امروز:
شنبه 28 مرداد 1396
بازدید :
788
ترجمه الميزان: سوره شوري آيات 26 - 13


ترجمة الميزان ج : 18ص :35


× شرَعَ لَكُم مِّنَ الدِّينِ مَا وَصي بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْك وَ مَا وَصيْنَا بِهِ إِبْرَهِيمَ وَ مُوسي وَ عِيسيأَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِكَبرَ عَلي الْمُشرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِاللَّهُ يجْتَبي إِلَيْهِ مَن يَشاءُ وَ يهْدِي إِلَيْهِ مَن يُنِيب‏(13) وَ مَا تَفَرَّقُوا إِلا مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيَا بَيْنهُمْوَ لَوْ لا كلِمَةٌ سبَقَت مِن رَّبِّك إِلي أَجَلٍ مُّسمًّي لَّقُضي بَيْنهُمْوَ إِنَّ الَّذِينَ أُورِثُوا الْكِتَب مِن بَعْدِهِمْ لَفِي شكٍ مِّنْهُ مُرِيبٍ‏(14) فَلِذَلِك فَادْعُوَ استَقِمْ كمَا أُمِرْتوَ لا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْوَ قُلْ ءَامَنت بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ مِن كتَبٍوَ أُمِرْت لأَعْدِلَ بَيْنَكُمُاللَّهُ رَبُّنَا وَ رَبُّكُمْلَنَا أَعْمَلُنَا وَ لَكُمْ أَعْمَلُكمْلا حُجَّةَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمُاللَّهُ يجْمَعُ بَيْنَنَاوَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ(15) وَ الَّذِينَ يحَاجُّونَ في اللَّهِ مِن بَعْدِ مَا استُجِيب لَهُ حُجَّتُهُمْ دَاحِضةٌ عِندَ رَبهِمْ وَ عَلَيهِمْ غَضبٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ شدِيدٌ(16)


ترجمه آيات


برايتان از دين همان را تشريع كرد كه نوح را بدان توصيه فرمود ، و آنچه ما به تو وحي كرديم و به ابراهيم و موسي و عيسي توصيه نموديم اين بود كه دين را بپا بداريد ، و در آن تفرقه نيندازيد .


آنچه كه شما مشركين را به سويش دعوت مي‏كنيد بر آنان گران مي‏آيد ، و اين خدا است كه هر كس را بخواهد براي تقرب به درگاه خود برمي‏گزيند ، و كساني را به سوي خود هدايت مي‏كند كه همواره در امور به او مراجعه


ترجمة الميزان ج : 18ص :36


نمايند ( 13) .


در دين تفرقه نكردند مگر بعد از آنكه به حقانيت دين يقين داشتند ، و حسدي كه به يكديگر مي‏ورزيدند وادارشان كرد تفرقه كنند ، و اگر حكم ازلي خدا بر اين قرار نگرفته بود كه تا مدتي معين زنده بمانند ، كارشان را يكسره مي‏كرديم ، چون اينان كه با علم به حقانيت ، آن را انكار كردند باعث شدند نسلهاي بعدي درباره آن در شكي عميق قرار گيرند ( 14) .


و به همين جهت تو دعوت كن ، و همان طور كه مامور شده‏اي استقامت بورز ، و دنبال هواهاي آنان مرو ، و بگو من خود به آنچه خدا از كتاب نازل كرده ايمان دارم ، و مامور شده‏ام بين شما عدالت برقرار كنم ، پروردگار ما و شما همان الله است ، نتيجه اعمال ما عايد خود ما مي‏شود ، و از شما هم عايد خودتان ، هيچ حجتي بين ما و شما نيست ، خدا بين ما جمع مي‏كند ، و بازگشت به سوي او است ( 15 ) .


و كساني كه عليه ربوبيت خدا احتجاج مي‏كنند بعد از آنكه مردم آن را پذيرفتند ، حجتشان نزد پروردگارشان باطل است ، و غضبي شامل حال آنان است و عذابي شديد دارند ( 16) .


بيان آيات


اين آيات فصل سوم از آياتي است كه وحي الهي را تعريف مي‏كند .


فصل اول در باره خود وحي بود و فصل دوم در باره اثرش ، و اين فصل آن را از نظر مفاد و محتوي تعريف مي‏كند .


و محتواي وحي عبارت است از دين الهي واحدي كه بايد تمامي ابناء بشر به آن يك دين بگروند ، و آن را سنت و روش زندگي خود و راه به سوي سعادت خود بگيرند .


البته در اين فصل به مناسبت ، اين را نيز بيان مي‏كند كه شريعت محمدي جامع‏ترين شرايعي است كه از ناحيه خدا نازل شده ، و نيز اختلافهايي كه در اين دين واحد پيدا شده از ناحيه وحي آسماني نيست، بلكه از ناحيه ستمكاري و ياغي‏گريهايي است كه عده‏اي با علم و اطلاع در دين خدا به راه انداختند .


و نيز در آيات اين فصل فوائد ديگري است كه در ضمن به آنها اشاره شده .


شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا و الذي أوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسي وقتي گفته مي‏شود : فلاني شرع الطريق معنايش اين است كه راه را هموار ، و از بي راهه متمايز كرد .


راغب مي‏گويد كلمه وصيت به معناي آن است كه دستور العملي را همراه با اندرز و پند به كسي بدهي تا مطابق آن عمل كند ، و ريشه اين كلمه از اين قول عرب


ترجمة الميزانج : 18ص :37


گرفته شده كه مي‏گويد أرض واصية يعني زميني كه در اثر كثرت ، گياهانش به هم متصل است ، و در معناي آن دلالتي بر اهميت بدان هست ، چون هر سفارشي را وصيت نمي‏نامند ، بلكه تنها در موردي به كار مي‏برند كه براي وصيت كننده اهميت داشته و مورد عنايتش باشد .


پس معناي اينكه فرمود شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا اين است كه خداي تعالي بيان كرد و روشن ساخت براي شما از دين - كه سنت زندگي است - همان را كه قبلا با كمال اعتناء و اهميت براي نوح بيان كرده بود .


و از اين معنا به خوبي برمي‏آيد كه خطاب در آيه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امت او است ، و اينكه مراد از آنچه به نوح وصيت كرده همان شريعت نوح (عليه‏السلام‏) است .


و الذي اوحينا اليك - در اين جمله بين نوح و رسول خدا ( عليهما السلام ) مقابله واقع شده و ظاهر اين مقابله مي‏رساند كه مراد از آنچه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وحي شده معارف و احكامي است كه مخصوص شريعت او است ، و اگر نام آن را ايحاء نهاده ، و فرموده اوحينا اليك ولي در باره شريعت نوح و ابراهيم ( عليهما السلام ) اين تعبير را نياورده بلكه تعبير به وصيت كرده براي اين است كه وصيت همانطور كه گفتيم در جايي به كار مي‏رود كه بخواهيم از بين چند چيز به آنچه كه مورد اهميت و اعتناء ماست سفارش كنيم ، و اين در باره شريعت نوح و ابراهيم كه چند حكم بيشتر نبود صادق است ، چون در آن شريعت تنها به مسائلي كه خيلي مورد اهميت بوده سفارش شده ، ولي در باره شريعت اسلام صادق نيست ، چون اين شريعت همه چيز را شامل است .


هم مسائل مهم را متعرض است ، و هم غير آن را .


ولي در آن دو شريعت ديگر ، تنها احكامي سفارش شده بود كه مهمترين حكم و مناسب‏ترين آنها به حال امت‏ها و به مقدار استعداد آنان بود .


التفاتيكه در جمله و الذي اوحينا از غيبت به تكلم مع الغير به كار رفته براي اين است كه بر عظمت خدا دلالت كند ، چون عظماء و بزرگان هميشه از جانب خودشان و خدمتگزاران و پيروانشان سخن مي‏گويند ( و به ما چنين كرديم و چنان مي‏كنيم تعبير مي‏آورند) .


و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسي - اين جمله عطف است بر جمله و ما


ترجمة الميزان ج : 18ص :38


وصي به نوحا .


و مراد از آن ، شريعت‏هايي است كه براي هر يك از نامبردگان در آيه تشريع كرده .


و ترتيبي كه در بردن نام اين پيامبران گرامي به كار رفته ترتيب ذكري است ، ليكنمطابق با ترتيب زماني ، چون اول نوح بود ، بعد ابراهيم ، و بعد از آن موسي و سپس عيسي (عليه‏السلام‏) .


و اگر نام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را مقدم بر سايرين ذكر كرد ، به منظور شرافت و برتري دادن بوده ، همچنانكه اين نكته در آيه و اذ أخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابراهيم و موسي و عيسي ابن مريم نيز به چشم مي‏خورد .


و اگر در آيه مورد بحث اول نام شريعت نوح را برد ، براي اين است كه بفهماند قديمي‏ترين شريعت‏ها ، شريعت نوح است كه عهدي طولاني دارد .


از اين آيه شريفه چند نكته استفاده مي‏شود :


1 - سياق آيه بدان جهت كه سياق منت نهادن است - مخصوصا با در نظر داشتن ذيل آن ، و نيز با در نظر داشتن آيه بعد از آن - اين معنا را افاده مي‏كند كه شريعت محمدي جامع همه شريعت‏هاي گذشته است .


و خواننده عزيز خيال نكند كه جامع بودن اين شريعت با آيه لكل جعلنا منكم شرعة و منهاجا منافات دارد ، چون خاص بودن يك شريعت با جامعيت آن منافات ندارد .


2 - شرايع الهي و آن ادياني كه مستند به وحي هستند تنها همين شرايع مذكور در آيه‏اند ، يعني شريعت نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و محمد ( صلوات الله عليهم ) ، چون اگر شريعت ديگري مي‏بود بايد در اين مقام كه مقام بيان جامعيت شريعت اسلام است نام برده مي‏شد .


و لازمه اين نكته آن است كه اولا قبل از نوح شريعتي يعني قوانين حاكمه‏اي در جوامع بشري آن روز وجود نداشته تا در رفع اختلافات اجتماعي كه پيش مي‏آمده به كار رود .


و ما در تفسير آيه كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين ... مقداري در اين باره صحبت كرديم .


و ثانيا انبيايي كه بعد از نوح (عليه‏السلام‏) و تا زمان ابراهيم (عليه‏السلام‏) مبعوث شدند ، همه پيرو شريعت نوح بوده‏اند ، و انبيايي كه بعد از ابراهيم و قبل از موسي مبعوث شده


ترجمة الميزان ج : 18ص :39


بودند ، تابع و پيرو شريعت ابراهيم بودند ، و انبياء بعد از موسي و قبل از عيسي پيرو شريعت موسي ، و انبياء بعد از عيسي تابع شريعت آن جناب بوده‏اند .


3 - اينكه انبياء صاحبان شريعت كه قرآن كريم ايشان را اولوا العزم خوانده ، تنها همين پنج نفرند ، چون اگر پيغمبر اولوا العزم ديگري مي‏بود بايد در اين مقام كه مقام مقايسه شريعت اسلام با ساير شرايع است نامش برده مي‏شد ، پس اين پنج تن بزرگان انبياء هستند ، و آيه شريفه و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابراهيم و موسي و عيسي بن مريم نيز مؤيد اين استفاده‏هايي است كه ما از آيه مورد بحث كرديم .


ان أقيموا الدين و لا تتفرقوا - كلمه أن در اين جمله تفسيري است .


و معناي اقامه دين حفظ آن است به اينكه پيروي‏اش كنند و به احكامش عمل نمايند ، و الف و لام در كلمه الدين الف و لام عهد است ، يعني آنچه به همه انبياء نامبرده وصيت و وحي كرده بوديم اين بود كه اين ديني كه براي شما تشريع شده پيروي كنيد ، و در آن تفرقه ننماييد ، و وحدت آن را حفظ نموده ، در آن اختلاف نكنيد .


بعد از آنكه تشريع دين براي نامبردگان به معناي اين بود كه همه را به پيروي و عمل به دين دعوت كند ، و اينكه در آن اختلاف نكنند ، در جمله مورد بحث همين را به اقامه دين تفسير نموده ، و اينكه در دين خدا متفرق نشوند .


در نتيجه حاصل معناي جمله اين مي‏شود : بر همه مردم واجب است دين خدا را به طور كامل به پا دارند ، و در انجام اين وظيفه تبعيض قائل نشوند ، كه پاره‏اي از احكام دين را به پا بدارند ، و پاره‏اي را رها كنند .


و اقامه كردن دين عبارت است از اينكه به تمامي آنچه كه خدا نازل كرده و عمل بدان را واجب نموده ايمان بياورند .


و مجموع شرايعي كه خدا بر انبياء نازل كرده يك دين است كه بايد اقامه شود ، و در آن ايجاد تفرقه نكنند ، چون پاره‏اي از احكام الهي است كه در همه اديان بوده ، و معلوم است كه چنين احكامي مادام كه بشر عاقل و مكلفي در دنيا باقي باشد ، آن احكام هم باقي است ، و وجوب اقامه آن واضح است .


و پاره‏اي ديگر هست كه در شرايع قبلي بوده و در شريعت بعدي نسخ شده ، اين گونه احكام در حقيقت عمر كوتاهي داشته ، و مخصوص طايفه‏اي از مردم و در زمان خاصي بوده ، و معناي نسخ شدن آن آشكار شدن آخرين روز عمر آن احكام است نه اينكه معناي نسخ شدنش اين باشد كه آن احكام باطل شده ، پس حكم نسخ شده هم تا ابد حق


ترجمة الميزان ج : 18ص :40


است ، چيزي كه هست مخصوص طايفه معيني و زمان معيني بوده ، و بايد آن طايفه و اهل آن زمان هم ايمان به آن حكم داشته باشند ، و هم به آن عمل كرده باشند ، و اما بر ديگران واجب است تنها به آن ايمان داشته باشند ، و بس ، و ديگر واجب نيست كه به آن عمل هم بكنند ، و معناي اقامه اين احكام همين است كه قبولش داشته باشند .


پس با اين بيان روشن گرديد كه امر به اقامه دين و تفرقه نكردن در آن ، در جمله أن أقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه به اطلاقش باقي است ، و شامل همه مردم در همه زمانها مي‏باشد .


و نيز روشن گرديد اينكه جمعي از مفسرين آيه را مخصوص احكام مشترك بين همه شرايع دانسته‏اند ، ( و گفته‏اند شامل احكام مختص بهر شريعت نمي‏شود ، چون اينگونه احكام به اختلاف امت‏ها مختلف مي‏شود ، و هر امتي بر حسب احوال و مصالح خودش احكامي داشته ، و معنا ندارد كه امت‏هاي بعدي هم آن احكام را اقامه كنند ) صحيح نيست .


چون گفتيم جمله أن اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه مطلق است ، و جهت ندارد ما اطلاق آن را تقييد كنيم ، و اگر اينطور بود كه آنان گفته‏اند بايد امر به اقامه دين مخصوص باشد به اصول سه‏گانه دين، يعني توحيد ، نبوت و معاد ، و بقيه احكام را اصلا شامل نشود ، چون حتي يك حكم فرعي هم سراغ نداريم كه با همه خصوصياتش در تمامي شرايع وجود داشته باشد ، و اين معنا با سياق آيه شرع لكم من الدين ما وصي به ... سازگار نيست ، و همچنين با آيه و ان هذه امتكم امة واحدة و انا ربكم فاتقون فتقطعوا أمرهم بينهم زبرا و آيه شريفه ان الدين عند الله الاسلام و ما اختلف الذين اوتوا الكتاب الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم .


كبر علي المشركين ما تدعوهم اليه - مراد از جمله ما تدعوهم اليه - آنچه ايشان را


ترجمة الميزان ج : 18ص :41


بدان مي‏خواني دين توحيد است كه پيامبر عظيم الشان اسلام مردم را بدان دعوت مي‏كرد ، نه اصل توحيد فقط ، به شهادت آيه بعدي كه مي‏فرمايد اهل كتاب در دين توحيد اختلاف به راه انداختند .


و مراد از اينكه فرمود كبر علي المشركين اين است كه پذيرفتن دين توحيد بر مشركين گران آمد .


الله يجتبي اليه من يشاء و يهدي اليه من ينيب - كلمه اجتباء به معناي جمع كردن و به سوي خود جلب نمودن است ، و مقتضاي وحدت سياق اين است كه ضمير در هر سه كلمه اليه به يك جا برگردد ، در نتيجه معناي آيه چنين مي‏شود : خداي تعالي از بندگانش هر كه را بخواهد به دين توحيد - كه تو بدان دعوت مي‏كني - جمع و جلب مي‏كند ، و هر كه را بخواهد به سوي آن هدايت مي‏كند .


در نتيجه مجموع چند جمله كبر علي المشركين ما تدعوهم اليه ، الله يجتبي اليه من يشاء در معناي آيه شريفه هو اجتبيكم و ما جعل عليكم في الدين من حرج ملة ابيكم ابراهيم خواهد بود .


اين بود نظر ما ، ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : ضمير در كلمه اليه دومي و سومي به خداي تعالي برمي‏گردد .


اين نظريه هم بد نيست ، ولي نظريه ما مناسب‏تر است .


به هر حال جمله الله يجتبي اليه - تا آخر آيه - در اين صدد است كه اشاره كند به اينكه خداي تعالي بي نياز از ايمان مشركين است كه اين قدر از ايمان آوردن استكبار مي‏ورزند .


و اين آيه نظير آيه شريفه فان استكبروا فالذين عند ربك يسبحون له بالليل و النهار و هم لا يسئمون مي‏باشد بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از جمله ما تدعوهم اليه ، ما تدعوهم الي الايمان به آنچه كه مردم را مي‏خواني تا بدان ايمان آورند است ، كه همان مساله رسالت مي‏باشد ، در نتيجه معنا چنين مي‏شود كه : مشركين از ايمان آوردن به رسالت تو استكبار مي‏ورزند .


و آن وقت جمله الله يجتبي ... در معناي آيه شريفه الله اعلم حيث يجعل رسالته خواهد بود ، و حال آنكه اين معنا خلاف ظاهر آيه است .


و ما تفرقوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم ... ضمير در تفرقوا به ناس كه از سياق مفهوم است برمي‏گردد .


و كلمه بغي به


ترجمة الميزان ج : 18ص :42


معناي ظلم و يا حسد است .


و اگر بغي را مقيد كرد به كلمه بينهم براي اين است كه بفهماند ظلم و يا حسد در بينشان متداول بود .


و معناي آيه اين است كه : همين مردمي كه شريعت برايشان تشريع شده بود ، از شريعت متفرق نشدند ، و در آن اختلاف نكردند ، و وحدت كلمه را از دست ندادند ، مگر در حالي كه اين تفرقه آنها وقتي شروع شد - و يا اين تفرقه‏شان وقتي بالا گرفت - كه قبلا علم به آنچه حق است داشتند ، ولي ظلم و يا حسدي كه در بين خود معمول كرده بودند نگذاشت بر طبق علم خود عمل كنند ، و در نتيجه در دين خدا اختلاف به راه انداختند .


پس منظور از اختلاف در اينجا اختلاف در دين است كه باعث شد انشعابها و چند دستگي‏ها در بشر پيدا شود .


و خداي سبحان آن را در مواردي از كلام خود مستند به بغي كرده .


و اما اختلافي كه بشر قبل از نازل شدن شريعت داشت ، و باعث شد كه خدا شريعت را تشريع كند ، اختلاف در شؤون زندگيو تفرقه در امور معاش بود كه منشاش اختلافي بود كه بشر در طبيعت و سليقه و هدف داشت ، و وسيله شد براي نزول وحي و تشريع شرع تا آن اختلافات برداشته شود ، و آيه كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين همانطور كه در تفسيرش گذشت ، به اين اختلاف اشاره مي‏كند .


و لو لا كلمة سبقت من ربك الي اجل مسمي لقضي بينهم - مراد از كلمه‏اي كه در سابق گذشت يكي از فرمانهايي است كه خدا در آغاز خلقت بشر صادر كرد ، نظير اينكه همان روزها فرمود : و لكم في الارض مستقر و متاع الي حين .


و معناي آيه اين است : اگر نبود اين مساله كه خدا ازسابق اين قضا را رانده بود كه بني آدم هر يك چقدر در زمين بمانند و تا چه مدت و به چه مقدار از زندگي در زمين بهره‏مند شوند هر آينه بين آنان حكم مي‏كرد ، يعني به دنبال اختلافي كه در دين خدا كرده و از راه او منحرف شدند ، حكم مي‏نمود و همه را به مقتضاي اين جرم بزرگ هلاك مي‏فرمود .


در اينجا ممكن است كسي بگويد : اين وقتي درست است كه خدا اقوامي را هلاك نكرده باشد ، و ما مي‏بينيم كه اين قضا را رانده و اقوامي را هلاك كرده ، و خود خداي تعالي داستان آنها را در كلام خود آورده .


در باره هلاكت قوم نوح و هود و صالح (عليهماالسلام‏) جدا جدا حكايت كرده ، و در باره همه اقوامي كه هلاك شدند فرموده : و لكل امة رسول فاذا جاء


ترجمة الميزان ج : 18ص :43


رسولهم قضي بينهم بالقسط با اين حال ديگر آيه مورد بحث چه معنايي دارد ؟ در جواب مي‏گوييم : هلاكت و قضاهايي كه در باره اقوام گذشته در قرآن كريم آمده ، راجع به هلاكت آنان در زمان پيامبرشان بوده .


فلان قوم وقتي دعوت پيغمبر خود را نپذيرفتند ، در عصر همان پيامبر مبتلا به عذاب مي‏شده و هلاك مي‏گرديده ، مانند قوم نوح ، هود ، و صالح كه همه در زمان پيامبرشان هلاك شدند ، ولي آيه موردبحث راجع به اختلافي است كه امت‏ها بعد از درگذشت پيغمبرشان در دين خود راه انداخته‏اند و اين از سياق كاملا روشن است .


و ان الذين اورثوا الكتاب من بعدهم لفي شك منه مريب - ضمير در من بعدهم به همان اسلافي برمي‏گردد كه در آيه قبلي فرمود : با علم به حقانيت و يكي بودن دين در آن اختلاف كردند و كاسه ظلم و حسد خود را بر سر دين شكستند .


و مراد از الذين اورثوا الكتاب من بعدهم نسلهاي بعد از آن اسلاف و نياكان هستند .


پس مفاد آيه اين است كه : آغاز كنندگان اختلاف و مؤسسين تفرقه كه با داشتن علم و اطلاع اين اختلاف را باب كردند ، آنچه را كردند از در بغي كردند و در نتيجه نسلهاي بعدشان هم كه كتاب را از آنها به ارث بردند ، در شكي مريب ( شكي كه ايشان را به ريب انداخت ) قرار گرفتند .


آنچه كه ما در معناي آيه آورديم مطالبي بود كه از سياق استفاده كرديم ، ولي مفسرين حرفهايي بسيار زده‏اند كه هيچ فايده‏اي در نقل آنها نيست و اگر كسي بخواهد بر اقوال آنان اطلاع يابد بايد به كتبشان مراجعه كند .


فلذلك فادع و استقم كما امرت و لا تتبع اهواءهم ... اين جمله تفريع و نتيجه‏گيري از مطالب گذشته است كه مي‏فرمايد : خدا براي همه انبياء يك دين تشريع كرده بود ، ولي امت‏ها دو قسم شدند يكي نياكان كه با علم و اطلاع و از در حسد ، در دين اختلاف انداختند ، و يكي نسلها كه در شك و تحير ماندند .


به همين جهت خداي تعالي تمامي آنچه را كه در سابق تشريع كرده بود براي شما تشريع كرد ، پس تو اي پيامبر مردم را دعوت كن ، و چون آنها دو دسته شدند يكي مبتلا به حسد يكي مبتلا به شك ، پس تو استقامت بورز ، و به آنچه مامور شده‏اي پايداري كن ، و هواهاي مردم را پيروي مكن .



ترجمة الميزان ج : 18ص :44


لام در جمله فلذلك لام تعليل است .


و بعضي گفته‏اند لام به معناي الي است و معناي جمله اين است كه : پس به سوي همين ديني كه برايتان تشريع شده دعوت كن ، و در ماموريت پايداري نما .


كلمه و استقم امر از استقامت است كه به گفته راغب به معناي ملازمت طريق مستقيم است ، و جمله و لا تتبع اهواءهم به منزله تفسير كلمه استقم است .


و قل آمنت بما أنزل الله من كتاب - در اين جمله مي‏فرمايد : بگو به تمامي كتابهايي كه خدا نازل كرده ايمان دارم .


و در تصديق و ايمان به كتب آسماني مساوات را اعلام كن .


و معلوم است كه مراد از كتب آسماني كتابهايي است كه مشتمل بر شريعت‏هاي الهي است .


و امرت لاعدل بينكم - بعضي از مفسرين گفته‏اند : لام در جمله لاعدل لام زائد است كه تنها خاصيت تاكيد را دارد ، نظير لام در لنسلم در جمله و امرنا لنسلم لرب العالمين .


و معناي جمله مورد بحث اين است كه : و من مامور شده‏ام بين شما عدالت برقرار كنم ، يعني همه را به يك چشم ببينم ، قوي را بر ضعيف و غني را بر فقير و كبير را بر صغير مقدم ندارم ، و سفيد را بر سياه و عرب را بر غير عرب و هاشمي را و يا قرشي را بر غير آنان برتري ندهم .


پس در حقيقت دعوت متوجه به عموم مردم است و مردم همگي در برابر آن مساويند .


پس جمله امنت بما أنزل الله من كتاب مساوي دانستن همه كتابهاي نازله است از حيث اينكه بايد همه ايمان آورند .


و جمله و امرت لاعدل بينكم مساوي دانستن همه مردم است از حيث اينكه همه را بايد دعوت كرد ، تا متوجه شرعي كه نازل شده بشوند .


بعضي ديگر از مفسرين گفته‏اند : لام در جمله لاعدل بينكم لام تعليل است و معناي آن اين است : اين كه من مامور شده‏ام بدانچه مامور شده‏ام بدين جهت بوده كه بين شما عدالت برقرار كنم .


و نيز در باره عدالت بعضي گفته‏اند : مراد از آن ، عدالت در داوري است .


بعضي ديگر گفته‏اند : عدالت در حكم است .


و بعضي ديگر معناي ديگري كرده‏اند ، ليكن همه


ترجمة الميزان ج : 18ص :45


اين معاني از سياق آيه به دور است ، و سياق با آن نمي‏سازد .


الله ربنا و ربكم ... اين جمله مي‏خواهد مطالب گذشته ، يعني تسويه بين كتب و شرايع نازله ، و ايمان آوردن به همه آنها ، و تسويه بين مردم در دعوتشان به سوي دين ، و برابر بودن همه طبقات مردم در مشموليت احكام را تعليل كند ، و به همين جهت كلام بدون حرف عطف آمده ، گويا مطلب ديگري است غير مطالب گذشته .


پس جمله مزبور به اين معنا اشاره مي‏كند كه : رب همه مردم يكي است ، و آن ، الله تعالي است ، پس غير او ارباب ديگري ندارند ، تا هر كسي به رب خود بپيوندد ، و بر سر ارباب خود نزاع كنند ، اين بگويد رب من بهتر است ، او بگويد از من بهتر است ، و هر كسي تنها به شريعت پروردگار خود ايمان آورد ، بلكه رب همه يكي ، و صاحب همه شريعت‏ها يكي است ، و مردم همه و همه بندگان و مملوكين يكي هستند ، يك خداست كه همه را تدبير مي‏كند ، و به منظور تدبير آنها شريعت‏ها را بر انبياء نازل مي‏كند ، پس ديگر چرا بايد به يك شريعت ايمان بياورند ، و به ساير شريعت‏ها ايمان نياورند .


يهود به شريعت موسي ايمان بياورد ، ولي شريعت مسيح و محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را قبول نكند ، و نصاري شريعت عيسي را بپذيرد و در مقابل شريعت محمدي (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سر فرود نياورد ؟ بلكه بر همه واجب است كه به تمامي كتابهاي نازل شده و شريعت‏هاي خدا ايمان بياورند ، چون همه از يك خدا است .


لنا اعمالنا و لكم اعمالكم - اين جمله به اين نكته اشاره مي‏كند كه اعمال هر چند از حيث خوبي و بدي و از حيث پاداش و كيفر و ثواب و عقاب مختلف است ، الا اينكه هر چه باشد از كننده‏اش تجاوز نمي‏كند ، يعني عمل تو عمل من نمي‏شود ، پس هر كسي در گرو عمل خويش است ، و احدي از افراد بشر نه از عمل ديگري بهره‏مند مي‏شود ، و نه متضرر مي‏گردد ، پس معنا ندارد كه كسي را جلو بيندازد تا از عمل او منتفع شود ، و يا يكي ديگر را عقب اندازد تا مبادا از عمل او متضرر شود .


البته اعمال مردم درجات مختلفي دارد ، و بعضي از بعضي ديگر بهتر و گران‏بهاتر است ، اما ارزيابي و سنجش آن به دست خدايي است كه به حساب اعمال بندگان خود رسيدگي مي‏كند ، نه به دست مردم و نه پيغمبر و نه افرادي پايين‏تر از او ، چون مردم در هر رتبه‏اي كه باشند بنده و مملوك خدايند و هيچ كس مالك نفس هيچ كس نيست .


و اين همان نكته‏اي است كه خداي تعالي در گفتگوي نوح با قومش نقل كرده كه :


ترجمة الميزان ج : 18ص :46


قومش گفتند : أ نؤمن لك و اتبعك الارذلون قال و ما علمي بما كانوا يعملون ان حسابهم الا علي ربي لو تشعرون و نيز در خطابش به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : ما عليك من حسابهم من شي‏ء و ما من حسابك عليهم من شي‏ء .


لا حجة بيننا و بينكم - شايد مراد اين باشد كه هيچ حجت و دليلي كه دلالت كند بر اينكه بعضي از مردم بر بعضي ديگر مقدمند در بين ما نيست ، تا يكي از ما با آن دليل استدلال كند بر اينكه مقدم بر ديگران است .


احتمال هم دارد كه اين نفي كردن حجت كنايه باشد از نفي لازمه آن ، يعني خصومت ، و معناي جمله اين باشد كه ما بر سر اين ، دعوا و خصومت نداريم كه بين ما مردم تفاوت رتبه و درجه هست ، براي اينكه رب همه ما يكي است ، و ما همگي در اينكه بندگان يك خداييم يكسانيم ، و هر يك در گرو عمل خويش هستيم ، پس ديگر حجتي يعني خصومتي در بين نيست ، تا هر يك به خاطر به كرسي نشاندن دعوي خود آن حجت را اقامه كند .


از اينجا روشن مي‏شود كه معنايي كه بعضي براي اين جمله كرده‏اند درست نيست ، و آن اين است كه احتجاج و خصومتي نيست ، چون حق روشن شده ، و ديگر احتياجي براي احتجاج و يا مخالفت نمانده ، مگر اينكه كسي بخواهد با علم به حق عناد و لجاجت كند ، چون سياق كلام و غرض از آن اين است كه بيان كند كه پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مامور شده بين خود و امتش برابري و مساوات اعلام كند ، و در مقام اين نيست كه چيزي از معارف اصولي را اثبات كند ، تا مفسر مذكور كلمه حجت را بر روشن شدن حق در آن معارف معنا كند .


الله يجمع بيننا - مراد از ضمير گوينده نا ما مجموع گوينده و مخاطب در جمله‏هاي قبل است .


و مراد از اينكه فرمود : خدا ما را جمعمي‏كند - به طوري كه مفسرين گفته‏اند - اين است كه : خدا ما را در روز قيامت براي حساب و جزاء جمع مي‏كند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :47


و بعيد نيست كه منظور ، جمع كردن بين مردم در ربوبيت باشد ، چون خدا رب جميع است ، و جميع بنده اويند .


و بنا بر اين جمله مورد بحث تاكيد همان جمله سابق است كه مي‏فرمود : الله ربنا و ربكم و مقدمه و زمينه‏چيني است براي جمله بعد كه مي‏فرمايد : و اليه المصير آنگاه مفاد هر دو جمله اين مي‏شود كه : خدا تنها پديد آرنده ما است ، چون رب همه ما است ، و منتهاي ما به سوي او است ، چون بازگشت ما به سوي او است ، پس هيچ پديد آرنده‏اي در بين ما بجز خداي عز و جل نيست .


مقتضاي ظاهر اين بود كه در تعليل بفرمايد : الله ربي و ربكم لي عملي و لكم اعمالكم لا حجة بيني و بينكم چون اين جمله محاذي با جمله : آمنت بما أنزل الله من كتاب است ، همانطور كه آنجا فرمود : بگو من ايمان دارم در اينجا نيز بايد مي‏فرمود : الله پروردگار من ، و پروردگار شما است عمل من براي خودم و عمل شما براي شما است ، و حجتي بين من و بين شما نيست و مامور شده‏ام كه به عدالت رفتار كنم ولي اينطور نفرمود : بلكه فرمود : الله پروردگار ما و شما است و خلاصه به جاي من و شما فرمود : ما و شما و اين بدان جهت بود كه كلام سابقش يعني شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا ... و نيز جمله الله يجتبي اليه من يشاء و يهدي اليه من ينيب مي‏فهماند كه در اين ميان مردمي هم هستند كه به آنچه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ايمان آورده ايمان دارند ، و دعوت او را مي‏پذيرند و شريعتش را پيروي مي‏كنند .


پس مراد از كلمه ما در ربنا و در لنا اعمالنا و در بيننا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنين به آن جناب است .


و مراد از مخاطبين در جمله و ربكم و اعمالكم و بينكم ساير مردم يعني اهل كتاب و مشركين‏اند ، و اين آيه نظير آيه شريفه قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا أربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون مي‏باشد .


و الذين يحاجون في الله من بعد ما استجيب له حجتهم داحضة عند ربهم و عليهم غضب و لهم عذاب شديد كلمه حجت به معناي سخني است كه منظور از آن اثبات و يا ابطال چيزي باشد،


ترجمة الميزان ج : 18ص :48


و اين واژه از ماده حج گرفته شده كه به معناي قصد است .


و كلمه داحض اسم فاعل از دحض است كه به معناي بطلان و زوال است .


و معناي آيه به طوري كه گفته‏اند اين است : كساني كه در باره خدا احتجاج و استدلال مي‏كنند تا ربوبيت او را نفي و يا دين او را باطل كنند ، ( با اينكه مردم دعوت او را پذيرفته ، و داخل دينش شده‏اند ، چون حجتش روشن و واضح بود ) ، حجتشان نزد پروردگارشان باطل و زايل است ، و غضبي از خدا برايشان است و عذابي شديد دارند .


و ظاهرا مراد از اينكه فرمود : بعد از آنكه استجابت شد استجابت حقيقي است ، به اينكه كساني كه دعوت او را استجابت كرده‏اند از روي علم و آگاهي و بدونشك و اضطراب استجابت كرده‏اند ، و خلاصه ، فطرت سالم انسانيت وادارشان كرده كه استجابت كنند ، چون دين با معارفي كه در آن است فطري بشر است ، و بدون هيچ درنگي آن را مي‏پذيرد ، البته در صورتي كه فطرت ( به خاطر عوامل خارجي ) نمرده باشد .


همچنان كه فرموده : انما يستجيب الذين يسمعون و الموتي يبعثهم الله و نيز فرموده : و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها و نيز فرموده : فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التي فطر الناس عليها .


و بنا بر اين ، حاصل معناي آيه اين است : كساني كه در خداي تعالي و يا دين او احتجاج مي‏كنند ، و مي‏خواهند بعد از آنكه فطرت سالم و زنده بشر آن را پذيرفته ، و يا بعد از آنكه مردم به فطرت سالم خود آن را پذيرفته‏اند ، خدا را نفي و يا دين او را باطل سازند ، حجتشان نزد پروردگارشان باطل و زايل است ، و غضبي از خدا برايشان وارد خواهد شد ، و عذابي كه نمي‏توان گفت چقدر است خواهند داشت .


آيات سابق هم تا اندازه‏اي اين وجه را تاييد مي‏كند ، چون در آنها اين معنا تذكر داده مي‏شد كه خدا ديني را تشريع كرد و انبياء خود را بدان سفارش فرمود و براي اقامه آن دين از بندگانش هر كه را مي‏خواست انتخاب نمود .


پس محاجه كردن در اينكه خدا ديني دارد كه


ترجمة الميزان ج : 18ص :49


در آن بندگان خود را به عبادت خود واداشته ، كار باطلي است ، و چون چنين است ممكن است بگوييم : آيه الله الذي أنزل الكتاب بالحق و الميزان در مقام تعليل است ، و حجتي است كه حجت كفار را ابطال مي‏سازد - در آن دقت فرماييد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : ضمير در له به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برمي‏گردد و منظور از استجابت كنندگان ، اهل كتاب است و منظور از استجابت آنان اين است كه اعتراف دارند كه اوصاف رسول خدا و خصوصياتش در كتب آسماني آنان آمده .


و مقصود از جمله مورد بحث اين است كه : محاجه اهل كتاب در باره خدا بعد از آن اعترافهايي كه كرده‏اند محاجه‏اي است كه در نزد پروردگارشان باطل است .


بعضي ديگر گفته‏اند : ضمير در له به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر مي‏گردد ، و منظور از استجابت كننده ، خود خداي تعالي است كه نفرين آن حضرت عليه بزرگان قريش را مستجاب كرد و در جنگ بدر همه را بكشت .


و نيز نفرين آن حضرت عليه اهل مكه را مستجاب كرد ، و به خشكسالي و قحطي مبتلايشان نمود .


و دعاي آن جناب براي مستضعفين را مستجاب نمود و ايشان را از چنگال قريش نجات داد .


و همچنين ساير معجزات آن حضرت كه همه جنبه استجابت داشت .


ولي اين دو معني از سياق آيه به دور است .


بحث روايتي


در روح المعاني در ذيل آيه و الذين يحاجون في الله ... از ابن عباس و مجاهد نقل كرده كه گفته‏اند : اين آيه در باره طائفه‏اي از بني اسرائيل نازل شد كه در صدد برآمدند مردم را از اسلام برگردانند و گمراه كنند ، و بدين منظور مي‏گفتند : كتاب ما قبل از كتاب شما نازل شده ، و پيغمبر ما قبل از پيغمبر شما بود ، پس دين ما از دين شما بهتر است .


و در روايتي ديگر به جاي كلمه دين ما آمده كه : پس ما از شما به خدا نزديك‏تر و سزاوارتريم .


و در الدر المنثور است كه ابن منذر از عكرمه روايت كرده كه گفت : وقتي آيه شريفه اذا جاء نصر الله و الفتح نازل شد ، مشركين مكه به مؤمنيني كه با ايشان تماس داشتند


ترجمة الميزان ج : 18ص :50


گفتند : كتاب شما مي‏گويد همه مردم دسته دسته به دين خدا درمي‏آيند پس شما هم از شهر ما بيرون شويد ، چرا در اينجا مانده‏ايد ؟ .


آنگاه آيه و الذين يحاجون في الله من بعد ما استجيب له ... در اين باره نازل شد .


مؤلف : مضمون اين آيه با روايت هيچ تطبيق نمي‏كند ، براي اينكهدر داستاني كه روايت نقل كرده احتجاجي در كار نبوده ، و همچنين روايت روح المعاني هم وافي به توجيه جمله ما استجيب له نيست .



ترجمة الميزان ج : 18ص :51


اللَّهُ الَّذِي أَنزَلَ الْكِتَب بِالحَْقّ‏ِ وَ الْمِيزَانَوَ مَا يُدْرِيك لَعَلَّ الساعَةَ قَرِيبٌ‏(17) يَستَعْجِلُ بِهَا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِهَاوَ الَّذِينَ ءَامَنُوا مُشفِقُونَ مِنهَا وَ يَعْلَمُونَ أَنَّهَا الحَْقُّأَلا إِنَّ الَّذِينَ يُمَارُونَ في الساعَةِ لَفِي ضلَلِ بَعِيدٍ(18) اللَّهُ لَطِيف بِعِبَادِهِ يَرْزُقُ مَن يَشاءُوَ هُوَ الْقَوِي الْعَزِيزُ(19) مَن كانَ يُرِيدُ حَرْث الاَخِرَةِ نَزِدْ لَهُ في حَرْثِهِوَ مَن كانَ يُرِيدُ حَرْث الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنهَا وَ مَا لَهُ في الاَخِرَةِ مِن نَّصِيبٍ‏(20) أَمْ لَهُمْ شرَكؤُا شرَعُوا لَهُم مِّنَ الدِّينِ مَا لَمْ يَأْذَن بِهِ اللَّهُوَ لَوْ لا كلِمَةُ الْفَصلِ لَقُضي بَيْنهُمْوَ إِنَّ الظلِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ‏(21) تَرَي الظلِمِينَ مُشفِقِينَ مِمَّا كسبُوا وَ هُوَ وَاقِعُ بِهِمْوَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ في رَوْضاتِ الْجَنَّاتِلهَُم مَّا يَشاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْذَلِك هُوَ الْفَضلُ الْكَبِيرُ(22) ذَلِك الَّذِي يُبَشرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِقُل لا أَسئَلُكمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلا الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبيوَ مَن يَقْترِف حَسنَةً نَّزِدْ لَهُ فِيهَا حُسناًإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شكُورٌ(23) أَمْ يَقُولُونَ افْترَي عَلي اللَّهِ كَذِباًفَإِن يَشإِ اللَّهُ يخْتِمْ عَلي قَلْبِكوَ يَمْحُ اللَّهُ الْبَطِلَ وَ يحِقُّ الحَْقَّ بِكلِمَتِهِإِنَّهُ عَلِيمُ بِذَاتِ الصدُورِ(24) وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ السيِّئَاتِ وَ يَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ‏(25) وَ يَستَجِيب الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ وَ يَزِيدُهُم مِّن فَضلِهِوَ الْكَفِرُونَ لهَُمْ عَذَابٌ شدِيدٌ(26)



ترجمة الميزان ج : 18ص :52


ترجمه آيات


خدا همان است كه كتاب را به حق و نيز ميزان را نازل كرد ، و تو چه مي‏داني شايد قيامت نزديك باشد ( 17) .


آنهايي كه ايماني به قيامت ندارند در آمدنش عجله مي‏كنند ، و كساني كه ايمان دارند از آمدنش بيمناكند ، و مي‏دانند كه حق است .


تو آگاه باش آنهايي كه در انكارقيامت لجبازي و اصرار مي‏ورزند در ضلالتي سخت دور قرار دارند ( 18) .


خدا به بندگانش لطف دارد ، هر كه را بخواهد روزي مي‏دهد ، و او قوي و عزيز است ( 19) .


كسي كه تنها بهره آخرت را مي‏خواهد به بهره‏اش مي‏افزاييم ، و كسي كه تنها بهره دنيا را مي‏خواهد تنها از دنيا به او مي‏دهيم ، و ديگر در آخرت بهره‏اي ندارد ( 20) .


شايد اين مشركين شركائي دارند كه برايشان ديني تشريع كرده كه خدا به آن اذن نداده ؟ اگر كلمه فصل ( و قضاء حتمي ) نبود كار هلاكتشان يكسره مي‏شد ، و ستمكاران عذابي دردناك دارند ( 21) .


ستمگران را مي‏بيني كه از آنچه كرده‏اند بيمناكند ، ولي بلاي همان كرده‏ها بر سرشان خواهد آمد ، و كساني كه ايمان آورده اعمال صالح كردند در باغهاي بهشت قرار گرفته ، نزد پروردگار خود هر چه بخواهند دارند ، و فضل بزرگ همين است ( 22 ) .


اين است همان كه خدا بندگان خود را بدان بشارت مي‏دهد ، بندگاني كه ايمان آورده اعمال صالح كردند .


بگو من از شما در برابر رسالتم مزدي طلب نمي‏كنم به جز مودت نسبت به اقرباء ، و كسي كه حسنه‏اي به جاي آورد ، ما حسني بر آن حسنه اضافه مي‏كنيم كه خدا آمرزگار و قدردان است ( 23) .


و يا ( در باره همين مودت هم ) مي‏گويند به دروغ بر خدا افتراء بسته ، ( بگو ) اگر من به خدا دروغ ببندم خدا اگر بخواهد مهر بر دلم مي‏زند ، و خدا بالاخره باطل را از بين برده حق را به وسيله كلماتش به كرسي مي‏نشاند كه او داناي به نهفته‏هاي دلها است ( 24 ) .


و همو است خدايي كه توبه را از بندگانش مي‏پذيرد ، و از گناهان عفو مي‏فرمايد ، و به آنچه مي‏كنيد دانا است ( 25) .


و دعاي كساني كه ايمان آورده اعمال صالح كردند مستجاب نموده ، از فضل خود بيش از آنچه خواسته‏اند مي‏دهد : و اما كفار عذابي سخت دارند ( 26) .



ترجمة الميزان ج : 18ص :53


بيان آيات


اين آيات فصل چهارمي است از آيات سوره ، كه وحي را تعريف مي‏كند به اينكه آن ديني كه به وسيله وحي نازل شده به صورت كتابي است كه براي مردم نوشته شده و ميزاني است كه در قيامت با آن ، اعمالشان سنجيده مي‏شود ، و بر طبق آن جزاء داده مي‏شوند ، و جزاء حسن خود نوعي رزق است ، آنگاه رشته سخن به ثواب و عقابي كه روز قيامت دارند كشيده شده است .


در اين فصل آيه مودت و آياتي مناسب با آن نيز آمده .


الله الذي أنزل الكتاب بالحق و الميزان ... در چند فصل گذشته كه گفتيم راجع به وحي صحبت مي‏كند ، هر فصلي با جمله فعليه آغاز مي‏شد ، در يكي كه صرفا از وحي خبر مي‏داد مي‏فرمود : كذلك يوحي اليك و در دومي كه غرض از وحي را بيان مي‏كرد مي‏فرمود : و كذلك أوحينا اليك و در سومي كه آثار آن را بيان مي‏كرد ، مي‏فرمود : شرع لكم من الدين .


ولي در اين فصل كه مساله انزال كتاب و ميزان را توصيف مي‏كند ، سياق را تغيير داده آن را با جمله اسميه آغاز كرده مي‏فرمايد : الله الذي أنزل الكتاب ... و لازمه آن اين است كه وحي را به نزول كتاب و ميزان تعريف كرده باشد .


و شايد وجه اين تغيير سياق همان باشد كه در آيه قبلي بيان كرديمكه منظور از اينكه فرمود : و الذين يحاجون في الله چيست .


چون آن وجه اقتضاء مي‏كرد خداي تعالي را براي اجتماع كنندگان اينطور معرفي كند كه او كسي است كه كتاب و ميزان را به حق نازل كرد .


و لازمه آن اين است كه وحي را همانطور كه توجه فرموديد به اثرش تعريف كند .


و به هر حال مراد از كتاب ، وحيي است كه مشتمل بر شريعت و دين باشد ، شريعت و ديني كه در مجتمع بشري حاكم باشد .


در تفسير آيه كان الناس امة واحدة ... نيز گفتيم كه منظور از كتاب در قرآن كريم شريعت و دين است ، و معناي انزال آن به حق اين است كه اين كتاب حق محض است ، و آميخته با اختلاف‏هاي شيطاني و نفساني نيست .


و كلمه ميزان به معناي هر مقياسي است كه اشياء با آن سنجيده مي‏شود .


و مراد از آن به قرينه ذيل آيه و آيات بعد همان ديني است كه كتاب مشتمل بر آن است ، و از اين


ترجمة الميزان ج : 18ص :54


جهت دين را ميزان ناميده كه عقايد و اعمال به وسيله آن سنجش مي‏شود ، و در نتيجه در روز قيامت هم بر طبق آن سنجش محاسبه و جزاء داده مي‏شود .


پس ميزان عبارت است از دين با اصول و فروعش .


و مؤيد اين وجه كلام ديگر خداي تعالي است كه مي‏فرمايد : لقد أرسلنا رسلنا بالبينات و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان چون ظاهر اينكه فرموده : معهم با آنان اين است كه مراد از ميزان همان دين باشد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند ميزان به معناي عدل است ، و اگر عدل ميزان خوانده شده بدين جهت است كه ميزان وسيله برقراري انصاف و مساوات در بين مردم است و عدل نيز چنين است .


آنگاه براي گفته خود چنين تاييد آورده كه در سابق در آيه : و أمرت لاعدل بينكم كلمه عدل ذكر شده بود ، پس معلوم مي‏شود منظور از ميزان همان عدل است .


ليكن ما اين معنا را قبول نمي‏كنيم ، براي اينكه در خود آيه هيچ شاهدي بر اين نيست كه منظور از ميزان ، عدل باشد .


و ما در سابق در معناي آيه لاعدل گفتيم كه مراد از عدل اين است كه آن جناب در تبليغ رسالت خود و در اجراي احكام خدا بين مردم فرق و تفاوت نگذارد ، و خلاصه مراد از عدل برقرار كردن مساوات در بين همه طبقات است ، نه عدالت قاضي و حاكم .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از ميزان همان ترازوي معروف است ، كه با آن سنگيني چيزي سنجيده مي‏شود .


و خواننده خودش مي‏داند كه اين تفسير درست نيست .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از ميزان ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است .


البته ممكن است كلام اين مفسر را به همان وجهي كه ما آورديم ارجاع داد ، چون ما گفتيم مراد از ميزان ، دين خدا با اصول و فروع آن است ، و معلوم است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مصداق تمام عيار آن است ، چون ترازويي است كه وزن دين داري تك تك امت به وسيله او سنجيده مي‏شود و هر فردي كه بيشتر به آن جناب شباهت دارد ، دين‏دارتر ، و هر فردي كه كمتر شباهت دارد دينش كمتر است ، ولي با اين حال اين توجيه با آيه 25 سوره حديد كه چند سطر قبل گذشت آن طور كه بايد نمي‏سازد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :55


و ما يدريك لعل الساعة قريب - از آنجا كه كلمه ميزان اشعاري به حساب و جزا و اشاره‏اي به روز قيامت داشت ، از اين رهگذر به مساله انذار منتقل شد ، و ايشان را به آينده‏اي كه در انتظارشان است ، آينده‏اي كه يا هول‏انگيز و يا نويدبخش است هشدار مي‏دهد .


كلمه يدري از مصدر ادراء گرفته شده كه به معناي اعلام است ، و منظور از كلمه ساعت - به طوري كه گفته شده - آمدن ساعت است ، و به همين جهت كلمه قريب كه خبر اين مبتداء است مذكر آمده ، و گر نه اگر منظور خود ساعت بود نه آمدن آن ، بايد مي‏فرمود : الساعة قريبة پس معناي جمله اين مي‏شود كه : اي رسول گرامي ! تو چه مي‏داني شايد آمدن قيامت نزديك باشد .


خطاب در آيه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، از اين باب كه آن جناب شنواي خطاب است ، و گر نه منظور تمامي مردمند چون تمامي مردم شنوا هستند و انذار و تخويف آن شامل همه مي‏شود .


يستعجل بها الذين لا يؤمنون بها و الذين آمنوا مشفقون منها ... مراد از استعجال كفار به آمدن قيامت ، استعجال از باب مسخره است ، نه استعجال واقعي ، كه به راستي خواسته باشند قيامت زودتر بيايد ، و اين نوع استهزاء به قيامت در قرآن كريم مكرر از كفار حكايت شده ، از آن جمله اين است كه مي‏گفتند : متي هذا الوعد ان كنتم صادقين .


كلمه مشفقون جمع اسم فاعل از باب افعال است ، و اشفاق به معناي نوعي ترس است .


راغب مي‏گويد : اشفاق عنايتي است كه با خوف آميخته باشد ، چون مشفق كسي را گويند كه مشفق عليه را دوست مي‏دارد ، و مي‏ترسد بلايي به سر او آيد ، اين حالت را كه مي‏ترسد محبوبش در معرض آسيبي واقع شود اشفاق گويند ، و در قرآن فرموده : و هم من الساعة مشفقون .


و اين كلمه هر جا با حرف من متعدي شود ، معناي ترس در آن روشن‏تر مي‏شود ، و چون با حرف في متعدي شود ، معناي عنايت در آن روشن‏تر مي‏شود ، و ازهر دو نمونه‏اش در قرآن هست ، اولي مانند آيه‏اي كه گذشت ، و آيه مشفقون منها .


و دومي مانند انا كنا قبل في اهلنا مشفقين .


الا ان الذين يمارون في الساعة لفي ضلال بعيد - كلمه يمارون مضارع از


ترجمة الميزان ج : 18ص :56


مصدر ممارات است ، و ممارات به معناي پافشاري بر جدال است ، و مراد از آن در اينجا اين است كه مشركين در انكار قيامت پافشاري مي‏كنند .


و اگر فرمود : اينها در ضلالتي بعيد هستند ، بدين جهت است كه طريق زندگي صحيح را گم كرده‏اند و از آن راه دور شده‏اند ، براي اينكه زندگي مهم‏ترين چيزي است كه بايد در باره‏اش درست بينديشند ، در حالي كه مشركين زندگي را پايان پذير و فاني تصور كردند ، و به همين جهت به شهوات ناپايدار دنيا هجوم آوردند و سر و دست شكستند با اينكه زندگي بشر ناپايدار و پايان پذير نيست ، بلكه جاوداني بي‏انتهاء است ، و به همين جهت بايد از دنيايشان براي آخرتشان توشه برگيرند ، اما كفار راه را به خطا رفتند ، و سرانجام به راه هلاكت افتادند .


الله لطيف بعباده يرزق من يشاء و هو القوي العزيز در معناي كلمه لطف بويي از مدارا و آساني عمل ، و نيز بويي از دقت و باريكي آن چيزي كه عمل بر آن واقع مي‏شود نهفته ، ( مثلا پارچه لطيف آن پارچه‏اي است كه با دقت ساخته شده ، و تار و پودش از نخي باريك تشكيل شده ، و بايد با آن به مدارا رفتار كرد ، و بافتنش هم زور و ضرب نمي‏برد ) و فاعل چنين فعلي را كه عمل به مدارا و دقت و سهولت مي‏كند ، و سروكارش در عمل با نخي باريك و دقيق و ماشين آلاتي دقيق و ريز است لطيف مي‏خوانيم ، مثلا مي‏گوييم هوا چقدر لطيف است ، چون آن قدر سبك و رقيق است كه به آساني در منافذ همه اجسام نفوذ مي‏كند ، و به آساني مي‏تواند با اجزاء دروني آن اجسام تماس پيدا كند .


وقتي معناي واژه لطيف اين شد اگر بخواهيم آن را در مورد خداي سبحان استعمال كنيم ، به حكم اجبار بايد خصوصيات مادي را از معناي آن حذف كنيم ، چون خدا مادي نيست ، آن وقت معناي اينكه خدا لطيف است اين مي‏شود : خدا با احاطه و عملش بر دقائق امور نائل مي‏شود و در آن امور دقيقه با رفق و مدارا هر چه بخواهد مي‏كند .


در اين آيه شريفه رازق بودن خدا را نتيجه لطيف و قوي و عزيز بودن او قرار داده و فرموده : چون خدا لطيف به بندگان خويش و قوي و عزيز است ، ايشان را رزق مي‏دهد و اين خود دلالت دارد بر اينكه مي‏خواهد بفرمايد : خدا به خاطر اينكه لطيف است ، احدي از مخلوقاتش كه محتاج رزق او است از او غايب نيست و از پذيرفتن رزقش سرباز نمي‏زند و به خاطر اينكه قوي است احدي او را از دادن رزق عاجز نمي‏كند ، و به خاطر اينكه عزيز است كسي او را از اين كار مانع نمي‏شود .


و منظور از رزق تنها ماديات نيست ، بلكه اعم از آن و از موهبت‏هاي معنوي و ديني


ترجمة الميزان ج : 18ص :57


است ، كه بعضي از بندگان خود را كه مي‏خواهد از آن موهبت برخوردار مي‏سازد .


شاهد اين مدعا آيه بعدي است كه در آن هم سخن از موهبتهاي مادي است و هم از موهبتهاي معنوي و نيز آيه قبلي است كه در باره نازل كردن كتاب و ميزان سخن گفته است .


من كان يريد حرث الاخرة نزد له في حرثه ... كلمه حرث به معناي زراعت است ، و مراد از زراعت آخرت ، نتيجه اعمال است كه روز قيامت به آدمي عايد مي‏شود ، و به عنوان استعاره آن را زراعت آخرت ناميده ، مثل اينكه اعمال صالحه بذري است كه مي‏كارند تا در پائيز آخرت آن را درو كنند .


و مراد از اينكه مي‏فرمايد هر كس زراعت آخرت را بخواهد زراعتش را زياد مي‏كنيم اين است كه ما ثواب او را چند برابر مي‏سازيم همچنان كه در جاي ديگر فرموده : من جاء بالحسنة فله عشر امثالها و نيز فرموده و الله يضاعف لمن يشاء .


و من كان يريد حرث الدنيا نؤته منها و ما له في الاخرة من نصيب - يعني : و كسي كه تنها نتائج دنيايي را در نظر دارد ، و براي به دست آوردن آن مي‏كوشد ، و مي‏خواهد كه نتيجه عملش در دنيا عايدش شود ، نه در آخرت ، ما آن نتيجه دنيائي را به او مي‏دهيم ، و ديگر در آخرت بهره‏اي ندارد .


و اگر اين معنا را تعبير كرده به اراده حرث ، براي اين بوده كه اشاره كرده باشد به اينكه صرف اراده در به دست آوردن نتايج دنيا و آخرت كافي نيست بلكه اراده عمل هم مي‏خواهد ، همچنان كه در جاي ديگر نيز فرموده : و أن ليس للانسانالا ما سعي .


در جمله قبلي به وضوح مي‏فرمود كسي كه زراعت آخرت را مي‏خواهد آن زراعت را با زيادتي به او مي‏دهيم ولي در اين جمله مطلب را مبهم و گنگ آورده مي‏فرمايد و كسي كه زراعت دنيا را بخواهد از آن به او مي‏دهيم ( نه همه آن را ) و اين اشاره است به اينكه زمام امر بسته به مشيت خدا است ، چه بسا مي‏شود كه از دنيا بسيار مي‏دهد ، و چه بسا مي‏شود كه كم مي‏دهد ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : من كان يريد العاجلة عجلنا له فيها ما نشاء لمن نريد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :58


در اين آيه شريفه التفاتي به كار رفته ، چون در آيه قبلي خداي عز و جل غايب فرض شده بود ، مي‏فرمود : خدا لطيف به بندگان خويش است ، به هر كس بخواهد روزي مي‏دهد و او قوي و عزيز است و در آيه مورد بحث گوينده جمع فرض شده ، مي‏فرمايد نزد له زياد مي‏كنيم براي او ، نؤته منها از آن به وي مي‏دهيم ، و اين براي اين بود كه آن عظمتي را كه دو كلمه قوي و عزيز افاده مي‏كرد اينجا نيز افاده كند .


و حاصل معناي دو آيه اين است كه : خداي سبحان ، لطيف به همه بندگان خويش است ، داراي قوتي است مطلقه و عزتي مطلقه ، بندگان خود را بر حسب مشيتش روزي مي‏دهد ، ولي با اين تفاوت كه در باره كساني كه هدفشان آخرت است ، و براي آن كار مي‏كنند خواسته كه دنيا را بدهد ، و مزد آخرتش را بيشتر از آنچه كه عمل كرده‏اند بدهد ، ولي در باره كساني كه هدفشان تنها دنيا است خواسته است تنها دنيا را بدهد و در آخرت بهره‏اي نداشته باشند .


از اين جا اين معنا روشن مي‏گردد كه آيه اولي هر دو طائفه را شامل مي‏شود ، هم اهل دنيا را و هم اهل آخرت را ، و همچنين كلمه رزق هر دو قسم رزق را شامل مي‏شود ، هم رزق دنيايي را و هم آخرتي را ، ولي آيه دوم ، اجمال اين آيه را به تفصيل بيان مي‏دارد .


أم لهم شركاء شرعوالهم من الدين ما لم ياذن به الله ... بعد از آنكه بيان كرد كه خداي سبحان كسي است كه كتاب را به حق نازل كرده ، و براي بشر دين را تشريع نموده كه ميزان اعمال آنان باشد ، و او به لطف و قوت و عزتش هر كسي كه آخرت را بخواهد و براي آن سعي كند خواسته‏اش را با زيادت به او مي‏دهد ، و كسي كه تنها دنيا هدفش باشد و آخرت را از ياد ببرد ، در آخرت نصيب نمي‏دهد ، اينك در اين آيه بي بهره بودن كفار در آخرت را مسجل مي‏كند ، به اينكه : ديني به جز آنچه خدا تشريع كرده وجود ندارد تا كفار عمل خود را مستند بدان كنند ، و در نتيجه همان رزقي را كه اهل ايمان در آخرت دارند داشته باشند ، چون خدا شريكي ندارد تا در مقابل دين تشريع شده خدا و بدون اذن او ديني تشريع كند ، پس هيچ ديني نيست مگر دين خدا و در آخرت هيچ رزق حسني نيست مگر براي كسي كه به دين خدا ايمان آورده ، بر طبق آن عمل كرده باشد .


پس اينكه فرمود : أم لهم شركاء ، در مقام انكار است ، و جمله و لولا كلمة الفصل لقضي بينهم اشاره است به كلمه‏اي كه قبلا از خدا صادر شده بود كه آدميان تا مدتي معين در زمين زندگي كنند .


و اين اشاره را هم دارد كه جرم و گناه گناهكاران نافرماني خدائي است بزرگ .



ترجمة الميزان ج : 18ص :59


و ان الظالمين لهم عذاب اليم - اين جمله تهديد كفار است بر ظلمي كه كردند و نيز اشاره است به اينكه از قلم خدا نمي‏افتند و از عذابش رهائي ندارند ، حال اگر بين آنها قضاء نراند و در دنيا عذابشان نكند ، در آخرت عذابي دردناك خواهند داشت .


تري الظالمين مشفقين مما كسبوا و هو واقع بهم ... خطاب تري به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، البته نه به عنوان اينكه رسول خدا است ، بلكه به عنوان اينكه شنونده است ، در نتيجه شامل حال هر كسي كه شانيت شنوايي داشته باشد مي‏گردد .


و مراد از ظالمين كساني است كه دين خدا را ترك كردند - ديني كه خدا براي ايشان تشريع كرده بود - و از قيامت اعراض نمودند .


و معناي آن اين است كه : همه بينندگان خواهند ديد كه ستمكاران در روز قيامت از آنچه كردند خائفند ، و آنچه از آن مي‏ترسيدند بر سرشان خواهد آمد و هيچ مفري از آن ندارند .


اين آيه شريفه از آياتي است كه در دلالت بر تجسم اعمال خيلي روشن است .


و بعضي از مفسرين گفته‏اند : در كلام چيزي حذف شده ، و تقدير آن چنين است : مشفقين من وبال ما كسبوا ترسانند از وبال گناهاني كه مرتكب شدند ولي هيچ حاجتي به اين تقدير نيست .


و الذين آمنوا و عملوا الصالحات في روضات الجنات - در مجمع البيان گفته : كلمه روضة به معناي زمين سبز و خرمي است كه گياهان در آن به خوبي مي‏رويند ، و كلمه جنت زميني است كه اطرافش درختكاري شده باشد ، در نتيجه روضات جنات باغهاي مشجري است كه در وسط زمين سبز و خرم قرار دارد .


لهم فيها ما يشاؤن عند ربهم - يعني نظام دنيايي كه هر چيزي به وسيله سببش پديد مي‏آيد ، در آنجا جاري نيست و در آنجا اين نظام برچيده شده .


تنها سببي كه در آنجا كارگر است اراده و خواست آدمي است .


هر چه را بخواهد در همان آن خدابرايش خلق مي‏كند ، و اين خود فضل بزرگي است از خداي سبحان .


ذلك الذي يبشر الله عباده الذين آمنوا و عملوا الصالحات - اين جمله بشارتي است به مؤمنين صالح .


و كلمه عباد را بر ضميري كه به خدا برمي‏گردد اضافه كرد تا بندگان صالح را احترام كرده باشد .


قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي آن چيزي كه درخواست اجر مزد در مقابل آن نفي شده ، تبليغ رسالت و دعوت ديني است .


مي‏فرمايد : بگو در برابر اينها مزدي درخواست نمي‏كنم .


و خداي تعالي اين معنا را از عده‏اي از انبياء از قبيل نوح و هود و صالح و لوط و شعيب (عليهماالسلام‏) حكايت كرده كه در


ترجمة الميزان ج : 18ص :60


ضمن سخناني كه به امت خود مي‏گفتند ، اين را نيز خاطرنشان كرده‏اند كه و ما اسئلكم عليه من اجر ان اجري الا علي رب العالمين در سوره شعرا و سوره‏هايي ديگر باز از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حكايت شده كه به امت خود فرموده : و ما تسئلهم عليه من اجر كه در اين جمله او را دستور داده مردم را خطاب كند به اينكه من از شما مزد نمي‏خواهم ، و نيز فرموده : قل ما اسئلكم عليه من اجر و نيز فرموده : قل ما سئلتكم من اجر فهو لكم ان اجري الا علي الله و نيز فرموده : قل لا اسئلكم عليه اجرا ان هو الا ذكري للعالمين در اين آيه اخير به علت مزد نخواستن اشاره كرده ، مي‏فرمايد : قرآن تذكري است براي تمام عالم ، نه براي يك طايفه معين ، تا از آن طايفه مزد گرفته شود .


و نيز فرموده : قل ما اسئلكم عليه من اجر الا من شاء ان يتخذ الي ربه سبيلا و معناي آن به بياني كه در تفسيرش گذشت اين است كه : مزد من اين است كه يكي از شما بخواهد راهي به سوي پروردگارش اتخاذ كند ، يعني دعوت مرا به اختيار خود بپذيرد ، همين مزد من است ، و خلاصه چيزي بجز دعوت در كار نيست ، نه اجري و نه مزدي .


خداي تعالي در آيه مورد بحث - بر خلاف آياتي كه به عنوان شاهد ذكر گرديد - اجري براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) معين كرده ، و آن عبارت است از مودت نسبت به اقرباي آن جناب ، و اين را به يقين از مضامين ساير آيات اين باب مي‏دانيم كه اين مودت امري است كه باز به استجابت دعوت برگشت مي‏كند ، حال يا استجابت همه دعوت ، و يا بعضي از آن كه اهميت بيشتري دارد .


و به هر حال ، ظاهر اين استثناء اين است كه استثناء متصل است ، نه منقطع ، چيزي كه هست بايد بطور ادعاء مودت به ذي القربي را از مصاديق اجر دانست ، پس ديگرحاجتي نيست به اينكه ما نيز مانند ديگران خود را به زحمت بيندازيم


ترجمة الميزان ج : 18ص :61


تا هر طور شده استثناء را منقطع بگيريم .


مودت به ذي القرباي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به چه معنا است ؟ اقوال مفسرين در معناي آن مختلف است .


بعضي از مفسرين - و به طوري كه مي‏گويند بيشتر مفسرين - گفته‏اند : خطاب در اين آيه به قريش است ، و اجري كه در آن درخواست شده مودت قريش نسبت به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و نزديكان ايشان از قريش است ، و اين بدان جهت بوده كه قريش آن جناب را تكذيب مي‏كردند و دشمن خود مي‏دانستند ، چون آن جناب - بر اساس آنچه كه در برخي از روايات ذكر شده - متعرض خدايان قريش مي‏شد ، لذا خداي تعالي دستورش داده كه از ايشان بخواهد : اگر ايمان نمي‏آورند حداقل با او دشمني نكنند ، براي اينكه آن جناب با آنها قرابت و خويشاوندي داشته .


و نيز آن حضرت را مورد بغض و كينه خود قرار ندهند و اذيت ننمايند .


پس بنا بر اين تفسير ، كلمه قربي به معناي خويشاوند نيست ، بلكه به معناي قرابت و خويشاوندي است ، و حرف في به معناي سببيت است .


ولي اين تفسير اشكال دارد ، براي اينكه معناي اجر وقتي تماممي‏شود كه درخواست كننده آن ، كاري كرده باشد ، و سودي به مردم رسانده باشد ، و در ازاء آن مزد طلب كند ، مزدي كه برابر عمل عامل باشد ، و در مورد بحث ، اجر وقتي معنا دارد كه رسول خدا قريش را هدايت كرده باشد ، و ايشان ايمان آورده باشند ، چون با فرض باقي ماندن در كفر و تكذيب دعوت آن جناب ، چيزي از آن جناب نگرفته‏اند تا در مقابلش اجري بدهند ، و به فرض هم كه به آن جناب ايمان آورده باشند ، تازه به يكي از اصول سه‏گانه دين ايمان آورده‏اند ، نه به همه آن تا باز بدهكار مزد باشند ، علاوه بر اينكه در همين فرض ديگر بغض و دشمني تصور ندارد ، تا ترك آن مزد رسالت فرض شود ، و رسول خدا آن را از ايشان بخواهد .


و كوتاه سخن اينكه : در صورتي كه پرسش شدگان در اين سؤال كافر فرض شوند معناي اجر تصور ندارد ، و در صورتي كه مؤمن فرض شوند ، دشمني تصور ندارد تا به عنوان مزد بخواهند دست از آن بردارند .


اين اشكال بنا بر فرضي كه استثناء منقطع باشد و مودت قربي اجر نباشد بلكه حكمي جداگانه باشد نيز وارد است ، چون درخواست اجر از مردم به هر حال وقتي تصور دارد كه ايمان آورده باشند ، چون در اين فرض هم استدراك از جمله مورد بحث با همه قيودش مي‏باشد(و


ترجمة الميزان ج : 18ص :62


معنا چنين مي‏شود : بگو من از شما هيچ مزدي نمي‏خواهم و ليكن مودت قربي را مي‏خواهم ) خوب دقت بفرماييد .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از مودت نسبت به قربي همان معنايي است كه از بيشتر مفسرين نقل كرديم ، اما خطاب در آن به قريش نيست ، بلكه به انصار است .


آنگاه گفته‏اند : انصار مالي براي آن حضرت آوردند تا به مصارف شخصي خود برساند ، در اينجا آيه مورد بحث نازل شد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن مال را رد كرد ، و چون رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در بين انصار خويشاونداني از ناحيه سلمي دختر زيد نجاريه ، و از جهت مادرش آمنه - بطوري كه گفته‏اند - داشت ، لذا در آيه خطاب به انصار كرد ، كه من از شما مزد نمي‏خواهم تنها مزدم اين باشد كه با خويشاوندان من كه در بين شمايند مودت كنيد .


اين تفسير نيز صحيح نيست ، براي اينكه دوستي و علاقه انصار نسبت به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به حدي شديد بود كه ديگر حاجت به سفارش نداشت ، و احدي در آن شك و ترديد ندارد .


چگونه ممكن است به انصار كه از آن جناب وقتي كه در مكه بود تقاضا كردند كه به سرزمينشان مهاجرت فرمايد ، و در مدينهاو را منزل دادند ، و جانها و اموال و فرزندان خود را فداي او كرده ، و در ياريش منتهاي درجه كوشش را مبذول داشتند ، و حتي به كساني هم كه از اهل مكه با آن جناب به مدينه آمده بودند احسان نمودند ، و خداي سبحان در آيه و الذين تبوؤا الدار و الايمان من قبلهم يحبون من هاجر اليهم و لا يجدون في صدورهم حاجة مما اوتوا و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصة ايشان را ستوده و همه مي‏دانيم كه دوستي انصار با مهاجرين آن هم به اين حد از دوستي تنها به خاطر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بود آن گاه بفرمايد : من از شما مزدينمي‏خواهم مگر مودت به خويشاوندم را .


و وقتي پايه علاقه و محبت انصار نسبت به آن جناب به اين حد است ، ديگر چه معنا دارد كه خداي سبحان مامورش كند كه از ايشان بخواهد نسبت به خويشاوندان مادريش كه يك خويشاوندي بسيار دور است مودت بورزند ؟ علاوه بر اينكه عرب چندان اعتنايي به خويشاوندان مادري يعني خويشاوندان زنان خود ندارند ، اين عرب است كه مي‏گويد : بنونا بنو ابناءنا و بناتنا بنوهن ابناء الرجال الاباعد


ترجمة الميزان ج : 18ص :63


فرزندان ما فرزندان پسران مايند ، و اما فرزندان دختران ما فرزندان مردان بيگانه‏اند .


و نيز مي‏گويد : و انما امهات الناس اوعية مستودعات و للانساب آباء مادران مردم ، ظرف و صدف پديد آمدن مردمند ، و سلسله انساب تنها به وسيله پدران حفظ مي‏شود .


آري ، اين اسلام است كه زنان را در قرابت داخل و آنان را با مردان برابر ، و نواده‏هاي پسري و دختري را يكسان كرده - كه در مباحث گذشته در باره‏اش سخن رفت .


بعضي ديگر گفته‏اند : خطاب در آيه به قريش است .


و منظور از مودت به قربي ، مودت به سبب قرابت است ، ليكن مراد از آن ، مودت پيغمبر است ، نه مودت قريش كه در وجه اول آمده بود ، و استثناء هم منقطعاست ، در نتيجه معناي آيه چنين است : بگو من از شما در برابر هدايتي كه به سوي آن دعوتتان مي‏كنم تا شما را به روضات جنات و خلود در آن برساند مزدي نمي‏خواهم ، و پاداشي توقع ندارم ، ليكن اين علاقه‏اي كه من به خاطر خويشاونديم به شما دارم به من اجازه نمي‏دهد در باره شما بي تفاوت باشم ، مرا وادار مي‏كند كه شما را به آن هدايت برسانم ، و به آن روضات جنات رهنمون نمايم .


اشكال اين وجه اين است كه : با تحديدي كه خداي سبحان در مساله دعوت و هدايت كرده نمي‏سازد ، چون خداي تعالي در بسياري از موارد در كلام مجيدش اين معنا را مسجل فرموده كه ( وظيفه او تنها دعوت است ) ، و او مردم را به سوي خدا هدايت نمي‏كند ، بلكه هدايت تنها به دست خدا است ، و نيز او نبايد به خاطر كفر كفار و رد دعوتش اندوهگين شود ، چون وظيفه او تنها ابلاغ است .


پس او نمي‏تواند بخاطر علاقه فاميلي كه با خويشاوندان خود دارد آنها را هدايت كند ، و يا به خاطر دشمني و كراهتي كه از ديگران دارد از هدايت آنها روي بگرداند .


و با اين همه چطور ممكن است در آيه قل لا أسئلكم ... رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را مامور كند كه به كفار قريش اعلام نمايد كه علاقه‏اش به آنان به خاطر اينكه فاميل اويند ، وادارش مي‏كند كه هدايتشان كند ، نه به خاطر مزدي كه از ايشان درخواست نمايد ؟ ! و بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از مودت به قربي ، مودت خود قربي است ، و خطاب در


ترجمة الميزان ج : 18ص :64


آيه به قريش و يا به عموم مردم است ، و معنايش اين است كه : بگو من از شما مزدي نمي‏خواهم مگر همين كه با اقرباي خودتان مودت داشته باشيد .


اين وجه نيز اشكال دارد ، و آن اين است كه مودت به اقربا بطور مطلق پسنديده نيست تا اسلام بشر را به آن دعوت كند ، با اينكه قرآن صريحا فرموده : لا تجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الاخر يوادون من حاد الله و رسوله و لو كانوا آباءهم أو أبناءهم أو اخوانهم أو عشيرتهم اولئك كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه .


و سياق اين آيه شريفه نمي‏تواند مخصص يا مقيد آيه مورد بحث باشد ( تا معناي مجموع آن دو چنين شود كه : من از شما مزدي نمي‏خواهم به جز محبت به خويشاوندانتان مگر اينكه آن خويشاوندان كه يا پدران هستند يا فرزندان يا برادران دشمن خدا باشند ) تا در نتيجه مودت قريش نسبت به اقرباي مؤمن اجر رسالت قرار گيرد .


بعلاوه وقتي منظور از اين مودت ، مودت خاصي باشد ، يعني محبت به خويشاوندان مؤمن ، ديگر معنا ندارد تمامي قريش و يا تمامي مردم بدهكار چنين مزدي باشند ، ( چون تمامي افراد قريش چنين اقربايي ندارند ، و همچنين تمامي افراد بشر چنين خويشاوندي ندارند ، تا با مودت ورزيدن به او ، مزد رسالت آن جناب را بدهند ) .


آري اسلام هرگز مردم را دعوت نمي‏كند به اينكه خويشاوند خود را به خاطر اينكه خويشاوند است دوست بدارند ، بلكه آن محبت به خويشاوندي كه اسلام بشر را بدان خوانده ، محبت في الله است ، بدون اينكه مساله خويشاوندي كمترين دخالتي در آن داشته باشد .


البته اسلام اهتمام زيادي به مساله قرابت و رحم دارد ، اما به عنوان صله رحم ، و اينكه با رحم قطع رابطه نكنند ، و از دادن مال عزيز و مورد حاجت خود به ارحام فقير مضايقه ننمايند ، نه به عنوان اينكه رحم خود را دوست بدارند ، چون اسلام بر هر محبتي به جز محبت به خدا خط بطلان كشيده .


و ما نمي‏توانيم بگوييم كه مودت به قربي در آيه شريفه كنايه است از همين صله رحم و احسان به ايشان و انفاق مال به آنان ، چون در آيه شريفه هيچ قرينه‏اي نيست كه دلالت كند بر اينكه معناي حقيقي مودت منظور نيست ، بلكه صله رحم منظور است ، چون صله رحم مساله


ترجمة الميزان ج : 18ص :65


ديگري است و حب في الله مساله‏اي ديگر .


بعضي ديگر گفته‏اند : معناي قربي تقرب به خدا است ، و مودت به قربي عبارت است از مودت به خدا از راه تقرب جستن به او به وسيله اطاعت و معناي آيه اين است كه : من از شما اجري نمي‏خواهم مگر همين را كه به وسيله تقرب جستن به خدا به او مودت كنيد .


اشكال اين وجه اين است كه : بنا بر اين وجه در جمله الا المودة في القربي ابهامي خواهد بود كه جا ندارد با آن ابهام خطاب به مشركين شود ، چون خلاصه مفادش اين است كه مردم با خدا تودد كنند ، و يا ود و دوستي او را داشته باشند به اينكه به درگاهش تقرب جويند ، و حال آنكه مشركين منكر آن نيستند ، چون مشركين اگر آلهه خود را مي‏پرستند به همين ملاك تودد با خدا و تقرب به سوي او مي‏پرستند ، و خداي تعالي از همين مشركين حكايت مي‏فرمايد كه گفته‏اند : ما نعبدهم الا ليقربونا الي الله زلفي و نيز گفته‏اند : هؤلاء شفعاؤنا عند الله .


پس اگر به گفته مفسرين مزبور معناي جمله الا المودة في القربي تودد نسبت به خدا از راه عبادت است ، بايد آن را مقيد كرده باشد به عبادت خدا به تنهايي ، و بفرمايد : شما كه با پرستش بت‏ها مي‏خواهيد به خدا تقرب جوييد ، راه تودد و تقرب اين نيست ، بلكه راهش اين است كه تنها خدا را بپرستيد و من از شما جز اين را توقع ندارم ، و در چنين مقامي مهمل گذاشتن اين قيد با ذوق سليم سازگار نيست .


علاوه بر اينكه در آيه شريفه كلمه مودت آمده ، نه تودد و در كلام خداي سبحان سابقه ندارد كه كلمه مودت اطلاق شده باشد بر تودد مردم نسبت به خداي تعالي و تقرب به او ، هر چند كه عكس اين در كلام خداي تعالي آمده ، و خدا را نسبت به بندگان ودود و داراي مودت خوانده ، و فرموده : ان ربي رحيم ودود و و هو الغفور الودود و شايد ودود خواندن خدا از اين باب باشد كه كلمه مودت اشعار دارد بر اينكه دارنده اين صفت نسبت به افراد مورد مودت ، خود را متعهد مي‏داند كه مراعات حال آنان را نموده و از حالشان تفقد كند .


حتي


ترجمة الميزان ج : 18ص :66


بعضي از اهل لغت - بطوري كه راغب حكايت كرده - گفته‏اند : مودت خدا نسبت به بندگان اين است كه مراعات حال ايشان را بكند .


و اشكال سابق هم به قوت خود باقي است .


و اگر مودت في القربي را تفسير كنند به محبت‏هاي طرفيني مردم نسبت به يكديگر در راه تقرب به خدا ، به طوري كه تقرب‏ها اسبابي باشد براي محبت در بين آنان ، در جواب مي‏گوييم اين محبت را هم مشركين در تقرب‏هاي خود هر چند از نظر دين توحيد باطل است دارند ، و باز اين قسم نمي‏تواند مزد رسالت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) باشد .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از مودت به قربي ، دوستي خويشاوندان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) - كه همان عترت او از اهل‏بيتش باشند - است و بر طبق اين تفسير رواياتي هم از طرق اهل سنت ، و اخبار بسيار زيادي از طرق شيعه وارد شده كه همه آنها آيه را به مودت عترت و دوستي با آن حضرات (عليهم‏السلام‏) تفسير كرده ، اخبار متواتري هم كه از طرق دو طائفه بر وجوب مودت اهل بيت و محبت آن حضرات رسيده ، اين تفسير را تاييد مي‏كند .


و اگر در يك طايفه ديگر اخبار كه آن نيز متواتر است ، يعني اخباري كه از هر دو طريق از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيده ، و مردم را در فهم كتاب خدا و معارف اصولي و فروعي دين و بيان حقايق آن ، به اهل بيت (عليهم‏السلام‏) ارجاع داده - مانند حديث ثقلين و حديث سفينه و امثال آن - دقت كافي به عمل آوريم ، هيچ شكي برايمان باقي نمي‏ماند كه منظور از واجب كردن مودت اهل بيت ، و آن را به عنوان اجر رسالت قرار دادن تنها اين بوده كه اين محبت را وسيله‏اي قرار دهد براي اين كه مردم را به ايشان ارجاع دهد ، و اهل بيت مرجع علمي مردم قرار گيرند .


پس مودتي كه اجر رسالت فرض شده چيزي ماوراي خود رسالت و دعوت ديني و بقاء و دوام آن نيست .


پس بنا بر اين تفسير ، مفاد آيه شريفه هيچ تغايري با آيات ديگر كه اجر رسالت را نفي مي‏كنند ندارد .


در نتيجه برگشت معناي آيه مورد بحث به اين مي‏شود كه : من از شما اجري درخواست نمي‏كنم ، چيزي كه هست از آنجا كه خداي تعالي مودت به عموم مؤمنين را كه قرابت من هم از ايشانند بر شما واجب فرموده ، من مودت شما را نسبت به اهل‏بيتم اجر رسالتم مي‏شمارم .


و


ترجمة الميزان ج : 18ص :67


خداي تعالي در اين معنا فرموده : ان الذين امنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا و نيز فرموده : و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض با اين بيان فساد و بطلان گفتار آنهايي كه بر اين وجه ايراد گرفته‏اند روشن مي‏گردد ، آنها گفته‏اند : نمي‏شود منظور از قربي اهل بيت آن جناب باشد ، براي اينكه مقام نبوت در مظان تهمت قرار مي‏گيرد .


مردم مي‏گويند ، پيغمبر خدا هم مانند ساير مردم مادي كه براي تامين آتيه فرزندان خود تلاش مي‏كنند دين خدا را وسيله معاش فرزندان و خويشاوندان خود كرده .


و نيز فساد و ايراد ديگرشان روشن مي‏گردد ، كه گفته‏اند : اگر معناي آيه ، مودت به عترت باشد ، با آيه و ما تسئلهم عليه من اجر منافات دارد .


وجه فسادش اين است كه گفتيم بنا بر اين تفسير ، مودت اهل بيت ادعاء اجر خوانده شده ، و گر نه حقيقت آن همان چيزي است كه ساير آيات اين باب بر آن دلالت دارد و چيز ديگر غير آن را نمي‏گويد ، چون خواننده عزيز توجه فرموده كه اجري كه در اين آيه درخواست شده ، نفعي است كه عايد خود بشر مي‏گردد ، نه عايد عترت .


و ديگر مظنه تهمتي در كار نيست .


علاوه بر اينكه آيه مورد بحث بنا بر اين تفسير در مدينه نازل شده ، و خطاب در آن به مسلمين است ، و مسلمانان هرگز پيامبر خود را كه با عصمت الهي مصون از هر خطا است ، به چنين تهمتي متهم نمي‏كنند ، چون به نبوت و عصمت او ايمان دارند ، و دستوراتش را دستورات پروردگار خود مي‏دانند .


و به فرضي كه ممكن باشد مؤمنين به وي او را در اين آيه متهم كنند ، و به گفته شما چنين سفارشي مناسب به شان نبوت نباشد ، بايد همين اتهام و اين ناسازگاري با شان نبوت در ساير خطاب‏هاي بسياري كه مشابه اين خطابست جريان يابد ، مانند آيات بسياري كه اطاعت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به طور مطلق بر امت واجب مي‏كند ، و باز مانند آياتي كه انفال را ملك خدا و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏داند و نيز آياتي كه دادن خمس را به اقرباي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) واجب مي‏كند ، و آياتي كه براي آن جناب در مساله ازدواج با زنان توصيه‏هايي مي‏دهد ، و آياتي ديگر از اين قبيل .



ترجمة الميزان ج : 18ص :68


علاوه بر اينكه خداي تعالي خودش در آيه بعد متعرض اين تهمت شده ، و از آن جواب داده و دفع كرده است ، و فرموده : أم يقولون افتري علي الله كذبا فان يشا الله يختم علي قلبك كه بيانش خواهد آمد - ان شاء الله تعالي .


و بر فرض كه ما آيه را از چنين معنايي برگردانيم و به منظور دفع آن تهمت ، معناي ديگري برايش بكنيم ، اخبار بي‏شماري را كه هم از طرق اهل سنت و هم از طرق شيعه در مورد مودت اهل بيت از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت شده چه كنيم ؟ و اما اينكه گفته‏اند : اين تفسير با آيه و ما تسالهم من اجر منافات دارد ، جوابش از آنچه گذشت روشن ، و بطلانش واضح گشت ، چون مضمون آيه را اگر با آياتي كه درخواست اجر را نفي مي‏كند مقايسه كنيم نظير مضمون آيه قل ما أسئلكم عليه من اجر الا من شاء ان يتخذ الي ربه سبيلا مي‏شود كه در سابق ذكر شد .


زمخشري در كشاف بعد از آن كه همين وجه را اختيار كرده ، مي‏گويد : حال اگر بپرسي چرا فرمود : الا المودة في القربي و نفرمود الا المودة للقربي و يا الا مودة القربي در پاسخ مي‏گويم براي اينكه عرب براي مودت ظرفي قائلند ، مثلا مي‏گويند : لي في آل فلان مودة من در آل فلان مودتي دارم و نيز مي‏گويند ولي فيهم هوي و حب شديد من در آنان عشق و محبتي شديد دارم و منظورشان اين است كه افراد فلان قبيله مورد و محل محبت منند .


آنگاه مي‏گويد : متعلق فيالقربي كلمه مودت نيست ، به خلاف اينكه فرموده باشد الا المودة للقربي كه در اين صورت متعلق للقربي خود كلمه مودت است ، و در آيه مورد بحث قهرا في القربي متعلق به چيزي مي‏شود كه حذف شده ، و تقدير آن الا المودة الثابتة في القربي مگر مودتي كه ثابت باشد در قربي مي‏باشد .


و من يقترف حسنة نزد له فيها حسنا ان الله غفور شكور كلمه اقتراف به معناي اكتساب است ، و كلمه حسنه به معناي آن عملي است كه مورد رضاي خداي سبحان باشد ، و در ازايش ثواب دهد ، و كلمه حسن در مورد عمل به معناي سازگار بودن آن با سعادت آدمي ، و با آن هدفي است كه او در نظر دارد ، همچنان كه مساءت و بدي و زشتي عمل ، بر خلاف اين است ، و معناي زيادتر كردن حسن عمل اين است كه جهات نقص آن را تكميل كند ، و از اين باب است زيادتر كردن ثواب عمل ،


ترجمة الميزان ج : 18ص :69


همچنان كه در آيه و لنجزينهم احسن الذي كانوا يعملون و آيه ليجزينهم الله احسن ما عملوا و يزيدهم من فضله به هر دو جهت نظر دارد ، هم تكميل نواقص ، و هم زيادي ثواب .


و معناي آيه مورد بحث اين است كه : هر كس حسنه‏اي به جاي آورد ، ما با رفع نواقص آن و زيادي اجر حسني بر آن حسنه مي‏افزاييم كه خدا آمرزگار است و بدي‏ها را محو مي‏كند ، و شكور است ، خوبي‏هاي عمل را از عاملش ظاهر و بر ملا مي‏سازد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از حسنه همان مودت به قرباي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و مؤيد اين احتمال رواياتي است كه از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) وارد شده ، كه آيه قل لا اسئلكم عليه أجرا - تا چهار آيه - در باره مودت به قرباي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شده ، و لازمه اين تفسير آن است كه اين آيات در مدينه نازل شده و داراي يك سياق باشد .


و قهرا مراد از حسنه از حيث انطباقش بر مورد ، همان مودت خواهد بود ، آن وقت آيه شريفه ام يقولون افتري ... اشاره خواهد بود به سخني كه بعضي از منافقين كه قبول آيه قبلي برايشان گران مي‏آمده گفته‏اند ، و اين سمپاشي را در بين مؤمنين كرده‏اند ، چون در بين آنان افراد ساده‏لوحي بوده‏اند كه به سخنان منافقين ترتيب اثر مي‏داده‏اند .


و مراد از آيه سوم و چهارم كه مي‏فرمايد : و هو الذي يقبل التوبة - تا آخر دو آيه - توبه همان مؤمنين ساده لوح خواهد بود ، كه از قبول گفتار منافقين برگشته‏اند .


و در جمله ان الله غفور شكور التفاتي از تكلم به غيبت به كار رفته ، چونقبل از اين جمله خداي تعالي گوينده بود ، مي‏فرمود ما چنين و چنان مي‏كنيم ، و در اينجا غايب حساب شده ، مي‏فرمايد خدا غفور و شكور است .


و وجه اين التفات آن است كه خواسته به علت غفور و شكور بودن خود اشاره كند ، و بفرمايد بدين جهت غفور و شكور است كه الله است - عز اسمه .


أم يقولون افتري علي الله كذبا ... كلمه أم منقطعه است ، و سياق كلام ، سياق توبيخ است ، و لازمه‏اش انكار اين معنا است كه آن جناب به دروغ چيزي را بر خدا افتراء ببندد .


فان يشا الله يختم علي قلبك - ( معناي جمله قبلي اين بود كه منافقين مي‏گويند :


ترجمة الميزان ج : 18ص :70


تو از پيش خود گفتي كه بايد به خويشاوندانت مودت بورزند ) ، و معناي اين جمله با كمك سياق اين است كه : نه ، تو به خدا افتراء نبستي و دروغگو نيستي ، چون زمام هيچ امري به دست تو نيست تا بخواهي افترائي ببندي ، و آنچه مي‏گويي وحي است از ناحيه خداي سبحان ، بدون اينكه خود تو دخالتي در آن داشته باشي ، بلكه زمام امر بسته به مشيت خداي تعالي است ، اگر خواست مهر بر دلت مي‏زند ، و باب وحي را به رويت مي‏بندد ، ولي او خواسته كه به تو وحي كند و حق را بيان نموده و سنت خود را اجراء كند ، چون سنت او چنين است كه همواره با كلمات خود باطل را محو و حق را محقق كند .


پس اينكه فرمود : فان يشا الله يختم علي قلبك كنايه است از اينكه امر ، به مشيت خدا برمي‏گردد و ساحت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) منزه از اين است كه از پيش خود چيزي بگويد .


و اين معنا - به طوري كه ملاحظه مي‏فرماييد - با سياق مناسب‏تر است ، بنا بر اين كه گفتيم مراد از قربي ، قرابت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و توبيخ متوجه به منافقين و بيماردلان است .


البته مفسرين در معناي جمله مورد بحث وجوهي ديگر آورده‏اند كه بعضي از آنها از نظر شما مي‏گذرد :


1 - زمخشري در كشاف گفته : جمله فان يشا الله يختم علي قلبك معنايش اين است كه اگر خدا بخواهد تو را از آناني قرار مي‏دهد كه مهر بر دلهايشان زد ، آن وقت است كه بر خدا افتراء خواهي بست ، چون كسي جز اين گونه افراد بر خدا افتراء نمي‏بندد .


آنگاه مي‏گويد : اين اسلوب كلام ، افتراء بستن را از مثل پيامبر بعيد مي‏شمارد و مي‏فهماند كه افتراء بستن چنين افرادي در بعيد بودن ، مثل شرك ورزيدن به خدا و داخل شدن در زمره كساني است كه خدا بر دلهايشان مهر زده ، و مثالي كه مي‏توانيم براي اين طرز حرف زدن بياوريم ، اين است كه بعضي از افراد امين كه نسبت خيانت به او داده‏اند بگويد : مگر خدا دست از هدايتم برداشته و مرا تنها گذاشته و به خودم واگذار كرده ، و مگر خدا دلم را كور كرده .


در اين مثال آن شخص امين نمي‏خواهد خذلان و كوري دل را براي خود اثبات كند ، بلكه مي‏خواهد از اينكه نسبت خيانت به او و به مثل او بدهند استبعاد نمايد و بفهماند كه دادن چنين نسبتي تهمتي است بس بزرگ .



ترجمة الميزان ج : 18ص :71


2 - بعضي گفته‏اند : معناي اين جمله اين است كه اگر به اين فكر بيفتي كه بر خدا افتراء ببندي خدا مهر بر دلت خواهد زد و قرآن را از يادت خواهد برد ، با اين حال چگونه مي‏تواني بر خدا افتراء ببندي .


و اين جمله مي‏خواهد همان مطلبي را خاطرنشان كند كه جمله لئن أشركت ليحبطن عملك اگر شرك بورزي يقين بدان كه خداوند عملت را بي ثمر مي‏كند در مقام افاده آن است .


3 - بعضي ديگر گفته‏اند : معنايش اين است كه اگر خدا بخواهد قلب تو را با داروي صبر قوي مي‏كند تا در برابر آزار مشركين از پاي در نيايي ، و اگر مي‏گويند او مفتري و ساحر است ناراحت نشوي .


اين سه وجه خالي از ضعف نيستند .


4 - بعضي گفته‏اند : معنايش اين است كه اگر خدا بخواهد مهر بر دلت مي‏زند همچنان كه بر دل كفار زده ، و اين خود نوعي تسليت است براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تا با مقايسه وضع خود با كفار متوجه نعمت خدا شود ، و شكر خدا را به جاي آورد .


5 - بعضي ديگر گفته‏اند : معنايش اين است كه اگر خدا بخواهد مهر به دلهاي كفار و زبان ايشان مي‏زند و عذابشان را زودرس مي‏كند .


و اگر به جاي اينكه بفرمايد اگر بخواهد مهر بر دلهاشان مي‏زند فرمود : اگر بخواهد مهر بر دلت مي‏زند كه هم خطابست و هم مفرد ، در حقيقت براي اين بوده كه خواسته است روي سخن را متوجه گوينده او بر خدا افتراء بسته كند ، و بفرمايد اي كه چنين گفته‏اي اگر خدا بخواهد مهر بر دلت مي‏زند .


و يمح الله الباطل و يحق الحق بكلماته - تعبير به مضارع ( يمحو : محو مي‏كند ، و يحق : ثابت مي‏كند ) براي اين است كه بر استمرار دلالت كند و بفهماند مساله محو باطل و احقاق حق سنتي است كه خداي تعالي آن را با كلمات خود جاري مي‏سازد .


و منظور از كلمات همان وحي است كه خداي تعالي به انبيائش مي‏كند ، و كلام ربوبي او است كه مقاصد را به انبيائش تفهيم مي‏كند .


ممكن هم هست مراد از كلمات خدا ، نفوس انبياء باشد ، چون اين نفوس شريفه خاصيت كلام را دارند ، كلام از منويات پرده برمي‏دارد ، نفوس انبياء هم رازهاي غيبي را هويدا مي‏سازد .


انه عليم بذات الصدور اين جمله تعليل جمله يمح الله ... است ، مي‏فرمايد به


ترجمة الميزان ج : 18ص :72


اين علت باطل را محو و حق را احقاق مي‏كند ، كه داناي به دلها و منويات آنها است ، و مي‏داند هر دلي چه استدعايي دارد ، آيا استدعاي هدايت دارد ، و يا ضلالت ، اقتضاي شرح دارد ، و يا ختم و مهر خوردن تا با انزال وحي و توجيه دعوت به سوي همه دلها هر يك را به مقتضاي خود برساند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : در آيه مورد بحث اشعاري است به وعده به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه به زودي او را ياري خواهد فرمود .


اين قول خيلي بي وجه نيست .


و هو الذي يقبل التوبة عن عباده و يعفوا عن السيئات و يعلم ما تفعلون وقتي گفته مي‏شود قبل منه و قبل عنه هر دو به يك معنا است .


در كشاف گفته : وقتي گفته مي‏شود : قبلت منه الشي‏ء و قبلت عنه اين تفاوت بين آن دو هست كه در اولي آن چيز را مبدأ قبول خود و منشا آن قرار داده ، و در دومي آن شي‏ء را از وي عزل و جدا كرده .


اين بود گفتار زمخشري .


و در اينكه فرمود : و يعلم ما تفعلون تحريكي است بر توبه و هشداري است از ارتكاب گناهان .


و معناي تحت اللفظي آن روشن است .


و يستجيب الذين امنوا و عملوا الصالحات و يزيدهم من فضله و الكافرون لهم عذاب شديد فاعل كلمه يستجيب ضميري است كه به خداي تعالي برمي‏گردد ، و جمله الذين آمنوا ... به طوري كه گفته‏اند در جاي مفعول نشسته و حرف جر آن حذف شده ، و تقديرش يستجيب الله للذين آمنوا است ، يعني : خداي تعالي مستجاب مي‏كند براي كساني كه ايمان آورده‏اند .


بعضي گفته‏اند : فاعل آن كلمه الذين است ، ولي اين از سياق آيه بعيد است .


كلمه استجابتبه معناي اجابت دعا است ، و چون عبادت خود نوعي دعوت و


ترجمة الميزان ج : 18ص :73


خواندن خداي تعالي است ، لذا از قبول عبادت آنان تعبير به استجابت كرده ، به دليل اينكه دنبالش فرموده : و يزيدهم من فضله چون ظاهر اين جمله آن است كه منظور از زيادتر كردن فضل خدا ، زيادتر كردن ثواب باشد .


و همچنين از اينكه در مقابل استجابت مؤمنين فرموده : و كافران عذابي شديد دارند اين معنا استفاده مي‏شود .


بعضي هم گفته‏اند : مراد اين است كه هر وقت او را بخوانند خداي تعالي دعايشان را مستجاب مي‏كند ، و هر وقت حاجتي بخواهند مي‏دهد ، و زيادتر از خواسته‏شان را هم مي‏دهد .


ولي اين معنا هم از سياق آيه بعيد است ، و هم اينكه استجابت دعا را مخصوص مؤمنين مي‏سازد ، در حالي كه مخصوص مؤمنين نيست .


بحث روايتي


در مجمع البيان از زادان علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرموده : در مورد ما در آل حم آيه‏اي است كه مي‏فرمايد : مودت ما را حفظ نمي‏كند مگر كسي كه ايمان به خدا داشته باشد ، آنگاه آيه قل لا أسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي را تلاوت فرمود .


طبرسي ( رحمة الله عليه ) سپس مي‏گويد : منظور كميت شاعر هم اشاره به همين آيه است كه مي‏گويد : وجدنا لكم في آل حم آية تاولها منا تقي و معرب يعني در آل حم آيه‏اي يافتيم كه هر پرهيزكار و آشنا به لغت عرب آن را فهميد .


و نيز در مجمع البيان گفته : حديث صحيح از حسن بن علي (عليهماالسلام‏) رسيده كه در خطبه‏اي كه براي مردم ايراد كرد فرمود : ما از اهل بيتي هستيم كه خداي تعالي مودت آنان را بر هر مسلماني واجب كرده ، و فرموده : قل لا أسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي .


و در كافي به سند خود از عبد الله بن عجلان از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در تفسير قل لا أسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي فرمود منظور از قربي ائمه (عليهم‏السلام‏) هستند .


مؤلف : مضمون اين روايت در اخبار بسيار زيادي از طرق شيعه از ائمه اهل بيت


ترجمة الميزان ج : 18ص :74


(عليهم‏السلام‏) روايت شده .


و در الدر المنثور است كه احمد ، عبد بن حميد ، بخاري ، مسلم ، ترمذي ، ابن جرير و ابن مردويه از طريق طاووس ، از ابن عباس روايت كرده‏اند كه شخصي از او از آيه الا المودة في القربي سؤال كرد ، سعيد بن جبير پيش قدمي كرد و گفت : منظور قرباي آل محمد است .


ابن عباس گفت : عجله كردي ، براي اينكه هيچ تيره‏اي از تيره‏هاي قريش نيست مگر آنكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در بين آنان قرابتي دارد ، سعيد گفت : پس ما قبل از اينكه در تفسير اين آيه بحث كنيم بايد قبلا معناي لغوي قرابت را بفهميم چيست .


مؤلف : در الدرالمنثور اين روايت به چند طريق ديگر ، غير از طريق بالا ، از ابن عباس نقل شده ، و ما در بيان آيه گفتيم كه اين معنا - كه منظور از قرابت قرابت با قريش باشد - درست درنمي‏آيد و با سياق آيه نيز نمي‏سازد ، و عجيب اينجا است كه در بعضي از سندهاي اين روايت آمده كه ابن عباس گفته : اين آيه به وسيله آيه قل لا أسئلكم عليه من اجر فهو لكم ان أجري الا علي الله نسخ شده .


و نيز در همان كتاب است كه ابو نعيم و ديلمي از طريق مجاهد ، از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در معناي جمله قل لا أسئلكم عليه أجرا الا المودة في القربي فرمود : اجري نمي‏خواهم مگر همين كه جانب مرا در اهل بيتم رعايت كنيد ، و آنان را به خاطر من دوست بداريد .


و نيز در آن كتاب آمده كه ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، طبراني ، و ابن مردويه به سندي ضعيف از طريق سعيد بن جبير از ابن عباس روايت كرده ، كه گفت : وقتي آيه قل لا أسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي نازل شد ، اصحاب پرسيدند : يا رسول الله قرباي تو چه كساني‏اند كه مودتشان بر امت واجب شده ؟ فرمود : علي و فاطمه و دو پسران او .


مؤلف : اين روايت را طبرسي هم در مجمع البيان آورده ، ولي به جاي كلمه ولداها دو پسران او كلمه ولدها اولاد او آمده .


و نيز در همان كتاب است كه ابن جرير از ابي الديلم روايت كرده كه گفت : وقتي علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) را به اسيري آوردند ، و در بالاي پله معروف دمشق نگه داشته بودند ، مردي از اهل شام برخاست و گفت : حمد خدا را كه شما را بكشت ، و بيچاره‏تان كرد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :75


علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) در جوابش فرمود : آيا قرآن خوانده‏اي ؟ گفت آري .


فرمود : آل حم را خوانده‏اي ؟ گفت آري ، فرمود : هيچ خوانده‏اي قل لا أسئلكم عليه أجرا الا المودة في القربي را ؟ مرد ناگهان متوجه شد و گفت : شما همان قرباي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هستيد ؟ فرمود : بله ما هستيم .


و نيز در آن كتاب است كه ابن ابي حاتم از ابن عباس روايت كرده كه در ذيل جمله و من يقترف حسنة گفته : منظور از حسنه مودت آل محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است .


مؤلف : در همين معنا روايتي در كافي آمده ، وي آن را به سند خود از محمد بن مسلم از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) نقل كرده است .


و در تفسير قمي آمده كه : پدرم از ابن ابي نجران از عاصم بن حميد ، از محمد بن مسلم برايم حديث كرد كه گفت : از امام باقر (عليه‏السلام‏) شنيدم كه فرمود : منظور از قربي در آيه قل لا أسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي اهل بيت رسول خدايند (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


آنگاه مي‏فرمايد : انصار ( مسلمانان اهل مدينه ) نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفتند ، و عرضه داشتند : ما شما را منزل داديم وياري كرديم ، اينك مقداري از اموال ما را بگير ، و در رفع گرفتاريهايت مصرف كن ، خداي تعالي در پاسخشان اين آيه را فرستاد كه : قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي يعني مودت به اهل‏بيتم .


و سپس مي‏فرمايد : مگر نمي‏بيني كه ممكن است مردي دوستي داشته باشد كه در عين دوستيش با وي در دل كينه‏اي نسبت به اهل بيت او داشته باشد ، در نتيجه دل او سلامت نخواهد داشت .


خداي تعالي در اين آيه خواسته است در دل رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چيزي عليه امتش نباشد ، لاجرم مودت در قربي را بر امت واجب كرد ، حال اگر به آن عمل كنند واجبي را انجام داده‏اند ، و اگر تركش كنند باز واجبي را ترك كرده‏اند .


سپس فرمود : انصار از حضور رسول خدا برگشتند در حالي كه به يكديگر مي‏گفتند : ما اموال خود را در اختيار آن جناب گذاشتيم و او نپذيرفت ، و دستور داد در دفاع از اهل‏بيتش با دشمنانشان بجنگيم .


و طايفه‏اي از ايشان گفتند : نه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 18ص :76


چيزي نگفت .


طايفه‏اي هم كلام آن جناب را تكذيب نموده و آن را افتراء بر خدا خواندند و خدا تكذيبشان را در جمله ام يقولون افتري علي اللهكذبا حكايت كرده ، و سپس فرموده : ان يشا الله يختم علي قلبك يعني : بگو اگر من بر خدا افتراء ببندم خدا مهر بر دلم مي‏زند ، و يمح الله الباطل يعني خدا باطل را هر چه هم صورت حق به جانبي داشته باشد باطل نشان مي‏دهد ، و حق را با كلماتش احقاق و اثبات مي‏كند .


و منظور از كلماته ائمه و قائم آل محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هستند ، انه عليم بذات الصدور .


مؤلف : داستان انصار را سيوطي هم در الدر المنثور از طبراني و ابن مردويه از طريق سعيد بن جبير آورده ، و آن را روايتي ضعيف خوانده است .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :