امروز:
سه شنبه 25 مهر 1396
بازدید :
834
ترجمه الميزان: سوره جاثيه آيات 37 - 1


ترجمة الميزان ج : 18ص :233


( 45 )سوره جاثيه مكي است و سي و هفت آيه دارد ( 37)


سورة الجاثية


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ حم‏(1) تَنزِيلُ الْكِتَبِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الحَْكِيمِ‏(2) إِنَّ في السمَوَتِ وَ الأَرْضِ لاَيَتٍ لِّلْمُؤْمِنِينَ‏(3) وَ في خَلْقِكمْ وَ مَا يَبُث مِن دَابَّةٍ ءَايَتٌ لِّقَوْمٍ يُوقِنُونَ‏(4) وَ اخْتِلَفِ الَّيْلِ وَ النهَارِ وَ مَا أَنزَلَ اللَّهُ مِنَ السمَاءِ مِن رِّزْقٍ فَأَحْيَا بِهِ الأَرْض بَعْدَ مَوْتهَا وَ تَصرِيفِ الرِّيَح ءَايَتٌ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ‏(5) تِلْك ءَايَت اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْك بِالْحَقّ‏ِفَبِأَي حَدِيثِ بَعْدَ اللَّهِ وَ ءَايَتِهِ يُؤْمِنُونَ‏(6) وَيْلٌ لِّكلّ‏ِ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ‏(7) يَسمَعُ ءَايَتِ اللَّهِ تُتْلي عَلَيْهِ ثمَّ يُصِرُّ مُستَكْبراً كَأَن لَّمْ يَسمَعْهَافَبَشرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ‏(8) وَ إِذَا عَلِمَ مِنْ ءَايَتِنَا شيْئاً اتخَذَهَا هُزُواًأُولَئك لهَُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ‏(9) مِّن وَرَائهِمْ جَهَنَّمُوَ لا يُغْني عَنهُم مَّا كَسبُوا شيْئاً وَ لا مَا اتخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاءَوَ لهَُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ‏(10) هَذَا هُدًيوَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِئَايَتِ رَبهِمْ لهَُمْ عَذَابٌ مِّن رِّجْزٍ أَلِيمٌ‏(11) × اللَّهُ الَّذِي سخَّرَ لَكمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِي الْفُلْك فِيهِ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضلِهِ وَ لَعَلَّكمْ تَشكُرُونَ‏(12) وَ سخَّرَ لَكم مَّا في السمَوَتِ وَ مَا في الأَرْضِ جَمِيعاً مِّنْهُإِنَّ في ذَلِك لاَيَتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ‏(13)


ترجمه آيات


به نام خداي رحمان و رحيم .


حم ( 1) .



ترجمة الميزان ج : 18ص :234


اين كتابي است نازل شده از ناحيه خداي عزيز و حكيم ( 2) .


به درستي در آسمانها و زمين آيت‏ها هست براي مردم با ايمان ( 3) .


و نيز در خلقت خودتان و جنبندگاني كه همواره منتشر مي‏كند آيت‏ها هست براي مردمي كه اهل يقين باشند ( 4 ) .


و نيز در اختلاف شب و روز و رزقي كه خدا از آسمان نازل مي‏كند و به وسيله آن زمين را بعد از مردنش زنده مي‏كند و همچنين در گرداندن بادها از اين سو به آن سو آيت‏ها هست براي مردمي كه تعقل كنند ( 5) .


اينها همه آيات خدا است كه به حق بر تو تلاوت مي‏كنيم با اين حال بعد از سخن خدا و آيات او ديگر به چه سخني ايمان مي‏آورند ( 6) .


واي بر هر كس كه بي‏پروا دروغ مي‏گويد و از گناه لذت مي‏برد ( 7) .


آيات خدا را مي‏شنود كه بر او تلاوت مي‏شود با اين حال از روي تكبر بر انكار خود اصرار مي‏ورزد تو گويي اصلا آن را نشنيده .


پس او را به عذابي دردناك بشارت بده ( 8) .


و چون به چيزي از آيات ما اطلاع مي‏يابد آن را مسخره مي‏كند اين گونه اشخاص عذابي خوار كننده دارند ( 9) .


و در پشت سرشان جهنم است و آنچه از مال و جاه دنيا به دست آورده‏اند پشيزي به دردشان نمي‏خورد و همچنين هيچ يك از خداياني كه به جاي الله ولي خود گرفته‏اند و عذابي عظيم دارند ( 10) .


اين قرآن هدايت است و كساني كه به آيات پروردگارشان كفر ورزيدند از سخت‏ترين شكنجه‏ها عذابي دردناك دارند ( 11) .


البته همان خدا است كه دريا را براي شما مسخر كرد تا كشتي‏ها به امر وي در آن به راه افتند و تا از فضل خدا كسب كنيد و تا شايد شكر بگزاريد ( 12 ) .


و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است همه را براي شما مسخر كرد و همه‏اش از او است و در اين خود آياتي است براي مردمي كه تفكر كنند ( 13) .


بيان آيات


غرض اين سوره دعوت عموم بشر است به دين توحيد ، و پرهيز از عذابي كه از آن انذار مي‏كند .


سوره ، نخست با مساله توحيد آغاز مي‏شود ، و سپس به تشريع شريعت براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و اينكه بر آن جناب و بر عامه بشر لازم است از آنپيروي كنند


ترجمة الميزان ج : 18ص :235


اشاره نموده ، مي‏فرمايد : چون در پيش روي خود روزي را دارند كه در آن روز بر طبق اعمال صالحي كه انجام داده‏اند از ايمان و پيروي شريعت ، و بر طبق گناهاني كه كرده‏اند از اعراض از دين و غيره محاسبه خواهند شد .


آنگاه پيشامدهايي را كه هر يك از اين دو طايفه در قيامت دارند ذكر مي‏كند .


البته در خلال اين بيانات انذار شديد و تهديد سختي به مستكبرين دارد كه از آيات خدا اعراض مي‏كنند .


و نيز به كساني كه هواي نفس خود را معبود خود گرفته‏اند و خدا آنان را گمراه كرد در عين اينكه به گمراهي خود عالم بودند ، هشدار مي‏دهد .


و از لطائفي كه در اين سوره آمده بيان معناي نوشتن نامه اعمال و استنساخ آن است .


اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده .


ولي بعضي از مفسرين آيه قل للذين امنوا ... را از مكي بودن استثناء كرده‏اند ، ولي هيچ دليل و شاهدي بر گفتار خود ندارند .


حم تنزيل الكتاب من الله العزيز الحكيم ظاهرا جمله تنزيل الكتاب از باب اضافه صفت به موصوف مي‏باشد .


و كلمه تنزيل مصدر به معناي مفعول مي‏باشد .


و جمله من الله جار و مجروري است متعلق به تنزيل .


و تمام اين جمله خبر است براي مبتداي حذف شده ، يعني هذا .


و معنايش اين است : اين كتابي است نازل شده از ناحيه خداي عزيز حكيم .


ما در سابق در باره مفردات اين آيه بحث كرديم .


ان في السموات و الأرض لايات للمؤمنين كلمه آيات جمع آيت است كه به معناي علامت و نشانه‏اي است كه بر وجود چيزي دلالت كند ، و بدان اشاره نمايد .


و مراد از اينكه فرمود در آسمانها و زمين علامتها هست اين است كه اصلا آسمان و زمين آياتي هستند كه بر هستي پديد آورنده خود دلالت مي‏كنند ، نه اينكه آيتها چيز ديگر باشند ، و در ظرف آسمانها و زمين قرار داشته باشند .


دليل بر گفتار ما اين است كه تعبيرات قرآن كريم از اين معنا مختلف است ، گاهي مي‏فرمايد فلان چيز آيت است و گاهي مي‏فرمايد در فلان چيز آيت است و گاهي هم مي‏فرمايد در خلقت فلان چيز آيت است ، مثلا يك جا فرموده : ان في خلق السموات و الأرض و اختلاف الليل و النهار لايات ، جاي ديگر آيه مورد بحث است ، كه آيت را در خود


ترجمة الميزان ج : 18ص :236


آسمانها و زمين دانسته ، نه در خلقت آنها ، و يكجا هم فرموده : و من آياته خلق السموات و الأرض و نظاير اين اختلاف تعبير بسيار است .


و از همين اختلاف استفاده مي‏شود معناي اينكه در چيزي آيت باشد اين است كه خود آن چيز آيت باشد ، همچنان كه از اختلاف تعبير ديگري كه در آيات بالا بود ، و در يكي مي‏فرمود : در آسمانها و زمين و در ديگري مي‏فرمود در خلقت آسمانها و زمين استفاده مي‏شود كه مراد از خلقت آسمانها و زمين خود آسمانها و زمين است ، نه چيز ديگر .


حال بايد ديد چرا آسمانها و زمين را ظرف آيت دانسته ، با اينكه خودش آيت است ؟ در پاسخ مي‏گوييم : اين بدان عنايت است كه بفهماند جهات وجود آسمانها و زمين مختلف است ، و هر جهت از جهات آنها خود آيتي است از آيات ، و اگر خود آسمانهاو زمين در نظر گرفته مي‏شد ، چاره‏اي جز اين نبود كه همه آنها را يك آيت بگيريم ، در حالي كه مي‏بينيم مثلا زمين را به تنهايي آيات شمرده و فرموده و في الأرض ايات للموقنين و اگر خود زمين در نظر گرفته مي‏شد بايد مي‏فرمود : و الأرض آية للموقنين - زمين آيتي است براي اهل يقين و آن وقت آن منظور فوت مي‏شد ، و ديگر نمي‏فهمانيد كه در هستي زمين جهاتي است كه هر يك از آن جهات به تنهايي آيتي است مستقل .


پس معناي اينكه فرمود : ان في السموات و الأرض ... اين است كه براي وجود آسمانها و زمين جهاتي است كه هر جهتش دلالت دارد براينكه آفريدگار و مدبرش تنها خداست ، و شريكي براي او نيست ، براي اينكه آسمانها و زمين با حاجت ذاتيش به پديد آورنده ، و با عظمت خلقتش ، و بي‏نظير بودن تركيبش ، و اتصالي كه در وجود اجزاء بي شمار و هول‏انگيز آن به يكديگر است ، و ارتباط و اندراجي كه نظام‏هاي جزئي و مخصوص به يك يك موجودات در تحت نظام عمومي و كلي حاكم بر كل عالم دارد ، همه دلالت دارد بر اينكه خالقي يكتا دارد ، و همان خالق يكتا مدبر آن است .


آري ، اگر براي اين عالم پديد آورنده‏اي نمي‏بود ، پديد نمي‏آمد ، و اگر مدبرش يكتا نبود ، نظامهاي جزئي آن با يكديگر متناقض مي‏شد و تدبير مختلف مي‏گشت .


از آنچه گذشت روشن گرديد اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند : جمله في السموات در


ترجمة الميزان ج : 18ص :237


تقدير في خلق السموات است ، صحيح نيست ، و بدون هيچ حاجتي بيهوده خود را به زحمت انداخته .


و في خلقكم و ما يبث من دابة ايات لقوم يوقنون كلمه يبث از مصدر بث است كه به معناي متفرق كردن و افشاندن است .


و بث جنبندگان به معناي اين است كه خداي تعالي آنها را در زمين منتشر و متفرق كرده ، همچنان كه در جاي ديگر در باره خلقت انسان فرموده : ثم اذا أنتم بشر تنشرون .


و معناي آيه شريفه اين است كه : و در خود شما از حيث وجودتان كه وجودي است مخلوق و نيز در جنبندگان از اين حيث كه خداي تعالي خلقشان كرده و در زمين متفرق و پراكنده ساخته ، آياتي است براي مردمي كه راه يقين را سلوك مي‏كنند .


و خلقت انسان علاوه بر اينكه موجودي است زميني و مرتبط به ماده ، نوع ديگري است از خلقت كه با خلقت آسمانها و زمين اختلاف دارد ، براي اينكه آسمانها و زمين تنها موجودي مادي هستند ، ولي انسان موجودي است مركب از بدني مادي و تركيب يافته از مواد عنصري و زميني كه با مرگ فاسد و متلاشي مي‏شود ، و از چيزي ديگر وراي ماده ، چيزي كه از نسج عالم بالا ، و مجرد از ماده است ، و به همين جهت با مرگ فاسد نمي‏شود ، بلكه در هنگام مرگ ، بدن متوفي مي‏شود ، يعني به تمام و كمال گرفته مي‏شود ، و نزد خدا محفوظ مي‏ماند ، و اين چيز همان است كه قرآن آن را روح ناميده و فرموده و نفخت فيه من روحي .


و نيز بعد از آنكه خلقت انسان از نطفه ، و سپس علقه ، و آنگاه مضغه ، و در آخر تكميل ساختمان بدني او را ذكر مي‏كند ، مي‏فرمايد : ثم أنشاناه خلقا اخر و نيز در باره حقيقت مرگ انسان فرموده : قل يتوفيكم ملك الموت الذي وكل بكم .


پس كسي كه در خلقت انسان تدبر و نظر مي‏كند ، در حقيقت در آيتي ملكوتي نظر مي‏افكند ، آيتي وراي آيات مادي .


و همچنين است ناظر در خلقت جنبندگان ، چون آنها نيز جان دارند ، داراي حيات و شعورند ، هر چند از نظر حيات و شعور ، و همچنين از نظر تجهيزات بدني پائين‏تر از انسانند ، ولي همه آنها براي كسي كه اهل يقين باشد آيتند ، و اهل يقين با


ترجمة الميزان ج : 18ص :238


سير و تفكر در خلقت آنها خداي سبحان را مي‏شناسند ، و به وحدانيت و بي شريك بودن او در ربوبيت و الوهيت پي مي‏برند .


و اختلاف الليل و النهار ... اين قبيل آيات جزو آياتي است كه بين زمين و آسمان قرار دارند ، آسمانها خود آيتي هستند ، زمين هم خود آيتي است ، و اختلاف شب و روز آيتي است بين زمين و آسمان و منظور از اختلاف شب و روز ، اختلاف آن دو از نظر كوتاهي و بلندي است .


اختلاف منظم كه از آغاز خلقتش تاكنون دگرگوني نيافته ، و بطور هماهنگ فصول چهارگانه بهار و تابستان و پاييز و زمستان را پديد آورده و اين چهار فصل در هر ناحيه از نواحي زمين به هر صورتي كه بوده اكنون نيز به همان صورت است ، و از اين به بعد نيز به همين منوال مكرر مي‏شود .


اختلافي كه به آن وسيله خدايسبحان رزق اهل زمين را تدبير نموده ، به ترتيبي صالح رشدشان مي‏دهد ، همچنان كه خودش فرموده : و قدر فيها أقواتها في اربعة ايام سواء للسائلين .


و ما أنزل الله من السماء من رزق فاحيا به الأرض بعد موتها - مراد از رزقي كه خداي تعالي از آسمان نازل مي‏كند ، باران است .


و اگر باران را رزق ناميده ، از باب ناميدن سبب به اسم مسبب است ، و اين گونه نامگذاريها مجازي و شايع است .


و نيز ممكن است بدين جهت باشد كه باران نيز رزق است ، چون همه آب‏هاي زمين از باران است .


و منظور از كلمه سماء بالاي سر و يا ابر است ، چون ابر را هم مجازا آسمان مي‏گويند .


و منظور از احياء زمين بعد از مردنش زنده كردن گياهان و درختاني است كه در زمستان مي‏ميرند .


و تعبير از آن به زنده كردن بعد از موت ، خالي از اشاره به مساله معاد نيست .


و تصريف الرياح - يعني گرداندن بادها از اين سو به آن سو ، و فرستادنش از سويي به سويي ديگر ، كه در همين گرداندن بادها فوايد عمومي بسياري نهفته است ، و از همه فوائدش عمومي‏تر حركت دادن ابرها است به نقاط مختلف جهان .


و يكي ديگر تلقيح گياهان ، و دفع عفونت‏ها ، و بوهاي بد است .


ايات لقوم يعقلون - يعني در آنچه گفته شد آياتي است براي مردمي كه تعقل مي‏كنند ، يعني با عقلي كه خدا در آنان به وديعت سپرده بين حق و باطل و خوب و بد تمييز


ترجمة الميزان ج : 18ص :239


مي‏دهند .


در اين آيات مي‏بينيم هر دسته از آنها به قومي اختصاص داده شده يك دسته به مؤمنين ، يك دسته به قومي كه اهل يقينند ، دسته ديگر به قومي كه تعقل مي‏كنند .


و شايد وجهش اين باشد كه آيت احياء زندگان به دلالتي ساده و همه كس فهم دلالت مي‏كند بر اينكه خودش خود را ايجاد نكرده ، و بطور اتفاق و تصادفي هم پيدا نشده ، بلكه پديد آورنده‏اي ايجادش كرده ، و بهدنبالش آثار و افعال آنها را پديد آورده ، آثار و افعالي كه اين نظام مشهود از آن آثار پديد آمده است ، پس خالق آسمانها ، خالق همه عالم و رب همه است ، و انسان اين معنا را با فهم ساده خود مي‏فهمد ، و انسانهاي با ايمان هم همين را مي‏فهمند ، و از آن منتفع مي‏شوند .


ولي اين معنا را كه خالق انسان و ساير جنبندگان داراي حيات و شعور ، خداست از اين جهت كه ارواح و نفوس موجودات زنده با شعور از عالمي وراي عالم ماده است كه نامش را عالم ملكوت مي‏گذاريم ، قرآن كريم كمال ادراك و مشاهده اين معنا را مختص به اهل يقين دانسته ، نه به عموم مردم و فهم‏هاي ساده آنان ، و در اين باره فرموده و كذلك نري ابراهيم ملكوت السموات و الأرض و ليكون من الموقنين .


و اما آيت اختلاف ليل و نهار ، و بارانهايي كه زمين را زنده مي‏كند ، و چرخاندن بادها از آنجا كه انواع مختلف و جهات متعدد دارد و مرتبط با زمين و زميني‏ها است ، و داراي فوايد بي شمار و منافعي دامنه‏دار و بسيار است كه درك همه آنها محتاج به تعقل فكري و تفصيلي و عميق است ، و فهم ساده عموم مردم از درك آن عاجز است ، لذا درك آن را به قومي كه تعقل كنند اختصاص داده .


گو اينكه آيات مزبور براي همهآيت مي‏باشند ليكن از آنجا كه تنها دانشمندان و صاحبان تعقل از آنها بهره‏مند مي‏شوند بدين جهت اين آيات را به ايشان اختصاص داده .


در اين ميان مي‏بينيم كه از اين طبقه گاهي تعبير فرموده به قومي كه يوقنون و گاهي به قومي كه يعقلون .


و از تعبد مردم كه با فهم ساده خود پي به حقيقت مي‏برند تعبير فرموده به مؤمنين .


از اين اختلاف در تعبير فهميده مي‏شود كه مراد از ايمان اصل آن است كه آياتش ساده و بسيط است و چون به دست آمدن ايمان تدريجي نيست ، از دارندگان ايمان تعبير به وصف كرد ، به خلاف ايمان اهل يقين و عقل كه به خاطر دقت آيات آن ، و بلندي افق آنها ، و به خاطر اينكه خرده خرده و به تدريج به دست مي‏آيد ، از آنان به مضارع يعقلون ،


ترجمة الميزان ج : 18ص :240


يوقنون تعبير كرد كه دلالت بر استمرار تجددي دارد .


بعضي از مفسرين در توجيه ترتيبي كه براي مصاديق و اهل آيات سه‏گانه هست ، و اينكه چرا اول اهل ايمان ، و دوم اهل ايقان و سوم اهل عقل را ذكر كرده گفته‏اند : اين ترتيب از نظر ترقي دادن مطلب است ، چون ايقان مرتبه خاصي است در ايمان ، و معلوم است كه بايد بعد از ايمان ذكر شود ، و عقل هم مدار ايمان و ايقان است ، چون منظور ما از عقل عقلي است كه مؤيد به نور بصيرت باشد ، و به وسيله چنين عقلي است كه ايمان و يقين از قرار گرفتن در دسترس شك و ترديد خلاص مي‏شود ، و در نتيجه ايمان به حد يقين مي‏رسد ، و با رسيدنش به حد يقين و محكم شدنش همه خيرات رو مي‏آورد .


و در ترتيب آيات نيز همين ترتيب كه در مراتب سه‏گانه است رعايت شده .


اين توجيه از گفتار زمخشري در كشاف استفاده مي‏شود .


اشكالي كه ما به كلام زمخشري داريم ، اين است كه مقتضاي توصيفي كه وي براي عقل كرده اين است كه قبل از دومي و حتي قبل از اولي قرار گيرد ، يعني مرتبه اول شمرده شود ، نه سوم .


علاوه بر اينكه ما نفهميديم كه چگونه ممكن است شك عارض بر يقين شود ، حتي تصورش هم براي ما ممكن نيست .


بعضي ديگر - كه همان صاحب تفسير كشف باشد - در توجيه ترتيب مزبور گفته است بدين جهت اول ايمان و سپس ايقان و در آخر تعقل را ذكر كرده كه تماميت نظر و تدبر در دوم ناگزير و محتاج است به نظر در اولي ، چون آسمانها و زمين به وجهي از اسباب پيدايش حيوان است ، و به همين جهت بايد قبل از يادآوري خلقت حيوان يادآوري شود.


و همچنين نظر در سومي ناگزير مي‏سازد كه ما در دو تاي اول نيز نظر كنيم .


اما اينكه بايد به اولي ( خلقت آسمانها و زمين ) نظر كنيم كه روشن است و احتياج به بيان ندارد ، و اما نظر و توجه به دومي ( خلقت حيوان ) براي اين است كه خلقت حيوان علت غائي است .


پس معرفت سومي موقوف است بر معرفت علت غائيش كه دومي است ، چون علت قبل از معلول است .


اين توجيه نيز به فرض اينكه درست باشد توجيه ترتيب آيات سه‏گانه است ، نه مراتب صفات سه‏گانه ايمان و ايقان و عقل .


علاوه بر اينكه سومي هم مانند اولي از اسباب بوجود آمدن حيوان است ، پس بايد آن نيز قبل از دومي ذكر مي‏شد .


و به وجهي دومي علت غائي اولي است ، پس بايد آن هم قبل از اولي ذكر مي‏شد ، همانطور كه قبل از سومي ذكر شد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :241


فخر رازي در توجيه اين ترتيب گفته است : سبب آن اين است كه اين معنا را بفهماند كه اگر ايمان داريد اين دلالت‏ها را بفهميد ، و اگر ايمان نداريد ، و در عين حال مي‏خواهيد داراي جزم و يقين باشيد و از شك و ترديد درآييد ، اين دلائل ديگر را بفهميد ، و اگر نه ايمان داريد و نه مي‏خواهيد اهل يقين باشيد ، پس حد اقل در فهميدن دلائل سوم كوشش كنيد .


اين وجه هم به فرضي كه صحيح باشد توجيه ترتيب صفات سه‏گانه ايمان و ايقان و عقل است ، نه توجيه اين كه چرا آيات سه‏گانه را بدين ترتيب ذكر كرده .


علاوه بر اينكه لازمه اين توجيه آن است كه آيات سه‏گانه هيچ اختصاصي به صفات سه‏گانه نداشته باشد ، بلكه همه‏اش مربوط به همه صفات باشد ، و سياق آيات با چنين احتمالي مساعد نيست .


از اين هم كه بگذريم از ظاهر كلام فخر رازي برمي‏آيد كه يقين را به جزم - كه همان علم باشد - تفسير كرده .


و بنا بر اين تفسير ، براي عقل چيزي جز حكم ظني نمي‏ماند ، و آن هم در معارف اعتقادي هيچ اعتباري ندارد .


تلك ايات الله نتلوها عليك بالحق فباي حديث بعد الله و اياته يؤمنون ايمان به هر چيز عبارت است از علم به آن با التزام عملي به آن ، پس صرف علم و يقين به وجود چيزي بدون التزام عملي ، ايمان به آن چيز نيست .


خداي تعالي در اين باره مي‏فرمايد : و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم .


و نيز فرموده و اضله الله علي علم .


و كلمه آيات به معناي علامتهاي دلالت كننده است ، پس آيات تكوينيه خدا عبارت است از اموري وجودي كه با وجود خارجي خود دلالت مي‏كند بر اينكه خداي تعالي در خلقت عالم يگانه است ، و در اينكار شريكي ندارد ، و به صفات كماليه متصف است و از هر نقص و حاجت منزه است .


و ايمان به اين آيات معنايش ايمان داشتن به دلالت آنها بر هستي خدا است كه لازمه داشتن چنين ايماني ، ايمان داشتن به خدا بر طبق دلالت اين ادله است ، نه خدايي كه اين ادله بر آن دلالت نكند .


و آيات قرآن كريم نيز از اين جهت آيات ناميده شده‏اند كه بيانگر آيات تكوينيه هستند ، آيات تكوينيه‏اي كه گفتيم بر هستي و صفات خدا دلالت دارند .


و يا از اين جهت


ترجمة الميزان ج : 18ص :242


آيات ناميده شده‏اند كه بيانگر معارف اعتقادي و يا احكام عملي ، و يا احكام اخلاقي مي‏باشند .


احكامي كه خدا آن را مي‏پسندد ، و بدان امر مي‏كند ، و از بندگانش مي‏خواهد كه به آنها عمل كنند ، چون مضامين آن آيات بر آن احكامي دلالت دارد كه از ناحيه خدا نازل شده است ، و ايمان به اين آيات ايمان به دلالت آنها بر خداي تعالي است كه قهرا ملازم با ايمان به مدلول آنها نيز هست .


و نيز معجزات را از اين رو آيات مي‏نامند كه اگر از قبيل مرده زنده كردن و امثال آن باشد ، آياتي كونيه است ، و همان دلالت آيات كونيه را دارد .


و اگر از قبيل پيشگوييها و يا خود قرآن كريم باشد كه برگشت دلالت آنها نيز به دلالت آيات كونيه خواهد بود ، چون با هستي خود ، دلالت مي‏كند بر هستي خداي تعالي و صفات او .


تلك ايات الله نتلوها عليك - اين جمله اشاره است به آيات قرآني كه بر آن جناب تلاوت شده ، و ممكن هم هست اشاره باشد به آيت‏هاي وجوديي كه در سه آيه قبل بدان اشاره شده بود .


اين سؤال پيش مي‏آيد كه پس چرا فرمود نتلوها در پاسخ مي‏گوييم به اين عنايت كه دال و مدلول با هم متحدند .


پس بنا بر اين احتمال ، در اين جمله ، در عين حال كه فرموده : نتلوها نظري به آيت بودن قرآن ندارد .


فباي حديث بعد الله و اياته يؤمنون - بعضي از مفسرين گفته‏اند : اين جمله از قبيل اين سخن است كه كسي بگويد : من از زيد و كرمش در شگفتم با اينكه از زيد در شگفت نيست ، بلكه از كرم و سخاوت او در شگفت است .


و معناي جمله بر حسب نظر دقيق اين است كه كرم زيد مرا به شگفت آورده ، و زيد از حيث كرمش مرا به شگفت درآورده ، در نتيجه معناي جمله مورد بحث هم اين مي‏شود كه بعد از آيات خدا - يعني آيات قرآنش - ديگر به چه سخني ايمان مي‏آورند ، يعني وقتي به اين سخن ايمان نياورند ديگر بعد از آن به چه سخني ايمان خواهند آورد .


بعضي ديگر گفته‏اند : در اين جمله چيزي حذف شده ، و تقديرش چنين است : اذا لم يؤمنوا فباي حديث بعد حديث الله و آياته يؤمنون يعني اينان كه ايمان نياوردند ، ديگر به چه حديثي بعد از حديث خدا و آياتش ايمان مي‏آورند .


ولي بنا بر اين كه تقدير چنين باشد ، مناسب‏تر آن است كه بگوييم : مراد از


ترجمة الميزان ج : 18ص :243


آيات ، آيات تكويني است ، نه آيات قرآني ، و به همين جهت مرحوم طبرسي بعد از نقل اين قول گفته : فرق بين حديث به معناي قرآن و بين آيات اين است كه حديث عبارت است از داستانهاي عبرت‏آموزي كه بين حق از باطل جدائي مي‏افكند ، و آيات عبارت است از ادله‏اي كه بين صحيح و فاسد جدايي مي‏اندازد .


و از بين اين دو قول ، قول اول لطيف‏تر است .


ويل لكل افاك أثيم ويل به معناي هلاكت ، و افاك مبالغه از افك است كه به معناي دروغ است .


و كلمه أثيم مشتق از اثم است كه به معناي گناه و نافرماني است ، و معناي آيه اين است كه هلاكت و مرگ بر هر دروغگوي گناهكار .


يسمع ايات الله تتلي عليه ثم يصر مستكبرا كان لم يسمعها ... اين جمله صفت هر افاك اثيم است .


و كلمه ثم تاخر رتبي را مي‏رساند ، و معناي استبعاد را مي‏فهماند .


و كلمه يصر مضارع از اصرار است كه به معناي ملازمت و دست برنداشتن از فعلي است .


و معناي جمله اين است كه : افاك اثيم آيات خدا را - كه همان آيات قرآني است - مي‏شنود كه برايش مي‏خوانند ، و باز هم از كفر خود دست برنداشته ، همچنان در برابر حق مقاومت و گردنكشي مي‏كند ، و در مقابل آن خاضع نمي‏گردد ، مثل اينكه اصلا اين آيات را نشنيده ، پس تو او را به عذابي دردناك بشارت بده .


و اذا علم من اياتنا شيئا اتخذها هزوا ... از ظاهر سياق برمي‏آيد كه ضمير اتخذها به آيات برمي‏گردد ، و كلمه هزوا هم مربوط به همه آيات است ، نه آنچه كه بدان عالم شده ، چون اگر متعلق و مربوط به خصوص آن آيات بود ، بايد مي‏فرمود اتخذه و اينكه ضمير مؤنث آورده ، خود كمال جهل آن افاك اثيم را مي‏رساند ، و معنايش اين مي‏شود : اين افاك اثيم و اين مصر و مستكبر چون به بعضي از آيات ما عالم مي‏شود ، همه آنها را استهزاء مي‏كند .


اولئك لهم عذاب مهين - چنين كساني عذابي مهين دارند ، يعني عذابي ذليل كننده .


و اگر عذاب را به اين صفت توصيف فرمود ، براي اين است كه در مقابل استكبار و خودپرستي آنان و استهزاءشان قرار گيرد .


و اشاره به اولئك كه مخصوص جماعت است،


ترجمة الميزان ج : 18ص :244


اشاره به كل افاك اثيم است .


البته در تفسير آيه وجوهي ديگر گفته‏اند كه چون فائده‏اي در نقل آنها نديديم از نقل و ايراد آن اقوال صرفنظر كرديم .


من ورائهم جهنم و لا يغني عنهم ما كسبوا شيئا و لا ما اتخذوا من دون الله أولياء به خاطر اينكه مشتغل به دنيا شدند ، و از حق اعراض نموده توجهي به آثار سوء اعمال خود نكردند ، جهنم را پشت سر آنان قرار داد ، و فرمود : در پشت سر جهنمي دارند .


با اينكه جهنم در پيش رو و آينده آنان قرار دارد ، و دارند بطرف آن مي‏روند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمه ورائهم به معناي قدامهم - پيش رويشان است ، از آن جمله مرحوم طبرسي در مجمع البيان گفته : كلمه وراءهم به معناي پشت سر است ، و هم پيش رو .


هر چيزي از تو گم شود وراي تو قرار مي‏گيرد ، چه اينكه پشت سرت باشد ، و چه پيش رويت .


و تعبير به من ورائهم جهنم مي‏فهماند كه اين قضاء رانده شده حتمي است .


و مراد از آنچه كسب كرده‏اند در جمله و لا يغني عنهم ما كسبوا شيئا اموال و هر چيز ديگري است كه در دنيا به دست آورده‏اند .


و كلمه شيئا از آنجا كه نكره آمده تحقير را افاده مي‏كند ، و چنين معنا مي‏دهد كه در روز حساب آنچه از مال و جاه و ياوران كه در دنيا كسب كرده بودند ، حتي به قدر پشيزي به دردشان نمي‏خورد .


و كلمه ما در جمله و لا ما اتخذوا من دون الله اولياء مصدريه است ، و مراد از اولياء همان ارباب اصنام است ، كه مشركين آنها را براي خود ارباب پنداشته ، و معتقد بودند كه در درگاه خدا ايشان را شفاعت مي‏كند .


ممكن هم هست مراد از آنها همان بت‏ها باشند .


و جمله و لهم عذاب عظيم تاكيد همان وعيد و تهديدي است كه در جمله ويل لكل افاك اثيم ، و هم در جمله فبشره بعذاب اليم ، و بار سوم در جمله اولئك لهم عذاب مهين ، و بار چهارم در جمله من ورائهم جهنم ، و بار پنجم در جمله و لهم عذاب عظيم داده بود ، كه در خلال اين پنج جمله فهمانده بود كه عذابشان هم اليم است ، و هم مهين ، و هم عظيم .


هذا هدي و الذين كفروا بايات ربهم لهم عذاب من رجز اليم كلمه هذا اشاره به قرآن است ، و اگر فرمود اين هدايت است و نفرمود اين


ترجمة الميزان ج : 18ص :245


هادي است به منظور مبالغه در هدايت است ، همچنان كه وقتي مي‏خواهيم بگوييم : زيد بي‏اندازه عادل است ، مي‏گوييم : زيد عدل است .


و كلمه رجز - به طوري كه گفته‏اند - به معناي شديدترين عذاب است ، و در اصل به معناي اضطراب بوده .


اين آيه شريفه در مقام رد آن نسبتي است كه به قرآن دادند ، و آن را با استهزاء خود خوار شمردند ، و خلاصه ، تهديد كساني است كه به آيات خدا كفر بورزند .


الله الذي سخر لكم البحر لتجري الفلك فيه بامره ... بعد از آنكه خداي سبحان حال افاكان را بيان كرد .


كه از ايمان به آيات خدا وقتي كه براي آنان تلاوت مي‏شود آن آيات را استكبار مي‏ورزند ، و استهزاء مي‏كنند با اينكه علم به حقانيت آن دارند .


و سپس با بياني مبالغه‏آميز آنان را به سخت‏ترين عذاب تهديد نمود ، اينك در اين آيه با خطاب دسته جمعي ، كفار و مؤمنين را مخاطب قرار مي‏دهد و پاره‏اي از آيات ربوبيت را كه در آن منتي عظيم بر آنان هست و به هيچ وجه نمي‏توانند آن را انكار كنند ، برمي‏شمارد .


و به اين منظور نخست مساله تسخير دريا ، و سپس تسخير تمامي موجودات در زمين و آسمان را خاطرنشان مي‏سازد ، و معلوم است كه هيچ انساني به خود اجازه نمي‏دهد كه اين گونه آيات را انكار كند ، مگر آنكه فطرت انسانيت خود را از دست داده باشد ، و فراموش كرده باشد كه موجودي است داراي تفكر ، و به خاطر همين خاصيت تفكر از ساير جانداران متمايز شده است .


و بنا بر اين حرف لام در كلمه لكم لام غايت خواهد بود ، و به آيه چنين معنا مي‏دهد : خداوند به خاطر شما دريا را مسخر كرد ، يعني آن را طوري آفريد كه كشتي شما بتواند بر روي آن جريان يابد و انسانها از آن بهره‏مند شوند .


ممكن هم هست لام را لام تعديه بگيريم ، در نتيجه مسخر كننده دريا خود انسان مي‏شود ، كه آن را به اذن خدا مسخر خود مي‏كند .


و جمله لتجري الفلك فيه بامره غايت و نتيجه تسخير بحر است ، و جريان كشتي در دريا به امر خدا ، عبارت است از ايجاد جريان با كلمه كن ، چون آثار اشياء نيز مانند خود اشياء منسوب به خداي تعالي است .


و معناي جمله و لتبتغوا من فضله اين است كه خداي تعالي درياها را اين چنين رام كرد ، تا شما عطيه او را طلب كنيد ، يعني با سفرهاي دريايي ، رزق خود را به دست آوريد .


و معناي جمله و لعلكم تشكرون اين است كه خداي تعالي چنين كرد ، به اميد اينكه شما در مقابل آن ، او را شكر گزاريد .


و سخر لكم ما في السموات و ما في الأرض جميعا منه ... اين سخن از باب ترقي دادن كلام ، و عطف عام بر خاص است .


قبلا داستان تسخير


ترجمة الميزان ج : 18ص :246


درياها را فرموده بود كه جزيي از اجزاء آسمان و زمين است ، و در اينجا تسخير همه موجودات در آسمانها و زمين را براي انسان‏ها به رخ مي‏كشد .


و سخن در باره كلمه لكم همان سخني است كه در نظير آن در آيه قبل گذشت .


و كلمه جميعا تاكيد است براي آنچه در آسمانها و زمين است .


ممكن هم هست حال از آن باشد .


و سخر لكم ما في السموات و الأرض جميعا - معناي تسخير آنچه در آسمانها و زمين است براي انسان ، اين است كه اجزاء عالم مشهود همه بر طبق يك نظام جريان دارد ، و نظامي واحد بر همه آنها حاكم است و بعضي را به بعضي ديگر مرتبط ، و همه را با انسان مربوط و متصل مي‏سازد ، و در نتيجه انسان در زندگي خود از موجودات علوي و سفلي منتفع مي‏شود ، و روز به روز دامنه انتفاع و بهره‏گيري جوامع بشري از موجودات زميني و آسماني گسترش مي‏يابد ، و آنها را از جهات گوناگون واسطه رسيدن به اغراض خود يعني مزاياي حياتي خود قرار مي‏دهد ، پس به همين جهت تمامي اين موجودات مسخر انسانند .


و كلمه من در منه ابتداء را مي‏رساند ، و ضمير آن به خداي تعالي برمي‏گردد ، و اين جار و مجرور حال است براي آنچه در آسمانها و زمين است .


و معنايش اين مي‏شود كه خداي تعالي تمامي آنچه را كه در آسمانها و زمين است مسخر شما كرد ، در حالي كه هستي همه آنها از ناحيه خدا آغاز شده است .


پس ذوات همه موجودات از ناحيه خدا آغاز شده ، چون او آنها را ايجاد كرده ، در حالي كه قبل از ايجاد الگويش را از جايي نگرفته .


و همچنين آثار و خواص آنها نيز مخلوقات اويند كه يكي از آثار و خواص آنها همين ارتباط آنها به يكديگر است كه نظام جاري در آنها بوجود آورده ، نظامي كه با زندگي انسانها مرتبط است ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : الله يبدؤا الخلق ثم يعيده و نيز فرموده : انه هو يبدي‏ء و يعيد .


مفسرين براي كلمه منه معاني ديگري ذكر مي‏كنند كه هيچ يك از آنها خالي از تكلف نيست ، و به همين جهت متعرض آنها نشديم .


ان في ذلك لآيت لقوم يتفكرون - وجه ارتباط آيات نامبرده با تفكر روشن است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :247


قُل لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذِينَ لا يَرْجُونَ أَيَّامَ اللَّهِ لِيَجْزِي قَوْمَا بِمَا كانُوا يَكْسِبُونَ‏(14) مَنْ عَمِلَ صلِحاً فَلِنَفْسِهِوَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيهَاثمَّ إِلي رَبِّكمْ تُرْجَعُونَ‏(15) وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا بَني إِسرءِيلَ الْكِتَب وَ الحُْكمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ رَزَقْنَهُم مِّنَ الطيِّبَتِ وَ فَضلْنَهُمْ عَلي الْعَلَمِينَ‏(16) وَ ءَاتَيْنَهُم بَيِّنَتٍ مِّنَ الأَمْرِفَمَا اخْتَلَفُوا إِلا مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيَا بَيْنَهُمْإِنَّ رَبَّك يَقْضي بَيْنهُمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِ فِيمَا كانُوا فِيهِ يخْتَلِفُونَ‏(17) ثُمَّ جَعَلْنَك عَلي شرِيعَةٍ مِّنَ الأَمْرِ فَاتَّبِعْهَا وَ لا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ‏(18) إِنهُمْ لَن يُغْنُوا عَنك مِنَ اللَّهِ شيْئاًوَ إِنَّ الظلِمِينَ بَعْضهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍوَ اللَّهُ وَلي الْمُتَّقِينَ‏(19)


ترجمه آيات


به كساني كه ايمان آورده‏اند بگو ، بر كفاري كه به ايام خدا اميد ندارند ببخشايند تا خدا هر قومي را به آنچه عمل كرده‏اند كيفر دهد ( 14) .


هر كس عمل صالح كند به نفع خود كرده و هر كس بدي كند عليه خود كرده و سپس همگي به سوي پروردگارتان برمي‏گرديد ( 15) .


و به تحقيق ما به بني اسرائيل كتاب و حكمت و نبوت داديم و ارزاق طيب روزيشان كرديم و بر عالميان عصر خود برتريشان داديم ( 16) .


و از امر دين آياتي روشن داديم پس اگر اختلاف كردند اختلافشان پس از آن بود كه به حقانيت


ترجمة الميزان ج : 18ص :248


دين يقين پيدا كردند و انگيزه اختلاف آنها تنها حسادتي بود كه به يكديگر مي‏ورزيدند ، به درستي پروردگار تو روز قيامت بين آنان در آن چيزهايي كه اختلاف مي‏كردند داوري خواهد كرد ( 17 ) .


سپس نوبت به تو رسيد و ما ترا هم بر شريعتي از امر دين واقف ساختيم پس همان را پيروي كن نه هواهاي كساني را كه علم ندارند ( 18) .


چون آنان هيچ تو را از اراده خدا بي‏نياز نكنند و ستمكاران در ظلم و ستم دوستدار و مددكار يكديگرند و خدا دوستدار متقيان است ( 19) .


بيان آيات


بعد از آنكه آيات و دلايل وحدانيت خداي تعالي را ذكر نمود و در ضمن آنها تا اندازه‏اي به مساله معاد اشاره نمود ، و نيز مساله نبوت را در خلال ذكر تنزيل كتاب و تهديد استهزاء كنندگان ذكر فرمود ، اينك در اين آيات تشريع شريعت براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را ذكر مي‏كند ، و براي اينكه مطلب مربوط به ما قبل شود ، دو مقدمه مي‏آورد : يكي اينكه مؤمنين بايد متعرض حال كفار منكر معاد نشوند ، زيرا خداي تعالي خودش ايشان را مجازات خواهد فرمود ، چون اعمال چه خوب و چه بدش مورد بازپرسي قرار خواهد گرفت ، و علت تشريع شريعت هم همين است .


دوم اينكه انزال كتاب و حكم و نبوت امري نوظهور نيست ، چون خداي تعالي به بني اسرائيل نيز كتاب و حكم و نبوت داد ، و معجزات روشني برايشان اظهار كرد ، كه با آن معجزات ديگر جاي شكي دردين خدا باقي نماند ، چيزي كه هست علماي بني اسرائيل از راه ستم و ياغي‏گري در آن دين اختلاف راه انداختند كه به زودي خداي تعالي بين آنان داوري خواهد كرد .


آنگاه بعد از ذكر اين دو مقدمه مساله تشريع شريعت براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را بيان نموده و آن جناب را دستور مي‏دهد تا از شريعت خود پيروي كند ، و از پيروي هوي و هوسهاي مردم جاهل دوري نمايد .


قل للذين امنوا يغفروا للذين لا يرجون ايام الله ... در اين آيه شريفه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور مي‏دهد كه به مؤمنين امر كند كه از بدي‏هاي كفار چشم‏پوشي كند .


در نتيجه تقدير آيه اين طور مي‏شود : قل للذين امنوا اغفروا يغفروا ، يعني به مؤمنين بگو ببخشيد تا ببخشند .


همچنان كه در آيه


ترجمة الميزان ج : 18ص :249


قل لعبادي الذين امنوا يقيموا الصلوة نيز كلمه أقيموا در تقدير است .


اين آيه شريفه در مكه نازل شده ، و در سياق آيات قبل قرار گرفته كه حال مستكبرين و مستهزئين به آيات خدا را بيان مي‏كرد ، و ايشان را به شديدترين عذاب تهديد مي‏نمود .


گويا مؤمنين وقتي به اينگونه افراد مي‏رسيدند كه در طعنه زدن و توهينشان به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مبالغه و زياده‏روي مي‏كردند ، و نيز وقتي مي‏ديدند به آيات خدا استهزاء مي‏كنند ، ديگر عنان اختيار از كف داده ، در مقام دفاع از كتاب خدا و فرستاده او بر مي‏آمدند ، و از ايشان مي‏خواستند دست از اين كارها بردارند ، و به خدا و رسولش ايمان آورند ، غافل از اينكه كلمه عذاب عليه آنان حتمي شده است ، همچنان كه ظاهر آيات سابق اين حتميت را افاده مي‏كند ، در نتيجه رسول گرامي خود را دستور مي‏دهد تا به اين گونه افراد از مؤمنين اعلام بدارد كه بايد از مشركين نامبرده عفو و اغماض كنند ، و متعرض حال ايشان نشوند ، براي اينكه به زودي به كيفر اعمال خود خواهند رسيد .


و بنا بر اين ، مراد از مغفرت در جمله قل للذين آمنوا يغفروا عفو و ناديده گرفتن رفتار و گفتار دشمن ، و اعراض از ايشان است .


و خلاصه مراد اين است كه به آنان بگو مخاصمه و بگو مگو نكنند .


و مراد از آناني كه اميدوار و منتظر ايام خدا نيستند كفاري است كه در آيات سابق از ايشان سخني رفت ، چون مشركين معتقد به آمدن روزهايي براي خدا نبودند ، كه در آن روزها غير از حكم خدا حكمي ، و غير از ملك او ملكي نباشد ، در حالي كه خدا داراي چنين روزهايي هست ، مانند : روز مرگ و روز برزخ و روز قيامت و روز عذاب انقراض و استيصال .


و جمله ليجزي قوما بما كانوا يكسبون امر به مغفرت و يا امر به دستور مغفرت را تعليل مي‏كند ، و حاصلش اين است : اين كه به تو گفتيم بايد به مؤمنين دستور دهي تا از رفتار مشركين چشم‏پوشي و اغماض كنند ، براي اين بود كه هيچ حاجتي به مؤاخذه كردن ايشان نيست ، چون خداي تعالي به زودي ايشان را بر طبق آنچه كرده‏اند كيفر مي‏دهد .


و در نتيجه آيه شريفه نظير آيه و ذرني و المكذبين اولي النعمة و مهلهم قليلا ان لدينا انكالا و جحيما ، و نظير آيه ثم ذرهم في خوضهم يلعبون، و آيه فذرهم يخوضوا و يلعبوا


ترجمة الميزان ج : 18ص :250


حتي يلاقوا يومهم الذي يوعدون ، و آيه فاصفح عنهم و قل سلام فسوف يعلمون مي‏باشد .


و معنايش اين است كه : اي رسول گرامي من ، به مؤمنين دستور بده از اين مستكبرين كه به آيات خدا استهزاء نموده و انتظار ايام خدا را ندارند ، اغماض كنند تا آنكه خداي تعالي بر طبق آنچه كرده‏اند جزايشان دهد ، چه ، روز جزاء يكي از ايام خدا است .


و خلاصه از اين منكرين قيامت درگذرند تا خدا در روزي از روزهاي خود ايشان را به كيفر اعمالشان برساند .


و در جمله ليجزي قوما ، اسم ظاهر قوما به جاي ضمير به كار رفته .


به تعبير ديگر : مقتضاي سياق اين بود كه بفرمايد ليجزيهم ، ولي به جاي ضمير مرجع ضمير را آورد ، و آن را نكره هم آورد ، نكره‏اي كه هيچ وصفي برايش ذكر نكرد ، و اين بدان جهت است كه امر ايشان را تحقير كرده باشد ، و بفهماند كه خدا هيچ عنايتي به شان و كار آنان ندارد ، تو گويي قومي ناشناخته‏اند ، و كسي آنان را به عنوان اينكه قوم معيني هستند نمي‏شناسد ، و اعتنايي به هيچ يك از شؤون آنان ندارد .


و با بياني كه در معناي آيه گذشت اتصال و ارتباط آيه شريفه به ما قبل و ما بعدش روشن مي‏گردد .


و نيز روشن مي‏شود كه معناهاي مختلفي كه مفسرين براي آيه كرده‏اند صحيح نيست ، و اگر خواننده عزيز بخواهد به آن معاني واقف گردد ، بايد به تفاسير مفصل مراجعه كند .


من عمل صالحا فلنفسه و من أساء فعليها ثم الي ربكم ترجعون اين آيه به منزله تعليلي است براي جمله ليجزي قوما ... و به همين جهت واو عاطفه بر سرش در نيامده ، و استينافي - يعني جمله‏اي و - نيز نيست .


در نتيجه اگر به منزله تعليل باشد ، معنايش اين مي‏شود : خداي تعالي ايشان را به آنچه كردند جزاء مي‏دهد ، براي اينكه اعمال هرگز بي اثر رها نمي‏شود، بلكه هر كس عملي صالح كند از آن بهره‏مند مي‏شود ، و هر كس عملي زشت كند از آن متضرر مي‏گردد .


و بعد همگي شما بسوي پروردگارتان مراجعه خواهيد نمود ، و او بر حسب اعمالي كه كرده‏ايد جزايتان مي‏دهد ، اگر اعمالتان خير باشد جزاي خير ، و اگر شر باشد جزاي شر مي‏دهد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :251


و لقد ايتنا بني اسرائيل الكتاب و الحكم و النبوة ... بعد از آنكه بيان كرد كه براي هر عملي چه نيك و چه شر آثاري نيك و بد است كه به صاحب عمل مي‏رسد ، در اينجا خواسته اين هشدار را به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)بدهد كه به زودي براي او نيز شريعتي تشريع مي‏كند ، چون بر عهده خدا است كه بندگان خود را به سوي آنچه خير و سعادت آنان است هدايت كند ، همانطور كه خودش در جاي ديگر فرموده : و علي الله قصد السبيل و منها جائر .


و به همين جهت دنباله جمله مورد بحث فرمود : ثم جعلناك علي شريعة من الامر ... و قبل از گفتن اين جمله اشاره كرد به شريعت ، يعني به كتاب و حكم و نبوتي كه به بني اسرائيل داد ، و از طيبات روزيشان نمود ، و بر ديگران برتريشان بخشيد ، و معجزات بين و روشن ارزانيشان داشت ، تا فهمانده باشد كه افاضه الهيه به شريعت و نبوت و كتاب ، يك امر نو ظهور و بي‏سابقه نيست ، بلكه نظائري دارد كه يكي از آنها در بني اسرائيل بود .


و اينك شريعت اسرائيليان پيش چشم و بيخ گوش مشركين عرب است .


پس اينكه فرمود : و لقد اتينا بني اسرائيل الكتاب و الحكم و النبوة منظورش از كتابي كه به بني اسرائيل داده ، تورات است كه مشتمل است بر شريعت موسي (عليه‏السلام‏) و شامل انجيل نمي‏شود ، براي اينكه انجيل متضمن شريعت نيست ، و شريعت انجيل هم همان شريعت تورات است .


و همچنين زبور داوود (عليه‏السلام‏) را شامل نمي‏شود ، براي اينكه زبور تنها ادعيه و اذكار است .


البته ممكن است منظور از كلمه الكتاب جنس كتاب باشد كه در اين صورت شامل انجيل و زبور هم مي‏شود .


و اين احتمال را هر چند بعضي از مفسرين داده‏اند ، اما از اين نظر بعيد است كه در قرآن كريم هيچگاه كلمه كتاب جز بر كتابي كه مشتمل بر شريعت باشد اطلاق نشده است .


و مراد از حكم به قرينه اينكه آن را با كتاب ذكر فرموده ، عبارت است از آن وظائفي كه كتاب بر آن حكم مي‏كند ، همچنان كه مي‏بينيم در آيه شريفه و أنزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه ، اين اجمال ، تفصيل داده شده .


و نيز در


ترجمة الميزان ج : 18ص :252


باره تورات فرموده يحكم بها النبيون الذين اسلموا للذين هادوا و الربانيون و الاحبار بما استحفظوا من كتاب الله ، پس حكم يكي از لوازم كتاب است ، همچنان كه نبوت نيز از لوازم آن است .


و مراد از نبوت معلوم است .


و خداي تعالي از بني اسرائيل جمع كثيري را مبعوث به نبوت كرد ، همچنان كه در روايات آمده ، و در قرآن كريم داستان جمعي از آن رسولان ذكر شده است .


و رزقناهم من الطيبات - طيبات يعني رزق طيب كه از آن جمله است من و سلوي .


و فضلناهم علي العالمين - اگر مراد از كلمه عالمين تمام عالميان باشد معناي برتري بني اسرائيل بر تمامي عالميان اين خواهد بود كه ما آنان را در پاره‏اي جهات بر همه عالميان برتري داديم ، مانند كثرت پيغمبراني كه در آنان مبعوث شدند ، و كثرت معجزاتي كه به دست انبياء آنها جاري شد .


و اگر مراد از اين كلمه عالميان آن عصر باشد ، در اين صورت مراد از برتري ، برتري از همه جهات خواهد بود ، چون بني اسرائيل در عصر خود از هر جهت بر ساير اقوام و ملل برتري داشتند .


و اتيناهم بينات من الامر ... مراد از بينات آيات بيناتي است كه هر شك و ريبي را از چهره حق زايل مي‏سازد .


شاهد بر اين معنا تفريع و نتيجه‏گيريي است كه از اين جمله نموده و دنبالش فرموده : در نتيجه اختلاف نكردند مگر بعد از آنكه به حقانيت دعوت يقين پيدا كردند .


و مراد از كلمه أمر به قول بعضي از مفسرين امر دين است ، و حرف من كه بر سر آن درآمده به معناي في است .


و معناي جمله اين است : ما به ايشان دلائلي روشن در امر دين داديم .


و بنا بر اين معنا ، معجزات موسي (عليه‏السلام‏) هم مصاديقي از اين دلائل است .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از كلمه امر كار نبوت و دعوت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و معناي جمله اين است كه : ما از امر رسول خدا علامت‏هايي روشن


ترجمة الميزان ج : 18ص :253


به اهل كتاب داديم ، كه همه دلالت داشتند بر صدق ادعاي او ، و يكي از آن علامتها اين بود كه پيغمبر آخر الزمان در مكه ظهور مي‏كند ، و يكي ديگر اينكه به يثرب هجرت مي‏كند ، و نيز اهل يثرب او را ياري مي‏كنند ، و امثال اين علامت‏ها كه در كتب اهل كتاب پيشگويي شده بود .


فما اختلفوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم - اين جمله به اختلافهاي ديني كه به درهم شدن حق و باطل در بين مردم جاهليت انجاميد اشاره نموده ، مي‏فرمايد : آن اختلافها و اين اختلاط حق و باطل از جهت شبهه و جهل نبود ، بلكه علماي ايشان آن را ايجاد كردند ، چون در بين خود حسادت و دشمني داشتند .


ان ربك يقضي بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون - اين جمله اشاره است به اينكه اختلاف اهل كتاب ، و اختلاط حق و باطل در بين آنان بي‏اثر نيست ، و به زودي اثرش را خواهد كرد ، و خداي تعالي در روز قيامت بين آنان داوري نموده ، بر حسب آنچه كه اعمالشان اقتضاء دارد جزايشان مي‏دهد .


ثم جعلناك علي شريعة من الامر فاتبعها و لا تتبع اهواء الذين لا يعلمون خطاب در اين جمله به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است كه امتش نيز با او در آن خطاب شريكند .


و كلمه شريعه به معناي طريق و راهي است كه آدمي را به لب آب مي‏رساند .


و كلمه أمر در اينجا به معناي امر دين است .


و معناي جمله اين است كه : بعد از آنكه به بني اسرائيل داديم آنچه را كه داديم ، تو را بر طريقه خاصي از امر دين الهي قرار داديم ، و آن عبارت است از شريعت اسلام كه رسول اسلام و امتش بدان اختصاص يافتند .


فاتبعها ... - در اين جمله رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را مامور مي‏كند كه تنها پيرو دين و فراميني باشد كه به وي وحي مي‏شود ، و از هواهاي جاهلان كه مخالف دين الهي هستند پيروي نكند .


از اين آيه دو نكته استفاده مي‏شود : اول اينكه پيامبر اسلام هم مانند ساير امت مكلف به دستورات ديني بوده است .


دوم اينكه هر حكم و عملي كه مستند به وحي الهي نباشد ، و يا بالأخره منتهي به وحي الهي نباشد ، هوائي نفساني از هواهاي جاهلان است ، و نمي‏توان آن را علم ناميد .


انهم لن يغنوا عنك من الله شيئا ... اين جمله نهي از پيروي از اهواء مردم نادان را تعليل مي‏كند .


كلمه يغنوا از مصدر اغناء است كه به معناي بردن حاجت به نزد ديگري است .


و حاصل معناي جمله اين است


ترجمة الميزان ج : 18ص :254


كه : تو به درگاه خداي سبحان حوائج ضروري داري كه غير او هيچ كس نمي‏تواند آن را بر آورد ، و وسيله برآورده شدن آنها همين است كه دين او را پيروي كني ، پس اين كفار كه انتظار دارند تو هواهايشان را پيروي كني هيچ حاجتي از حاجات تو را برنمي‏آورند .


و يا تو را به هيچ مرتبه از مراتب ، اغناء و بي‏نياز از خدا نمي‏كنند .


و ان الظالمين بعضهم اولياء بعض و الله ولي المتقين - آنچه كه از سياق به دست مي‏آيد اين است كه اين جمله تعليل ديگري است براي نهي از پيروي از اهواء جاهلان .


و نيزبرمي‏آيد كه مراد از ظالمين پيشواياني هستند كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مامور شده از أهواء مبتدعه آنها پيروي نكند .


و مراد از متقين كساني هستند كه دين خدا را پيروي مي‏كنند .


و معناي جمله اين است كه : خدا ولي و سرپرست كساني است كه پيروي از دين او كنند ، و براي اين سرپرست ايشان است كه متقي هستند ، و خدا ولي مردم متقي است .


و كساني كه هواهاي جاهلان را پيروي مي‏كنند ، خداي تعالي ولي آنها نيست ، بلكه آنها خودشان ولي يكديگرند ، چون ستمكارند ، و ستمكاران ولي يكديگرند .


پس تو اي رسول گرامي ، دينمرا پيروي كن تا من ولي تو باشم ، و از اهواء آنان پيروي مكن تا آنان ولي تو نشوند ، چون ولايت آنان هيچ دردي از تو دوا نمي‏كند ، و جاي ولايت خدا را نمي‏گيرد .


در اين جمله پيروان اهواء را كه غير از دين خدا را پيروي مي‏كنند ، ظالمين خوانده ، و اين با مطلبي كه از آيه أن لعنة الله علي الظالمين الذين يصدون عن سبيل الله و يبغونها عوجا و هم بالاخرة كافرون استفاده مي‏شود ، موافق است ، چون در اين آيه نيز ستمگران را عبارت دانسته از كساني كه جلو راه حق را مي‏گيرند ، و آن را كج و معوج مي‏خواهند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :255


هَذَا بَصئرُ لِلنَّاسِ وَ هُدًي وَ رَحْمَةٌ لِّقَوْمٍ يُوقِنُونَ‏(20) أَمْ حَسِب الَّذِينَ اجْترَحُوا السيِّئَاتِ أَن نجْعَلَهُمْ كالَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ سوَاءً محْيَاهُمْ وَ مَمَاتهُمْساءَ مَا يحْكُمُونَ‏(21) وَ خَلَقَ اللَّهُ السمَوَتِ وَ الأَرْض بِالحَْقّ‏ِ وَ لِتُجْزَي كلُّ نَفْسِ بِمَا كسبَت وَ هُمْ لا يُظلَمُونَ‏(22) أَ فَرَءَيْت مَنِ اتخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَ أَضلَّهُ اللَّهُ عَلي عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلي سمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلي بَصرِهِ غِشوَةً فَمَن يهْدِيهِ مِن بَعْدِ اللَّهِأَ فَلا تَذَكَّرُونَ‏(23) وَ قَالُوا مَا هِي إِلا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوت وَ نحْيَا وَ مَا يهْلِكُنَا إِلا الدَّهْرُوَ مَا لهَُم بِذَلِك مِنْ عِلْمٍإِنْ هُمْ إِلا يَظنُّونَ‏(24) وَ إِذَا تُتْلي عَلَيهِمْ ءَايَتُنَا بَيِّنَتٍ مَّا كانَ حُجَّتهُمْ إِلا أَن قَالُوا ائْتُوا بِئَابَائنَا إِن كُنتُمْ صدِقِينَ‏(25) قُلِ اللَّهُ يحْيِيكمْ ثمَّ يُمِيتُكمْ ثمَّ يجْمَعُكمْ إِلي يَوْمِ الْقِيَمَةِ لا رَيْب فِيهِ وَ لَكِنَّ أَكْثرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ‏(26) وَ للَّهِ مُلْك السمَوَتِ وَ الأَرْضِوَ يَوْمَ تَقُومُ الساعَةُ يَوْمَئذٍ يخْسرُ الْمُبْطِلُونَ‏(27) وَ تَرَي كلَّ أُمَّةٍ جَاثِيَةًكلُّ أُمَّةٍ تُدْعَي إِلي كِتَبهَا الْيَوْمَ تجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ‏(28) هَذَا كِتَبُنَا يَنطِقُ عَلَيْكُم بِالْحَقّ‏ِإِنَّا كُنَّا نَستَنسِخُ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ‏(29) فَأَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ فَيُدْخِلُهُمْ رَبهُمْ في رَحْمَتِهِذَلِك هُوَ الْفَوْزُ الْمُبِينُ‏(30) وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا أَ فَلَمْ تَكُنْ ءَايَتي تُتْلي عَلَيْكمْ فَاستَكْبرْتمْ وَ كُنتُمْ قَوْماً مجْرِمِينَ‏(31) وَ إِذَا قِيلَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ الساعَةُ لا رَيْب فِيهَا قُلْتُم مَّا نَدْرِي مَا الساعَةُ إِن نَّظنُّ إِلا ظنًّا وَ مَا نحْنُ بِمُستَيْقِنِينَ‏(32) وَ بَدَا لهَُمْ سيِّئَات مَا عَمِلُوا وَ حَاقَ بهِم مَّا كانُوا بِهِ يَستهْزِءُونَ‏(33) وَ قِيلَ الْيَوْمَ نَنساشْ كَمَا نَسِيتُمْ لِقَاءَ يَوْمِكمْ هَذَا وَ مَأْوَاشُ النَّارُ وَ مَا لَكم مِّن نَّصِرِينَ‏(34) ذَلِكم بِأَنَّكمُ اتخَذْتمْ ءَايَتِ اللَّهِ هُزُواً وَ غَرَّتْكمُ الحَْيَوةُ الدُّنْيَافَالْيَوْمَ لا يخْرَجُونَ مِنهَا وَ لا هُمْ يُستَعْتَبُونَ‏(35) فَللَّهِ الحَْمْدُ رَب السمَوَتِ وَ رَب الأَرْضِ رَب الْعَلَمِينَ‏(36) وَ لَهُ الْكِبرِيَاءُ في السمَوَتِ وَ الأَرْضِوَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‏(37)



ترجمة الميزان ج : 18ص :256


ترجمه آيات


اين قرآن بصيرتهايي است براي مردم و هدايت و رحمتي است براي گروهي كه يقين آورند ( 20) .


بلكه پنداشته‏اند كه ما با آنان همان گونه رفتار مي‏كنيم كه با اشخاص با ايمان و داراي اعمال صالح مي‏كنيم و خيال كرده‏اند زندگي و مرگشان با آن افراد يكسان است و چه بد پنداري استكه كرده‏اند ( 21) .


و خدا آسمانها و زمين را ( به خيال و پندار خلق نكرد ) بلكه به حق آفريد .


آري آفريد تا هر كسي را به آنچه مي‏كند جزاء دهد و در اين جزا به كسي ظلم نمي‏شود ( 22) .


هيچ ديدي آن كسي را كه هواي نفس خود را خداي خود گرفت و خدا او را با داشتن علم گمراه كرد و بر گوش و قلبش مهر نهاد و بر چشمش پرده انداخت ، ديگر بعد از خدا چه كسي او را هدايت مي‏كند آيا باز هم متذكر نمي‏شويد ؟ ( 23) .


و گفتند : زندگي جز همين زندگي دنيا نيست دسته‏اي مي‏ميرند و دسته‏اي ديگر زنده مي‏شوند و ما را جز روزگار هلاكنمي‏كند اينان هيچ علمي به سخنان خود ندارند و جز مظنه و پندار دليلي ندارند ( 24) .


و چون آيات بينات ما بر آنان تلاوت مي‏شود هيچ حرف حسابي و حجتي ندارند جز اينكه بگويند اگر راست مي‏گوييد پدران ما را زنده كنيد ( 25) .


بگو خدا است كه شما را زنده مي‏كند و مي‏ميراند و سپس روز قيامت يكجا جمعتان مي‏كند روزي كه در آن هيچ شكي نيست ليكن بيشتر مردم نمي‏دانند ( 26).


و ملك آسمانها و زمين تنها از آن خدا است .


در روزي كه قيامت بپا شود اهل باطل زيانكارند ( 27) .


و هر امتي را مي‏بيني كه از شدت ترس به زانو در آمده‏اند .


هر امتي را صدا مي‏زنند تا نامه عمل


ترجمة الميزان ج : 18ص :257


خود را ببينند و آنگاه مي‏گويند : امروز جزايتان خود آن اعمالي است كه مي‏كرديد ( 28) .


اين كتاب ما است كه به حق بر شما سخن مي‏گويد ما همواره آنچه شما مي‏كرديد استنساخ مي‏كرديم ( 29) .


پس آنهايي كه ايمان آورده اعمال صالح كردند پروردگارشان آنها را داخل در رحمت خود مي‏كند اين همان رستگاري آشكار است ( 30) .


و اما كساني كه كافر شدند ( به ايشان گفته مي‏شود ) آيا نبود كه آيات من بر شما تلاوت مي‏شد و شما استكبار مي‏كرديد و مردمي مجرم بوديد ؟ ( 31 ) .


و چون گفته مي‏شد وعده خدا حق است و در قيامت شكي نيست مي‏گفتيد ما نمي‏فهميم قيامت چيست در باره آن احتمالي مي‏دهيم و ما هرگز نمي‏توانيم يقين به آن پيدا كنيم ( 32) .


(و چون قيامت شد ) حقيقت اعمال زشتشان برايشان هويدا گشت و همان كه استهزائش مي‏كردند بر سرشان بيامد ( 33) .


و گفته شد امروز ما شما را فراموش مي‏كنيم همانطور كه شما ديدار امروزتان را فراموش كرديد و منزلگاهتان آتش است و از ياوران احدي را نداريد ( 34) .


اين سرنوشتتان بخاطر آن بود كه آيات خدا را وسيله مسخره مي‏گرفتيد و زندگي دنيا مغرورتان كرد .


در نتيجه امروز از آتش بيرون نخواهند شد ، و عذرشان پذيرفته نمي‏شود ( 35) .


پس حمد خداي را كه رب آسمانها و رب زمين و رب عالميان است ( 36) .


و كبرياء در آسمانها و زمين خاص او است و او عزيز حكيم است ( 37) .


بيان آيات


بعد از آنكه به مساله تشريع شريعت براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اشاره كرد ، و فرمود كه آن جناب را بر شريعتي از أمر يعني شريعت اسلام قرار داديم ، اينك در اين آيات به اين معنا اشاره مي‏كند كه شريعت اسلام بصيرتهايي براي مردم است ، كه با آن تشخيص مي‏دهند كه چه راهي از راه‏هاي زندگي را طي كنند تا به حيات طيب در دنيا و سعادت زندگي آخرت برسند ، و نيز شريعت اسلام هدايت و رحمتي است براي مردمي كه به آيات خدا يقين دارند .


و نيز به اين نكته اشاره مي‏كند كه آنچه مرتكبين گناهان را وادار مي‏كند كه از پيروي شريعت سرباز زنند ، انكار معاد است ، آنها خيال مي‏كنند كه با افراد متشرعي كه پابند


ترجمة الميزان ج : 18ص :258


به دين خدا هستند ، در زندگي و مرگ يكسانند ، و براي پابندي به شريعت هيچ اثري قائل نيستند ، لذا فكر مي‏كنند چرا به خاطر پيروي از شريعت خود را به زحمت اندازيم ، و بدون جهت مقيد نموده ، بار سنگين اعمال صالح را به دوش بكشيم ؟ به همين جهت خداي تعالي بر بطلان پندار آنان و اثبات معاد اقامه برهان مي‏كند ، و سپس به شرح جزئيات پرداخته شمه‏اي از پاداشهاي صالحان و عقابهاي طالحان و منكرين و مجرمين را بيان نموده ، و سوره را با حمد و تسبيح خدا ختم مي‏كند .


هذا بصائر للناس و هدي و رحمة لقوم يوقنون اشاره با كلمه هذا يا به شريعت است كه قبلا از آن گفتگو كرد ، و يا اشاره به قرآني است كه مشتمل بر شريعت است .


و كلمه بصائر جمع بصيرت است ، و بصيرت عبارت است از درك اشخاصي كه به واقع اصابت مي‏كنند ، و مراد از بصيرت وسيله بصيرت است ، و اگر شريعت را بصيرتها خوانده ، بدين جهت است كه شريعت متضمن احكام و قوانيني است كه يك يك آنها راهنماي سعادت آدمي است ، پس شريعت عبارت است از بصيرت‏هايي چند ، نه يك بصيرت .


و معناي آيه اين است كه : اين شريعتي كه تشريع شده ، و يا اين قرآني كه مشتمل بر شريعت است ، وظائف عمليه‏اي است كه اگر مردم به آن عمل كنند يك يك آنها مردم را بينا مي‏سازد ، و مردم به وسيله آن به راه حق هدايت مي‏شوند ، راه حقي كه همان راه خدا و راه سعادت است .


پس اينكه بعد از ذكر تشريع شريعت فرمود هذا بصائر للناس در حقيقت نظير جمله هذا هدي و الذين كفروا ... است كه در اول سوره بعد از ذكر آيات توحيد قرار گرفته است .


و هدي و رحمة لقوم يوقنون - يعني دلالتي است واضح ، و افاضه خيري است براي قومي كه يقين دارند .


و مراد از قومي كه يقين دارند ، مردمي است كه به آيات خدا يقين دارند ، آياتي كه بر اصول معارف دين دلالت دارد ، چون معهود در قرآن كريم اين است كه همواره كلمه يقين را در مورد اصول عقائد بكار مي‏برد .


در اين جمله هدايت و رحمت را مختص به قومي كرده كه يقين دارند ، با اينكه قبلا تصريح كرد كه قرآن بصائر براي همه مردم است ، و اين خالي از اشعار و اشاره به اين نكته نيست كه مراد از هدايت هدايت به معناي رساندن به مقصد است ، نه صرف نشان دادن راه آن ، كه همان تبصر است .


و نيز مراد از رحمت رحمت خاصه به كساني است كه بعد از


ترجمة الميزان ج : 18ص :259


ايمان به خدا و پرهيز از او به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم ايمان آوردند ، همانهايي كه در آيه يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نورا تمشون به و يغفر لكم و آيه ذلك الكتاب لا ريب فيه هدي للمتقين الذين يؤمنون بالغيب ... و بالاخرة هم يوقنون مورد نظرند .


و رحمت خدا درجاتي بسيار دارد كه از نظر سعه و ضيق مختلفند ، و همچنين رحمت خاصه به اهل ايمان نيز مراتب مختلفي دارد كه اختلاف آن ناشي از اختلاف مراتب ايمان است ، پس صاحب هر مرتبه از ايمان رحمتي مناسب با آن مرتبه دارد .


و اما رحمت به معناي مطلق خيري كه از ناحيه خداي تعالي به سوي بندگانش افاضه مي‏شود ، آن نيز مي‏تواند قرآن باشد ، چون قرآن كريم بدان جهت كه مشتمل بر شريعت است ، رحمتي است براي عموم مردم ، همچنان كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيز به حكم آيه شريفه و ما أرسلناك الا رحمة للعالمين رحمتي است مبعوث براي همه مردم .


و ما در بعضي از مباحث گذشته سخني در باره اختلاف مراتب رحمت ايراد كرديم .


ام حسب الذين اجترحوا السيئات أن نجعلهم كالذين امنوا و عملوا الصالحات سواء محياهم و مماتهم ... در مجمع البيان مي‏گويد : كلمه اجتراح به معناي اكتساب است .


مي‏گويند جرح يعني كسب كرد ، و اجترح يعني اكتساب كرد .


و اصل اين لغت جراح است زيرا جراح و اجتراح اثر مشابه دارند آنگاه مي‏گويد : و كلمه سيئة به معناي عمل زشتي است كه صاحبش را به خاطر استحقاق مذمت ناراحت مي‏كند .


و كلمه جعل به معناي قرار دادن چيزي است به صورتي معين .


و جمله كالذين آمنوا و عملوا الصالحات در محل مفعول دوم است براي جعل ، و تقدير كلام كائنين كالذين آمنوا ... است .


زمخشري در كشاف بطور جزم گفته : كاف در كلمه كالذين اسم است ، و معنايش


ترجمة الميزان ج : 18ص :260


مثل الذين است ، و همين كاف مفعول دوم است براي جمله نجعلهم و كلمه سواء بدل است از مثل .


كلمه سواء بنا بر قرائتي كه معمول و رائج است مصدري است به معناي اسم فاعل ، و معنايش مستويا و يا متساويا است .


وكلمه محياهم مصدر ميمي است ، و خود فاعل سواء است ، و ضمير هم در آن به مجموع اجتراح كنندگان و مؤمنان بر مي‏گردد .


و همچنين كلمه مماتهم كه عطف بدان شده ، حال محياهم را دارد .


و سياق آيه شريفه سياق انكار است ، و كلمه أم در آن منقطعه است ، و معنايش اين است : بلكه آيا كساني كه گناه مرتكب مي‏شوند ، و جرم اكتساب مي‏كنند ، پنداشته‏اند كه ما آنان را مانند كساني قرار مي‏دهيم كه ايمان آورده و عملهاي صالح مي‏كنند ؟ در حاليكه زندگي و مرگشان متساويست يعني در حالي كه حيات اينان مانند حيات آنان ، و موت اينان مانند موت آنان است ؟ و در نتيجه ايمان آنان و متشرع بودنشان لغو و بي اثر است ؟ نه در حيات اثر دارد و نه در ممات ؟ و بود و نبودشان يكسان است ؟ ساء ما يحكمون - اين جمله پندار مذكور آنان را رد مي‏كند ، و مي‏فرمايد : اينكه پنداشتند و حكم كردند كه حيات و ممات مرتكبين گناهان و مؤمنان صالح يكسان است حكم بدي است كه كرده‏اند .


و بدي حكم كنايه است از بطلان آن .


پس اين دو طائفه نه در حيات مثل همند ، و نه در ممات .


اما اينكه در حيات برابر نيستند ، براي اينكه اشخاصي كه داراي ايمان و عمل صالح هستند ، طريقه زندگيشان را با بصيرت سلوك مي‏كنند ، و در راه زندگي داراي هدايت و رحمتي از ناحيه پروردگار خويشند - همچنان كه در آيه قبلي فرموده بود - ولي آدم بد كار دستش از اين بصيرت و هدايت و رحمت تهي است ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : فمن اتبع هداي فلا يضل و لا يشقي و من أعرض عن ذكري فان له معيشة ضنكا و نيز در جاي ديگر فرموده : أ و من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشي به في الناس كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها .



ترجمة الميزان ج : 18ص :261


و اما اينكه اين دو طايفه در مرگ مساوي نيستند ، براي اين است كه مرگ همان طور كه برهانهاي روشن شهادت مي‏دهد ، انعدام و بطلان نفس انسانيت نيست ، و آن طور كه مبطلين مي‏پندارند كه آدمي بعد از مردن به كلي نابود مي‏شود نمي‏باشد ، بلكه مردن عبارت است از برگشتن به سوي خداي سبحان ، و انتقال از سراي دنيا به سرائي ديگر .


از سرائي ناپايدار به سرائي پايدار و جاودان .


سرائي كه مؤمن صالح در آن قرين سعادت و نعمت ، و ديگران در شقاوت و عذاب زندگي مي‏كنند .


و خداي سبحان در كلمات سابقش به اين معنا اشاره نموده ، مي‏فرمايد : كذلك يحيي الله الموتي و نيز فرموده ثم الي ربكم ترجعون و كلماتي ديگر از اين قبيل .


و نيز در كلمات آينده‏اش متعرض آن شده مي‏فرمايد : و خلق الله السموات و الأرض بالحق ... .


و آيه مورد بحث از نظر تركيب الفاظش ، و از نظر معنايي كه از آن فهميده مي‏شود ، مورد اختلاف مفسرين واقع شده و هر يك براي آن وجهي درست كرده‏اند ولي آنچه ما از سياق آن مي‏فهميم همان بود كه در بيان قبليمان گذشت ، و چون فائده‏اي در نقل وجوه ديگران نديديم از نقل آن صرفنظر كرديم ، و اگر خواننده عزيز بخواهد به آنها اطلاع يابد بايد به تفاسير مفصل مراجعه كند .


و خلق الله السموات و الأرض بالحق و لتجزي كل نفس بما كسبت و هم لا يظلمون ظاهرا مراد از سماوات و ارض مجموعه عالم محسوس است ، و حرف باء در كلمه بالحق ملابست را مي‏رساند ، و مي‏فهماند كه خلقت عالم در جامه حق صورت گرفت و خلاصه باطل و بازيچه نبوده ، و حق بودن اين عالم كون و فساد به اين است كه براي خلقت آن غايت و هدفي ثابت و باقي در ماوراي آن باشد .


و جمله و لتجزي ... عطف است بر كلمه بالحق .


و باء در جمله بما كسبت براي متعدي كردن فعل ، و يا براي مقابله است و معنايش اين است كه : خداوند آسمان و زمين را به حق خلق كرد و تا هر نفسي در مقابل آنچه كسب و ارتكاب كرده جزاء داده شود، اگر طاعت بوده ثواب ، و اگر معصيت بوده عقاب داده شود .


و جمله و هم لا يظلمون حال از جمله كل نفس است و معنايش اين است كه : تا هر نفسي به آنچه كرده به عدالت جزاء داده شود .



ترجمة الميزان ج : 18ص :262


در نتيجه برگشت معناي آيه به اين مي‏شود كه بگوييم : و خدا آسمانها و زمين را به حق و عدالت بيافريد در نتيجه به حق بودن خلقت اقتضاء مي‏كند كه در ماوراي اين عالم ، و بيرون از آن ، عالمي ديگر باشد كه در آن عالم ، موجودات جاودانه شوند .


و به عدل بودن خلقت هم اين اقتضاء را دارد كه به هر نفسي آن جزايي كهاستحقاق دارد داده شود ، به نيكوكار جزايي نيكو ، و به بدكار جزايي بد داده شود ، و چون اين عالم گنجايش آن جزاء را ندارد ، قهرا بايد جزاي مذكور در نشاه‏اي ديگر باشد .


و با اين بيان مي‏توان گفت : آيه شريفه دو حجت بر معاد اقامه نموده : يكي حجتي است كه جمله و خلق الله السموات و الأرض بالحق بدان اشاره مي‏كند كه حجتي است از طريق حق .


و دومي حجتي است كه جمله و لتجزي از آن خبر مي‏دهد .


حجتي كه از طريق عدالت اقامه شده است .


پس برگشت اين دو حجت به همان دو حجتي است كه آيه شريفه و ما خلقنا السماء و الأرض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا فويل للذين كفروا من النار ام نجعل الذين امنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين في الأرض ام نجعل المتقين كالفجار متضمن آن است .


و آيه شريفه مورد بحث با حجتي كه در بردارد ، پندار كفار را كه مي‏پندارند مرگ نيكوكار و بدكار يك جور است باطل مي‏كند ، چون داستان مجازات در قيامت ، و ثواب دادن در مقابل اطاعت ، و عقاب در برابر معصيت ، اين يكسان بودن مرگ مطيع و عاصي را نفي مي‏كند .


و لازمه يكسان نبودن آن اين است كه پس پندار ديگرشان كه خيال مي‏كردند زندگي اين دو طايفه مثل هم است نيز باطل باشد، براي اينكه وقتي ثابت شد كه در قيامت جزايي در كار است ، قهرا بايد در دنيا خدا را اطاعت كنند ، و اين محسن و نيكوكار است كه به خاطر داشتن بصيرت در زندگي مي‏تواند آنچه را كه وظيفه است انجام دهد ، و در نتيجه توشه آخرت خود را برگيرد .


و اما موسي‏ء و بدكار بخاطر كوري و ضلالتش نمي‏تواند اين راه را پيدا نموده ، و آنچه فردا به دردش مي‏خورد انجام دهد ، پس محسن و مسي‏ء در دنيا هم مثل هم نيستند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :263


أ فرأيت من اتخذ الهه هويه و اضله الله علي علم ... از ظاهر سياق چنين بنظر مي‏رسد كهجمله أ فرايت در مقام شگفت‏انگيزي شنونده است ، مي‏خواهد بفرمايد : آيا تعجب نمي‏كني از كسي كه حالش چنين حالي است ؟ و مراد از جمله اتخذ الهه هويه از آنجا كه كلمه الهه مقدم بر كلمه هويه آمده ، ( با اينكه مي‏توانست بفرمايد كسي كه هواي خود را خداي خود گرفته ) ، اين است كه بفهماند چنين كسي مي‏داند كه اله و خدايي دارد كه بايد او را بپرستد - و او خداي سبحان است - و ليكن به جاي خداي سبحان هواي خود را مي‏پرستد ، و در جاي خدا قرار داده اطاعتش مي‏كند .


پس چنين كسي آگاهانه به خداي سبحان كافر است ، و به همين جهت دنبال جمله مورد بحث فرمود : و اضله الله علي علم - خدا او را در عين داشتن علم گمراه كرد .


و معناي گرفتن اله ، پرستيدن آن است .


و مراد از پرستش هم اطاعت كردن است ، چون خداي سبحان اطاعت را عبادت خوانده ، و فرموده : أ لم أعهد اليكم يا بني آدم ان لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين و أن اعبدوني و نيز فرموده : اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و نيز فرموده : و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله .


و اعتبار عقلي هم موافق با اين معنا است ، چون عبادت چيزي به جز اظهار خضوع و مجسم نمودن بندگي بنده نيست .


عابد در عبادتش مي‏خواهد اين معنا را مجسم سازد ، كه من بجز آنچه معبودم اراده كرده اراده نمي‏كنم ، و به جز آنچه او راضي است عمل نمي‏كنم .


و بنا بر اين ، هر كس هر چيزي را اطاعت كند در حقيقت او را عبادت كرده و او را معبود خود گرفته است ، پس اگر هواي نفس خود را اطاعت كند ، آن را اله خود گرفته و پرستيده ، با اينكه غير خدا و غير هر كسي كه خدا دستور دهد نبايد اطاعت شود .


پس معناي اينكه فرمود : أ فرأيت من اتخذ الهه هويه اين مي‏شود : آيا عجب نيست كه كسي هواي نفس خود را بپرستد ، و آن را اطاعت و پيروي كند با اينكه مي‏داند غير از هواي نفس معبودي دارد كه بايد او را بپرستد و اطاعت كند ، و ليكن در عين حال معبود و مطاع خود را هواي نفس خود مي‏گيرد ؟


ترجمة الميزان ج : 18ص :264


و معناي اينكه فرمود : و اضله الله علي علم اين است كه : چنين كسي با اضلالي از خداي تعالي گمراه شده ، و اگر خداي تعالي گمراهش كرده از باب مجازات بوده ، براي اينكه او هواي نفس خود را پيروي كرده ، و خدا او را گمراه كرد ، در عين اينكه او عالم بود ، و مي‏دانست كه بيراهه مي‏رود .


خواهي گفت : چطور ممكن است كسي با بلد بودن راه در عين حال بيراهه برود؟ و يا چگونه تصور مي‏شود كه انسان با داشتن يقين به چيزي آن را انكار كند ، كه آيه شريفه و جحدوا بها و استيقنتها أنفسهم آن را از پاره‏اي انسانها حكايت مي‏كند ؟ در جواب مي‏گوييم : منافات ندارد كه آدمي راه را بداند ، و در عين حال بيراهه برود ، و يا به چيزي يقين داشته باشد در عين حال آن را انكار كند ، براي اينكه علم ملازم هدايت نيست ، همچنان كه ضلالت ملازم با جهل نيست ، بلكه آن علمي ملازم با هدايت است كه توأم با التزام عالم به مقتضاي علمش باشد ، يعني عالم ملتزم به لوازم علم خود نيز باشد و به آن عمل كند تا دنبالش هدايت بيايد .


و اما اگر عالم باشد ، ولي به خاطر اينكه نمي‏تواند از هواي نفس صرفنظر كند ملتزم به مقتضا و لوازم علم خود نباشد ، چنين علمي باعث اهتداء او نمي‏شود ، بلكه چنين علمي در عين اينكه علم است ضلالت هم هست .


و همچنين يقين ، اگر توأم با التزام به لوازم آن نباشد ، با انكار منافات ندارد .


و اما اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند مراد از علم در اين آيه علم خداي تعالي است ، يعني خدا با علم خودش به حال اين بنده او را گمراه كرده معنايي است كه از سياق آيه دور است .


و ختم علي سمعه و قلبه و جعل علي بصره غشاوة - اين قسمت از آيه به منزله عطف تفسيري است براي جمله و اضله الله علي علم .


و ختم بر سمع و قلب مهر بر گوش و دل زدن است ، به طوري كه ديگر حق را نشنود و تعقل نكند .


و غشاوه قرار دادن بر بصر اين است كه ديگر حق را ، يعني آيات خدا را ، نبيند .


و حاصل همه اينها اين است كه گوش و قلب و چشم اثر خود را - كه همان التزام به حقي است كه درك مي‏كند - نداشته باشد ، و استكبار و پيروي هواي نفس او را نگذارد كه زير بار حق برود .


قبلا هم خواننده محترم توجه فرمود كه گفتيم ضلالت از راه ، منافاتي با علم به راه ندارد ، چون ممكن است آدمي راه را


ترجمة الميزان ج : 18ص :265


بشناسد ولي به آن التزام نداشته باشد .


فمن يهديه من بعد الله - ضمير در يهديه به همان كسي برمي‏گردد كه هواي نفس خود را معبود خود گرفته .


و حرف فاء كه بر سر جمله است ، جمله را نتيجه حال و وضع او مي‏كند ، و چنين معنا مي‏دهد : وقتي حال او چنين حالي بود كه خدا او را با اينكه دانا است گمراه كرده ، ديگر بعد از خدا چه كسي مي‏تواند او را هدايت كند ، مسلما هيچ كس ، براي اينكه خداي تعالي خودش فرموده : قل ان هدي الله هو الهدي و نيز فرموده : و من يضلل الله فما له من هاد .


أ فلا تذكرون - يعني آيا باز هم در حال و وضع چنين كسي تفكر نمي‏كنيد ، تا متذكر شويد كه او و هر كه مثل او است مادام كه پيرو هواي نفسند راهي به سوي هدايت ندارند ، و در نتيجه شما از حال آنان عبرت و پند بگيريد ؟ و قالوا ما هي الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما يهلكنا الا الدهر ... راغب گفته : كلمه دهر در اصل به معناي طول مدت عالم از اول پيدايش تا آخر انقراض آن بوده ، و در آيه شريفه هل اتي علي الانسان حين من الدهر به همين معنا است ، ولي بعد از آن هر مدت طولاني را هم دهر گفته‏اند .


و معناي اين كلمهبا معناي كلمه زمان فرق دارد ، براي اينكه كلمه زمان هم به مدت بسيار اطلاق مي‏شود و هم به مدت اندك .


و آيه شريفه به طوري كه از سياقش استفاده مي‏شود - چون سياقش سياق احتجاج عليه وثني مذهبان است كه صانع را قبول دارند ولي منكر معادند - بايد حكايت كلام مشركين باشد كه گفتيم منكر معادند ، نه كلام دهري مذهبان كه هم مبدأ را منكرند و هم معاد را و تمامي بود و نبود حوادث را كار دهر مي‏دانند ، بخاطر اينكه در آيات قبل هيچ سخني از دهريها به ميان نيامده بود تا بگوييم اين آيه هم مربوط به ايشان است .


پس ضمير هي در جمله ما هي الا حياتنا الدنيا به حيات برمي‏گردد ، و معنايش اين است كه : ما هيچ حياتي نداريم ، مگر همين حيات دنيا ، و ديگر ماوراي آن ، حياتي نيست ، پس آن حياتي كه دين الهي ادعا دارد كه بعد از مردن روزي زنده - مي‏شويم و حيات ديگري را از سر مي‏گيريم به نام حيات آخرت ، وجود ندارد .


و اين خود قرينه‏اي است


ترجمة الميزان ج : 18ص :266


كه اين احتمال را تاييد مي‏كند كه مراد از جمله نموت و نحيا جمله يموت بعضنا و يحيا بعضنا الاخر باشد ، يعني همواره بعضي مي‏ميريم و بعض ديگر زنده مي‏مانيم ، بزرگسالان مي‏ميرند و نوباوگان جاي آنها را مي‏گيرند و به اين وسيله بقاء نسل انساني استمرار مي‏يابد .


اين احتمال را جمله و ما يهلكنا الا الدهر نيز تا اندازه‏اي تاييد مي‏كند ، براي اينكه اشعار به استمرار دارد .


بنابر اين ، معناي آيه چنين مي‏شود : مشركين گفتند حياتي نيست مگر همين حيات دنيايي ما كه با آن در دنيا زندگي مي‏كنيم ، پس لايزال بعضي از ما يعني سالخوردگان مي‏ميرند ، و بعضي ديگر يعني اخلاف و نسلهاي جديد زنده مي‏مانند ، و ما را جز دهر و روزگار كسي هلاك نمي‏كند ، اين گذشت زمان است كه هر نوي را كهنه ، و هر سالمي را فاسد ، و هر زنده‏اي را آماده مرگ مي‏سازد ، پس مساله مرگ عبارت از انتقال از خانه‏اي به خانه ديگر كه منتهي به بعث و بازگشت به سوي خدا باشد نيست .


و چه بسا كه اين كلام ، گفتار بعضي از جاهلان و عوام از وثنيت عرب باشد ، و گر نه - با عقيده وثنيت سازگار نيست ، چون عقيده‏اي كه در بين وثني‏ها دائر است عقيده تناسخ است ، و آن اين است كه وقتي انسان ( البته انسان تكامل نيافته ) مي‏ميرد ، جانش به كالبدي منتقل مي‏شود كه در حال خلقت است ، حال اگر جاني كه از بدن قبلي جدا شده در آن بدن سعادتي كسب كرده بوده ، منتقل به بدني جديد مي‏شود، و در آن بدن متنعم و سعادتمند مي‏گردد ، و اگر در بدن اول شقاوت كسب كرده باشد ، به بدني متعلق مي‏شود كه در آن معذب باشد ، تا كيفر عمل خود را ببيند ، و همچنين از اين بدن به بدني ديگر .


و اين وثني‏ها منكر استناد مرگ به وساطت ملائكه نيستند ، آنها نيز قائلند كه مرگ هم مانند زندگي به وساطت ملائكه انجام مي‏شود .


و به همين جهت كه گفتيم اعتقاد به تناسخ در بين وثني‏ها دائر بوده است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد آيه ، همان تناسخ وثني‏ها است ، و معنايش اين است كه : وثني‏ها مي‏گويند زندگي همين زندگي دنيايي ما است ، و ما تا ابد از دنيا بيرون نمي‏شويم ، و اگر در دنيا مي‏ميريم بعد از مردن به بدني ديگر متعلق مي‏شويم ، و همچنين بعد از مردن آن بدن باز به بدني ديگر مي‏رويم ، و ما را نابود نمي‏كند مگر دهر .


و اين تفسير بد نيست ، و ليكن با گفتاري كه در ذيل از ايشان نقل مي‏كند كه


ترجمة الميزان ج : 18ص :267


گفته‏اند و ما يهلكنا الا الدهر نمي‏سازد ، چون بنا بر قول به تناسخ ديگر هلاكتي در كار نيست ، مگر اينكه آن را چنين توجيه كنيم كه مرادشان از هلاك كردن دهر اين است كه دهر وسيله‏اي است كه فرشته موكل بر مرگ از آن استفاده نموده ، هر كسي را بخواهد به آن وسيله مي‏ميراند .


و نيز اشكال ديگري كه در اين توجيه است اين است كه با حجتي كه بعدا از ايشان نقل كرده كه گفته‏اند ائتوا بابائنا ان كنتم صادقين نمي‏سازد ، چون ظاهر اين كلام اين است كه گويندگان آن معتقد بوده‏اند كه پدرانشان به كلي معدوم شده‏اند ، و ذواتشان باطل گشته .


البته در معناي آيه وجوه ديگري نيز آورده‏اند كه قابل اعتناء نيست ، مثل اينكه بعضي از ايشان گفته‏اند : معناي آيه اين است كه : ما قبل از اينكه روح در كالبدمان دميده شود مردگاني بوديم ، و سپس هنگامي كه روح در كالبد ما دميده شد زنده شديم .


و اين آيه همان را مي‏گويد كه آيه و كنتم امواتا فاحياكم آن را خاطرنشان مي‏سازد .


و بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از حيات بقاء نسل است كه مجازا آن را حيات خوانده ، و معنايش اين است كه ما مي‏ميريم و نسل ما باقي مي‏ماند - و وجوهي ديگر از اين قبيل .


و ما لهم بذلك من علم ان هم الا يظنون - يعني اينكه گفته‏اند ان هي الا حياتنا الدنيا نموت و نحيي كه منظورشان از آن انكار معاد بود ، سخني است بدون علم ، و تنها پنداري است كه پنداشته‏اند ، به دليل اينكه هيچ دليلي بر نفي معاد ندارند با اينكه ادله بسياري بر ثبوت آن هست .


و اذا تتلي عليهم آياتنا بينات ما كان حجتهم الا ان قالوا ائتوا بابائنا ان كنتم صادقين اين آيه شريفه مي‏خواهد همان مضمون جمله قبلي را كه مي‏گفت انكار معاد و منحصر كردن زندگي به زندگي دنيا سخني است بدون دليل از مشركين تاكيد كند .


و مراد از آيات بينات آياتي است كه مشتمل بر حجت‏هايي بر اثبات معاد است ، و بينات بودن آن حجت‏ها ، همان روشن بودن دلالت آنها بر ثبوت معاد است ، به طوري كه ديگر شكي باقي نمي‏گذارد .


و اگر جمله ائتوا بابائنا ان كنتم صادقين را حجت مشركين


ترجمة الميزان ج : 18ص :268


خوانده ، و فرموده : حجتي بر انكار معاد نداشتند ، مگر اين جمله ، با اينكه جمله مزبور حجت نيست ، بلكه صرف پيشنهاد است ، آن هم پيشنهادي گزاف و غير منطقي ( چون به عنوان حجت بر ثبوت معاد اقامه شده ) از اين باب بوده كه خواسته است بفهماند : همه حرفهايشان نظير اين حرف ، غير منطقي است .


پس گويي فرموده : حجت مشركين بر انكار معاد همانا بي حجتي و زورگويي است .


و معناي آيه اين است كه : چون آيات ما كه مشتمل بر حجت‏هايي بر اثبات معاد است ، بر اين مشركين منكر معاد تلاوت مي‏شود ، در عين اينكه آياتي است واضح الدلاله ، و به روشني معاد را اثبات مي‏كند ، در مقابل غير از گزافه‏گويي جوابي ندارند براي اينكه در مقابل مي‏گويند : اگر معاد ممكن باشد بايد زنده كردن پدران گذشته ما هم ممكن باشد ، و بايد شما بتوانيد پدران ما را زنده كنيد .


قل الله يحييكم ثم يميتكم ثم يجمعكم الي يوم القيمة لا ريب فيه و لكن اكثر الناس لا يعلمون ... و الأرض سخن گزافي كه آوردند هر چند لياقت آن را نداشت كه به آن پاسخ داده شود ، و ليكن با اين حال رسول گرامي خود را مامور كرد تا در پاسخشان بفرمايد : همين زنده كردن پدرانتان كه آن را بعيد مي‏شماريد ، امري است ممكن ، و به زودي خداي تعالي آنان را زنده خواهد كرد .


و حاصل پاسخ اين است كه : آن كسي كه شما را براي نخستين بار زنده مي‏كند ، و بعد مي‏ميراند و سپس همه شما در روز قيامت كه شكي در آن نيست زنده مي‏كند ، خداي سبحان است ، و ملك تمامي آسمانها و زمين از آن او است ، و در آن به هر طور كه بخواهد حكم مي‏راند ، و تصرف مي‏كند ، پس او مي‏تواند حكم كند به بازگشت مردم به سويش ، و آنگاه در شما تصرف نموده همگي شما را در روز قيامت يكجا جمع آورد و در بينتان داوري نموده و سپس جزايتان دهد .


بقيه الفاظ آيهروشن است .


و يوم تقوم الساعة يومئذ يخسر المبطلون راغب مي‏گويد : كلمه خسر و خسران به معناي كم شدن سرمايه است ، و اين كلمه را به خود انسان هم نسبت مي‏دهند ، مي‏گويند فلاني خسران يافت و به فعل او نيز نسبت داده مي‏گويند تجارت فلاني خسران يافت .


و در قرآن كريم آمده : تلك اذا كرة خاسرة - اين برگشتي است خاسرانه و در دست‏آوردهاي خارج نيز استعمال مي‏شود،


ترجمة الميزان ج : 18ص :269


مانند مال ، و جاه كه بيشتر موارد استعمالش هم همين موارد است ، و در دست‏آوردهاي نفسي و معنوي نيز استعمال مي‏شود ، مانند صحت، سلامت ، عقل ، ايمان و ثواب .


و اين قسم خسران همان است كه خداي تعالي آن را خسران مبين خوانده .


آنگاه مي‏گويد : و هر خسراني كه خداي تعالي در قرآن ذكر كرده به همين معناي اخير است ، نه خسران به معناي دست‏آوردهاي مالي و تجارتي .


و در معناي كلمه مبطلون گفته : ابطال به معناي فاسد كردن و از بين بردن چيزي است ، چه اينكه آن چيز حق باشد و چه باطل ، و در قرآن هر دو موردش آمده ، در باره ابطال حق مي‏فرمايد : خسر هنالك المبطلون و در باره ابطال باطل مي‏فرمايد : ليحق الحق و يبطل الباطل .


و گاهي هم در مورد گفتن چيزي كه حقيقت ندارد استعمال مي‏شود ، مانند آيه و لئن جئتهم باية ليقولن الذين كفروا ان انتم الا مبطلون - هر آيت و معجزه‏اي كه برايشان بياوري ، آنهايي كه كافرند مي‏گويند آنچه شما مي‏گوييد باطل و خالي از حقيقت است .


در اين آيه شريفه قيامت مظروف يوم ، و يوم ظرف آن شده ، با اينكه قيامت خودش يوم است ، و هر دو يك چيزند ، لذا در توجيهش آنچه به ذهن نزديك‏تر است اين است كه بگوييم : منظور از ساعت ( قيامت ) فعليت حوادث آن روز است ، فعليت بعث و جمع خلائق و حساب و جزاء كه در اين صورت مي‏توان كلمه يوم را ظرف اين حوادث قرار داده .


و نيز در باره تكرار كلمه يوم در يومئذ نزديك‏تر به ذهن آن است كه بگوييم : اين كلمه تاكيد همان يوم تقوم الساعة است .


و معناي آيه اين است : روزي كه ساعت ، يعني روز بازگشت به سوي خدا ، بر پا مي‏شود در آن روز مبطلون ، آنهايي كه حق را باطل جلوه مي‏دادند و از آن اعراض مي‏كردند زيانكار مي‏شوند .


و تري كل امة جاثية كل امة تدعي الي كتابها ... كلمه جاثية اسم فاعل از مصدر جثو است .


و جثو به معناي نشستن بر روي


ترجمة الميزان ج : 18ص :270


دو زانو است ، همچنان كه در مقابلش جذو به معناي نشستن بر روي انگشتان پا است .


و خطاب در آيه شريفه هر چند متوجه يك نفر است ، كه همان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و ليكن نه به عنوان اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، بلكه به عنوان كسي كه مي‏تواند ببيند ، پس خطاب به عموم بينندگان است .


و منظور از اينكه فرمود : در آن روز هر امتي را به سوي كتابش مي‏خوانند ، اين است كه هر امتي در برابر نامه عملش قرار مي‏گيرد تا به حسابش رسيدگي شود .


به شهادت اينكه دنبالش مي‏فرمايد امروز جزاء داده مي‏شويد هر آنچه كرده‏ايد .


و معناي آيه اين است كه : تو وهر بيننده ديگري مي‏بينيد هر امت از امتها را كه بر روي زانو مي‏نشينند ، به حالت خضوع و ترس ، و هر امتي به سوي كتاب مخصوص به خودش ، يعني نامه اعمالش دعوت مي‏شود ، و به ايشان گفته مي‏شود : امروز به عنوان جزاء ، همانهايي به شما داده مي‏شود كه انجام داده‏ايد.


و از ظاهر اين آيه استفاده مي‏شود كه در روز قيامت علاوه بر نامه عملي كه فرد فرد انسانها دارند و آيه و كل انسان الزمناه طائره في عنقه و نخرج له يوم القيمة كتابا يلقيه منشورا از آن خبر مي‏دهد ، هر امتي هم نامه عملي مخصوص به خود دارد .


هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون در صحاح مي‏گويد : نسخ كتاب و انتساخ و استنساخ آن به يك معنا است .


و كلمه نسخه اسمي است براي استنساخ شده از كتاب .


و راغب مي‏گويد : كلمه نسخ به معناي از بين بردن چيزي است به وسيله چيزي كه دنبال آن قرار دارد ، مانند از بين رفتن سايه به وسيله آفتاب ، و از بين رفتن آفتاب به وسيله سايه‏اي كه دنبالش مي‏آيد ، و از بين رفتن جواني به وسيله پيري ، كه به دنبالش مي‏آيد .


تا آنجا كه مي‏گويد : و نسخ كتاب عبارت از آن است كه صورت آن كتاب را به كتابي ديگر منتقل سازي ، به طوري كه مستلزم از بين رفتن صورت اول نباشد ، بلكه صورتي مثل آن در ماده‏اي ديگر پديد آري ، مانند نقش كردن خطوط يك مهر در موم‏هاي متعدد .


و استنساخ به معناي پيشي گرفتن در نسخ چيزي است .


و مقتضاي آنچه وي نقل كرده اين است كه مفعول فعل استنساخ در عبارت : من كتاب را استنساخ كردم كتاب اصلي باشد ، كه از آن نسخه‏برداري كرده‏ايم ، و لازمه اين


ترجمة الميزان ج : 18ص :271


معنا در آيه مورد بحث كه مي‏فرمايد : انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون اين است كه اعمال ما نسخه اصلي باشد ، و از آنها نسخه بردارند .


و يا به عبارتي ديگر : اعمال در اصل كتابي باشد و از آن كتاب نقل شود .


و اگر مراد از اين عبارت اين بوده باشد كه بخواهد بفرمايد : اعمال خارجي كه قائم به انسان است ، از راه كتابت ضبط مي‏شود ، بايد مي‏فرمود : انا كنا نكتب ما كنتم تعملون يعني ما همواره آنچه مي‏كنيد مي‏نويسيم ، چون در اين صورت هيچ نكته‏اي ايجاب نمي‏كند كه اعمال را كتاب و نسخه اصلي فرض كنيم ، تا نامه اعمال از آن كتاب استنساخ شود .


و اگر كسي بگويد كلمه يستنسخ به معناي يستكتب است ، همچنان كه بعضي گفته‏اند ، جوابش اين است كه هيچ دليلي بر اين معنا نداريم .


و لازمه اين كه گفتيم - بنا بر نقل راغب - بايد اعمال ، خود كتابي باشد تا از آن استنساخ كنند ، اين است كه مراد از جمله ما كنتم تعملون اعمال خارجي انسانها باشد ، بدين جهت كه در لوح محفوظ است ( چون هر حادثه‏اي ، و از آن جمله اعمال انسانها هم يكي از آن حوادث است ، قبل از حدوثش در لوح محفوظ نوشته شده ) ، در نتيجه استنساخ اعمال عبارت مي‏شود از نسخه برداري آن ، و مقدمات و حوادث و عواملي كه در آن اعمال دخيل بوده ، از كتاب لوح محفوظ .


و بنا بر اين ، نامه اعمال در عين اينكه نامه اعمال است ، جزئي از لوح محفوظ نيز هست ، چون از آنجا نسخه برداري شده ، آن وقت معناي اينكه مي‏گوييم ملائكه اعمال را مي‏نويسند اين مي‏شود كه ملائكه آنچه را كه از لوح محفوظ نزد خود دارند ، با اعمال بندگان مقابله و تطبيق مي‏كنند .


و اين همان معنايي است كه در روايات از طرق شيعه از امام صادق (عليه‏السلام‏) و ازو طرق اهل سنت از ابن عباس نيز نقل شده كه به زودي - ان شاء الله - در بحث روايتي آينده از نظر خواننده عزيز خواهد گذشت .


و بنابر اين توجيه ، جمله هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق جزو كلام خداي تعالي است ، نه كلام ملائكه .


و خطابي است كه خداي تعالي در روز جمع ، يعني روز قيامت ، به اهل جمع مي‏كند ، و امروز آن را در قرآن براي ما حكايت كرده ، در نتيجه معنايش اين مي‏شود : يقال لهم هذا كتابنا ... ، يعني آن روز به ايشان گفته مي‏شود اين كتاب ما است كه عليه شما چنين و چنان مي‏گويد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :272


و اشاره با كلمه هذا - به طوري كه از سياق برمي‏آيد - اشاره به نامه اعمال است ، كه بنا بر توجيه ما در عين حال اشاره به لوح محفوظ نيز هست ، و اگر كتاب را بر ضمير خداي تعالي اضافه كرد ، و فرمود اين كتاب ما است از اين نظر بوده كه نامه اعمال به امر خداي تعالي نوشته مي‏شود ، و چون گفتيم نامه اعمال لوح محفوظ نيز هست ، به عنوان احترام آن را كتاب ما خوانده .


و معناي جمله ينطق عليكم بالحق اين است كه كتاب ما شهادت مي‏دهد بر آنچه كه كرده‏ايد ، و دلالت مي‏كند بر آن ، دلالتي روشن و توأم با حق .


و جمله انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون تعليل مي‏كند كه چگونه كتاب عليه ايشان به حق نطق مي‏كند ، و معنايش اين است كه : چون كتاب ما دلالت مي‏كند بر عمل شما ، دلالتي بر حق ، و بدون اينكه از آن تخلف كند ، چون كتاب ما لوح محفوظ است كه بر تمامي جهات واقعي اعمال شما احاطه دارد .


و اگر نامه اعمال خلائق را طوري به ايشان نشان ندهد كه ديگر جاي شكي و راه تكذيبي باقي نگذارد ، ممكن است شهادت آن را تكذيب كنند ، و بگويند كتاب شما غلط نوشته ، ما چنين و چنان نكرده‏ايم ، به همين جهت مي‏فرمايد كتاب ما به حق گواهي مي‏دهد ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء تود لو أن بينها و بينه امدا بعيدا .


مفسرين در تفسير اين آيه اقوال ديگري دارند كه به عنوان نمونه دو تا از آنها را در اينجا نقل مي‏كنيم : بعضي گفته‏اند : آيه شريفه كلام ملائكه است ، نه كلامخداي تعالي ، و معناي استنساخ همان كتابت است ، و معناي آيه اين است كه ملائكه مي‏گويند : اين - يعني نامه اعمال - كتاب ما ملائكه است ، كه نويسنده اعمال شما بوديم ، و اين كتاب عليه شما به حق شهادت مي‏دهد ، چون ما آنچه را كه شما مي‏كرديد مي‏نوشتيم .


و اين تفسير صحيح نيست ، اولا چون اين احتمال كه اين كلام ، كلام ملائكه باشد از سياق آيه بعيد است .


و ثانيا اين كه كلمه استنساخ به معناي مطلق نوشتن و كتابت استعمال شود ، در لغت ثابت نشده .


بعضي ديگر گفته‏اند : آيه شريفه كلام خداي تعالي است ، و اشاره با هذا اشاره


ترجمة الميزان ج : 18ص :273


به نامه اعمال است .


و بعضي ديگر گفته‏اند اشاره به لوح محفوظ است ، و معناي استنساخ همه جا همان استكتاب است .


فاما الذين امنوا و عملوا الصالحات فيدخلهم ربهم في رحمته ذلك هو الفوز المبين اين آيه شريفه حال مردم در قيامت را بطور مفصل و جدا جدا بيان مي‏كند ، چون مردم از نظر سعادت و شقاوت و ثواب و عقاب مختلفند .


سعيد كه در آن روز كه داراي پاداش و ثواب است ، عبارت است از كسي كه ايمان آورده و عمل صالح كرده باشد .


و شقي آن كسي است كه كفر ورزيده و استكبار كرده باشد ، و به دنبالش مرتكب گناه هم شده باشد .


و مراد از رحمت افاضه الهيه است كه به هر كس برسد سعادتمند مي‏شود ، و يكي از نتايج آن بهشت است .


و فوز مبين به معناي رستگاري روشن است .


و بقيه الفاظ احتياجي به تفسير ندارد .


و اما الذين كفروا ا فلم تكن اياتي تتلي عليكم فاستكبرتم و كنتم قوما مجرمين مراد از الذين كفروا كساني است كه به خاطر تكذيب و انكار آيات خدا متصف به كفر شده‏اند ، به شهادت اينكه در توبيخ ايشان مي‏فرمايد : آيا آيات من بر شما تلاوت نمي‏شد ، و شما از پذيرفتنش استكبار مي‏ورزيديد ... .


حرف فاء در جمله ا فلم تكن فاء تفريع است و مي‏فهماند كه اين جمله نتيجه جمله‏اي است كه حذف شده .


جمله‏اي كه جواب كلمه اما است ، و تقدير آن : فيقال لهم ا لم تكن اياتي تتلي عليكم - پس به ايشان گفته مي‏شود : آيا چنين نبود كه آيات من بر شما تلاوت مي‏شد ؟ و مراد از آيات همان حجتهاي الهي است كه به وسيله وحي و دعوت براي ايشان اقامه مي‏شد .


و مجرم به معناي كسي است كه متلبس به اجرام يعني به گناه باشد .


و معناي آيه اين است : اما آن كساني كه كافر شده و حق را با اينكه ظاهر بود انكار كردند پس از در توبيخ به ايشان گفته مي‏شود آيا حجت‏هاي ما برايت خوانده نمي‏شد و در دنيا برايت بيان نمي‏شد و اين شما نبوديد كه از قبول آنها استكبار مي‏ورزيديد و مردمي گنهكار بوديد ؟


ترجمة الميزان ج : 18ص :274


و اذا قيل ان وعد الله حق و الساعة لا ريب فيها قلتم ما ندري ما الساعة ... مراد از وعده‏اي كه مي‏فرمايد حق است همان روز موعودي است كه خداوند به زبان پيامبرانش در خصوص قيامت و جزاء وعده آن را داده ، در نتيجه جمله و الساعة لا ريب فيها عطف تفسيري است براي كلمه وعد الله .


و ممكن است منظور از كلمه وعد معناي مصدري آن باشد ، نه به معناي موعود .


و معناي اينكه كفار گفتند ما ندري ما الساعة اين است كه معناي اين حرف براي ما نامفهوم است ، با اينكه اهل فهم و درايت بودند .


پس اين تعبير كنايه است از اينكه اين حرف اصلا حرف غير معقولي است ، چون اگر معقول بود ما مي‏فهميديم .


و معناي اينكه گفتند : ان نظن الا ظنا و ما نحن بمستيقنين اين است كه اين دعوي شما چيزي است كه ما بدان يقين نداريم ، بلكه تنها در باره آن گماني داريم ، گماني كه نمي‏توانيم به آن اعتماد كنيم .


پس در اينكه دنبال آياتي كه بر آنان تلاوت مي‏شد مي‏گفته‏اند : ما ندري ما الساعة منتهي درجه و زشت‏ترينلجبازي را در برابر حق كرده‏اند .


و بدا لهم سيئات ما عملوا و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن اضافه كلمه سيئات به جمله ما عملوا اضافه بيانيه است كه در اين صورت اين معنا را افاده مي‏كند كه اعمالشان همه سيئه و بد بود .


و ممكن هم هست مانند اضافه در خاتم فضة كه به معناي انگشتري از نقره است ، به معناي من - از باشد ، آن وقت مي‏فهماند كه بعضي از اعمالشان بد بوده .


و مراد از جمله ما عملوا جنس عملهاي ايشان است .


و معناي جمله اين است كه : در آن روز اعمال بدشان ، و يا بدي‏هاي از اعمالشان برايشان ظاهر مي‏شود .


در نتيجه آيه شريفه در معناي آيه يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء مي‏باشد .


پس اين آيه شريفه نيز از آياتي است كه بر تمثل و تجسم اعمال دلالت دارد .


ولي بعضي گفته‏اند كلمه جزاء در كلام حذف شده ، و تقدير آن و بدا لهم جزاء سيئات ما عملوا مي‏باشد .


و معناي جمله و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن چنين است : عذابي كه آن را در


ترجمة الميزان ج : 18ص :275


دنيا وقتي به زبان انبياء و رسل از آن زنهار داده مي‏شدند مسخره مي‏كردند ، بر سرشان بيامد .


و قيل اليوم ننسيكم كما نسيتم لقاء يومكم هذا و ماويكم النار و ما لكم من ناصرين نسيان در اين آيه كنايه است از اعراض و بي‏توجهي .


و نسيان خدا در قيامت از كفار به اين است كه خدا از ايشان اعراض مي‏كند ، و آنان را در شدائد و اهوال قيامت وا مي‏گذارد .


و نسيان كفار نسبت به روز قيامت به اين است كه در دنيا از ياد قيامت و آماده شدن براي آن روز اعراض مي‏كردند .


بقيه الفاظ آيه روشن است .


ذلكم بانكم اتخذتم ايات الله هزوا و غرتكم الحيوة الدنيا ... كلمه ذلكم اشاره است به آنچه قبلا در باره عقاب كفار به ظهور گناهانشان ، و حلول عذاب ذكر فرموده بود .


و كلمه هزء به معناي سخريه است كه به وسيله آن ، كسي را استهزاء كنند .


و حرف باء سببيت را مي‏رساند .


و معناي آيه اين است كه : اين عذابي كه بر سرتان آمد به سبب اين بود كه شما آيات خدا را سخريه مي‏دانستيد ، و به استهزاي آن مي‏پرداختيد ، و نيز بدين سبب بود كه زندگي دنيا شما را مغرور كرد و به آن دل بستيد .


فاليوم لا يخرجون منها و لا هم يستعتبون - در اين آيه روي سخن را از كفار كه تا اينجا مورد خطاب بودند برگردانيد ، و خطاب را متوجه رسول گرامي خود نمود .


در اين جمله خلاصه‏اي از عذاب در آن روز را بيان مي‏كند ، و آن عبارت است از خلود در آتش ، و پذيرفته نشدن عذرشان .


كلمه يستعتبون مضارع مجهول از مصدر استعتاب است كه معناي قبول اعتذار را مي‏دهد .


و عبارت استعتاب نمي‏شوند كنايه است از اينكه عذرشان پذيرفته نمي‏شود ، ( چون معناي لغوي آن اين است كه اعتذار نمي‏شوند و اين معنا منظور نيست) .


فلله الحمد رب السموات و رب الارض رب العالمين در اين جمله حمد خداي تعالي را متفرع بر بيانات قبلي اين سوره كرده مي‏فرمايد حال كه معلوم شد خدا آفريدگار آسمانها و زمين و ما بين آن دو است ، و نيز او مدبر امر تمامي عالم است ، و يكي از تدابير بديع او اين است كه همه را بر اساس حق خلق كرده ، و نتيجه بر حق بودن خلقت همه عالم ، اين است كه روز جزائي قرار دهد ، روزي كه همه به سوي او برگردند ، و پاداش و كيفر اعمال خود را ببينند ، و اين نيز مستلزم آن است كه دين و شرايعي تشريع كند كه بشر را به سوي سعادتش و ثوابش رهنمون شود ، و اين نيز مستلزم آن است كه همه را در روز


ترجمة الميزان ج : 18ص :276


جزا يكجا جمع كند و پاداش دهد ، و همه را از خوان رحمت خود برخوردار نموده ، عدالت را بر قرار سازد ، يعني به هر كس آنچه را مستحق است بدهد ، پس او تدبير نمي‏كند مگر بهترين تدبير را ، و انجام نمي‏دهد مگر بهترين عمل را ، و چون چنين است پس تمامي حمدها مخصوص او است .


در اين آيه سه بار كلمه رب آمده و فرموده : رب السموات ، رب الأرض و آنگاه به جاي آن دو فرموده : رب العالمين تا تصريحي روشن‏تر كرده باشد به اينكه ربوبيت و تدبير او شامل تمامي عالمها است ، و اگر از همان اول به كلمه رب العالمين اكتفاء كرده بود ، ممكن بود كسي توهم كند كه خداي تعالي رب مجموع عالم است ، و اما رب تك تك نواحي عالم ديگرانند ، مثلا رب آسمانها كسي ديگر ، و رب زمين هم كسي ديگر است ، همچنان كه چه بسا وثنيت نظير اين توهم را داشته باشد .


و نيز اگر چنانچه به همان رب السموات و رب الارض اكتفاء مي‏كرد ، باز صريح در اين نبود كه خداي تعالي رب غير آن دو نيز هست ، و همچنين است اگر به يكي از اين دو جمله اكتفاء مي‏كرد .


و له الكبرياء في السموات و الأرض و هو العزيز الحكيم كلمه كبرياء - به طوري كه راغب گفته - به معناي ترفع از انقياد است يعني اينكه كسي زير بار رام شدن نرود .


و از ابن اثير نقل كرده‏اند كه گفته : به معناي عظمت و ملك است .


و در مجمع البيان گفته : به معناي سلطان قاهر ، و نيز عظمت قاهر و عظمت رفيعه است .


و اين كلمه به هر حال از كلمه كبر بليغ‏تر است ، يعني مبالغه در كبر را مي‏رساند و در عظمت‏هاي غير حسي استعمال مي‏شود ، كه برگشت آن به كمال وجود و غير متناهي بودن كمال او است .


و له الكبرياء في السموات و الأرض - يعني خداي تعالي در همه جا كبريائي دارد ، نه در آسمانها كسي بالاتر از او است و نه در زمين ، در هيچ جاي عالم كسي نيست كه خداي را زير دست خود كند .


و اگر در جمله له الكبرياء خبر كه كلمه له است بر مبتدا ، يعني الكبرياء مقدم آمده ، براي اين است كه انحصار را برساند ، همچنان كه در جمله له


ترجمةالميزان ج : 18ص :277


الحمد نيز اين انحصار افاده مي‏شود .


و هو العزيز الحكيم - او عزيز است ، يعني غالبي است كه هرگز مغلوب نمي‏شود ، نه در خلقت دنيا و آخرت ، و نه در تدبير آن دو .


و نيز حكيم است ، يعني اساس خلقت و تدبيرش بر حكمت و اتقان است .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل جمله أ فرأيت من اتخذ الهه هويه از معصوم (عليه‏السلام‏) نقل كرده كه فرمود : اين آيه در باره قريش نازل شده كه هر چه را دلشان مي‏خواست مي‏پرستيدند .


و در الدر المنثور است كه نسائي ، ابن جرير ، ابن منذر و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت : عرب بياباني سنگي را كه به نظرش زيبا مي‏آمد مي‏پرستيد ، و چون به سنگي بهتر از آن برمي‏خورد اولي را مي‏انداخت و دومي را مي‏پرستيد ، و خداي تعالي آيه أ فرأيت من اتخذ الهه هويه را در اين باره نازل كرد .


و در مجمع البيان در ذيل آيه و ما يهلكنا الا الدهر مي‏گويد : در حديثي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده كه فرمود : دهر را ناسزا نگوييد ، كه دهر همان خدا است .


مؤلف : طبرسي بعد از نقل اين حديث گفته : تاويلش اين است كه اهل جاهليت حوادث ناگوار و بلاهايي را كه نازل مي‏شد به دهر نسبت مي‏دادند ، و مي‏گفتند دهر اين بلا را بر سر ما آورد ، و چنين و چنان كرد .


آنگاه آن را به باد ناسزا مي‏گرفتند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : سازنده همه اين حوادث خدا است ، پس شما كه سازنده آنها را ناسزا مي‏گوييد ، در حقيقت خدا را ناسزا گفته‏ايد - اين بود بيان مرحوم طبرسي - .


روايت بعدي هم اين بيان را تاييد مي‏كند .


و در الدر المنثور است كه ابن جرير و بيهقي در - كتاب اسماء و صفات - از ابي هريره روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود خداي تعالي مي‏فرمايد : اين بني آدم نبايد به عنوان بدگويي به دهر بگويد يا خيبة الدهر - اف بر تو اي روزگار


ترجمة الميزان ج : 18ص :278


براي اينكه دهر منم .


اين منم كه شب و روز را درست مي‏كنم ، و اگر بخواهم هر دو را از بين مي‏برم .


و در تفسير قمي در ذيل آيه هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق ... مي‏گويد : پدرم از ابن ابي عمير ، از عبد الرحيم قصير ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) برايم حديث كرد كه گفت : من از آن جناب از معناي ن و القلم پرسيدم ، فرمود : خداي تعالي قلم را از درختي كه در بهشت است و نامش خلد مي‏باشد خلق كرد ، و سپس به نهري كه در بهشت است دستور داد تا مداد شود ، پس نهر منجمد و سفيدتر از برف شد ، و هم شيرين‏تر از شهد ، آنگاه به قلم فرمود : بنويس .


پرسيد : پروردگارا چه بنويسم ؟ فرمود : بنويس آنچه را كه شده و آنچه را كه تا قيامت خواهد شد .


پس قلم ، همه را در رقي سفيدتر از نقره ، و صاف‏تر از ياقوت بنوشت ، پس خداي تعالي آن را در هم پيچيد ، و در ركن عرش قرار داد ، و سپس دهانه قلم را مهر و موم كرد ، در نتيجه ديگر تا ابد گويا نخواهد شد .


پس كتاب مكنوني كه نسخه‏ها همه‏اش از آنجاست همين كتاب است ، مگر شما عرب نيستيد ؟ پس چرا معناي كلام را نمي‏فهميد ؟ مگر شما به يكديگر نمي‏گوييد اين كتاب را استنساخ كن ، مگر جز اين است كه كتاب از نسخه اصليش استنساخ مي‏شود ؟ اين همان است كه خداي تعالي مي‏فرمايد انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون .


مؤلف : اينكه فرمود : پس قلم ، همه را در رقي ... تمثيل لوح مكتوبي است كه حوادث در آن ضبط شده به رق و كلمه رق بطوري كه راغب گفته به معناي هر چيزي است كه بر روي آن نوشته شود و شبيه به كاغذ باشد .


و در سابق هم حديثي از آن جناب نقل كرديم كه فرمود : قلم نام فرشته‏اي و لوح نيز نام فرشته‏اي ديگر است .


و اينكه فرمود : آن را در هم پيچيد و در ركن عرش قرار داد تمثيلي است كه در آن عرش خدا به تخت سلطنتي تشبيه شده كه داراي پايه و ركن است .


و اينكه فرمود سپس دهانه قلم را مهر و موم كرد ... كنايه است از اينكه آنچه در آن رق نوشته شده ، قضاء حتمي است كه رانده شده ، و ديگر تغيير و تبديل نمي‏پذيرد .


و اينكه فرمود مگر شما عرب نيستيد ... اشاره به مطلبي است كه در تفسير آيه مذكور خاطرنشان كرديم ، و ان مطلب اين معنا را توضيح


ترجمة الميزان ج : 18ص :279


مي‏دهد .


و در الدر المنثور است كه ابن جرير از ابن عباس روايتكرده كه گفت : خداي تعالي نون را كه عبارت بود از يك دوات بيافريد ، و قلم را نيز خلق كرد ، پس به قلم گفت بنويس .


قلم پرسيد : چه بنويسم ؟ گفت : بنويس آنچه را كه تا روز قيامت خواهد شد ، چه اعمالي كه به عنوان خير و احسان صورت مي‏گيرد ، و چه اعمالي كه به منظور فجور انجام مي‏شود ، چه رزقي كه از حلال داده مي‏شود ، و چه آنكه از حرام مصرف مي‏گردد ، آنگاه حالت و شؤون هر يك از اينها را نيز ثبت كن كه : چه وقت در دنيا خلق و ظاهر مي‏شود ، و چقدر در دنيا مي‏ماند ، و چه وقت و چه جور از دنيا بيرون مي‏شود .


آنگاه خداي تعالي بر هر يك از بندگانش حافظاني و بر كتابش خازناني گماشت تا آن را حفظ كنند ، و همه روزه عمل آن روز را از آن خازن گرفته استنساخ مي‏كنند ، و چون آن رزق تمام شود آن دستور هم تمام مي‏شود ، و اجل منقضي مي‏گردد آن وقت حافظان نزد خازنان آمده عمل آن روز كساني را كه اينان موكل بر آنند مطالبه مي‏كنند خازنان مي‏گويند : ما براي رفقاي شما نزد خود عملي نمي‏يابيم ، حافظان برمي‏گردند و متوجه مي‏شوند كه رفقايشان مرده‏اند .


ابن عباس گفت : مگر شما عرب نيستيد ؟ مي‏شنويد كه حافظان مي‏گويند انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون .


استنساخ وقتي صورت مي‏گيرد كه كتابي باشد تا از آن نسخه بردارند .


مؤلف : اين خبر بطوري كه ملاحظه مي‏فرماييد آيه شريفه را جزء كلام ملائكه حفظه شمرده است .


و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در ذيل اين آيه گفته است : حفظه از ام الكتاب آنچه را كه بني نوع بشر عمل مي‏نمايند استنساخ مي‏كنند ، چون هر انساني همان را عمل مي‏كند كه ملائكه از ام الكتاب استنساخ كرده‏اند .


و از كتاب سعد السعود ابن طاووس نقل شده كه بعد از آنكه مساله دو فرشته موكل بر هر بنده را ذكر كرده ، گفته است : و در روايتي آمده كه اين دو ملك هر صبح و شام كه مي‏خواهند نازل شوند ، اسرافيل عمل آن بنده را از لوح محفوظ استنساخ نموده بدست آن دو مي‏دهد ، و چون هر صبح و شام صعود مي‏كنند ، و نامه عمل آن روز بنده را مي‏برند ، به دست


ترجمة الميزان ج : 18ص :280


اسرافيل مي‏دهند ، و وي آن نامه را با نامه‏اي از لوح محفوظ استنساخ كرده بود مقابله مي‏كند ، تا معلوم شود هر دو نسخه با هم برابرند و وي درست استنساخ كرده .


و در مجمع البيان در ذيل جمله و له الكبرياء في السموات و الأرض گفته : و در حديثي خداي تعالي فرموده : كبرياء رداي من است و عظمت جامه من است ، هر كس در يكي از اين دو با من منازعت كند او را در آتش دوزخ مي‏افكنم .


مؤلف : اين روايت را الدر المنثور از مسلم از ابو داوود ، و از ابن ماجه و ديگران از ابي هريره از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل كرده است

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :