امروز:
پنج شنبه 26 مرداد 1396
بازدید :
746
ترجمه الميزان: سوره احقاف آيات 35 - 15


ترجمة الميزان ج : 18ص :304


وَ وَصيْنَا الانسنَ بِوَلِدَيْهِ إِحْسناًحَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضعَتْهُ كُرْهاًوَ حَمْلُهُ وَ فِصلُهُ ثَلَثُونَ شهْراًحَتي إِذَا بَلَغَ أَشدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سنَةً قَالَ رَب أَوْزِعْني أَنْ أَشكُرَ نِعْمَتَك الَّتي أَنْعَمْت عَلي وَ عَلي وَلِدَي وَ أَنْ أَعْمَلَ صلِحاً تَرْضاهُ وَ أَصلِحْ لي في ذُرِّيَّتيإِني تُبْت إِلَيْك وَ إِني مِنَ الْمُسلِمِينَ‏(15) أُولَئك الَّذِينَ نَتَقَبَّلُ عَنهُمْ أَحْسنَ مَا عَمِلُوا وَ نَتَجَاوَزُ عَن سيِّئَاتهِمْ في أَصحَبِ الجَْنَّةِوَعْدَ الصدْقِ الَّذِي كانُوا يُوعَدُونَ‏(16) وَ الَّذِي قَالَ لِوَلِدَيْهِ أُفٍ لَّكُمَا أَ تَعِدَانِني أَنْ أُخْرَجَ وَ قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِن قَبْلي وَ هُمَا يَستَغِيثَانِ اللَّهَ وَيْلَك ءَامِنْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَيَقُولُ مَا هَذَا إِلا أَسطِيرُ الأَوَّلِينَ‏(17) أُولَئك الَّذِينَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ في أُمَمٍ قَدْ خَلَت مِن قَبْلِهِم مِّنَ الجِْنّ‏ِ وَ الانسِإِنهُمْ كانُوا خَسِرِينَ‏(18) وَ لِكلّ‏ٍ دَرَجَتٌ ممَّا عَمِلُواوَ لِيُوَفِّيهُمْ أَعْمَلَهُمْ وَ هُمْ لا يُظلَمُونَ‏(19) وَ يَوْمَ يُعْرَض الَّذِينَ كَفَرُوا عَلي النَّارِ أَذْهَبْتُمْ طيِّبَتِكمْ في حَيَاتِكمُ الدُّنْيَا وَ استَمْتَعْتُم بهَا فَالْيَوْمَ تجْزَوْنَ عَذَاب الْهُونِ بِمَا كُنتُمْ تَستَكْبرُونَ في الأَرْضِ بِغَيرِ الحَْقّ‏ِ وَ بمَا كُنتُمْ تَفْسقُونَ‏(20)


ترجمه آيات


ما به انسان سفارش پدر و مادرش را كرديم كه به ايشان احسان كند احساني مخصوص به آنان،


ترجمة الميزان ج : 18ص :305


مادرش او را به حملي ناراحت كننده حمل كرد و به وضعي ناراحت كننده بزاييد و حمل او تا روزي كه از شيرش مي‏گيرد سي ماه است و تا هنگامي كه به حد بلوغ و رشد عقلي برسد همچنان پدر و مادر مراقبش هستند تا به حد چهل سالگي برسد .


آن وقت مي‏گويد : پروردگارا نصيبم كن كه شكر آن نعمت‏هايي كه به من و پدر و مادرم انعام فرمودي به جاي آرم و اعمال صالح كه مايه خشنودي تو باشد انجام دهم .


پروردگارا ذريه مرا هم برايم اصلاح فرما .


پروردگارا من امروز به درگاهت توبه مي‏آورم و از تسليم شدگانت هستم ( 15) .


اين گونه انسانهايند كه ما بهترين اعمالشان را قبول مي‏كنيم و از گناهان ايشان هم درمي‏گذريم آنچنان كه از گناهان اهل بهشت درمي‏گذريم ، و اين وعده صدقي است كه از آغاز خلقت تا به امروز گوشزد انسانها شده است ( 16 ) .


و آن كس كه به پدر و مادرش مي‏گفت : اف بر شما تا كي مرا مي‏ترسانيد از اينكه دوباره زنده شوم اين همه مردم كه قبل از من مردند كدامشان برگشتند .


پدر و مادرش به خدا پناه مي‏برند تا شايد فرزندشان را هدايت كند و به فرزند مي‏گويند : واي بر تو به روز جزاء ايمان آور كه وعده خدا حق است ، و او همچنان مي‏گويد : اينها خرافات عهد قديم است ( 17 ) .


چنين كساني عذاب خدا بر آنان حتمي شده است و در زمره امت‏هاي گذشته از جن و انسند كه زيانكار شدند ( 18) .


و براي هر يك از انسانهاي نامبرده درجاتي است از پاداش و كيفر اعمالشان ( و اين اختلافها به خاطر اهدافي است ناگفتني و يكي از آنها اين است كه ) پروردگارشان خود اعمالشان را به ايشان بر مي‏گرداند تا ظلمي به ايشان نشود ( 19) .


در روزي كه كفار بر آتش عرضه مي‏شوند به ايشان گفته مي‏شود : هر سرمايه خيري داشتيد در زندگي دنيا از دست داديد و با آن عياشي كرديد در نتيجه امروز در برابر استكباري كه در زمين و بدون حق مي‏ورزيدند به عذاب خواري دچار مي‏شويد ، هم به خاطر استكبارتان و هم به خاطر فسقي كه مرتكب مي‏شديد ( 20 ) .


بيان آيات


بعد از آنكه در جمله لينذر الذين ظلموا و بشري للمحسنين مردم را به دو قسم ظالمين و محسنين تقسيم نمود و در آن اشاره كرد به اينكه ظالمان سرنوشتي دارند كه همواره از آن مي‏ترسند و خود را بر حذر مي‏دارند ، و محسنين سرنوشتي دارند كه همواره برايشان


ترجمة الميزان ج : 18ص :306


مسرت‏آور است ، اينك در اين فصل از آيات همان مطالب را به طور مفصل شرح مي‏دهد و مي‏فرمايد : مردم دو دسته‏اند : يك دسته تائبين هستند كه همواره به سوي خدا رجوع دارند و در برابر او تسليمند ، و ايشان كساني‏اند كه اعمال نيكترشان قبول مي‏شود ، و از گناهانشان در مي‏گذرند ، و جزو اصحاب جنتند .


دسته ديگر خاسران و زيانكارانند كه همان سرنوشتي كه امت‏هاي گذشته از جن و انس بدان گرفتار شدند در باره اينان نيز حتمي شده .


آنگاه طائفه اول را به كسي مثل زده كه ايمان به خدا دارد و تسليم او و نيكوكار به والدين خويش است و همواره از خدا مي‏خواهد تا شكر بر نعمتهايش را به او الهام كند ، نعمتهايي كه به خودش داده ، و نعمتهايي كه به پدر و مادرش ارزاني داشته ، و نيز مي‏خواهد كه عمل صالح و اصلاح ذريه‏اش را به وي الهام كند .


و طائفه دوم را به كسي مثل زده كه عاق پدر و مادرش باشد ، وقتي او را به سوي ايمان به خدا و روز جزاء مي‏خوانند مي‏گويد : اين حرفها جزو خرافات كهنه و قديمي است ، و به اين اكتفاء نموده پدر و مادر را تهديد مي‏كند كه ديگر از اين حرفها نزنند .


و وصينا الانسان بوالديه احسانا ... كلمه وصيت به طوري كه راغب گفته به معناي آن است كه به ديگري پيشنهاد كني كه فلان كار را بكند ، و اين پيشنهاد توأم با موعظه و خيرخواهي باشد .


و كلمه توصيه بر وزن تفعيل و از ماده وصيت است ، و در قرآن آمده : و وصي بها ابراهيم بنيه پس مي‏توان گفت مفعول دوم اين كلمه كه با حرف باء مفعولش مي‏شود ، از قبيل اعمال است ( چون هميشه انسان ، ديگري را توصيه مي‏كند كه عملي را انجام دهد ) ، در نتيجه توصيه خدا به والدين ، توصيه فرزندان است به عملي كه مربوط به والدين باشد كه عبارت است از احسان به آنان .


و بنابر اين بيان ، تقدير كلام و وصينا الانسان بوالديه أن يحسن اليهما احسانا مي‏باشد ، يعني ما سفارش كرديم انسان را به پدر و مادرش كه به آن دو احسان كند به هر مقدار كه باشد و بتواند .


مفسرين در اعراب كلمه احسانا اقوالي ديگر دارند .


بعضي گفته‏اند : كلمه مذكور مفعول مطلق است اما بر اين اساس كه كلمه وصينا متضمن معناي احسنا باشد ، و تقدير كلام وصينا الانسان محسنين اليهما احسانا است .


و بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه مذكور صفت است براي مصدري كه حذف شده ، البته با مضافي كه در تقدير است ، و تقدير كلام


ترجمة الميزان ج : 18ص :307


و وصينا ايصاء ذا احسان است .


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه مزبور مفعول له است ، و تقدير كلام و وصينا الانسان بوالديه لاحساننا اليهما است .


و نيز وجوهي ديگر از اين قبيل .


و به هر حال بر به والدين و احسان به ايشان از احكام عمومي خداست كه همانطور كه در تفسير آيه قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم الا تشركوا به شيئا و بالوالدين احسانا گذشت ، در همه شرايع تشريع شده ، و به همين جهت فرمود : و وصينا الانسان و سفارش را عموميت داد به هر انساني ، نه تنها مسلمانان .


آنگاه دنبال اين سفارش اشاره كرد به ناراحتي‏هايي كه مادر انسان در دوران حاملگي ، وضع حمل و شير دادن تحمل مي‏كند تا اشاره كرده باشد به ملاك حكم ، و عواطف و غريزه رحمت و رأفتانسان را برانگيزد ، لذا فرمود : حملته امه كرها و وضعته كرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا و اما اينكه فرمود : و حمله و فصاله ثلاثون شهرا بدين حساب است كه به حكم آيه و الوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين و آيه و فصاله في عامين دوران شير دادن به فرزند دو سال است ، و كمترين مدت حاملگي هم شش ماه است ، كه مجموع آن سي ماه مي‏شود .


و كلمه فصال به معناي فاصله انداختن بين طفل و شير خوردن است ، و اگر كلمه دو سال را ظرف قرار داد براي فصال ، به اين عنايت است كه آخرين حد شير دادن دو سال است ، و معلوم است كه اين محقق نمي‏شود ، مگر به گذشتن دو سال .


حتي اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنة - بلوغ اشد به معناي رسيدن به زماني از عمر است كه در آن زمان قواي آدمي محكم مي‏شود .


و ما در تفسير آيه و لما بلغ أشده اتيناه حكما و علما اختلافي را كه مفسرين در معناي بلوغ أشد دارند نقل كرديم ، و گفتيم كه بلوغ چهل سال عادتا ملازم با رسيدن به كمال عقل است .


قال رب أوزعني أن اشكر نعمتك التي انعمت علي و علي والدي و أن أعمل صالحا ترضيه - كلمه أوزعني از مصدر ايزاع است كه معناي الهام را مي‏دهد ، و اين الهام،


ترجمة الميزان ج : 18ص :308


الهام آن اموري نيست كه اگر خدا عنايت نكند آدمي به حسب طبع خود علم به آنها پيدا نمي‏كند ، و آيه و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها از آن خبر مي‏دهد ، بلكه الهام عملي و به معناي وادار كردن ، و دعوت باطني به عمل خير و شكر نعمت و بالاخره عمل صالح است .


خداي تعالي در اين آيه آن نعمتي را كه سائل درخواست كرده نام نبرده ، تا هم نعمتهاي ظاهري چون حيات ، رزق ، شعور و اراده را ، و هم نعمتهاي باطني چون ايمان به خدا اسلام ، خشوع ، توكل بر خدا و تفويض به خدا را شامل شود .


پس جمله رب اوزعني ان أشكر نعمتك ... درخواست اين است كه نعمت ثناء بر او را ارزانيش بدارد تا با اظهار قولي و عملي نعمت او را اظهار نمايد .


اما قولي كه روشن است .


و اما عملي به اينكه نعمت‏هاي خدا را طوري استعمال كند كه همه بفهمند نعمت وي از خداي سبحان است و خدا آن را به وي داده ، و از ناحيه خود او نيست ، و لازمه اين گونه استعمال اين است كه عبوديت و مملوكيت اين انسان در گفتار و كردارش هويدا باشد .


و اينكه كلمه نعمت را با جمله التي أنعمت علي و علي والدي تفسير كرده مي‏فهماند كه شكر مذكور هم از طرف خود سائل است ، و هم از طرف پدر و مادرش .


و در حقيقت فرزند بعد از در گذشت پدر و مادرش زبان ذكر گويي براي آنان است .


و أن أعمل صالحا ترضيه - اين جمله عطف است بر جمله أن أشكر ... ، و سؤال ديگري است متمم سؤال شكر ، چون شكر نعمت چيزي است كه ظاهر اعمال انسان را زينت مي‏دهد ، و صلاحيت پذيرفتن خداي تعالي زيوري است كه باطن اعمال را مي‏آرايد ، و آن را خالص براي خدا مي‏سازد .


و اصلح لي في ذريتي - اصلاح در ذريه به اين معنا است كه صلاح را در ايشان ايجاد كند و چون اين ايجاد از ناحيه خداست ، معنايش اين مي‏شود كه ذريه را موفق به عمل صالح سازد ، و اين اعمال صالح كاردلهايشان را به صلاح بكشاند .


و اگر كلمه اصلاح را مقيد كرد به قيد لي و گفت ذريه‏ام را براي من اصلاح كن براي اين است كه بفهماند اصلاحي درخواست مي‏كند كه خود او از اصلاح آنان بهره‏مند شود ، يعني ذريه او به وي احسان كنند ، همانطور كه او به پدر و مادرش احسان مي‏كرد .


و خلاصه دعاي اين است كه خدا شكر نعمتش و عمل صالح را به وي الهام كند ، و او


ترجمة الميزان ج : 18ص :309


را نيكوكار به پدر و مادرش سازد ، و ذريه‏اش را براي او چنان كند كه او را براي پدر و مادرش كرده بود .


در تفسير آيه 144 از سوره آل عمران و آيه 17 از سوره اعراف گفتيم كه شكر نعمت خدا به معناي حقيقيش اين است كه بنده خدا خالص براي خدا باشد ، پس برگشت معناي دعا به درخواست خلوص نيت و صلاح عمل است .


اني تبت اليك و اني من المسلمين - يعني من به سوي تو برگشتم و از كساني هستم كه امور را تسليم تو نمودند ، به طوري كه تو هيچ اراده‏اي نكردي مگر آنكه آنان نيز همان را خواستند ، بلكه جز آنچه تو مي‏خواهي نمي‏خواهند .


اين جمله در مقام بيان علت مطالبي است كه در دعا بوده .


اين آيه از آنجا كه دعا را نقل مي‏كند ، و آن را رد ننموده ، بلكه با وعده قبولي آن را تاييد مي‏كند و مي‏فرمايد : اولئك الذين نتقبل عنهم ... ، اين نكته را روشن مي‏سازد كه وقتي توبه و تسليم خدا شدن در كسي جمع شد ، دنبالش خداوند آنچه را كه باعث خلوص وي مي‏شود به دل او الهام مي‏كند ، و در نتيجه هم ذاتا از مخلصين - به فتحه لام - مي‏شود ، و هم عملا از مخلصين - به كسره لام - .


اما اينكه توبه و تسليم مؤثر در اخلاص ذات است ، در همين نزديكيها بدان اشاره كرديم .


و اما تاثير آن در اخلاص عمل براي اينكه عمل به خاطر قبول خدا صالح نمي‏شود ، و به سوي او بالا نمي‏رود ، مگر وقتي كه خالص براي او باشد ، همچنان كه فرمود : الا لله الدين الخالص .


اولئك الذين نتقبل عنهم احسن ما عملوا و نتجاوز عن سيئاتهم في اصحاب الجنة ... كلمه نتقبل متكلم مع الغير از مضارع باب تفعل است ، و تقبل همان معناي قبول را دارد ، اما از آن بليغ‏تر است .


و مراد از احسن ما عملوا اطاعتهاي واجب و مستحب است ، چون اين طاعات است كه پذيرفته مي‏شود ، اما مباحات هر چند هم داراي حسن باشد تقبل نمي‏پذيرد - صاحب مجمع البيان چنين گفته ، و تفسير خوبي است .


مؤيد آن اين است كه تقبل بهترين عمل را در مقابل بخشودگي گناهان قرار داده ، پس كانه گفته شده اعمال انسان دو جور است ، يا طاعات است ، يعني واجبات و مستحبات ، كه بهترين اعمال او است كه ما آن را قبول مي‏كنيم ، و يا گناهان است كه از آن درمي‏گذريم ، و اما آن اعمالي كه طاعت و


ترجمة الميزان ج : 18ص :310


حسنه نيست نه مقبول است و نه غير مقبول .


و جمله في أصحاب الجنة متعلق است به جمله نتجاوز و معنايش اين است كه : ما از گناهان آنان نيز در جمله كساني كه گناهانشان بخشوده مي‏شود و اهل بهشت مي‏شوند ، درمي‏گذريم .


در نتيجه جمله مزبور حال از ضمير عنهم خواهد بود .


وعد الصدق الذي كانوا يوعدون - يعني خداوند با اين كلام خود وعده‏شان مي‏دهد وعده‏اي صدق كه تاكنون به زبان انبياء و رسل وعده داده مي‏شدند .


ممكن هم هست مراد اين باشد كه در قيامت با اين تقبل و تجاوز آن وعده صدقي كه در دنيا داده مي‏شدند منجز مي‏شود .


و الذي قال لوالديه اف لكما ا تعدانني أن اخرج و قد خلت القرون من قبلي بعد از آنكه وضع انسان تائب و تسليم به خدا ، و درخواست او براي خلوص و اخلاص و نيكي به والدين ، و اصلاح اولادش را ذكر كرد ، در مقابل اين انسان ، انسان ديگري را يادآور شده كه به خدا و رسولش و معاد ، كفر مي‏ورزد ، و چون پدر و مادرش او را به سوي ايمان دعوت نموده از معاد مي‏ترسانند عاق پدر و مادر مي‏شود .


پس اينكه فرمود : و الذي قال لوالديه اف لكما ، ظاهرش اين است كه مبتدائي است در معناي جمع كه خبرش جمله اولئك الذين است .


و كلمه اف يك كلمه است ولي دو معنا را اظهار مي‏دارد ، يكي خستگي و يكي هم خشم .


و جمله أ تعدانني أن اخرج استفهامي است توبيخي ، و معنايش اين است كه : آيا مرا تهديد مي‏كني كه يك بار ديگر از قبرم بيرونم كنند ، و براي پس دادن حساب حاضرم سازند ، و خلاصه آيا مرا به معاد تهديد مي‏كني ؟ در حالي كه و قد خلت القرون من قبلي امت‏هايي كه قبل از من بودند و هلاك شدند ، احدي از آنان زنده و مبعوث نشد .


و اين استفهام در حقيقت به پندار آنان حجتي بوده بر نفي معاد ، به اين بيان كه اگر در اين ميان احياء و بعثي مي‏بود ، بايد بعضي از افرادي كه تاكنون مرده‏اند زنده شده باشند ، با اينكه مردگان تا امروز بشر ، در اين قرنهاي طولاني كه نمي‏توان آغازش را دقيقا معين كرد ، آن قدر زياد بودند كه از حد شمار بيرونند ، و از هيچ يك آنها خبر و اثري نشده .


ولي اين نابخردان اينقدر نفهميده‏اند كه اگر بعضي از مردگان گذشته زنده مي‏شدند ، در دنيا زنده مي‏شدند، و تهديد و وعيد خداي سبحان اين نيست ، بلكه زنده شدن در آخرت و برخاستن در نشاه ديگر است نه در دنيا .


و هما يستغيثان الله ويلك امن ان وعد الله حق - كلمه يستغيثان از مصدر


ترجمة الميزان ج : 18ص :311


استغاثه است ، كه به معناي طلب غوث ( پناه ) از خدا است .


و معناي جمله اين است كه : در حالي كه پدر و مادرش از خدا طلب مي‏كنند كه پناهشان دهد ، و در اقامه حجت و متمايل كردن دل فرزند به سوي ايمان كمكشان فرمايد ، به فرزندشان مي‏گويند : واي بر تو ! به خدا و به آنچه رسولش آورده كه يكي از آنها وعده به معاد است ايمان بياور ، و مطمئن باش كه وعده خدا به معاد كه به وسيله رسولانش داده ، وعده‏اي است حق .


از اينجا روشن مي‏شود كه مراد آن پدر و مادر از اينكه گفتند ايمان بياور اين بوده كه به خدا و رسولش در آنچه رسول از ناحيه خدا آورده ايمان بياور .


و اينكه گفت : ان وعد الله حق اين بوده كه فرزندشان به معاد ايمان بياورد ، و نيز جمله قبلي را كه گفتند ايمان بياور تعليل كند و به فرزند مي‏فهماند اينكه گفتيم ايمان بياور به منظور انذار و تخويف بوده .


فيقول ما هذا الا اساطير الاولين - اشاره با كلمه هذا به همان وعده و انذاري است كه پدر و مادرش كردند ، و يا به همه آن دعوتهايي است كه نمودند .


و معنايش اين است كه : اين انسان كه مورد بحث بود به والدين خود مي‏گويد : اين وعده‏هايي كه مي‏دهيد ، و اين تهديدهايي كه مرا با آن مي‏ترسانيد ، و يا همه اين دعوتهايي كه مي‏كنيد چيزي جز خرافات مردم وحشي قرون گذشته نيست .


اولئك الذين حق عليهم القول ... در تفسير آيه 25 سوره حم سجده مطالبي در باره اين جمله گذشت .


و لكل درجات مما عملوا ... يعني براي هر يك از نامبردگان كه عبارتند از مؤمنين نيكوكار ، و كافران بد كار ، منازل و مراتبي مختلف از نظر بلندي و پستي هست .


آري براي بهشت درجاتي و براي دوزخ هم دركاتي است .


و برگشت اين اختلاف به اختلافي است كه در نفوس آنان است ، هر چند كه نفوس در اعمال جلوه مي‏كند ، و بدين جهت فرموده : براي آنان درجاتي است از آنچه كردند ، و معلوم مي‏شود درجات مال ايشان است ، و منشا آن درجات اعمالشان است .


و ليوفيهم اعمالهم و هم لا يظلمون - لام در اول جمله لام غايت است ، و جمله مورد بحث عطف بر غايت و يا غايتهايي است كه حذف شده ، چون ذكر آنها مورد غرض نبوده .


و اگر اين جمله غايت شده براي جمله و لكل درجات براي اين است كه جمله مزبور در معناي ما براي آنها درجات قرار داديم مي‏باشد ، آن وقت معنا چنين مي‏شود : ما آنان را درجه بندي كرديم براي اين و اين و براي اينكه اعمالشان تمام و كامل به ايشان برسد ، و ظلم نشوند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :312


و معناي توفيه و رساندن مردم به تمام و كمال اعمال اين است كه خدا عين اعمالشان را به خودشان برمي‏گرداند ، پس بدين حساب آيه مورد بحث از آياتي خواهد بود كه بر تجسم اعمال دلالت مي‏كند .


ولي بعضي از مفسرين كلمه اجور را در تقدير گرفته ، گفته‏اند معنايش اين است كه : تا خدا اجر آنان را تمام و كامل بدهد .


و يوم يعرض الذين كفروا علي النار ... عرضه كردن آب بر حيوان يا براي حيوان به اين است كه آب را در جائي قرار دهي كه حيوان آن را ببيند ، به طوري كه اگر خواست ، بتواند بنوشد .


و عرضه كردن كالا براي فروش به اين است كه آن را در جايي قرار دهي كه مانعي براي معامله كردن آن وجود نداشته باشد .


و در جمله مورد بحث بعضي گفته‏اند : مراد از عرضه كردن كفار بر آتش اين است كه آنان را در آتش عذاب دهند ، مثل اينكه مي‏گويند فلاني عرضه بر شمشير شد يعني كشته شد و اين تعبير مجازي است معروف و شايع .


ولي اين تفسير با آيه آخر سوره كه مي‏فرمايد : و يوم يعرض الذين كفروا علي النار أ ليس هذا بالحق قالوا بلي و ربنا قال فذوقوا العذاب ... آنطور كه بايد نمي‏سازد چون در اين آيه چشيدن عذاب بعد از عرضه شدن بر آتش و بعد از گفتگوهايي ديگر آمده ، پس معلوم مي‏شود غير آن است .


بعضي ديگر گفته‏اند : در آيه قلب ( جابجائي كه خود فني است از كلام ) به كار رفته ، و اصل آن عرضه كردن آتش است بر كفار ، نه عرضه كردن كفار بر آتش ، براي اينكه در تحقق معناي عرض لازم است معروض عليه معروض را درك كند ، و آتش ، شعور ندارد ، و كفار را درك نمي‏كند ، اين كفارند كه آتش را درك مي‏كنند ، پس به اين دليل ، در كلام قلب به كار رفته ، و مراد ، عرضه كردن آتش بر كفار است ( و اين حرف صحيح نيست زيرا از آياتي مانند آيه 30 از سوره ق و آيه 20 از سوره فصلت كه براي همه چيز نطق و گويائي قائل است برمي‏آيد كه جهنم نيز شعور دارد ) .


بعضي از مفسرين در اينكه چرا در آيه قلب به كار رفته گفته‏اند : درست است كه هميشه معروض عليه عرضه بر معروض مي‏شود ، مثلا آب را عرضه بر حيوان مي‏كنند ، ولي از آنجايي كه كفار به طرف آتش مي‏روند ، لذا قلب كرد تا رعايت اين اعتبار را كرده باشد .


و اين درست نيست : اما اينكه گفتند بايد معروض عليه معروض را درك كند ، تا به


ترجمة الميزان ج : 18ص :313


طرف آن متمايل و يا از آن گريزان شود ، و آتش شعور ندارد ، صحيح نيست ، براي اينكه اولا دليلي بر آن نيست ، و بلكه عرضه كالا بر بيع و آيه انا عرضنا الامانة علي السموات و الأرض و الجبال دليل بر خلاف آن است .


و ثانيا قبول نداريم كه آتش دوزخ شعور نداشته باشد چون در اخباري صحيح آمده كه بهشت و دوزخ شعور دارند ، و آيه شريفه يوم نقول لجهنم هل امتلات و تقول هل من مزيد و آياتي ديگر هم بدان اشعار دارد .


و اما اينكه گفتند مناسب اين است كه معروض را نزد معروض عليه ببرند نه بعكس .


در جواب مي‏گوييم اين را هم قبول نداريم كه همه جا بايد چنين باشد ، براي اينكه در آيه 72 از سوره احزاب ديديم كه چنين نبود ( چون در آنجا امانت كه يا دين است و يا ولايت نزد آسمانها و زمين و جبال برده نشده) .


علاوه بر اين ، در كلام خداي تعالي آياتي هست كه دلالت دارد بر آمدن آتش نزد كفار ، مانند آيه و جي‏ء يومئذ بجهنم يومئذ يتذكر الانسان و اني له الذكري .


پس حق همان است كه گفتيم : عرضه عبارت است از اظهار نمودن مانعي كه نگذارد چيزي متلبس به چيزي شود ، و اين معنا يك معناي نسبي است كه همواره دو طرف مي‏خواهد ، چيزي كه هست ممكن است اولي فرع و معروض ، و دومي اصل و معروض عليه واقع شود ، يكبار آتش دوزخ عرضه بر كافران شود ، به اين عنايت كه كافر عمل صالح و يا شفيعي ندارد كه مانع داخل شدنش در آتش شود ، مانند اين مورد كه فرموده : و عرضنا جهنم يومئذ للكافرين عرضا ، و يكبار ديگر كفار عرضه بر آتش شوند ، به اين عنايت كه هيچ مانعي از ناحيه آتش جلوگير عذاب آنان نيست ، مانند اين مورد كه مي‏فرمايد : النار يعرضون عليها غدوا و عشيا و اين مورد كه مي‏فرمايد : يعرض الذين كفروا علي النار ... .


و بنا بر اين نزديكتر به ذهن اين است كه هر دو عرضه در قيامت صورت مي‏گيرد ، هم عرضه كفار بر جهنم ، و هم عرضه جهنم بر كفار .


عرضه جهنم بر كفار وقتي است كه خود را براي اولين بار به كفار نشان مي‏دهد ، و عرضه كفار بر جهنم هنگامي است كه به حساب‏ها


ترجمة الميزان ج : 18ص :314


رسيده و تكليف‏ها را يكسره كرده باشند ، در آن موقع كفار را عرضه بر جهنم مي‏كنند ، و به سوي دوزخ سوقشان مي‏دهند ، همچنان كه فرموده : و سيق الذين كفروا الي جهنم زمرا .


و در آغاز جمله أذهبتم طيباتكم في حياتكم الدنيا و استمتعتم بها كلمه يقال در تقدير است ، و معنايش اين است كه : به ايشان گفته مي‏شود طيبات خود را در زندگي دنيا از بين برديد .


و كلمه طيبات به معناي اموري است كه ملايم با نفس و موافق با طبع آدمي است ، و انسان از آنها لذت مي‏برد .


و اذهاب طيبات به معناي از بين بردن و مصرف كردن آنها است .


و مراد از استمتاع از طيبات استعمال و بهره‏مند شدن از آنها است ، به طوري كه اين بهره‏مندي در نظر ، هدف باشد ، نه وسيله براي زندگي آخرت و آمادگي براي آن .


و معناي آيه اين است كه : وقتي عرضه بر آتش مي‏شوندبه ايشان گفته مي‏شود : شما همه آن طيباتي كه بايد امروز از آن لذت ببريد در زندگي دنيا از بين برديد ، و همانجا از آنها بهره‏مند شديد ، و ديگر چيزي برايتان نمانده كه امروز در اين عالم از آن لذت ببريد .


فاليوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تستكبرون في الأرض بغير الحق و بما كنتم تفسقون - اين آيه تفريع و نتيجه‏گيري از آيه قبل است كه مي‏فرمود : طيبات خود را در دنيا از بين برديد .


و منظور از عذاب هون آن عذابي است كه توأم با خواري و ذلت است .


و معناي آيه اين است كه : پس امروز شما سزايتان عذابي است كه در آن خواري و ذلت است ، و خواري آن در مقابل آن استكباري است كه در دنيا مي‏كرديد ، و زير بار حق نمي‏رفتيد ، و عذابش در مقابل فسق و اعراض از طاعات شما است .


و اين هر دو گناهي است كه يكي مربوط به اعتقاد است كه همان استكبار از حق باشد ، و يكي مربوط به عمل است كه همان فسق باشد .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه عبد الرزاق ، عبد بن حميد و ابن منذر از طريق قتاده از ابي حرب بن ابي الاسود دئلي روايت كرده‏اند كه گفت : زني را نزد عمر آوردند كه شش ماهه زائيده بود ، عمر از اصحاب رسول خدا حكم وي را پرسيد .


علي (عليه‏السلام‏) فرمود نبايد سنگسار شود ، مگر نمي‏بيني خداي تعالي مي‏فرمايد : و حمله و فصاله ثلاثون شهرا و از


ترجمة الميزان ج : 18ص :315


سوي ديگر مي‏فرمايد : و فصاله في عامين ، پس بايد فهميد كه اقل حمل شش ماه است .


پس عمر آن زن را رها كرد .


راوي مي‏گويد : بعدا شنيديم كه آن زن درست در آخر شش ماه وضع حمل كرده بوده .


مؤلف : اين داستان را مفيد هم در ارشاد نقل كرده .


و نيز در الدر المنثور است كه ابن منذر و ابن ابي حاتم از بعجة بن عبد الله جهني روايت كرده كه گفت : مردي از قبيله ما ، با زني كه او نيز از جهنيه بود ازدواج نمود ، و آن زن درست بعد از شش ماه از ازدواجش فرزندي آورد ، همسرش نزد عثمان بن عفان رفت ، و داستان را گفت .


عثمان دستور داد زن را سنگسار كنند ، جريان به علي (عليه‏السلام‏) رسيد ، نزد عثمان رفت ، كه اين چه دستوري است كه داده‏اي ؟ عثمان گفت او ششماهه زائيده ، و مگر چنين چيزي ممكن است ؟ حضرت فرمود : مگر نشنيده‏اي كه خداي تعالي مي‏فرمايد : و حمله و فصاله ثلاثون شهرا ، و از سوي ديگر مدت شير دادن را دو سال تمام دانسته ، و فرموده : حولين كاملين دو سال از سي ماه كسر شود چقدر مي‏ماند ، مگر بيش از شش ماه باقي مي‏ماند ؟ عثمان گفت : به خدا سوگند متوجه اين نكته نبودم .


برويد زن را بياوريد ، وقتي آوردند ديدند از حكم اعدام سخت ترسيده ، بخواهرش گفته بوده از اين ماجرا غصه مخور ( و مپندار كه من براي قبيله ننگي آورده‏ام ) ، به خدا سوگند احدي غير از شوهرم با من نزديكي نكرده .


راوي سپس مي‏گويد : آن كودك بزرگ شد ، و پدرش اعتراف كرد كه او فرزند من است ، چون شبيه‏ترين مردم به پدر خود بود .


و باز مي‏گويد : من آن مرد را ديدم كه در آخر بيمار شد و تكه‏هاي بدنش در بستر مي‏ريخت .


و در تهذيب به سند خود از عبد الله بن سنان از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : نزد پدرم بودم كه مردي از آن جناب پرسيد منظور از بلوغ اشد در كلام خداي عز و جل كه مي‏فرمايد : حتي اذا بلغ اشده چيست ؟ فرمود : رسيدن به حد احتلام .


و در خصال از ابي بصير روايت آورده كه گفت : امام صادق (عليه‏السلام‏) فرمود : وقتي بنده خدا سي‏ساله شد به حد بلوغ اشد رسيده ، و چون به سن چهل سالگي برسد ، به منتهاي بلوغ رسيده ، و همينكه پا به چهل و يك سالگي بگذارد رو به نقصان گذاشته ، و اما


ترجمة الميزان ج : 18ص :316


كسي كه پنجاه‏ساله شده بايد خود را مثل كسي بداند كه در حال جان كندن است .


مؤلف : اين روايت خالي از اين اشعار و اشاره نيست كه بلوغ اشد مراتب مختلفي دارد و اولين مرتبه آن كه غالبا در سن شانزده سالگي است احتلام است ، و مرتبه دوم آن گذشتن شانزده سال ديگر است كه مي‏شود سي و سه سالگي .


و در نظير اين آيه كه در سوره يوسف بود اخباري ديگر نقل شد .


اين را هم بايد دانست كه در تفسير آيه اخباري نقل شده كه آيه را با حسين بن علي (عليهماالسلام‏) و ولادتش در شش ماهگي تطبيق كرده‏اند كه البته اين روايات همان جنبه تطبيق را دارند ، نه اينكه بخواهند نزول آيه را در باره آن جناب بدانند .


و در الدر المنثور است كه ابن ابي حاتم و ابن مردويه از عبد الله روايت آورده‏اند كه گفت : من در هنگامي كه مروان مشغول خطبه بود در مسجد بودم ، و شنيدم كه گفت : خدا خواب خوشي به امير المؤمنين ( يعني معاويه ) در باره فرزندش يزيد ارائه داده ، و آن اين است كه او را جانشين خودش كند ، همچنان كه ابو بكر عمر را جانشين خود كرد .


عبد الرحمن پسر ابو بكر صدا زد مگر حكومت اسلام هم مانند امپراطوري روم هرقلي و وراثتي است .


اگر ابو بكر اين كار را كرد در باره هيچ يك از فرزندانش و از اهل‏بيتش نكرد ، و معاويه به خاطر عرق پدر فرزندي نمي‏خواهد چنين كرامتي را نسبت به فرزندش بكند .


مروان گفت : مگر تو همان نيستي كه به پدر و مادرش گفت : اف لكما ( منظور مروان اين بود كه تو فرزند ناخلفي هستي) .


عبد الرحمان گفت : مگر تو فرزند همان ملعون نيستي كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پدرت را لعنت كرد ؟ عبد الله ، ناقل جريان ، مي‏گويد : عايشه اين توهين مروان به برادرش را شنيد ، گفت : اي مروان اين تو بودي به عبد الرحمان چنين و چنان گفتي ، به خدا سوگند دروغ گفتي ، آيه اف لكما در باره او نازل نشده ، بلكه درباره فلان بن فلان نازل شد .


و نيز در همان كتاب آمده كه ابن جرير از ابن عباس روايت كرده كه در باره آن كسي كه به پدر و مادرش گفته بود : اف لكما ... گفته : اين آيه در باره يكي از فرزندان ابو بكر نازل شده .


مؤلف : اين معنا از قتاده و سدي هم نقل شده .


و داستان مروان و تكذيب گفتار او


ترجمة الميزان ج : 18ص :317


توسط عايشه معروف است .


در روح المعاني بعد از آنكه روايت مروان را رد مي‏كند مي‏گويد : بعضي از علماي اسلام مانند سهيلي در كتاب الاعلام با نظريه مروان و اينكه آيه در باره عبد الرحمان نازل شدهموافقت كرده‏اند .


و به فرضي كه تسليم اين معنا شويم ديگر سرزنش او آن هم از ناحيه مروان معنا ندارد ، براي اينكه عبد الرحمان مسلمان شده و از افاضل صحابه و شجاعان ايشان بود ، و در دوران مسلماني‏اش در روز يمامه و غير آن آوازه‏اي داشت ، اسلام هم كه اعمال ناشايست قبل را پاك مي‏كند ، و طبق اين حكم كافر وقتي مسلمان شد ، ديگر نبايد ملامتش كرد كه تو در زمان كفرت چنين و چنان گفتي .


و اين سخن از او درست نيست براي اينكه اگر روايت صحيح باشد ، چاره‏اي نيست جز اينكه بگوييم اسلام عبد الرحمان سودي به حالش نداشته چون ذيل آيه شهادت مي‏دهد كه شخص مورد نظر آيه ، اهل عذاب و جزو زيانكاران است ، چون مي‏فرمايد : اولئك الذين حق عليهم القول ... انهم كانوا خاسرين و با چنين شهادتي ديگر مدافعات سهيلي سودي به حال او ندارد .


و در تفسير قمي در ذيل آيه و يوم يعرض الذين كفروا ... و استمتعتم بها آمده كه امام (عليه‏السلام‏) فرموده : يعني در دنيا خورديد و نوشيديد و سواري كرديد ، و اين آيه در باره بني فلان نازل شد .


و در باره جمله فاليوم تجزون عذاب الهون فرمود : مقصود از آن عطش است .


و در كتاب محاسن به سند خود از ابن القداح از امام صادق از آباء گرامي‏اش ( صلوات الله عليهم اجمعين ) روايت كرده كه فرمودند : روزي براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خبيصي ( نوع حلوا ) آوردند ، حضرت از خوردن آن امتناع ورزيد ، پرسيدند آيا خبيص را تحريم كرده‏اي ؟ فرمود : نه ، و ليكن من بدم مي‏آيد از اينكه دلم نسبت به خوردن آن بي‏اختيار شود ، آنگاه اين آيه را تلاوت كرد : أذهبتم طيباتكم في حياتكم الدنيا .


و در مجمع البيان در ذيل همين آيه گفته : در حديث آمده كه عمر بن خطاب گفت : من از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وقت ملاقات گرفته بودم ، در آن ساعت در باغ ام ابراهيم خدمت آن جناب رسيدم ، ديدم روي حصيري از ليف خرما دراز كشيده ، و قسمتي از بدنش روي خاك قرار گرفته ، و زير سرش بالشي پر از ليف خرما بود ، سلام كردم و سپس


ترجمة الميزان ج : 18ص :318


نشستم .


عرضه داشتم : يا رسول الله ! شما پيامبر خدايي ، برگزيده و انتخاب شده از بين همه خلق اويي ، و كسري و قيصر بر تخت طلايي و فرش حرير و ديبا قرار دارند ، و شما روي اين حصير خوابيده‏اي ؟ ! فرمود : آنها كساني هستند كه خدا طيباتشان را در دنيا كه سر انجام تمام شدني است داده ، و طيبات ما را براي آخرتمان ذخيره كرده .


مؤلف : اين روايت در الدر المنثور به چند طريق از عمر نقل شده است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :319


× وَ اذْكُرْ أَخَا عَادٍ إِذْ أَنذَرَ قَوْمَهُ بِالأَحْقَافِ وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِن بَينِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ أَلا تَعْبُدُوا إِلا اللَّهَ إِني أَخَاف عَلَيْكمْ عَذَاب يَوْمٍ عَظِيمٍ‏(21) قَالُوا أَ جِئْتَنَا لِتَأْفِكَنَا عَنْ ءَالهَِتِنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن كُنت مِنَ الصدِقِينَ‏(22) قَالَ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ وَ أُبَلِّغُكم مَّا أُرْسِلْت بِهِ وَ لَكِني أَرَاشْقَوْماً تجْهَلُونَ‏(23) فَلَمَّا رَأَوْهُ عَارِضاً مُّستَقْبِلَ أَوْدِيَتهِمْ قَالُوا هَذَا عَارِضٌ ممْطِرُنَابَلْ هُوَ مَا استَعْجَلْتُم بِهِرِيحٌ فِيهَا عَذَابٌ أَلِيمٌ‏(24) تُدَمِّرُ كلَّ شي‏ءِ بِأَمْرِ رَبهَا فَأَصبَحُوا لا يُرَي إِلا مَسكِنهُمْكَذَلِك نجْزِي الْقَوْمَ الْمُجْرِمِينَ‏(25) وَ لَقَدْ مَكَّنَّهُمْ فِيمَا إِن مَّكَّنَّكُمْ فِيهِ وَ جَعَلْنَا لَهُمْ سمْعاً وَ أَبْصراً وَ أَفْئِدَةً فَمَا أَغْني عَنهُمْ سمْعُهُمْ وَ لا أَبْصرُهُمْ وَ لا أَفْئِدَتهُم مِّن شي‏ءٍ إِذْ كانُوا يجْحَدُونَ بِئَايَتِ اللَّهِ وَ حَاقَ بهِم مَّا كانُوا بِهِ يَستهْزِءُونَ‏(26) وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا مَا حَوْلَكم مِّنَ الْقُرَي وَ صرَّفْنَا الاَيَتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‏(27) فَلَوْ لا نَصرَهُمُ الَّذِينَ اتخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ قُرْبَاناً ءَالهَِةَبَلْ ضلُّوا عَنْهُمْوَ ذَلِك إِفْكُهُمْ وَ مَا كانُوا يَفْترُونَ‏(28)


ترجمه آيات


به ياد آر برادر عاد ( هود پيغمبر ) را ( كه در جنوب شبه جزيره عرب در سرزميني ) به نام احقاف قوم خود را انذار مي‏كرد در حالي كه پيامبران زيادي قبل از او در گذشته‏هاي دور و نزديك آمده بودند و همه


ترجمة الميزان ج : 18ص :320


گفتند كه غير خدا را نپرستيد كه من بر شما مي‏ترسم از عذاب روزي عظيم ( 21) .


گفتند آيا به سراغ ما آمده‏اي تا با دروغهايت ما را از خدايانمان منصرف كني ؟ اگر راست مي‏گويي آن عذابي كه ما را از آن مي‏ترساني بياور ( 22) .


هود گفت : علم تنها نزد خداست و آنچه من مي‏گويم تنها رسالتي است كه مامورم به شما ابلاغ كنم اما اين را هم بدانيد كه من شما را مردمي جاهل مي‏دانم ( 23) .


و چون آن عذاب را ديدند كه از كرانه افق نزديك مي‏شود گفتند اين ابري است كه مي‏خواهد برما ببارد .


هود گفت : و ليكن اين همان عذابي است كه در آمدنش شتاب مي‏كرديد و آن بادي است كه عذابي دردناك همراه دارد ( 24) .


هر چه سر راه خود ببيند به اذن پروردگارش ويران مي‏كند .


چيزي نگذشت كه يك روز صبح جز خانه‏هايشان به چشم نمي‏خورد همه هلاك شده بودند و ما اين طور مردم مجرم را كيفر مي‏دهيم ( 25) .


با اينكه به آنان مكنت‏هايي داده بوديم كه به شما نداده‏ايم به آنها نيز گوش و چشم و فهم داده بوديم اما نه گوششان به دردشان خورد و نه از چشم و دل خود كمترين بهره‏اي بردند ، چون آيات خدا را انكار مي‏كردند وهمان عذابي كه مسخره‏اش مي‏كردند بر سرشان بيامد ( 26) .


اين آثار كه پيرامون سرزمين خود مي‏بينيد همه اقوامي بودند كه ما آيات خود را نشانشان داديم بلكه برگردند ولي برنگشتند و ما هلاكشان كرديم ( 27) .


كسي نيست از آنان بپرسد چرا پس آن خداياني كه به جاي خداي تعالي معبود خود گرفته بودند تا به خداي تعالي نزديكشان سازند ياريشان نمي‏كردند بلكه در روز گرفتاري غيبشان زد و اين بود نتيجه اعراض و افتراءهايشان ( 28) .


بيان آيات


بعد از آنكه مردم را به دو قسمت تقسيم كرد ، و رشته كلام به مساله انذار كشيده شد ، اينك در اين آيات به دو داستان اشاره مي‏كند : يكي از قوم عاد ، و هلاكت ايشان و در ضمن اشاره به هلاكت قراي پيرامون مكه .


و يكي هم از ايمان آوردن قومي از جن ، كه خداي تعالي به سوي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) متوجهشان كرد ، و با شنيدن قرآن ايمان آوردند و براي انذار به سوي قوم خود برگشتند .


و منظور از نقل اين دو داستان اين است كه هر كس بخواهد از سرگذشت آنان عبرت بگيرد ، و آيات فوق تنها مربوط به داستان اول است .


و اذكر اخا عاد اذ انذر قومه بالاحقاف و قد خلت النذر من بين يديه و من


ترجمة الميزان ج : 18ص :321


خلفه ... كلمه اخا عاد - برادر عاد به معناي هر كسي است كه از طرف پدر به اين قوم نسبت داشته باشد .


و منظور از اين برادر ، هود پيغمبر (عليه‏السلام‏) است .


و كلمه احقاف نام سرزميني است كه قوم عاد در آن زندگي مي‏كرده‏اند ، و آنچه يقين به نظر مي‏رسد اين است كه اين سرزمين در جنوب جزيرة العرب بوده ، ولي امروز هيچ اثري از آن قوم در آن باقي نمانده .


و در اينكه در چه نقطه از جنوب واقع بوده اختلافست .


بعضي گفته‏اند در بياباني بوده بين عمان و مهرة .


و بعضي گفته‏اند ريگزاري است كه بين عمان و حضرموت واقع شده ، بعضي ديگر گفته‏اند ماسه‏هاي لب درياي قريه شجره است ، و شجره محلي است در سرزمين يمن .


بعضي ديگر چيزهايي ديگر گفته‏اند .


و قد خلت النذر من بين يديه و من خلفه - كلمه نذر جمع نذير است ، و مراد از آن به طوري كه از سياق برمي‏آيد رسولان خدا است .


و اما اينكه بعضي از مفسرين كلمه نذر را به معناي رسولان و علماء كه نائبان رسولانند گرفته‏اند ، تفسير درستي نيست .


مفسرين جمله من بين يديه را به كساني كه قبل از او بودند ، و جمله و من خلفه را به كساني كه بعد از او آمدند تفسير كرده‏اند .


البته عكس اين نيز ممكن است ، و مي‏شود گفت مراد از بين يديه بيم رسانان زمان او ، و از من خلفه بيم رسانان قبل از او باشند .


و بنا بر احتمال اول بهتر آن است كه بگوييم گذشتن بيم رسانان در من بين يديه و در من خلفه كنايه باشد از اينكه اين دو طائفه در زمان فترت و نبودن انبياء به سوي مردم آمدند و بيم رساندند .


ألا تعبدوا الا الله - اين جمله ، كلمه انذار در جملات قبل را تفسير مي‏كند ، و اشاره دارد به اينكه اساس دين آن جناب كه زير بناي تمامي جزئيات ديني او است توحيد بوده است .


اني اخاف عليكم عذاب يوم عظيم - اين جمله دعوت انبياء را به توحيد تعليل مي‏كند ، و ظاهرا مراد از روز عظيم روز عذاب انقراض باشد ، نه روز قيامت ، به دليل اينكه به زودي مي‏فرمايد : فاتنا بما تعدنا - اگر راست مي‏گويي وعيدي كه به ما مي‏دهي بياور و نيز مي‏فرمايد : بل هو ما استعجلتم به - اين همان عذابي است كه در باره‏اش عجله مي‏كرديد .


و بقيه الفاظ آيه روشن است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :322


قالوا أ جئتنا لتافكنا عن الهتنا ... اين جمله پاسخي است كه قومش در مقابل تهديد آن جناب داده‏اند .


و در جمله لتافكنا عن الهتنا افك كه عبارت است از دروغ و افتراء، متضمن معناي صرف و منحرف كردن است ( چون با حرف عن متعدي شده ) ، و در نتيجه چنين معنا مي‏دهد : آيا به سراغ ما آمده‏اي كه ما را به دروغ و افتراء از آلهه و خدايانمان منحرف كني ؟ فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين - اينكه مي‏گويند آن عذابي را كه به ما وعده كرده‏اي بياور ، مي‏خواهند بگويند تو از آوردن آن عاجز ، و در تهديدت دروغگو ، و در انذارت فريب كاري .


قال انما العلم عند الله و ابلغكم ما ارسلت به ... اين قسمت پاسخ هود از گفتار ايشان و رد آن است .


پس اينكه فرمود : انما العلم عند الله خواسته است علم به اينكه عذاب چه وقت نازل مي‏شود را منحصر در خداي تعالي كند ، چون اين علم يكي از مصاديق علم به غيب است كه حقيقت آن را غير از خداي عز و جل كسي نمي‏داند .


و جمله مذكور اين اشاره را هم دارد كه هود (عليه‏السلام‏) علم به اينكه آن عذاب چيست و چگونه است ؟ و چه وقت است ؟ ندارد و بدين جهت دنبال آن جمله گفت : و ابلغكم ما ارسلت به - من تنها آنچه را مامور به ابلاغ آنم به شما ابلاغ مي‏كنم يعني از اين گذشته ديگر علمي به اينكه آن عذاب كه مامور شده‏ام شما را از آن بيم دهم چيست و چگونه و چه وقت است ؟ ندارم ، و قدرتي هم نسبت بهآن ندارم .


و لكني أراكم قوما تجهلون - اين جمله ، اعراض از آن چيزي است كه گفتار قبلي بر آن دلالت داشت ، و مي‏فهماند كه او از ناحيه خود هيچ علمي ندارد ، و معنايش اين است : درست است كه من علمي به آن عذاب كه در آمدنش عجله مي‏كنيد ندارم ، اما اين مقدار مي‏دانم كه شما مردمي جاهليد ، و نفع و ضرر خود و خير و شرتان را تشخيص نمي‏دهيد ، براي اينكه دعوت خدا را رد و آيات او را تكذيب مي‏كنيد ، و عذابي را كه از آن تهديدتان مي‏كند استهزاء مي‏كنيد .


فلما رأوه عارضا مستقبل أوديتهم هذا عارض ممطرنا ... اين آيه نشانه‏هاي نزول عذاب را كه در آغاز نزولش ظاهر مي‏شود شرح مي‏دهد .


و كلمه عارض به معناي ابري است كه ناگهان بر كرانه افق پيدا گشته ، و به تدريج همه آسمان را مي‏پوشاند ، و اين يكي از نشانه‏هاي آن عذاب است كه ضمير در رأوه هم به آن برمي‏گردد ، البته لفظ آن ابر ، در آيه نيامده ، ليكن از سياق فهميده مي‏شود .


و جمله


ترجمة الميزان ج : 18ص :323


مستقبل أوديتهم دومين صفت آن است .


كلمه أوديه جمع وادي است .


و معناي قالوا هذا عارض ممطرنا اين است كه وقتي آن ابر را مي‏بيند به يكديگر بشارت مي‏دهند كه اين ابري است كه بر ما خواهد باريد ، آري چنين مي‏پندارند .


بل هو ما استعجلتم به ريح فيها عذاب اليم - اين جمله رد كلام كفار است كه گفتند : هذا عارض ممطرنا كه از آن با كلمه بل اعراض نموده .


ثانيا حقيقت حال را بيان مي‏كند .


اما در اعراضش مي‏فرمايد كه اين همان عذابي است كه در باره‏اش عجله مي‏كرديد و مي‏گفتيد اگر راست مي‏گويي آن عذاب را بياور .


و اما در بيان حقيقتش مي‏فرمايد اين ابر ، بادي است كه در آن عذابي دردناكست .


اين قسمت از كلام خداي تعالي گفتار خود خداي تعالي است .


بعضي هم گفته‏اند گفتار هود پيغمبر (عليه‏السلام‏)است .


تدمر كل شي‏ء بامر ربها فاصبحوا لا يري الا مساكنهم كذلك نجزي القوم المجرمين ... كلمه تدمر مضارع از مصدر تدمير است كه به معناي هلاك كردن مي‏باشد ، و هر چند هلاك كردن را نسبت به تمامي اشياء داده ، و فرموده اين عذاب هر چيزي را هلاك مي‏كند ، ليكن سياق آن را مختص به مثل انسان و جنبندگان و اموال مي‏سازد .


پس معنايش اين مي‏شود كه : باد مذكور ، بادي است كه هر چيزي را كه در سر راهش واقع شده باشد هلاك مي‏كند ، چه انسان ، چه جنبندگان و چه اموال .


فاصبحوا لا يري الا مساكنهم - اين جمله نتيجه نزول عذاب را بيان مي‏كند .


و جمله كذلك نجزي القوم المجرمين ضابطه‏اي كلي در مجازات مجرمين به دست مي‏دهد ، و كلي اين ضابطه را به يك فرد كه آيه مشتمل بر آن بود تشبيه مي‏كند ، البته اين تشبيه تنها از نظر شدت مجازات است ، مي‏خواهد بفرمايد سنت ما در جزاء دادن به مجرمين ، به آن گونه كه در اين داستان ديديد شديد است .


پس جمله مورد بحث نظير آيه و كذلك اخذ ربك اذا اخذ القري و هي ظالمة ان اخذه اليم شديد است .


و لقد مكناهم فيما ان مكناكم فيه ... اين جمله كفار مكه را با نتيجه‏گيري از داستان فوق نصيحت مي‏كند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :324


كلمه مكنا ماضي از مصدر تمكين است كه به معناي پايدار كردن ، و ثابت كردن چيزي است در مكان .


و اين تعبير كنايه است از دادن قدرت و استطاعت در تصرف .


و كلمه ما در فيما موصوله و يا موصوفه است .


و حرف ان نافيه است .


و معنايش اين است كه : ما قوم هود را در آنچنان وضعي - و يا در وصفي - از درشتي هيكل و نيروي بدني و قدرت جنگي و نيروي ملي قرار داديم كه شما كفار مكه و پيرامونتان را در آن وضع قرار نداديم .


و جعلنا لهم سمعا و ابصارا و أفئدة - يعني ما آن اقوام را به وسائلي مجهز كرديم كه با آن آنچه سودشان مي‏داد ، و آنچه مايه ضررشان بود تشخيص مي‏دادند و از هم جدا مي‏كردند ، و در نتيجه تا مي‏توانستند براي جلب منافع و دفع مضار خود حيله‏ها بكار مي‏بردند ، همان طور كه شما به كار مي‏بريد .


فما اغني عنهم سمعهم و لا ابصارهم و لا افئدتهم من شي‏ء اذ كانوا يجحدون بايات الله - كلمه ما در جمله ما أغني نافيه است ، نه استفهامي ، و كلمه اذ ظرفي است متعلق به آن نفي كه در ما أغني بود .


و حاصل معنا چنين است : آن اقوام از نظر تمكن در وضعي بودند كه شما نيستيد ، و نيز به وسائل درك و تشخيص و همه انحاء حيله كه هر انساني براي دفع ناملايمات و پرهيز از حوادث مهلك و خانمان برانداز متوسل به آنها مي‏شود مجهز بودند ولي نه آن مكنت‏ها و نه آن وسائل درك و تشخيص و نه آن حيله‏ها ، هيچ يك دردي از آنان را دوا نكرد ، با اين حال اگر شما به جرم انكار آيات خدا گرفتار آن حوادث شويد ، چه داريد كه از عذاب خدا ايمنتان دهد .


بعضي در معناي آيه گفته‏اند : ما آنان را در چيزها و يا در اوصافي از نيرو و استطاعت ، مكنت داديم كه شما را در آن ، مكنت نداديم ، و براي آنان سمع و بصر و دلهايي قرار داديم تا آن نيروها را در مصرفي كه براي آن مصرف خلقش كرده‏ام مصرف كنند و كلمه حق را بشنوند و آيات خدا را ببينند و با تفكر خود در عبرت‏ها نظر نموده عبرت گيرند ، و با نيروي تعقل صحيح بر مساله مبدأ و معاد استدلال كنند ولي نه سمع و بصرشان سودشان داد و نه از نيروي تعقل خود استفاده نموده ، در راه خداي سبحان به كار بستند .


ولي معنايي كه ما كرديم با سياق سازگارتر است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :325


البته در مفردات آيه وجوهي احتمال داده‏اند كه چون فايده‏اي در نقل آن نديديم از نقلش صرفنظر كرديم .


در آياتي كه تعبيري چون سمعا و ابصارا و افئدة آمده ، گفتيم اين كه كلمه سمع را مفرد آورده ، با اينكه مراد از آن جمع است ، بدين جهت است كه كلمه سمع مصدر است ، بخلاف بصر كه به معناي چشم است ، نه به معناي ديدن .


و قاعده كلي چنين است كه مصدر در جمع و مفرد ، مفرد مي‏آيد ، مانند : ضيف و قربان و جنب ، كه در آيات زير مفرد آمده ، با اينكه منظور جمع است ضيف ابراهيم المكرمين اذ قربا قربانا و ان كنتم جنبا .


و جمله و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن عطف است بر جمله ما اغني عنكم ... .


و لقد اهلكنا ما حولكم من القري اين آيه به منظور انذار و بيم رساندن ، هلاكت اقوام گذشته را تذكر مي‏دهد، و نتيجه‏گيري از جمله و لقد مكناهم ... است .


پس مي‏توان گفت عطف بر همان جمله است ، نه بر جمله و اذكر اخا .


سياق هم همين را مي‏رساند .


و صرفنا الايات لعلهم يرجعون - يعني ما آيات را مختلف كرديم : يا معجزاتي بود كه با آنها انبياء را تاييد نموديم و يا به صورت وحي بود كه بر آنان نازل مي‏كرديم ، و يا نعمتهايي كه با آنها ايشان را رزق داديم تا به وسيله آن آيات متذكر شوند ، و يا عذابهايي بود كه امت‏هاي انبياء را بدان مبتلا نموديم تا توبه كنند ، و از ظلم خود برگردند و دست از پرستش غير خداي سبحان برداشته به عبادت خدا بپردازند .


و ضمير در جمله لعلهم يرجعون به قري برمي‏گردد ، و مراد از قري ، اهل قري است .


فلولا نصرهم الذين اتخذوا من دون الله قربانا الهة ... از ظاهر سياق برمي‏آيد كه كلمه الهه مفعول دوم اتخذوا و مفعول اول آن ضميري باشد كه به موصول الذين برمي‏گردد .


و كلمه قربان به معناي هر چيزي است كه به وسيله آن تقرب جسته مي‏شود .


و زمينه اين كلام زمينه تهكم ( طعنه زدن ) است كه


ترجمة الميزان ج : 18ص :326


مي‏فرمايد : چرا آن خدايان موهوم كه اينان به خدايي خود گرفتند ، ياريشان نكردند با اينكه يك عمر بهدرگاه آن خدايان عبادت كردند تا ايشان را به خدا نزديك كنند .


همچنان كه خودشان مي‏گفتند : ما نعبدهم الا ليقربونا الي الله زلفي يعني ما اين بت‏ها را نمي‏پرستيم ، مگر به اين منظور كه ما را قدمي به خدا نزديك كنند .


بل ضلوا عنهم - يعني آلهه از نظر اهل قري گم شد ، و رابطه الوهيت و عبوديتي كه مي‏پنداشتند بريده شده .


آري مشركين اميد داشتند آلهه بپاداش يك عمر پرستش در هنگام شدائد و سختيها ايشان را ياري كنند ، پس ضلالت آلهه از مشركين ، كنايه است از اينكه پندار و اميدشان باطل مي‏شود .


و ذلك افكهم و ما كانوا يفترون - كلمه ذلك مبتدا و كلمه افكهم خبر آن است .


و اسم اشاره ذلك اشاره است به گم شدن آلهه‏شان ، و مراد از افك اثر افك است ، البته ممكن هم هست كلمه اثر را به عنوان مضاف در تقدير بگيريم .


و كلمه ما مصدريه است ، و معناي جمله اين است كه : اين ضلالت آلهه اثر افترائي است كه به خدا مي‏بستند .


و ممكن هم هست كلام را به صورتي معنا كرد كه نه احتياج به تقدير مضاف داشته باشد ، و نه مجازي ارتكاب شود ، به اين منظور كلمه ذلك را اشاره مي‏گيريم به هلاك كردن مشركين بعد از تصريف آيات ، و ضلالت يافتن آلهه بعد از هلاكت آنانكه در اين صورت معنا چنين مي‏شود : اين كه گفتيم عاقبت مشركين به جرم افتراء به كجا انجاميد ، درست حقيقت همان پنداري است كه در باره آلهه خود داشتند كه آلهه شفاعتشان را مي‏كند ، و به خدا نزديكشان مي‏سازد و همانطور كه گفتيم زمينه كلام تهكم و طعنه زدن است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :327


وَ إِذْ صرَفْنَا إِلَيْك نَفَراً مِّنَ الْجِنّ‏ِ يَستَمِعُونَ الْقُرْءَانَ فَلَمَّا حَضرُوهُ قَالُوا أَنصِتُوافَلَمَّا قُضي وَلَّوْا إِلي قَوْمِهِم مُّنذِرِينَ‏(29) قَالُوا يَقَوْمَنَا إِنَّا سمِعْنَا كتَباً أُنزِلَ مِن بَعْدِ مُوسي مُصدِّقاً لِّمَا بَينَ يَدَيْهِ يهْدِي إِلي الْحَقّ‏ِ وَ إِلي طرِيقٍ مُّستَقِيمٍ‏(30) يَقَوْمَنَا أَجِيبُوا دَاعِي اللَّهِ وَ ءَامِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكم مِّن ذُنُوبِكمْ وَ يجِرْكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ‏(31) وَ مَن لا يجِب دَاعِي اللَّهِ فَلَيْس بِمُعْجِزٍ في الأَرْضِ وَ لَيْس لَهُ مِن دُونِهِ أَوْلِيَاءُأُولَئك في ضلَلٍ مُّبِينٍ‏(32) أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِي خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض وَ لَمْ يَعْي بخَلْقِهِنَّ بِقَدِرٍ عَلي أَن يُحْيِي الْمَوْتيبَلي إِنَّهُ عَلي كلّ‏ِ شي‏ءٍ قَدِيرٌ(33) وَ يَوْمَ يُعْرَض الَّذِينَ كَفَرُوا عَلي النَّارِ أَ لَيْس هَذَا بِالْحَقّ‏ِقَالُوا بَلي وَ رَبِّنَاقَالَ فَذُوقُوا الْعَذَاب بِمَا كُنتُمْ تَكْفُرُونَ‏(34) فَاصبرْ كَمَا صبرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسلِ وَ لا تَستَعْجِل لهَُّمْكَأَنهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مَا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلا ساعَةً مِّن نهَارِبَلَغٌفَهَلْ يُهْلَك إِلا الْقَوْمُ الْفَسِقُونَ‏(35)


ترجمه آيات


و به ياد آر آن زمان را كه عده‏اي از افراد جن را بسوي تو متوجه كرديم تا صداي تلاوت قرآن را بشنوندهمين كه در آن مجلس حاضر شدند به يكديگر گفتند : خاموش باشيد ببينيم چه مي‏گويد و چون تمام شد به سوي قوم خود برگشتند و به انذار آنان پرداختند ( 29) .


خطاب به قوم خود گفتند : ما كتابي را به گوش خود شنيديم كه بعد از حضرت موسي نازل شده و


ترجمة الميزان ج : 18ص :328


كتب آسماني قبل را تصديق مي‏نمايد و به سوي حق و طريق مستقيم هدايت مي‏كند ( 30) .


اي قوم ما دعوت اين داعي به سوي خدا را بپذيريد و به وي ايمان آوريد تا خداوند گناهانتان را بيامرزد و از عذابي دردناك پناهتان دهد ( 31) .


و بدانيد كه اگر كسيدعوت داعي به سوي خدا را اجابت نكند نمي‏تواند خداي را در زمين عاجز كند و به جز خدا هيچ ولي و سرپرستي ندارد و چنين كساني در ضلالتي آشكارند ( 32) .


آيا فكر نمي‏كنند خدايي كه آسمانها و زمين را بيافريد و در خلقت آنها خسته نشد مي‏تواند مردگان را زنده كند ؟ بله مي‏تواند ، چون او به هر چيزي قادر است ( 33) .


و روزي كه كفار بر آتش عرضه مي‏شوند ( به ايشان گفته مي‏شود ) آيا اين كه مي‏بينيد وعده‏اش حق نبود ؟ مي‏گويند بله به پروردگارمان سوگند .


خطاب مي‏رسد پس بچشيد عذاب را به كيفر كفري كه مي‏ورزيديد ( 34) .


پس تو ( اي پيامبر ) در برابر تكذيب قومت صبر كن آن چنانكه پيامبران اولوا العزم صبر كردند و در نفرين آنان عجله مكن براي اينكه آنقدر وعده خدا نزديك است كه وقتي مي‏رسد به نظرشان مي‏آيد كه گويا بيش از يك ساعت از روز در دنيا نزيسته‏اند ، و اين قرآن بلاغ است ، و آيا به جز مردم تبهكار كسي هلاك مي‏شود ؟ ( 35 ) .


بيان آيات


اين آيات داستان دومي را بعد از داستان قوم عاد بيان مي‏كند تا امت اسلام از آن عبرت گيرد ، اگر بگيرد .


و در اين آيات به مشركين طعنه مي‏زند كه چگونه به آن جناب و به كتابي كه بر او نازل شده كفر ورزيدند با اينكه كتاب مزبور به زبان خود آنان نازل شده ، و خوب مي‏دانند آيتي معجزه است ، و با اين حال آن را از نوع كتابهاي بشري معرفي مي‏كنند ، و به آن كتابها تشبيه مي‏نمايند ، و با اينكه جن وقتي بدان گوش فرا دادند ايمان آوردند ، و به سوي قوم خود برگشتند تا آنان را هم انذار كنند .


و اذ صرفنا اليك نفرا من الجن يستمعون القران ... كلمه صرف كه فعل صرفنا ماضي آن است به معناي برگرداندن چيزي از حالي به حالي ديگر ، يا از جايي به جايي ديگر است .


و كلمه نفر - به طوري كه راغب گفته - به معناي عده‏اي از رجال است كه كوچ كردن برايشان ممكن باشد ، و اين كلمه اسم


ترجمة الميزان ج : 18ص :329


جمع است كه بر بالاتر از سه مرد يا زن اطلاق مي‏شود ، چه از جنس آدمي باشند ، و چه از جنس جن ، همچنان كه در آيه مورد بحث در جن استعمال شده است .


و جمله يستمعون القران صفت است براي كلمه نفر و معناي آيه چنين است : به ياد آر آن زمان را كه ما عده‏اي از جن را متوجه به سوي تو كرديم ، عده‏اي كه مي‏شنيدند قرآن را .


فلما حضروه قالوا انصتوا - ضمير در حضروه به قرآن برمي‏گردد ، البته قرآن به معناي حدثي ، يعني قرائت قرآن .


و كلمه انصات كه مصدر انصتوا است به معناي سكوت براي گوش دادن است .


و معناي جمله اين است كه : وقتي حاضر شدند در جايي كه قرآن تلاوت مي‏شد ، به يكديگر گفتند : ساكت باشيد تا آن طور كه بايد خوب بشنويم .


فلما قضي ولوا الي قومهم منذرين - ضمير در قضي به قرآن برمي‏گردد ، البته به اعتبار قرائت آن .


و توليه كه مصدر ولوا است به معناي برگشتن است .


و كلمه منذرين حال از ضمير جمع در كلمه ولوا است .


و معنايش اين است كه : وقتي قرائت قرآن تمام شد و پيامبر از آن فارغ گشت به سوي قوم خود برگشتند ، در حالي كه بيم‏رسان ايشان از عذاب خدا بودند .


قالوا يا قومنا انا سمعنا كتابا انزل من بعد موسي مصدقا لما بين يديه ... اين جمله حكايت دعوت جنيان است در برابر قومشان كه ايشان را به اسلام مي‏خواندند و انذار مي‏كردند .


و مراد از كتاب نازل بعد از موسي ، قرآن كريم است ، و اين كلام اشعار و بلكه دلالت دارد بر اين كه جنيان مذكور مؤمن به دين موسي (عليه‏السلام‏) و كتاب آن جناب بوده‏اند .


و مراد از اينكه فرمود : مصدقا لما بين يديه اين است كه قرآن ، تورات و يا همه كتابهاي قبل را تصديق مي‏كند .


يهدي الي الحق و الي طريق مستقيم - يعني كتاب آسماني قرآن پيروان خود را به سوي صراط حق و طريق مستقيم هدايت مي‏كند .


رهروان اين طريقه از حق منحرف نمي‏شوند ، نه در عقائد و نه در عمل .


يا قومنا اجيبوا داعي الله و امنوا به يغفر لكم من ذنوبكم و يجركم من عذاب اليم منظور از داعي الله رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، همچنان كه در جاي ديگر قرآن فرموده : قل هذه سبيلي أدعوا الي الله علي بصيرة .


ولي بعضي گفته‏اند


ترجمة الميزان ج : 18ص :330


مراد از آن همان آياتي است كه از قرآن شنيدند ، ولي اين احتمال بعيد است .


و ظاهرا كلمه من در جمله من ذنوبكم براي تبعيض باشد ، و منظور اين باشد كه : ايمان بياوريد تا خدا بعضي از گناهان شما را - يعني آن گناهاني كه قبل از ايمان داشتيد - بيامرزد ، همچنان كه در جاي ديگر قرآن فرموده : ان ينتهوا يغفر لهم ما قد سلف .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از اين بعض ، گناهاني است كه تنها جنبه حق الله داشته باشد ، و اما آنچه جنبه حقوق الناس دارد بخشوده نمي‏شود ، و توبه‏بردار نيست .


ولي اين تفسير صحيح نيست چون اسلام همه گناهان قبل را محو مي‏كند .


و من لا يجب داعي الله فليس بمعجز في الأرض و ليس له من دونه اولياء ... يعني هر كس ايمان نياورد به داعي خدا ، او نمي‏تواند خدا را در زمين به تنگ آورد ، و به غير از خدا ، اوليائي ندارد كه ياريش كنند ، و در اين باب مددش برسانند .


و خلاصه كلام اينكه : كسي كه داعي خدا را در دعوتش اجابت نكند به خودش ظلم كرده و نمي‏تواند خدا را عاجز كند ، نه خودش مستقلا مي‏تواند خدا را با اين سركشيها عاجز سازد ، و نه به كمك و ياري ديگر اولياء خود ، چون غير از خدا اوليائي ندارد .


و اين معنا را با جمله اولئك في ضلال مبين تمام كرده است .


أ و لم يروا ان الله الذي خلق السموات و الأرض و لم يعي بخلقهن بقادر ... اين آيه و آيه بعدش تا آخر سوره متصل است به ما قبل كه مي‏فرمود : و يوم يعرض الذين كفروا علي النار أذهبتم ... .


و در اين آيات مطالبي كه در اين سوره مربوط به انذار مي‏شود تتميم مي‏كند ، و چيزي كه انذار را تتميم مي‏كند - همانطور كه در بيان گذشته گفتيم - مساله معاد و رجوع به خداست .


و مراد از ديدن در جمله أ و لم يروا علم با بصيرت است .


و مصدر عي كه كلمه يعي از آن مشتق است ، به معناي ناتواني و تعب است ، و البته به طوري كه گفته‏اند معناي اول ( ناتواني ) فصيح‏تر است .


و حرف باء در كلمه بقادر زائد است و فقط به اين منظور آورده شده كه جمله در موقعيتي قرار داشت كه در آن شائبه نفي بود ، گويا فرموده : أ ليس الله بقادر - آيا خدا قادر نيست .



ترجمة الميزان ج : 18 ص :331


و معناي آيه چنين است : آيا هنوز نفهميده‏اند كه آن خدايي كه آسمانها و زمين را خلق كرد و از خلقت آنها عاجز نشد - و يا خسته نگشت - قادر است كه مردگان را زنده كند ؟ - چون خداي تعالي مبدء هستي و حيات هر چيز است .


بله او قادر است ، براي اينكه او بر هر چيز قدير است .


و ما اين برهان را در سابق در چند مورد توضيح داده‏ايم .


و يوم يعرض الذين كفروا علي النار ا ليس هذا بالحق ... اين آيه ، حجت مذكور در آيه قبلي را تاييد مي‏كند ، و خبر مي‏دهد از آن سرنوشتي كه به زودي منكرين معاد در روز قيامت بدان گرفتار مي‏شوند .


و معناي آيه روشن است .


فاصبر كما صبر اولوا العزم من الرسل و لا تستعجل لهم ... اين آيه تفريع و نتيجه‏گيري از حقانيت معاد است كه هم حجت عقلي بر آن دلالت دارد ، و هم خداي سبحان از آن خبر داده ، و شك و ترديدرا از آن نفي كرده است .


و معنايش اين است كه : تو در برابر انكار اين كفار صبر كن ، و از اينكه به معاد ايمان نمي‏آورند حوصله به خرج ده ، همان طور كه رسولان اولوا العزم چنين كردند و در طلب عذاب براي آنان عجله مكن كه به زودي آن روز را با عذابهايي كه دارد ديدار خواهند كرد ، چون روز قيامت خيلي دور نيست ، هر چند كه اينان آن را دور مي‏پندارند .


كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار - اين آيه نزديكي قيامت را به ايشان و به زندگي دنيايشان بيان مي‏كند چون وقتي آن روز را مشاهده مي‏كنند و وعده‏هايي را كه خدا از آن روز داده مي‏بينند ، و آن عذابهايي كه برايشان آماده شده مشاهده مي‏كنند ، حالشان حال كسي است كه گويا بيش از ساعتي از يك روز در زمين درنگ نكرده‏اند .


بلاغ فهل يهلك الا القوم الفاسقون - يعني اين قرآن با بيانهايي كه دارد تبليغي است از جانب خدا از طريق نبوت ، و با اين حال آيا تصور دارد كه با اين هلاكتي كه او خبر داده ، غير از فاسقان كه از زي بندگي خارجند كسي ديگر هلاك شود .


در اين آيه خداي سبحان پيامبر گرامي‏اش را دستور مي‏دهد كه صبر كند ، همچنان كه پيامبران اولوا العزم صبر كردند ، و اين خود اشاره به اين معنا است كه او نيز از اولوا العزم است ، پس بايد مانند آنان صبر كند .


و معناي عزم در اينجا يا صبر است ، همچنانكه بعضي از مفسرين گفته‏اند و به آيه و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور استشهاد كرده‏اند .


و يا


ترجمة الميزان ج : 18ص :332


به معناي عزم بر وفاي به عهد است ، عهدي كه از انبياء گرفته شده ، همچنان كه آيه و لقد عهدنا الي آدم من قبل فنسي و لم نجد له عزما به آن اشاره دارد .


و يا به معناي عزيمت يعني حكم و شريعت است .


و بنا بر معناي سوم كه حق هم همانست و در روايات ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) به اين معنا تفسير شده ، صاحبان حكم و شريعت پنج نفرند : نوح ، ابراهيم ، موسي ، عيسي و محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، براي اينكه قرآن صاحبان شريعت را همين پنج نفر دانسته مي‏فرمايد : شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا و الذي اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسي كه تقريب و بيان معنايش گذشت .


و از پاره‏اي مفسرين نقل شده كه گفته‏اند : تمامي رسولان الهي اولوا العزم هستند و قهرا كلمه من الرسل را بيان اولوا العزم گرفته‏اند .


و از بعضي ديگر نقل شده كه گفته‏اند : اولوا العزم هيجده رسولي استكه نامشان در آيه 83 تا آيه 90 سوره انعام آمده ، چون خداي تعالي بعد از ذكر نام ايشان فرموده : فبهداهم اقتده - به هدايت آنان اقتداء كن .


ولي اين تفسير درست نيست ، براي اينكه خداي تعالي بعد از شمردن نام آنان از آباء و ذريات و برادران آنها ياد كرده و فرموده : و من آبائهم و ذرياتهم و اخوانهم و آنگاه جمله فبهداهم اقتده را آورده .


بله اگر اين جمله را بلافاصله بعد از ذكر نام آنان آورده بود وجهي براي اين تفسير بود .


و از بعضي ديگر نقل شده كه گفته‏اند : انبياء اولوا العزم نه نفرند : نوح ، ابراهيم ، اسماعيل ذبيح ، يعقوب ، يوسف ، ايوب ، موسي ، داوود و عيسي و از بعضي ديگر نقل شده كه گفته‏اند : هفت نفرند : آدم ، نوح ، ابراهيم ، موسي ، داوود ، سليمان و عيسي .


و از بعضي ديگر نقل شده كه انبياء نامبرده را شش نفر دانسته‏اند ، و اين شش نفر همانهايند كه مامور جنگ بوده‏اند ، يعني نوح ، هود ، صالح ، موسي ، داوود و سليمان .


و بعضي ديگر اين شش نفر را عبارت دانسته‏اند از : نوح ، ابراهيم ، اسحاق ، يعقوب ، يوسف و ايوب .


بعضي ديگر آنان را پنج نفر دانسته‏اند : نوح ، هود ، ابراهيم ، شعيب و موسي .


از بعضي ديگر نقل شده كه گفته‏اند :


ترجمة الميزان ج : 18ص :333


چهار نفرند نوح ، ابراهيم ، موسي و عيسي .


بعضي ديگر اين چهار نفر را عبارت دانسته‏اند از : نوح ، ابراهيم ، هود و محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


و اين اقوال يا اقوالي است كه هيچ استدلالي به همراه ندارد ، و يا ادله‏اي كه به آن استدلال كرده‏اند بر آن دلالت ندارد ، و به همين جهت از نقل آن ادله چشم پوشيديم .


در ابحاث نبوت در جلد دوم اين كتاب پاره‏اي مطالب در باره انبياء اولوا العزم گذشت ، اگر خواستيد بدانجا مراجعه فرماييد .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل آيه شريفه و اذ صرفنا اليك نفرا من الجن ... فرموده : سبب نزول اين آيات اين بود كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از مكه بيرون شد و به بازار عكاظ رفت ، زيد بن حارثه هم با آن جناب بود ، و آن حضرت مردم را به اسلام دعوت مي‏كرد ، ولي حتي يك نفر هم دعوتش را اجابت نكرد ، و احدي را نيافت كه دين او را بپذيرد ، ناچار به مكه برگشت .


همينكه به محلي به نام وادي مجنه رسيد عبادت شبانه خود را تلاوت قرآن قرار داد ، چند نفر از طائفه جن از كنارش مي‏گذشتند ، همينكه صداي قرائت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را شنيدند گوش دادند ، و چون قرآن او را شنيدند به يكديگر گفتند : ساكت ، ببينيم چه مي‏خواند .


همينكه خواندنش تمام شده به سوي قوم خود برگشتند و به انذار آنان پرداخته ، گفتند : يا قومنا ... آنگاه نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده اسلام و ايمان آوردند ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) معالم و شرايع اسلام را به ايشان تعليم كرد .


پس خداي تعالي اين آيات را بر پيامبرش نازل فرمود .


قل اوحي الي انه استمع نفر من الجن - تا آخر سوره - و در آن ، كلام جنيان را حكايت كرده .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يك نفر از آنان را امير ايشان كرد و همواره نزد آن جناب برمي‏گشتند و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) امير المؤمنين را مامور كرد تا معالم دين را به ايشان بياموزد ، پس جنيان هم ( مانند انسانها )


ترجمة الميزان ج : 18ص :334


مؤمن و كافر دارند ، ناصبي و يهودي و نصاري و مجوسي دارند ، و ( همانطور كه انسانها فرزند آدمند ) ايشان فرزند جان‏اند .


مؤلف : روايات در باب قصه اين چند نفر جني كه آمدند و به صداي قرائت قرآن گوش فرا دادند بسيار زياد و سخت مختلف است ، به طوري كه به هيچ وجه نمي‏شود متن آنها رابا قرآن و يا قرائني مورد اعتماد تصحيح كرد ، و به همين جهت تنها به اين يك حديث اكتفاء نموديم ، و به زودي بعضي ديگر از آنها در تفسير سوره جن خواهد آمد - ان شاء الله تعالي .


و نيز در همان كتاب است كه از عالم (عليه‏السلام‏) پرسيدند آيا مؤمنين جني هم داخل بهشت مي‏شوند ؟ فرمود : نه ، ليكن براي خداي تعالي حظيره‏هايي بين بهشت و دوزخ هست كه مؤمنين از جن و فساق از شيعه در آنجا قرار داده مي‏شوند .


مؤلف : نظير اين مضمون در بعضي از روايات كه آخر سندش سقط شده از طرق اهل سنت نقل شده ، و روايت قمي هم سند ندارد ، و علاوه بر آن نام امام را نبرده ، و به جاي آن گفته از عالم سؤال كردند حال اگر با اين دو اشكالي كه در آن هست پذيرفته شود ، ناگزير بايد حظيره‏ها به پائين‏ترين مراتب بهشت حمل شود ، و بايد گفت حظيره‏هاي كذائي هم جزء بهشت‏اند ، چون عمومات كتاب دلالت دارد بر اينكه ثوابهاي بهشتي شامل تمامي مطيعين از انس و جن است .


و در كافي به سندي كه به ابن ابي يعفور دارد از او نقل كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) شنيدم كه فرمود : سادات انبياء و مرسلين پنج نفرند و آنها رسولان اولوا العزم هستند كه محور گردونه شريعتند : نوح، ابراهيم ، موسي ، عيسي و محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


و نيز به سند خود از عبد الرحمان بن كثير از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اولين كسي كه در روي زمين وصي پيغمبر شد ، هبة الله فرزند آدم بود ، و هيچ يك از انبياء گذشته بدون وصي نبوده‏اند .


و عدد انبياء صد و بيست هزار نفر است ، كه از آنان پنج نفر اولوا العزمند : نوح ، ابراهيم ، موسي ، عيسي و محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ...


ترجمة الميزان ج : 18ص :335


مؤلف : پنج نفر بودن انبياءاولوا العزم از جمله مطالبي است كه روايات آن از ائمه اهل بيت بسيار فراوان است كه به طرق بسياري هم از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده و هم از امام باقر و امام صادق و امام علي بن موسي الرضا .


و از روضة الواعظين ، نوشته مرحوم شيخ مفيد حكايت شده كه او نقل كرده كه شخصي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيد : بين دنيا و آخرت چقدر فاصله است ؟ فرمود : يك چشم بر هم زدن ، همچنان كه خداي عز و جل فرموده : كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار بلاغ....

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :