امروز:
پنج شنبه 27 مهر 1396
بازدید :
923
ترجمه الميزان: سوره فتح آيات 10 - 1


ترجمة الميزان ج : 18ص :377


( 48 )سوره فتح مدني است و بيست و نه آيه دارد ( 29 )


سورة الفتح‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ إِنَّا فَتَحْنَا لَك فَتْحاً مُّبِيناً(1) لِّيَغْفِرَ لَك اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِك وَ مَا تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْك وَ يهْدِيَك صِرَطاً مُّستَقِيماً(2) وَ يَنصرَك اللَّهُ نَصراً عَزِيزاً(3) هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السكِينَةَ في قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيزْدَادُوا إِيمَناً مَّعَ إِيمَنهِمْوَ للَّهِ جُنُودُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِوَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً(4) لِّيُدْخِلَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَتِ جَنَّتٍ تجْرِي مِن تحْتهَا الأَنهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا وَ يُكفِّرَ عَنْهُمْ سيِّئَاتهِمْوَ كانَ ذَلِك عِندَ اللَّهِ فَوْزاً عَظِيماً(5) وَ يُعَذِّب الْمُنَفِقِينَ وَ الْمُنَفِقَتِ وَ الْمُشرِكِينَ وَ الْمُشرِكَتِ الظانِّينَ بِاللَّهِ ظنَّ السوْءِعَلَيهِمْ دَائرَةُ السوْءِوَ غَضِب اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَوَ ساءَت مَصِيراً(6) وَ للَّهِ جُنُودُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِوَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً(7)


ترجمه آيات


به نام الله كه هم رحمان است و هم رحيم .


به درستي كه ما برايتفتحي نمايان كرديم ( 1) .


تا خداوند آثار گناهاني كه بدهكار مشركين بودي ( و به خاطر آن تو را مستحق آزار و شكنجه مي‏دانستند ) از دلهاي آنان بزدايد ، چه گذشته‏ات و چه آينده‏ات را ، و نعمت خود بر تو تمام نموده به سوي صراط مستقيم رهنمونت شود ( 2) .


و به نصرتي شكست ناپذير ياريت كند ( 3) .



ترجمة الميزان ج : 18ص :378


او همان خدايي است كه سكينت و آرامش و قوت قلب را بر دلهاي مؤمنين نازل كرد تا ايماني بر ايمان خود بيفزايند ، آري براي خدا همه رقم لشكر در آسمان‏ها و زمين هست و خدا مقتدري شكست ناپذير و حكيمي فرزانه است ( 4 ) .


و نيز چنين كرد تا مردان و زنان مؤمن را به جناتي درآورد كه از زير آن نهرها جاري است جناتي كه ايشان در آن جاودانه‏اند و گناهانشان را جبران كند كه اين در آخرت ( نزد خدا ) رستگاري عظيمي است ( 5) .


و مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك را كه به خدا ظن بد مي‏بردند عذاب نموده گردونه عذاب بر سرشان گرداند ، و خدا بر آنان خشم و لعنت كرد و جهنم را كه بازگشتگاه بدي است برايشان آماده نمود ( 6) .


و خداي را لشكرياني در آسمان‏ها و زمين است و خدا ، مقتدري شكست ناپذير و حكيمي فرزانه است ( 7 ) .


بيان آيات


مضامين آيات اين سوره با فصول مختلفي كه دارد انطباقش بر قصه صلح حديبيه كه در سال ششم از هجرت اتفاق افتاد روشن است ، و همچنين با ساير وقايعي كه پيرامون اين قصه اتفاق افتاد ، مانند داستان تخلف اعراب از شركت در اين جنگ و نيز جلوگيري مشركين از ورود مسلمانان به مكه ، و نيز بيعتي كه بعضي از مسلمانان در زير درختي انجام دادند كه تاريخ ، تفصيل آنها را آورده ، و ما هم به زودي قسمتي از رواياتش را در بحث روايتي آينده - ان شاء الله - مي‏آوريم .


پس غرض سوره بيان منتي است كه خداي تعالي به رسول خدا نهاده ، و در اين سفر فتحي آشكار نصيبش فرموده .


و نيز منتي كه بر مؤمنين همراه وي نهاده و مدح شاياني است كه از آنان كرده ، و وعده جميلي است كه به همه كساني از ايشان داده كه ايمان آورده و عمل صالح كرده‏اند .


و اين سوره در مدينه نازل شده .


انا فتحنا لك فتحا مبينا اين جمله در زمينه منت نهادن قرار دارد .


و اگر مطلب را با كلمه ان و نسبت دادن فتح به نون عظمت ( نا ) و توصيف آن به كلمه مبين تاكيد كرده ، براي اين است كه نسبت به اين فتح عنايتي داشته كه با آن منت گذارده .



ترجمة الميزان ج : 18ص :379


و مراد از اين فتح به طوري كه قرائن كلام هم تاييد مي‏كند ، فتحي است كه خدا در صلح حديبيه نصيب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود .


و توضيح اينكه : تمامي پيشرفتهايي كه در اين سوره اشاره‏اي به آنها دارد ، از روزي شروع شده كه آن جناب از مدينه به سوي مكه بيرون رفت و سرانجام مسافرتش به صلح حديبيه منتهي گرديد ، مانند منت نهادن بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنين ، و مدح مؤمنين ، و خشنوديش از بيعت ايشان ، و وعده جميلي كه به ايشان داده كه در دنيا به غنيمت‏هاي دنيايي و در آخرت به بهشت مي‏رساند ، ومذمت عربهاي متخلف كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خواست آنان را به سوي جنگ حركت دهد ، ولي حاضر نشدند ، و مذمت مشركين در اينكه سد راه رسول خدا و همراهيان آن جناب از داخل شدن به مكه شدند ، و مذمت منافقين و تصديق خدا رؤياي رسول گراميش را ، و همچنين اينكه مي‏فرمايد : او چيزهايي مي‏داند كه شما نمي‏دانيد ، و در پس اين حوادث فتحي نزديك قرار دارد همه اينها اگر صريح نباشد نزديك به صريح است كه مربوط به خروج آن جناب از مدينه به سوي مكه كه منتهي به صلح حديبيه شد مي‏باشد .


و اما اينكه اين صلح فتحي مبين است كهخدا به پيغمبرش روزي كرده ، دقت در لحن آيات مربوط به اين داستان ، سرش را روشن مي‏كند ، چون بيرون شدن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنين به منظور حج خانه خدا ، عملي بسيار خطرناك بود ، آنقدر كه اميد برگشتن به مدينه عادتا محتمل نبود ، و آيه بل ظننتم ان لن ينقلب الرسول و المؤمنون الي اهليهم ابدا به همين معنا اشاره مي‏كند ، چون مسلمانان عده‏اي قليل ، يعني هزار و چهار صد نفر بودند و با پاي خود به طرف قريش مي‏رفتند ، قريشي كه داغ جنگ بدر و احد و احزاب را از آنان در دل دارند ، قريشي كه داراي پيرواني بسيارند و نيز داراي شوكت و قوتند ، و مسلمانان كجا مي‏توانند حريف لشكر نيرومند مشركين ، آن هم در داخل شهر آنان باشند ؟ و ليكن خداي سبحان مساله را به نفع رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنين و به ضرر مشركين تغيير داد ، به طوري كه مشركين به اين مقدار راضي شدند كه براي مدت ده سال صلح كنند ، با اينكه مؤمنين چنين اميدي از آنان نداشتند ، ولي سرانجام چنين شد ، و صلح كردند كه مدت ده سال جنگ نداشته باشند ، و هر يك از قريش به طرف مسلمين رفت ، و يا از طرف مسلمين به طرف قريش رفت ، آزارش ندهند ، و در امانش بدانند .



و نيز رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن سال را به مدينه برگردد ، و سال بعد به مكه وارد شود ، و مردم مكه ، شهر را براي سه روز براي ايشان خالي كنند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :380


و اين سرنوشت روشنترين فتح و پيروزي است كه خدا نصيب پيامبرش كرد و مؤثرترين عامل براي فتح مكه در سال هشتم هجري شد ، چون جمع كثيري از مشركين در اين دو سال بين صلح و فتح مكه اسلام آوردند ، علاوه بر اين ، سال بعد از صلح ، يعني سال هفتم هجري ، خيبر و قراي اطرافش را هم فتح كردند ، و مسلمانان شوكتي بيشتر يافتند ، و دامنه اسلام وسعتي روشن يافت ، و نفرات مسلمين بيشتر شد ، و آوازه‏شان منتشر شد ، و بلاد زيادي را اشغال كردند .


آنگاه در سال هشتم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براي فتح مكه حركت كرد ، در حالي كه به جاي هزار و چهار صد نفر در صلح حديبيه ، ده و يا دوازده هزار نفر لشكر داشت .


بعضي از مفسرين در باره فتح گفته‏اند : مراد از آن ، فتح مكه است ، و معناي انا فتحنا لك اين است كه ما برايت مقدر كرده‏ايم كه مكه را بعدها فتح كني .


اما اين تفسير با قرائن آيه نمي‏سازد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از اين فتح ، فتح خيبر است، و معنايش - بنا بر اينكه سوره در هنگام مراجعت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از صلح حديبيه به مدينه نازل شده باشد - اين است كه ما برايت مقدر كرده‏ايم كه خيبر را فتح كني .


اين تفسير نيز همانند تفسير قبلي است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از فتح فتح معنوي است ، كه عبارت است از پيروزي بر دشمنان از نظر مستدل بودن منطق ، و از نظر معجزات درخشان و آشكاري كه كلمه حق به وسيله آنها بر باطل غلبه كرد ، و اسلام به وسيله آنها بر كفر غلبه يافت .


اين وجه هم هر چند در جاي خود حرف بي اشكالي است ، ليكن با سياق آياتدرست در نمي‏آيد .


ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر و يتم نعمته عليك و يهديك صراطا مستقيما و ينصرك الله نصرا عزيزا لام در كلمه ليغفر به طوري كه از ظاهر عبارت برمي‏آيد لام تعليل است ، ظاهرش اين است كه غرض از اين فتح مبين عبارت است از آمرزش تو نسبت به گناهان گذشته و آينده‏ات و ما مي‏دانيم كه هيچ رابطه‏اي بين فتح مذكور با آمرزش گناهان نيست و هيچ معناي معقولي براي تعليل آن فتح به مغفرت به ذهن نمي‏رسد ، پس چه بايد كرد ، و چطور آيه را معنا كنيم ؟


ترجمة الميزان ج : 18ص :381


بعضي از مفسرين براي فرار از اين اشكال گفته‏اند : لام در جمله ليغفر در عين اينكه صداي كسره دارد لام قسم است ، و اصل آن ليغفرن بود كه نون تاكيد از آن حذف شده ، و راء آن همچنان به صداي بالا باقي مانده ، تا بفهماند نون در اينجا حذف شده .


ليكن اين سخني است غلط چون در ميان عرب چنين استعمالي سابقه ندارد و همچنين گفتار بعضي ديگر كه براي فرار از اشكال گفته‏اند : علت فتح ، تنها آمرزش گناهان نيست ، بلكه مجموع آمرزش ، اتمام نعمت ، هدايت و نصرت عزيز علت است ، پس منافات ندارد كه يكي از آنها به خصوص ، يعني آمرزش گناهان في نفسه علت فتح نباشد .


اين حرف نيز بسيار بي پايه است و هيچ ارزشي ندارد ، چون بخشش گناه نه علت فتح است و نه جزء علت و نه حتي به نوعي با مطالبي كه بر آن عطف شده ارتباط دارد تا بگوييم مساله آمرزش گناه با علل فتح مخلوط شده ، پس هيچ مصححي براي اينكه به تنهايي علت معرفي شود ، و نه براي اينكه با علل ديگر و ضمن آنها مخلوط شود نيست .


و كوتاه سخن اينكه : اين اشكال خود بهترين شاهد است بر اينكه مراد از كلمه ذنب در آيه شريفه ، گناه به معناي معروف كلمه يعني مخالفت تكليف مولوي الهي نيست .


و نيز مراد از مغفرت معناي معروفش كه عبارت است ازترك عذاب در مقابل مخالفت نامبرده نيست ، چون كلمه ذنب در لغت آنطور كه از موارد استعمال آن استفاده مي‏شود عبارت است از عملي كه آثار و تبعات بدي دارد ، حال هر چه باشد .


و مغفرت هم در لغت عبارت است از پرده افكندن بر روي هر چيز ، ولي بايد اين را هم بدانيم كه اين دو معنا كه براي دو لفظ ذنب و مغفرت ذكر كرديم ( و گفتيم كه متبادر از لفظ ذنب مخالفت امر مولوي است كه عقاب در پي بياورد ، و متبادر از كلمه مغفرت ترك عقاب بر آن مخالفت است ) معنايي است كه نظر عرف مردمان متشرع به آندو لفظ داده ، و گرنه معناي لغوي ذنب همانبود كه گفتيم عبارت است از هر عملي كه آثار شوم داشته باشد ، و معناي لغوي مغفرت هم پوشاندن هر چيز است .


حال كه معناي لغوي و عرفي اين دو كلمه روشن شد ، مي‏گوييم قيام رسول خدا به دعوت مردم ، و نهضتش عليه كفر و وثنيت ، از قبل از هجرت و ادامه‏اش تا بعد از آن ، و


ترجمة الميزان ج : 18ص :382


جنگهايي كه بعد از هجرت با كفار مشرك به راه انداخت ، عملي بود داراي آثار شوم ، و مصداقي بود براي كلمه ذنب و خلاصه عملي بود حادثه آفرين و مساله ساز ، و معلوم است كه كفار قريش مادام كه شوكت و نيروي خود را محفوظ داشتند هرگز او را مشمول مغفرت خود قرار نمي‏دادند ، يعني از ايجاد دردسر براي آن جناب كوتاهي نمي‏كردند ، و هرگز زوال مليت و انهدام سنت و طريقه خود را ، و نيز خون‏هايي كه از بزرگان ايشان ريخته شده ، از ياد نمي‏بردند ، و تا از راه انتقام و محو اسم و رسم پيامبر كينه‏هاي دروني خود را تسكين نمي‏دادند ، دست بردار نبودند .


اما خداي سبحان با فتح مكه و يا فتح حديبيه كه آن نيز منتهي به فتح مكه شد ، شوكت و نيروي قريش را از آنان گرفت ، و در نتيجه گناهاني كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در نظر مشركين داشت پوشانيد ، و آنجناب را از شر قريش ايمني داد .


پس مراد از كلمه ذنب - و خدا داناتر است - تبعات بد ، و آثار خطرناكي است كه دعوت آن جناب از ناحيه كفار و مشركين به بار مي‏آورد ، و اين آثار از نظر لغت ذنب است ، ذنبي است كه در نظر كفار وي را در برابر آن مستحق عقوبت مي‏ساخت ، همچنان كه موسي (عليه‏السلام‏) در جريان كشتن آن جوان قبطي خود را گناه كار قبطيان معرفي نموده مي‏گويد : و لهم علي ذنب فاخاف ان يقتلون اين معناي گناهان گذشته رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است گناهاني كه قبل از هجرت كرده بود و اما گناهان آينده‏اش عبارتاست از خونهايي كه بعد از هجرت از صناديد قريش ريخت ، و مغفرت خدا نسبت به گناهان آن جناب عبارت است از پوشاندن آنها ، و ابطال عقوبت‏هايي كه به دنبال دارد ، و آن به اين بود كه شوكت و بنيه قريش را از آنان گرفت .


مؤيد اين معنا جمله و يتم نعمته عليك ... و ينصرك الله نصرا عزيزا است .


اين آن معنايي است كه از آيه ، به ضميمه سياق به نظر ما رسيد ، ولي مفسرين مسلك‏هاي مختلف ديگري دارند كه هشت نظريه از آنها را در اينجا مي‏آوريم .


1 - مراد از ذنب رسول خدا گناهاني است كه آن جناب كرد ، و مراد از گناهان گذشته گناهان قبل از بعثت ، و مراد از گناهان آينده گناهان بعد از بعثت آن حضرت است .


بعضي ديگر گفته‏اند گناهان قبل از فتح مكه و بعد از آن است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :383


اين مسلك در صورتي صحيح است كه ما صدور معصيت از انبياء را جائز بدانيم ، و اين خلاف دليل قطعي از كتاب و سنت و عقل است ، چون اين ادله بر عصمت انبياء (عليهم‏السلام‏) دلالت دارند كه بحثش در جلد دوم اين كتاب و جاهايي ديگر گذشت .


علاوه بر اين ، اشكال نامربوط بودن آمرزش گناهان با فتح مبين به جاي خود باقي است .


2 - مراد از مغفرت گناهان گذشته و آينده ، مغفرت گناهاني است كه قبلا مرتكب شده و آنچه كه بعدا مرتكب مي‏شود .


و منظور از مغفرت گناهاني كه هنوز مرتكب نشده ، وعده به آن است ، چون اگر بگوييم خود مغفرت منظور است ، اشكال مي‏شود كه گناه ارتكاب نشده مغفرت بردار نيست .


اشكال اين وجه همان اشكال وجه قبلي است ، علاوه بر اينكه آمرزش گناهان بعدي مستلزم آن است كه تكليف از آن جناب برداشته شده باشد ، و اين مخالف نص صريح كلام خداي تعالي است ، آن هم در آياتي بسيار ، مانند آيه انا انزلنا اليك الكتاب بالحق فاعبد الله مخلصا له الدين و آيه فامرت لان اكون اول المسلمين و آياتي ديگر كه سياقشان استثناء نمي‏پذيرد .


علاوه بر اينكه بعضي از گناهان قابل آمرزش نيست ، مانند شرك به خدا ، افتراء و دروغ بر او ، استهزاء به آيات خدا ، افساد در زمين ، و هتك محارم .


و آيه مورد بحث بطور مطلق فرموده : گناهان آينده‏ات را آمرزيده ، پس بايد اين گونه گناهان براي آن جناب جائز باشد ، و اين معقول نيست كه خدا بنده‏اي از بندگان خود را براي اقامه دينش و اصلاح زمين مبعوث كند آن وقت اين پيغمبر ، همينكه به نصرت خدا دعوتش ريشه كرد ، و خدا او را بر هر چه كه خواست غلبه داد ، اجازه‏اش دهد تمامي اوامرش را مخالفت نموده ، آنچه را كه بنا كرده ويران سازد و آنچه را كه اصلاح كرده تباه كند ، و به او بفرمايد : هر چه بكني من تو را مي‏آمرزم و از هر دروغ و افترائي كه به من ببندي عفو مي‏كنم ، با اينكه عمل آن پيغمبر خود دعوت و تبليغ عملي است ، اين از نظر عقل .


و اما از نظر قرآن ، آيه شريفه و لو تقول علينا بعض الاقاويل ، لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين صريح در اين است كه چنين ايمني به رسول خدا


ترجمة الميزان ج : 18ص :384


(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) داده نشده .


3- مراد از مغفرت گناهان گذشته آن جناب ، گناهان پدر و مادرش آدم و حوا ، و مراد از مغفرت گناهان آينده‏اش آمرزش گناهان امت و به وسيله دعاي آن جناب است .


اشكال اين وجه همان اشكال وجه قبلي است .


4- اين كلام گفتاري است بر حسب فرض ، هر چند كه از نظر سياق به نظر مي‏رسد كلامي تحقيقي باشد نه فرضي ، و معنايش اين است كه : تا خدا گناهان قديمي و آينده‏ات را اگر گناهي داشته باشي بيامرزد .


اشكال اين وجه اين است كه خلاف ظاهر آيه است و خلاف ظاهر دليل مي‏خواهد كه ندارد .


5- اين كلام جنبه تعظيم و حسن خطاب دارد و معناي آن غفر الله لك مي‏باشد همچنان كه چنين خطابي در آيه عفا الله عنك لم أذنت لهم آمده .


اشكال اين وجه اين است كه در چنين خطابهايي معمولا لفظ دعاء به كار مي‏برند - اينطور گفته‏اند .


6- مراد از ذنب در حق رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ترك اولي است ، يعني مخالفت اوامر ارشادي ، نه تمرد از امتثال تكاليف مولوي ، چون انبياء با آن درجات قربي كه دارند بر ترك اولي مؤاخذه مي‏شوند ، همانطور كه ديگران بر معصيت‏هاي اصطلاحي مؤاخذه مي‏شوند ، همچنانكه معروف است كه حسنات الابرار سيئات المقربين حسنه نيكان نسبت به مقربين گناه شمرده مي‏شود .


7 - وجهياست كه جمعي از علماي اماميه آن را پسنديده‏اند ، و آن اين است كه مراد از مغفرت گناهان گذشته آن جناب ، گناهان گذشته امت او ، و مراد از گناهان آينده‏اش گناهاني است كه امتش بعدها مرتكب مي‏شوند و با شفاعت آن جناب آمرزيده مي‏شود و نسبت دادن گناهان امت به آن جناب عيبي ندارد ، چون شدت اتصال آن جناب با امت اين را تجويز مي‏كند .


و اين وجه و وجه قبلي‏اش از همه اشكالات گذشته سالم مي‏باشند ، ليكن اشكال بي ربط بودن مغفرت با فتح مكه يا حديبيه به حال خود باقي است .


8 - پاسخي است كه از سيد مرتضي علم الهدي ( رحمة الله عليه ) نقل شده كه فرموده :


ترجمة الميزان ج : 18ص :385


كلمه ذنب مصدر است ، و مصدر مي‏تواند هم به فاعل خود اضافه شود و هم به مفعول خود ، و در اينجا كلمه ذنب به مفعول خود اضافه شده ، و مراد از ذنب گناهاني است كه مردم نسبت به آن جناب روا داشتند ، و نگذاشتند آن جناب وارد مكه شود ، و مانع از ورود او به مسجد الحرام شدند .


و بنا بر اين ، معناي آمرزش اين گناه ، نسخ احكام دشمنان آن جناب يعني مشركين است ، مي‏خواهد بفرمايد : خداوند به وسيله فتح مكه و داخل شدنت در آن لكه ننگي كه دشمنان مي‏خواستند به تو بچسبانند زايل مي‏سازد .


و اين وجه خيلي قريب الماخذ با وجهي است كه ما ذكر كرديم ، و عيبي هم ندارد ، جز اينكه كمي با ظاهر آيه ناسازگار است .


در جمله ليغفر لك الله ... كه بعد از جمله انا فتحنا لك فتحا مبينا قرار گرفته ، التفاتي از تكلم به غيبت به كار رفته ، و شايد وجهش اين باشد كه از آنجا كه حاصل مفاد سوره منت نهادن بر پيامبر و مؤمنين بود ، به اينكه فتح را نصيبشان كرد ، و آرامش بر دلهايشان افكند ، و ياريشان نمود ، و ساير وعده‏هايي كه به ايشان داد ، در چنين زمينه‏اي مناسب بود نصرت دادن به پيغمبر و مؤمنين را به خدانسبت دهد ، چون نامبردگان ، غير خدا را نمي‏پرستيدند ، و مشركين ، غير خدا را به اين اميد كه ياريشان كنند و هرگز نمي‏كردند مي‏پرستيدند .


و اما اينكه چرا اين سنت را در آيه اول با تعبير نا ما ادا كرد ، و فرمود : ما براي تو فتح كرديم ، براي اين بود كه تعبير به ما كه به عظمت اشعار دارد ، با ذكر فتح مناسب‏تر است و اين نكته عينا در آيه انا ارسلناك شاهدا ... نيز جريان دارد .


و يتم نعمته عليك - بعضي از مفسرين گفته‏اند معنايش اين است كه : نعمت خود را هم در دنيا برايت تمام كند ، و تو را بر دشمن غلبه داده بلند آوازه‏ات گرداند و دينت را رونق بخشد ، و هم در آخرت تمام كند و درجه‏ات را بلند كند .


بعضي ديگر گفته‏اند : يعني نعمت خود را با فتح مكه و خيبر و طائف بر تو تمام كند .


و يهديك صراطا مستقيما - بعضي گفته‏اند : يعني تو را بر صراط مستقيم ثابت بدارد ، صراطي كه سالك خود را به سوي بهشت مي‏كشاند .


بعضي ديگر گفته‏اند ، يعني : تو را در تبليغ احكام و اجراي حدود به سوي صراط مستقيم رهنمون شود .


و ينصرك الله نصرا عزيزا - بعضي در معناي نصر عزيز گفته‏اند : آن نصرتي


ترجمة الميزان ج : 18ص :386


است كه هيچ جباري عنيد ودشمني نيرومند نتواند كاري به ايشان بكند ، و خداي تعالي چنين نصرتي به رسول اسلام داد ، براي اينكه دين او را خلل‏ناپذيرترين اديان كرد ، و سلطنت او را عظيم‏ترين سلطنت قرار داد .


بعضي گفته‏اند : مراد از نصر عزيز ، آن نصري است كه در عالم نمونه‏اش نادر و يا ناياب باشد ، و نصرت خداي تعالي نسبت به پيامبر اسلام همينطور بوده .


و اين معنا با مقايسه حال آن جناب در اول بعثت و با حال او در آخر ايام دعوتش روشن مي‏شود .


دقت در سياق اين دو آيه بر اساس آن معنايي كه ما براي آيه انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر كرديم ، اين معنا را به دست مي‏دهد كه مراد از جمله و يتم نعمته عليك مقدمه‏چيني و فراهم شدن زمينه براي تماميت كلمه توحيد است ، منظور اين است كه خداوند جو و افق را براي يك نصرت عزيز برايت تصفيه مي‏كند ، و موانع آن را به وسيله مغفرت گناهان گذشته و آينده تو ( به آن معنايي كه ما كرديم ) بر طرف مي‏سازد .


و يهديك صراطا مستقيما - هدايت آن جناب بعد از تصفيه جو براي پيشرفت او ، هدايت به سوي صراط مستقيم است ، چون اين تصفيه سبب شد كه آن جناب بعد از مراجعت از حديبيه بتواند خيبر را فتح كند و سلطه دين را در اقطار جزيره گسترش دهد ، و در آخر ، پيشرفتش به فتح مكه و طائف منتهي گردد .


و ينصرك الله نصرا عزيزا - خداي تعالي آن جناب را نصرت داد نصرتي چشمگير ، كه يا كم نظير و يا بي نظير بود ، چون مكه و طائف را برايش فتح كرد و اسلام را در سرزمين جزيره گسترش داد و شرك را ريشه كن و يهود را ذليل و نصاراي جزيره را برايش خاضع و مجوس ساكن در جزيره را برايش تسليم نمود .


و خداي تعالي دين مردم را تكميل و نعمتش را تمام نمود و اسلام را برايشان ديني پسنديده كرد .


هو الذي انزل السكينة في قلوب المؤمنين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم ... ظاهرا مراد از سكينت آرامش و سكون نفس و ثبات و اطمينان آن به عقائدي است كه به آن ايمان آورده .


و لذا علت نزول سكينت را اين دانسته كه : يزدادوا ايمانا مع ايمانهم تا ايماني جديد به ايمان سابق خود بيفزايند .


در سابق در بحثي كه راجع به سكينت در ذيل آيه أن ياتيكم التابوت فيه سكينة من ربكم كرديم ، گفتيم : اين سكينت با روح


ترجمة الميزان ج : 18ص :387


ايماني كه در جمله و أيدهم بروح منه آمده منطبق است .


بعضي گفته‏اند : سكينت به معناي رحمت است .


بعضي ديگر گفته‏اند : عقل است .


بعضي آن را به وقار و عصمتي معنا كرده‏اند كه در خدا و رسولش هست .


بعضي آن را به تمايل به سوي ديني كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آورده معنا كرده‏اند .


بعضي گفته‏اند : سكينت نام فرشته‏اي است كه در قلب مؤمن منزل مي‏كند .


بعضي گفته‏اند : چيزي است كه سري مانند سر گربه دارد .


و همه اينها اقاويلي است بدون دليل .


مراد از انزال سكينت در قلوب مؤمنين ايجاد آن است بعد از آنكه فاقد آن بودند ، چون بسيار مي‏شود كه قرآن كريم خلقت و ايجاد را انزال مي‏خواند ، مثلا مي‏فرمايد : و أنزل لكم من الانعام ثمانية ازواج و نيز و انزلنا الحديد ، و نيز و ان من شي‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ، و اگر خلقت و ايجاد را انزال خوانده ، به اين منظور بوده كه به علو مبدء آن اشاره كند .


بعضي گفته‏اند : مراد از انزال اسكان و قرار دادن است ، مي‏گويند : نزل في مكان كذا فلاني در فلان مكان نازل شد يعني بار و بنه خود را در آنجا پياده كرد .


ليكن اين معنايي است كه در كلام خداي تعالي معهود نيست ، و يا اينكه موارد استعمال كلمه مذكور در كلام خدا بسيار است در هيچ جا به اين معنا نيامده ، و شايد باعث اينكه آقايان را وادار كرده اين معنا را اختيار كنند اين بوده كه ديده‏اند كلمه انزال در آيه با حرف في متعدي شده ، ولي بايد بدانند كه آوردن كلمه في به عنايت كلاميه‏اي بوده ، يعني در كلام اين معنا رعايت شده كه سكينت مربوط به دلها است ، و در دلها مستقر مي‏شود ، همچنان كه در اثر رعايت واقع شدن سكينت در دلها ، از جهت علو تعبير كرده به انزال ، هم در آيه مورد بحث و هم در آيه فانزل الله سكينته علي رسوله و علي المؤمنين از چنين وقوعي


ترجمة الميزان ج : 18ص :388


تعبير به انزال كرده است .


و مراد از اينكه فرمود : تا ايمان خود را زياد كنند ، شدتيافتن ايمان به چيزي است ، چون ايمان بهر چيز عبارت است از علم به آن به اضافه التزام به آن ، به طوري كه آثارش در عملش ظاهر شود ، و معلوم است كه هر يك از علم و التزام مذكور ، اموري است كه شدت و ضعف مي‏پذيرد ، پس ايمان كه گفتيم عبارت است از علم و التزام نيز شدت و ضعف مي‏پذيرد .


پس معناي آيه اين است كه : خدا كسي است كه ثبات و اطمينان را كه لازمه مرتبه‏اي از مراتب روح است در قلب مؤمن جاي داد ، تا ايماني كه قبل از نزول سكينت داشت بيشتر و كامل‏تر شود .


گفتاري در باره ايمان و زياد شدن آن


ايمان ، تنها و صرف علم نيست ، به دليل آيات زير كه از كفر و ارتداد افرادي خبر مي‏دهد كه با علم به انحراف خود كافر و مرتد شدند ، مانند آيه ان الذين ارتدوا علي ادبارهم من بعد ما تبين لهم الهدي و آيه ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله و شاقوا الرسول من بعد ما تبين لهم الهدي و آيه و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم و آيه و اضله الله علي علم ، پس بطوري كه ملاحظه مي‏فرماييد اين آيات ، ارتداد و كفر و جحود و ضلالت را با علم جمع مي‏كند .


پس معلوم شد كه صرف علم به چيزي و يقين به اينكه حق است ، در حصول ايمان كافي نيست ، و صاحب آن علم را نمي‏شود مؤمن به آن چيز دانست ، بلكه بايد ملتزم به مقتضاي علم خود نيز باشد ، و بر طبق مؤداي علم عقد قلب داشته باشد ، به طوري كه آثار عملي علم - هر چند في الجمله - از وي بروز كند ، پس كسي كه علم دارد به اينكه خداي تعالي ، الهي است كه جز او الهي نيست ، و التزام به مقتضاي علمش نيز دارد ، يعني در مقام انجام


ترجمة الميزان ج : 18ص :389


مراسم عبوديت خود و الوهيت خدا بر مي‏آيد ، چنين كسي مؤمن است ، اما اگر علم مزبور را دارد ، ولي التزام به آن را ندارد ، و علمي كه علمش را بروز دهد و از عبوديتش خبر دهد ندارد چنين كسي عالم هست و مؤمن نيست .


و از اينجا بطلان گفتار بعضي كه ايمان را صرف علم دانسته‏اند ، روشن مي‏شود به همان دليلي كه گذشت .


و نيز بطلان گفتار بعضي كه گفته‏اند : ايمان همان عمل است ، چون عمل با نفاق هم جمع مي‏شود ، و ما مي‏بينيم منافقين كه حق برايشان ظهوري علمي يافته ، عمل هم مي‏كنند ، اما در عين حال ايمان ندارند .


و چون ايمان عبارت شد از علم به چيزي به التزام به مقتضاي آن ، به طوري كه آثار آن علم در عمل هويدا شود ، و نيز از آنجايي كه علم و التزام هر دو از اموري است كه شدت و ضعف و زيادت و نقصان مي‏پذيرد ، ايمان هم كه از آن دو تاليف شده قابل زيادت و نقصان و شدت و ضعف است ، پس اختلاف مراتب و تفاوت درجات آن از ضرورياتي است كه به هيچ وجه نبايد در آن ترديد كرد .


اين آن حقيقتي است كه اكثر علماء آن را پذيرفته‏اند ، و حق هم همين است ، دليل نقلي هم همان را مي‏گويد ، مانند آيه مورد بحث كه مي‏فرمايد : ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم و آياتي ديگر .


و نيز احاديثي كه از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) وارد شده ، و از مراتب ايمان خبر مي‏دهد .


ولي در مقابل اين اكثريت عده‏اي هستند - مانند ابو حنيفه و امام الحرمين و غير آن دو - كه معتقدند ايمان شدت و ضعف نمي‏پذيرد و استدلال كرده‏اند به اينكه ايمان نام آن تصديقي است كه به حد جزم و قطع رسيده باشد و جزم و قطع كم و زياد بردار نيست ، و صاحب چنين تصديقي اگر اطاعت كند ، و يا گناهان را ضميمه تصديقش سازد ، تصديقش تغيير نمي‏كند .


آنگاه آياتي كه خلاف گفته آنان را مي‏رساند تاويل كرده گفته‏اند : منظور از زيادي و كمي ايمان زيادي و كمي عددي است ، چون ايمان در هر لحظه تجديد مي‏شود ، و در مثل پيامبر ايمانهايش پشت سر هم است ، و آن جناب حتي يك لحظه هم از برخورد با ايماني نو فارغ نيست ، به خلاف ديگران كه ممكن است بين دو ايمانشان فترتهاي كم و زيادي فاصله شود .



ترجمة الميزان ج : 18ص :390


پس ايمان زياد يعني ايمانهايي كه فاصله در آنها اندك است ، و ايمان كم يعني ايمانهايي كه فاصله در بين آنها زياد است .


و نيز ايمان يك كثرت ديگر هم دارد و آن كثرت چيزهايي است كه ايمان متعلق به آنها مي‏شود ، و چون احكام و شرايع دين تدريجا نازل مي‏شده ، مؤمنين هم تدريجا به آنها ايمان پيدا مي‏كردند ، و ايمانشان هر لحظه از نظر عدد بيشتر مي‏شده ، پس مراد از زياد شدن ايمان ، زياد شدن عدد آن است .


ولي ضعف اين نظريه بسيار روشن است .


اما اينكه استدلال كردند كه ايمان نام تصديق جزمي است قبول نداريم ، براي اينكه اولا گفتيم كه ايمان نام تصديق جزمي توأم با التزام است ، مگر آنكه مرادشان از تصديق ، علم به التزام باشد .


و ثانيا اينكه گفتند اين تصديق زيادي و كمي ندارد ادعايي است بدون دليل ، بلكه عين ادعاء را دليل قرار دادن است ، و اساسش هم اين است كه ايمان را امري عرضي دانسته ، و بقاء آن را به نحو تجدد امثال پنداشته‏اند ، و اين هيچ فايده‏اي براي اثبات ادعايشان ندارد ، براي اينكه ما مي‏بينيم بعضي از ايمانها هست كه تندباد حوادث تكانش نمي‏دهد ، و از بينش نمي‏برد ، و بعضي ديگر را مي‏بينيم كه به كمترين جهت زايل مي‏شود ، و يا با سست‏ترين شبهه‏اي كه عارضش مي‏شود از بين مي‏رود ، و چنين اختلافي را نمي‏شود با مساله تجدد امثال و كمي فترت‏ها و زيادي آن ، تعليل و توجيه كرد ، بلكه چاره‏اي جز اين نيست كه آن را مستند به قوت و ضعف خود ايمان كنيم ، حال چه اينكه تجدد امثال را هم بپذيريم يا نپذيريم .


علاوه بر اين ، مساله تجدد امثال در جاي خود باطل شده .


و اينكه گفتند صاحب تصديق ، چه اطاعت ضميمه تصديقش كند و چه معصيت ، اثري در تصديقش نمي‏گذارد سخني است كه ما آن را نمي‏پذيريم ، براي اينكه قوي شدن ايمان در اثر مداومت در اطاعت ، و ضعيف شدنش در اثر ارتكاب گناهان چيزي نيست كه كسي در آن ترديد كند ، و همين قوت اثر و ضعف آن كاشف از اين است كه مبدء اثر قوي و يا ضعيف بوده ، خداي تعالي هم مي‏فرمايد : اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه و نيز فرموده : ثم كان عاقبة الذين أساؤا السوأي أن كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزؤن .



ترجمة الميزان ج : 18ص :391


و اما اينكه آيات داله بر زياد و كم شدن ايمان را تاويل كردند ، تاويلشان درست نيست، براي اينكه تاويل اولشان اين بود كه ايمان زياد ، آن ايمانهاي متعددي است كه بين تك تك آنها فترت و فاصله زيادي نباشد ، و ايمان اندك ايماني است كه عددش كم و فاصله بين دو عدد از آنها زياد باشد ، و اين تاويل مستلزم آن است كه صاحب ايمان اندك در حال فترت‏هايي كه دارد كافر و در حال تجدد ايمان مؤمن باشد ، و اين چيزي است كه نه قرآن با آن سازگار است و نه در سراسر كلام خدا چيزي كه مختصر اشعاري به آن داشته باشد ديده مي‏شود .


و اگر خداي تعالي فرموده : و ما يؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون هر چند ممكن است به دو احتمال دلالت كند ، يكي اينكه ايمان خودش شدت و ضعف بپذيرد - كه نظر ما همين است - و يكي هم اينكه چنين دلالتي نداشته باشد ، بلكه دلالت بر نفي آن داشته باشد .


الا اينكه دلالت اوليش قوي‏تر است ، براي اينكه مدلولش اين است كه مؤمنين در عين حال ايمانشان ، مشركند ، پس ايمانشان نسبت به شرك ، محض ايمان است ، و شركشان نسبت به ايمان محض شرك است ، و اين همان شدت و ضعف پذيري ايمان است .


و تاويل دومشان اين بود كه زيادي و كمي ايمان و كثرت و قلت آن بر حسب قلت و كثرت احكام نازله از ناحيه خدا است ، و در حقيقت صفتي است مربوط به حال متعلق ايمان ، و علت زيادي و كمي ، ايمان است نه خودش .


و اين صحيح نيست ، زيرا اگر مراد آيه شريفه ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم اين بود ، جا داشت اين نتيجه را نتيجه تشريع احكامي زياد قرار بدهد ، نه نتيجه انزال سكينت در قلوب مؤمنين - دقت فرماييد .


بعضي ديگر زيادت ايمان در آيه را حمل بر زيادي آثار آن كه همان نورانيت قلب است كرده‏اند .


اين وجه نيز خالي از اشكال نيست ، چون كمي و زيادي اثر بخاطر كمي و زيادي مؤثر است ، و معنا ندارد ايمان قبل از سكينت كه با ايمان بعد از سكينت از هر جهت مساوي است ، اثر بعد از سكينتش بيشتر باشد .


بعضي هم گفته‏اند : ايماني كه در آيه شريفه كلمه مع بر سرش در آمده ايمان فطري است ، و ايمان قبليش ايمان استدلالي است ، و معناي جمله اين است : ما بر دلهايشان سكينت نازل كرديم تا ايماني استدلالي بر ايمان فطري خود بيفزايند .


اين توجيه هم درست


ترجمة الميزان ج : 18ص :392


نيست ، براي اينكه هيچ دليلي نيست كه بر آن دلالت كند .


علاوه بر اين ، ايمان فطري هم ايماني استدلالي است ، و متعلق علم و ايمان به هر حال امري نظري است نه بديهي .


بعضي ديگر - مانند فخر رازي - گفته‏اند : نزاع در اينكه آيا ايمان زيادت و نقص مي‏پذيرد يا نه ، نزاعي است لفظي ، آنهايي كه مي‏گويند نمي‏پذيرد ، اصل ايمان را مي‏گويند ، يعني تصديق را ، و درست هم مي‏گويند ، چون تصديق زياده و نقصان ندارد و مراد آنهايي كه مي‏گويند : مي‏پذيرد ، منظورشان سبب كمال ايمان است ، يعني اعمال صالح كه اگر زياد باشد ايمان كامل مي‏شود ، و الا نه ، و درست هم هست ، و شكي در آن نيست .


ليكن اين حرف به سه دليل باطل است : اول اينكه خلط است بين تصديق و ايمان ، و حال آنكه گفتيم ايمان صرف تصديق نيست ، بلكه تصديق با التزام است .


و دوم اينكه اين نسبتي كه به دسته دوم داد كه منظورشان شدت و ضعف اصل ايمان نيست بلكه اعمالي است كه مايه كمال ايمان است ، نسبتي است ناروا ، براي اينكه اين دسته شدت و ضعف را در اصل ايمان اثبات مي‏كنند ، و معتقدند كه هر يك از علم و التزام به علم كه ايمان از آن دو مركب مي‏شود ، داراي شدت و ضعف است .


سوم اينكه پاي اعمال را به ميان كشيدن درست نيست ، زيرا نزاع در يك مطلب غير از نزاع در اثري است كه باعث كمال آن شود ، و كسي در اين كه اعمال صالح و طاعات ، كم و زياد دارد ، و حتي با تكرار يك عمل زياد مي‏شود نزاعي ندارد .


و لله جنود السموات و الارض - كلمه جند به معناي جمع انبوهي از مردم است كه غرضي واحد ، آنان را دور هم جمع كرده باشد ، و به همين جهت به لشكري كه مي‏خواهند يك ماموريت انجام دهند جند گفته مي‏شود .


و سياق آيه شهادت مي‏دهد كه مراد از جنود آسمانها ، و زمين ، اسبابي است كه در عالم دست در كارند ، چه آنهايي كه به چشم ديده مي‏شوند ، و چه آنهايي كه ديده نمي‏شوند .


پس اين اسباب واسطه‏هايي هستند بين خداي تعالي و خلق او ، و آنچه را كه او اراده كند اطاعت مي‏كنند ، و مخالفت نمي‏ورزند .


و آوردن جمله مورد بحث بعد از جمله هو الذي أنزل السكينة ... براي اين است كه دلالت كند بر اينكه همه اسباب و عللي كه در عالم هستي است از آن خدا است ، پس او مي‏تواند هر چه را بخواهد به هر چه كه خواست برساند ، و چيزي نيست كه بتواند بر اراده او


ترجمة الميزان ج : 18ص :393


غالب شود ، براي اينكه مي‏بينيم زياد شدن ايمان مؤمنين را به انزال سكينت در دلهاي آنان مستند مي‏كند .


و كان الله عليما حكيما - يعني خدا جانبي منيع دارد ، به طوري كه هيچ چيزي بر او غالب نمي‏شود .


و در عملش متقن و حكيم است و هيچ عملي جز به مقتضاي حكمتش نمي‏كند .


و اين جمله بياني استتعليلي براي جمله و لله جنود السموات و الارض همچنان كه بيان تعليلي براي جمله هو الذي انزل السكينة ... نيز هست .


پس گويا فرموده : سكينت را براي زياد شدن ايمان مؤمنين نازل كرد ، و مي‏تواند نازل كند ، چون تمامي اسباب آسمانها و زمين در اختيار او است ، چون او عزيز و حكيم علي الاطلاق است .


ليدخل المؤمنين و المؤمنات جنات تجري من تحتها الانهار ... اين آيه تعليلي ديگر براي انزال سكينت در قلوب مؤمنين است ، البته تعليلي است به حسب معنا ، همچنان كه جمله ليزدادوا ايمانا تعليلي است به حسب لفظ ، گويا فرموده : اگر مؤمنين را اختصاص داد به سكينت و ديگران را از آن محروم كرد ، براي اين بود كه ايمان آنان اضافه شود .


و حقيقت اين اضافه شدن اين است كه آنان را داخل بهشت و كفار را داخل دوزخ كند .


پس جمله ليدخل يا بدل از جمله ليزدادوا ... است ، و يا عطف بيان آن .


و در اينكه متعلق لام در ليدخل چيست ؟ مفسرين اقوال ديگري دارند ، مثل اينكه متعلق باشد به جمله فتحنا يا جمله يزدادوا يا به همه مطالب قبل و از اين قبيل اقوالي كه فايده‏اي در نقل آنها نيست .


و اگر مؤمنات را در آيه ، ضميمه مؤمنين كرد براي اين است كه كسي توهم نكند بهشت وتكفير گناهان مختص مردان است ، چون آيه در سياق سخن از جهاد است ، و جهاد و فتح بدست مردان انجام مي‏شود ، و به طوري كه گفته‏اند : در چنين مقامي اگر كلمه مؤمنات را نمي‏آورد ، جاي آن توهم مي‏بود .


و ضمير در خالدين و در يكفر عنهم سيئاتهم هم به مؤمنين برمي‏گردد و هم به مؤمنات و اگر تنها ضمير مذكر آورد به خاطر تغليب است .


و جمله و كان ذلك عند الله فوزا عظيما بيان اين معنا است كه دخول در چنين حياتي سعادت حقيقي است ، و شكي هم در آن نيست ، چون نزد خدا هم سعادت حقيقي است و او جز حق نمي‏گويد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :394


و يعذب المنافقين و المنافقات و المشركين و المشركات ... اين جمله عطف است بر جمله يدخل ، به همان معنايي كه گذشت .


و اگر منافقين و منافقات را قبل از مشركين و مشركات آورد ، براي اين است كه خطر آنها براي مسلمانان از خطر اينها بيشتر است ، و چون عذاب اهل نفاق سخت‏تر از عذاب اهل شرك است ، همچنان كه فرمود : ان المنافقين في الدرك الاسفل من النار منافقين در پايين‏ترين نقطه آتش قرار دارند .


الظانين بالله ظن السوء - كلمه سوء - به فتحه سين و سكون واو - مصدر و به معناي قبح است ، به خلاف كلمه سوء - به ضم سين - كه اسم مصدر است ، و ظن سوء همان است كه خيال مي‏كردند خدا نمي‏تواند رسول خود را ياري كند .


بعضي هم گفته‏اند : ظن سوء اعم از آن و از ساير پندارهاي زشت از قبيل شرك و كفر است .


عليهم دائرة السوء - نفريني است بر منافقين ، و يا حكمي است كه خداي تعالي عليه آنان رانده .


مي‏فرمايد : به زودي گردونه بلاء كه مي‏گردد تا هر كه را مي‏خواهد هلاك و عذاب كند ، بر سرشان بچرخد ، و يا به زودي مي‏چرخد .


و غضب الله عليهم و لعنهم و أعد لهم جهنم - اين جمله عطف است بر جمله عليهم دائرة ... ، و جمله و ساءت مصيرا بيان بدي بازگشتگاه آنان است ، همچنان كه جمله و كان ذلك عند الله فوزا عظيما در آيه قبلي بيان خوبي بازگشتگاه اهل ايمان بود .


و لله جنود السموات و الارض معناي اين جمله در سابق گذشت ، و ظاهرا مي‏خواهد مضمون دو آيه را تعليل كند ، يعني آيه ليدخل المؤمنين و المؤمنات ... و اعد لهم جهنم ، طبق همان بياني كه در نظير اين آيه كه مساله انزال سكينت در قلوب مؤمنين را تعليل مي‏كرد آورديم .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مضمون اين جمله تنها مربوط به آيه اخير است ، پس تهديدي است براي منافقين و مشركين ، و مي‏فرمايد : شما در قبضه قدرت خدا هستيد ، و خدا از شما انتقام خواهد گرفت .


ولي وجه اول روشن‏تر است .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل جمله انا فتحنا لك فتحا مبينا مي‏گويد : پدرم از ابن ابي


ترجمة الميزان ج : 18ص :395


عمير از ابن سنان از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : سبب نزول اين آيه و اين فتح چنان بود كه خداي عز و جل رسول گرامي خود را در رؤيا دستور داده بود كه داخل مسجد الحرام شود و در آنجا طواف كند ، و با سر تراشان سر بتراشد .


و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اين مطلب را به اصحاب خود خبر داد ، ودستور داد تا با او خارج شوند .


همين كه به ذو الحليفه ( مسجد شجره ) رسيدند ، احرام عمره بسته ، و قرباني با خود حركت دادند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم شصت و شش قرباني با خود حركت داد ، در حالي كه به احرام عمره تلبيه گفتند ، و قربانيان خود را با جل و بي‏جل حركت دادند .


از سوي ديگر وقتي قريش شنيدند كه آن جناب به سوي مكه روان شده ، خالد بن وليد را با دويست سواره فرستادند ، تا بر سر راه آن جناب كمين بگيرد ، و منتظر رسيدن آن جناب باشد .


خالد بن وليد از راه كوهستان پا به پاي لشكر آن جناب مي‏آمد .


در اين بين رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و اصحابش به نماز ظهر ايستادند ، بلال أذان گفت ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به نماز ايستاد .


خالد بن وليد به همراهان خود گفت : اگر همين الان به ايشان كه سرگرم نمازند بتازيم همه را از پاي در خواهيم آورد .


چون من مي‏دانم كه ايشان نماز را قطع نمي‏كنند ، و ليكن بهتر است كه در اين نماز حمله نكنيم ، صبر كنيم تا نماز ديگرشان برسد كه از نور چشمشان بيشتر دوستش مي‏دارند ، همين كه داخل آن نماز شدند حمله مي‏كنيم در اين بين جبرئيل بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شد ، و دستور نماز خوف را آورد كه مي‏فرمايد : فاذا كنت فيهم فاقمت لهم الصلاة ... .


امام صادق (عليه‏السلام‏) مي‏فرمايد : فرداي آن روز رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به حديبيه رسيد ، و آن جناب در بين راه اعرابي را كه مي‏ديد دعوت مي‏كرد تا به آن جناب بپيوندند ، ولي احدي به وي نپيوست ، و از در تعجب مي‏گفتند : آيا محمد و اصحابش انتظار دارند داخل حرم شوند با اينكه قريش با ايشان در داخل شهرشان نبرد كرده و به قتلشان رساندند و ما يقين داريم كه محمد و اصحابش هرگز به مدينه برنمي‏گردند ... .


و در مجمع البيان از ابن عباس روايت كرده كه : گفت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به عزم مكه بيرون آمد ، همين كه به حديبيه رسيد شترش ايستاد ، و هر چه به حركت وادارش كرد قدم از قدم برنداشت و در عوض زانو به زمين زد .


اصحابش پيشنهاد كردند ناقه را بگذار و برويم ، فرمود : آخر اين حيوان چنين عادتي نداشت ، قطعا همان خدا كه فيل ( ابرهه)


ترجمة الميزان ج : 18ص :396


را از حركت بازداشت ، اين حيوان را بازداشته .


آنگاه عمر بن خطاب را احضار كرد تا او را به سوي مكه بفرستد ، تا از اهل مكه اجازه ورود به مكه را بگيرد ، و در ضمن خودش در آنجا مراسم عمره را انجام داده قربانيش را ذبح كند .


عمر عرضه داشت من در مكه يك دوست دلسوز ندارم ، و از قريش بيمناكم ، چون خودم با آنان دشمنم ، و ليكن به نزد مردي راهنمايي مي‏كنم كه در مكه خواهان دارد ، و در نظر اهل مكه عزيزتر از من است ، و او عثمان بن عفان است .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تصديق كرد .


لاجرم عثمان را احضار نموده نزد ابي سفيان و اشراف مكه فرستاد تا به آنان اعلام بدارد : پيامبر به منظور جنگ نيامده ، بلكه تنها منظورش زيارت خانه خدا است ، چون خانه خدا در نظر آن جناب بسيار بزرگ است .


قريش وقتي عثمان را ديدند نزد خود نگه داشتند ، و نگذاشتند نزد رسول برگردد .


از سوي ديگر به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و به مسلمانان رساندند كه عثمان كشته شده ، فرمود : حال كه چنين است ما از اينجا تكان نمي‏خوريم تا با اين مردم بجنگيم ، آنگاه مردم را دعوت كرد تا بار ديگر با او بيعت كنند ، خودش از جاي برخاست نزد درختي كه آنجا بود رفت ، و به آن تكيه كرد و مردم با او بر اين پيمان بيعت كردند ، كه با مشركين بجنگند و فرار نكنند .


عبد الله بن مغفل مي‏گويد : من آن روز بالاي سر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ايستاده بودم ، و شاخه‏اي از چوب سمرة در دستم بود كه مردم را از پيرامون آن جناب دور مي‏كردم ، تا يكي يكي بيعت كنند ، و در آن روز نفرمود بر سر جان با من بيعت كنيد ، بلكه فرمود بر اين بيعت كنيد كه فرار نكنيد .


زهري و عروة بن زبير و مسور بن مخرمه ، در روايتي گفته‏اند : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از مدينه بيرون آمد و حدود هزار و چند نفر از اصحابش با او بودند ، تا به ذو الحليفه رسيدند .


در آنجا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حسب معمول در حج قران و افراد كفش پاره‏اي به گردن قرباني‏هاي خود انداخت ، و كوهان بعضي از آنها را خون‏آلود ساخت و به نيت عمره احرام بست و شخصي از قبيله خزاعه را كه در جنگها پيشقراول او بود پيشاپيش فرستاد تا از قريش خبر گرفته وي را آگاه سازد .


و همچنان پيش مي‏رفت تا گودال اشطاط كه در نزديكي غسفان است رسيد .


در آنجا پيشقراول خزاعي خدمتش رسيده عرضه داشت : من فاميل كعب بن لوئي و عامر بن لوئي را


ترجمة الميزان ج : 18ص :397


ديدم كه داشتند در اطراف ، لشكر جمع مي‏كردند ، مثل اينكه بنا دارند با تو به جنگ برخيزند ، و برمي‏خيزند و از رفتن به مكه جلوگيري مي‏كنند .


حضرت لشكر را دستور داد همچنان پيش برانند .


لشكر به راه خود ادامه داد تا آنكه در بين راه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : طليعه لشكر دشمن به سركردگي خالد بن وليد در غميم است شما به طرف دست راست خود حركت كنيد .


لشكر همچنان پيش رفت تا به ثنيه رسيد ، در آنجا شتر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) زانو به زمين زد ، و برنخاست .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود ناقه قصواء خسته نشده بلكه مانعي او را از حركت جلوگير شده ، همان كسي كه فيل ابرهه را جلوگير شد .


آنگاه فرمود : به خدا سوگند هيچ پيشنهادي كه در آن رعايت حرمت‏هاي خدا شده باشد به من ندهند مگر آنكه مي‏پذيرم .


آنگاه شتر راهي كرد شتر از جاي خود برخاست .


مي‏گويند رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مسير را عوض كرد و پيش راند ، تا رسيد به بلندي حديبيه كنار گودالي آب كه مردم در آن دست مي‏زدند و ترشح مي‏كردند ، و نمي‏شد از آن استفاده كرد .


مردم از عطش شكايت كردند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يك چوبه تير از تيردان خود كشيد و فرمود : اين را در آب آن چاه بيندازيد ، و به خدا سوگند چيزي نگذشت كه آب چاه جوشيدن گرفت ، و آبي گوارا بالا آمد تا همه لشكريان سيراب شدند .


در همين حال بودند كه بديل بن ورقاء خزاعي با جماعتي از قبيله خزاعه كه همگي مبلغين اسلام و مامورين رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بودند كه در سرزمين تهامه مردم را با نصيحت به اسلام دعوت مي‏كردند از راه رسيد ، و عرضه داشت من فاميل كعب بن لوئي و عامر بن لوئي را ديدم كه علم و كتل معروف به عوذ المطافيل هم با خود داشتند و بنا داشتند با تو كارزار كنند ، و نگذارند داخل خانه خدا شوي .


حضرت فرمود : ما براي جنگ با آنان نيامده‏ايم، بلكه آمده‏ايم عمل عمره انجام دهيم ، و قريش هم خوبست دست از ستيز بردارند ، براي اينكه جنگ آنها را از پاي در آورده و خسارت زيادي برايشان بار آورده ، و من حاضرم اگر بخواهند مدتي مقرر كنند كه ما بعد از آن مدت عمره بياييم ، و با مردم خود برگرديم ، و اگر خواستند مانند ساير مردم به دين اسلام درآيند ، و اگر اين را هم نپذيرند پيداست كه هنوز سر ستيز دارند ، و به آن خدايي كه جانم به دست او است ، بر سر دعوتم آنقدر قتال كنم كه تا رگهاي گردنم قطع شود و يا خداي سبحان مقدر ديگري اگر دارد انفاذ كند .


بديل گفت : من گفتار شما را به ايشان ابلاغ مي‏كنم .



ترجمة الميزان ج : 18ص :398


بديل اين را گفت و به سوي قريش روانه شد ، و گفت من از نزد اين مرد مي‏آيم ، او چنين و چنان مي‏گويد .


عروة بن مسعود ثقفي گفت : او راه رشدي به شما قريش پيشنهاد مي‏كند ، پيشنهادش را بپذيريد و اجازه بدهيد من بديدنش بروم .


قريش گفتند : برو .


عروه نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد و با او گفتگو كرد .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) همان مطالبي را كه به بديل فرموده بود بيان كرد .


عروه در اين هنگام گفت : اي محمد اگر در اين جنگ پيروز شوي تازه اهل شهر و فاميل خودت را نابود كرده‏اي و آيا هيچ كس را سراغ داري كه قبل از تو در عرب چنين كاري را با فاميل خود كرده باشد ؟ و اگر طوري ديگر پيش آيد يعني فاميل تو غلبه كنند ، من قيافه‏هايي در لشكرت مي‏بينم كه از سر و رويشان مي‏بارد كه در هنگام خطر پا به فرار بگذارند .


ابو بكر گفت ساكت باش آيا ما از جنگ فرار مي‏كنيم ، و او را تنها مي‏گذاريم ؟ عروه پرسيد : اين مرد كيست ؟ فرمود : ابو بكر است .


گفت به آن خدايي كه جانم در دست او است ، اگر نبود يك عمل نيكي كه با من كرده بودي ، و من هنوز تلافيشرا در نياورده‏ام ، هر آينه پاسخت را مي‏دادم .


راوي مي‏گويد : سپس عروة بن مسعود شروع كرد با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گفتگو كردن ، هر چه مي‏گفت دستي هم به ريش رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏كشيد .


مغيرة بن شعبه در آنجا بالاي سر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ايستاده بود ، و شمشيري هم در دست و كلاهخودي بر سر داشت ، وقتي ديد عروة مرتب دست به ريش آن جناب مي‏كشد ، با دسته شمشير به دست عروه مي‏زد ، و مي‏گفت دست از ريش رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پس بكش و گر نه ديگر دستت به طرف تو بر نمي‏گردد ( يعني دستت را قطع مي‏كنم ) .


عروه پرسيد : اين كيست ؟ فرمود : مغيرة بن شعبه است .


عروه گفت : اي حيله‏باز تو همان نيستي كه خود من در اجراي حيله‏هايت كمك مي‏كردم ؟ راوي مي‏گويد : مغيره در جاهليت با يك عده طرح دوستي ريخت ، و در آخر همه آنها را به نامردي كشت ، و اموالشان را تصاحب كرد ، آنگاه نزد رسول خدا آمد و اموال را هم آورد كه مي‏خواهم مسلمان شوم .


حضرت فرمود : اسلامت را قبول مي‏كنيم ، و اما اموالت را نمي‏پذيريم ، چون با نيرنگ و نامردي به دست آورده‏اي .


آنگاه عروه شروع كرد با گوشه چشم اصحاب آن جناب را ورانداز كردن ، و ديد كه وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستوري مي‏دهد اصحابش در امتثال آن دستور از يكديگر پيشي مي‏گيرند ، چون وضو مي‏گيرد بر سر ربودن قطرات آب وضويش با يكديگر نزاع


ترجمة الميزان ج : 18ص :399


مي‏كنند ، و وقتي مي‏خواهند با يكديگر حرف بزنند آهسته صحبت مي‏كنند ، و از در تعظيم زير چشمي به او مي‏نگرند ، و برويش خيره شده و تند نگاه نمي‏كنند .


مي‏گويد عروه نزد قريش برگشت و گفت : اي مردم ! به خدا سوگند من به محضر و دربار سلاطين بار يافته‏ام ، دربار قيصر و كسري و نجاشي رفته‏ام ، به همان خدا سوگند كه هيچ پادشاهي تاكنون نديده‏ام كه مردمش او را مانند اصحاب محمد تعظيم كنند .


وقتي دستوري مي‏دهد ، بر سر امتثال دستورش از يكديگر سبقت مي‏گيرند ، و چون وضو مي‏گيرد ، براي ربودن آب وضويش يكديگر را مي‏كشند ، و چون مي‏خواهند صحبت كنند صداي خود را پايين آورده آهسته تكلم مي‏كنند ، و هرگز به رويش خيره نمي‏شوند ، اينقدر او را تعظيم مي‏كنند .


و او پيشنهاد درستي با شما دارد پيشنهادش را بپذيريد .


مردي از بني كنانه گفت : بگذاريد من نزد او بروم ، گفتند : برو .


وقتي آن مرد به اصحاب محمد نزديك شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به اصحابش فرمود اين كه مي‏آيد فلاني است ، و از قبيله‏اي است كه قرباني كعبه را احترام مي‏كنند شما قرباني‏هاي خود را بسويش ببريد ، وقتي بردند و صدا به لبيك بلند كردند .


او گفت : سبحان الله ! سزاوار نيست اين مردم را از خانه كعبه جلوگيري كنند .


مردي ديگر در بين قريش برخاست و گفت : اجازه دهيد من نزد محمد روم .


نام اين مرد مكرز بن حفص بود .


گفتند : برو .


همين كه مكرر نزديك رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيد حضرت فرمود : اين كه مي‏آيد مكرز است ، مردي است تاجر و بي حيا .


مكرز شروع كرد با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) صحبت كردن ، و در بيني كه صحبت مي‏كرد ، سهيل بن عمرو هم از طرف دشمن جلو آمد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از نام او تفال زد ، و فرمود : امر شما سهل شد ، بيا بين ما و خودت عهدنامه‏اي بنويس .


آنگاه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) علي ابن ابي طالب (عليه‏السلام‏) را صدا زد ، و به او فرمود : بنويس بسم الله الرحمن الرحيم .


سهيل گفت : به خدا سوگند من نمي‏دانم رحمان چيست ؟ و لذا بنويسيد باسمك اللهم مسلمانان گفتند : نه به خدا سوگند نمي‏نويسيم ، مگر همان بسم الله الرحمن الرحيم را .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : يا علي بنويس باسمك اللهم .


اين نامه حكمي است كه محمد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رانده .


سهيل گفت اگر ما تو را رسول خدا مي‏دانستيم ، كه از ورودت به خانه خدا جلوگير نمي‏شديم ، و با تو جنگ نمي‏كرديم ، بايد كلمه رسول الله را پاك كنيد ، و بنويسيد اين نامه حكمي است كه محمد بن عبد الله رانده .


حضرت فرمود : من رسول خدا هستم


ترجمة الميزان ج : 18ص :400


هر چند كه شما تكذيبم كنيد .


آنگاه به علي (عليه‏السلام‏) فرمود : يا علي كلمه رسول الله را محو كن علي عرضه داشت : يا رسول الله دستم براي پاك كردن آن بفرمانم نيست .


رسول خدا نامه را گرفت و خودش كلمه رسول الله را محو كرد .


آنگاه فرمود بنويس : اين نوشته معاهده‏اي است كه محمد بن عبد الله با عبد الله سهيل بن عمرو مي‏بندد ، و بر اين معنا صلح كردند كه تا ده سال ديگر در بين طرفين جنگي نباشد ، و مردم در بين هر دو طرف ايمن باشند ، و از آزار يكديگر دست بردارند .


و نيز بر اين معنا صلح كردند كه هر كس از اصحاب محمد براي حج يا عمره به مكه آمد و يا جهت كسب وارد مكه شد ، بر جان و مالش ايمن باشد ، و هر كس از قريش به مدينه آمد ، تا از آنجا به مصر و يا شام برود ، بر جان و مالش ايمن باشد ، و از اين به بعد سينه‏هاي ما از كينه و نيرنگ پاك باشد ، نه ديگر به روي هم شمشير بكشيم ، و نه يكديگر را اسير كنيم .


و اينكه هر كس از دو طرف دوست داشت كه داخل در عقد و بيعت محمد شود آزاد باشد ، و هر كس كه از دو طرف خواست داخل در عقد و بيعت قريش شود آزاد باشد .


خزاعة از خوشحالي جست و خيز كردند ، و گفتند ما در عقد و عهد محمديم ، و بني بكر به جست و خيز در آمدند كهما در عقد و عهد قريش هستيم .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : به شرطي كه مانع ما از زيارت و طواف خانه نشويد .


سهيل گفت : به خدا سوگند آيا عرب نمي‏نشينند و به يكديگر نمي‏گويند كه قريش را خفه‏گير كردند ؟ پس موافقت كنيد سال ديگر اين عمره را انجام دهيد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) موافقت كرد و اين را هم نوشتند .


سهيل گفت : من هم شرطي دارم و آن اينكه هر كس از ما به ميان شما آمد ، و لو به دين شما باشد به ما برگردانيد ، و هر كس از شما به ميان ما آمد ما هم برگردانيم .


مسلمانها سر و صدا كردند كه سبحان الله ! چگونه ممكن است كسي كه از بين مشركين آمده و مسلمان شده دوباره به مشركين پس داده شود ؟ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : كسي كه از بين ما به طرف مشركين برود بگذار خدا او را دور كند .


و كسي كه از مشركين بين ما آيد به آنان برمي‏گردانيم ، زيرا اگر خدا اسلامي واقعي در او سراغ داشته باشد ، خودش راه نجاتي براي او فراهم مي‏كند .


سهيل گفت : شرطي ديگر دارم و آن اين است كه امسال به مدينه برگردي و از داخل شدن مكه صرفنظر كني ، همين كه سال ديگر آمد ، ما شهر مكه را خالي مي‏كنيم شما داخل آن شويد و سه روز در آن توقف كنيد ، آن هم به شرطي كه اسلحه با خود نياوريد مگر شمشير در غلاف و آنچه يك سواره بدان محتاج است .


و باز به شرطي كه قربانيهاي خود را از اين


ترجمة الميزان ج : 18ص :401


جلوتر نياوريد و در همين جا كه از آن جلوگيري كرده‏ايم بمانند .


حضرت فرمود : باشد ما ( در راه خدا ) قرباني مي‏آوريم و شما آن را رد كنيد .


در اين بين ناگهان ابو جندل بن سهيل بن عمرو در حالي كه پاهايش در زنجير بود از راه رسيد .


معلوم شد از پايين مكه بيرون آمده و خود را در بين مسلمانان انداخت .


سهيل گفت : اي محمد اين اولين وفايي است كه بايد به عهد خود كني ، و اين شخص را به ما برگرداني ، حضرت فرمود : ما كه هنوز عهدنامه را امضاء نكرده‏ايم ، و تعهدي نداريم .


سهيل گفت : به خدا سوگند حال كه چنين شد ديگر ابدا با تو مصالحه نخواهم كرد .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : پس او را در پناه من قرار بده ، گفت هرگز قرار نمي‏دهم ، فرمود : قرار بده گفت : هرگز چنين كاري نمي‏كنم .


مكرز گفت : باشد قرارش مي‏دهيم ، در پناه تو باشد .


ابو جندل بن سهيل گفت اي مسلمانان آيا بعد از اين شكنجه‏ها كه به من داده‏اند، و با اينكه مسلمان آمده‏ام مرا به مشركين برمي‏گردانيد ؟ عمر بن خطاب مي‏گويد : به خدا من از روزي كه مسلمان شدم هيچ روزي مثل آن روز به شك نيفتادم ، لاجرم نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفته عرضه داشتم : مگر تو پيغمبر نيستي ؟ فرمود : چرا هستم .


گفتم مگر ما بر حق نيستيم و مگر دشمن ما بر باطل نيست ؟ فرمود : چرا همين طور است .


گفتم : پس چرا در امر دينمان تن به ذلت دهيم ؟ فرمود : من رسول خدايم و با اينكه خدا ياور من است من او را نافرماني نمي‏كنم .


گفتم : مگر تو نبودي كه به ما مي‏گفتي به زودي داخلبيت الحرام مي‏شويم و طواف صحيح مي‏كنيم ؟ فرمود : چرا ، ولي آيا گفتم كه همين امسال داخل بيت الحرام مي‏شويم ؟ گفتم : نه فرمود : حالا هم مي‏گويم كه تو داخل مكه مي‏شوي ، و طواف هم مي‏كني .


پس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يك شتر را قرباني كرد ، و سرتراش خواست تا سر خود را بتراشد ، آنگاه زنان مسلمان از مكه آمدند ، و خداي تعالي اين آيه را نازل كرد : يا ايها الذين آمنوا اذا جاءكم المؤمنات مهاجرات ... .


محمد بن اسحاق بن يسار مي‏گويد : بريدة بن سفيان از محمد بن كعب برايم نقل كرد ، كه گفت : كاتب رسول خدا(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در اين عهدنامه ، علي بن ابي طالب بود .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به او فرمود : بنويس اين صلحي است كه محمد بن عبد الله با سهيل بن عمرو كرده ، در اينجا علي (عليه‏السلام‏) دستش به نوشتن نمي‏رفت ، و نمي‏خواست بنويسد مگر اينكه كلمه رسول الله را هم قيد كند .


رسول خدا فرمود : تو خودت هم يك چنين روزي داري ، و چنين نامه‏اي را امضا مي‏كني ، در حالي كه مظلوم و


ترجمة الميزان ج : 18ص :402


ناچار باشي .


ناگزير علي (عليه‏السلام‏) مطابق آنچه مشركين گفتند نوشت .


آنگاه رسول خدا به مدينه برگشت ، چيزي نگذشت كه يك نفر از قريش به نام ابو بصير كه مسلمان شده بود از مكه گريخت ، و در مدينه به محضر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيد ، قريش دو نفر را فرستادند مدينه تا ابو بصير را پس بگيرند .


عرضه داشتند : به عهدي كه با ما بستي وفا كن ، و ابو بصير را به ما برگردان ، حضرت ، ابو بصير را به دست آن دو نفر داد از مدينه بيرون شدند ، و همچنان مي‏رفتند تا به ذو الحليفه رسيدند ، در آنجا پياده شدند تا غذا بخورند ، و از خرمايي كه داشتند سد جوعي بكنند .


ابو بصير به يكي از آن دو نفر گفت : چه شمشير خوبي داري ؟ راستي بسيار عالي است ، آن مرد شمشيرش را از غلاف درآورد و گفت : بله ، خيلي خوبست ، و من نه يكبار و نه دو بار آن را آزموده‏ام .


ابو بصير گفت ببينم چطور است .


آن مرد شمشيرش را به دست ابو بصير داد ، ابو بصير بيدرنگ شمشير را بر او فرود آورد ، و همچنان فرود آورد تا به قتل رسيد ، مرد ديگر از ترس فرار كرده خود را به مدينه رسانيد ، و شروع كرد دور مسجد چرخيدن و دويدن ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وقتي او را وحشت زده يافت پرسيد اين چرا چنين مي‏كند ، مرد وقتي نزديك آن جناب آمد فرياد زد به خدا رفيقم را كشت ، و مرا هم خواهد كشت .


در اين بين ابو بصير از راه رسيد و عرضه داشت : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خدا به عهد تو وفا كرد ، تو عهد كرده بودي مرا به آنان برگرداني كه برگرداندي و خدا مرا هم از آنان نجات داد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : واي بر مادرش اگر او كس و كاري داشته باشد آتش جنگ شعله‏ور مي‏شود .


ابو بصير وقتي اين را شنيد فهميد كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دوباره او را به اهل مكه برمي‏گرداند ، ناگزير از مدينه بيرون شد ، و به محلي به نام سيف البحر رفت .


نفر دوم كه از بين اهل مكه فرار كرد ، ابو جندل بن سهيل بود ، او نيز خود را به ابي بصير رسانيد ، از آن به بعد هر كس از مكه فرار مي‏كرد ، و به سوي اسلام مي‏آمد ، به ابي بصير ملحق مي‏شد ، تا به تدريج ابو بصير داراي جمعيتي شد ، گفت به خدا سوگند اگر بشنوم قافله‏اي از قريش از مكه به طرف شام حركت كرده سر راهش را مي‏گيرم ، و همين كار را كرد و راه را بر تمامي كاروانها گرفت ، و افراد كاروان را كشت ، و اموالشان را تصاحب كرد .


قريش سفيري نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستادند ، و آن جناب رابه خدا و به حق رحم سوگند داد كه نزد ابو بصير و نفراتش بفرستد ، و آنان را از اين كار باز دارد ، و ما از برگرداندن فراريان خود صرفنظر كرديم ، هر كس از ما قريش ، مسلمان شد ، و نزد شما


ترجمة الميزان ج : 18ص :403


مسلمين آمد ، ايمن است ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستاد تا ابو بصير را آوردند .


و در تفسير قمي در حديثي طولاني كه اوائل آن را در اوائل همين بحث نقل كرديم مي‏گويد : امام فرمود رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بعد از نوشتن عهدنامه حديبيه فرمود : قربانيان خود را ذبح كنيد ، و سرهايتان را بتراشيد .


اصحاب امتناع كرده گفتند : چگونه قبل از طواف خانه و سعي بين صفا و مروه قرباني كنيم ؟ حضرت سخت اندوهناك شد ، و اندوه خود را با ام سلمه درد دل كرد .


ام سلمه گفت : يا رسول الله ! شما خودت قرباني كن ، و سر بتراش ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چنين كرد ، مردم هم در بين يقين و شك و دو دلي قرباني كردند .


مؤلف : اين معنا در رواياتي ديگر از طرق شيعه و اهل سنت نقل شده ، و آن روايتي كه طبرسي آورده خلاصه‏اي است از روايتي كه بخاري و ابو داوود و نسائي از مروان و مسور نقل كرده‏اند .


و در الدر المنثور است كه بيهقي از عروه نقل كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وقتي از حديبيه برمي‏گشت و به طرف مدينه مي‏آمد ، مردي از اصحابش گفت : به خدا ما فتحي نكرديم ، براي اينكه مانع ما از زيارت خانه شدند ، تنها نتيجه كار ما اين شد كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در حديبيه معطل شود ، و دو نفر از مسلمانان اهل مكه را به آنان پس دهد .


اين سخن به گوش رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيد كه بعضي از مردم چنين مي‏گويند .


فرمود : بسيار بد حرفي زدند ، زيرا اين بزرگترين فتح براي ما بود، كه مشركين با آن همه ناراحتي كه از شما ديدند ، و خداوند چند نوبت شما را بر آنان ظفر داد ، و شما كه در كنار شهر ايشان بوديد سالم و با غنيمت و ماجور برگرداند ، و بدون خونريزي از بلاد ايشان دور شديد ، و خود آنان تقاضاي صلح نموده براي آمدن به نزد شما از خود رغبت نشان دادند ، پس اين بزرگترين فتح بود .


مگر روز احد فراموشتان شده كه به منظور فرار از دشمن به بالاي بلندي‏ها مي‏گريختيد ، و صداي من تنها به آخرين نفر شما مي‏رسيد ؟ آيا از يادتان رفته جنگ احزاب را كه از بالاي مدينه و پايين آن بر شما تاختند و چشم‏هايتان از شدت ترس از كاسه بيرون مي‏زد ، و دلها تا گلوگاهها رسيده ، در باره خداي تعالي پندارهايي مي‏پنداشتيد ؟


ترجمة الميزان ج : 18ص :404


مسلمانان گفتند : خدا و رسولش درست مي‏گويند ، راستي ماجراي حديبيه فتحي عظيم و از عظيم‏ترين فتوح بود .


به خدا سوگند اي پيامبر خدا ما در آنچه شما فكر كرديد فكر نمي‏كرديم ، و تو از ما به خدا و به امور داناتري .


در اينجا بود كه سوره فتح نازل شد .


مؤلف : احاديث در داستان حديبيه بسيار است ، آنچه ما نقل كرديم قسمتي از آن بود .


و در تفسير قمي به سند خود از عمر بن يزيد بياع سابري مي‏گويد : به امام صادق (عليه‏السلام‏) عرضه داشتيم : آيه ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر چه معنا دارد ؟ فرمود : ايشان گناهي نداشتند ، حتي تصميم بر گناهي را هم نگرفتند ، و ليكن خداي تعالي گناهان شيعه‏اش را بر او حمل كرد ، و آنگاه آمرزيد .


و در عيون الاخبار در رواياتي كه مجلس مامون با حضرت رضا (عليه‏السلام‏) را حكايت مي‏كند ، به سند خود كه به ابن جهم دارد روايت كرده كه گفت : در مجلس مامون حاضر شدم ، ديدم حضرت رضا (عليه‏السلام‏) نزد اوست ، مامون از آن جناب مي‏پرسيد : يا بن رسول الله آيا رأي شما اين نيست كه انبياء معصومند ؟ فرمود : بله - تا آنجا كه مامون گفت - پس بفرما ببينم معناي اين كلام خداي عز و جل : ليغفر لك ما تقدم من ذنبك و ما تاخر چيست ؟ حضرت فرمود : در نظر مشركين عرب هيچ كس گناهكارتر و گناهش عظيم‏تر از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نبود ، براي اينكه آنها سيصد و شصت خدا داشتند ، و رسول خدا كه آمد همه آنها را از خدايي انداخت و مردم را به اخلاص خواند ، و اين در نظر آنها بسيار سنگين و عظيم بود ، گفتند : أ جعل الالهة الها واحدا ان هذا لشي‏ء عجاب و انطلق الملأ منهم أن امشوا و اصبروا علي آلهتكم ان هذا لشي‏ء يراد ما سمعنا بهذا في الملة الاخرة ان هذا الا اختلاق آيا آن همه خدا را يكي كرده اين خيلي شگفت‏آور است بزرگانشان براي تحريك مردم به راه افتادند كه برخيزيد و از خدايان خود دفاع كنيد كه اين وظيفه‏اي است مهم ، ما چنين چيزي را در هيچ كيشي نشنيده‏ايم اين جز سخني خود ساخته نيست .


اين جاست كه وقتي خداي تعالي مكه را براي پيامبرش فتح مي‏كند ، مي‏فرمايد : انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر يعني ما اين فتح آشكار را برايت كرديم ، تا تبعات و آثار سوئي را كه دعوت گذشتهو آينده‏ات در نظر مشركين دارد از بين ببريم تا ديگر در صدد آزارت برنيايند و همينطور هم شد ، بعد از فتح مكه عده‏اي مسلمان شدند ، و بعضي از مكه فرار كردند ، آنهايي هم كه ماندند قدرت بر انكار توحيد نداشتند ، و با


ترجمة الميزان ج : 18ص :405


دعوت مردم آن را مي‏پذيرفتند .


پس با فتح مكه گناهاني كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نزد مشركين داشت آمرزيده شد ، يعني ديگر نتوانستند دست از پا خطا كنند .


مامون عرضه داشت .


خدا خيرت دهد يا ابا الحسن .


و در تفسير عياشي از منصور بن حازم ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : از روزي كه آيه اني اخاف ان عصيت ربي عذاب يوم عظيم نازل شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آرام و قرار نداشت ، و مرتب از آن سخن مي‏گفت تا آنكه سوره فتح نازل شد ، ديگر از آن آيه سخني نگفت ، و آن را مثل سابق مكرر براي مردم نخواند .


مؤلف : اين معنا از طرق اهل سنت نيز روايت شده ، ولي حديث خالي از شبهه نيست ، چون از آن برمي‏آيد كه قبول كرده كلمه ذنب به معناي نافرماني خدا ، و منافي با عصمت است ، در حالي كه گفتيم معنايش اين نيست .


و در كافي به سند خود از جميل روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه‏السلام‏) از معناي آيه هو الذي أنزل السكينة في قلوب المؤمنين پرسيدم كه اين سكينت چيست ؟ فرمود : ايمان است همچنان كه دنبالش فرمود : ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم مؤلف : ظاهر اين روايت چنين مي‏رساند كه جمله ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم را تفسير براي سكينت گرفته ، و در همين معنا روايتي ديگر نيز هست .


و نيز در همان كتاب به سند خود از ابي عمرو زبيري از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفت : به حضورش عرضه داشتم : اي عالم مرا خبر ده از اينكه كدام يك از اعمال نزد خدا أفضل است ؟ فرمود : آن چيزي كه ساير اعمال جز به وسيله آن قبول نمي‏شود .


پرسيدم آن چيست ؟ فرمود : ايمان به خدايي كه جز او معبودي نيست ، اين از همه اعمال درجه‏اش بالاتر و منزلتش شريف‏تر و بركاتش بيشتر است .


مي‏گويد : پرسيدم : آيا مرا از ايمان خبر نمي‏دهي كه آيا صرف گفتن شهادتين است و يا عمل كردن ؟ فرمود : ايمان همه‏اش عمل است ، و گفتن شهادتين هم عمل زبان است كه خدا وجوب آن را در كتابش و نور واضحش بيان كرده ، و دليلش از ناحيه عقل هم تمام است .


كتاب هم شاهد عقل است ، و به سوي رهنمودهاي عقل مي‏خواند .


عرضه داشتم : فدايت شوم توضيح بدهيد تا بفهمم .


فرمود : ايمان ، حالات و درجات و صفات و منازلي دارد ، بعضي از آن


ترجمة الميزان ج : 18ص :406


مراتب مرتبه تام است ، كه ديگر به منتهي درجه رسيده است ، و بعضي از آن ناقص است ، و نقصانش روشن است ، و بعضي از آن نه به آن تماميت است و نه به اين نقص ، بلكه از طرف نقصان بسوي كمال ترجيح دارد .


عرضه داشتم مگر ايمان تام و ناقص ، و كم و زياد دارد ؟ فرمود : بله .


پرسيدم : چطور ؟ فرمود : براي اينكه خداي تعالي ايمان را بر تمامي اعضاي بني آدم واجب ، و در همه آنها تقسيم كرده ، هيچ عضوي از اعضاء نيست مگر آنكه موظف به داشتن ايماني است غير آن ايماني كه اعضاي ديگر دارند .


پس هر كس خدا را ديدار كند در حالي كه اعضاي خود را حفظ كرده ، و هر يك را در انجام وظيفه‏اي كه داشته به كار بسته ، خدا را با ايمان كامل ديدار كرده ، و اهل بهشت است .


و هر كس كه در يكي از آنها خيانت كرده و يا از حدودي كه خدا معين نموده تعدي كند خدا را ناقص الايمان ملاقات كرده است .


عرضه داشتم : نقصان و كمال ايمان را فهميدم حال بفرماييد اين زيادتي ايمان از كجا مي‏آيد ؟ فرمود : از آمادگي ، همچنان كه خداي عز و جل پاسخ اين سؤال را چنين مي‏دهد : و اذا ما انزلت سورة فمنهم من يقول ايكم زادته هذه ايمانا فاما الذين آمنوا فزادتهم ايمانا و هم يستبشرون و اما الذين في قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الي رجسهم و چون سوره‏اي نازل مي‏شود ، بعضي‏ها مي‏پرسند : كدام يك از شما است كه اين سوره ايمانش را زياد كرده باشد ؟ و اما آنهايي كه ايمان دارند ، آن سوره ايماني بر ايمانشان بيفزايد و خوشحال مي‏شوند ، و اما آنهايي كه در دل مريضند همان سوره ، پليدي جديدي بر پليديشان مي‏افزايد و نيز مي‏فرمايد : نحن نقص عليك نباهم بالحق ، انهم فتية آمنوا بربهم و زدناهم هدي - ما اخبار آنان را به حق برايت نقل مي‏كنيم ، آنان جوانمرداني بودند كه به پروردگار خود ايمان آورده بودند ، و ما هدايتشان را بيشتر كرديم .


و اگر ايمان در همه افراد يكي مي‏بود ، و هيچ زيادت و نقصاني در بين نبود ، ديگر احدي بر ديگري برتري نمي‏داشت ، و نعمت‏ها و مردم همه برابر مي‏شدند ، و فضيلتي در كار نمي‏بود ، و ليكن اين تماميت ايمان است كه مؤمنين را بهشتي مي‏كند ، و اين زيادتي آن است كه مؤمنين را از نظر درجاتي كه نزد خدا دارند مختلف مي‏سازد ، و اين كمي ايمان است كه مقصرين را داخل آتش مي‏سازد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :407


إِنَّا أَرْسلْنَك شهِداً وَ مُبَشراً وَ نَذِيراً(8) لِّتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَ تُسبِّحُوهُ بُكرَةً وَ أَصِيلاً(9) إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَك إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْفَمَن نَّكَث فَإِنَّمَا يَنكُث عَلي نَفْسِهِوَ مَنْ أَوْفي بِمَا عَهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً(10)


ترجمه آيات


ما تو را فرستاديم تا شاهد امت باشي و امت را بشارت و انذار دهي ( 8) .


تا شما امت به خداو رسول ايمان آورده او را ياري و احترام كنيد و صبح و شام تسبيحش گوييد ( 9) .


به درستي آنهايي كه با تو بيعت مي‏كنند جز اين نيست كه با خدا بيعت مي‏كنند چون دست خدا بالاي دستشان است بنا بر اين هر كس بيعت خود را بشكند عليه خودش شكسته و هر كس وفا كند به عهدي كه با خدا بر سر آن پيمان بسته خداي تعالي خيلي زود پاداش عظيمي به او مي‏دهد ( 10) .


بيان آيات


اين چند آيه ، فصل دوم از آيات سوره است كه در آن خداي سبحان پيامبر خود را از در تعظيم و تكريم چنين معرفي مي‏كند كه او را به عنوان شاهد و مبشر و نذير فرستاده، اطاعت او


ترجمة الميزان ج : 18ص :408


اطاعت خدا ، و بيعت با او بيعت با خدا است .


فصل اول سوره در اين مقام بود كه بر پيامبر خود منت بگذارد به اينكه فتح و مغفرت و اتمام نعمت و هدايت و نصرت ارزانيش داشته ، و بر مؤمنين منت بگذارد به اينكه سكينت را بر دلهايشان افكنده ، و در نتيجه داخل بهشتشان مي‏كند ، و نيز مشركين و منافقين را تهديد كند به غضب و لعنت و آتش .


انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا مراد از شاهد بودن آن جناب ، شهادتش بر اعمال امت ، يعني بر ايمان و كفر و عمل صالح و طالح آنها است .


و مسالهشهادت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در قرآن كريم مكرر آمده ، و قبلا بحث مفصل پيرامون معناي اين شهادت گذشت ، و گفتيم كه مراد از آن شهادت حمل در دنيا است ، و اما اداء شهادتها جايش در آخرت است .


و مبشر بودن آن جناب به اين بود كه افراد با ايمان و با تقوي را به قرب خدا و ثواب جزيل او بشارت مي‏داد .


و نذير بودنش بدين جهت بود كه كفار و اعراض كنندگان را به عذاب دردناك خدا انذار و تخويف مي‏كرد .


لتؤمنوا بالله و رسوله و تعزروه و توقروه و تسبحوه بكرة و اصيلا در قرائت مشهور همه فعلهاي چهارگانه با تاء كه علامت خطاب است قرائت شده .


و در قرائت ابن كثير و ابو عمرو با ياء كه علامت غيبت است قرائت شده ، و قرائت اين دو با سياق مناسب‏تر است .


و به هر حال لام در جمله لتؤمنوا لام تعليل است ، مي‏فرمايد : اگر ما تو را به عنوان شاهد و مبشر و نذير فرستاديم براي اين بود كه به خدا و رسولش ايمان بياوريد .


(و بنا بر قرائت دوم : ايمان بياورند) .


و تعزير كه مصدر تعزروه است - به طوري كه گفته‏اند - به معناي نصرت است .


و توقير كه مصدر توقروه است به معناي تعظيم است ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : ما لكم لا ترجون لله وقارا ، و ظاهرا ضميرهايي كه در سه فعل آيه آمده همه به خداي تعالي برمي‏گردد .


و معناي آيه اين است كه : ما تو را به عنوان شاهد و مبشر و نذير فرستاديم تا مردم به خدا و رسولش ايمان آورند ، و او را با دست و زبان ياري كنند و تعظيم و


ترجمة الميزان ج : 18ص :409


تسبيح - كه منظور تسبيح در نماز است - بنمايند هم در بامدادان و هم در عصر .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : ضمير در دو فعل تعزروه و توقروه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برمي‏گردد ، و ضمير در تسبحوه به خداي تعالي عود مي‏كند .


ولي يك نكته اين توجيه را موهون مي‏سازد و آن اتحاد سياق است كه با وحدت سياق نمي‏شود مرجع ضمائر را مختلف كرد .


ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق أيديهم ... كلمه بيعت يك نوع پيمان است كه بيعت كننده خود را مطيع بيعت شونده مي‏سازد .


راغب در مفردات مي‏گويد : وقتي مي‏گويند با سلطان بيعت كرد كه بيعتش متضمن بذل طاعت باشد ، البته طاعت به قدر مقدور .


و اين كلمه از ماده بيع - كه معناي معروفي دارد - گرفته شده ، و چون رسم عرب ( و همچنين در ايران ) اين بود كه وقتي مي‏خواستند معامله را قطعي كنند ، به يكديگر دست مي‏دادند ، و گويا با اين عمل مساله نقل و انتقال را نشان مي‏دادند - چون نتيجه نقل و انتقال كه همان تصرف است بيشتر بدست ارتباط دارد - لذا دست به دست يكديگر مي‏زدند ، و به همين جهت دست زدن به دست ديگري در هنگام بذل اطاعت را مبايعه و بيعت مي‏خواندند ، و حقيقت معنايش اين بود كه بيعت كننده دست خود را به بيعت شونده مي‏بخشيد ، و به سلطان بيعت شونده مي‏گفت : اين دست من مال تو است ، هر كاري مي‏خواهي با آن انجام بده .


پس اينكه فرمود : ان الذين يبايعونك انما يبايعون در حقيقت مي‏خواهد بيعت با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به منزله بيعت با خدا قلمداد كند ، به اين ادعاء كه اين همان است ، هر اطاعتي كه از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بكنند در حقيقت از خدا كرده‏اند ، چون طاعت او طاعت خدا است .


آنگاه همين نكته را در جمله يد الله فوق ايديهم بيشتر بيان و تاكيد كرده مي‏فرمايد : دست او دست خدا است .


همچنان كه در آيه : و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمي نيز دست او را دست خدا خوانده است .


و در اينكه كارها و خصائص رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كار خدا و شأن


ترجمة الميزان ج : 18ص :410


خدا است ، آيات بسياري در قرآن عزيز آمده ، مانند آيه من يطع الرسول فقد اطاع الله و آيه فانهم لا يكذبونك و لكن الظالمين بايات الله يجحدون ، و آيه ليس لك من الامر شي‏ء .


فمن نكث فانما ينكث علي نفسه - كلمه نكث به معناي پيمان‏شكني و نقض بيعت است .


جمله مورد بحث تفريع و نتيجه‏گيري از جمله ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله است و معناي مجموع آن دو چنين است : حال كه بيعت تو بيعت خدا است پس كسي كه بيعت تو را بشكند شكننده بيعت خدا است ، و به همين جهت بجز خودش كسي متضرر نمي‏شود ، همچنان كه اگر وفا كند كسي جز خودش از آن بيعت سود نمي‏برد ، چون خدا غني از همه عالم است .


و من اوفي بما عاهد عليه الله فسيؤتيه اجرا عظيما - اين جمله وعده جميلي است به كساني كه عهد و بيعت خدا را حفظ مي‏كنند ، و به آن وفا مي‏نمايند .


و اين آيه خالي از اشاره به اين نكته نيست كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در هنگام بيعت دست خود را روي دست مردم مي‏گذاشت ، نه اينكه مردم دست روي دست آن جناب بگذارند .


مفسرين در معناي جمله يد الله فوق ايديهم اقوال ديگري دارند : بعضي گفته‏اند : استعاره‏اي است تخييليه ، كه به منظور تاكيد مطالب قبل آمده ، و اين را تقريرمي‏كند كه بيعت با رسول ، بيعت با خدا است ، بدون هيچ گونه تفاوت ، پس كانه اينطور به خيالها انداخته كه خدا هم يكي از بيعت شوندگان است ، آن وقت براي خدا دستي اثبات مي‏كند كه بالاي دست بيعت كنندگان جاي دست رسول قرار مي‏گيرد .


ولي چنين توجيهي با ساحت قدس خداي تعالي سازگار نيست ، و بزرگتر از آن است كه آدمي او را به وجهي به خيالش اندازد كه از آن منزه است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از كلمه يد قوت و نصرت است ، پس يد الله به معناي نصرت الله و قوت الله مي‏باشد ، مي‏خواهد بفرمايد قوت و نصرت خدا فوق قوت و نصرت مردم


ترجمة الميزان ج : 18ص :411


است ، و يعني اي پيامبر اعتمادت به نصرت خدا باشد ، نه به نصرت آنان .


ولي اين هم با مقام آيه جور نيست ، براي اينكه مقام ، مقام اعظام بيعت رسول خدا است ، و اينكه بيعت مردم با آن جناب آنقدر مهم است كه گويي بيعت با خود خدا است ، و اعتماد از نصرت خدا هر چند كار خوبي است ، ليكن اجنبي از مقام آيه است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از كلمه يد عطيه و نعمت است ، يعني نعمت خدا بر مسلمين كه يا ثواب است و يا توفيق بيعت ، فوق نعمت و خدمتي است كه آنها به تو كرده‏اند و با تو بيعت نمودند .


بعضي ديگر گفته‏اند : نعمت خدا بر مردم كه هدايتشان كرده عظيم‏تر از خدمتي است كه آنها به تو كردند ، و تو را اطاعت نمودند .


و از اين قبيل توجيه‏ها كه ما فايده‏اي در بحث پيرامون آنها نمي‏بينيم .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه ابن عدي ، ابن مردويه ، خطيب و ابن عساكر در كتاب تاريخ خود از جابر بن عبد الله روايت كرده‏اند كه گفت : وقتي آيه و تعزروه بر پيغمبر نازل شد ، به اصحاب خود فرمود : مي‏دانيد يعني چه ؟ عرضه داشتند : خدا و رسولش داناتر است .


فرمود : يعني او را ياري مي‏كنيد .


و در عيون الاخبار به سند خود از عبد الله بن صالح هروي روايت كرده كه گفت : من به علي بن موسي الرضا (عليهماالسلام‏) عرضه داشتم : يا بن رسول الله ! شما در باره اين حديث كه راويان حكايتش مي‏كنند كه مؤمنين خدا را از همان منزلهاي بهشتي خود زيارت مي‏كنند ، چه مي‏فرمايي ؟ فرمود : اي ابا صلت ! خداي تعالي پيغمبر خود را از تمامي خلائق حتي از ملائكه و انبياء برتري داده ، و طاعت او را طاعت خود خوانده ، و بيعت با او را بيعت با خود خوانده ، و زيارتش در دنيا و آخرت را زيارت خود خوانده و در باره اطاعتش فرموده : من يطع الرسول فقد اطاع الله ، و در باره بيعتش فرموده : ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم و خود رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرموده : هر كس مرا زيارت


ترجمة الميزان ج : 18ص :412


كند ، چه در حياتم و چه بعد از مرگم ، خدا را زيارت كرده ، و درجه او در بهشت بالاترين درجات است ، و كسي كه رسول خدا را در درجه‏اي كه دارد در بهشت و در منزل خودش زيارت كند ، خداي تبارك و تعالي را زيارت كرده .


و در ارشاد مفيد در حديثي كه بيعت حضرت رضا را حكايت مي‏كند آمده : مامون نشست و براي حضرت رضا (عليه‏السلام‏) دو پشتي بزرگ گذاشت ، خودش روي فرش نشست و حضرت رضا را در آن جايگاه نشانيد ، در حالي كه عمامه‏اي بر سر و شمشيري حمايل داشت .


آنگاه دستور داد به پسرش عباس كه اولين كسي باشد كه با آن جناب بيعت مي‏كند .


حضرت رضا دست مبارك خود را طوري بلند كرد كه كف دستش رو به صورت عباس و ساير مردم بود .


مامون عرضه داشت دست خود را دراز كن تا بيعت كنند .


فرمود : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اينطور بيعت مي‏گرفت پس مردم آمدند ، و با آن جناب در حالي كه دستش بالاي دست مردم بود بيعت كردند.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :