امروز:
سه شنبه 28 شهريور 1396
بازدید :
872
ترجمه الميزان: سوره زخرف آيات 45 - 1


ترجمة الميزان ج : 18ص :120


( 43 )سوره زخرف مكي است و هشتاد و نه آيه دارد ( 89)


سورة الزخرف‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ حم‏(1) وَ الْكِتَبِ الْمُبِينِ‏(2) إِنَّا جَعَلْنَهُ قُرْءَناً عَرَبِيًّالَّعَلَّكمْ تَعْقِلُونَ‏(3) وَ إِنَّهُ في أُمّ‏ِ الْكِتَبِ لَدَيْنَا لَعَلي حَكِيمٌ‏(4) أَ فَنَضرِب عَنكُمُ الذِّكرَ صفْحاً أَن كنتُمْ قَوْماً مُّسرِفِينَ‏(5) وَ كَمْ أَرْسلْنَا مِن نَّبي‏ٍ في الأَوَّلِينَ‏(6) وَ مَا يَأْتِيهِم مِّن نَّبي إِلا كانُوا بِهِ يَستهْزِءُونَ‏(7) فَأَهْلَكْنَا أَشدَّ مِنهُم بَطشاً وَ مَضي مَثَلُ الأَوَّلِينَ‏(8) وَ لَئن سأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ‏(9) الَّذِي جَعَلَ لَكمُ الأَرْض مَهْداً وَ جَعَلَ لَكُمْ فِيهَا سبُلاً لَّعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ‏(10) وَ الَّذِي نَزَّلَ مِنَ السمَاءِ مَاءَ بِقَدَرٍ فَأَنشرْنَا بِهِ بَلْدَةً مَّيْتاًكَذَلِك تخْرَجُونَ‏(11) وَ الَّذِي خَلَقَ الأَزْوَجَ كلَّهَا وَ جَعَلَ لَكم مِّنَ الْفُلْكِ وَ الأَنْعَمِ مَا تَرْكَبُونَ‏(12) لِتَستَوُا عَلي ظهُورِهِ ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إِذَا استَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَ تَقُولُوا سبْحَنَ الَّذِي سخَّرَ لَنَا هَذَا وَ مَا كنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ‏(13) وَ إِنَّا إِلي رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ‏(14)


ترجمه آيات


به نام خداوند بخشنده بخشايشگر .


حم ( 1 ) .


سوگند به كتاب روشنگر ( 2) .


كه ما آن را خواندني عربي كرديم ، شايد تعقل كنيد ( 3) .



ترجمة الميزان ج : 18ص :121


و سوگند كه اين خواندني قبلا در ام الكتاب نزد ما بود ، كه مقامي بلند و فرزانه دارد ( 4) .


آيا به جرم اينكه شما مردمي اسرافگريد از فرستادن قرآن به سوي شما صرفنظر كنيم ( 5) .


و چه بسا انبيائي كه در اقوام گذشته فرستاديم ( 6) .


اقوامي كه هيچ پيغمبري به سويشان نيامد مگر آنكه مسخره‏اش كردند ( 7) .


و ما نيرومندتر آنها را هلاك كرديم كه داستان آنها ( در سوره‏هاي پيش ) گذشت ( 8 ) .


و اگر از اين بت‏پرستان بپرسي چه كسي آسمانها و زمين را آفريده قطعا مي‏گويند : خداي عزيز عليم ( 9) .


خدايي كه زمين را براي شما گهواره كرد ، و در آن برايتان راهها قرار داد ، تا شايد به مقاصد خود راه يابيد ( 10) .


و همان خدايي كه آب را به اندازه از آسمان نازل كرد ، پس به وسيله آن آب ، سرزميني مرده را زنده كرديم ، شما هم همينطور سر از خاك در مي‏آوريد ( 11) .


و آن خدايي كه همه جفت‏ها را او آفريد ، و برايتان از كشتي‏ها و چارپايان مركب درست كرد ( 12) .


تا بر پشت آنها قرار گيريد ، و آنگاه هنگام قرار گرفتن بر پشت آنها به ياد نعمت پروردگارتان افتيد ، و بگوييد : منزه است آن خدايي كه اين مركب را براي ما مسخر كرد ، و گر نه ما نمي‏توانستيم آن را رام خود كنيم ( 13 ) .


و ما به يقين به سوي پروردگارمان برمي‏گرديم ( 14) .


بيان آيات


اين سوره بطوري كه آغاز و انجام آن و نيز مطالبي كه بين اين آغاز و انجام فاصله شده شهادت مي‏دهد ، در مقام انذار و هشدار دادن بشر است ، مگر شش آيه آن كه از جمله الا المتقين يا عباد لا خوف عليكم اليوم آغاز مي‏شود ، كه اين شش آيه استطرادي ( و از باب حرف حرف مي‏آورد ) در وسط آيات سوره قرار گرفته .


در اين سوره اين معنا را خاطر نشان مي‏سازد كه سنت الهي بر اين جريان يافته كه انبياء و رسولاني برگزيند ، و كتاب و ذكري بر آنان نازل كند ، و هيچگاه اسراف و افراط مردم در قول و فعلشان او را از اين كار باز نمي‏دارد ، بلكه همواره رسولان و انبيايي فرستاده ، و استهزاء كنندگان و تكذيب كنندگان ايشان را هلاك نموده ، و سپس به سوي آتشي جاودانه


ترجمة الميزان ج : 18ص :122


سوق داده است .


و در اين بيان نخست مساله ارسال رسل را به طور اجمال ذكر مي‏كند ، و سپس از بين آنان ابراهيم و سپس موسي و آنگاه عيسي (عليه‏السلام‏) را نام مي‏برد ، و مطالبي از اسراف كفار نقل نموده ، از آن جمله يكي از مهمترين گفتار آنان را كه مي‏گفتند خداي سبحان فرزند گرفته ، و ملائكه دختران او هستند ذكر مي‏كند .


و اين بدان جهت است كه نسبت به خصوص اين عقيده و رد آن عنايت داشته ، و به همين جهت آن را مكرر نقل مي‏كند و جواب مي‏گويد ، و گويندگان آن را به عذاب تهديد مي‏كند ، البته در اين سوره حقايق متفرق ديگري نيز هست .


و اين سوره به شهادت مضامينش در مكه نازل شده ، مگر آيه و اسئل من ارسلنا من قبلك من رسلنا ... كه هنوز براي ما ثابت نشده كه در مكه نازل شده ، و به زودي در باره‏اش سخن خواهيم گفت - ان شاء الله تعالي .


و الكتاب المبين از ظاهر اين جمله برمي‏آيد كه سوگند است ، و جواب آن جمله انا جعلناه قرانا عربيا - تا آخر دو آيه - مي‏باشد .


و اينكه قرآن را كتابي مبين خوانده ، بدين جهت است كه قرآن طريق هدايت را ظاهر مي‏كند ، همچنان كه فرموده : و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شي‏ء و يا بدين جهت است كه خودش ظاهر و روشن است ، و نقطه ضعفي در آن نيست ، همچنان كه در اين باره نيز فرموده : ذلك الكتاب لا ريب فيه .


انا جعلناه قرانا عربيا لعلكم تعقلون ضمير در جعلناه به كتاب برمي‏گردد ، و معناي قرانا عربيا اين است كه اين كتابي است كه به لغت عربي قرائت مي‏شود .


لعلكم تعقلون اين جمله غايت و غرض جعل آن كتاب را بيان مي‏كند .


و همين كه اميد تعقل و فهميدن مردم را غايت و غرض جعل مذكور قرار داده ، خود شاهد بر اين است كه قرآن قبل از آنكه به زبان عربي درآيد ، در مرحله‏اي از كينونت ( هستي ) وجود داشته كه در آن مرحله عقول بشر دسترسي بدان نداشته ، با اينكه كار عقل اين است كه هر امر فكري و مساله ذهني را درك كند ، هر چند كه آن مساله در نهايت درجه دقت و لطافت باشد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :123


در نتيجه از اين آيه فهميده مي‏شود كه كتاب بر حسب موطن نفس الامري و واقعيتش مافوق فكر و اجنبي از عقول بشري است ، و خداي تعالي آن را از آن موطن پايين آورده ، و در خور فهم بشر كرده ، و به لباس واژه عربيت درآورده ، به اين اميد كه عقول بشر با آن انس بگيرد و حقايقش را بفهمد .


و چون استعمال كلمه اميد در باره خداي تعالي صحيح نيست ، لاجرم بايد گفت اميد قائم به مقام و يا به مخاطب است ، نه به خود گوينده ، كه خداي تعالي است .


و انه في ام الكتاب لدينا لعلي حكيم اين جمله آنچه را كه آيه قبلي بيان مي‏كرد تاكيد نموده و روشن مي‏سازد ، و آن اين بود كه قرآن كريم در موطن اصليش ما فوق تعقل عقول است .


ضمير در انه به كتاب بر مي‏گردد .


و مراد از ام الكتاب لوح محفوظ است ، همچنان كه آيه بل هو قرآن مجيد في لوح محفوظ به آن تصريح دارد .


و اگر لوح محفوظ را ام الكتاب ناميده ، بدين جهت است كه لوح محفوظ ريشه تمامي كتب آسماني است ، و هر كتابي آسماني از آن استنساخ مي‏شود .


و اگر كلمه قرآن را مقيد به قيد ام الكتاب و لدينا كرد ، صرفا به منظور توضيح است ، نه احتراز .


ساده‏تر بگويم : براي اين بود كه بفرمايد قرآن همان كتابي است كه نزد ما است ، نه اينكه بفرمايد قرآن دو تا است يكي نزد ما و يكي هم نزد ديگري .


و معناي آيه اين است : قرآن كريم در حالي كه در ام الكتاب و نزد ما بوده و همواره هست هر آينه بلند مرتبه و سرشار از حكمت است .


و به زودي - ان شاء الله - در اواخر سوره جاثيه گفتاري در معناي ام الكتاب خواهد آمد .


و مراد از اينكه فرمود : لعلي به طوري كه از مفاد آيه قبلي استفاده مي‏شود اين است كه قرآن در آن حال كه در ام الكتاب بود قدر و منزلتي رفيع‏تر از آن داشت كه عقول بتوانند آن را درك كنند .


و مراد از اين كه فرمود حكيم اين است كه قرآن در ام الكتاب يك پارچه بوده است ، و مانند قرآن نازل شده مفصل و جزء جزء و سوره سوره و آيه آيه و جمله جمله و كلمه كلمه نبوده .


اين معنا را از آيه شريفه كتاب احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير نيز استفاده مي‏كنيم .


و اين دو صفت ، يعني صفت علي و حكيم ، دلالت مي‏كنند بر اين كه


ترجمة الميزان ج : 18ص :124


ام الكتاب ، فوق عقول بشري باشد ، چون عقل بشر در فكر كردنش تنها مي‏تواند چيزهايي را بفهمد كه در آغاز از قبيل مفاهيم و الفاظ بوده باشد ، و از مقدماتي تصديقي تركيب شده باشد كه هر يك مترتب بر ديگري است ، مانند آيات و جملات قرآني .


و اما چيزي كه ماوراي مفاهيم و الفاظ است ، و قابل تجزي به اجزاء و فصول نيست ، عقل راهي به درك آن ندارد .


پس حاصل معناي اين دو آيه اين شد : كتاب در نزد ما در لوح محفوظ مقامي رفيع دارد و داراي احكام و اتقاني است كه به خاطر همان مقام رفيع و آن احكام و اتقان عقول دسترسي بدان ندارد ، و ما آن را نازل و در خور درك عقول كرديم ، يعني آن را خواندني و عربي كرديم ، باشد كه مردم آن را بفهمند .


در اينجا ممكن است كسي بگويد از ظاهر جمله لعلكم تعقلون برمي‏آيد كه فهميدن اين قرآن عربي براي مردم ممكن است و ما مي‏توانيم اين كتاب را كه نازل و در خور فهم بشر شده است و به صورت كتابي عربي درآمده بخوانيم و تعقل كنيم ، حال يا اين است كه اين درك و تعقل ما از قرآن عين همان چيزي است كه در ام الكتاب است و مطابقت تام و تمام دارد ، و يا اين است كه كاملا مطابق آن نيست .


قسمت دوم قطعا باطل است ، براي اينكه خود خداي تعالي مي‏فرمايد : و انه في ام الكتاب - قرآن در ام الكتاب است و نيز مي‏فرمايد : بل هو قرآن مجيد في لوح محفوظ و مي‏فرمايد : انه لقرآن كريم في كتاب مكنون ، پس قهرا درك قرآن درك همان است كه در ام الكتاب و در لوح محفوظ و در كتاب مكنون است .


پس از آن دو احتمال تنها احتمال اول را مي‏توانيم بپذيريم ، و بگوييم آنچه از قرآن مي‏فهميم همان است كه در ام الكتاب است ، و با اين حال ديگر چه معنا دارد كه گفته شود قرآن عربي كه نزد ما است قابل درك هست ، ولي آنكه در ام الكتاب و نزد خدا است قابل درك و تعقل نيست ؟ در پاسخ مي‏گوييم از كجا كه نسبت بين قرآني كه نزد ما است و آنچه در ام الكتاب است نسبت مثل و ممثل نباشد ، مثل هم عين ممثل هست ، اما آن كس كه چيزي برايش ممثلشده ، از آن ممثل به جز مثل را نمي‏فهمد و راهي براي درك حقيقت ممثل ندارد - دقت فرماييد - .



ترجمة الميزان ج : 18ص :125


از آنچه گذشت روشن گرديد كه وجوهي كه مفسرين در تفسير دو وصف علي و حكيم آورده‏اند ضعيف است ، مثل كلام بعضي از ايشان كه گفته‏اند : مراد از علي بودن قرآن اين است كه در بلاغتش عالي و روشنگر هر چيزي است كه مردم بدان محتاجند .


و يا گفته‏اند : معنايش اين است كه قرآن بر هر كتابي ديگر برتري و علو دارد ، چون اعجازي خاص به خود دارد ، و ناسخ هر كتاب ديگر است و هيچ كتابي نسخش نمي‏كند .


و ياگفته‏اند علي يعني اينكه ملائكه و مؤمنين آن را تعظيم مي‏كنند .


و مثل كلام بعضي ديگر كه در معناي كلمه حكيم گفته‏اند : يعني حكمت بالغه را اظهار مي‏دارد .


و يا گفته‏اند : قرآن جز با حكمت منطبق نمي‏شود ، و جز حق و صواب نمي‏گويد ، پس در حقيقت توصيف آن به وصف حكيم توصيفي است مجازي و به منظور مبالغه .


ضعف اين وجوه با دقت در مفاد آيه قبلي روشن مي‏شود ، و نيز روشن مي‏شود كه با نزول و در خور فهم بشري ساختن ، ام الكتاب ، قرآني عربي شده است .


أ فنضرب عنكم الذكر صفحا أن كنتم قوما مسرفين استفهام در اين آيه انكارياست ، و حرف فاء كه بر كلمه نضرب درآمده ، براي اين است كه بفهماند مضمون اين جمله فرع و نتيجه مطالب گذشته است ، و معناي ضرب الذكر عنهم برگرداندن روي سخن از ايشان است .


در مجمع البيان گفته : ريشه اصلي اين جمله اين بوده كه سواره وقتي بر مركب خود سوار مي‏شود ، و مي‏خواهد آن را به طرف ديگر متوجه كند ، با تازيانه يا چوب دستيش آن را مي‏زند تا متوجه طرفي كه او مي‏خواهد بشود ، كه در باره اين عمل مي‏گفتند صرفه عنه حيوان را از آن سو منصرف كرد .


و يا مي‏گفتند عدل عنه و سپس به جاي آن دو كلمه ، ضربه را استعمال كردند .


كلمه صفح به معناي اعراض است ، و در جمله مورد بحث كلمه صفحا مفعول له است .


احتمال هم دارد كه صفح به معناي جانب و طرف باشد .


و در جمله أن كنتم حرف جر حذف شده ، و تقديرش لان كنتم باشد و اين جار و مجرور متعلق باشد به جمله أ فنضرب .


و معناي آيه اين است كه : آيا ذكر را كه همان كتابي است كه عربي و خواندنيش


ترجمة الميزان ج : 18ص :126


كرديم تا تعقلش كنيد ، از شما برگردانيم به خاطر اينكه شما مردمي اسرافگريد ؟ و يا معنايش اين است كه : آيا قرآن را از شما به سوئي ديگر برگردانيم به خاطر اينكه شما اسرافگريد ؟ يعني ما بصرف اسرافگري شما اين كار را نمي‏كنيم .


و كم أرسلنا من نبي في الاولين و ما ياتيهم من نبي الا كانوا به يستهزؤن كلمه كم براي تكثير است ، يعني و چه بسا و منظور از كلمه اولون امت‏هاي گذشته است .


و جمله و ما ياتيهم ... حال است ، و عامل آن جمله أرسلنا است .


اين دو آيه و آيه بعد آن در مقام تعليل آيه قبل است ، مي‏فهماند كه چرا ذكر را از ايشان برنگردانيد ، و چرا از نازل كردن قرآن صرفنظر نكرد .


به اين بيان كه صرف اينكه شما مردمي اسرافگر و متجاوز هستيد ما را از اجراي سنت الهي‏مان كه همان سنت هدايت از طريق وحي است باز نمي‏دارد ، چون اعراض شما براي ما تازگي ندارد ، چه بسيار پيامبراني در امت‏هاي گذشته فرستاديم ، در حالي كه هيچ پيامبري برايشان نيامد مگر آنكه او را استهزاء كردند ، و كار بدين جا منجر شد كه آنها را هلاك كرديم ، با اينكه خيلي نيرومندتر از شما بودند .


آري آنها را هلاك كرديم ، نه اينكه از كار خود دست برداريم .


پس همانطور كه عاقبت اسراف و استهزاء آنان هلاكت خود آنان بود ، نه دست برداري ما از سنت خود ، همچنين عاقبت اسرافگري شما هم هلاكت شما است .


پس در حقيقت اين آيات سه‏گانه وعده‏اي به رسول خدا و تهديدي به قوم آن جناب است .


فاهلكنا اشد منهم بطشا و مضي مثل الاولين راغب مي‏گويد : كلمه بطش به معناي اين است كه چيزي را با صولت بگيري .


و در آيه مورد بحث التفاتي از خطاب در آيه قبل أ فنضرب عنكم ، به غيبت منهم به كار رفته .


و گويا وجه اين التفات اين باشد كه چون ديده مردم اسرافگر از تهديد فاهلكنا عبرت نمي‏گيرند ، روي سخن را كه تاكنون با خود اسرافگران بود از آنان برگردانيده و متوجه رسول خود كرده ، تا هم تعريضي به آنها كرده باشد و هم زمينه را براي جمله و مضي مثل الاولين فراهم نموده باشد .


مؤيد آن جمله و لئن سالتهم است كه خطاب را متوجه رسول خود كرده .



ترجمة الميزان ج : 18ص :127


و در نتيجه معناي آيه چنين مي‏شود : ما اقوامي نيرومندتر از ايشان را هلاك كرديم .


و داستان آن گذشتگان در سوره‏هايي كه قبل از اين سوره نازل شد گذشت كه چگونه كيفر استهزاي خود را ديدند .


و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض ليقولن خلقهن العزيز العليم در اين آيه و آيات بعدش - تا شش آيه - بر ربوبيت خداي تعالي و يگانگي‏اش در ربوبيت احتجاج شده ، و اشاره‏اي هم به مساله معاد شده و اعترافشان را به اينكه خدا خالق هر چيز است سندي قرار داده بر بطلان اسرافگريشان ، و گوشه‏هايي از كار خلقت را - مانند : او است كه زمين را گهواره خلق كرده ، و در آن راههايي قرار داده و بارانهايي نازل مي‏كند - كه در عين حال تدبير امور بندگان هم هست دليل قرار مي‏دهد بر اينكه پس غير از خدا مالك و مدبري براي امور خلق نيست ، پس تنها رب او است و غير او ربي نيست .


و با اين بيان روشن مي‏گردد كه آيه مورد بحث مقدمه و زمينه‏چيني است براي مضمون آيات بعد - و همانطور كه گفتيم - بر ربوبيت و يگانگي خدا در آن احتجاج مي‏كند .


و در اين كتاب مكرر گذشت كه وثنيت منكر اين معنا نيست كه صنع و ايجاد تنها كار خداي تعالي است ، بلكه تنها تدبير را مستند به غير خدا مي‏كند .


الذي جعل لكم الارض مهدا و جعل لكم فيها سبلا لعلكم تهتدون يعني : خدا آن كسي است كه زمين را براي شما طوري آفريد كه در دامن آن پرورش يابيد ، آن طور كه اطفال در گهواره تربيت شده و نشو و نما مي‏كنند ، و برايتان در زمين راه‏ها و بزرگراه‏هايي درست كرد تا به وسيله آنها به سوي مقاصد خود راه يافته و هدايت شويد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند معناي لعلكم تهتدون اين است كه : شايد شما به معرفت خدا و توحيد در عبادتش راه يابيد .


ولي معناي اول روشن‏تر است .


در اين آيه شريفه بعد از التفاتي كه در دو آيه قبل از خطاب به غيبت شده بود ، دوباره التفاتي از غيبت به خطاب شده ، و بعد از آنكه در دو آيه قبل مردم غايب فرض شده بودند و روي سخن را متوجه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده بود ، در اين آيه دوباره روي سخن را متوجه مردم كرده ، همچنان كه در آغاز سوره هم متوجه ايشان بود .


و بعيد نيست وجه آن ، عنايتي باشد كه به اين نكته داشته كه از مشركين اين اعتراف


ترجمة الميزان ج : 18ص :128


را بگيرد كه غير از خدا خالقي نيست .


آنگاه اين معنا را ضميمه آن كند كه تدبير نيز از خلقت است ، و نتيجه بگيرد كه مرام وثنيت كه مرام شما مخاطبين است داراي تناقض است ، از يكسو خالق را منحصرا خدا مي‏دانيد ، و از سوي ديگر از ناداني خود تدبير را كار غير خدا مي‏دانيد .


و الذين نزل من السماء ماء بقدر فانشرنا به بلدة ميتا كذلك تخرجون در اين آيه شريفه ، نازل كردن آب از آسمان را مقيد كرده به قيد قدر تا اشاره كرده باشد به اينكه نازل شدن باران عبث و بي حساب نيست ، بلكه از اراده و تدبير خدا ناشي مي‏شود .


و كلمه أنشرنا ماضي ، از مصدر انشار و به معناي احياء است .


و كلمه ميتا مخفف ميت - با تشديد - است .


و اگر كلمه بلده را با كلمه ميت توصيف كرده و فرموده شهري مرده تنها بدين اعتبار است كه شهر براي خود مكاني است ، چون همان طور كه زراعت مرده و زنده دارد ، شهر را هم مي‏توان متصف به اين دو صفت كرد ، چون گفتيم شهر نيز مكان و سرزميني است .


در اين آيه در آغاز ، خداي تعالي غايب فرض شده بود ، مي‏فرمود خدا آن كسي است كه آبي از آسمان به اندازه نازل كرد و سپس متكلم با غير فرض شده و فرمود : پس ما به وسيله آن آب شهري مرده را زنده كرديم و اين التفات صرفا براي اين استكه عنايت خود را به زنده كردن مكان‏هاي مرده اظهار بدارد .


و بعد از آنكه با نازل كردن آب به اندازه ، و زنده كردن شهري مرده ، استدلال كرد بر خلقت و تدبير خود ، در آخر نتيجه ديگري هم از اين استدلال گرفت ، نتيجه‏اي كه توحيد تمام نمي‏شود مگر به آن .


و آن عبارت است از مساله معاد ، يعني برگشتن همه به سوي خدا : و كذلك تخرجون يعني همانطور كه شهري مرده را زنده مي‏كند ، همينطور شما هم از قبورتان سر برمي‏داريد و زنده مي‏شويد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : اگر از روياندن گياهان تعبير كرد به انشار - كه در واقع به معناي احياي مردگان است - و از احياي مردگان هم تعبير كرد به اخراج براي اين است كه در اولي روياندن را امري عظيم نشان دهد ، و در دومي مساله بعث و معاد را كاري آسان جلوه داده باشد تا در نتيجه هم سنن استدلال را ارج نهاده باشد ، و هم راه قياس را روشن‏تر ساخته باشد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :129


و الذي خلق الازواج كلها و جعل لكم من الفلك و الانعام ما تركبون بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از ازواج ، اصناف موجودات از نر و ماده و سياه و سفيد و امثال آن است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد جفت از هر چيز است ، چون هرچيزي - به جز خداي تعالي - زوجي دارد ، مانند : بالا و پايين ، چپ و راست ، ماده و نر .


و جعل لكم من الفلك و الانعام ما تركبون - يعني تركبونه و برايتان از كشتي و چارپايان چيزهايي قرار داد كه سوارش شويد .


كلمه تركبون از ركوب است كه وقتي در مورد حيوانات يعني اسب و شتر و امثال آن استعمال شود ، به خودي خود متعدي مي‏گردد ، و مي‏گوييم ركبت الفرس و چون در مورد كشتي و مانند آن به كار مي‏رود ، با كلمه في متعدي مي‏گردد ، مي‏گوييم ركب فيه همان طور كه در كلام خداي تعالي آمده : و اذا ركبوا في الفلك و اگر در آيه مورد بحث كه سخن از كشتي هم به ميان آمده كلمه في نياورده براي اين است كه جانب انعام را غلبه داده باشد .


لتستووا علي ظهوره ثم تذكروا نعمة ربكم اذا استويتم عليه و تقولوا ... لمنقلبون استواء بر ظهر به معناي استقرار بر پشت حيوان ، و يا هر مركب ديگر است .


و ضمير در كلمه ظهوره به ما ي موصوله در جمله ما تركبون و ضمير در جمله اذا استويتم عليه نيز به همان موصول برمي‏گردد ، و در اين آيه جمله لتستووا علي ظهوره با آوردن كلمه ظهور ، و جمله استويتم عليه بدون آوردن كلمه ظهور ، به يك معنا است ، چون هم مي‏توان گفت بر پشت حيوانسوار شدم ، و هم مي‏توان گفت بر حيوان سوار شدم .


و مراد از به ياد آوردن نعمت رب بعد از استواء بر پشت حيوان يا كشتي اين است كه به ياد نعمت‏هايي بيفتي كه خدا آنها را مسخر انسان كرده ، و انسان از آنها استفاده مي‏كند مثلا از يك محل به محل ديگر مي‏رود ، و بار و بنه خود را حمل مي‏كند ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : و سخر لكم الفلك لتجري في البحر بامره و نيز فرموده : و الانعام خلقها ... و تحمل اثقالكم الي بلد لم تكونوا بالغيه الا بشق الانفس .


و ممكن هم هست مراد از يادآوري نعمت ، يادآوري مطلق نعمت‏ها باشد ، چون


ترجمة الميزان ج : 18ص :130


معمولا آدمي از ياد يك نعمت به ياد نعمت‏هاي ديگر نيز منتقل مي‏شود .


و تقولوا سبحان الذي سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين - كلمه مقرنين به معناي مطيقين است چون مصدر اقران به معناي اطاقه است .


و ظاهر ذكر نعمت در موقع به كار بستن و انتفاع از آن اين است كه شكر منعم را بجا آورد .


و لازمه آن اين است كه ذكر نعمت غير از گفتن سبحان الذي ... بوده باشد ، چون اين كلمه تسبيح و تنزيه خدا است از هر چيزي كه لايق ساحت كبريايي او نباشد ، از قبيل شريك داشتن در ربوبيت و الوهيت .


و معلوم است كه ذكر نعمت و شكر منعم - همان طور كه گفتيم - غير از تنزيه است .


مؤيد اين معنا رواياتي است كه از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) رسيده كه : در هنگام سوار شدن بر مركب بگوييد : الحمد لله الذي سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين با اينكه در آيه آمده : سبحان الذي ... و در كشاف از حسن بن علي (عليهماالسلام‏) روايت كرده كه مردي را ديد بر حيوان خود سوار مي‏شود ، و مي‏گويد : سبحان الذي سخر لنا هذا .


حضرت پرسيد آيا مامور شده‏ايد اينچنين بگوييد ؟ عرضه داشت : پس مامور شده‏ايم چهبگوييم ؟ فرمود : اينكه به ياد نعمت پروردگار خود بيفتيد .


و انا الي ربنا لمنقلبون - اين جمله شهادت به حقانيت معاد است ، مي‏گويند ما گواهي مي‏دهيم كه به سوي پروردگار خود برمي‏گرديم .



ترجمة الميزان ج : 18ص :131


وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاًإِنَّ الانسنَ لَكَفُورٌ مُّبِينٌ‏(15) أَمِ اتخَذَ مِمَّا يخْلُقُ بَنَاتٍ وَ أَصفَاكُم بِالْبَنِينَ‏(16) وَ إِذَا بُشرَ أَحَدُهُم بِمَا ضرَب لِلرَّحْمَنِ مَثَلاً ظلَّ وَجْهُهُ مُسوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ‏(17) أَ وَ مَن يُنَشؤُا في الْحِلْيَةِ وَ هُوَ في الخِْصامِ غَيرُ مُبِينٍ‏(18) وَ جَعَلُوا الْمَلَئكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبَدُ الرَّحْمَنِ إِنَثاًأَ شهِدُوا خَلْقَهُمْستُكْتَب شهَدَتهُمْ وَ يُسئَلُونَ‏(19) وَ قَالُوا لَوْ شاءَ الرَّحْمَنُ مَا عَبَدْنَهُممَّا لَهُم بِذَلِك مِنْ عِلْمٍإِنْ هُمْ إِلا يخْرُصونَ‏(20) أَمْ ءَاتَيْنَهُمْ كتَباً مِّن قَبْلِهِ فَهُم بِهِ مُستَمْسِكُونَ‏(21) بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا ءَابَاءَنَا عَلي أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلي ءَاثَرِهِم مُّهْتَدُونَ‏(22) وَ كَذَلِك مَا أَرْسلْنَا مِن قَبْلِك في قَرْيَةٍ مِّن نَّذِيرٍ إِلا قَالَ مُترَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا ءَابَاءَنَا عَلي أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلي ءَاثَرِهِم مُّقْتَدُونَ‏(23) × قَلَ أَ وَ لَوْ جِئْتُكم بِأَهْدَي مِمَّا وَجَدتمْ عَلَيْهِ ءَابَاءَكمْقَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ كَفِرُونَ‏(24) فَانتَقَمْنَا مِنهُمْفَانظرْ كَيْف كانَ عَقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ‏(25)


ترجمه آيات


و براي او از بندگانش جزئي قرار دادند ، كه راستي انسان كفرانگري روشن است ( 15) .


و يا خدا از آنچه خودش آفريده دختران را براي خود گرفته ، و پسران را براي شما انتخاب كرده ؟ ( 16) .



ترجمة الميزان ج : 18ص :132


با اينكه وقتي به ايشان مژده مي‏برند كه همسرت فرزند دختر زاييده رويش از شدت خشم و ناراحتي سياه مي‏شود ( 17) .


آيا دختران را فرزند خدا مي‏خوانند كه نشو و نمايشان در زينت است ، و از احتجاج عليه خصم خود عاجزند ؟ ( 18) .


آري مشركين ملائكه را كه بندگان خدايند ماده پنداشتند ، مگر در هنگام آفريدن آنان حاضر بودند ؟ به زودي اين شهادتشان نوشته مي‏شود و از آن بازخواست خواهند شد ( 19) .


و گفتند اگر رحمان مي‏خواست كه ما بت نپرستيم ، نمي‏پرستيديم ، به همين سخن خود نيز علمي ندارند ، و آنچه مي‏گويند پنداري بيش نيست ( 20 ) .


و يا راستي خود ما قبلا كتابي در اين باره به ايشان داده بوديم و ايشان به آن تمسك مي‏كنند ، و ما خود خبر نداريم ؟ ( 21) .


نه ، هيچ دليلي از ناحيه ما ندارند ، تنها دليلشان اين است كه ما پدران خود را بر ديني يافتيم ، و ما اگر دنبال راه آنان برويم از هدايت يافتگانيم ( 22) .


و به همين منوال هيچ رسولي قبل از تو به سوي اهل قريه‏اي گسيل نداشتيم ، مگر آنكه عياشان آن قريه گفتند : ما پدران خود را بر كيشي يافتيم ، و ما بر آثار ايشان اقتداء مي‏كنيم ( 23) .


رسولشان پرسيد : حتي در صورتي هم كه آنچه من آورده‏ام بهتر باشد ، از آنچه پدران خود را بر آن يافته‏ايد ؟ گفتند : ما به آنچه كه شما مامور ابلاغ آن شده‏ايد كافريم ( 24 ) .


پس از ايشان انتقام گرفتيم ، بنگر كه چگونه شد عاقبت تكذيب كنندگان ( 25) .


بيان آيات


اين دسته از آيات ، قسمتي از اقوال و عقايد كفار را كه اسراف و كفر به نعمت منشا آن بود حكايت مي‏كند ، مثل اينكه مي‏گفتند خدا فرزند دارد و ملائكه دختران خدايند ، و اين را دليل بر ملائكه‏پرستي خود مي‏گرفتند ، و آيات مورد بحث بعد از حكايت اين اقوال آن را رد مي‏كند .


و جعلوا له من عباده جزءا ان الانسان لكفور مبين مراد از جزء فرزند است ، و چون ولادت عبارت است از جدا شدن جزئي از انسان پس فرزند جزئي از پدر است ، كه از او جدا شده و به صورت خود درآمده است .


و منظور از اينكه از فرزند تعبير به جزء كرده اين است كه به محال بودن گفتار مشركين


ترجمة الميزان ج : 18ص :133


اشاره كند ، و بفرمايد : اشتقاق و جدا شدن چيزي از چيز ديگر به هر قسم كه تصور شود وقتي ممكن است كه آن چيز اولي مركب از اجزايي باشد تا يك جزء آن جدا گردد ، و خداي سبحان جزء ندارد ، بلكه از هر جهت واحد است .


با اين بيان روشن گرديد كه كلمه عباده بياني است براي كلمه جزءا .


و اشكالي نيست در اين كه بيان مقدم بر مبين شده و همچنين اشكالي نيست در اين كه بيان به صورت جمع آمده و مبين به صورت مفرد .


ام اتخذ مما يخلق بنات و اصفيكم بالبنين يعني آيا خدا از بين همه مخلوقاتش دختران را براي خود فرزند گرفت و پسران را خالص براي شما كرد كه هر چه پسر باشد مال شما باشد و او جز دختر نداشته باشد چون شما از دختران خوشتان نمي‏آيد و آنها را پست‏تر از پسران مي‏پنداريد ، و اين پست‏تر را از خدا و جنس شريف‏تر را از خود مي‏دانيد ؟ و اين حرفبا اينكه في نفسه سخني است محال يك نوع توهين و كفران به خدا نيز هست .


و اگر اتخاذ بنات را مقيد كرد به قيد مما يخلق براي اين است كه مشركين قائل بودند به اينكه ملائكه - با اينكه به زعم آنان داراي ربوبيت و الوهيتند - مخلوق خدا هستند .


نكته ديگري كه تذكرش لازم است التفاتي است كه در اين آيات به كار رفته .


در آيه قبل ، مشركين غايب فرض شده بودند ، مي‏فرمود : و جعلوا و در اين آيه مخاطبشان قرار داده مي‏فرمايد و اصفيكم و اين براي آن است كه توبيخ آنان را بجا و حق به جانب كند .


و اگر كلمه بنات را بدون الف و لامو كلمه بنين را با الف و لام آورده به منظور اين است كه بفهماند : دختران در نظر مشركين خوار و حقيرند ، و پسران عزيز و محترم .


و اذا بشر أحدهم بما ضرب للرحمن مثلا ظل وجهه مسودا و هو كظيم كلمه مثل به معناي نظير و همجنس هر چيز است .


و معناي مثل زدن چيزي به معناي اين است كه آن را مجانس چيزي بگيري .


و منظور از ما ضرب للرحمان مثلا جنس ماده است .


و كلمه كظيم به معناي كسي است كه مملو از اندوه و خشم باشد .


و معناي آيه اين است كه : حال مشركين چنين است كه وقتي به يكي از ايشان مژده مي‏دهند كه همسرت دختر زاييدهبا اينكه همين دختر را شبيه و همجنس خدا مي‏داند ، چهره‏اش از اندوه سياه مي‏شود ، در حالي كه دلش مملو از اندوه و خشم است ، چون نه تنها دخترداري را دوست نمي‏دارد ، بلكه از آن ننگ هم دارد ، اما همين دختر را براي خدا مي‏پسندد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :134


در اين آيه دوباره مشركين غايب به حساب آمده‏اند .


و اين التفات براي آن است كه رو از ايشان گردانيده به ما بفرمايد اين مشركين چنين سيره ننگيني و چنين روش زشتي دارند ، تا ما از روش آنها تعجب كنيم .


أ و من ينشؤا في الحلية و هو في الخصام غير مبين يعني آيا خدا دختران را فرزند خود گرفته ، و يا اين مشركينند كه از جنس بشر آنهايي را كه در ناز و نعمت و زر و زيور بار مي‏آيند فرزند خدا تصور كرده‏اند ، با اينكه در بيان و تقرير دليل گفته خود و اثبات ادعايشان عاجزند و دليل روشني ندارند .


اين دو صفت كه براي زنان آورده ، براي اين است كه زن بالطبع داراي عاطفه و شفقت بيشتري و تعقل ضعيف‏تري از مرد است ، و به عكس مرد بالطبع داراي عواطف كمتري و تعقل بيشتري است .


و از روشن‏ترين مظاهر قوت عاطفه زن علاقه شديدي است كه به زينت و زيور دارد ، و از تقرير حجت و دليل كه اساسش قوه عاقله است ضعيف است .


و جعلوا الملئكة الذين هم عباد الرحمن اناثا ... اين آيه گفتار مشركين را كه ملائكه دختران خدايند معنا مي‏كند .


و اين عقيده طوائفي از عرب جاهليت بوده ، و گر نه وثني‏هاي ديگر چه بسا كه در باره بعضي از آلهه خود مي‏گفتند : اين آلهه مادر خدا ، و اين آلهه دختر خدا است ، ولي نمي‏گفتند كه به كلي همه ملائكه دختر و زن‏اند .


ولي در آيه مورد بحث از وثنيان عرب حكايت مي‏فرمايد كه چنين اعتقادي داشته‏اند .


و اگر ملائكه را با جمله الذين هم عباد الرحمن توصيف كرده ، براي اين است كه گفتار آنان را كه ملائكه جنس ماده هستند رد كند ، چون كلمه عباد وصف نر است ، و ماده را عباد نمي‏گويند ، ( بلكه مي‏گويند اماء ) .


خواهي گفت : پس ، از اين توصيف بر مي‏آيد كه ملائكه نر هستند .


مي‏گوييم : نه لازمه عباد بودن آنان اين نيست كه به وصف نري هم متصف گردند ، چون نري و مادگي كه در جانداران زميني است از لوازم وجود مادي آنها است كه بايد مجهز به آن باشند ، تا نسلشان قطع نشود و ملائكه از ماديت و تناسل به دورند .


أشهدوا خلقهم ستكتب شهادتهم و يسئلون - اين جمله رد ادعاي مشركين بر مادگي ملائكه است ، مي‏فرمايد : راه عالم شدن به نري و مادگي حس است ، و مشركين ملائكه را نديده‏اند تا بدانند آيا نرند يا ماده ، و در هنگام خلقت ملائكه حاضر نبودند ، تا به اين قسمت آگاه گردند .


پس اينكه مي‏پرسد آيا ناظر بر خلقت ملائكه بوده‏اند استفهامي است انكاري .



ترجمة الميزان ج : 18ص :135


يعني ناظر نبوده‏اند .


و جمله ستكتب شهادتهم و يسئلون تهديدي به ايشان است كه بدون علم چنين حرفهايي مي‏زنند .


و به زودي اين شهادت بدون علمشان در نامه اعمالشان نوشته مي‏شود و در قيامت از آن بازخواست خواهند شد .


و قالوا لو شاء الرحمن ما عبدناهم ما لهم بذلك من علم ان هم الا يخرصون اين آيه شريفه يك برهان به اصطلاح عقلي را از مشركين حكايت مي‏كند كه از اصل باطل است ، و اين برهان را دو جور مي‏شود بيان كرد كه به يك بيان برهان صحت بت‏پرستي باشد ، و به بياني ديگر برهان بطلان نبوت .


اما بيان اول اينكه بگوييم : اگر خدا مي‏خواست كه ما بت نپرستيم قطعا نمي‏پرستيديم ، براي اينكه تخلف اراده خدا از مرادش محال است ، و چون ما بت مي‏پرستيم ، پس معلوم مي‏شود او اين معنا را نخواسته ، و همين كه نخواسته ما بت نپرستيم خود اجازه به پرستيدن بت است ، پس از ناحيه خدا منعي از پرستش شركاء كه ملائكه طائفه‏اي از آنهايند نرسيده .


اين آن معنايي است كه از سياق قبل و بعد آيه سيقول الذين أشركوا لو شاء الله ما أشركنا و لا اباءنا و لا حرمنا من شي‏ء نيز به ذهن مي‏رسد .


و اما بيان دوم بر ابطال نبوت مي‏گويد : خدا فلان و فلان عمل را بر شما واجب و فلان و فلان كار را بر شما حرام كرده است و مشركين در آيه مورد بحث گفته‏اند : اگر خدا مي‏خواست كه ما شركاء را نپرستيم و چيزي را حلال و حرام نكنيم ، البته نه شركايي را مي‏پرستيديم ، و نه از طرف خود حكمي جعل مي‏كرديم ، چون بطور كلي تخلف اراده خدا از مرادش محال است ، و چون ما هم شركايي مي‏پرستيم و هم چيزهايي را حلال و چيزهايي ديگر را حرام مي‏كنيم معلوم مي‏شود كه خداي تعالي از ما چيزي در اين باب نخواسته ، پس كلام كسي كه به عنوان نبوت مي‏گويد خداوند شما را به فلان و فلان چيز امر ، و از فلان و فلان چيز نهي كرده ، و خلاصه اينكه چنين خواسته است ، سخني است باطل .


و اين معنا از آيه و قال الذين أشركوا لو شاء الله ما عبدنا من دونه من شي‏ء نحن و لا اباؤنا و لا حرمنا من دونه من شي‏ء با كمك سياقش به خوبي استفاده مي‏شود .


و اينكه در كلام خود به حكايت قرآن كريم در آيه مورد بحث گفتند : لو شاء الرحمن


ترجمة الميزان ج : 18ص :136


ما عبدناهم البته با در نظر داشتن سياق آيات قبل و بعدش ، معلوم مي‏شود كه خواسته‏اند بر مطلب اول احتجاج كنند : و عمل خود را در پرستش ملائكه تصحيح كنند .


پس اين جمله در معناي همان آيه 148 سوره انعام است ، چيزي كه هست از آن خصوصي‏تر است ، چون تنها متعرض مساله اول است .


ما لهم بذلك من علم - يعني اين سخن از ايشان سخني است كه جز جهل اساسي ندارد ، چون مغالطه‏اي است كه در آن بين اراده تكويني و تشريعي خدا خلط كرده‏اند ، و اولي را به جاي دوميگرفته‏اند ، چون مقتضاي دليل مذكور اين است كه اراده‏اي تكويني از خدا متعلق به عدم پرستش ملائكه نشده باشد و تعلق نگرفتن چنين اراده‏اي به عدم پرستش آنان مستلزم آن نيست كه اراده تشريعي خدا هم بدان تعلق نگرفته باشد .


پس از آنجايي كه خدا سبحان به اراده تكويني‏اش نخواسته كه مشركين بت نپرستند و ملائكه را عبادت نكنند ، خود اعتراف به اين است كه در اين كار اجباري ندارند و همين كافي است كه در فعل و ترك شرك مختار باشند ، و آنگاه اراده تشريعي خدا متوجه ايشان بشود ، و از ايشان بخواهد كه تنها او را بپرستند ، و برايش شريكي نگيرند ، و اراده تشريعي تخلفش از مراد محال نيست ، چون اراده‏اي است اعتباري نه حقيقي ، اراده‏اي است كه تنها در شرايع و قوانين و تكاليف مولوي بكار مي‏رود ، و همان مقدار از حقيقت را دارا است كه عمل مورد اراده از مصلحت ، و عمل مورد نهي از مفسده دارا باشد .


از آنچه گذشت فساد اين گفتار روشن مي‏شود كه : استدلال مشركين مشتمل بر دو مقدمه است ، اول اينكه پرستيدن ملائكه به مشيت خداي تعالي است ، و دوم اينكه همين مشيت مستلزم آن است كه ملائكه‏پرستي مورد رضايت خداي تعالي باشد ، و مشركين در مقدمه اول درست گفته ، و در دومي به خطا رفته‏اند ، چون نفهميده‏اند كه مشيت عبارت است از ترجيح بعضي از ممكنات بر بعضي ديگر ، هر چه مي‏خواهد باشد ، بدون اينكه رضايت و عدم رضايت در هيچ طرف دخالت داشته باشد .


علت فساد اين حرف : مضمون حجت اين است كه مشيت خدا بر ترك عبادت ملائكه تعلق نگرفته ، و تعلق نگرفتن مشيت به ترك ، مستلزم آن نيست كه تعلق به فعل گرفته باشد ، بلكه مستلزم اذن به آن است كه آن نيز عبارت است از عدم منع از فعل .


از سوي ديگر از ظاهر كلام مفسر مزبور برمي‏آيد كه اراده خدا را منحصر در اراده


ترجمة الميزان ج : 18ص :137


تكويني گرفته ، و اراده تشريعي را به كلي مهمل دانسته ، با اينكه مدار در تكاليف مولوي همان اراده تشريعي خدا است ، و اين خود اشتباهي است از او .


و نيز از آنچه گذشت فساد اين گفتار كه به بعضي از مفسرين نسبت داده‏اند روشن مي‏شود كه : مراد مشركين از اين كه گفتند لو شاء الرحمن ما عبدناهم عذرخواهي از ملائكه‏پرستي خويش است ، و معتقدند كه مشيت خدا بدان تعلق گرفته و اعتراف به قباحت آن دارند .


وجه فسادش اين است كه : مشركين هرگز قبول ندارند كه ملائكه پرستيشان كار زشتي است ، تا از آن عذرخواهي كنند ، چون مي‏بينيم در ذيل آيه از ايشان حكايت شده كه گفته‏اند : انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مهتدون - ما پدران خود را ديديم كه بر كيشي بودند ، و ما بر پيروي كيش آنان هدايت خواهيم شد .


ان هم الا يخرصون - كلمه خرص بطوري كه از ظاهر كلام راغب بر مي‏آيد ، عبارت است از سخني كه از روي پندار و تخمين زده شود .


البته اين كلمه به دروغ گفتن نيز تفسير شده .


ام آتيناهم كتابا من قبله فهم به مستمسكون ضمير در من قبله به قرآن بر مي‏گردد ، و در اين آيه دليل نقلي بر شرك را نفي مي‏كند همچنانكه در آيه قبلي مي‏فرمود : مشركين دليل عقليبر شرك ندارند .


و حاصل معناي دو آيه اين است كه : مشركين هيچ دليلي بر عبادت ملائكه ندارند ، نه دليل عقلي و نه دليل نقلي ، در نتيجه خداي تعالي اذني به اين عمل نداده .


بل قالوا انا وجدنا اباءنا علي امة و انا علي آثارهم مهتدون كلمه امت به معناي طريقه‏اي است كه مقصود آدمي باشد ، ( چون ماده أم ، يؤم به معناي قصد كردن است ) ، و مراد از امت در اينجا دين است .


و كلمه بل اعراض از خلاصه‏اي است كه از دو آيه قبلي به دست مي‏آيد .


در نتيجه معناي آيه مورد بحث چنين مي‏شود : مشركين هيچ دليلي بر حقانيت بت‏پرستي خود ندارند ، نه عقلي و نه نقلي ، بلكه خلاصه دليلشان تنها تقليد كوركورانه از پدرانشان است و بس .



ترجمة الميزان ج : 18ص :138


و كذلك ما أرسلنا من قبلك في قرية من نذير الا قال مترفوها انا وجدنا ... يعني تمسك به تقليد اختصاص به اينان ندارد ، بلكه ، عادت ديرينه امت‏هاي مشرك گذشته نيز بوده .


و ما قبل از تو به هيچ قريه‏اي رسول نذيري يعني پيامبري نفرستاديم ، مگر آنكه توانگران اهل آن قريه هم به همين تقليد تشبث جستند ، و گفتند : ما اسلاف و نياكان خود را بر ديني يافتيم ، و همان دين را پيروي مي‏كنيم ، و از آثار پدران دست برنمي‏داريم ، و با آن مخالفت نمي‏كنيم .


و اگر در آيه مورد بحث اين كلام را تنها از توانگران اهل قريه‏ها نقل كرده ، براي اين است كه اشاره كرده باشد به اينكه طبع تنعم و نازپروردگي اين است كه وادار مي‏كند انسان از بار سنگين تحقيق شانه خالي نموده ، دست به دامن تقليد شود .


قال أ و لو جئتكم باهدي مما وجدتم عليه اباءكم ... گوينده اين سخن همان نذيري است كه فرمود به سوي قريه‏ها مي‏فرستاديم .


و خطاب نذير در اين جمله به همان نازپروردگان متنعم است ، و به تبع ، شامل ديگران هم مي‏شود .


جمله أ و لو جئتكم عطف بر محذوفي است كه كلام بر آن دلالت دارد ، و تقدير كلام چنين است : قال انكم علي اثارهم مقتدون و لو جئتكم باهدي مما وجدتم عليه اباءكم - گفت : آيا آثار نياكان را پيروي مي‏كنيد ، هر چند كه من هدايتي بهتر از آن آثار آورده باشم ؟ و حاصل كلام اينكه : آيا شما همچنان به دين نياكان خود پابند هستيد ، هر چند كه آنچه از دين كه من برايتان آوردم هدايتي صحيح‏تر از آن باشد ؟ و اگر نذير نامبرده ، دين حق خود را هدايت بيشتر و صحيحتر دانسته با اينكه دين نياكان مشركين مشتمل بر هدايت نبوده ، از باب مجازات و مدارات با خصم است ، نه اينكه بخواهد بگويد دين شما مشركين هم هدايت است ، ولي دين من هادي‏تر است .


قالوا انا بما ارسلتم به كافرون - اين جمله پاسخ مشركين است به كلام نذير نامبرده ، كه فرمود : آيا حتي در صورتي كه دين من هدايت بيشتري باشد ؟ .


ولي پاسخ آنان در حقيقت پاسخ نيست ، بلكه تحكم و زورگويي است .


فانتقمنا منهم فانظر كيف كان عاقبة المكذبين يعني نتيجه آن فرستادن نذير و اين لجبازي و تقليد كوركورانه مشركين اين است كه ايشان را به جرم تكذيبشان هلاك كرديم ، پس بنگر كه عاقبت پيشينيان اهل قري چه بود.


و اين تهديدي است به قوم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .



ترجمة الميزان ج : 18ص :139


وَ إِذْ قَالَ إِبْرَهِيمُ لأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّني بَرَاءٌ مِّمَّا تَعْبُدُونَ‏(26) إِلا الَّذِي فَطرَني فَإِنَّهُ سيهْدِينِ‏(27) وَ جَعَلَهَا كلِمَةَ بَاقِيَةً في عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‏(28) بَلْ مَتَّعْت هَؤُلاءِ وَ ءَابَاءَهُمْ حَتي جَاءَهُمُ الحَْقُّ وَ رَسولٌ مُّبِينٌ‏(29) وَ لَمَّا جَاءَهُمُ الحَْقُّ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ وَ إِنَّا بِهِ كَفِرُونَ‏(30) وَ قَالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْءَانُ عَلي رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَينِ عَظِيمٍ‏(31) أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَت رَبِّكنحْنُ قَسمْنَا بَيْنهُم مَّعِيشتهُمْ في الْحَيَوةِ الدُّنْيَاوَ رَفَعْنَا بَعْضهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَتٍ لِّيَتَّخِذَ بَعْضهُم بَعْضاً سخْرِيًّاوَ رَحْمَت رَبِّك خَيرٌ مِّمَّا يجْمَعُونَ‏(32) وَ لَوْ لا أَن يَكُونَ النَّاس أُمَّةً وَحِدَةً لَّجَعَلْنَا لِمَن يَكْفُرُ بِالرَّحْمَنِ لِبُيُوتهِمْ سقُفاً مِّن فِضةٍ وَ مَعَارِجَ عَلَيهَا يَظهَرُونَ‏(33) وَ لِبُيُوتهِمْ أَبْوَباً وَ سرُراً عَلَيهَا يَتَّكِئُونَ‏(34) وَ زُخْرُفاًوَ إِن كلُّ ذَلِك لَمَّا مَتَعُ الحَْيَوةِ الدُّنْيَاوَ الاَخِرَةُ عِندَ رَبِّك لِلْمُتَّقِينَ‏(35) وَ مَن يَعْش عَن ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّض لَهُ شيْطناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ‏(36) وَ إِنهُمْ لَيَصدُّونهُمْ عَنِ السبِيلِ وَ يحْسبُونَ أَنهُم مُّهْتَدُونَ‏(37) حَتي إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَلَيْت بَيْني وَ بَيْنَك بُعْدَ الْمَشرِقَينِ فَبِئْس الْقَرِينُ‏(38) وَ لَن يَنفَعَكمُ الْيَوْمَ إِذ ظلَمْتُمْ أَنَّكمْ في الْعَذَابِ مُشترِكُونَ‏(39) أَ فَأَنت تُسمِعُ الصمَّ أَوْ تهْدِي الْعُمْي وَ مَن كانَ في ضلَلٍ مُّبِينٍ‏(40) فَإِمَّا نَذْهَبنَّ بِك فَإِنَّا مِنهُم مُّنتَقِمُونَ‏(41) أَوْ نُرِيَنَّك الَّذِي وَعَدْنَهُمْ فَإِنَّا عَلَيهِم مُّقْتَدِرُونَ‏(42) فَاستَمْسِك بِالَّذِي أُوحِي إِلَيْكإِنَّك عَلي صِرَطٍ مُّستَقِيمٍ‏(43) وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَّك وَ لِقَوْمِكوَ سوْف تُسئَلُونَ‏(44) وَ سئَلْ مَنْ أَرْسلْنَا مِن قَبْلِك مِن رُّسلِنَا أَ جَعَلْنَا مِن دُونِ الرَّحْمَنِ ءَالِهَةً يُعْبَدُونَ‏(45)



ترجمة الميزان ج : 18ص :140


ترجمه آيات


و به ياد آر آن زمان را كه ابراهيم به پدر و قوم خود گفت : من از آنچه مي‏پرستيد بيزارم ( 26 ) .


به جز آن معبودي كه مرا آفريده كه به زودي هدايتم خواهد كرد ( 27) .


خداي تعالي اين يكتاپرستي را در نسل او باقي گذاشت ، شايد برگردند ( 28) .


بلكه من اين كفار و پدران ايشان را بهره‏هاي مادي دادم ، تا آنكه دين حق و رسولي روشنگر به سويشان آمد ( 29) .


و همين كه با حق روبرو شدند ، گفتند : اين نوعي سحر است ، و ما بدان كافريم ( 30) .


(كفار قريش هم ) گفتند : چرا اين قرآن به يكي از مردان بزرگ ( مكه و طائف ) نازل نشد ( 31) .


مگر اينان مقسم رحمت پروردگار تواند ؟ اين ماييم كه معيشت انسانها در زندگي دنيا را تقسيم مي‏كنيم ، و بعضي را به درجاتي بالاتر از بعض ديگر قرار مي‏دهيم ، تا بعضي بعض ديگر را رام و مسخر خود كنند ، و رحمت پروردگار تو از آنچه جمع مي‏كنند بهتر است ( 32 ) .


و اگر نه اين بود كه خواستيم مردم در تحت يك نظام قرار گيرند ، براي هر كس كه به رحمان كفر بورزد خانه‏هايي داراي سقفي از نقره قرار مي‏داديم ، و پله‏هايي كه با آن بالا روند ، و خودنمايي كنند ( 33) .


و براي خانه‏هايشان درهايي و تخت‏هايي كه بر آن تكيه دهند ( 34) .


و نيز طلا آلات قرار مي‏داديم ، چون همه اينها تنها بهره‏هاي زندگي دنيا است ، و آخرت در نزد پروردگارت خاص مردم با تقوي است ( 35 ) .


و كسي كه از ياد رحمان خود را به كوري بزند شيطاني برايش مقدر مي‏كنيم تا همواره قرينش باشد ( 36) .


و همين طايفه‏اند كه همواره از راه حق جلوگيري مي‏كنند ، و خيال مي‏كنند راه درست همان راهي است كه آنان مي‏روند ( 37) .


تا آنكه يكي از اينان نزد ما آيد آن وقت ، ( از در پشيماني و حسرت به قرين خود مي‏گويد ) اي كاش بين من و تو فاصله‏اي به طول ما بين مشرق و مغرب بود ( 38) .


ولي آن روز ديگر اين حرفها سودي به حالتان ندارد ، چون ستم كرديد ، و همه شما در عذاب شريكيد ( 39 ) .


آيا تو اي پيامبر مي‏تواني كران را بشنواني ، و يا كوران را هدايت كني ؟ ( اگر توانستي آن وقت


ترجمة الميزان ج : 18ص :141


مي‏تواني ) گمراهان آشكار را هم هدايت كني ( 40) .


ما هر وقت شده از ايشان انتقام مي‏گيريم ، هر چند كه تو در دنيا نباشي ( 41) .


و يا در همين زندگي دنيايت به تو نشان مي‏دهيم آن عذابها را كه به ايشان وعده داديم كه ما بر آنان اقتدار داريم ( 42) .


پس تو به آنچه وحي به سويت شده تمسك كن كه تو بر صراطي مستقيم هستي ( 43) .


و به درستي كه قرآنذكري است براي تو و براي قومت ، و به زودي بازخواست خواهيد شد ( 44) .


از رسولاني كه قبل از تو فرستاده بوديم بپرس : آيا غير از رحمان خداياني معين كرده بوديم كه مردم آنها را بپرستند ( 45) .


بيان آيات


از آنجا كه رشته كلام از رسالت رسول (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و كفر مشركين به رسالت و تشبث ايشان ( در شرك ) به ذيل تقليد از پدران و بدون هيچ دليل ديگر انجاميد ، دنبالش داستان ابراهيم (عليه‏السلام‏) را ذكر مي‏كند كه تقليد كردن از پدر و قومش را دور انداخته ، از آنچه آنان به جاي خداي سبحان مي‏پرستيدند بيزاري جست ، و از پروردگارش طلب هدايتي كرد كه از فطرتش سرچشمه مي‏گرفت .


بعد از نقل داستان ابراهيم اين مسائل را خاطر نشان مي‏فرمايد كه از چه نعمت‏هايي برخوردارشان كرد ، و آنها چگونه آن نعمت‏ها را كفران كردند ، و به كتاب خدا كافر شدند ، و در آن خرده‏گيريها نمودند ، و به فرستاده خدا طعنه‏ها زدند ، طعنه‏هايي كه به خودشان بر مي‏گردد ، و سپس آثار اعراض از ياد خدا را ذكر مي‏كند ، و عاقبت اين كار را كه همان شقاوت و خسران است تذكر مي‏دهد و آنگاه عطف مي‏كند بر آن اين را كه پيامبر بايد براي هميشه از ايمان آوردن ايشان مايوس باشد .


و سپس تهديدشان مي‏كند به عذاب .


و به پيامبر عزيزش تاكيد مي‏كند كه به قرآن تمسك جويد ، چون قرآن ذكر او و ذكر قوم او است ، و به زودي از آن بازخواست مي‏شوند ، و آنچه در قرآن است دين توحيد است كه همه انبياء گذشته بر آن دين بودند .


و اذ قال ابراهيم لابيه و قومه انني براء مما تعبدون كلمه براء مصدر برء ، يبرء است كه صفت مشبهه‏اش بري‏ء مي‏شود .


و بنابر اين ، معناي جمله انني براء ، انني ذو براء مي‏شود .


و يا معناي آن انني بري‏ء


ترجمة الميزان ج : 18ص :142


است ، كه براي مبالغه به جاي بري‏ء ، براء را به كار برده ، همچنان كه وقتي بخواهيم در عدالت كسي مبالغه كنيم مي‏گوييم فلاني عين عدالت است .


و در اين آيه اشاره‏اي است به بيزاري ابراهيم (عليه‏السلام‏) از ستارگان و از بت‏هايي كه پدرش و قومش مي‏پرستيدند ، بعد از آنكه با ايشان احتجاج كرد ، و ايشان جز سيرت پدران - به طوري كه در سوره انعام و انبياء و شعراء و سوره‏هاي ديگر آمده - دليل ديگري را ارائه ندادند .


و معنايش اين است كه : اي پيامبر به ياد ايشان بياور آن زمان را كه ابراهيم از آلهه پدر و قومش بيزاري جست چون ايشان آلهه خود را تنها به استنادتقليد پدران مي‏پرستيدند ، و هيچ حجت و دليلي بر آن نداشتند و ابراهيم تنها به اعتقاد و نظر خود اتكاء نمود .


الا الذي فطرني فانه سيهدين يعني من از هر معبودي بيزارم ، مگر آن كسي كه مرا ايجاد كرده ، و او خداي سبحان است .


و در اينكه خدا را به فطر ( ايجاد ) توصيف كرده ، اشاره است به حجت بر ربوبيت و الوهيت خداي تعالي ، براي اينكه فطر و ايجاد منفك از تدبير امر موجودي كه ايجاد كرده نيست ، پس آن كسي كه تمام عالم را ايجاد كرده ، همان كسي است كه امور آنان را تدبير مي‏كند ، پس تنها او سزاوار آن است كه پرستيده شود .


و معناي فانه سيهدين اين است كه : او به زودي مرا به سوي حق كه من طالب آنم هدايت مي‏كند .


و بعضي از مفسرين گفته‏اند : معنايش اين است كه به سوي راه بهشت هدايتم مي‏كند .


و در اين جمله اشاره است به يك اثر ديگر از آثار ربوبيت خداي تعالي ، و آن عبارت است از هدايت به سوي راه حق ، راهي كه انسان بايد آن را طي كند ، چون سوق دادن هر موجودي به سوي كمال نيز جزء تدبير و از تماميت آن است ، پس بر ربي كه مدبر امر مربوب خويش است لازم است كه او را به سوي كمالش و سعادتش هدايت كند ، همچنان كه خودش از قول موسي (عليه‏السلام‏)حكايت كرده كه فرموده : ربنا الذي اعطي كل شي‏ء خلقه ثم هدي و نيز فرموده : و علي الله قصد السبيل ، پس رجوع به خداي تعالي و تنها او را پرستيدن ، هدايت او را به دنبال مي‏آورد ، همچنان كه در اين باره نيز فرموده : و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا .



ترجمة الميزان ج : 18ص :143


اين را هم بايد دانست كه استثناء الا الذي فطرني استثناء منقطع است ، چون همانطور كه مكرر گفته‏ايم بت‏پرستان خدا را عبادت نمي‏كردند ، چون خدا در جمله مستثني نبود ، تا كلمه الا او را استثناء كند .


پس اينكه بعضي از مفسرين استثناء مذكور را متصل دانسته و گفته‏اند : مشركين معتقد بوده‏اند كه الله تعالي رب ايشان است ، ولي غير از الله ( يعني بت‏ها ) را مي‏پرستيدند ، صحيح نيست .


و جعلها كلمة باقية في عقبه لعلهم يرجعون از ظاهر كلام برمي‏آيد كه ضمير فاعل مستتر در كلمه جعلها به الله تعالي بر مي‏گردد ، و ضمير بارز در آن - به طوري كه بعضي گفته‏اند - به كلمه برائت برمي‏گردد كه ابراهيم از آن سخن گفت ، و معنايش همان معناي كلمه توحيد است ، يعني كلمه لا اله الا الله كه مفادش نفي خدايان دروغين است ، نه نفي آنها و اثبات خداي تعالي ، چون كلمه الله دراين جمله مضموم است چون بدل از اله است و منصوب نيست تا منصوب به استثناء باشد ، و اين مطلبي است روشن و هيچ احتياجي به تكلف‏هايي كه بعضي از مفسرين مرتكب شده‏اند ندارد .


گفته‏اند كه ضمير در جعلها به كلمه توحيد برمي‏گردد كه از كلام ابراهيم (عليه‏السلام‏) فهميده مي‏شود .


و مراد از كلمه عقب ذريه و فرزندان ابراهيم (عليه‏السلام‏) است .


و معناي جمله لعلهم يرجعون اين است كه : شايد از عبادت آلهه غير خدا به سوي عبادت خدا برگردند .


يعني بازگردند بعضي از آنها - كه همان پرستندگان غير خدا هستند - به دعوت بعضي ديگر - كه همان پرستندگان خدا هستند - به عبادت خداي تعالي .


و از همين جا معلوم مي‏شود كه مراد از بقاء كلمه در ذريه فرزندان ابراهيم اين است كه ذريه آن جناب چنان نباشد كه به كلي و حتي يك نفر موحد در آنان باقي نماند ، بلكه همواره و مادام كه نسل آن جناب در روي زمين باقي است ، افرادي موحد در بين آن يافت بشود و چه بسا اين استجابت همان دعايي باشد كه ابراهيم (عليه‏السلام‏) قبلا ذكر كرده و عرضه داشته بود : و اجنبني و بني أن نعبد الاصنام .


بعضي ديگر از مفسرين گفته‏اند : ضمير در كلمه جعل به ابراهيم برمي‏گردد ، و خلاصه ابراهيم اين كلمه را در ذريه خود قرار داد تا شايد به سوي آن برگردند .


و منظور از اين تعبير اين است كه ابراهيم كلمه توحيد را به عنوان وصيت به فرزندان در بين آنان قرار داد تا در


ترجمة الميزان ج : 18ص :144


هر مدتي يكبار به آن مراجعه كنند ، همچنان كه قرآن كريم مي‏فرمايد : و وصي بها ابراهيم بنيه و يعقوب يا بني ان الله اصطفي لكم الدين فلا تموتن الا و انتم مسلمون .


ليكن خواننده عزيز خودش خوب مي‏داند كه از وصيت ، به كلمه توحيد تعبير نمي‏كنند به اينكه ابراهيم (عليه‏السلام‏) آن را در ذريه خود كلمه باقيه‏ايقرار داد ، گو اينكه ممكن است ابراهيم (عليه‏السلام‏) چنين چيزي را آرزو داشته ، اما خواستن و آرزو كردن ، غير از جعل باقي و قرار دادن است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد اين است كه خداي تعالي امامت را كلمه باقيه‏اي در ذريه ابراهيم (عليه‏السلام‏) قرار داد .


به زودي در باره اين تفسير در بحث روايتي آينده ان شاء الله بحث خواهيم كرد .


مطلب ديگر اينكه از آيه شريفه چنين برمي‏آيد كه ذريه ابراهيم (عليه‏السلام‏) تا روز قيامت از اين كلمه خالي نمي‏شود .


بل متعت هؤلاء و اباؤهم حتي جاءهم الحق و رسول مبين اين آيه كه در آغازش كلمه بل آمده اعراض از چيزي است كه از آيه قبلي فهميده مي‏شد ، و معنايش اين است كه : برگشتن مشركين از شرك به توحيد ، نهايت چيزي بود كه از مشركين اميدش مي‏رفت ، و ليكن برنگشتند ، بلكه من اين مشركين قوم تو را و پدران ايشان را چند صباحي از زندگي بهره‏مند كردم ، و از نعمت‏هاي خود برخوردار نمودم تا آنكه حق و رسولي مبين به سويشان بيامد .


و چه بسا التفاتي كه در اين آيه از غيبت به تكلم بكار رفته ، و فرموده : من آنان را برخوردار كردم براي اين بوده كه به عظمت جرم مشركين اشاره كرده باشد ، و بفهماند مشركين در كفران نعمت‏ها و كفرشان به حق و نسبت سحر دادن به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هيچ منظوري جز توهين به خداي تعالي نداشتند .


و مراد از اينكه فرمود : تا آنكه حق به سويشان آمد همين قرآن است .


و مراد از رسول مبين رسول خدا ، محمد مصطفي (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است .


و لما جاءهم الحق قالوا هذا سحر و انا به كافرون اين جمله طعني را كه مشركين به حق زدند ، يعني به قرآني كه برايشان نازل شد


ترجمة الميزان ج : 18ص :145


حكايت مي‏كند و اين طعن مستلزم طعن به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيز هست، همچنان كه كلام بعديشان نيز طعن به آن جناب است .


و قالوا لو لا نزل هذا القرآن علي رجل من القريتين عظيم منظور از قريتين مكه و طائف است .


و مقصودشان از عظمت - به طوري كه از سياق برمي‏آيد - عظمت از حيث مال و جاه است ، چون در نظر افراد مادي و دنياپرست ملاك عظمت و شرافت و علو مقام همين چيزها است .


و مراد از رجل من القريتين عظيم مردي از يكي از دو قريه است ، كه كلمه احد به منظور اختصار از آن حذف شده .


و مقصودشان از اين كلام اين بوده است كه رسالت ، مقامي شريف و الهي است ، و چنين مقامي سزاوار نيست كه به هر كس داده شود ، بلكه بايد به كسي داده شود كه في نفسه شريف باشد ، و در قوم خود حكمفرما و مطاع باشد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مردي فقير است ، كه به همين جهت چنين شرافت و مقامي را ندارد ، پس اگر قرآن او به راستي نازل از ناحيه خدا مي‏بود ، بايد به مرد عظيمي در مكه و يا مرد عظيمي در طائف نازل شود كه داراي مال بسيار و نفوذ بي اندازه‏اند .


در مجمع البيان گفته : منظور از دو مرد عظيم در يكي از دو شهر ، وليد بن مغيره از مكه و ابا مسعود عروة بن مسعود ثقفي از طائف بوده - به نقل از قتاده .


بعضي ديگر گفته‏اند : عتبة ابن ابي ربيعه از مكه و ابن عبدياليل از طائف بوده - به نقل از مجاهد .


بعضي ديگر گفته‏اند : وليد بن مغيره از مكه و حبيب بن عمر ثقفي از طائف بوده - به نقل از ابن عباس .


ليكن حق مطلب اين است كه اين تطبيق‏ها از خود نامبردگان بوده ، و گر نه مشركين شخص معيني را در نظر نداشتند ، بلكه بطور مبهم گفته‏اند كه جا داشت يكي از بزرگان مكه و طائف پيامبر بشوند ، و اين معنا از ظاهر آيه به خوبي استفاده مي‏شود .


أ هم يقسمون رحمة ربك نحن قسمنا بينهم معيشتهم في الحيوة الدنيا ... مراد از رحمت بطوري كه از سياق استفاده مي‏شود نبوت است .


راغب مي‏گويد كلمه عيش تنها در حيات جانداران استعمال مي‏شود ، و اين كلمه اخص از كلمه حيات است چون حيات هم در مورد جاندار بكار مي‏رود ، و هم در مورد خداي تعالي ، و هم فرشتگان ، ولي كلمه عيش در مورد خدا و ملائكه استعمال نمي‏شود .


و كلمه معيشت هم از مشتقات عيش است كه به معناي آذوقه و هر چيزي است كه با آن زندگي مي‏كنند .


و نيز در معناي كلمه تسخير گفته : تسخير هر چيزي به معناي راندن


ترجمة الميزان ج : 18ص :146


قهري آن به سوي غرض مخصوص است - تا آنجا كه مي‏گويد : و سخري نام همانچيزي است كه مقهور واقع شده ، و آن را به سوي اراده و خواست خود سوق مي‏دهد .


آيه مورد بحث و دو آيه بعدش در مقام پاسخ به گفتار مشركين مكه است كه اعتراض كردند كه چرا قرآن بر يكي از مردان مكه و طائف نازل نشد .


و حاصل جواب اين است كه گفتار آنان تحكمي است روشن ، تحكمي كه هر شنونده‏اي را به شگفت وا مي‏دارد ، براي اينكه در مساله‏اي مداخله و حكم مي‏كنند كه مربوط به ايشان نيست ، و آن مساله نبوت است ، مساله‏اي كه از دنيا و آنچه در آن است مهم‏تر است .


و اين مشركين در امر معيشت دنيايي كه در آن زندگي مي‏كنند و از رزقش ارتزاق مي‏نمايند ، و خود قطره‏اي از درياي بي‏كران رحمت ما است ، هيچ مداخله‏اي ندارند ، با اينكه معيشت دنيا از نظر ما مساله‏اي است بسيار كوچك و بي ارج ، چون متاعي است زايل و ناپايدار ، و تقسيم همين زندگي ناچيز در بين آنان ، به دست ما است ، و از تحت قدرت و مشيت آنان بيرون است ، آن وقت چگونه به خود اجازه مي‏دهند به تقسيم چيزي مداخله نموده كه هزاران بار از زندگي دنيا مهم‏تر است ، و آن مساله نبوت است كه رحمت كبريايي ما ، و كليد سعادت دائمي بشر ، و رستگاري جاودانه ايشان است .


و مشركين كه در تقسيم معيشت دنياهيچ گونه دخل و تصرفي ندارند چگونه مي‏خواهند اين مساله مهم را تقسيم نموده ، بگويند نبوت نبايد بر فلان شخص داده شود ، و بايد به فلان و فلان داده مي‏شد .


بنابر اين ، جمله أ هم يقسمون رحمة ربك استفهامي است انكاري ، و التفات از تكلم ( نحن قسمنا ) به غيبت ( رحمة ربك ) براي اين است كه دلالت كند بر اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به عنايتي ربوبي اختصاص يافته كه به مقام نبوت رسيده است .


و معناي آيه اين است كه : مشركين ، مالك نبوت - كه رحمت خاصه‏اي است از ما - نيستند ، تا به تقسيم آن پرداخته ، از تو منعش نموده ، به هر كس ديگري كه خواستند بدهند .


و جمله نحن قسمنا بينهم معيشتهم في الحيوة الدنيا دليل اين انكار را بيان مي‏كند و مي‏فرمايد اينكه گفتيم اينها اختياردار مساله نبوت نيستند تا به تقسيم آن بپردازند ، براي اين است كه از تقسيم چيزي كه به مراتب از نبوت پايين‏تر است عاجزند ، و آن معيشت زندگي دنياي ناچيزشان است كه ما در بينشان تقسيم كرده‏ايم ، آن وقت چگونه مي‏خواهند چيزي را تقسيم كنند كه بسيار ارجمندتر و داراي قدر و منزلت بيشتر است ؟ آن هم به اندازه‏اي كه


ترجمة الميزان ج : 18ص :147


كسي نمي‏تواند مقدارش را درك كند ، يعني به مساله نبوت بپردازد كه رحمت خاصه ما است ، و هر كسي را كه بخواهيم بدان اختصاص مي‏دهيم ؟ و دليل بر اينكه اختيار ارزاق و معيشت‏ها به دست انسان نيست ، اختلاف افراد مردم در دارائي و فقر ، و عافيت و صحت ، و اولاد و ساير چيزهايي است كه رزق شمرده مي‏شود ، با اينكه هر فرد از افراد بشر را كه در نظر بگيري مي‏بيني كه او هم مي‏خواهد از ارزاق نهايت درجه‏اش را كه ديگر بيش از آن تصور ندارد دارا باشد .


اما مي‏بينيم كه هيچ يك از افراد به چنين آرزويي نمي‏رسند ، و به همه آنچه كه آرزومندند و آنچهكه دوست مي‏دارند نائل نمي‏شوند ، از اينجا مي‏فهميم كه ارزاق به دست انسان نيست چون اگر مي‏بود هيچ فرد فقير و محتاجي در هيچ يك از مصاديق رزق يافت نمي‏شد بلكه هيچ دو نفري در داشتن ارزاق ، مختلف و متفاوت پيدا نمي‏شد ، پس اختلافي كه در آنان مي‏بينيم روشن‏ترين دليل است بر اينكه رزق دنيا به وسيله مشيتي از خدا در بين خلق تقسيم شده ، نه به مشيت انسان .


علاوه بر اينكه اراده و عمل انسانها در به دست آوردن رزق يكي از صدها شرائط آن است ، و بقيه شرائطش در دست آدمي نيست ، و از انواع رزق آنچه مطلوب هر كسي است وقتي به دستمي‏آيد كه همه آن شرائط دست به دست هم دهند ، و اجتماع اين شرائط به دست خدايي است كه تمامي شرائط و اسباب به او منتهي مي‏شود .


همه اينها كه گفتيم در باره مال بود ، و اما جاه و آبرو آن نيز از ناحيه خدا تقسيم مي‏شود ، چون متوقف بر صفات مخصوصي است كه به خاطر آن درجات انسان در جامعه بالا مي‏رود ، و با بالا رفتن درجات مي‏تواند پايين دستان خود را تسخير كند و در تحت فرمان خود درآورد ، و آن صفات عبارت است از فطانت ، زيركي ، شجاعت ، علو همت ، قاطعيت عزم ، داشتن ثروت ، قوم و قبيله و امثال اينها ، كه جز به صنع خداي سبحان براي كسي دست نمي‏دهد ، همچنان كه فرموده : و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضا سخريا - ما بعضي از ايشان را به درجاتي ما فوق بعضي ديگر كرديم تا بعضي بعضي ديگر را مسخر خود كنند .


پس ، از مجموع دو جمله ، يعني جمله نحن قسمنا ... ، و جمله و رفعنا بعضهم فوق بعض ... ، استفاده شد كه تقسيم كننده ارزاق مادي و معنوي ( جاه ) در بين مردم ، خداي سبحان است ، و لا غير .


و معناي جمله و رحمة ربك خير مما يجمعون اين است كه : نبوت كه رحمت پروردگار تو است بهتر است از مالي كه مشركين در پي جمع آنند ، پس وقتي تقسيم اين مال و جاه پست در دست آنان نيست ، چگونه مي‏توانند بهتر از آن و مهم‏تر از آن را


ترجمة الميزان ج : 18ص :148


تقسيم كنند .


ممكن هم هست جمله و رفعنا بعضهم فوق بعض را عطف تفسير بگيريم براي جمله نحن قسمنا بينهم معيشتهم ... ، در نتيجه جمله مذكور بياني مي‏شود براي تقسيم معيشت ، اما به بيان علل انقسام آن در مجتمع انساني .


توضيح اينكه : كثرت حوائج انسان در زندگي دنيا آن قدر زياد است كه فرد فرد انسانها نمي‏توانند همه آنها را در زندگي فردي خود برآورده نمايند ، و مجبورند كه بطور اجتماعي زندگي كنند ، و از اينرو است كه اولا بعضي بعضي ديگر را به خدمت خود مي‏گيرند ، و از آنان استفاده مي‏نمايند .


و ثانيا اساس زندگي را تعاون و معاضدت يكديگر قرار مي‏دهند ، همان طور كه در مباحث نبوت در جزء دوم اين كتاب گذشت .


در نتيجه مال كار بدينجا منجر مي‏شود كه افراد اجتماع هر يك هر چه دارد با آنچه ديگران دارند معاوضه كند ، و از همينجا نوعي اختصاص درست مي‏شود ، چون گفتيم هر يك از افراد اجتماع مازاد فراورده‏هاي خود را - كه يا غله است و يا كالاي صنعتي - مي‏دهد و آنچه از حوائج زندگي مي‏خواهد از مازاد فراورده‏هاي ديگران مي‏گيرد .


مثلا يكي از افراد اجتماع قناتي كنده ، و آبي در آورده ، آنچه از اين آب كه زائد بر مقدار حاجتش مي‏باشد مي‏دهد ، و از ديگران مازاد آذوقه‏شان را مي‏گيرد ، در نتيجه هر دو ، هم داراي آب مي‏شوند ، و هم داراي آذوقه .


و لازمه اين نوع زندگي اين است كه هر فردي در كاري كه تخصص دارد سعي مي‏كند و آن كار را به بهترين وجه ممكن انجام داده ، از آنچه درست مي‏كند هر چه خودش لازم دارد نگه مي‏دارد ، و قهرا مازاد آن مورد احتياج ديگران واقع مي‏شود ، چون ديگران به كاري ديگر اشتغال دارند ، و او هم به فراورده‏هاي آنان محتاج است، و ما يحتاج خود را با آنچه از فراورده‏هاي خود زياد آمده مبادله مي‏كند ، مانند نانوا كه محتاج آبي است كه سقايان دارند ، و سقا هم محتاج نان او است ، پس نانوا براي سقا كار مي‏كند ، و سقا هم براي نانوا .


و نيز مانند يك مخدوم كه خادمي را براي خدمت خود مسخر كرده ، و خادم هم مخدوم را براي پولش مسخر كرده ، و همچنين هر دسته از طبقات اجتماع مسخر طبقات ديگر ، و خود مسخر كننده آنان است ، و آنان يا بدون واسطه و يا با يك يا چند واسطه مسخر اويند ، ( كفاشي براي كفش‏دوزي بدون واسطه محتاج به دباغ است ، ولي برزگر با واسطهمحتاج به او است ، چون بين برزگر و دباغ و سراج فاصله است ) ، براي اينكه هر يك به مازاد آنچه نزد ديگري است محتاج است ، و هر يك فراورده‏هاي خود را در دسترس ديگران قرار مي‏دهد ، البته با اختلافي كه مردم در احتياج و اهتمام به فراورده‏ها دارند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :149


و بنابر آنچه گذشت مراد از كلمه معيشت هر چيزي است كه زندگي انسان را تشكيل مي‏دهد ، چه مال و چه جاه .


و يا تنها مال است ، و غير مال را به تبع شامل مي‏شود همچنان كه ذيل آيه كه مي‏فرمايد و رحمة ربك خير مما يجمعون نيز مؤيد اين احتمال است ، چون تنها شامل مال مي‏شود ، و غير مال را به تبع شامل مي‏گردد .


و لو أن يكون الناس امة واحدة ... و معارج عليها يظهرون اين آيه و آيه بعدش اين معنا را بيان مي‏كند كه متاع دنيا نزد خداي سبحان قدر و منزلتي ندارد .


مفسرين گفته‏اند : مراد از امت واحده بودن مردم در اين آيه شريفه اجتماع آنان است بر سنت كفر ، مي‏فرمايد : اگر اين نبود كه مردم چون ببينند تمامي زينت‏هاي زندگي دنيا در دست كفار است ، و مؤمنين به خدا از آن به كلي تهي دست و محرومند كافر مي‏شدند ... و كلمه معارج به معناي درجات بالا است .


و معناي آيهاين است : اگر نبود اين مساله كه مردم در صورت ديدن تنعم كافران و محروميت مؤمنان بر كفر اجتماع كنند هر آينه ما براي خانه‏هاي هر كس كه به رحمان كفر مي‏ورزيد سقفي از نقره درست مي‏كرديم ، و به درجاتي بر ديگران غلبه مي‏داديم .


و ممكن هم هست كه مراد از امت واحده بودن مردم اين باشد كه همه مردم در برابر اسباب و عوامل بهره‏هاي زندگي يك نسبت دارند ، و در اين نسبت فرقي بين مؤمن و كافر نيست ، پس هر كس منتهاي سعي خود را در طلب رزق به كار ببندد ، و اسباب و عوامل ديگر هم كه در اختيارش هست مساعد با اين كوشش باشد ، قهرا به رزق مطلوب خود مي‏رسد ، چه مؤمن باشد ، چه كافر .


و كسي كه آن اسباب و عوامل با سعي وي جمع نباشد ، و مساعدت نكند ، محروم مي‏گردد ، و رزقش تنگ مي‏شود ، چه مؤمن باشد و چه كافر .


و معناي آيه اين است كه : اگر نبود كه ما اراده كرده‏ايم مردم در برابر اسبابي كه آنان را به زخارف دنيا مي‏رساند يكسان باشند ، و اختلافشان هم به خاطر ايمان و كفر نباشد ، هر آينه براي كفار سقف‏هايي از نقره قرار مي‏داديم ... و لبيوتهم ابوابا و سررا عليها يتكؤون و زخرفا در اين جمله كلمه ابوابا و كلمه سررا نكره ( بدون الف و لام ) آمده ، واين به منظور عظمت دادن بدانها است .


و كلمه زخرف به معناي طلا و يا به معناي مطلق زينت


ترجمة الميزان ج : 18ص :150


است .


و در مجمع البيان گفته : كلمه زخرف به معناي كمال زيبايي هر چيز است و از همين جهت طلا را هم زخرف مي‏گويند .


و وقتي گفته مي‏شود : زخرفه زخرفة معنايش اين است كه فلان چيز را زينت كرد و زيبايش نمود .


و باز به همين جهت نقش نگار و تصاوير را زخرف مي‏گويند .


و در حديث آمده كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ( در فتح مكه ) بيرون كعبه ايستاد و داخل آن نشد ، تا آنكه دستور داد زخرف آن را دور ريختند .


و بقيه الفاظ آيه روشن است .


و ان كل ذلك لما متاع الحيوة الدنيا و الاخرة عند ربك للمتقين كلمه ان نافيه است .


و كلمه لما به معناي الا است .


و معناي جمله اين است كه : آنچه از مزاياي معيشت گفتيم چيزي نيست ، جز متاع زندگي دنياي ناپايدار و فاني و بي دوام .


و الاخرة عند ربك للمتقين - مراد از آخرت به قرينه مقام ، زندگي آخرت است ، البته زندگي با سعادت آخرت .


گويا زندگي اشقياء جزء زندگي به شمار نمي‏آيد .


و معناي آيه اين است : زندگي آخرت كه همان زندگي نيكبختان سعيد است ( چون زندگي دوزخيان زندگي نيست ) ، به حكمي از خداي تعالي و به قضايي از او مختص است به متقين .


و اين اختصاص و انحصار تا اندازه‏اي مؤيد آن معنايي است كه ما قبلا براي جمله مردم در دنيا امت واحده‏اي بودند ذكر كرديم .


و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين در باره كسي گفته مي‏شود عشي ، يعشي ، عشا - از باب علم يعلم - كه چشمانش دچار آفتي شده باشد كه هيچ نبيند ، و يا تنها شبكور باشد .


و در باره كسي گفته مي‏شود عشا ، يعشوا ، عشوا و عشوا - از باب نصر ينصر - كه خود را به كوري و يا شبكوري زده باشد ، بدون اينكه در چشمانش آفتي باشد .


و كلمه نقيض از مصدر تقييض است كه هم به معناي تقدير است ، و هم چيزي را نزد چيزي بردن .


مي‏گوييم قيضه له يعني فلاني را نزد فلان كس آورد .


بعد از آنكه گفتار به ذكر متقين منتهي شد كه آخرت نزد خدا خاص ايشان است ، اين موقعيت پيش آمد كه چيزي از سر انجام معرضين از حق كه خود را از ياد رحمان به كوري مي‏زنند بگويد ، و به مال امر آنان اشاره نمايد ، و بفرمايد اينكه خود را از ياد خدا به كوري


ترجمة الميزان ج : 18ص :151


مي‏زنند ، باعث مي‏شود كه قرين‏هايي از شيطان ملازمشان گردند كه هيچگاه از ايشان جدا نشوند ، تا در آخر با خود وارد عذاب آخرتشان كنند .


پس معناي آيه چنين مي‏شود : كسي كه از ياد خداي رحمان خود را به كوري بزند ، و به اين مساله به نظر شبكورها بنگرد ، ما شيطاني برايش مي‏آوريم .


و در جاي ديگر تعبير به ارسال كرده مي‏فرمايد : أ لم تر أنا أرسلنا الشياطين علي الكافرين تؤزهم أزا و در آيه مورد بحث كلمه ذكر را به كلمه رحمان اضافه نموده تا اشاره باشد به اينكه ياد خدا خود رحمتي است از خدا .


و معناي قرين در جمله فهو له قرين مصاحبي است كه هرگز از شخص شبكور جدا نمي‏شود .


و انهم ليصدونهم عن السبيل و يحسبون انهم مهتدون ضمير در انهم به شياطين و بقيه ضميرهاي جمع به آنهايي كه از ذكر خدا كورند بر مي‏گردد .


و اگر در آيه قبل ضمير آنان را مفرد آورد و فرمود : كسي كه از ذكر رحمان خود را به كوري زند شيطاني برايش قرار مي‏دهيم و در اين آيه ضمير را جمع آورده ، به اعتبار معناي من يعش مي‏باشد ، و كلمه يصدونهم از مصدر صد است كه به معناي برگرداندن و منصرف كردن است .


و منظور از السبيل راه خدا است كه عبارت است از دين توحيد كه ذكر ، بشر را به سويش دعوت مي‏كند .


و معناي آيه اين است كه : شيطانها اينگونه افراد را كه از ياد خدا خود را به كوري مي‏زنند از ذكر منصرف مي‏كنند ، و آن وقت است كه مي‏پندارند به سوي حق راه يافته‏اند .


و اين پندار غلط - كه وقتي از راه حق منحرف مي‏شوند گمان مي‏كنند هدايت يافته‏اند - خود نشانه تقييض قرين است ، يعني نشانه آن است كه از تحت ولايت خدا در آمده ، و در تحت ولايت شيطان قرار گرفته‏اند ، براي اينكه انسان به طبع اولي خود مفطور بر اين است كه متمايل به حق باشد ، و به حكم فطرتش مي‏خواهد هر چيزي را كه به وي عرضه مي‏شود بشناسد ، ولي اگر سخن حقي بر او عرضه شود و او به پيروي هواي نفسش از پذيرفتن آن سرباز زند و همين روش را ادامه دهد ، خداوند مهر بر دلش زده ، چشم دلش را كور مي‏كند ، و قريني برايش مقدر مي‏كند ، آن وقت ديگر با هر حقي كه مواجه شود آن را بر باطل منطبق مي‏كند ، با


ترجمة الميزان ج : 18ص :152


اينكه فطرتا متمايل به آن است ، ولي شيطانش او را به اين تطبيق دعوت مي‏كند ، در نتيجه مي‏پندارد كه راه همين است ، و نمي‏فهمد كه در بيراهه است ، مي‏پندارد كه بر حق است ، و احتمال هم نمي‏دهد كه راه باطل را مي‏رود .


و اين حالت همان غطائي است كه خداي تعالي مي‏فرمايد : در دنيا بر جلو ديده‏هايشان مي‏اندازد و به زودي در قيامت آن را از پيش رويشان برمي‏دارد : الذين كانت اعينهم في غطاء عن ذكري ... قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم في الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا .


و نيز اين معنا را در جاي ديگر كه خطابش در آن به اينگونه افراد است كه در دنيا قريني از شيطان داشتند ، و روز قيامت ايشان را مخاطب به آن مي‏كند ، فرموده : لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد ... قال قرينه ربنا ما أطغيته و لكن كان في ضلال بعيد .


حتي اذا جاءنا قال يا ليت بيني و بينك بعد المشرقين فبئس القرين كلمه حتي غايتي است براي فعل مستمري كه آيه قبلي بر آن دلالت داشت ، يعني فعل يعبدونهم .


و معناي جمله يحسبون اين است كه اين قرينان شيطاني مدام ايشان را از راه خدا باز مي‏داشتند ، و مدام مي‏پنداشتند كه راه همان است كه ايشان مي‏پيمايند ، تا آنكه مرگ يكي از ايشان برسد .


و منظور از اينكه فرمود تا نزد ما بيايد روز قيامت است .


و ضمير در جاء به موصول من يعش بر مي‏گردد ، و چون لفظ موصول مفرد بود جاء نيز مفرد آمده .


و مراد از مشرقين مشرق و مغرب است كه در آن جانب مشرق غلبه داده شده .


و معنايش اين است كه : اينان همچنان بر جلوگيري از راه خدا ادامه مي‏دهند و آنان هم كه از ذكر ما كور صفتي مي‏كنند همچنان بر پندار غلطشان - كه گمان مي‏كنند راه يافتگانند - ادامه مي‏دهند تا آنكه مرگ يكي از ايشان برسد و نزد ما آيد ، در حالي كه قرينش


ترجمة الميزان ج : 18ص :153


هم با او باشد ، آن وقت برايش كشف مي‏شود كه عمري گمراه بوده ، و اينك عواقب و آثار گمراهي يعني عذاب قيامت فرا مي‏رسد ، آن وقت قرين خود را مخاطب قرار داده ، با لحني كه مي‏رساند از او متاذي و بيزار است مي‏گويد : اي كاش بين من و تو به مقدار فاصله بين مغرب و مشرق دوري مي‏بود و من همنشين تو نمي‏شدم ، كه چه بد همنشيني هستي .


از سياق آيه استفاده مي‏شود كه اين گونه افراد غير از عذابي كه در آتش از آتش دارند ، عذابي هم از همنشيني با قرينها مي‏چشند ، و بدين جهت آرزو مي‏كنند كه از آنان دور مي‏بودند ، و از بين همه عذابها تنها دوري از اين عذاب را ياد مي‏كنند ، و ساير عذابها را از ياد مي‏برند .


و لن ينفعكم اليوم اذ ظلمتم انكم في العذاب مشتركون از ظاهر كلام برمي‏آيد كه اين جمله عطف باشد بر ما قبل كه حال گمراهان را بيان مي‏كرد ، و مراد از كلمه اليوم روز قيامت است .


و جمله انكم في العذاب مشتركون فاعل فعل لن ينفعكم است .


و مراد از ضمير كم كه جمع مخاطب است ، همان افرادي است كه از ذكر خدا كور صفتي مي‏كنند ، و همچنين قرين‏هاي آنان .


و جمله اذ ظلمتم به منزله تعليل است .


و مراد از آيه - و خدا داناتر است - اين است كه : شما تا در دنيا بوديد وقتي يكي از خود شما به شما صدمه‏اي مي‏زد و شما را گرفتار مصيبتي مي‏كرد ، و به دنبالش خودش هم گرفتار مصيبتي مي‏شد ، خوشحال مي‏شديد و تسلي مي‏يافتيد كه او هم گرفتار شده ، و گرفتاري او همين مقدار فايده براي شما داشت ، ليكن امروز اينطور نيست كه اگر قرينان شما هم مانند شما معذب شوند سودي به حال شما داشته باشد ، چون اشتراك آنان با شما در عذاب و بودنشان در آتش با شما ، خود عذاب ديگري است براي شما .


ولي بعضي از مفسرين آيه را طوري ديگر تجزيه و تحليل كرده‏اند ، و گفته‏اند كه فاعل جمله لن ينفعكم ضميري است كه به آرزوي مذكور در آيه قبلي برمي‏گردد و معناي جمله اذ ظلمتم چنين مي‏باشد : به خاطر اينكه در دنيا به خود ستم كرديد ، و قرينان را در كفر و گناه پيروي نموديد .


و جمله انكم في العذاب مشتركون تعليل بي‏فايده بودن است .


و معناي آيه اين است كه : اين آرزو كردنتان كه از قرينان دور باشيد سودي به حالتان ندارد ، براي اينكه حقتان همين است كه با آن قرينان در عذاب شريك باشيد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :154


و انصاف اين است كه اينها آيه را خوب معني نكرده‏اند ، زيرا اول و آخرش با هم تناقض و تدافع دارد ، چون بنا به گفته آنان جمله اذ ظلمتم تعليل اول بي فايده بودن آرزو است .


و جمله انكم في العذاب مشتركون تعليل دوم آن است .


و لازمه اينكه قاعدتا بايد بين دو تعليل تطابق باشد ، اين است كه در دومي بفرمايد خدا حكم رانده كه شما آرزومندان در قيامت و تابعان قرينان ، در عذاب باشيد نه اينكه بفرمايد : خدا حكم كرده كه شما آرزومندان معذب در قيامت با متبوعان خود مشترك باشيد .


بعضي ديگر گفته‏اند معناي آيه اين است كه : اشتراك ، چيزي از عذاب را از شما كم نمي‏كند ، براي اينكه هر يك از شما و قرينان شما بهره وافري از عذاب دارد .


اين هم درست نيست ، چون بر فرض ، علتي كه براي كم نشدن عذاب و بي‏فايده بودن اشتراك ذكر كرده في نفسه صحيح باشد ، نه لفظ آيه شريفه و نه سياق آن دلالتي بر اين علت ندارد .


بعضي ديگر گفته‏اند معنايش اين است كه : اشتراك شما و قرينان در عذاب سودي به حال شما ندارد آنطور كه در دنيا سود داشت ، چون در دنيا وقتي مشتركا به شدائد گرفتار مي‏شديد به يكديگر كمك مي‏كرديد ، و سنگيني گرفتاري بين همه شما تقسيم مي‏شد ، ولي در اينجا اينطور نيست ، چون هر يك از شما و قرينان شما بيش از حد طاقت ، تحمل عذاب ندارد .


اين نيز مانند وجه قبلي درست نيست و همان اشكال بر اين نيز وارد است .


بعلاوه فهم چنين معنايي به ذهن هيچ كس در نمي‏آيد ، تا آيه شريفه بخواهد آن را از ذهنش بيرون آورد .


أ فانت تسمع الصم او تهدي العمي و من كان في ضلال مبين بعد از آنكه داستان قرين قرار دادن براي كورصفتان را ذكر كرد ، و فرمود كه در نتيجه چنين سرنوشتي درك و فهمشان معكوس مي‏شود بطوري كه ضلالت را هدايت مي‏پندارند و نمي‏توانند حق را بشناسند ، اينك در اين آيه به عنوان تفريع و نتيجه‏گيري ، رسول گرامي خود را متوجه مي‏كند به اينكه اين گونه افراد ، كرها و كورهايي هستند كه تو نمي‏تواني سخن حق را به ايشان بشنواني ، و به سوي راه رشد هدايتشان كني ، پس بيهوده خودت را به زحمت مينداز و در دعوت آنان پافشاري منما ، و از اعراضشان اندوه مخور .


چيزي كه هست اين معنا را به صورت استفهام انكاري بيان مي‏فرمايد .


بقيهالفاظ آيه روشن است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :155


فاما نذهبن بك فانا منهم منتقمون او نرينك الذي وعدناهم فانا عليهم مقتدرون مراد از بردن پيامبر بردنش از دنيا است قبل از انتقام گرفتن از كفار .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از بردن آن جناب ، بيرون كردنش از بين مشركين است .


و معناي جمله فانا منهم منتقمون اين است كه ما ناچار از ايشان انتقام خواهيم گرفت .


و مراد از اينكه فرمود : آنچه به ايشان وعده داديم به تو نشان مي‏دهيم همان انتقام گرفتن از ايشان است ، قبل از آنكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از دنيا برود ، و يا در حالي كه در بين ايشان باشد .


و معناي جمله فانا عليهم مقتدرون اين است كه اقتدار ما بر آنان تفوق دارد ( و اين تفوق را از كلمه علي مي‏فهميم) .


و جمله فاما نذهبن بك در اصل ان نذهب بك بوده ، كلمه ما بر كلمه ان اضافه گشته و اما شده ، و نون تاكيد هم بر نذهب اضافه شده ، نذهبن گشته .


و حاصل معناي آيه اين است كه : ما از ايشان انتقام خواهيم گرفت ، حال يا بعد از درگذشت تو ، و يا قبل از آن .


فاستمسك بالذي اوحي اليك انك علي صراط مستقيم از ظاهر كلام برمي‏آيد كه حرف فاء در آغاز جمله براي اين است كه اين جمله نتيجه همه حرفهاي گذشته ( نازل كردن ذكر از طريق وحي ، و اينكه نبوت يكي از سنتهاي الهي است ، و اينكه كتاب نازل بر آن جناب حق است ، و اينكه آن جناب رسولي مبين است كه دعوتش را جز مردم با تقوي اجابت نمي‏كنند ، و جز دارندگان قرين از شياطين از آن اعراض نمي‏نمايند ، و اينكه پيامبر بايد براي هميشه از ايمان آوردن آنان مايوس باشد ، و اينكه خدا از ايشان انتقام خواهد گرفت ) مي‏باشد .


و به همين جهت بعد از همه آن مطالب تاكيد مي‏فرمايد بر اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به كتابي كه بر اووحي شده تمسك جويد ، چون او بر صراط مستقيم است .


و انه لذكر لك و لقومك و سوف تسئلون ظاهرا مراد از ذكر ذكر خدا باشد .


و كلمه ذكر در اين سوره به اين معنا مكرر آمده .


و حرف لام در جمله لك و لقومك اختصاص را مي‏رساند ، به اين معنا كه تكاليفي كه در كتاب است متوجه آن جناب و قوم او است .


مؤيد اين معنا تا اندازه‏اي جمله و سوف


ترجمة الميزان ج : 18ص :156


تسالون است ، يعني در روز قيامت از آن بازخواست مي‏شويد ( چون اگر آن جناب و قومش خصوصيتي نداشتند نمي‏فرمود شما بازخواست مي‏شويد بلكه مي‏فرمود همه مردم به زودي بازخواست مي‏شوند ) .


و از بيشتر مفسرين نقل شده كه گفته‏اند مراد از ذكر شرف و نام نيكي است كه از آن جناب و قومش باقي بماند .


و معنايش اين است كه : اين قرآن شرافت عظيمي است براي تو و قومت - يعني اعراب - كه تا قيام قيامت در بين امت‏هاي ديگر سر بلند خواهيد بود .


و اسئل من أرسلنا من قبلك من رسلنا أ جعلنا من دون الرحمن آلهة يعبدون بعضي از مفسرين گفته‏اند : منظور از اينكه مي‏فرمايد : بپرس از رسولاني كه قبل از تو فرستاده‏ايم پرسيدن از امت‏هاي آن رسولان است ، يعني مثلا از علماي يهود و نصاري بپرس ، نظيرآيه : فاسال الذين يقرؤن الكتاب من قبلك و فايده اين مجاز گويي اين است كه اگر مي‏فرمود : از امتهايي كه قبل از تو پيامبراني به سويشان فرستاديم بپرس ، آيا ما غير از رحمان آلهه ديگري برايشان قرار داديم تا آنها را بپرستند ؟ ممكن بود همان امت‏ها به دروغ بگويند : بله .


ولي فرمود : از پيامبراني كه قبل از تو فرستاديم بپرس تا معلوم شود كه گفتار امت‏ها حجت نيست تا هر چه در جواب بگويند درست باشد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد سؤال از اهل كتاب ، تورات و انجيل است و بس ، چون اين دو امت هر چند كه كافر بودند ليكن وقتي به تواتر خبر دادند كه : نه ، خداوند آلهه‏اي براي ما قرار نداده ، سخن ايشان براي مردم حجت مي‏شود ، چون گو اينكه خطاب به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، ليكن تكليف در آن متوجه به امت آن جناب است .


ليكن بعيد بودن اين دو تفسير بر خواننده پوشيده نيست ، مخصوصا وجه دومي ، از اين جهت كه اهل اين دو كتاب خصوصيتي ندارند تا تنها از آنان سؤال شود .


بعضي ديگر گفته‏اند : آيه شريفه از آياتي است كه در شب معراج خطاب به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شده تا آن جناب از ارواح انبياء (عليهم‏السلام‏) اين سؤال رابكند ، و در هنگامي كه به ايشان بر مي‏خورد بپرسد : آيا جز دين توحيد دين ديگري براي امت خود آورده بودند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :157


البته روايات زيادي هم از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) بر طبق اين تفسير رسيده كه در بحث روايتي آينده - ان شاء الله تعالي - از نظر خواننده خواهد گذشت .


بحث روايتي


در مجمع البيان در ذيل جمله و جعلها كلمة باقية في عقبه آمده كه بعضي گفته‏اند : منظور از كلمه باقيه در نسل آن جناب امامت است كه تا روز قيامت در ذريه آن جناب باقي است - نقل از امام صادق (عليه‏السلام‏) - .


مؤلف : و در اين معنا روايات ديگري نيز هست كه در بعضي از آنها ، آيه شريفه بر امامت از نسل امام حسين (عليه‏السلام‏) تطبيق شده .


و دقت در اين روايات اين معنا را به دست مي‏دهد كه بناي آن بر اين است كه ضمير در جعلها به هدايتي برگردد كه از جمله سيهدين استفاده مي‏شود .


و در سابق هم در آيه اني جاعلك للناس اماما گفتيم كه وظيفه امام هدايت مردم است در ملكوت و واقع اعمالشان ، به اين معنا كه با ارشاد خود ايشان را به سوي خداي سبحان سوق دهند ، و به درجات قرب به خداي عز و جل نزديك گردانند ، و عمل هر صاحب عملي را به آن منزلتي كه عملش اقتضاء دارد نازل سازند ، البته با در نظر داشتن اينكه حقيقت هدايت از خدا است ، و اگر به امام هم نسبت مي‏دهيم به تبع يا بالعرض است .


و فعليت هدايتي كه از ناحيه خدا به سوي خلق نازل شده ، نخست شامل امام مي‏شود و سپس از ناحيه امام به سوي سايرين افاضه مي‏شود ، پس هدايت امام تمام‏ترين مراتب هدايت است ، و هدايتهاي ديگران مادون آن است .


و اينكه ابراهيم (عليه‏السلام‏) گفت : فانه سيهدين و قيدي براي هدايت نياورد ، خود دليل است بر اينكه مراد از هدايت ، مطلق هدايت است ، هم مي‏تواند با عالي‏ترين مراتبهدايت كه حظ امام از آن مرتبه است منطبق شود ، و هم بر ديگر مراتب .


پس مي‏توانيم بگوييم منظور از آن ، امامت است ، و همين امامت است كه


ترجمة الميزان ج : 18ص :158


كلمه‏اي است باقي در نسل ابراهيم (عليه‏السلام‏) .


و در احتجاج از حضرت عسكري (عليه‏السلام‏) از پدران بزرگوارش روايت آورده كه فرمودند : روزي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در سايه كعبه نشسته بود كه عبد الله بن اميه مخزومي عرضه داشت : اگر خدا مي‏خواست رسولي در بين ما مبعوث كند ، كسي را مبعوث مي‏كرد كه از همه ما ثروتمندتر و نيكو حال‏تر باشد ، چرا اين قرآن كه تو مي‏پنداري خدا بر تو نازلش كرده و به وسيله آن مبعوث به رسالتت نموده ، بر يكي از دو مرد عظيم اين دو شهر يعني وليد بن مغيره در مكه و عروة بن مسعود ثقفي در طائف نازل نشد ؟ آنگاه امام (عليه‏السلام‏) در كلامي طولاني پاسخ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را نقل فرموده كه مضمونش همان است كه در آيات آمده .


آنگاه فرموده : و پاسخ همان است كه قرآن در جواب از و قالوا لولا نزل هذا القرآن علي رجل من القريتين عظيم فرموده : أ هم يقسمون رحمة ربك اي محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آيا اين مشركين رحمت پروردگار تو را تقسيم مي‏كنند ؟ .


نحن قسمنا بينهم معيشتهم في الحيوة الدنيا اين ماييم كه معيشت‏شان را در زندگي دنيا تقسيم مي‏كنيم .


آري خدا است كه بعضي از ما را محتاج بعضي ديگر كرده ، اين را محتاج مال او ، و او را نيازمند كالا و يا خدمت اين كرده است .


در نتيجه مي‏بيني كه بزرگترين پادشاهان و غني‏ترين توانگران ، محتاج به فقيرترين فقراء شده تا كالائي از انواع كالاها كه نزد او است از او بخرد ، و يا برايش خدمتي كند و گوشه‏اي از زندگيش را اصلاح نمايد ، كه اگر آن فقير نمي‏بود اصلاح نمي‏شد ، و خود آن پادشاه نمي‏توانست آن را اصلاح كند .


و يا آنكه از علمي كه آن فقير از انواع حكمت و علوم دارد استفاده نمايد ، پس او محتاج به اين فقير است ، و اين فقير هم محتاج مال آن پادشاه توانگر است ، حاجت اين فقير نزد او است و حاجت آن پادشاه كه يا خدمت و يا علم و يا رأي درست است نزد اين فقير است .


پس آن پادشاه نمي‏تواند بگويد : چرا من علم اين فقير و مال خودم را نداشته باشم ، و فقير هم نمي‏تواند بگويد : چرا مال آن پادشاه با علم و رأي و معرفت خودم برايم جمع نشد ؟ آنگاه امام (عليه‏السلام‏) اين آيه را قرائت فرمود : و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضا سخريا .


آنگاه فرمود : و رحمة ربك خير مما يجمعون يعني رحمت پروردگار تو بهتر از اموال


ترجمة الميزان ج : 18ص :159


دنيايي است كه اينان جمع مي‏كنند .


و در كافي به سند خود از سعيد بن مسيب روايت كرده كه گفت : من از علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) از كلام خداي عز و جل پرسيدم كه مي‏فرمايد : و لولا ان يكون الناس امة واحدة فرمود منظورش از اين امت ، امت محمد است كه اگر همه كفار و داراي يك مسلك نمي‏شدند لجعلنا لمن يكفر بالرحمن ... .


و در تفسير قمي به سند خود از يحيي بن سعيد از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در معناي جمله فاما نذهبن بك فرمود : اگر تو را از مكه به مدينه هم ببريم ، اراده كرده‏ايم كه دوباره به مكه برگردانيم ، و به وسيله علي بن ابيطالب (عليه‏السلام‏) از اهل مكه انتقام بگيريم .


و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق ، عبد بن حميد ، ابن جرير ، ابن منذر ، و حاكم - وي حديث را صحيح دانسته - از قتاده روايت كرده‏اند كه در تفسير جمله فاما نذهبن بك فانا منهم منتقمون از انس نقل كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از دنيا رفت ، و نقمت و عذاب به جاي گذاشت .


تا آن جناب بود خداوند هيچ ناملايمي از امتش به وي ننمود تا از دنيا رفت ، در حالي كه هيچ پيامبري نبود مگر آنكه عذاب خدا را در امتش مي‏ديد ، مگر پيغمبر شما كه عذاب امتش را براي آينده‏اش پيش بيني كرد ، و در خواب ديد كه بعد از درگذشتش چه بر سر امتش مي‏آيد ، و به همين جهت ديگر هرگز خندان و خوشحال ديده نشد تا از دنيا رفت .


مؤلف : اين معنا از انس و نيز از علي بن ابيطالب و از غير آن دو بطريقي ديگر نقل شده .


و نيز در همان كتاب مي‏گويد : ابن مردويه از طريق محمد بن مروان ، از كلبي ، از ابي صالح ، از جابر بنعبد الله ، از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه در ذيل آيه فاما نذهبن بك فانا منهم منتقمون فرموده است : اين آيه در باره علي بن ابي طالب نازل شده كه بعد از درگذشتم از ناكثين و قاسطين انتقام خواهد گرفت .



ترجمة الميزان ج : 18ص :160


مؤلف : از ظاهر اين روايت و روايت قبليش و روايتي كه در اين معنا رسيده برمي‏آيد كه تهديد در اين دو آيه راجع به كساني است كه از راه حق منحرف مي‏شوند ، در عين اينكه از مسلمانان هستند ، و راجع به كفار قريش نيست .


و در احتجاج از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در حديثي طولاني فرمود : و اما آيه و اسال من أرسلنا من قبلك من رسلنا خود يكي از براهين نبوت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است كه خداي تعالي به او ارزاني داشته ، و به وسيله آن حجت را بر ساير خلائق تمام كرده ، براي اينكه بعد از آنكه نبوت را به وسيله آن جناب خاتمه داد و او را به عنوان پيامبر براي تمام امت‏ها و ساير ملل قرار داد اين امتياز را به او داد كه به آسمان عروجش داد ، و در آن روز همه انبياء (عليهم‏السلام‏) را برايش جمع كرد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از نبوت همه آگاه شد ، و آنها چيزهايي از عزائم خدا و آيات و براهين او برايش به عنوان ارمغان بيان كردند ... مؤلف : اين معنا را قمي هم در تفسير خود به سند خويش از ابي الربيع از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) در پاسخ از سؤالات نافع بن ازرق روايت كرده .


و نيز الدر المنثور آن را به چند طريق از سعيد بن جبير و ابن جريح و ابن زيد روايت كرده است.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :