امروز:
پنج شنبه 27 مهر 1396
بازدید :
853
ترجمه الميزان: سوره شوري آيات 53 - 27


ترجمة الميزان ج : 18ص :77


× وَ لَوْ بَسط اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا في الأَرْضِ وَ لَكِن يُنزِّلُ بِقَدَرٍ مَّا يَشاءُإِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِيرُ بَصِيرٌ(27) وَ هُوَ الَّذِي يُنزِّلُ الْغَيْث مِن بَعْدِ مَا قَنَطوا وَ يَنشرُ رَحْمَتَهُوَ هُوَ الْوَلي الْحَمِيدُ(28) وَ مِنْ ءَايَتِهِ خَلْقُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ مَا بَث فِيهِمَا مِن دَابَّةٍوَ هُوَ عَلي جَمْعِهِمْ إِذَا يَشاءُ قَدِيرٌ(29) وَ مَا أَصبَكم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبِمَا كَسبَت أَيْدِيكمْ وَ يَعْفُوا عَن كَثِيرٍ(30) وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِينَ في الأَرْضِوَ مَا لَكُم مِّن دُونِ اللَّهِ مِن وَلي‏ٍ وَ لا نَصِيرٍ(31) وَ مِنْ ءَايَتِهِ الجَْوَارِ في الْبَحْرِ كالأَعْلَمِ‏(32) إِن يَشأْ يُسكِنِ الرِّيحَ فَيَظلَلْنَ رَوَاكِدَ عَلي ظهْرِهِإِنَّ في ذَلِك لاَيَتٍ لِّكلّ‏ِ صبَّارٍ شكُورٍ(33) أَوْ يُوبِقْهُنَّ بِمَا كَسبُوا وَ يَعْف عَن كَثِيرٍ(34) وَ يَعْلَمَ الَّذِينَ يجَدِلُونَ في ءَايَتِنَا مَا لهَُم مِّن محِيصٍ‏(35) فَمَا أُوتِيتُم مِّن شي‏ءٍ فَمَتَعُ الحَْيَوةِ الدُّنْيَاوَ مَا عِندَ اللَّهِ خَيرٌ وَ أَبْقَي لِلَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَلي رَبهِمْ يَتَوَكلُونَ‏(36) وَ الَّذِينَ يجْتَنِبُونَ كَبَئرَ الاثمِ وَ الْفَوَحِش وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ‏(37) وَ الَّذِينَ استَجَابُوا لِرَبهِمْ وَ أَقَامُوا الصلَوةَ وَ أَمْرُهُمْ شورَي بَيْنهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ يُنفِقُونَ‏(38) وَ الَّذِينَ إِذَا أَصابهُمُ الْبَغْي هُمْ يَنتَصِرُونَ‏(39) وَ جَزؤُا سيِّئَةٍ سيِّئَةٌ مِّثْلُهَافَمَنْ عَفَا وَ أَصلَحَ فَأَجْرُهُ عَلي اللَّهِإِنَّهُ لا يحِب الظلِمِينَ‏(40) وَ لَمَنِ انتَصرَ بَعْدَ ظلْمِهِ فَأُولَئك مَا عَلَيهِم مِّن سبِيلٍ‏(41) إِنَّمَا السبِيلُ عَلي الَّذِينَ يَظلِمُونَ النَّاس وَ يَبْغُونَ في الأَرْضِ بِغَيرِ الْحَقّ‏ِأُولَئك لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ‏(42) وَ لَمَن صبرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذَلِك لَمِنْ عَزْمِ الأُمُورِ(43) وَ مَن يُضلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلي‏ٍ مِّن بَعْدِهِوَ تَرَي الظلِمِينَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَاب يَقُولُونَ هَلْ إِلي مَرَدٍّ مِّن سبِيلٍ‏(44) وَ تَرَاهُمْ يُعْرَضونَ عَلَيْهَا خَشِعِينَ مِنَ الذُّلّ‏ِ يَنظرُونَ مِن طرْفٍ خَفِي‏ٍوَ قَالَ الَّذِينَ ءَامَنُوا إِنَّ الخَْسِرِينَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِأَلا إِنَّ الظلِمِينَ في عَذَابٍ مُّقِيمٍ‏(45) وَ مَا كانَ لهَُم مِّنْ أَوْلِيَاءَ يَنصرُونَهُم مِّن دُونِ اللَّهِوَ مَن يُضلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن سبِيلٍ‏(46) استَجِيبُوا لِرَبِّكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتي يَوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِمَا لَكُم مِّن مَّلْجَإٍ يَوْمَئذٍ وَ مَا لَكُم مِّن نَّكيرٍ(47) فَإِنْ أَعْرَضوا فَمَا أَرْسلْنَك عَلَيهِمْ حَفِيظاًإِنْ عَلَيْك إِلا الْبَلَغُوَ إِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الانسنَ مِنَّا رَحْمَةً فَرِحَ بهَاوَ إِن تُصِبهُمْ سيِّئَةُ بِمَا قَدَّمَت أَيْدِيهِمْ فَإِنَّ الانسنَ كَفُورٌ(48) لِّلَّهِ مُلْك السمَوَتِ وَ الأَرْضِيخْلُقُ مَا يَشاءُيهَب لِمَن يَشاءُ إِنَثاً وَ يَهَب لِمَن يَشاءُ الذُّكُورَ(49) أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرَاناً وَ إِنَثاًوَ يجْعَلُ مَن يَشاءُ عَقِيماًإِنَّهُ عَلِيمٌ قَدِيرٌ(50)



ترجمة الميزان ج : 18ص :78


ترجمه آيات


و اگر خدا رزق را براي همه بندگانش فراخ مي‏كرد در زمين طغيان مي‏كردند ، و ليكن هر چه را بخواهد به اندازه نازل مي‏كند ، چون او از وضع بندگانش با خبر و بينا است ( 27) .


و او كسي است كه بعد از نوميدي خلق برايشان باران مي‏فرستد ، و رحمت خود را گسترش مي‏دهد ، و تنها او سرپرستي ستوده است ( 28 ) .


و يكي از آياتش خلقت آسمانها و زمين و جنبندگاني است كه در آن دو منتشر كرده ، و او هر وقت بخواهد مي‏تواند آنها را جمع آوري كند ( 29) .


و آنچه مصيبت كه به شما مي‏رسد به خاطر اعمالي است كه به دست خود كرده‏ايد ، و خدا از بسياري از گناهان درمي‏گذرد ( 30) .


و شما در زمين نمي‏توانيد خدا را به ستوه آوريد ، و غير خدا سرپرست و ياوري نداريد ( 31) .


و يكي ديگر از آياتش كشتي‏هاي كوه‏پيكر جاري در درياها است ( 32 ) .


چه اگر بخواهد باد را از حركت نگه مي‏دارد ، آن وقت در وسط دريا بي‏حركت مي‏مانند ، به درستي در اين كشتي‏ها آيت‏هايي است براي هر خويشتن‏دار قدردان ( 33) .



ترجمة الميزان ج : 18ص :79


و يا به جرم آنچه كرده‏اند عقابشان مي‏كند ، و او از بسياري از گناهان اغماض مي‏نمايد ( 34) .


و آنهايي كه در آيات ما جدال مي‏كنند خود مي‏دانند كه فرارگاهي ندارند ( 35) .


پس آنچه در دست داريد از ماديات زندگي متاع دنيا است ، و آنچه نزد خداست براي مردم با ايمان كه بر پروردگار خود توكل مي‏كنند بهتر و پاينده‏تر است ( 36 ) .


و نيز براي كساني كه از گناهان كبيره و از فواحش اجتناب مي‏كنند ، و چون خشم مي‏گيرند جرم طرف را مي‏بخشند ( 37) .


و كساني كه دعوت پروردگار خود را اجابت نموده ، و نماز بپا مي‏دارند ، و امورشان در بينشان به مشورت نهاده مي‏شود ، و از آنچه روزيشان كرده‏ايم انفاق مي‏كنند ( 38) .


و كساني كه چون مورد ستم قرار مي‏گيرند از يكديگر ياري مي‏طلبند ( 39) .


و كيفر بدي ، بدي ديگري است مثل آن ، و كسي كه از كيفر دادن صرفنظر كند و به اين وسيله طرف را اصلاح نمايد ، پاداشش به عهده خدا است كه او ستمگران را دوست نمي‏دارد ( 40 ) .


و كسي كه پس از ستم كشيدن انتقام گيرد بر او هيچ گونه مؤاخذه و عتابي نيست ( 41) .


گناه بر كساني است كه به مردم ظلم مي‏كنند ، و بدون داشتن بهانه‏اي و حقي مي‏خواهند در زمين فساد و ظلم كنند ، آنان عذابي دردناك دارند ( 42) .


البته اگر كسي صبر كند و ببخشايد ، اين دو خصلت از خصال بس بزرگ است ( 43) .


و كسي كه خدا گمراهش كند بعد از خدا ديگر سرپرستي نخواهد داشت ، و تو ستمگران را خواهي ديد كه چون عذاب را مي‏بينند مي‏گويند : آيا راه برگشتي هست ؟ ( 44) .


و مي‏بيني ايشان را كهبر آتش عرضه مي‏شوند ، در حالي كه از شدت ذلت حالتي از خشوع دارند كه با گوشه چشم و پنهاني به آن مي‏نگرند ، و آنهايي كه ايمان آوردند مي‏گويند : زيانكاران كساني هستند كه در قيامت هم خود را باختند و هم خاندان خود را .


آري ، بدانند كه ستمگران در عذابي دائمي خواهند بود ( 45) .


و از اولياء ، غير از خدا هيچ وليي كه ياريشان دهد نخواهند داشت ، و كسي كه خدا گمراهش كرده باشد هيچ راه نجاتي ندارد ( 46) .


(اي مردم ) دعوت پروردگارتان را بپذيريد ، قبل از آنكه بيايد روزي كه از ناحيه خدا برگشت برايش نيست ، در آن روز ديگر هيچ پناهگاهي نداريد ، و نمي‏توانيد جرائم خود را انكار كنيد ( 47 ) .


حال اگر باز هم اعراض كردند ، و اين دعوت را اجابت نكردند ، ناراحت مشو كه ما تو را به نگهباني آنان نفرستاديم ، و تو جز رساندن پيام ما وظيفه نداري .


هر وقت رحمتي از خود را به انسان مي‏چشانيم به آن خوشحالي مي‏كند ، و همين كه آثار سوء گناهانش گريبانش را گرفت كفران را از سر


ترجمة الميزان ج : 18ص :80


مي‏گيرد ، چون انسان كفران پيشه است ( 48) .


ملك آسمانها و زمين از خداست ، هر چه مي‏خواهد خلق مي‏كند ، به هر كس بخواهد دختر و به هر كس بخواهد پسر مي‏دهد ( 49 ) .


و يا هم پسراني مي‏دهد و هم دختراني ، و هر كه را بخواهد عقيم مي‏كند كه او دانايي توانا است ( 50) .


بيان آيات


صدر اين آيات متصل است به داستان رزق دادن خدا به بندگان كه در باره‏اش مي‏فرمود : الله لطيف بعباده يرزق من يشاء و قبل از آن هم فرمود : له مقاليد السموات و الارض يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر و ما در سابق اشاره كرديم به اينكه يكي از بزرگترين رزقها ، ديني است كه خداي سبحان در اختيار بندگانش گذاشته و با در نظر داشتن اين نكته گفتار اين فصل داخل در گفتار فصل گذشته مي‏شودكه در باره وحي سخن مي‏گفت ، و به طور كلي آيات اين سوره براي بيان آن ريخته شده ، بعد از هر چند آيه يكبار برگشته به همان غرض اشاره مي‏كند .


آنگاه پاره‏اي از آيات و دلائل توحيد را كه مربوط به رزق است - مانند خلقت آسمانها و زمين ، و منتشر كردن جنبندگان در آسمان و زمين ، و خلقت كشتي‏ها كه در دريا در حركتند ، و دادن فرزندان ذكور و اناث ، و يا يكي از آنها را به هر كه بخواهد ، و ندادن هيچ يك از آنها را به هر كه بخواهد - ذكر مي‏كند .


و آنگاه مي‏فرمايد بعضي از رزق‏ها هست كه تنها در دنيا مي‏دهد ، و به همه مي‏دهد و آن رزقي است كه با فناي دنيا فاني مي‏شود .


و بعضي ديگرش مخصوص مؤمنين است كه در آخرت مي‏دهد ، و آن بهترين رزق و پايدارترين رزق است ، و از همين جا به مناسبت ، به ذكر صفات مؤمنين منتقل شده ، حسن عاقبت آنان را بيان مي‏كند ، و نيز به اوصاف قيامت و عاقبت ستمكاران منتقل مي‏شود ، و شرح مي‏دهد كه در قيامت با چه هولها و وحشت‏ها و عذابها روبرو مي‏شوند .


از اينها گذشته در خلال آيات ، اجمالي از پاره‏اي احكام را بيان نموده ، انذار و تخويفي هم مي‏كند ، و به حق دعوت نموده ، و به حقايق و معارف بسياري اشاره مي‏نمايد .


و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا في الارض و لكن ينزل بقدر ما يشاء انه بعباده


ترجمة الميزان ج : 18ص :81


خبير بصير كلمه قدر در مقابل كلمه بسط است .


اولي به معناي تنگ گرفتن رزق و دومي به معناي وسعت دادن به آن است ، در جمله سابق هم كه مي‏فرمود : يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر به همين معنا است .


و كلمه قدر - به فتح قاف و دال ، و هم به سكون دال - به معناي كميت و حجم هر چيز است ، و در جمله مورد بحث كه مي‏فرمايد : و لكن ينزل بقدر ما يشاء به اين معنا است .


مي‏فرمايد خداي تعالي هر چه را بخواهد با كميت و حجم نازل مي‏كند .


و به معناي كميت و حجم معين هم مي‏آيد ، مانند آيه فقدرنا فنعم القادرون .


كلمه بغي به معناي ظلم است .


و كلمه بعباده از باب به كار بردن ظاهر در جاي ضمير است ، چون مي‏توانست بفرمايد انه بهم خبير بصير به خاطر اينكه در اول آيه كلمه عباده ذكر شده بود .


و نكته‏اي كه دوباره آن را ذكر كرد و به ضمير آن اكتفاء نفرمود ، اين است كه خواست به بيان خبير و بصير بودنش به حال بندگان اشاره كند ، و بفرمايد بدين جهت خبير و بصير به آنان است كه مخلوق او و هيئتشان قائم به او است ، و ديگر معقول نيست كه محجوب از او بوده و برايش مجهول و ناشناخته باشند ، و همچنين كلمه لعباده خالي از اين اشاره نيست كه چرا خداي تعالي رزق بندگان خود را مي‏دهد ، چون بندگان اويند ، و رزق بندگان به عهده مولايشان است .


و معناي آيه شريفه اين است كه : اگر خداي تعالي رزق همه بندگان خود را وسعت بدهد و همه سير شوند ، شروع مي‏كنند به ظلم كردن در زمين ، چون طبيعت مال اين است كه وقتي زياد شد طغيان و استكبار مي‏آورد ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : ان الانسان ليطغي أن راه استغني .


و به همين جهت خداي تعالي رزق را به اندازه نازل مي‏كند ، و به هر كس به مقداري معين روزي مي‏دهد ، چون او به حال بندگان خود خبير و بصير است ، مي‏داند كه هر يك از بندگانش استحقاق چه مقدار از رزق دارد ، و چه مقدار از غني و فقر مفيد به حال او است ، همان را به او مي‏دهد .


پس جمله و لكن ينزل بقدر ما يشاء بيان سنت الهي در روزي دادن بر طبق حال مردم است ، مي‏فرمايد : صلاح حال مردم در اندازه ارزاقشان دخالت دارد ، و اين با طغياني كه


ترجمة الميزان ج : 18ص :82


در بعضي ثروتمندان مشاهده مي‏كنيم و مي‏بينيم كه روز به روز ثروتمندتر مي‏شوند منافات ندارد ، براي اينكه خداي تعالي غير از آن سنت سنتي ديگر نيز دارد كه بر سنت قبلي حاكم است ، و آن عبارت است از سنت آزمايش و امتحان و در اين باره فرموده : انما اموالكم و اولادكم فتنة ، و همچنين سنت سومي دارد ، كه آن سنت مكر و استدراج است ، كه در آن باره مي‏فرمايد : سنستدرجهم من حيث لا يعلمون و املي لهم ان كيدي متين .


پس سنت اصلاح ، يعني اندازه‏گيري رزق ، سنتي است ابتدايي كه با آن ، حال انسانها اصلاح مي‏شود ، مگر آنكه خداوند بخواهد انساني را در بوته امتحان قرار دهد كه در آن صورت ديگر به طور موقت از سنت قبليش چشم مي‏پوشد ، و در اين باره مي‏فرمايد : و ليبتلي الله ما في صدوركم و ليمحص ما في قلوبكم .


و يا به خاطر كفران نعمت و تغيير آن ، سنت قبلي خود را كه دادن رزق به مقتضاي صلاح حال او بود تغيير دهد ، كه در اين صورت سنت ديگري به كار مي‏برد ، و آن اين است كه آن قدر رزقش را وسعت مي‏دهد تا طغيان كند ، و در اين باره فرموده : ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم .


و همانطور كه دادن مال و فرزندان و سائر نعمتهاي مادي و صوري رزق مقسوم است ، و هر كسي از آن قسمتي دارد ، همچنين معارف حقه و شرايع آسماني كه منشا همه آنها وحي است نيز رزق مقسوم است .


آن نيز از ناحيه خدا نازل مي‏شود ، و خداوند به وسيله آن نيز مردم را امتحان مي‏كند ، چون همه در عمل به آن معارف و بكار بستن آنها يكسان نيستند ، همچنان كه در بكار بستن نعمتهاي صوري يكسان نيستند .


و بنا بر اين ، اگر چنانچه معارف الهي و احكام خدايي همگي يك دفعه نازل مي‏شد ، با در نظر داشتن اينكه شامل تمامي شؤون حياتي انسان است ، مردم نمي‏توانستند آن را تحمل كنند ، و قهرا به آن ايمان نمي‏آورند مگر تك‏تكي از ايشان ، و بدين جهت خداي


ترجمة الميزان ج : 18ص :83


سبحان آن را به تدريج بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل كرد ، تا مردم با پذيرفتن قسمتهاي اول آن آماده شوند براي پذيرفتن قسمتهاي بعدي .


و در اين باره فرموده : و قرانا فرقناه لتقرأه علي الناس علي مكث .


و همچنين اين سنت را در معارف عاليه‏اي كه در باطن معارف ظاهري و ساده دين نهفته جاري ساخته است ، به همين نحو كه گفتيم آنها را در باطن اينها قرار داده ، چون اگر همه آنها را مانند اينها بي پرده بيان مي‏كرد ، عموم مردم طاقت تحملش را نمي‏داشتند و فهم آنان از دركش عاجز مي‏ماند ، و بدين جهت آنها را در باطن معارف ساده قرار داد تا افراد انگشت‏شماري كه استعداد درك آنها را دارند ، درك كنند .


و هر دو سنخ معارف را در قالبي از الفاظ درآورده كه هر كس به قدر فهم و ظرفيتش از آن الفاظ استفاده مي‏كند ، همچنان كه خداي تعالي اين معارف را كه در قرآن كريم است به باراني مثل زده كه از آسمان مي‏ريزد ، و دلهاي مردم را به زمين‏هاي مختلف مثل زده كه هر يك به قدر ظرفيت خود از آن استفاده مي‏كند أنزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها .


و همچنين احكام و تكاليف شرعي را يكسان بر همه مردم تحميل نكرد ، چون اگر مي‏كرد بعضي از مردم تاب تحملش را نمي‏داشتند ، و به همين جهت آنها را به مقتضاي ابتلاآتي كه هر فردي از افراد دارد تقسيم كرد تا هر كس به تكليفي كه متوجه خود او است عمل كند .


پس روزي دادن از معارف و شرايع هم از هر جهت كه فرض شود عينا مانند روزي دادن از مال و اولاد است كه بين مردم تقسيم ، و بر حسب حال فرد فرد آنان و به مقتضاي صلاح ايشان تقسيم شده است .


و هو الذي ينزل الغيث من بعد ما قنطوا و ينشر رحمته و هو الولي الحميد كلمه قنوط به معناي نوميدي ، و كلمه غيث به معناي باران است .


در مجمع البيان مي‏گويد : غيث به معناي باران به موقع است كه آمدنش نافع است ، به خلاف كلمه مطر كه هم به چنان باراني اطلاق مي‏شود و هم به باران زيان بخش ، كه در غير موقع خودش ببارد .


و نشر رحمت به معناي منتشر كردن نعمت در بين مردم است ، به اين صورت


ترجمة الميزان ج : 18ص :84


كه با فرستادن باران نباتات را بروياند و ميوه‏ها را به بار بنشاند .


در اين آيه از داستان روزي رساندن ، به مساله توحيد و آيات و ادله آن منتقل شده ، چون مختصر مناسبتي در بين بوده ، و در آخر آيه دو اسم از اسماي حسناي خداي تعالي را آورده ، و او را در برابر فعل جميلش به ولي و حميد ستوده ، و در آيه بعد هم تا چند آيه همين مساله توحيد را دنبال كرده است .


و من آياته خلق السموات و الارض و ما بث فيهما من دابة ... كلمه بث به معناي منتشر كردن است ، مي‏گويند : بث الريح التراب - باد خاك را متفرق كرد ، و كلمه دابة به معناي هر جنبده‏اي است كه روي زمين حركت كند .


پس اين كلمه شامل تمامي حيوانات يعني جانداران مي‏شود .


و معناي آيه روشن است .


و از ظاهر آن برمي‏آيد كه در آسمانها نيز جنبندگاني هست ، و اينكه بعضي جنبندگان آسمان را به ملائكه تفسير كرده‏اند ، صحيح نيست ، زيرا اولا آيه شريفه مطلق است ، و نمي‏شود بدون دليل آن را مقيد به يك نوع جاندار كرد ، و ثانيا اصولا اطلاق كلمه دابة بر فرشتگان معهود نيست .


و هو علي جمعهم اذا يشاء قدير - اين جمله اشاره است به حشر جنبندگاني كه در زمين منتشر كرده .


و اگر فرمود : علي جمعهم و نفرمود : علي حشرهم بدين جهت است كه خواست اين جمع در مقابل آن بث و پراكنده كردن قرار گيرد .


و در اينكه ضمير اولي العقل را به كار برد و فرمود علي جمعهم ، و نفرمود جمعها هيچ دلالتي نيست بر اينكه جانداران آسمان همه مانند انسان داراي عقلند ، چون همين مقدار كافي است كه براي خود شعوري داشته باشند ، و به حكم آيه و ما من دابة في الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم أمثالكم ما فرطنا في الكتاب من شي‏ء ثم الي ربهم يحشرون همه جانداران داراي شعوري مخصوص به خود هستند .


كلمه قدير يكي از اسماء حسناي خداي تعالي است كه مركز همه قدرتها است .


راغب مي‏گويد كلمه قدرت هر گاه وصف انسان قرار گيرد نام هيئتي براي انسان است كه با آن مي‏تواند كاري را كه مي‏خواهد انجام دهد .


و چون خداي تعالي با آن وصف شود،


ترجمة الميزان ج : 18ص :85


معناي عاجز نبودن را مي‏دهد .


اين كلمه تنها در مورد خداي تعالي بطور مطلق استعمال مي‏شود ، و تنها در مورداو است كه مي‏توان بطور مطلق گفت قادر است ، و اما غير خداي تعالي محال است كسي قادر مطلق باشد ، هر چند كه لفظ قادر بطور مطلق در باره آن اطلاق بشود .


پس هر گاه بخواهيم غير خدا را قادر بخوانيم حق كلام اين است كه بگوييم فلاني قادر بر فلان كار است .


و اگر بگوييم فلاني قادر است ، صرف تعبير است و گر نه معنايش مقيد است ، چون آن كس ، قادر بر كار معيني است ، نه قادر مطلق .


و به همين جهت است كه غير از خدا احدي به اين صفت توصيف نمي‏شود ، مگر آنكه به ضدش نيز توصيف مي‏شود ، چون غير خدا هر كه را فرض كنيم به هر كاري كه قادر باشد ، از كارهاي ديگر عاجز است ، تنها كسي كه بطور كلي عجز از او منتفي است و به هيچ وجه متصف به آن نمي‏شود ، خداست .


و كلمه قدير به معناي آن فاعلي است كه هر چه بخواهد مي‏كند ، و بر مقتضاي حكمت هم مي‏كند ، نه زائد بر آن ، و نه ناقص از آن ، و به همين جهت صحيح نيست كه غير از خداي تعالي كسي به اين صفت متصف شود : انه علي ما يشاء قدير - او است كه بر هر چه بخواهد قدير است .


كلمه مقتدر نيز قريب المعناي با كلمه قدير است و به همين معنا است جمله عند مليك مقتدر چيزي كه هست در غير خداي تعالي هم استعمال مي‏شود، و در غير خدا معنايش متكلف و مكتسب قدرت است ، يعني كسي كه براي به دست آوردن قدرت خود را به زحمت مي‏اندازد ، و خود را قدرتمند وانمود مي‏كند .


و حقا خوب معنا كرده ، چيزي كه هست در آنجا كه گفت و چون خداي تعالي با آن وصف شود معناي عاجز نبودن را مي‏دهد پيداست كه سهل‏انگاري نموده ، چون صفات ذاتي خداي تعالي از قبيل حيات و علم و قدرت معاني ايجابي هستند ، نه سلبي براي اينكه عين ذاتند ، و معقول نيست معناي سلبي عين ذات باشد ، مثلا معناي حيات ، نداشتن مرگ ، و معناي علم ، نداشتن جهل ، و معناي قدرت ، نداشتن عجز باشد اين عقيده صابئين است ، و لازمه‏اش اين است كه ذات خدا خالي از صفات كمال باشد .


پس حق مطلب اين است كه معناي قدرت در خداي تعالي نيز قدرت بر انجام هر كاري باشد كه اراده كرده ، و لازمه آن اين است كه مطلق عجز از ساحت او نفي شود .


و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير كلمه مصيبت به معناي هر ناملايمي است كه به انسان برسد ، گويي از راه دور به


ترجمة الميزان ج : 18ص :86


قصد آدمي حركت كرده تا به او رسيده است .


و مراد از جمله ما كسبت ايديكم گناهان و زشتي‏ها است .


و معناي جمله و يعفوا عن كثير اين است كه خداوند بسياري از همان گناهان و زشتي‏هايتان را مي‏بخشايد .


خطاب در اين آيه اجتماعي و متوجه به جامعه است ، و مانند خطابهاي ديگر منحل به خطابهاي جزئي و به فرد فرد اجتماع نيست ، و لازمه‏اش اين است كه مراد از مصيبت هم مصائب عمومي و همگاني از قبيل قحطي ، گراني ، و با ، زلزله و امثال آن باشد .


پس مراد آيه اين شد : مصائب و ناملايماتي كه متوجه جامعه شما مي‏شود ، همه به خاطر گناهاني است كه مرتكب مي‏شويد ، و خدا از بسياري از آن گناهان درمي‏گذرد و شما را به جرم آن نمي‏گيرد .


پس آيه شريفه در معناي اين آيات است : ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت أيدي الناس ليذيقهم بعض الذي عملوا لعلهم يرجعون .


و لو ان اهل القري امنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض و لكن كذبوا .


ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم و آيات ديگري كه همه دلالت دارد بر اينكه بين اعمال آدمي و نظام عالم ارتباطي خاص برقرار است .


به طوري كه اگر جوامع بشري عقائد و اعمال خود را بر طبق آنچه كه فطرت اقتضاء دارد وفق دهند ، خيرات به سويشان سرازير و درهاي بركات برويشان باز مي‏شود ، و اگر در اين دو مرحله به فساد بگرايند، زمين و آسمان هم تباه مي‏شود ، و زندگيشان را تباه مي‏كند .


اين آن حقيقتي است كه سنت الهي اقتضاي آن را دارد ، مگر آنكه باز هم پاي سنت ديگر به ميان آيد ، همان سنت كه گفتيم حاكم بر سنت رزق است ، يعني سنت امتحان و استدراج و املاء كه در اين صورت وضع صورتي ديگر به خود مي‏گيرد ، ( و به جاي چشاندن نمونه‏اي از آثار سوء اعمالشان ، نعمت را به سويشان سرازير مي‏كند ، تا به طور كلي با فساد خو


ترجمة الميزان ج : 18ص :87


بگيرند ، و سراسر جهان براي نابوديشان يك جهت شده ، عوامل و اسبابش براي منقرض ساختن آنان بسيجشوند ) ، همچنان كه فرموده : ثم بدلنا مكان السيئة الحسنة حتي عفوا و قالوا قد مس اباءنا الضراء و السراء فاخذنا هم بغتة و هم لا يشعرون .


ممكن هم هست خطاب در آيه منحل به خطابهاي جزئي و متوجه به فرد فرد بشر بشود ، آن وقت مراد از مصيبت ناملايماتي است كه متوجه جان و مال و فرزند و عرض تك تك افراد مي‏شود و ناشي از گناهاني است كه هر كس خودش مرتكب شده ، و خدا از بسياري از آن گناهان درمي‏گذرد .


و به هر حال چه خطاب عمومي غير منحل باشد ، و چه عمومي منحل ، از سياق بر مي‏آيد كه اولا مؤمن و كافر را يكسان شامل مي‏شود ، و مؤيد اين معنا آيه بعدي است كه بطور مسلم متوجه مؤمن و كافر است .


و ثانيا مراد از جمله ما كسبت ايدي الناس تنها گناهان و زشتي‏ها است ، نه تمامي اعمال چه خوب و چه بد .


و ثالثا مراد از مصائبي كه به انسانها مي‏رسد آثار سوء دنيايي اعمال است ، آثاري كه بين آنها و آن اعمال ارتباط و تداعي خاصي است ، نه جزاي آخرتي اعمال .


با اين بيان اولا جواب يك شبهه در خصوص آيه شريفه ، داده مي‏شود .


و ثانيا تفسيري كه بعضي در باره آيه كرده‏اند رد مي‏شود .


اما شبهه‏اي كه شده اين است كه بعضي گفته‏اند : اگر منظور از مصائب عموم مصيبت‏ها باشد ، اين عموميت با مصائبي كه انبياء (عليهم‏السلام‏) با آن مواجه شدند منتفي مي‏شود ، چون انبياء (عليهم‏السلام‏) معصوم بودند و گناهي نداشتند تا مستوجب آن مصائب گردند ، و همچنين اطفال و ديوانگان مكلف به هيچ تكليفي نيستند تا به خاطر مخالفت با آن تكاليف مستوجب مصائب شوند ، پس ناگزير بايد از عموميت آيه صرفنظر نموده آن را به مصائب انبياء و اطفال و مجانين تخصيص زد .


جواب اين شبهه اين است : اين كه در آيه فرموده فبما كسبت ايديكم و مصائب را مستند به گناهان كرده خود دليل است بر اينكه خطاب در آيه متوجه كساني است كه صدور


ترجمة الميزان ج : 18ص :88


گناه از آنان ممكن باشد ، پس آيه شريفه از اول شامل انبياء و افراد غير مكلف نيست ، و شامل نشدن آن از باب تخصص است نه تخصيص .


و اما تفسيري كه براي آيه كرده اين است كه : به مقتضاي اين آيه بايد تمامي گناهان همه مؤمنين آمرزيده شود ، براي اينكه گناهانشان يا از آنهايي است كه مصائب دنيوي را به بار مي‏آورد ، و عقوبتش را در همين دنيا مي‏چشند ، و يا از آنهايي است كه مورد عفو قرار مي‏گيرد ، پس در آخرت هيچ گناهي ندارند .


وجه بي‏پايگي اين تفسير اين است كه ( سياق آن را در نظر نگرفته‏اند ، و فقط مفاد تحت اللفظي آن را ملاك قرار داده‏اند و ) آيه شريفه در مقام اثبات ارتباط بين مصائب و گناهان است ، و تنها مي‏خواهد بفرمايد : گناهان آثار سوئي هم در دنيا دارند ، چيزي كه هست بعضي از آن آثار به صاحبش اصابت مي‏كند ، و بعضي بخشوده مي‏شوند ، و به خاطر عواملي از قبيل صله رحم ، صدقه ، دعاي مؤمنين ، توبه و امثال آن - كه در اخبار آمده - آثار آنها از صاحبش برمي‏گردد ، و اما در باره آثار سوء آخرتي گناهان ، همانطور كه گفتيم آيه شريفه ساكت است ، و در مقام اثبات يا نفي آن نيست .


علاوه بر اينكه گفتيم آيه شريفه نسبت به مؤمن و كافر عام است ، و معنا ندارد نسبت به مؤمن مفادي ، و نسبت به كافر مفادي ديگر داشته باشد .


نسبت به مؤمن بفرمايد گناهانش يا به وسيله مصائب و يا به وسيله عفو بخشيده مي‏شود ، و اما از كافر بخشوده نمي‏شود .


و بعد از همه اين حرفها وجه اول بهترين وجه است .


و ما أنتم بمعجزين في الارض و ما لكم من دون الله من ولي و لا نصير معناي اين آيه شريفه روشن است ، و با در نظر داشتن اتصالش به آيات قبل اين نكته را مي‏فهماند كه : شما مردم نمي‏توانيد خدا را عاجز كنيد تا از رسيدن مصائبي كه مولود گناهان شما است جلوگيري به عمل بياوريد ، و شما به جز او وليي كه متولي امورتان شود ، و بلاها و مصائب را از شما برگرداند نداريد ، و نيز ناصري كه شما را در دفع آن مصائب ياري كند نخواهيد داشت .


و من آياته الجوار في البحر كالاعلام كلمه جواري جمع جاريه است كه به معناي كشتي است .


و كلمه أعلام جمع علم است كه به معناي علامت است .


و كوه را ( از آن جهت كه علامت راه‏ها است ) علم مي‏گويند ، و اگر كشتي را به كوه تشبيه كرده به منظور افاده بزرگي آن بوده و بقيه الفاظ آيه روشن است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :89


ان يشا يسكن الريح فيظللن رواكد علي ظهره ... ضمير در كلمه يشا به خداي تعالي برمي‏گردد ، مي‏فرمايد : اگر خدا بخواهد باد را فرو مي‏نشاند .


و كلمه رواكد جمع راكده به معني ثابت و پا بر جا است .


و معناي آيه اين است كه : اگر خدا بخواهد باد را كه وسيله حركت كشتي‏ها است فرو مي‏نشاند و كشتي‏ها در وسط اقيانوسها از حركت باز مي‏ايستد .


ان في ذلك للايات لكل صبار شكور - كلمه صبر در اصل به معناي حبس است .


و كلمه شكر هم در اصل به معناي اظهار نعمت ولي نعمت به زبان يا به عمل است .


و معناي جمله اين است : آنچه كه در باره كشتي‏هاي حركت كننده بر پشت دريا به وسيله بادها گفتيم كه مردم و مال التجاره آنان را از ساحل اين دريا به ساحل آن دريا مي‏برد ، خود آياتي است براي هر كسي كه نفس خود را از اشتغال به چيزهايي كه به دردش نمي‏خورد حبس مي‏كند ، و به تفكر در نعمت‏هاي خدا مي‏پردازد ، چون تفكر در نعمت‏ها يكي از مصاديق شكر نعمت است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از كل صبار شكور مؤمن است ، چون هيچ مؤمني خالي از دو حال نيست ، حال ضراء و حال سراء ، اگر در حال ضراء و شدت قرار گيرد ، صبر مي‏كند و از صابران است ، و اگر در حال سراء و رفاه باشد ، از شاكران خواهد بود .


أو يوبقهن بما كسبوا و يعف عن كثير كلمه يوبقهن مضارع از باب افعال يعني از ايباق است ، و ايباق به معناي اهلاك - نابود كردن است ، و ضمير مؤنث در آخر اين كلمه به كلمه جواري بر مي‏گردد .


و ضمير مذكر در كسبوا به مردم عود مي‏كند ، و دو كلمه يوبقهن و يعف عطفند بر جمله يسكن و معناي آيه اين است : اگر خدا بخواهد كشتي‏ها را به وسيله غرق هلاك مي‏كند ، و به كيفر گناهان مردم از بين مي‏برد ، و از بسياري از گناهان ايشان در مي‏گذرد .


و خلاصه مي‏خواهد بفرمايد : بعضي از گناهان مردم كافي است در اينكه مستحق غرق و هلاكت شوند ، و خدا از بسياري از گناهان ايشان درمي‏گذرد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از اهلاك كشتي‏ها ، اهلاك مردم است كه سوار بر آنهايند كه يا مجازا نسبت اهلاك را به خود كشتي‏ها داده ، و يا مضافي در تقدير است ، و تقدير كلام يرسل الريح العاصفة فيوبقهم مي‏باشد .


و معنايش اين است كه : اگر خدا


ترجمة الميزان ج : 18ص :90


بخواهد باد را ساكن و آرام مي‏كند و مردم در وسط دريا راكد و بي حركت مي‏مانند ، و اگر بخواهد باد را به شدت مي‏فرستد تا با غرق كردن كشتي ايشان را هلاك كند .


و بسياري را مشمول عفو خود قرار داده نجات دهد .


و حاصل كلام اينكه : اگر بخواهد باد را ساكن مي‏كند و يا آن را مي‏فرستد تا مردمي را به جرم گناهانشان هلاك نموده و مردمي ديگر را به عفو از گناهانشان نجات بدهد .


و خواننده خود به خوبي مي‏داند كه چقدر اين تفسير بي مورد است .


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه يعف عطف است بر كلمه يسكن الريح تا جمله بما كسبوا ، و به همين جهت آن را با و عطف كرد ، نه با أو .


و معنايش اين است كه : اگر بخواهد آنان را با ساكن كردن در دريا عقاب مي‏كند ، و يا با دچار شدن به طوفان شكنجه مي‏نمايد ، و اگر بخواهد از بسياري عفو مي‏كند .


اين تفسير هم مثل تفسير قبل داراي تكلف است .


و يعلم الذين يجادلون في آياتنا ما لهم من محيص بعضي گفته‏اند : اين جمله نتيجه‏اي است معطوف بر نتيجه ديگر كه حذف شده ، و تقدير آن چيزي نظير اين عبارت است : و يعف عن كثير ليظهر به قدرته و يعلم الذين يجادلون في آياتنا ما لهم من مفر و لا مخلص يعني : يكي از آيات خداوند كشتي‏ها است ، كه اگر بخواهد آن را چنين و چنان مي‏كند ، تا بدين وسيله قدرت خود را بنماياند ، و كساني كه در آيات ما جدال مي‏كنند بفهمند كه هيچ راه گريزي ندارند .


و از اين قبيل عطف به محذوف در قرآن كريم بسيار آمده ، چيزي كه هست در اين گونه موارد آنچه كه به محذوف عطف شده با لام آمده ، مانند و ليعلم الله الذين آمنوا يعني : ما روزگار را بين مردم دست به دست مي‏گردانيم تا چنين و چنان شود ، و تا خدا بداند چه كساني ايمان آورده و تا از شما گواه بگيرد .


و نيز مانند جمله و ليكون من الموقنين يعني : ما اين چنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم تا چنين و چنان شود و تا او از دارندگان يقين گردد .


بعضي ديگر احتمال داده‏اند كه جمله مذكور عطف باشد بر جزاي شرط، يعني بر يسكن ، يظللن ، يوبقهن ، يعف به حذف أن ناصبه ، مثل اينكه بگويي ان جئتني اكرمك و أعطيك كذا و كذا و كلمه اعطيك را به فتح مي‏خوانيم به تقدير أن


ترجمة الميزان ج : 18ص :91


ناصبه ، و چون اين مساله مربوط به علم نحو است خواننده را بدين علم ارجاع مي‏دهيم .


فما اوتيتم من شي‏ء فمتاع الحيوة الدنيا ... اين آيه تفصيل و شرحي است براي مساله روزي دادن كه قبلا بدان اشاره كرده بود ، و آن را تقسيم مي‏كند به رزق عمومي و خصوصي .


رزق عمومي عبارت است از ماديات كه خداوند آن را هم به مؤمن و هم به كافر داده .


و رزق خصوصي عبارت است از آنچه نزد خدا ذخيره شده براي آخرت مؤمنين به تنهايي .


و به مناسبت ذكري هم از اوصاف مؤمنين نموده و اشاره‏اي هم به آينده ستمكاران در قيامت مي‏كند .


پس در جمله مورد بحث خطاب اوتيتم - به طوري كه از سياق برمي‏آيد - به عموم مردم است ، نه خصوص مشركين .


و مراد از اوتيتم من شي‏ء تمامي نعمت‏هايي است كه خدا به مردم روزي كرده .


و اگر كلمه متاع را به كلمه حياة اضافه فرموده ، اشاره است به اينكه نعمت‏هاي مادي ، روزي قطع مي‏شود و ثبات و دوامي ندارد .


و معناي آيه اين است : آنچه به شما داده شده از نعمت‏هايي كه نزد شما است ، متاعي است كه در روزهاي اندكي از آن تمتع مي‏بريد .


و ما عند الله خير و ابقي للذين امنوا و علي ربهم يتوكلون - مراد از ما عند الله ثواب‏هايي است كه خدا براي مؤمنين ذخيره كرده تا در آخرت به عنوان پاداش به ايشان بدهد .


و لام در جمله للذين امنوا لام ملك است ، و اين جار و مجرور ظرف لغوي است .


بعضي هم گفته‏اند لام متعلق است به كلمه ابقي .


ولي وجه اول روشن‏تر است .


و بهتر بودن آنچه نزد خداست بدين جهت است كه خالص است و آميخته با ناگواريها نيست و باقي‏تر بودن آن براي اين است كه مانند نعمت‏هاي دنيا با پايان پذيرفتن دنيا پايان نمي‏پذيرد .


و الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش و اذا ما غضبوا هم يغفرون اين جمله عطف است بر جمله الذين آمنوا و اين آيه با دو آيه بعدش صفات نيك مؤمنين را مي‏شمارد .


و اينكه بعضي از مفسرين آن را كلام تازه‏اي دانسته‏اند ، حرفي است كه با سياق سازش ندارد .


و كبائر الاثم عبارت است از گناهان كبيره‏اي كه آثار سوئش بزرگ است ، و خداي تعالي از جمله آنها مي‏گساري و قمار را شمرده ، و فرموده قل فيهما اثم كبير و كلمه فواحش جمع فاحشة است كه به معناي گناه شنيع و بيشرمانه است ، و خداي تعالي


ترجمة الميزان ج : 18ص :92


زنا و لواط را از مصاديق آن شمرده و فرموده : و لا تقربوا الزني انه كان فاحشة .


و از لوط حكايت كرده كه در باره لواط فرموده : أ تاتون الفاحشة و أنتم تبصرون .


يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش - با در نظر گرفتن اينكه اين سوره در مكه نازل شده جمله مورد بحث اشاره‏اي است اجمالي به احكامي كه بعد از اين در باره تحريم گناهان كبيره و فواحش تشريع مي‏شود .


و اذا ما غضبوا هم يغفرون - اين جمله اشاره است به فضيلت عفو در هنگام غضب كه از بارزترين صفات مؤمنين است، و به همين جهت اينطور كه ملاحظه مي‏كنيد تعبير كرده ، و نفرموده و يغفرون اذا غضبوا چون در آن تعبير از چند جهت تاكيد به كار رفته ، و مانند تعبير دوم عفو و مغفرت را منحصر در صورت غضب نكرده .


و الذين استجابوا لربهم و اقاموا الصلوة ... كلمه استجابت به معناي اجابت و پذيرفتن است .


و منظور از اينكه فرمود مؤمنين پروردگار خود را استجابت مي‏كنند به شهادت سياق اين است كه اعمال صالحي كه خدا از ايشان خواسته انجام مي‏دهند ، و اگر بعد از آن در بين همه تكاليف الهي نام نماز را به ميان آورد و فرمود و نماز بپا مي‏دارند از باب ذكر خاص بعد از عام است و به خاطر اهميت و شرافتي است كه نماز دارد .


علاوه بر اينكه از ظاهر كلام برمي‏آيد كه اين آيات مكي است و در مكه ساير واجبات از قبيل زكات و خمس و روزه و جهاد واجب نشده بود .


در جمله مورد بحث نيز همان حرف كه در جمله و الذين يجتنبون كبائر الاثم زديم مي‏آيد ، يعني اين جمله هم اشاره‏اي است اجمالي به اينكه به زودي دستوراتي در باره اعمال صالح مي‏رسد .


و اين كلام در جمله ذيل نيز جاري است .


و أمرهم شوري بينهم - راغب مي‏گويد : كلمه تشاور و مشاورت و مشورت به معناي استخراج رأي صحيح است ، به اينكه آدمي در مواقعي كه خودش در باره كاري رأي صحيح ندارد ، به ديگري مراجعه كند و از او رأي صحيح بخواهد .


و اين كلمه از ماده شور گرفته شده ، عرب مي‏گويد : شرت العسل يعني من عسل را از كندويش استخراج كردم .


و در قرآن كريم نيز سخن از مشاوره رفته ، فرموده : و شاورهم في الامر .



ترجمة الميزان ج : 18ص :93


و كلمه شوري به معناي آن پيشنهاد و امري است كه در باره‏اش مشاوره شود .


اين كلمه نيز در قرآن آمده ، فرموده : و أمرهم شوري بينهم .


و بنابر اين معناي آيه چنين مي‏شود : مؤمنين آنهايند كه هر كاري مي‏خواهند بكنند ، در بينشان شورائي مي‏شود كه پيرامونش مشورت مي‏كنند .


و از گفتار بعضي از ايشان برمي‏آيد كه كلمه شوري مصدر است ، و بنا به گفته آنان معنا چنين مي‏شود : كار مؤمنين مشاورت در بين خويش است .


و به هر حال چه به آن معنا باشد و چه به اين معنا ، در اين جمله اشاره‏اي است به اينكه مؤمنين اهل رشدند ، و كاري مي‏كنند كه در واقع هم بايد بكنند ، و در به دست آوردن و استخراج رأي صحيح دقت به عمل مي‏آورند ، و به اين منظور به صاحبان عقل مراجعه مي‏كنند .


در نتيجه آيه شريفه قريب المعني با آيه شريفه الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه خواهد بود .


و مما رزقناهم ينفقون - اين جمله اشاره است به اينكه مؤمنين مال خود را در راه رضاي خدا انفاق مي‏كنند .


و الذين اذا أصابهم البغي هم ينتصرون راغب مي‏گويد : كلمه انتصار و كلمه استنصار هر دو به معناي طلب ياري است .


و بنا به گفته وي معناي آيه چنين مي‏شود : مؤمنين كساني‏اند كه چون ببينند به يكي از مؤمنين ظلم شده از ديگران طلب نصرت مي‏كنند ، و چون همگي بر سر حق متفق و چون يك تن واحدند ، قهرا اگر به يكي از ايشان ظلم شود مثل اين است كه به همه ايشان ظلم شده ، يك دل و يك جهت در مقابل آن ظلم مقاومت نموده ، نيروي خود را در ياري او بكار مي‏بندند .


و از بعضي از اهل لغت نقل شده كه گفته‏اند : كلمه انتصار به معناي تناصر ( ياري طرفيني ) است ، نظير اختصام كه به معناي تخاصم ( دشمني طرفيني ) است ، و استباق و تسابق كه به معناي مسابقه طرفيني است .


و معناي آيه بنابر اين قول روشن است .


و به هر حال چه به آن معنا باشد و چه به اين معنا ، مراد از آيه شريفه اين است كه .



ترجمة الميزان ج : 18ص :94


براي رفع ظلم مقاومت مي‏كنند .


پس اين آيه با جمله قبلي كه مي‏فرمود : و چون خشم مي‏گيرند عفو مي‏كنند منافات ندارد ، براي اينكه مقاومت در برابر ظلم و جلوگيري از اينكه در اجتماع رخنه يابد بر هر كسي كه قدرت بر آن داشته باشد به حكم فطرت واجب است ، همچنان كه فرموده : و ان استنصروكم في الدين فعليكم النصر و نيز فرموده : فقاتلوا التي تبغي حتي تفي‏ء الي امر الله .


و جزاؤ سيئة سيئة مثلها ... اين آيه حكم مظلوم را كه طلب ياري مي‏كند بيان مي‏نمايد كه چنين كسي در انتصار خود مي‏تواند در مقابل ستمگر رفتاري چون رفتار او داشته باشد كه چنين تلافي و انتقامي ظلم و بغي نيست .


در اينجا اين سؤال پيش مي‏آيد كه اگر تلافي مظلوم ، ظلم و بغي نيست چرا آيه مورد بحث آن را هم سيئة خوانده ؟ بعضي در پاسخ از آن گفته‏اند : چون در مقابل سيئه ستمگر قرار گرفته ، همچنان كه قرآن كريم در جاي ديگر فرموده : فمن اعتدي عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليكم .


زمخشري در پاسخ گفته : از اين رو هر دو عمل را سيئه و بد خوانده كه با هر كس چنان رفتار شود ناراحتش مي‏كند ، ظالم با ظلم خود مظلوم را ناراحت مي‏كند و مظلوم هم با انتقام خود ظالم را ، پس در آيه شريفه حقيقت معناي كلمه رعايت شده .


البته اين نكته را هم گنجانده كه مجازات ظلم ظالم بايدمثل آن باشد ، نه بيشتر ، كه در اين صورت عملي است پسنديده و گر نه عمل زشتي خواهد بود .


فمن عفا و اصلح فاجره علي الله - وعده جميلي است به كساني كه به جاي انتقام عفو و اصلاح مي‏كنند .


و ظاهرا مراد از اصلاح اين باشد كه مظلوم بين خود و پروردگارش را اصلاح كند .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از اصلاح ، اصلاح بين خود و ظالم بر خويش است ، به


ترجمة الميزان ج : 18ص :95


اينكه عفو و اغماض كند .


انه لا يحب الظالمين - بعضي از مفسرين در بيان اين جمله گفته‏اند : اين جمله مي‏خواهد بفهماند خداي تعالي به خاطر علاقهو محبت به ظالم ، مظلوم را به عفو تشويق نكرده ، بلكه خواسته است مظلوم به ثواب جزيلي برسد ، چون به او محبت دارد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از اين جمله تفهيم اين معنا است كه خدا به هر حال ظالم را دوست نمي‏دارد ، چه اينكه قصاص از او گرفته باشند ، و چه نگرفته باشند به خاطر اينكه او به حقوق ديگران تجاوز كرده است .


اين دو وجه هر چند در جاي خود حرف درستي است ، ليكن سياق آيه و مخصوصا با حائل شدن جمله فمن عفا و اصلح فاجره علي الله در بين تعليل انه لا يحب الظالمين و مطلب تعليل شده ، يعني و جزاؤ سيئة سيئة مثلها با آن نمي‏سازد .


و نيز ممكن است جمله انه لا يحب الظالمين تعليلي باشد براي اين اصل كه جزاي بدي ، بدي است ، بدون در نظر گرفتن همانندي و مساوات .


و لمن انتصر بعد ظلمه فاولئك ما عليهم من سبيل ... لمن عزم الامور ضمير در كلمه ظلمه به مظلوم برمي‏گردد ، و اضافه ظلم به اين ضمير از باب اضافه مصدر به مفعول خودش است .


اين سه آيه توضيح و پيش‏گيري از شبهه‏اي است كه ممكن است از آيه قبلي كه فرمود : فمن عفا و أصلح فاجره علي الله به ذهن آيد ، چون ممكن بود كسي كه بر او ظلم شده توهم كند : اين دستور حق انتصار او را ضايع كرده ، و خلاصه اجازه داده همه مظلومين از حق خود صرفنظر كنند .


لذا براي دفع اين شبهه فرمود : كساني كه بعد از ستم ديدن در مقام گرفتن حق خود برآيند هيچ مانعي جلوگيرشان نيست و در شرع الهي هيچ مجوزي نيست كه حق آنان را باطل كند .


نكته‏اي كه در اينجا لازم است يادآوري شود اين است كه اگر در اول آيه ضمير مفرد ظلمه را به موصول من برگردانده ، و در آخر ضمير جمع عليهم به همان موصول برگردانده ، عيبي ندارد چون ضمير مفرد به اعتبار لفظ من مي‏باشد ، و ضمير جمع به اعتبار معناي آن .


نكته ديگر ، اينكه فرمود : تنها محكوميت ازآن كساني است كه به مردم ظلم


ترجمة الميزان ج : 18ص :96


مي‏كنند ، و مي‏خواهند بدون حق در زمين طغيان كنند آري ستمكاران محكومند به اينكه از ايشان انتقام گرفته شود ، و اين معنا را در ذيل كلام تاكيد نموده و فرموده : اولئك لهم عذاب اليم .


سوم اينكه فرمود : و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور و بيان كرد كه دعوت به صبر و عفو به اين معنا نيست كه حق انتصار و دفع ظلم از خود باطل شود ، بلكه ارشاد به فضيلتي است كه از تمامي فضائل مهم‏تر است ، چون در مغفرت و عفو صبري است كه از مصاديق عزم الامور است .


و آنگاه كلام را هم با لام قسم تاكيد كرد ، و هم با لام تاكيد كه بر سر خبر ان آورده ، چون به مضمون اين كلام عنايت داشته .


و من يضلل الله فما له من ولي من بعده ... بعد از آنكه مؤمنين را با اوصافشان ذكر كرد كه نزد خدا رزقي ذخيره شده دارند ، رزقي كه سعادت آخرتشان را تامين مي‏كند ، رزقي كه خدا ايشان را به آن رهنمون شده ، اينك در اين جمله به وضع غير مؤمنين يعني ستمكاران مايوس از چنين هدايتي و محروم از چنان رزق كريمي پرداخته ، مي‏فرمايد : خداي سبحان ايشان را به خاطر كفر و تكذيبشان گمراه كرده ، در نتيجه به آن رزقي كه نزد پروردگار است دست نمي‏يابند ، و به آن سعادتمند نمي‏گردند ، و جز او وليي ندارند تا متولي امرشان باشد ، و رزقي را كه از آن محروم شده‏اند به ايشان بدهد ، در نتيجه دست خالي خواهند بود ، و وقتي عذاب را مشاهده مي‏كنند آرزو مي‏كنند اي كاش به دنيا برگردند تا عمل صالح كنند ، و مانند مؤمنين سعادتمند گردند .


و من يضلل الله ... - اين جمله از قبيل به كار بردن سبب ( اضلال خدا ، و نداشتن وليي غير از خدا ، و محروميت از هدايت و رزق كريم ) در جاي مسبب ( هدايت و رزق كريم ) است .


و تري الظالمين لما رأوا العذاب يقولون هل الي مرد من سبيل - اين جمله اشاره است به آرزوي ظالمين براي برگشتن به دنيا بعد از آنكه از سعادت نوميد شدند و عذاب را مشاهده كردند .


كلمه تري گو اينكه خطاب به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، اما نه از آن جهت كه رسول او است ، بلكه از اين جهت كه مي‏تواند ببيند .


پس در حقيقت خطاب به عموم است .


و معنايش اين است : تو مي‏بيني و همه بينندگان مي‏بينند .


و اشاره است به اين كه آنها وقتي اين آرزو را مي‏كنند كه عذاب را مشاهده مي‏نمايند .


و كلمه مرد به معناي رد است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :97


و تريهم يعرضون عليها خاشعين من الذل ينظرون من طرف خفي ضمير در عليها به نار برمي‏گردد .


گو اينكه قبلا نام آن برده نشده بود ولي مقام بر آن دلالت داشت .


و كلمه طرف خفي به معناي نگاه ضعيف است ، و اگر نگاهي ضعيف به آتش دوزخ و مكاره هول‏انگيز قيامت مي‏كنند ، براي اين است كه نه مي‏توانند آن را ناديده گرفته ، و خود را به غفلت بزنند ، و نه برايشان امكان دارد كه درست و حسابي به آن نگاه كنند و چشم را از آن پر سازند ، در مثل بمانند كسي هستند كه قاتلش با شمشير بالاي سرش ايستاده ، چنين كسي نگاهي ضعيف به شمشير او مي‏كند .


بقيه الفاظ آيه روشن است .


و قال الذين امنوا ان الخاسرين الذين خسروا أنفسهم و اهليهم يوم القيمة - يعني خاسراني كه تمامي خسران‏ها و حقيقت آن در ايشان جمع است ، كساني هستند كه در قيامت نفس خود و اهل خود را خاسر كردند ، يعني خود را از نجات محروم نموده و از اهل خود نيز بهره‏مند نمي‏شوند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : منظور از اهل خاسران ، همسران حوري و خدمتگزاران بهشتي است ، كه اگر ايمان آورده بودند از آنها بهره‏مند مي‏شدند .


و اين حرف بدي نيست ، براي اينكه از آيات وراثت بهشت برمي‏آيد كه هر انساني از بهشت و نعمتهاي آن سهمي دارد .


كفار سهم خود را در دنيا از دست داده‏اند ، در نتيجه مي‏توان گفت معناي خسران خود و اهل خود اين است كه خود را دوزخي نموده ، و از حوريان و خدمتگزاران بهشتي خود را محروم ساخته‏اند .


اين سخن را در آيه شريفه به مؤمنين نسبت داده ، و مؤمنين در قيامت اين سخن را مي‏گويند هر چند در آيه شريفه از آن با فعل ماضي تعبير كرده و ليكن اين تعبير براي افاده حتمي بودن قيامت است ، پس اينكه بعضي پنداشته‏اند كه اين سخني است كه مؤمنين در دنيا مي‏گويند ، پندار صحيحي نيست ، براي اينكه در مثل مقامي كه آيات مورد بحث در آن است ، معنا ندارد خداي تعالي آن را به مؤمنين موجود در دنيا نسبت دهد .


نكته ديگر اينكه گويندگان اين سخن در قيامت همه مؤمنين - حتي افراد ضعيف الايمان - نيستند ، بلكه مؤمنيني هستند كه ايمان كامل دارند ، همانهايي كه در قيامت اجازه دارند سخن بگويند ، و هر چه هم مي‏گويند حق محض است ، مانند اصحاب اعراف و شهداء ، يعني گواهان اعمال ، كه قرآن در باره‏شان فرموده : يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه


ترجمة الميزان ج : 18ص :98


و نيز فرموده : لا يتكلمون الا من اذن له الرحمان و قال صوابا .


پس نبايد اعتناء كرد به گفته آن كس كه گفته : اين كلام كه خدا به مؤمنين نسبت داده دلالت مي‏كند بر شدت خوشحالي مؤمنين از نجات از خسران ، و از كرامتي كه خدا در آن روز به ايشان روزي مي‏كند .


چون اگر كلام ، كلام همه مؤمنين باشد ، بايد همه مردم كه در عرصه محشر جمعند و قدرت سخن گفتن دارند آن را بگويند ، همانطور كه كلمه تري خطاب به همه كساني است كه قدرت ديدن دارند .


الا ان الظالمين في عذاب مقيم - اين جمله عذاب را بر اهلش مسجل مي‏كند ، و مي‏فرمايد ستمكاران عذابي دائم و غير منقطع دارند .


بعضي جائز دانسته‏اند كه تتمه كلام مؤمنين باشد .


و ما كان لهم من اولياء ينصرونهم من دون الله ... اين تعبير ، يعني تعبير ما كان لهم براي اين بوده كه بفهماند ادعايي كه در دنيا مي‏كردند كه ما اوليايي داريم دعوي باطلي بود ، پس آوردن كلمه كان به اين منظور بوده و گر نه مي‏فرمود : ما لهم من ولي همچنان كه در آيه 31 فرمود : و ما لكم من دون الله من ولي .


و من يضلل الله فما له من سبيل - اين جمله صلاحيت آن را دارد كه تعليل صدر آيه ، و هم به منزله نتيجه‏اي براي تمامي مطالب قبل باشد ، مطالبي كه در باره عقاب ستمكاران بيان كرد .


و هم نوعي انعطاف بهمساله تشريع شريعت به وسيله وحي باشد كه در اوائل سوره بيان مي‏داشت چون در آنجا همه گفتگو در باره شريعت بود كه راه به سوي سعادت است ، و در اين جمله مي‏فرمايد كساني كه خدا گمراهشان كرده راهي ندارند .


پس اين جمله كنايه است از اينكه هيچ راهي به سوي سعادت نيست ، مگر راهي كه خدا آن را براي بندگانش و از راه وحي و رسالت تشريع كرده ، پس كسي كه خدا به جرم كفرش و تكذيبش گمراه ساخته ، او ديگر هيچ راهي ندارد كه با آن به سوي سعادت عقبي و نجات از عذاب و هلاكت هدايت شود .


استجيبوا لربكم من قبل أن ياتي يوم لا مرد له من الله ما لكم من ملجا يومئذ و ما لكم من نكير


ترجمة الميزان ج : 18ص :99


اين آيه شريفه مردم را دعوت مي‏كند به اينكه فرمايشات خدا و انذار او از روز قيامت در آيات قبل را بپذيرند ، اين آن چيزي است كه از سياق استفاده مي‏شود .


و اينكه بعضي گفته‏اند : مراد از كلمه يوم روز مرگ است ، صحيح نيست .


و كلمه لا در جمله لا مرد له من الله لاي نفي جنس است ، و كلمه مرد اسم لا ، و كلمه له خبر آن است ، و جمله من الله حال از كلمه مرد است .


و معنايش اين است : بپذيريد دعوت پروردگارتان را قبل از فرا رسيدن روزي كه از طرفخدا ردي و برگشتي برايش نيست ، يعني آمدن آن روز قضاي حتمي است كه خدا به هيچ وجهي آن را بر نمي‏گرداند .


پس در حقيقت اين تعبير به منزله تعبير لا ريب فيه است ، كه در قرآن كريم روز قيامت مكرر به آن وصف شده .


مفسرين براي اين جمله ، يعني جمله يوم لا مرد له من الله وجوهي ديگر و اعراب‏هايي ديگر ذكر كرده‏اند كه در نقل آن هيچ فايده‏اي نيست .


ما لكم من ملجا يومئذ و ما لكم من نكير - كلمه ملجا مانند ملاذ به معناي پناهگاهي است كه بدان پناه مي‏برند .


و كلمه نكير - به طوري كه گفته‏اند - مصدر و به معناي انكار است .


و معناي جمله اين است كه : شما در آن روز از ناحيه خدا پناهگاهي نداريد ، و نمي‏توانيد آنچه از شما سر زده انكار كنيد ، چون حقايق از هر جهت ظاهر و هويدا مي‏گردد .


فان أعرضوا فما أرسلناك عليهم حفيظا ان عليك الا البلاغ در اين آيه شريفه از خطاب به كفار عدول كرده و خطاب را متوجه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نمود ، تا به آن جناب اعلام فرمايد ماموريتي كه به دوش وي نهاده تنها تبليغ رسالت است ، نه بيشتر از آن ، او را فرستاده تا دين خدا را به مردم ابلاغ كند ، نه اينكه نگهبان مردم و مسؤول ايمان و اطاعت آنان باشد ، تا خود را موظف بداند ايشان را از اعراض باز بدارد ، و در اين راه خود را به تعب اندازد تا شايد مردم به وي روي آورند .


و انا اذا أذقنا الانسان منا رحمة فرح بها و ان تصبهم سيئة بما قدمت أيديهم فان الانسان كفور فرح به رحمت كنايه است از اشتغال به نعمت و فراموش كردن منعم .


و مراد از سيئه مصيبتي است كه انسان را بد حال سازد .


و جمله فان الانسان كفور از باب وضع


ترجمة الميزان ج : 18ص :100


ظاهر در محل ضمير است ، چون جا داشت بفرمايد فانه كفور ، زيرا قبلا نام انسان در كلام آمده بود ، و اگر دو باره كلمه انسان را تكرار كرد ، براي اين است كه مذمت و ملامت انسان را مسجل كند .


و در آيه شريفه اشاره‏اي هم به اين معنا به چشم مي‏خورد كه اعراض آنان و توبيخ خدا از ايشان به عنوان انسان سرگرم به دنيا است ، چون طبع چنين انساني غفلت از خدا است ، هر چه هم نعمت را به يادش آورند خوشحالي از نعمت نمي‏گذارد به ياد خدا بيفتد و هر چه هم عذاب و مصيبتي كه ثمره كارهاي سابق اوست به يادش آورند ، باز طبع كفران‏گرش نمي‏گذارد به ياد پروردگارش بيفتد ، پس چنين كسي همواره در غفلت از ياد پروردگار خويش است ، چه در ناز و نعمت باشد و چه در عذاب ، پس ديگر بعيد است دعوت او مؤثر افتد و موعظت به او سود بخشد .


لله ملك السموات و الارض يخلق ما يشاء ... عليم قدير اين آيه و آيه بعدش متصل به آيه قبلند ، چون در آيه قبل مي‏فرمود خداوند وقتي رحمت خود را به مردم مي‏چشاند چنين و چنان مي‏كنند ، و چون مصيبتي به آنان مي‏رسد چنين و چنان مي‏كنند و در اين دو آيه مي‏فرمايد ملك آسمانها و زمين از آن خداي سبحان است ، آنچه مي‏خواهد خلق مي‏كند ، پس كسي كه رحمت او را مي‏چشد ، نبايد خوشحالي كند ، و سرگرم آن رحمت شده صاحب رحمت را فراموش نمايد ، و نيز كسي كه مصيبتي به او مي‏رسد نبايد نعمت‏هاي او را كفران كند ، و به چون و چرا بپردازد چون خلقت و امر به دست خداست ، كسي كه مشمول رحمت او قرار گرفته ، بايد در هر آني به ياد او افتد ، و شكرش را به جاي آورد ، و كسي كه مشمول مصيبتي قرار گرفته ، بايد باز هم به سوي او برگردد .


ليكن عيبي كه در اين توجيه هست اين است كه اين توجيه وقتي درست است كه در آيه قبلي هم رحمت را به خدا نسبت داده باشد و هم مصيبت را ، ولي اينطور نكرده ، بلكه مصيبت و سيئه را به خود مردم نسبت داده ، و آن را اثر كارهاي زشتشان دانسته ، پس نمي‏شود در اين آيه هر دو قسم و هر دو حال را به مشيت خدا نسبت داده ، ايشان را دعوت كند به اينكه در هر حال تسليم خدا شوند .


به هر حال جمله لله ملك السموات و الارض يخلق ما يشاء ملك و سلطنت بر سراسر جهان را منحصر در خداي تعالي نموده و خلقت را منوط و مستند به مشيت او مي‏كند بدون اينكه در اين بين چيزي باشد كه مشيت را بر او واجب كند ، و يا مضطرش كند بر خلقت .



ترجمة الميزان ج : 18ص :101


يهب لمن يشاء اناثا و يهب لمن يشاء الذكور - كلمه اناث جمع كلمه انثي - ماده است ، و كلمه ذكور و همچنين ذكران جمع كلمه ذكر - نر هستند ، و ظاهر مقابله بين ذكور و اناث اين است كه مراد اين باشد كه به هر كس بخواهد تنها اناث مي‏دهد ، و به هر كس بخواهد فقط ذكور مي‏دهد ، و به همين جهت جمله لمن يشاء را تكرار كرده .


بعضي در اينكه چرا در آيه شريفه كلمه اناث را بدون الف و لام ، و كلمه ذكور را با الف و لام آورده گفته‏اند : براي اينكه ذكور مطلوب مردم و معهود در اذهان آنها است ، مخصوصا عرب كه تنها فرزند ذكور را فرزند مي‏دانستند .


أو يزوجهم ذكرانا و اناثا - يعني : و يا آنكه بين آن فرزندان جمع مي‏كند در حالي كه هم پسران باشند و هم دختران .


و بنا بر اين ، كلمه تزويج در اينجا به معناي جمع كردن است .


و يجعل من يشاء عقيما - يعني : و هر كس را بخواهد عقيم و نازا مي‏كند يعني از او فرزند نشود ، و از همسرش نيز فرزندي نيايد ، و چون اين معنا خود قسمتي جداگانه بود ، لذا مانند دو قسم قبلي آن را هم مقيد به مشيت فرمود ، و اما آن قسم كه جمع بين ذكران و اناث بود چون در حقيقت جمع بين دو قسم اول و دوم بود ، ديگر مقيد به مشيتش نفرمود .


انه عليم قدير - اين جمله تعليل مطلب قبل است ، و به آيه چنين معنا مي‏دهد : چون خدا دانا است آنچه زياد مي‏كند به خاطر جهل نيست ، و چون قادر است آنچه كم مي‏كند نيز به خاطر عجز نيست .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه حاكم - وي حديث را صحيح دانسته - و بيهقي از علي (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : آيه و لو بسط الله الرزق بعباده لبغوا في الارض در باره اصحاب صفه نازل شده كه همواره مي‏گفتند : اي كاش ما هم مي‏داشتيم .


مؤلف : بنابر اين روايت ، بايد آيه شريفه در مدينه نازل شده باشد ، و ليكن روايت به تطبيق شبيه‏تر است ، تا به شان نزول .



ترجمة الميزان ج : 18ص :102


و در تفسير قمي در ذيل آيه و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا في الارض از امامصادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : اگر خدا رزق را بسط مي‏داد مردم طغيان مي‏كردند ، و ليكن مردم را محتاج يكديگر كرد تا يكي كارفرماي ديگري باشد ، چون اگر همه را ثروتمند مي‏كرد بغي و ستم مي‏كردند ، و لكن ينزل بقدر ما يشاء و ليكن هر چه بخواهد نازل كند به اندازه نازل مي‏كند ، آن مقداري كه مي‏داند صلاح به حال ايشان ، و به دين و دنياي ايشان است انه بعباده خبير بصير ، چون او از حال بندگان خود با خبر و بصير است .


و در مجمع البيان است كه انس از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از جبرئيل از خداي تعالي نقل كرده كه فرمود : بعضي از بندگان من جز مريض بودن صلاحشان نيست و اگر سالم بشوند فاسد مي‏گردند .


و بعضي از بندگان من جز سلامتي آنها را صالح نمي‏كند ، اگر آنها را مريض كنم فاسد مي‏شوند .


و بعضي از بندگان من جز توانگري و بي نيازي اصلاحشان نمي‏كند ، و اگر من آنها را فقير كنم فاسد مي‏شوند .


بعضي ديگر از بندگانم هستند كه جز فقر و تهي دستي اصلاحشان نمي‏كند ، اگر من آنها را توانگر كنم فاسد مي‏شوند آري من امر بندگانم را تدبير مي‏كنم ، چون به وضع دلهاي آنان آشنايم .


و در تفسير قمي است كه پدرم از ابن ابي عمير، از منصور بن يونس ، از ابي حمزه ، از اصبغ بن نباته ، از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) برايم حديث كرد كه گفت از آن جناب شنيدم كه مي‏فرمود : من برايتان حديثي مي‏گويم كه بر هر مسلماني سزاوار است آن را حفظ كند .


آنگاه رو كرد به ما و فرمود : خداي تعالي هيچ بنده مؤمني را در اين دنيا عقاب نمي‏كند ، مگر آنكه از عقوبتش در آخرت مي‏گذرد ، چون خداي تعالي حكيم‏تر و جوادتر و بزرگوارتر از آن است كه در قيامت عقوبت دنيايي كسي را از سر بگيرد .


آنگاه فرمود گاه مي‏شود كه خداي عز و جل مؤمن را به بلايي در بدنش و يا مالش و يا فرزندانش و يا خانواده‏اش مبتلا مي‏كند ، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير و سپس با دستش سه بار خاك پاشيد .


اين عمل در عرب كنايه است از كثرت .


و در كافي به سند خود از هشام بن سالم از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : هيچ رگي از بدن نمي‏جهد ، و هيچ نكبتي نمي‏رسد ، و هيچ سر درد و بيماري ديگري


ترجمة الميزان ج : 18ص :103


عارض كسي نمي‏شود مگر به خاطر گناهي است كه كرده ، و اين همان كلام خداي عز و جل است كه در كتاب خود مي‏فرمايد : و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير .


راوي مي‏گويد : سپس امام فرمود : يعني آنچه از عقوبتش كه صرفنظر مي‏كند بيشتر از آن گناهاني است كه عقوبتش را به گنهكار مي‏چشاند .


مؤلف : اين معنا به طريقي ديگر از مسمع از آن جناب (عليه‏السلام‏) روايت شده و نظير آن در الدر المنثور از حسن از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده ، و عبارت آن چنين است : وقتي آيه و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم نازل شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : به آن خدايي كه جانم به دست او است هيچ خراشي از چوبي بر بدن شما نمي‏افتد ، و هيچ رگي از جاي خود نمي‏جنبد و هيچ ضربتي از سنگ وارد نمي‏شود ، و هيچ پايي نمي‏لغزد مگر به خاطر گناهي از گناهان .


و آنچه از گناهان كه خدا عفو مي‏كند بيشتر است .


و نيز در كافي به سند خود از علي بن رئاب روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) معناي كلام خداي عز و جل را پرسيدم كه مي‏فرمايد : و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و عرضه داشتم : آيا آن همه مصائب كه به علي بن ابي طالب و اهل بيتش (عليهم‏السلام‏) بعد از رحلت آن جناب متوجه شد به خاطر گناهاني بوده كه مرتكب شدند ، با اينكه آن حضرات اهل بيت طهارت و عصمت بودند ؟ امام در پاسخ فرمود : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در هر شبانه روز صد مرتبه استغفار مي‏كرد ، و اين طلب مغفرتش به خاطر گناه نبود ، بلكه اين طلب مغفرت به منظور اجر بود ، و همچنين خداي تعالي اولياي خود را گرفتار مصائب مي‏كند تا اجرشان دهد .


و در مجمع البيان از علي (عليه‏السلام‏) روايت شده كه از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل كرده كه فرمود : بهترين آيه كتاب خدا اين آيه است .


يا علي هيچ خدشه و خراشي از چوبي بر بدن وارد نمي‏آيد و هيچ ضربه‏اي بپا واردنمي‏شود ، مگر به خاطر گناه ، و آنچه خدا در دنيا مي‏بخشد ديگر در آخرت عقاب نمي‏كند ، چون خدا بزرگتر از آن است كه به بخشيده خود برگردد ، و آنچه را هم كه در دنيا عقوبتش را مي‏فرستد ديگر در آخرت عقوبت


ترجمة الميزان ج : 18ص :104


نمي‏كند ، چون خدا عادل‏تر از آن است كه بنده‏اش را به خاطر يك گناه دو بار عقوبت كند .


مؤلف : اين روايت را الدر المنثور هم از عده‏اي از صاحبان كتب حديث از علي (عليه‏السلام‏) از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده .


و از فحواي آن استفاده مي‏شود كه آيه شريفه و ما اصابكم خاص به مؤمنين است ، و خطاب در آن نيز به ايشان است ، و مفادش اين است كه خدا گناهان همه ايشان را مي‏آمرزد ، و ديگر در برزخ و قيامت عذاب نمي‏بينند ، چون آيه شريفه گناهان را منحصر در دو قسم مي‏كند .


يكي آنهايي كه با رساندن مصيبت مؤاخذه مي‏شوند ، و يكي هم آنهايي كه بخشوده مي‏شوند .


و روايت هم مفادش اين است كه بعد از مؤاخذه با مصائب ، ديگر مؤاخذه‏اي نيست ، و بعد از عفو هم ديگر مؤاخذه‏اي نخواهد بود ، به همين جهت مساله از چند جهت مورد اشكال قرار مي‏گيرد : اول از اين جهت كه ما در سابق گفتيم از سياق آيه برمي‏آيد كه به عموميتش مؤمن و كافر را شامل مي‏شود .


دوم از جهت اينكه معارض با روايات بسيار زيادي است كه شايد به حد تواتر معنوي برسد ، رواياتي كه مي‏گويند : بعضي از مؤمنين در قبر و يا در آخرت عذاب مي‏بينند .


سوم از جهت اينكه اين روايت با ظاهر آياتي كه دلالت دارد بر اينكه موطن و محل جزاي اعمال آخرت است مخالفت دارد ، مانند آيه و لو يؤاخذ الله الناس بظلمهم ما ترك عليها من دابة و لكن يؤخرهم الي أجل مسمي فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون چون ظاهر اين آيه اين است كه خداي تعالي جزاي اعمال را در دنيا نمي‏دهد ، و گر نه هيچ جنبده‏اي روي زمين نمي‏ماند ، بلكه آن را تاخير مي‏اندازد تا مدتي معين ، همين كه آن مدت فرا رسيد ديگر حتي يك ساعت هم جلو و عقبش نمي‏اندازد .


و همچنين آيات ديگري كه دلالت دارد بر اينكه هر معصيت و مظلمه‏اي بازخواست مي‏شود ، و روز بازخواست از آن بعد از مرگ و در قيامت است ، مگر آنكه صاحبش در دنيا توبه كرده باشد ، و يا با عمل نيكي آن را از بين برده باشد و يا در قيامت شفاعتي مشمول حالش گردد ، و امثال اينها .


علاوه بر اينكه آيه مورد بحث ، يعني آيه و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير - همان طور كه قبلا هم گفتيم - نه دلالت دارد بر اينكه مصيبت‏هاي وارده جزاي اعمال است ، و نه بر اين كه عفو از بسياري از گناهان ابطال جزاء در آنها است ، بلكه


ترجمة الميزان ج : 18ص :105


تنها دلالت دارد بر اين كه مصائب ، آثار دنيوي گناهان است كه در بعضي گناهان در دنيا بروز مي‏كند ، و در بعضي گناهان بروز نمي‏كند ، و خدا از بروزش جلوگيري مي‏نمايد .


پس به خاطر اين اشكالها بايد روايت را اگر قابل حمل باشد حمل كرد به اينكه مي‏خواهد در مردم ايجاد حسن ظن به خداي تعالي كند .


و در مجمع البيان در ذيل جمله و أمرهم شوري بينهم مي‏گويد : روايت شده كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : هيچ مردي با كسي مشورت نمي‏كند مگر آنكه به سوي رشد هدايت مي‏شود .


و در تفسير قمي در روايت ابي الجارود از حضرت ابي جعفر (عليه‏السلام‏) آمده كه در ذيل جمله يهب لمن يشاء اناثا فرمود : يعني به هر كس بخواهد فقط دختر مي‏دهد بدون پسر .


و در معناي يهب لمن يشاء الذكور فرمود : يعني و به هر كس بخواهد فقط فرزند ذكور مي‏دهد .


و در معناي أو يزوجهم ذكرانا و اناثا فرمود : يعني و به هر كس بخواهد هم ذكور مي‏دهد ، و هم اناث ، و برايش بين هر دو قسم فرزند جمع مي‏كند .


و در تهذيب به سند خود از حسين بن علوان ، از زيد بن علي ، از پدران بزرگوارش از علي (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : مردي نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد و عرضه داشت : يا رسول الله ! من برده‏اي داشتم ، پدرم مثل اين كه بخواهد به من ضرري برساند برده مرا آزاد كرد .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : تو و هر چه مال داري بخششي هستي كه خداي تعالي به پدرت كرده ، تو تيري هستي از تيردان او يهب لمن يشاء اناثا و يهب لمن يشاء الذكور او يزوجهم ذكرانا و اناثا و يجعل من يشاء عقيما پس عتق كردن پدرت نافذ و صحيح است .


آري ، پدر تو مي‏تواند از مال تو و حتي از بدن تو بهره بگيرد ، ولي تو نه مي‏تواني از مال او برداري ، و نه از بدن او استفاده بكني ، مگر به اذن او .


مؤلف : اين معنا از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) در جواب چند مساله كه محمد بن سنان پرسيده نيز روايت شده ، و روايتش را صاحب كتاب علل الشرايع آورده .


و نيز از طرق اهل سنت از عايشه از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :106


× وَ مَا كانَ لِبَشرٍ أَن يُكلِّمَهُ اللَّهُ إِلا وَحْياً أَوْ مِن وَرَاي حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسولاً فَيُوحِي بِإِذْنِهِ مَا يَشاءُإِنَّهُ عَلي حَكيمٌ‏(51) وَ كَذَلِك أَوْحَيْنَا إِلَيْك رُوحاً مِّنْ أَمْرِنَامَا كُنت تَدْرِي مَا الْكِتَب وَ لا الايمَنُ وَ لَكِن جَعَلْنَهُ نُوراً نهْدِي بِهِ مَن نَّشاءُ مِنْ عِبَادِنَاوَ إِنَّك لَتهْدِي إِلي صِرَطٍ مُّستَقِيمٍ‏(52) صِرَطِ اللَّهِ الَّذِي لَهُ مَا في السمَوَتِ وَ مَا في الأَرْضِأَلا إِلي اللَّهِ تَصِيرُ الأُمُورُ(53)


ترجمه آيات


و هيچ بشري را نشايد كه خدا با او تكلم كند ، مگر به طريق وحي ، و يا از وراء حجاب ، و يا آنكه رسولي بفرستد پس به اذن خود هر چه مي‏خواهد به او وحي كند كه خدا بلند مرتبه فرزانه است ( 51 ) .


و همينطور ما روحي از امر خود را به سويت وحي كرديم ، و گر نه تو نه مي‏دانستي كتاب چيست ، و نه مي‏توانستي ايمان چيست ، و ليكن ما آن را نوري كرديم تا به وسيله آن هر كه از بندگانمان را خواستيم هدايت كنيم ، و تو به يقين به سوي صراط مستقيم هدايت مي‏كني ( 52) .


صراط خدايي كه آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است ملك او است ، آگاه باش كه بازگشت همه امور به خدا است ( 53) .


بيان آيات


اين آيات آخرين فصلي است كه خداي سبحان در اين سوره در باره وحي و تعريف آن


ترجمة الميزان ج : 18ص :107


بيان نموده ، و در اين فصل وحي و سخن گفتن خدا با بندگانش را به سه قسمت تقسيم مي‏كند : يا به وسيله وحي ، يا از پس پرده و حجاب ، و يا به وسيله ارسال رسول كه به اذن خود هر چه بخواهد به آن رسول وحي مي‏كند .


آنگاه مي‏فرمايد : پيامهاي خود را به اين طريق بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وحي مي‏كند ، و آنچه از ناحيه خداي تعالي به آن جناب وحي شده قبل از وحي در نفس آن جناب سابقه نداشته ، يعني آن جناب به هيچ يك از معارفي كه به وي وحي شده قبلا آگاهي نداشت و اين وحي است كه نوري است الهي ، و خداي تعالي هر يك از بندگان خود را بخواهد به اين هدايت اختصاص مي‏دهد ، و او را مورد وحي خود قرار مي‏دهد ، و به دنبالش هر يك از بندگان را بخواهد به وسيله پيامبرش و به اذن خود هدايت مي‏فرمايد .


و ما كان لبشر أن يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولا فيوحي باذنه ما يشاء ... در سابق در جلد دوم اين كتاب پيرامون معناي سخن گفتن خدا بحث كرديم ، و در آنجا گفتيم كه اطلاق لفظ كلام خدا بر قرآن كريم كه فعل خاصياز خدا است ، اطلاق حقيقي يا مجازي است ، و اين اطلاق به هر جور كه باشد در قرآن كريم آمده ، از آن جمله فرموده : يا موسي اني اصطفيتك علي الناس برسالاتي و بكلامي و نيز فرموده : و كلم الله موسي تكليما و وحيي هم كه انبياء (عليهم‏السلام‏) از خداي تعالي مي‏گيرند ، از مصاديق كلام است .


و بنابر اين ، ديگر جهت ندارد كه استثناء الا وحيا را استثنايي منقطع بگيريم ، چون وحي و دو قسم بعد از آن يعني تكلم از وراء حجاب و ارسال رسول ، هر سه از مصاديق تكلم خداست - البته مصداق اعم از حقيقي و مجازي - پس هر سه نوع تكلمي كه در اين آيه ذكر شده ، يعني وحي و تكلم از وراء حجاب و ارسال رسول ، نوعي از تكلم با بشر است .


و بنابر اين كلمه وحيا با در نظر داشتن اينكه به گفته راغب به معناي اشاره سريع است ، مفعول مطلق نوعي است .


و همچنين آن دو قسم ديگر در معناي مصدر نوعي است و معناي آيه اين است كه : هيچ بشري در اين مقام قرار نمي‏گيرد كه خدا با او تكلم كند به نوعي از انواع تكلم مگر به يكي از اين سه نوع ، اول اينكه به نوعي به او وحي كند ، دوم اينكه از وراء


ترجمة الميزان ج : 18ص :108


حجاب با او سخن گويد ، و سوم اينكه رسولي بفرستد ، وبه اذن خود هر چه مي‏خواهد وحي كند .


نكته ديگري كه در اين آيه هست اين است كه اين سه قسم را با كلمه أو عطف به يكديگر كرده ، و ظاهر اين كلمه آن است كه سه قسم مذكور با هم فرق دارند ، و بايد هم همين طور باشد ، چون مي‏بينيم دو قسم اخير را مقيد به قيدي كرده .


يكي را مقيد به حجاب و ديگري را به رسول .


ولي اولي را به هيچ قيدي مقيد ننموده .


و ظاهر اين مقابله آن است كه مراد از قسم اول سخن گفتن خفي باشد ، سخن گفتني كه هيچ واسطه‏اي بين خدا و طرف مقابلش نباشد .


و اما دو قسم ديگر به خاطر اين كه قيدي زائد در آن آمده كه يا حجاب است و يا رسولي كه به وي وحي مي‏شود ، سخن گفتني است كه با واسطه انجام مي‏شود .


چيزي كه هست در يكي واسطه رسول است كه وحي را از مبدأ وحي گرفته به پيامبر مي‏رساند ، و در ديگري آن واسطه حجاب است ، كه خودش رساننده وحي نيست ، ولي وحي از ماوراي آن صورت مي‏گيرد .


پس تا اينجا خلاصه گفتار اين شد كه قسم سوم ، يعني أو يرسل رسولا فيوحي باذنه ما يشاء عبارت است از وحي به توسط رسول - كه همان فرشته وحي است - پيام خدا نخست به او داده مي‏شود و او هر چه را خداي سبحان اذن داده باشد به پيامبر وحي مي‏كند ، همچنان كه قرآن كريم در اين باره فرموده : نزل به الروح الامين علي قلبك و نيز فرموده : قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله علي قلبك باذن الله و در عين حال وحي كننده خداي سبحان است ، همچنان كه فرموده : بما اوحينا اليك هذا القرآن .


و اما اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از رسول در جمله أو يرسل رسولا فيوحي باذنه ما يشاء رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است كه وحي را به مردم مي‏رساند ، درست نيست ، زيرا با جمله يوحي نمي‏سازد ، چون رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پيام خدا را به مردم ابلاغ مي‏كند نه وحي را ، ومعقول نيست كه تبليغ را وحي بخوانند .


و نيز خلاصه گفتار اين شد كه قسم دوم از وحي ، يعني أو من وراء حجاب ، وحي با واسطه است ، و واسطه‏اش همان حجاب است .


چيزي كه هست اين واسطه مانند واسطه در قسم سوم خودش وحي نمي‏كند ، بلكه تنها وحي از ماوراي آن آغاز مي‏شود ، و آغاز شدنش را


ترجمة الميزان ج : 18ص :109


از كلمه من كه براي ابتداء است استفاده مي‏كنيم .


و كلمه وراء در اينجا به معناي پشت نيست ، بلكه به معناي بيرون هر چيزي است كه محيط به آن چيز است ، به شهادت كلام خداي تعالي كه مي‏فرمايد : و الله من ورائهم محيط و اين قسم تكلم ( تكلم از ماوراي حجاب ) مانند تكلم خداي تعالي با موسي در كوه طور است كه در باره‏اش فرموده : فلما أتيها نودي من شاطي الواد الايمن في البقعة المباركة من الشجرة و نيز از همين قسم است وحي‏هايي كه در عالم رؤيا به انبياء (عليهم‏السلام‏) مي‏شده .


و قسم اول از تكلم تكلمي است كه خداي تعالي با پيامبر اسلام (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و بدون واسطه جبرئيل مي‏كرد كه در آن نه رسول ملكي ، يعني جبرئيل ، واسطه بود ، و نه هيچ گونه حجابي كه فرض شود .


و چون وحي در تمامي اين اقسام مختلف منتسب به خدايتعالي است ، لذا مي‏توان وحي را بطور مطلق به خداي تعالي نسبت داد و مستند به او كرد .


ساده‏تر بگويم : مي‏توان در هر سه قسم از وحي گفت خدا چنين وحي كرده ، بدون قيدي كه معين كند منظور كدام يك از اقسام وحي است .


و به همين عنايت است كه تمامي اقسام وحي در كلام خداي تعالي به خدا مستند شده ، و فرموده : انا أوحينا اليك كما اوحينا الي نوح و النبيين من بعده و نيز فرموده : و ما أرسلنا من قبلك الا رجالا نوحي اليهم .


اين مطالب كه در تفسير آيه مورد بحث آورديم ، مطالبي بود كه با كمك سياق از آيه استفاده نموديم ، ولي مفسرين در تفسير آن بحث‏هايي دامنه‏دار و مشاجره‏هاي طولاني كرده‏اند كه ما از اشتغال به گفتگوي در باره آن صرفنظر كرديم ، و خواننده خود مي‏تواند به تفاسير مفصل مراجعه نمايد .


انه علي حكيم - اين جمله تعليلي است براي مضمون آيه شريفه ، مي‏فرمايد خداي تعالي به خاطر علو مقامي كه از خلق و نظام حاكم در آن دارد ، بزرگتر از آن است كه مانند خلق كه با هم گفتگو مي‏كنند با خلق خود گفتگو كند ، و به خاطر علو مقامش و حكمتش راه


ترجمة الميزان ج : 18ص :110


وحي را براي سخن گفتن با خلق اختيار كرده و اين بدان جهت است كه هدايت هر نوعي از مخلوقات به سوي سعادت خاص خودش كار خدا است ، همانطور كه خودش فرموده : الذي أعطي كل شي‏ء خلقه ثم هدي و نيز فرموده : و علي الله قصد السبيل و سعادت انسان كه راه سعادت خود را به وسيله علم و شعور طي مي‏كند اين است كه سعادت او را به او اعلام بدارد و او را به سنتي كه خود در زندگي انسانها جاري مي‏كند راهنمايي فرمايد ، تا انسانها به آن برسند ، و در اين راهنمايي تنها دلالت عقل كافي نيست ، چون عقل همان طور كه گاهي راه را نشان مي‏دهد ، گاهي هم به خطا مي‏رود ، و به همين جهت خداي سبحان طريق وحي را برگزيد كه از هر خطايي مصون است .


و ما در بيان اين حجت در چند جا از اين كتاب بحث مفصل كرده‏ايم .


و كذلك أوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدري ما الكتاب و لا الايمان ... از ظاهر سياق برمي‏آيد كه كلمه كذلك اشاره باشد به آنچه در آيه قبلي بود كه وحي را به سه قسمت تقسيم مي‏نمود .


روايات بسياري هم اين ظهور را تاييد مي‏كنند ، چون در آن روايات آمده كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) همانطور كه با وساطت جبرئيل - كه قسم سوم از وحي است - وحي الهي را مي‏گرفت ، همچنين گاهي در خواب - كه از مصاديق قسم دوم است - آن را دريافت مي‏كرد ، و گاهي هم بدون واسطه آن را تلقي مي‏فرمود كه همان قسم اول است .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمه مذكور اشاره به مطلق وحيي است كه بر انبياء نازل مي‏شده .


البته اگر مراد از روح جبرئيل امين ، و يا روح امري باشد - كه بيانش مي‏آيد - بايد همين معنا را قبول كرد .


و مراد از اينكه فرمود : وحي كرديم به تو روحي را - به طوري كه گفته‏اند - همان وحي قرآن است ، و صاحبان اين قول جمله و لكن جعلناه نورا ... را مؤيد گفتار خود گرفته ، و گفته‏اند : به همين جهت بايد بگوييم مراد از روح ، قرآن است .


ليكن دو اشكال بر اين تفسير متوجه است : اول اينكه هيچ شكي نيست در اين كه كلام در سياق بيان اين حقيقت است كه : اي پيامبر آنچه از معارف و شرايع كه هم خودت


ترجمة الميزان ج : 18ص :111


داري و هم مردم را به سوي آن دعوت مي‏كني از خود تو نيست ، و تو چنان نبودي كه از پيش خودت آنها را دريابي ، و به علم خودت كشف كني ، بلكه هر چه از اين مقوله داري از ناحيه ما است كه به وسيله وحي بر تو نازل كرديم در اين معنا هيچ شكي نيست ، و بنابر اينكه سياق كلام سياق افاده اين معنا باشد اگر مراد از وحي كه وحي شده قرآن مي‏بود بايد در جمله ما كنت تدري ما الكتاب و لا الايمان تنها به ذكر كتاب اكتفاء مي‏فرمود ، چون مراد از كتاب قرآن است ، و ديگر حاجتي به ذكر ايمان نبود ، چون گفتن قرآن شامل ايمان هم مي‏شد .


اشكال دوم اينكه هر چند كه ممكن است قرآن را روح ناميد به اعتبار اينكه دلها را با هدايت خود زنده مي‏كند ، همچنان كه خودش فرموده : اذا دعاكم لما يحييكم و نيز فرموده : أ و من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشي به في الناس و ليكن در آيه مورد بحث ديگر وجهي ندارد كه آن را مقيد به قيد من أمرنا كند ، با اينكه از ظاهر كلام خداي تعالي برمي‏آيد كه روح از امر خداست ، خلقي است از عالم علوي كه همراه فرشتگان در هنگام نازل شدن آنها مي‏باشد ، همچنان كه فرموده : تنزل الملئكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر و نيز فرموده : يوم يقوم الروح و الملئكة صفا و باز فرموده : قل الروح من امر ربي و نيز فرموده : و ايدناه بروح القدس و نيز در جاي ديگر جبرئيل را روح الامين و نيز روح القدس خوانده ، فرموده : نزل به الروح الامين و قل نزله روح القدس من ربك .


ممكن است از اشكال اول جواب داده شود به اينكه مقتضاي مقام هر چند همين بود كه به ذكر كتاب اكتفاء كند و ديگر نام ايمان را به ميان نياورد ، و ليكن از آنجايي كه ايمان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به جزئياتي كه از معارف و شرايع در كتاب هست ، از لوازم نزول كتاب و غير منفك از آن است و از آثار حسنه آن است ، لذا جا دارد كه ايمان را هم با


ترجمة الميزان ج : 18ص :112


كتاب ذكر كند ، پس در حقيقت معناي آيه چنين مي‏شود ما اين چنين كتابي بر تو نازل كرديم كه تو خودت نه كتابي مي‏دانستي چيست ، و نه از ايمان و آثار حسنه‏اي كه در دلت از آن كتاب مي‏يابي اطلاعي داشتي .


و نيز ممكن است از اشكال دومي پاسخ داده شود به اينكه : هر چند معهود از كلام خداي تعالي در معناي روح همين است كه گفته شد ، و ليكن در آيه مورد بحث هم اگر بخواهيم روح را بر همين معنا حمل كنيم و بگوييم : منظور ، روح امري و يا جبرئيل است ، باعث مي‏شود كه كلمه أوحينا را به معناي ارسلنا بگيريم ( و آيه را چنين معنا كنيم : ما اين چنين فرستاديم به سويت روحي را از امر خود ) ، چون روح به معناي روح امري و يا جبرئيل چيزي نيست كه قابل وحي باشد ( و معنا ندارد مثلا بگوييم ما اين چنين فرشته‏اي را به سوي تو وحي كرديم ) .


پس هيچ چاره‏اي نداريم مگر اينكه بگوييم مراد از وحي كردن ارسالو فرستادن است ، و اين هم خيلي بعيد و ناجور است .


پس آسان‏تر همين است كه بگوييم روح به معناي قرآن است نه اينكه ايحاء به معناي ارسال باشد .


ولي با كمي دقت معلوم مي‏شود كه نه جواب اول درست است ، و نه جواب دوم .


بعضي ديگر از مفسرين گفته‏اند : مراد از روح همان روح امري است ، كه هميشه با ملائكه وحي بر انبياء نازل مي‏شود ، همچنان كه خودش فرموده : ينزل الملئكة بالروح من امره علي من يشاء من عباده أن انذروا ، پس مراد از وحي كردن روح به سوي پيغمبر نازل كردن روح است بر آن جناب .


ممكن است براي توجيه اين وجه و اينكه چرا از انزال به وحي كردن تعبير كرده ، بگوييم : چون كلمه امر به طوري كه آيه انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن بيان كرده ، عبارت است از كلمه خدا ، و روح هم از امر خدا و از كلمات خداست ، همچنان كه خودش فرموده : قل الروح من امر ربي ، پس روح كلمه خدا است ، و آيه انما المسيح عيسي بن مريم رسول الله و كلمته القيها الي مريم و روح منه نيز مصدق اين معنا است ، و


ترجمة الميزان ج : 18ص :113


نازل كردن كلمه خود تكليم و سخن گفتن است ، پس چه عيبي دارد كه از انزال روح به ايحاء و وحي كردن تعبير كند ، با اينكهانبياء (عليهم‏السلام‏) در اعمالشان مؤيد به روح القدسند ، و به وسيله همين روح است كه شرايع به آنان وحي مي‏شود همان طور كه فرموده : و ايدناه بروح القدس .


و در تفسير آيه و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة نيز به اين معنا اشاره كرديم .


ممكن هم هست اين اشكال را كه چرا از انزال و يا ارسال تعبير به ايحاء كرده اينطور از ميان ببريم كه كلمه روحا منصوب به نزع خافض است و ضمير جعلناه هم به قرآن بر مي‏گردد ، گو اينكه كلمه قرآن قبلا ذكر نشده بود تا ضمير به آن برگردد ، ولي از زمينه كلام و يا از كلمه كتاب فهميده مي‏شود آن وقت معنا چنين مي‏شود : ما اين چنين قرآن را با روحي از خود به تو وحي كرديم تو خودت نه كتاب مي‏دانستي چيست و نه ايمان ، و ليكن ما قرآن - و يا كتاب - را نوري قرار داديم ... ولي من هيچ مفسري را نديده‏ام كه آيه را اينطور توجيه كرده باشد .


ما كنت تدري ما الكتاب و لا الايمان - قبلا گفتيم كه آيه شريفه در مقام بيان اين معنا است كه آنچه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دارد ، و مردم را هم بسويش مي‏خواند ، همه از ناحيه خداي سبحان است ، نه از ناحيه خودش ، و آنچه خدا به وي موهبت فرموده به وسيله وحي بعد از نبوت بوده .


بنا بر اين مراد از اين كه مي‏فرمايد : تو خودت درايت و فهم حقايق كتاب را نداشتي اين است كه معارف جزئي عقايد و شرايع عمليش را كه در كتاب آمده خودت قبلا نمي‏دانستي .


و درست هم هست ، براي اينكه خداي تعالي بعد از نبوت و وحي علم به اين جزئيات را به او داد .


و مراد از اينكه فرمود : و تو نمي‏دانستي ايمان چيست اين است كه تو واجد ايمان و التزام تفصيلي به يك يك معارف حقه و اعمال صالح نبودي .


و اگر بپرسي چرا ايمان را به اعمال صالح تفسير كردي ؟ مي‏گوييم در قرآن كريم اين استعمال آمده، و فرموده : و ما كان الله ليضيع ايمانكم .


پس معناي آيه چنين مي‏شود : تو قبل از وحي روح ، علمي به كتاب و معارف و شرايعي كه در آن است نداشتي ، و متصف به اين ايمان كه بعد از وحي دارا شدي نبودي ، و ايمان و التزام به يك يك عقايد و اعمال ديني نداشتي .


و بنابر اين آيه مورد بحث منافات ندارد


ترجمة الميزان ج : 18ص :114


با اينكه آن جناب قبل از بعثت هم ايمان به خدا داشته باشد و اعمالش همه صالح باشد ، چون آنچه در اين آيه نفي شده علم به تفاصيل و جزئيات معارفي است كه در كتاب آمده ، و نيز التزام اعتقادي و عملي به آن معارف ، معلوم است كه نفي علم و التزام تفصيلي ملازم با نفي التزام اجمالي به ايمان به خدا و خضوع در برابر حق نيست .


با اين بيان ، استدلالي كه بعضي به اين آيه كرده‏اند كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبل از بعثت ايمان نداشته رد مي‏شود .


و نيز ديگر محلي براي آن حرفي كه از بعضي نقل شده كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبل از بعثت هم تمامي كمالات علمي و عملي بعد از بعثت را داشته باقي نمي‏ماند ، چون با ظاهر آيه كه مي‏فرمايد : تو قبلا نمي‏دانستي كتاب و ايمان چيست منافات دارد .


و جاي هيچشكي نيست كه حال رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبل از بعثت با حال آن جناب در بعد از بعثت فرق داشته ، آيه شريفه هم به همين فرق داشتن اشاره نموده ، مي‏فرمايد : آنچه بعد از نبوت دارا شد خداي تعالي از طريق وحي به او داد ، و خودش در آن دخالتي نداشته .


و لكن جعلناه نورا نهدي به من نشاء من عبادنا - ضمير در كلمه جعلناه به روح برمي‏گردد .


و مراد از اينكه فرمود من نشاء در فرضي كه مراد از روح قرآن باشد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنين به آن جناب خواهد بود ، چون همه آنان از نور قرآن بهره‏مند شدهو اهتداء مي‏يابند .


اين در صورتي است كه بگوييم مراد از كلمه روح قرآن باشد ، و اما اگر مراد از آن ، روح امري باشد ، در آن صورت مراد از كلمه من نشاء تمامي انبياء و گروندگان از امت‏هايشان خواهد بود ، چون خداي تعالي به وسيله وحي اين روح به انبياء دو كار انجام داده ، يكي اينكه انبياء و امت‏هاي ايشان را به اين وسيله هدايت نموده ، و ديگر اينكه انبياء را تسديد و تاييد نموده و به اعمال صالح هدايت و ارشاد فرموده است .


و بنابر اين فرض ، آيه شريفه در مقام تصديق رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏باشد ، آن جناب را در ادعاي رسالتش و اينكه كتابش از ناحيه خدا و به وحي او است تصديق مي‏كند .


و نيز در ادعايش به اينكه خودش به آنچه مردم را بدان دعوت مي‏كند ايمان دارد ، تصديق مي‏نمايد .


پس در نتيجه آيه شريفه در معناي آيه انك لمن المرسلين علي صراط


ترجمة الميزان ج : 18ص :115


مستقيم تنزيل العزيز الرحيم خواهد بود ، چون اين آيه هم رسالت و ايمان آن جناب را تصديق مي‏كند.


و انك لتهدي الي صراط مستقيم - اين جمله اشاره است به اينكه آنچه پيامبر اسلام مردم را به سويش هدايت مي‏كند صراط مستقيم است ، و همان چيزي است كه خدا مردم را به سويش هدايت مي‏كند ، پس هدايت خدا و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يك هدايت است ، و دعوتشان يك دعوت است .


صراط الله الذي له ما في السموات و ما في الارض ... اين آيه شريفه صراط مستقيم را كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مردم را به سويش دعوت مي‏كند ، بيان مي‏نمايد ، و در آن خدا را به كسي كه آنچه در آسمانها و زمين است از آن او است توصيف مي‏كند تا بفهماند دليل استقامت صراط خدا چيست ، چون وقتي ملك هر چيزي از آن خداي تعالي باشد ، قهرا مالك غايتي هم كه هر چيز به سوي آن غايت سير مي‏كند و سعادتي كه به سويش متوجه است نيز مي‏باشد .


پس در نتيجه غايت و سعادت هر موجودي همان چيزي است كه خداي تعالي براي آن معين كرده ، و راه به سوي آن سعادت و طريقي كه بايد سلوك كنند تا به سعادت خود برسند همان طريقي است كه خدا تشريع و بيان نموده ، و احدي غير از خدا مالك هيچ چيز نيست تا براي مملوك خود غايتي معين و نهايتي مقرر نمايد .


و يا براي رسيدن مملوكش به سعادت خاص خود راهي براي او تشريع كند .


پس سعادتي كه خداي سبحان به سوي آن دعوت مي‏كند ، سعادت حقيقي انسانها است ، و راهي هم كه او بشر را به پيمودن آن دعوت نموده تا به سعادتشان منتهي كند ، راه حقيقي و صراط مستقيم است .


ألا الي الله تصير الامور .


اين جمله بشر را به لازمه مالكيت خدا نسبت به آنچه در آسمانها و زمين است هشدار مي‏دهد ، چون لازمه اين مالكيت اين است كه امور خلق كه مملوك اويند نيز راجع به وي باشد ، و لازمه اين هم آن است كه راهي هم كه خلق پيش مي‏گيرد و روشي كه در زندگي طي مي‏كند - از آنجا كه آن نيز يكي از امور خلق است - راجع به او باشد ، پس تنها صراط مستقيم صراط اوست .


و اگر به جاي اينكه بفرمايد الا الي الله مصير الامور فرمود : تصير الامور و به مضارع تعبير فرمود ، براي افاده استمرار بود ، و


ترجمة الميزان ج : 18ص :116


مي‏خواهد بفهماند برگشت امور خلق به خداي تعالي دائمي است .


و در اين جمله علاوه بر هشداري كه بيانش گذشت ، اشعاري هم به علت وحي و تكلم الهي دارد ، چون وقتي بنا شد مصير اشياء و بازگشت مخلوقات به سوي خدا باشد لاجرم براي هر نوع از انواع موجودات راه مخصوصي است به سوي خدا كه بايد آن راه را طي كند ، و بر خداست كه هر نوعي را به سوي راه مخصوص به خودش هدايت فرمايد و او را به سوي غايت و هدفش راه نمايد ، همچنان كه فرموده : و علي الله قصد السبيل و همين خود سخن گفتني است از خدا با هر نوعي از انواع موجودات ، به زباني كه مناسب با ذات آن است ، كه وقتي آن را با انسان مقايسه كنيم ، نامش را وحي و ارسال رسول مي‏گذاريم .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : تعبير به مضارع در جمله تصير الامور به منظور اين است كه بر آينده دلالت كند ، نه استمرار ، و منظور اين است كه بفهماند در آينده يعني در قيامت بازگشت همه به سوي خداست ، و اين خود وعده خيري است براي راه يافتگان به سوي صراط مستقيم ، و تهديد و وعيدي است براي گمراهان از آن صراط ، ولي وجه اول روشن‏تر است .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه بخاري و مسلم و بيهقي از عايشه روايت كرده‏اند كه : حارث بن هشام از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيد : چگونه بر تو وحي مي‏شود ؟ فرمود : گاهي فرشته‏اي نزدم مي‏آيد به صورت صلصله جرس كه در پيش رويم صدا مي‏كند و من از صداي او آنچه را كه مي‏خواهد بفهماند حفظ مي‏كنم ، و اين قسم وحي از هر قسم ديگري بر من سخت‏تر است .


و گاهي فرشته‏اي به صورت مردي نزدم ظاهر مي‏شود و با من حرف مي‏زند و من سخنانش را حفظ مي‏كنم .


عايشه مي‏گويد : من خود ديده‏ام كه گاهي در روزهاي بسيار سرد ، وحي بر آن جناب نازل مي‏شد و چون از او جدا مي‏شد با اينكه روز سردي بود عرق از پيشاني مباركش سرازير مي‏گرديد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :117


و در كتاب توحيد به سند خود از زراره روايت كرده كه گفت : به امام صادق (عليه‏السلام‏) عرضه داشتم : فدايت شوم ! آن غشي كه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هنگام نزول وحي دست مي‏داده چگونه بوده است ؟ زراره مي‏گويد : امام (عليه‏السلام‏) فرمود : اين در آن قسم وحي بوده كه بين آن جناب و خداي تعالي هيچ واسطه‏اي نبوده ، و خداي تعالي خودش براي آن جناب تجلي مي‏كرده .


مي‏گويد سپس امام در حالي كه اظهار خشوع مي‏كرد فرمود : اين همان نبوت است اي زراره .


و در علل الشرايع به سند خود از ابن ابي عمير ، از عمرو بن جميع ، از ابي عبد الله (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : جبرئيل هر وقت بر آن جناب نازل مي‏شد مانند يك غلام پيش رويش مي‏نشست ، و هر وقت هم داخل مي‏شد اجازه مي‏گرفت .


و شيخ در امالي به سند خود از ابي عمير ، از هشام بن سالم ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه گفت : يكي از اصحاب ما به آن جناب عرضه داشت : اصلحك الله ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گاهي در حال طبيعي مي‏فرمود : جبرئيل چنين گفت ، و يا مي‏فرمود : اين جبرئيل است كه مرا دستور مي‏دهد چنين كنم ، و گاهي هم براي گرفتن وحي بي هوش مي‏شد ، چرا چنين بود ؟ امام صادق (عليه‏السلام‏) در پاسخش فرمود : هر وقت مستقيما و بدون وساطت جبرئيل به آن جناب وحي مي‏شد ، آن حالت به آن جناب دست مي‏داد ، به خاطر اينكه گرفتن وحي از خداي تعالي سنگين و دشوار بود .


و هر وقت جبرئيل بين خداي تعالي و آن جناب واسطه مي‏شد آن حالت دست نمي‏داد ، و در حال طبيعي مي‏فرمود : جبرئيل به من چنين گفت .


و يا مي‏فرمود : اين جبرئيل است كه چنين مي‏گويد .


و در كتاب بصائر از علي بن حسان ، از ابن بكير ، از زراره ، روايت آمده كه گفت : من از امام باقر (عليه‏السلام‏) از اين كه چه كسي رسول و چه كسي نبي و چه كسي محدث است پرسيدم ؟ فرمود : رسول كسي است كه جبرئيل نزدش مي‏آيد و با او رو در رو سخن مي‏گويد و او جبرئيل را مي‏بيند ، همانطور كه شما طرف صحبت خود را مي‏بينيد و با او حرف مي‏زنيد ، چنين كسي را رسول مي‏گويند .


و اما نبي عبارت است از كسي كه جبرئيل را در خواب مي‏بيند ، مانند خوابي كه ابراهيم (عليه‏السلام‏) ديد ( كه فرزند خود را قرباني مي‏كند ) و نظير رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه بسيار مي‏شد خواب سبكي او را مي‏گرفت ، و در آن حالت جبرئيل نزدش مي‏آمد ، اين را نبي مي‏گويند ، كه گاهي نبوت با


ترجمة الميزان ج : 18ص :118


رسالت هم جمع مي‏شود ، مانند رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه هم رسول بود و جبرئيل را در بيداري رو در روي خود مي‏ديد و با او سخن مي‏گفت ، و هم نبي بود و جبرئيل را در خواب مي‏ديد .


و اما محدث عبارت است از كسي كه كلام فرشته را مي‏شنود و با او سخن مي‏گويد ، ولي او را نمي‏بيند ، نه در خواب و نه در بيداري مؤلف : در معناي اين روايت روايات ديگري نيز هست .


و در كتاب توحيد به سند خود از محمد بن مسلم و محمد بن مروان ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تشخيص نمي‏داد كه اين شخصي كه با او سخن مي‏گويد جبرئيل و از طرف خدا است ، مگر به توفيق .


و در تفسير عياشي از زراره روايت آورده كه گفت : به امام صادق (عليه‏السلام‏) عرضه داشتم : چطور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هنگامي كه پيامي از ناحيه خدا به سويش مي‏آمد از اين معنا نمي‏ترسيد كه اين پيام از طرف ابليس باشد ، و اين شيطانست كه در قلب او مداخله مي‏كند ؟ امام (عليه‏السلام‏) فرمود : خداي تعالي وقتي بنده‏اي را رسول خود مي‏سازد سكينت و وقار بر او نازل مي‏كند ، در نتيجه پيام‏آور خدا نزدش مي‏آيد و رسول او را به چشم مي‏بيند ، همان طور كه اشخاص ديگر را به چشم مي‏بيند .


و در كافي به سند خود از ابي بصير روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه‏السلام‏) از كلام خداي تبارك و تعالي پرسيدم كه مي‏فرمايد : و كذلك أوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدري ما الكتاب و لا الايمان فرمود : روح عبارت است از خلقي كه در ميان خلائق از جبرئيل و ميكائيل هم بزرگتر است ، و اين روح همواره با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ائمه بعد از آن جناب هست ، و كارش تسديد و تاييد آن حضرات است .


مؤلف : در معناي اين حديث تعدادي روايت هست كه در بعضي از آنها آمده كه آن روح از ملكوت است .


صاحب تفسير روح المعاني مي‏گويد : طبرسي از حضرت ابي جعفر و ابي عبد الله روايت كرده كه مراد از اين روح ، فرشته‏اي است بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل كه همواره با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بوده و هيچ گاه به آسمان صعود نمي‏كرده .


و اين حرف در نهايت غرابت و شگفتي است، و احتمال مي‏رود كه استنادش به اين دو امام درست نباشد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :119


و ما براي روشن شدن مطلب عين كلام طبرسي در مجمع البيان را نقل مي‏كنيم : از ابي جعفر و ابي عبد الله (عليه‏السلام‏) روايت شده كه فرمودند : روح هرگز به آسمان صعود نكرده ، و همواره در ما هست .


و اما اينكه صاحب روح المعاني آن را غريب و شگفت خوانده شگفتي در سخن خود او است كه هيچ دليلي بر درست نبودن اين حديث نياورده .


علاوه بر اينكه خود او تسديد و تاييد كردن اين روح را در باره غير رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يعني بعضي از افراد امت قبول كرده ، آن وقت چطور آن را در باره رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ائمه اهل بيت انكار مي‏كند ؟ و خواننده اگر بخواهد به اعتراف وي در باره تسديد روح اطلاع يابد ، بايد به تفسير روح المعاني در قسم اشاراتش مراجعه نمايد .


و در نهج البلاغه آمده : و خداي تعالي از روزي كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از شير گرفته شد ، بزرگترين فرشته خود را قرين او ساخت تا آن جناب را شب و روز به طريق مكارم و به سوي محاسن اخلاق عالم سوق دهد .


و در الدر المنثور است كه ابو نعيم - در كتاب دلائل - و ابن عساكر از علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده‏اند كه گفت : شخصي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيد : آيا هيچ بتي را پرستيده‏اي ؟ فرمود : نه .


پرسيدند هيچ شراب نوشيده‏اي ؟ فرمود : هرگز .


من از اولين روز زندگي‏ام همين مقدار را مي‏دانستم كه اين عقايدي كه مردم دارند كفر است ، ولي نمي‏دانستم كتاب و ايمان چيست .


در اينجا بود كه آيه شريفه ما كنت تدري ما الكتاب و لا الايمان نازل شد .


و در كافي به سند خود از ابي عمرو زبيري ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايتي آورده كه در ضمن آن در ضمير آيه و انكلتهدي الي صراط مستقيم فرمود : يعني تو مردم را به سوي صراط مستقيم دعوت مي‏كني .


و در كافي به سند خود از جابر از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفت : از آن جناب شنيدم كه فرمود : قرآني به دريا افتاد ، ديدند كه تمامي آياتش سياه شده ، جز اين آيه كه مي‏فرمايد : ألا الي الله تصير الامور

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :