امروز:
شنبه 28 مرداد 1396
بازدید :
770
ترجمه الميزان: سوره احقاف آيات 14 - 1


ترجمة الميزان ج : 18ص :281


( 46 )سوره احقاف مكي است و سي و پنج آيه دارد ( 35)


سورة الأحقاف‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ حم‏(1) تَنزِيلُ الْكِتَبِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الحَْكِيمِ‏(2) مَا خَلَقْنَا السمَوَتِ وَ الأَرْض وَ مَا بَيْنَهُمَا إِلا بِالحَْقّ‏ِ وَ أَجَلٍ مُّسمًّيوَ الَّذِينَ كَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضونَ‏(3) قُلْ أَ رَءَيْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُوني مَا ذَا خَلَقُوا مِنَ الأَرْضِ أَمْ لهَُمْ شِرْكٌ في السمَوَتِائْتُوني بِكِتَبٍ مِّن قَبْلِ هَذَا أَوْ أَثَرَةٍ مِّنْ عِلْمٍ إِن كنتُمْ صدِقِينَ‏(4) وَ مَنْ أَضلُّ مِمَّن يَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَن لا يَستَجِيب لَهُ إِلي يَوْمِ الْقِيَمَةِ وَ هُمْ عَن دُعَائهِمْ غَفِلُونَ‏(5) وَ إِذَا حُشِرَ النَّاس كانُوا لهَُمْ أَعْدَاءً وَ كانُوا بِعِبَادَتهِمْ كَفِرِينَ‏(6) وَ إِذَا تُتْلي عَلَيهِمْ ءَايَتُنَا بَيِّنَتٍ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلْحَقّ‏ِ لَمَّا جَاءَهُمْ هَذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ‏(7) أَمْ يَقُولُونَ افْترَاهُقُلْ إِنِ افْترَيْتُهُ فَلا تَمْلِكُونَ لي مِنَ اللَّهِ شيْئاًهُوَ أَعْلَمُ بِمَا تُفِيضونَ فِيهِكَفَي بِهِ شهِيدَا بَيْني وَ بَيْنَكمْوَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ‏(8) قُلْ مَا كُنت بِدْعاً مِّنَ الرُّسلِ وَ مَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بي وَ لا بِكمْإِنْ أَتَّبِعُ إِلا مَا يُوحَي إِلي وَ مَا أَنَا إِلا نَذِيرٌ مُّبِينٌ‏(9) قُلْ أَ رَءَيْتُمْ إِن كانَ مِنْ عِندِ اللَّهِ وَ كَفَرْتم بِهِ وَ شهِدَ شاهِدٌ مِّن بَني إِسرءِيلَ عَلي مِثْلِهِ فَئَامَنَ وَ استَكْبرْتمْإِنَّ اللَّهَ لا يهْدِي الْقَوْمَ الظلِمِينَ‏(10) وَ قَالَ الَّذِينَ كفَرُوا لِلَّذِينَ ءَامَنُوا لَوْ كانَ خَيراً مَّا سبَقُونَا إِلَيْهِوَ إِذْ لَمْ يَهْتَدُوا بِهِ فَسيَقُولُونَ هَذَا إِفْكٌ قَدِيمٌ‏(11) وَ مِن قَبْلِهِ كِتَب مُوسي إِمَاماً وَ رَحْمَةًوَ هَذَا كِتَبٌ مُّصدِّقٌ لِّساناً عَرَبِيًّا لِّيُنذِرَ الَّذِينَ ظلَمُوا وَ بُشرَي لِلْمُحْسِنِينَ‏(12) إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقَمُوا فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ‏(13) أُولَئك أَصحَب الجَْنَّةِ خَلِدِينَ فِيهَا جَزَاءَ بِمَا كانُوا يَعْمَلُونَ‏(14)



ترجمة الميزان ج : 18ص :282


ترجمه آيات


به نام خداي رحمان رحيم .


حم ( 1) .


اين كتابي است نازل شده از ناحيه خداي عزيز حكيم ( 2) .


ما آسمانها و زمين را جز به حق و براي مدتي معين نيافريديم و كساني كه كافر شدند از هر چه انذار مي‏شوند اعراض مي‏كنند ( 3) .


بگو به من خبر دهيد و به من نشان بدهيد اين خداياني كه به جاي خدا مي‏پرستيد اززمين چه موجودي را خلق كرده‏اند و يا در آسمانها چه شركتي دارند مدركي از كتب آسماني قبل از قرآن و يا دليلي علمي بياوريد اگر راست مي‏گوييد ( 4) .


كيست گمراه‏تر از كسي كه غير خدا را مي‏پرستد كسي را كه تا روز قيامت هم يك دعايش را مستجاب نمي‏كند و اصولا از دعاي پرستندگان خود بي‏خبرند ( 5) .


و چون مردم محشور شوند همان خدايان دشمن ايشان و به عبادتشان كافر خواهند بود ( 6) .


و چون آيات روشن ما برايشان تلاوت مي‏شود آنها كه كافر به حق شدند با اينكه حق به سويشان آمد مي‏گويند اين سحري است آشكار ( 7) .


بلكه مي‏گويند به دروغ آن را به خدا نسبت مي‏دهد بگو اگر آن را افتراء بسته باشم ( لابد باتكاء شما بسته‏ام و حال آنكه ) شما از ناحيه خدا هيچكاري در باره من نمي‏توانيد بكنيد او به اين فرورفتگي شما در اباطيل از هر كس ديگر داناتر است و شهادت او بين من و شما مرا كافي است و او آمرزگار رحيم است ( 8 ) .


بگو من از بين انبياء پيغمبري نوظهور و استثنائي نيستم و خبر ندارم كه با من و با شما چه معامله مي‏كنند تنها و تنها آنچه را به من وحي مي‏شود پيروي مي‏كنم و خلاصه من جز اينكه به روشني انذارتان كنم وظيفه‏اي ندارم ( 9) .


شمابه من خبر دهيد آيا اگر فرضا اين قرآن از ناحيه خدا باشد و شما به ناحق بدان كفر ورزيده باشيد با اينكه شاهدي از يهود بر حقانيت مثل آن شهادت داده و ايمان آورده باشد و شما استكبار كرده باشيد باز هم اميد هدايتي در شما هست ؟ نه ، خدا ستمگران را هدايت نمي‏كند ( 10) .


و آنان كه كافر شدند به كساني كه ايمان آوردند گفتند اگر اسلام خوب بود مؤمنين بر ما سبقت نمي‏گرفتند و چون كفار راه را نيافته‏اند به زودي خواهند گفت اين قرآن افترائي است قديمي ( 11) .



ترجمة الميزان ج : 18ص :283


با اينكه قبل از قرآن كتاب موسي بود كه راهبر و رحمت بود و اين قرآن مصدق تورات است ، لساني است عربي تا كساني را كه ستم كردند انذار كرده نيكوكاران را بشارت باشد ( 12 ) .


به راستي آنان كه گفتند پروردگار ما الله است و در پاي اين گفته خود استقامت ورزيدند نه ترسي دارند و نه اندوهگين مي‏شوند ( 13) .


آنان اهل بهشتند كه در آن جاودانه‏اند بخاطر آن اعمال نيكي كه مي‏كردند ( 14) .


بيان آيات


غرض اين سوره انذار مشركيني است كه دعوت به ايمان به خدا و رسول و معاد را رد مي‏كردند .


و اين انذار مشتمل است بر عذاب اليم براي كساني كه آن را انكارنموده ، از آن اعراض كنند ، و به همين جهت اين سوره با اثبات معاد آغاز شده ، مي‏فرمايد : ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و تا آخر سوره همين مطلب را مكررا خاطرنشان ساخته ، يك جا مي‏فرمايد و اذا حشر الناس ... ، جاي ديگر مي‏فرمايد و الذي قال لوالديه اف لكما أ تعدانني أن اخرج ... ، و باز جاي ديگر مي‏فرمايد و يوم يعرض الذين كفروا علي النار أذهبتم طيباتكم ... و نيز مي‏فرمايد و يوم يعرض الذين كفروا علي النار أ ليس هذا بالحق ... و در آخر سوره مي‏فرمايد : كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار بلاغ ... .


و در اين آيات احتجاج بر يگانگي خدا و بر نبوت نيز شده ، و اشاره‏اي هم به هلاكت قوم هود و قريه‏هاي پيرامون مكه رفته است ، و به اين وسيله مردم را انذار مي‏كند .


و نيز از آمدن چند نفر از طائفه جن نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خبر مي‏دهد كه بعد از شنيدن آياتي از قرآن به آن جناب ايمان آورده ، به نزد قوم خود بازگشتند ، تا ايشان را انذار كنند .


و تمام اين سوره - به جز دو آيه - در مكه نازل شده و در آن دو آيه اختلاف كرده‏اند كه - ان شاء الله - به زودي در بحث روايتي به آن اختلاف اشاره خواهيم كرد ، و آن دو آيه عبارت است از آيه أم يقولون افتريه ... ، و آيه قل أ رأيتم ان كان من عند الله ... .


حم - تنزيل الكتاب من الله العزيز الحكيم تفسير اين آيه گذشت .


ما خلقنا السموات و الأرض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمي ... منظور از سماوات و ارض و ما بين آن دو مجموع عالم محسوس بالا و پايين است .


و


ترجمة الميزان ج : 18ص :284


حرف باء در كلمه بالحق باي ملابست است .


و مراد از اجل مسمي نقطه انتهاي وجود هر چيز است ، و مراد از آن نقطه در آيه شريفه ، اجل مسماي براي مجموعه عالم است و آن روز قيامت است كه در آن روز آسمان مانند طومار در هم پيچيده گشته ، و زمين به زميني ديگر مبدل مي‏شود و خلايق براي واحد قهار ظهور مي‏كند .


و معناي آيه اين است كه : ما عالم مشهود را با همه اجزاي آن ، چه آسماني و چه زميني ، نيافريديم مگر به حق ، يعني داراي غايت و هدفي ثابت ، و نيز داراي اجلي معين كه وجودش از آن تجاوز نمي‏كند ، و چون داراي اجلي معين است قهرا در هنگام فرا رسيدن آن اجل فاني مي‏شود ، و همين فاني شدنش هم هدف و غايتي ثابت دارد ، پس بعد از اين عالم عالمي ديگر است كه آن عبارت است از عالم بقاء و معاد موعود .


و در معناي به حق بودن خلقت در سابق مكررا سخن به ميان آمد .


و الذين كفروا عما انذروا معرضون - مراد از الذين كفروا مشركين است ، به دليل آيه بعدي كه مي‏فرمايد : قل أ رأيتم ما تدعون من دون الله .


و ليكن از ظاهر سياق بر مي‏آيد كه مراد از كفر آنان ، تنها كفر به معاد است ، نه كفر به يگانگي خدا و ساير عقائد باطله آنان .


و كلمه ما در عما مصدريه ، و يا موصوله است ، اما احتمال دوم با سياق سازگارتر است در نتيجه معناي جمله چنين مي‏شود : و مشركين كه منكر معادند از آنچه انذار مي‏شوند ( يعني از روز قيامت ، و عذاب اليمي كه در آن روز مخصوص مشركين به خداست ) اعراض مي‏كنند ، و روي برمي‏گردانند .


قل أ رأيتم ما تدعون من دون الله ... كلمه أ رأيتم به معناي مرا خبر دهيد است .


و مراد از آنچه به جاي خدا مي‏خواندند همان بت‏هايي است كه مي‏پرستيدند ، و از آنها حاجت مي‏طلبيدند .


و اگر ضمير مخصوص به عقلاء را به آنها برگردانيد ، با اينكه سنگ و چوب بودند ، بدين مناسبت است كه مشركين كارهاي عقلاء را به آنها نسبت مي‏دادند .


و هر چند گفتيم منظور بت‏ها است ، ليكن حجتي كه در آيه اقامه شده ، شامل همه معبودهاي دروغين مي‏شود .


اروني ما ذا خلقوا من الأرض - كلمه أروني نيز به همان معناي مرا خبر دهيد است .


و كلمه ما اسم استفهام است .


و كلمه ذا زائد است و مجموع ما ذا مفعول خلقوا است .


و كلمه من الارض متعلق بدانست .


أم لهم شرك في السموات - يعني چه شركتي در خلقت آسمانها دارند .


چون در آيه شريفه از اين سؤال مي‏كند كه خدايان شما در همه آسمانها و زمين چه موجودي خلق كرده‏اند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :285


توضيح اينكه : مشركين هر چند خلقت هيچ موجودي را به خدايان خود نسبت نمي‏دادند ، بلكه تنها تدبير را به آنها مستند مي‏كردند و خلقت را خاص خدا مي‏دانستند ، همچنان كه خداي تعالي در اين باره فرموده : و لئن سالتهم من خلق السموات و الأرض ليقولن الله و نيز فرموده : و لئن سالتهم من خلقهم ليقولن الله .


و ليكن از آنجايي كه خلقت از تدبير جدا نيست ، لاجرم اين نكته باعث شده آنكه مدبر است سهمي از خلقت هم داشته باشد ، و بدين جهت به پيامبر گرامي خود دستور مي‏دهد : از ايشان از سهم خدايشان بپرسد كه چقدر از خلقت آسمانها و يا زمين سهم دارند ، پس تدبير در عالم بدون خلقت معنا ندارد .


ائتوني بكتاب من قبل هذا او اثارة من علم ان كنتم صادقين - كلمه هذا اشاره به قرآن است .


و مراد از آوردن كتابي قبل از قرآن ، آوردن كتابي آسماني از قبيل تورات است كه از ناحيه خدا نازل شده باشد ، و در آن از شركت خدايان مشركين در خلقت آسمانها و زمين خبر داده باشد .


و كلمه أثارة - به طوري كه راغب گفته - مصدر و به معناي نقل و روايت است .


وقتي مي‏گوييم اثرت العلم معنايش اين است كه من آن علم را روايت كردم .


و مصدر اين فعل همان طور كه اثاره مي‏آيد اثر و اثرة نيز مي‏آيد .


و اصل معناي اين واژه پيروي و دنبال كردن جاي پاي كسي بوده بنا به گفته وي كلمه أثارة هر چند مصدر است ، اما مصدر به معناي مفعول - يعني ماثور - است يعني : علمي كه نقل و روايت شده باشد و ثابت كند كه خدايان مشركين در خلقت قسمتي از آسمانها و زمين شريك خدا هستند .


ولي غالب مفسرين كلمه مذكور را به معناي بقيه معنا كرده‏اند .


اين معنا هم قريب به همان معناي سابق است .


و معناي آيه اين است كه : اگر راست مي‏گوييد ، براي من از كتابهاي آسماني قبل از قرآن دليلي بياوريد كه دلالت كند بر اينكه خدايان شما در خلقت قسمتي از آسمانها و يا خلقت قسمتي از زمين شركت دارند .


و اگر كتابي آسماني نمي‏آوريد حد اقل دليل علمي منقولي - ويا بقيه‏اي از علم موروثي خود - بياوريد كه اين ادعاي شما را اثبات كند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :286


و من اضل ممن يدعوا من دون الله من لا يستجيب له الي يوم القيمة ... استفهام در اين آيه انكاري است .


و اگر مستجاب نشدن دعاي مشركين را به روز قيامت تحديد كرده بدين جهت است كه روز قيامت اجل مسمي و معين شده دنيا است ، و محل دعوت تنها دنيا است ، و بعد از قيام قيامت ديگر دنيايي نيست .


و هم عن دعائهم غافلون - اين جمله يكي ديگر از صفات آلهه مشركين است ، كه بعد از صفت ديگر آنها ، يعني مستجاب نكردن ، ذكر شده ، نه اينكه تعليل مستجاب نكردن باشد ، براي اينكه مستجاب نكردن بت‏ها معلول اين است كه بت‏ها نه مالك پرستندگان خود هستند ، و نه مالك چيزي از امور آنان ، همچنان كه خداي تعالي فرموده : قل أ تعبدون من دون الله ما لا يملك لكم ضرا و لا نفعا .


پس همان طور كه گفتيم ، جمله مورد بحث صفتي است اضافه بر صفت قبلي ، تا مقدمه‏اي باشد براي آيه بعدي كه مي‏فرمايد : در قيامت دشمن اين آلهه مي‏شوند ، و به عبادتي كه براي آنها كردند كافر مي‏گردند .


پس مشركين كه در دنيا دست دعا به سوي بت‏ها دراز مي‏كردند ، روز قيامت مي‏فهمند كهبت‏ها از دعاي آنها غافل بوده‏اند و آن وقت دشمن آنها شده ، به پرستش آنها كافر مي‏شوند .


از آيه شريفه برمي‏آيد كه تمامي موجودات حتي جمادات هم حيات و شعور دارند ، براي اينكه بت‏ها از جماداتند ، و آيه شريفه نسبت غفلت به آنها داده ، و غفلت از خواص موجود داراي شعور است ، و بر وصفي اطلاق مي‏شود كه داشتن شعور شان موصوفش باشد .


و اذا حشر الناس كانوا لهم اعداء و كانوا بعبادتهم كافرين كلمه حشر به معناي آن است كه چيزي را به زور از جاي خود بيرون كني ، و منظور از آن در اينجا مبعوث كردن مردم از قبورشان ، و سوق دادن آنها به سوي محشر است ، كه در آن روز آلهه آنان دشمنشان شده ، و به شرك آنان كافر گشته ، از ايشان بيزاري مي‏جويند ، همچنان كه آيه تبرأنا اليك ما كانوا ايانا يعبدون و آيه فكفي بالله شهيدا بيننا و بينكم ان كنا عن عبادتكم لغافلين اين مضامين را حكايت مي‏كند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :287


و در سياق دو آيه مورد بحث اشاره‏اي است به اينكه سنگ و چوبهاي جماد كه در اين عالم در نظر ما جماد و بي‏جانند ، چون آثار حيات در آنها نمي‏بينيم ، در نشاه آخرت معلوم مي‏شود كه براي خود جان داشته‏اند ، و آن روز آثار حيات از ايشان بروز مي‏كند .


و ما در اين باره مطالبي در ذيل آيه قالوا أنطقنا الله الذي انطق كل شي‏ء گذرانديم .


و اذا تتلي عليهم اياتنا بينات قال الذين كفروا للحق لما جاءهم هذا سحر مبين اين آيه و آيه بعدش در مقام توبيخ است .


و مراد از آيات بينات آيات قرآن است كه بر آنان تلاوت مي‏شد .


در اين آيه وقتي مي‏خواهد از زبان كفار همين آيات بينات را نقل كند كه در باره‏اش گفتند سحر است ، به جاي اين كلمه ، كلمه حق را مي‏آورد حقي كه به سويشان آمده ، و مي‏فرمايد : للحق لما جاءهم با اينكه مقتضاي ظاهر آيه اين بود كه به جاي للحقبفرمايد لها ، و اين بدان جهت است كه بفهماند آيات بينات حق بود كه بر آنان تلاوت مي‏شد ، و هيچ مجوزي نداشتند كه آن را سحر آشكار بخوانند .


و خلاصه با علم به اينكه حق مبين است آن را سحر مبين خواندند پس مردمي زورگو و لجباز و مخالف حق صريح بودند .


أم يقولون افتريه قل ان افتريته فلا تملكون لي من الله شيئا ... كلمه أم در اينجا منقطعه و به معناي بلكه است در نتيجه معناي آيه اين مي‏شود : بلكه كفار مي‏گويند اينكه قرآن خود را كلام خدا خوانده ، بر خدا افتراء بسته است .


و معناي جمله قل ان افتريته فلا تملكون لي من الله شيئا اين است كه : اگر من به خاطر شما قرآن را به خدا افتراء بسته باشم ، خداي تعالي مرا به عذاب خود خواهد گرفت ، و يا در اين گرفتنش شتاب خواهد كرد و آن وقت شما نمي‏توانيد مانع خواسته خدا شويد .


بنا بر اين چگونه ممكن است بر خدا افتراء ببندم و به خاطر شما خود را در معرض عذاب قطعي او قرار دهم ؟ و خلاصه مي‏خواهد بگويد : من مفتري بر خدا نيستم .


با اين معنايي كه كرديم روشن شد كه جزاء شرط در جمله ان افتريته فلا تملكون لي ... حذف شده و به جاي آن جمله ديگري آمده كه به منزله ارتفاع مانع است ، و تقدير كلام چنين است : قل ان افتريته آخذني بالعذاب او عاجلني بالعذاب و لا مانع من قبلكم يمنع عنه - بگو اگر قرآن را به خدا افتراء ببندم ، مرا به عذاب خواهد گرفت ، و يا عذاب افتراء


ترجمة الميزان ج : 18ص :288


را كه جايش در قيامت است در همين دنيا بر سرم مي‏آورد ، آن وقت هيچ مانعي از ناحيه شما نمي‏تواند از آن جلوگير شود .


پس اينكه بعضي گفته‏اند جمله فلا تملكون ... از قبيل به كار بردن مسبب در جاي سبب است ، درست نيست .


هو اعلم بما تفيضون فيه - افاضه در حديث به معناي خوض و فرو رفتن در آن است .


و كلمه ما در اين جمله موصوله است ، و ضمير فيه به آن برمي‏گردد .


ممكن هم هست مصدريه باشد ، و مرجع ضمير قرآن باشد .


و در صورت موصوله بودن ما معنا چنين مي‏شود : خداي سبحان داناتر است به آنچه كه در آن فرو رفته‏ايد ، يعني در تكذيب قرآن و سحر و افتراء شمردن آن .


و در صورت مصدريه بودن معنا اينطور مي‏شود : خدا داناتر است به خوض و فرو رفتن شما در تكذيب قرآن .


كفي به شهيدا بيني و بينكم - اين جمله دومين احتجاج و استدلال است بر نفي افتراء به خدا .


احتجاج اول جمله ان افتريته فلا تملكون لي من الله شيئا بود ، كه بيانش در چند سطر قبل گذشت .


و معناي احتجاج دوم اين است كه : شهادت دادن خدا در كلام خودش به اينكه كلام ، كلام او است ، نه افتراء بر او از جانب من ، كافي است در مفتري نبودن من .


و خداي سبحان اين ادعاي مرا تصديق كرده و فرموده : لكن الله يشهد بما انزل اليك انزله بعلمه و آياتي ديگر كه در اين معنا است و اما اينكه قرآن كلام خداست ، در اثباتش همان آياتي كه تحدي مي‏كند ( و مي‏فرمايد : اگر در آسماني بودن اين كتاب شك داريد ، همه دست به دست هم داده يك سوره مثل آن بياوريد ) كافي است .


و هو الغفور الرحيم - اينكه در ذيل آيه دو اسم از اسماء كريمه الهي را آورده ، به منظور احتجاج عليه لوازمي است كه انكار رسالت متضمن آن است .


گويي فرموده : اينكه شما رسالت مرا انكار نموده ، و آن را افتراء به خدا مي‏پنداريد ، در حقيقت متضمن دو ادعا است ، يكي ادعاي اينكه قرآن كلام خدا نيست ، و يكي هم ادعاي اينكه دعوي رسالت من باطل است - كه البته وثني مذهبان بطور كلي منكر رسالتند .


اما دعوي اول شما ، جواب و ردش اين است كه : اولا اگر من آن را به خدا افتراء بسته باشم ، شما نمي‏توانيد جلو عذاب خدا را بگيريد و مرا از آن نجات دهيد .


و ثانيا شهادت خداي تعالي بر اينكه قرآن كلام او است ، نه كلام من ، كافي است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :289


و اما ادعاي دوم شما جواب و ردش اين است كه خداي سبحان غفور و رحيم است ، و حكمت او اقتضاء مي‏كند كه با خلق خود به مغفرت و رحمت معامله كند و معلوم است كه اين مغفرت و رحمت به جز تائبان را كه به سويش برگشته‏اند ، و صالحان كه عمل خود را اصلاح كرده‏اند شامل نمي‏شود .


آري ، تنها اين طايفه‏اند كه خداي تعالي نخست به سوي صراطي كه سلوكش ايشان را به سوي او نزديك كند هدايت مي‏كند ، و سپس مغفرت و رحمتش شامل حالشان مي‏شود ، يعني گناهانشان را مي‏ريزد ، و در سراي سعادت جاودانه مستقرشان مي‏سازد .


و اينكه گفتيم حكمت او اينطور اقتضاء مي‏كند ، به خاطر اين است كه انسان استعداد و صلاحيت چنين كمالي را دارد ، و او هم جواد و كريم است ( قابليت محل كامل ، و فاعليت فاعل هم در حد اعلاي از كمال و تماميت است ، و اين همان وجوب است) .


صلاحيت انسان وجداني است و دليل نمي‏خواهد ، و اما كرامت وجود خداي تعالي دليلش كلام خود اوست كه مي‏فرمايد : و ما كان عطاء ربك محظورا و نيز فرموده : و علي الله قصد السبيل و سبيل و طريقه اين هدايت همانا دعوت است كه بايد از طريق رسالت انجام گيرد .


پس در حكمت خدا واجب مي‏شود كه رسولي به سوي مردم گسيل دارد تا ايشان را به راه خود هدايت كند ، راهي كه ايشان را به مغفرت و رحمت او برساند .


قل ما كنت بدعا من الرسل و ما أدري ما يفعل بي و لا بكم ... كلمه بدع به معناي نوظهور و بي‏سابقه است ، چيزي كه نظيرش تاكنون نبوده ، و يا گفتار و كرداري كه سابقه نداشته باشد ، و به همين جهت بعضي از مفسرين آيه را چنين معنا كرده‏اند : من اولين رسولي نيستم كه به سوي شما گسيل شده باشم ، و قبل از من هيچ رسولي به سوي شما گسيل نشده باشد .


بعضي ديگر گفته‏اند : معنايش اين است كه افعال و اقوال من افعال و اقوالي نوظهور نيست كه قبل از من هيچ رسولي اين سخنان را نگفته باشد ، و اين كارهاي مرا نكرده باشد .


و معناي اول نه با سياق سازگاري دارد و نه با جمله قبل كه مي‏فرمود .


و هو الغفور الرحيم بلكه با آن معنايي كه ما براي جمله مذكور بيان كرديم ، همان معناي دوم سازگارتر است .


بنابر اين معناي آيه چنين مي‏شود كه : من در بين انبياء پيغمبري نوظهور نيستم كه


ترجمة الميزان ج : 18ص :290


سخنان و افعالم و سيرتم و صورتم مخالف با سخنان و افعال و صورت و سيرت آنان باشد، بلكه من نيز مانند آنان فردي از بشر هستم و همان آثار بشريت كه در آنان وجود داشت در من نيز وجود دارد و راه و روش آنان در زندگي همين راه و روش من بوده است .


با اين جمله پاسخ اعتراضهايي كه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏كردند داده مي‏شود ، مانند اعتراضي كه قرآن از ايشان حكايت كرده كه : مال هذا الرسول ياكل الطعام و يمشي في الاسواق لولا انزل اليه ملك فيكون معه نذيرا او يلقي اليه كنز او تكون له جنة ياكل منها .


و در جمله و ما أدري ما يفعل بي و لا بكم مي‏خواهد از خود علم غيب را نفي كند ، و همان را خاطرنشان سازد كه آيه لو كنت اعلم الغيب لاستكثرت من الخير و ما مسني السوء خاطرنشان مي‏كند .


فرقي كه بين اين دو آيه وجود دارد اين است كه آيه اعراف علم به مطلق غيب را نفي مي‏كند ، و دليلش را اين مي‏گيرد كه هم خيري زياد نكرده و هم گرفتاري به او رسيده است .


و آيه مورد بحث علم به غيب خاصي را نفي مي‏كند ، و آن حوادثي است كه ممكن است بعدها متوجه آن جناب و يا متوجه مخاطبين او شود ، چون مشركين - كه روي سخن با ايشان است - خيال مي‏كردند كسي كه داراي مقام رسالت مي‏شود - به فرضي كه چنين كسي پيدا شود - بايد خودش ذاتا داراي علم به غيب و نهاني‏ها باشد و قدرتي غيبي مطلق داشته باشد ، همچنان كه اين خيال از كلام آنها كه گفتند چرا فرشته‏اي با او نيست ... و قرآن حكايتش كرده ، به خوبي فهميده مي‏شود ، لذا رسول گرامي خود را دستور مي‏دهد كه صريحا اعتراف كند كه : او هيچ نمي‏داند كه در آينده بر او و برايشان چه مي‏گذرد ، و در نتيجه علم غيب را از خود نفي كند ، و بگويد : كه آنچه از حوادث كه بر او و برايشان مي‏گذرد خارج از اراده و اختيار خود او است ، و او هيچ دخل و تصرفي در آنها ندارد ، بلكه ديگري است كه آن حوادث را پيش مي‏آورد ، و او خداي سبحان است .


پس اينكه فرمود : و ما أدري ما يفعل بي و لا بكم همانطور كه علم به غيب را از خود نفي مي‏كند ، قدرت و دخالت خود را نيز نسبت به حوادثي كه در پس پرده غيب بنا است پيش


ترجمة الميزان ج : 18ص :291


بيايد ، از خود نفي مي‏نمايد .


و اگر در اين آيه علم به غيب را از آن جناب نفي مي‏كند ، منافات با اين ندارد كه به وسيله وحي عالم به غيب باشد ، همچنان كه در مواردي از كلام خداي تعالي به آن تصريح شده ، يك جا مي‏فرمايد : ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك و جاي ديگر مي‏فرمايد : تلك من انباء الغيب نوحيها اليك و جاي ديگر مي‏فرمايد : عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احدا الا من ارتضي من رسول و نيز از همين باب است سخن مسيح كه قرآن آن را حكايت نموده ، مي‏فرمايد : و انبئكم بما تاكلون و ما تدخرون في بيوتكم و نيز از يوسف حكايت نموده كه به دو رفيق زندانيش گفت : لا ياتيكما طعام ترزقانه الا نباتكما بتاويله قبل أن ياتيكما .


و وجه منافات نداشتن اين است كه : آياتي كه علم به غيب را از آن جناب و از ساير انبياء (عليهم‏السلام‏) نفي مي‏كند ، تنها در اين مقام است كه اين حضرات از آن جهت كه بشري هستند و طبيعت بشري دارند علم به غيب ندارند ، و خلاصه طبيعت بشري و يا طبيعتي كه اعلا مرتبه طبيعت بشري را دارد ، چنين نيست كه علم به غيب از خواص آن باشد به طوري كه بتواند اين خاصه و اثر را در جلب هر منفعت و دفع هر ضرر استعمال كند ، همان طور كه ما به وسيله اسباب ظاهر جلب نفع و دفع ضرر مي‏كنيم .


و اين منافات ندارد كه با تعليم الهي از طريق وحي حقايقي از غيب برايشان منكشف گردد ، همان طور كه مي‏بينيم اگر معجزه مي‏آورند ، بدين جهت نيست كه افرادي از بشر و يا برجستگاني از بشرند ، و اين خاصيت خود آنان است ، بلكه هر چه از اين معجزات مي‏آورند به اذن خداي تعالي و امر او است ، همچنان كه مي‏بينيم در چند جا در پاسخ آنان كه پيشنهاد آيتي كرده‏اند مي‏فرمايد : قل سبحان ربي هل كنت الا بشرا رسولا ، قل انما الايات عند


ترجمة الميزان ج : 18ص :292


الله و انما انا نذير مبين ، و ما كان لرسول ان ياتي باية الا باذن الله فاذا جاء امر الله قضي بالحق .


شاهد اين جمع جمله‏اي است كه بعد از جمله مورد بحث و متصل به آن آمده كه فرموده : ان أتبع الا ما يوحي الي براي اينكه اتصال اين جمله به ما قبل مي‏رساند كه در حقيقت اعراض از آن است ، و معناي مجموع دو جمله چنين است : من هيچ يك از اين حوادث را به غيب و از ناحيه خود نمي‏دانم ، بلكه من تنها پيروي مي‏كنم آنچه را كه از اين حوادث به من وحي مي‏شود .


و ما انا الا نذير مبين - اين جمله تاكيد همه مطالب قبل در آيه است كه مي‏فرمود : ما كنت بدعا ... ، و ما أدري ... و ان اتبع ... .


بحثي فلسفي و دفع يك شبهه


روايات بسياري از طرق ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) رسيده كه خداي سبحان پيامبر اسلام و ائمه (عليهم‏السلام‏) را تعليم داده ، و هر چيزي را به ايشان آموخته .


و در بعضي از همان روايات اين معنا تفسير شده به اينكه علم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از طريق وحي ، و علم ائمه (عليهم‏السلام‏) از طريق رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بوده است .


از سوي ديگر به اين روايات اشكال شده كه : تا آنجا كه تاريخ نشان مي‏دهد سيره اهل بيت چنين بوده كه در طول زندگي خود مانند ساير مردم زندگي مي‏كرده‏اند و به سوي هر مقصدي مي‏رفتند از راه معمولي و با توسل به اسباب ظاهري مي‏رفتند ، و عينا مانند ساير مردم گاهي به هدف خود مي‏رسيدند ، و گاهي نمي‏رسيدند ، و اگر اين حضرات علم به غيب مي‏داشتند ، بايد در هر مسيري به مقصد خود برسند ، چون شخص عاقل وقتي برايرسيدن به هدف خود ، دو راه پيش روي خود مي‏بيند ، يكي قطعي و يكي راه خطا ، هرگز آن راهي را كه مي‏داند خطا است طي نمي‏كند ، بلكه آن راه ديگر را مي‏رود كه يقين دارد به هدفش مي‏رساند .


در حالي كه مي‏بينيم آن حضرات چنين نبودند ، و در زندگي راههايي را طي


ترجمة الميزان ج : 18ص :293


مي‏كردند كه به مصائبي منتهي مي‏گشت ، و اگر علم به غيب مي‏داشتند بايد بگوييم عالما و عامدا خود را به مهلكه مي‏افكندند ، مثلا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در روز جنگ احد آنچه بر سرش آمد خودش بر سر خود آورد ، و يا علي (عليه‏السلام‏) خودش عالما و عامدا در معرض ترور ابن ملجم مرادي ملعون قرار گرفت ، و همچنين حسين (عليه‏السلام‏) عمدا خود را گرفتار مهلكه كربلا ساخت ، و ساير ائمه (عليهم‏السلام‏) عمدا غذاي سمي را خوردند .


و معلوم است كه القاء در تهلكه يعني خويشتن را به دست خود به هلاكت افكندن عملي است حرام ، و نامشروع .


اساس اين اشكال به طوري كه ملاحظه مي‏كنيد دو آيه از آيات قرآني است ، يعني آيه و لو كنت أعلم الغيب لأستكثرت من الخير و آيه و ما أدري ما يفعل بي و لا بكم .


و اين اشكال يك مغالطه بيش نيست ، براي اينكه در اين اشكال بين علوم عادي و علوم غير عادي خلط شده ، و علم به غيب علمي است غير عادي كه كمترين اثري در مجراي حوادث خارجي ندارد .


توضيح اينكه : افعال اختياري ما همان طور كه مربوط به اراده ما است ، همچنين به علل و شرائط ديگر مادي و زماني و مكاني نيز بستگي دارد كه اگر آن علل و شرائط هم با خواست ما جمع بشود ، و با آن مساعدت و هماهنگي بكند ، آن وقت علت پيدايش و صدور آن عمل از ما علتي تامه مي‏شود كه صدور معلول به دنبالش واجب و ضروري است ، براي اينكه تخلف معلول از علت تامه‏اش محال است .


پس نسبت فعل كه گفتيم معلول است ، به علت تامه‏اش ، نسبت وجوب و ضرورت است ، مانند نسبتي كه هر حادثه ديگر به علت تامه‏اش دارد .


و اما نسبتش به اراده ما كه جزء علت است ، نه تمام علت ، نسبت جواز و امكان است ، نه ضرورت وجوب تا بگويي تخلفش محال است .


پس روشن گرديد كه تمامي حوادث خارجي كه يكي از آنها افعال اختياري ما است ، وقتي در خارج حادث مي‏شود كه حدوثش به خاطر تماميت علت ، واجب شده باشد ، و اين منافات ندارد با اين كه در عين حال صدور افعال ما نسبت به خود ما به تنهايي ممكن باشد ، نه واجب .


حال كه معلوم شد هر حادثي از حوادث ، و از آن ميان هرفعلي از افعال اختياري ما در عين اختياري بودن ، معلولي است كه علت تامه‏اي دارد ، و اگر نمي‏داشت محال بود كه حادث شود ، همچنان كه با فرض نبودن آن علت ، محال بود حادث گردد ، پس تمامي حوادث


ترجمة الميزان ج : 18ص :294


عالم ، سلسله نظام يافته‏اي است ، كه همگي و مجموعه‏اش متصف به وجوب است ، يعني محال است يكي از آن حوادث كه به منزله يك حلقه از اين زنجير است از جاي خودش حذف شود ، و جاي خود را به چيز ديگر و حادثه‏اي ديگر بدهد .


و نيز معلوم شد كه پس اين سلسله و زنجير از همان روز اول واجب بوده - چه گذشته‏هايش و چه حوادث آينده‏اش - حال اگر فرض كنيم كه شخصي به اين سلسله يعني به سراپاي حوادث عالم آن طور كه هست و خواهد بود علم داشته باشد ، اين علم نسبت هيچ يك از آن حوادث را هر چند اختياري هم باشد تغيير نمي‏دهد و تاثيري در نسبت آن نمي‏كند ، يعني با فرض اينكه نسبت وجوب دارد ، ممكنش نمي‏سازد ، بلكه همچنان واجب است .


حال اگر بگويي : همين كه علم يقيني در مجراي افعال اختياري قرار گرفت عينا مانند علم حاصل از طرق عادي مي‏شود و قابل استفاده مي‏گردد چون آدمي را بر سر دو راهي بكنم يا نكنم قرار مي‏دهد به اين معنا كه در آنجا كه با علم حاصل از طرق عادي مخالف باشد نظير علم عادي سبب فعل و يا ترك مي‏گردد .


در پاسخ مي‏گوييم : خير چنين نيست كه علم يقين به سلسله علل منافات با علم عادي داشته باشد ، و آن را باطل سازد ، به شهادت اينكه مي‏بينيم بسيار مي‏شود كه انسان علم عادي به چيزي دارد ، ولي عمل بر خلاف آن مي‏كند ، همچنان كه قرآن كريم در آيه و


ترجمة الميزان ج : 18ص :295


جحدوا بها و استيقنتها أنفسهم مي‏فرمايد كفار به علم عادي يقين دارند به اينكه با انكار و عناد در برابر حق معذب شدنشان در آتش يقيني است ، در عين حال به انكار وعناد خود اصرار مي‏ورزند ، به خاطر اينكه در سلسله علل كه يك حلقه‏اش هواي نفس خود آنان است ، انكارشان حتمي و نظير علم عادي به وجوب فعل است .


با اين بيان اشكال ديگري هم كه ممكن است به ذهن كسي بيايد دفع مي‏شود ، و آن اين است كه : چگونه ممكن است انسان علم يقيني پيدا كند به چيزي كه خلاف اراده او باشد ، چنين علمي اصلا تصور ندارد ، و به همين جهت وقتي مي‏بينيم علم در اراده ما تاثير نمي‏كند بايد بفهميم كه آن علم ، علم يقيني نبوده ، و ما آن را علم يقيني مي‏پنداشتيم .


وجه دفع اين اشكال اين است كه گفتيم : صرف داشتنعلم به چيزي كه مخالف اراده و خواست ما است ، باعث نمي‏شود كه در ما اراده‏اي مستند به آن علم پيدا شود ، بلكه همانطور كه در تفسير آيه 14 سوره نمل گذشت آن علمي ملازم با اراده موافق است كه توأم با التزام قلب نسبت به آن باشد ، ( و گر نه بسيار مي‏شود كه انسان يقين و علم قطعي دارد به اينكه مثلا شراب يا قمار يا زنا و يا گناهان ديگر ضرر دارد ، و در عين حال مرتكب مي‏شود ، چون التزام قلبي به علم خود ندارد ) نظير اين جريان در افعال عنائي به خوبي به چشم مي‏خورد در


ترجمة الميزان ج : 18ص :296


اين گونه اعمال نيز مي‏بينيم علم قطعي به هلاكت ، انسان را به باقي ماندن در بالاي برج وادار نمي‏كند ، چون التزامي به علم قطعي خود ندارد .


بعضي از مفسرين از اين اشكال پاسخ داده‏اند به اينكه : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ائمه ، تكاليفي مخصوص به خود دارند ، آنها بر خلاف ساير مردم مي‏توانند خود را به اينگونه مهلكه‏ها بيفكنند ، ولي اين كار بر سايرين حرام است .


در بعضي از اخبار هم به اين نكته اشاره شده .


بعضي ديگر چنين جواب داده‏اند : آن علمي تكليف آور است كه علمي عادي باشد ، و اما علم غير عادي تكليف را بر انسان منجز نمي‏كند .


ممكن است اين دو پاسخ اخير را طوري توجيه كنيم كه با بيان سابق ما سازگار باشند .


قل أ رايتم ان كان من عند الله و كفرتم به و شهد شاهد من بني اسرائيل علي مثله فامن و استكبرتم ... ضمير در كان و در به و در مثله - بطوري كه از سياق برمي‏آيد - به قرآن بر مي‏گردد .


و جمله و شهد شاهد من بني اسرائيل ... عطف است بر شرط ان كان و در نتيجه ، جزاي اين جمله شرطيه ، هم جزاي شرط است و هم جزاء جمله‏اي كه بر آن عطف شده .


و مراد از مثل قرآن كتابي است كه از حيث مضمون و معارف الهي شبيه به قرآن باشد ، و آن همان تورات اصلي است كه بر موسي (عليه‏السلام‏) نازل شد .


و معناي جمله فامن و استكبرتم اين است كه آن شاهد ياد شده از بني اسرائيل ، بعد از شهادت ايمان هم بياورد .


و جمله ان الله لا يهدي القوم الظالمين تعليل همان جزائي است كه حذف شده ، و نيز مي‏فهماند كه آن جزاء چيست .


و ظاهرا آن جزاء عبارت است از أ لستم ضالين - آيا در اين صورت گمراه نبوده‏ايد ؟ و بعضي جزاء را عبارت دانسته‏اند از جمله أ لستم ظلمتم و اين درست نيست ، براي اينكه تعليل به اينكه خدا ستمكاران را هدايت نمي‏كند با ضلالت سازگار است ، نه با ظلم ، هر چند كهمتصف به هر دو صفت بوده باشد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :297


و معناي آيه اين است كه : به مشركين بگو به من خبر دهيد اگر اين قرآن از ناحيه خدا باشد و در عين حال شما به كتاب خدا كفر ورزيده باشيد ، كتابي كه شاهدي هم از بني اسرائيل به مثل آن كتاب كه معارف همان كتاب را دارد ، شهادت داد و به آن ايمان آورد و شما از پذيرفتن آن سرپيچي و استكبار كرده باشيد ، آيا شما مردماني گمراه نيستيد ؟ به درستي كه خدا مردم ستمكار را هدايت نمي‏كند .


و اما آن كسي كه بر مثل اين كتاب شهادت داده و ايمان آورده ، بطوري كه در روايات آمده ، عبد الله بن سلام يكي از علماي يهود بوده .


و بنا بر اين ، آيه شريفه مدني خواهد بود ، نه مكي ، براي اينكه عبد الله بن سلام از كساني است كه در مدينه ايمان آورد .


و بعضي گفته‏اند : ممكن است تعبير به گذشته در جمله و شاهدي از بني اسرائيل شهادت داد و ايمان آورد به منظور تحقيق وقوع باشد .


و به عبارت ساده‏تر : به اين منظور بوده كه بفهماند هر چند اين جريان در آينده واقع مي‏شود ، اما آن قدر واقع شدنش حتمي است كه بايد آن را واقع شده حساب كني .


ليكن اين تفسير بي پايه است ، براي اينكه با سياق آيه كه سياق احتجاج عليه مشركين است نمي‏سازد ، چون مشركين رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را در آنچه كه از آينده خبر مي‏داد تصديق نمي‏كردند .


و در معناي آيه اقوال ديگري نيز گفته‏اند ، از آن جمله گفته‏اند : مراد از كسي كه شهادت داد بر مثل قرآن و ايمان هم آورد حضرت موسي (عليه‏السلام‏) است كه شهادت داد بر حقانيت تورات و به آن ايمان آورد .


و اگر اين مفسرين از تفسير قبلي عدول كرده ، اين تفسير را پذيرفته‏اند همه به خاطر اين بوده كه آيه را مكي دانسته و در نتيجه نمي‏توانستند بگويند منظور عبد الله بن سلام بوده ، چون عبد الله در مدينه اسلام آورد .


و اين پندار صحيح نيست ، زيرا اولا دليلي نداريم بر اينكه آيه شريفه در مكه نازل شده باشد .


و ثانيا از ادب قرآن به دور است كه موسي (عليه‏السلام‏) را قرين مشركين جلف قرار دهد و اينان را با آن جناب مقايسه نمايد ، و بفرمايد : موسي (عليه‏السلام‏) به كتابي كه بر او نازل شد ايمان آورد ، پس چرا شما استكبار مي‏ورزيد ، و به قرآن ايمان نمي‏آوريد .


بي‏پايگي اين حرف بر كسي پوشيده نيست .


و از جمله آن اقوال اين است كه گفته‏اند : كلمه مثل در آيه شريفه به معناي خود قرآن است ، نه مثل قرآن، همچنان كه در آيه ليس كمثله شي‏ء مثل به معناي خدا است نه به معناي مانند او .



ترجمة الميزان ج : 18ص :298


بعيد بودن اين تفسير هم مثل تفسير سابق است .


و قال الذين كفروا للذين امنوا لو كان خيرا ما سبقونا اليه ... بعضي گفته‏اند : لام در كلمه للذين امنوا لام تعليل است ، و معنايش براي خاطر ايمانشان است .


و برگشت معنايش به في است ( يعني در باره ايمان مؤمنين ) و ضمير در كان و در اليه به قرآن برمي‏گردد بدين جهت كه مؤمنين به آن ايمان دارند .


و معناي آيه اين است كه : آنها كه كافر شدند در باره ايمان مؤمنين به قرآن گفتند : اگر ايمان به قرآن خير بود ، مؤمنين در ايمان آوردن به آن از ما پيشي نمي‏گرفتند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از الذين امنوا بعضي از مؤمنين است ، و مراد از ضميري كه در جمله سبقونا است بعضي ديگر از ايشان ، و لام در للذين متعلق به كلمه قال است ، و معناي آيه اين است كه : كساني كه كافر شدند به بعضي از مؤمنين - كه حاضر در مجلس بودند - گفتند : اگر اسلام چيز خوبي بود فلان شخص و فلان شخص از مؤمنين - كه در مجلس حاضر نبودند - جلوتر از ما ايمان نمي‏آوردند و اين معنايي است كه از سياق آيه به دور است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از جمله الذين امنوا همه مؤمنين است ، و ليكن در جمله ما سبقونا التفاتي به كار رفته ، و اصل آن ما سبقتمونا بوده ، ( و معنايش اين است : آنهايي كه كافر شدند به همه مؤمنين گفتند : اگر ايمان خوب بود شما از ما سبقت نمي‏گرفتيد) .


و ليكن اين تفسير هم در دوري از سياق مثل قول سابق است ، چون اگر منظور خطاب به مؤمنين بود ، جهت نداشت كه بفرمايد سبقونا و آوردن صيغه غايب به جاي حاضر به هيچ وجه التفات شمرده نمي‏شود .


و اذ لم يهتدوا به فسيقولون هذا افك قديم - ضمير در به به قرآن برمي‏گردد ، و همچنين كلمه هذا نيز اشاره به قرآن است .


و كلمه افك به معناي افتراء است .


و معنايش اين است : از آنجا كه به خاطر استكبارشان از ايمان آوردن به قرآن ، از هدايت قرآن ، بهره‏مند نشدند ، به زودي خواهند گفت اين ( قرآن ) افك و افترائي است قديم .


و اين همان سخني است كه در جاي ديگر به عبارت أساطير الاولين تعبير شده .


و من قبله كتاب موسي اماما و رحمة و هذا كتاب مصدق لسانا عربيا ... ظاهرا جمله و من قبله ... جمله‏اي حاليه باشد ، و معناي جمله اين است كه : به زودي خواهند گفت : اين افترائي است قديم و سابقه‏دار ، در حالي كه كتاب موسي كه امام و رحمت بود و قرآن هم آن را تصديق دارد ، قبل از آمدن قرآن از آمدنش خبر داده بود ، و اين قرآن


ترجمة الميزان ج : 18ص :299


هم كه مصدق تورات است ، به زباني عربي آن را تصديق كرده تا براي ستمكاران بيم‏رسان و براي نيكوكاران بشارتي باشد ، و با اين حال چگونه ممكن است افك بوده باشد .


امام و رحمت بودن تورات به اين معنا است كه : تورات كتابي است كه مي‏تواند مقتداي بني اسرائيل باشد ، و بني اسرائيل بايد در اعمال خود از آن پيروي كنند ، بدين جهت امام است ، و بدين جهت كه مايه اصلاح نفوس مردم با ايمان است رحمت است .


ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا ... مراد از اينكه گفتند ربنا الله اقرار و شهادت به انحصار ربوبيت در خداي سبحان ، و يگانگي او در آن است .


و مراد از استقامتشان در مقابل شهادت خود ، اين است كه از آنچه كه شهادت به حقانيتش مي‏دهند منحرف نمي‏شوند ، و رفتاري بر خلاف آن و بر خلاف لوازم آن نمي‏كنند .


فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون - يعني در پيش روي خود هيچ خطر محتملي ندارند ، و هيچ عقابي حتي احتمالي در انتظارشان نيست ، و به همين جهت خوف ندارند .


و نيز هيچ مكروه قطعي و محققي ندارند و به همين جهت اندوهي نخواهند داشت ، چون هميشه خوف جايي پيدا مي‏شود كه پاي احتمال خطري در بين باشد ، و اندوه وقتي به دل مي‏آيد كه خطري واقع شده باشد .


و حرف فاء در كلمه فلا خوف ، اين نكته را مي‏فهماند كه در جمله بويي از شرط هست ، چون معناي جمله اين است : كسي كه بگويد رب ما الله است و استقامت هم بورزد ، خوفي ندارد ... .


اولئك اصحاب الجنة خالدين فيها جزاء بما كانوا يعملون مراد از اصحاب جنت بودن ، آن است كه كسي ملازم بهشت باشد .


و جمله خالدين فيها نيز همين را تاكيد مي‏كند ، و معناي آيه اين است : اينهايند كساني كه گفتند رب ما الله است و استقامت ورزيدند ، و اينان ملازم با بهشتند در حالي كه در آن جاودانند و در حالي كه اين بهشت خالد ، جزاي اطاعت‏ها و كارهايي است كه در دنيا براي تقرب به خدا انجام مي‏دادند .


بحث روايتي


در كافي به سند خود از ابي عبيده روايت كرده كه گفت : از امام ابي جعفر


ترجمة الميزان ج : 18ص :300


(عليه‏السلام‏) پرسيدم آيه ائتوني بكتاب من قبل هذا أو أثارة من علم ان كنتم صادقين چه معنايي دارد ؟ فرمود : منظور از كتاب همانا تورات و انجيل است .


و منظور از أثارة من علم علم اوصياي انبياء است .


و در الدر المنثور است كه احمد ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، طبراني ، و ابن مردويه از طريق ابي سلمة بن عبد الرحمان ، از ابن عباس از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه فرمود : منظور از اثارة من علم بهره است .


مؤلف : شايد منظور از حظ و بهره ، كتاب محظوظ يعني موروث از انبياء و يا علماي گذشته باشد ، ليكن در بعضي از رواياتي كه در تفسير آيه وارد شده ، آمده كه منظور از او اثارة من علم حظ نيكو است .


و در بعضي ديگر آمده كه منظور از آن ، جودت و زيبايي حظ است .


ليكن اين معنا از سياق احتجاج آيه به دور است .


و در عيون در باب مجلس مذاكره مامون با حضرت رضا (عليه‏السلام‏) آمده : آن جناب فرمود : پدرم از جدم از پدران بزرگوارش از حسين بن علي (عليهماالسلام‏) روايت كرده كه فرمود مهاجر و انصار نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اجتماع كردند ، و عرضه داشتند : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شما با اين همه وارديني كه از اطراف داري خرجت زياد است ، و مال و جان ما همه در اختيار تو است ، و ما با كمال رغبت خوشوقت مي‏شويم كه در آنها تصرف كني و از خدا مي‏خواهيم تو را اجر دهد ، آنچه دلت مي‏خواهد از اين اموال خرج كن ، هيچ حرجي بر تو نيست .


آنگاه فرمود : در اين مورد بود كه خداي تعالي روح الأمين را بر آن جناب نازل كرد ، و وي به رسول خدا عرضه داشت : اي محمد قل لا أسالكم عليه اجرا الا المودة في القربي يعني من از شما مزدي در برابر رسالتم نمي‏خواهم ، مگر همين را كه بعد از من به اقربايم مودت و دوستي بورزيد .


مهاجر و انصار بيرون رفتند ، و منافقين گفتند : از تصرف در اموال ما چشم نپوشيد مگر براي اينكه ما را به رعايت خويشاوندانش وادار كند ، و اين سخني عظيم ، و افترائي بود كه در مجلس آن جناب گفتند .


و در باره همين افتراء بود كه آيه شريفه ام يقولون افتريه قل ان افتريته فلا تملكون لي من الله شيئا هو اعلم بما تفيضون فيه كفي به شهيدا بيني و بينكم و هو الغفور الرحيم نازل


ترجمة الميزان ج : 18ص :301


شد .


پس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كسي به نزد همان جمعيت فرستاد كه مگر پيش آمدي كرده ؟ گفتند : بله ، و الله ، يا رسول الله .


بعضي از ما سخني درشت گفتند : و ما ناراحت شديم .


پس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آيه را كه نازل شده بود بر آنان تلاوت كرد ، و ايشان سخت بگريستند ، به دنبال اين جريان بود كه آيه و هو الذي يقبل التوبة عن عباده و يعفو عن السيئات و يعلم ما تفعلون نازل شد .


و در الدر المنثور است كه ابو داوود در - كتاب ناسخ - از طريقه عكرمه از ابن عباس روايت كرده كه در ذيل آيه و ما أدري ما يفعل بي و لا بكم گفته : ناسخ اين آيه در سوره فتح است .


ابن عباس سپس مي‏گويد : پس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بين مردم آمد ، و ايشان را بشارت داد به اينكه گناهان گذشته و آينده‏اش بخشوده شده .


پس مردي از مؤمنين گفت : اي پيامبر خدا ، گوارايت باد ، اينك فهميدم كه با تو چه معامله‏اي مي‏كنند ، ليكن نمي‏دانم با ما چه معامله مي‏كنند ؟ دنبال اين پرسش آيه سوره احزاب نازل شد كه مي‏فرمايد و بشر المؤمنين بان لهم من الله فضلا كبيرا و نيز مي‏فرمايد : ليدخل المؤمنين و المؤمنات جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها و يكفر عنهم سيئاتهم و كان ذلك عند الله فوزا عظيما كه در اين دو آيه براي آنان روشن كرد كه خدا با ايشان چه معامله‏اي مي‏كند .


مؤلف : اين روايت خالي از اشكال نيست ، براي اينكه اولا در تفسير آيه شريفه و ما أدري ما يفعل بي و لا بكم گفتيم كه اين آيه هيچ ارتباطي با علم غيبي كه از طريق وحي باشد ندارد ، و نمي‏خواهد بگويد : من علم غيبي نسبت به آمرزش خود ندارم تا روايت بگويد : آيه سوره فتح ناسخ اين آيه است .


و ثانيا از ظاهر روايت برمي‏آيد گناهي كه آيه سوره فتح تصريح به آمرزش آن دارد ، گناه به معناي مخالفت امر و نهي مولوي است ، در حالي كه در تفسير سوره فتح خواهد آمد كه منظور از گناه در آن آيه چيز ديگري است .


و ثالثا آياتي كه دلالت دارد بر اينكه مؤمنين داخل بهشت مي‏شوند بسيار زياد است ، هم در سوره‏هاي مكي ، و هم در سوره‏هاي مدني ، و آيه دلالتي اضافه بر دلالت ساير آيات اين باب ندارد ، پس وجهي ندارد كه در روايت بگويد : اين آيه دلالت مي‏كند بر اينكه مؤمنين


ترجمة الميزان ج : 18ص :302


داخل بهشت مي‏شوند و مشمول مغفرت مي‏گردند .


علاوه بر اين ، سوره احزاب مدتها قبل از سوره فتح نازل شده و معنا ندارد كه آيات آن ، نظري به آيات سوره فتح داشته باشد .


و نيز در همان كتاب آمده كه : ابو يعلي ، ابن جرير ، طبراني و حاكم - وي حديث را صحيح دانسته - به سندي صحيح از عوف بن مالك اشجعي ، روايت كرده كه گفت : روزي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به راه افتاد من نيز در خدمتش بودم ، تا داخل شديم به معبد يهوديان، و چون روز عيدشان بود ، از ورود ما خوششان نيامد .


پس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به ايشان فرمود : دوازده نفر يهودي داوطلب شويد شهادت دهيد به يگانگي خدا ، و نبوت محمد بن عبد الله تا خداي تعالي عذابي كه شامل حال تمامي يهوديان زير آسمان شده از ايشان بر طرف سازد .


يهوديان همه سكوت كردند ، همين كه يكي از آنها داوطلب شد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مجددا پيشنهاد خود را تكرار كرد ، ولي ديگر كسي پاسخ نداد .


بار سوم تكرار كرد ، احدي اجابت ننمود .


آنگاه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيد : زير بار نمي‏رويد ؟ پس بدانيد به خدا سوگند كه من حاشر و عاقب و مقضي‏ام ، چه ايمان بياوريد و چه تكذيب كنيد .


آنگاه برگشت و من هم با او بودم ، همين كه خواستيم از در خارج شويم ، مردي از پشت سر آن جناب گفت : اي محمد ! همانجا كه هستي بايست ، پس رو كرد به يهوديان و پرسيد : اي مردم يهود تاكنون كه من در بين شما بودم مرا چگونه مردي يافتيد ؟ گفتند : به خدا سوگند ما در بين خود مردي داناتر از تو به كتاب خدا ، و فقيه‏تر از تو و از پدرت و از جدت سراغ نداريم .


آن مرد بعد از گرفتن اين گواهي و اعتراف گفت : پس بدانيد كه من خدا را شاهد مي‏گيرم كه اين محمد همان پيغمبري است كه شما در تورات و انجيل نامش را يافته‏ايد .


قوم يهود گفتند : اين را دروغ مي‏گويي .


و گواهي او را رد كردند ، و به او بد و بيراه هم گفتند .


پس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : شما دروغ گفتيد ، و سخن شما هرگز مقبول واقع نمي‏شود .


آنگاه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و من و آن مرد يهودي كه نامش ابن سلام بود بيرون آمديم چيزي نگذشت كه آيه قل أ رأيتم ان كان من عند الله و كفرتم به و شهد شاهد من بني اسرائيل علي مثله فامن و استكبرتم ان الله لا يهدي القوم الظالمين نازل گرديد


ترجمة الميزان ج : 18ص :303


مؤلف : در اينكه آيه مذكور در باره عبد الله بن سلام نازل شده روايات ديگري از طريق اهل سنت وارد شده .


ولي سياق آيه و مخصوصا جمله من بني اسرائيل با اين معنا كه خطاب در آن ، متوجه بني اسرائيل باشد نمي‏سازد .


اشكال ديگري كه در روايت هست اين است كه در اين روايت كتاب آسماني انجيل هم جزء كتب آسماني يهود به شمار رفته ، و حال آنكه از كتب ايشان نيست ، و يهود آن را قبول ندارد .


و در بعضي از روايات آمده كه آيه شريفه در باره ابن يامين يكي از علماي يهود نازل شده كه شهادت داد و اسلام آورد ، و يهود او را تكذيب كرد .


اشكال قبلي به اين روايت هم وارد است.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :