حساب باعث افسار گسيختگي ايشان در گناهان شد كه بدون هيچ پروايي به سوي گناهان شتافتند .


آري فراموشي روز جزا كليد تمامي گناهان و گمراهي‏ها است ، همچنان كه خداي تعالي فرموده : ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب .


آنگاه وقتي خداوند قبض روحشان كرد كه به حساب اماته‏اي بعد از اماته‏اي ديگر بود ، و سپس زنده‏شان كرد ، كه احيايي بعد از احياي ديگر بود ، آن وقت شك و ترديدشان در باره بعث و برگشتن به سوي خدا از بين رفت ، چون بقاي بعد از مرگ و حيات بعد از حيات را عينا ديدند ، با اينكه در دنيا مردن را فنا و نابودي مي‏پنداشتند ، و مي‏گفتند : ان هي الا حيوتنا الدنيا و ما نحن بمبعوثين .


و كوتاه سخن آنكه : در آن روز با حاصل شدن يقين ، شك و ترديدي برايشان نمي‏ماند ، ولي گناهان و نافرمانيها باقي مانده است و به همين جهت است كه براي خلاصي از عذاب يك بار متوسل به اعتراف به يقين خود مي‏شوند كه خدايا ديگر شك و ترديد نداريم و يقين پيدا كرديم و قرآن اين اعترافشان را چنين حكايت مي‏كند : و لو تري اذ المجرمون ناكسوا رؤسهم عند ربهم ربنا أبصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون و باري ديگر


ترجمة الميزان ج : 17ص :475


متوسل مي‏شوند به اعتراف به گناهان خود ، همچنان كه آيه مورد بحث آن را حكايت مي‏كند ، به اينكه تا در دنيا بودند خود را در اراده و افعال آزاد و مستقل مي‏دانستند ، به طوري كه مي‏توانستند بدون هيچ رادعي هر چيزي را بخواهند و هر كاري را بكنند ، بدون اينكه حساب و كتابي در نظر داشته باشند ، و بدون اينكه صواب و خطايي بفهمند .


از اين بيان روشن مي‏شود كه به چه وجهي جمله فاعترفنا بذنوبنا را با حرف فاء بر جمله أمتنا اثنتين و أحييتنا اثنتين مترتب كرد و آن را فرع اين قرار داد .


آري ، اعتراف در حقيقت فرع و مترتب بر يقين يافتن به معاد است ، چون وقتي اين يقين پيدا شود ، يقين ديگري به دنبالش پيدا مي‏شود ، و آن اين است كه انحرافهايشان از راه خدا ضلالت و گناه بود .


و مراد از اينكه گفتند : امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين - دو بار ما را ميراندي و دو بار زنده كردي - به طوري كه بعضي گفته‏اند - ميراندن در آخرين روز زندگي دنيا و زنده كردن در برزخ است و سپس ميراندن از برزخ ، و زنده كردن در قيامت براي حساب است .


پس آيه شريفه كه سخن از دو ميراندن و دو زنده كردن دارد ، اشاره به ميراندن بعد از زندگي دنيا و ميراندن بعد از زندگي در برزخ ، و احياي در برزخ ، و احياي در قيامت مي‏كند ، چون اگر زندگي در برزخ نبود ، ديگر ميراندن دومي تصور صحيحي نداشت ، چون هم ميراندن بايد بعد از زندگي باشد و هم احيا بايد بعد از مردن و هر يك از اين دو بايد مسبوق به خلافش باشد و گرنه اماته و احياء نمي‏شود .


در نتيجه زندگي داراي سه مرحله مي‏شود : يكي زندگي در دنيا ، دوم در برزخ ، سوم در قيامت ، و كفار در اين كلام خود متعرض حيات دنيوي نشده‏اند ، و گرنه مي‏بايستي گفته باشند : و أحييتنا ثلاثا - و ما را سه زندگي دادي با اينكه زندگي دنيا هم احيا بود ، براي اينكه اين زندگي هم بعد از مرگ يعني بعد از دوراني واقع شده ، كه هنوز روح در بدن دميده نشده .


و علتش اين است كه : مرادشان از احيا آن احيايي بوده كه باعث پيدا شدن يقين به معاد گشته ، و آن عبارت است از احياي در برزخ ، و احياي در قيامت .


و اما زندگي دنيا هر چند كه آن هم احيا است و ليكن به خودي خود باعث پيدا شدن يقين به معاد نيست ، به


ترجمة الميزان ج : 17ص :476


شهادت اينكه كفار تا چندي كه در دنيا بودند نسبت به معاد در شك و ترديد بودند .


با اين بيان فساد آن اعتراضي كه به اين بحث شده روشن مي‏گردد كه اگر مراد از دو احيا ، احيا در برزخ و احياي در قيامت باشد بايد مي‏گفتند : امتنا اثنتين و احييتنا ثلاثا چون منظور شمردن مرگها و زندگيهايي است كه بر آنان گذشته ، و آن عبارت است از دو اماته و سه احياء .


وجه فسادش همان است كه گفتيم : منظور تنها شمردن مطلق اماته‏ها و احياءهايي كه بر آنان گذشته ، نبوده ، بلكه آن اماته و احيايي منظور بوده كه در حصول يقين براي آنان دخالت داشته ، و احياي در دنيا چنين دخالتي نداشته .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از اماته اولي حالت نطفگي انسان است ، آن وقتي كه هنوز روح در آن دميده نشده و مراد از احياء اولي حالت آدمي بعد از دميده شدن روح در كالبد است .


و مراد از اماته دوم اماته در دنيا و قبض روح است ، و مراد از احياي دوم احياء براي روز قيامت و حساب است ، و آيه شريفه درست همان را مي‏گويد كه آيه شريفه كيف تكفرون بالله و كنتم امواتا فاحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم در مقام بيان آن است .


گويندگان اين توجيه و تفسير وقتي احساس كردند كه كلمه اماته بر حالت نطفگي آدمي ، يعني حالت قبل از دميده شدن روح در آن ، صدق نمي‏كند ، چون اماته وقتي صادق است كه قبلا حياتي باشد ، لذا در مقام رفع و رجوع اين اشكال برآمده‏اند و به نيرنگهاي عجيب و غريب متوسل شده‏اند ، كه اگر از خوانندگان كسي بخواهد به آنها واقف شود ، بايد به تفسير كشاف و شرح‏هاي آن مراجعه كند .


علاوه بر اين خواننده عزيز متوجه شد كه نام بردن اماته‏ها و احياءهايي كه بر آنان گذشته ، همه و همه براي اشاره به اسباب حصول يقين ايشان به مساله معاد است و زندگي دنيا و مرگ قبل از آن زندگي ، هيچ اثري در پيدا شدن يقين به معاد ندارد .


بعضي ديگر گفته‏اند : حيات اولي ، زندگي دنيا و دومي ، زنده شدن در قبر است .


و موت اولي مرگ در دنيا و موت دومي مردن در قبر است .


و آيه شريفه اصلا متعرض زندگي در


ترجمة الميزان ج : 17ص :477


قيامت نيست .


اشكالي كه بر اين تفسير و توجيه وارد است ، اين است كه گفتيم : زندگي دنيا اصلا مورد نظر نيست ، و وجهي ندارد كه نام آن را ببرند ، به خلاف زندگي در قيامت كه در حصول يقين كمال تاثير را دارد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از احياء ، احياي در بعث و احياي قبل از بعث است ، و احياي بعث هم دو قسم است : يكي احياي در قبر و يكي هم در خود قيامت ، چيزي كه هست آيه شريفه متعرض اين تقسيم نشده ، ولي شامل هر دو قسم آن مي‏شود ، در نتيجه شامل سه قسم احياء و دو اماته مي‏گردد .


اشكالي كه بر اين تفسير وارد است همان اشكالي است كه بر دو وجه قبلي وارد بود ، علاوه بر اشكالي كه ديگران بر آن كرده‏اند و آن اين است كه نام بردن اماته دومي يعني اماته در قبر ، دليل بر اين است كه تقسيم مورد نظر آيه بوده و مراد تعدد شخصي است نه نوعي .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد احياي نفوس در عالم ذر و سپس اماته در آن عالم و آنگاه احياي آنها در دنيا ، و سپس اماته آنها در دنيا و در آخر احياي آنها در بعث است .


اشكال اين توجيه هم همان اشكال‏هاي سابق است .


بعضي ديگر گفته‏اند : منظور از تثنيه آوردن دو كلمه احياء و اماته به منظور تاكيد است ، همچنان كه در آيه ثم ارجع البصر كرتين منظور تاكيد است ، و گرنه معناي آيه اين است كه : خدايا تو ما را ميراندي ، ميراندني بعد از ميراندن ، و احياء كردي احيايي بعد از احياء .


مفسرين بر اين توجيه اشكال كرده‏اند كه : اين حرف وقتي صحيح است كه خود كلمه اماته و احياء را تثنيه آورده باشد و گفته باشد : أمتنا أماتتين و احييتنا إحيائين و يا كرتين ، ولي اينطور نگفته ، بلكه خود عدد را دو تا آورده و گفته : امتنا اثنتين - دو بار ميراندي و با اين حال ديگر جايي براي احتمال تاكيد نيست ، نظير جمله الهين اثنين - دو خدا


ترجمة الميزان ج : 17ص :478


فهل الي خروج من سبيل - اين جمله دعا و درخواست است ، به صورت استفهام و پرسش .


و اگر دو كلمه خروج را بدون الف و لام آورد ، براي اشاره به اين معنا است كه مي‏خواهيم ما از دوزخ خارج بشويم ، به هر طريق و هر قسم خروج كه باشد راضي هستيم ، و اين خود دلالت دارد بر نهايت درجه فشار و ناراحتي ، اما هيچ راهي به سوي خروج ندارند ، چون روز قيامت روزي است كه تمامي درها به روي كفار بسته مي‏شود و تمامي سبب‏ها از كار مي‏افتد ، و ديگر سببي نمي‏ماند ، كه اميد آن رود كه اثر كند و ايشان را از عذاب خلاص سازد .


ذلكم بانه اذا دعي الله وحده كفرتم و ان يشرك به تؤمنوا ... خطاب در ذلكم به كفار است و موطن اين خطاب روز قيامت است ، و احتمال هم دارد كه موطنش همين دنيا باشد و منظور اين باشد كه با اين خطاب ايشان را از شرك ورزيدن نهي كند و باز بدارد .


و ذلكم اشاره به حالت شدت و سخت كفار است .


و جمله و ان يشرك به دلالت بر دوام و استمرار دارد .


و سياق كلام براي بيان دشمني كفاربا حق و با دين توحيد است ، چون كفار چنين بوده و هستند كه به هر چيزي و هر دعوتي كه بويي از توحيد در آن باشد كفر مي‏ورزند ، و هر عقيده‏اي را كه نشانه‏اي از شرك در آن باشد مي‏پذيرند ، در نتيجه وضعشان چنين است كه براي خدا هيچ حقي و حرمتي قايل نبوده ، و جانب حق سبحان را به هيچ وجه رعايت نمي‏كنند ، خداي سبحان هم رحمت خود را بر آنان حرام كرده ، در احكام خود هيچ رعايتي از جانب آنان نمي‏كند .


و با اين معنايي كه براي آيه كرديم جمله فالحكم لله العلي الكبير به خوبي به اول آيه متصل مي‏شود ، آن وقت نتيجه اين اتصال اينمي‏شود كه گويا خواسته است بفرمايد : وقتي شما يكباره از خدا بريديد و به هر چيزي كه او اراده مي‏كند شما كفر مي‏ورزيد ، و به هر چيزي كه او دوست نمي‏دارد ايمان مي‏آوريد ، جز اين نبايد توقع داشته باشيد كه او هم از شما ببرد ، و از هر حكمي در باره شما مي‏كند هيچگونه رعايتي نسبت به حال شما نكند .


و بنا بر اين آيه شريفه مورد بحث همان مطلبي را افاده مي‏كند كه آيه شريفه نسوا الله فنسيهم آن را بيان مي‏كند .


و جمله فالحكم لله العلي الكبير ، هر چند في نفسه عموميت دارد ، و ليكن از نظر سياق خاص است ، و مي‏خواهد كفار را تهديد كند و به همين منظور براي تاكيد اين تهديد ، آيه را با دو نام مقدس علي و كبير ختم مي‏فرمايد .



ترجمة الميزان ج : 17ص :479


هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ ءَايَتِهِ وَ يُنزِّلُ لَكُم مِّنَ السمَاءِ رِزْقاًوَ مَا يَتَذَكرُ إِلا مَن يُنِيب‏(13) فَادْعُوا اللَّهَ مخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَفِرُونَ‏(14) رَفِيعُ الدَّرَجَتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلي مَن يَشاءُ مِنْ عِبَادِهِ لِيُنذِرَ يَوْمَ التَّلاقِ‏(15) يَوْمَ هُم بَرِزُونَلا يخْفَي عَلي اللَّهِ مِنهُمْ شي‏ءٌلِّمَنِ الْمُلْك الْيَوْمَللَّهِ الْوَحِدِ الْقَهَّارِ(16) الْيَوْمَ تجْزَي كلُّ نَفْسِ بِمَا كسبَتلا ظلْمَ الْيَوْمَإِنَّ اللَّهَ سرِيعُ الحِْسابِ‏(17) وَ أَنذِرْهُمْ يَوْمَ الاَزِفَةِ إِذِ الْقُلُوب لَدَي الحَْنَاجِرِ كَظِمِينَمَا لِلظلِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شفِيعٍ يُطاعُ‏(18) يَعْلَمُ خَائنَةَ الأَعْينِ وَ مَا تخْفِي الصدُورُ(19) وَ اللَّهُ يَقْضي بِالْحَقّ‏ِوَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِ لا يَقْضونَ بِشي‏ءٍإِنَّ اللَّهَ هُوَ السمِيعُ الْبَصِيرُ(20)


ترجمه آيات


او همان خدايي است كه آيات خود را همواره به شما نشان مي‏دهد و براي شما از بالا رزقي مي‏فرستد اما جز كساني كه به خدا رجوع پي در پي دارند كسي متذكر نمي‏شود ( 13 ) .


پس خدا را بخوانيد در حالي كه دين را خالص براي او بدانيد هر چند كه كفار بدشان آيد ( 14) .


خدايي كه داراي درجاتي بلند و صاحب عرش است روح را كه از فرمان خودش است بر هر كس از بندگانش بخواهد نازل و القا مي‏كند تا مردم را از روز ديدار بترساند ( 15) .


روزي كه همه مردم از پرده برون مي‏افتند و از ايشان هيچ سري بر خدا پوشيده نمي‏ماند در آن روز


ترجمة الميزان ج : 17ص :480


گفته مي‏شود : امروز ملك از آن كيست ؟ از آن خداي واحد قهار ( 16) .


امروز هر كسي به آنچه كه كرده است جزا داده مي‏شود امروز ديگر ظلمي نيست چون كه خدا سريع الحساب است ( 17) .


اي پيامبر ايشان را از روز آزفه بترسان ، از آن وقتي كه دلها از شدت ترس به گلوگاه مي‏رسد و دچار ترس و اندوه شديد مي‏گردد روزي كه براي ستمكاران هيچ دوست و هيچ شفيعي كه شفاعتش پذيرفته شود نيست ( 18) .


او نگاه زير چشمي چشمها را مي‏داند و از آنچه در سينه‏ها نهفته است خبر دارد ( 19) .


و خدا به حق داوري مي‏كند و خداياني كه به جاي خدا مي‏خوانند هيچ گونه داوري ندارند ، به درستي خدا شنوا و بينا است ( 20 ) .


بيان آيات


در اين آيات بر مساله توحيد احتجاج شده ، و بعد از آنكه مردم را به دو دسته تقسيم مي‏كند : يكي آنهايي كه به سوي خدا رجوع مي‏كنند ، و راه او را پيروي مي‏نمايند ، و يكي هم آنهايي كه آيات او را تكذيب نموده و در مقابل آن به باطل جدال مي‏كنند ، آنگاه اين طايفه را انذار مي‏فرمايد .


هو الذي يريكم آياته ... مراد از آيات در اينجا علايم و حجت‏هايي است كه بر وحدانيت خداي تعالي در ربوبيت و الوهيت دلالت مي‏كند ، به دليل تفريعي كه - به زودي مي‏آيد - بر آن مي‏نمايد و مي‏فرمايد : فادعوا الله مخلصين له الدين - حال كه چنين است پس خدا را در حالي بخوانيد كه دين را خالص براي او بدانيد .


و كلمه آيات چون مطلق است ، هم شامل آيات تكويني و ديدني عالم مي‏شود ، كه هر انسان صحيح الادراكي آن را مي‏بيند و هم شامل آيات و معجزاتي كه به دست انبيا جاري مي‏شود و هم براهيني كه انبيا از طريق وحي اقامه مي‏كردند .


و اين جمله مشتمل است بر يك برهان ، به اين بيان كه اگر در واقع معبودي بوده باشد كه پرستش او بر انسان واجب باشد و نيز در پرستش او كمال وسعادت آدمي تامين شود ، تماميت و كمال تدبير او اقتضا مي‏كند كه انسان‏ها را به سوي خود هدايت كند و آن معبودي كه آيات هستي بر ربوبيت و الوهيت او دلالت مي‏كند و انبياء و رسولان هم با


ترجمة الميزان ج : 17ص :481


دعوت خود و معجزاتشان آن آيات را تاييد مي‏كنند ، خداي سبحان است و اما آلهه مشركين كه مشركين آنها را به جاي خدا مي‏پرستند و مي‏خوانند ، هيچ آيات و دليلي از ناحيه آنها نيست كه بر الوهيت آنها دلالت كند .


پس همان خداي سبحان معبودي است يگانه و بي شريك - و امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) هم در اين كلام خود كه فرموده : لو كان لربك شريك لأتتك رسله - اگر پروردگار تو شريكي مي‏داشت ، رسولان آن شريك هم به سويت مي‏آمدند ، به اين برهان اشاره فرموده .


جمله و ينزل لكم من السماء رزقا هم ، حجتي ديگر بر يگانگي خداي تعالي است ، و اين حجت از جهت رزق اقامه شده ، مي‏فرمايد : رزق دادن به بندگان يكي از شؤون ربوبيت و الوهيت است و چون همه مي‏دانند كه رزق از ناحيه خداست ، نه از ناحيه شركاي ايشان ، پس تنها او رب و اله است .


مفسرين رزق در آيه را به باران و كلمه سماء را به سمت بالا تفسير كرده‏اند .


و بعيد نيست مراد از رزق خود آن ارزاقي باشد كه مردم با آن ارتزاق مي‏كنند ، و مراد از نازل شدن آن از آسمان اين باشد كه ارزاق از غيب به شهود مي‏آيند ، همچنان كه آيه شريفه و ان من شي‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم آن را افاده مي‏كند .


و ما يتذكر الا من ينيب - اين جمله جمله‏اي است معترضه كه در بين احتجاجات اين معنا را مي‏رساند كه : متذكر شدن به اين حجت‏ها تنها شان يكي از دو طايفه‏اي است كه قبلا نام برده شدند ، يعني انابه كنندگان رجوع كننده به سوي خدا .


و اما مجادلين كفر پيشه از اين دو طايفه متذكر نمي‏شوند ، براي اينكه كفر و لجبازي استعداد تذكر به حجيت و پيروي حق را به كلي باطل مي‏كند .


فادعوا الله مخلصين له الدين و لو كره الكافرون مناسبتر با سياق اين است كه خطاب عمومي و شامل مؤمنين و غير مؤمنين ، و متفرع بر حجت قبلي باشد ، ولي شامل كفاري كه در آخر آيه نامبرده شده‏اند ، يعني تكذيب كنندگان و مجادلين به باطل نمي‏شود .


گويا فرموده : وقتي آيات بر وحدانيت خداي تعالي دلالت كرد و معلوم شد كه تنها رازق او است ، ناگزير بر همه مردم - البته غير آن كفاري كه آيات را تكذيب كرده ، و مجادله


ترجمة الميزان ج : 17ص :482


نمودند - لازم است كه او را بخوانند ، در حالي كه دين را خالص براي او بدانند و اما كفاري كه از دين توحيد بدشان مي‏آيد ، آنها مورد گفتار نيستند ، چون اميدي به آنها نيست و هيچ آيت و حجتي مفيد به حالشان واقع نگشته و قانعشان نمي‏كند .


پس شما خدا را با اخلاص بپرستيد ، و كفار را به حال خودشان واگذاريد ، چون از اين دين كراهت دارند .


رفيع الدرجات ذو العرش يلقي الروح من امره علي من يشاء من عباده ... در اين آيه شريفه سه صفت از صفات خداي تعالي را به عنوان سه خبر براي يك مبتدا ذكر فرموده ، و آن مبتدا ضمير در جمله هو الذي يريكم آياته مي‏باشد ، و سياق اين آيه و آيه بعدش براي انذار است .


مفسرين براي جمله رفيع الدرجات معاني مختلفي ذكر كرده‏اند : بعضي گفته‏اند : معنايش رافع الدرجات است ، يعني او درجات انبياء و اولياء را در بهشت بالا مي‏برد .


و بعضي ديگر گفته‏اند : رافع آسمانهاي هفتگانه‏اي است كه ملائكه از آن آسمانها به سوي عرش خدا بالا مي‏روند .


و بعضي گفته‏اند : معنايش اين است كه نردبانهاي صعود به سوي عرشش رفيع و بلند است .


بعضي ديگر گفته‏اند : اصلا معناي تحت اللفظي آن منظور نيست ، بلكه اين جمله كنايه است از رفعت شان و سلطنت خداي تعالي .


ولي آنچه با دقت از آيه شريفه استفاده مي‏شود اين است كه : اين آيه و آيه بعدش ملك خدا بر خلقش را توصيف مي‏كند به اين بيان كه خداي تعالي داراي عرشي است كه زمام تمامي امور مخلوقات در آنجا جمع مي‏شود و اوامر راجعه به خلق از آنجا نازل مي‏شود ، البته آن مقام هم ، بر حسب مراتبي كه در خلق خدا هست ، داراي مراتبي و درجاتي است متعالي ، و شايد آن مراتب عبارت باشد از آسمانها كه در كلام مجيدش به عنوان مسكن ملائكه معرفي شده كه امر خدا از عرش به سوي ايشان نازل مي‏شود و همين آسمانهايند كه بين مردم و عرش خدا حائل شده‏اند .


آنگاه مي‏فرمايد : روزي - كه همان روز تلاقي و ديدار باشد - فرا خواهد رسيد كه در آن روز ديگر حجابي بين خدا و مردم نمي‏ماند ، روزي است كه از جلو چشم و بصيرت مردم كشف غطا مي‏شود و پرده‏ها كنار زده مي‏شود و در همان روز است كه به دست خدا آسمانها


ترجمة الميزان ج : 17ص :483


در هم پيچيده مي‏گردد و عرش خدا براي مردم هويدا مي‏شود ، آن روز براي همه روشن مي‏شود كه تنها حاكم بر هر چيز او بوده و ملكي جز ملك او نيست ، در چنين روزي او در بين مردم حكم مي‏كند .


پس مراد از درجات بنا بر اين بيان ، درجاتي است كه از آنجا به سوي عرش خدا بالا مي‏روند و آن وقت جمله رفيع الدرجات ذو العرش كنايه استعاري است از بلندي عرش ملك خدا ، از افق خلق و غايب بودن آن از خلق قبل از قيامت ، آنهم غايب بودن به درجاتي بس رفيع و مسافتي بس دور .


يلقي الروح من امره علي من يشاء منعباده اين جمله اشاره دارد به امر رسالت كه يكي از شؤون آن انذار است .


و اگر روح را به قيد من امره مقيد كرد ، براي اين است كه دلالت كند بر اينكه مراد از روح همان روحي است كه در آيه قل الروح من امر ربي آمده ، و همان روحي است كه در آيه ينزل الملائكة بالروح من امره علي من يشاء من عباده ان انذروا ، بدان اشاره فرموده .


در نتيجه مراد از القاي روح بر هر كس كه خدا بخواهد نازل كردن آن با ملائكه وحي است بر آن كس .


و مراد از جمله من يشاء من عباده رسولاني هستند كه خدا ايشان را براي رسالت خود برگزيده .


و در معنايروح القاء شده بر نبي اقوال ديگري هست ، كه قابل اعتنا نيستند .


لينذر يوم التلاق - منظور از يوم التلاق روز قيامت است .


و بدين جهت آن را به اين نام ناميده كه در آن روز خلايق يكديگر را ملاقات مي‏كنند ، و يا خالق و مخلوق بهم بر مي‏خورند ، و يا اهل آسمان و زمين با هم تلاقي مي‏كنند ، و يا ظالم و مظلوم به يكديگر مي‏رسند ، و يا در آن روز هر كسي به عمل خود مي‏رسد - البته براي هر يك از اين وجوه قائلي هست - .


و ممكن است قول دوم را يعني تلاقي خالق و مخلوق را به مضموني كه مكرر در قرآن آمده تاييد كرد و آن مضمون عبارت از همين است كه روز قيامت مردم پروردگار خود را مي‏بينند .


يكي از آيات كه اين مضمون را خاطر نشان مي‏سازد آيه بلقاء ربهم لكافرون .



ترجمة الميزان ج : 17ص :484


است .


يكي ديگر آيه انهم ملاقوا ربهم است و يكي ديگر آيه يا ايها الانسان انك كادح الي ربك كدحا فملاقيه است .


و معناي لقاء اين است كه : در آن روز تمامي سببهايي كه در دنيا مردم را به خود مشغول مي‏كرد از كار مي‏افتند و در آن روز اين حقيقت فاش و روشن مي‏شود كه تنها حق مبين خداست ، و در آن روز حقيقت هر كسي نيز براي خدا بروز مي‏كند يوم هم بارزون لا يخفي علي الله منهم شي‏ء ... اين آيه شريفه كلمه يوم التلاق را تفسير مي‏كند ، مي‏فرمايد : يوم التلاق روزي است كه باطن مردم ظاهر مي‏شود .


و معناي بروز مردم براي خدا اين نيست كه خدا در دنيا از باطن مردم خبر نداشت ، و در آن روز خبردار مي‏شود ، بلكه معنايش اين است كه : مردمي كه در دنيا به خاطر اشتغال به سبب‏هاي موهوم از معرفت پروردگارشان محجوب بودند و متوجه نبودند كه ملك خدا بر آنها احاطه دارد و تنها حاكم بر آنان خداست ، و يگانه در ربوبيت و الوهيت است ، روز قيامت به خاطر از كار افتادن آن سبب‏هاي موهوم اينمعاني برايشان بروز مي‏كند .


پس جمله يوم هم بارزون اشاره است به از بين رفتن هر سببي كه در دنيا حاجب و مانع از درك حقايق بود .


و جمله لا يخفي علي الله منهم شي‏ء تفسير همان بروز براي خداست و معناي آن را توضيح مي‏دهد ، و مي‏فهماند كه دلها و اعمالشان همه زير نظر خدا بوده ، ظاهر و باطنشان براي خدا ظاهر بوده و آنچه به ياد دارند و آنچه فراموش كرده‏اند ، همه براي خدا مكشوف و هويداست .


لمن الملك اليوم لله الواحد القهار - اين جمله سؤال و جوابي است از ناحيه خداي سبحان كه با اين سؤال و جواب حقيقت روز قيامت را بيان مي‏كند كه روز ظهور ملك و سلطنت خدا بر خلق است ، ملك و سلطنت علي الاطلاق .


و اگر در اين جمله خدا را به صفت واحد قهار توصيف كرد ، براي اين است كه انحصار ملك در خدا را تعليل كند كه چرا گفتيم ملك تنها و تنها براي خداست مي‏فرمايد : بدين جهت كه ملك خدا به سبب سلب استقلال از هر چيز قاهر و مسلط بر آن چيز است ، و چون خدا واحد است ، پس ملك هم تنها براي اوست .



ترجمة الميزان ج : 17ص :485


اليوم تجزي كل نفس بما كسبت لا ظلم اليوم ان الله سريع الحساب حرف باء در جمله بما كسبت به اصطلاح باي صله است ، و مراد بيان يكي از خصايص روز قيامت است و آن اين است كه : در آن روز به هر نفسي عين آنچه را كه كرده به عنوان جزاي كرده‏هايش مي‏دهند .


پس جزاي هر كس همان عمل اوست ، همچنان كه در جاي ديگر مي‏فرمايد : يا ايها الذين كفروا لا تعتذروا اليوم انما تجزون ما كنتم تعملون .


و جمله ان الله سريع الحساب تعليل نفي ظلم است كه جمله لا ظلم اليوم از آن خبر مي‏داد ، مي‏فرمايد : اينكه گفتيم در امروز هيچ ظلمي نيست ، بدين علت است كه خداي تعالي در محاسبه سريع است ، چنان نيست كه رسيدگي به حساب يك نفر او را از حساب افراد ديگر باز بدارد ، تادر نتيجه به اشتباه بيفتد و جزاي اين را به آن و پاداش آن را به اين بدهد ، و در نتيجه ظلمي پيش بيايد .


و اين تعليل ناظر به اين است كه ظلم ناشي از اشتباه را نفي مي‏كند ، و اما ظلم عمدي احتياج به نفي ندارد ، براي اينكه وقتي بنا شد عين عمل انسان را به عنوان جزا به انسان بدهند ، ديگر چنين ظلمي تصور ندارد .


و أنذرهم يوم الازفة اذ القلوب لدي الحناجر كاظمين ... كلمه آزفه از اوصاف روز قيامت ، و به معناي نزديك است .


پس معناي اين جمله آن است كه مردم را از روز نزديك انذار كن ، و اين معنا يعني نزديك بودن قيامت در آيه انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا نيز آمده .


اذا القلوب لدي الحناجر - حناجر جمع حنجره به معناي سر حلق است .


اين جمله كنايه است از نهايت درجه ترس ، گويا كار مردم از شدت وحشت به جايي مي‏رسد كه گويي دلهايشان از جاي خود كنده مي‏شود و تا حنجره بالا مي‏آيد .


و كلمه كاظمين اسم فاعل از كظم است و كظم به معناي شدت اندوه است .


ما للظالمين من حميم و لا شفيع يطاع - كلمه حميم به معناي نزديك و خويشاوند است ، و معناي جمله اين است كه كفار خويشاوند و نزديكي ندارند كه به ياري آنان بپا خيزد و حميت قرابتش به هيجان آيد .


و اين معنا در جمله فلا أنساب بينهم يومئذ .



ترجمة الميزان ج : 17ص :486


نيز آمده .


و معناي جمله و لا شفيع يطاع اين است كه : كفار شفاعت پذيرفته ندارند .


يعلم خائنة الاعين و ما تخفي الصدور بعضي گفته‏اند : كلمه خائنة مصدر است ، مانند خيانت نظير كلمه كاذبة و لاغية كه اولي به معناي كذب و دومي به معناي لغو است ، و مراد از خائنة الاعين تمامي گناهان نيست ، بلكه تنها آن گناهاني منظور است كه براي ديگران هويدا نباشد ، و از آنان پوشيده باشد ، مانند سارقة النظر كه به معناي نگاه‏هاي زير چشمي و پنهاني است، به دليل اينكه جمله خائنة الاعين با جمله و ما تخفي الصدور آمده .


بعضي ديگر گفته‏اند جمله مزبور از باب اضافه صفت به موصوف است و لازمه آن اين است كه علم خدا به خائنة الاعين به معناي معرفت باشد و معناي آيه چنين باشد كه : خدا چشم‏هاي خائن را مي‏شناسد .


ولي معناي صحيح همان معناي اول است .


و جمله و ما تخفي الصدور به معناي وجوه كفر و نفاق و گناهان است كه صاحبش آن را در نفس خود پنهان مي‏داشت .


و الله يقضي بالحق و الذين يدعون من دونه لا يقضون بشي‏ء ... اين جمله حجت ديگري است بر يگانگي خداي تعالي در الوهيت، كه آن را بعد از داستان انحصار ملك در خدا در روز قيامت ، نيز بعد از ذكر اينكه خدا خائنة الاعين را مي‏داند ، آورده ، تا آن دو جمله مقدمه براي جمله مورد بحث بوده باشند .


و حاصل اين حجت آن است كه : يكي از لوازم ضروري و بديهي الوهيت اين است كه اله بايد در بندگان خود و در بين آنان به حق داوري كند و خداي سبحان در قيامت در بين خلقش به حق داوري مي‏كند ، اما خداياني كه شما مشركين اتخاذ كرده‏ايد ، هيچ حكمي نمي‏كنند ، نه به حق و نه به باطل ، براي اينكه اين آلهه خود مملوك خدايند ، و هيچ چيز را مالك نيستند .


و يكي از موارد قضاي خداي تعالي تدبير جزئيات امور بندگان است كه از راه خلقت چيزي بعد از خلقت چيز ديگر انجام مي‏دهد ، آري اين تدبير خود مصداقي از حكم و قضا است ، به شهادت اينكه يك جا مي‏فرمايد : انما أمره اذا أراد شيئا ان يقول له كن فيكون ، و جايي ديگر همين خلقت و تدبير را تعبير به قضا كرده فرموده اذا قضي أمرا فانما يقول له كن


ترجمة الميزان ج : 17ص :487


فيكون و غير خداي تعالي هيچ كس و هيچ چيز سهم و نصيبي از اين قضا ندارد .


و يكي ديگر از موارد قضاي او تشريع دين است ، ديني كه آن را براي رساندن خلق به سوي خود راهي پسنديده دانسته و فرموده : و قضي ربك ألا تعبدوا الا اياه .


ان الله هو السميع البصير - يعني خدا داراي حقيقت علم به مسموعات و به مبصرات است و اين علمش ذاتي اوست و غير از او هيچ كس چنين نيست .


و هر كس هر قدر از اين علم را دارا باشد ، خدا به او تمليك كرده و اجازه‏اش را به وي داده ، نه اينكه خودش ذاتا چنين باشد .


بحث روايتي


در تفسير قمي ، در ذيل جمله يلقي الروح من امره علي من يشاء من عباده مي‏گويد : منظور روح القدس است كه مخصوص رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ائمه اهل بيت ( صلوات الله عليهم اجمعين ) است .


و در معاني الاخبار به سند خود از حفص ابن غياث از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : يوم التلاق روزي است كه اهل آسمان با اهل زمين تلاقي مي‏كنند .


مؤلف : اين روايت را قمي هم در تفسير خود آورده ، با اين تفاوت كه نه سند آن را ذكر كرده و نه نام امام (عليه‏السلام‏) را برده .


و در توحيد به سند خود از ابن فضال از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) از پدران بزرگوارش از علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن حديثي فرمود : خداي تعالي مي‏فرمايد : لمن الملك اليوم در پاسخش ارواح انبيا و رسولانش وحجت‏هايش مي‏گويند : لله الواحد القهار آنگاه خداي جل جلاله مي‏فرمايد : اليوم تجزي كل نفس بما كسبت .



ترجمة الميزان ج : 17ص :488


و در نهج البلاغه مي‏فرمايد : خداي سبحان بعد از فناي دنيا مانند روز ازل تنها مي‏ماند ، ديگر هيچ چيز با او نخواهد بود ، همانطور كه قبل از آغاز خلقت تنها بود ، بعد از فناي آن نيز تنها مي‏شود ، در حالي كه ديگر نه وقتي مي‏ماند و نه زماني و نه حيني و نه مكاني .


در آن هنگام است كه اجلها و مدتها و سالها و ساعتها همه معدوم مي‏شوند ، چيزي وجود ندارد به غير از خداي واحد قهار كه بازگشت همه امور به سوي اوست .


بدون قدرت خود آنها خلقتشان آغاز گشت ، و بدون امتناعشان از هستي نابود مي‏شوند و اگر قدرت بر امتناع از نيستي مي‏داشتند بقايشان دوام مي‏يافت .


و در تفسير قمي به سند خود از ثوير بن ابي فاخته از علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) روايت كرده كه شخصي از آن جناب از فاصله بين دو نفخه پرسيد كه چقدر است ؟ فرمود : هر قدر كه خدا بخواهد .


آنگاه امام (عليه‏السلام‏) كيفيت نفخ و مردن اهل زمين و آسمان را بيان كرده ، تا آنجا كه مي‏فرمايد : پس خلق همچنان در اين حال مي‏مانند تا خدا بخواهد ، آنگاه بهآسمان امر مي‏كند تا مضطرب گردد و به كوهها دستور مي‏دهد تا به راه افتند ، همچنان كه خودش فرموده : يوم تمور السماء مورا و تسير الجبال سيرا يعني كوهها پهناور شوند و زمين غير اين زمين شود ، يعني زميني گردد كه ديگر بر پشت آن گناهي نشود ، زمين فاش گردد كه ديگر نه كوهي بماند و نه گياهي ، عينا مانند آن روزي كه زمين را براي اولين بار مي‏گسترد ، و نيز عرش خدا هم مانند روز نخست بر آب قرار گيرد ، به سبب عظمت و قدرت خدايي .


آنگاه امام فرمود : در اين هنگام است كه جبار - جل جلاله - با صوتي بسيار بلند كه از ناحيه او برمي‏خيزد ، ندا مي‏كند ، ندايي كه همه اقطار آسمانها و زمين آن را مي‏شنوند : لمن الملك اليوم - امروز ملك از آن كيست ؟ و كسي جوابش نمي‏گويد .


در اين هنگام جبار - عز و جل پاسخ خود را چنين مي‏گويد : لله الواحد القهار - ملك از آن خداي يكتاي قهار است .


مؤلف : دقت در سه روايت اخير انسان را به اين نكته راهنمايي مي‏كند كه آنچه از خلق فاني مي‏شود ، عبارت است از استقلال وجودشان و روابط و نسبتهايي كه در بين آنها است ، همچنان كه آيات قرآني نيز اين معنا را افاده مي‏كند و نيز به اين نكته رهنمون مي‏شود


ترجمة الميزان ج : 17ص :489


كه ارواح نمي‏ميرند ، و بين دو نفخه هم وقت و زماني وجود ندارد ، ( چون وقتي آسمان متلاشي شد ، ديگر خورشيدي و حركتي نمي‏ماند ، تا از حركت آن شب و روز و صبح و شامي درست شود ) - پس از اين نكات غفلت مورز .


و در روايات اين باب اشارات لطيفي به كار رفته كه تنها اهل تدبر متوجه آنها مي‏شوند ، و در ضمن نكاتي هست كه ظاهرش با روايات قبل مخالفت دارد .


و در روضه كافي به سند خود از ابن ابي عمير ، از امام موسي بن جعفر (عليه‏السلام‏) روايتي نقل كرده كه در ضمن آن فرموده : اي ابو احمد ! هيچ مؤمني در دنيا گناهي مرتكب نمي‏شود و مگر آنكه از ارتكاب آن ناراحت مي‏شود و پشيمان مي‏گردد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم فرموده : كفي بالندم توبة - براي توبه همين كافي است كه گنهكار پشيمان گردد و نيز فرموده : من سرته حسنته و ساءته سيئته فهو مؤمن - كسي كه كار نيكش خرسندش كند و كار بدش ناراحتش سازد ، او مؤمن است بنا بر اين اگر كسي از گناهي كه مرتكب شده پشيمان نشود ، مؤمن نيست و شفاعتي برايش واجب نمي‏شود و او از ستمكاران است كه خداي تعالي در باره‏شان فرموده : ما للظالمين من حميم و لا شفيع يطاع - براي ستمكاران نه دوست دلسوزي هست و نه شفيعي كه شفاعتش پذيرفته شود .


و در معاني الاخبار به سندي كه به عبد الرحمان بن سلمه جريري دارد روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه‏السلام‏) پرسيدم : معناي اين كلام خداي تعالي چيست كه مي‏فرمايد : يعلم خائنة الاعين فرمود : مگر نمي‏بيني كه گاهي انسان به چيزي نظر مي‏كند و چنين وانمود مي‏كند كه آن را نمي‏بيند ، اين همان خائنة الاعين است .


و در الدر المنثور است كه ابو داوود ، نسايي و ابن مردويه از سعد روايت كرده‏اند كه گفت : چون روز فتح مكه شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) همه مردم را أمان داد ، مگر چهار مرد ، و دو زن را كه در باره آنان دستور داد هر جا ديديد به قتلشان برسانيد ، حتي اگر به پرده كعبه آويخته بودند .


و يكي از آن چهار نفر عبد الله بن سعد بن ابي سرح بود كه او خود را نزد عثمان بن عفان پنهان كرد .


و چون رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مردم را دعوت به بيعت فرمود ، عثمان عبد الله را آورد ، و عرضه داشت : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با عبد الله بيعت كن .



ترجمة الميزان ج : 17ص :490


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقط نگاهي به او كرد ، واز بيعت امتناع ورزيد .


بار دوم و سوم عثمان سخن خود را تكرار كرد ، و بعد از بار سوم بيعت كرد .


آنگاه رو به اصحاب خود نموده فرمود : چطور يك مرد رشيد در بين شما پيدا نشد كه وقتي ديد من از بيعت اين مرد خودداري كردم برخيزد و او را به قتل برساند .


عرضه داشتند : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ما چه خبر از نيت دروني شما داشتيم .


چرا با چشم به ما اشاره ننمودي ؟ فرمود : براي اينكه براي يك پيغمبر شايسته نيست كه خائنة الاعين داشته باشد

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :