امروز:
جمعه 28 مهر 1396
بازدید :
914
ترجمه الميزان: سوره شوري آيات 12 - 1


ترجمة الميزان ج : 18ص :3


( 42 )سوره شوري مكي است و پنجاه و سه آيه دارد ( 53)


سورة الشوري‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ حم‏(1) عسق‏(2) كَذَلِك يُوحِي إِلَيْك وَ إِلي الَّذِينَ مِن قَبْلِك اللَّهُ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ‏(3) لَهُ مَا في السمَوَتِ وَ مَا في الأَرْضِوَ هُوَ الْعَلي الْعَظِيمُ‏(4) تَكادُ السمَوت يَتَفَطرْنَ مِن فَوْقِهِنَّوَ الْمَلَئكَةُ يُسبِّحُونَ بحَمْدِ رَبهِمْ وَ يَستَغْفِرُونَ لِمَن في الأَرْضِأَلا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ‏(5) وَ الَّذِينَ اتخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِيَاءَ اللَّهُ حَفِيظٌ عَلَيهِمْ وَ مَا أَنت عَلَيهِم بِوَكِيلٍ‏(6)


ترجمه آيات


به نام خداوند بخشنده مهربان .


حم ( 1) .


عسق ( 2) .


اين چنين خداي عزيز حكيم به سوي تو و به سوي انبياي قبل از تو وحي مي‏فرستاد ( 3) .


خدايي كه آنچه در آسمانها و در زمين است ملك او است و او علي و عظيم است ( 4) .


(اين وحي آن قدر عظيم است كه مبدأ نزولش يعني ) آسمانها ، نزديك است از بالا شكافته شود و ملائكه هم ( كه مي‏بينند خداوند بندگان خود را مهمل نگذاشته به منظور هدايتشان وحي مي‏فرستد ) او را تسبيح و حمد مي‏گويند و براي سكنه زمين استغفار مي‏كنند ، و اعلام مي‏دارند كه بدانيد خدا آمرزگار رحيم است ( 5) .


و كساني كه غير از خدا اوليايي مي‏گيرند باز خدا نگهبان آنها است و تو بر آنان وكالت نداري ( 6) .



ترجمة الميزان ج : 18 ص :4


بيان آيات


اين سوره پيرامون مساله وحي سخن مي‏گويد كه خود نوعي تكلم از ناحيه خداي سبحان با انبياء و رسل او است .


همچنان كه مي‏بينيم در آغاز مي‏فرمايد كذلك يوحي اليك و الي الذين من قبلك الله ... و در آخر هم مي‏فرمايد و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا - تا آخر سوره .


و نيز در بين سوره هم چند نوبت سخن از وحي مي‏آورد ، يكجا مي‏فرمايد : و كذلك اوحينا اليك قرآنا عربيا ... جايي ديگر مي‏فرمايد : شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا ... و نيز مي‏فرمايد : الله الذي أنزل الكتاب بالحق و الميزان ... و همچنين چند نوبتدر سوره سخن از رزق به ميان آورده چون وحي خود رزقي است براي انبياء .


بنا بر اين مساله وحي موضوعي است كه در اين سوره محور كلام قرار گرفته .


و اما مطالب ديگر از قبيل آيات توحيد و صفات مؤمنين و كفار ، و سرانجامي كه هر يك از اين دو فريق دارند ، و بازگشتشان به خداي سبحان در روز قيامت ، از باب الكلام يجر الكلام حرف ، حرف مي‏آورد مي‏باشد ، و منظور اولي سوره نيست .


اين سوره در مكه نازل شده - مگر چند آيه آن كه استثناء شده است ، و آن آيه و الذين استجابوا لربهم تا آخر سه آيه ، و يكي هم آيه قل لا أسالكم عليه أجراالا المودة في القربي تا آخر چهار آيه است كه در باره‏اش - ان شاء الله - سخن خواهيم گفت .


حم عسق اين پنج حرف از حروف مقطعه است كه در اوائل چند سوره از سوره‏هاي قرآني آمده ، و اين از مختصات قرآن كريم است و در هيچ كتاب آسماني ديگر ديده نمي‏شود .


مفسرين - قدماء و متاخرين - در تفسير آنها اختلاف كرده‏اند ، و صاحب مجمع البيان ، مرحوم طبرسي در تفسير خود يازده قول از آنها در معناي آن نقل كرده .


1 - اين حروف از متشابهات قرآن است كه خداي سبحان علم به آن را به خود اختصاص داده ، و در ذيل آيه هفتم از سوره آل عمران فرموده : تاويل متشابهات را جز خدا كسي نمي‏داند .


2 - هر يك از اين حروف مقطعه نام سوره‏اي است كه در آغازش قرار دارد .


3 - اين حروف اسمائي هستند براي مجموع قرآن .


4 - مراد از اين حروف اين است كه بر اسماء خداي تعالي دلالت كنند .


پس معناي


ترجمة الميزان ج : 18ص :5


الم أنا الله اعلم ، و معناي المر أنا الله اعلم و أري ، و معناي المص انا الله اعلم و افضل مي‏باشد .


و در حروف كهيعص كاف از كافي و هاء از هادي و ياء از حكيم و عين از عليم و صاد از صادق گرفته شده - اين مطلب از ابن عباس روايت شده است .


و حروفي كه از اسماء خدا گرفته شده طرز گرفته شدنش مختلف است ، بعضي از حروف از اول نام خدا گرفته شده - مانند كاف كه از كافي است - و بعضي از وسط گرفته شده - مانند ياء كه از حكيم است - و بعضي از آخر گرفته شده - مانند ميم كه از اعلم گرفته شده .


5- اين حروف اسمائي از خداست اما مقطعه و بريده كه اگر از مردم كسي بتواند آنها را آنطور كه بايد تركيب كند به اسم اعظم خدا دست يافته ، همانطور كه از تركيب الر و حم و ن الرحمان درست مي‏شود ، و همچنين ساير حروف .


چيزي كه هست ما انسانها قادر بر تركيب آن نيستيم .


اين معنا از سعيد بن جبير روايت شده .


6- اين حروف سوگندهايي است كه خداي تعالي خورده ، و مثل اينكه خداوند به اين حرف سوگند مي‏خورد بر اينكه قرآن كلام او است .


و اصولا حروف الفباء داراي شرافتي هستند ، چون با همين حروف است كه كتب آسماني و اسماء حسناي خدا و صفات علياي او ، و ريشه لغت‏هاي امت‏هاي مختلف درست مي‏شود .


7 - اين حروف اشاراتي است به نعمت‏هاي خدا و بلاهاي او و مدت زندگي اقوام و عمر و اجلشان .


8 - مراد از اين حروف اين است كه اشاره كند به اينكه امت اسلام تا آخر دهر باقي مي‏ماند و منقرض نمي‏شود ، حساب جمل هم كه نوعي محاسبه است بر اين معنا دلالت دارد .


9 - مراد از اين حروف همان حروف الفباء است ، چيزي كه هست با ذكر نام بعضي از آنها از ذكر بقيه بي نياز بوده ، در حقيقت خواسته است بفرمايد : اين قرآن از الفباء تركيب شده .


10 - اين حروف به منظور ساكت كردن كفار در ابتداي سوره‏هاي قرار گرفته چون مشركين به يكديگر سفارش مي‏كردند مبادا به قرآن گوش دهيد ، و هر جا كسي قرآن مي‏خواند سر و صدا بلند كنيد تا صوت قرآن در بين صوتهاي نامربوط گم شود قرآن اين جريان را در آيه لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فيه ... حكايت فرموده .


و گاهي مي‏شد كه در


ترجمة الميزان ج : 18ص :6


هنگام شنيدن صوت قرآن سوت مي‏زدند ، و بسا مي‏شد كف مي‏زدند ، و بسا مي‏شد صداهاي دسته جمعي در مي‏آوردند تا رسول خدا را در خواندن آن دچار اشتباه سازند ، لذا خداي تعالي در آغاز بعضي از سوره‏هاي قرآن اين حروف را نازل كرد تا آن رجاله‏ها را ساكت كند ، چون وقتي اين حروف را مي‏شنيدند به نظرشان عجيب و غريب مي‏آمد و به آن گوش فرا داده در باره‏اش فكر مي‏كردند ، و همين اشتغالشان به آن حروف از جار و جنجال بازشان مي‏داشت ، و در نتيجه صداي قرآن به گوششان مي‏رسيد .


11 - اين حروف از قبيل شمردن حروف الفباء است مي‏خواهد بفهماند كه اين قرآني كه تمامي شما مردم عرب را از آوردن مثلش عاجز كرده از جنس همين حروفي است كه مدام با آن محاوره و گفتگو مي‏كنيد و در خطبه‏ها و كلمات خود به كار مي‏بنديد ، بايد از اينكه نمي‏توانيد مثل آن را بياوريد ، بفهميد كه اين كلام از ناحيه خداي تعالي است ، و اگر در چند جا و چند سوره اين حروف تكرار شده ، براي اين بوده كه همه جا محكمي برهان را به رخ كفار بكشد .


اين تفسير از قطرب روايت شده ، و ابو مسلم اصفهاني هم همين وجه را اختيار كرده ، و بعضي از مفسرين قرون أخير نيز بدان تمايل كرده‏اند .


اين بود آن يازده وجهي كه مرحوم طبرسي از مفسرين نقل كرده ، و در بين اين اقوال وجوه ديگر هم مي‏توان قرار داد ، مثلا از ابن عباس نقل شده كه در خصوص الم گفته است الف اشاره است به نام الله و لام به جبرئيل و ميم به محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


و نيز از بعضي ديگر نقل شده كه گفته‏اند : حروف مقطعه در اوائل هر سوره‏اي كه با آن آغاز شده اشاره است به آن غرضي كه در سوره بيان شده ، مثل اينكه مي‏گويند حرف نون در سوره ن اشاره است به اينكه در اين سوره بيشتر راجع به نصرت موعود به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) صحبت شده .


و حرف قاف در سوره ق اشاره است به اينكه در اين سوره بيشتر در باره قرآن ، و يا قهر الهي سخن رفته .


و بعضي ديگر هم گفته‏اند اين حروف صرفا براي هشدار دادن است .


اما حق مطلب اين است كه هيچ يك از اين وجوه آدمي را قانع نمي‏سازد .


اما قول اول كه ما در بحث پيرامون محكم و متشابه قرآن در اوائل جلد سوم اين كتاب گفتيم كه يكي از اقوال در معناي متشابه همين قول اول است ، و در آنجا گفتيم محكم بودن و متشابه بودن از صفات آياتي است كه الفاظش بر معنايش دلالت دارد، (چيزي كه هست از


ترجمة الميزان ج : 18ص :7


آنجايي كه معاني آن الفاظ با عقايد مسلمه سازش ندارد ، مي‏گوييم اين آيه متشابه است ) ، و باز در آنجا گفتيم كه تاويل از قبيل معنا كردن لفظ نيست ، بلكه تاويل‏ها عبارتند از حقايق واقعي كه مضامين بيانات قرآني از آن حقايق سرچشمه گرفته - چه محكماتش و چه متشابهاتش - و بنا بر اين نه حروف مقطعه قرآن از متشابهات مي‏تواند باشد و نه معاني آنها از باب تاويل .


و اما ده قول ديگر كه اصلا نمي‏توان تفسيرش ناميد ، بلكه تصويرهايي است كه از حد احتمال تجاوز ننموده ، و هيچ دليلي كه بر يكي از آنها دلالت كند در دست نيست .


بله در بعضي از روايات كه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) نسبت داده شده مؤيداتي براي قول چهارم و هفتم و هشتم و دهم ديده مي‏شود كه - ان شاء الله - در بحث روايتي آينده نقل آن و بحث در پيرامونش خواهد آمد .


نكته‏اي كه در اينجا نبايد از آن غافل بود اين است كه اين حروف در چند سوره تكرار شده ، يعني در بيست و نه سوره حروف مقطعه آمده كه بعضي با يك حرف افتتاح شده ، مانند سوره ص و ق و ن .


و بعضي ديگر با دو حرف چون طه و طس ، و يس و حم و بعضي ديگر با سه حرف چون الم و الر و طسم و بعضي ديگر با چهار حرف چون المص و المر و بعضي با پنج حرف چون سوره كهيعص و حمعسق .


از سوي ديگر اين حروف هم با يكديگر تفاوتي دارند ، و آن اين است كه بعضي از آنها تنها در يك جا آمده ، مانند ن و بعضي ديگر در آغاز چند سوره آمده ، مانند الم ، و الر و طس و حم .


با در نظر گرفتن اين دو نكته اگر كمي در سوره‏هايي كه حروف مقطعه سرآغاز آنها يكي است - مانند الم ، المر ، طس و حم - دقت كني ، خواهي ديد كه آن سوره‏ها از نظر مضمون نيز بهم شباهت دارند و سياقشان يكي است ، به طوري كه شباهت بين آنها در ساير سوره‏ها ديده نمي‏شود .


مؤكد اين معنا شباهتي است كه در آيات اول بيشتر اين سوره‏ها مشاهده مي‏شود ، مثلا در سوره‏هاي حم آيه اول آن يا عبارت تلك آيات الكتاب است ، يا عبارتي ديگر كه اين معنا را مي‏رساند ، و نظير آن آيه‏هاي اول سوره‏هايي است كه با الر افتتاح شده كه فرموده : تلك آيات الكتاب و يا عبارتي در همين معنا و نيز نظير اين در سوره‏هايي كه با طس شروع مي‏شود و يا سوره‏هايي كه با الم آغاز گشته ، كه در بيشتر آنها نبودن ريب و


ترجمة الميزان ج : 18ص :8


شك در كتاب به ميان آمده ، و يا عبارتي كه همين معنا را مي‏رساند .


با در نظر گرفتن اين شباهتها ممكن است آدمي حدس بزند كه بين اين حروف و مضامين سوره‏اي كه با اين حروف آغاز شده ارتباط خاصي باشد ، مؤيد اين حدس آن است كه مي‏بينيم سوره اعراف كه با المص آغاز شده ، مطالبي را كه در سوره‏هاي الم و سوره صاد هست در خود جمع كرده .


و نيز مي‏بينيم سوره رعد كه با حروف المر افتتاح شده ، مطالب هر دو قسم سوره‏هاي الم و المر را دارد .


از اينجا استفاده مي‏شود كه اين حروف رموزي هستند بين خداي تعالي و پيامبرش كه معناي آنها از ما پنهان است و فهم عادي ما راهي به درك آنها ندارد ، مگر به همين مقدار كه حدس بزنيم بين اين حروف و مضاميني كه در سوره‏هاي هر يك آمده ارتباط خاصي هست .


و چه بسا اگر اهل تحقيق در مشتركات اين حروف دقت كنند ، و مضامين سوره‏هايي را كه بعضي از اين حروف در ابتداي آنها آمده با يكديگر مقايسه كنند ، رموز بيشتر برايشان كشف شود .


و اي بسا كه معناي آن روايتي هم كه اهل سنت از علي (عليه‏السلام‏) نقل كرده‏اند همين باشد ، و آن روايت - بطوري كه در مجمع البيان آمده - اين است كه آن جناب فرمود : براي هر كتابي نقاط برجسته و چكيده‏اي است ، و چكيده قرآن حروف الفباء است .


كذلك يوحي اليك و الي الذين من قبلك الله العزيز الحكيم ... العلي العظيم مقتضاي اينكه گفتيم محور اصلي غرض اين سوره بيان وحي و تعريف حقيقت آن و اشاره به هدف آن و نتائجي كه دارد مي‏باشد ، اين است كه اشاره با كلمه كذلك اشاره به شخص وحي باشد يعني وحي خصوص اين سوره به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، در نتيجه تعريف مطلق وحي نيز هست ، چون مطلق وحي را تشبيه كرده به وحيي كه به آن اشاره نموده ، و به مخاطب نشان داده ، در نتيجه مضمون آيه مثل اين مي‏شود كه بگوييم انسان مثل زيد است ، در اينجا نيز مي‏فرمايد : وحي بطور كلي مثل وحي همين سوره است .


و بنا بر اين ، جمله اليك و الي الذين من قبلك در معناي اين است كه فرموده باشد اليكم جميعا يعني نظير وحي اين سوره ، به همه شما امت‏هاي بشري وحي مي‏شد .


و اگر


ترجمة الميزان ج : 18ص :9


اينطور نفرمود ، براي اين بود كه دلالت كند بر اينكه وحي يك سنت الهي است كه همواره در نسلهاي بشر جريان داشته ، و يك مطلب نوظهور و بي‏سابقه نيست .


و معناي آيه اين است كه : وحيي كه ما به خصوص شما انبياء يكي پس از ديگري مي‏فرستيم ، يك سنت جاري و ديرينه است ، مثل همين وحيي كه در گرفتن اين سوره داري مي‏بيني .


بيشتر مفسرين كلمه كذلك را اشاره گرفته‏اند به وحي ، اما نه از آن جهت كه وحي است ، بلكه از جهت مفادي كه دارد ، و در حقيقت گفته‏اند اشاره به معارفي است كه اين سوره مشتمل بر آن است .


آن وقت از اين گفتار خود نتيجه گرفته‏اند كه مضمون سوره چيزي است كه خداي تعالي به همه انبياء وحي فرموده ، پس وحي اين سوره وحيي است مشترك .


ولي خواننده عزيز متوجه شد كه غرض اين سوره و سياق آياتش با گفتار اين مفسرين سازگار نيست .


العزيز الحكيم له ما في السموات و ما في الارض و هو العلي العظيم - در اين جملات از اسماء حسناي الهي پنج نام مقدس ذكر شده : 1 - عزيز 2 - حكيم 3 - علي 4 - عظيم


5 - له ما في السموات و ما في الارض ، و اين جمله به معناي مالك است ، و اگر نام مالك را اينطور مشروح ذكر كرده و نيز آن چهار نام ديگر را در اينجا آورد ، براي اين است كه اصل وحي را و همچنين سنت جاري بودن آن را تعليل كرده باشد ، چون وحي عبارت است از قانون خداوندي كه هدايتگر مردم است به سعادت دنيا و آخرتشان و هيچ كس و هيچ مانعي نيست كه خداي را از تشريع چنين قوانيني باز بدارد ، براي اينكه عزيز است ، يعني در هر چه اراده كند مغلوب هيچ چيز و هيچ عاملي واقع نمي‏شود .


و نيز خداي تعالي امر هدايت بندگان خود را مهمل نمي‏گذارد ، و در آن سهل‏انگاري نمي‏كند ، براي اينكه حكيم است ، يعني افعالش همه متقن است ، و يكي از آثار متقن بودن عمل اين است كه عمل خود را طوري انجام دهد كه به نتيجه برسد .


و نيز حق خداي تعالي است كه در بندگان خود و امور ايشان به هر طوري كه بخواهد تصرف كند ، چون او مالك ايشان است ، و نيز حق او است كه بندگان به وظيفه پرستش او قيام كنند و او ايشان را به بندگي خود وادار سازد و امر و نهي كند ، چون هم علي است ، و هم عظيم .



ترجمة الميزان ج : 18ص :10


پس هر يك از اين پنج اسم سهمي در تعليل اصل وحي دارند ، و نتيجه مجموع آنها اين است كه خداي تعالي از هر جهت ولي بندگان است ، و جز او ولي ديگري نيست .


و تكاد السموات يتفطرن من فوقهن ... كلمه يتفطرن از مصدر تفطر است كه به معناي پاره پاره شدن است ، چون كلمه تفطر كه مصدر باب تفعل است ، از فطر گرفته شده ، كه به معناي پاره شدن و شكافتن است .


آنچه كه از سياق آيه و نظم كلام - كه در باره بيان حقيقت وحي و آثار و نتائج آن است - به دست مي‏آيد ، اين است كه مراد از پاره پاره شدن آسمانها از بالاي سر مردم شكافتن آنها است به وسيله وحيي كه از ناحيه خداي علي عظيم نازل مي‏شود ، و فرشتگان آن وحي را از همه آسمانها عبور مي‏دهند تا به زمين نازل كنند ، چون مبدأ وحي خداي سبحان است ، و آسمانها به حكم آيه و لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق و ما كنا عن الخلق غافلين راه‏هايي است به سوي زمين .


و اما اينكه چرا جمله يتفطرن را مقيد كرد به جمله من فوقهن ؟ وجهش روشن است ، براي اينكه وحي از مافوق و بالاي سر نازل مي‏شود ، چون از ناحيه خدايي نازل مي‏شود كه ما فوق هر چيز است ، و علو و عظمتي مطلق دارد ، قهرا اگر آسمانها شكافته شوند از بالا شكافته مي‏شوند .


و نيز مي‏خواهد امر وحي را بزرگ بدارد ، از اين جهت كه وحي كلام كسي است كه علي و عظيم است ، پس از اين جهت كه كلام خدايي است داراي عظمت مطلق و آسمانها در هنگام نزول آن نزديك به پاره پاره شدن مي‏شود ، و از اين جهت كه كلام خدايي است علي و داراي علو ، اگر آسمانها پاره شوند از بالا پاره مي‏شوند .


پس آيه شريفه در مقام بزرگداشت كلام خدا از اين جهت كه در هنگام نزولش از آسمانها عبور مي‏كند ، نظير آيه شريفه حتي اذا فزع عن قلوبهم قالوا ما ذا قال ربكم قالوا الحق و هوالعلي الكبير است كه در مقام بزرگداشت وحي است ، از حيث اينكه ملائكه حامل آن


ترجمة الميزان ج : 18ص :11


به سوي زمين هستند .


و نيز نظير آيه شريفه لو أنزلنا هذا القرآن علي جبل لرأيته خاشعا متصدعا من خشية الله است كه در مقام بزرگداشت وحي است بر فرضي كه بر كوهي نازل شود .


و نيز نظير آيه شريفه انا سنلقي عليك قولا ثقيلا است كه در مقام بزرگداشت آن از نظر سنگيني و صعوبت عمل آن است .


اين آن مطلبي است كه سياق ، آن را به دست مي‏دهد .


ولي ديگر مفسرين آيه را بر دو معناي ديگر حمل كرده‏اند : اول اينكه مراد از تفطر پاره شدن آسمانها از جلال و عظمت خداي جل جلاله است ، همچنان كه توصيف خدا به علي عظيم در آيه قبلي هم مؤيد اين معنا است .


دوم اينكه مراد شكافتن آسمانها از شرك مشركين اهل زمين است ، و از اين حرفشان كه مي‏گفتند : اتخذ الرحمن ولدا خدا فرزندي گرفته ، چون عين اين كلام در سوره مريم نيز آمده ، و فرموده : تكاد السموات يتفطرن منه .


صاحبان اين دو توجيه در باره قيد من فوقهن دچار اشكال شده‏اند ، و مخصوصا آنكه وجه دوم را اختيار كرده در باره توجيه قيد مذكور به زحمت افتاده و همچنين در اينكه اتصال جمله و الملئكة يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن في الارض ... ، به ما قبل را چطور توجيه كنند دست و پا زده‏اند ، كه هر كس به كتب تفسير آنان مراجعه كند بر اين مطلب واقف مي‏گردد .


و الملئكة يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن في الارض - يعني فرشتگان ، خداي را از هر چه كه لايق به ساحت قدسش نيست منزه داشته ، و او را با شمردن كارهاي جميلش ثنا مي‏گويند .


و يكي از چيزهايي كه لايق ساحت قدس او نيست همين است كه امر بندگان خود را مهمل گذارد ، و آنان را به سوي ديني كه خود تشريع مي‏كند ، و از راه وحي ابلاغ مي‏فرمايد هدايت نكند ، با اينكه اين هدايت يكي از كارهايي است كه انجامش از ناحيه خدا جميل و پسنديده است .


و از خداي سبحان درخواست مي‏كنند كه اهل زمين را بيامرزد .


و معلوم است كه حصول اين آمرزش سببي دارد كه قبلا بايد حاصل شده باشد ، و آن


ترجمة الميزان ج : 18ص :12


سبب عبارت است از پيمودن طريق بندگي ، و آنهم احتياج به هدايت خود خدا دارد .


پس برگشت درخواست مغفرت براي اهل زمين به اين درخواست است كه خدا براي آنان ديني تشريع كند ، و آنگاه كساني را كه به آن دين مي‏گروند بيامرزد .


پس معناي جمله مورد بحث اين مي‏شود : كه ملائكه از خداي سبحان درخواست مي‏كنند كه براي ساكنين زمين از طريق وحي ديني تشريع كند ، و آنگاه به وسيله آن دين ايشان را بيامرزد .


شاهد بر اين معنا اين است كه جمله مورد بحث در خلال سياقي واقع شده كه در صدد بيان صفت وحي است .


و نيز شاهد ديگرش اين است كه براي اهل زمين طلب مغفرت مي‏كنند ، و معنا ندارد ملائكه براي همه اهل زمين طلب مغفرت كنند ، و از خدا بخواهند حتي مشركين را كه مي‏گفتند اتخذ الله ولدا بيامرزد ، با اينكه قبلا از خود ملائكه حكايت كرده بود كه و يستغفرون للذين آمنوا پس ناگزير بايد بگوييم منظور از طلب مغفرت ، طلب وسيله و سبب مغفرت است ، و آن همين است كه نخست براي اهل زمين ديني تشريع كند ، تا سپس متدينين به آن دين را بيامرزد .


ألا ان الله هو الغفور الرحيم - يعني آگاه باش كه خداي سبحان بدان جهت كه متصف به دو صفت مغفرت و رحمت است ، و او را به نام غفور و رحيم مي‏خوانيد ، ساحت قدسش اقتضاء مي‏كند كه براي اهل زمين كاري كند و زمينه‏اي فراهم سازد كه به مغفرت و رحمت او برسند و آن كار همين است كه از راه وحي و رسالت ديني برايشان تشريع كند كه به وسيله آن به سوي سعادت خود هدايت شوند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند در جمله ألا ان الله ... اشاره‏اي است به اينكه خداي تعالي هم استغفار ملائكه را قبول كرده ، و هم بيشتر از آن مقداري را كه ملائكه خواسته‏اند مغفرت و رحمت مي‏دهد .


و الذين اتخذوا من دونه أولياء الله حفيظ عليهم و ما انت عليهم بوكيل بعد از آنكه از آيات قبل استفاده شد كه خداي تعالي تنها ولي بندگان خويش است ، و جز او ولي ديگري نيست ، و تنها او متولي امور سكنه زمين است كه برايشان ديني تشريع كند ، ديني كه خودش بپسندد ، و آن را به مقتضاي اسماء حسنا و صفات عليائش از طريق وحي به انبياء به ايشان برساند ، و لازمه اين ولايت آن بود كهسكنه زمين غير از او كسي را ولي خود


ترجمة الميزان ج : 18ص :13


نگيرند ، اينك در آيه مورد بحث به حال كساني اشاره مي‏كند كه به غير از خدا اوليايي براي خود درست كردند ، و آنها را در ربوبيت و الوهيت شركاي خدا پنداشتند ، آنگاه مي‏فرمايد : خدا از آنچه اين طايفه مي‏كنند غافل نيست ، و اعمالشان عليه خود آنان محفوظ مي‏ماند ، تا به زودي بر آن اعمال مؤاخذه شوند ، و در اين بين رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هيچ مسؤوليتي ندارد ، چون به جز ابلاغ رسالت وظيفه‏اي ندارد ، نه وكيل مردم است نه از اعمال آنان بازخواست مي‏شود .


پس اينكه فرمود الله حفيظ عليهم معنايش اين است كه شرك آنان را عليه آنان حفظ مي‏كند ، و همچنين گناهان و اعمال فاسدي مترتب بر شرك ايشان است .


و ما انت عليهم بوكيل - يعني اعمال مردم به تو واگذار نشده تا تو آن را برايشان اصلاح كني ، و به اين منظور به سوي دين حق هدايتشان كني .


اين آيه شريفه لحنش لحن تسليت دادن به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه ابن اسحاق و بخاري در تاريخ خود ، و ابن جرير به سندي ضعيف از ابن عباس ، از جابر بن عبد الله ابن رباب روايت كرده‏اند كه گفت : روزي ابو ياسر بن اخطب با جمعي از مردان يهود به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عبور مي‏كردند ، در حالي كه آن جناب اول سوره بقره را مي‏خواند كه مي‏فرمايد : الم ذلك الكتاب لا ريب فيه .


از بين آن جمع برادر ابو ياسر ، حي بن اخطب به آن جمع ملحق شد ، و گفت : هيچ مي‏دانيد ؟ به خدا سوگند من از محمد شنيدم كه از جمله آنچه به وي وحي شده اين را مي‏خواند : الم ذلك الكتاب پرسيدند راستي تو خودت شنيدي ؟ گفت : آري .


پس يهوديان نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شدند و گفتند : اي محمد يادت نيست كه در ضمن آنچه به تو وحي شده مي‏خواندي : الم ذلك الكتاب ؟ فرمود : بلي درست است .


گفتند : آيا جبرئيل اين را از ناحيه خدا برايت آورده ؟ فرمود : آري .


گفتند : با اينكه خداوند قبل از تو هم انبيائي فرستاده ، و ما سراغ نداريم كه هيچ پيغمبري مدت سروري و مقدار عمر امتش را دانسته باشد غير از تو كه در اين كلام خود از آن خبر مي‏دهي ؟ در همين بين حي بن أخطب به عده‏اي كه همراهش بودند گفت : الف يك ، و لام سي ، و ميم چهل ، جمعا مي‏شود هفتاد و يك ، و آيا شما مي‏خواهيد به دين پيغمبري درآييد كه


ترجمة الميزان ج : 18ص :14


مدت سروري‏اش و عمر امتش مجموعا هفتاد و يك سال است .


آنگاه رو كرد به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و گفت : اي محمد آيا غير از الم حرف ديگري هم هست ؟ فرمود : بله ، پرسيد : چيست ؟ فرمود : المص حي بن اخطب گفت : ( عجب ) اين از اولي سنگين‏تر و طولاني‏تر است ، چون الف يك و لام سي و ميم چهل و صاد نود است كه جمعا صد و شصت و يك مي‏شود .


اي محمد آيا غير از اينهم هست ؟ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : بله ، پرسيد چيست ؟ فرمود : الر گفت اينكه از آن دو سنگين‏تر و طولاني‏تر است ، چونالف يك و لام سي و راء دويست است كه جمعا دويست و سي و يك مي‏شود .


حال بگو ببينيم باز هم هست ؟ فرمود : بله المر حي گفت اين ديگر از آنها سنگين‏تر و بلندتر است الف يك و لام سي و ميم چهل و راء دويست كه جمعا دويست و هفتاد و يك .


سپس حي بن اخطب گفت : اي محمد امر تو بر ما مشتبه شد نمي‏دانيم دوران نبوتت كوتاه است يا بلند ؟ آنگاه برخاستند كه بروند برادر او ابو ياسر به او و همراهانش از علماي يهود گفت نظر شما چيست ؟ آيا به راستي همه اين مدت‏ها يعني 71 و 161 و 231 و 271 را به محمد داده‏اند كه جمعا هفتصد و سي و چهارسال باشد ؟ آنها نيز گفتند : امر او براي ما مشتبه است .


راويان نامبرده معتقدند كه آيات هو الذي أنزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات ... در خصوص همين يهوديان نازل شده .


مؤلف : و نيز الدر المنثور قريب به اين مضمون از ابن منذر ، از ابن جريح نقل كرده .


قمي هم نظير آن را در تفسير خود از پدرش از ابن رئاب ، از محمد بن قيس ، از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) نقل كرده .


و در اين روايت نيامده كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم حساب ابجد يهوديان و يا متشابه بودن حروف مقطعه را امضاء كرده باشد ، خود يهوديان هم دليلي براي گفته خود نياورده‏اند ، در سابق هم گفتيم كه آيات متشابه قرآن غير از حروف مقطعه‏اي است كه در آغاز بعضي سوره‏ها آمده .


و در معاني الاخبار به سند خود از جويريه از سفيان ثوري روايت آورده كه گفت : من


ترجمة الميزان ج : 18ص :15


به جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) عرضه داشتم يا بن رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) معناي اين كلمات از كتاب خداي عز و جل كه مي‏فرمايد : الم ، المص ، الر ، المر ، كهيعص ، طه ، طس ، طسم ، يس ، ص ، حم ، حمعسق ، ق و ن چيست ؟ امام صادق (عليه‏السلام‏) فرمود : اما الم كه در اول سوره بقره است معنايش انا الله الملك است ، يعني منم الله سلطان .


و اما الم كه در اول سوره آل عمران است معنايش انا الله المجيد است ، يعني منم خداي مجيد .


و معناي المص انا الله المقتدر الصادق است يعني منم خداي مقتدر صادق .


و معناي الر اين است كه انا الله الرؤف ، منم خداي رؤوف .


و معناي المر اين است كه منم خداي محيي و مميت و رزاق .


و معناي كهيعص اين است كه منم كافي و هادي و ولي و عالم و صادق الوعد .


و طه خود يكي از اسماء رسول خدا است ، و معنايش يا طالب الحق الهادي اليه است يعني اي كه طالب حق و هدايت كننده خلق به سوي آني ، ما قرآن را به سويت نازل نكرديم كه خود را از اندوه براي كفار به سختي و مشقت بيندازي بلكه فرستاديم تا به وسيله آن نيكبخت باشي .


و اما طس معنايش انا الطالب السميع است ، يعني منم طالب شنوا .


و اما طسم معنايش منم طالب شنواي مبدي و معيد ، و اما يس آن نيز يكي از اسماء رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و معنايش يا ايها السامع للوحي و القرآن الحكيم انك لمن المرسلين علي صراط مستقيم هان اي شنواي وحي و قرآن حكيم به درستي كه تو قطعا از فرستادگان خدايي كه بر صراط مستقيم و مهيمن بر آني است .


و اما ص نام چشمه‏اي است كه از زير عرش مي‏جوشد ، و همين صاد بود كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در معراج از آن وضو گرفت ، و جبرئيل روزي يكبار داخل آن مي‏شود و در آن فرو مي‏رود ، و سپس بيرون آمده بال خود را تكان مي‏دهد ، و هيچ قطره‏اي از بالش نمي‏چكد و نمي‏پرد ، مگر آنكه خدا از آن فرشته‏اي خلق مي‏كند ، تا او را تسبيح و تقديس و تكبير و حمد بگويد تا روز قيامت .


و اما حم معنايش حميد مجيد است .


و اما حمعسق معنايش حليم ، مثيب ( ثواب دهنده ) عالم ، سميع ، قادر ، قوي ، است .


و اما ق نام كوهي است كه محيط به زمين است و سبزي آسمان هم از آن است ، و به وسيله آن كوه است كه خدا زمين را از اينكه اهلش را بلرزاند حفظ كرده .


و اما ن نام نهري است در بهشت كه خداي تعالي دستور داد منجمد شو ، منجمد شد ، و مداد گشت و به قلم فرمود : بنويس قلم هم در كتاب لوح محفوظ سطرگيري


ترجمة الميزان ج : 18ص :16


كرد ، و آنچه كه بود و تا قيامت خواهد بود همه را نوشت پس مداد از نور و قلم از نور و لوح هم لوحي از نور بود .


سفيان اضافه مي‏كند سپس عرضه داشتم : يا بن رسول الله ! امر لوح و قلم و مداد را بيشتر برايم توضيح بده ، و آنچه خدا به تو تعليم داده تعليمم ده .


فرمود : يا بن سعيد اگر تو اهليت براي پاسخ دادنم نداشتي جوابت را نمي‏دادم ، پس ( بدانكه ) نون ن نام فرشته‏اي است كه آن را به قلم كه آن نيز فرشته‏اي است مي‏دهد ، و قلم هم به لوح كه آن نيز فرشته‏اي است مي‏دهد ، و لوح هم به اسرافيل و اسرافيل به ميكائيل و او به جبرئيل مي‏دهد ، و جبرئيل هم به انبياء و رسولان خدا ( صلوات الله عليهم) .


سفيان مي‏گويد : آنگاه امام فرمود : برخيز كه بيش از اين برايت خطري است .


مؤلف : ظاهر آنچه در اين روايات آمده كه غالب حروف مقطعه را به اسماء حسناي خدا معنا كرده ، اين است كه اين حروف از اسماء خدا گرفته شده ، حال يا از اول آنها مانند ميم كه فرمود از ملك و مجيد و مقتدر گرفته شده ، و يا از وسط مانند لام از الله و ياء از ولي ، پس اين حروف مقطعه اشاراتي هستند بر اساس رمز ، كه هر يك به يكي از اسماء خدا اشاره مي‏كنند ، و اين معنا از طرق اهل سنت از ابن عباس و ربيع بن انس و ديگران نيز روايت شده .


ولي بر خواننده پوشيده نيست كه رمز ، اصولا وقتي به كار برده مي‏شود كه گوينده نمي‏خواهد ديگران از آنچه او به مخاطب خود مي‏فهماند سر در آورند ، و به اين منظور مطلب خود را با رمز به مخاطب مي‏رساند تا هم مخاطبش بفهمد و هم ديگران نفهمند ، و اين اسماء حسنايي كه در اين روايت حروف مقطعه اوائل سوره‏ها را رمز آن دانسته ، اسمايي است كه در بسياري از موارد از كلام خداي تعالي به آنها يا بطور اجمال و يا بطور تفصيل ، تصريح و اشاره شده با اين حال ديگر هيچ فايده‏اي براي اين رمز گويي تصور نمي‏شود .


پس بايد براي اين روايات به فرضي كه صحيح باشد ، و به راستي از معصوم (عليه‏السلام‏) صادر شده باشد فكر وجه ديگري كرد، و آن اين است كه آن را حمل كنيم بر اينكه اين حروف دلالت بر آن اسماء دارد ، ولي نه به دلالت وضعي .


در نتيجه رمزهايي خواهد بود كه منظور و مراد آن بر ما پوشيده است ، و به مرتبه‏هايي از آن معاني دلالت دارد ، كه براي ما مجهول است ، چون آن مراتب نامبرده دقيق‏تر و رقيق‏تر و بلند پايه‏تر از فهم ما است .


مؤيد اين توجيه تا اندازه‏اي اين است كه يك حرف نظير ميم را در چند جا به چند


ترجمة الميزان ج : 18ص :17


معناي مختلف تفسير كرده .


و همچنين رواياتي كه مي‏گويد اين حروف از حروف اسم اعظم است .


و اينكه داشت : و اما قاف به معناي كوهي است محيط به زمين كه سبزي آسمان از رنگ آن است ... ، و نيز روايت قمي كه در تفسيرش وارد شده ، و نيز به چند طريق از طرق اهل سنت از ابن عباس و ديگران در اين باره آمده ، به نظر درست نمي‏رسد .


در بعضي از رواياتي كه از ابن عباس نقل شده آمده : قاف كوهي است از زمرد ، كه محيط است بر دنيا ، و دو طرف آسمان به آن كوه چسبيده ، و كوه نامبرده پايه آسمان است .


و در بعضي ديگر آمده خداي تعالي كوهي خلق كرده به نام كوه قاف ، كه محيط بر اقيانوسها است ، و آسمان دنيا روي آن قرار دارد و در آنجا هفت زمين و هفت دريا و هفت آسمان است .


و در بعضي از روايات ابن عباس آمده : خدا كوهي خلق كرده به نام قاف كه محيط بر عالم است و رگ و ريشه‏هايش تا صخره‏اي كه زمين روي آن قرار دارد فرو رفته ، هر وقت خدا بخواهد يك شهر يا قريه را دستخوش زلزله سازد به آن كوه دستور مي‏دهد تا آن ريشه از ريشه‏هاي خود را كه در زير آن قريه واقع شده حركت دهد ، و در نتيجه در آن قريه زلزله ايجاد كند ، به همين جهت است كه مي‏بينيم در يك قريه زلزله مي‏شود ، و قريه‏هاي مجاورش تكان نمي‏خورد .


علت درست نبودن اين حرف اين است كه خيلي شبيه به اسرائيليات است ، ( كه در بين روايات ما رخنه كرده ) .


و اگر جمله خداوند به وسيله آن زمين را از اينكه اهلش را بلرزاند جلوگيري مي‏كند نبود ، ممكن بود به نوعي تاويل روايت را اينطور توجيه كنيم ، كه مراد از كوه محيط بر زمين كره هوا است .


و اما اينكه داشت طه و يس از اسماء رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و تفسيري كه براي اين دو كلمه كرده بود ، نيز بايد به همان معنايي كه ما در باره كوه قاف كرديم حمل شود ، همچنان كه روايات بسياري كه از طرق عامه و خاصه وارد شده كه طه و يس از اسماء رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، بر همين معنا حمل مي‏شود .


و اما اينكه داشت ن نام نهري است كه خدا آن را مداد كرد ، و قلم به امر او با آن مداد بر لوح بنوشت ، آنچه را بوده و تا قيامت خواهد بود .


و نيز اينكه داشت : مداد و قلم و لوح از نورند .


و اينكه داشت : مداد و قلم و لوح همه فرشتگانند ، خود بهترين شاهد است بر اينكه آنچه از عرش و كرسي و لوح و قلم و نظائر آن در كلام خداي تعالي آمده ، و آنچه كه در كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ائمه (عليهم‏السلام‏) برايش تفسير كرده‏اند ، همه از باب تمثيل است ، و منظور از اين تعبيرها و بيانات نزديك كردن معارف حقيقي است از افقي دور به افقي نزديك‏تر به فهم مردم عامي ، و خواسته‏اند يك امر غير محسوس را به منزله محسوس


ترجمة الميزان ج : 18ص :18


فرض نموده ، آن وقت در باره‏اش حرف بزنند .


و نيز در معاني الاخبار به سند خود از ابو بصير از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : الم حروفي هستند از اسم اعظم خدا كه تكه تكه آن در قرآن آورده شده ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امام مي‏توانند آنها را تركيب نموده ، اسم اعظم را درست كنند ، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب مي‏شود .


مؤلف : اين مضمون به چند طريق از اهل سنت از ابن عباس و غيره نيز روايت شده ، و ما در تفسير سوره اعراف آنجا كه راجع به اسماي حسني بحث مي‏كرديم ، گفتيم كه اسم اعظمي كه اثري خاص به خود را دارد ، از قبيل الفاظ نيست ، و آنچه روايت در باره آن وارد شده كه ظاهرش اين است كه اسمي است مركب از حروف لفظي ، بايد به نوعي تاويل كه مناسب با آن روايت باشد تاويل گردد .


و نيز در همان كتاب به سند خود از محمد بن زياد و محمد بن سيار از امام عسكري (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : قريش و يهود قرآن را تكذيب كردند و گفتند : سحري است آشكار كه خود محمد درست كرده ، و خداي تعالي در پاسخشان فرمود : ا لم ذلك الكتاب يعني اي محمد اين كتابي كه ما بر تو نازل كرديم ، از همين حروف الفباء است كه شما نيز لغات خود را از آن تركيب مي‏كنيد ، ( اگر الفباي شما 28 حرف است قرآن نيز 28 حرف است نه بيشتر ) ، پس شما هم اگر راست مي‏گوييد مثل آن را بياوريد ، و ساير گواهان خود را هم با خود همدست كنيد - تا آخر حديث .


مؤلف : اين حديث از تفسير امام عسكري نقل شده كه سندش ضعيف است .


و در تفسير قمي در روايات ابي الجارود از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) آمده كه در تفسير جمله يتفطرن من فوقهن فرمود : يعني پاره پاره مي‏شوند .


و در كتاب جوامع الجامع در ذيل جمله و يستغفرون لمن في الأرض مي‏گويد : امام صادق (عليه‏السلام‏) فرمود : يعني براي مؤمنين كه در زمين هستند .


مؤلف : در مجمع البيان از آن جناب روايتي به همين معنا آورده .


و قمي هم آن را بدون آوردن نام آن جناب نقل كرده .



ترجمة الميزان ج : 18ص :19


وَ كَذَلِك أَوْحَيْنَا إِلَيْك قُرْءَاناً عَرَبِيًّا لِّتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَي وَ مَنْ حَوْلهََا وَ تُنذِرَ يَوْمَ الجَْمْع لا رَيْب فِيهِفَرِيقٌ في الجَْنَّةِ وَ فَرِيقٌ في السعِيرِ(7) وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لجََعَلَهُمْ أُمَّةً وَحِدَةً وَ لَكِن يُدْخِلُ مَن يَشاءُ في رَحْمَتِهِوَ الظلِمُونَ مَا لهَُم مِّن وَلي‏ٍ وَ لا نَصِيرٍ(8) أَمِ اتخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِيَاءَفَاللَّهُ هُوَ الْوَلي وَ هُوَ يحْي الْمَوْتي وَ هُوَ عَلي كلّ‏ِ شي‏ءٍ قَدِيرٌ(9) وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِن شي‏ءٍ فَحُكْمُهُ إِلي اللَّهِذَلِكُمُ اللَّهُ رَبي عَلَيْهِ تَوَكلْت وَ إِلَيْهِ أُنِيب‏(10) فَاطِرُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِجَعَلَ لَكم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَجاً وَ مِنَ الأَنْعَمِ أَزْوَجاًيَذْرَؤُكُمْ فِيهِلَيْس كَمِثْلِهِ شي‏ءٌوَ هُوَ السمِيعُ البَصِيرُ(11) لَهُ مَقَالِيدُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِيَبْسط الرِّزْقَ لِمَن يَشاءُ وَ يَقْدِرُإِنَّهُ بِكلّ‏ِ شي‏ءٍ عَلِيمٌ‏(12)


ترجمه آيات


و اين چنين به سويت وحي كرديم قرآني عربي را تا مردم مكه و پيرامون آن را انذار كني و از روز جمع ( قيامت ) كه شكي در آن نيست بترساني ، روزي كه دسته‏اي در بهشت و دسته‏اي در جهنم خواهند بود ( 7) .


اگر خدا مي‏خواست مي‏توانست همه را امتي واحد قرار دهد ، اما ( سنتش بر اين قرار گرفته كه ) هر كس را بخواهد در رحمتش داخل سازد ، و ستمگران هيچ سرپرست و ياوري نداشته باشند ( 8 ) .



ترجمة الميزان ج : 18ص :20


آيا به راستي غير از خدا اوليائي گرفته‏اند ؟ در حالي كه ولي ( مردم ) تنها خداست و تنها او مردگان را زنده مي‏كند ، و تنها او بر هر چيز قادر است ( 9) .


و در هر چيز كه اختلاف كنيد داوري در آن به عهده خدا است ، متوجه باشيد كه اين خدا است كه پروردگار من است ، و من تنها بر او توكل مي‏كنم ، و به سوي او باز مي‏گردم ( 10) .


او كه پديد آورنده آسمانها و زمين است ، واز جنس خود شما برايتان همسراني آفريد ، و نيز براي چارپايان جفت خلق كرد ، و به اين وسيله نسل شما و چارپايان را زياد كرد .


هيچ چيزي مثل او نيست ، و او شنوا و بينا است ( 11) .


كليدهاي رحمت آسمانها و زمين از آن او است ، روزي را براي هر كس بخواهد گشاده مي‏كند ، و براي هر كه بخواهد تنگ مي‏گيرد ، آري او به هر چيزي داناست ( 12) .


بيان آيات


اين آيات فصل دوم از آيات اين سوره است كه در آن نيز مساله وحي را معرفي مي‏كند .


چيزي كه هست در اين آيات وحي را از نظر نتائجي كه مترتب بر آن است معرفي مي‏كند ، همچنان كه در فصل سابق خود آن را معرفي مي‏كرد و به آن اشاره مي‏نمود .


در اين فصل مي‏فرمايد : غرض از وحي انذار مردم است ، و مخصوصا انذاري كه مربوط به روز قيامت است ، روزي كه همه مردم در آن جمع مي‏شوند و گروهي به سوي بهشت ، و گروهي ديگر به سوي آتش مي‏روند .


چون اگر مردم به چنين روزي تهديد و انذار نشوند ، دعوت ديني به نتيجه نمي‏رسد و تبليغ ديني سودي نمي‏بخشد .


آنگاه اين نكته را بيان مي‏كند كه دو دسته شدن مردم چيزي است كه مشيت خداي سبحان به آن تعلق گرفته ، و به همين منظور دين را براي مردم تشريع كرده ، و از راه وحي مردم را از روز جمع انذار نموده ، چون او ولي مردم است ، و آنها را بعد از مردن زنده مي‏كند ، و بين آنان در آنچه اختلاف مي‏كردند حكم مي‏فرمايد .


آنگاه رشته كلام به مساله توحيد ربوبيت كشيده مي‏شود ، و اينكه به جز خداي تعالي ربي نيست ، چون صفاتي كه رب بايد داشته باشد مختص به خداست ، و هيچ شريكي در هيچ يك از آن صفات شركت ندارد .


و كذلك أوحينا اليك قرانا عربيا لتنذر ام القري و من حولها كلمه كذلك اشاره به وحيي است كه از سياق آيات قبل فهميده مي‏شود .


و ام


ترجمة الميزان ج : 18ص :21


القري مكه مكرمه است .


و مراد از انذار مكه ، انذار اهل مكه است .


و مراد از من حولها ساير نقاط جزيرة العرب است ، يعني آنهايي كه در خارج مكه زندگي مي‏كنند .


مؤيد اين معنا كلمه عربيا است ، چون مي‏فرمايد : بدين جهت قرآن را عربي نازل كرديم كه عربي زبانها را انذار كني .


در اينجا اين سؤال پيش مي‏آيد كه اگر غرض از نازل كردن قرآن فقط انذار عرب زبانها باشد با جهاني بودن قرآن نمي‏سازد .


جوابش اين است كه دعوت پيامبر اسلام در جهاني شدنش تدريجي و مرحله به مرحله بوده ، در مرحله اول به حكم آيه شريفه و أنذر عشيرتك الاقربين مامور بود تنها فاميل خود را دعوت كند ، و در مرحله دوم به حكم آيه شريفه قرانا عربيا لقوم يعلمون مامور شده آن را به عموم عرب ابلاغ كند ، و در مرحله سوم به حكم آيه و اوحي الي هذا القرآن لانذركم به و من بلغ مامور شده آن را به عموم مردم برساند .


يكي از ادله‏اي كه مي‏رساند كه چنين مراتبي در دعوت اسلام بوده ، آيه شريفه قل ما اسئلكم عليه من اجر - تا جمله - ان هو الا ذكر للعالمين است ، چون آن طوري كه از سياق سوره برمي‏آيد خطاب در آن به كفار قريش است ، مي‏فرمايد : اين قرآن هدايت و تذكر براي تمام عالميان است و اختصاص به يكقوم و دو قوم ندارد ، و چون كتابي است همگاني ديگر معنا ندارد كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از عرب مطالبه اجر و پاداش كند .


علاوه بر اينكه در اين معنا هيچ حرفي نيست كه دعوت به اسلام شامل اهل كتاب و مخصوصا يهود و نصاري نيز مي‏شود ، ( چون در قرآن بارها به اهل كتاب خطابها كرده ، و ايشان را به پذيرفتن دين دعوت فرموده) .


و نيز مسلم تاريخ است كه مردمي از غير عرب اسلام را پذيرفته‏اند ، مانند سلمان ايراني ، و بلال حبشي ، و صهيب رومي .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از جمله من حولها سائر اقوام بشريت غير عرب است ، و مؤيد اين احتمال آن است كه از مكه تعبير فرموده به ام القري يعني مركز تمامي شهرهاي دنيا و گر نه مي‏فرمود : مكه .



ترجمة الميزان ج : 18ص :22


و اين آيه شريفه بطوري كه ملاحظه مي‏فرماييد وحي را از نظر نتيجه و هدفش معرفي مي‏كند ، كه وحي عبارت است از انذار مردم از طريق القاء الهي ، و نبوت هم همين است ، پس وحي القائي است الهي به غرض نبوت و انذار .


و تنذر يوم الجمع لا ريب فيه فريق في الجنة و فريق في السعير اين جمله عطف است بر كلمه تنذر كه در اول آيه است ، و اين عطف از قبيل عطف خاص بر عام است كه معمولا در مواردي اينطور عطف مي‏كنند كه خاص اهميت مخصوص دارد ، پس در آيه مورد بحث مي‏خواهد بفرمايد : ما اين قرآن را بر تو نازل كرديم تا مردم را از خدا بترساني و انذار كني ، و مخصوصا از غضبش در روز قيامت انذار نمايي .


و كلمه يوم الجمع مفعول دوم براي جمله تنذر است ، نه اينكه ظرف آن باشد ، ( توضيح اينكه : نمي‏خواهد بفرمايد در روز قيامت انذار كني بلكه مي‏خواهد بفرمايد : مردم را از روز قيامت انذار كني و بترساني) .


و منظور از روز جمع روز قيامت است كه خداي تعالي در جاي ديگر در باره‏اش فرموده : ذلك يوم مجموع له الناس ... فمنهم شقي و سعيد .


و جمله فريق في الجنة و فريق في السعير در مقام تعليل و دفع توهمي است كه ممكن است به ذهن كسي بيايد ، گويا فرموده : چرا از روز جمع انذارشان كند ؟ آنگاه در پاسخ فرموده : براي اينكه در آن روز يك دسته بهشتي و دسته ديگر جهنمي مي‏شوند ، يعني به دو دسته تقسيم مي‏گردند ، يكي سعيد و داراي پاداش و ديگري شقي و معذب .


پس بايد انذار بشوند تا از راه شقاوت بپرهيزند ، و از پرتگاه هلاكت كنار آيند .


و لو شاء الله لجعلهم امة واحدة ... از آنجا كه آيات اين فصل در صدد بيان اين معنا است كه انذار مردم لازم است ، به همين جهت نبوت يك حاجت ضروري بشر است ، چون مردم در روز قيامت دو طايفه مي‏شوند ، و از آنجايي كه در چنين مقامي زودتر از هر چيز اين سؤال به ذهن مي‏دود كه اگر بهانه براي فرستادن پيامبران اين است كه عده‏اي از بندگان خدا دوزخي نشوند ، چرا از همان اول مردم را يك جور خلق نكرد تا دو دسته نشوند و چرا بين آنها امتياز قائل شد ، تا بعضي بهشتي و بعضي دوزخي گردند ، مي‏خواست همه را يكسان و داراي يك صفت خلق كند ، تا همه راه بهشت را طي كنند ، و آن وقت احتياجي به مساله نبوت و انذار پيش نيايد ؟ لذا در



ترجمة الميزان ج : 18ص :23


پاسخ از اين سؤال ذهني فرمود : و اگر خدا مي‏خواست همه را يك جور خلق مي‏كرد ... ( و ان شاء الله به زودي روشن مي‏گردد كه چرا خدا نخواست) .


و لكن يدخل من يشاء في رحمته و الظالمون ما لهم من ولي و لا نصير - كلمه لكن به اصطلاح استدراك است ، مي‏خواهد بفرمايد ممكن نيست تمامي بشر امتي واحده باشند ، به اين بيان كه سنت خداي تعالي بر اين جاري شده كه مردم يكسان نباشند ، و نخواسته كه يكسان و يك جور باشند ، و دليل بر اينكه مي‏خواهد بفرمايد سنت هميشگي خدا چنين است ، جمله يدخل من يشاء استكه چون با صيغه مضارع آمده بر استمرار دلالت دارد ، و مي‏فهماند كه خدا همواره چنين است ، نه براي يكبار و دو بار ، و گر نه مي‏فرمود : و لكن أدخل من يشاء و يا عبارتي نظير آن .


در اين آيه شريفه بين من يشاء و الظالمون مقابله افتاده ، و اين خود مي‏فهماند كه مراد از من يشاء غير ظالمين است ، در نتيجه معنا چنين مي‏شود : خدا غير ظالمين را داخل رحمت خود مي‏كند ، و اما ظالمين يار و مددكاري ندارند .


حال ببينيم منظور از ظالمين چيست ؟ در سوره اعراف ظالمين را به معانديني كه منكر معادند تفسير نموده مي‏فرمايد : فاذن مؤذنبينهم أن لعنة الله علي الظالمين الذين يصدون عن سبيل الله و يبغونها عوجا و هم بالاخرة كافرون .


و از سوي ديگر بين داخل كردن در رحمت خود و بين ولي و ياور نداشتن كفار مقابله انداخته ، و مي‏فهماند آنهايي كه داخل در رحمت خدا مي‏شوند ، هم ولي دارند كه وليشان خداست ، و هم نصير .


و در مقابل آنهايي كه ولي و ناصر ندارند داخل در رحمت او نمي‏شوند ، و نيز مي‏فهماند مراد از رحمت ، بهشت است ، و لازمه نداشتن ولي و ناصر ، جهنم است .


در نتيجه حاصل معناي آيه اين مي‏شود كه : خداي سبحان نبوت و انذار را كه نتيجه وحي است بدين جهت مقدر و مقرر كرد كه مي‏دانست به زودي يعني در قيامت مردم دو دسته مي‏شوند ، لذا مقدر كرد تا مردم از داخل شدن در زمره دوزخيان بپرهيزند .


و اگر خدا مي‏خواست همه را يك امت قرار مي‏داد و همه يك جور مي‏شدند ، و در قيامت دو دسته نمي‏گشتند ، و آن وقت ديگر علت و بهانه‏اي براي فرستادن انبياء و انذار خلق


ترجمة الميزان ج : 18ص :24


نبود ، و نيز ديگر وحيي نمي‏شد ، و ليكن خداي تعالي اين را نخواسته ، بلكه سنتش بر اين جاري شده كه خودش متولي و عهده‏دار يك طايفه از مردم باشد ، و آن طايفه غير ستمگر است .


خواست تا آنها را داخل در رحمت خود يعني بهشت كند ، و امر طايفه ديگر را كه همان ستمگران باشند بر عهده نگيرد ، و در نتيجه ولي و ناصري نداشته باشند و سرانجامشان به سوي دوزخ باشد ، و از آتش خلاصي نداشته باشند .


پس از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد كه مراد از يك امت كردن مردم اين است كه همه را يك جور خلق كند ، حال يا اينكه همه را به بهشت ببرد ، و يا همه را به دوزخ ، چون خداي تعالي ملزم نيست به اينكه سعداء را داخل بهشت و اشقياء را داخل جهنم كند ، بلكه اگر مي‏خواست مي‏توانست اين كار را نكند ، و ليكن چون خواسته ، مي‏كند و بين دو فريق از نظر سرنوشت آخرت فرق مي‏گذارد ، چون سنتش بر اين جريان يافته ، و به همين نيز وعده داده ، و او خلف وعده نمي‏كند .


و در عين حال باز هم قدرتش مطلق است ، و به عموميتش باقي است ، و چنان نيست كه دستبند به دست خود زده باشد ، و نتواند احكام خود را تغيير دهد .


پس جمله و تنذر يوم الجمع لا ريب فيه تا آخر آيه دوم - در معناي آيه سوره هود است كه مي‏فرمايد : ان في ذلك لاية لمن خاف عذاب الاخرة ذلك يوم مجموع له الناس تا آخر هفت آيه - كه لازم است به آنها مراجعه كنيد و با دقت مطالعه بفرماييد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : منظور از يك امت كردن مردم اين است كه همه را با ايمان كند و داخل در بهشت نمايد .


در كشاف گفته : معناي آيه اين است كه اگر پروردگار تو مي‏خواست اعمال قدرت كند ، و همه را مجبور بر ايمان كند مي‏كرد ، و ليكن او خواسته تا حكمت خود را اعمال كند ، يعني نخست ، مردم را تكليف كند ، و وظائفي برايشان معين سازد ، و آنگاه به اختيار خودشان واگذار نمايد تا مؤمنين به اختيار خود داخل در رحمت او شوند ، و منظور از من يشاء هم همين مؤمنينند ، چون آنان را در مقابل ظالمين قرار داده ، و ظالمين را بدون ولي و ناصر درعذاب خود رها كرده است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :25


صاحب كشاف سپس بر گفته خود استدلال كرده به آيه شريفه و لو شئنا لاتينا كل نفس هديها و به آيه و لو شاء ربك لا من من في الارض كلهم جميعا و دليل بر اينكه معناي آيه اجبار كردن مردم بر ايمان است ، جمله أ فانت تكره الناس حتي يكونوا مؤمنين مي‏باشد .


ولي گفتار زمخشري و استدلالش درست نيست ، براي اينكه همانطور كه ملاحظه فرموديد آيات شريفه در مقام تعريف وحي از حيث نتيجه و آثار آن است ، و اينكه علت احتياج مردم به وحي اين است كه مردم در قيامت دو دسته مي‏شوند، و جمله و لو شاء الله لجعلهم امة واحدة در اين صدد است كه بفرمايد خدا مجبور و ملزم نيست كه مردم را داخل در رحمت خود كند بلكه مي‏تواند اين كار را نكند .


و براي رساندن اين معنا كافي است كه مردم را دسته دسته نكند ، بلكه همه را يك امت بسازد ، حال يا همه جهنمي و يا همه بهشتي .


و اما اينكه همه را مؤمن بسازد ، اين ديگر مقتضاي سياق نيست .


و اما استدلالي كه به آن دو آيه كرد ، آن نيز درست نيست ، براي اينكه سياق آن دو آيه غير سياق آيه مورد بحث است .


منظور از آن دو آيه گفتگو در باره ايمان اجباري نيست ، و ما در اين كتاب در تفسير آن دو آيه همين معنا را مطرح نموديم .


بعضي ديگر از مفسرين گفته‏اند : مناسب‏تر به سياق آن است كه بگوييم منظور از امت واحده كردن مردم ، اين است كه همه را كافر كند ، همچنان كه در آيه كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين منظور از امت واحده اين است كه مردم همه بي دين بودند ، بعدا خدا انبياء را برگزيد و به سوي دين دعوتشان كرد .


پس معناي آيه مورد بحث اين مي‏شود كه اگر خدا مي‏خواست مردم را يك امت قرار مي‏داد تا همه كافر باشند يعني انبيائي به سوي ايشان گسيل نمي‏داشت تا انذارشان كنند ، و همچنان بر كفر خود باقي مي‏ماندند ، و لكن يدخل من يشاء في رحمته يعني و ليكن چون خدايي است رحيم ، و رحمتش اقتضاء دارد كه اشخاص قابل رحمت را داخل در رحمت خود


ترجمة الميزان ج : 18ص :26


كند ، لذا پيغمبراني به سوي همگي آنان گسيل داشت تا انذارشان كنند ، در نتيجه آنهايي كه از دعوت انبياء متاثر مي‏شوند بشوند ، و خدا در دنيا موفق به ايمانشان و اطاعتشان بفرمايد ، تا در آخرت داخل رحمتشان كند ، و دسته‏اي ديگر كه از دعوت انبياء متاثر نمي‏شوند ، يعني ستمكاران ، در دنيا كافر بمانند ، و در آخرت به سوي دوزخ رهسپار شوند ، بدون اينكه ولي و ناصري داشته باشند .


اين تفسير هم به نظر ما درست نيست ، به دو دليل : اول اينكه مراد از امت واحده بودن مردم در آيه 213 بقره ، كه آيه مورد بحث را به آن قياس كردند ، اتفاق تمامي مردم در كفر نيست ، نمي‏خواهد بفرمايد : مردم همه كافر بودند و پس از آن خدا انبياء را برگزيد ( چون قبل از بعثت انبياء ايماني نبود تا كفري باشد ) بلكه مراد همانطور كه در تفسير آن آيه در سوره بقره گذشت اين است كه مردم از نظر معاش اختلافي نداشتند .


و به فرضي كه ما تسليم شويم و بگوييم : مراد همان است كه شما گفتيد ، ناگزير بايد بپذيريم كه بين اين دو آيه تناقض روشني هست ، و آن اين است كه آيه مورد بحث مي‏فرمايد مردم متفرق بودند و همه يك جور نبودند ، و آيه سوره بقره مي‏گويد مردم همه يك جور بودند ، و تفاوتي با هم نداشتند .


و اگر اين مفسرين در پاسخ اشكال ما بگويند : آيه سوره بقره دلالت دارد بر اينكه مردم به حسب طبع يك جور بودند ، نه اينكه در خارج هم يك جور باشند ، ( و با در نظر گرفتن اين نكته ديگر تناقضي پيش نمي‏آيد ، آن آيه مي‏فرمايد : مردم همه يك طبيعت داشتند ، و اين آيه مي‏فرمايد اگر خدا مي‏خواست كاري مي‏كرد كه مردم در خارج هم يك جور باشند ) اين پاسخ درست نيست ، براي اينكه لازمه‏اش آن است كه در باره آيه سوره بقره بگوييم : مردم همه طبيعت كفر داشتند ، در حالي كه آيات زيادي از قرآن كريم دلالت دارد بر اينكه مردم بر حسب طبيعت و فطرت اصلي خود مؤمن بودند ، مانند آيه شريفه و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها .


دليل دوم اينكه نتيجه اين معنا آن است كه جمله و لكن يدخل من يشاء في رحمته ديگر در مقابل جمله و الظالمون ... قرار نگيرد ، و گفتن اين حرف دليل مي‏خواهد مگر اينكه چيزي در تقدير گرفته شود ، تا باز هم مقابله‏اي كه كلام آن را افاده مي‏كند محفوظ بماند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :27


أم اتخذوا من دونه اولياء فالله هو الولي ... فحكمه الي الله كلمه أم به طوري كه زمخشري گفته معناي انكار را مي‏رساند .


بعد از آنكه در آيه قبلي اين معنا را خاطرنشان كرد كه تنها خداي سبحان عهده‏دار امور مؤمنين است ، و ايشان را داخل در رحمت خود مي‏كند ، و اما ستمكاران ، يعني كفار معاند ، سرپرستي ندارند ، اينك در اين آيه متعرض حال كفار شده كه چگونه براي خود اولياء و خداياني گرفته ، و آنها را به جاي خدا مي‏پرستند ، با اينكه لازم بود خدا را ولي خود بگيرند و به دين او در آيند و او را بپرستند .


لذا اين عمل ايشان را انكار نموده ، و بر لزوم پذيرفتن ولايت خدا استدلالهاي پي در پي مي‏آورد كه يكي از آن استدلالها جمله فالله هو الولي ... است .


پس جمله فالله هو الولي انكار سابق را كه چرا غير خدا را ولي گرفتند ، تعليل مي‏كند ، و اين خود استدلالي است بر اينكه بايد خدا را ولي خود بگيرند .


و جمله فالله هو الولي ( به خاطر اينكه ضمير هو در آن آمده ) انحصار ولايت در خدا را مي‏رساند ، و مي‏فرمايد تنها و تنها ولي ، خداست .


و اصل ولايت داشتن خدا و انحصار ولايت در او ، در آيات سابق كه مي‏فرمود : العزيز الحكيم له ما في السموات و ما في الارض و هو العلي العظيم به بياني كه در تفسير همان آيات گذشت بيان شده بود .


و معناي آيه اين است كه : خداي تعالي ولي است ، و ولايت منحصر در او است ، پس بر كسي كه ولي مي‏گيرد واجب است او را ولي خود بگيرد ، و از او به غير او تجاوز نكند ، چون جز او هيچ وليي وجود ندارد .


و جمله و هو يحيي الموتي حجت دوم بر وجوب ولي گرفتن خداست ، و اينكه بايد تنها او را ولي بگيرند .


و حاصل اين حجت آن است كه غرض عمده در ولي گرفتن و به دين او متدين شدن و او را پرستيدن ، رهايي از عذاب دوزخ و راه‏يابي به بهشت است در روز قيامت ، و چون پاداش دهنده و عقاب كننده خدايي است كه بشر را زنده مي‏كند و مي‏ميراند ، و در روز قيامت همه را براي جزاي اعمالشان جمع مي‏كند ، پس واجب آن است كه تنها او را ولي خود بگيرند ، و اوليايي كه خود ، اموات و بي جانند دور بريزند ، چون خود اين اولياء كه يا سنگند و يا چوب ، نمي‏دانند چه وقت مبعوث مي‏شوند .


و جمله و هو علي كل شي‏ء قدير حجت سوم است ، و حاصلش اين است كه در


ترجمة الميزان ج : 18ص :28


باب ولايت ، واجب است ولي قدرت بر ولايت و عهده‏داري اشخاص را داشته باشد ، و بتواند امور آنان را اداره كند ، و آن كسي كه بر هر چيز قادر است خداي سبحان است و بس .


و غير خدا هيچ كس قدرتي ندارد مگر به همان اندازه كه خدا به او داده ، و تنها كسي كه مالك هر چيز است خداست ، و غير او مالكي نيست مگر تنها آن مقداري را كه خدا تمليكش كرده ، تازه آن مقدار قدرت كه به او داده خودش نسبت به آن نيز قدرت دارد ، و هر چه را تمليك كرده باز خودش مالك آن چيز هست ، پس يگانه ولي ، خداست و غير او كسي ولي نيست .


و ما اختلفتم فيه من شي‏ء فحكمه الي الله - اين جمله حجت چهارم بر انحصار ولايت در خداست .


و اصولا بايد دانست كه حكم حاكم در بين دو نفري كه با هم اختلاف دارند ، به معناي آن است كه حكم را محكم ، و حق را كه در بين آن دو نفر كه به خاطر اختلافشان در نفي و اثبات مضطرب شده تثبيت كند .


و اختلاف ، گاهي در عقيده پيدا مي‏شود ، مثل اينكه يكي بگويد : خدا واحد است ، ديگري بگويد بسيار است ، و گاهي اختلاف در عمل و يا چيزي كه مربوط به عمل است پيدا مي‏شود ، مثل اختلاف در امور زندگي و شؤون حيات .


و بنا بر اين ، حكم از نظر مصداق با قضاء يكي مي‏شود ، اگر چه از نظر مفهوم مخالف يكديگرند .


و اين حكم و قضاء وقتي تمام مي‏شود كه حاكم به نوعي از ملكيت ، مالك حكم و ولايت باشد ، هر چند كه دو طرف اختلاف اين ملكيت را به او داده باشند ، مثل اينكه دو نفر كه با هم نزاع دارند به شخص ثالث بگويند : تو بيا و در بين ما داوري كن .


و در بين خود قرار بگذارند كه هر چه آن شخص گفت تسليم شوند .


در اين مثال دو نفر طرف نزاع ، شخص ثالث را مالك حكم كرده‏اند و از جانب خود تسليم و قبول حكم را به او واگذارده‏اند تا آزادانه طبق آنچه به نظرش مي‏رسد حكم كند .


پس آن شخص ثالث ولي آن دو نفر در اين حكم مي‏شود .


و خدايسبحان مالك تمامي عالم است ، و به جز او مالكي نيست ، چون هر موجودي خودش و آثارش قائم به خداي تعالي است ، و در نتيجه او مالك حكم و قضاء به حق است ، همچنان كه خودش مي‏فرمايد : كل شي‏ء هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون و نيز فرموده : ان الله يحكم ما يريد و نيز فرموده : الحق من ربك .



ترجمة الميزان ج : 18ص :29


و حكم خداي تعالي دو جور است ، يكي حكم تكويني ، و آن اين است كه پديدار شدن مسببات را به دنبال اسباب قرار دهد ، و وقتي موجودي در بين چند سبب قرار گرفت كه بر سر آن نزاع داشتند ، آن موجود را دنبال سببي قرار دهد كه نسبت به بقيه اسباب سببيتش تام باشد .


خداي متعال از يعقوب (عليه‏السلام‏) حكايت مي‏كند كه گفت : ان الحكم الا لله عليه توكلت كه كلمه حكم در اين جمله به معناي حكم تكويني است .


و يكي هم حكم تشريعي است ، مانند تكاليفي كه در دين الهي در باره اعتقادات و دستور العملها آمده ، و در آيه شريفه ان الحكم الا لله أمر الا تعبدوا الا اياه ذلك الدين القيم به همين معنا آمده .


البته در اين بين حكم سومي هم هست كه ممكن است به وجهي يكي از مصاديق هر يك از آن دو حكم شمرده شود ، و آن عبارت است از حكمي كه در روز قيامت در بين بندگانش در آنچه اختلاف مي‏كردند مي‏راند ، و آن اين است كه در آن روز حق را آشكار و اظهار مي‏كند به طوري كه اهل جمع همه حق را ببينند و به عيان و يقين مشاهده كنند ، تا در نتيجه آنهايي كه در دنيا اهل حق بوده‏اند ، در سايه ظهور آن رستگار ، و از آثارش برخوردار گردند .


و آنهايي كه در دنيا در برابر حق استكبار مي‏ورزيدند ، به خاطر استكبارشان و آثاري كه در استكبارشان بود شقي و بدبخت شوند .


و كلمه حكم در آيه شريفه فالله يحكم بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون به همين معناي سوم است ، ( كه گفتيمهم ممكن است آن را معنايي غير آن دو معنا گرفت ، و هم ممكن است آن را به وجهي يكي از مصاديق حكم تكويني و به وجهي ديگر يكي از مصاديق حكم تكليفي شمرد) .


اين را هم مي‏دانيم كه اختلاف مردم در عقايد و اعمالشان اختلافي است تشريعي كه جز احكام تشريعي چيز ديگري نيست كه اين اختلاف را از ميان بردارد .


و اصلا اگر اختلاف نبود قانون هم نبود ، همچنان كه آيه شريفه كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و أنزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جائتهم البينات بغيا بينهم فهدي الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه


ترجمة الميزان ج : 18ص :30


من الحق باذنه بدان اشاره مي‏كند .


پس روشن شد كه حكم تشريعي و حق قانونگذاري تنها از آن خداي سبحان است ، و تنها ولي در اين حكم ، او است ، پس واجب است تنها او را ولي خود بگيرند و تنها او را بپرستند و به آنچه او نازل كرده متدين گردند .


و اين است معناي جمله و ما اختلفتم فيه من شي‏ء فحكمه الي الله .


و حاصل اين حجت - كه گفتيم حجت چهارم است - اين است كه آن ولي كه پرستيده مي‏شود و به دين او متدين مي‏شوند بايد كسي باشدكه بتواند اختلافي كه در بين پرستندگانش پيدا مي‏شود برطرف سازد ، و آنچه از شؤون اجتماع آنان به فساد گراييده اصلاح كند ، و ايشان را به وسيله قانون - كه همان دين است - به سوي سعادت زندگي دائمي سوق دهد .


و حكم در اين مورد اختصاص به خداي تعالي دارد پس لازم است كه تنها او به عنوان ولي اتخاذ شود و نه ديگري .


مفسرين در تفسير جمله و ما اختلفتم فيه من شي‏ء فحكمه الي الله تفسيرهايي ديگر دارند ، بعضي گفته‏اند : اين جمله حكايت كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است كه به مؤمنين خطاب كرد و فرمود : در هر امري كه كفار ، يعني اهل كتاب و مشركين ، با شما اختلاف مي‏كنند ، آنها چيزي مي‏گويند ، و شما چيزي ديگر ، حكم آن امر واگذار به خداست ، و آن اين است كه مؤمنين را كه حق به جانب ايشان است پاداش ، و مبطلين را عقاب مي‏كند - اين قول را صاحب تفسير كشاف ذكر كرده است .


بعضي ديگر گفته‏اند : معنايش اين است كه هر اختلاف و نزاعي كه مي‏كنيد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را در آن حكم قرار دهيد ، و داوري ديگران را بر داوري آن جناب مقدم نداريد ، و در حقيقت اين جمله مطلبي را بيان مي‏كند كه آيه شريفه فان تنازعتم في شي‏ء فردوه الي الله و الرسول بدان اشاره مي‏كند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :31


بعضي ديگر گفته‏اند : در تاويل هر آيه اگر اختلاف كرديد ، و آيه برايتان مشتبه شد ، در بيان آن به آيات محكم كتاب خدا و به ظاهر كلمات رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مراجعه كنيد .


بعضي ديگر گفته‏اند : معنايش اين است كه در هر مساله از مسائل علوم ، اگر اختلافي برايتان پيش آمد كه هيچ ارتباطي با وظائف و تكاليف شما نداشت ، و راهي هم براي به دست آوردن حق مطلب نداشتيد ، بگوييد خدا داناتر است مثلا وقتي در مساله روح ( جان ) پرسيده بودند كه روح چيست ، همين دستور به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) داده شد : و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربي و آيه مورد بحث به اعتراف همه صاحبان اقوالي كه گذشت كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، حال يا قرآن آن را از آن جناب حكايت كرده ، و يا كلمه قل در ابتداي آن در تقدير است ، و تقديرش : قل و ما اختلفتم ... است .


و خواننده عزيز اگر در سياق آيات مورد بحث دقت كند ، و سپس به مطالب ما برگردد و در آن نظر كند هيچ شكي برايش نمي‏ماند كه اقوال مذكور همه از درجه اعتبار ساقط است .


ذلكم الله ربيعليه توكلت و اليه انيب اين جمله حكايت كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است كه مي‏فرمايد : اين است الله كه پروردگار من است ، من بر او توكل مي‏كنم ، و به سويش برمي‏گردم .


و كلمه ذلكم اشاره است به همان حجت‏هايي كه در اين دو آيه بر اين معنا اقامه شد كه بر خلق واجب است تنها خدا را ولي خود بدانند ، و لازمه ولايت خدا ربوبيت او نيز هست .


بعد از آنكه اين حجت‏ها اقامه شد ، رسول گرامي خود را دستور مي‏دهد كه در ميان مردم اعلام كند : من خودم تنها خداي را ولي خود مي‏دانم ، و به ربوبيت او - يعني مالكيت تدبيري براي او - اعتراف مي‏كنم .


آنگاه دنبالش به آثار آن تصريح كرده ، مي‏فرمايد : عليه توكلت و اليه انيب .


آري اثر يكتاپرستي و ولي نگرفتن غير خدا ، يكي اين است كه بر او توكل كنند ، و اثر ديگرش اين است كه همواره به او رجوع مي‏كنند ، چون گفتيم منظور از اين ولايت ولايت ربوبيت است ، و اين ولايت به دو نظام مربوط مي‏شود ، يكي به نظام تكوين به اينكه امور


ترجمة الميزان ج : 18ص :32


تكوين را تدبير نموده ، و اسباب و مسببات را طوري تنظيم كند كه نتيجه‏اش پديد آمدن فلان موجود و بقاء آن و نيز مقدرات آن باشد .


و يكي ديگر به نظام تشريع يعني تدبير اعمال انسانها به اينكه قوانيني و احكامي مقرر كند كه اگر انسانها رفتار خود را در طول زندگي با آن قوانين تطبيق دهند ، آن قوانين ايشان را به كمال سعادتشان برساند .


و معلوم است كسي كه خداي را به تنهايي ولي خود مي‏گيرد ، هم در ناحيه تكوين و هم در ناحيه تشريع ، امر تدبير خود را مستند به او مي‏داند ، و در هر دو ناحيه او را مرجع خود مي‏داند .


در ناحيه تكوين از تمامي اسباب ظاهري منقطع گشته ، و به هيچ سببي ركون و اعتماد نمي‏كند ، چون خدا را يگانه سببي مي‏داند كه شكست ناپذير است وسببيت هر سببي از او است ، و اين همان توكل است .


و در ناحيه تشريع هم در هر واقعه‏اي كه در طول زندگي با آن روبرو مي‏شود ، به حكم خدا رجوع مي‏كند ، و اين همان انابه است .


پس معلوم شد كه چگونه جمله عليه توكلت و جمله و اليه انيب دو اثر از آثار جمله ذلكم الله ربي است .


و معنايش اين است كه من به خاطر آنكه غير از خدا رب و ولي تدبيري ندارم ، لاجرم در همه امور زندگيم به او رجوع مي‏كنم ، هم در تكوين و هم در تشريع .


فاطر السموات و الارض ... بعد از آنكه تصريح كرد به اينكه خداي تعالي رب او است ، چون حجت‏ها بر انحصار ولايت در او اقامه شد ، اينك به دنبالش در اين آيه و آيه بعدش اقامه حجت مي‏كند بر اينكه ربوبيت هم منحصر در او است .


و خلاصه حجت مذكور اين است كه : خداي تعالي ( به اعتراف خود شما مشركين ) پديد آرنده موجودات و فاطر آنها است ، يعني موجودات را او از كتم عدم بيرون مي‏آورد و شما را نر و ماده خلق كرد ، و از اين راه عدد شما را بسيار كرد ، و همچنين حيوانات را نيز نر و ماده آفريد ، و از اين طريق آنها را تكثير نمود ، تا شما ( نسل به نسل ) از آن حيوانات استفاده كنيد ، و اين ، هم خلقت است و هم تدبير .


و نيز او سميع است ، يعني آنچه از حوائج كه مخلوقاتش دارند و ( به دل و يا زبان سر از خدا ) مي‏خواهند ، مي‏شنود .


و هر حاجتي كه دارند البته به مقداري كه استحقاق دارند بر مي‏آورد .


و نيز او بصير است ، يعني هر عملي كه خلق انجام دهد مي‏بيند ، و بر طبق اعمالشان جزايشان مي‏دهد ، و او كسي است كه تمامي كليدهاي خزائن آسمانها و زمين را مالك است ، خزينه‏هايي كه خواص و آثار همه موجودات در آن ذخيره مي‏شود ، و با ظهور آن خواص


ترجمة الميزان ج : 18ص :33


و آثار ، تركيب اين نظام عالم محسوس صورت مي‏گيرد .


و نيز او است كسي كه رزق روزي خواران را مي‏دهد ، و به مقتضاي علمش آن را كم و زياد مي‏كند ، و همه اينها همان تدبير است ، پس خدا رب و مدبر امور است .


پس معناي جمله فاطر السموات و الارض اين شد كه از پديد آرنده موجودات از كتم عدم است ، آنهم بر اساس ابداع .


و معناي جمله جعل لكم من أنفسكم ازواجا اين شد كه : او شما را نر و ماده آفريد تا با ازدواج مساله توالد و تناسل و زياد شدن افراد صورت بگيرد .


و معناي جمله و من الانعام ازواجا اين شد كه : چارپايان را هم نر و ماده آفريد يذرؤكم فيه يعني در اين قرار دادن ، نسل شما را زياد مي‏كند .


و خطاب در جمله يذرؤكم هم به انسان است و هم به حيوان .


و ضمير كم را كه مخصوص عقلاء است - به گفته زمخشري - از اين جهت به همه برگردانيده كه جانب انسانها را غلبه داده .


ليس كمثله شي‏ء - يعني مثل خدا چيزي نيست ، در نتيجه حرف كاف زائد است كه تنها به منظور تاكيد آمده ، و نظائر آن در كلام عرب بسيار است .


و هو السميع البصير - يعني حاجت‏ها و مسالت‏هايي را كه خلق از او دارند مي‏شنود ، و اعمال آنها را مي‏بيند ، همچنانكه در باره مسالت خلق فرموده : يسئله من في السموات و الارض و در باره استجابت مسالت آنها فرموده : و آتيكم من كل ما سالتموه و در باره بينايي‏اش به اعمال خلق فرموده و الله بما تعملون بصير .


له مقاليد السموات و الارض ... كلمه مقاليد به معناي مفاتيح ( كليدها ) است ، و اثبات مقاليد براي آسمانها و زمين دلالت دارد بر اينكه آسمانها و زمين گنجينه‏هايي هستند براي آنچه كه در عالم به ظهور مي‏رسد ، و آنچه از حوادث و آثار وجودي كه به وقوع مي‏پيوندد .


يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر - بسط دادن رزق ، به معناي توسعه آن است ، و قدر رزق به معناي تضييق آن مي‏باشد .


و كلمه رزق به معناي هر چيزي است كه بقاء روزي خوار بدان ادامه يابد ، و حوائجش را برآورد تا هستي‏اش استمرار يابد .


و اگر در آخر اين فصل جمله انه بكل شي‏ء عليم را آورد ، براي اين است كه اشاره


ترجمة الميزان ج : 18ص :34


كند به اينكه مساله رزق و وسعت و تنگي آن بي حساب و از روي جهل گزاف نيست ، بلكه از روي علم است ، چون خداي عالم به هر چيز ، مي‏داند كه به هر روزي خواري چه رزقي بدهد ، و چقدر بدهد ، آنقدر كه حال او اقتضاء كند ، و آن رزقي را بدهد كه حال رزق اقتضاء دارد به آن روزي خوار برسد ، و نه تنها حال رزق و روزي خوار را در نظر دارد ، بلكه اوضاع و احوال خارجي را هم كه ارتباطي با رزق و روزي خوار دارند در نظر مي‏گيرد ، و اين همان حكمت است .


پس خدا اگر رزق كسي را فراخ و بر كسي ديگر را تنگ مي‏گيرد ، حكمتش آن را اقتضاء مي‏كند .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :